‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، وصلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در بحث "حق شکم"، امام سجاد (علیه السلام) فرمودهاند که حق شکم این است که آن را ظرفی برای حرام قرار ندهی؛ چه کمش و چه زیادش. و در حلالش نیز میانه باش، نه افراط و نه تفریط. مواظب باش که در رسیدگی به شکم، حد وسط را رعایت کنی. در همان حلالش هم باید مراقب باشی که حرام راه پیدا نکند؛ لقمه حرام.
حلالش هم خیلی میانه و متوسط.
لقمه حرام ابعاد بسیار وسیعی دارد. ما فقط گاهی فکر میکنیم اختلاس است که میشود حرامخواری، یا مثلاً نزولخواری که میشود حرامخواری، نه! دایرهاش خیلی وسیع است. بنده دیگر مثال روی مشاغل نمیزنم، چون ممکن است آن اصناف خاص ناراحت شوند، فکر کنند که مثلاً فقط این شغل را داریم میگوییم و سوء تفاهم شود؛ نیاز به توضیح مفصل دارد.
از تاکسیرانی و چه میدانم آرایشگری و لبنیاتی و مشاغل مختلف: طلبگی و امام جماعت، منبری، معلم. در همه اینها ما گیر و گور زیاد داریم در بحث لقمه حلال. اینکه آدم بخواهد لقمهاش حلال باشد و واقعاً همه جوانب کار را بسنجد، کار خیلی سختی است. خیلی ظرافت دارد، خیلی دقت دارد. متأسفانه احکام هم در این مسائل ضعیف است، ما نوع مردم ضعیفیم.
امیرالمؤمنین در بازار راه میرفتند، میفرمودند: اگر کسی احکام کاسبی بلد نباشد، «فقط ارتتم فی الربا»، مبتلا به ربا میشود. جنس را بهصورت نسیه مثلاً برمیدارد. خب، یکی از قواعد نسیه این است که زمانش را باید مشخص کند. قسطی برمیدارد، اینجوری میفروشد، آنجوری میفروشد. در این رهن و اجارههایی که پیش میآید، مثلاً پنجاه میلیون میگذارد، ماهی مثلاً پنج هزار تومان اجاره میدهد. اجاره نمیدهد در واقع، یک چیز صوری اجاره میدهد. رهن کامل، رهن مطلق مشکل دارد. و هر کدام از اینها را ببینید، جاهای مختلف، بحثهای مختلف از اجارهمان، شغلمان، کاسبیمان.
«با هم طی میکنند». بعضی شغلها دیگر، حالا ما نمیخواستیم وارد مثالها بشویم، ولی دیگر خیلی بعضی جاها عجیب است. مثلاً در این بارکشیها و اینها ما تجربه زیاد داشتیم، در اثاثکشی، که اول بهش میگوید آقا اثاثها اینقدر است، ما مثلاً خانهمان اینجوری است، مثلاً طبقه اول است، میخواهیم برویم طبقه دوم. اول هم میآید وقبول میکند، چند بار هم بهش تأکید میکنی. این شاید برای بنده نود، نود و پنج درصد پیش آمده، شاید یکی دو مورد بوده که در اثاثکشیها ما همچین تجربهای نداشتیم که اول میآید، میبیند، طی هم میکند، آخر دبه.
آنقدری که ما فهمیدیم، یک سنتی است این شکلی. هرچند آدم خوب هم در آن زیاد است، آخرش میآید میگوید: «نه، اینجا دو طبقه بعد» و شگردهای عجیبی هم هست. مثلاً آن آخر یخچال، باید پول را حساب بکنی، دولا پهنا. تو یخچال را پیاده کن. بعد هم همش فحش میدهیم به آن اختلاسگره و نزولخوره. خب، بزرگوار! تو دستت نرسیده، تو همینقدر دستت رسیده، امان همه را بریدی.
برو تو تاکسی. داشت بد و بیراه میگفت اینها خوردن، اینها بردن. بعد دیدم کرایه دو تومنی و پنج تومنی را با هم حساب کرد. لقمه حلال سخت است. اینکه همه جوانبش را ما، در این مدرسه علمیه حضرت مهدی طلبهای داشتیم، داریم از این موارد. حالا به طلبه مثلاً شهریه چقدر میدهند؟ باورتان میشود یک طلبهای که دارد درس میخواند، آمده همه وقتش را گذاشته، بورسیش کردهاند که مثلاً این اینجا فقط درس بخواند و اینها، ماهی پنجاه هزار تومان شهریه. یکی از این علما شهریه میداد، ماهی دو هزار تومان. میگفت: «من باید ماهی پنج هزار تومان کرایه تاکسی بدهم که برم دو هزار تومان این آقا را بگیرم، ولی میرم، برکت دارد.» ماهی پنجاه هزار تومان، صد هزار تومان، دویست هزار تومان، نهایتاً مثلاً برای طلبه حالا متأهل باشد، مثلاً دو برابر بشود، رژیم چهارصد هزار، با چهارصد پانصد. بعد طلبهای که پنجاه، شصت تومان حول و حوش شهریهاش بود، آمده بود، طلبه درسخوان، باتقوا، تو آن صندوق بیست تومان برگردانده بود، گفته بود که: «من همه کلاسها را شرکت کردم، مطالعهام کردم، ولی احساس میکنم آن باید میخواندم، نخواندم» از باب احتیاط.
