حقی که به گردن ماست

جلسه اول

00:53:49
298

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم‌الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و السلام علی عباده المخلصین و الطیبین الطاهرین.
بحثی را چند سال داشتیم در مورد حقوق امام سجاد (علیه‌السلام). ۹ تا حق مطرح کردیم: حق خدا، حق نفس و هفت تا عضو (توضیح زبان، چشم و گوش، دست و پا). اینها مربوط به حق نفس است. حق بعدی که طبیعتاً باید بحث می‌کردیم، حق نماز بود، عبادات و اینها. دیدیم که حالا اگر این حقوق را هر کدام جدا جدا بحث بکنیم، گفتیم حالا به صورت مجزا، یکی دیگر از این حقوق را مطرح بکنیم. همین که امروز روز شهادت امام سجاد (علیه‌السلام) است، هم‌زمان با خواندن حقوق امام سجاد و اینکه بهار تو این جلسه و بحثی که داشتیم در مورد دو سال پیش از همین جلسه بود، مباحث. حالا چون جمع جمع خودمان و رفقا است، گفتیم بحثی باشد که باز هم ناظر به مدرسه و فعالیتی که در آنجا انجام می‌شود باشد. لذا مباحث مربوط به تعلیم و تربیت را مطرح کردیم. گفتیم بحث بکنیم و حق شاگرد را عنوان اینکه مدرسه یک کار تعلیمی است و بدون این افرادی که قرار است در مدرسه همکاری شود و چه حقی به گردن ما دارند و چه وظیفه‌ای این عزیزان (نهاد آموزشی، همراهان یک مدرس، این حقیر و سایر رفقا)، دنبال این بحث هستیم.
حالا ناظر به بحث تعالی حقوقی که به گردن ماست، از کتاب «شرح رساله حقوق امام سجاد (علیه‌السلام)» که عنوانش «انسان و گستره حقوق بندگی» است، بحث بسیار خوبی را حضرت مطرح می‌کند. نکات خیلی خوبی، من وقتی می‌خواندم، دیدم که مباحث و نکات خیلی خوبی مطرح است. بهش توجه بکنیم و ان‌شاءالله خدای متعال توفیق عمل به نکات را عنایت کند. از صاحب امروز، سجاد (علیه‌السلام) هم می‌خواهم که به ما توجه کند و ان‌شاءالله در این قضیه گام محکمی برداریم و وظیفه‌ای که به عهده‌مان است. البته یک «حق مُعلّم» هم دارد که ان‌شاءالله اساتید درباره آن صحبت خواهند کرد. کسانی که خودشان کَس ما هستند، ما خودمان شاگردیم و حق شاگرد این است. همین موضوع وظیفه‌ای که در قبال شاگرد، متعلم، دانش‌پژوه و انسان داریم.
حضرت می‌فرماید: «و اما حق رعیتک بالعلم»؛ کسی که از جهت علمی تحت تعلیم مباشر می‌شود. واژه «رعیت» در فضای فرهنگ ایرانی ما (فرهنگ غرب) واژه‌ای تحقیرآمیز است، مثل کلمه روستایی که باید لحن تحقیرآمیزی در مورد طرف روستایی و دهاتی به کار رود. این «رعیت» این شکلی تصور می‌شود؛ در حالی که کلمه «رعیت» معنای لطیفی دارد. «رعیت» آن کسی است که مراعات باید شود. «کلّکم راع»؛ همه‌تان باید مراعات همدیگر را بکنید و همه‌تان رعیت همدیگرید و از همه‌تان هم بابت رعیت‌تان و در قبال همدیگر وظیفه خواسته می‌شود. به هر حال، آن کسی که باید مهارت‌هایی، فنونی و دانش‌هایی را آموخت؛ از فرزند انسان گرفته تا دیگران.
کسی که شاگرد فردی است، به صورت خاص یا به صورت عام، به نحوی است که باید به او تعلیم داد. گاهی سوالی می‌کند، این هم می‌شود شاگرد. به نحو طلبه مراجعه می‌کنند، سوالی، مسئله فقهی می‌پرسند. رعیت انسان در علم حق دارند. همان کسی هم که سوال می‌کند، ولو تو حرم، یک دقیقه‌ای سوال می‌کنیم، بگو چه می‌خواهی. حق شناختن و ما وظیفه داریم و اگر کوتاهی بکنیم در همان پاسخی که باید ما بدهیم، روز قیامت با چه کسی طرف هستیم. باید با حوصله، با دقت، با لبخند و با تواضع جواب او را بدهیم.
اگر هم انسان بلد نیست، اتفاقاً اینجا «حق الناس» است. جواب دادن وقتی که بلد نیستند و به هم‌ بافتن، بعضی‌ها از خودشان مهارت نشان می‌دهند. مسئله «نمی‌دانم» گفتن را تمرین کنید. در حرم حضرت عبدالعظیم کاری داشتم. می‌خواستم بروم به کار برسم، وقتم نداشت. ساعت طول می‌کشید. کنار مزار یکی از این شهدا سوال دارم. گفتم که: «آهنگ فقط کوتاه باشه که درد یکی دو کلمه بتونم جواب بدم.» گفت که: «کسایی که خودکشی می‌کنند بعد از مرگشون فیلم اینجوری می‌شه. معصیت خودش معصیته، حالا نمی‌دونم شاید کسی مضطر بود.» گفت: «نه، توضیح بده.» گفتم: «من بلد نیستم.» شروع به توهین کرد. لبخند زدم، گفتم: «که بلد نباشم بگم بلد نیستم بهتره یا بلد باشم و الکی جواب بدم؟» شیاطین حساس بودن. باز یکی دیگر هم آن هم به طریق دیگری شروع کرد به حجمه به طلبه‌ها و روحانیت. نشستم ساکت کردم، مشغول کار شدم. گفتم اشاره عرض کنم خدمت شما که این فرهنگ متاسفانه بین ما شکل نگرفته که تحسین بکنیم «ندانم گفتن» را. نمی‌دانم. «نمی‌دانم» خودش نصف علم است.
