‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
یکی از سورههای قرآن که همه ما این سوره را حفظیم و شاید بارها تا حالا خواندهایم، سوره مبارکه عصر است. خدای متعال در این سوره به "عصر" قسم خورده است. حالا این عصر معانی مختلفی دارد: یا به معنای یک برههای از ساعت زمانی از شبانهروز است که همین زمان عصر خودمان باشد؛ یا به معنای «زمانه» است، که میگوییم: «عصر در این زمان در این عصر»؛ یا به معنای «فشرده و عصاره یک چیز» است، این هم «عصاره»، مصدرش «عصر» میشود (فشردن). یا به هر معنایی.
مرحوم علامه طباطبایی (رضوان الله تعالی علیه) در آخر سوره مبارکه «تین»، در تفسیر شریف «المیزان»، یک مطلب استثنایی را مطرح میکنند که بعید میدانم در هیچکدام از تفاسیر در طول تاریخ آمده باشد. ایشان میفرمایند که هر قسمی که -البته الان تردید کردم که در سوره مبارکه تین است یا جای دیگر، ولی ارجاع به سوره تین هم میدهند- ایشان میفرماید هر قسمی که در قرآن آمده، با آن چیزی که بعد از آن قسم آمده، تناسب دارد. اگر به خورشید قسم میخورد، میخواهد یک چیزی را بعدش بگوید، این قسم به خورشید با آن مطلبی که بعدش دارد میآید با هم تناسب دارند.
بعد ایشان میفرماید: «برید رویاش تدبر بکنید، ببینید وجه این قسم چیست؟» بعد نمونههایی را خود ایشان میفرماید و میفرماید: «برید در سوره تین تدبر بکنیم.» که یک شب، شب عید فطر، تو همین مسجد، دو سه سال پیش، دوستانی که بودند خاطرشان هست، سوره مبارکه تین را همین شکلی یک مروری شد که چرا خدا به انجیر و زیتون قسم خورده و بعدش چه ربطی دارد بهش، که بحثی بود شب عید فطر.
حالا اینجا چرا خدا به عصر قسم خورده و بعدش میفرماید که: «اِنَّ الْاِنْسانَ لَفی خُسرٍ». خیلی هم با تأکید شدیدی گفته، «اِنَّ» را گفته، به قول طلبهها، وقتی «اِنَّ» میآید میخواهد بگوید نسبت موضوع و محمول، محمولی که آمده بعد موضوع، یک نسبت ثابت و محققی است، محقق شده، رفته، یک چیز فرضی نیست، یک چیز تصوری نیست، یک چیزی که محقق است. «ان الانسان لفی خسر» نمیخواهد بگوید «انسان در خسران است»، یعنی فرض میگیریم در خسران است، یعنی ممکن است در خسران، یعنی شاید در خسران باشد، یعنی ممکن است بعداً در خسران باشد، کسانی بیایند که در خسران باشند. نه آقا! خسران برای انسان محقق شده، تمام شد رفت. آدمیزاد دچار خسارت است، آدمها همه تو خسارتاند، همه باختهاند.
قرآن اصلاً نگاهش نگاهی نیست که بخواهد اکثریت را تحویل بگیرد. امام کاظم (علیه السلام) فرمود: «اصلاً خدا در قرآن معمولاً اقلیت را تحویل گرفته، اکثریت را معمولاً مذمت کرده.» خدا که نمیخواهد مشتری جلب بکند که آقا بیاین همهتون را من تحویل بگیرم، نه آقا! اکثریت، بلکه همه. اول همه را یک حکمی بهشان کرد، گفتش که: «همه دچار خسارتاند!» بعد یک چهار تا را استثنا کرد. «ان الانسان لفی خسر».
حالا چرا به عصر قسم خورد؟ شما بنشین رویش فکر کنید. شاید به خاطر اینکه عصر، دم غروب، وقتیه که آدمی که از صبح رفته بیرون - یک وجهش این است، وجه محتملی هم هست - آدمی که صبح، طلوع آفتاب، زده بیرون، دم غروب دشت کرده، برگشته خانه. کاسبی کرده، برمیگردد خانه، عصر، جیبش پر است. اول صبح که همه دخلها خالیه. شما برید در مغازهها، میخواهید کمک بگیرید، اول صبح همه جیبها خالیه. عصرها معمولاً جیبها پره دیگه. حسابکتاب کردند، پولها را گرفتند، چکها را پاس کردند سر ظهر، چکها را پاس کردند عصرها. حالا خوبه! عصرها و اعضا خوبه. عصرها پول تو جیبه. میفرماید به عصر قسم که هیچیاش پول تو جیبتان نیست. به عصر که پول تو جیبتان است قسم که همهتان جیبتان خالیه! «ان الانسان لفی خسر». مگر چهار تا کار بکنید.
اصلاً آقا با ما، اگر ما خودمان را مخاطبین آیات بدانیم، میبینیم خدا اصلاً دیگر حرف را تمام کرده با ما. دیگر اصلاً دیگر چه جور حرف بزند با ما؟ صاف برگشته تو چشم ما زل زده، خدای متعال فرمود: «تو که باختی بابا! تو که سوختی! تو که خسارت کردی! تو، تو، تو، تو، تو، تو!» همهاش را اینجوری انگشت گرفته. «ان الانسان لفی خسر». همهتان سوختید، همهتان باختید، هیچکسی تو این دنیا کاسب نبود، هیچکسی بلد نبود زندگی کند، «إلا الذین آمنوا و عملوا الصالحات». چهار تا چیز را میگوید. میفرماید که: «مگر کسی اهل این چهار تا باشد، این از خسارت در بیاید.» این دم عصر جیبش پره.
وقتی آفتاب غروب میکند، عصر، دم دمای غروب است دیگه، عصاره روز است دیگه، عصاره روز است، عصر، چکیده روز تو جیبت است. این روز چه کار کردی؟ این دنیا هم غروب میکند دیگه. آدم یک سن و سالی که رد میشود، کمکم میبیند این سن دیگر سن دم دم غروب است. از چهل سال به بعد، دیگر عصر زندگی ماست. دیگر آدم میبیند آفتاب عمرش لب بوم است. میفهمد از استخواندرد و بدندرد و ضعف و آمپولها و قرصها و دوا و دکترها و اینها. کمکم میبیند که دیگر باید بار و بندیلش را جمع کند. تو عصر زندگی همه در خسارتاند، موقع رفتن، موقع غروب، همه میبینند باختهاند، باختهاند.