یکی از مدارس علمیه تهران، سمت محله نظامآباد تهران. البته این زیاد است، اینها. در فضای طلبگی، لااقل اوایل طلبگی، یک اتاقکی بود. دم ظهر، طلبهها آنجا برای استراحت میرفتند، به قول طلبهها «قیلوله»، «قیلوله» و خواب ظهر و اینها. من آمدم طلبه شدم، بقیش کار نداشتم.
آنجا طلبهها که میخوابیدند، پول خرد و اینها، الان دیگر پول خرد به حساب نمیآید، نیستم، فکر کنم. در بازار پول خوابیده بود، میغلتید و از جیبش میافتاد. آن مسئول آنجا میگفتش که: «اینجا، این طلبههایی که میآیند استراحت میکنند، از جیبشون این سکهها و پولها که میافتد...» میگفت: «این آمده اینجا. وقتی خوابیده، دیده پولی نیست. خوابیده، بیدار شده، میخواهد برود. بهش میگوییم آقا پولت افتاده.» میگوید: «از کجا معلوم مال من است؟» «چیکار کنیم؟ مطمئن نیستم مال من باشد.» پنجاه تومان و صد تومان.
روحیهها خیلی خوب است. این دقتها، این مواظبتها، خصوصاً جاهایی که با بیتالمال و اموال عمومی و اینها سروکار داریم. در زندگیهای شخصیمان هم همینطور، در مسائل جزئیمان هم همینطور.
لبنیاتی داشتیم قم، دم خانهمان. اسمش تو ذهنم با اینکه بنده اسامی خیلی بد تو ذهنم است، سخت تو ذهنم میماند. اسم این کاسب متدین و باصفا که چند سالی از دنیا رفته، شب جمعه هم هست. حالا به یاد همه خوبان. آدم بسیار متدینی بود، از قدیمیهایی که آن اول نهضت با امام در قم روابط انقلابی نداشت، عکسش توی ماستبندیشون بالا زد بود. عکس امام خمینی. ایشون سطل ماست که میگذاشت، بعد یک سطل خالی بغلش میگذاشت. زیاد ظاهراً بعضی جاها این کار را میکنند، ماست را ماستش را فقط حساب کنند، سطلش را حساب نکند. و باز حالا ماست و شیر و اینها باز یک مقدار بیشتر، یعنی همیشه پنجاه، صد گرمی بیشتر میریخت که مدیون کسی نباشد. حاج آقای وحدتخواه بود فامیلیش، خدا رحمتش کند.
خیلی برای بنده جالب بود. معمولاً همیشه ما به این طرف گرد میکنیم دیگر، یعنی مثلاً بعضی جاها میگوید که: «خرد ندارم، حلال کن.» بعد شما میگویی: «خرد ندارم، حلال کن.» میگوید: «اشکال ندارد، اینجا وایمیستم، برو کارت بکش.» این پمپهای گاز و هرچی به اینور گرد میکردند قبلاً که پول بود، حالا کارت میکشند و اینها. ندارم، پنجاه تومان اضافه شد.
دیگر فضای ذهن طلبگیمان، محاسبات طلبگیمان. مثلاً اینجا بیست تومان کم شد، آنجا پنجاه تومان، آنجا سی تومان. اینها یک بار مثلاً پانصد تومان کمتر داریم، گفت: «مجموعه آن بیست، سی تومان، پنجاه تومانهایی که اینجا کم شد، گفتش من اینجا کارگرم، باید حساب پس بدهم. تو وقتی که اضافه میریزی، اینها میشود حرامخوری.»
خب، خیلی رایج است. حلال کجا پیدا میشود؟ کدام شغل است که حلال باشد؟ نمیشود! ثمراتش در جامعه، لقمهها آثارش ظاهر میشود. جاهای مختلف آثارش را داریم میبینیم. پس یک بخشیش بحث مراقبت نسبت به لقمه حرام است، یک بخشیش هم مراقبت نسبت به حلال خوردن.
