متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسمالله الرحمن الرحیم، الحمدلله ربالعالمین و صلیالله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنتالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یومالدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری، و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
درباره حق دست با هم صحبت کردیم جلسه قبل و إنشاءالله این جلسه میتوانیم بحث را به اتمام برسانیم. نکته اول: هفت عضو از بدن را در این رساله شریف امام سجاد (علیهالسلام) مطرح میکنند که بعضیهایشان را جلسات قبل، از سال گذشته، با هم خواندیم؛ اولش زبان بود، دومین گوش بود، سوم چشم بود، چهارمی پا بود، پنجمی دست، ششم بطن (شکم) و هفتم دامن. بزرگان میفرمایند که این هفت بخش، هفت در جهنمند، در واقع، بهیکمعنا همین است؛ بهیکمعنا اینها هفت در جهنمند که میتوانند هفت در برای بهشتم باشند. البته بهشت هشت در دارد، آنهم بهخاطر این است که عقل هم هست آنطرف، که درمورد جهنم ما دیگر عقل و… چون کسی نمیشود عاقل باشد و جهنم هم برود؛ آدم عاقل جهنم نمیرود. این هفت تا اگر نورانی باشد، میشود در بهشت؛ اگر -خدایناکرده- ظلمانی باشد، میشود در جهنم.
اَفراد بهشتهایشان متفاوت است، جهنمهایشان متفاوت است، عنایات متفاوت است، درهایی که به روی اَفراد باز میشود، متفاوت است. بعضیها از کانال چشم به رویشان در باز میشود. معمولاً آنهایی که کنترل چشم دارند، دری که برایشان باز میشود، از همین جنس چشم است؛ حالا یا دیدنهایی بیش از عالم ماده و مُلک (که میبینند)، از ملکوت چیزهایی میبینند یا چیزهای دیگری. دست همین شکلی است. اینهایی که برخی ممکن است شاید زبان آنچنان نورانی و مُطهَّری نداشته باشند ولی دستشان خیلی دستِ پاک و نورانی است. بزن به عکس اینها. خب، بهشتهایشان متفاوت است. اگر کسی همه اینها را داشته باشد که "فَبِهَا و نِعمت"؛ اگر نه یککوچولو یکورش باشد، این خودش یک دریچهای است دیگر، یک دروازهای است. یک دست نورانی و پاک، دستِ به خیر، غوغا میکند آثاری. و البته ممکن است انسان -خدایناکرده- با همین دست هم جهنم برود؛ کنترل زبانش خوب است، کنترل چشمش خوب است، سختتر است، ولی مثلاً کنترل دستش خوب نیست و از این کانال آسیب بهش میزند. و بهشت و جهنم اینها هم متفاوت است.
کلاً هیچ بهشت دو نفری پیدا نمیشود که شبیه هم باشد؛ همانطور که هیچ جهنم دو نفری پیدا نمیشود که شبیه هم باشد. هیچ شبیهی ما در عالم ملکوت نداریم. در این دنیا هم نداریم. دوتا دوقلو که میگویند دوقلوی همسان کاملاً شکِلِ هم باشند، پیدا نمیکنید، ولو چهرهها کاملاً یکسان است ولی خلقیات، متفاوت است؛ یک عالَمی آن تو، یک عالَمِ دیگر است. حال و هواها فرق میکند. در این دنیا ما دو نفر کاملاً مشترک نداریم. دنیا که دارد، محدودیت است. دنیا که برای خدا چیزی بهحساب نمیآید، یک روزگارِ موقتی است. آنجا که اصل ماجرا است: "إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَهَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ". آنجا تفاوتها خودش را نشان میدهد. اینجا سرانگشت دو نفر با هم یکسان نیست که سرانگشت نماد هویت است و خود این انگشتِ سبّابه هم انگشت مهمی است در بین انگشتها؛ انگشت اشاره بهش میگویند. هیچ دو نفری در این عالَم بین هفت میلیارد پیدا نمیشود سرانگشتانشان یکسان باشد. این انگشت و این چهارتا خط را خدا کاملاً متفاوت قرار داده است. اثرانگشت میگیرند دیگر. هر کسی از اثرانگشتش پیدا میشود. حالا این دست اینور ماست، آن دست آنور ماست، چیزی که با دست تولید کردیم برای آنطرف است. "قدمت ایدیکم". آنجا کاملاً دو نفر با هم متفاوتند. حتی شهدای کربلا هیچکدامشان شبیه آن یکی نیستند، بااینکه بههرحال مشترکاتی دارند ولی تفاوتهایشان زیاد است. لذا توسّل به اینها متفاوت است.
و عرض میکنم که عزیزان اگر بتوانند این چله زیارت عاشورا را که از امروز شروع کردند، إنشاءالله، که زیارت عاشورا با صد لعن و صد سلام و تا اربعین ادامه میدهند، این را بهسفارش بزرگان، هر روزش را هدیه کنند به یکی از شهدای کربلا. فردا مثلاً حضرت عباس (علیهالسلام)، حضرت قاسم، حضرت عبدالله تا شهدای غریب و گمنام. گاهی این شهید یکچیزی میدهد که آن یکی شهید نمیدهد. مرحوم آیتالله بهجت میفرمودند که این امامزادهها با هم تفاوت دارند، همانجور که میوهها با هم تفاوت دارد. شما میگویید شیرین است؛ هلو شیرین، شلیل شیرین، آلو شیرین، عسل شیرین، شیرینی شیرین، شکر شیرین! همه اینها یک جور شیرین است؟ نه، یک جور شیرین است؟ شیرینیِ زردآلو شیرینیِ زردآلوست، شیرینیِ شلیل هم شیرینیِ شلیل است.
علمای بزرگ مقید بودند هیچ امامزادهای از دستشان در نمیرَفت، همه را میرفتند زیارت. برخی مقید بودند کربلا که میرفتند، تکتکِ این اَسامِیِ ۷۲ تَن (که البته بیش از ۷۲ تَن است، با بقیه شهدا اگر بخواهیم حساب بکنیم) تکتک اَسامِی را میخواندند، لااقل یک دانه صلوات برای او میفرستادند؛ تکتک این شهدا. و در نماز شب، آدم دعا کند هدیه بدهد. میفرمودند: به انبیا هدیه بکنید، آثار فوقالعادهای دارد.
گویا عزیزی کارش گیر افتاده بود درمورد امور کودکان. به او گفته بودند که به این انبیایی که در کودکی پیغمبر شدند متوسل شو و ائمهای که در کودکی امام شدند؛ امام جواد (علیهالسلام)، امام هادی و امام زمان (عجاللهفرجه)، ائمه در کودکی امام شدند و حضرت یحیی و حضرت عیسی، یعنی حضرت عیسی و یحیی؛ توسل به اینها یک اثر دیگری دارد. تازه باز از یحیی چون شهید است، باز آثار دیگری هم دارد. با اینکه مقام حضرت عیسی بالاتر است.
مرحوم آیتالله شیخ محمدتقی آملی (استاد آیتالله جوادی آملی) فرموده بودند که من گاهی میآیم محضر امام رضا (علیهالسلام) توسل میکنم گره باز نمیشود. ایشان ساکن تهران بودند. برمیگردم، میروم به محض اینکه میروم حرم حضرت عبدالعظیم (علیهالسلام). میآیم خانه، مسئلهام حل میشود. با اینکه حضرت عبدالعظیم هم که میدونیم، امام رضا (علیهالسلام) میدانند، ولی بههرحال اینها باید حسابوکتابهایش حفظ باشد. مراتبش. بههرحال این عضو، هر کسی از یک کانالی از اینها قاعدتاً بهشتی میشود یا جهنمی میشود. این بهشتها و جهنمها با هم متفاوت است. دست خودش یک عالَمی دارد، هم بهشتش، هم جهنمیش. حالا درمورد نکات خوب درس دیشب، مطالبی را عرض کردیم، امشب هم چندتا ویژگی مثبتش را مختصر بگوییم. ویژگیهای منفیش هم ماشاءالله زیاد است. باید یکی از ویژگیهای مثبت دست، نوشتن باشد. همین که بعضی از اعضای جلسه هم انجام میدهند. شنیدن یک نورانیت دارد، در مجلسی که حالا مثلاً روایت خوانده میشود، معارف اهلبیت گفته میشود، شنیدنش یک نورانیت دارد؛ نورانیت دارد. نوشتنش نورانیتش بالاتر از همه اینهاست. خیر و برکت اصلی در نوشتنش است. چون شما که مینویسید، از شما تجاوز میکند به چند نفر دیگر. یعنی الآن فقط یک نفر دارد میگیرد. با نوشتن این، یک نفر بیشتر میشود، دو نفر، سه نفر، پنج نفر، ده نفر. خصوصاً وقتی آدم به اشتراک... به اشتراک هم نگذارد، یک جایی بالاخره ذخیره میکند دیگر؛ این کاغذش میماند یک جایی، بعداً دست به دست میشود. لذا خیلی سفارش به نوشتن شده است. این نوشتن، خیلی برکات دارد؛ کفاره گناهان دست همین جور کارهاست.
یک وقت در حرم، یک جوانی، شاید این را اینجا گفتم، یادم نمیآید. یک جوانی خیلی سال پیش به بنده گفتش که من وهابی بودم، شیعه شدم و مال مناطق خاصی از ایران هم بود. گفت: من وهابی معمولی هم نبودم، ناصبی بودم و خیلی به امیرالمؤمنین توهین کردم و خیلی جاها به خیلی اَفراد، خیلی مجالس توهین کردم و الان توبهام، توبه دارم. گفتم: بله. با این که گناه، گناه سنگینی است. عرض کردم که تو ایجاد نفرت کردی بین اَفرادی با امیرالمؤمنین. گفتم: کفارهاش این است که بعد از آن، ایجاد محبت کنی بین اَفرادی با امیرالمؤمنین. راننده تاکسی بود. گفت: چهکار کنم؟ گفتم: یک سری سیدی که سخنرانیهایی که مطالبی که درمورد امیرالمؤمنین، معارف امیرالمؤمنین، فضایل امیرالمؤمنین هست، بگذار در ماشین. مسافرانی که میآیند، به گوششان بخورد. این میشود کفاره. کفارهاش از جنس خودش است. حالا خود فضایل امیرالمؤمنین را هم تقسیم کردهاند. گفتند: "دیدنش کفاره گناهان چشم است، خواندنش، شنیدنش کفاره گناهان گوش است، گفتنش کفاره گناهان زبان است، نوشتنش کفاره گناهان دست است". و در واقع همه طاعات به محبت برمیگردد. رأس محبت هم ولایت، رأس ولایت و محبت امیرالمؤمنین، از این جهت است که انگار پمپاژ میشود این محبت و میآید میسوزاند. محبت امیرالمؤمنین. حسنه لا تضر معها سیئه (حسنه کنار سیئه آسیب نمیزند). آدم آسیب نمیزند. میآید میسوزاند همه سیّئات را. چون عمده سیّئات به شرک برمیگردد، به محبت غیر خدا و غیر اهلبیت برمیگردد. محبت اهلبیت همه را میسوزاند. هر چیزی که ایجاد محبت بکند، کفاره است. این نوشتنها به دست کسی میرسد، خیلی برکات گاهی دارد. این به کرات تجربه شده. یک کسی در جلسه یکچیزی مینویسد، میگذارد روی طاقچه، یک نفر میآید برمیدارد این را میخواند. در اثر خواندن دوتا جمله این عوض میشود. اگر حرف بیربط مضر گمراهکنندهای باشد، آنهم همینهاست؛ خواندنش مایه دردسر. هم خود آدم کج میرود، هم هرکه این را میخواند. ما دخالت میکنیم. انگار آدم این دستش توسعه پیدا کرده، اَفراد بیشتری را دارد پرت میکند در جهنم، همانجور که اینجا دستش توسعه پیدا کرد، اَفراد بیشتری را دارد میکشد سمت خدا و اهلبیت. این نوشتن خیلی سفارش شده. فرمود: "قید العلم بالکتابة". اصلاً علم را باید زنجیرش کنی با نوشتن. آدم تا ننوشته، انگار علم ندارد، اصلاً شنیدن فایده ندارد!
پیغمبر اکرم شمردهشمرده حرف میزدند. سخنرانی که میکردند، خطبههایشان اینجوری بود، کلمه به کلمه حرف میزدند، تعداد کلمات پیغمبر شمرده میشد. دلیلش هم این بود که همه بنویسند. انگار املا میگفتند پیغمبر، کلمه به کلمه میگفتند که همه بنویسند. خیلی سفارش به این بود و همه مینوشتند. و خدا عذابشان را بیشتر کند، اَفرادی که بعد از رحلت پیغمبر، همه روایات را سوزاندند. از یک سر تا صبح، هرکه هرچی روایت داشت، اول گفتند: جمع کنید ما میخواهیم اینها را همه را مرتبش کنیم، جمع کنیم، چاپ کنیم. از بعد نماز عشاء، گونیگونی آوردند ریختند سوزاندند تا اذان صبح. که خدا إنشاءالله عذابشان را بیشتر بکند. زیادی هم بود. حالا این مقدارش مانده دستمان انقدر غوغا میکند. ببینید این همه روایاتی که این همه کتاب سوزانده شده از شیعه. کتابخانه شیخ طوسی یکی از این کتابخانهها بود. این همه مغول آمدند و کتابخانههای شیعه را سوزاندند، نابود کردند، اَلعُلماء را کشتند. وهابیت در طول تاریخ در یکیدو قرن اخیر، چقدر از ما بردند. برخی اساتید میفرمودند: "برخی کتابهای درجه یکمان که منبع برایمان بهحساب میآید، در کتابخانههای انگلیس و روسیه ما دیدیم". اینها برخی، آیتالله جوادی آملی رفته بودند شوروی. در کتابخانه برخی کتابهای مرجع ما را آنها داشتند و نمیگذاشتند هم دست کسی برسد. میآوردند پشت شیشهای نشان میدادند، برمیگشت. خیلی از ما بردند و خودشان هم که میگویند: "ما اصلاً فرهنگ تمدنی که داریم، بهخاطر محصولاتی است که مسلمانان آوردند. اَندلس و ما از اینها کش رفتیم". و اینها کار کردند. کتابهای مختلفی را اینها نوشته شده. مستشرقین و تاریخشناسان بحثهای مفصل دارند. وارد اینها بشوم. خلاصه نوشتن خیلی آثار و برکات دارد.
