حقی که به گردن ماست

جلسه اول

00:55:43
285

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم مصطفی محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. والعن اعدائهم اجمعین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
از رساله حقوق امام سجاد علیه‌السلام به حق هشتم می‌رسیم: حق شکم.
«و اما حق بطنک فان لا تجعل جوفه وعاءً لقلیلٍ من الحرام و لا لکثیره و أن تقتصد له فی الحلال و تخرجه من حد التقویه الی حد التهوین؛ و اما حق شکم این است که آن را ظرف اندک یا بسیار حرام قرار ندهی. و در استفاده از حلال هم میانه‌روی کنی و از حدی که به آن توانایی و قوت بخشد به حدی که آن را سبک و کوچک کند، نرسانی.»
حق شکم (بطن انسان) که به عهده ماست، چیست؟ این است که آن را آلوده نکنی. حق این عضو شریفِ باشعور. همه اعضای ما شعور دارند، همه قطعات عالم شعور دارد. لذا این‌ها نفرین می‌کنند. رگ‌ها شعور دارد، ادراک دارد. در روایت هم دارد کسی مثلاً اگر شام نخورد و گرسنه سر کند، یک رگی در بدنش، رگ عشا (رگ شام) نفرینش می‌کند. دیالوگ نفرین آدمیزاد. حالا مثلاً برخی مسئولین ما را خود ۸۰ میلیون که نفرینشان می‌کنند. رگ عشای ۸۰ میلیون قطعات را حساب کنی دیگر نجومی می‌شود. این با «حقوق نجومی»، «لعن و نفرین نجومی» هم انصافاً تناسب دارد. خلاصه رگ نفرین می‌کند. این زمین مثلاً محکم پا نکن، زمین ناراحت می‌شود.
رفته بودیم خدمت آیت‌الله حسن‌زاده آملی، توی همان منطقه ییلاقی ایشان، در ایرا، مازندران، بالای کوه. می‌گفت: در را باز کرد، ایشان آمد داخل، عطسه کرد. چند قطره‌ای ریخت روی یکی از این برگ‌های یکی از این درختان. دستمال درآورد، شروع کرد به برگ را خشک کردن. شروع کرد با این برگ حرف می‌زد. می‌گفت: «ببخشید، عمدی نبود، عذر می‌خوام، حواسم نبود، ببخش!» از برگ عذرخواهی می‌کرد! دیگر فکر کنم آن برگ هم برگ‌هایش ریخت وقتی این عذرخواهی را دید. چه آدمیزاد موجود دوپای جنایتکاری است، چکار که نمی‌کند در این کره زمین! یکی حالا پیدا شد اینجا دارد از ما عذرخواهی می‌کند. خلاصه این موجود باشعور که شکم ما باشد، حقش این است که این را ظرف حرام نکنیم. نه کم، نه زیاد، چه یک لقمه چه صد لقمه.
«و أن تقتصد له فی الحلال؛ در حلال هم میانه‌روی.» این هم حق دیگر است. نه حرام که هیچ، حلال هم زیاده‌روی نشود. «خودمون پولشو دادیم، از پول دزدی نیست دیگه، با خودمونه دیگه، هرچی خواستیم خرج کنیم و بخوریم.»
«و لا تخرجه من حد التقویه الی حد التهوین؛ و از حدی که به آن توانایی و قوت بخشد به حدی که آن را سبک و کوچک کند، نرسانی.» خوراک برای تقویت است. ضد تقویت می‌شود تهوین، «هون» سبک، کوچک، سست کردن. «تقویت» قوی شدن. غذا را آدم می‌خورد برای اینکه قوی بشود. غذا از یک حدی به بعدش دیگر قوی‌کننده نیست، سست‌کننده است. از تقویت به تهوین کشیده می‌شود. تا یک جایی‌اش آدم را قوی می‌کند، از یک جایی به بعد دیگر بدن را فاسد می‌کند، آدم را ضعیف می‌کند، اراده آدم را ضعیف می‌کند، قوای انسان را ضعیف می‌کند. آن انرژی که باید در بدن تولید بشود با غذا - غذا می‌خوریم که انرژی تولید بشود، بتوانیم کار بکنیم - ولی آدم ان‌قدر دیگر این شکم را می‌خورد که هرچی انرژی دیگر دارد باید مصرف (یعنی به جای اینکه تولید انرژی کند، دارد انرژی می‌سوزاند) از این‌قدر غذا می‌خورند که دیگر از کار می‌افتند. آدم غذا می‌خورد که به کارش برسد، چجوری است که آدم یک جوری می‌خورد که از کارش می‌افتد؟ این هم حق دیگر شکم.
«و ذَهَابَ الْمُرُوَّهِ؛ و از بین رفتن مروت.» حقش این است که یک جوری باهاش تا نکنی که مروتت برود. به خاطر اینکه این شکم سیر بشود، شکم راضی نیست، به خاطر پر کردنش از آبرویت مایه بگذاری. تعابیر چقدر فوق‌العاده است! چقدر قشنگ است! لقمه‌ای که برایش آبرو دادی. لقمه گرفتی، شکم بدش می‌آید از این لقمه. "و مدیون شکم می‌شوی." تو فارسی می‌گویند، حالا اصطلاحاً می‌گویند: "مدیون شکمم نمی‌مونم." می‌خواهم بگویم که مثلاً ما گرسنه نمی‌مانیم. می‌گوید: "نه، من مدیون شکم نمی‌مانم." اگر از آبرویت مایه گذاشتی برای اینکه شکمت را پر کنی، مدیون شکمت مانده‌ای. مدیون شکم شدی، حق شکم را ادا نکردی.
