متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (صل علی محمد و آل محمد و عجل)، الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رَبِّ اشرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي
بحث حق پا را جلسه قبل تقریباً به اتمام رساندیم. البته مثالهایی از بحث هست؛ هنوز میشود مطرح کرد. سفرهایی که غیر از سفرهای زیارتی و سیاحتی است؛ سفرهای خدماتی، مثل اردوی جهادی و اینها. این هم میشود اضافه کرد به کارهای مثبت و خوبی که انجام میدهیم: رفتن برای آشتیدادن، رفتن برای آشتیکردن. این هم از آن هاست که خیلی آثار دارد. امروزیش را هم حالا بخواهیم نگاه کنیم، موارد خوبی را میشود دید که با قصد قُربت میشود انجام داد؛ مثل عبور از خط عابر پیاده. این هم یک بحثی است. اگر ما مقید باشیم، خود بنده انشاءالله اگر بتوانم مقید بشوم، که مصداق حقالناس هم هست واقعاً!
دیگر موقع چراغ سبز ماشینها، این بندگان خدا کلی معطل شدهاند که چراغ سبز بشود! یک جماعتی هم انگار نه انگار که اینجا اصلاً چراغی هست! همینجور میآیند برای خودشان لای ماشین ترمز میکنند، ترافیک میشود و بههم میریزد و کلی ماجرا میشود. مراعات کرد: این عبور از خط عابر پیاده؛ از خیابان میخواهد رد بشود، از آن منطقهای که خطکشی شده. اینها همه حق پا بهحساب میآید. حقالناس هم از طرف دیگری بهحساب میآید.
در مسائل منفی خودش هم باز موارد دیگری غیر از اینی که این شبها بحث کردیم میشود شمرد: پا را آدم روی پدال گاز بگذارد و همینجور الکی؛ درازکردن پا جلوی پدر و مادر _ چون در فرهنگ ما بیادبی بهحساب میآید _؛ قدمگذاشتن و راهرفتن جلوتر از پدر و مادر؛ بلکه جلوتر از بزرگتر، جلوتر از استاد.
همین مؤلفه، همین کتاب شریفی که در دست داریم، استاد بزرگوار آیتالله جوادی آملی، به گردن ایشان هم حق استادی دارند. بعد آقازاده این استاد، یک وقتی خیابان، من پشت فرمان بودم، ابوی کنار ما نشسته بود، ماشین رد شد، بعد پیکانی بود _ آن موقع اطلاعات جوادی آملی پیکان _ گفت که به پدر گفتم که: «حاجآقا، آیتالله جوادی تو ماشیناند.» گفتند: «ایشان گفتند که پس سعی کن از ماشین ایشان سبقت نگیری.» میگوید که خیلی هم ماشین ایشان آرام میرفت و من هم میخواستم گاز بدهم و دیگر آمدم خودم را پشت این ماشین نگه داشتم تا جایی که دیگر مسیرمان دوتایی، ایشان تأکید داشت که از استاد نباید جلوتر رفت؛ از ماشین استاد.
اینهایی که در مورد حق پا گفتند، اهل عملاند این بزرگان. حضرت امام (رضوانالله علیه) وقتی ایران آمده بودند، اخویشان مرحوم آیتالله پسندیده، معروف به پسندیده بود _ اخوی حضرت امام _ به فامیلی شناخته میشد. حضرت امام در آن شلوغی، کمی با جمعیت رفته بودند و از اخویشان که از ایشان بزرگتر بود، جلو افتاده بودند. گفته بودند که: «مرا ببخشید، من چند قدمی در آن وسط شلوغی جمعیت از شما جلوتر رفتم.» تازه، یک برادر بزرگتر حکم پدر را دارد از جهت احترام و آداب و اینها. اینها خیلی مسائل مهمی است. اینها هم حق پا بهحساب میآید.
و البته در بحث پوشش هم، بحث پا مواردی را دارد. یک شب در مورد حجاب، از آن کتاب «شنود»، کتاب عجیبوغریب، مطالبی را خواندیم و دیگر حالا اضافه بر آن بحث، آن جلسه مواردی را در مورد بحث حجاب میشود شمرد؛ مثلاً جوراب نازک، اگر جوری باشد که نامحرم، لاک پا، شلوار تنگ و صدای پاشنه کفشی که جلب توجه بکند. اینها همه از این مصادیق است که در مورد پا میشود در موردش صحبت کرد.
بحث بعدی میشود حق دست. حق دست هم بحث مفصل و مبسوطی است و انشاءالله در این دو جلسه، اگر خدا توفیق بدهد، حق دست را تمام میکنیم و دینمان را نسبت به رساله حقوق دیگر تقریباً ادا کردیم؛ چون معلوم نیست دیگر این جلسه ما کی برگزار بشود و ما کی خدمت دوستان باشیم! قاعدتاً حالا حالاها نیست، ماههای بعد، سالهای بعد. اگر انشاءالله ادامه داشت بحثمان از بعد حق دست، که دیگر حق دست، بعدش یک حق دیگر از اعضا میماند، دو تا حق دیگر میماند، بعد دیگر وارد حق اعمال میشوند حضرت. خوب حق دست را میفهمند:
«و اما حَقُّ یَدِکَ فَاِن لا تَبسُطْها الِی ما لا یَحِلُّ لَکَ»؛ حق دست تو این است که به سمت چیزی که حلال نیست، دستت را دراز نکنی.
«فَتَنال بِمَا تَبْسُطُهَا الَیْهِ مِنَ الله العقوبة فی الاجل»؛ اگر این کار را بکنیم، از جانب خدا عقوبت به تو میرسد.
«وَ مِنَ الناسِ بِلسانٍ لَاْمٍ فیالْعاجِل»؛ و از مردم با زبان سرزنشگر در عاجل.
این «فیالْعاجِل» باید باشد و نه «فیالْعَجَل». «فیالْعَجَل» غلط است. «عاجل» با همزه یعنی عقبتر، «عاجل» با عین یعنی جلوتر.
بعدها عقوبت خدا را داری، الان بدگویی مردم را داری. آدمی که دستش را نمیتواند کنترل بکند، انجام، بهش میگویند سندروم دست بیقرار دارد. بعد دستش را آدم بتواند نگه دارد.
«وَ لا تَقْبِضْهَا مِنْ مفترضِ اللهِ عَلَیْها»؛ آن جاهایی هم که خدا تکلیف کرده، دستت را نبندی.
«قَبْض» و «بَسْط». دستت را دراز نکنی، آنجایی که حلال نیست. آنجایی هم که واجب است، دست را نبندی. قبض نکنی.
«وَ لکِنْ توقِّرهَا قَبْضَها عَنْ کَثِیرٍ مِن کثیرٍ ممّا یحلُّ لَهَا»؛ باید دستت را وقار برایش قائل باشی. باید برای دستت احترام قائل باشی.
از حقوق دست است! چقدر این دین، دین عجیب است! کجای عالم شما این را پیدا میکنی که یک کسی، یک مکتب فکری، اعتقادی، اخلاقی، عملی برای دست حق و حقوق قائل باشد؛ آن هم این شکلی؟ میگوید: دستت را باید برایش احترام نگه داری. شأن دستت را پایین نیاوری. هر حلالی را هم به سمتش دست دراز نکنی. برای دستت کلاس باید بگذاری، شأن باید قائل باشی. «توقِّرها»، توقیر یعنی احترامگذاشتن. برای دستت احترام قائل باش. خیلی عجیب است! هیچ جای دنیا این حرفها پیدا نمیشود. اینها رساله حقوق امام سجاد (علیهالسلام) است.
«وَ بَسْطَها الی کَثیرٍ مِمَّا لَیْسَ عَلَیْها»؛ خیلی از وقتها لازم نیست دست به سمت خیلی چیزها دراز کنیم.
احترام دستت را نگه دار.
«فِي الْعاجِلِ وَ جَبَ لها حُسْنَ ثَوابٍ فی الآجل»؛ در عاجل، اگر کنترلش کردی، شرافت برایش قائل بودی در این روزگار گذرای الان، بعداً آثار ظاهر میشود در آن روزگار ابدی. البته همینجا هم آدمی که کنترل بر دست خودش دارد، انسان شریفی بهحساب میآید. همینجا ما میگوییم فلانی دستش هرز است. آدمی که بهنامناسبتی روی خانمش دست بلند میکند، دستش هرز است. آدمی که نمیتواند دستش را کنترل کند، در مسائل مختلف، مسائل مختلف. همین جایش هم بد است، همین جایش هم زشت است. و اگر کسی اهل کنترل دستش بود، اهل مراقبه در دست...
مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری، مؤسس حوزه علمیه قم، که استاد حضرت امام و مرحوم آیتالله اراکی و خیلی بزرگان دیگر بودند. ایشان که از دنیا رفته بودند، خوب مقام معنوی ایشان خیلی بالا بود. ایشان همین حوزه علمیه را در اثر توسل به امام حسین (علیهالسلام) و در جوانی، داشت از دنیا میرفت، دید صحنه عوض شد و دارد وارد عالم برزخ میشود. آنجا متوسل میشود به امام حسین. میگوید: «آقا! من کاری نکردم. اگر میشود مرا برگردان، یک کار بزرگی انجام بدهم که ازت واسطه بشود.» ایشان برمیگردد و بعداً حوزه علمیه قم را تأسیس میکند.