این روایت خیلی زیباست. فرمود: "المؤمن اذا مات و ترک ورقتاً واحده". یکی از چیزهایی که سرمایه است برای مؤمن بعد از مرگ مؤمن، وقتی از دنیا برود و یک برگه ازش مانده، یک برگه کاغذ ازش مانده، "علیها علم". یعنی “علیها علمٌ مِن ...” که کلش علم است روی برگه کاغذ، یک مقدار علمی پیدا میشود، دو کلمه علمی هم شاید توش باشد. یک برگه کلاً ازش بیشتر نمانده، روی برگ هم یک کمی علم پیدا میشود. "تکون تلک الورقه یوم القیامه ستراً فی ما بینه و بین النار". این برگه روز قیامت سپر و پردهای است بین این آدم و آتش. و "اعطاه الله تبارک و تعالی بکل حرفِ مکتوبٍ علیها مدینه من الدنیا سبع مرات". مرحوم شیخ عباس در مفاتیح الجنان میگوید: "بروید ببینید کدام مکتب دنیا تشویق به علمآموزی کرده، غیر از این مکتب؟" این حرفها مال کجاست؟! فرمود: "این برگهای که میماند، به هر یک حرفی که در این برگه است". یک برگه ازش مانده، به هر حرفی که مانده، خدا به هر یک دانه حرف، یک شهر بهشتی، شهر بهشتی بهش میدهد که آن شهرش هفت برابر دنیاست. به هر یک حرفش، نه کلمهاش. ده تا حرف داشته باشد یک برگ کاغذ ازش بود. حالا شما ببینید، علامه طباطبایی و این بزرگانی که نوشتند، اینها چه نانی در روغن دارند که هنوز که هنوز این کتابها دارد کار میکند. شهید اول و شهید ثانی با چه زحمتها این کتاب را نوشتند، چه خون دلی خوردند.
این کتاب، اگر آدم خودش میتواند بنویسد، اگر نه، کمک باشد. مرحوم عالینسب که متمولین ما بود، جزو سرمایهداران بزرگ بود و هواپیمای حضرت امام را نذر کرده بود که اگر این هواپیما بنشیند، پانصد هزارتومان آن موقع صدقه بدهد. پانصد هزار تومان سال ۵۷. پانصد هزار تومان الان هم کسی بخواهد صدقه بدهد، جای تعجب است. فقط نذرش بود و چقدر خدمات فراوان. انسان بسیار مؤمنی بود. این الغدیر علامه امینی که نوشته شد، حامی مالیاش این مرد بزرگ بود، این سید بزرگوار بود که کسی ایشان را نشنیده. الآن این سماورهای عالینسب را قدیمیترها باید یادشان باشد. این مال ایشان بود که تولید کرده بود. دوران مصدق ماجرا هم داشت. حالا بحثش مفصل است. ایشان حامی مالی علامه امینی بود. علامه امینی رفته بود هندوستان، کتابخانه. یک کتابهای خاصی پیدا کرده بود. دیده بود که مثلاً این ده هزار روپیه پولش است. تلگراف میزند به مرحوم عالینسب، میگوید: "آقا من اینجا کتابهای خوب دیدم ولی خیلی گران است." ایشان میگوید: "شما اصلاً قیمتش را نگاه نکن، هرچی میخواهی بخر، فاکتور کن بفرست برای من. تو بنشین بنویس." بعد میرود نجف. کتابخانه علامه امینی هنوز هست. علامه امینی در کتابخانهشان دفن است. نمیدانم کیها رفتند. منزل علامه امینی در نجف، خیلی فضای باصفایی است، دور حرم. بله، پشت منزل امام میشود. بعد منزل علامه امینی اینجاست، روبرویش هم منزل مرحوم سبزواری است، صاحب کفایه، که از علمای بزرگ بوده. عرض کنم که رفته پشتبام موقع دیوارچینی. ایشان وایستاده. آنهایی که دارند با ماله صاف می کنند، هرچی که از این ملاتها میریزد زمین، علامه امینی جمع میکند. ولله، دقتها را ببینید! علمای ما اینجوری بودند. علامه امینی فرموده بود که این را چون مردم کمک کردند و با وجوهات دارد این ساختمان ساخته میشود، من نمیخواهم بهاندازه یک سر سوزنی این ملاتها روی زمین بریزد. میخواهم جمع کنم، همهاش استفاده بشود. هیچیش نباید ... .
این با معرفت بود، لوتی بود. خدا رحمتش کند. همین اواخر هم از دنیا رفت. سنش هم زیاد بود. بهشت زهرا تهران دفن است. ایشان فرموده بود که: "علامه! مملکت علامه شیعه! وایسا از روی زمین سیمان چقدر پول اینها میشود؟" چک کشیده بود، گفته بود: "مثلاً این دو میلیون برای این ضایعات سیمان است، هرچه ضایعات سیمان بود، پول وجوهات... این دو میلیون را از اینها رد کن. تو برو بنشین مطالعه کن. آشغالجمعکنی از روی زمین؟! برو بنشین مطالعه کن." این پول ضایعات! اخلاصش هم بیشتر است، محبوبیتش برای خودم هم بیشتر. این یکی از کارهایی بود که ایشان حمایت مالی کرده بود و کارهای دیگری هم البته بود. از علمای دیگری هم ایشان حمایت مالی کرده بود. اینهم یکی از کارهایی که آدم با دست میتواند انجام بدهد.
در روایات هم دارد که این کسی اگر کتابی بنویسد، علمی در آن باشد، حدیثی باشد، تا وقتی آن هست، اجرش هم پابرجاست. خب این کارهای خوبی که آدم میتواند با دست بکند و نورانیت دست. برویم یککم ظلمانیت دست را هم داشته باشیم. یکی از کارهای بدی که دست انجام میشود، غیبت است. معمولاً بهش توجه نیست. غیبت با دست. روایت دارد که عایشه میگوید که یک خانمی آمد منزل ما. "فلمّا وَلَت" این پشت کرد به خانم، قدش کوتاه بوده، پشت کرد برود. "أومئتُ بیدی انها صغیره". با دست اشاره کردم... این راهایی که مرا نگاه میکردند، این خانم داشت میرفت. با دست اشاره کردم به قدش و مثلاً با دستم اینجوری کردم که این چقدر کوتاه است! پیغمبر به من فرمودند که: "قد غَیَّبتَهَا". غیبت کردی! و نهی کردند که دیگر حق نداری غیبت کنی. غیبت همیشه با زبان نیست، عرض کردم گاهی با چشم است، گاهی با دست. حالا یا ادا در آوردن است یا هم تمسخر است و هم غیبت است. این عایشه با حرکت دست، و همین یک دست اینجوری کرده بگوید این کوتاه است. کل پرونده جابجا شد دیگر. کردم به غیبت. شما بهتر میدانید که چه بلایی سر آدم میآید با غیبت. حقوحقوقی که رد و بدل میشود این وسط، خیلی فاجعه است.
خب این هم از مسائلی که ظلمانیت دست است. البته دست، حالا در کارهای خوب دست، دست زحمتکش و پرتلاش، که حتماً همه عزیزانی که در این جلسه ما هستند، همینطور هستند. کسی که کسب حلال دارد با این اوضاع و اَحوال که آدم حشیشگِرو نیست، پیغمبر اکرم... یک پیرمردی که کارگر بود و دستش ترکتَرَک بود، دست این را دیدند، دیدند خیلی زمخت است. یا رسولالله، بیل زیاد میزنم، کار میکنم. حضرت دولا شدند، دستش را بوسیدند. پیغمبر اکرم دست او را میبوسند! یعنی این دست، محل توجه خداست. حضرت از باب اینکه این آقا را میخواهند بالاتر از خودشان قرار دهیم بمانند که نبوسیدند. این دست، ترکخورده، محل توجه خداست. محل عنایت خداست. این دست، دست بهشتی است. دستی که برای اینکه جلوی کسی دراز نباشد، زحمت کشیده، ترکتَرَک شده. این کسب حلال. کد ید به تعبیر روایات، با زحمت.
امام باقر (علیهالسلام) که خیلی هم از جهت اندام درشت بودند –در بین ائمه ما درشتترین امام، امام باقر (علیهالسلام) بودند که فرزند نحیفترین امام، امام سجاد (علیهالسلام). نحیفترین امام، امام باقر درشتترین امام.- انقدر امام باقر (علیهالسلام) درشت بودند که نافلهها را نشسته میخواندند. میفرمودند: من به پایم فشار میآید، نمیتوانم بایستم. مِنْ قِلَّهِ الْغِذاء ِ هذا. لهو گوشتم زیاد است، نمیتوانم بایستم نماز ایستاده بخوانم. بعد با اینحال دیدند یک روز در گرمای ظهر تابستان حجاز، دو نفر زیر بغل حضرت را گرفتهاند، سر مزرعه. راستان، راستان نقل میکند. یک آقایی وایستاده بود و از این خشکمقدسها. خشکمقدس هم زیاد میشود از این آدمهای بیعقل. میگوید: "با خودم گفتم بروم این آقا را نصیحت کنم. آخه آدم دنبال دنیا، این وقت، اینجور! برای چی میخواهی؟ برای کجا میخواهی؟!" به امام بگوید. میآید به امام باقر (علیهالسلام) میگوید که: "زشْت است برای شما. انقدر دنیا طلبی. برای مال دنیا. کله ظهر در تابستان، در گرما، دو نفر زیر بغل گرفتید! اینجور... دنیا ارزشش را دارد آدم دنبالش راه بیفتد؟!" حضرت یک تشری بهش زدند که جانانه بود. فرمودند که: "من آمدم اینجا که از، حالا تعبیر تندیه ولی عین این کلمه نیست، فارسیاش اینجوری میشود که: از آدمهای پستی مثل تو، من مستقیمی باشم؟ دستم جلوی امثال تو دراز نباشد." حضرت فرمودند که: "خدا یک نگاه خاصی دارد. آن نگاه خاص، مخصوص مردی است که برای کسب از خانه میرود بیرون، شور عرق میریزد. من آمدم الان اینجا آن نگاه خاص خدا شاملم بشود." آقایان وقتی سر کار میروند، توجه داشته باشند. اینها خیلی شیرین است. خستگیها، فشارها، جور نبودن دخل و خرج و اینها. آدم به اینها که توجه میکند، حسوحالش عوض میشود. عنایت دارد به این مرد، این عرقی هم که میشود که در روایت دارد که با خون شهید یکسان است، برای خدا.
مردی که دارد زحمت میکشد، عرق میریزد، این با خون شهید یکسان است. این کسب حلال از چیزهایی است که بسیار نورانیت میآورد برای دست. خصوصاً در خانوادهها اینها دیده میشود. در بچه پاک که دارد دیده میشود و آنهم کسب حرام، ذریهاش در بچههایش میشود، قشنگ دید. یکی از اساتید ما میفرمود: "یک وقتی سوار تاکسی شدم در قم". معمولاً عزیزان راننده تاکسیِ ما دلشان پُر است دیگر! تا مینشینی، حالا روحی هم باشی، بنشینی در ماشین، که دیگر باید خلاصه نماینده از خدا، اهلبیت به پایین، نماینده همه هستی دیگر! باید بنشینی جوابگوی همه. استاد میفرمود که: "من نشستم در تاکسی، این راننده دیگر خیلی بالا گرفته بود. دیگر مسئولین و ولایت سر اصل مسئله رفت سراغ خود خدا! این چه وضعی است؟ این عدالتی است که خدا دارد؟!" دیگر با مسئولین کار نداشت. استاد هم اهل باطن بود و خدا حفظشان کند. همان استادی که عرض کردم آقای بهاءالدینی می آمد اصفهان از منزل، شروع... فرمود که: "از چلّهها در بیابان بالاتر است." ایشان میفرمود که: "یککم شروع کرد حرف زدن. گفت: من راننده تاکسیاَم، از صبح می آیم اینجا می نشینم تا آخر شب. انقدر پول بنزیناَم، انقدر پول استهلاک ماشیناَم، آخر برج اینقدر برایم می ماند. یک باجناقی دارم این دزد است آقا! بخوربخور میکند در این اداره. بیا ببین خانهاش کجای تهران است. من اینجا در قم یک خانه مستأجری نمیتوانم بگیرم. اینها عدالت خداست؟ من که حلال میخورم بعد اوضاعاَم این باشد. او که دزدی میکند بعد اوضاعش آن باشد."
این استاد خیلی ماشاءالله وارد بود. نگاهش کردم بهش گفتم که: "بچههایت چهکارند؟ کجاهستند؟" "الحمدلله راضیام. یکیشان استاد فلان دانشگاه است، یکیشان در فلان دانشگاه دارد مثلاً اََرشد میخواند، دانشگاه رده اول." گفتم بهش. گفتم که: "بچههای باجناقت چهکارند؟" "اوه اوه! یکیشان قاچاقچی، یکی دیگرشان هم مثل خود باباش دزد است!" گفتم: "حالا فهمیدی تفاوتش کجا معلوم میشود؟!" عمیق فکر کرد، خیلی دقت کرد. اینجا معلوم میشود. فکر میکنید خانه بزرگ. بچههای خودت و نوک حلالخورند. عمدتاً آدم نگاه میکند این بچهها امامحسینیاند، پاکاند، عشق اهلبیت دارند، یک مواظبتهایی دارند. حالا در پنج تا بچه یک کمی هم ... یک کمی هم شِش بزند، یکیشان. چهار تای دیگر خداییاش خیلی خوب است. اثر لقمه حلال است. آن یک دانه هم شاید بالاخره آدم یک وقتهایی خودش هم شِش زده باشد دیگر در زندگیاش. اینجاها نشان میدهد. این دست، اثرش اینجا دیده میشود.
حالا با وضعیت الان، این بخوربخورها و این کوتاهیها و اختلاسها و دزدیها و کم گذاشتنها و الحمدلله در بچههای مسئولین. خدا را شکر اینهایی که اوضاعشان روشن است، اوضاع بچههایشان هم بهحمدالله آدم میبیند وضعیت روشنی دارد. آقازادهها را آدم نگاه میکند. بزرگ شوند که اینجوری بشوند. خلاصه اینها مربوط به دست. پس دستدرازی به بیتالمال یکی از اینهاست که امیرالمؤمنین به عقیل، برادرشان، جانانه یاد دادند که حالیات باشد. درخواست از بیتالمال. نابینا بود. گفت: "آقا یک کمی سهم ما را بیشتر کن." آهن را در آوردند، نزدیک دستش گرفتند، این حرارت گرفت به دستش. یک وقت دیگر باز به نحو دیگری داشت میگفت. بچههایش را برداشته بود، آورده بود، همه گرسنه بودند. حالا این بچهها یکیش مثلاً مَسلَک بود. اینها گرسنه و تشنه و خسته و نان نداشتند. اشک از صورت اینها ریخته بود. برداشت، آورد پیش امیرالمؤمنین، نشان داد، گفت: "آقا ببین! داداش من حاکم مسلمین باشد، اوضاع بچههای من این باشد! بازار کوفه را نشان دادند. بازار کوفه، این دخل مغازه. حالا مغازه نبود، دکان بود. هرکی که دکان داشت یک ده لیون پایین داشت که قفلش را میزد. حضرت فرمودند: "نظرت چیست برویم قفلها را یکییکی بکنیم، تویش را خالی کنیم؟" "پناه بر خدا! این چه کاری است؟" "اونی که تو میگویی بدتر است که! اینجا به چهار تا از مسلمانان... ما دزدی کردیم، آنجا تو می گویی از همه مسلمانان دزدی کنیم، به بیتالمال بزنیم؟ خیلی بدتر است." پیدایت نشود! این آن دست است.