«إلا الذین آمنوا». چهار تا ویژگی اگر باشد، آدم از خسارت نجات پیدا میکند. ویژگی اول: ایمان است. این دو تای اول را خوب بلدید و زیاد شنیدیم، خیلی روی اینها مانور نمیدهم. «إلا الذین آمنوا و عملوا الصالحات». اینجا از «صالحات» هم فرموده، یعنی باید بنایت را بگذاری به اینکه هرچی کار خوبه انجام بده. «صالحات» نگفت: «حالا چهار تا، پنج تا یک کار خوبی الحمدلله اهلشیم.» نه، هرچه کار خوبه باید بنایت باشد که انجام دهی.
«و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر». اینجایش کمرشکن است. آدم بخواهد از خسارت در بیاید، این دو تا را داشته باشد، واقعاً پدر آدم در میآید. چند نفر اهل این دو تا هستند؟ نمیگوید «اهل حق» و «اهل صبر»، میگوید: «تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.» سفارش هم نه. یعنی مثلاً آقا مثلاً صبر کن. «توصی» نشد که! سفارش کردن یعنی همه وجود این آدم، همه آن فرهنگی که از این آدم القا میشود در اثر نشست و برخاست باهاش، آن پیامی که دائماً دارد مخابره میکند که عصاره زندگیاش است، اینجا باز دوباره عصاره است. اگر بخواهند زندگینامه برایش بنویسند، اگر بخواهند روی قبرش دو کلمه بنویسند، تو این دو کلمه زندگیاش خلاصه بشود، همه زندگی او در مسیر حق و با صبر طی شد. هرکی این آدم را میبیند، منتقل میشود به حق و صبر.
بعد چرا حق و صبر را با هم آورد؟ برای اینکه اگه کسی بخواهد واقعاً حق را ادا کند، پدرش در میآید. تو هر کاری، تو هر مسئلهای، هر جایی، به هر نحوی حق یک کار را ادا کردن. الان بنده اینجا سخنرانی میکنم، یک چیزی میگویم، میروم. آیا واقعاً حق سخنرانی را ادا کردم؟ حق مجلس روضه امام حسین را ادا کردم؟ حق شمای مستمع را ادا کردم؟ یک کلمه حرف اضافی نزدم؟ هرچی گفتم به درد همهتان میخورد؟ هرچی گفتم درست بود؟ هرچی گفتم متقن بود؟
روی این یک دانه اگه آدم بخواهد فکر بکند که من بر اساس حق عمل کردم یا نکردم، موهای سرش سفید میشود. بعد روز قیامت: «وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ». روز قیامت همه چیز را با حق میسنجند. به سخنرانی میخواهند نمره بدهند، میگویند: «سخنرانی حق این بود.» خب بیا ببینم چه جوری سخنرانی کردی؟! اگه سخنرانی حق، سخنرانی امیرالمؤمنین، سخنرانی من را میخواهم با آن مقایسه کنم، که من خودم میدانم اوضاعم چطور است. نماز حق این است، روزه حق این است، عزاداری حق این است، حق عزاداری این است، حق امام حسین این است، حق زیارت این است، حق گریه این است. به کار خوبهامان که برسیم، میبینیم آقا اوضاع خراب است. دیگر به قول علما، فضلاً از گناهان، دیگر اصلاً کار به گناه نمیرسد حسابکتاب آن.
خب آقا ما ناامید باید بشیم؟ نخیر! فضل و رحمت خدا نمیگذارد کسی ناامید بشود. چه کار باید کرد؟ «تواصوا بالصبر». کلیدواژهاش تو صبر است. اگر کسی میخواهد اهل حق بشود، باید اهل صبر باشد و سخت است. همه را دعوت به صبر کردن، اینجا این شکلی است. امام حسین (علیه السلام) صبح عاشورا، بعد از نماز صبح، سخنرانی کردند. سخنرانی بسیار عجیبی، مثل همه کارهای امام حسین که عجیب است، مثل همه کلمات امام حسین که عجیب است. بعد از نماز صبح رو کردند به اصحاب فرمودند: «إنَّ اللهَ قَدْ أَذِنَ فِی قَتْلِکُمْ وَ قَتْلِی.» که یک نسخه به این تعبیر، نسخههای دیگری به عبارت دیگری بیان شد. فرمود: «خدا اجازه داد من و شما کشته بشیم.» چقدر تعبیر عجیبی! من و شما کشته بشیم! انگار به آنها هم خدا اجازه داد. بعد «خدا اجازه داد» یعنی اینها التماس میکردند که خدا اجازه داد!؟ «ان الله قد اذن فی قتلکم و قتلی فتق الله و اصبروا.» چه کار کنیم حالا؟ تقوا و صبر. صبر کن. شاید پربسامدترین و پرتکرارترین کلمهای که امام حسین (علیه السلام) ظهر عاشورا خطاب به اصحاب خاصشان به کار بردند، همین کلمه است.
جای دیگه خطاب به آنها میفرمود: «صبرن بنی الکرام، صبرن بنی الکرام.» آقازادهها، گرامیزادگان، صبر، صبر، صبر. تحمل کن. لحظات آخر که عبدالله بن حسن با دسته بریده تو آغوش اباعبدالله افتاد، ازت نوازش میکردند، فرمودند: «صبر کن عزیزم، این یکم را صبر کن.» فشار، فشار زیادی بود در کربلا. شوخی هم نبود. بحث هم مفصل است، اگر بخواهیم تو آن فضا وارد بشیم، دیگر از موضوع این جلسه خارج است. تو چه اطلاعات و فشارهایی بودند؟ از گرمای هوا، تشنگی و دشمن زیاد و عملیات روانی دشمن و مشکلات فراوانی که بود. بدون سلاح، بدون تجهیزات. از کمترین سلاح سپاه امام حسین (علیه السلام) محروم بود. تیر جنگی همراهشان نیاورده بودند. ابوشعثای کندی که تیرانداز لشکر اباعبدالله بود، ظاهراً همین یک نفر تیرانداز لشکر اباعبدالله بود یا تکتیرانداز لشکر اباعبدالله بود، ایشان هم از سپاه عمر سعد ملحق شد به سپاه امام حسین. تو یک قضیه جوری شد، اینوری شد. این هم تکتیرانداز امام حسین که تیر میانداخت، صد تا انداخت، نود و پنج تا خورد به هدف. داشت هر تیری که میانداخت حضرت دعایش میکردند. امام حسین تیرانداز نداشتند. فقط اولین حمله لشکر دشمن، ده هزار تا تیر انداختند. میگوید به همه اصحاب اباعبدالله تیر خورد، چند تاشان همانجا کشته شدند، بقیه مجروح شدند، با جراحت جنگیدند. همان اول بسمالله که اول صبح، بعد نماز صبح که جنگ را شروع کرد عمر سعد - لعنت الله علیه - که اولین تیر هم خودش انداخت، گفت: «برید پیش امیر بگید که من اولین تیر را من انداختم.» بعد دستور داد سپاه تیراندازانش ده هزار تا. آقا شوخی نیست! کل سپاه امام حسین (علیه السلام) سیصد تا نمیشدند با زن و بچه و اینها. ده هزار تا فقط تیرانداز هدف گرفتند. میگوید به همه اصحاب تیر خورد، همه مجروح شدند تو حمله اول، همان اول داستان. میفرمود: «صبر کن.» میخواهی به جایی برسی، باید صبر کنی. میخواهی حق این همراهی با امام، «معیت» را به جا بیاوری، باید صبر کنیم.