حاج شیخ عبدالکریم حائری... مربوط به حاج شیخ... حضرت امام فرمودند: «اگر دعای مستجابی داشتم، دعا میکردم خدا حاج شیخ را به دنیا برگرداند.» انقدر مقام داشت! آقازاده ایشان یک وقتی داشت در مورد پدر چیزی مینوشت. بعد از رحلت ایشان، آقازادهشان از علماست. چند تا آقازاده دارند. همه از علما بودند. البته بعضیهایشان از علما بودند و کمی ضدانقلاب شدند و از علما و انقلابی؛ ولی فرزند فاضل ایشان _ این ماجرا ظاهراً مال شیخ مرتضی حائری است که استاد رهبر انقلاب هم بودند _ میگوید که: «من آمدم در مورد پدرم چیزی بنویسم. نوشتم: "مرحوم مغفور پدرم، مثلاً حاج شیخ عبدالکریم حائری"» میگوید: گفتم که: «تو این "مرحوم مغفور"ش را _ "مغفور"ش را _ یقین داری؟ پدرت مرحوم مغفور است؟ میدانی؟ قطعاً؟» شک کرد. خیلی بزرگ است! من که خبر ندارم. «مغفور»ش را خط زد. مرحوم به همین معنای رایجش دیگر _ از دنیا رفته _ روی آن «مرحوم پدرم حاج شیخ عبدالکریم (رضوانالله علیه)» یعنی خدا رضوانش را نصیبش کند. گفت: «شبش یا سحرش خواب دیدم. حاج شیخ ایشان فرمود: "که من هم مرحومم، هم مغفورم، هم خیلی بالاتر از این حرفهایم؛ ولی دوست دارم سرانگشت تو را ببوسم که اینجور اهل مراقبهای. هر کلمهای را نمینویسی."»
حالا شما مقایسه کنید با این فضای مجازی ما! این خوب خوبش است که این کلمات خوبش را که بهکار میبریم، فضای مجازی. و یک عده فکر کردند که واقعاً دیگر مجازی است دیگر. کلاً همهچیز مجازی است. مثلاً فحش هم بدهی، حالا مجازی. پیدا میکند، مجازی، فحش بهحساب میآید. اثر دارد. تا عمق قلب طرف مقابل را میسوزاند. قضاوتها، این کامنتها، این نظرها، یک «لایکی» که شما میکنی، حساب دارد. برای چی این را تأیید کردی؟ چیش را تأیید کردی؟ فرمود: «اگر یک "احسنت" به گناهکار بگویی، لبخندی به گناهکار بزنی، با او، بهحساب.»
در مورد حق پا داستانی حالا ماند _ اشاره نکردیم _ میفرمایند _ میفرمایند که _ دو تا برادر بودند، سی سال توی ساختمان مینشستند. طبقه پایین بود، آن یکی طبقه بالا بود. مثل آن فیلم سینمایی که دو تا داداش بودند و به هم چسبیده بودند، کاملاً متفاوت از هم. این حالا توی یک ساختمان بودند. این سرسخت حزباللهی، آن هم اهل هر رقم عیاشی. ماجراهای اینشکلی. ایشان میگوید که: «سی سال توی ساختمان هم با هم ارتباط نداشتند. واسم فراری و بیزار. یکهو این به دلش افتاد، آن هم به دلش افتاد. این گفتش که: «ما سی سال اینجا نشستیم، عرق خوردیم. داداشمان چیکار میکند؟» آن هم بالاخره سجادهاش پهن است. «نکند عشق و حالتان سجاده باشد؟» کمی برگشت. «گفت: "ما سی ساله پای سجاده نشستیم. نکند عشق و حال پای بساط عرق باشد؟ پاشیم بریم ببینیم که بالا چه خبر است."» گفت: «توی راه که میآمدند، وسط راه عزرائیل آمد، هر دو تا را برد.» فرمود که: «بعد سی سال گناه، این با یک قدم اینوری رفتن، عاقبتبهخیر شد. آن هم بعد سی سال عبادت، با یک قدم عافیتبهشر؛ به همان قدم آخر که با این هوا آمد.»
یک تمایل این شکلی، گاهی آدم را کاملاً اینوری میکند، گاهی آدم را کاملاً آنوری میکند. یک ماجرا در این بخش. حرف زیاد است، داستان زیاد است. گاهی یک کلمه، گاهی یک، یک حرکت. فلسفی میفرماید که: «من هرچی که دارم، همه این منبرها را من شریکم با یک کسی که اولین بار توی مسجدی من میکروفون حالا دستم. بلند شدم یک چیزی بگویم. بچه بودم، ته پته میکردم. مردم میخندیدند. یک پیرمردی از ته مجلس میگفت: "احسنت!"»
منبری که ما رفتیم، به ما گفتند: «زبان گویای عالم اسلام مال او است.» یک «احسنت». مجلس عروسی میگیریم. حیای یک نفر میریزد از آن مجلس، ما یک دختر جوانی، حیایش میریزد. این دیگر تا آخر هرجا رفت، مال تو است. عروسی الان وضع و شکلش اینجوری است. اولش و آخرش و وسطش. کجایش سالم است؟ دو نصف شب خیابان میبندند، بزن بکوبش یک طرف، حقالناسش یک طرف. بیماری که بیدار میشود، اثر ندارد. اثر روی اعصاب بههمریختهها. فقط در روضه امام حسین قرارداد داریم. عروسی خیلی هم خوب است. سه شب، دو شب تا پنج صبح! ببر شکنجه روحی کن. این همین است؛ شکنجه روحی میکردند با بزن بکوب؛ «مرا بردار ببر!» بزن بکوب شکنجه روحی کنیم و سر و کار نداشته... شکنجهها گاهی اینجوری است. یک صدای اذان همه را اذیت میکند. یک مجلس روضه ده دقیقه طول میکشد، کمی صدایش بالا میرود. امسال که نه طبل و سنج و این. این روز تاسوعا، امسال واقعاً قلبمان را غم گرفت. تاسوعای سوت و کور و خلوت و بیروح. یک صدایی شب دارد، حالا یک جایی درمیآید، صد تا تماس به اینور و آنور که اینها را خفه. ده تا کاروان عروسی بیاید، ماجراست دیگر. غرض اینکه اینها آثار اعمال ماست. هرچی هم هست در این آثار اعمال. مرحوم حاجآقا حسین قمی که عمر طولانی کرده بود فرموده بود: «در عمرم ندیدم مراسم عروسی که با گناه شروع بشود و عاقبتبهخیر بشود.» مجلس عروسی که عاقبتبهخیر... عاقبتبهخیر که طلاق نگیرند؛ یعنی ثمر داشته باشد این ازدواج. چیزی دربیاید از این زندگی؛ لااقل در رابطه خود این دو نفر. نه! آثار اعمال ماست.
عرض کردم: گاهی یک حرکت دست است؛ یک دستی پایین میرود، یک دستی بالا میآید. همینقدر. یک «بله» و یک «خیر» آدم را بهشتی و جهنمی. یک «بله». یک آدم مسلمان میشود با یک «لا» دیگر. «لا اله الا الله». با یک جمله از نجاست درمیآید، پاک میشود. اثر اعمال. یک حرکت دست، گاهی آدم را... حضرت امام به حاج احمد آقای خمینی فرموده بودند که امام مرتبهشان بالاست. این مال امام است. این چیزی نیست که ما همه در عالم برزخ بهش برسیم؛ ولی در عالم قیامت قاعدتاً ما بهش خواهیم رسید. حاج احمد آقا دوبار خواب میبیند بعد از رحلت حضرت امام. امام را. که بعد از این خواب دوم ایشان سکته خفیف میکند. این خواب دوم ایشان بوده. برخی مراجع قمشان گفتوگو. اگر دیده باشید حاج احمد آقا، مثلاً بعد رحلت امام، یکهو سالهای مثلاً ۷۱، ۷۲ به بعد، یکهو پیر شده. یادتان باشد دقت کرده باشید، یکهو پیر شد، شکسته شد و اعصاب دست شد و بعد هم که دیگر ایشان خیلی سریع از دنیا رفت. همان سالها بعد این ماجرا، ایشان سکته خفیف کرد و بعد دیگر جماران را کلاً ول کرد، رفت در اطراف قم، مشغول ریاضت و این حرفها شد. کلاً رها کرد این دم و دستگاه تشکیلات را.
