حقی که به گردن ماست

جلسه پنجم

00:46:54
307

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین مِنَ الاَنِ اِلی قِیامِ یَومِ‌الدّین.
ربِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي، وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي، وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي.
در بحث حق شکم، امام سجاد علیه‌السلام فرمودند که حق شکم این است که ظرفش نکنی برای حرام، چه کمش چه زیادش؛ و در حلالش هم میانه باش، نه افراط و یک جوری باشد که مایه قوتت بشود، نه مایه سستی.
اینجا مباحثی هست در مورد خوراک و خوراک معتدل. یک تعبیری را امیرالمؤمنین علیه‌السلام در مورد یکی از اصحابشان در نهج‌البلاغه (حکمت ۲۸۹) دارند؛ یکی از اولیای خدا بوده این شخص. مشخص البته نیست، حضرت اسم نیاورده‌اند از او. «فَمَنْ كَانَ لِي فِي ما مَضَى أَخٌ فِي الله مِنْ قَبْلِ أنْ يَأْتِيَنَا»، برادر الهی داشتم و این ویژگی‌هایی داشت که باعث می‌شد در چشم من بزرگ باشد. یکیش این بود که: «صَغُرَتِ الدُّنْیَا فِی عَیْنِهِ»، یکی این بود که دنیا تو چشمش کوچک بود، ارزش برای دنیا و چیزهای مادی قائل نبود. این باعث شد که تو چشم من بزرگ باشد. معلوم می‌شود اگر کسی این چیزها تو چشمش کوچک باشد، تو چشم امام زمان بزرگ می‌شود، عظمت پیدا می‌کند، در ملکوت انسان بزرگی به حسابش می‌آورند.
ویژگی بعدی که حضرت برایش فرمودند، فرمودند: «و کَانَ خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ.» خیلی تعبیر جالبی فرمودند که این از سلطنت شکمش خارج شده بود. بیوگرافی امیرالمؤمنین را دارند می‌دهند که بعدها ما بررسی کردیم این را. در کتاب دیگری دیدیم که این حکمت ۲۸۹ که جدا کرده‌اند، این همه مال یک خطبه بوده، مال اولین خطبه حکومتی امیرالمؤمنین بود. همان موقع هم که ما این را در دانشگاه با رفقا مباحثه می‌کردیم که ۱۳ جلسه شرحش بود و در دانشگاه بحث شد، همان جلسات عرض کردیم که این می‌خورد به اینکه امیرالمؤمنین دارند یک الگوی حکومتی معرفی می‌کنند. همین‌جوری دورهمی مثلاً شب دور هم نشسته‌اند، دارند شام می‌خورند پای آبگوشت مثلاً از کسی تعریف بکنند، این نیست. دارند یک شخصیتی را به‌عنوان الگو معرفی می‌کنند.
رهبر انقلاب در مورد حاج قاسم فرمودند: «ایشان را به چشم یک فرد نگاه نکنید، به چشم یک مکتب نگاه کنیم، به چشم یک مدرسه نگاه کنیم.» مکتب حاج قاسم، مکتب شهید ابومهدی. این شخصی هم که امیرالمؤمنین معرفی می‌کنند، به‌عنوان یک مکتب معرفی می‌کنند، به‌عنوان یک مدرسه معرفی می‌کنند. اسمش را البته از او نمی‌آورند. مفسرین نهج‌البلاغه روی او بحث کرده‌اند که این کی بوده که حالا احتمال زیاد عثمان بن مظعون بوده، یکی از شخصیت‌های خوب در یاران اهل‌بیت. ایشان و حضرت جزو یکی از ویژگی‌های کلیدی که این هم در اولین خطبه حکومتی امیرالمؤمنین بوده...
اولین خطبه، شما فرض کن یک نفر رئیس شده، مثلاً امام خمینی اولین سخنرانی که در بهشت‌زهرا کردند، خیلی سخنرانی تاریخی و مهمی بود دیگر. حالا فرض کنیم که امیرالمؤمنین در اولین سخنرانی، مردم آمده‌اند، دارند بیعت می‌کنند با حضرت. اولین سخنرانی که حضرت دارند، سخنرانی مفصلی هم هست البته که پخش کرده‌اند؛ جزءهای مختلف نهج‌البلاغه، سخنرانیِ شده خطبه و حکمت‌های مختلفی از نهج‌البلاغه. آنجا حضرت این ویژگی‌های این فرد را معرفی یعنی می‌خواهند بگویند که من با همچین کسانی می‌خواهم کارم را پیش ببرم. اگر این‌جوری است، بسم‌الله. خوب فاطمه زهرا تنها ماندند به خاطر اینکه امیرالمؤمنین یار نداشتند. یار امیرالمؤمنین کیان؟ کسانی که این ویژگی‌ها را داشته باشند.
اولینش چه بود؟ این بود که تو چشم من بزرگ بود، چون دنیا تو چشمش کوچک بود. دومیش چه بود؟ این بود که «وَ کَانَ خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ»، از سلطنت شکمش خارج بود. خیلی‌ها تحت سلطنت شکمند. سلطان بطنه. اونی که می‌خواهد تحت سلطنت علی باشد، دیگر تحت سلطنت شکم نباید باشد. یا ولایت علی، یا ولایت شکم. دستور از کی می‌گیری؟ حرف گوش کن کی است؟ آدم کی است؟ اینکه هر وقت آدم هر کاری می‌خواهد بکند، محاسبه می‌کند چرب و شیرین و مزه کار را.