«و ضَبْطَهُ إِذَا هَمَّ بِالْجُوعِ وَ الظَّمَاءِ؛ و آن را کنترل کنی وقتی دچار گرسنگی و تشنگی شد.» این را کنترلش کنی، این هم حق شکم است. شکم وقتی گرسنه می‌شود طغیان می‌کند. هنگام گرسنگی، تشنگی، تربیتش کنیم. خیلی عجیب است ها! ببینید ما الان یک پیکریم، هر کدام از این‌ها را خدا به ما سپرده و ما رب هر کدام از این‌هاییم. تربیت کنیم. چشمت را تربیت کنی، گوشت را تربیت کنی، زبانت را تربیت کنی، شکمت را تربیت کنی. شکمش را تربیت می‌کند. بعضی هیچی... خب دیگر آدم خودش رو نتوانسته تربیت کند، دیگران هم نمی‌تواند تربیت کند، بچه‌اش هم نمی‌تواند تربیت بکند. چکار کنیم در تربیت بچه موفق باشیم؟ سعی کن اول خودت را تربیت کنی. خودمان روزی صد تا فحش ننه و بابا و ننه بزرگ و عمه کوچیکه و عمه بزرگه همه را نثار همه می‌کند. "بی‌ادب شده، چکار کنم؟" تو زبانت بی‌ادب است، عین خیالت نیست. بچه‌ات که یکی دیگر است، بی‌ادبی برای این داری غصه می‌خوری. اینکه خودت هستی، ولش کردی. علی‌کم! خودت را تربیت کردی، آن وقت غصه بقیه را هم می‌خوری. آن وقت غصه خوردن هم، غصه خوردنِ عاقلانه است. من زبان خودم را ول کردم، بعد عصبانی‌ام بابت اینکه مثل بعضی از این نانوایی‌ها، مثلاً چه می‌دانم، بقالی، تاکسی، مینی‌بوس، بالا و پایین مملکت را می‌شورد. شاید برای شما هم اتفاق بیفتد، ما که زیاد اتفاق افتاد. از آن اول شروع می‌کند فحش، فحش، فحش، فحش. می‌رسیم مقصد. کرایه مثلاً ۱۰ تومن بوده، ۱۸ تومن ازت می‌گیرد. همان که دارد می‌گیرد با دو تا فحش هم می‌دهد همزمان. خب، آن هم مثل تو بزرگوار! تو دستت به این‌قدر رسیده، این‌قدر می‌خوری. او دستش بیشتر رسیده، بیشتر می‌خورد. مشکل در عدم تربیت است. من در حد نانی که دارم می‌زنم دزدی می‌کنم، آن یکی در حد لباسی که دارد می‌شورد دزدی می‌کند، آن یکی در حد خانه‌ای که باید تمیز کند دزدی می‌کند، آن یکی در حد اداره‌اش دزدی می‌کند، یکی در حد ریاستش دزدی می‌کند، آن وکیل، آن رئیس، آن وزیر، آن رئیس‌جمهور.
چیست؟ آقای بهجت جمله‌ای که همیشه تأکید داشتند، این جمله را بنده سطح پایینش را نمی‌توانم بگویم، یعنی اگر بگویم کتک می‌خورم. سطح بالایش را اگر الان بنده بگویم که "آقا! خیلی به این مسئولین فاسد گیر ندید، ما خیلی با این مسئولین فاسد تفاوتی نداریم." لااقل ۱۰ نفر پا می‌شوند می‌زنند تو دهن من. درست است نمی‌گویم می‌زنم تو دهنمون! می‌گویم: "آقا تحمل کن، ان‌شاءالله حل می‌شود!" می‌زند تو دهنمون! یعنی "اختلاس است"، "دوستان خبر دارد"، حالا بگی که "آقا! این‌ها با ما خیلی فرقی نمی‌کنند." این که دیگر اصلاً اعدام صحراییت می‌کند!
آقای آیت‌الله وحشت می‌فرماید: "ما با یزید تفاوتی نداریم..." این را من چجوری بگویم؟ "خیال نکنید آن‌ها از جهنم آمده‌اند و…" عین جملات را دارم می‌خوانم برایتان. "خیال نکنید آن‌ها از جهنم آمده‌اند و ما از بهشت! هرآنچه آن‌ها بالفعل داشتند، ما بالقوه داریم." یعنی من هم یزیدم. "امکانات نبود." می‌گفتند: "چی شد فلان فلان جور شدی؟" گفتم: "امکانات نبود." امکانات داشت شد یزید. امکانات نداشتیم. بخواهیم بکشیم هم، ابزار امکاناتش را نداریم. یعنی بدمان نمی‌آید روزی مثلاً هفت، هشت تایی بکشیم. دستمان می‌رسد؟ ما تهش یک کامنت اینستاگرام از دار دنیا همین را داریم. با همین هم هرچقدر بتوانیم در خدمت حالا یا پی‌وی یا هرجا بتوانیم، از من یک دو تا دیگه. دارایی من همین‌قدر است، سرمایه‌ام همین است. کامنت بگذارم، ایموجی چاقو هم استفاده کنم توی آن. در این حد می‌توانم کسی را بکشم. بیشترش دیگر برنمی‌آید. این‌ها به خاطر عدم تربیت است و خصوصاً توی بحث تربیت شکم. حالا تربیت کودک هم اگر می‌خواهیم کار بکنیم، یکی از نکات مهم و اولیه توی تربیت بچه، تربیت شکم است. خیلی نکته مهمی است و حالا کار هم دارد، مهارت دارد، و هم خودمان. اصلش هم این است که در ما این تربیت را ببیند. پیش‌تر با هم صحبت کردیم در مورد حق چشم، یادتان است؟ اینجا می‌گفت: "محرم که در ما این تربیت را ببیند." وقتی می‌بیند این "بابا" است، این "مادر" است، کنترل دارد بر شکمش، خب وقتی من توی خانه هستم و وقتی گرسنه‌ام شد، دیگر یورتمه رفتم توی خانه. دیدید بعضی بزرگواران! آدم تعجب می‌کند. اصلاً این، اصلاً دیگر آن بابای قبلی هیچ وقت نیست، آن بابای سابق گرسنه می‌شود قیافه‌اش عوض می‌شود، اصلاً ادبیاتش عوض می‌شود. این دکتر است، الان داشت با رفیقش جلسه اسکایپ داشتند، هیئت مدیره چقدر علمی و فنی صحبت می‌کند! تا قطع می‌کند، بیار! دیگر از گرسنگی بچه دوگانه را می‌بیند. خدایا! یعنی شکم این‌قدر نقش حیاتی دارد در زندگی آدم؟! بابای ما را از آنجا به کجا کشاند یکهو! خب، وقتی این را دید و توقع داریم این بچه مثلاً یک آدم مودب، خویشتندار، مثلاً باصلابت شود... آدم گرسنه که می‌شود، دیگر شکم گرسنه همه چیز یادش می‌رود. همه چیز را آدم کنترل بکند، وقتی گرسنه شد، مهار از دستش درنرود.
«فَان الشبع المنتهى بصاحبه الی التخمه مکسله و مثبطه و مقطعه عن کل بر و کرم؛ زیرا سیری بیش از حد که به تخمه می‌انجامد، سبب کسالت، بی‌حالی و بازماندن از هر خیر و نیکی است.»
خیلی این تعابیر فوق‌العاده است! هیچ مکتبی شما توی دنیا (مکتب اعتقادی، مکتب فکری، مکتب فلسفی، مکتب اخلاقی، مکتب تربیتی) با ذرس قاطع عرض می‌کنم هیچ مکتبی توی دنیا پیدا نمی‌کنی که به خوردنِت کار داشته باشد و این‌قدر خوردن و نقش حیاتی بهش بدهد. این‌قدر شخصیت، متانت و هویت آدم را گره بزند به شکم کند! رسماً امام حسین ظهر عاشورا فرمود: "این‌ها از شکمشان این‌جوری شدند!" هیچ جا توی تحلیل سیاسی شکم را ربط نمی‌دهند به ایده طرف و منطق طرف و تز طرف و خط فکری و جناح طرف.
