متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. صل علی محمد و آل محمد، الفعال الطیبین الطاهرین. و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در بحث حق شکم، امام سجاد (علیه السلام) فرمودهاند که حقش این است که موقع گستاخی در گرسنگی، کنترلش کنیم. شکمت را باید تربیت کنی و کنترلش کنی. حقش این است که کنترلش کنی و پُرش نکنی. همانجوری که آدم بچهاش را باید تربیت کند، همانجور که بچه حقش این است که تربیت بشود، وگرنه قیامت جلوی آدم را میگیرد. شکم هم حقش این است که تربیت بشود. این موجودی که ملکوت دارد و موجود زنده است. معده و فلان و اینها را ما فکر میکنیم این معده و روده و اینها موجودات مردهاند و بعد پودر میشود و میرود. هرکدام ملکوتی دارد و هرکدام حقی دارد و هرکدام کمالی دارد. باید به کمالش برسانیاش.
آن آقا، مرحوم ارباب بود، ظاهراً سبزی پاک میکرد. یک دانه سبزی افتاده بود بغل. دیدند که ایشان آمد آن یک دانه را برداشت. حالا فضای خودشان. ایشان اصفهانی هم بود و اینها. شوخی شاید کرده بودند باهاش که خب آقا مثلاً یک دانه را حالا چه میشد مگر مثلاً میماند؟ ایشان گفته بود که این سبزیها را من باید ببرم لقاءالله. این یک دانه جا بمانی، یقه من را میگیرد.
خوراک آدم چیست؟ خوراک شما انرژی میشود برای شما. اول این غذا هضم میشود، بعد یک سری اضافاتش دفع میشود، اصلیهایش میماند، خون میشود، گردش پیدا میکند در بدن، میآید تبدیل به انرژی میشود. انرژی تبدیل به عمل میشود. عمل شما تبدیل به جسم مثالی و ملکوتی و برزخی شما میشود و با آن جسم برزخی هستید دیگر. حالا این جسم برزخی هم البته در برزخ هست و بعد حالا در قیامت جسم برزخی هم میمیرد. البته همان جسم برزخ هم باز رشد دارد، رشد پیدا میکند.
خلاصه آقا، این لقمه را تا ابد شما داری. قلاب آبی که خوردی تا ابد باهات است. اگر شدی فرعون، این لقمه را فرعون کردی. اگر شدی موسی، این لقمه را کردی موسی. موسی با همین لقمهها شده موسی؛ فرعون هم با همین لقمهها شده فرعون. بعد این لقمهها را هدر داده. "أذهَبتم طَيِّباتِکُم" (احقاف/ ۲۰) سر جهنمیها داد میزنند، میگویند طیباتتان را نابود کردید. بعد قرآن میفرماید: "كُلوا مِنَ الطَّيِّباتِ و اعمَلوا صالِحًا" (مؤمنون/ ۵۱). طیب بخور، صالح عمل کن. لقمه طیب تبدیل به عمل صالح میشود. لقمه خیلی مهم است.
دیگر حالا یک جلسه قبلاً صحبت کرده بودیم. چهار جلسه هم که شبهای قبل نکاتی عرض شد. یکی از رفقا گفت دیشب دلت پُر بود و خیلی. البته ما باید بگوییم که ما خودمان از همه بدتریم. یعنی اینهایی که میشنوند و اینها، بینی و بین الله نمیتوانیم بگوییم ما از اینها بهتریم. همین حضراتی هم که این همه نقدشان داریم، به خودمان که نگاه میکنیم، میبینیم که از همه اینها عیبمان بیشتر است. ولی این فرهنگ را امیرالمومنین به ما یاد داد که نسبت به خوراک و لقمه مسئولین حساس باشیم.
یکی از نامههای تند و تیز نهج البلاغه امیرالمومنین که حرف لغو که نمیزند، همه وجودش هم حق است. حرف غیر حتی حرف مستحب هم نمیزند. یعنی هرچه هست، واجب و کاملاً نور مطلق است. یکی از نامههای تند و سفت امیرالمومنین به عثمان بن حنیف، بابت اینکه رفته سر سفره کبابی نشسته که پولدارهای بصره پهن کرده بودند و فقرا نبودند. حضرت میفرمایند که داری پرتاب میشوی ته جهنم. قبل از اینکه بخوری، ته جهنم دارم بهت میگویم. میتوانی خودت را نگه داری و بیایی بیرون. که فقط در مجلسی نشسته بود که مال حرام هم نبود. حقوق نجومی هم نخورده بود. در مجلس نشسته بود که به تعبیر حضرت فقیر هم مجفو و غنی هم مدعو. پولدارها را دعوت کرده بودند، بیپولها را دعوت نکردند. مجلس اشرافی بود. ته جهنم!
به خوراک مسئولین باید حساس بود. به سبک زندگی مسئولین باید حساس بود. سبک زندگی مسئولین میشود فرهنگ مسئولین. باطن خودشان را سرایت میدهند به جامعه. جامعه، ظهور باطن مسئولین است. باید حساس بود نسبت به اینها. باطن مسئول هم از ظاهر شکل میگیرد. همین که نشسته، در را باز میکنند، پیاده میشود. حاج قاسم، محافظ در را باز کند... آن صحنه که یکی از این فیلمهایش هست، یکی از بچههای مدافع حرم در را نگه داشته، حالت تشریفات هم ندارد. میآید اول دولا میشود دست این را میبوسد، یک بار پیش این خودش را خُرد کند و این طغیان را بشکند و خوشم نیامد و یک تلنگر هم بهش میزند که نکن این کار را.
بعد یکم وایمیایستد که همه بروند، خلوت بشود دور ماشین. بعد خودش در را میگیرد و مینشیند. ریزهکاریهاست. آدم انقدر بیمسئولیت که آن بچههای ناجا به ما میگفتند که ما چهارشنبه قبل، آن جمعه خبر داشتیم بنزین دارد گران میشود. انقدر آدم بیمسئولیت. میآید من صبح جمعه فهمیدم. باید حساس بود. امیرالمومنین به ما یاد داد. ما اگر جای دیگر نهج البلاغه را بخوانیم، همه میگویند عرفان، سیر و سلوک، معنویت، به به… چقدر این خطبهها واقعاً فوقالعاده است. معارف توحیدی غلیان میکند. در وصف طاووس مثلاً خطبه را میخوانی، اصلاً همه بال بال میزنند. بابا! همان آقایی که در مورد طاووس گفته، در مورد خفاش گفته، همه را دیوانه کرده، اینجا هم در مورد عثمان بن حنیف گفته.
فرهنگ مال یک جاست. بخشی برخورد میکنیم با معارف گل و بلبلی و تو هواست. همه خوشمان میآید. اینجا که قرار است اینها را عملیاتی کنیم، پیاده کنیم، خوشمان نمیآید. جلسه بیروح شد. من بینور شد. فلان شد. همهاش لازم است. به هرحال این لقمه اثر، این خوراک اثر دارد. نه چیزی که خورده. آن فضا و موقعیتی که توش لقمه را میخورد اثر دارد. جمع تشریفاتی پنیر بخورد آنجا. محافظ مرحوم آیت الله که در مازندران ایشان نماینده ولی فقیه بود، آیت الله شیخ هادی روحانی، انسان ویژهای بود. میفرماید من در مازندران کسی را میشناسم که میداند حضرت در هر لحظه کجایند. اطرافیان گفتند: خودش انسان خیلی ویژهای بود. رحمت الله علیه و گمنام، خیلی شناختهشده نیست. البته مازندرانیها به شدت عاشق ایشاناند. آن منطقه که ایشان زندگی میکرد، با اینکه نماینده ولی فقیه در کل استان مازندران بود و مرکز مازندران ساری بود، حاضر نشد برود ساری زندگی کند. ایشان مال بابل بود. حاضر نشد حتی برود بابل زندگی کند. در همان روستایی که داشت بین بابل و بابلسر، در روستا زندگی میکرد که ما منزل ایشان رفتیم. یک چیز عجیبی بود. آب باران طراحی کرده بود. از شیروانیهای شمال این آبها را میگرفت، یک حوضچه درست کرده بود، فقط از آب باران میخورد و خیلی ویژگیهای عجیب و خیلی جالب.
یک شب موقع نماز شب دیده بود که یک دزدی دارد از پرتقالها، ایشان گونی جمع کرده میخواهد ببرد. این دزده آمده بود بلند کند، نمیتواند. سبک شد. دید که ایشان (آیتالله روحانی) زیرش را گرفت، کمک کرد. گفت: "اینها که حلالت، بدنم! هرچه خواستی بیا از این پشت." گفته بود: "الان از آن پشت برو، محافظها نبیننت. آنجا محافظ نیست." راه را باز کرد و بهشت را مخفی نشان داد و گفت: "تو بیا، هر وقت خواستی بیا." محافظ ایشان تعریف میکرد: "در همان منزل خود ایشان رفته بودیم و در محیط میچرخیدیم و اینها. میگفت که یک وقتی با حاج آقا، آن اوایل انقلاب، یک جلسهای بود. دور هم جمع شده بودیم. حالا خوراک مازندرانی خداییاش همیشه خوراک خوبی هست. یعنی همینجوریاش خوراکی است که برای ماها شاهانه به حساب میآید. مجلس معمولی که میگیرند، مرغابی درست میکنند و نمیدانم اردک درست میکنند و به قول خودشان سیکا. برنجهای دیگر، برنجهای آنچنانیشان. مریض، روضه معمولی هم که میگیرند، همین غذا را میدهند. غذای معمولیشان این است.
مسئولین شهری بودند و ائمه جمعه بودند و اینها. محافظ ایشان میگفت: "خودم در آن صحنه بودم. اوایل انقلاب." گفت که: "حالا با همان لهجه شیرین مازندرانی خودش هم تعریف میکرد و با همان لهجه شیرین مازندرانی ایشان نقل میگفت که کجا آمد نشست. زودی سفره کباب و دست به دست میکنند. همه نشستهاند و میکشند و میخورند. "قهر و غضب"ی نگاه کرد و ماست را کشید جلو. این پلو اینها را داد عقب و خشکش را برداشت، میزد تو ماست میخورد و دید حالیشان نمیشود. تق تق صدای قاشق و چنگال و اینها بود که میخوردند. ته دیگ. صدای سمفونی مهمانیها موقع خوراک و اینها. هیچکس به هیچکس هم نیست." گفت: "که یک لحظه سکوت کرد. خیلی هم جذبه داشت. خیلی مثلاً به سختی حرف از ایشان میشد کشید. یک ساعت باهاش صحبت، موفق باشید. درس سکوت از ایشان دائمی گرفتیم. نصف حرفهایی که میزنی اضافهست. خیلی کم حرف میزد. قلیل الکلام بود. خیلی کم."
گفت: "که به سکوت جذبهداری کرد و اینجور دیگر. سَدّ مجلس هم بود. همه فهمیدند یک چیزی هست. یک لحظه اینها را گذاشتند زمین. حاج آقا چی میخواهد بگوید؟ گفت: "آقایان! ما شاه شدیم، شاه را بیرون کردیم، ولی خودمان شاه شدیم." گفت: "دیگر هیچکس. همه زهر مار شد." هرچه کباب، هرچه خوردند، دیگر کسی هم دستش نرفت به غذا. نشستند نگاه کردند. ائمه جمعه و نمیدانم مسئولین و فلان و سفرههایشان این شکلی بود. "آخه چه فرقی میکند؟ اینکه بدتر شد!" که فیلم اول انقلاب، خانه شهید رجایی را دیده بودید. نشان داده بود. بابا! اینها ریاشان قشنگ است. دلم برای ریاهای این شکلیام تنگ شد. چه اشکالی دارد ریا کنند؟ یک کمی حال و هوایمان عوض بشود فضای جامعه.
خلاصه آقا، فرمود: "ذهاب المرُوَّة." شکمت را مدیریت نکنی، مروتت میپرد. مروت چیست؟ آدم پایبند یک سری قیودی است. یک تقیداتی دارد. این را بهش میگویند مروت. امام جماعت اگر مثلاً حاج آقایی دارد میآید نماز جماعت بخواند، با موتور دارد میآید، بعد در راه تک چرخ بزند. خلاف شهر که نیست؟ خلاف شهر است؟ الان این بابا که اینجوری دارد میآید، خلاف شهر که انجام نداده. حرام که نیست؟ در رساله که نگفته از تک چرخ و حرام است، مثلاً "احوط این است که اگر میزند مثلاً یک پا را اینور..." هیچی ندارد دیگر. خلاف شهر نیست. گفتم: "ولی خلاف مروت است اقتدا کردند." مروت یعنی چی؟ مردانگی. مروت مردانگی همیشه منظورش نیست. "امسال مردانگی مردانگی ندارد این بنده خدا تک چرخ زده دیگر. مرد نیستی." از وقتی خیلی مرد... مردانگی به معنای آن تقیدات و آن ضوابط و آن حدود و آن چیزهایی که باید رعایت بکند. هر جای شانی داری، یک ضابطهای داری، یک قاعدهای دارد. لنگهایم را سیخ کنم رو هوا، خلاف شهر نیست. آدم بیادب است. چرا؟ اینجوری است. خلاف مروت است.
اگه با شلوار جین و آستینکوتاه و اینها هم بیایم، که فالوورهایم البته میروند بالا. خیلی هم خوب است. اگه بتوانم یک لایو هم بروم و بعد یک خانم یک چیزی هم بخواند، من هم بقیهاش را بخوانم که دیگر اصلاً چند میلیون یکهو دیدی من فالوور پیدا کردم. خلاف مروت است. بعدش خلاف شرع واضح است.