سلبریتی‌ها، وقتی ما گفتیم که آقا! یک جای منطقه محرومی رفتیم، فهمیدند ما با هم مثلاً رابطه داریم و این‌ها، به ما گفتند که تو را ببریم آنجا. حالا آن منطقه، منطقه کپرنشین بود. بچه‌ها دوست دارند شما را آنجا ببینند. اگر آن طرف‌ها برنامه چیزی داشتی... یک چیزی گفت، حالم به هم خورد از خودم که چرا به این گفتم. گفتش که: «من شرکت نفت دعوتم می‌کند، پنج تا سکه می‌دهند. این بچه‌ها چند تا سکه می‌توانند جور کنند، کپرنشین؟ کار جهادی کنی؟» این حضرات همان‌هایی‌اند که صدایشان همش بلند است که ایران و نمی‌دانم فلان و کوفت و این‌ها، هشتگ‌مشتاگ در می‌کنند. از خودشان دو دقیقه برای مردم یک کار این شکلی، اردوی جهادی که بخواهد بیاید کاری بکند، حاضر نیستند. خیلی‌هایشان حاضر نیستند، ولی تقی به توقی می‌خورد، صدایشان گوش فلک را کر کرده که نمی‌دانم به داد مردم ایران برسید، به مردم فلان، مردم آنجاها را ول کنید و اینجاها. نمی‌شود از این‌ها توقع داشت. آن آدمی که اهل گرسنگی، روزه ماه رمضانت را نمی‌گیری؟ تو خدا کند این‌ها را هیچ‌وقت از نزدیک نبینید، آرزوی خوبی می‌کنم برایت. آدم‌های مشهور را نوعاً از همین دور می‌بینید، خوب است قدر بدانید از دور. نزدیکشان معمولاً غالباً جذابیتی ندارد. می‌بینی همیشه مثلاً نقش بازی می‌کند، همش لبخند می‌زند، مهربانم، چه نقش مامان‌ها را بازی می‌کند. خانه زندگیش...
«دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»
دیگر بماند پای شکم که می‌آید وسط، شکم اینجا مجموعه رفاه. پیاده‌روی اربعین. شما نمی‌شناسید. منم از چیزی که می‌گویم شما نمی‌توانید به کسی پی ببرید. سالش هم معلوم نیست چه سالی است. یک سالی، یک وقتی، در یکی از این پیاده‌روی‌های اربعین، یک مجموعه اکیپی مثلاً... بعد یکی از این‌هایی که مثلاً، یکی، حالا این همه مجری دارد تلویزیون، یکی از این مثلاً کسانی که برنامه داشت روی آنتن و این‌ها، می‌آمد در پیاده‌روی. بین مردم. «مردم اینجا عشقه، محبته، برای امام حسین فلان می‌کنن این‌ها.» جایی که برنامه روی آنتن می‌رفت، وسط‌های راه، شب به شب، نیسان‌ماشین می‌گرفتند، می‌بردند نجف، هتل خوب، با شام و ناهار خوب. ملت لت‌وپار وسط جاده گشنه و تشنه. فیلم این‌ها را بگیرم منتشر کنم، شب به شب با دربست تو را برگردانند نجف، هتل فلان. روت می‌شود بیایی اینجا وایسی بگویی مردم اینجا عشق امام حسین فوران می‌کند؟ ببینی چقدر تو عاشق امام حسینی. بخوابی؟
موقبی که ما داشتیم، موکب خوبی هم بود، مرتبش کرده بودند. قید خوشی و رفاه و این‌ها اصلاً نمی‌شود حساب کرد، اصلاً حساب روی این‌ها نمی‌شود کرد. این است که معمولاً می‌بینیم وضعمان همین است. در وضع سیاست و این‌ور و آن‌ورمان مشکلات داریم. آدمی که بزند به دل خطر. حاج قاسم سلیمانی در موردش می‌گفتند که بعضی وقت‌ها بعضی عملیات‌ها بیست و چهار ساعت در ماشین بود. بیست و چهار ساعت در ماشین بود. رهبر انقلاب بعضی گزارش‌هایی که از ایشان به من می‌دادند، من می‌خواندم، خسته می‌شدم. خستگی می‌کردم از این همه کاری که آدم در تشنگی و گرسنگی و خستگی و رنج و بدنت خسته و مجروح و آن حجم کار و همش در سفر و این‌ور و آن‌ور... دنبال آلاف و علوف اگر بخواهد آدم باشد، دور و بر آدم هم شلوغ می‌شود و مرید و چه می‌دانم محافظ. حاج قاسم فرمانده معمولی که نبود. فرمانده معمولی طبیعی است، بالاخره عشق شهادت و این‌ها کف میدون، دارد می‌زند. حاج قاسم فرمانده معمولی که نبود. فرمانده ژنرال بین‌المللی. با ژنرال بین‌المللی و چه به عشق شهادت؟ آخه کف میدون خط مقدم.