نکته جالب این است که کلاً فضاهای دنیا شده فضاهای روانشناسی. یعنی هر علمی را که بررسی می‌کنیم، مثلاً می‌گویند: "روانشناسی فلسفه." حالا فرصت نیست الان این‌ها را مفصل با هم صحبت بکنیم. یکی داستان فلسفه که روانشناسی فلسفه. یعنی عملاً این فلسفه‌ای که ما می‌خوانیم که اینجا می‌گویند فیلسوف، آنجا که می‌گویند فیلسوف، به کانت می‌گویند فیلسوف، به دکارت می‌گویند فیلسوف، به هیوم می‌گویند فیلسوف، به این‌هایی که می‌گویند، به هگل می‌گویند فیلسوف! این‌ها که می‌گویند فیلسوف، فیلسوف نیستند رسماً. دکارت که اصلاً زیر آب منطق را می‌زند، زیر آب فلسفه عمد مباحثش را می‌زند. فلسفه آنجا چیست؟ بخش عمده‌اش یک بخشی داستان علم است. یعنی می‌آید می‌گوید تاریخ این علم چی‌ها بوده. ارسطو و افلاطون و این‌ها که شروع شده از آن دوران، به مرور جلو که آمدیم توی دوره‌های مختلف، فرانسیس بیکن مال چه تاریخی بوده، در چه قرنی بوده، چه نظریاتی داده، بعدش کی آمده چه نظری داده، این چی‌ها را رد کرده، این چی‌ها را اثباتِ آن کرده. این می‌شود تاریخ بخش عمده‌ای از مباحث علم (داستان علم).
یک بخش دیگر از مباحث علم روانشناسی علم است. که خصوصاً افرادی مثل زیگموند فروید (زیگموند عزیز بابا) این خیلی به روانشناسی فلسفه نظر دارد که چرا فلانی این نظر را داده؟ "بزرگوار! در مشکل خاصی بوده، کمبود خاصی داشته." همه چیز را به مسائل جنسی ربط داده. "چی بوده؟" همه چیز را تخم‌مرغ گران بشود، ازش بپرسی، می‌گوید: "خب ببین دیگر! من که دارم می‌گویم به خاطر چیست." همه مسائل فلسفی را به‌دنبال عدالت خواهند به خاطر چیست؟ برمی‌گرداند. این می‌شود روانشناسی فلسفه. بسیاری از مباحث فلسفی روانشناسی. "فلانی فلان نظریه را داده." حالا داستان علم اینکه مثلاً فرانسیس بیکن توی مثلاً قرن هجدهم، نوزدهم، مثلاً آن موقع فلان نظریه را داده، برای چی این نظریه را داده؟ این مثلاً "باباش آدم ظالمی بوده، مادرش هم مثلاً نمی‌دانم کلفت فلان خانه بوده، این یک روزی با مادرش رفته بود آنجا داشتن کارگری می‌کرد، یکهو به فلان مطلب منتقل شد." خود فلان مطلب این نیست، اصلش این است تو آن کلفتی را حل کن. همین‌هایی که این جا هم شعرهایی که در مملکت ما خیلی باب می‌کند، همه چیز آخر یا به اختلاس برمی‌گردد یا... توی روایت ما تحلیل‌های دقیقی شده. این‌ها برمی‌گردد نه به عوامل بیرونی که مثلاً "فلانی توی کوچه فلان، مثلاً فلان کس توی خیابان بداخلاق بود، من این جوری شدم." این‌ها روانشناسی علمی معمولاً این شکلی است. عوامل بیرونی دارد چون خیلی هم به اراده انسان اعتقادی ندارند دیگر. خیلی نمی‌خواهم بحث‌های فلسفی بکنم چون حق شکم بود، می‌خواهم حق شکم ادا بشود تا خوب، قشنگ انرژی‌هایتان مصرف شده باشد. بحث قشنگ ضعیف بشوید بعد ناهار هیئت بچسبد. البته آن که روضه می‌خواند می‌گفت که امروز هیئت شام نمی‌دهد! دیگر روضه، اصل روضه همین است، همه بسوزید با این روضه.
خیلی توی آن فضاها اختیار انسان را قبول ندارند. همش یک سری جبرهای محیطی و پیرامونی. "شما توی محله‌ای به دنیا آمدی که آدم‌ها این شکلی بودند برای همین این شکلی شدی. آن یکی آنجا به دنیا آمده، همان شکلی شده. آن شکلی شد." همش همین است.
توی فضای فکری و دستگاه فکری اهل‌بیت این شکلی نیست. همه چیز برمی‌گردد به خودمان. بعضی کارهای ما نقش حیاتی دارد. بعضی جاها از زندگی ما نقش حیاتی دارد. یکی از آن بخش های حیاتی زندگی ما، بخش مربوط به خوراک است.
«کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَاعْمَلُوا صالِحاً؛ از پاکی‌ها بخورید و کار شایسته انجام دهید.» امام حسین فرمود: "این‌ها شکمشان از حرام پر است."