خلاصه، مروت این است. بعد میگوید: "مروت ربطی به چی دارد؟ به کنترل شکم." کنترل کرد شکمش را، بقیه قیود و ضوابط و شأن و شئونات جاهای دیگر هم میتواند کنترل کند. گرفتی چه شد؟ جاهای دیگر رعایت میکند. اهل رعایت آدم از کجا اهل رعایت میشود؟ از آن کنترل شکم. حالا یک ثانیه دیرتر، حالا ۱۰ دقیقه دیرتر، حالا... حالا نمازت را بخوان بعد ناهار بخور. نمازت را بخوان بعد افطار کن. حالا چایی را یک ساعت دیگر. اتوبوسهای راهی معمولاً برای شام نگه میدارند. میگویند: "نمازت را هم بخوان." درست است. اگه مثلاً وقتی نماز صبح هم که معمولاً زیاد دیدهشده که بهش میگویی همه خوابند، همه خوابند. برای کی رانندگی میکنی؟ نماز صبح. میگوید: "همه خوابند." ولی یک نفر که نماز صبح... این از آن کنترل شکم است که این کنترل ضوابط در آدم شکل میگیرد. اهل مراعات میشود.
بعد در زندگی ما آنقدری که مروت لازم داریم، چیزهای دیگر لازم نداریم. مثلاً میگوید که سفر که میخواهی بروی، از مروت سفر این است که نان باهات باشد. هرجا که میخواهی شامی چیزی بخوری، تکی هم که هستی، حَوِّلْ غذای خودت را دارد، بقیه را سهیم کن در غذاخوری. این مروت سفر است. من که در قطار چلو مرغش را درمیآورم، میرود در رستوران قطار میخورد، میآید بغل این پنج تا گشنه دیگر مینشیند، فقط نگاهشان میکند. "طعام الواحد یکفی الاثنین." از قواعد عجیب روایت پیغمبر: "و طعام الاثنین یکفی." غذای یک نفر اگر با یک نفر دیگر شریک شد، دوتاشان سیر میشوند. غذای دو نفر اگر با یک نفر دیگر شریک شد، سهتاشان سیر میشوند. بهترین غذا آنی است که دست بهش زیادتر دراز بشود. نگاه نکن!
در مازندران مرحوم آیت الله کوهستانی یک کاسه داشت. آش درست میکرد. جلسه هفتگی داشتند. آن سرش را میپوشاند، میگفت: "نگاهم نکنید." یک کاسه آش بود، ۵۰ نفر غذا میداد. پیغمبر هم با یک پاچه بز کل مدینه را ولیمه ازدواج حضرت زهرا را داد. اشتباه نگوییم. به همه رسید. قواعدش برکت میکند. نگران نباش.
بعد فرمود: "مروت سفره آدم اهل شعور است." حاج قاسم را میرساندند دم افطار خونش. "با من افطار کنی." بعد لقمه میگرفت به تک تک اینها میداد. سطح توقع ما را بالا بردند. میدانی؟ یک کمی حاج قاسم و اینها را دیدیم، البته توقع ما از همه باید اینجوری باشند. انقلاب برای این بود. بعضیها هم شاکیند از دست حاج قاسم به خاطر همین که خراب کرد دیگر، نرخ بازار را شکست. مثل ما نبود دیگر. مثل ما یک دانه، کار را خراب کرد. توقع را برده بالا.
"ذهاب المروه." شکم را مدیریت نکنی، اینطور میشود. و "الزمعه." پس وقتی خیلی گرسنگی و تشنگی فشار میآید، کنترلش کنیم. "فإن الشِّبَعَ مُنْتَهَى بِصاحِبِهِ إِلَى التُّخمَة." تخمه، پرخوری است. آن سیری که برود دیگر به سمت اینکه قشنگ دیگر شکم پر بشود، که حالت پری شکم حالت خوبی نیست. شکم هیچ وقت نباید پر بشود. یک هوا. مثل این برنج خانومها درست میکنند، کته میکنند که یک هوا بعد سرش خالی باشد. پخت و پز میخواهد بکند دیگر. شکم مثل دیگ میماند، کارش پخت و پز است. واسه همین هم باید معده گرم باشد. درست شد؟ غذایتان هم اگه هضم نمیشود، معدهتان را باید گرم کنید. این عرق نعنا خاصیتش چیست؟ عرق نعنا گرم است. وقتی که میخوری، معده گرم میشود. دل درد بیشتر به خاطر سردی معده است. معدهات گرم میشود، کار میکند. این دیگر نبرد هم بزنم، بزنم، تفکیک بکند.
واسه همین اگر دیدی که مثلاً شب بد خواب شدی، بخواب روی سمت چپ بدنت. هم دارد که اشرار و منافقین سمت چپ میخوابند که غذاشان هضم بشود. حالا شما یک پنج دقیقه اینوری بخوابی، اشکال ندارد. مومنین سمت راست میخوابند، صورت رو به قبله. یکم اینوری بخواب. معدهات بیفتد رو کبدت. معده سرد است، کبد گرم است. از کبد گرما میگیرد، کار میکند، غذا هضم میشود. درست شد؟ این قاعدهاش است. معده باید یک سرش خالی بماند. آن سر، خالی بماند که دیگر بتواند کار کند. هیچ وقت نباید بگذاری پرِ پر بشود. این پرِ پر که میشود، داغون میشود. مثل این آبمیوهگیریهایی که تا خرخره پُرش کرده، بعد میزند جابهجا بشود، میترکد، میریزد بیرون. آبمیوهگیری سرش را یکم خالی... شیر موز درست میخواهد بکند، باید بچرخد. جا داشته باشد بچرخد. خورده بود که دیگر داشت خفه میشد و بعد به خانمش گفت: "دارم خفه میشوم. یک انگشت بزن بیاید بالا." گفت: "اگه جای انگشت بود که یک خیار میانداختم بالا. هیچی نیست دیگر. پرِ پر است." به این حالت دیگر نباید برسد. یک کمی خالی.
بعد معده هم با تأخیر عمل میکند این را بدانید. سلولهای معده مثل سلولهای دست نیست. شما دست را میگیری رو آتش، سریع واکنش نشان میدهد. سلولهای معده این شکلی نیست که به محض اینکه پر شد. یک پنج دقیقهای طول میکشد. آروم آروم. یک کمی مثل اینترنت ایران میماند. پوست دست، اینترنت کره جنوبی است. آنجا سریع منتقل میشود. معده، نه. این تا الان بخواهد وصل بشود و بعد یک دور هم باید با فیلترشکن برود، نمیدانم یوگسلاوی و اینها. از آنجا ۲۵ دقیقه بعد تیک خورده. معده این شکلی است. الان سیر شده، یک ربع بعد بهت میگوید سیر شدم. پرِ پر بودنش مشکلات فراوانی درست میکند.
امیرالمومنین فرمود: "بیمارستان جم." از طبیب کوفه پرسیدند که "چه شد که کوفه بیمارستان ندارد؟" دوران امیرالمومنین چهار تا دستور داده بود امیرالمومنین، بیمارستان جمع شد، چون مریضی کسی نمی... یکیاش این بود که "تا گرسنه نشدی، نخور." یکیاش این بود که "تا سیر کامل نشدی، پاشو." یکیاش این بود که "خوب بجو غذایت را." "شب قبل از خواب سرویس برو، ولو احساس پر نیست. سرویس را برو بعد برو بخواب." که حضرت فرمود: "این چهار تا تفسیر آیه «کُلوا وَ لا تُسرِفوا» (اعراف/ ۳۱) است." بخورید و بیاشامید اسراف نکنید.
وقتی هنوز گرسنه نشدی، میخوری، اسراف کردی. وقتی هم سیر کامل میشوی، پاشو، اسراف کردی. وقتی هم خوب نمیجویی، اسراف کردی. میبلعند. جلو میرود پایین. غذا را میدوانند. فرق انسان با موجودات دیگر. گاو که دوبار میجود. بزرگوار، یک بار میدهد، بعد باز برای چند دقیقه بررسی مجددی میکند. مار میبلعد، قورت میدهد پایین دیگر. خرگوش، خرگوشه دارد رد میشود. میبینی از تو تا برود بدن آرام آرام، پدر این معده در میآید. بعد در تمرکز آدم اثر دارد. هرچه خون در بدن است رفته جمع شده اینجا. آن دیگر به مغز نمیرسد. نه نماز با حضور قلبی، نه توجهی، نه حال مطالعه. بعد به چشم آسیب میزند، مخصوصاً شکم پر بودن آخر شب.
آقای حسنزاده (ره) میفرمود: "که من این را از بوعلی شنیده بودم که شب با شکم سیر اگه بخواهی، بیناییات ضعیف میشود. شبها به خودم فشار میآوردم." خیلی البته شب نباید آدم گرسنه باشد، رگ عشا نفرین میکند آدم. "ایشان گفت که شبها به خودم گرسنگی میدادم. یک شب امام رضا (علیه السلام) را در خواب دیدم. حضرت فرمودند: "چشمت با ماست. انقدر اذیت نکن خودت را. یکم بخور، کمتر بخور. کشتی خودت را." خلاصه، این گردش خون در بدن. هرچه خون است یک جا جمع شده، معده بدبخت بتواند کار بکند. اینها بحث بسیار دقیقی است.
بعد فرمود: "سیری که برود به سمت شکم پری، مکسلةٌ، کسلی میآورد. تنبلی میآورد. بیحالی میآورد." و "مسْبتةٌ." مصیبت است. "و لکن کَرهَ الله عقیلًا مع القاعدین." (سوره توبه/ ۴۶) و ثَبَّطَهُم. (آیه مذکور در سوره توبه اشارهای به این الفاظ «فَبّتان» و «ط دستهدار» به این شکل ندارد.) وقتی کسی حال پا شدن ندارد و اهل قیام و تلاش و فعالیت و اینها نیست. پس تنبلی معلول چی بود؟ پرخوری. پرخوری پرنوشی میآورد. پرنوشی پرخوابی میآورد. قواعدش را داشته باش. چه کار کنیم شب بتوانیم پاشیم، سحر بتوانیم پاشیم، صبح بتوانیم نماز صبح باشیم؟ انشاءالله همهاش را خدا روزیمان کند.
در آینده قدیم میگفتند که طرف پا میشود مثلاً هزار رکعت نماز میخواند. یکم جلوتر رفت، گفتند صد رکعت میخواند. یکم جلوتر میگفتند شبها میشود دعای ابوحمزه میخواند، نماز شب میخواند. ایشان گفت: "میبینم نسلهایی که بعداً میآیند میروند سر قبر یک کسی میزنند، میگویند: "خدا بیامرزد، روزی ۱۷ رکعت نماز میخواند. اهل کرامت بود. نماز صبح میخواند." الان دیگر نماز صبح خبری نیست؟ نماز صبح میخواند. "این آقا خیلی با تقواست. خیلی متدین است. نماز صبح پنج دقیقه آخر، دیگر نصف نصف آفتاب زده ولی میخواند. خیلی مقید است." خب این چرا ساعت ۱۱:۳۰، ۱۲ که تازه شام میخوریم؟ بعد شام هم پیتزای چیک چیک چی چی میخورد. آن هم که سنگین. اول اصلاً این معده کلاً یک دور عابردوز میکنی که "این چی بود که فرستادی؟ چهکارش کنم؟" یک هفت هشت ساعت طول میکشد که معده متقاعد بشود که "باشه، یک کاری بکند." به رسمیت بشناسد این غذایی که وارد شد. این پیتزا مخصوصاً دو سه روز طول میکشد که قشنگ دارد احساس میکند کم کم دارد این معده دارد میپذیرد این را، دارد کار میکند. اول صبح و نماز شب و نماز صبح کسل میکند. تنبلی، بیحالی میآورد.
و "مقتعة." قطعکننده شدن، جدایی آوردن. کُلُّ بِرٍّ و کَرَم. از همه کارهای خوب و با کرامت جدایت میکند. نسبت به هیچ کاری حال نداری، حوصله نداری، انرژی نداری، حسش نیست. "بریم حرم." "حالش نیست." فقط این گوشی دست. سلسله یکجانشینان. فقط جایی باشد که سیم برق باشد. اتصال برقرار بشود. میگفت که "از بس از اتاقم بیرون نیامدم برق قطع شد. آمدم بیرون، بابام به جرم دزدی من را گرفت. دستگیرم کرد، تحویل پاسگاه داد که دزد آمده در خانهمان." اثبات کردند که من پسرش هستم. راضی شد. وضع این شکلی است. همه یک جا افتاده و بعد وزنها و چربی و یک چیز افتضاحی است وضع ما الان. نه ورزشی، نه فعالیتی، نه کاری. این کرونا هم که خدا خیرش بدهد، همان دو قِرانی هم که صبح پا میشویم، لااقل میرفتم تا پشت میز مینشستیم، این را هم از ما گرفت. دو قدمی که از جلو در پیاده میشدیم تا میز میرفتیم مینشستیم. خیلی خطرناک است.
"و ان الریُّ المنتهي بصاحبه الی السکر، مُسَخِّفَتٌ و مُجَهِّلَةٌ و اَذْهَبَتْ لِلمُروَّة." (احتمالاً نقل به مضمون از روایاتی مشابه) سیرابی که دیگر آدم را بکشاند به مستی، آدم را سخیف میکند. آدم را جاهل میکند. اهل کارهای جاهلانه بدون عقلانیت میکند و مروت را از آدم میبرد.
در آخر جلسه یک ماجرای دیگر هم عرض بکنیم و دیگر بحث را تمام کنیم. در مورد خود خوراک و مروت. خیلی سریع بخوانیم و بحثمان تمام.
در قرآن یک چیز فوقالعاده در کدهایی که میدهد. روانشناسی قرآن یعنی مهندسی معکوس اگه بکنی شخصیتهای قرآنی بر اساس ویژگیهایی که قرآن میدهد، یک چیز عجیب و غریبی ازش درمیآید. در مورد اصحاب کهف قرآن خیلی ویژگیهای بینظیری گفته. بردارند این را، بیاورند مربیهای تربیتی قرآن. خروجی را گفته بعد گفته این خروجی چیا را داشته. قرآن مثل کتابهای تربیتی نیست که ورودی را میگوید بعد میگوید: خروجی با خودت برو بساز. کتاب تربیتی میگویند اینها را اگر باشد، آدم خوبی درمیآید. معلوم هم نیست. تست هم نکردیم خوب درمیآید، نمیآید. همهاش را باید داشته باشد، نصفش را باید داشته باشد. قرآن آدم را نشان میدهد بعد میگوید این محصول این مسیر است. اصحاب کهف را نشان میدهد میگوید این آدم حسابی اینها را داشته باش، میشوی اصحاب کهف.