حالا این پولهای بادآورده و اینها، نسبت به اینها دیگر وارد حرف نمیشوم که دیگر فتنه میشود؛ حرف زیاد است. مخصوصاً در این فضای مجازی و اینها. یک استوری مثلاً میرود، نمیدانم پنجاه میلیون، سی میلیون، چهل میلیون. وجه این کار چیست؟ این واقعاً بعد نرخ اینجا از همین مصوبه دارد، قاعده دارد، قانون دارد، ضابطه دارد؟
بعضی چیزها این در حلال معمولی. زحمتکشیدهاش آنقدر علما حساسیت نشان میدادند، هرجا میرفتند بعضی علما، بزرگان بودند، نان با خودشان میبردند. نان خشک و ماست مثلاً چکیده که مثلاً لقمه با خودشان باشد، محتاج دیگری نباشند، از هرجایی هرچیزی نگیرند. این در حلالش آنقدر دقت میکند، ولی همینجور.
بعد آنقدر مینالیم که بابا چرا وضع اینور آنجوری، آنجا اینطوری و مشکلات خانوادگیمان و مسائل و مشکلات جسمی و مسائل روحی. مشکلات زیاد است. این آثارش خودش را نشان میدهد. در حلالش هم باید آدم اهل مواظبت باشد، یک کنترلی، یک دقتی، یک ضابطهای. شکم آقا حساب کتاب دارد! این معمولاً اینهایی که از راه به در میشوند، بیچاره میشوند، کج میشوند، اینها یک ربطی به این شکم دارد. آدم، قدرت کنترل شکم اگر نداشته باشد، خیلی اذیت میشود.
یکی از رفقای ما که میشناسید، تازگی گفت این را. گفتش که: «ما با حاج قاسم خیلی محشور بودیم.» پسر خاطرات گفت، و بعد هم: «بعضی رسانهای نیست، منتشر نکن، نگو.» خاطرات بکر. آن دوستمان هم حالا اسم نمیآورم، شاید راضی نباشد. یک سری خاطراتش هم جالب بود. گفت: «مثلاً ما با حاجی استخر میرفتیم، حمام عمومی میرفتیم.» از تواضع حاج قاسم رحمت الله علیه میگفت. میگفتش که: «من پشتش را کیسه میکشیدم. الا و بلا.» میگفت: «من از محبتی که داشت و رفاقت و صمیمیت و...» میگفت: «یک روزی دیدم چشماش پف کرده، گریه کرده.» گفتم که: «حاجی، چی شده، اینجوری غمباد گرفتی؟» گفت: «حالا اسم آورد، اسم میآورم اشکال ندارد.» گفت: «بهم گفت که ناصر حجازی از دنیا رفته. گریه کردم براش. بچه بودیم، فوتبالش را میدیدیم. علاقه دارم.»
خیلی عاطفی، حاج قاسم از جهت عاطفی بودن ویژه بود واقعاً. میگفتش که: «نوعاً روزه بود حاج قاسم و به زور باید بهش لقمه میداد. غالباً روزه بود. به زور اگر یک لقمه بهش میدادیم و قبول میکرد.» آن فیلمش که از خط مقدم منتشر شده و با شهید اصغر پاشاپور، آقای اصغر، به قول خودت. حاج قاسم از ماشین پیاده شد، بعد به حسین پورجعفری رحمت الله علیه، حاج قاسم میگوید: «حسین، نان داریم؟» مخاطب اینهااند که دور بودند، همینجور بود ذهنیتشون.
گفتن که: «حاجی، نان میخوای گشنته بخوری؟» یعنی عرب و عجم و همه را داشت صدا میزد. آخر آوردن یک بستهای. نان هم نبود آنجا. دستش گرفت، یک گاوی آن جلو لب مرز، حالا چه جوری آنجا روستا بوده، چی بوده، آمد دستش گرفت جلو دهان این گاو. با یک التماسی گرفته بود که این گاو از این بخورد. و بعد هم باز پیگیر بود، میگفت: «بگردی نان پیدا کنی، نان به این گاو بدهی.»
لقمه میگیرد برای این محافظها و رفقا و دور و وریاش و وقت افطار که میشد میگفت: «نماز مغرب و عشاء را میخواند، بعد افطار میکرد.» مقید بود. میگفت: «این شکم سوار آدم میشود. نماز بخوان، بعدش.»