البته به خودی خود فضیلت نیست؛ یعنی یک سری چیزها را آدم باید برود دنبالش، یاد بگیرد. اگر بنده پزشک شدم، مثلاً پزشک عمومی که خب توقع می‌رود در حد یک آسپرین بچه بتوانم نسخه بنویسم. یک مطبی را اشغال کردم، نشستم و یک خلق‌الله معطل کردم که اینها بیایند بنشینند اینجا، ویزیت بشوند و این بیاید بگوید این بچه‌ام مثلاً سردرد دارد، بدنش درد می‌کند. من هم بگویم: «نمی‌دانم نصف العلم.» اینجا واقعاً پاسخ‌اش همین است که: «غلط کردی.» توقعات الکی!
نمی‌دانم وضعیتش اصرار اینکه باید، اینکه حالا به خودم اجازه بدهم تو هر مسئله‌ای اظهار نظر بکنم، خودمو صاحب نظر بدونم به پشتوانه اینکه حالا مثلاً به پشتوانه اعتماد به نفس بالا یا پشتوانه ارتباطاتی، چون مثلاً با چهار نفر مثلاً بنده با چهار مهندس ارتباط داشتم به خودم اجازه بدهم در حوزه مهندسی اظهار نظر کنم. چهار تا رفیق دکتر داشتم، اینها همش غلط است. خوب! حق رعیت علمی: «فانت علم ان الله قد جعلک لهم قیما».
خیلی جالب است توی «رساله حقوق» که می‌خواهم مطرح کنم، حق لزوماً در حوزه رفتار «جوارحی» نیست، بلکه گاهی یک رویکرد و توجه به یک چیزهایی است، یعنی افعال شناختی. خیلی این مسئله مهم و دقیقی است. خیلی جالب است. حقی که به وظیفه‌مان باید ادا کنیم، بعضی وقت‌ها به این نحو است که باید رویکردی و یک نگاهی داشته باشم. لزوماً فعل نیست، باید یک سری کارها بکنیم. فعل ذهنی است، فعل عقلی است، فعل قلبی است، فعل شناختی است. این اتفاقاً از فعل جوارحی سخت‌تر است. دقت و تمرکز بیشتری می‌خواهد. خیلی وقت‌ها آدم فعل جوارحی انجام می‌دهد، همراه با توجه نیست. این نیست که مثلاً حق این شاگرد فقط این باشد که من مثلاً سوال پرسید و جواب بدهم. یک فعل است، فعل «جوارحیه» است، فقط این نیست. یک نگاهی من باید به او داشته باشم، به رابطه خودم با او، به نسبت خودم با او. این خیلی نکته مهمی است. تو بحث‌های روابط اجتماعی که تو «رساله حقوق» مطرح می‌شود، این واقعاً یک نقطه برجسته و عجیب است.
یک رویکردی را باید داشته باشم، یک مسئله‌ای را باید بهش توجه داشته باشم. آن هم این است که خدا منو «قیّم» قرار داده است. این مسئولیت و جایگاه، جایگاهی است که خدا قرار داده و در قبال خدای متعال مسئولم. خدا عنایتی کرده، اگه چیزی می‌دانم، اگه چیزی یاد گرفتم، خدا عنایتی کرده و به دستور خدا باید این رو منتقل کنم و خدا حسابرسی می‌کند بابت این انتقال. آخرین مطالب و عجیب است آدم بهش توجه نمی‌کند. بالاخره نشستیم یک مطالعه‌ای کردیم، یک چیزهایی یاد گرفتیم دیگه، ممنون‌دار خود باشم. نخیر، خودت باید ممنون‌دار باشی که یاد گرفتی، بهت یاد دادن. «آتاک من العلم»، خدا بهت داده، خودت یاد نگرفتی.
آنقدر می‌شود آدم می‌نشیند ساعت‌ها، این اتفاق پیش آمده برای بنده، پیش آمده شاید برای شما پیش آمده باشد. آدم می‌نشیند، یک خط مطالعه ساده می‌بیند چند ساعت زور می‌زند نمی‌تواند، پیش آمده. ساده‌ترین متن‌ها، ساده‌ترین متن، ولی فضای ذهنش اصلاً جفت و جور نمی‌شود. گاهی گرفتاری برای آدم پیش می‌آید، تشویش شدید پیدا ناگهان اصلاً نمی‌تواند تمرکز پیدا کند. یک مطلب ساده را ده بار می‌شنود، ۱۰ بار بعد از مدتی یک وقت دیگر هم می‌بینی که جرقه‌هایی می‌زند، یک مطلبی را، مطالب سنگین سنگین، یکهو مطلب راحت فهمیده می‌شود. اینها قدرت‌نمایی خدای متعال است که می‌خواهد بفهماند تو کاره‌ای نیستی. اگه به تو باشد همین می‌شود، وقت‌های دیگری که درست شده بود کار من بود. وقتی خراب می‌شود کار کیست؟ به ما بگوید، اگه از خودت است که باید همیشه و همه جا بفهمیم. می‌بینی که اصلاً آدم بعد یک مدت مغزش، فهمش کم می‌شود، آرام آرام وقتی پا به سن می‌گذارد یا توی برهه‌هایی، توی شرایطی می‌بیند اصلاً هیچ تمرکزی، هیچ دقتی، هیچ فهمی.