بعد یک سری ویژگیها میگوید. ویژگیهای سیاسی از اینها میگوید: شجاعت اینها. پا شدند در آن جمع تک و تنها حرف زدند. "وَ آمَنوا وَ قالوا رَبُّنا الله" (کهف/ ۱۴). جدا شدن از مردم. حاضر شدن غربت و عزلت تحمل کنند به خاطر عقایدشان. بچه را باید این شکلی تربیت کرد. دانشآموز باید اینجوری باشد. طلبه را باید این جوری تربیت کرد. دانشجو اینجوری تربیت کند. باید مدل اصحاب کهفی باشد. بعد تشکیلاتی. آدمهای به هم چسبیده، با هم یار، با هم رفیق.
بعد یکی از ویژگیها را آخر داستان میگوید. میدانی؟ این آیه آیه وسط قرآن است. از اینور اونور قرآن که میروی، وسط قرآن میشود این آیه دقیقاً. (امشب بدون قرآن میخوانم.) بیدار شدند. پرسیدند: "چقدر طول کشیده؟" یکیشان گفت که "احتمالاً چند ساعت." یکیشان گفت: "فکر کنم یک نصف روزی شد." خورشید اول مثلاً اینجا بود، اینها خوابیدند، بیدار شدند خورشید اینجاست، 310 سال بعد! 300 سال بعد! خورشید اینجا بود! 300 سال! خدایا! 300 سال تو اینجوری نگه داشته بودی، چی میخواستی بگویی آخه به ما؟ میخواستم بگویم: "من بخواهم یک نفر را نگه دارم، نگه میدارم. خودت را به من بسپار. به کهف پناه آوردند. گفتند که خدایا "رَبَّنا آتِنا مِن لَدُنكَ رَحمَةً وَهَيِّئ لَنا مِن اَمرِنا رَشَدًا" (کهف/ ۱۰) این "ربنا"یی که میخوانند دو سه تا اصحاب کهفاند دیگر. "وَهَيِّئ لَنا مِن أَمرِنا رَشَدًا." راه بنداز. راه انداختم. به من بسپار. به من بسپار. من 300 سال نگه میدارم. بسپار به من. اعتماد میخواهد جلب بکند خدا.
اینها پاشدند و بعد دیدند گرسنهشان است. فدای اینها بشوم که تازه یکم احساس گرسنگی کردند بعد ۳۰۰ سال. ۱۰ بار پوسیده باشی. عجیب بود نه. لباس اینها چیزی شده بود؟ ۳۰۰ سال. تو یک هفته ریشت را نمیزنی انقدر. ۳۰۰ سال باید که در بیاید. از کروکی و اینها مثلاً اینها را کنار بزنند، بگویند "ممد کوشی تو؟" ۳۰۰ سالی مو درآمده، ناخن درآمده، ریش درآمده. خیلی چیز عجیبی است ها. خدایا چه کار میکنی تو! واقعاً ۳۰۰ سال بعد. "بچهها! چقدر شد؟" "فکر کنم نیم ساعت خوابیدیم ها." طول کشید؟ ۳۰۰ سال. بعد آن سگ را خدا نگه داشت. من مرده، آن سگ هم همینجوری نشسته بود. دور دید بترسد برود. ۳۰۰ سال نشسته نگهش داشت. وای از این خدا.
اینها یکیشان برگشت گفت: "بچهها! گرسنهمان است. چکار کنیم؟" پول درآورد. ورق معلوم میشود که اسکناس بوده در آن. گفت که: "یکی از شماها این ورق. «بِوَرِقِكُمْ هذَا» (کهف/ ۱۹) این را بردارید بروید در شهر. خدا وقتی میخواهد یک چیزی بگوید، بگو: "چیزی بخرد بیاورد." دیگر خدا کامل حرف میزند. چی گفت؟ «فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَىٰ طَعَامًا وَلْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَدًا» (کهف/۱۹). لطافت گفتیم چیست؟ حالت همه جوانب را بررسی کردن. با لطافت برود. یک جوری برود که «وَلَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَدًا». کسی از کار ما سر در نیاورد. کسی نفهمد. ما کی هستیم. کسی نفهمد از کوه دارد میرود. کسی نفهمد از این جمعیتی هستیم که از شهر جدا شدیم. پول را بردارد برود در مغازهها نگاه کند ببیند کدام طعام از همه زکیتر و قشنگتر و پاکتر است. «أَيُّهَا أَزْكَىٰ طَعَامًا». آن را بخرد برگردد بیاید با هم بخوریم. از گرسنگی دربیاییم.
مهندسی معکوس کن. چی میگوید؟ قرآن دارد میگوید میخواهی اصحاب کهف بشوی باید غذایت را اینور اونور بازار داری میروی همینجور نگو کدام ارزانتر است. نگو برو غذای خیلی توپی که قشنگ یک هفته بگیرد ما را. کدام از اینها پاکتر است؟ حالا پاکی غذا چه شکلی تشخیص بدهیم؟ یک بخشش به خود آن آدم است. بزرگان مقید بودند، میگفتند: "از آدم ظاهر و صالح خرید میکنیم. از مسجدیها بخر، از هیئتیها بخر." در مغازه میآمد، یک نگاه میکرد. بعضی اساتید من، نگاه میکردند. عکس رهبری، شهدا اینها اگه نبود گفت: "بیا بریم." یادم... این اتصال وجودیش وقتی قطع است. از اینها باشد. حالا شاید هم دوست داشته. حالا مثلاً عکس نزده. خب دوست دارد. عکس نزد. یاد میگیرد که این به بعد عکس بزند. کی محبتش را بقیه نشان بدهد. آن دوست دارد، محبتش را هم نشان میدهد راحت.
یک سلمانی بود در قم. روی آینه روبهرویش زده بود که از همین اول بهتان میگویم اگه میخواهی ریشت را بزنم، من نمیزنم. پاشو برو فلان جا. میدانی چقدر من با همین دک کردم از کاسبی افتادم. میتوانم چیزی نگویم، طرف بنشیند. بعد آخرش که میخواهد ریشش را بزند، بهش بگویم که شرمنده. مثلاً یک گوشهای فقط مرتب کنم. بعضی شبهه میکردند حتی در پولی که از اینها برمیگردد. دیگر حالا خیلی نمیخواهم جزئیات بگویم. پدرمان در میآمد. اول طلبگی بابایش آرایشگر بود. سلمانی داشت. لقمه پدرش را نمیخورد. "بابا شوپنهگی دیگر. نمیخورم." اینجوری ندارد دیگر. با مراعات، با رعایت و ضوابط و هی گفته بود و اینور و اونور و اینها. کارگر نیست این بابا. درآمد حرام است دیگر. از کار حرام اگه درآمدی حاصل بشود، اونی که ریش میتراشد و فلان و اینها و پول میگیرد بابتش به آن ضوابطی که رسالهها گفتند. دیگر آن تراشیدنی که رساله گفته با قیودش، مشخصات دیگر. همه چی را توضیح بدهیم که چون بعداً ماجرا داریم با آن ضوابط، جزئیات و شروطی که گفته. آن کار را بکند، پول بگیرد. خانم هم اگه میداند این را دارد میفرستد وسط نامحرم، پولی که میگیرد این هم حرام است. شبهه که شبهه است. این حرام است، مشخص است.
خلاصه «أَيُّهَا أَزْكَىٰ طَعَامًا». برو ببین کدام از اینها پاکتر است؟ سالمتر است؟ روبهراهتر است؟ مقیدتر است؟ نماز اول وقت میآید؟ اهل حلال و حرام است؟ اهل رساله است؟ سوال میکند از دفتر مراجع؟ اهل خمس و نماز جمعه است؟ میبینیاش راهپیمایی؟ میبینیاش؟ ساندویچ میخواهی بخری، از این بخر. روغن را از این بخر. شکرت را از این بخر. بعضی رفقا کارهای قشنگی میکردند. میگفتند آقا من میآیم مثلاً هیئتی تقسیم میکردم. دیگر حالا فرصت نیست وارد این بحثها بشویم. "هی تقسیم کردن." هیئت شما. آیت المهدی. یک نفر متصدی مرغ این مجموعه میشود. از یک جای خوب شناسایی میکند. یا آدم خوب مؤمنی که دانی که به مرغش میدهد، زکاتش را داده و خمسش را میدهد و از زمین پاک و مراعات و دقت و اینها. "مرغ بخرین! گرون میشود." "من صد تا مرغ ماهیانه برای شما میگیرم با نرخ کمتر از آن نرخ کشتاری هم که در بازار است." خیلی کار قشنگی است این. کار تشکیلاتی است. اصحاب کهفی است. در هیئت اینها را راه بیندازید. تربیتی، فرهنگی کنی. میخواهی محلهتان را اصلاح کنی؟ اینها کارهای قشنگ ساده. برو لقمه مردم را اصلاح کن.
مدیریت؛ بعد اینها تمرکز پول میشود. شما یک نفر آدم حسابی مؤمن حزباللهی را ساپورت کردی. چرا داری ۱۰۰ نفر غریبه بخورند؟ این جوان حزباللهی اشتغالزایی میشود. یکی از بچههای همین جلسه بیاید وارد همین کار بشود. صد تا مشتری میخواهد. صد تا مشتری همین بچههای هیئت. چقدر قشنگ است کار تشکیلات این شکلی.
«حدیث عنوان بصری». آقا! خیلی سریع دیگر. جلسه آخر است. امام صادق (علیه السلام) گفتند که: "آقا! یک سری دستورات به ما بدهید. سفارش کنید." حضرت فرمودند: "یک سری چیزها بهت میگویم." «فَإنَّها وَصِیَّتی لِمُرِیدِ طریقِ الی الله تعالی». هرکه میخواست سیر و سلوک کند به اینها. سه تا سه تا دستور دادند در سه موضوع. هر کدام سه تا. «وَاَللَّهُ أسْئَلُ أَن یُوَفِّقَکَ لِلْإِسْتِعمالِ». از خدا درخواست میکنم که تو را برای «ثَلاثٌ مِنها فِی ریاضةِ النَّفسِ». سهتاش در ریاضت نفس است. سهتاش در حلم است. سهتاش در علم است. اینها را حفظ کن، سستی نکن. هی میگوید: آقا! "دستور سیر و سلوک از آقای بهجت (ره)؟" الان یک چیزی شما بدانی مثلاً بهت بگوید خوب است. امام صادق (علیه السلام)؟ آقای بهجت (ره)؟ بگویند "چی؟" اثر انگشتش ۱۰ تا. وحشت در هر ثانیه میریزد. فرمود: "اینها را اگه عمل کنی بخش عمده سیر و سلوکت حله. راه افتادی رو اینها دیگر کوتاهی نکن." انصافاً هم کار سختی نیست. این سه تا یک کمی سختی دارد. ولی از جهت عملیاتی بودنش خیلی شفاف و روشن است. ابهام ندارد. از این جهتش خیلی خوب است. چون کارهای ابهامدار پدر آدم را درمیآورد.
سهتا کار روشن. ۲۰ سال هم وقت بگذارید این سهتا را بخواهی راه بیندازی. لااقل میدانی پراکنده نکن. «ثلاثٌ منها فی ریاضةِ النفس». جالب است. حضرت نمیگویند در کنترل شکم. فرمود: «فی ریاضةِ النفس». اصل ریاضت نفس کنترل شکم است. آن سهتایی که در مورد ریاضت نفس است: «وَإيَّاكَ أنْ تَأكُلَ مَالَا تَشتَهی». تا اشتها نداری نخور. آقا! غذا ساعت ندارد. ناهار، نمیدانم شام. شام اصلاً وعده ساعتدار نیست. شام یعنی از غروب تا شب هر وقت که تازه از عصر تا شب هر وقت گرسنهات بود. ساعت ۷ گرسنهات است. خیلی هم دیر نشد. ۵ بعد از ظهر گرسنهات است. ۸ گرسنهات است. ساعت ندارد که. مثل این دانشگاه و اینها. اینور اونور سلف که سر ساعت. اینها چیز درست و درمونی نیست. سیستم میریزد به هم. رابطه دیگر است. بخوری. این غلط است. این کار حماقت. «وَالبَلَهْ». اگر این کار را نکنی، این باعث میشود که آدم احمق و ابله بشود. آن ظرافت و ریزهکاریهای فکری و ذهنی را از آدم میگیرد. آدمی که بدون وقت گرسنگی میخورد، دیگر حالا توضیحات مفصل دارد چرا. یک بخشش مادی است، یک بخشش ملکوتی است که چرا این آدم احمق و ابله میکند. «وَ لا تَأكُلْ إلَّا عِنْدَ الجُوْعِ». کی غذا بخور؟ فقط وقتی که گرسنهات است. این قاعده اول.
بعد فرمود که: «وإذا أَکَلْتَ حَلالًا». هر وقت هم چیزی خواستی بخوری، حلال باشد. سخت است حلال خوری. «وَ سَمِّ اللهَ». بسم الله بگو. آقا! بسم الله گفتن سخت است؟ بسم الله. حالا بعضی هر لقمه را مثل سید بن طاووس هر لقمه را بسم الله میگفتند. از هر ظرف جدایی که برمیداری یک بسم الله جدا بگو. آن هم حالا زود است فعلاً. یک بسم الله کلی. البته در روایت دارد که بسم الله اگر وسط غذا حرف بزنی اثر بسم الله میپرد. برای همین بهترش این است که بگوییم: «بسم الله من اوله و آخره.» حرف زدیم، اثرش بماند. بسم الله بگو، حلال بخور، بسم الله بگو.