«و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.»
اینها هم به همدیگر سفارش میکردند. مسلم بن عوسجه وقتی زمین خورد، حبیب بهش گفت که: «وصیتی داری؟» با انگشت نشان داد اباعبدالله را، گفت: «این آقا را رها نکن، پایش بمان تا آخر.» که نزدیک اذان که شد، مفصل بحث جای دیگه میرود. آماده میشدند نماز بخوانند. حبیب رفت وسط میدان، بهش گفتند: «مگه تو نماز نمیخوانی با حسین؟» گفت: «من نمازم را انشاءالله جای دیگه میخوانم.» قبل از اینکه نماز حضرت منعقد بشود، به شهادت رسید. پای این رکاب ایستادن.
امیرالمؤمنین هم فرمود که: «لا یَحْمِلُ هذَا الْعَلَمَ إلّا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ و العلم بمواضع الحق.» و «العلم بمواضع الحق». باید چشمش کار کند، تشخیص بدهد و صبر کند و بداند حق را کجا باید جاری کند. علم مواضع حق داشته باشد. حق و صبر این دو تا رکن اساسی است. اگر کسی میخواهد از لشکر بنی امیه نشود، شیعه آل زیاد نباشد، با یزید و شمر و عبیدالله محشور نشود، یعنی در واقع دچار خسارت نشود، فائز باشد. «ألَا إِنَّ شیعَتَنَا هُمُ الْفَائِزُونَ». فقط شیعه علی (ع) است که به فوز رسیده، بقیه همه باختهاند. ولی شیعه علی بودن که پوست آدم را میکند، مگر کار راحتی است؟ صبر میخواهد. از خیلی چیزها باید بگذری.
در مورد یکی از همین اصحاب گفته شده که حالا بنده جلسه بعدی که بعد از اینجا داریم، آنجا این بحث را عرض خواهم کرد. فقط یک اشارهای به این مطلب میکنم. در مورد یکی از اصحاب اباعبدالله (علیه السلام) داریم که تو لشکر عمر سعد بود، خودش با پسرش. و متنبه شد، آمد این طرف. به پسرش گفت: «بیا.» نیامد و تو همان تیرباران کشته شد و برخی احتمال دادهاند تیر توسط پسر او انداخته شد، پدر توسط پسر کشته شد تو عاشورا. صبر میخواهد. «إِنَّ الْإِنْسانَ لَفی خُسرٍ و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.»
حق را به جا آوردن کار سختی است. خب، این چند سال، تقریباً سه سال و چند ماه که این بحث شروع شد، همینجا خدمت عزیزان، «رساله حقوق» امام سجاد (علیه السلام) را خواندیم. چند تا از این حقوق را بحث کردیم. اول حق خدای متعال بود، بعد حق نفس بود. جان ما هم بر ما حقی دارد. این اعضا و جوارح بود که وارد بحثش شدیم و مفصل هرکدام را چندین جلسه بحث کردیم. این اعضا و جوارح که حالا دیشب هم عرض کردیم، حق یعنی آنچنانی که باید و شاید. آنی که باید باشد، چشم آن چشمی باشد که باید باشد، گوش آن گوشی باشد که باید باشد. البته اینها در غیر معصوم پیدا نمیشود، فقط معصوم است که حق همه اینها را ادا کرده و به جا آورده. «علی مع الحق والحق مع علی». اگر اهل بیت را بکنیم، دیگر تو مسیر حق باشیم، به هر میزان که تو این مسیر قرار بگیریم، از خسارت اهل حق و اهل صبر اگر بشویم، از خسارت نجات پیدا میکنیم.
حالا این حقوق مختلف بود، ما جوارح را بررسی کردیم. چشم و گوش و زبان و که اول زبان بود، دست و پا و شکم که آخرین بحثی که ایام فاطمیه بود اینجا خدمت دوستان داشتیم، حق شکم بود. آخرین حقی که از این حق اعضا میماند که حالا این هم باید چند جلسهای عرض بکنیم، حقیقتش یککمی تردید داشتیم که این بحث را تو محرم خدمت دوستان داشته باشیم یا نه؟ چون یککمی شاید با فضای محرم تناسب نداشته باشد این بحث. ولی بعد که تأملی شد روی این قضیه، گفتیم خب، امام حسین مگر کاری غیر از بندگی و بندهپروری دارد؟ اباعبدالله دیگر هدف امام حسین هم این بود که هم خودش عبودیتش را در اوج نشان بدهد، هم بقیه را اهل عبودیت بکند. و این رساله حقوق هم که همین است، آمده به ما یاد بدهد چه شکلی باید بندگی کنیم. و یکی از روزنههایی که بسیاری از ماها از آنجا آسیب و از حریم بندگی خارج میشویم - خدای ناکرده معصیت میکنیم یا شیطان دخالت میکند و فریب میدهد و اینها - همین بخش است که این آخرین عضوی است که تو این اعضا که هفت تا عضو را اشاره کرده بودند مطرح. آن هم دامن یا به تعبیری شرمگاه. این را هم به ذهن رسید که یک مروری داشته باشیم، خصوصاً راهکارهایی که حضرت اینجا میدهند.