این خواب این بود که از حضرت امام پرسیده بود که: «آقا، اوضاع شما...» امام را ماها که میشناسیم، این را میفهمیم. باک عظمت امام را میدانیم. امام خمینی کسی بود که امام باقر مژده ایشان را با اسم دادند. با اسم «روحالله» ایشان را یاد کردند. فرمودند که: «قوم یتحابّون بروحالله.» اینها با محبت روحالله دور هم جمع میشوند و زمینهساز ظهورند. در شرق، اسم ایران را نیاوردند، در روایت دیگر. «رجل من اهل قم» فرمودند که: «از اهل قم است.» حضرت امام مقامش خیلی بالاست. خیلی بالاست. که پرسیدم: «آقا! آنور اوضاع چطور است؟» چون فرمود که: «من که به سختی عبور کردم، تو به فکر خودت باش!» چند بار فرمودند: «حقالناس! حقالناس! حقالناس!» فرمود: «دستی که در بالکن جماران تکان دادم، هر تکانی که دادم، پرسیدند: "این را چرا اینوری کردی؟ نیتت چی بود؟ برای کی بود؟" من که به سختی عبور کردم.» البته مال ماها نیست. آن مال آن ولی خداست که همدرجه انبیاست. سختگیریهایی که خدا برای یونس نبی دارد، برای او دارد. او درجهاش بالاست. امثال ماها این سؤالات نیست. البته در عالم قیامت شاید این سؤال برای ما باشد و این عظمت این مرد را میرساند که برای تکتکش گفته بود: «این را برای خدا تکان دادم. این را برای خدا تکان دادم.» حرکت دست را سؤال میکند. حرکت دست. این حسابوکتابها را اگر آدم بفهمد، خیلی حال و روزش عوض میشود.
این حق دستی که فرمود مواردی را عرض بکنم از مسائل مثبت. در حق دست این موارد. حالا موارد منفیش را هم انشاءالله فردا شب عرض میکنیم.
یکی از موارد مثبت، این کمکهایی است که میشود به هر نحوی، افراد کمک میکنند، خصوصاً حالا این حرکات قشنگی که در این همدلیها و همیاریها بود. در مثلاً تولید ماسک کمک میکردند یا مثلاً برای مدافعان حرم شال میدوختند یا چه میدانم، میبافند. البته شال، شال میبافتند، لباس میدوختند. این همکاریها، این همیاریها خیلی زیباست. این دست محل عنایت خداست. اگر کسی دستش در این کارها دارد کار میکند. ببینید، اینکه میگوئیم دست محل عنایت خداست، با توجه داریم این را میگوئیم.
مرحوم شیخ... این هم در مورد ایشان نقل شده، هم در مورد علامه امینی. این دو بزرگوار خیلی کثیرالتألیف بودند. خیلی زیاد مینوشتند. علامه امینی به نحوی، شیخ عباس هم به نحو دیگری. هر دو اینها هم که بهشدت مورد عنایت اهل بیت بودند (رحمت خدا به هر دو این دو بزرگوار). علامه امینی خوب الغدیر که اثر شاخص ایشان است، بخش مهم الغدیر هم که تا حالا چاپ نشده و آثار دیگری هم البته علامه داشتند. مرحوم شیخ عباس قمی هم که آثار فوقالعاده، که یکیشان همین مفاتیح است. در مورد هر دو بزرگوار گفته شده، حالا شیخ عباس، ایشان قلمی که با آن مینوشت، پایش را به سمتش دراز نمیکرد. «قلم حرمت!» علامه امینی. یک سرهنگ اهل سنتی هرجا رفته بود، دخترش سرطان گرفته بود، خوب نمیشد. میآید پیش علامه امینی. میگوید: «این مردم به تو اعتقاد دارند. ما نه به تو اعتقاد داریم، نه به آنهایی که تو در موردشان مینویسی و میگویی؛ ولی اگر کاری بلدی، بسم الله! این بچه من را خوب کن!» آدم خیلی معتبری هم بوده؛ یعنی اگر مثلاً اینوری میشد، خیلیها میآمدند. پیاله آب خواسته بودند و فرمودند: «این انگشت برای علی قلم زد.» انگشت کردند توی داده بودند، این بچه خورده و خوب شده. نورانیت دست. (این که عرض میشود دست.)
مرحوم حبیبالله خراسانی که در حرم مدفون است و از بزرگان، منزل ایشان همین محلی است که الان کتابخانه مسجد گوهرشاد، کتابخانه گوهرشاد دیدید؟ این منزل شیخ حبیبالله خراسانی بود. ایشان از اهل معنا و از بزرگان بود. نماز میخوانده، «الله اکبر» میگفته. وسط نماز همینجور آرامآرام از قبله برمیگشته به سمت ضریح امام رضا. وسط نماز نماز مستحبی. ایشان گفتند که: «آقا! این چی بود این نماز؟» گفت: «من چرا اینوری شدم؟» بعد شعر سروده بود:
«شد منحرف ز کعبه به میخانه راه ما / ای بهتر از هزار یقین اشتباه ما»
«شد منحرف ز کعبه به میخانه راه ما / ای بهتر از هزار یقین اشتباه ما»
خواب دیده بود، حضرت امام رضا (علیهالسلام) (و ارواحنا فداه)، حضرت در عالم رؤیا به ایشان گل داده بودند و ایشان بستری بود. همان موقع که این را دیده بود، آن دستی که از دست حضرت گل گرفته بود، ایشان به حال که آمده بود، حالا ظاهراً بدن خودش را زده بود که آن بخش خوب شده. دیگر پخش شده بود در بیمارها که ایشان با این دستش لمس میکند و خوب میشوند. مریضهای مختلف میآوردند، ایشان لمس میکرد و خوب میشدند. البته حالا شوخی و جدیاش هم این بود که بعد مدتی این کمی ضعیف شده. اولاً یک دست میزدم خوب میشد، الان یک پنج دقیقهای باید ماساژ بدهم تا اثر کند. باتریاش ضعیف شده بوده.
این «حجرالاسود» که کنار کعبه است، این گفتند اولش سنگ سفید بوده. یک فرشته الهی است که خدا به شکل سنگ درآورده و «حجرابیض» بوده، سفید بود اولش، بس که گناهکاران امت بهش دست زدند، سیاه شد. (از علما شوخی میکردند: «سفید بودیم بس که آمدند ما را بوسیدند. قمری سبزی.») خلاصه این آثارش است دیگر. ببین این دست اثر دارد. چقدر اینها آثار عجیب است! شما با یک نفر دست که میدهید، مصافحه که میکنید، این آثار عجیبوغریبی دارد. روایت فوقالعادهای دارد. حالا فیلم جواد آقای ملکی میفرمودند: «در اوج روایات معنوی و معرفتی ماست.» دست میدهند که کرونا همین را هم باز از ما گرفت. دست که میدهند، صد رحمت جاری میشود. نود و نه تایش مال اونی است که «اشدُهُما حُبًّا لِصاحِبِهِ». اونی که رفیقش را بیشتر دوست دارد، خدا نود و نه رحمت به او میدهد. بعد میگوید: خدا دست بی دستی خودش را یعنی یداللهی که نماد قدرت و رحمت خداست، بین این دو تا. بعد کف دستش را به سمت کی میگیرد؟ به سمت اونی که محبت بیشتر دارد. خدا که نه دست دارد، نه کف دست دارد. منظور آن لطافت و محبت و قدرت و جذبه است.
در یک دستدادنی میفرماید که همه گناههایشان میریزد، دو تا مؤمن به هم دست میدهند، مصافحه میکنند. ناصر دست یکی از بزرگان، میرزا حبیبالله خراسانی گفته بود که: «شما گل از امام رضا گرفتی، اینجوری کردی. اگر دستت به دست امام مرده زنده میکردم. من فقط گل گرفتم، اثرش این بود.» (نام آثار دست.) دستی که نورانی است، هم اینجا منشأ اثر است. این دست حضرت امام به قلم میرفت، یک خط مینوشت، جبههها غوغا میکرد. اثر دست، اثر نفسی، اثر قلم. این دست اینجوری است.
دست اینجوری آنهایی که دست نورانی میکنند، یکیشان همین بود که عرض کردم. یکی دیگرش، دیونی که آدم به عهدهاش است. حقوقی که به عهدهاش است. حقوق مالی مختلفی که هست. از خمس و زکات و صدقه. بدهیهایی که به عهدهاش است. دادن اینها، اینها لطافت میآورد برای دست. انفاق اثر فوقالعادهای دارد. امام سجاد (علیهالسلام) وقتی میخواستند انفاق کنند، این پولی که میخواستند بدهند به سائل، این پول را به دستشان را میبوسیدند؛ چون توی آیه قرآن دارد که: «اِنَّ اللهَ یأْخُذُ الصَّدَقاتِ» (خدا صدقات را از شما میگیرد). آداب این است که شما صدقه میخواهید بدهید، دستتان را این شکلی بگیرید. کف دستتان را بگیرید تا شخص بردارد. دستتان را بالا نگذارید؛ چون این دست دیگر دست این شخص نیست. این الان خودش نیست، این دست خداست، دارد میگیرد.