«وَاذْکُرْ حَدیثَ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ مَا مَلَّأَ ابْنُ آدَمَ وِعَاءً شَرًّا مِنْ بَطْنِهِ». ببخشید. دو سال دیگر قاعدتاً همدیگر را نخواهیم زنده باشیم. فرمود که یاد پیغمبر باشی. حدیث پیغمبر فرمود: "آدمیزاد هیچ ظرفی را بدتر از شکمش پر نکرد در این عالم." هر ظرفی بگویی، بدترین ظرفی که آدمیزاد پر میکند شکمش است. شکم نباید پرِ پر بشود، «فَإِنْ كَانَ وَلَابُدَّ». اگه دیگه ناچاری بخوری، معلوم میشود که پس خوردن مال وقت آنجایی است که میشود آدم نخورد. برعکس، تا جایی که میشود میخوریم. یعنی هنوز یک نیم ساعت مانده تا بخورم. هنوز یک نیم ساعت دیگر. نیم ساعت مانده تا بخوابم. پس نیم ساعت هم بخورم. حیف است. ناچار میشونند که میخورند. گفته بود: "من وقتی غذا میخورم، احساس میکنم که در یک گونی دارم خاک میریزم. حسام این است. هیچ لذتی از غذا، لذت خوردن نمیبرم. لذت از خدا میبرم، از «مُتَّعَهُ» میبرم، نه از طعام." بعضی از رزق لذت. بعضی از رازق لذت میبرند. امام رضا (علیه السلام) سیب لک زده را بگیریم، کلی حال میکنیم. بالا. شما عاشق رزق نیستی. عاشق رازقی. درست شد؟
اگه ناچار شدی، «فَثُلُثٌ لِطَعامِهِ». یک سوم شکمت را بگذار برای طعام. «وَثُلُثٌ لِشَرابِهِ». یک سوم برای آب. «وَثُلُثٌ لِنَفْسِهِ». نفس بتوانی بکشی. هوا رفت و آمد کند. یک سوم معده آقا. حالا یکی از کارهای خوبی که میشود انجام داد، ما هم تجربه کردیم. آثار خیلی خوبی ازش دیدیم. در مدت کمی به لطف خدا از جلسات قبلی که خدمتتان بودیم تا حالا ۱۴ کیلو کم کردیم. قاشق کوچک. خیلی راحت. قاشق کوچک. قاشقت را کوچک. از یک جایی به بعد دیگر اصلاً نمیتوانی بخوری. مثل گناه میماند. اولهایش سخت است. بعد معده که کوچک شد، اصلاً میلت دیگر میرود. گناه همیشگی. اولش آدم فشار میآید. از یک جایی به بعد معده عوض میشود، قلب حالتش عوض میشود. اصلاً نمیتواند گناه کند. شما امشب راحت باش گناه کنم. نمیتواند. اصلاً نمیتواند. معده این شکلی میشود. قاشق کوچک. قاشق چایخوری غذا. شب اول با قاشق چایخوری یک دو لقمه میخوری. بعد میروی با یک دانه دیس اون پشت، کسریهایش جبران بشود.
نور ترب آقای حداد. بعد میرفت پلو آب گوشت. خیلی قشنگ. راحت. انشاءالله خدا کمک بکند این میشود آقا حالت سبکی. سبک، راحت. هرچه از دنیا آدم کمتر داشته باشد، سبکتر است، راحتتر است. اولیای خدا روزهای آخرشان هم کلاً دیگر کمتر از همیشه. همیشه که حالا همیشه کم میخوردند، کمتر از همیشه میخوردند. روزهای آخر بزرگان مرسوم بود، معروف بود. میگفتند: "ایشان دیگر روزهای آخر." علامه طباطبایی اینطور بود. آقای بهجت (ره) اینطور بود. برای بهجت (ره) آب میوه گرفته بودند. روز آخر دیدند کمتر کرد. امیرالمومنین (علیه السلام) شب آخر خیلی غذای سبکتر از همیشه. تو تا حالا امیرالمومنین (علیه السلام) اصلاً اینها شوخی است. واقعاً نان گذاشتند با نمک و شیر گذاشتند. دعوایش میکنند. میگویند: "کی دیدی من دو تا خورش بخورم؟ یکی بدانم امشب من شب آخرم. امشب باید سبک بخورم. امشب ملاقات دارم. سبک بشوم پر بزنم بروم."
اولیای خدا لحظات آخر سبکتر از همیشه بوده. اگر میتوانستند تشنه میبودند، گرسنه میبودند. بچههای ما شبهای عملیات کمتر میخوردند، آب نمیخوردند. سبک باشد. آدم ملاقات خدا میخواهد برود. مادر ما سبک رفت. امروز این روزهای آخر از همیشه سبکتر. دیگر همان غذای معمولیاش کمتر شد. مگر غذای مادر ما چقدر بود کلاً؟ چقدر غذای فاطمه (سلام الله علیها) کمتر شد. آماده ملاقات بود. این روزهای آخر هم که هی آماده کرد همه را. هی آماده کرد همه را. هی به نحوی گفت. به این گفت، به آن گفت. زبانهای مختلف. در قالب دعا میگفت، در قالب نجوا. همه را آماده کرد برای رفتنش. امروز که روز آخر بود دیگر. با یک سبکی. فرمود: "انقدر مادر ما این اواخر لاغر شده بود، استخوانهای تنش شمرده میشد از روی پوست." خیلی سبک شده بود.
امشب آقا جابهجایی این تابوت راحت بود از جهت سبکی مادر. ولی سخت بود از جهت سنگینی غم. خانم سبکی را امشب امیرالمومنین (علیه السلام) میخواست دفن بکند. ولی کمرش شکست از سنگینی مصیبت. خیلی سبک شده بود فاطمه (سلام الله علیها). همه کارها را هم که کرده بود. عرض کرد: "علی جان! حتی دیگر برای غسلم هم خودم خودم را تمیز کردم. لباس تمیز هم تنم کردم. از روی پیراهن من را غسل بده." فکر همه جا را کرده. لا اله الا الله. همه کارها را آنقدری که میتوانست انجام داده بود. همه چیز را فراهم کرده بود. تابوتش که آماده بود. قبرش آماده بود. کفنش آماده بود. همه کارها را انجام داد. راحت! که به امیرالمومنین (علیه السلام) فشار نیاید. یک دفن راحت سریع داشته باشد. امیرالمومنین (علیه السلام) ولی خیلی اذیت شد. امیرالمومنین (علیه السلام) امشب این ساعتها این آقا مصیبتها دیده. بابا! ما از امیرالمومنین (علیه السلام) که میگوییم، یکم بار عاطفی روضه را زیاد میکنیم. بعضی فکر میکنند مثلاً در مورد یک آدم معمولی است که مثل این جوانهایی که زنهایشان را از دست میدهند. مثلاً آنجوری. بابا! این آقا از بچگی در جنگ بوده. در خیبر کنده پرت کرده. شعب ابی طالب دیده. گرسنگی دیده. زخم از سر تا پایش، همهاش زخم جنگ. فرق شکافته شده. ذوالقرنین بهش میگفتند. یک بار فرق جلو شکافته شده با فرق عقب شکافته. همه بدن زخم. مرد جنگی. شجاع. رزمنده است. پردل. قوی دل. این کم نمیآورد. ولی امشب دیگر نشست یک گوشه.
یکم روضه بخوانم. این شب، نمیدانم شاید آخرین روضه عمرم باشد. روضه آمدیم این شبها. رفقا گفتم، گفتم بعضی حاجت دارند، میآیند روضه. من حاجتم روضه بود. دارم محضر حضرت زهرا (سلام الله علیها) و امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) میگویم. گفتم: "آقا! من این روضه را قبول میکنم. ما که چیزی نیستیم، لطف شماست که ما را اجازه میدهید بیاییم اینجا بنشینیم." میگوید: "من حاجتم این است که بزنید تا آخر عمر روضه بخوانم." با پوزه بمالیم به این درگاه. پشت این در خانه گدایی کنیم. تا آخر عمرمان گدایی را از ما نگیر. از صدای ما بدتان میآید. نمیدانم. نگذارید صدای... جلو در خانه شما هرچقدر هم صدای ما نکره است، زشت است، بد است، بد میخوانیم، بد میگوییم. ما دلمان به همینها گرم است. ما عشقمان به همین است. ما که نبودیم امشب بیاییم سر امام حسین (علیه السلام) را بگیریم، نوازش بدهیم، بغلش کنیم، تسلیت بگوییم. ما دلمان به همین خوش است. بیاییم پشت در. هر سال فاطمیه، شب شهادت، شام غریبان بنشینیم بگوییم "ای وای مادرم." شاید دل امام حسین (علیه السلام) هم یک کمی گرم بشود.
ما حاجتمان روضه است. حاجتمان گریه است. حاجتمان گریه است. ما از گریه حاجت نمیخواهیم. بقیه چیزها را هم میخواهیم برای اینکه وسایل و زمینههایمان جور بشود. فاطمیهمان بتوانیم روضه بخوانیم، گریه کنیم. برو دور نندازمان، ما را عقبمان نندازند. ما را جدامان نکنند. ما باشیم آن وسطمسطها. یک وقت دیدی به درد خوردیم دیگر! "هر چیز که خار آید، روزی به کار آید." ما اگه بودیم لااقل در کوچه شام غریبان... بد دارم روضه میخوانم و نرفتم سمت غسل و کفن. جای دیگر دارم میروم. آن اتاق اونوری. امیرالمومنین (علیه السلام) دارد غسل و کفن میدهد. بیا بیاییم بیرون. بیاییم اینور، یک کمی کنار امام حسن (علیه السلام) باشیم. این آقا بدجور دارد گریه میکند امشب. یکم کنار امام حسن (علیه السلام) باشیم. روضه امام حسن (علیه السلام) امشب. شام غریبان. شام غریبان، اصل این غریب. این غریبی که تا آخر هم بود. غریب مادر بود امام حسن (علیه السلام) بود.
امشب یک روضه اشانتیونی بخوانیم با هم. یک رو ویژه ای که از کریم امشب. میگویند همیشه شب آخر مزدت را از حضرت زهرا (سلام الله علیها) ما میخواهیم در روضه فاطمیه. امشب مزدمان را از امام حسن (علیه السلام) بگیریم. شما کریم. سفرت همیشه پهن بوده. فدایت بشوم. ما اگر بودیم لااقل در کوچه آن وسطها میتوانستیم بیاییم سروصدا بکنیم. یک سروصدا که میتوانستیم بکنیم. لااقل میآمدیم وسط یک دو تا ما میخوردیم. آخه اینجوره. آخه امام حسن (علیه السلام) هم میدانی چی بگویم؟ من هی نمیخواهم بروم در بعضی روضهها. آقای محمدی ببخشید. من بروم در روضه؟ کمک شما دیگر. من روزهای تورا هم میخوانم. غافلگیری. یکم از این برایت بگویم بعد برم آن روضه. این مادر و پسر دوتایی با هم غافلگیر شدند. پسر غافلگیر شد چون اصلاً گمانی نمیداد روی مادرش دست بلند کنند. مادر چرا غافلگیر شد؟ یا صاحب الزمان! آخه نه فاطمه (سلام الله علیها) به کسی نگاه میکرد، نه میگذاشت نامحرم بهش نگاه کند. سرش پایین بود که زدند. بیهوا. ببین ضربهای که در غافلگیری میخوری بیشتر آماده کردی. ضربه میخوری. بعد عزیزت را در غافلگیری بزنند. خیلی.
این حاج قاسم دردش به این بود که غافلگیر شدیم. اگه ضربه را میخ... بعد سه روز چهار روز یک هفته شهید میشد کمتر درد داشت. یکهو صبح پاشدیم گفتیم حاج قاسم رفت. یکهو مادر نیست، نگاه کردی روی زمین است. غافلگیر شد. امام حسن (علیه السلام) امشب دیگر یکهو آستین را کَند و شروع کرد بلند بلند گریه کردن. و امیرالمومنین (علیه السلام) گفت: "عزیزم! چرا آخه اینطور؟" گفت: "بابا! اینها نمیدانند ماجرا چیست!" من دیدم اینجا روضهاش معروف است. همه شنیدید. ولی ما فکر میکنیم بخش عاطفی ماجرا، امام حسن (علیه السلام) بالاخره کم سن و سال بوده. لا اله الا الله. روضه کوچه را فقط این بخش را میگویم از روضه امام حسن (علیه السلام) که تنها بود و فکر هم میکنیم عاطفی. بالاخره کم سن و سال بوده، بچه بوده، فشار آمده بهش. این روضه کمتر شنیدی. این امشب یادگاری ما بماند.
روضه فاطمه (سلام الله علیها) ما رفت. آقا! ۳۰، ۴۰ سال بعد شد. ماجرای مذاکره امام حسن (علیه السلام) با معاویه. یادگاری از من داشته باش. بسوزیم امشب قشنگ. یا امام حسن! یکم امشب ما را بسوزان. یکم بسوز. قرار شد تیم مذاکرهکننده بیاید. قشنگ فضای ذهنیت را ببر در چیزی که دارم ترسیم میکنم برایت. یک فضای تشکیلاتی، تشریفاتی، دیپلماتیک، رسمی، کار سیاسی جدی. قرار شد معاویه یک تیم مذاکرهکننده بفرستد پیش امام حسن (علیه السلام). بنشینند شروط صلح را دربیاورند. در این تیم مذاکرهکننده هفت هشت نفر بودند. یکیشان قنفذ بود. اینها آمدند خیلی جدی و رسمی. بعد بیست سی سال، ۳۰ ۴۰ سال. خیلی گذشته بود. آمدند نشستند. امام حسن (علیه السلام) شرایطشان را گفتند. آنها شرایط معاویه را گفتند. شروط با همدیگر تعیین کردند. به نتیجه رسیدند. تمام شد. خواستند بروند. دیدی دست میدهند. تک تک موقع خداحافظی. تک تک آمدند دست دادند با امام حسن (علیه السلام). قنفذ دست داد. به امام حسن (علیه السلام). این را مجلسی در بحار نقل کرده. دیگران هم نقل کرده. میگوید: دست که داد، امام حسن (علیه السلام) فرمودند: "ولی من هنوز یادم نرفته آن ضربه را."