به هر حال، معتنابهای از اعضای جلسه و اکثریت بیرون از جلسه که بحثها را پیگیری میکنند، جوانان ما هستند. و زیاد هم گفته میشود: «آقا تو این زمینه صحبت بکنید.» البته خب، واقعاً برخی از مباحث را نمیشود اینجا، حالا هم محرم است، هم بالای منبر است، هم فضا عمومی است، بچههای خردسال هستند، خیلی مباحث را نمیشود اینجا مطرح کرد. ولی یک کلیاتی را میشود اینجا طرح کرد که انشاءالله کمکمان بکند. سعی میکنیم حالا خیلی هم بحث را مفصل نداشته باشیم. حق بعدی که بعد از این مطرح میشود، حق نماز است. حالا انشاءالله نمیدانم دو شب دیگر، سه شب دیگر به آن حق برسیم. فعلاً این حق را یک مروری داشته باشیم. مباحث بسیار مهم و راهکارهای بسیار مهمی است، خصوصاً با این شرایطی که الان ما داریم. وضعیت ازدواج متأسفانه تو جامعه ما به یک بحران تبدیل شده، باید گفت به یک کابوس تبدیل شد. واقعاً آزاردهنده است این آمارهایی که ما داریم و نرخ ازدواج. ای کاش فقط نرخ ازدواج پایین بود، الان نرخ ازدواج در قیاس با نرخ طلاق، شده نصف! اینها تن آدم را میلرزاند.
خب گاهی ماها حساسیت نشان میدهیم، غیرت دینیمان نسبت به برخی از این مظاهری که توی خیابان میبینیم، از فحشا، از بیعفتی، قلب یک مؤمن به رنج میآید. ولی راهکار اصلی، ازدواج است. نمیشود اینجا تو خیابان وایساد به این گفت: «حجابت را درست کن»، به آن گفت: «جلوی دختر مردم توقف نکن.» هی این طرف و آن طرف را بست و کاری برای ازدواج نکرد. این ازدواج هر روز به یک غول بیشاخ و دم تبدیل بشود، ما هم هیچی به هیچی. قطعاً یکی از مصادیق بزرگ «تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر»، لااقل برای این حق، همین طرح همین بحث است که اگر نگوییم دچار خسارتیم، همه باید کار بکنند. همه باید توصیه به حق و هم به حق سفارش کنند و هم به صبر. گاهی تو جامعه متأسفانه به حق سفارش میشود، ولی به صبر سفارش که نمیشود، بلکه تو سرش زده میشود. هی همدیگر را تشویق میکنیم: «حقت را بگیریم.»
به این خانم میگویند: «حقت را بگیر.» تا خدای ناکرده یک دعوایی شده - نباید هم بشود - غلط میکند آن آقایی که دست روی زنش بلند میکند. حالا بر فرض یک مردی خطایی کرده، یک غلطی کرده، دست بلند کرده روی زنش. سریع چهار تا قیم پیدا میکند این خانم، از اداره و کوچه و خیابان و اینستاگرام و فک و فامیل: «حقت را بگیر. این دیه دارد. میدانی چقدر دیه دارد؟ عکسش را گرفتی؟ بردی نشان دادی؟» ما نمیگوییم کسی حقش را نگیرد، ولی «تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر». بگو ببین حق تو است. ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، اینها همه حق تو است. نمیگویی من یک جوری آدم تن بدهد که ظالم هی جریتر بشود. یک جوری ما فقط مظلوم را بهش بگوییم شما صبر کن. نه! چهار نفر هم باید بیایند به این آقای گردنکلفتی که جلوی دست و زبانش را نمیتواند بگیرد، چهار نفر هم به او بگویند صبر کن. حالا یک چیزی گفت. آدمیزاد که دست روی کسی... حتی در بین حیوانات هم شاید بعید باشد که خیلی از حیوانات دست زنش را بلند کند. آدمیزاد تحمل میکند، آدمیزاد با گفتگو حرف مشکلش را حل میکند. هم این را دعوت به صبر میکنند، هم او را دعوت به صبر میکنند. از اول زندگی که زندگی شکل میگیرد، دعوت به صبر میکنند.
حضرت امام (رحمت الله علیه)، مهمترین جملهای که همینجا تو همین کتاب هم که حالا انشاءالله از این کتاب بیشتر استفاده خواهیم کرد در جلسات بعد، خدا رحمت کند روحش شاد باشد مرحوم آیتالله حاج آقا مجتبی تهرانی، این عالم ربانی بزرگوار، این استاد بزرگ اخلاق، آثار فوقالعادهای دارند، دهها جلد ایشان کتاب دارد تو موضوعات مختلف. یکی از کتابهای ایشان که محوریت بحث «تهذیب شهوت» است، اسمش هست «شهوت شکم، جنسی، ازدواج و فواید آن». که کتاب بسیار مفید و خواندنی است. اول کتاب از ایشان یک جملهای نقل شده، خیلی این جمله قابل استفاده است. ایشان میفرمایند که: «من مکرر خدمت امام (رضوان الله علیه) میرفتم.» اصلاً امام رساله را که میخواستند بنویسند، به ایشان واگذار کردند. حاج آقا مجتبی تهرانی به ایشان گفتم: «شما متن را آماده کن، من نظراتم را رویش تطبیق بدهم.» نزدیک بود. ایشان از جهت علمی هم خیلی قوی بود، ولی دنبال شهرت نبود. از اول انقلاب رفت یک گوشهای در خیابان ایران، ایران تهران. تا وقتی هم زنده بود، تو همان جلساتش روی کاغذ بغل ایشان زده بود که: «انتشار صوت و عکس و فیلم از ایشان ممنوع است.» تا وقتی ایشان زنده بود، هیچی از ایشان تلویزیون پخش نمیکرد. بعد از رحلتش دیگر آزاد شد و دارند الحمدلله پخش میکنند. خیلی گوشهگیر و با این شهرت و این سروصدا و اینها بسیار مخالف بود. شاگردان بزرگی هم البته تربیت کرد. آثار فوقالعادهای هم دارد.