حالا یک کسی بیاید این شکلی تحلیل کند: یک سال اگر یادتان باشد روز – به نظرم ۲۱ ماه رمضون بود – دکتر سال پیش اینجا یک بحثی کردیم: "رابطه لقمه و ولایت". "لقمت را بگو تا تبلیغ ماستت را ببینم." راستش را بگویم، "لقمت را بگو، امامت را بگویم." امام صادق فرمودند: "شیعتنا علی لا یأکل الا الحلال، و شیعتنا عثمان یأکل الحرام؛ شیعه علی نمی‌شود حرام‌خور باشد، و شیعه‌های بقیه هم نمی‌شود حلال‌خور باشند." نمی‌شود کسی همه زندگی‌اش حلال‌خوری باشد سراغ غیر علی برود. خیلی قاعده عجیبی است ها! آخر یک روزی نجات پیدا می‌کند. اینکه وجدان کاری دارد، انضباط دارد توی کارش، مو را از ماست می‌کشد، این نجات پیدا می‌کند. لقمه حلال که آمده خلاصش می‌کند. لقمه حلال، جلوه امیرالمؤمنین است، جلوه اهل‌بیت است. «نحن اصل کل خیر.» امام عسکری اگر بخواهد ترجمه بشود توی زندگی شما، بیاید توی زندگیتان، کاراکترسازی این است. کاراکترسازی اگر شما بخواهید بکنید، شما یک مفهوم را کاراکترسازی می‌کنی توی زندگی. مفهوم جهاد. الان این سر در ورودی چی زدند؟ از این چی بهش می‌گویند؟ از این‌ها که زدیم مال جبهه و جنگ و این است؟ چی چی؟ استتار. تور استتار. خب، تور استتار شما می‌بینید، یاد مسابقات جهانی پینگ‌پنگ در تایلند که نمی‌افتید؟ یاد جبهه و جنگ و دفاع مقدس و رزمنده‌ها و شهدا می‌افتید. بله، شما آن کاراکتر، آن مفهوم را برای چی کاراکترسازی کردید اینجا؟ یا به تعبیر دیگر، المان‌سازی کردید؟ مؤلفه‌ها و آرایه‌هایی درست کردید. این آرایه دلالت بر آن دارد. حالا یک وقت واقعاً یک چیزی اصلاً از یک جایی گرفته شده. شما یک چیزی از موزه دفاع مقدس برای چی آوردید؟ یک پوتین شهیدی برداشتید آوردید. واقعاً دیگر اصلاً مال یک شهید است. نمادسازی کردید. همین تور مثلاً این نمادی از جبهه و رزمنده‌ها و این است. سربند مثلاً. درست است؟ حالا شما توی زندگی اگر بخواهید برای اهل‌بیت المان‌سازی کنید، مؤلفه‌سازی کنید، نه فقط هم در حد خود اهل‌بیت را بیاورید سر زندگی. خود اهل‌بیت اگر بخواهیم بیاییم توی زندگی (این ور اهل‌بیت، آن ور دشمنان اهل‌بیت)، این‌ها بخواهد توی زندگی ترجمه بشود، گفتمان بشود، قالب پیدا کند، نماد پیدا کند، آرایه پیدا کند، جلوه پیدا کند. توی یک کلمه اگر بخواهیم این دو تا را از هم دسته‌بندی کنیم و بگوییم این‌ها چیست؟ حلال و حرام. هر جا حلال است، این امام زمان است، این امیرالمؤمنین است، این حضرت زهراست. حلال را که انتخاب می‌کنی، تو علی را انتخاب کردی. از کجا بفهمیم ما اگر سقیفه بودیم (که این ایام سالگردش است)، علی را انتخاب می‌کردیم، دیگران را انتخاب نمی‌کردیم. تو الان توی کسب‌و‌کارت حلال را انتخاب می‌کنی نسبت به حرام. خوب دقت بکنید! این غوغایی از مطلب تویش است. یک دهه منبر می‌خواهد. حالا ان‌شاءالله باید جلساتی در مورد این بیشتر صحبت بکنیم. مناسبت بحث دیگر لااقل یک دهه منبر. خیلی بحث حلال و حرام بحث مهمی است. خصوصاً بحث حرام در لقمه. یکی حرام در لقمه است، یکی حرام در نطفه است. این دو تا آدم را نابود می‌کند ولی حرام در نطفه معمولاً کمتر است. خصوصاً بین ماها. این دو تا آدم را خراب می‌کند. تازه می‌خواهم بگویم اگر حرام در نطفه باشد، حلال در لقمه داشته باشد، جبران می‌کند. یعنی آدمی که حلال‌زاده است با حرام‌خواری از حرامزاده بدتر می‌شود. آدمی که حرامزاده است با حلال‌خواری از حلال‌زاده بهتر می‌شود. فلسفه سنگینی دارد که دیگر نمی‌خواهم اصلاً وارد آن بحث ها بشوم. فقط یک اشاره می‌خواهم بکنم برای اهل فن و اهل ذوق و اهل تحقیق که نفس و بدن نسبتش چیست. نسبت ظاهر و باطن است. این تنزل آن است و شما چیزی که وارد بدنت می‌شود سیر صعودی با خودت پیدا می‌کنی، با نفست یکی می‌شود. توی حرکت جوهری این فقط یک اشاره. ما با لقمه‌هایی که می‌خوریم یکی می‌شویم. ما همان لقمه‌هایی هستیم که خوردیم. الان بدن شما مگر همان لقمه‌هایی نیست که خوردید؟ شما مجموعه ۲۰ سال، ۳۰ سال کره و پنیر و مرغ و شکر و سیب و برنج و... قبول ندارید؟ راهی برای اثباتش ندارم. سیب‌زمینی و پیاز و این‌هایی است که استفاده شده، شده این بدن. خب، این بدن، بدن مثالی شما را می‌سازد. بدن مثالی شما، بدن برزخی شما، شبیه بدن دنیایی شماست. همین چشم و ابرو و بدن، هیکل و آن بدن مثالی شما، جلوه‌ای از نفس شماست. نفس این ملکات و این صفات را دارد از چی شکل گرفته؟ همین‌هایی که خوردی. همین جور رفت بالا، رفت بالا، رفت بالا، با شما یکی شد.
خیلی سنگین شد. حاجی سبزواری. این همشهری عزیز و بزرگوار ما، عرض کنم که ایشان فیلسوف بزرگی است. حاجی سبزواری. حالا سبزواری‌ها به اسم اسرار می‌شناسند ایشان را و به اسم ملاهادی. فلاسفه به اسم حاجی می‌شناسند ایشان را. حاجی که می‌گویم، توی بازار حاجی که می‌گویند یعنی مثلاً طرف دست‌به‌خیر دارد. فلسفه حاجی که می‌گویند همه یاد حاجی سبزواری می‌افتند. حاجی سبزواری قائل بوده به اتحاد عقل و عاقل و معقول. بحث سنگین فلسفه. مرغ نمی‌خورد ایشان. لطافت باطنی داشته. گفته: "برای چی این حیوان خدا را به خاطر من سر ببرند؟ من بخورمش؟" دختر ایشان هم اهل فن بوده، فلسفه آن را بلد بوده. این اواخر نحیف شده بوده، ضعیف شده بوده، دکتر گفته بوده باید به خودش برسد. گفته بودند: "آقا! من مرغ برایت کباب کنیم." قبول هم کرد. دختر ایشان آمد گفت: "مگر شما نمی‌گویید اتحاد عقل و عاقل و معقول؟ اتحاد اکل و آکل و مأکول هم همان است دیگر. مرغی که می‌خوری با تو اتحاد پیدا می‌کند. تو هم که می‌روی ملاقات خدا، مرغ را هم با خودت می‌بری." تمام شد! به همین سادگی، به همین خوشمزگی. همان خوراکی که خوردی، خودت همانی. همانی. یکی می‌شوید با هم. آن حلال، تو هم حلالی. آن پاک است، تو هم پاکی. آن طیب است، تو هم طیبی. و تو طیبی یعنی فکرت، یعنی گفتارت، یعنی انتخابت. همه این‌ها پاک است. آن ناپاک باشد، همه این‌ها ناپاک است. یکی می‌شویم با هم. بعد حلال یعنی خود امیرالمؤمنین، حلال یعنی امام عسکری، حلال یعنی امام زمان. حرام یعنی قنفذ، حرام یعنی مغیره، حرام یعنی حرمله.