البته ما گداپروری نباید بکنیم. این هم باز یک دردسر دیگری است که داریم. بعضی ماشاءالله کاسباند، حرفهای. خزنده بالا شهر و شاسی بلند هم دارد و مثلاً صبح به صبح با مترو میآید بازار و مسیجهای خاص هم نشان کرده و مینشیند تا روزی شش میلیون! اینها قدیم میگفتند، الان نمیدانم دیگر چقدر درآمدند. برخی از این حضرات. حالا اینها را باید یک فکری به حالش کرد. صندوق صدقات بهترینش است و همین طرحهای همدلی و اینهایی که دارند افراد کار میکنند، مطمئن است. این کمکی که شما میکنی، میرود توی دست خدا. خدا میگیرد. امام سجاد میبوسید، گریه میکردند. میگفتند: «دستم به دست خدا رسید. دست منور شد.» حالا میرزا حبیبالله خراسانی گل از امام رضا گرفته بود، دستش اینجور شد. این دارد پول توی دست خدا میگذارد. انگار دارد با خدا مصافحه میکند. با پیغمبر مصافحه میکند. مثلاً زیارت امام حسین (علیهالسلام). این است. کسی زیارت امام حسین برود، انگار با پیغمبر دست داده و روبوسی کرده. آن اثر معنوی.
الان فرض کنید بنده به شما، بریم آقای بهجت را ببینیم. بعد به ما بزن، بریم جلو. نه! به ایشان دست بکشیم. دست بدهیم، آن هم با محبت دست بدهد. بعد ما را در آغوش بگیرد. چه حسی آدم پیدا میکند؟ شما مجلس امام حسین که میآید، مصافحه رسولالله را دارید. پیغمبر به شما دست بود. آن نورانیت و صفا را پیدا میکند. عجیب است.
یکی دیگر از چیزها، دست ناتوان را گرفتن. کمک، تعاون. حالا از خیابان میخواهد عزیزی رد بشود. مرحوم آیتالله پهلوانی تهرانی جلسه خاصی داشتند با مرحوم علامه طباطبایی. جلسه عرفانی فوق ویژه بود که الان چاپ شده. یک کتاب چهار جلدی. دو جلدش چاپ شده. کتاب «ثمرات حیات». سطح معرفتی این جلسات بینظیر بوده. بینظیر بود! ما نداریم در این سطح برنامه. جلسه کاری و اختصاصی هم بودند. یکیشان بود، یکی مرحوم آیتالله عبدالله جعفری تهرانی. کنار هر کدام از عرفای بزرگ و گمنام ما بودند. تا همین اواخر هم برخی از این عزیزان زنده بودند. اینها جلسه محرمانه و خصوصی داشتند و گردشی هم بوده. چندین سال این جلسه برگزار میشده. برخی از بزرگانی که شاگرد علامه طباطبایی بودند، خبر نداشتند این جلسه، جلسه برگزار میشود. بزرگوارانی که ترجمه میکردند تفسیر المیزان را که محل اعتنای مرحوم علامه بودند. علامه این جلسه را که میخواستند برگزار کنند، میفرمودند که: «ساعت فلان عزیزانی که مترجماند میآیند، سعی کنیم آنها که آمدند، این بحث اینجوری ادامه پیدا نکند. باید موضوع عوض بشود.» هر وقت هم کسی وارد جلسه میشد، موضوع را عوض میکردند. کسی نفهمد این جلسه برای چیست. این جلسه کاملاً خصوصی و سری بوده.
برخی از مسائل را مرحوم علامه آنجا مطرح میکرد. حالا یکیاش را الان یادم آمد از کتاب که بگویم، بعد بریم سر آن ماجرای خاصش. علامه در یکی از این جلسات به مرحوم آیتالله پهلوانی تهرانی و آن مجموعه مختصر گمنام خصوصی میفرمایند که: «امروز صبح بعد از نماز صبح مشغول ذکر بودم. مکاشفهای دست داد. مرحوم سید علی آقای قاضی، استاد قاضی را زیارت کردم. ایشان موقع رفتن به من فرمودند: "هرکس به هرجا رسیده است، از ید رسیده است."» یادم خیلی هم مرتبط به این بحث اشاره کردیم. قرآن میگوید: «وَ داوُودَ وَالْاَیْدِ» داوود چندین دست داشت. «اُولِی الْاَیْدِی وَ الْاَبْصارِ» اینها صاحبان دست و چشم بودند. این دست منظور این است که حالا عرض میکنیم. جلوتر، دست نماد اخذ است دیگر. آدم چیزی را میگیرد، نگه میدارد. کنترل با دستش است. اینها که کنترل قوی دارند، توجه دارند، مراقبت دارند، این اثر دست. «خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ» این را سفت بگیر، ولش نکن! این دامن را سفت بگیر. دامن دوست، دامن یار را سفت. دست به دامن یار بزن. همهاش دست است. دست گدایی دراز کن. هرکی هرچی دارد، از دست است. حاج قاضی به علامه: «هرکی هرچی داشته، از دست است.» دست قوی داشتند اینها.
بعد این جلسات را مرحوم آیتالله پهلوانی تهرانی در هیچ صورتی قیمت نمیکردند. چندین سال این جلسه طول کشیده بوده. عرض هم کردم: جلسه فوقالعادهای است. بیش از دویست غزل حافظ را در این جلسات شرح کرده بودند. کتاب گلشن راز شبستری را خوانده بودند. جدای از اینکه یک سری بحثهای دیگر قبلش داشتند. کتاب «لباب» مال آن جلسات است. رساله «سیر و سلوک بحرالعلوم» و اینها. آنها قبل این جلسه بوده. این جلسه، جلسه خصوصی بعد اینها بوده که کسی خبر نداشته تا حتی بعضی علمای بزرگ ما که معروفاند، اینها وارد جلسه میشدند، علامه بحث را عوض میکرد.
مرحوم پهلوانی (رضوانالله علیه) ایشان دوبار غیبت کردند در این جلسه. یک بار عقد دخترشان بوده تهران که مصادف با این جلسه شده بوده. سپرده بودند به عزیز دیگری که این جلسه را یادداشت کن. من نمیتوانم بیایم. یک بار دیگر این بوده داشته باشیم. چقدر اینها مهم است! ایشان میگوید که: «من داشتم میآمدم برای جلسه شب چهارشنبهسوری. محرم! خیلی تو کتاب اشاره میکنند که ما در چه وضعیتی. کله صبح نماز صبح آخر شب.» میگوید: «محرم آمدیم با علامه ما قرار داشتیم.» بعد البته محرم نبوده، مجلس روضهای بوده. گفتند که: «علامه یادشان رفته بود که امشب روضه است. رفته بودند مجلس روضه.» میگوید: «ما پا شدیم، رفتیم مجلس روضه. تو روضه علامه را بردیم یک گوشه، یک خلوتی، بحثمان را ادامه دادیم.» اینجور با اشتیاق اینجور شاگرد، استاد.
بعد میگوید: «یک بار من جدا از آن عقد دخترم، یک بار غیبت کردم.» آن هم وقتی بود که تو مسیر داشتم میآمدم، برف. پیرمردی میخواست _ قدیم ایزوگام و اینها نبود، یادتان است؟ _ باید پارو میکردند که این برفها آب نشود، بیاید روی سقف چکه کند. پیرمردی میخواهد پارو کند، جان ندارد. «نگاه کردم دیدم من میخواهم به این برسم، از جلسه میمانم.» با خودم گفتم که: «علامه و خدای علامه به کدامش راضیاند؟» رفتم پارو کردم. جلسه به این مهمی، انقدر ویژگی، انقدر خاصی را رفته بود، پارو کرده و برای این پیرمرد. اینها دست است. این عمل به حرفهاست. «از دست رسیده.» منظور اینهاست. اینجور کمکهایی، اینجور کارهایی.
دیگر از موارد دیگرش، حالا در این جلسات خودمان، مورد برای کمک زیاد است. دیگر این خانمهایی که بچه کوچک دارند، برخی کمک که نمیکنند، ماشااللهشان بشود، «هی برو هی نق نق کن! این را برای چی آوردی؟ بشین تو خانهات، ثوابش بیشتر است.» و اینها. حقالناس است. بچهکوچک دارند، آدم نیستند هیچ جا نباید بروند؟ بعد ما دوست داریم اینها تشویق هم بشوند که دو تا بچه دیگر هم بیاورند. این وضعیت ما و جمعیت ما و جمعیت شیعه و محبین اهل بیت و اینهاست که وضعمان بغرنج افتضاح است. بعد یکی هم که میآورد، دیگر جایی که بهش خانه اجاره نمیدهند. مستأجر باشد، یک بچه که میآورد، میرود روی اجاره. بچه دوم بیاید که اصلاً کلاً بیرونش میکند. هرجا در به در برود، مجلس روضه هم که نمیتواند بیاید. همه چپچپ نگاهش میکنند. مسجد هم که نمیتواند برود. بزرگوار فقط باید برود بمیرد. بچه آورده. مجلس روضه میشود دیگر. مال مثلاً یک طیف سنی خیلی خاصی. دیگر جوانترها را ما نمیتوانیم در این جلسات ببینیم؛ چون بچه کوچک دارند و بچه کوچک هم سر و صدا دارد. بهترش این است که ما بتوانیم یک جوری اداره بکنیم. مهد کودکی. مثل بعضی جاها که بچهها را میبرند مشغول میکنند؛ ولی اگر نشد، هم مسجد پیغمبر این بچه ها راحت بودند. میآمدند روی کول پیغمبر میرفتند، کسی هم غرغر نمیکرد. تازه یک بار پیغمبر نماز فلفور خواندند. اینها گفتند: «یا رسولالله! چی شده؟ وحی نازل شده؟» حضرت فرمودند: «نه! یک نوزاد داشت گریه میکرد.» یعنی همه جمعیت را تابع نوزاد کرده بود. برعکس ما بود.