این مراقبتها آدم را قوی میکند، قدرت به آدم میدهد. آدم شکمش را نمیتواند کنترل بکند. این را گفتم اینجا، شاید یک وقتی ما اصلاً آشناییمان با حاج قاسم سلیمانی از اینجا بود. دهه هشتاد رفته بودیم کرمان، یکی از بچههای سپاه جیرفت که تو یکی از مناطق محروم آنجا مسئولیتی داشت. «قاسم سلیمانی را میشناسی؟» حالا ما اسمش را به نظرم تو ذهنمان بود. گفت: «این خیلی مرد است، این فلانه، این اله.» کسی نمیشناخت حاج قاسم. آن گفت: «بچه فلان روستاست، نزدیکی اینجا.» گفت: «اینجا کنگره شهدا که میگیرند، این کسیه که اسرائیلیها به خونش تشنهاند، این فلانه، این اله، این بله، این ژنرال اول خاورمیانه است، ولی کنگره شهدا که میگیرند برای شهدای محلشون، خودش میآید سخنرانی میکند.» گفتم: «بابا مسخره نکن، مگر میشود از این شخصیتهای فانتزی اینها؟» بعداً حاج قاسم مطرح شد، دیدیم بابا خیلی بالاتر از آن یکی در موردش میگفتند، خیلی بیش از این حرفهاست. این از شکم شروع میشود، این از آن مواظبتها و کنترلهاست.
یکی میشود رهبر انقلاب. در زندان فشارهای زیادی که به معده ایشان وارد شد و زخم معده گرفت. بروید بخوانید این کتاب «خون دل» را که «لعل» شد، واجب عینی بر تکتک شما که این کتاب را بخوانید. این کتاب زندگی بنده را عوض کرد واقعاً میگویمها، یعنی به عنوان یک الگوی کامل. خاطراتی که رهبر انقلاب گفتند از کودکی تا سال پنجاه و هفت و پیروزی انقلاب. خیلی کتاب فوقالعاده، خیلی زیباست، خیلی زیباست، خیلی مطلب دارد.
این خاطره البته بقیه نقل کردند. گفتند که: «ایشان از زندان که آمده بود بیرون که حالا همینجوریاش لاغر بود و توانی هم نداشت و اینها، میگفت که: «یک مقداری موز یا یک دانه موز مثلاً برای ایشان گرفتند که تقویت بشود.» میدانستم خیلی بهش فشار آمده. در ماشین که نشسته بود، آن بنده خدا موز را بهشان میدهد. «چند درصد از مردم میتوانند موز بخورند؟» بعد پزشک ایشان آقای دکتر مرندی پارسال گفت، گفت: «که باورتان نمیشود.» واقعاً هم همینه، افسانه میبافیم.
مثلاً آقای دکتر مرندی گفتش که: «بابا تو خانه ایشان اصلاً میوه نمیآید.» اواخر دیگر بحث بیماری و سن و کهولت و فلان و اینها بود، اصرار به ایشان کردیم: «شما باید میوه بخورید. من پزشکم، دارم به شما دستور میدهم.» به حرف پزشکها خیلی اهمیت میدهد. گفت: «دستور.» گفتم: «دستور پزشکی است. به شما دارم میگویم واجب میوه بخورید.» میگفت: «ایشان سپرد، بروند در تهران کمکیفیتترین میوه تهران را پیدا کنند، بخرند.» بله، همان سفر بمشان هم که با لباس شخصی ایشان آمد و با نان خشک و نمیدانم غذای چی و اینها. آنقدر که کسی رسیدگی نکرد، چون آخه خودش رفت بین مردم. و مواقع مختلف، به انحاء مختلف، اشکال مختلف.
آیتالله جوادی آملی میفرمود که وقتی ما خدمت ایشان بودیم، فرمود که: «شب بمانید، هرچی با خانواده خورد، سیبزمینی، نان سیبزمینی.» دیگر خداییش خیلی یک جوری است. دیگر آدم از مهمان اینجوری پذیرایی کند، که ممکن است بگوید: «اینها ریا بوده و برای تو خوبی، راحت باش، راحت باش.»
اونی که قاسم سلیمانی براش جونش را میدهد، حتماً یک چیزهای خیلی بیشتر قاسم سلیمانی دارد، دیده در این آدم. اصلاً برای کسی تره خرد نمیکردند، تو این دنیا نبود. دیدی فیلمش را؟ رفته بود، وارد محل کارش میخواست بشود، در و دیوار هی دست میکشید، عکس شهدا را. آدم اینجا نبود، یک مدلی بود.
یک کسی باید یک جوری باشد که اینها دل ببرند از اینها، بعد آن تعابیر را بهکار ببرند که قیامت محور محاسبه فلانه و عاقبتبخیری و فلان. یکی از شؤون، والله والله والله، یکی از شؤون عاقبتبخیری این مواظبتهاست، این دقتهاست. اینکه آدم مدیریت بکند خودش را، تحت فرمان نرود، این سوار باشد.
بعد ما میآییم فاطمیه مینشینیم هی ناله میزنیم که چرا کسی نبود امیرالمؤمنین کمک کند؟ خب، کی باید کمک کند؟ یک آدم فدایی، یک پابهرکاب، یک جاننثار، یک آدم دلبریده، یک آدم دلگنده. اینها را میخواهد دیگر.