یکی یک ور عالم باشد، توی پستوی خانه‌اش زندگی کند، نه رسانه دارد، نه دسترسی به چیزی دارد، نه گوشی دارد، نه کلاس می‌رود، نه کتاب می‌خواند. حرام‌خوار باشد، همان حرفی را می‌زند که آن آدم فاسد کثیف با هزار مشکل دارد تولید می‌کند توی متن جامعه. باطن کثیفی دارد، از ملکوت عالم دارد امواج می‌گیرد بدون اینکه دسترسی به کسی داشته باشی. از آن طرف اهل حلال اگر باشد، استاد ندارد، من آقای بهجت را دیده، علامه طباطبایی... نه کتاب دستش است، نه توی کانالی عضو است، نه پیجی می‌رود، نه مؤسسه‌ای... کان اهل حلال است، توی باطن عالم حلال یعنی امام زمان. این متصل به امام زمان است.
کربلایی کاظم ساروقی، شاید اشاره کردم به ایشان، محرم... نمی‌دانم. ایشان آقا فقط اهل حلال بود. نه سواد داشت، نه قرآن می‌توانست بخواند، نه چیزی بلد بود. بهش گفته بودند: "زکات مال مردم را نخور، در معامله دشت نکن، زکاتت را هم بده، خمست را هم بده." آقازاده ایشان حالا تا اخیراً که بود (نمی‌دانم هنوز در قید حیات است یا نه چون سن زیادی دارد) مزار ایشان در قبرستان نو در قم معروف به قبرستان حاج شیخ، روبروی حرم حضرت معصومه. تنها قبری که در قبرستان سقف دارد، اتاقک وسط قبرستان، این قبر کربلایی کاظم است. توانستید بروید، قبر با برکتی است. آقازاده ایشان معمولاً هست. شبیه پدرش هست. این فیلم‌هایی که از پدر ساختند، ایشان بازی کرده جای پدر. می‌گوید: "بابا، بابای من فقط اهل حلال بود." همان امامزاده‌ای که ما رفتیم – آن امامزاده را چند باری در ساروق استان مرکزی – توی این امامزاده دو نفر آمدند بهش گفتند که "این بالای گنبد را آیات سوره اعراف نوشته شده. بابا جان من سواد ندارم، اذیتم نکن. بخون." "سواد ندارم آقا، این را بخون." شروع کرده به خواندن. آخر کلاس غش کرده. به هوش آمدم دیدم که قرآن را از حفظ، از اول به آخر می‌خوانم، از آخر به اول می‌خوانم، از وسط به هر دو طرف می‌خوانم. متن عربی می‌آوردند جلوش، هیچی سواد نداشت. نگاه می‌کرد با یک قلم می‌نوشت. "پنج خطش را خودتان ساختین، این یک خطش قرآن است، این سه خط باز از خودتان است، آن پایین روایت است، یکم نور دارد." دو تا "واو" می‌نوشتند جلوش می‌گذاشتند: "دو تا واو دیگر چیست؟" "همان را هم نداریم." واو می‌گذاشتم جلوش می‌گفتند که قرآن ننوشتی.
شهید نواب برده بود مصر، گفته بود: "ما ایرانی‌ها این را داریم، شما چی دارید؟ ادراک، ادریک، ادروک... صد تا تلفظ و قرائت و این‌ها." این کربلایی کاظم بی‌سواد است. آی بروجردی فرمانده معجزه اسلام است. قرائت‌های مختلفی که یک آیه داشت را بلد بود. عجیب بود اصلاً. خواص آیات را می‌گفت. ورکم می‌آید پیش ما خواص در حد اسهال و فلان و این‌ها فقط آیات. غوغایی از ملکوت. "چی بخونیم دل درد بچه‌ام خوب بشود؟ چند بار بخونیم؟" فقط آقا چی بود؟ حلال. حلال همان قرآن است دیگر. همان ملکوت قرآن است دیگر. حلال می‌ریزی توی شکمت یعنی داری قرآن می‌ریزی توی روحت. همان کار آن را می‌کند. همان نور آن را. بعد به جای بنزین اگر آب بریزی توی ماشین. به قول یکی از اساتید ما: "به جای بنزین اگر آب بریزی ماشین چی می‌شود؟ پت پت می‌کند."
یک خاطره خیلی شیرین و تلخی داریم. ماشین یکی از اقوام دست ما بود. ماشین قدیمی هم بود. چند سال پیش بعد این خاموش شد. آبش کم است. خاطرات این شکلی تعریف کنم فقط از باب اینکه مثال برایتان توی ذهنتان بماند. ما پیاده شدیم، دیر هم شده بود و منتظر بود سر خیابان. همزمان یکی از این طلبه‌های قدیمی که از رفقای قدیمی بود از کنار خیابان رد می‌شد. من شنیده بودم که این خیلی هم طلبه باسواد بود، شنیدم که این خل وصل شده، کسی که درس خوانده قاطی کرده. حواسمان پرت شد جای روغن آب ریختی! دود سفیدی از عقب ماشین بلند شد. و توضیح بدهم چکار کردم؟ این گفت که: "چرا این جوری شد؟" گفتم که: "این چیز بود، این آب بود، موتور زد بیرون." حالا اینش خوب بود! بعد با لباس رفتیم تعمیرگاه. این تعمیرکار فقط نیم ساعت خندید به ما. "آخوند این مملکت، همین مملکت را دست شما دادند که آب برای چی ریخته توی موتور." هرچی حالا توضیح این‌ها حال شما به جای آب. حالا شما می‌خندید. می‌خندی "هل می‌دادی آنجا." شما می‌خندید. لقمه حرام همین است آقا جان. لقمه ناکام همین است.
بیشتر صحبت بکنیم ان‌شاءالله اگر جلسه دیگر خدمتتان بودیم. دقیقاً چیست؟ توی ماشین به جای بنزین آب بریزی. یکی از اساتید می‌فرمود که: "ما شهر را با صدای خروسان بلند می‌شدیم." یک مدتی بود که دیدیم خروس‌ها به جای اینکه الان هم تازگی این جوری است نمی‌دانم حالا در جریانش هستید یا نه؟ مثلاً یکهو می‌بینی ۱۰ دقیقه به ۶ که توی راه آفتاب است، مثلاً ۱۳ دقیقه به ۷ صدای خروسه بلند می‌شود. ۵ دقیقه پیش خودش تازه بیدار شده. خروسه شب‌ها نمی‌خوابید. سحر هم از نیم ساعت قبل اذان شروع می‌کند خواندن و این‌ها. این دو دقیقه مانده به طلوع آفتاب. یکی از اهل معنا سؤال آمده بود، آن پاسخ بهش گفته بود: "بس که لقمه‌ها شوبناک شده، خروسان ملکوت گم کرده."