توی مجلس آدم میتواند به خانواده کمک بکند. من خیلی زیباست. یا من این همه سخنرانی گوش دادم، این همه تو جلسه بودم، یک بار هم میخواهم عمل کنم. شما بشین گوش بده، بچهات را من نگه میدارم. از خود گذشتگی میخواهد، فداکاری میخواهد، اخلاص میخواهد. البته خیلیها هم دارند. اینجور کارها جلب رحمت میکند. بعد آدم میبیند حواشی کار را. الان رفقا گفتند: «این برای بچههای خدمه، خیلی دلشان گرفته.» ده شب محرم بوده، اصرار کردند که مجلس روضه، شرایطش نیست. این بچهها مشغول آشپزیاند، مشغول کارهای دیگر. نمیتوانم بیایم تو روضه بشینم. نقدهای سخنرانی بشینم. درگیر کارم. شاید کار این عزیزان بیشتر مورد رضایت و عنایت اهل بیت باشد، خصوصاً شامدادن، غذا دادن و اطعام برای مجلس امام حسین. کاری بود که امام سجاد (علیهالسلام) انجام میدادند و خیلی هم محل اعتنا و علاقه اهل بیت است. خلاصه اینجور کارهایی در این حواشی، این ها اثرش گاهی ده برابر است، صد برابر است؛ چون اخلاص بیشتر است.
بنده اینجا میآیم مینشینم، همه ما را میبینند. فکر میکنند مثلاً ما در مجلس کارهای هستیم و کسی هستیم و چیزی هستیم. مجالس را هم میزنیم، آلودگی. کثیف میکنیم، خراب میکنیم. یک کسی هم یک نوری دارد، یک گوشهای دارد کار میکند. هیشکی هم نه میداند، نه میشناسد. نور وجود اینهاست. حالا امشب هم که خانواده عزیز شهید جاودانی در جلسه حضور دارند. سالگرد این شهید عزیزمان هم است که تاسوعا به شهادت رسیدند. نور وجودی این برای بچههای گمنامی است که وقتی شهید میشوند، آدم تازه میفهمد در این محل یکچنین کسانی بودند. چیکار داشتند میکردند. بعدش هم که میروند آنور، از آنور دارند کار میکنند.
شهدا بیکار نیستند. خیلی حرکت وجود اینهاست. بنده و امثال بنده به خودمان میگیریم. دست اوست که شهدا دارد. اینها دست انداختند به دامن اباعبدالله، گرفتند و رفتند و اینور دست دراز کردند برای ما زمینیها و گرفتار عالم، گل و عالم طبیعت. دستمان را میخواهم بگیرند. این شهدا هنوز که هنوز است دارند کار میکنند.
غرض اینکه این دست را باید بهش رسید. باید نورانی کرد. حالا موارد دیگری هست. همین کمک به نذریدادن همسایهمان میخواهد آش بپزد، غذایی درست بکند. آدم برود، خودش رویش نمیشود درخواست بکند. نیاز به کمک هم دارد. ما بر و پیشنهاد بدهیم. «آقا! تو این دَم کردم، من کمک میکنم. تو این چه میدانم، خورد شدنش، من کمک میکنم. تو توضیحش، من کمک میکنم.» یک گوشه کار آدم میآید. بعد آثارش را میبینی، برکاتش را میبینی.
یکی دیگرش همین که عرض کردم، این دستدادن. مخصوصاً فشار دادن دست که دارد که فشار داده بشود. این محبت است. با دست رسانده بشود. «نوازش». خیلی آدم در آغوش بگیرد برادر مؤمنش را. نوازشش بکند. خصوصاً یتیم را. آدم دست روی سر یتیم بکشد، این آثار فوقالعاده در روایت دارد: «اگر کسی احساس قساوت قلب میکند، به یتیم نزدیک بشود. دست روی سر یتیم بکشد، قساوت قلب را از بین میبرد.» خیلی آسان! دست روی سر یتیم کشیدن، قساوت قلب را از بین میبرد. و همینطور کارهای دیگری که میشود انجام داد و مواردش هم همین بحث مربوط به نامحرم است که برخیاش را عرض کردم خدمتتان. اینها را آدم با دست میتواند انجام بدهد. چیزی بنویسد، تألیفی داشته باشد، در تألیفی کمک بکند. شراکت داشته باشد در نشر فرهنگ اهل بیت، نشر معارف اهل بیت. دستگیری از دیگران به طرق مختلف. این طرقش خیلی فراوان است. آدم یک شبههای برطرف میکند، گره ذهنی باز میکند، یک مشکل مالی از کسی...
در روایت دارد که: «اگر کسی بیاید سر راه مردم، یک خاری روی زمین افتاده، کسی میخواهد رد بشود، این ممکن است به لباسش بگیرد، تو پایش برود. کسی این خار را برای خدا بردارد: "وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ". بهشت بهش واجب میشود.» همینقدر کار! میگوید کسی را در قیامت میآورند. میگویند: «عمل چی داشتی؟» میگوید: «هرچی بررسی میکنند، میگویند چیزی نبوده.» آخرش توی بررسی، حالا بررسی قیامتی چه مدلی است، چه شکلی است، ما که نمیدانیم. میگوید: «آخرش میگویند که: «این یک روزی یک مؤمنی میخواست وضو بگیرد، یک مقدار اندکی آب داد به این برای اینکه این وضو بگیرد. تمام شد.» یک مورد شفاعت و مورد رحمت قرار گرفت.
«وَلَو بشق تمرة»؛ ولو نصف یک خرما. کسی به مؤمنی بدهد، افطار. «وَلَو بِیکَ نِصفَ تَمْرَةٍ»؛ به کسی بدهد. «مَنْ افْطَرَ صَائِمًا وَلَوْ بشق تَمْرَةٍ»؛ یک روزهداری را برایش افطار کند، ولو به یک هسته خرما، یک نصف خرما. این بهشت بهش واجب میشود. (نام کارهایی که با دست انسان میتواند انجام بدهد.) اهل دستگیری باشد. «اُولی الاَیْدی والابصار». دست آقا نماد جذب و دفع. کف دست جاذبه است. آدم میگیرد. لطیف هم هست. پشت دست دافعه است. سفت، سخت است. آدم پس میزند. ما جاذبه و دافعهمان با دستمان است. کسی اگر سمت خودمان میخوانیم، میکشیم با کسی هماهنگیم، اُنسی داریم، این با دست. کسی را از خودمان دور میکنیم، این با دست. به کسی اعلام محبت میکنیم، به کسی اعلام نفرت میکنیم. نامش با دست است. اینها برکات دست است. اینها یک دست نورانی است که در عالم برزخ قفل نیست این دست. بعضی گاهی خواب میبینند یک میتی را این احوالات معمولاً به این چیزها برمیگردد که مثلاً زبانش کار نمیکند، ساکت. یا مثلاً پاهایش کار نمیکند. اینها هر کدام صورت ملکوتی عملی است. تشنه است مثلاً. هرکدام یک عملی برمیگردد. مشکل روزه دارد، مشکل حج دارد، مشکل دیون دارد، حقالناس گردنشه، حقاللهی که مالی بوده به گردنشه، خمس و زکات و اینها.
بعضی دستها خیلی دسته. همین علامه تو همان جلساتی که عرض کردم میفرمود: «هر کسی مرحوم ملا همدانی را دیده، دیدم تو عالم معنا آستینهایش بالاست.» (افراد زیادی که هیچ کدام از حال همدیگر خبر نداشتند، ایشان اینجوری دیدند.) آستینهایش بالاست. حکایت از اینکه مثلاً ایشان آستین بالا زده، آماده کمک و کار. و به عنوان یک استاد تربیتی امام حسین دفن مرحوم ملا همدانی توی صحن اباعبدالله دفن است. این دست، خلاصه ماجرایی دارد. برخی آثارش او پیرمرد عزیز مشهدی که تلویزیون هم ایشان را آوردند، در جوانی برایش تجربه مرگ رخ میدهد. بیماری البته قبلش داشته و متوسل به امام رضا میشود. میگوید که: «آقا! شما دعا کنید من خوب بشوم. من را شفا بدهید. من ده تومان برای شما توی حرم میاندازم. اگر این کار را نکنید، میروم گلایه شما را به حضرت معصومه میکنم.» (حالا اینجور حرف زدنی خوب نیست. بیشتر هم محرومیت، لطافتش گفته بود.) این پخش شد. لابد دیدید که میگوید که: «من یکهو تو محل کارم از دنیا رفتم.» جوان هم بود. تو خانهشان پدرش را دیده و مادرش را دیده بود. این جنازهاش را میبرند پایین، تو سردخانه بیمارستان. سردخانه بیمارستان هم بیمارستان رضوی آن موقع وسط بیابان بوده. بعد ایشان همانجور که رفته بود و سر زده بود و دیده بود، بله. حالا ساعت ۹ هم ندای لبیک یا حسین میخواهم سر به بدن کسی. میکروفون آماده دارد. اگر میگویید که یکی باید راه بیندازد. جمعیت.