او فرمانده میانی التماسش می‌کند آقا نیا جلو. می‌گوید زشته، خجالت بکش. این نهیب می‌زند سر آن فرمانده: «من از دو تا گلوله نترسون، ناهارت را بخوری.» شهید چمران آن موقعیت علمی در آمریکا را ول می‌کند. امام فرمود: «مثل چمران زندگی کنید، مثل چمران بمیرید.» شهید چمران اسمش الان در آمریکا دیگر من گزارش نمی‌توانم بدهم. اسمش برند است و اسمش رزومه‌ساز برای افراد. با اسمش کلی می‌شود نون درآورد در خود آمریکا، ایران که هیچی. هنوز که هنوز است این تحقیقات کارهای هسته‌ای ما را گفتند ریشه‌های اصلی‌اش و کارهای اولش از پروژه‌های مطالعاتی شهید چمران که برخی شاگردان آمدند ادامه دادند کارش. استاد فیزیکش بهش نمره بیست و دو می‌دهد و ثبت می‌کند در دانشگاه، دانشکده تاریخچه کارهای مطالعاتی و پژوهشی و تحقیقاتی. یک مغز خالص جمع می‌کند، پا می‌شود می‌آید، می‌رود لبنان یتیم‌خانه می‌زند، بد لوبیا می‌خورد با این‌ها.
آن‌قدر این کارش عجیب بود که مورد تهمت واقع شده بود و در دست‌نوشته آخرش شهید چمران اشاره می‌کند می‌گوید: «هنوز که هنوز است بعضی باورشون نمی‌شه، می‌گن این منافقه، مگه می‌شه آدم هیئت علمی آمریکا را ول کنه پاشه بیاد اینجا. این نفوذیه.» تا آخرش بهش می‌گفتند نفوذی. تا آخر شهید شد، باورشون شد که نه واقعاً مرد. دیگر، دیگر الان دیگر نفوذی هم که بود مرد. بمیرید. می‌روند آنجا. دیگر حرف زیاد است. دیگر جنگ شد، پا شده رفته آن ور، درس‌هایش را خوانده، جنگ تمام شده، آمده اینجا رئیس شده. ذخیره سفره انقلاب، ذخیره سفره انقلاب. تیزهوشان ول کردند، رفتند جبهه. تیزهوشان به درد بخورمان.
یک جنسی دارند بعضی‌ها. آدم‌های به درد بخور جنسشان فرق می‌کند. بابا جنس چمران، این فلز، یک فلز دیگری است. یک فلزی دارد. رهبر انقلاب فرمودند: «ما در جلسات خصوصی با این سران غزه و لبنان و این‌ها که می‌نشستیم با حاج قاسم که کار داشتیم، زیر می‌گشتیم، پیدایش می‌کردیم، پیدا نمی‌شد. من کاره‌ای نیستم، من هیچی نیستم.» این وسط به حساب. یک فلزی دارد آقا، این فلز استقامت. حالا امروزی‌ها می‌گویند مقاومت. این فلزش این است. آن خشک‌خوردن است، آن تشنگی است، آن زحمت است، آن خستگی است. امام فرمود: «ما ملت رمضانی، ما رو نمیشه کاری کرد.» این فلز را یمنی‌ها دارند. می‌بینی یمنی‌ها را؟ هیچی هم ندارند. امکانات و موفقیت‌هاشون را ببین! عجیب است. این «آیه الحوثی» را نمی‌دانم چند کیلو وزن کم کرده. مثل اینکه آمارش را درآورده بودم، فقط عکس‌هایش را کنار هم گذاشته بودم. در فاصله چهار پنج سال نصف شده بود قشنگ. گوشت صورتش که کامل آب شده بود، محاسنش سفید شده بود.
«گو برای ظهور شما، ما دوست داریم قیام شما اتفاقی بیفته.» حضرت فرمودند که: «ببین الکی نیست‌ها. قیام ما اگر قیام بکنیم، یَومَ العَلَقَ وَالعَرَق.» علق، عرقه یعنی چی؟ خون. «یَومَ العَرَقَ وَالعَلَق.» فرمود: «ما کار دستمان بیفته، قیام بکنیم، یکی عرق ازت جاری، یکی خون ازت جاری است. استراحت و این‌ها نداریم.» الان نون و پلو داری، رضا داری زندگی می‌کنی، راحت باش. نیرو این‌جوری می‌خواهد. حالا الان باب شده، بچه‌ها هم زیاد می‌گویند قشنگ است. حالا ان‌شاءالله از جهت کارت نمادینش خوب است. «ما همه قاسم سلیمانی هستیم و فلان...» کجا قاسم سلیمانی هستیم؟ شام نخوردیم، ساعت خوابم یکم جابه‌جا بشه، تراکم کار یکم این‌ور و آن‌ور بشه، فشار بیشتر بشه، به هم چهار نفر را لت‌وپار می‌کنیم، فحش‌کش. ده بار استعفا می‌دهیم. زحمت دارد. ما می‌نشینیم نتیجه کار را نگاه می‌کنیم، کلی هم حال می‌کنیم، خوشمان می‌آید. نه، آن‌ور ماجرا، زحمت و سختی و درداش کجاست؟ یک اردوی جهادی شما بروید. رفتید؟ لابد. زمان زیاد بود. نمی‌دانم الان چطوری است. چهار تا دانشجو می‌روند می‌خواهند برای یک روستا آبرسانی کنند، مسجد بسازند. خیلی تجربه شیرین و قشنگی است. یک هفته ده روز معمولاً همین ایام چیز می‌رفتند دانشجوها. ایام فرجه مثلاً قبل امتحان و بعد امتحان‌ها، این‌ها بهمن ماه، معمولاً ده روز مثلاً دهه فجر معمولاً اردو جهادی می‌رفته. در ده روز کار سنگینی هم ندارد. فقط آبرسانی به روستا. قشنگ چهار پنج کیلو وزن این‌ها کم می‌شود. چی شد؟ از حدقه زده بیرون، چشم‌ها کاسه خون، خسته، لت‌وپار. بهش می‌گویی: «بابا! تو یک آب می‌خواهی به روستا برسونی، این است ادعا؟» الحمدلله خوب داریم. «کاخ سفید چی کار می‌کنیم؟» اختلاف است که آخر حسینیه کنیم یا طویله کنیم. حسینیه کرد. افقت نباشد، آرمانت نباشد. باشد. مسجد محل را ببینید آقا. هیئت مظلومی، چهار نفر باید بیایند کار بکنند، هیئت اداره بشه. نیستند. نزدیک تجربه کردید دیگر. سیاهی هیئت را می‌خواهی بزنی، موقع هول دادن است. می‌گفت هر وقت شنیدی «یا علی» می‌گویند، نرو. چرا؟ هول می‌دند. هر وقت شنیدی «یا حسین» می‌گویند، چی؟ برو. «یا علی» که می‌گویم دارم هول می‌دهم. در هیئت اوقاتی که ما تجربه داشتیم، موقع یا علی، یا خبری نبود. یک نفر دو نفر معمولاً در هر مجموعه دو نفرند که این‌ها لت‌وپار می‌شوند و آن مجموعه با همین دو نفر دارد اداره می‌شود. سیاهی را می‌زند، سیستم را می‌آورد، شام را هماهنگ می‌کند، سخنران را می‌آورد، مداح را می‌آورد، خودش قرآن، زیارت عاشورا می‌خواند، آخر چایی هم پخش می‌کند، جارو می‌کند. این یک دانه اگر یک هفته نیاید، قشنگ متلاشی یعنی هیچ جای این جمع جمع نمی‌شود این هیئت حضرت. تجربه نشان داده که این‌ها را حضرت سوا می‌کند برای کارهای بهتر و بالاتر. رفته بود پیش امام خمینی یکی از امام‌جمعه‌های پیرمرد یک منطقه اوایل انقلاب گفته بود: «آقا حجم کار خیلی زیاد است. ما از وقتی امام‌جمعه شدیم، یک نماز اول وقت نتوانستیم بخوانیم.» امام یک ریاست دیگر هم بهش داده بود. ریاست فلان مجموعه. رئیس، مدیر باید این‌جوری باشد. «قبلاً اهل عبادت، نماز اول وقت، فلان نبودیم. الان دیگه درگیر کارهای مسئول...» این است و دل بسوزانی. دیگر این خستگی دارد. در خونت باید برای مردم باز باشد. بی‌خوابی دارد. مسئولیت دوست داریم؟ همینش است. قاعده‌اش همین است.
نماینده مجلس شده فلان کمیسیون است. بعد گفتم جام جهانی باید بروم. کمیسیون اقتصادی، مسائل اقتصادی حاشیه. این مجلس به مجلس هم ندارد. کمیسیون سیاست خارجی سفر خارجی زیاد دارد. کمیسیون فرهنگی باید بنشینی مطالعه کنی در خانه، بررسی کنی، کار کنی و آخر هیچ رزومه‌ای ازت در نمی‌آید. خاصیتی هم ندارد بین مردم، دور بعد می‌خواهی رأی... بررسی کنیم کمیسیون سیاست خارجی چند نفر ثبت نام می‌کند؟ کمیسیون فرهنگی چند نفر ثبت نام می‌کند؟ آنجا دیگر لبریز مثلاً دو برابر ظرفیت جمعیت ثبت نام کرده‌اند. بعد ما می‌گوییم فرهنگ از همه چی مهم است. ببینید، همه این‌ها خوب است، قشنگ است. فرهنگ از همه این‌ها مهم‌تر است. مشکلات ما فرهنگی است. همه این‌ها آدم می‌خواهد، آدم هم چی می‌خواهد؟ جنم می‌خواهد. آن جنمه چی می‌خواهد؟ باید بتونه گشنه بمونه، اگر رأی‌اش ندادند، پولش ندادند، نانش ندادند، آبش ندادند، فحشش دادند، زخمش... وَ ایس تحمل کند. چند تا آدم این‌جوری داشتیم. اگر شعار، شعار باشد، نمی‌دانم به خودم دارم تذکر می‌دهم. من نگاه می‌کنم ببینم منبر می‌روم، سخنرانی می‌کنم، کلاس می‌روم، این‌ها خوب است دیگر. اسم و رسم دارد و تحویل می‌گیرند و بنر می‌زنند و آب و نان دارد و بگویم آقا! این حاشیه شهر، روستای فلان، جام هست. خیلی ظرفیت خوبی دارد. شما سخنرانی فاطمیتت را بیار آنجا، مینا. من اگر این را به بنرش را بخواهم در اینستا بزنم، کی بیشتر دستمایه خنده است؟ حسینیه ارشاد بعد علی شریعتی. ما داریم منبر می‌رویم، کپر اوغلی سفلی. عکس‌هایش را من بگیرم، کی منتظر استوری؟ نمی‌توانم از این در بیاورم با حاج ممد، نمی‌دانم مثلاً تقی‌زاده آن مداح باشه، ما منبر برویم، بعد، بعداً با همدیگر یک روضه تمیز دوتایی با هم برویم، یک استوری قشنگ از توش در بیاید که من برای... هماهنگ می‌کنند بدانند فی رفته بالا. بچه صداوسیما می‌گفتند این‌ها که ما دعوت می‌کنیم، یک مشکل فی داریم. بعداً فی می‌رود بالا، یک جلسه تلویزیون فی کلاً عوض می‌شود. بعد می‌گوید مشکلات ما کجاست؟ همین‌جاهاست.