امیرالمؤمنین بیتالمال تقسیم میکرد، بعد کف دستش را میآورد، کل این کف و جارو میکرد. "میخواهم یک گَرد خاکی هم از بیتالمال نمانده باشد." این کفش. قلمش را برداشته بود. گفت: "بنویس!" حضرت فرمودند: "برای خودت مینویسی یا بیتالمال؟" گفت: "شخصی است." قلم را گذاشت. قلم بعدی را برداشت. شمع را خاموش کرد. آن دست دیگر، حالا نمیدانم پیدا میشود، نمیشود، مثل دست امیرالمؤمنین، این مواظبتها، این دقتها. بهجز از علی که پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلا را، علی باید تربیت کند اینها را دیگر!
آقای بهجت (رضواناللهعلیه) –حالا این خیلی برایتان شبهه نشود، خصوصاً برای خانوادههای شهدای مدافع حرم- آقای بهجت نظر شریفشان بر این است که حضرت زینب (سلاماللهعلیها) در شام دفن نیستند و در مصر هستند. و این بانوی مجللهای که در شام دفن است ایشان هم زینب بنت علی، ولی از همسری غیر از حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) هستند. آن زینب بزرگوار که خواهر اباعبدالله باشند، ایشان در مصر هستند. آنجا هم بارگاه دارند، خیلی فضای باشکوهی است. آقای بهجت نظرشان بر این بوده که چون تبعید کردند به مصر، حضرت زینب را. ایشان مزارشان همانجاست. آقای بهجت میفرمودند که: "ایشون هم خیلی بزرگوار است. این زینب بنت علی که در شام دفن است." تعبیرشان این است، میفرماید: "ایشون هم دختر امیرالمؤمنین است و این قبر، قبر بسیار با برکت و با عظمتی است و ایشون خاطراتی نقل میکرد از بزرگان که چه آثاری که ندیدند از این مدافعان حرم." هیچ اشکالی ندارد. ما نوکر و کشتهمرده آن کوچکِ کوچکهایی بچههای اهلبیت هم هستیم، چه برسد به این حضرات مجللهای مثل زینب بنت علی که در شام دفن است -حالا طبق نظر ایشان حضرت زینب (سلاماللهعلیها) نیستند.- إنشاءالله باب مصرش هم باز بشود، زیارت حضرت زینب در مصر. برویم مصر هم، غوغای مسائلی که مربوط به امام حسین (علیهالسلام) است، نفیسه خاتون عروس امام صادق (علیهالسلام)، شخصیتهای درجه یک ماست. ایشون آنجا مدفون است. و خود سوریه، لبنان و اینها. این مسیر بعلبک و جاهای دیگر، خلاصه اتفاقات زیاد بوده. این کاروان اَسرا، سالی که برایشان پیش آمده، شهدا زیادند، مدفونین زیادند. غَرَض اینکه ایشان میگوید دختر امیرالمؤمنین است. امیرالمؤمنین اینجوری تربیت میکند. این لقمه از امیرالمؤمنین گرفته، بزرگ شده. از آن دست، این بچه فرق میکند.
یکی دیگر از مسائل، بریزوبپاش، اِسراف. اینهم جزء بدیهای دست ماست. بعضی کلاً دستشان به کم نمیرود. میوه میخواهند بخرند، زیر پنج کیلو نمیتوانند. حالا چهار کیلویش را هم میریزند دور، شاید خورده بشود. اسراف است دیگر. اسراف هم شاخ و دُم ندارد. اسراف هم گناه بزرگی است. فرصتش نیست درمورد اسراف صحبت بکنیم. آسیب به خود، یکی دیگر است. آزار حیوانات. برداشتن این سگهای بیچاره را از سیبری و جاهای دیگر آوردند اینجا با قیمتهای کلان که الان در تهران یکی از خریدوفروشهای لاکچری رایج همین خریدوفروش حیوانات. طرف عکس انداخته میگوید: "سر بزرگراه اَندرزگو، که یکی از جاهای خوب تهران است، میگوید سر چراغ قرمز وایستاده بودیم، سمت چپم نگاه کردم، دیدم یک عقب ماشین بیرون کرد، با ببرش آمده، یک دوری بشود دور دور با ببر." دل دارد دیگر! در کرونا بالاخره پوسیده بوده در خانه. اصلاً به اِصرار ببره آمدم بیرون! نگفت که: "یکبار یک دوری بزنیم؟!" حیوانات آنچنانی! یک شیر با چه قیمتی! چقدر گرفتم. عکسش در اینستاگرام زیاد است. حیوانات عجیبغریب میآورند در خانهها نگهداری میکنند و دیگر سگش که دیگر چیزی به حساب نمیآید. سگ و گربه که دیگر اینها مسخرهبازی است. بعد سگ برداشتند از سیبری، آنطورها برداشتند آوردند. اسم خاصی هم دارد، این سگها. الان اسمش یادم نیست. هاسکی. سگ هاسکی. بعد آوردند اینجا. خب آن این حیوان دمای بدنش به سرما عادت دارد. گرم نمیتواند باشد. در حیاط این رفته چپیه در یخچال فریزر. فیلم در فریزر را باز میکنند، گاز میگیرد! چپیه در فریزر. و فریزر هم کفاف این را نمیدهد، یعنی سرمای یخچال و اینها هم برای این جور درنمیآید. این حیوانآزاری است دیگر. بعد اینها مدافع حقوق سگ هم هستند! این دیگر آدم نمیداند این کله را به کدام دیوار بکوبانَد! اینها کمپین راه میاندازند برای دفاع از سگ. حیوان بدبخت را برداشتید.
بعد علمای ما. مرحوم جواد آقای تهرانی که مشهد بودند و الان در بهشت رضا مدفون است. سبزی خریده بود، آمده بود خانه، دیده بود سبزی مورچه دارد. کُلِ آن قد خم، برگشته بود رفته بود سبزیفروشی. گفته بود که: "این سبزی را بگذار در آن طاقچه، مورچههایش بروند بعد بده به من." "برای چی این کار را کردی؟" "گفت: این مورچه زن و بچه دارد. آلاخون، والاخون برم خانه؟!" حالا خون، والاخون! جعبه شیرینی که تمام میشد، این بغلهای جعبه شیرینی را میکند. مورچه اذیت میشود این همه راه برود بالا، باز بیاید پایین. صاف برود دیگر. اذیتش کنیم. مرحوم آیتالله اشرفی اصفهانی، گربه در زیرزمین داشت در کرمانشاه. که بود، ایشان امام جمعه کرمانشاه بود. چهل، پنجاه تا پله میخورد تا میرفت زیرزمین. با آن سنش. آن عالم درجه یک. هر روز حالا ظاهراً، این پلهها را میرفته پایین به این گربه غذا میداده، برمیگشته. وقتی از دنیا رفت -شهید کردند ایشان را که در دو نوبت بدن ایشان پیدا شد، قطعهقطعه شد- بخشی از بدن ایشان اول پیدا کردند، بردند اصفهان دفن کردند. بخش دیگرش که بعداً پیدا شد، در همان کرمانشاه، قطعه شهدا دفن کردند. وقتی ایشان شهید شد دیدند این گربه از پایین هی شیون کرد، شیون کرد، شیون کرد. آمدند پایین دیدند که مرده. تعلق داشت آیتالله اشرفی اصفهانی (رضواناللهعلیه) به این. این علما، بزرگان ما. حالا ببینید همین خوکی که انقدر سنگش را به سینه میزنند در کشتارگاههایشان با این خوکها چهکارها که نمیکنند. بعضی از این فیلمها را بنده دیدم، واقعاً تا چند روز حال آدم بد است. حالا اینکه حیوانات در چین، چون تعداد جمعیت بالاست و کورتاژ و سقط بالا است، کنسرو جنین درست میکند. از جنین کنسرو درست میکند. سرو میکند.
استاد آیتالله جوادی آملی: "اگر امام حسین و اهلبیت نبودند، ما هم الان اوضاعمان همین بود. ما الان داشتیم کنسرو جنین با همدیگر میخوردیم." "گر نبودی کوشش احمد تو هم میپرسیدی چو اجدادت صنم".
این بیت را زیاد میخواندند. "گر نبودی کوشش احمد، تو هم میپرسیدی چو اجدادت صنم". اینها زحمت اهلبیت ما. "در و دیوار حرم میبوسیم چون اینها ما را آدم کردند." آنور سنگش را زیاد به سینه میزنند که طرفدار حیوانات است. این را ببینیم. علما، بزرگان ما. خدایشان! آیتالله بهجت (رضواناللهعلیه) که دیگر خاطرات از ایشان مربوط به علاقهاش به حیوانات دیگر مفصل است. وقت نیست بخواهم عرض بکنم. این هم یکی دیگر از مسائل مربوط به درس.
یکی دیگر همین فضای مجازی است که یک اشارهای هم کردم؛ فالو کردن، کامنت گذاشتن، لایک کردن، جوین شدن. شما بالاخره یک دانه ممبر این کانال را افزایش دادی. بهاندازه یک ممبر، ارزشافزوده داشتی. اعتبار آوردی. یکی میگوید: "خیلی داری سخت میگیری!" "خیلی خوب، بگذار پس من این روایتی که مربوط به امشب است برایت بخوانم."
بعد سید ابن طاووس در این کتاب شریف لهوف که خیلی معروف است بین ما. فقط بخش مقتلش. این کتاب، کتاب مفصلی است. البته ایشان این را مختصر نوشته برای اینکه، برای زائرین امام حسین نوشته بود. این کتاب مختصری ایشان را مختصر نوشته بود که در جوانی هم نوشته این را برای اینکه اینهایی که میروند زیارت، دستشان باشد بخوانند. بیا! حالا اثر اخلاصش بوده یا چیز دیگری، این خیلی معروف شد این کتاب از ایشان. یک بخشی از کتاب عاقبت دشمنان امام حسین، تهش چی شده. بحث دست هم خیلی مرتبط است.
اینهایی که طلا و جواهرات به غارت بردند از این زن و بچه. این طلا و جواهرات گردن هرکی که انداختند، بیماری پی.سی.آر.اس و اینها گرفت و کُلِ پوستشان التهاب پیدا کرد و هیچکسی نتوانست از این طلا و جواهرات استفاده کند. اونی که لباس حضرت را کند، دستهایش شل شد. این لباس تن هر کسی که کردند، مشکل پوستی پیدا کرد. شتر حضرت را سر بریدند، کشتند، چهل تکه کردند. به هر دیگی که انداختند، آن دیگ آتش گرفت و غذا نپخت. محمد طاووس اینجا نقل میکند، چیزهای عجیبی است. اینها کم هم گفته میشود. هیچکسی هیچی کاسب نبود از کربلا. همهشان بدبخت شدند. این جماعت بیچاره نفلهای که لعن ابدی برای خودشان گرفتند، هیچی هم در دنیا کاسب نبودند. آن تو سرش میزد، میگفت: "به من گفتند بیا اینجا ده دینار بهت میدهیم. هفت دینار خرج کردم رفتم کمک کردم در قتل اباعبدالله. آمدم پنج دینار بهم دادند. هفت دینار خودم را هم ندادند." شقی اَزل و اَبَد!
یکی از ماجراها این است. میفرماید: "شام غریبان یکی از اینهایی که در لشکر عمر سعد بود، سحر پا شد، هی داد زد: آی چشمم! آی چشمم! آی چشمم!" گفتند: "چِه شده؟" گفت: "کور شدم، نمیبینم." فوت کردند، دست کشیدند، آب زدند. گفت: "من کور شدم. چِه شده؟" گفت: "الان خواب بودم. پیامبر اکرم را خواب دیدم. دیدم که یک تشتی از خون روبروی پیغمبر اکرم است. به پیغمبر گریه کردم، گفتم: چیست پیغمبر؟ یا رسولالله!" فرمودند: "این خون حسین من است که ریخته. تو هم شریک بودی." گفت: "من کاری نکردم! من آمدم عقب قافله عمر سعد وایستادم فقط میدان را نگاه میکردم. اصلاً حمله نکردم به کسی. نگاه میکردم."
در سیاهی لشکر سپاه عمر سعد بودی یا نبودی؟ این لشکر را سیاهتر کردی یا نه؟ سیاهی لشکر را بالا بردی یا نه؟ وایستادی نگاه میکردی! نگاه کردی، چرا کمک نکردی؟ میگوید: "حضرت دست کردند در این تشت." نقل، دست کردند در این تشت، دستشان را خونی کردند، مالیدند به چشمهای من. بیدار شدم. این هم کور شدم.
معادل امروزیاش فضای مجازی چی میشود؟ حواسمان را باید جمع باشد. الان که دل میدهند، قلوه میگیرند. یک آقایی آن خانم را فالو کرده. او برای این لایک میکند و آن کامنت میگذارد و "مجازی است". نمیدانم! بابا این احساساتش حقیقی است. این خانم با آن اَکانت خودش، با آن عکس ماشاءالله ژیگول و خوشگلش که آمده وای! چقدر مطلب جالبی! لااقل عکست را عوض کن، اَکانتت را عوض کن، کسی نفهمد کی چه کاری میکند. بعد آن آقا دارد میخواند. بعد این الان مثلاً دلش هزار جا میرود، هزارتا فکر با خودش میکند. میگوید: "نه! اینجا فضای مجازی است. جنبه داشته باشین. شماها بیمارید!" شاید این آقا چشمش بیمار باشد ولی بالاخره آدم عقلش باید بیمار بشود که اینجوری با خودش فکر میکند. هیچ ادراکی ندارد از احساسات طرف مقابلش. "به دماغت بگویم! دماغت را بگیر! چهکار کنیم با شماها؟! مریض! جنبه ندارین! بوی کباب به دماغتان بخورد! حالا من بیماریام در دماغ. تو هم بیماری در دماغ." دماغ آدم عاقل این کارها را نمیکند.