«لبیک یا حسین! لبیک یا حسین! لبیک یا حسین! لبیک یا حسین!»
انشاءالله که این، انشاءالله این لبیک یا حسینها به زودی حرم ابیعبدالله، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
خلاصه آقا پیرمرد عزیز که هنوزم در قید حیات است و ایشان میگوید که: «توی آن حال و احوالی که من رفتم خانه و اینها، امام رضا (علیهالسلام) دیدم. حضرت یک ده تومانی به من دادند. فرمودند که: "این ده تومانی که میخواهی توی حرم بیندازی، بگیر. دستت نمیخواهد هم بروی گلایه ما را به حضرت معصومه کنی. حالت هم خوب شد." برگ... من گفتم: "برگشتم تو بدنم." و دیدم آن موقع سردخانه اینها نبود، یخ میگذاشتند روی جنازهها. گفت: "دیدم که چقدر سرد است و یخ گذاشتند روی تن من." یکهو پا شدم. دیدم عریانم. تاریک بود و شب بود. نصف شب بود. وسط بیابان. دست زدم تو تاریکی، فهمیدم اطرافم جنازه است. ترسیدم.» دیگر پا شدم و پشت در شروع کردم داد و بیداد کردن. دیگر حالا نگهبان دیده بود و و ده تومانی که حضرت به من دادند، کف دستم است سفت گرفتم. میگوید: «گفتم من اینجوریام. من را برگرداندند. من را ببرید خانه.» گفتند: «تا صبح باید وایستی. کارهای اداریاش صبح شد و من رفتم خانه و پدر و مادر اینها من را دیدند.» و هرکی میآمد، گفتش که: «این پول را بده من ببینم.» به کسی نگفتم پول را نده تا مادرم فقط گز کرد. خواست. بین این همه آدم. گفت: «بده.» چیزی نگفت. ما پول را دادم، مادرم بوسید، گریه کرد، به من برگرداند.
مرحوم آیتالله میلانی که از بزرگان مشهد بود و از دوستان علامه طباطبایی بودند، ماجرا را گفته بودند، گریه کردند. قرار شد که طی مراسم باشکوه ایشان بیاید این پول را بیندازد تو ضریح. که همه خادمها جمع شدند، دو طرف صف کردند. میگوید که: «آمدم توی صحن و بعد رفتم سمت ضریح و پول را این شکلی گرفتم.» دست. «فقط دست دیدم. دست امام رضا (علیهالسلام) آمد، پول را گرفت، انداخت تو ضریح.» یکی من دیدم، یکی آیتالله میلانی. هیچکس دیگر. مردم فقط دیدند پول از توی دست. پول را دیدند ولی دست را ندیدند. خلاصه آقا اینها ماجراهای دست است. این دست یک شرافتی پیدا کرده. این دست یک کارهای بوده که آن جور شده؛ به دست امام رضا (علیهالسلام) متصل شد. دست عالمی دارد.
حاج اسماعیل دولابی میفرمود: «اگه رفتی حرم امام حسین و اهل بیت، درخواستت این باشد از اهل بیت: "دست خالیشان را میخواهم."» خیلی لطیف است. چون دست پر وقتی به کسی دراز میکنند یعنی چی؟ الان بنده یک سیب تو دستم باشد، به سمت شما دراز کنم، یعنی چی؟ یعنی بگیر و برو. ولی وقتی دست خالی سمت شما دراز کنم، معنایش چیست؟ بگیر و بیا. ایشان گفت: «از اهل بیت دست خالیشان را بخواهیم. نگو این را بده، آن را بده، آن را بده. دستت را بده به من.» آن به درد ما میخورد.
آن دست که گرفت برد تو دست. دست. روایت عجیب. حالا دیگر این روایت را فقط شب عاشورا باید خواند. با این روایت باید ارتباط برقرار. به نظرم این نقل از ابن شهرآشوب است. در مناقب. میگوید که سائلی آمد پشت در خانه ابیعبدالله (علیهالسلام) در مدینه، دوران حیات امام حسین در مدینه. این در زد. حضرت از پشت در فرمودند که: «کیه؟ چیکار داری؟» گفت: «آقا! من سائلم، مسکینم، کمکی میخواهم.» داشت گریه میکرد، ناراحت بود. میگوید: «حضرت از زیر در پولی برایش بیرون گذاشتند.» (شروع کرد دوباره گریه کردن.) حضرت پول بیشتری گذاشت. گفت: «نه آقا! من به خاطر پول گریه نکردم. گریهام برای این بود که شما مرا قابل ندونستید در را بیرون باز کنید. از زیر در ما هدیه...» حضرت فرمودند: «نه! نمیخواستم در را به روت باز کنم، با من چشم تو چشم بشوی، شرمنده بشوی، سرافکنده، حرمت حفظ بشود ازت.» دیدن، دوباره شروع کرد بلندتر گریه کردن. کسبی داری؟ بازم گفت: «نه! برای چیز دیگری دارم گریه میکنم.» فرمودند: «چیه؟» گفت: «گریهام از این است: خدا نیاورد آن روزی که این دست زیر خاک برود. دست زیر خاک برود. دستت از این دنیا کوتاه بشود. دست مثل شما باید در این دنیا باشد. دست کریم باید اینجا باشد.» احتمالاً این آقا خبر نداشت این دست چه آیندهای خواهد داشت و چیا رقم میخورد.
ای کاش فقط زیر خاک میرفت این دست شب عاشورا، چه دستی بود این دست و چه اتفاقاتی را در این ساعات از امشب تا فردا ظهر، فردا عصر، این دست چی، چه ندیدی و چه کارها که نکرد؟! از امشب این دست هی دارد اشک پاک میکند از صورت زینب و بچهها. هی این بچهها را نوازش میکند، آرام میکند. هی سرها را روی شانه میگذارد این دست. ساعات پرکاری را دارد امشب و فردا. یک ساعتهایی هی میرود پشت خیمه، از روی زمین خار جمع میکند. دست امشب کار زیاد دارد. خار بیابان باید جمع کند. فردا این خارها توی پای بچهها نرود. دست امشب کار زیاد دارد. یک ساعتهایی توی قنوت زینب به این دستهای در قنوت نگاه میکند. به آن انگشتر در دست حسین نگاه میکند. به این نماز حسین نگاه میکند. به تکبیر گفتنش نگاه میکند. به رکوعش نگاه میکند. به سجدهاش نگاه. لا اله... تا فردا برسد که دیگر کار دست شروع میشود. خیلی فردا کارها دارد این دست. باید یکییکی رزمندهها را آماده کند، میدان بفرستد. بعد برود جسدها را از تو میدان برگرداند. این دست فردا میخواهد شیرخواره بلند کند به سمت دشمن. این دست فردا یکهو داغ میشود با خون بچه شیرخوارهای. این دست باید فردا خون به آسمان بپاشد. فردا خیلی کار دارد این دست.
آن سائل اهل مدینه گفت: خدا نیاورد آن روزی که این دست زیر خاک برود. تو کجا بودی کربلا؟ مگر این دست خاک میرفت؟ سه روز این دست روی زمین رها شد. کدام عاشقهای ابیعبدالله، شب عاشورا آتش در قلب شماست، میدانم. علامه امینی فرمود: «امشب هی باید ما صدقه برای امام زمان آقا بیقرار. امشب به فدای قلب سوزان تو یا حجت بن الحسن.» آقا امسال خوب ما را بیابان نشین کردی. کمی بفهمیم شما تو بیابانها برای حسین گریه میکنی، یعنی چی؟
آخی، این دست ماجراها دارد. دست ماجراها دارد. یا صاحبالزمان. نمیدانم چه جور برم تو روضه. ده شب مقدمهچینی کردیم برای روضه امشب. ایست به گفتوگو. لا اله الا الله. سنگی پرتاب کردند به پیشانی نازنین. پیشانی شکست. خون جاری شد از این پیشانی. صورت را خون گرفت. پیراهن عربی را با دست بالا آورد. دامن را، خون از صورت پاک کند.