یک گرفتاری ساده برای آدم، تب معمولی برای آدم پیش می‌آید. استاد می‌فرمود: «تمام معلوماتت با تب ۴۰ درجه می‌پرد.» این همه ادعا و سروصدا، آدم تو هر چیزی اظهار فضل می‌کند، احساس می‌کند چیزی بلد است، با آن چیزهایی که بلد است، به همین راحتی می‌پرد. اینها عنایت خداست و امانت خداست. اگر امانت‌داری نکنی و خیانت در امانت کنی، محروم می‌شوی و داده می‌شوی و وظیفه داری که برسانی به دیگرانی که محرومند.
اول سوره مبارکه بقره چی می‌فرماید؟ «یؤمنون بالغیب و یُقیمون الصلاه و ممّا رزقناهم ینفقون.» «مما رزقناهم» دایره‌اش خیلی وسیع است. چی‌ها روزیت کردم؟ روزی که فقط آب و نان نیستش که. «مما رزقناهم» دایره انفاق هم خیلی وسیعی دارد. هر چی که روزیت کردم باید انفاق کنی. از آبرویی که داری، از آرامشی که داری، از سلامتی که داری، توانی که داری، توان فکری که داری، هزینه کن برای من، در راه خدا. توان فکری داری، خلاقیت داری، خوب! این خلاقیت رو فقط خرج اقتصاد و پول در آوردن و شکم خودت و زن و بچه‌ات کردی؟ برای دستگاه خدا چه خلاقیتی به خرج دادیم؟ اگه اینجا خرج کنی خدا برابر خلاقیت بهت می‌دهد. تو قاعده انفاق این است: «ما انفقتم من شیء فهو یخلف». هر جا که انفاق کنی او پُر می‌کند. این تازه پر کردنش است. بعد جای دیگر دارد که مضاعف می‌کند، تکثیر می‌کند، برایت بیشتر می‌کند، ارتقا می‌دهد.
توانی که داری، انرژی که داری، فکر خوبی که داری، زاویه دید خوبی که داری، تجربه‌ای که داری، شناختی که داری، مهارتی که داری، این همه روزی‌های در عرصه اندیشه و فکر را احتکار می‌کنیم یا خرج خودمان می‌کنیم. «لیدبّر لنفسه تدبیرا» که در حدیث است. همش برای خودش، همه برنامه‌ریزی‌ها، از این اسم و رسمی که دارم برای خودم چیکار کنم. تجربه‌ای که دارم، مهارت‌هایی که دارم، روابطی که دارم، رفیقایی که دارم برای مثلاً اگه جایی کارم گیر افتاده، دادگاهی، فلانی، این رابطه‌ها رو خوب بلدم فعال کنم، اون مشکل دادگاه خودم رو حل کنم، ولی اگه کسی دیگه گرفتار شده، تجربه‌ای که دارم، فوت و فن‌هایی که بلدم، خرج کسی، خرج جایی نمی‌کنم. به من چه؟ من چقدر مایه گذاشتم تا اینها را یاد گرفتم.
اینها فقط مال درس‌های دینی و اینها نیست، مال همه جاست. بلدم یک چیزهایی بلدم که کار شما را راه می‌اندازد. تجربیات ممکن مثلاً بنده در عرصه کلاس‌داری داشته باشم، شما می‌خواهید تازه سال اول‌تان است، دانشگاه که رفتیم، خدایش بیامرزد! ان‌شاءالله حفظ کند، طول عمر بهش بدهد آقای دکتر ابوالبشری را، اساتید مشتی دانشگاه، انسان بسیار باصفا و وارسته. کسی که تو این دانشکده مهندسی ما بودیم، تو یک دوره ایشون ریاست دانشکده را داشت. آن هم دهه ۷۰ و توی سال‌های آخرش بود، الان فکر کنم بازنشسته شده باشد. سال‌ها آمریکا، کانادا، استرالیا جاهای مختلف. قبل انقلاب ایشون بورسیه شده بوده آمریکا. فکر می‌کنم جز اولین‌های دانشگاه فردوسی بود که با اینها سرو کار داشت. راه ورودی ایشون به دانشکده اینطور بود.
ایشان آمد از ما درخواست کرد، خیلی برای من واقعاً تحسین بود و هست و خیلی مدیونم به ایشون. بانگ ایشون که به بچه‌های ایشون شاید کوچکتر بودیم. «شوگر پدر»! من بزرگتر بودم، شصت و خورده‌ای سال سنش، الان فکر می‌کنم ۷۰ سال باید داشته باشد. همون اول ایشون اومد گفت که: «من می‌خوام با شما دیداری داشته باشم، یک سری نکات رو بگم.» گفتم: «در مورد…» ایشون گفت: «شما دانشگاهی که اومدی می‌خوام یک سری نکات محصول تجربه ۳۰_۴۰ سالی که اینجا بودم بهت بگم. نه نصیحت و موعظه که مثلاً می‌خواد میخ خودشو بکوبونه که چیزی را اثبات کنه، برو و ببر تو چنبره خودش. نه، خیلی متواضعانه و برادرانه، از باب اینکه من از الان حواسم جمع باشه به یک سری چالش‌ها نخورم، خودم چالش تحمل نکنم.»