بعد ما یک استادی داشتیم، یک جایی دعوتش کردند، جمع زنانه بود که اکثراً خانم‌های پنجاه سال به بالا بودند. قبول کرد و آمد نشست. تمیز هم سخنرانی کرد. از سخنرانی‌های جمعیتی خیلی هم قشنگ‌تر و بهتر و کامل‌تر. آخر هم پاکتی دادند و که پاکت هم شاید سبکم بود. به ما دادند گفتند به ایشان بده. از ما قبول نمی‌کند. بعد در ماشین نشستیم و بهشان گفتم پاکت دادند و این‌ها. ناراحت شد. خب برای چی پاکت دادند؟ برای من پاکت خواستم؟ گفتم دیگر اصرار داشتند قبول نکرد. گفتش که: «من اگر می‌توانستم، اگر پول داشتم، می‌آمدم دروغ می‌گوید، شعار است.» شما این‌جور هر جور دوست داری فکر کن. گفت: «من اگر پول داشتم، در این مجلس که آمدم به تک‌تک این‌ها پاکت می‌دادم که مجلس امام حسین گرم کردید. شما وظیفه من بود پاکت بدهم.»
رویت چند نفر دارند؟ پنج تا بچه. صحبت کن. نه رزومه دارد، نه پول دارد، نه کار کودک و نوجوان در صداوسیما. نه مشتری دارد، نه طرفدار دارد، افت دارد اصلاً، رزومت را خراب می‌کند. رزومه‌شکن می‌خواهد. امیرالمؤمنین آدم رزومه‌شکن. «کانَ خارجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ.» تو سلطنت شکم نبود. بعد آن مسئول می‌گوید: «من اگر شیشلیک نخورم، نمی‌توانم کار کنم.» آن یکی گفته بود: «این چند وقت خیلی به ما فشار آمد. من الان شش ماه نتونستم ویلای شمالم بروم.» واقعیت دارد‌ها، این‌ها را گفتند، این‌ها هست، پخش شده در فضای مجازی، مصاحبه‌هاشون موجوده. این‌ها به فرهنگ بشه بین ما، ولو به ریا. آقا به ریا هم باشه قیمت دارد. یک مسئول ریا کند هیچی نخورد. ریا کن سفر تفریحی نره. ریا کن ایام عیدش ویلای قشمش را، ویلای کیشش را، ویلای رامسرش را. ریاً بفروشه این‌ها را. ریاش هم قشنگ است. معمولاً ماها به آدم‌های سیرتر اتفاقاً زودتر ارتباط برقرار می‌کنیم. با این سیرها می‌گوییم خودش سیر است، ما را هم سیر می‌کند.
یک ویژگی، یک ماجرا، یک فلز است. حالا من امشب زیاد صحبت کردم. بحث‌هایمان هم رفت توی این درددل‌های این شکلی. دل‌هایمان که همه‌مان پر است از مسائل سیاسی و مدیریتی و این‌ها. ولی با هم کالبدشکافی کردیم مشکل از کجاست. ما اگر به فکر خودمان نباشیم، آقا نسل بعدی باز به ماها که مسئول شدیم فحش می‌دهند. قبول دارید دیگر؟ این حرف‌ها در مورد این‌ها نیست که این‌ها بدند، آن‌ها خوبند. این‌ها من و شما هستی.
یک حالی دارد این، یک حالی می‌خواهد. معمولاً البته در این سن‌های کم و در این موقعیت‌های پایین معمولاً دارند بچه‌ها، ولی حالا اگر بشه حفظش کرد. مسئول هیئت همه شامشان را می‌خورند آخر اگر به این رسید. اردو برده همه غذای همه را داده، خودش یک نان خشکی چیزی. پشت مشت‌ها مواردی هم داریم که سر دیگ ته‌دیگ‌ها را با همدیگر سر تیر دخلش را در می‌آورم. بقیه‌اش را می‌فرستم در هیئت مواد. این‌جوری هم دیده شده گاهی. مافیایی است، دور دیگ یک حلقه مدیریتی بسته و اصلاً کسی نمی‌تواند نزدیک شود. فلز آدم‌ها را می‌شود فهمید و تشخیص داد.
«عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.» این سختی کشیدن و این گرسنگی تحمل کردن. آمد به امیرالمؤمنین گفتش که: «علی جان! من شما را دوست دارم.» «فقر آماده کن.» «جُلباباً لِلفَقرِ.» «اَعدّ لِلفَقرِ جُلبابًا.» یعنی چی؟ یعنی می‌خواهی با ما باشی، باید قید خیلی چیزها را بزنی. قید خیلی خوشی‌ها و تفریحات و هالو هولا و خیلی از چیزهایی که برای خیلی‌های دیگر اصلاً حلال است، خوب هم هست، سفارشم می‌شود کار کنی. کس عمّار، مثل مالک، مثل ابوذر. ابوذر را پیرمرد، برداشتند تبعیدش کردند ربذه. منطقه خشک و بی‌آب و علف. آدم محترم، جزو صحابه درجه یک پیغمبر. برای اینکه وایستاده رو به روی عثمان حرف می‌زد با تحقیر، تبعیدش کردند. بابا! خدا وکیلی شما جای ما نیستید. نمی‌دانید بعضی وقت‌ها تحقیرها چه پدری از آدم در می‌آورد. یک جوری آدم را دعوت می‌کنند، یک کمی با توپ و تشر با آدم صحبت می‌کنند، یک کمی بد با آدم صحبت می‌کنند، یک دو تا هشتگ در مورد آدم می‌زنند این‌ور و آن‌ور، خیلی آدم لحنش عوض می‌شود، بیانش عوض می‌شود، فرمش عوض.
پیرمرد باشی در همچین جایگاهی، مثل ابوذر، تبعیدش کردند به ربذه. ربذه کجا می‌شود؟ می‌شود کشور فعلی لبنان. آیا ابوذر را تبعید کردند؟ چی کار کرد؟ این شیعیان لبنان را تربیت که، حزب‌الله لبنان دسترنج ربذه ابوذر است، جبل عامل. فلز را ببین! تبعیدش می‌کنند، می‌گوید: «آخ جون! یک جای جدید.» رهبر انقلاب تبعید کردند ایرانشهر. این کتاب «خون دلی که لعل شد» را قرار شد بخوانید. این‌ها دیگر دیدند هیچ کاریش نمی‌شود کرد، مشهد می‌آورندش. بسیج کرده، تهران می‌فرستندش. آنجا همه را بسیج کرد. ایرانشهر یک منطقه بی‌آب و علف و خشک. زد و سیل آمد. سیل ایرانشهر را با یک یکی دو تا طلبه دیگر کل منطقه را جمع کرد. مردم نشین ایرانشهر می‌پرستیدنش. می‌گفت ببین این را فقط در ایران بچرخانیدش، فقط جای ثابت. تجربه اصلی مدیریتی‌ام در سیل ایرانشهر بود که فهمیدیم پتو مثلاً از کجا باید بگیریم، چه شکلی باید تقسیم کنیم، چه شکلی باید نظارت کنیم، مدیریت کنیم، به مردم برسانیم. بررسی گیر نمی‌کند هیچ جا. من دیگر، حال من را فرستادند اینجا، همچین مایه‌ای می‌خواهد. خدا کند به ما بده.
حضرت زهرا، امشب شب شهادت. ما هی می‌گوییم آقا! نمی‌دانم فاطمه جان! به ما کمک کن، نمی‌دانم ما برای امیرالمؤمنین جان بدهیم و فدایی ولایت بودی و همین هم خیلی قشنگ. کلید اصلی این حاجتت و آن کلید اصلی اونی که ما لازم داریم، همین است. بتونیم تحمل کنیم با این سختی‌ها. فرمود: «برو برای فقر آماده شو.» یک جا این را فرمود امیرالمؤمنین. یک جای دیگر هم یک چیز دیگری فرمود. این را بگویم و دیگر تمام. یکی آمد گفت: «آقا! من دوست دارم.» حضرت فرمود: «برو برای فقر آماده شو.» یک بار دیگر یکی دیگر آمد گفت: «آقا! من شما را دوست دارم.» حضرت یک عبارت سنگین‌تر فرمود. این دیگر خیلی دیگر اصلاً این‌ورها نیا. «اَحَبَّنِي جَبَلًا لَتَهَافَتَ.» اگر کوه من را دوست داشته باشد، تکه‌تکه می‌شود. کوه منو دوست داشته باشه، تکه‌تکه می‌شود. برای فقر آماده شو، این‌ها هم نه دیگر، باید تکه‌تکه بشی. حاج قاسم هی تأکید می‌کرد: «من دوست دارم تکه‌تکه بشم. شهادتم جوری باشه که تکه‌تکه...» گفته بود بعضی رفقایش گفته بود: «مثل شهید حکیم دوست دارم شهید بشه.» از شهید حکیم هیچی نمانده بود. یک تکه لباس این‌ها پیدا کردند. گفت: «می‌خوام پودر بشم. ببین! من دوست دارم پودر بشم.» چه حالی، مسخره؟ ببین عشقه. نمی‌دانی چیست. «دوست دارم پودر بشم. دوست دارم خرد بشم. دوست دارم له بشم. هیچی ازم...» یک نفر این را برای امیرالمؤمنین اثبات کرد. «لَو اَحَبَّنِي جَبَلٌ لَتَهَافَت.» آن فاطمه زهرا. اگر من را دوست داشته باشه، تکه‌تکه می‌شود. یک نفر اثبات کرد. «من علی جان پاتم هستم. من پودر می‌شم. آبرو دارم برات پودر می‌کنم. مال دارم. از این بدنمه. از این بچه‌ای که در رحم داره. از سلامتی. از این آوای صدام. از این قدرت حرف زدن. از این گریه کردنمه. همش مال تو. آخرش یک تابوت دارم، یک بدن لاغر دارم. اینم مال تو علی جان. اصلاً نمی‌خوام به هیشکی دیگه برسه.» «غَسّلْنِي و کَفِّنِّي بِاللهِ.» مال خودت باشه علی جان.