خب، وقتی من چشمم به نانم است، یک نان من بریده نشود، این اصطلاح چقدر آدم میشنود: «نان من بریده نشود.» نفاق چیست مگر؟ نفاق از کجا میآید؟ نفاق یعنی چی؟ منافقین تنها گذاشتن امیرالمؤمنین. بوی کباب از کجا میآید؟ ماجرای اینکه من نوکر سلطانم، بادمجون خوبه؟ آره. بادمجون بده؟ آره. شنیدهاید؟ گل مریض شده بود، سلطان. دکتر آمد، گفت: «شما بادمجون باید بخوری.» شروع کرد کلی از بادمجون تعریف کردن. بادمجون دورچین، دور قاب میچید. کلی تعریف کرد و اینها. خورد. بدتر شد. بعد دو هفته دکتر دیگر: «اصلاً تو نباید بادمجون بخوری.» شروع کرد کلی بد و بیراه در بادمجون اینها گفت: «فلان فلان شده، تو هفته پیش آنقدر…» «من نوکر سلطانم. بادمجون خوبه؟ باش. بده؟ باش. من سلطانم.» بعضی نوکر شکم است. با این باشیم؟ باشه. با اون باشیم؟ باشه. اینو تأیید کنیم، اینو رد کنیم. به این فحش بدهم، با اون خوب باشم.
خیلی از این احوال سیاسی و آرای سیاسی و اینها هم حساب کتاب ندارد. اول فکر میکنی، میآید شکمش را سیر میکند طرف. این را میگیرید، به مخالفین این فحش میدهید. شکمش را سیر نکرده. بدتر کرد، باز این مخالف فحش بدهد، ولی باز به این فحش میدهد. آمریکا؟ یکی دیگه جابهجا شد، باز به همه کلاً فحش میدهد که باز اون بیاد یک کاری بکند. یک بوی کبابی باید بیاد دیگر.
به امام زمان هم خیلیهامون میخواهیم برای همین دیگر. درگیر اینم آقا ظهور کنم مرغ گران بشود، من چی باید جواب بدهم؟ شما بشین فکر کن، از الان سناریو داشته باشید تو تلگرام اینها. چی باید بنویسیم؟ الان میگوییم ایشالا ظهور میشود مسئولین فاسدن، فلانن.
بعضیهاشون قحطیه، خوف و جوع. ثمرات در مورد ظهور اولش هم میگوید ترس، میگوید گرسنگی. میگوید حضرت که میآیند اول ترس فراگیر، بعد گرسنگی فراگیر. با امام زمان نان خشکها را میخوری تا انشالله آقا دنیا را بگیرد، اوضاع روبهراه بشود. میخواهم دنیا را نگیرد. من میخواهم شیشلیکها و کبابها و اینها و اینها چی میشود؟ «دولت کریمه»؟ آخر بود یارانه دولت کریمه به درک؟ من بروم خون بدهم که مثلاً مردم عالم هدایت بشوند به درک هدایت.
با همین روحیه بود که فاطمه زهرا هرچی گریه کرد اینها گفتند به ما چه که حالا علی باشد، اون یکی باشد. بعد گفتم: «تو چرا آنقدر گریه میکنی؟» به فاطمه زهرا گفتم: «تو چرا آنقدر گریه میکنی؟» آخه عموم مردم وقتی گریه میکنند مشکل اقتصادی و شکم و گرسنگی و فلان و اینهاست دیگر. آدم سالم که درد ندارد. آدمی که لقمهاش به خورده، نانش را دارد، اینکه غصه ندارد که. گریه میکنند غیر از نان. فاطمه زهرا گریه میکرد، فرمود: «نمیدانی بعداً چی میشود؟» بعداً همین نان را هم ازتان میگیرد، جان را هم ازتان میگیرد، همه را دارم میبینم تا آخر. ولی الان نگاه میکند میبیند که الان که وضعمان خوب است. هی میگفتین فلانی میآید اینطور میشود، الان اینطور شد. دیدی هیچی نشد.