این هم مربوط به فضای مجازی. دست دادن با نامحرم. گرانفروشی. بوق زدن در کوچه بنبست یکمتری ساعت سه شب. بوق میزند! یعنی آدم دوست دارد برود فقط ازش سؤال کند: "تو مشکلت چیست الان دقیقاً سه شب اینجا بوق میزنی؟" سرقتهای مختلف که الان الحمدلله دیگر به هر نحوش باب شده. تقلب، امضای طلایی. اینها را بنده لیست کردم. مواردش خیلی بیش از اینهاست. حالا نمونههایش را دارم عرض میکنم. بعضی امضای طلایی دارند. یکی از مسئولین که وقتی هم قومش ربطی به قم داشت و اینها -و الان دیگر مسئولیت ندارد- گفته: "من اِمضا را روی سنگ بگذارند آب میشود." انقدر این امضا سنگین است. عظمت دارد. امضاهای طلایی. بدون اجازه به وسایل کسی دست زدن. حالا باز مثلاً کپی پیست امروزی است که حق نشر ندارد. مطلب یکی دیگر را آدم به اسم خودش منتشر میکند. لاک ناخن زدن به میز یا دیوار. الکی کوبیدن. بعضی مشکلاتی دارند، روی مُخ بقیه میروند. مطربی. اینها مربوط به دست. رقاصی. نماز به دست. همه اعضا یکجوری درگیرند با آن ولی حالا دست به طریق اولی. شکستن قُلُنج انگشت، آسیب به دست ایجاد میکند. جویدن ناخن. برای خانمها انگشتر در برابر نامحرم چون زینت است. زدن بچه. شکستن وسایل در دعوا. ریال و اینها. بعضی مواردش را نمیتوانم. میترسم بگویم. مثلاً کشیدن سیگار و اینها که دیگر من کار به آنهایش ندارم. دیگر نمیتوانم بگویم. طبق فتوای آنهایی که سیگار را مشکلدار میدانند و آرایش در برابر نامحرم و آسیب زدن به بدن و چهمیدانم کندن جوش و چهمیدانم کندن پوست و اینها که بعضیهایش هم رد مظلمه، گاهی لازم است. اینها همهاش مربوط به حقوق دست است که اینها دست آدم را تاریک میکند. بعضیها هم که کلاً دستهایشان حالا یا دست بیقرار است در اختیار خودشان نیست یا کلاً این دست، دست خیر نیست. قرآن درمورد منافقین تعبیر به "یَغْلونَ اَیدَیهم" دستشان بسته است. دست باز نیست. پیغمبر، دست پیغمبر باز. دست و دل باز. دستش باز است، سفرهاش پهن.
یک جلسه دیگر این شبها بنده خواندم. امیرالمؤمنین (صلواتاللهعلیه) آمد در مسجد نشست، گریه میکرد. عجیبی. اینها را ای کاش در بچگی به بچههای ما در مدرسه یاد بدهند! سبک زندگی یاد بدهند! این مسائل اخلاقی فوقالعاده را یاد بدهند. دیدند گریه میکند، امیرالمؤمنین. گفتند: "آقا چِه شده؟" حضرت فرمودند: "یک هفته گذشته برایم مهمان نیامد." دارم میگویم: "خدایا! من از من چی سر زده که تو رحمتت را از من دریغ کردی؟" مهمان دیگر نمیآید. حالا آنجا شوخی میکردیم، میگفتیم ما هم البته گاهی میرویم در مسجد، همان جا مینشینیم و گریه میکنیم. چرا میگویم: "یک هفته گذشته مهمان نیامد. رحمتت را از ما دریغ کرده." بیتفاوتها. بالاخره به جای مخصوص اینکه نمیتواند به کسی کمک بکند. مهمان نیامده، سائل نیامده، گریه میکند. چرا امروز من روزیم نشد؟! عجیب است واقعاً. برعکس.
خلاصه آقا جان، اگر آدم دستش -خدایناکرده- تاریک باشد، این خطرناک است و عرض بنده اینکه خصوصاً در ارتباطات کوچکمان مواظبتمان نسبت به دستمان بالا برود. خصوصاً در این بچهها. ارتباط با بچهها، بلند کردن و تنبیه و اینها. معلمین یک جور، پدر و مادر یک جور، برادر و خواهر یک جور. این دست هرز بشود، آن وقت دیگر خیلی ماجراها برای آدم درست میشود. دست هرز، دست خطرناکی است.
اذیتتان نکنم. شام غریبان اباعبدالله. باید برویم کربلا. شب آخر این مجلسم هست. خدا را شکر میکنیم امسال توانستیم دور هم جمع بشویم. تشکر میکنیم از امام حسین (علیهالسلام) با همه این سختیها و دست و پای این بروبچههایی که زحمت کشیدند و میبوسیم. بنده از جانب خودم عرض میکنم، واقعاً دست این بچهها را میبوسم. فضایی فراهم کردند ما اینجا بیاییم، بنشینیم، حرفی بزنیم، چیزی بگوییم، چیزی بشنویم، اشکی بریزیم. و امام حسین (علیهالسلام) عنایتشان را از ما دریغ نکردند. امسال با همه سختیها و شرایطی که بود، توانستیم دور هم جمع بشویم و زنده به این روضههاییم. حیات ما بند مجلس امام حسین است. از کودکی ما تنفسمان در این مجالس بوده. بهلطف خدا إنشاءالله تا آخر عمر از ما گرفته نشود این مجالس. محروم نشویم از این مجالس.
شام غریبان امسال متفاوت از هر سال است. هر سال شام غریبان معمولاً این جوری بود چون روز عاشورا دستهها بیرون میآمد، هیئتها بود. ما که برای شام غریبان میآمدیم، که همه خسته اند. کسی حال اشک و گریه و اینها ندارد. شمعی روشن میکردند، فضا را تاریک میکردند، اشک میریختند. امسال نه. امسال احساس میکنم شام غریبان همه این حس را دارند که ما دهه اول نتوانستیم یک اشک سیری بریزیم. نتوانستیم برویم در خیابانها داد بزنیم، زنجیر بزنیم، سینه بزنیم. عاشورای امسال را دیدید؟ خیابانها سوت و کور. عاشورا، تاسوعا! واقعاً کی این جوری بود؟ روز تاسوعا دیگر شروع میشود، ظهر تاسوعا میرفتند، شب عاشورا عزاداری میکردند، ظهر عاشورا عزاداری میکردند. دیگر همه خسته انسانی! حال و هوا نیست. میخواهم عرض بکنم اگر هم کسی خسته است، غصه نخورد. اصلاً اصل ماجرا همین است که شام غریبان خسته باشی و بعد شام غریبان را روضهات را ادامه بدهی. زینب کبری در این ده روز خسته شد حسابی. میخواست یک استراحتی بکند که عاشورا شد، خستگی به تنش ماند. ابیعبدالله رفت استراحت کرد. همین شهدا این ده روز خسته شدند ولی امشب همه استراحت کردند. زینب تازه کارش شروع شد. واسه همین امام سجاد فرمود: "امشب دیدم عمّهام نمازش را نشسته بود." خستگی به تن زینب مانده. آنهایی که این ده شب خسته شدند و از امشب ادامه میدهند اینها کارشان زینبی است. اگه میشود مجالستان را تعطیل نکنید روضهها را. بعد امشب هرجایی، هرجور، هر نحو شده، ادامه پیدا کند. ماجرا از امشب تازه شروع میشود. اصل روضهها و ماجراها از امروز ظهر بوده و امشب و شبهای بعد. بخش اصلی ماجرا اینجاها بود.
غرض اینکه امان از دست هرز که اگر دستی هرز شد، چهکارها که نمیکند. امروز این دستهای هرز کربلا را خون کردند. به دل زینب این دستهای هرز داس است. یک تعدادی از این دستهای هرز در گودی قتلگاه مشغول بود؛ چه موقع قتل اباعبدالله، چه موقع غارت اباعبدالله. یک تعدادی هم از این دستهای هرز در خیمهها مشغول بودند موقع غارت این زن و بچه. به هیچی رحم نکردند. تا گهواره این بچه را برداشتند بردند. گفتم "گهواره این بچه" یادم نره. امشب در این خیمه، خیمه البته نبود، خیمهها را که آتش زدند، زن و بچه زیر آسمان بیابان بودند. تا صبح دیدند یک نفر دارد خاص گریه میکند، امشب. آرام آرام. زیر زیرکی. یک جور کسی نفهمد. خیلی هم سوزان. خیلی خاص. کی بود آن یک نفر؟ رباب بود. امشب دیدم گریه خاصی دارد. دلیلش هم دیگر خودتان بهتر میدانید. خانمها باید این روضه را شیون بکشند. البته که شیر نداشت و از غروب به اصرار بهش آب دادند، شیر جاری شد. حالا الان دیگر شیر دارد، بچه ندارد. همه چیز را بردند. تا گهواره علیاصغر را.
سکینه بنتالحسین فرمود: "دیدم یکی از این کوفیهای بیحیا آمده، میخواهد خلخال از پای من بکشد ولی گریه میکند." بهش گفتم که: "هم غارت میکنی هم گریه میکنی؟" گفت: "چطور گریه نکنم؟ پای دختر رسولالله دارد غارت میشود." گفتم: "خوب غارت نکن!" گفت: "من نکنم، یکی دیگر میکند و میبرد." اینها درد میشناختند این خانواده را. مردم شام نمیشناختند. اینها میشناختند و اینجوری بود. خلاصه یک بخشی از این دست هرز اینجا بود.
اگه آمادهاید، خسته نیستید. امشب میخواهم سنگینترین روضه این چند شبمان را بخوانم. هرکی آماده است، بسمالله. این بخش روضه، روضه جانسوزی است و واقعاً باید حق روضه ادا بشود. با همه خستگیمان، با همه شرایطی که داریم. این درد، درد سنگینی است. امشب یک بخشی از این ماجرا پس مربوط به این زن و بچه است که غارت کردند. تا به روپوش اینها هم رحم نکردند. از سر مبارک اینها این روپوشها را برداشتند بردند که اینها هر کدام روضه مفصلی دارد. فرصت نیست. این یک بخش است. این زن و بچه در بیابانند امشب با همه سختیها و تلخیها. اینها را با زنجیر همه را به هم بستند. با دست بسته. دست اینها را بستند. آن دستهای هرز باز است، این دستها، این دستهای گرهگشا بسته است.
یک بخشی از این دستها، یک بخش دیگر یا صاحبالزمان (عجاللهتعالیفرجهالشریف)! آقا جان شما این ایام خیلی اذیت شدید. هر سال این روضهها خون به دل شما میکند. آقا جان نمیدانم این اشکهای ما تسلی میدهد به شما. امروز حرم رفتید. صاحب عزا شما را دید. خواندم روایتش را برایتان. فرمود: "در مجلس مصیبت وقتی کسی عزیز از دست میرود، برو صاحب عزا ببیندت." امروز رفتید امام رضا شما را ببیند، تسلی پیدا کند. امام زمان شما را ببیند، تسلی پیدا کند. البته صاحب عزای اصلی را امشب با دست بسته در بیابان نگهداشتند. هیچکسی هم بهش تسلیت نگفت. همه خون به جگرش کردند. لا اله الا الله. چهجور وارد این روضه بشوم؟! روضه، وقتش است. امشب. نه میشود خواند نه میشود نخواند.
از عصر که کار اباعبدالله تمام شد، این جماعت پَست، غارتگرِ بیرحمِ نامردِ کثیف، به تن اباعبدالله که رحم نکردند، به کنار. یک بخشی از کار رقابتی بود که اینها سر بردن این سر نازنین را داشتند به کوفه. اینجا دارد دو سه بار این دست، این سر، دستبهدست شد بین اینها. تعبیر مقاتل سنگین است. میگوید: "سرقت میکردند از هم این سر را." لا اله الا الله. خانم جان یا فاطمه زهرا (سلاماللهعلیها)، شما گریهکن این روضه باشید که هستید. شما گریهکن همه روضهها. آخر گفتند در این کشمکش، خولی این سر نازنین را ربود و با سرعت حرکت کرد بهسمت کوفه مثل غروب امروز بود. تا کوفه رفتید؟ کربلا - نجف هشتاد کیلومتر تقریباً راه است. با اسب که بروی چند ساعتی میشود، شاید مثلاً سه چهار ساعت در راه بود. رسید کوفه. شب شده بود. دارالعماره بسته بود. عبیدالله نحس هم خواب بود. این میخواست سر را ببرد از عبیدالله، در ازای آن به وزنش طلا بگیرد. رسیدی دارالعماره بسته است، من چه بکنم؟! شب تاریک است. نمیتوانم به کسی بدهم، آنها سرقت میکنند. خودم باید داشته باشم. خانهام ببرم! زن و بچه میترسند سر بریده ... خانه ... لا اله الا الله. چقدر اینها گفتنش سخت است؛ دیدنش چقدر سخت بوده. آخر تصمیم گرفت ببرد خانه ولی یک جوری که زن و بچه نفهمند. اگر حال ندارید داد بزنید هم اشکال ندارد. فقط قول ده، جیگرتان بسوزد با این روضه. چون جیگر حضرت زهرا را سوزاند با این.
اگر وارد خانه شدم، مستقیم رفتم در آشپزخانه، زن و بچه بیدار نشوند. شما یک نقل معروف را شنیدهاید. دوتا نقل. اینجا. یک نقل معروف این است که تنور خانه که خاموش بود، این رأس مبارک را در تنور قرار داد. روپوش تنور را هم گذاشت. چی بگویم من اینها را؟ چه بگویم؟ این جوانها نشنیدند روضهها را، چه بکنیم؟ نقل دیگر این است: در مقتل تعبیر "اِجّاره" دارد. "اجّاره" یعنی قابلمه. لا اله الا الله. گفتند: "این سر را روی زمین گذاشت، قابلمه را برگرداند، گذاشت روی سر." که هیچکسی نفهمد این تو چه خبر است. این سر عزیز پیغمبر، این سر در آغوش فاطمه بزرگ شده، روی سینه پیغمبر. این سر یک عمر در سجده بوده، قرآن خوانده، در محضر خدا اشک ریخته. اینجاست، اینجاست.
آمد کنار همسرش دراز کشید. یک کمی خوابید. نصف شب دید زنش پا شده دارد شیون میکند. گفت: "چِه شده؟ بگو ببینم چهکار کردی؟ کمک کاری نکردم!" گفت: "من الان خواب دیدم. خواب دیدم یک نوری از آشپزخانه ما دارد به آسمان میرود و دایماً دارند شیون میکنند." گفتم: "چیست؟" گفتند: "سر پسر پیغمبری است." اول حاشا کرد. این دوید آمد برداشت این شیون کرد. غش کرد این زن. به هوشش آورد. گفت: "غصه نخور! این هموزنش طلا میدهند." گفت: "زن و بچه مردم شوهرهایشان از سر کار میآیند مواد غذایی میآورند، چیزی میآورند. تو رفتی سر پسر پیغمبر را آوردی." همانجا شبانه جدا شد ازش این زن با معرفت و محب اهلبیت. چی بگویم؟ بگویم و برویم روضه آخر بماند. میخواهم بگویم همسر خولی تو طاقت نیاوردی سر در آشپزخانه. تو همسر خولی بودی. نه خواهر حسین. چی بگویم؟ آن خواهر چهل منزل رفت. هر وقت سر بالا کرد، دیدید سر. آخر آمد به مجلس شراب رسید. السلام علیک یا اباعبدالله و ارواحتیله بف علیک سلام الله ابدا مابقی تو و بقیه اللیل و الن ولا جعله الله آخر عهد من لزیارتک السلام علی...