خروس چون یک صدایی دارد که یک ملکی به شکل خروس از زیر عرش می‌خواند و همه خروس‌های روی کره زمین باهاش می‌خوانند. ما چند تا ملک داریم به شکل حیوانات، یکیش به شکل خروس. آن که می‌خواند، این‌ها باهاش می‌خوانند. بعد دیگر تنظیمات کارخانه چون به هم ریخته الان با وای‌فای و این‌ها خط روی خط نشده، همه چیز قروقاطی شده، دیگر آن می‌خواند این‌ها خوابند بدبخت‌ها. این‌ها بلند می‌شوند می‌خوانند، آن را بیدار می‌کنند. الان دیگر خیلی دیر شده. یک وقتی گرینویچ است این. دیگر حالا داریم می‌خوانیم. لقمه آقا جان این اثر این شکلی دارد. خب، این نصف روایت، متن در مورد حق شکم ماند که باید جلسه بعد با همدیگر بخوانیم.
حلال خود امام زمان می‌آید توی زندگی. و توی روایت دارد کسی که از حرام اگر باشد، علاقه به حرام دارد. خیلی روایت عجیبی است. کسی که از حرام باشد، علاقه به حرام دارد. مؤمن آقا جان عزیز بزرگوار، مؤمن ممکن است گاهی آلوده به حرام بشود، ممکن است گناه بکند ولی محالِ محالِ غلطِ محالِ درست است. محال است که مؤمن علاقه به گناه داشته باشد، علاقه به حرام داشته باشد. یکی از علامت‌های حرام‌زاده بودن گفتند: "علاقه زیاد به زنا، علاقه، خوشش می‌آید." مؤمن ممکن است که گاهی آلوده بشود به خودش، به دیدنش ولی علاقه ندارد، نفرت دارد. آلوده هم که می‌شود صدای زاری و ناله‌اش بلند می‌شود. جنسش از این نیست. با هم جور درنمی‌آید. آن یکی نه، آن اگر حلال هم در اختیارش باشد، حلال تمایلی ندارد. حضرت لوط پیشنهاد داد به قوم لوط، گفت: "آقا! این حلال است، شما چی می‌خواهید؟ ما حلال نمی‌خواهیم، ما محرومش را می‌خواهیم." ویژگی قوم لوط: آدم این جوری کثیف می‌شود، آدم این شکلی دشمن اهل‌بیت می‌شود، آدم این شکلی فاصله پیدا می‌کند.
اهل حلال باشد، خصوصاً خوراک حلال. خصوصاً خوراک حلال. این آقا اهل سحر می‌شود، اهل زیارت می‌شود، اهل عبادت می‌شود. کم‌کم اهل عنایات خاص می‌شود. لقمه حلال خورد، کم‌کم می‌بیند که خدا حکمت دارد بهش می‌دهد، در گنجینه درونش دارد چیزهایی پیدا می‌کند، حقایقی برایش مکشوف می‌شود. خوراک فکرش عوض می‌شود، خوراک چشمش عوض می‌شود، خوراک خوابش عوض می‌شود. توی خواب چیزهای دیگر می‌بیند که اهل حلال است. البته حلال‌خوری هم خیلی سخت است. فرمود: "عبادت ده جزء، ۹ جزء شیعه‌ها حلال‌خوری." یک چیزی سفارش دادیم از تهران با یکی از رفقا که در جلسه حضور دارد. بعد این قیمت زد – حالا الان که قیمت ماشاالله دیگر می‌دانید دیگر، الان و الان تفاوت دارد. – سفارش دادیم چیزی که حالا قیمتش مثلاً یک‌سوم این قیمت بوده. حالا این‌ها دوپهنا کردند. بعد تازه همان مشهد مثلاً باز ارزان‌تر بود. تهران با قیمت بیشتر برای خرید کالا این را ثبت کردیما. سفارش دادیم. بعد دیدیم پیامک آمده که "کالای شما را تحویل به پست دادیم، قیمتش این است. آدرس خانه را ازت می‌گیرم، کد پستی می‌گیرم. قیمت خامش است، قیمت بدون ارسالش است." وقتی کد پستی گرفتی می‌گوید: "برای شما ارسال می‌شود." یعنی همه هزینه همین است، هیچی اضافه‌تر ندارد. ۸۰ تومن ۱۰۰ تومن اضافه می‌گوید: "بعد بزرگوار! رفیق ما گفتش که این که می‌گویند لقمه حلال کسی گیرش نمی‌آید." مخزن یک فتنه اقتصادی این جوری هم که می‌شود. اینجا کسی بخواهد حلال‌خوری کند، خیلی مرد است.
حالا در مورد بحث اقتصاد و وضعیت فعلی و این‌ها حرف زیاد است. این جلسه خیلی نخواستم وارد آن فضاها بشوم چون خودش به اندازه کافی پر است. دیگر حرف‌های کوچه و خیابان همین‌هاست دیگر. کمی معطر کنیم خودمان را به نور اهل‌بیت. گفتیم یکم از آن فضای حالا سیاست و اقتصاد و این‌ها بیاییم بیرون، دور هم نشستیم از «اهل‌بیت» بگوییم، صفا پیدا کنیم. و آقا فتنه است دیگر. فتنه شکل و روی مختلف دارد. «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ؛ و حتما شما را با چیزی از ترس می‌آزماییم.» فرمود: "اولین فتنه شما." دومیش چیست؟ "وَ الْجُوعِ؛ و گرسنگی." دومین فتنه گرسنگی است. فتنه گرسنگی فتنه سختی است. بابا! بچه رحم نمی‌کند سر سفره. دیدی ته دیگ ماکارونی می‌آید، شمشیر می‌کشند مثل سامورایی دوئل کنند کی یک دانه ته دیگ به کی برسد. همسایه توی این شرایط که سنگ‌کارهای می‌کند، امام زمان آقا همین حلال است و به شما بگویم اگر ان‌شاءالله ما نزدیک باشیم به دوران ظهور، الان حضرت دارند همین همین موقعیت اقتصادی. همین که این لقمه را نمی‌خورد، می‌دهد آن یکی. از این حرام چشم می‌پوشد، می‌تواند دوپهنا کند، نمی‌کند.