ایشان میفرمایند: «من مکرر خدمت امام میرفتم. ایشان این جمله را تحت این قالب «بالحق»... فتواصوا به.» ببینید چند نفر از ما اینجور دست دو نفر را تو دست هم میگذاریم با همچین نگاهی؟ ازدواجها را درست میکنیم؟ زندگیها را مشکلاتش را حل میکنیم؟ میگوید امام میفرمود: «با هم بسازید، این تعبیر ایشان بود. هر چه میکردیم میگفت با هم بسازید.» همان رفاقت جلوتر میگوید: «توجه کنی چه عرض کردم.» این دیگر از خود مرحوم حاج آقا مجتبی تهرانی. «شما هم توجه کنید ایشان چه فرمودند. توجه کنید چه عرض کردم. مثل دو تا رفیق که باشید.» ببین چی میگوید عالم؟! اینجوری حرف میزند مرد خدا. این شکلی حرف میزند کسی که از خسران درآمده. این شکلی حرف میزند. «مثل دو تا رفیق که باشید حاضرید از حق خودتان چه کار کنیم؟» دفاع کنیم؟ «حاضرید از حق خودتان برای ایشان بگذرید. ایشان هم حاضر است از حق خود برای شما بگذرد.» دو تا رفیق چطور هستند؟ همیشه دلش میخواهد آن راحتتر باشد. «توجه کنید چه عرض کردم. ایشان باید همیشه راحتی شما را در نظر بگیرد. شما هم همیشه راحتی ایشان را. مثل دو تا رفیق انشاءالله از این به بعد با هم زندگی کنید.» این دو توصیه در زندگی خیلی اساسی است. و الا از پایگاه حقوقی و شرعی اگر با هم برخورد کنید، از پایگاه حقوقی و شرعی حقتو بگیر. این حق تو است، قانون به تو این اجازه را داده. از پایگاه حقوقی و شرعی اگر بخواهید حق خود را بگیرید، به شما میگویم که «این زندگی زندگی نیست.» صاف به شما میگویم. «نمیگویم که شما حق نداری، شما حق شرعی بر عهده ایشان داری. ایشان هم حق شرعی دارد. در زندگی باید زن و شوهر هر دو چشم خطاپوش داشته باشند.» گوش کن چی میخواهم بگویم. «یعنی جنابعالی اگر خطا کردی، ایشان باید نادیده بگیرد. ایشان اگر خطا کرد، شما نادیده بگیرید. چشم خطاپوش در زندگی خیلی مؤثر است.»
«تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.» همان اول بسم الله گربه را دم حجله دیگه نمیکشند، سلاخی میکنند، آویزانش میکنند جلوی در قصابی. میزنند. اصلاً قصابی گربه شرط و شروط این میشود، این وضعیتی که ما داریم. خب، پس اگر میخواهیم از این حق بگوییم، اول باید از این ناحقها هم بگوییم که جامعه را دچار آسیب میکند. که البته طرح شیطان هم است دیگه. شیطان به این قضیه خیلی حساس است. تو روایت دارد به محض اینکه مؤمن ازدواج میکند، ناله شیطان بلند میشود، میگوید: «این نصف دینش از دست من در رفت!» یعنی متمرکز میشود روی نصفه دوم. معلوم میشود که آدم از این زاویه نصف دینش را به باد میدهد. نصف دین آقا شوخی نیستا!
«و اما حق فرجک فاحفظه من ما لا یحل لک.» دامان (شرمگاه)، حقش این است، حفظش کنی از چیزی که برایت حلال نیست. آقا کلاً اصلاً این حقی که گفته میشود، همان حلال و حرام را اگر انسان مواظبت بکند، حق همه چیز را به جا آورد، بندگیاش را به جا آورد. همین حلالش آنقدر سخت است. همین مراقبتهایی که تو حلال آدم باید داشته باشد که حالا بعضی نمونهها را عرض خواهم کرد. انشاءالله مطالب عجیب خود ایشان هم تو این کتاب مطالب فوقالعادهای فرمودهاند، انشاءالله برخیاش را عرض خواهم کرد. متأسفانه ما تو این جهت هم مشکلات جدی داریم. حتی گاهی بین مذهبیها، حد و حدود محرم و نامحرم به شدت آسیب دیده است. همه چیز هم هر روز دارد هی سادهتر، روالتر و معمولیتر و عادیتر میشود. یکم شما بخواهی روی مرز حرکت کنی، بهت میگویند امل و عقبافتاده و میگویند این بیمار است. اینکه اینجوری برخورد میکند، بیمار است.
رفته بود توی آن روستا، همه خودشان را میخاراندند. خاروندن همه ازش فاصله گرفتن. بعد گفتند: «این چه بیماری است!؟» آمده همینجور راه میرود آدم سالم. «اگه راه میرود آدم سالم، خودش را میخاراند.» گرفتند دست و پایش را بستند، انداختندش تو آن چشمهای که حالا حوض آب گرم بود، چی بوده که همه میرفتند. دیدم آمد بیرون، کمکم دارد میخوابد. حالا سالم شد. یک جوانی برود دانشگاه، یککمی مراقبت بکند، جزوه ندهد، جزوه نگیرد، سرش پایین باشد، شمارهاش را کسی نداشته باشد. تو گروههای که همه الحمدلله همه چیز علمی، همه چیز خدا را شکر علمی. همه گروهها علمی، همه گفتگوها علمی. علمی است که میبارد سر و کله همهمان تو این مملکت تراوش میکند. همینجور همهاش گفتگوهای علمی! حالا یکی نمیخواهد گفتگو علمی کند. «خارونه، این مریضه!» البته آنقدری که دیده شده ترم اول، ترم دوم، به قول امروزیها، دانشجوهایمان «ترمیک». این ترمهای اول کارشناسی ارشد دکترا ببینی چه خارشی برمیدارد.
این بنده سن ازدواج میرود بالا و هم بحثهای علمیاش بیشتر میشود. با موارد بیشتری تجربیات بیشتر پیدا میکند که اصلاً از این به بعد بحث علمی از کجا باید شروع کرد. تا حالا بیتجربه بود بنده خدا. این میشود بیمار. به اینها میگویند بیمار. تو جامعه همین است دیگه، «تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.» شما اگه میخواهی حق این قضیه را به جا بیاوری، واقعاً باید صبر بکنی. واقعاً یکی از جاهایی که واقعاً آدم باید صبر بکند، تو همین داستان، تو همین مهار این حد و حدودها و محرم و نامحرمهاست.
دقتها و مواظبتهایی که علما داشتند. یکی از اساتید میفرمود: «زمان شاه من را دستگیر کردند، فرستادند تبعید.» حالا مثلاً ایشان آن موقع فکر میکنم نزدیک چهل سالشان بود (رحمت الله علیه). میفرمود که مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت، ببین اینها اینجوری شدند. هی ما میگوییم چشمانبازی، سرچ میکنیم، آیتالله بهجت که میزنی، پیشنهادهای گوگل این است: «آیتالله بهجت طیالارض، آیتالله بهجت چشم برزخی، آیتالله بهجت تشرف خدمت امام زمان.» کدام را بدهم؟ اینها نمیآید. اینها را صد بار سرچ بکنی نمیآید. جذابیتی ندارد. اینها صبر میخواهد.