تازه معمولاً این اتفاقات، تحولات سیاسی اینجوری که میشود، یک شوک خوب هم به بازار معمولاً داده میشود. یعنی احتمالاً روزهای اولی که سقیفه شد و اینها، احتمال میدهم من که نبودم آنجا، چیزی هم نقل نشده تو تاریخ. احتمال میدهم یک شوک مثبتی هم به بازار داده شد. بعد مثلاً میگفتند: «اگر علی میآمد، نمیدانی اینها چقدر میشد، خرما آنقدر گران میشد.» ببین، خرما تا روز رحلت پیغمبر دو و هفتصد بود، سقیفه شد تموم شد، شده دو و سیصد. ای بگردم زمین سقیفه را، فداش بشم. دور بعدی کی من به اینها رأی بدهم؟ فاطمه زهرا گریه میکند: «شرایط در نظر بگیر.» چی گفتم؟ گفتم: «شما چقدر گریه میکنی؟ اصلاً ما از گریه تو خسته شدیم.» به فاطمه زهرا گفتند: «ما از گریه تو خستهایم.» «حقالناس»، اصطلاحات، اینجا اصطلاحات مقدس حقالناس نیست. «آنقدر گریه میکنی، خواب برای ما نگذاشتی. صدایت اذیتمان میکند، گریه کنی آرام. فهمیدیم دیگر، گفتی دیگر بس است دیگر، شورش را درآوردی دیگر. اَه. هی صبح گریه، شب گریه، ناله، هی سر و صدای جیغ و داد. بس است دیگر، زندگی میکنیم دیگر.»
روضههای فاطمیه باید به عمق وجودت بفهمی، نمیدانم وجودتان دارد میفهمی روضه را یا نه؟ روضه تیغ و دشنه و اینهاش را ول کن، آن هم دارد البته. فاطمیه این روضههای عمقیش خیلی میسوزاند جیگر آدم را. چی میگفت فاطمه؟ چی میخواست؟ کجا بودن؟
یک جمله امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه دارد. خیلی این جمله زیباست: «مشکل کجاست؟ لَیسَ أَمری و أَمْرُکُم واحِدَة.» مشکل این است، خواست من و شما یکی نیست. ما هم آبمان توی جوب نمیرود با مردم کوفه. «اریدکم لله و تریدوننی لأنفسکم.» من شما را برای خدا میخواهم و شما من را برای خودتان میخواهید. جور در نمیاد. نمیشود. نمیتوانیم با هم برویم. من میگویم جهاد برای خدا، تو میگویی جهاد برای شکم.
بعد میگویم این جهاد را رفتیم. بعد تازه جهادهای امیرالمؤمنین را میدانید دیگر. اینها را روش بنشینید فکر کنید، کار کنید. دوران پیغمبر اکرم ببینید مردم حجاز و عراق، یعنی این جمعیت، این جامعه عربی امروز، قسم اولی بودند که پای پیغمبر ایمان آوردن. کشاورزیشون که سرو سامانی نداشت، شغل دولتی و اینها هم که نداشتن. عمده درآمدشون از راه جنگ بود. پیامبر اکرم که آمد، خیلی مشکل نداشت سر جنگیدنها. چرا؟ من که با کفار و یهودیها و مشرکین و اینها میجنگید، غنیمتم الحمدلله رو به راه بود، نه. جنگی که میرفتند وضعشون بهتر میشد.
امیرالمؤمنین چطور بود؟ امیرالمؤمنین سه تا جنگ کرد. تا قبل از امیرالمؤمنین همه جنگها خارجی بود. این خلفا راه انداختن. مردم، بریم ایران. اوه، ایران که مرکز ثروت است. میریختند همه، همه را چپ. همه وضع خوب میشد، ده تا کنیز هر کدام گیرش میآمد. رسید به امیرالمؤمنین، جنگهای خارجی کنسل شد. از تو شد، فتنه شد. سه تا جنگ داخلی. بعد جنگ مثلاً با کیا؟ با خوارج. خوارج کین؟ همونایی که تا هفته پیش تو مسجد با هم نماز میخوندیم، بچهمحلت، با رفیقت، با همسایهات. بعد با این باید بجنگی. غنیمت چی؟ بگو شما غنیمت ندارد. مال مسلمان حرمت دارد. نه کنیز میتوانی بگیری، نه غنیمت دارد. بعد خانمشم میآید سر راه تو کوچه جلوت را میگیرد: «تو قاتل شوهر منی.» و با هم رفیق نبودیم؟ با هم آخر هفته غربت امیرالمؤمنین اینجا.
یک آدمی میخواهد که دنبال شکم و پول و فلان و این حرفها نباشد. فدا کند خودش را. ماجرای کربلا این شکلی بود دیگر. اینها بعضی از اینهایی که آمدند باغهاشون را ول کردند، مثل حبیب و اینها، اینها متمول بودند و اوضاعشون خوب بود، سرمایهدار بودند. آمدند اینجا کنار اباعبدالله، تشنگی و گرسنگی و خلاصه آقا جان: «ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست، عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.» پای گرسنگیهاش هم هستی یا نه؟ خستگیهاش و تیغ و زحمت و اینهاش هم هستی یا نه؟
فاطمه زهرا پای همهچی بود کنار امیرالمؤمنین، عزت داشت، احترام داشت. اولین چیزی هم که برای علی داد، باغی بود، پولش بود، سرمایهاش بود. آن هم برای علی میخواست باغش، باغ فدک. علی جان، برای اینکه تو سرمایه داشته باشی، با این سرمایه بتوانی کار کنی. من فاطمه خودم را جلو میاندازم. تو ذهن مردم چهرهام خراب میشود ها. میگویند دنبال پول راه افتاده، ولی به خاطر تو.