ایشان مثلاً تو ده تا روحانی در مورد این تجربیاتی که داشت که چالش‌های خورده بودند، گفت: «من محصول این ۳۰ سالی که اینجا بودم که مثلاً طلبه‌ها از چه چیزهایی آسیب دیدند، با این اساتید باید چه شکلی تا کرد، چه شکلی تا همراهی کرد کنی، تو کلاس فلان.» که اون تجربیات، اون جلسه منجر شد به هفته‌ای یک روز، یعنی ما دوشنبه‌ها هر هفته با ایشون جلسه داشتیم، یک ساعت دو ساعت و چه فضای معنوی فوق‌العاده‌ای! گاهی بحث‌های معنایی مطرح می‌شد، از شدت های‌های گریه ایشون بنده نسبت به حالش نگران می‌شدم. هق‌هق ۲۰ دقیقه، نیم ساعت گریه می‌کرد. یک حول معنوی عجیب!
دنبال همین فصوص و فتوحات و اینها هم بود و بحث‌های این شکلی، حال و هوای خوبی هم داشت از جهت معنوی. انسان بسیار باصفا و باسواد و باتجربه و متخلّق و دلسوز. دلسوز. هنوز که هنوزه اون ارتباط و صمیمیت و علاقه که بنده واقعاً به ایشون علاقه‌مندم و واقعاً مدیون ایشون بودم، یعنی یک سری نکات از همون اولشون گفت که من باید می‌رفتم سرم به سنگ می‌خورد، تجربه می‌کردم و کلی آبرو می‌دادم تا بتوانم اصلاح کنم و می‌فهمیدم که قضیه این است. همون اول توجیه کرد، گفت: «کارم فقط با شما نیست. هر کی که بیاد من اول یک جلسه باهاش می‌شینم این شکلی. هر جا دیدی تازه‌واردی اومده، تجربیاتت رو منتقل کن.» خوشمون میاد سرش به سنگ بخوره بفهمه.
البته بعضی از تجربیات یک جوری است که باید طرف بیاید تو کار، یعنی بهش بگی هم نمی‌فهمد و بلکه سوء تفاهم می‌شود. مسجدی همین اطراف رفته بودیم نماز بخونیم، طلبه جوونی پا شد بین دو نماز امام جماعت صحبت کرد. بعد من خب اشکالاتی داشتم از جهت محتوایی، نه از جهت فنی. بعد خیلی هی مزه‌مزه کردم تا جلوش هم رفتم بهش بگم و این‌ها. گفتم که الان من که با لباس شخصی‌ام، اگه بخوام بهش بگم، گفتم احتمال زیاد یک حساب و کتاب دیگری می‌شود، متوجه نمی‌شود. گفتم: «باشه، ان‌شاءالله چک‌های حسابی از مردم خواهی خورد.» نوبت این قضیه چاره‌ای ندارد. چون این چیزی نبود که من بهش بگویم متوجه شود. این چیزی بود که باید فقط مدت‌ها چک می‌خورد از مردم تا بفهمد که این مشکل دارد. این قضیه این مدل حرف زدن، اینجور صحبت کردن، این فلانی.
فکر می‌کرد مثلاً حسودی می‌کنن کسی تازه داره وارد میدون شده اینها را داره تنگ می‌کند. بعد کتکاشو که خوردیم فهمیدیم نه قضیه اصلاً چیز دیگری است. باید طرف خودش بهش برسد. یادم می‌آید اون اوایل منبر رفتنمون یکی از همین دوستان خوبمون که از منبری‌های مطرح تهران است، بهش گفتم: «اشکال منبر ما چی بود؟ خوب بود از جهت محتوای خام بود.» گفتم: «چیکار کنم پخته بشه؟» با پخته شدن: «چیکار کنم» ندارد. بعد حالا حالا باید بری تا حالا حالاها تجربه کنی و کتک بخوری. فدایی! سرت به سنگ بخور و ما تجربیات عجیب غریبی هم داریم. آنقدر منبرامونو مثلاً وسط دهه اول عوض کردند. ما رو خواستن، به کرات پیش آمده. قدیم همین دو سه سال پیش مشهد شب سوم و چهارم زنگ زدن: «می‌شه دیگه نیاید؟» بیا! کسی پیدا نمی‌شود. الان تو وسط دهه اول محرم است! «دیگه بیا!» ولی یک آدم هم باشد. بندگان خدا همین شیرودیان بود. جلسات آره، فراوان داشتیم. تهران مثلاً به کرات پیش آمده بود. جلساتی که چند شب می‌گذشت، بندگان خدا کنسل کردند ما رو کلاً در یک جای دیگر بودیم، اصلاً خبر نداشتم اینها خانوم هم دارند. حسینیه دو طبقه بود، همه آقا بودن. نگو همسایه بغلیش خانم بودن. طبقه بغل بودن. ما هم دیگه فکر کردم فضا مردانه است دیگه، با یک شجاعتی سال ۸۷، یعنی ۱۴ سال پیش، شجاعتی مطالب مردونه گفتیم. بعد زنگ زدند. خانم‌ها در بغل بودن و خانم‌ها با خاک یکسانت کردند، اونم درخواست داشتن که نریم جایی. تو نظام آباد تهران بود. خلاصه به کرات پیش آمده، فراوان. از کلاس درس، از منبر، از فلان.