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. صل علی محمد و آل محمد، الفعال الطیبین الطاهرین. و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در بحث حق شکم، امام سجاد (علیه السلام) فرمودهاند که حقش این است که موقع گستاخی در گرسنگی، کنترلش کنیم. شکمت را باید تربیت کنی و کنترلش کنی. حقش این است که کنترلش کنی و پُرش نکنی. همانجوری که آدم بچهاش را باید تربیت کند، همانجور که بچه حقش این است که تربیت بشود، وگرنه قیامت جلوی آدم را میگیرد. شکم هم حقش این است که تربیت بشود. این موجودی که ملکوت دارد و موجود زنده است. معده و فلان و اینها را ما فکر میکنیم این معده و روده و اینها موجودات مردهاند و بعد پودر میشود و میرود. هرکدام ملکوتی دارد و هرکدام حقی دارد و هرکدام کمالی دارد. باید به کمالش برسانیاش.
آن آقا، مرحوم ارباب بود، ظاهراً سبزی پاک میکرد. یک دانه سبزی افتاده بود بغل. دیدند که ایشان آمد آن یک دانه را برداشت. حالا فضای خودشان. ایشان اصفهانی هم بود و اینها. شوخی شاید کرده بودند باهاش که خب آقا مثلاً یک دانه را حالا چه میشد مگر مثلاً میماند؟ ایشان گفته بود که این سبزیها را من باید ببرم لقاءالله. این یک دانه جا بمانی، یقه من را میگیرد.
خوراک آدم چیست؟ خوراک شما انرژی میشود برای شما. اول این غذا هضم میشود، بعد یک سری اضافاتش دفع میشود، اصلیهایش میماند، خون میشود، گردش پیدا میکند در بدن، میآید تبدیل به انرژی میشود. انرژی تبدیل به عمل میشود. عمل شما تبدیل به جسم مثالی و ملکوتی و برزخی شما میشود و با آن جسم برزخی هستید دیگر. حالا این جسم برزخی هم البته در برزخ هست و بعد حالا در قیامت جسم برزخی هم میمیرد. البته همان جسم برزخ هم باز رشد دارد، رشد پیدا میکند.
خلاصه آقا، این لقمه را تا ابد شما داری. قلاب آبی که خوردی تا ابد باهات است. اگر شدی فرعون، این لقمه را فرعون کردی. اگر شدی موسی، این لقمه را کردی موسی. موسی با همین لقمهها شده موسی؛ فرعون هم با همین لقمهها شده فرعون. بعد این لقمهها را هدر داده. "أذهَبتم طَيِّباتِکُم" (احقاف/ ۲۰) سر جهنمیها داد میزنند، میگویند طیباتتان را نابود کردید. بعد قرآن میفرماید: "كُلوا مِنَ الطَّيِّباتِ و اعمَلوا صالِحًا" (مؤمنون/ ۵۱). طیب بخور، صالح عمل کن. لقمه طیب تبدیل به عمل صالح میشود. لقمه خیلی مهم است.
دیگر حالا یک جلسه قبلاً صحبت کرده بودیم. چهار جلسه هم که شبهای قبل نکاتی عرض شد. یکی از رفقا گفت دیشب دلت پُر بود و خیلی. البته ما باید بگوییم که ما خودمان از همه بدتریم. یعنی اینهایی که میشنوند و اینها، بینی و بین الله نمیتوانیم بگوییم ما از اینها بهتریم. همین حضراتی هم که این همه نقدشان داریم، به خودمان که نگاه میکنیم، میبینیم که از همه اینها عیبمان بیشتر است. ولی این فرهنگ را امیرالمومنین به ما یاد داد که نسبت به خوراک و لقمه مسئولین حساس باشیم.
یکی از نامههای تند و تیز نهج البلاغه امیرالمومنین که حرف لغو که نمیزند، همه وجودش هم حق است. حرف غیر حتی حرف مستحب هم نمیزند. یعنی هرچه هست، واجب و کاملاً نور مطلق است. یکی از نامههای تند و سفت امیرالمومنین به عثمان بن حنیف، بابت اینکه رفته سر سفره کبابی نشسته که پولدارهای بصره پهن کرده بودند و فقرا نبودند. حضرت میفرمایند که داری پرتاب میشوی ته جهنم. قبل از اینکه بخوری، ته جهنم دارم بهت میگویم. میتوانی خودت را نگه داری و بیایی بیرون. که فقط در مجلسی نشسته بود که مال حرام هم نبود. حقوق نجومی هم نخورده بود. در مجلس نشسته بود که به تعبیر حضرت فقیر هم مجفو و غنی هم مدعو. پولدارها را دعوت کرده بودند، بیپولها را دعوت نکردند. مجلس اشرافی بود. ته جهنم!
به خوراک مسئولین باید حساس بود. به سبک زندگی مسئولین باید حساس بود. سبک زندگی مسئولین میشود فرهنگ مسئولین. باطن خودشان را سرایت میدهند به جامعه. جامعه، ظهور باطن مسئولین است. باید حساس بود نسبت به اینها. باطن مسئول هم از ظاهر شکل میگیرد. همین که نشسته، در را باز میکنند، پیاده میشود. حاج قاسم، محافظ در را باز کند... آن صحنه که یکی از این فیلمهایش هست، یکی از بچههای مدافع حرم در را نگه داشته، حالت تشریفات هم ندارد. میآید اول دولا میشود دست این را میبوسد، یک بار پیش این خودش را خُرد کند و این طغیان را بشکند و خوشم نیامد و یک تلنگر هم بهش میزند که نکن این کار را.
بعد یکم وایمیایستد که همه بروند، خلوت بشود دور ماشین. بعد خودش در را میگیرد و مینشیند. ریزهکاریهاست. آدم انقدر بیمسئولیت که آن بچههای ناجا به ما میگفتند که ما چهارشنبه قبل، آن جمعه خبر داشتیم بنزین دارد گران میشود. انقدر آدم بیمسئولیت. میآید من صبح جمعه فهمیدم. باید حساس بود. امیرالمومنین به ما یاد داد. ما اگر جای دیگر نهج البلاغه را بخوانیم، همه میگویند عرفان، سیر و سلوک، معنویت، به به… چقدر این خطبهها واقعاً فوقالعاده است. معارف توحیدی غلیان میکند. در وصف طاووس مثلاً خطبه را میخوانی، اصلاً همه بال بال میزنند. بابا! همان آقایی که در مورد طاووس گفته، در مورد خفاش گفته، همه را دیوانه کرده، اینجا هم در مورد عثمان بن حنیف گفته.
فرهنگ مال یک جاست. بخشی برخورد میکنیم با معارف گل و بلبلی و تو هواست. همه خوشمان میآید. اینجا که قرار است اینها را عملیاتی کنیم، پیاده کنیم، خوشمان نمیآید. جلسه بیروح شد. من بینور شد. فلان شد. همهاش لازم است. به هرحال این لقمه اثر، این خوراک اثر دارد. نه چیزی که خورده. آن فضا و موقعیتی که توش لقمه را میخورد اثر دارد. جمع تشریفاتی پنیر بخورد آنجا. محافظ مرحوم آیت الله که در مازندران ایشان نماینده ولی فقیه بود، آیت الله شیخ هادی روحانی، انسان ویژهای بود. میفرماید من در مازندران کسی را میشناسم که میداند حضرت در هر لحظه کجایند. اطرافیان گفتند: خودش انسان خیلی ویژهای بود. رحمت الله علیه و گمنام، خیلی شناختهشده نیست. البته مازندرانیها به شدت عاشق ایشاناند. آن منطقه که ایشان زندگی میکرد، با اینکه نماینده ولی فقیه در کل استان مازندران بود و مرکز مازندران ساری بود، حاضر نشد برود ساری زندگی کند. ایشان مال بابل بود. حاضر نشد حتی برود بابل زندگی کند. در همان روستایی که داشت بین بابل و بابلسر، در روستا زندگی میکرد که ما منزل ایشان رفتیم. یک چیز عجیبی بود. آب باران طراحی کرده بود. از شیروانیهای شمال این آبها را میگرفت، یک حوضچه درست کرده بود، فقط از آب باران میخورد و خیلی ویژگیهای عجیب و خیلی جالب.
یک شب موقع نماز شب دیده بود که یک دزدی دارد از پرتقالها، ایشان گونی جمع کرده میخواهد ببرد. این دزده آمده بود بلند کند، نمیتواند. سبک شد. دید که ایشان (آیتالله روحانی) زیرش را گرفت، کمک کرد. گفت: "اینها که حلالت، بدنم! هرچه خواستی بیا از این پشت." گفته بود: "الان از آن پشت برو، محافظها نبیننت. آنجا محافظ نیست." راه را باز کرد و بهشت را مخفی نشان داد و گفت: "تو بیا، هر وقت خواستی بیا." محافظ ایشان تعریف میکرد: "در همان منزل خود ایشان رفته بودیم و در محیط میچرخیدیم و اینها. میگفت که یک وقتی با حاج آقا، آن اوایل انقلاب، یک جلسهای بود. دور هم جمع شده بودیم. حالا خوراک مازندرانی خداییاش همیشه خوراک خوبی هست. یعنی همینجوریاش خوراکی است که برای ماها شاهانه به حساب میآید. مجلس معمولی که میگیرند، مرغابی درست میکنند و نمیدانم اردک درست میکنند و به قول خودشان سیکا. برنجهای دیگر، برنجهای آنچنانیشان. مریض، روضه معمولی هم که میگیرند، همین غذا را میدهند. غذای معمولیشان این است.
مسئولین شهری بودند و ائمه جمعه بودند و اینها. محافظ ایشان میگفت: "خودم در آن صحنه بودم. اوایل انقلاب." گفت که: "حالا با همان لهجه شیرین مازندرانی خودش هم تعریف میکرد و با همان لهجه شیرین مازندرانی ایشان نقل میگفت که کجا آمد نشست. زودی سفره کباب و دست به دست میکنند. همه نشستهاند و میکشند و میخورند. "قهر و غضب"ی نگاه کرد و ماست را کشید جلو. این پلو اینها را داد عقب و خشکش را برداشت، میزد تو ماست میخورد و دید حالیشان نمیشود. تق تق صدای قاشق و چنگال و اینها بود که میخوردند. ته دیگ. صدای سمفونی مهمانیها موقع خوراک و اینها. هیچکس به هیچکس هم نیست." گفت: "که یک لحظه سکوت کرد. خیلی هم جذبه داشت. خیلی مثلاً به سختی حرف از ایشان میشد کشید. یک ساعت باهاش صحبت، موفق باشید. درس سکوت از ایشان دائمی گرفتیم. نصف حرفهایی که میزنی اضافهست. خیلی کم حرف میزد. قلیل الکلام بود. خیلی کم."
گفت: "که به سکوت جذبهداری کرد و اینجور دیگر. سَدّ مجلس هم بود. همه فهمیدند یک چیزی هست. یک لحظه اینها را گذاشتند زمین. حاج آقا چی میخواهد بگوید؟ گفت: "آقایان! ما شاه شدیم، شاه را بیرون کردیم، ولی خودمان شاه شدیم." گفت: "دیگر هیچکس. همه زهر مار شد." هرچه کباب، هرچه خوردند، دیگر کسی هم دستش نرفت به غذا. نشستند نگاه کردند. ائمه جمعه و نمیدانم مسئولین و فلان و سفرههایشان این شکلی بود. "آخه چه فرقی میکند؟ اینکه بدتر شد!" که فیلم اول انقلاب، خانه شهید رجایی را دیده بودید. نشان داده بود. بابا! اینها ریاشان قشنگ است. دلم برای ریاهای این شکلیام تنگ شد. چه اشکالی دارد ریا کنند؟ یک کمی حال و هوایمان عوض بشود فضای جامعه.
خلاصه آقا، فرمود: "ذهاب المرُوَّة." شکمت را مدیریت نکنی، مروتت میپرد. مروت چیست؟ آدم پایبند یک سری قیودی است. یک تقیداتی دارد. این را بهش میگویند مروت. امام جماعت اگر مثلاً حاج آقایی دارد میآید نماز جماعت بخواند، با موتور دارد میآید، بعد در راه تک چرخ بزند. خلاف شهر که نیست؟ خلاف شهر است؟ الان این بابا که اینجوری دارد میآید، خلاف شهر که انجام نداده. حرام که نیست؟ در رساله که نگفته از تک چرخ و حرام است، مثلاً "احوط این است که اگر میزند مثلاً یک پا را اینور..." هیچی ندارد دیگر. خلاف شهر نیست. گفتم: "ولی خلاف مروت است اقتدا کردند." مروت یعنی چی؟ مردانگی. مروت مردانگی همیشه منظورش نیست. "امسال مردانگی مردانگی ندارد این بنده خدا تک چرخ زده دیگر. مرد نیستی." از وقتی خیلی مرد... مردانگی به معنای آن تقیدات و آن ضوابط و آن حدود و آن چیزهایی که باید رعایت بکند. هر جای شانی داری، یک ضابطهای داری، یک قاعدهای دارد. لنگهایم را سیخ کنم رو هوا، خلاف شهر نیست. آدم بیادب است. چرا؟ اینجوری است. خلاف مروت است.
اگه با شلوار جین و آستینکوتاه و اینها هم بیایم، که فالوورهایم البته میروند بالا. خیلی هم خوب است. اگه بتوانم یک لایو هم بروم و بعد یک خانم یک چیزی هم بخواند، من هم بقیهاش را بخوانم که دیگر اصلاً چند میلیون یکهو دیدی من فالوور پیدا کردم. خلاف مروت است. بعدش خلاف شرع واضح است.
خلاصه، مروت این است. بعد میگوید: "مروت ربطی به چی دارد؟ به کنترل شکم." کنترل کرد شکمش را، بقیه قیود و ضوابط و شأن و شئونات جاهای دیگر هم میتواند کنترل کند. گرفتی چه شد؟ جاهای دیگر رعایت میکند. اهل رعایت آدم از کجا اهل رعایت میشود؟ از آن کنترل شکم. حالا یک ثانیه دیرتر، حالا ۱۰ دقیقه دیرتر، حالا... حالا نمازت را بخوان بعد ناهار بخور. نمازت را بخوان بعد افطار کن. حالا چایی را یک ساعت دیگر. اتوبوسهای راهی معمولاً برای شام نگه میدارند. میگویند: "نمازت را هم بخوان." درست است. اگه مثلاً وقتی نماز صبح هم که معمولاً زیاد دیدهشده که بهش میگویی همه خوابند، همه خوابند. برای کی رانندگی میکنی؟ نماز صبح. میگوید: "همه خوابند." ولی یک نفر که نماز صبح... این از آن کنترل شکم است که این کنترل ضوابط در آدم شکل میگیرد. اهل مراعات میشود.