این استاد بزرگوار میفرمود آیتالله بهجت (رحمت الله علیه) میخواستند تفقد بکنند از خانواده ما. ایشان آمده بود پشت در منزل ما. حالا همسر این استاد بزرگوار، انسان بسیار متشرع و مقید، دو تا فرزندانشان عالم ربانی و عالم بزرگ شدند. آیتالله بهجت هم که دیگر هم پیرمرد هم عارف هم همه چی تمام. استاد بزرگوار فرمود آیتالله بهجت که آمدند پشت در خانه ما، یک کیسه برنج میخواستند بدهند و بپرسند که مثلاً ما که نیستیم، مشکلی، چیزی نباشد. ایشان با همسرش آمده بود پشت در خانه. خودش ته کوچه وایساده بود. همسرش را فرستاده بود پشت در. همسر ایشان در زده بود و حال و احوال کرده بود و برنج را داده بود و برگشته بودند. این استاد بزرگوار (رحمت الله علیه) میفرمود که: «من نفهمیدم کار ایشان چیست.» بعداً در روایات دیدم که یک مرد اگر در یک خانهای مرد نیست بیاید، میداند تو آن خانه مرد نیست، میآید در میزند و حتی اگر پشت در گفتگو بکند – اینها الان افسانه است تقریباً، یک چیزی شبیه جوک است – در بزند، با همسر آن کسی که تو خانهاش بابا، خانمی که تو خانهاش است میداند که شوهرش نیست باهاش گفتگو بکند، این کراهت دارد. آقای بهجت این را مراعات کرده بود. پایان باز. هرچی دوست دارید بعدش خودتان با خودتان فکر کنید و جملات را پر کنید. باشد که الان وضعیت ما به چه نحوی است. آدم میبیند و میشنود. اینها میشود مراعات.
مراعات پیرمرد ۸۰، ۹۰ ساله. نوه ایشان فرموده بود که عروسکهایی که دیدید بچهها دارند - حالا اینجوری تو ذهن من است. خدا رحمت کند مرحوم حاج شیخ حسن آقای عرفا که ایشان هم به رحمت الهی رفت چند سالی است - از ایشان شنیدم این قضیه را. ایشان میفرمود که حالا ظاهراً خود ایشان شنیده بود از پسر آقای بهجت یا از نوه بهجت، خیلی سال پیش است. گفت که: «یک عروسکی بود.» این نوه آقای بهجت میگوید: «دیدم با پدربزرگم کار داشتم، صدا میکردم، دیدم سرش را بالا نمیآورد. سرش پایین بود و اینها.» بعد پسر ایشان ظاهراً گفته بود: «من فهمیدم این بچه عروسک را لخت کرده.» پیرمرد ۹۰ ساله عارف بالله به عروسکی که عریان شده، نگاه نکند. این دیگر پایانش تا ابد باز است. چرا اینها مثلاً حالات خوش اینجوری داشتند، ما نداریم؟ «تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.» حق چشم، حق شرمگاه. پیرمرد میگوید: «ما که الحمدلله. بابا ما دیگه... من مثل من جای بابای توام!» آنقدر آدمها که جای بابای بقیه کارها کردند! «من که بابای تو! این حرفها چیست!»
پیرمرد ۹۰ ساله عارف بالله. ۱۲ سالگی، ۱۳ سالگی میرفت مسجد سهله. تو این کتابی که تازگی چاپ شده «حضرت حجت»، کتاب بسیار خواندنی است. یکی از دوستانم در جلسه حضور کتاب بیاورند، تو فضای مجازی کد تخفیف منتشر بکنند. یک وقفه در گردشی هم یک کسی اعلام کرده. یکیش هم تو همین جلسه میشود وقفه در گردش گرفت تو همین جلسه. کتاب ارزان است، ۲۴۰ تومان بیشتر قیمتش نیست. حالا یکیش را میآورند انشاءالله تو این جلسه. پخش اول آن کتاب چیزهایی گفته از بهجت که تا به حال نبوده. پسر ایشان منتشر کرده. تازه ۱۰، ۱۱ مورد از تشرفات ایشان گفته که تا به حال اعلام نشده. چیزهای عجیب و غریب و یکیش هم این است: اول کتاب میگوید که ایشان قبل از بلوغ میرفته مسجد سهله دو رکعت نماز بخواند. رکعت اول حمد و بقره، رکعت دوم حمد و آل عمران. میگوید فکر میکرده همه تو نماز این حالات را دارند. یک وقت به یکی از علما آمده گفته: «حاج آقا آدم تو نماز پرواز که.» کمکم بعد چند سال فهمیده بود که این فقط مال ایشان است. این فکر کردم هر کی «الله اکبر» میگوید میرود تو آسمان. که از این پیرمردی در فومن این را گرفته بود. از بچگی آن تو نمازش این شکلی بود. یا آقای سعیدی نامی بوده، ایشان هم این شکلی میشود. ۱۳ سالگیاش این بوده، ۹۵ سالگی چشمش را کنترل میکرده، به عروسک نگاه نکند. هیئت امام حسین! اوضاعمان همین است. آخرش مراقبت میخواهد، مخصوصاً با این فضای مجازی و این اینستاگرام و ذرهبین است لامصب! چشمت را به همه حقایق هستی باز میکند. مراقبت میخواهد.
«حفظه من ما لا یحل لک و الاستعانة علیه.» کمکش کن با چی؟ «بغض البصر.» چشمت را کنترل کن. این اندام. حقش این است کنترلش کنی به واسطه کنترل چشم. «فانّه من اعوان الاعوان.» یکی از بهترین کمککارها برای کنترل دامن، کنترل چشم است. «و کثرة ذکر الموت.» که این دیگر باید فردا شب مفصلتر بهش بپردازیم. یکی چشمت را کنترل کن و یکی هم زیاد یاد مرگ کن. یاد مرگ خاصیتش این است، شهوتکُش است، شهوتشکن، خرد میکند این سازه شهوانی آدم را. میشکند.