«من از دار دنیا یک قبر می‌خوام داشته باشم، اونم نمی‌خوام. اونم مال تو. کسی اصلاً ندونه فاطمه قبر داره. کسی خبر نداشته باشه از قبر فاطمه. این استخوان‌های بدنمه. اینم مال تو. استخوان‌های بدنمه، مال تو.» لا اله الا الله.
شب شهادت بی‌بی. امام صادق علیه‌السلام در مورد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، تعبیر خاصی به کار فرمودند: «مَکَثت اُمُّنا فَاطِمَةُ بَعْدَ أَبِیهَا.» بعد از پیغمبر اکرم (ص)، «مادر ما فاطمه زهرا دائم این شکلی بود.» اولش این بود: «معصوبة الراس، باکیة العین.» «معصوبة الراس.» اولین ویژگی این بود: «موسسه الراس.» می‌دونی، می‌فرماید: «مادر ما بعد از پیغمبر همیشه سر مبارکش را بسته بود.» یعنی چی سر مبارکش را بسته بود؟ اگر منظور روپوش باشه، مقنعه باشد، روسری باشد، اینکه قبل از پیغمبر هم بود. قبل از اینکه پیغمبر از دنیا برود فاطمه زهرا معمولاً سر مبارکشان را یک چیزی پوشش داشت. این یک چیز دیگر است. منظور امام صادق علیه‌السلام، تو کنایه گفتن باید یک کمی با هم حرف بزنیم. امشب این روضه فهمیده بشه شب شهادت. «معصوبة الراس.» محکم می‌بندند. نه مثلاً سرش یک دانه عمامه بگذارد. مثلاً دستمال می‌بندد. وقتی یک سری را محکم می‌بندند، این می‌شود «معصوبة الراس.» کدام سر را محکم می‌بندند؟ چند تا دلیل می‌تواند داشته باشد. یا دلیل داخلی، یا دلیل خارجی. دلیل داخلیش ضعف جسم، افت آب‌شام، کم خونی. این‌ها که خوب در مادر ما بود. بعد از پیغمبر دائم گریه می‌کرد، بی‌حال بود، ضعیف بود، ناتوان. ممکن است این باشد. ممکن است یک چیز دیگر هم باشد. ممکن، ممکن است دلیل خارجی داشته باشد. دلیل خارجی چیست؟ دلیل خارجی سر را کی می‌بندند؟ وقتی یک ضربه‌ای به سر وارد بشه، آسیبی بخورد، فشاری از بیرون وارد بشه. لا اله الا الله. نمی‌دانم این روضه را معمولاً سمتش نمی‌روم. روضه بسیار خطرناکی است. این جدای از غفلت جسم بوده‌ها. جدای از این بود که بدن هی داشت جمع می‌شد. اصلاً اینی که فرمود برای من تابوت درست کنید. این بود. عجیب بود. فرمود: «اسماء! من دیگه به تنم نمونده، همش شده استخوان. اگر روپوش رو تنم بندازی، استخوان‌های تنم دیده میشه. برام تابوت درست کن.» عرض کرد: «خانم جان! من حبشه که بودم دیده بودم، آنجا تابوت درست می‌کنند.» سفارش داد، تابوت درست کردند. می‌گوید: «یک بار بعد از پیغمبر فاطمه زهرا لبخند زد.» آن هم وقتی بود که تابوت را دید، گفت: «آها! این خوبه.» خب مگر نامحرم قراره شما را تشییع بکنه؟ مگر کس دیگری از شما قراره مخفیانه تشییع بشی، تو خونه تشییع بشی، تو خونه دفن بکنن؟ بی‌بی همش فکر این بود که تا جایی که میشه من یک جوری باشم که به علی (ع) خیلی فشار نیاد. تا جایی که میشه هی بپوشونم. هی علی (ع) متوجه چیزی نشه. تابوت هم انگار بیشتر برای امیرالمؤمنین می‌خواست. این استخوان‌ها را علی (ع) نبینه. همش فکر این‌ها بود فاطمه زهرا.
برگردیم به «معصوبة الراس.» «معصوبة الراس» چی بود؟ سر را بسته بود. فاطمه زهرا این‌ها اهل افاده که نبودند که مثلاً لوس‌بازی در بیاورند، خودشون را به مریضی بزنند. مثلاً این‌ها اهل سختی بودند. گرسنگی‌های عجیبی را تحمل کرد فاطمه زهرا. مدت‌ها شد غذا برای خوردن نداشت. ملائکه غذا از بهشت آوردند. این‌ها که با این لوس‌بازی نبود. تا سرش درد می‌گیرد بخواهد ببنده. شب‌ها تا صبح درد می‌کشید، آه نمی‌گفت. این اینکه سر را بسته، ماجرا دارد. این سر اتفاق برایش افتاده. شب شهادت، دیگه چی کار کنم؟ «معصوبة الراس» که شده. بعد که بیرون هم می‌خواست بیاد خطبه بخونه در مدینه، یک دور اول سر را محکم بست، بعد روش عمامه بست، روش چادر و مقنعه و این‌ها از زیر بست. معلوم میشه که یک دردی بوده در سر بی‌بی سلام‌الله‌علیها. درد خاصی بوده.