چیکار کردن با فدک و فاطمه؟ لا اله الا الله. قید همه اینها را زد. فدک خیلی درآمد سنگین و بالایی داشت. یک قرونش تو خانه امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا نمیآمد. اینها همون نان خشکشون را میخوردند. همش گردش اقتصادی بود برای منافع مسلمان، و عجیب این است این فقرا و گداهای مدینه با پول فاطمه تأمین میشدند. یکی از این نامردها نیامد پشت فاطمه را بگیرد. یارانهای که بهت میدهند از باغ فدک نامرد.
بعد فاطمه بیاید قباله فدک را دست بگیرد. کوچه؟ راه را بهش ببندند. یک امام حسن فقط دستش تو دست مادر باشد. لا اله الا الله. امشب شب جمعه است، نمیخواهم اینوری بروم، ولی از کوچه بریم کربلا. فرمود جلوی مادرم را گرفت. گفت: «قباله فدک را بده.» مادرم قباله را زیر بغل سفت گرفت. دیگر این روضهاش دیگر باشه طلبت. چه جور قباله را از فاطمه گرفت؟ فعلاً کاریش این باشه. فعلاً این را رد میشویم. بعدش کمتر شنیدیم، چون اینجای روضه آنقدر سنگین است. این ضرب دست و جلو چشم امام حسن و معمولاً دیگر به بعدش نمیرسد. بعدش این است. میگوید دیگر مادرم که نقش زمین شد، قباله را از زیر بغل مادرم برداشت. اول یک تف کرد در این قباله. «تَفَلَ فیه». بعد جلو چشم مادرم پارهاش کرد، ریخت. گفت: «این هم فدک.»
خلاص شدی. فقط همون را میگویند که امام حسن چی دید. اینجا هم برای امام حسن خیلی سنگین بود. اینجا برای امام حسن خیلی سنگین بود. این مادر اینجور رفت، رفت تو میدون تک و تنها برای علی. یک غنیمت گرفت، برگشت. تنها سرباز علی. چیکار کردن با این غنیمت؟ لا اله الا الله.
امشب شهید میخواهند بیارند. مهمان داریم اینجا، چه شب خوبی. شب جمعه است. مادر ما میخواهد بگوید حواسم به شما هست. یکی از رفقایم را میفرستم. آخه میگویند شهدای گمنام کنار فاطمه زهرا جا دارند دیگر. یکی از این شهدای گمنام که پیداش کرده بودند بعد از سالها، خوابش را دیده بود یکی از نزدیکانش. ازش پرسیده بود که: «حالت چطور است؟» گفت: «خوبم الحمدلله، ولی ازتون دلخورم.» گفت: «برای چی؟» گفت: «برای چی جنازه من را تفحص کردید، پیدام کردید؟» گفتم: «خب خوب شد که قبرت معلوم شد، خانوادهات همه از نگرانی در آمدند.» گفت: «ما شهدای گمنام اینجا پیش فاطمه بودیم. من را سوا کردن، تو از گمنامها خارج.»
امشب یکی از شهدای گمنام دارد میآید. شب جمعه هم هست. استخوانهاش میآید، خودش که کربلا دارد بنیه گوش میدهد. این شهید آنجا دارد روضه گوش میدهد کنار فاطمه. شهید میآرند امشب. بهش بگو تو کربلایی، ما هم که از کربلا جا ماندیم. معلومم نیست با این اوضاع باز بتوانیم کربلا بریم. ایام فاطمیه هم که بگو، اصلاً دیگر ما زیارت نمیخواهیم. تو شهیدی؟ فاطمیه آوردنت. شهدا را فاطمه زهرا اسمشون را مینویسد. دیدی؟ حاج قاسم فاطمیه آخرش به رفقاش گفت: «فاطمیه بعدی نیستم.» سر و سری دارد فاطمیهها با شهادت. رهبر انقلاب: «رزق سالم و فاطمیه میگیرم.» ما رزق سالمان را میخواهیم. ما اصلاً شهادت میخواهیم دیگر. اصلاً زیارت هم نمیخواهیم. شهیدی که امشب میآید بهش بگو، بگو من از این مجلس بیرون نمیروم. کربلا نقداً باید امضا بگیری از فاطمه زهرا. بنویسن: «خریدیم فلانی، این هم قاطی کاروان بیاور.» من میخواهم یک شب جمعهای معمولی نیایم کربلا. اصلاً دیگر کربلای معمولی نمیخواهم. من میخواهم قاطی شهدا شبهای جمعه بیایم کربلا. قاطی شهدا شب جمعه کربلا رفتن اصلاً یک طعم دیگری دارد. میخوای امشب یکم با هم تجربه کنیم؟ قاطی شهدا شب جمعه کربلا چه مدلی است؟ این مد. مادر راه میافتد جلو، دم میگیرد. این شهدا پشت سر، سینهزنها. مادر دم میگیرد: «بانی قتلوک و من الماء منعوک.» فقط هم از آب میگوید ها. نمیدانم چرا ما. بابا خیمههاش را آتش زدند هم بگو. سرش را به نیزهها رفت هم بگو. تنش زیر سم اسب رفت هم بگو. انگشتر را با انگشت بردند، به غارت بردند هم بگو. نه، «و من الماء»، آخه چرا بهت آب ندادم عزیزم. یکمی روضه رو.