یکی از دوستان میگفت: «یک آقایی بود خیلی اوضاع خرابی داشت.» حالا اسم صنف را میآورم، ولی شما نسبت به این صنف ذهن بدی نداشته باشید، چون تو این صنف الی ماشاءالله آدم درست و روبهراه و عالی داریم. آقا زرگر بود، طلاساز بود، طلافروش بود، طلاساز در تهران. یک اتاقکی داشت طبقه بالا که حالا مثلاً آنجا کار و اینها میکرد. این دوست میگفت، میگفتش که: «این آنجا خلاصه مرکز فحشا شده بود برایش.» مشاغلی که با خانمها درگیری دارد، بالاخره آفات این شکلیاش هم زیاد است. خیلی اینجور جاها تقوای مضاعف میخواهد و صبر مضاعف میخواهد. دقت و مراقبت دو برابر و چند برابر میخواهد. وسایل تجهیزات منزل گرفته تا چیزهای دیگه. حالا مابینش یک خاطره دیگه هم یادم آمد که شایدم حیف باشد نگویم. در نجف یک کاروانی بود اهل تهران بودند. روایت خوانده میشد، یکیش این بود. امیرالمؤمنین (علیه السلام) بهش گفتند: «آقا شما خیلی آدم خوبی هستید، ولی مثل پیغمبر نیستید اخلاقتان.» گفتند: «مثل پیغمبر نیست؟» فرمود: «چرا؟» گفتند: «پیغمبر به هرکی میرسید سلام میکرد، شما به ماها که میرسید ما جوانها، دخترهای جوان، به ما سلام نمیکنید!» امیرالمؤمنین فرمود: «پیغمبر سن و سالی ازش گذشته بود، پیرمرد بود ۶۰ سالش بود. من جوانم، من ۳۰ سالمه. میترسم در ازای جواب سلام شما، دلم یک تکونی بخورد.» الان شما تو دانشگاه اگه این را بگویی، معرفی میکنند روانشناس. واقعاً «ألا تَرَوْنَ أنَّ الحقّ لا یُعْمَلُ به.» این آنجا گفته شد. یک جوانی بود، مولوی تهران، پردهفروشی داشت. آمد گفتش که: «حاج آقا، پدر من را با این روایت درآوردی! من کارم اصلاً این است! چه کار کنم؟» یک کار دیگه پیدا کن به سن و سالت بخورد، به محرم، نامحرمت بخورد. اصلاً ریخته بود به هم با این روایت. چی میگفتم؟ این پرانتز باز کردم.
طلاسازی و طلافروشی. گفت که: یک آقایی بود، این طلافروشی اینها داشته. یک اتاقی هم آن پشت گذاشته بود برای یک سری کارها این شکلی. این دوست میگفت، میگفتش که: «یک شب، یک سحری آمده بود اینجا پیش ما قم.» بهش گفتم که این کثرت ذکر الموت که حالا فردا شب باید بیشتر صحبت کنیم، بهش گفتم که: «یک جایی میخواهم برم، میای؟» بنده خدا، چه توطئهای واسش چیدند! گفت: «من هم کلید قبرستان و کلید قصارخونه، قبرستان بقیع جمکران که همینجوری تو روز بری میترسی.» وسط بیابان است. «کلید آنجا دست من است.» آن هم مثلاً ۱۰، ۱۵ سال پیش. الان ساختند یکم مرتب شد. بردمش قبرستان، در را وا کردم. بردم تو غسالخانه. گفتم: «من تو این چاله میخوابم، من را بشور. بعد تو بخواب، من تو را بشورم.» میگفت: «دیدم دارد میلرزد.» گفتم: «تو که میگویی ماشاءالله هر روز، هر روز آنجا و بعد حمام و اینها، یک بار هم اینجا خودت را بشور. شستی؟ یک بار هم اینجا خودت را بشور.» دیگه معطلت نکنم، آن آقا الان صاحب استخاره شده است. استخاره آنچنانی میگیرد. توبه کرده، عوض شده حسابی. صاحب استخاره. کثرت ذکر الموت درست حسابی اگه آدم تصور بکند مرگ را با همه این قضایا، میشکند این شهوات.
این هم یک چیز البته برای امروزیها. یک چیز دیگر که به نظر میرسد این هم مهم است در این قضیه این کنترل دامن و میتواند کمک بکند. چرا اینجا توی این رساله حقوق نفرمودند، ولی بر اساس تجربهای که آدم دارد تو این گفتگوها و اینها، این را از لذت و فواید ازدواج و زندگی. ما متأسفانه تو سریالهایمان نمیدانم حالا بنده خیلی اهل سریال و تلویزیون و اینها، یعنی خبر ندارم که حالا چی میسازند. شاید بسازند انشاءالله فیلمهایی باشد لذت بچه، لذت همسر، لذت خانه، لذت خانواده. بله دهه هفتاد آن سریال خانه سبز بود آدم کیف میکرد. تو سه طبقه سه تا نسل داشتند زندگی میکردند. مجدد تلویزیون گذاشته بود این ایام. آدم باورش نمیشد این از صدا و سیما جمهوری اسلامی دارد پخش میشود! یکی از آن چیزهایی که دیشب گفتم اگه بخواهم بگویم حسابی دارم همین صدا و سیماست. اگه شروع بکنیم با لودر باید بریم بیاییم. سه نسل با هم زندگی میکردند، همه هم خوب و خوش بودند. احترام پدربزرگ را نگه میداشتند. اینها خانه آنها، آنها خانه اینها، یک چیزی به اسم خانواده وجود داشت. الان فلان سریالی که برنده میگوید: «همهشان مجردند.» مردی که آن هم دارد مجدد پخش میکند باز یک و دوش که رفته، چهارش هم ظاهراً دارند میسازند، همه تک و تنها. خانم تک، آن مرد بابابزرگ تک، آن هم دختره، این طلاق گرفته، آن مرده فلان شد.
لذت زندگی، لذت همسر، لذت خانه. اینها واقعاً مهار میکند. یک جوانی میگفت که: «یکی از دوستان بچههای دانشگاه تهران بود. خیلی هم اینجوری هم بچه حزباللهی و اینها نبود. خودش هم بالاخره یککمی سر و گوشش میجنبید.» میگفت که: «یکی از رفیقهایم ازدواج کرده. این هم قبل از ازدواج وضع رو به راهی نداشت.» گفته که: «آقا ما کیف و حال زیاد کردیم، خیلی جاها رفتیم، خیلی کارها کردیم ولی الان که میآیم تو خانه، بچهام بغلم میکند، ببینم هیچ چیزی این کیف این زندگی و خانه و اینها را ندارد. شما مجردها همهتان بدبخت! کیف دنیا را شما نکشید.» همین را اگه آدم خوب بتواند جا بندازد، خیلی از خیلی آلودگیها دست برمیدارند، به شرط اینکه اسبابش از جاهای دیگه هم فراهم بکنیم. نه با این ازدواجهای عجیب و غریبی که الان داریم. غرضم اینش بود. لذت ازدواج، لذت همسر، لذت فرزند. چهل و خوردهای سالش است، هنوز کیس مناسبش را پیدا نکرده است.