بعد در زندگی ما آنقدری که مروت لازم داریم، چیزهای دیگر لازم نداریم. مثلاً میگوید که سفر که میخواهی بروی، از مروت سفر این است که نان باهات باشد. هرجا که میخواهی شامی چیزی بخوری، تکی هم که هستی، حَوِّلْ غذای خودت را دارد، بقیه را سهیم کن در غذاخوری. این مروت سفر است. من که در قطار چلو مرغش را درمیآورم، میرود در رستوران قطار میخورد، میآید بغل این پنج تا گشنه دیگر مینشیند، فقط نگاهشان میکند. "طعام الواحد یکفی الاثنین." از قواعد عجیب روایت پیغمبر: "و طعام الاثنین یکفی." غذای یک نفر اگر با یک نفر دیگر شریک شد، دوتاشان سیر میشوند. غذای دو نفر اگر با یک نفر دیگر شریک شد، سهتاشان سیر میشوند. بهترین غذا آنی است که دست بهش زیادتر دراز بشود. نگاه نکن!
در مازندران مرحوم آیت الله کوهستانی یک کاسه داشت. آش درست میکرد. جلسه هفتگی داشتند. آن سرش را میپوشاند، میگفت: "نگاهم نکنید." یک کاسه آش بود، ۵۰ نفر غذا میداد. پیغمبر هم با یک پاچه بز کل مدینه را ولیمه ازدواج حضرت زهرا را داد. اشتباه نگوییم. به همه رسید. قواعدش برکت میکند. نگران نباش.
بعد فرمود: "مروت سفره آدم اهل شعور است." حاج قاسم را میرساندند دم افطار خونش. "با من افطار کنی." بعد لقمه میگرفت به تک تک اینها میداد. سطح توقع ما را بالا بردند. میدانی؟ یک کمی حاج قاسم و اینها را دیدیم، البته توقع ما از همه باید اینجوری باشند. انقلاب برای این بود. بعضیها هم شاکیند از دست حاج قاسم به خاطر همین که خراب کرد دیگر، نرخ بازار را شکست. مثل ما نبود دیگر. مثل ما یک دانه، کار را خراب کرد. توقع را برده بالا.
"ذهاب المروه." شکم را مدیریت نکنی، اینطور میشود. و "الزمعه." پس وقتی خیلی گرسنگی و تشنگی فشار میآید، کنترلش کنیم. "فإن الشِّبَعَ مُنْتَهَى بِصاحِبِهِ إِلَى التُّخمَة." تخمه، پرخوری است. آن سیری که برود دیگر به سمت اینکه قشنگ دیگر شکم پر بشود، که حالت پری شکم حالت خوبی نیست. شکم هیچ وقت نباید پر بشود. یک هوا. مثل این برنج خانومها درست میکنند، کته میکنند که یک هوا بعد سرش خالی باشد. پخت و پز میخواهد بکند دیگر. شکم مثل دیگ میماند، کارش پخت و پز است. واسه همین هم باید معده گرم باشد. درست شد؟ غذایتان هم اگه هضم نمیشود، معدهتان را باید گرم کنید. این عرق نعنا خاصیتش چیست؟ عرق نعنا گرم است. وقتی که میخوری، معده گرم میشود. دل درد بیشتر به خاطر سردی معده است. معدهات گرم میشود، کار میکند. این دیگر نبرد هم بزنم، بزنم، تفکیک بکند.
واسه همین اگر دیدی که مثلاً شب بد خواب شدی، بخواب روی سمت چپ بدنت. هم دارد که اشرار و منافقین سمت چپ میخوابند که غذاشان هضم بشود. حالا شما یک پنج دقیقه اینوری بخوابی، اشکال ندارد. مومنین سمت راست میخوابند، صورت رو به قبله. یکم اینوری بخواب. معدهات بیفتد رو کبدت. معده سرد است، کبد گرم است. از کبد گرما میگیرد، کار میکند، غذا هضم میشود. درست شد؟ این قاعدهاش است. معده باید یک سرش خالی بماند. آن سر، خالی بماند که دیگر بتواند کار کند. هیچ وقت نباید بگذاری پرِ پر بشود. این پرِ پر که میشود، داغون میشود. مثل این آبمیوهگیریهایی که تا خرخره پُرش کرده، بعد میزند جابهجا بشود، میترکد، میریزد بیرون. آبمیوهگیری سرش را یکم خالی... شیر موز درست میخواهد بکند، باید بچرخد. جا داشته باشد بچرخد. خورده بود که دیگر داشت خفه میشد و بعد به خانمش گفت: "دارم خفه میشوم. یک انگشت بزن بیاید بالا." گفت: "اگه جای انگشت بود که یک خیار میانداختم بالا. هیچی نیست دیگر. پرِ پر است." به این حالت دیگر نباید برسد. یک کمی خالی.
بعد معده هم با تأخیر عمل میکند این را بدانید. سلولهای معده مثل سلولهای دست نیست. شما دست را میگیری رو آتش، سریع واکنش نشان میدهد. سلولهای معده این شکلی نیست که به محض اینکه پر شد. یک پنج دقیقهای طول میکشد. آروم آروم. یک کمی مثل اینترنت ایران میماند. پوست دست، اینترنت کره جنوبی است. آنجا سریع منتقل میشود. معده، نه. این تا الان بخواهد وصل بشود و بعد یک دور هم باید با فیلترشکن برود، نمیدانم یوگسلاوی و اینها. از آنجا ۲۵ دقیقه بعد تیک خورده. معده این شکلی است. الان سیر شده، یک ربع بعد بهت میگوید سیر شدم. پرِ پر بودنش مشکلات فراوانی درست میکند.
امیرالمومنین فرمود: "بیمارستان جم." از طبیب کوفه پرسیدند که "چه شد که کوفه بیمارستان ندارد؟" دوران امیرالمومنین چهار تا دستور داده بود امیرالمومنین، بیمارستان جمع شد، چون مریضی کسی نمی... یکیاش این بود که "تا گرسنه نشدی، نخور." یکیاش این بود که "تا سیر کامل نشدی، پاشو." یکیاش این بود که "خوب بجو غذایت را." "شب قبل از خواب سرویس برو، ولو احساس پر نیست. سرویس را برو بعد برو بخواب." که حضرت فرمود: "این چهار تا تفسیر آیه «کُلوا وَ لا تُسرِفوا» (اعراف/ ۳۱) است." بخورید و بیاشامید اسراف نکنید.
وقتی هنوز گرسنه نشدی، میخوری، اسراف کردی. وقتی هم سیر کامل میشوی، پاشو، اسراف کردی. وقتی هم خوب نمیجویی، اسراف کردی. میبلعند. جلو میرود پایین. غذا را میدوانند. فرق انسان با موجودات دیگر. گاو که دوبار میجود. بزرگوار، یک بار میدهد، بعد باز برای چند دقیقه بررسی مجددی میکند. مار میبلعد، قورت میدهد پایین دیگر. خرگوش، خرگوشه دارد رد میشود. میبینی از تو تا برود بدن آرام آرام، پدر این معده در میآید. بعد در تمرکز آدم اثر دارد. هرچه خون در بدن است رفته جمع شده اینجا. آن دیگر به مغز نمیرسد. نه نماز با حضور قلبی، نه توجهی، نه حال مطالعه. بعد به چشم آسیب میزند، مخصوصاً شکم پر بودن آخر شب.
آقای حسنزاده (ره) میفرمود: "که من این را از بوعلی شنیده بودم که شب با شکم سیر اگه بخواهی، بیناییات ضعیف میشود. شبها به خودم فشار میآوردم." خیلی البته شب نباید آدم گرسنه باشد، رگ عشا نفرین میکند آدم. "ایشان گفت که شبها به خودم گرسنگی میدادم. یک شب امام رضا (علیه السلام) را در خواب دیدم. حضرت فرمودند: "چشمت با ماست. انقدر اذیت نکن خودت را. یکم بخور، کمتر بخور. کشتی خودت را." خلاصه، این گردش خون در بدن. هرچه خون است یک جا جمع شده، معده بدبخت بتواند کار بکند. اینها بحث بسیار دقیقی است.
بعد فرمود: "سیری که برود به سمت شکم پری، مکسلةٌ، کسلی میآورد. تنبلی میآورد. بیحالی میآورد." و "مسْبتةٌ." مصیبت است. "و لکن کَرهَ الله عقیلًا مع القاعدین." (سوره توبه/ ۴۶) و ثَبَّطَهُم. (آیه مذکور در سوره توبه اشارهای به این الفاظ «فَبّتان» و «ط دستهدار» به این شکل ندارد.) وقتی کسی حال پا شدن ندارد و اهل قیام و تلاش و فعالیت و اینها نیست. پس تنبلی معلول چی بود؟ پرخوری. پرخوری پرنوشی میآورد. پرنوشی پرخوابی میآورد. قواعدش را داشته باش. چه کار کنیم شب بتوانیم پاشیم، سحر بتوانیم پاشیم، صبح بتوانیم نماز صبح باشیم؟ انشاءالله همهاش را خدا روزیمان کند.
در آینده قدیم میگفتند که طرف پا میشود مثلاً هزار رکعت نماز میخواند. یکم جلوتر رفت، گفتند صد رکعت میخواند. یکم جلوتر میگفتند شبها میشود دعای ابوحمزه میخواند، نماز شب میخواند. ایشان گفت: "میبینم نسلهایی که بعداً میآیند میروند سر قبر یک کسی میزنند، میگویند: "خدا بیامرزد، روزی ۱۷ رکعت نماز میخواند. اهل کرامت بود. نماز صبح میخواند." الان دیگر نماز صبح خبری نیست؟ نماز صبح میخواند. "این آقا خیلی با تقواست. خیلی متدین است. نماز صبح پنج دقیقه آخر، دیگر نصف نصف آفتاب زده ولی میخواند. خیلی مقید است." خب این چرا ساعت ۱۱:۳۰، ۱۲ که تازه شام میخوریم؟ بعد شام هم پیتزای چیک چیک چی چی میخورد. آن هم که سنگین. اول اصلاً این معده کلاً یک دور عابردوز میکنی که "این چی بود که فرستادی؟ چهکارش کنم؟" یک هفت هشت ساعت طول میکشد که معده متقاعد بشود که "باشه، یک کاری بکند." به رسمیت بشناسد این غذایی که وارد شد. این پیتزا مخصوصاً دو سه روز طول میکشد که قشنگ دارد احساس میکند کم کم دارد این معده دارد میپذیرد این را، دارد کار میکند. اول صبح و نماز شب و نماز صبح کسل میکند. تنبلی، بیحالی میآورد.
و "مقتعة." قطعکننده شدن، جدایی آوردن. کُلُّ بِرٍّ و کَرَم. از همه کارهای خوب و با کرامت جدایت میکند. نسبت به هیچ کاری حال نداری، حوصله نداری، انرژی نداری، حسش نیست. "بریم حرم." "حالش نیست." فقط این گوشی دست. سلسله یکجانشینان. فقط جایی باشد که سیم برق باشد. اتصال برقرار بشود. میگفت که "از بس از اتاقم بیرون نیامدم برق قطع شد. آمدم بیرون، بابام به جرم دزدی من را گرفت. دستگیرم کرد، تحویل پاسگاه داد که دزد آمده در خانهمان." اثبات کردند که من پسرش هستم. راضی شد. وضع این شکلی است. همه یک جا افتاده و بعد وزنها و چربی و یک چیز افتضاحی است وضع ما الان. نه ورزشی، نه فعالیتی، نه کاری. این کرونا هم که خدا خیرش بدهد، همان دو قِرانی هم که صبح پا میشویم، لااقل میرفتم تا پشت میز مینشستیم، این را هم از ما گرفت. دو قدمی که از جلو در پیاده میشدیم تا میز میرفتیم مینشستیم. خیلی خطرناک است.
"و ان الریُّ المنتهي بصاحبه الی السکر، مُسَخِّفَتٌ و مُجَهِّلَةٌ و اَذْهَبَتْ لِلمُروَّة." (احتمالاً نقل به مضمون از روایاتی مشابه) سیرابی که دیگر آدم را بکشاند به مستی، آدم را سخیف میکند. آدم را جاهل میکند. اهل کارهای جاهلانه بدون عقلانیت میکند و مروت را از آدم میبرد.
در آخر جلسه یک ماجرای دیگر هم عرض بکنیم و دیگر بحث را تمام کنیم. در مورد خود خوراک و مروت. خیلی سریع بخوانیم و بحثمان تمام.
در قرآن یک چیز فوقالعاده در کدهایی که میدهد. روانشناسی قرآن یعنی مهندسی معکوس اگه بکنی شخصیتهای قرآنی بر اساس ویژگیهایی که قرآن میدهد، یک چیز عجیب و غریبی ازش درمیآید. در مورد اصحاب کهف قرآن خیلی ویژگیهای بینظیری گفته. بردارند این را، بیاورند مربیهای تربیتی قرآن. خروجی را گفته بعد گفته این خروجی چیا را داشته. قرآن مثل کتابهای تربیتی نیست که ورودی را میگوید بعد میگوید: خروجی با خودت برو بساز. کتاب تربیتی میگویند اینها را اگر باشد، آدم خوبی درمیآید. معلوم هم نیست. تست هم نکردیم خوب درمیآید، نمیآید. همهاش را باید داشته باشد، نصفش را باید داشته باشد. قرآن آدم را نشان میدهد بعد میگوید این محصول این مسیر است. اصحاب کهف را نشان میدهد میگوید این آدم حسابی اینها را داشته باش، میشوی اصحاب کهف.