به هر حال بعضی چیزها باید این شکلی پخته بشود انسان. ولی وقتی که بنده مثلاً تجربه‌ای دارم، می‌توانم در اختیار شما قرار بدهم و از بسیاری از آسیب‌ها شما را نگه دارم، خب چرا دریغ می‌کنم؟ خوشم میاد بخوری زمین. خیلیاش به اینها برمی‌گرده دیگه. این تازه‌کار است. حال کنیم تا بشود من مثل من که تجربه دارم. آن قدری که طرف می‌فهمد رو بهش بگو، منتقل کن، یادش بده. با محبت، با دلسوزی. بعد خدا هم جاهای دیگری عیب تو رو می‌پوشاند، دست تو رو می‌گیرد. کسان دیگری را می‌رساند تو یک مرحله بالاتری از تو دستگیری کنند.
یکی از اساتید، دفتر الاولیا آیا شالبافیان را می‌شناسد ایشون؟ یعنی شما هر پشت کوه قاف هم که می‌گفتی، چهار تا از اولیا خدا رویشان شناخته می‌شوند. سراسر کره زمین که می‌گفتی، می‌گفتی مثلاً مشهد، خیابان نسترن، کوچه فلان، طبقه فلان، ساختمان فلان. اونجا فلان آقا هست. از کجا می‌آوری؟ دریغ نکرده بودم. هر چی که می‌دانستم به خدا هی بیشتر کرده. یعنی هر جلسه خوبی که سراغ داشتم، البته این هم حساب و کتاب باید داشته باشد و ایشون هم همین حساب کتاب را داشت. می‌گفت که من می‌آمدم جلسات خصوصی مرحوم آیت‌الله پهلوانی، ایشون دوشنبه‌ها جلسات عمومی رو خوب می‌فرستادم بقیه رو با خودم می‌بردم. ولی اون وقتی می‌آمدم، حالا شهر دیگه ایشون بود، یک مدت می‌آمدم قم، امام حسن عسکری علیه‌السلام، اینور اونور جلسات عمومی می‌بردم اینها رو. اون جلسه خصوصی که می‌شد، یک جوری در می‌رفتم هیچکی باخبر نشود. پهلوانی هم نفرین کرده بود اگه کسی معرفی می‌کرد اینجا رو به کسی دیگری، مگر موارد خیلی خاصی که خود ایشون اجازه می‌داد. کسی حق نداشت بگوید که اینجا همچین جلسه و برنامه‌ی خوبی است.
بعد از اینکه من سر همین خدا عنایتی کرد، اینجور این همه آدم. البته حالا فضیلت هم فضیلتی نیست، ولی به هر حال تو هر وادی که انفاق زیاده، رزق می‌آورد. جلسه خوبی سراغ دارم، کتاب خوبی سراغ دارم. نه! دست زیاد می‌شود. من کتابش بهتر از من گفته، رو کتاب بخونه. نه، همون مطلب رو می‌خوانم به اسم خودم می‌گویم. آدمایی که سخنرانی تو رو گوش می‌دهند، می‌روند به اسم خودشون می‌گویند. بعد وقتی هم که این چی میشه این قضیه، به هم ور کردی این همش درست کن دیگه. این کارها البته محرومیت معمولا می‌آورد. بر زدنا خدا خوشش نمی‌آید از این کار. الان صداقت توش نیست. اون که روراست باشد بیاید بگوید من این مطلب را از فلانی یاد گرفتم. یک فلانی تو این قضیه این مطلب را بهتر از من گفته. آقا این سخنرانیش، این کتابش، این جلسه درسته. اینها همش می‌شود انفاق. انفاق روزی‌های معرفتی که خدا نصیب آدم کرده.
پس اولین حقی که به گردن ما هست، آقای فاطمی چیه؟ انفاق چی؟ اولیش اینه که «بدانی از جانب خداست». اولین حق شاگرد به شما داره اینه که، خب ما یک مزیت نسبی داریم دیگه. این ارتباط بر محور یک مزیت نسبی شکل می‌گیرد. شما یک چیزی بلدی، او بلد نیست. دایره وسیعی هم دارد دیگه. یک وقت ممکن است رانندگی بلد باشی، کار با کامپیوتر بلدی، فرد دیگری بلد نیست. تنظیمات گوشی را تو بلدی، فرد دیگری بلد نیست. خیلی وقت‌ها می‌شود اون کسی که استاد شماست توی قضایای دیگری می‌آید شاگردت می‌شود یا اصلاً شاگردی هم حتی نمی‌کند، کارش گیر است، سائل تو می‌شود و مسائل پیش می‌آید.