بعضی از این برنامههای تلویزیون که فاجعه است. وقتمان گذشته. خانم را آورده ۴۰ سالش است، روبروی دوربین نشانده، میگوید: «ازدواج کردی؟» میگوید: «نه.» میگوید: «عاشق شدی؟» میگوید: «دو بار.» میتوانی بگویی فلان، سم است، همین سمی که جوانها میگویند تو فضای مجازی، از همانهاست سم. واقعاً سم. ترویج بیخانودگی، بیخانمانی. من اصلاً با حلال و حرامش کار ندارمها! که حلال حرام است که قطعاً حرام است که این کار قطعاً حرام است، با آنش کار ندارم. با آن آسیبی که به خانه میزند کار دارم. با آن قبحی که میشکند، بیرون از ساختار خانه عاشقی کنی. با آن طمعی که میاندازد تو تنت. با آن کار دارم.
لذت فرزند. برنامههای ای کاش انشاءالله بسازند، بعد از ظهور انشاءالله. دیگه الان که دیگه توقعی نمیرود. آدمهایی را نشان بدهند، خانمهایی را نشان بدهند، آقایونی را نشان بدهند. البته حالا بیانصافی هم نباید بکنیم، بعضی شبکههایی که خیلی دیده مخاطب ندارد تلویزیون، برنامههای خوب هم دارد. مثلاً سه و نیم تا چهار و نیم صبح نشان میدهد شبکه چهار صبح شنبه، سه و نیم تا چهار و نیم برنامههای خیلی خوبی. بیانصافی نمیکنم هست. انشاءالله یک آدمی را نشان بدهند همه لذت زندگیاش تو ارتباط با بچهاش است. همه عشقش این است. همه کیفش این است. زود ازدواج کرده دارد کیف میبرد. الان که میآیم تو فضای مجازی اینها را دست میگیرند، تو سر و کله اینها میکوبند. کی مثلاً ۱۴ سالگی ازدواج کرده الان مثلاً شش تا بچه دارد. یا نه! به اسم کودکهمسری اینها هی تو سرشان. بگذریم حرف زیاد است. حالا انشاءالله درد و دلهایی را باید شبهای بعد عرض بکنم.
لذت فرزندداری خصوصاً لذت دخترداری اصلاً یک چیز دیگر است. این واقعاً درست است، میگویند: «دختر نداری؟ بچه نداری؟» واقعاً درست است. دختر هم آقا شیرینزبونی بکند، بچه سه، چهار ساله چادر سرش بکند، راه برود، حرف بزند. آدم کیف زندگی را تازه میفهمد. مزه خانه و خانواده را میفهمد. از سر کار میای دراز میکشی، بچه میپرد بغلت. بابا! بغلت را باز میکنی، این موهای بلندش را شانه میکنی با دستت. این صورت نرم و لطیفش را لمس میکنی. بعضی ازتان گریه میکنید. من نمیفهمم چرا. کجایید شما؟ مگر کجای اینهایی که میگویم گریه دارد؟ اینها که خیلی شیرین است. بچه شیرینزبونی کند. البته بچه حالا خستگیهایی هم دارد، بدقلقیهایی هم دارد. دختربچه زود خسته میشود، زود از رمق میافتد. موهای بلندش تو دستت میآید، نوازش میکنی. انشاءالله هرکی دارد، خدا برایش نگه دارد. انشاءالله! انشاءالله داغش را نبینی. انشاءالله داغت را نبیند. انشاءالله هیچ بچهکوچولویی، هیچ دختربچهای داغ بابا را نبیند. بچهها را آوردند این دخترهای سه، چهار ساله را اینجا نگه داشتند. آدم کیف میکند این صورت نرم و این معصومیت این چهره را. شما نگاه کن این مظلومیت! تازه این بچهها الان حرف نمیزنند. اگر حرف میزدند، دل میبردند از همه شما با این کلماتی که میگفتند. آخه بچهات بدقلقی کند چه شکلی آرامش میکنی؟ چند تا عروسک برای دخترت خریدی؟ چند ساعت در هفته پارک میبری؟
اصلاً آدم طاقت گریه دختربچه را ندارد. حتی اگر حرف ناحق میزند ها! اصرار دارد گوشیات را بده. بابا دو ساعت، سه ساعت، پنج ساعت میخواهی بگیری. تا میبینی اشکها رو چشم. گریه نکن. هی میخواهم تو روضه نرم، نمیشود. بچه را این شکلی آرام میکنند دیگه. اگه یتیم باشد بیشتر برایش دل میسوزانند، بیشتر بازش میکنند، بغلش میکنند، نازش میکنند. کجای عالم؟ اصلاً مگر میشود این روضه را خواند؟ مگر میشود تصور کرد؟ مگر به زبان؟ آخه مگر بچه را این شکلی آرام میکنند؟ کجای عالم به عقل کی رسیده؟ آن هم روپوش بندازی آخه نامرد! لااقل از دور بچه میفهمید چه خبر است. روپوشش چی بود که بچه غافلگیر بشود. تو طبق غذا برایش غذا آوردند. این جور روپوش را کنار بزند، یکهو ببیند سر بریده. فدای این شیرینزبونیها بشوم. فدای این شیرینزبونیها بشوم. چه جور حرف زد با همان زبان بچه گانه خودش. بچهها معمولاً تو این سن و سال سینشان، شینشان، حروفشان معمولاً آنجور درست حسابی ادا نمیشود. من نمیدانم این بچه چه شکلی حرف زد: «یا ابتاه من الذی ایتمنی؟» بابا تو به من بگو کی من را تو این بچگی یتیمم کرد؟ به بچگی من رحم نکرد.
بچه میفهمدها! میگوید: «آخه نفهمیدم.» من آنقدر دختر کوچولو. من هی دختر کوچولو. لااقل به خاطر... حرفهایی زدیم. بچه قشنگ آن بعد عاطفی عشق دختربچه به بابا تو اوج دیده میشود. دیدی از بیرون میای صورتت خراش افتاده، دستت را چسب زخم زدیم. دختردارها میفهمند دیگه. دختر کوچک اگه داشته باشی، همین رفیقهایی که اینجا نشستهاند، دختر کوچک دارند. اینها میتوانند بیایند خاطرهها بگویند برای ما. محل کار رفتی برگشتی، چسب زخم زدی. دختربچه عجیب است. تا میآید نگاه میکند: «بابا این چسب زخم... دیروز دستت چسب زخم نداشت؟ دستت بریده؟» با زبان خودش میگوید: «بابا! دستت اوغ شده!» نگاه کرد، گفت: «بابا این رگها چرا بریده؟ گردنت رگ ندارد؟» بابا ای سر جدا...
در حال بارگذاری نظرات...