بعد یک سری ویژگیها میگوید. ویژگیهای سیاسی از اینها میگوید: شجاعت اینها. پا شدند در آن جمع تک و تنها حرف زدند. "وَ آمَنوا وَ قالوا رَبُّنا الله" (کهف/ ۱۴). جدا شدن از مردم. حاضر شدن غربت و عزلت تحمل کنند به خاطر عقایدشان. بچه را باید این شکلی تربیت کرد. دانشآموز باید اینجوری باشد. طلبه را باید این جوری تربیت کرد. دانشجو اینجوری تربیت کند. باید مدل اصحاب کهفی باشد. بعد تشکیلاتی. آدمهای به هم چسبیده، با هم یار، با هم رفیق.
بعد یکی از ویژگیها را آخر داستان میگوید. میدانی؟ این آیه آیه وسط قرآن است. از اینور اونور قرآن که میروی، وسط قرآن میشود این آیه دقیقاً. (امشب بدون قرآن میخوانم.) بیدار شدند. پرسیدند: "چقدر طول کشیده؟" یکیشان گفت که "احتمالاً چند ساعت." یکیشان گفت: "فکر کنم یک نصف روزی شد." خورشید اول مثلاً اینجا بود، اینها خوابیدند، بیدار شدند خورشید اینجاست، 310 سال بعد! 300 سال بعد! خورشید اینجا بود! 300 سال! خدایا! 300 سال تو اینجوری نگه داشته بودی، چی میخواستی بگویی آخه به ما؟ میخواستم بگویم: "من بخواهم یک نفر را نگه دارم، نگه میدارم. خودت را به من بسپار. به کهف پناه آوردند. گفتند که خدایا "رَبَّنا آتِنا مِن لَدُنكَ رَحمَةً وَهَيِّئ لَنا مِن اَمرِنا رَشَدًا" (کهف/ ۱۰) این "ربنا"یی که میخوانند دو سه تا اصحاب کهفاند دیگر. "وَهَيِّئ لَنا مِن أَمرِنا رَشَدًا." راه بنداز. راه انداختم. به من بسپار. به من بسپار. من 300 سال نگه میدارم. بسپار به من. اعتماد میخواهد جلب بکند خدا.
اینها پاشدند و بعد دیدند گرسنهشان است. فدای اینها بشوم که تازه یکم احساس گرسنگی کردند بعد ۳۰۰ سال. ۱۰ بار پوسیده باشی. عجیب بود نه. لباس اینها چیزی شده بود؟ ۳۰۰ سال. تو یک هفته ریشت را نمیزنی انقدر. ۳۰۰ سال باید که در بیاید. از کروکی و اینها مثلاً اینها را کنار بزنند، بگویند "ممد کوشی تو؟" ۳۰۰ سالی مو درآمده، ناخن درآمده، ریش درآمده. خیلی چیز عجیبی است ها. خدایا چه کار میکنی تو! واقعاً ۳۰۰ سال بعد. "بچهها! چقدر شد؟" "فکر کنم نیم ساعت خوابیدیم ها." طول کشید؟ ۳۰۰ سال. بعد آن سگ را خدا نگه داشت. من مرده، آن سگ هم همینجوری نشسته بود. دور دید بترسد برود. ۳۰۰ سال نشسته نگهش داشت. وای از این خدا.
اینها یکیشان برگشت گفت: "بچهها! گرسنهمان است. چکار کنیم؟" پول درآورد. ورق معلوم میشود که اسکناس بوده در آن. گفت که: "یکی از شماها این ورق. «بِوَرِقِكُمْ هذَا» (کهف/ ۱۹) این را بردارید بروید در شهر. خدا وقتی میخواهد یک چیزی بگوید، بگو: "چیزی بخرد بیاورد." دیگر خدا کامل حرف میزند. چی گفت؟ «فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَىٰ طَعَامًا وَلْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَدًا» (کهف/۱۹). لطافت گفتیم چیست؟ حالت همه جوانب را بررسی کردن. با لطافت برود. یک جوری برود که «وَلَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَدًا». کسی از کار ما سر در نیاورد. کسی نفهمد. ما کی هستیم. کسی نفهمد از کوه دارد میرود. کسی نفهمد از این جمعیتی هستیم که از شهر جدا شدیم. پول را بردارد برود در مغازهها نگاه کند ببیند کدام طعام از همه زکیتر و قشنگتر و پاکتر است. «أَيُّهَا أَزْكَىٰ طَعَامًا». آن را بخرد برگردد بیاید با هم بخوریم. از گرسنگی دربیاییم.
مهندسی معکوس کن. چی میگوید؟ قرآن دارد میگوید میخواهی اصحاب کهف بشوی باید غذایت را اینور اونور بازار داری میروی همینجور نگو کدام ارزانتر است. نگو برو غذای خیلی توپی که قشنگ یک هفته بگیرد ما را. کدام از اینها پاکتر است؟ حالا پاکی غذا چه شکلی تشخیص بدهیم؟ یک بخشش به خود آن آدم است. بزرگان مقید بودند، میگفتند: "از آدم ظاهر و صالح خرید میکنیم. از مسجدیها بخر، از هیئتیها بخر." در مغازه میآمد، یک نگاه میکرد. بعضی اساتید من، نگاه میکردند. عکس رهبری، شهدا اینها اگه نبود گفت: "بیا بریم." یادم... این اتصال وجودیش وقتی قطع است. از اینها باشد. حالا شاید هم دوست داشته. حالا مثلاً عکس نزده. خب دوست دارد. عکس نزد. یاد میگیرد که این به بعد عکس بزند. کی محبتش را بقیه نشان بدهد. آن دوست دارد، محبتش را هم نشان میدهد راحت.
یک سلمانی بود در قم. روی آینه روبهرویش زده بود که از همین اول بهتان میگویم اگه میخواهی ریشت را بزنم، من نمیزنم. پاشو برو فلان جا. میدانی چقدر من با همین دک کردم از کاسبی افتادم. میتوانم چیزی نگویم، طرف بنشیند. بعد آخرش که میخواهد ریشش را بزند، بهش بگویم که شرمنده. مثلاً یک گوشهای فقط مرتب کنم. بعضی شبهه میکردند حتی در پولی که از اینها برمیگردد. دیگر حالا خیلی نمیخواهم جزئیات بگویم. پدرمان در میآمد. اول طلبگی بابایش آرایشگر بود. سلمانی داشت. لقمه پدرش را نمیخورد. "بابا شوپنهگی دیگر. نمیخورم." اینجوری ندارد دیگر. با مراعات، با رعایت و ضوابط و هی گفته بود و اینور و اونور و اینها. کارگر نیست این بابا. درآمد حرام است دیگر. از کار حرام اگه درآمدی حاصل بشود، اونی که ریش میتراشد و فلان و اینها و پول میگیرد بابتش به آن ضوابطی که رسالهها گفتند. دیگر آن تراشیدنی که رساله گفته با قیودش، مشخصات دیگر. همه چی را توضیح بدهیم که چون بعداً ماجرا داریم با آن ضوابط، جزئیات و شروطی که گفته. آن کار را بکند، پول بگیرد. خانم هم اگه میداند این را دارد میفرستد وسط نامحرم، پولی که میگیرد این هم حرام است. شبهه که شبهه است. این حرام است، مشخص است.
خلاصه «أَيُّهَا أَزْكَىٰ طَعَامًا». برو ببین کدام از اینها پاکتر است؟ سالمتر است؟ روبهراهتر است؟ مقیدتر است؟ نماز اول وقت میآید؟ اهل حلال و حرام است؟ اهل رساله است؟ سوال میکند از دفتر مراجع؟ اهل خمس و نماز جمعه است؟ میبینیاش راهپیمایی؟ میبینیاش؟ ساندویچ میخواهی بخری، از این بخر. روغن را از این بخر. شکرت را از این بخر. بعضی رفقا کارهای قشنگی میکردند. میگفتند آقا من میآیم مثلاً هیئتی تقسیم میکردم. دیگر حالا فرصت نیست وارد این بحثها بشویم. "هی تقسیم کردن." هیئت شما. آیت المهدی. یک نفر متصدی مرغ این مجموعه میشود. از یک جای خوب شناسایی میکند. یا آدم خوب مؤمنی که دانی که به مرغش میدهد، زکاتش را داده و خمسش را میدهد و از زمین پاک و مراعات و دقت و اینها. "مرغ بخرین! گرون میشود." "من صد تا مرغ ماهیانه برای شما میگیرم با نرخ کمتر از آن نرخ کشتاری هم که در بازار است." خیلی کار قشنگی است این. کار تشکیلاتی است. اصحاب کهفی است. در هیئت اینها را راه بیندازید. تربیتی، فرهنگی کنی. میخواهی محلهتان را اصلاح کنی؟ اینها کارهای قشنگ ساده. برو لقمه مردم را اصلاح کن.
مدیریت؛ بعد اینها تمرکز پول میشود. شما یک نفر آدم حسابی مؤمن حزباللهی را ساپورت کردی. چرا داری ۱۰۰ نفر غریبه بخورند؟ این جوان حزباللهی اشتغالزایی میشود. یکی از بچههای همین جلسه بیاید وارد همین کار بشود. صد تا مشتری میخواهد. صد تا مشتری همین بچههای هیئت. چقدر قشنگ است کار تشکیلات این شکلی.
«حدیث عنوان بصری». آقا! خیلی سریع دیگر. جلسه آخر است. امام صادق (علیه السلام) گفتند که: "آقا! یک سری دستورات به ما بدهید. سفارش کنید." حضرت فرمودند: "یک سری چیزها بهت میگویم." «فَإنَّها وَصِیَّتی لِمُرِیدِ طریقِ الی الله تعالی». هرکه میخواست سیر و سلوک کند به اینها. سه تا سه تا دستور دادند در سه موضوع. هر کدام سه تا. «وَاَللَّهُ أسْئَلُ أَن یُوَفِّقَکَ لِلْإِسْتِعمالِ». از خدا درخواست میکنم که تو را برای «ثَلاثٌ مِنها فِی ریاضةِ النَّفسِ». سهتاش در ریاضت نفس است. سهتاش در حلم است. سهتاش در علم است. اینها را حفظ کن، سستی نکن. هی میگوید: آقا! "دستور سیر و سلوک از آقای بهجت (ره)؟" الان یک چیزی شما بدانی مثلاً بهت بگوید خوب است. امام صادق (علیه السلام)؟ آقای بهجت (ره)؟ بگویند "چی؟" اثر انگشتش ۱۰ تا. وحشت در هر ثانیه میریزد. فرمود: "اینها را اگه عمل کنی بخش عمده سیر و سلوکت حله. راه افتادی رو اینها دیگر کوتاهی نکن." انصافاً هم کار سختی نیست. این سه تا یک کمی سختی دارد. ولی از جهت عملیاتی بودنش خیلی شفاف و روشن است. ابهام ندارد. از این جهتش خیلی خوب است. چون کارهای ابهامدار پدر آدم را درمیآورد.
سهتا کار روشن. ۲۰ سال هم وقت بگذارید این سهتا را بخواهی راه بیندازی. لااقل میدانی پراکنده نکن. «ثلاثٌ منها فی ریاضةِ النفس». جالب است. حضرت نمیگویند در کنترل شکم. فرمود: «فی ریاضةِ النفس». اصل ریاضت نفس کنترل شکم است. آن سهتایی که در مورد ریاضت نفس است: «وَإيَّاكَ أنْ تَأكُلَ مَالَا تَشتَهی». تا اشتها نداری نخور. آقا! غذا ساعت ندارد. ناهار، نمیدانم شام. شام اصلاً وعده ساعتدار نیست. شام یعنی از غروب تا شب هر وقت که تازه از عصر تا شب هر وقت گرسنهات بود. ساعت ۷ گرسنهات است. خیلی هم دیر نشد. ۵ بعد از ظهر گرسنهات است. ۸ گرسنهات است. ساعت ندارد که. مثل این دانشگاه و اینها. اینور اونور سلف که سر ساعت. اینها چیز درست و درمونی نیست. سیستم میریزد به هم. رابطه دیگر است. بخوری. این غلط است. این کار حماقت. «وَالبَلَهْ». اگر این کار را نکنی، این باعث میشود که آدم احمق و ابله بشود. آن ظرافت و ریزهکاریهای فکری و ذهنی را از آدم میگیرد. آدمی که بدون وقت گرسنگی میخورد، دیگر حالا توضیحات مفصل دارد چرا. یک بخشش مادی است، یک بخشش ملکوتی است که چرا این آدم احمق و ابله میکند. «وَ لا تَأكُلْ إلَّا عِنْدَ الجُوْعِ». کی غذا بخور؟ فقط وقتی که گرسنهات است. این قاعده اول.
بعد فرمود که: «وإذا أَکَلْتَ حَلالًا». هر وقت هم چیزی خواستی بخوری، حلال باشد. سخت است حلال خوری. «وَ سَمِّ اللهَ». بسم الله بگو. آقا! بسم الله گفتن سخت است؟ بسم الله. حالا بعضی هر لقمه را مثل سید بن طاووس هر لقمه را بسم الله میگفتند. از هر ظرف جدایی که برمیداری یک بسم الله جدا بگو. آن هم حالا زود است فعلاً. یک بسم الله کلی. البته در روایت دارد که بسم الله اگر وسط غذا حرف بزنی اثر بسم الله میپرد. برای همین بهترش این است که بگوییم: «بسم الله من اوله و آخره.» حرف زدیم، اثرش بماند. بسم الله بگو، حلال بخور، بسم الله بگو.