چله گرفته بود که امام‌زمان را ببیند. امام‌زمان که امروز روز آغاز امامتش است و روز یتیمی امام زمان هم هست. چله گرفته بود، هی رفت. حالا مسجد سهله بود، کجا بود؟ آخر بهش گفتند: "برو بازار، مغازه حاج فلانی، ساعت فلان، می‌بینی بزرگی نشسته این طرف، یک کاسب بیام پشت دخل است." یک پیرزنی هم آمد، معروف است داستان را شنیدین دیگر. پیرزن قفل آورده. این فروشنده نگاه کرد پیرزن را، گفتش که: "من میگویم مثلاً حالا یک عددی مثلاً ۳ تومن. من میگویم این را ۳ تومن. همه به ما می‌گویند که یک قرون است. تو اگر دو قرون هم بخری من بهت می‌فروشم." این یک نگاه کرد و گفت: "مادر! این ۵ تومن می‌ارزد، ۳ تومن خودت هم... نه، ۵ تومن قیمت قفلت است." پول را داد، رفت. حالا طبق این نقل بوده که این آقا پا شدند بروند، دست گذاشتند روی شانه گفت: "و فرمودند که: مثل این کاسب باش. ما می‌آییم پیشت چهل هفته پشت امام‌زمان." تو حلال است. توی مسجد سهله هم نیست، مسجد جمکران هم نیست. مسجد جمکران برو، حلال قاطی نکن. امام‌زمان توی حلال است. امام‌زمان خود حلال است. «نحن اصل کل خیر و اعدائنا اصل کل شر؛ ما ریشه هر نیکی هستیم و دشمنان ما ریشه هر بدی هستند.» هر جا حلال است، اینجا امام‌زمان است. هر جا حرام است، اینجا دشمن امام‌زمان است.
خود حلال الان توی این ماجراها، این فتنه‌ها انتخاب می‌شوند دیگر. جنس را خریده. من سر درنمی‌آورم از کسب‌وکار و حرف هم نمی‌زنم ولی ان‌قدر می‌فهمم که آدم باید انصاف داشته باشد. جنس را خریدی این قیمت. نمی‌دانم که حالا مثلاً شرایطش چطور است. باید فروشنده مثلاً متضرر بشود؟ مشتری متضرر بشود؟ جنس وقتی گران‌تر شده تقصیر کیست؟ کی باید ضرر بدهد؟ من این را حالم نمی‌شود. می‌فهمم که تو این جنس را خریدی، سه برابر می‌فروشی که مثلاً؟ این مثلاً دو برابر شده قیمتش. تو سه برابر می‌فروشی که می‌خواهی بروی دوباره جنس بخری؟ این با چه منطقی است؟ من این را نمی‌فهمم! برای چی باید آن کارمند بیچاره، کارگر روزمزد، آن بهش فشار بیاید؟ فقط توی فروشنده که از این ور می‌گیری. آن یکی بنکدار هم که از این ور تأمین می‌شود. آخرش آنی که حقوق ثابت دارد، بازنشسته، آن کارگر روزمزد (کتاب حقوق ثابت هم ندارد) کمرش می‌شکند. رحم و مروت کجاست؟ دلم می‌سوزد یا نه؟ اینجا امام‌زمان است. دنبال امام‌زمان می‌گردیم اینجا مسجد جمکران.
گفت پدر آیت‌الله سیستانی که از علما بود، ماجرا معروف است. دیده بود که امام زمان حالا این‌ها را با نقل به مضمون می‌گویم که یک وقت مشکلی پیش نیاید در نقلش که حضرت مثلاً آمده بودند در نماز میت. یک خانمی مشهد هم بوده، حضرت نماز میتش را خوانده بوده. پرس‌وجو کرده بودند که این کیست، چیست؟ گفته بودند که این ۸ سال توی ماجرای کشف حجاب رضا شاه، جوری مدیریت کرد و تنظیم کرد که حالا یا بیرون نیاید یا ساعتی باشد که رفت و آمد نباشد بیرون، که چادر از سرش برندارند. ۸ سال مواظبت این شکلی کرده بود. "به نماز میتش را ما آمدیم خواندیم." بی‌بی شطیطه نیشابور که اگر نیشابور رفتید، برید. نیشابور شهر بغل مشهد است. نه از این ور کسی می‌رود، نه از آن ور کسی می‌آید. یک ساعت راه افتادیم برویم. بابا! نیشابور نمی‌رود. نیشابور بروید. خصوصاً یکی بی‌بی بپسنده، یکی بی‌بی شطیطه. امام رضا آمدند شب خانه‌اش استراحت کردند. بی‌بی شطیطه هم خمس فرستاد برای امام کاظم. یک قرون. خیلی ماجرای عجیبی است. این‌ها که داشتن می‌رفتند از اینجا میلیاردی داشتن جمع می‌کردند. شترها را پر از پول کردند. این آمد یک قرون گذاشت توی همیانش گم نشود. شال کمرت. صد هزار، یا صد هزار درهم بود. بار شتر کردن. رسیدن مدینه. ولش کن! همه این‌ها را. اصلاً می‌خواست یک درهم بی‌بی شطیطه را نگه، رویش نمی‌شد. این‌ها که خیلی مشکل دارد. حالا روایتش مفصل وقت نیست بخوانم. اعتقاداتشان مشکل دارد. پولی هم که دادن مشکل دارد. این‌ها را بگذار کنار. آن یک درهم بی‌بی شطیطه را بده. "بر و حضرت پارچه بهش دادن." گفتند که: "به بی‌بی شطیطه بگو از پارچه پنبه‌ای که خودمان کاشتیم، در زمین خودمان برایت آماده کردیم." الله اکبر! "و تو این کفن‌دفنت می‌کنی و موقع تشییع بی‌بی شطیطه بگو من حضور پیدا می‌کنم." که می‌گوید: دیدم یکهو سوار بر مرکب... مدینه کجا، نیشابور کجا! نمازخواند. بعد فرمود: "شیعیان خالصمان را ما دفن می‌کنیم." ما دفن می‌کنیم.