سید در لهوف میگوید: «پیراهن عربی که بالا آمد، نمایان شد سینه نازنینش.» دو تا دست. تو کربلا، دست خاصین. چند تا دست. حالا دست عباس (علیهالسلام)، دست ابیعبدالله (علیهالسلام). یک دستم آنور. خیلی این دست نامرد است. خیلی این دست کثیف است. دست حرمله. چیکار کند این دست را؟ چه دستی بود آن دست؟ میگوید: «هر کدام از قاتلها را به امام سجاد گفتیم به درک واصل شد.» ازت میفرمود: «از حرمله چه خبر؟ حرمله را چیکار کردند؟» خبر حرمله که آمد، فرمود: «به زنها بگید سیاهیشان را در بیاورند. انتقام گرفتند.» آخر یک جا اینجا بود این حرمله نامرد سه شعبه زد. یا صاحبالزمان! تیر را انداخت به سینه ابیعبدالله. طاقت نداری روضه را بگویم. چه کنم؟ عین متن مقتل است. میگوید ابیعبدالله با این دست، دست، چی بگویم از این دست؟! دست انداخت به این تیر سه شعبه. من خدا شاهد است هیچ وقت این روضه را نفهمیدم. سعی هم کردم نفهمم. چارهای نیست باید بگویم. بزرگان مقتل را میخواندند. آیتالله جوادی آملی خیلی به این تکه از مقتل عنایت دارند. همیشه از روضههای یکیشان زیاد. روضه عجیبی است. از خدا میخواهم هیچ کدام از ما هیچ وقت این روضه را نفهمیم. میگوید: «هرچه کرد اباعبدالله، تیر سه شعبه را بکند از سینه.» دیدید تیر تو قفسه فرو رفته؟ از جلو کنده نمیشود. من نمیفهمم این تکه یعنی چی؟
«فَجَرَ دَمَ» این را وقتی از پشت کند، خون مثل ناودان فواره زد. بگذریم. برگردیم به دست. به این دست. امان از این دست! امان از این دست! چه شد این دست؟ لا اله الا... لحظات آخر شب پنجم روضه را خواندم برایتان. عبدالله خودش را انداخت روی بدن. این دست دیگر جز آخرین کارهایی که کرد این بود: عبدالله را تو بغل، در آغوش گرفت ابیعبدالله. لا اله الا الله!
نمیدانم حال شب عاشورا دارید یا نه. یا نگویم چه لا اله الا. دیگر اصل ماجرای دست، آن بخش انگشتر. خوب میدانی چی شد؟ هر کاری کرد، دیدی انگشتر از دست درنمیآید. ولی این آخر ماجرا نبود. آخر ماجرا اینجا بود. این دیگر اوج درد است. این دیگر اوج مصیبت و روضه است:
«وَ تَعْوُوهُ الْخُيُولُ بِحَوافِرِ نَعْلٍ» ترجمه نکنم. ترجمهاش سخت است. «وَ تَعْوُوهُ الْخُيُولُ بِحَوافِرِ نَعْلٍ» (تازه!) میدانی یعنی چی؟ نعل اسب میدانی یعنی چی؟ ده تا اسب میدانی یعنی نعل تازه میدانی چقدر محکم است، سفت است؟ پای اسب بدون نعل میدانی چقدر محکم است؟ لگد کسی بزند میکشد! ده تا اسب با هم بتازند، میدانی یعنی چی؟ بعد ده تا اسب روی این دستها بروند، میدانی چی میشود وقتی استخوان سینه را خرد کرده؟
السلام علیک یا ابا عبدالله. و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام بلا جعل الله. آخرم عهد من لزیارت السلام.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (صل علی محمد و آل محمد و عجل)، الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رَبِّ اشرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي
بحث حق پا را جلسه قبل تقریباً به اتمام رساندیم. البته مثالهایی از بحث هست؛ هنوز میشود مطرح کرد. سفرهایی که غیر از سفرهای زیارتی و سیاحتی است؛ سفرهای خدماتی، مثل اردوی جهادی و اینها. این هم میشود اضافه کرد به کارهای مثبت و خوبی که انجام میدهیم: رفتن برای آشتیدادن، رفتن برای آشتیکردن. این هم از آن هاست که خیلی آثار دارد. امروزیش را هم حالا بخواهیم نگاه کنیم، موارد خوبی را میشود دید که با قصد قُربت میشود انجام داد؛ مثل عبور از خط عابر پیاده. این هم یک بحثی است. اگر ما مقید باشیم، خود بنده انشاءالله اگر بتوانم مقید بشوم، که مصداق حقالناس هم هست واقعاً!
دیگر موقع چراغ سبز ماشینها، این بندگان خدا کلی معطل شدهاند که چراغ سبز بشود! یک جماعتی هم انگار نه انگار که اینجا اصلاً چراغی هست! همینجور میآیند برای خودشان لای ماشین ترمز میکنند، ترافیک میشود و بههم میریزد و کلی ماجرا میشود. مراعات کرد: این عبور از خط عابر پیاده؛ از خیابان میخواهد رد بشود، از آن منطقهای که خطکشی شده. اینها همه حق پا بهحساب میآید. حقالناس هم از طرف دیگری بهحساب میآید.
در مسائل منفی خودش هم باز موارد دیگری غیر از اینی که این شبها بحث کردیم میشود شمرد: پا را آدم روی پدال گاز بگذارد و همینجور الکی؛ درازکردن پا جلوی پدر و مادر _ چون در فرهنگ ما بیادبی بهحساب میآید _؛ قدمگذاشتن و راهرفتن جلوتر از پدر و مادر؛ بلکه جلوتر از بزرگتر، جلوتر از استاد.
همین مؤلفه، همین کتاب شریفی که در دست داریم، استاد بزرگوار آیتالله جوادی آملی، به گردن ایشان هم حق استادی دارند. بعد آقازاده این استاد، یک وقتی خیابان، من پشت فرمان بودم، ابوی کنار ما نشسته بود، ماشین رد شد، بعد پیکانی بود _ آن موقع اطلاعات جوادی آملی پیکان _ گفت که به پدر گفتم که: «حاجآقا، آیتالله جوادی تو ماشیناند.» گفتند: «ایشان گفتند که پس سعی کن از ماشین ایشان سبقت نگیری.» میگوید که خیلی هم ماشین ایشان آرام میرفت و من هم میخواستم گاز بدهم و دیگر آمدم خودم را پشت این ماشین نگه داشتم تا جایی که دیگر مسیرمان دوتایی، ایشان تأکید داشت که از استاد نباید جلوتر رفت؛ از ماشین استاد.
اینهایی که در مورد حق پا گفتند، اهل عملاند این بزرگان. حضرت امام (رضوانالله علیه) وقتی ایران آمده بودند، اخویشان مرحوم آیتالله پسندیده، معروف به پسندیده بود _ اخوی حضرت امام _ به فامیلی شناخته میشد. حضرت امام در آن شلوغی، کمی با جمعیت رفته بودند و از اخویشان که از ایشان بزرگتر بود، جلو افتاده بودند. گفته بودند که: «مرا ببخشید، من چند قدمی در آن وسط شلوغی جمعیت از شما جلوتر رفتم.» تازه، یک برادر بزرگتر حکم پدر را دارد از جهت احترام و آداب و اینها. اینها خیلی مسائل مهمی است. اینها هم حق پا بهحساب میآید.
و البته در بحث پوشش هم، بحث پا مواردی را دارد. یک شب در مورد حجاب، از آن کتاب «شنود»، کتاب عجیبوغریب، مطالبی را خواندیم و دیگر حالا اضافه بر آن بحث، آن جلسه مواردی را در مورد بحث حجاب میشود شمرد؛ مثلاً جوراب نازک، اگر جوری باشد که نامحرم، لاک پا، شلوار تنگ و صدای پاشنه کفشی که جلب توجه بکند. اینها همه از این مصادیق است که در مورد پا میشود در موردش صحبت کرد.
بحث بعدی میشود حق دست. حق دست هم بحث مفصل و مبسوطی است و انشاءالله در این دو جلسه، اگر خدا توفیق بدهد، حق دست را تمام میکنیم و دینمان را نسبت به رساله حقوق دیگر تقریباً ادا کردیم؛ چون معلوم نیست دیگر این جلسه ما کی برگزار بشود و ما کی خدمت دوستان باشیم! قاعدتاً حالا حالاها نیست، ماههای بعد، سالهای بعد. اگر انشاءالله ادامه داشت بحثمان از بعد حق دست، که دیگر حق دست، بعدش یک حق دیگر از اعضا میماند، دو تا حق دیگر میماند، بعد دیگر وارد حق اعمال میشوند حضرت. خوب حق دست را میفهمند:
«و اما حَقُّ یَدِکَ فَاِن لا تَبسُطْها الِی ما لا یَحِلُّ لَکَ»؛ حق دست تو این است که به سمت چیزی که حلال نیست، دستت را دراز نکنی.
«فَتَنال بِمَا تَبْسُطُهَا الَیْهِ مِنَ الله العقوبة فی الاجل»؛ اگر این کار را بکنیم، از جانب خدا عقوبت به تو میرسد.
«وَ مِنَ الناسِ بِلسانٍ لَاْمٍ فیالْعاجِل»؛ و از مردم با زبان سرزنشگر در عاجل.
این «فیالْعاجِل» باید باشد و نه «فیالْعَجَل». «فیالْعَجَل» غلط است. «عاجل» با همزه یعنی عقبتر، «عاجل» با عین یعنی جلوتر.
بعدها عقوبت خدا را داری، الان بدگویی مردم را داری. آدمی که دستش را نمیتواند کنترل بکند، انجام، بهش میگویند سندروم دست بیقرار دارد. بعد دستش را آدم بتواند نگه دارد.