بسمالله الرحمن الرحیم، الحمدلله ربالعالمین و صلیالله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنتالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یومالدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری، و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
درباره حق دست با هم صحبت کردیم جلسه قبل و إنشاءالله این جلسه میتوانیم بحث را به اتمام برسانیم. نکته اول: هفت عضو از بدن را در این رساله شریف امام سجاد (علیهالسلام) مطرح میکنند که بعضیهایشان را جلسات قبل، از سال گذشته، با هم خواندیم؛ اولش زبان بود، دومین گوش بود، سوم چشم بود، چهارمی پا بود، پنجمی دست، ششم بطن (شکم) و هفتم دامن. بزرگان میفرمایند که این هفت بخش، هفت در جهنمند، در واقع، بهیکمعنا همین است؛ بهیکمعنا اینها هفت در جهنمند که میتوانند هفت در برای بهشتم باشند. البته بهشت هشت در دارد، آنهم بهخاطر این است که عقل هم هست آنطرف، که درمورد جهنم ما دیگر عقل و… چون کسی نمیشود عاقل باشد و جهنم هم برود؛ آدم عاقل جهنم نمیرود. این هفت تا اگر نورانی باشد، میشود در بهشت؛ اگر -خدایناکرده- ظلمانی باشد، میشود در جهنم.
اَفراد بهشتهایشان متفاوت است، جهنمهایشان متفاوت است، عنایات متفاوت است، درهایی که به روی اَفراد باز میشود، متفاوت است. بعضیها از کانال چشم به رویشان در باز میشود. معمولاً آنهایی که کنترل چشم دارند، دری که برایشان باز میشود، از همین جنس چشم است؛ حالا یا دیدنهایی بیش از عالم ماده و مُلک (که میبینند)، از ملکوت چیزهایی میبینند یا چیزهای دیگری. دست همین شکلی است. اینهایی که برخی ممکن است شاید زبان آنچنان نورانی و مُطهَّری نداشته باشند ولی دستشان خیلی دستِ پاک و نورانی است. بزن به عکس اینها. خب، بهشتهایشان متفاوت است. اگر کسی همه اینها را داشته باشد که "فَبِهَا و نِعمت"؛ اگر نه یککوچولو یکورش باشد، این خودش یک دریچهای است دیگر، یک دروازهای است. یک دست نورانی و پاک، دستِ به خیر، غوغا میکند آثاری. و البته ممکن است انسان -خدایناکرده- با همین دست هم جهنم برود؛ کنترل زبانش خوب است، کنترل چشمش خوب است، سختتر است، ولی مثلاً کنترل دستش خوب نیست و از این کانال آسیب بهش میزند. و بهشت و جهنم اینها هم متفاوت است.
کلاً هیچ بهشت دو نفری پیدا نمیشود که شبیه هم باشد؛ همانطور که هیچ جهنم دو نفری پیدا نمیشود که شبیه هم باشد. هیچ شبیهی ما در عالم ملکوت نداریم. در این دنیا هم نداریم. دوتا دوقلو که میگویند دوقلوی همسان کاملاً شکِلِ هم باشند، پیدا نمیکنید، ولو چهرهها کاملاً یکسان است ولی خلقیات، متفاوت است؛ یک عالَمی آن تو، یک عالَمِ دیگر است. حال و هواها فرق میکند. در این دنیا ما دو نفر کاملاً مشترک نداریم. دنیا که دارد، محدودیت است. دنیا که برای خدا چیزی بهحساب نمیآید، یک روزگارِ موقتی است. آنجا که اصل ماجرا است: "إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَهَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ". آنجا تفاوتها خودش را نشان میدهد. اینجا سرانگشت دو نفر با هم یکسان نیست که سرانگشت نماد هویت است و خود این انگشتِ سبّابه هم انگشت مهمی است در بین انگشتها؛ انگشت اشاره بهش میگویند. هیچ دو نفری در این عالَم بین هفت میلیارد پیدا نمیشود سرانگشتانشان یکسان باشد. این انگشت و این چهارتا خط را خدا کاملاً متفاوت قرار داده است. اثرانگشت میگیرند دیگر. هر کسی از اثرانگشتش پیدا میشود. حالا این دست اینور ماست، آن دست آنور ماست، چیزی که با دست تولید کردیم برای آنطرف است. "قدمت ایدیکم". آنجا کاملاً دو نفر با هم متفاوتند. حتی شهدای کربلا هیچکدامشان شبیه آن یکی نیستند، بااینکه بههرحال مشترکاتی دارند ولی تفاوتهایشان زیاد است. لذا توسّل به اینها متفاوت است.
و عرض میکنم که عزیزان اگر بتوانند این چله زیارت عاشورا را که از امروز شروع کردند، إنشاءالله، که زیارت عاشورا با صد لعن و صد سلام و تا اربعین ادامه میدهند، این را بهسفارش بزرگان، هر روزش را هدیه کنند به یکی از شهدای کربلا. فردا مثلاً حضرت عباس (علیهالسلام)، حضرت قاسم، حضرت عبدالله تا شهدای غریب و گمنام. گاهی این شهید یکچیزی میدهد که آن یکی شهید نمیدهد. مرحوم آیتالله بهجت میفرمودند که این امامزادهها با هم تفاوت دارند، همانجور که میوهها با هم تفاوت دارد. شما میگویید شیرین است؛ هلو شیرین، شلیل شیرین، آلو شیرین، عسل شیرین، شیرینی شیرین، شکر شیرین! همه اینها یک جور شیرین است؟ نه، یک جور شیرین است؟ شیرینیِ زردآلو شیرینیِ زردآلوست، شیرینیِ شلیل هم شیرینیِ شلیل است.
علمای بزرگ مقید بودند هیچ امامزادهای از دستشان در نمیرَفت، همه را میرفتند زیارت. برخی مقید بودند کربلا که میرفتند، تکتکِ این اَسامِیِ ۷۲ تَن (که البته بیش از ۷۲ تَن است، با بقیه شهدا اگر بخواهیم حساب بکنیم) تکتک اَسامِی را میخواندند، لااقل یک دانه صلوات برای او میفرستادند؛ تکتک این شهدا. و در نماز شب، آدم دعا کند هدیه بدهد. میفرمودند: به انبیا هدیه بکنید، آثار فوقالعادهای دارد.
گویا عزیزی کارش گیر افتاده بود درمورد امور کودکان. به او گفته بودند که به این انبیایی که در کودکی پیغمبر شدند متوسل شو و ائمهای که در کودکی امام شدند؛ امام جواد (علیهالسلام)، امام هادی و امام زمان (عجاللهفرجه)، ائمه در کودکی امام شدند و حضرت یحیی و حضرت عیسی، یعنی حضرت عیسی و یحیی؛ توسل به اینها یک اثر دیگری دارد. تازه باز از یحیی چون شهید است، باز آثار دیگری هم دارد. با اینکه مقام حضرت عیسی بالاتر است.
مرحوم آیتالله شیخ محمدتقی آملی (استاد آیتالله جوادی آملی) فرموده بودند که من گاهی میآیم محضر امام رضا (علیهالسلام) توسل میکنم گره باز نمیشود. ایشان ساکن تهران بودند. برمیگردم، میروم به محض اینکه میروم حرم حضرت عبدالعظیم (علیهالسلام). میآیم خانه، مسئلهام حل میشود. با اینکه حضرت عبدالعظیم هم که میدونیم، امام رضا (علیهالسلام) میدانند، ولی بههرحال اینها باید حسابوکتابهایش حفظ باشد. مراتبش. بههرحال این عضو، هر کسی از یک کانالی از اینها قاعدتاً بهشتی میشود یا جهنمی میشود. این بهشتها و جهنمها با هم متفاوت است. دست خودش یک عالَمی دارد، هم بهشتش، هم جهنمیش. حالا درمورد نکات خوب درس دیشب، مطالبی را عرض کردیم، امشب هم چندتا ویژگی مثبتش را مختصر بگوییم. ویژگیهای منفیش هم ماشاءالله زیاد است. باید یکی از ویژگیهای مثبت دست، نوشتن باشد. همین که بعضی از اعضای جلسه هم انجام میدهند. شنیدن یک نورانیت دارد، در مجلسی که حالا مثلاً روایت خوانده میشود، معارف اهلبیت گفته میشود، شنیدنش یک نورانیت دارد؛ نورانیت دارد. نوشتنش نورانیتش بالاتر از همه اینهاست. خیر و برکت اصلی در نوشتنش است. چون شما که مینویسید، از شما تجاوز میکند به چند نفر دیگر. یعنی الآن فقط یک نفر دارد میگیرد. با نوشتن این، یک نفر بیشتر میشود، دو نفر، سه نفر، پنج نفر، ده نفر. خصوصاً وقتی آدم به اشتراک... به اشتراک هم نگذارد، یک جایی بالاخره ذخیره میکند دیگر؛ این کاغذش میماند یک جایی، بعداً دست به دست میشود. لذا خیلی سفارش به نوشتن شده است. این نوشتن، خیلی برکات دارد؛ کفاره گناهان دست همین جور کارهاست.
یک وقت در حرم، یک جوانی، شاید این را اینجا گفتم، یادم نمیآید. یک جوانی خیلی سال پیش به بنده گفتش که من وهابی بودم، شیعه شدم و مال مناطق خاصی از ایران هم بود. گفت: من وهابی معمولی هم نبودم، ناصبی بودم و خیلی به امیرالمؤمنین توهین کردم و خیلی جاها به خیلی اَفراد، خیلی مجالس توهین کردم و الان توبهام، توبه دارم. گفتم: بله. با این که گناه، گناه سنگینی است. عرض کردم که تو ایجاد نفرت کردی بین اَفرادی با امیرالمؤمنین. گفتم: کفارهاش این است که بعد از آن، ایجاد محبت کنی بین اَفرادی با امیرالمؤمنین. راننده تاکسی بود. گفت: چهکار کنم؟ گفتم: یک سری سیدی که سخنرانیهایی که مطالبی که درمورد امیرالمؤمنین، معارف امیرالمؤمنین، فضایل امیرالمؤمنین هست، بگذار در ماشین. مسافرانی که میآیند، به گوششان بخورد. این میشود کفاره. کفارهاش از جنس خودش است. حالا خود فضایل امیرالمؤمنین را هم تقسیم کردهاند. گفتند: "دیدنش کفاره گناهان چشم است، خواندنش، شنیدنش کفاره گناهان گوش است، گفتنش کفاره گناهان زبان است، نوشتنش کفاره گناهان دست است". و در واقع همه طاعات به محبت برمیگردد. رأس محبت هم ولایت، رأس ولایت و محبت امیرالمؤمنین، از این جهت است که انگار پمپاژ میشود این محبت و میآید میسوزاند. محبت امیرالمؤمنین. حسنه لا تضر معها سیئه (حسنه کنار سیئه آسیب نمیزند). آدم آسیب نمیزند. میآید میسوزاند همه سیّئات را. چون عمده سیّئات به شرک برمیگردد، به محبت غیر خدا و غیر اهلبیت برمیگردد. محبت اهلبیت همه را میسوزاند. هر چیزی که ایجاد محبت بکند، کفاره است. این نوشتنها به دست کسی میرسد، خیلی برکات گاهی دارد. این به کرات تجربه شده. یک کسی در جلسه یکچیزی مینویسد، میگذارد روی طاقچه، یک نفر میآید برمیدارد این را میخواند. در اثر خواندن دوتا جمله این عوض میشود. اگر حرف بیربط مضر گمراهکنندهای باشد، آنهم همینهاست؛ خواندنش مایه دردسر. هم خود آدم کج میرود، هم هرکه این را میخواند. ما دخالت میکنیم. انگار آدم این دستش توسعه پیدا کرده، اَفراد بیشتری را دارد پرت میکند در جهنم، همانجور که اینجا دستش توسعه پیدا کرد، اَفراد بیشتری را دارد میکشد سمت خدا و اهلبیت. این نوشتن خیلی سفارش شده. فرمود: "قید العلم بالکتابة". اصلاً علم را باید زنجیرش کنی با نوشتن. آدم تا ننوشته، انگار علم ندارد، اصلاً شنیدن فایده ندارد!
پیغمبر اکرم شمردهشمرده حرف میزدند. سخنرانی که میکردند، خطبههایشان اینجوری بود، کلمه به کلمه حرف میزدند، تعداد کلمات پیغمبر شمرده میشد. دلیلش هم این بود که همه بنویسند. انگار املا میگفتند پیغمبر، کلمه به کلمه میگفتند که همه بنویسند. خیلی سفارش به این بود و همه مینوشتند. و خدا عذابشان را بیشتر کند، اَفرادی که بعد از رحلت پیغمبر، همه روایات را سوزاندند. از یک سر تا صبح، هرکه هرچی روایت داشت، اول گفتند: جمع کنید ما میخواهیم اینها را همه را مرتبش کنیم، جمع کنیم، چاپ کنیم. از بعد نماز عشاء، گونیگونی آوردند ریختند سوزاندند تا اذان صبح. که خدا إنشاءالله عذابشان را بیشتر بکند. زیادی هم بود. حالا این مقدارش مانده دستمان انقدر غوغا میکند. ببینید این همه روایاتی که این همه کتاب سوزانده شده از شیعه. کتابخانه شیخ طوسی یکی از این کتابخانهها بود. این همه مغول آمدند و کتابخانههای شیعه را سوزاندند، نابود کردند، اَلعُلماء را کشتند. وهابیت در طول تاریخ در یکیدو قرن اخیر، چقدر از ما بردند. برخی اساتید میفرمودند: "برخی کتابهای درجه یکمان که منبع برایمان بهحساب میآید، در کتابخانههای انگلیس و روسیه ما دیدیم". اینها برخی، آیتالله جوادی آملی رفته بودند شوروی. در کتابخانه برخی کتابهای مرجع ما را آنها داشتند و نمیگذاشتند هم دست کسی برسد. میآوردند پشت شیشهای نشان میدادند، برمیگشت. خیلی از ما بردند و خودشان هم که میگویند: "ما اصلاً فرهنگ تمدنی که داریم، بهخاطر محصولاتی است که مسلمانان آوردند. اَندلس و ما از اینها کش رفتیم". و اینها کار کردند. کتابهای مختلفی را اینها نوشته شده. مستشرقین و تاریخشناسان بحثهای مفصل دارند. وارد اینها بشوم. خلاصه نوشتن خیلی آثار و برکات دارد.