بریم سامرا. امروز در این غربت سامرا، آقا امام زمان دست تنها است. در این دفن شهر نظامی در حصر بود. امام عسکری در شهر غربت، وسط لشکر نظامی دشمن. تصور بکنید شهری که نه تنها شیعه توی این شهر نبود، عرب‌زبان هم نبود. یعنی همزبان نداشت امام عسکری. چه برسد به هم‌کیش. البته حضرت به آن حسن‌خلقی که داشتند، خیلی‌ها را جذب کردند و عوض کردند. ولی ان‌قدر فضا، فضای غربت بود که برادر امام عسکری که جعفر کذاب بود، این هم نفوذی دشمن بود. امام زمان در غربت پدر را دفن کرد. تک و تنها. جعفر کذاب بعد از شهادت امام عسکری راپورت امام زمان را می‌داد. اول توی غیبت رفتن گزارش می‌داد: " بریم فلان جا را بگردیم، شاید پیداش کنید. ببین فلان جا را بگردیم، شاید پیداش کنید." و وقتی حضرت می‌خواستند نماز میت را بخوانند، ماجرا معروف است دیگر. "جعفر کذاب ایستاده بود نماز بخونه." حضرت آمدند کنارش زدند، جعفر را ایستادند نماز را خواندند و رفتند. می‌خواهم بگویم تک و تنها بود. امروز این آقای غریب و مظلوم ما. آقا جان ما امام زمان امروز ۵ ساله بود که پدر را دفن کرد. دست تنها بود. امروز در دفن پدر. تک فرزند، تک اولاد در شرایط سخت. امام عسکری هم وصیت آخری که کرد، فرمود: "پسرم! من را که دفن کردی، سر به بیابان بگذار، خودت را از دسترس خارج کن، بین این‌ها نمان. به غیبت برو." دست تنها بود امروز امام زمان مادر را دفن کرد. پدر.
رفقا، بریم کمک امام زمان. امروز تشییع پیکر این آقازاده تنها، این یتیم ۵ ساله امام ما از رفقا. امروز روز آخری است که مشکی پوشیدن. می‌خواهند مشکی‌هایشان را در بیاورند از محرم و صفر. با امام زمان مشکی‌ات را در بیاور. رفقا فقط خیالتان راحت باشد آقا امروز با خیال راحت پدر را دفن کرد. پدر را دفن کرد. امروز دفن کرد. خودش دفن کرد. درست است دست تنها بود، غریب بود ولی غسل داد. هم کفن کرد هم دفن کرد. بعد هم حضرت درست است رفتن در عصر غیبت، یتیم ۵ ساله بود ولی دیگر لااقل کسی جسارتی به او نکرد. تعرضی نکرد. این یتیم به هر حال امروز اوضاع خوبی داشت. الحمدلله یتیم بود، غریب بود، تنها بود ولی خیالتان راحت باشد اوضاع خدا را شکر آبرومندانه تمام شد. مراسم آبرومندانه‌ای برگزار کردند.
کرونایی‌ها، عزیزانی که توی کرونا از دست می‌روند اقوامشان نگرانی جدی دارند. به ما می‌گویند، به دیگران می‌گویند، "میگویند: خیلی ما غم توی دلمان نشسته، نتوانستیم مراسم آبرومندانه بگیریم." عزیزم! چهار نفر ببرند دفنش کنند. نه آنجا کسی را من... نه تشییع جنازه شد، زیر تابوتش «لا اله الا الله» بگویند، تلقینی، دفنی، مراسمی، مسجدی ببریم. این داغی را دلت را، این عزیزان التیام می‌دهند. مراسم وقتی آبرومندانه برگزار می‌شود، این صاحب عزا التیام پیدا می‌کند. توی روایت ما هم هست: این خودش یک التیام است. آخه این دیگر چی بود که بچه‌های حسین را هم از این محروم کردی؟ مجلس آبرومندانه بگیریم؟ خودشان بیایند دفن کنند. یک دقیقه آن غل و زنجیر را از دست امام سجاد باز می‌کردی، غسل همین بدن پاره پاره را کفن می‌کردند، خودشان دفن می‌کردند. بابا! خالی می‌شدند. بعد اسیر می‌گرفتی می‌بردی. آخه حرام‌زاده! تو این بچه‌ها را نگاه کن. این‌ها فقط بیایید این بدن‌های پاره پاره را نگاه کنند. بعد میگوید این بچه‌ها خودشان از روی شتر زمین می‌انداختند. فقط امام سجاد دارد می‌لرزد. دیگر این چی بود که محروم کردی؟
یا امام زمان آقا جان! شما یتیم ۵ ساله بودید. شما دیگر خوب می‌دانید یتیمی یعنی چی. یتیمی توی کودکی یعنی چی. تنهایی یعنی چی. غربت یعنی چی. لا اله الا الله! آدم توی مصیبت‌ها دیدی همه اشک می‌خواهند. دیدی مصیبت‌زده هم اشک می‌خواهد. یک خلوتی پیدا کند، یکی بیاید کنارش بنشیند با هم گریه کند. برادر، خواهر می‌نشینند یکم خاطره می گوید، آن یکم می‌گوید. از بابا می‌گویند، از مادر می‌گویند. همدیگر را و عکس‌ها را با هم نگاه می‌کنند. خاطرات را با هم می‌گویند. این آقا که آقا زاده ۵ ساله است، کس و کاری ندارد. فدایش بشوم. ۱۲ قرن است همین جور این آقا تک و تنها است. درمان همه دردهاست. پناه همه بی‌پناهاست. خودش تک و تنها است. توی آن غربت تک و تنها. نمی‌دانم کجا رفت امام زمان من نمی‌دانم ولی احتمال می‌دهم، احتمال یعنی با آن – به قول طلبه‌ها می‌گویند – با شمع فقاهت، با شمع روضه‌خوانی‌مان می‌گوییم احتمالاً که دفن کرد مستقیم رفت کربلا. دیگر آنجا نشست، سفره دل باز کرد برای ابی‌عبدالله. روضه‌هایش را خواند. زیارت ناحیه‌اش را آنجا خواند. حرف‌هایش را زد. گریه‌هایش را کرد. آنجا روضه‌خوان «یومک یاباعبدالله». آقا! یتیم شدم با زبان امام زمان کربلا داریم روضه می‌خوانیم. یا اباعبدالله! یتیم شدم، توی کودکی یتیم شدم ولی پدرم را دفن کردم، غسلش دادم، صورتش را رو به قبله کردم، با احترام. دور و بر شمشیر کنار نزدم. دفنش کردم. آقا! یتیمم. آمدم پیش تو درد و دل کنم. من را دست و پایم را نبستند، رخت اسارت تنم نکردند، شهر به شهر من را نبردند، نشانم بدهند بخندند.
بگذارید روضه‌مان را تمام کنم، سفره را جمع. حاجت داری؟ نمی‌دانم. نمی‌خواهم بازارگرمی کنم ولی خدا می‌داند من خودم امیدم همیشه به این روضه است. خیلی این روضه غوغا می‌کند. این بچه غوغا می‌کند. امام ۵ ساله می‌فهمد. دختر ۳ ساله، ۳ سالت باشد، دختر باشی، بهانه بابا بگیری. آخه نامرد! سرت را روی تن بگذاری.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت به فنای سلام الله. ابدا مابقی و لیل والنهار و جعله الله آخر العهد منی لزیاره السلام علی...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات حقی که به گردن ماست

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00