این اولین مسئله اینه. اگر ما یک بستر علمی شکل بدهیم، اگر دین در خودمون این مزیت نسبی رو مزیت حقیقی نبینیم، این کار بسیار سخت است که به من مراجعه کنند، وارد باشند و نابلد باشند و من باورم بیاید که کسی هم نیستم، چیزی هم بلد نیستم. این هم که دارم بهت یاد می‌دهم وظیفه‌ام است و لطفی است که خدا در حقم کرده. یک چیزی بلدم، تازه با همونم باید آدم سوءظن داشته باشد. اعتماد به نفس معلوم نیست چقدرش درست است. چقدرش اونجوری که باید و شاید گفته باشم. یک کلمه جابجا بشود، خدای نکرده کلی ماجرا و داستان پیش می‌آید. ما معمولاً تو فضای کلاس و از بالا نگاه می‌کنیم به شاگرد. شاگرد را شاگرد می‌بیند. حس و حالی هم داریم که مثلاً شاگردان ما یک نگاه خاص به دیگر دارند که معمولاً هست تو فضاهای درسی و تحصیلی اینها که حالیشون نمی‌شود، اینها که نمی‌فهمند. اینها که تذکر دادی.
بنده بیش از همه نیاز به تذکر دارم. یک وقت خدمت همین نویسنده محترم کتاب عرض شد: «آقا گاهی سر کلاس بعضی‌ها، حالا جلوترشون توضیح داده، همین عرض شد که بعضی‌ها زیاد سوال می‌کنند، آدم آدم یک کمی خسته می‌شود، حوصله‌اش سر می‌رود، شاید عصبانی بشود.» این راهکارش چیه؟ فرمودند: «راهکارش اینه که بدونی به حماقت‌ها و نادونیات نگاه کنی، ببینی خدا چقدر باهات مدارا می‌کند.» آدم خودش می‌بیند دیگه چه جاهایی چه گندایی زده بابت ندانم‌کاری‌ها. به خدا ندید با حلمش برخورد کرده، اصلاً انگار نه انگار. اگه می‌خواست تنبیه کند. انسان توجه داشته باشد نسبت به چیزایی که نمی‌دانم. بعد چطور دوست دارم در اون چیزهایی که نمی‌دانم اون بالاترین هامون را؟ آیا خیلی این را تأکید داشتم توی مطالب که می‌گفتند همیشه یک قیاس بالاتری پایین‌تری می‌کرد، چون از بالاترین توقع داریم دستمان را بگیرند، به ما یاد بدهند، دریغ نکنند، با محبت، با حوصله جواب بدهند، حرفمان را بشنوند، اشکالاتمان را برطرف کنند، ایرادمان را بفهمند، با محبت، با لطافت.
توقع نداریم یک دوباره ازم بپرسند: «خنگه!» این چقدر خنگ است! می‌خورد. سری بعد که بیاید کسی بگوید: «این خنگ است!» دوباره آمد. بعد دخالت دارد در برخورد دومم. بابا! یعنی با پیش فرض اینکه این خنگی است باهاش صحبت می‌کنم. خب دوست دارم با خود من همینجور برخورد کنند. یا بالاخره اونجا یک اشتباهی کردم دیگه. این رو نگاهت نسبت به من عوض می‌شود، تحقیرم نکن. تو نگاه تو کوچک نباشم. دوست دارم هر وقت می‌آیم با محبت، کریمانه، با احترام. اصلاً یک جوری اشکالم را برطرف کنید که پیش خودم هم ضایع نشوم، چه برسد تو جمع. مشکل دارم. غرور وقتی می‌کند اینه که آدم از کارهای خوب، کارهای بدش، از کلاس‌هایی که داشتیم، درس‌هایی که دادیم، سخنرانی کردیم، جهنم کند. به کار بدها نمی‌رسد این مدل کارهایی که ما کردیم و ناحق است.
بله، تو فضای غرب اونجا اصل با تکبر است. راحت تحقیر می‌کنند، شاگرد را خُرد می‌کنند. اصلاً یک تمایلی، یک تم آموزشی جذابیتی دارد، گنده‌گویی از خودم. فضای دانشگاه، فضای غرب اصلاً توصیه می‌کردم به اونایی که می‌خواستند برای مشاوره‌های بحث غرب و اینها که می‌خواهی بروی اونجا. می‌گفتند که اونجا رفتی، تواضع نباید بکنی. «من بلد نیستم.» مثلاً خواهش می‌کنم، وایسا اونجا، با توپ و تشر و فلان، تحقیر و شاگرد را تحقیر کن اونجا. که پی ببرد که تو بلدی، شاگرد پی ببرد که بلد نیست و به همین مزیت نسبی دنبالت راه بیفتد.
به معنای نیست که نباید کسی را تربیت کرد. شما تو خود قضیه حضرت موسی و حضرت خضر که نشان می‌دهد. برخورد حضرت خضر، در برخورد محبت‌آمیز و متواضعانه بود. برخورد گیرنده، مینور بود و به توجه نیاز داشت. نماد بارز بحث حق شاگرد اونجا بود دیگه. نزد خضر چه برخوردی داشت با حضرت موسی؟ همون اول شرط کرد: «آقا اینجا سوال نداریم.» سوال پرسید، قول می‌دهم دوباره، دفعه آخر ختم صلوات و اینها هم می‌گرفت. از چیزی حل نمی‌شد. یک قواعدی یا اصولی، هر چیزی یک ضابطه‌ای دارد. رو منوالش باید پیش برود. موسی هم که باشی، حضرت خضر ضابطه از اون اول گفته: «لا تسألنی شیء». آقا سوال نکن! توضیح می‌دهم. باب گفتگو اینه. اینجوری اگر این ارتباط باشد، این شکلی است تو اساتید.