این روایت خیلی زیباست. فرمود: "المؤمن اذا مات و ترک ورقتاً واحده". یکی از چیزهایی که سرمایه است برای مؤمن بعد از مرگ مؤمن، وقتی از دنیا برود و یک برگه ازش مانده، یک برگه کاغذ ازش مانده، "علیها علم". یعنی “علیها علمٌ مِن ...” که کلش علم است روی برگه کاغذ، یک مقدار علمی پیدا میشود، دو کلمه علمی هم شاید توش باشد. یک برگه کلاً ازش بیشتر نمانده، روی برگ هم یک کمی علم پیدا میشود. "تکون تلک الورقه یوم القیامه ستراً فی ما بینه و بین النار". این برگه روز قیامت سپر و پردهای است بین این آدم و آتش. و "اعطاه الله تبارک و تعالی بکل حرفِ مکتوبٍ علیها مدینه من الدنیا سبع مرات". مرحوم شیخ عباس در مفاتیح الجنان میگوید: "بروید ببینید کدام مکتب دنیا تشویق به علمآموزی کرده، غیر از این مکتب؟" این حرفها مال کجاست؟! فرمود: "این برگهای که میماند، به هر یک حرفی که در این برگه است". یک برگه ازش مانده، به هر حرفی که مانده، خدا به هر یک دانه حرف، یک شهر بهشتی، شهر بهشتی بهش میدهد که آن شهرش هفت برابر دنیاست. به هر یک حرفش، نه کلمهاش. ده تا حرف داشته باشد یک برگ کاغذ ازش بود. حالا شما ببینید، علامه طباطبایی و این بزرگانی که نوشتند، اینها چه نانی در روغن دارند که هنوز که هنوز این کتابها دارد کار میکند. شهید اول و شهید ثانی با چه زحمتها این کتاب را نوشتند، چه خون دلی خوردند.
این کتاب، اگر آدم خودش میتواند بنویسد، اگر نه، کمک باشد. مرحوم عالینسب که متمولین ما بود، جزو سرمایهداران بزرگ بود و هواپیمای حضرت امام را نذر کرده بود که اگر این هواپیما بنشیند، پانصد هزارتومان آن موقع صدقه بدهد. پانصد هزار تومان سال ۵۷. پانصد هزار تومان الان هم کسی بخواهد صدقه بدهد، جای تعجب است. فقط نذرش بود و چقدر خدمات فراوان. انسان بسیار مؤمنی بود. این الغدیر علامه امینی که نوشته شد، حامی مالیاش این مرد بزرگ بود، این سید بزرگوار بود که کسی ایشان را نشنیده. الآن این سماورهای عالینسب را قدیمیترها باید یادشان باشد. این مال ایشان بود که تولید کرده بود. دوران مصدق ماجرا هم داشت. حالا بحثش مفصل است. ایشان حامی مالی علامه امینی بود. علامه امینی رفته بود هندوستان، کتابخانه. یک کتابهای خاصی پیدا کرده بود. دیده بود که مثلاً این ده هزار روپیه پولش است. تلگراف میزند به مرحوم عالینسب، میگوید: "آقا من اینجا کتابهای خوب دیدم ولی خیلی گران است." ایشان میگوید: "شما اصلاً قیمتش را نگاه نکن، هرچی میخواهی بخر، فاکتور کن بفرست برای من. تو بنشین بنویس." بعد میرود نجف. کتابخانه علامه امینی هنوز هست. علامه امینی در کتابخانهشان دفن است. نمیدانم کیها رفتند. منزل علامه امینی در نجف، خیلی فضای باصفایی است، دور حرم. بله، پشت منزل امام میشود. بعد منزل علامه امینی اینجاست، روبرویش هم منزل مرحوم سبزواری است، صاحب کفایه، که از علمای بزرگ بوده. عرض کنم که رفته پشتبام موقع دیوارچینی. ایشان وایستاده. آنهایی که دارند با ماله صاف می کنند، هرچی که از این ملاتها میریزد زمین، علامه امینی جمع میکند. ولله، دقتها را ببینید! علمای ما اینجوری بودند. علامه امینی فرموده بود که این را چون مردم کمک کردند و با وجوهات دارد این ساختمان ساخته میشود، من نمیخواهم بهاندازه یک سر سوزنی این ملاتها روی زمین بریزد. میخواهم جمع کنم، همهاش استفاده بشود. هیچیش نباید ... .
این با معرفت بود، لوتی بود. خدا رحمتش کند. همین اواخر هم از دنیا رفت. سنش هم زیاد بود. بهشت زهرا تهران دفن است. ایشان فرموده بود که: "علامه! مملکت علامه شیعه! وایسا از روی زمین سیمان چقدر پول اینها میشود؟" چک کشیده بود، گفته بود: "مثلاً این دو میلیون برای این ضایعات سیمان است، هرچه ضایعات سیمان بود، پول وجوهات... این دو میلیون را از اینها رد کن. تو برو بنشین مطالعه کن. آشغالجمعکنی از روی زمین؟! برو بنشین مطالعه کن." این پول ضایعات! اخلاصش هم بیشتر است، محبوبیتش برای خودم هم بیشتر. این یکی از کارهایی بود که ایشان حمایت مالی کرده بود و کارهای دیگری هم البته بود. از علمای دیگری هم ایشان حمایت مالی کرده بود. اینهم یکی از کارهایی که آدم با دست میتواند انجام بدهد.
در روایات هم دارد که این کسی اگر کتابی بنویسد، علمی در آن باشد، حدیثی باشد، تا وقتی آن هست، اجرش هم پابرجاست. خب این کارهای خوبی که آدم میتواند با دست بکند و نورانیت دست. برویم یککم ظلمانیت دست را هم داشته باشیم. یکی از کارهای بدی که دست انجام میشود، غیبت است. معمولاً بهش توجه نیست. غیبت با دست. روایت دارد که عایشه میگوید که یک خانمی آمد منزل ما. "فلمّا وَلَت" این پشت کرد به خانم، قدش کوتاه بوده، پشت کرد برود. "أومئتُ بیدی انها صغیره". با دست اشاره کردم... این راهایی که مرا نگاه میکردند، این خانم داشت میرفت. با دست اشاره کردم به قدش و مثلاً با دستم اینجوری کردم که این چقدر کوتاه است! پیغمبر به من فرمودند که: "قد غَیَّبتَهَا". غیبت کردی! و نهی کردند که دیگر حق نداری غیبت کنی. غیبت همیشه با زبان نیست، عرض کردم گاهی با چشم است، گاهی با دست. حالا یا ادا در آوردن است یا هم تمسخر است و هم غیبت است. این عایشه با حرکت دست، و همین یک دست اینجوری کرده بگوید این کوتاه است. کل پرونده جابجا شد دیگر. کردم به غیبت. شما بهتر میدانید که چه بلایی سر آدم میآید با غیبت. حقوحقوقی که رد و بدل میشود این وسط، خیلی فاجعه است.
خب این هم از مسائلی که ظلمانیت دست است. البته دست، حالا در کارهای خوب دست، دست زحمتکش و پرتلاش، که حتماً همه عزیزانی که در این جلسه ما هستند، همینطور هستند. کسی که کسب حلال دارد با این اوضاع و اَحوال که آدم حشیشگِرو نیست، پیغمبر اکرم... یک پیرمردی که کارگر بود و دستش ترکتَرَک بود، دست این را دیدند، دیدند خیلی زمخت است. یا رسولالله، بیل زیاد میزنم، کار میکنم. حضرت دولا شدند، دستش را بوسیدند. پیغمبر اکرم دست او را میبوسند! یعنی این دست، محل توجه خداست. حضرت از باب اینکه این آقا را میخواهند بالاتر از خودشان قرار دهیم بمانند که نبوسیدند. این دست، ترکخورده، محل توجه خداست. محل عنایت خداست. این دست، دست بهشتی است. دستی که برای اینکه جلوی کسی دراز نباشد، زحمت کشیده، ترکتَرَک شده. این کسب حلال. کد ید به تعبیر روایات، با زحمت.
امام باقر (علیهالسلام) که خیلی هم از جهت اندام درشت بودند –در بین ائمه ما درشتترین امام، امام باقر (علیهالسلام) بودند که فرزند نحیفترین امام، امام سجاد (علیهالسلام). نحیفترین امام، امام باقر درشتترین امام.- انقدر امام باقر (علیهالسلام) درشت بودند که نافلهها را نشسته میخواندند. میفرمودند: من به پایم فشار میآید، نمیتوانم بایستم. مِنْ قِلَّهِ الْغِذاء ِ هذا. لهو گوشتم زیاد است، نمیتوانم بایستم نماز ایستاده بخوانم. بعد با اینحال دیدند یک روز در گرمای ظهر تابستان حجاز، دو نفر زیر بغل حضرت را گرفتهاند، سر مزرعه. راستان، راستان نقل میکند. یک آقایی وایستاده بود و از این خشکمقدسها. خشکمقدس هم زیاد میشود از این آدمهای بیعقل. میگوید: "با خودم گفتم بروم این آقا را نصیحت کنم. آخه آدم دنبال دنیا، این وقت، اینجور! برای چی میخواهی؟ برای کجا میخواهی؟!" به امام بگوید. میآید به امام باقر (علیهالسلام) میگوید که: "زشْت است برای شما. انقدر دنیا طلبی. برای مال دنیا. کله ظهر در تابستان، در گرما، دو نفر زیر بغل گرفتید! اینجور... دنیا ارزشش را دارد آدم دنبالش راه بیفتد؟!" حضرت یک تشری بهش زدند که جانانه بود. فرمودند که: "من آمدم اینجا که از، حالا تعبیر تندیه ولی عین این کلمه نیست، فارسیاش اینجوری میشود که: از آدمهای پستی مثل تو، من مستقیمی باشم؟ دستم جلوی امثال تو دراز نباشد." حضرت فرمودند که: "خدا یک نگاه خاصی دارد. آن نگاه خاص، مخصوص مردی است که برای کسب از خانه میرود بیرون، شور عرق میریزد. من آمدم الان اینجا آن نگاه خاص خدا شاملم بشود." آقایان وقتی سر کار میروند، توجه داشته باشند. اینها خیلی شیرین است. خستگیها، فشارها، جور نبودن دخل و خرج و اینها. آدم به اینها که توجه میکند، حسوحالش عوض میشود. عنایت دارد به این مرد، این عرقی هم که میشود که در روایت دارد که با خون شهید یکسان است، برای خدا.
مردی که دارد زحمت میکشد، عرق میریزد، این با خون شهید یکسان است. این کسب حلال از چیزهایی است که بسیار نورانیت میآورد برای دست. خصوصاً در خانوادهها اینها دیده میشود. در بچه پاک که دارد دیده میشود و آنهم کسب حرام، ذریهاش در بچههایش میشود، قشنگ دید. یکی از اساتید ما میفرمود: "یک وقتی سوار تاکسی شدم در قم". معمولاً عزیزان راننده تاکسیِ ما دلشان پُر است دیگر! تا مینشینی، حالا روحی هم باشی، بنشینی در ماشین، که دیگر باید خلاصه نماینده از خدا، اهلبیت به پایین، نماینده همه هستی دیگر! باید بنشینی جوابگوی همه. استاد میفرمود که: "من نشستم در تاکسی، این راننده دیگر خیلی بالا گرفته بود. دیگر مسئولین و ولایت سر اصل مسئله رفت سراغ خود خدا! این چه وضعی است؟ این عدالتی است که خدا دارد؟!" دیگر با مسئولین کار نداشت. استاد هم اهل باطن بود و خدا حفظشان کند. همان استادی که عرض کردم آقای بهاءالدینی می آمد اصفهان از منزل، شروع... فرمود که: "از چلّهها در بیابان بالاتر است." ایشان میفرمود که: "یککم شروع کرد حرف زدن. گفت: من راننده تاکسیاَم، از صبح می آیم اینجا می نشینم تا آخر شب. انقدر پول بنزیناَم، انقدر پول استهلاک ماشیناَم، آخر برج اینقدر برایم می ماند. یک باجناقی دارم این دزد است آقا! بخوربخور میکند در این اداره. بیا ببین خانهاش کجای تهران است. من اینجا در قم یک خانه مستأجری نمیتوانم بگیرم. اینها عدالت خداست؟ من که حلال میخورم بعد اوضاعاَم این باشد. او که دزدی میکند بعد اوضاعش آن باشد."
این استاد خیلی ماشاءالله وارد بود. نگاهش کردم بهش گفتم که: "بچههایت چهکارند؟ کجاهستند؟" "الحمدلله راضیام. یکیشان استاد فلان دانشگاه است، یکیشان در فلان دانشگاه دارد مثلاً اََرشد میخواند، دانشگاه رده اول." گفتم بهش. گفتم که: "بچههای باجناقت چهکارند؟" "اوه اوه! یکیشان قاچاقچی، یکی دیگرشان هم مثل خود باباش دزد است!" گفتم: "حالا فهمیدی تفاوتش کجا معلوم میشود؟!" عمیق فکر کرد، خیلی دقت کرد. اینجا معلوم میشود. فکر میکنید خانه بزرگ. بچههای خودت و نوک حلالخورند. عمدتاً آدم نگاه میکند این بچهها امامحسینیاند، پاکاند، عشق اهلبیت دارند، یک مواظبتهایی دارند. حالا در پنج تا بچه یک کمی هم ... یک کمی هم شِش بزند، یکیشان. چهار تای دیگر خداییاش خیلی خوب است. اثر لقمه حلال است. آن یک دانه هم شاید بالاخره آدم یک وقتهایی خودش هم شِش زده باشد دیگر در زندگیاش. اینجاها نشان میدهد. این دست، اثرش اینجا دیده میشود.
حالا با وضعیت الان، این بخوربخورها و این کوتاهیها و اختلاسها و دزدیها و کم گذاشتنها و الحمدلله در بچههای مسئولین. خدا را شکر اینهایی که اوضاعشان روشن است، اوضاع بچههایشان هم بهحمدالله آدم میبیند وضعیت روشنی دارد. آقازادهها را آدم نگاه میکند. بزرگ شوند که اینجوری بشوند. خلاصه اینها مربوط به دست. پس دستدرازی به بیتالمال یکی از اینهاست که امیرالمؤمنین به عقیل، برادرشان، جانانه یاد دادند که حالیات باشد. درخواست از بیتالمال. نابینا بود. گفت: "آقا یک کمی سهم ما را بیشتر کن." آهن را در آوردند، نزدیک دستش گرفتند، این حرارت گرفت به دستش. یک وقت دیگر باز به نحو دیگری داشت میگفت. بچههایش را برداشته بود، آورده بود، همه گرسنه بودند. حالا این بچهها یکیش مثلاً مَسلَک بود. اینها گرسنه و تشنه و خسته و نان نداشتند. اشک از صورت اینها ریخته بود. برداشت، آورد پیش امیرالمؤمنین، نشان داد، گفت: "آقا ببین! داداش من حاکم مسلمین باشد، اوضاع بچههای من این باشد! بازار کوفه را نشان دادند. بازار کوفه، این دخل مغازه. حالا مغازه نبود، دکان بود. هرکی که دکان داشت یک ده لیون پایین داشت که قفلش را میزد. حضرت فرمودند: "نظرت چیست برویم قفلها را یکییکی بکنیم، تویش را خالی کنیم؟" "پناه بر خدا! این چه کاری است؟" "اونی که تو میگویی بدتر است که! اینجا به چهار تا از مسلمانان... ما دزدی کردیم، آنجا تو می گویی از همه مسلمانان دزدی کنیم، به بیتالمال بزنیم؟ خیلی بدتر است." پیدایت نشود! این آن دست است.