«وَاذْکُرْ حَدیثَ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ مَا مَلَّأَ ابْنُ آدَمَ وِعَاءً شَرًّا مِنْ بَطْنِهِ». ببخشید. دو سال دیگر قاعدتاً همدیگر را نخواهیم زنده باشیم. فرمود که یاد پیغمبر باشی. حدیث پیغمبر فرمود: "آدمیزاد هیچ ظرفی را بدتر از شکمش پر نکرد در این عالم." هر ظرفی بگویی، بدترین ظرفی که آدمیزاد پر میکند شکمش است. شکم نباید پرِ پر بشود، «فَإِنْ كَانَ وَلَابُدَّ». اگه دیگه ناچاری بخوری، معلوم میشود که پس خوردن مال وقت آنجایی است که میشود آدم نخورد. برعکس، تا جایی که میشود میخوریم. یعنی هنوز یک نیم ساعت مانده تا بخورم. هنوز یک نیم ساعت دیگر. نیم ساعت مانده تا بخوابم. پس نیم ساعت هم بخورم. حیف است. ناچار میشونند که میخورند. گفته بود: "من وقتی غذا میخورم، احساس میکنم که در یک گونی دارم خاک میریزم. حسام این است. هیچ لذتی از غذا، لذت خوردن نمیبرم. لذت از خدا میبرم، از «مُتَّعَهُ» میبرم، نه از طعام." بعضی از رزق لذت. بعضی از رازق لذت میبرند. امام رضا (علیه السلام) سیب لک زده را بگیریم، کلی حال میکنیم. بالا. شما عاشق رزق نیستی. عاشق رازقی. درست شد؟
اگه ناچار شدی، «فَثُلُثٌ لِطَعامِهِ». یک سوم شکمت را بگذار برای طعام. «وَثُلُثٌ لِشَرابِهِ». یک سوم برای آب. «وَثُلُثٌ لِنَفْسِهِ». نفس بتوانی بکشی. هوا رفت و آمد کند. یک سوم معده آقا. حالا یکی از کارهای خوبی که میشود انجام داد، ما هم تجربه کردیم. آثار خیلی خوبی ازش دیدیم. در مدت کمی به لطف خدا از جلسات قبلی که خدمتتان بودیم تا حالا ۱۴ کیلو کم کردیم. قاشق کوچک. خیلی راحت. قاشق کوچک. قاشقت را کوچک. از یک جایی به بعد دیگر اصلاً نمیتوانی بخوری. مثل گناه میماند. اولهایش سخت است. بعد معده که کوچک شد، اصلاً میلت دیگر میرود. گناه همیشگی. اولش آدم فشار میآید. از یک جایی به بعد معده عوض میشود، قلب حالتش عوض میشود. اصلاً نمیتواند گناه کند. شما امشب راحت باش گناه کنم. نمیتواند. اصلاً نمیتواند. معده این شکلی میشود. قاشق کوچک. قاشق چایخوری غذا. شب اول با قاشق چایخوری یک دو لقمه میخوری. بعد میروی با یک دانه دیس اون پشت، کسریهایش جبران بشود.
نور ترب آقای حداد. بعد میرفت پلو آب گوشت. خیلی قشنگ. راحت. انشاءالله خدا کمک بکند این میشود آقا حالت سبکی. سبک، راحت. هرچه از دنیا آدم کمتر داشته باشد، سبکتر است، راحتتر است. اولیای خدا روزهای آخرشان هم کلاً دیگر کمتر از همیشه. همیشه که حالا همیشه کم میخوردند، کمتر از همیشه میخوردند. روزهای آخر بزرگان مرسوم بود، معروف بود. میگفتند: "ایشان دیگر روزهای آخر." علامه طباطبایی اینطور بود. آقای بهجت (ره) اینطور بود. برای بهجت (ره) آب میوه گرفته بودند. روز آخر دیدند کمتر کرد. امیرالمومنین (علیه السلام) شب آخر خیلی غذای سبکتر از همیشه. تو تا حالا امیرالمومنین (علیه السلام) اصلاً اینها شوخی است. واقعاً نان گذاشتند با نمک و شیر گذاشتند. دعوایش میکنند. میگویند: "کی دیدی من دو تا خورش بخورم؟ یکی بدانم امشب من شب آخرم. امشب باید سبک بخورم. امشب ملاقات دارم. سبک بشوم پر بزنم بروم."
اولیای خدا لحظات آخر سبکتر از همیشه بوده. اگر میتوانستند تشنه میبودند، گرسنه میبودند. بچههای ما شبهای عملیات کمتر میخوردند، آب نمیخوردند. سبک باشد. آدم ملاقات خدا میخواهد برود. مادر ما سبک رفت. امروز این روزهای آخر از همیشه سبکتر. دیگر همان غذای معمولیاش کمتر شد. مگر غذای مادر ما چقدر بود کلاً؟ چقدر غذای فاطمه (سلام الله علیها) کمتر شد. آماده ملاقات بود. این روزهای آخر هم که هی آماده کرد همه را. هی آماده کرد همه را. هی به نحوی گفت. به این گفت، به آن گفت. زبانهای مختلف. در قالب دعا میگفت، در قالب نجوا. همه را آماده کرد برای رفتنش. امروز که روز آخر بود دیگر. با یک سبکی. فرمود: "انقدر مادر ما این اواخر لاغر شده بود، استخوانهای تنش شمرده میشد از روی پوست." خیلی سبک شده بود.
امشب آقا جابهجایی این تابوت راحت بود از جهت سبکی مادر. ولی سخت بود از جهت سنگینی غم. خانم سبکی را امشب امیرالمومنین (علیه السلام) میخواست دفن بکند. ولی کمرش شکست از سنگینی مصیبت. خیلی سبک شده بود فاطمه (سلام الله علیها). همه کارها را هم که کرده بود. عرض کرد: "علی جان! حتی دیگر برای غسلم هم خودم خودم را تمیز کردم. لباس تمیز هم تنم کردم. از روی پیراهن من را غسل بده." فکر همه جا را کرده. لا اله الا الله. همه کارها را آنقدری که میتوانست انجام داده بود. همه چیز را فراهم کرده بود. تابوتش که آماده بود. قبرش آماده بود. کفنش آماده بود. همه کارها را انجام داد. راحت! که به امیرالمومنین (علیه السلام) فشار نیاید. یک دفن راحت سریع داشته باشد. امیرالمومنین (علیه السلام) ولی خیلی اذیت شد. امیرالمومنین (علیه السلام) امشب این ساعتها این آقا مصیبتها دیده. بابا! ما از امیرالمومنین (علیه السلام) که میگوییم، یکم بار عاطفی روضه را زیاد میکنیم. بعضی فکر میکنند مثلاً در مورد یک آدم معمولی است که مثل این جوانهایی که زنهایشان را از دست میدهند. مثلاً آنجوری. بابا! این آقا از بچگی در جنگ بوده. در خیبر کنده پرت کرده. شعب ابی طالب دیده. گرسنگی دیده. زخم از سر تا پایش، همهاش زخم جنگ. فرق شکافته شده. ذوالقرنین بهش میگفتند. یک بار فرق جلو شکافته شده با فرق عقب شکافته. همه بدن زخم. مرد جنگی. شجاع. رزمنده است. پردل. قوی دل. این کم نمیآورد. ولی امشب دیگر نشست یک گوشه.
یکم روضه بخوانم. این شب، نمیدانم شاید آخرین روضه عمرم باشد. روضه آمدیم این شبها. رفقا گفتم، گفتم بعضی حاجت دارند، میآیند روضه. من حاجتم روضه بود. دارم محضر حضرت زهرا (سلام الله علیها) و امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) میگویم. گفتم: "آقا! من این روضه را قبول میکنم. ما که چیزی نیستیم، لطف شماست که ما را اجازه میدهید بیاییم اینجا بنشینیم." میگوید: "من حاجتم این است که بزنید تا آخر عمر روضه بخوانم." با پوزه بمالیم به این درگاه. پشت این در خانه گدایی کنیم. تا آخر عمرمان گدایی را از ما نگیر. از صدای ما بدتان میآید. نمیدانم. نگذارید صدای... جلو در خانه شما هرچقدر هم صدای ما نکره است، زشت است، بد است، بد میخوانیم، بد میگوییم. ما دلمان به همینها گرم است. ما عشقمان به همین است. ما که نبودیم امشب بیاییم سر امام حسین (علیه السلام) را بگیریم، نوازش بدهیم، بغلش کنیم، تسلیت بگوییم. ما دلمان به همین خوش است. بیاییم پشت در. هر سال فاطمیه، شب شهادت، شام غریبان بنشینیم بگوییم "ای وای مادرم." شاید دل امام حسین (علیه السلام) هم یک کمی گرم بشود.
ما حاجتمان روضه است. حاجتمان گریه است. حاجتمان گریه است. ما از گریه حاجت نمیخواهیم. بقیه چیزها را هم میخواهیم برای اینکه وسایل و زمینههایمان جور بشود. فاطمیهمان بتوانیم روضه بخوانیم، گریه کنیم. برو دور نندازمان، ما را عقبمان نندازند. ما را جدامان نکنند. ما باشیم آن وسطمسطها. یک وقت دیدی به درد خوردیم دیگر! "هر چیز که خار آید، روزی به کار آید." ما اگه بودیم لااقل در کوچه شام غریبان... بد دارم روضه میخوانم و نرفتم سمت غسل و کفن. جای دیگر دارم میروم. آن اتاق اونوری. امیرالمومنین (علیه السلام) دارد غسل و کفن میدهد. بیا بیاییم بیرون. بیاییم اینور، یک کمی کنار امام حسن (علیه السلام) باشیم. این آقا بدجور دارد گریه میکند امشب. یکم کنار امام حسن (علیه السلام) باشیم. روضه امام حسن (علیه السلام) امشب. شام غریبان. شام غریبان، اصل این غریب. این غریبی که تا آخر هم بود. غریب مادر بود امام حسن (علیه السلام) بود.
امشب یک روضه اشانتیونی بخوانیم با هم. یک رو ویژه ای که از کریم امشب. میگویند همیشه شب آخر مزدت را از حضرت زهرا (سلام الله علیها) ما میخواهیم در روضه فاطمیه. امشب مزدمان را از امام حسن (علیه السلام) بگیریم. شما کریم. سفرت همیشه پهن بوده. فدایت بشوم. ما اگر بودیم لااقل در کوچه آن وسطها میتوانستیم بیاییم سروصدا بکنیم. یک سروصدا که میتوانستیم بکنیم. لااقل میآمدیم وسط یک دو تا ما میخوردیم. آخه اینجوره. آخه امام حسن (علیه السلام) هم میدانی چی بگویم؟ من هی نمیخواهم بروم در بعضی روضهها. آقای محمدی ببخشید. من بروم در روضه؟ کمک شما دیگر. من روزهای تورا هم میخوانم. غافلگیری. یکم از این برایت بگویم بعد برم آن روضه. این مادر و پسر دوتایی با هم غافلگیر شدند. پسر غافلگیر شد چون اصلاً گمانی نمیداد روی مادرش دست بلند کنند. مادر چرا غافلگیر شد؟ یا صاحب الزمان! آخه نه فاطمه (سلام الله علیها) به کسی نگاه میکرد، نه میگذاشت نامحرم بهش نگاه کند. سرش پایین بود که زدند. بیهوا. ببین ضربهای که در غافلگیری میخوری بیشتر آماده کردی. ضربه میخوری. بعد عزیزت را در غافلگیری بزنند. خیلی.
این حاج قاسم دردش به این بود که غافلگیر شدیم. اگه ضربه را میخ... بعد سه روز چهار روز یک هفته شهید میشد کمتر درد داشت. یکهو صبح پاشدیم گفتیم حاج قاسم رفت. یکهو مادر نیست، نگاه کردی روی زمین است. غافلگیر شد. امام حسن (علیه السلام) امشب دیگر یکهو آستین را کَند و شروع کرد بلند بلند گریه کردن. و امیرالمومنین (علیه السلام) گفت: "عزیزم! چرا آخه اینطور؟" گفت: "بابا! اینها نمیدانند ماجرا چیست!" من دیدم اینجا روضهاش معروف است. همه شنیدید. ولی ما فکر میکنیم بخش عاطفی ماجرا، امام حسن (علیه السلام) بالاخره کم سن و سال بوده. لا اله الا الله. روضه کوچه را فقط این بخش را میگویم از روضه امام حسن (علیه السلام) که تنها بود و فکر هم میکنیم عاطفی. بالاخره کم سن و سال بوده، بچه بوده، فشار آمده بهش. این روضه کمتر شنیدی. این امشب یادگاری ما بماند.
روضه فاطمه (سلام الله علیها) ما رفت. آقا! ۳۰، ۴۰ سال بعد شد. ماجرای مذاکره امام حسن (علیه السلام) با معاویه. یادگاری از من داشته باش. بسوزیم امشب قشنگ. یا امام حسن! یکم امشب ما را بسوزان. یکم بسوز. قرار شد تیم مذاکرهکننده بیاید. قشنگ فضای ذهنیت را ببر در چیزی که دارم ترسیم میکنم برایت. یک فضای تشکیلاتی، تشریفاتی، دیپلماتیک، رسمی، کار سیاسی جدی. قرار شد معاویه یک تیم مذاکرهکننده بفرستد پیش امام حسن (علیه السلام). بنشینند شروط صلح را دربیاورند. در این تیم مذاکرهکننده هفت هشت نفر بودند. یکیشان قنفذ بود. اینها آمدند خیلی جدی و رسمی. بعد بیست سی سال، ۳۰ ۴۰ سال. خیلی گذشته بود. آمدند نشستند. امام حسن (علیه السلام) شرایطشان را گفتند. آنها شرایط معاویه را گفتند. شروط با همدیگر تعیین کردند. به نتیجه رسیدند. تمام شد. خواستند بروند. دیدی دست میدهند. تک تک موقع خداحافظی. تک تک آمدند دست دادند با امام حسن (علیه السلام). قنفذ دست داد. به امام حسن (علیه السلام). این را مجلسی در بحار نقل کرده. دیگران هم نقل کرده. میگوید: دست که داد، امام حسن (علیه السلام) فرمودند: "ولی من هنوز یادم نرفته آن ضربه را."
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
حقی که به گردن ماست
جلسه دوم
حقی که به گردن ماست
جلسه سوم
حقی که به گردن ماست
جلسه چهارم
حقی که به گردن ماست
جلسه پنجم
حقی که به گردن ماست
جلسه اول
حقی که به گردن ماست
جلسه دوم
حقی که به گردن ماست
جلسه سوم
حقی که به گردن ماست
جلسه چهارم
حقی که به گردن ماست
جلسه پنجم
حقی که به گردن ماست
در حال بارگذاری نظرات...