این اواخر مادر شهید حججی، وقتتان را گرفتم، ببخشید. حالا فضا، فضای رفاقتی، صفا میکنیم با شب جمعه هم هست. باز کی ما شب جمعه دور هم جمع باشیم روضه بخوانیم؟ مادر شهید حججی بهش گفته بودند: «فیلم بچهات را دیدی؟» گفت: «آره، شهادتش را دیدم، دستگیریش را دیدم.» گفت: «ولی هیچجا نشکستمها، خودم را حفظ کردم. دیدم بچهام را دستش گرفتن، دستش را بستن، چاقو کنارش گذاشتن، من خودم را حفظ کردم. دیدم سر از تنش جدا کردن، خودم را حفظ کردم.» «یک چیز خیلی من را سوزونده، مادر شهید گفت: «گفت دوربین که نزدیک صورت پسر آمد، دیدم لباش ترک ترک است.» گفتم: «بچهام تشنه بود.» آخه «قتلوه و من الماء منعوه.» اگر کشتن، چرا آب ندادم؟ چرا ذان دور یابد؟ بچه بودی صحرا، تشنه از خواب پا میشدی، مادر آب میخواستی؟ میدادم عزیزم. دیدی مادر نصف شب بچه تشنه باشد، چقدر خوابش سنگین باشد، درد داشته باشد، حالش بد باشد، بلند میشود از جا، هرجور شده به بچه آب میدهد. اصلاً مادر نسبت به آبی که بچه دست سازه، آی من مادرتم حسینم.
ظهر عاشورا تو کربلا دیدم روبرو دشمن وایسادی، قنداقه را بالا گرفتی. دلم تر هونی آذربازی. کاش نبود. نمیدیدم اینجور طلب آب میکنی. آخه خود ابیعبدالله فرمود: «بعداً خواستی روضهام را برای شیعیانم نقل کنی این جور بگو: «شیعتی ماشربت و ما ذکرونی او.» جمله: «شهید شهید نوغری فندقونی.» اگر آب گوارا خوردی، یاد من باش. هرجا هم شهید و غریب دیدی، برای من روضه بخوان. خب، حالا برای شما چه روضهای بخوانیم حسین جان. وصیت آقا این بود: «عاشورا تشهدون تسخیلت.» ای کاش همتون بودید عاشورا میدید. برای بچهام طلب آب کردن. رو انداختم. آی تو یک بار برای بچهات طلب آب کردی، من مادر دلم سوخت. یک بار هم خودت لحظات آخر میخواستی حجت تمام کنی. گفتی: «لااقل یک جرعه آب به من بدهید، تشنه. سر از سرم جدا نکنید.» تو میخواستی حجت تمام کنی، ولی من مادرم. خود ابیعبدالله طاقت نداشت تشنگی علیاکبر را ببیند. کجا رفتی؟ روضههای امشب شهید دیگر بیچارمون کرد امشب. طاقت نداشت. گفت: «بابا، تشنمه.» فرمود: «زبانت را بیاور تو دهان من.» بعد رفت میدون. سرش را پایین انداخت. لحظات آخر خواست ابیعبدالله شرمندگی در نگذره. گفت: «بابا، ان جدی سقانیم.» رسول الله سیرابم کرد. سیراب راحت باش. تشنه جون ندادم. ولی حسین را تشنه جلو چشم مادرت از گودی آمد بیرون. دیدن شمر دارد میلرزد. گفت: «چرا میلرزی؟» گفت: «صدای یک زنی گوشم را پر کرد، کارم را میکردم، هی میگفت: غریب مادر حسین.»
در حال بارگذاری نظرات...