امیرالمؤمنین بیتالمال تقسیم میکرد، بعد کف دستش را میآورد، کل این کف و جارو میکرد. "میخواهم یک گَرد خاکی هم از بیتالمال نمانده باشد." این کفش. قلمش را برداشته بود. گفت: "بنویس!" حضرت فرمودند: "برای خودت مینویسی یا بیتالمال؟" گفت: "شخصی است." قلم را گذاشت. قلم بعدی را برداشت. شمع را خاموش کرد. آن دست دیگر، حالا نمیدانم پیدا میشود، نمیشود، مثل دست امیرالمؤمنین، این مواظبتها، این دقتها. بهجز از علی که پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلا را، علی باید تربیت کند اینها را دیگر!
آقای بهجت (رضواناللهعلیه) –حالا این خیلی برایتان شبهه نشود، خصوصاً برای خانوادههای شهدای مدافع حرم- آقای بهجت نظر شریفشان بر این است که حضرت زینب (سلاماللهعلیها) در شام دفن نیستند و در مصر هستند. و این بانوی مجللهای که در شام دفن است ایشان هم زینب بنت علی، ولی از همسری غیر از حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) هستند. آن زینب بزرگوار که خواهر اباعبدالله باشند، ایشان در مصر هستند. آنجا هم بارگاه دارند، خیلی فضای باشکوهی است. آقای بهجت نظرشان بر این بوده که چون تبعید کردند به مصر، حضرت زینب را. ایشان مزارشان همانجاست. آقای بهجت میفرمودند که: "ایشون هم خیلی بزرگوار است. این زینب بنت علی که در شام دفن است." تعبیرشان این است، میفرماید: "ایشون هم دختر امیرالمؤمنین است و این قبر، قبر بسیار با برکت و با عظمتی است و ایشون خاطراتی نقل میکرد از بزرگان که چه آثاری که ندیدند از این مدافعان حرم." هیچ اشکالی ندارد. ما نوکر و کشتهمرده آن کوچکِ کوچکهایی بچههای اهلبیت هم هستیم، چه برسد به این حضرات مجللهای مثل زینب بنت علی که در شام دفن است -حالا طبق نظر ایشان حضرت زینب (سلاماللهعلیها) نیستند.- إنشاءالله باب مصرش هم باز بشود، زیارت حضرت زینب در مصر. برویم مصر هم، غوغای مسائلی که مربوط به امام حسین (علیهالسلام) است، نفیسه خاتون عروس امام صادق (علیهالسلام)، شخصیتهای درجه یک ماست. ایشون آنجا مدفون است. و خود سوریه، لبنان و اینها. این مسیر بعلبک و جاهای دیگر، خلاصه اتفاقات زیاد بوده. این کاروان اَسرا، سالی که برایشان پیش آمده، شهدا زیادند، مدفونین زیادند. غَرَض اینکه ایشان میگوید دختر امیرالمؤمنین است. امیرالمؤمنین اینجوری تربیت میکند. این لقمه از امیرالمؤمنین گرفته، بزرگ شده. از آن دست، این بچه فرق میکند.
یکی دیگر از مسائل، بریزوبپاش، اِسراف. اینهم جزء بدیهای دست ماست. بعضی کلاً دستشان به کم نمیرود. میوه میخواهند بخرند، زیر پنج کیلو نمیتوانند. حالا چهار کیلویش را هم میریزند دور، شاید خورده بشود. اسراف است دیگر. اسراف هم شاخ و دُم ندارد. اسراف هم گناه بزرگی است. فرصتش نیست درمورد اسراف صحبت بکنیم. آسیب به خود، یکی دیگر است. آزار حیوانات. برداشتن این سگهای بیچاره را از سیبری و جاهای دیگر آوردند اینجا با قیمتهای کلان که الان در تهران یکی از خریدوفروشهای لاکچری رایج همین خریدوفروش حیوانات. طرف عکس انداخته میگوید: "سر بزرگراه اَندرزگو، که یکی از جاهای خوب تهران است، میگوید سر چراغ قرمز وایستاده بودیم، سمت چپم نگاه کردم، دیدم یک عقب ماشین بیرون کرد، با ببرش آمده، یک دوری بشود دور دور با ببر." دل دارد دیگر! در کرونا بالاخره پوسیده بوده در خانه. اصلاً به اِصرار ببره آمدم بیرون! نگفت که: "یکبار یک دوری بزنیم؟!" حیوانات آنچنانی! یک شیر با چه قیمتی! چقدر گرفتم. عکسش در اینستاگرام زیاد است. حیوانات عجیبغریب میآورند در خانهها نگهداری میکنند و دیگر سگش که دیگر چیزی به حساب نمیآید. سگ و گربه که دیگر اینها مسخرهبازی است. بعد سگ برداشتند از سیبری، آنطورها برداشتند آوردند. اسم خاصی هم دارد، این سگها. الان اسمش یادم نیست. هاسکی. سگ هاسکی. بعد آوردند اینجا. خب آن این حیوان دمای بدنش به سرما عادت دارد. گرم نمیتواند باشد. در حیاط این رفته چپیه در یخچال فریزر. فیلم در فریزر را باز میکنند، گاز میگیرد! چپیه در فریزر. و فریزر هم کفاف این را نمیدهد، یعنی سرمای یخچال و اینها هم برای این جور درنمیآید. این حیوانآزاری است دیگر. بعد اینها مدافع حقوق سگ هم هستند! این دیگر آدم نمیداند این کله را به کدام دیوار بکوبانَد! اینها کمپین راه میاندازند برای دفاع از سگ. حیوان بدبخت را برداشتید.
بعد علمای ما. مرحوم جواد آقای تهرانی که مشهد بودند و الان در بهشت رضا مدفون است. سبزی خریده بود، آمده بود خانه، دیده بود سبزی مورچه دارد. کُلِ آن قد خم، برگشته بود رفته بود سبزیفروشی. گفته بود که: "این سبزی را بگذار در آن طاقچه، مورچههایش بروند بعد بده به من." "برای چی این کار را کردی؟" "گفت: این مورچه زن و بچه دارد. آلاخون، والاخون برم خانه؟!" حالا خون، والاخون! جعبه شیرینی که تمام میشد، این بغلهای جعبه شیرینی را میکند. مورچه اذیت میشود این همه راه برود بالا، باز بیاید پایین. صاف برود دیگر. اذیتش کنیم. مرحوم آیتالله اشرفی اصفهانی، گربه در زیرزمین داشت در کرمانشاه. که بود، ایشان امام جمعه کرمانشاه بود. چهل، پنجاه تا پله میخورد تا میرفت زیرزمین. با آن سنش. آن عالم درجه یک. هر روز حالا ظاهراً، این پلهها را میرفته پایین به این گربه غذا میداده، برمیگشته. وقتی از دنیا رفت -شهید کردند ایشان را که در دو نوبت بدن ایشان پیدا شد، قطعهقطعه شد- بخشی از بدن ایشان اول پیدا کردند، بردند اصفهان دفن کردند. بخش دیگرش که بعداً پیدا شد، در همان کرمانشاه، قطعه شهدا دفن کردند. وقتی ایشان شهید شد دیدند این گربه از پایین هی شیون کرد، شیون کرد، شیون کرد. آمدند پایین دیدند که مرده. تعلق داشت آیتالله اشرفی اصفهانی (رضواناللهعلیه) به این. این علما، بزرگان ما. حالا ببینید همین خوکی که انقدر سنگش را به سینه میزنند در کشتارگاههایشان با این خوکها چهکارها که نمیکنند. بعضی از این فیلمها را بنده دیدم، واقعاً تا چند روز حال آدم بد است. حالا اینکه حیوانات در چین، چون تعداد جمعیت بالاست و کورتاژ و سقط بالا است، کنسرو جنین درست میکند. از جنین کنسرو درست میکند. سرو میکند.
استاد آیتالله جوادی آملی: "اگر امام حسین و اهلبیت نبودند، ما هم الان اوضاعمان همین بود. ما الان داشتیم کنسرو جنین با همدیگر میخوردیم." "گر نبودی کوشش احمد تو هم میپرسیدی چو اجدادت صنم".
این بیت را زیاد میخواندند. "گر نبودی کوشش احمد، تو هم میپرسیدی چو اجدادت صنم". اینها زحمت اهلبیت ما. "در و دیوار حرم میبوسیم چون اینها ما را آدم کردند." آنور سنگش را زیاد به سینه میزنند که طرفدار حیوانات است. این را ببینیم. علما، بزرگان ما. خدایشان! آیتالله بهجت (رضواناللهعلیه) که دیگر خاطرات از ایشان مربوط به علاقهاش به حیوانات دیگر مفصل است. وقت نیست بخواهم عرض بکنم. این هم یکی دیگر از مسائل مربوط به درس.
یکی دیگر همین فضای مجازی است که یک اشارهای هم کردم؛ فالو کردن، کامنت گذاشتن، لایک کردن، جوین شدن. شما بالاخره یک دانه ممبر این کانال را افزایش دادی. بهاندازه یک ممبر، ارزشافزوده داشتی. اعتبار آوردی. یکی میگوید: "خیلی داری سخت میگیری!" "خیلی خوب، بگذار پس من این روایتی که مربوط به امشب است برایت بخوانم."
بعد سید ابن طاووس در این کتاب شریف لهوف که خیلی معروف است بین ما. فقط بخش مقتلش. این کتاب، کتاب مفصلی است. البته ایشان این را مختصر نوشته برای اینکه، برای زائرین امام حسین نوشته بود. این کتاب مختصری ایشان را مختصر نوشته بود که در جوانی هم نوشته این را برای اینکه اینهایی که میروند زیارت، دستشان باشد بخوانند. بیا! حالا اثر اخلاصش بوده یا چیز دیگری، این خیلی معروف شد این کتاب از ایشان. یک بخشی از کتاب عاقبت دشمنان امام حسین، تهش چی شده. بحث دست هم خیلی مرتبط است.
اینهایی که طلا و جواهرات به غارت بردند از این زن و بچه. این طلا و جواهرات گردن هرکی که انداختند، بیماری پی.سی.آر.اس و اینها گرفت و کُلِ پوستشان التهاب پیدا کرد و هیچکسی نتوانست از این طلا و جواهرات استفاده کند. اونی که لباس حضرت را کند، دستهایش شل شد. این لباس تن هر کسی که کردند، مشکل پوستی پیدا کرد. شتر حضرت را سر بریدند، کشتند، چهل تکه کردند. به هر دیگی که انداختند، آن دیگ آتش گرفت و غذا نپخت. محمد طاووس اینجا نقل میکند، چیزهای عجیبی است. اینها کم هم گفته میشود. هیچکسی هیچی کاسب نبود از کربلا. همهشان بدبخت شدند. این جماعت بیچاره نفلهای که لعن ابدی برای خودشان گرفتند، هیچی هم در دنیا کاسب نبودند. آن تو سرش میزد، میگفت: "به من گفتند بیا اینجا ده دینار بهت میدهیم. هفت دینار خرج کردم رفتم کمک کردم در قتل اباعبدالله. آمدم پنج دینار بهم دادند. هفت دینار خودم را هم ندادند." شقی اَزل و اَبَد!
یکی از ماجراها این است. میفرماید: "شام غریبان یکی از اینهایی که در لشکر عمر سعد بود، سحر پا شد، هی داد زد: آی چشمم! آی چشمم! آی چشمم!" گفتند: "چِه شده؟" گفت: "کور شدم، نمیبینم." فوت کردند، دست کشیدند، آب زدند. گفت: "من کور شدم. چِه شده؟" گفت: "الان خواب بودم. پیامبر اکرم را خواب دیدم. دیدم که یک تشتی از خون روبروی پیغمبر اکرم است. به پیغمبر گریه کردم، گفتم: چیست پیغمبر؟ یا رسولالله!" فرمودند: "این خون حسین من است که ریخته. تو هم شریک بودی." گفت: "من کاری نکردم! من آمدم عقب قافله عمر سعد وایستادم فقط میدان را نگاه میکردم. اصلاً حمله نکردم به کسی. نگاه میکردم."
در سیاهی لشکر سپاه عمر سعد بودی یا نبودی؟ این لشکر را سیاهتر کردی یا نه؟ سیاهی لشکر را بالا بردی یا نه؟ وایستادی نگاه میکردی! نگاه کردی، چرا کمک نکردی؟ میگوید: "حضرت دست کردند در این تشت." نقل، دست کردند در این تشت، دستشان را خونی کردند، مالیدند به چشمهای من. بیدار شدم. این هم کور شدم.
معادل امروزیاش فضای مجازی چی میشود؟ حواسمان را باید جمع باشد. الان که دل میدهند، قلوه میگیرند. یک آقایی آن خانم را فالو کرده. او برای این لایک میکند و آن کامنت میگذارد و "مجازی است". نمیدانم! بابا این احساساتش حقیقی است. این خانم با آن اَکانت خودش، با آن عکس ماشاءالله ژیگول و خوشگلش که آمده وای! چقدر مطلب جالبی! لااقل عکست را عوض کن، اَکانتت را عوض کن، کسی نفهمد کی چه کاری میکند. بعد آن آقا دارد میخواند. بعد این الان مثلاً دلش هزار جا میرود، هزارتا فکر با خودش میکند. میگوید: "نه! اینجا فضای مجازی است. جنبه داشته باشین. شماها بیمارید!" شاید این آقا چشمش بیمار باشد ولی بالاخره آدم عقلش باید بیمار بشود که اینجوری با خودش فکر میکند. هیچ ادراکی ندارد از احساسات طرف مقابلش. "به دماغت بگویم! دماغت را بگیر! چهکار کنیم با شماها؟! مریض! جنبه ندارین! بوی کباب به دماغتان بخورد! حالا من بیماریام در دماغ. تو هم بیماری در دماغ." دماغ آدم عاقل این کارها را نمیکند.