یا صاحب الزمان! من نمی‌دانم چجوری روضه را بخوانم. شما با این روضه گریه کنید. یا ابا صالح! آقا جان! شما که با این روضه گریه می‌کنید، ما برای شما روضه بخوانیم. شما به ما توجه کنید. ماجرای کوچه. ماجرای مفصلی. چند بار هم بوده. یک بارش با امام حسن بود. دوتایی با هم بودند. یک بار دیگرش پشت در است. در ماجرای بردن امیرالمؤمنین. خیلی واقعاً روضه سنگین. نمی‌دانم چی کار باید کرد با این روضه. با کنایه بگویم. خانم وقتی وضع حمل می‌کند، به سرش خیلی فشار می‌آید، چون خون زیاد می‌رود، یکهو افت فشار پیدا می‌کند، روی پا نمی‌تواند بلند شود، احساس می‌کند خون... در آن وضعی که بین در و دیوار دیشب گفتم، فضه را صدا زد و برای اورژانس و رسیدگی کرد به بی‌بی. روی زمین خودش را کشید دنبال امیرالمؤمنین. «علی را دارم می‌برند.» خودش را کشید رفت رساند به علی (ع). خودش را با همان حال، با همان حال. دیگر هر چقدر زور داشت. ببین جنس را ببین. تا کجا پای علی هستند. فدای تو خانم جان! شما دیگر بگویی من دیگر بی‌حال شدم، افتادم، دیگر نمی‌توانم، تکلیف ندارم. نه! من از علی دست... من تکه‌تکه می‌خواهم بشم برای علی. هرچی دارم برای علی.
دست انداخت به کمربند امیرالمؤمنین. اینجا بحثش مفصل است که روضه‌اش را نمی‌شود خیلی باز کرد. یک بخشش این بود دست فاطمه را بندازند. یک بخشش این بود که یک کاری بکنند دیگر بلند نشود. برای دست آمد وسط، غلاف شمشیر را که برداشت و یک جوری هم که زد و که دست چرخید و شکست بازوی فاطمه و ورم کرد. آن ورمی که دیگر می‌دانی. روضه امام صادق فرمودند: «انگار بازوبند به دست مادرم بستند.» این یک بخشش است. بخش دومش در مقاتل اتفاقاً اهل سنت هم آمده گفته: «کار دومی که کردن، دیدند این آروم نمی‌گیرد، باید یک ضربه کاری بهش وارد بشه که دیگه بلند نشه.» ضربه کاری را می‌خواهم بزنم به کجا می‌زنند؟ دارم اذیتت می‌کنم، ببخشید. تو که خونت از امام حسن رنگین‌تر نیست. تو خونت از ابی‌عبدالله رنگین‌تر نیست. بگذار اونی که او دیده تو یکم بشنوی. اشکال دارد؟ ضربه کاری می‌خواهند بزنند. چی کار می‌کنند؟ دفاع شخصی بلدی؟ شنیدی می‌گویند: «به گیجگاه بزن.» مرحله دوم این بود. دست که افتاد، باز روی زمین طبیعتاً خودش را می‌کشد، داد می‌زد. «فاطمه زهرا مدینه را ریخته بود به هم.» باید یک کاری می‌کردند که دیگر فاطمه (س) صدایش بلند نشه، بیفته. یا صاحب الزمان! من روضه را بلند بخوانم، آروم بگویم. نمی‌دانم؟ گریه کنی، داد بزنی، اصلاً هیچی نگی، فقط نگاه کنی با خودت راحت باشی. روضه هم یک بار شنیده باشی. گفت تازیانه را چرخاند. این‌ها وارد بودند دیگر. این‌ها بلد بودند. حرفه‌ای‌های مدینه را برداشته بود، آورده بود پشت در خانه فاطمه. نابلد نیاورده بود. بلد بودند. همان‌جور که با یک ضربه به بازو بازو را انداخت، نشان می‌دهد حرفه‌ای بوده. یک ضربه، گفته یک جوری این را تابانده روی چشم و صورت و این اطراف چشم. دیگر نه چشم کار می‌کرد، نه ذهن کار می‌کرد، نه جایی را می‌دید، نه فکر کار می‌کرد. این بود که شد: «معصوبة الراس.» این سر را باید می‌بست. این کج شده است. این چشم خونی شده است. این گیجگاه آسیب دیده است. آن هم همچین خانمی با همچین افت فشار و با همچین خونی که از بدن رفته. این شد: «معصوبة الراس.» لا اله الا الله. لا اله الا الله.
اگر حال داری، یک گریز بزنم، تمام. این درد دردسر، شنیدی؟ این دردسر فاطمه. این یک مدل دردسر بود. یک مدل دردسر دیگر هم داریم. این یک کمی فرق می‌کند. اینجا درد با ضربه تازیانه بود. آنجا مو می‌گیرند، می‌کشند. آن دردسر سه‌ساله بود. آن‌قدر موهایش را کشیدند.
یا فاطمه الزهرا! یا بنت محمد! یا قرة عین الرسول! یا سیدتنا و مولانا! انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا الیک بالله و قدمناک بین یدی حاجاتنا؛ یا وجیهة عندالله!
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات حقی که به گردن ماست

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00