اما چیزهای عجیب غریبی دیدیم در عین حالی که تواضع عجیب غریبی داشتند، وقت می‌گذاشتند، گاهی گرسنه، گاهی تشنه. همان ایامی که حاج آقا مشهد بودند، ایام نوروز، کارهای علمیشونو آورده بودند اینجا انجام بدهند. آنقدر که ما حاج آقا اینور اونور کردیم، علمی نرسیده. بعد یک شب یادم نمی‌رود، خیلی واقعاً صحنه جالبی بود. ما تا ساعت ۱۰ و نیم شب فکر می‌کنم یا ۱۱ شب جایی بودیم با حاج آقا. دوباره قرار شد ۱۲، ۱۲ و نیم اینا بریم حرم که بچه‌های مدرسه‌ها نظافت گذاشته بودند. رفتیم و بعد فرداش که اومدم به حاج خانم گفتم که: «ببخشید، دیگه ما حاج آقا رو، شام نخورده بودم منتظر حاج آقا بودم.» همچین استادی، تو همچین سطحی، نه برای ما عادی نبود. گلایه محبت‌آمیز بود، یعنی برای اینکه همش درگیر پاسخگویی اینور اونور یا حضوری یا تلفنی یا از خودش چیزی ندارد، همش وقف این و اونه. بعد تازه با همه محبت‌هایی که داره، چقدر حرف و حدیث مطرح می‌شود.
بعضی‌ها ناسپاسی می‌کنند. خود ایشون یک بار با یک لحن شیرین این را فرمود. می‌فرمود که: «با آقای بهجت، به کسی برگشته بود با متلک گفته بود که آقا از وقتی مرجع شدید ما رو تحویل نمی‌گیرید.» آقای بهجت! آخه تو چرا به خودت مقایسه می‌کنی؟ آقای بهجت که تو همین آخر از در مسجد می‌خواست بیاید بیرون، تو ماشینم می‌خواست بنشیند، وایمیستاده. کسی سوالی، مسئله‌ای، چیزی… بله، اونی که تو می‌پرسی اهلیت و پاسخ اونو نداشتی ولی تو گنده‌گنده می‌خواهی، باید شیر بخوری، چلوکباب می‌خواهی؟ چیزی نداد، دریغ ندارد، تو هم با عشق اساتید می‌بینی عشق شور عجیب بود برای دستگیری بقیه. بعد بقیه بعضی‌ها از اثر نادانی و کار شیطون فکر می‌کنه که این جواب من مثلاً دستورات معرفتی خاص می‌خواستم مثلاً فلان کتاب ساده رو بزن بخون. جواب نداد. آقا جواب بهترین جواب همون رو جدی گرفتی یا نه؟ قضیه در عین حال تو رابطه اگه یک وقت از اصول خودش خارج می‌شد، دیده بودیم قهر استاد و تشر و داد. تن آدم می‌لرزید.
آیت‌الله جوادی آملی بنده یادم نمی‌رود این صحنه‌ رو. بعداً هم از فایل‌های صوتی هم از فایل رفتم گشتم ببینم. دقیقاً سوره حجر بود سال ۸۴، یعنی ۱۷ سال پیش. به اون آیه چیز رسیده بود، بحث حفظ قرآن بود از تحریف. تو به صورت: «منها» اینکه این صورت نکرده و تنوینش چیه؟ یک سیدی اون جلو نشسته بود، برگشت گفت که: «قرآن تحریف شده باشه، ازش کم شده باشه، نمی‌شه تحدی بکنه.» برای اینکه: «همه رو که ندادی که بابا این تنوینش نکره بودنشو می‌رسونه.» این شکلی روبرو. اصلاً تکون نمی‌خورد! ادب و اصلاً دیسیپلین جلو نشسته بود دیگه. دو سه بار که هی وسط کلاس، البته بعدها بیشتر عصبانیت ایشونو می‌دیدیم، دو سه بار که هی رفت و برگشت کرد سر آوردن جلو. مثل اینکه من باید با تو یک جور دیگه حرف بزنم. این ستون‌های مسجد می‌لرزید. بچه می‌لرزید. «درس نخوندی؟!» مگه این سید. حالش که قبلی شد، برگردوند ادامه درس با همون لحن قبلی، یعنی اصلاً عصبانیت ظاهر در درس دادن.
رفتند جلو، فرمودند: «عذر می‌خوام سید بزرگوار.» اونم دیگه نیامد. ولی درس آیت‌الله جوادی، دیگه نیامد. جلسات بعدی هم دیگه روایت داریم امام زمان که می‌آیند، یک دین جدید، یک کتاب جدید، قرآن جدید می‌آورند. این به معنای این نیست که قرآن تحریف شده. ایشون فرمود: «استغفار کن مومن! مگر می‌شود قرآن تحریف شده بود؟ این خلاف ضروریات است، این فلان.»