این هم مربوط به فضای مجازی. دست دادن با نامحرم. گرانفروشی. بوق زدن در کوچه بنبست یکمتری ساعت سه شب. بوق میزند! یعنی آدم دوست دارد برود فقط ازش سؤال کند: "تو مشکلت چیست الان دقیقاً سه شب اینجا بوق میزنی؟" سرقتهای مختلف که الان الحمدلله دیگر به هر نحوش باب شده. تقلب، امضای طلایی. اینها را بنده لیست کردم. مواردش خیلی بیش از اینهاست. حالا نمونههایش را دارم عرض میکنم. بعضی امضای طلایی دارند. یکی از مسئولین که وقتی هم قومش ربطی به قم داشت و اینها -و الان دیگر مسئولیت ندارد- گفته: "من اِمضا را روی سنگ بگذارند آب میشود." انقدر این امضا سنگین است. عظمت دارد. امضاهای طلایی. بدون اجازه به وسایل کسی دست زدن. حالا باز مثلاً کپی پیست امروزی است که حق نشر ندارد. مطلب یکی دیگر را آدم به اسم خودش منتشر میکند. لاک ناخن زدن به میز یا دیوار. الکی کوبیدن. بعضی مشکلاتی دارند، روی مُخ بقیه میروند. مطربی. اینها مربوط به دست. رقاصی. نماز به دست. همه اعضا یکجوری درگیرند با آن ولی حالا دست به طریق اولی. شکستن قُلُنج انگشت، آسیب به دست ایجاد میکند. جویدن ناخن. برای خانمها انگشتر در برابر نامحرم چون زینت است. زدن بچه. شکستن وسایل در دعوا. ریال و اینها. بعضی مواردش را نمیتوانم. میترسم بگویم. مثلاً کشیدن سیگار و اینها که دیگر من کار به آنهایش ندارم. دیگر نمیتوانم بگویم. طبق فتوای آنهایی که سیگار را مشکلدار میدانند و آرایش در برابر نامحرم و آسیب زدن به بدن و چهمیدانم کندن جوش و چهمیدانم کندن پوست و اینها که بعضیهایش هم رد مظلمه، گاهی لازم است. اینها همهاش مربوط به حقوق دست است که اینها دست آدم را تاریک میکند. بعضیها هم که کلاً دستهایشان حالا یا دست بیقرار است در اختیار خودشان نیست یا کلاً این دست، دست خیر نیست. قرآن درمورد منافقین تعبیر به "یَغْلونَ اَیدَیهم" دستشان بسته است. دست باز نیست. پیغمبر، دست پیغمبر باز. دست و دل باز. دستش باز است، سفرهاش پهن.
یک جلسه دیگر این شبها بنده خواندم. امیرالمؤمنین (صلواتاللهعلیه) آمد در مسجد نشست، گریه میکرد. عجیبی. اینها را ای کاش در بچگی به بچههای ما در مدرسه یاد بدهند! سبک زندگی یاد بدهند! این مسائل اخلاقی فوقالعاده را یاد بدهند. دیدند گریه میکند، امیرالمؤمنین. گفتند: "آقا چِه شده؟" حضرت فرمودند: "یک هفته گذشته برایم مهمان نیامد." دارم میگویم: "خدایا! من از من چی سر زده که تو رحمتت را از من دریغ کردی؟" مهمان دیگر نمیآید. حالا آنجا شوخی میکردیم، میگفتیم ما هم البته گاهی میرویم در مسجد، همان جا مینشینیم و گریه میکنیم. چرا میگویم: "یک هفته گذشته مهمان نیامد. رحمتت را از ما دریغ کرده." بیتفاوتها. بالاخره به جای مخصوص اینکه نمیتواند به کسی کمک بکند. مهمان نیامده، سائل نیامده، گریه میکند. چرا امروز من روزیم نشد؟! عجیب است واقعاً. برعکس.
خلاصه آقا جان، اگر آدم دستش -خدایناکرده- تاریک باشد، این خطرناک است و عرض بنده اینکه خصوصاً در ارتباطات کوچکمان مواظبتمان نسبت به دستمان بالا برود. خصوصاً در این بچهها. ارتباط با بچهها، بلند کردن و تنبیه و اینها. معلمین یک جور، پدر و مادر یک جور، برادر و خواهر یک جور. این دست هرز بشود، آن وقت دیگر خیلی ماجراها برای آدم درست میشود. دست هرز، دست خطرناکی است.
اذیتتان نکنم. شام غریبان اباعبدالله. باید برویم کربلا. شب آخر این مجلسم هست. خدا را شکر میکنیم امسال توانستیم دور هم جمع بشویم. تشکر میکنیم از امام حسین (علیهالسلام) با همه این سختیها و دست و پای این بروبچههایی که زحمت کشیدند و میبوسیم. بنده از جانب خودم عرض میکنم، واقعاً دست این بچهها را میبوسم. فضایی فراهم کردند ما اینجا بیاییم، بنشینیم، حرفی بزنیم، چیزی بگوییم، چیزی بشنویم، اشکی بریزیم. و امام حسین (علیهالسلام) عنایتشان را از ما دریغ نکردند. امسال با همه سختیها و شرایطی که بود، توانستیم دور هم جمع بشویم و زنده به این روضههاییم. حیات ما بند مجلس امام حسین است. از کودکی ما تنفسمان در این مجالس بوده. بهلطف خدا إنشاءالله تا آخر عمر از ما گرفته نشود این مجالس. محروم نشویم از این مجالس.
شام غریبان امسال متفاوت از هر سال است. هر سال شام غریبان معمولاً این جوری بود چون روز عاشورا دستهها بیرون میآمد، هیئتها بود. ما که برای شام غریبان میآمدیم، که همه خسته اند. کسی حال اشک و گریه و اینها ندارد. شمعی روشن میکردند، فضا را تاریک میکردند، اشک میریختند. امسال نه. امسال احساس میکنم شام غریبان همه این حس را دارند که ما دهه اول نتوانستیم یک اشک سیری بریزیم. نتوانستیم برویم در خیابانها داد بزنیم، زنجیر بزنیم، سینه بزنیم. عاشورای امسال را دیدید؟ خیابانها سوت و کور. عاشورا، تاسوعا! واقعاً کی این جوری بود؟ روز تاسوعا دیگر شروع میشود، ظهر تاسوعا میرفتند، شب عاشورا عزاداری میکردند، ظهر عاشورا عزاداری میکردند. دیگر همه خسته انسانی! حال و هوا نیست. میخواهم عرض بکنم اگر هم کسی خسته است، غصه نخورد. اصلاً اصل ماجرا همین است که شام غریبان خسته باشی و بعد شام غریبان را روضهات را ادامه بدهی. زینب کبری در این ده روز خسته شد حسابی. میخواست یک استراحتی بکند که عاشورا شد، خستگی به تنش ماند. ابیعبدالله رفت استراحت کرد. همین شهدا این ده روز خسته شدند ولی امشب همه استراحت کردند. زینب تازه کارش شروع شد. واسه همین امام سجاد فرمود: "امشب دیدم عمّهام نمازش را نشسته بود." خستگی به تن زینب مانده. آنهایی که این ده شب خسته شدند و از امشب ادامه میدهند اینها کارشان زینبی است. اگه میشود مجالستان را تعطیل نکنید روضهها را. بعد امشب هرجایی، هرجور، هر نحو شده، ادامه پیدا کند. ماجرا از امشب تازه شروع میشود. اصل روضهها و ماجراها از امروز ظهر بوده و امشب و شبهای بعد. بخش اصلی ماجرا اینجاها بود.
غرض اینکه امان از دست هرز که اگر دستی هرز شد، چهکارها که نمیکند. امروز این دستهای هرز کربلا را خون کردند. به دل زینب این دستهای هرز داس است. یک تعدادی از این دستهای هرز در گودی قتلگاه مشغول بود؛ چه موقع قتل اباعبدالله، چه موقع غارت اباعبدالله. یک تعدادی هم از این دستهای هرز در خیمهها مشغول بودند موقع غارت این زن و بچه. به هیچی رحم نکردند. تا گهواره این بچه را برداشتند بردند. گفتم "گهواره این بچه" یادم نره. امشب در این خیمه، خیمه البته نبود، خیمهها را که آتش زدند، زن و بچه زیر آسمان بیابان بودند. تا صبح دیدند یک نفر دارد خاص گریه میکند، امشب. آرام آرام. زیر زیرکی. یک جور کسی نفهمد. خیلی هم سوزان. خیلی خاص. کی بود آن یک نفر؟ رباب بود. امشب دیدم گریه خاصی دارد. دلیلش هم دیگر خودتان بهتر میدانید. خانمها باید این روضه را شیون بکشند. البته که شیر نداشت و از غروب به اصرار بهش آب دادند، شیر جاری شد. حالا الان دیگر شیر دارد، بچه ندارد. همه چیز را بردند. تا گهواره علیاصغر را.
سکینه بنتالحسین فرمود: "دیدم یکی از این کوفیهای بیحیا آمده، میخواهد خلخال از پای من بکشد ولی گریه میکند." بهش گفتم که: "هم غارت میکنی هم گریه میکنی؟" گفت: "چطور گریه نکنم؟ پای دختر رسولالله دارد غارت میشود." گفتم: "خوب غارت نکن!" گفت: "من نکنم، یکی دیگر میکند و میبرد." اینها درد میشناختند این خانواده را. مردم شام نمیشناختند. اینها میشناختند و اینجوری بود. خلاصه یک بخشی از این دست هرز اینجا بود.
اگه آمادهاید، خسته نیستید. امشب میخواهم سنگینترین روضه این چند شبمان را بخوانم. هرکی آماده است، بسمالله. این بخش روضه، روضه جانسوزی است و واقعاً باید حق روضه ادا بشود. با همه خستگیمان، با همه شرایطی که داریم. این درد، درد سنگینی است. امشب یک بخشی از این ماجرا پس مربوط به این زن و بچه است که غارت کردند. تا به روپوش اینها هم رحم نکردند. از سر مبارک اینها این روپوشها را برداشتند بردند که اینها هر کدام روضه مفصلی دارد. فرصت نیست. این یک بخش است. این زن و بچه در بیابانند امشب با همه سختیها و تلخیها. اینها را با زنجیر همه را به هم بستند. با دست بسته. دست اینها را بستند. آن دستهای هرز باز است، این دستها، این دستهای گرهگشا بسته است.
یک بخشی از این دستها، یک بخش دیگر یا صاحبالزمان (عجاللهتعالیفرجهالشریف)! آقا جان شما این ایام خیلی اذیت شدید. هر سال این روضهها خون به دل شما میکند. آقا جان نمیدانم این اشکهای ما تسلی میدهد به شما. امروز حرم رفتید. صاحب عزا شما را دید. خواندم روایتش را برایتان. فرمود: "در مجلس مصیبت وقتی کسی عزیز از دست میرود، برو صاحب عزا ببیندت." امروز رفتید امام رضا شما را ببیند، تسلی پیدا کند. امام زمان شما را ببیند، تسلی پیدا کند. البته صاحب عزای اصلی را امشب با دست بسته در بیابان نگهداشتند. هیچکسی هم بهش تسلیت نگفت. همه خون به جگرش کردند. لا اله الا الله. چهجور وارد این روضه بشوم؟! روضه، وقتش است. امشب. نه میشود خواند نه میشود نخواند.
از عصر که کار اباعبدالله تمام شد، این جماعت پَست، غارتگرِ بیرحمِ نامردِ کثیف، به تن اباعبدالله که رحم نکردند، به کنار. یک بخشی از کار رقابتی بود که اینها سر بردن این سر نازنین را داشتند به کوفه. اینجا دارد دو سه بار این دست، این سر، دستبهدست شد بین اینها. تعبیر مقاتل سنگین است. میگوید: "سرقت میکردند از هم این سر را." لا اله الا الله. خانم جان یا فاطمه زهرا (سلاماللهعلیها)، شما گریهکن این روضه باشید که هستید. شما گریهکن همه روضهها. آخر گفتند در این کشمکش، خولی این سر نازنین را ربود و با سرعت حرکت کرد بهسمت کوفه مثل غروب امروز بود. تا کوفه رفتید؟ کربلا - نجف هشتاد کیلومتر تقریباً راه است. با اسب که بروی چند ساعتی میشود، شاید مثلاً سه چهار ساعت در راه بود. رسید کوفه. شب شده بود. دارالعماره بسته بود. عبیدالله نحس هم خواب بود. این میخواست سر را ببرد از عبیدالله، در ازای آن به وزنش طلا بگیرد. رسیدی دارالعماره بسته است، من چه بکنم؟! شب تاریک است. نمیتوانم به کسی بدهم، آنها سرقت میکنند. خودم باید داشته باشم. خانهام ببرم! زن و بچه میترسند سر بریده ... خانه ... لا اله الا الله. چقدر اینها گفتنش سخت است؛ دیدنش چقدر سخت بوده. آخر تصمیم گرفت ببرد خانه ولی یک جوری که زن و بچه نفهمند. اگر حال ندارید داد بزنید هم اشکال ندارد. فقط قول ده، جیگرتان بسوزد با این روضه. چون جیگر حضرت زهرا را سوزاند با این.
اگر وارد خانه شدم، مستقیم رفتم در آشپزخانه، زن و بچه بیدار نشوند. شما یک نقل معروف را شنیدهاید. دوتا نقل. اینجا. یک نقل معروف این است که تنور خانه که خاموش بود، این رأس مبارک را در تنور قرار داد. روپوش تنور را هم گذاشت. چی بگویم من اینها را؟ چه بگویم؟ این جوانها نشنیدند روضهها را، چه بکنیم؟ نقل دیگر این است: در مقتل تعبیر "اِجّاره" دارد. "اجّاره" یعنی قابلمه. لا اله الا الله. گفتند: "این سر را روی زمین گذاشت، قابلمه را برگرداند، گذاشت روی سر." که هیچکسی نفهمد این تو چه خبر است. این سر عزیز پیغمبر، این سر در آغوش فاطمه بزرگ شده، روی سینه پیغمبر. این سر یک عمر در سجده بوده، قرآن خوانده، در محضر خدا اشک ریخته. اینجاست، اینجاست.
آمد کنار همسرش دراز کشید. یک کمی خوابید. نصف شب دید زنش پا شده دارد شیون میکند. گفت: "چِه شده؟ بگو ببینم چهکار کردی؟ کمک کاری نکردم!" گفت: "من الان خواب دیدم. خواب دیدم یک نوری از آشپزخانه ما دارد به آسمان میرود و دایماً دارند شیون میکنند." گفتم: "چیست؟" گفتند: "سر پسر پیغمبری است." اول حاشا کرد. این دوید آمد برداشت این شیون کرد. غش کرد این زن. به هوشش آورد. گفت: "غصه نخور! این هموزنش طلا میدهند." گفت: "زن و بچه مردم شوهرهایشان از سر کار میآیند مواد غذایی میآورند، چیزی میآورند. تو رفتی سر پسر پیغمبر را آوردی." همانجا شبانه جدا شد ازش این زن با معرفت و محب اهلبیت. چی بگویم؟ بگویم و برویم روضه آخر بماند. میخواهم بگویم همسر خولی تو طاقت نیاوردی سر در آشپزخانه. تو همسر خولی بودی. نه خواهر حسین. چی بگویم؟ آن خواهر چهل منزل رفت. هر وقت سر بالا کرد، دیدید سر. آخر آمد به مجلس شراب رسید. السلام علیک یا اباعبدالله و ارواحتیله بف علیک سلام الله ابدا مابقی تو و بقیه اللیل و الن ولا جعله الله آخر عهد من لزیارتک السلام علی...
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...