اون بزرگواری که دیروز در مورد تحریف قرآن چیزی گفت و پاسخی تلخ شنید، بیایند از ایشان دلجویی کنند. فردا تو درس، فضای خیلی بعد. کاغذها اینها رو می‌خوام عرض کنم، روش این اساتید و لطافت‌هاشون. حالا وقتمون هم گذشت. هر کی هر سوالی می‌پرسید، ایشون یک برگ قرآن می‌ذاشت. فردا که می‌آمد، یکی یکی این سوالها را معمولاً ۱۰ دقیقه آخرین جلسه پاسخ می‌داد. بعد چندین بار ایشون فرمودند که: «ادب اقتضا می‌کند وقتی آقایان سوالی دارند ما جواب دهیم. خواهشاً این سوال‌ها را نپرسید.» اینها در حد این کلاس نیست، در حد این جلسه نیست. مگر می‌پرسید این وظیفه گردن ما میاد ما جواب بدهیم، وقتمون گرفته می‌شود، وقتی جلسه گرفته می‌شود. یکی تو اون اول سوره پرسیده بود که «یدع الانسان ...» چی؟ «دعا بالخیر» چیه؟ اون آیه این است: «دعاءَه» چرا منصوب است؟ این پشت کاغذ داده بود. آره، از زیر بغل این لاغر و نحیف، مشخص است دیگر. این دعا مفعول مطلق نوعی است. اگر کسی واقعا در این سطح است، جایز نیست در این کلاس شرکت کند، همچین سوالی بپرسم.
ولی اون ادب، اون متانت، اون لطافت، هرچی که هست روی لطافت لطافت اساتید در عین حال اگرم جایی خدای نکرده کسی کاری می‌کرد دیده بودیم برخی از این اساتید شرمندگیش در میاد و لت و پار می‌کردند و بعضاً بیرون می‌کردند. مواردی داشتیم که گفته بودند: «دیگه لازم نیستن درس من بیایی. نمی‌شناسیم. تو خیابونم اگه منو دیدی منو نمی‌شناسی.» اون رفیق ما خیلی ناراحت شده بود. فروردین ۹۶. حالا نکات خیلی جالبی هم تو این قضایا به ما گفتش که: «آقا تو با حاج آقا نزدیکی، باهاش جواب بگو. برخورد مودبانه بهم اینجوری می‌گفتن. شاید جور دیگه برخورد می‌کرد. درخواست کنید چون می‌خواهم زن من باز بیام درس‌ها و کلاس.» کاری هم نکرده بود بنده خدا. بعد شبش با دکتر می‌رفتیم تو ماشین. «اگه بنا به اخراج کسی باشه، من حق اینایی که وعده خارج شدن دادم. این سید رو اگه بشه خودم از همه اول اخراج می‌کنم.»
مطالبی در مورد یکی از شاگردانشون که بعداً مشکلات خورده بود، فرمودند: «در این روحیه اونو می‌بینم.» اخیراً خیلی هتاکی و اینها که گفتم: «مگه اون هم انقدر مرید شما بود؟» گفت: «تو کفش جفت می‌کرد، صلوات می‌گرفت، جلو پا جمعیتو بلند می‌کرد.» این هم همون می‌شود. آقا پارسال با این سید ۱۴۰۰ دیدیم. توهینی بود که به حاج آقا می‌شد. عمر منو تلف کرد. بلد نبودم، از اول غلط کردم. این اینه، این فلانه، این اونجوره، این اونجوره... آنقدر بد و بیراه می‌گفت. این هی می‌گفت: «من...» من گفتم: «آها، این پیرمرد، این مرد ربانی چی دیده بود در تو اون وقتی که مرید محض بودی؟» که «عدم صلاحیت». ببین، عدم صلاحیت فقط بحث توهین نیست. یک وقت‌هایی تو شدت ابراز علاقه، عدم صلاحیت دیده می‌شود. یک کسی خیلی خیلی زیادی دیگه داره پیاز داغش را زیاد می‌کند تو ابراز علاقه. این معلوم می‌شود که صلاحیت این فرد خیلی خطرناک است. این پیاز آقای اینجوری بعدها فحش و فضاحتهای منطقی را ندارد. میزان ندارد. این از اینور که در رفته، پس حالا از اونور در می‌رود.
همیشه به این نیست که چهار نفر توهین کردند، استاد از توهین‌ها ناراحت شود. نه، گاهی از ابراز محبت‌ها ناراحت می‌شود. این استاد بزرگوار از ابراز محبت‌های زیاد اینو اخراجش کرد. گفتم: «بی‌مبناست کارهاش و باعث می‌شود که من جلوی بقیه...» برخی وقت‌ها با این کارها تو سیبل قرار می‌گیرند. یکهو وسط مثلاً حرم بیاید دست منو ببوسد! خب چهار تا ریش سفید بزرگتر وقتی رد می‌شوند چی می‌گویند؟ حالا هی می‌گویم: «آقا نکن، نبوس، بلند نشو، دنبالم راه نیا!» هی گوش نمی‌کند. قواعد کار است، باید به اینها توجه کرد.
روضه می‌خواستیم بخوانیم که دیگه ببینم اگه بخوام روضه بخوانم جلسه بعدی‌مون نمی‌رسیم. روز شهادت امام سجاد (علیه‌السلام) هم هست و دیگه حالا این ایام به اندازه کافی که نه ولی به هر حال روضه زیاد شنیدیم و می‌شنویم. حالا ان‌شاءالله جلسه بعدی و بعدترش، چون دو تا جلسه باز الان داریم. ان‌شاءالله رفقا رو اگه اونجا زیارت کردیم، روضه رو خواهیم خواند.
خدا ان‌شاءالله همه ما رو با وظایف آشنا کند و توفیق بدهد که به وظایف عمل کنیم، ان‌شاءالله. و صلی‌الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات حقی که به گردن ماست

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00