«وَ لا تَقْبِضْهَا مِنْ مفترضِ اللهِ عَلَیْها»؛ آن جاهایی هم که خدا تکلیف کرده، دستت را نبندی.
«قَبْض» و «بَسْط». دستت را دراز نکنی، آنجایی که حلال نیست. آنجایی هم که واجب است، دست را نبندی. قبض نکنی.
«وَ لکِنْ توقِّرهَا قَبْضَها عَنْ کَثِیرٍ مِن کثیرٍ ممّا یحلُّ لَهَا»؛ باید دستت را وقار برایش قائل باشی. باید برای دستت احترام قائل باشی.
از حقوق دست است! چقدر این دین، دین عجیب است! کجای عالم شما این را پیدا میکنی که یک کسی، یک مکتب فکری، اعتقادی، اخلاقی، عملی برای دست حق و حقوق قائل باشد؛ آن هم این شکلی؟ میگوید: دستت را باید برایش احترام نگه داری. شأن دستت را پایین نیاوری. هر حلالی را هم به سمتش دست دراز نکنی. برای دستت کلاس باید بگذاری، شأن باید قائل باشی. «توقِّرها»، توقیر یعنی احترامگذاشتن. برای دستت احترام قائل باش. خیلی عجیب است! هیچ جای دنیا این حرفها پیدا نمیشود. اینها رساله حقوق امام سجاد (علیهالسلام) است.
«وَ بَسْطَها الی کَثیرٍ مِمَّا لَیْسَ عَلَیْها»؛ خیلی از وقتها لازم نیست دست به سمت خیلی چیزها دراز کنیم.
احترام دستت را نگه دار.
«فِي الْعاجِلِ وَ جَبَ لها حُسْنَ ثَوابٍ فی الآجل»؛ در عاجل، اگر کنترلش کردی، شرافت برایش قائل بودی در این روزگار گذرای الان، بعداً آثار ظاهر میشود در آن روزگار ابدی. البته همینجا هم آدمی که کنترل بر دست خودش دارد، انسان شریفی بهحساب میآید. همینجا ما میگوییم فلانی دستش هرز است. آدمی که بهنامناسبتی روی خانمش دست بلند میکند، دستش هرز است. آدمی که نمیتواند دستش را کنترل کند، در مسائل مختلف، مسائل مختلف. همین جایش هم بد است، همین جایش هم زشت است. و اگر کسی اهل کنترل دستش بود، اهل مراقبه در دست...
مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری، مؤسس حوزه علمیه قم، که استاد حضرت امام و مرحوم آیتالله اراکی و خیلی بزرگان دیگر بودند. ایشان که از دنیا رفته بودند، خوب مقام معنوی ایشان خیلی بالا بود. ایشان همین حوزه علمیه را در اثر توسل به امام حسین (علیهالسلام) و در جوانی، داشت از دنیا میرفت، دید صحنه عوض شد و دارد وارد عالم برزخ میشود. آنجا متوسل میشود به امام حسین. میگوید: «آقا! من کاری نکردم. اگر میشود مرا برگردان، یک کار بزرگی انجام بدهم که ازت واسطه بشود.» ایشان برمیگردد و بعداً حوزه علمیه قم را تأسیس میکند.
حاج شیخ عبدالکریم حائری... مربوط به حاج شیخ... حضرت امام فرمودند: «اگر دعای مستجابی داشتم، دعا میکردم خدا حاج شیخ را به دنیا برگرداند.» انقدر مقام داشت! آقازاده ایشان یک وقتی داشت در مورد پدر چیزی مینوشت. بعد از رحلت ایشان، آقازادهشان از علماست. چند تا آقازاده دارند. همه از علما بودند. البته بعضیهایشان از علما بودند و کمی ضدانقلاب شدند و از علما و انقلابی؛ ولی فرزند فاضل ایشان _ این ماجرا ظاهراً مال شیخ مرتضی حائری است که استاد رهبر انقلاب هم بودند _ میگوید که: «من آمدم در مورد پدرم چیزی بنویسم. نوشتم: "مرحوم مغفور پدرم، مثلاً حاج شیخ عبدالکریم حائری"» میگوید: گفتم که: «تو این "مرحوم مغفور"ش را _ "مغفور"ش را _ یقین داری؟ پدرت مرحوم مغفور است؟ میدانی؟ قطعاً؟» شک کرد. خیلی بزرگ است! من که خبر ندارم. «مغفور»ش را خط زد. مرحوم به همین معنای رایجش دیگر _ از دنیا رفته _ روی آن «مرحوم پدرم حاج شیخ عبدالکریم (رضوانالله علیه)» یعنی خدا رضوانش را نصیبش کند. گفت: «شبش یا سحرش خواب دیدم. حاج شیخ ایشان فرمود: "که من هم مرحومم، هم مغفورم، هم خیلی بالاتر از این حرفهایم؛ ولی دوست دارم سرانگشت تو را ببوسم که اینجور اهل مراقبهای. هر کلمهای را نمینویسی."»
حالا شما مقایسه کنید با این فضای مجازی ما! این خوب خوبش است که این کلمات خوبش را که بهکار میبریم، فضای مجازی. و یک عده فکر کردند که واقعاً دیگر مجازی است دیگر. کلاً همهچیز مجازی است. مثلاً فحش هم بدهی، حالا مجازی. پیدا میکند، مجازی، فحش بهحساب میآید. اثر دارد. تا عمق قلب طرف مقابل را میسوزاند. قضاوتها، این کامنتها، این نظرها، یک «لایکی» که شما میکنی، حساب دارد. برای چی این را تأیید کردی؟ چیش را تأیید کردی؟ فرمود: «اگر یک "احسنت" به گناهکار بگویی، لبخندی به گناهکار بزنی، با او، بهحساب.»
در مورد حق پا داستانی حالا ماند _ اشاره نکردیم _ میفرمایند _ میفرمایند که _ دو تا برادر بودند، سی سال توی ساختمان مینشستند. طبقه پایین بود، آن یکی طبقه بالا بود. مثل آن فیلم سینمایی که دو تا داداش بودند و به هم چسبیده بودند، کاملاً متفاوت از هم. این حالا توی یک ساختمان بودند. این سرسخت حزباللهی، آن هم اهل هر رقم عیاشی. ماجراهای اینشکلی. ایشان میگوید که: «سی سال توی ساختمان هم با هم ارتباط نداشتند. واسم فراری و بیزار. یکهو این به دلش افتاد، آن هم به دلش افتاد. این گفتش که: «ما سی سال اینجا نشستیم، عرق خوردیم. داداشمان چیکار میکند؟» آن هم بالاخره سجادهاش پهن است. «نکند عشق و حالتان سجاده باشد؟» کمی برگشت. «گفت: "ما سی ساله پای سجاده نشستیم. نکند عشق و حال پای بساط عرق باشد؟ پاشیم بریم ببینیم که بالا چه خبر است."» گفت: «توی راه که میآمدند، وسط راه عزرائیل آمد، هر دو تا را برد.» فرمود که: «بعد سی سال گناه، این با یک قدم اینوری رفتن، عاقبتبهخیر شد. آن هم بعد سی سال عبادت، با یک قدم عافیتبهشر؛ به همان قدم آخر که با این هوا آمد.»
یک تمایل این شکلی، گاهی آدم را کاملاً اینوری میکند، گاهی آدم را کاملاً آنوری میکند. یک ماجرا در این بخش. حرف زیاد است، داستان زیاد است. گاهی یک کلمه، گاهی یک، یک حرکت. فلسفی میفرماید که: «من هرچی که دارم، همه این منبرها را من شریکم با یک کسی که اولین بار توی مسجدی من میکروفون حالا دستم. بلند شدم یک چیزی بگویم. بچه بودم، ته پته میکردم. مردم میخندیدند. یک پیرمردی از ته مجلس میگفت: "احسنت!"»
منبری که ما رفتیم، به ما گفتند: «زبان گویای عالم اسلام مال او است.» یک «احسنت». مجلس عروسی میگیریم. حیای یک نفر میریزد از آن مجلس، ما یک دختر جوانی، حیایش میریزد. این دیگر تا آخر هرجا رفت، مال تو است. عروسی الان وضع و شکلش اینجوری است. اولش و آخرش و وسطش. کجایش سالم است؟ دو نصف شب خیابان میبندند، بزن بکوبش یک طرف، حقالناسش یک طرف. بیماری که بیدار میشود، اثر ندارد. اثر روی اعصاب بههمریختهها. فقط در روضه امام حسین قرارداد داریم. عروسی خیلی هم خوب است. سه شب، دو شب تا پنج صبح! ببر شکنجه روحی کن. این همین است؛ شکنجه روحی میکردند با بزن بکوب؛ «مرا بردار ببر!» بزن بکوب شکنجه روحی کنیم و سر و کار نداشته... شکنجهها گاهی اینجوری است. یک صدای اذان همه را اذیت میکند. یک مجلس روضه ده دقیقه طول میکشد، کمی صدایش بالا میرود. امسال که نه طبل و سنج و این. این روز تاسوعا، امسال واقعاً قلبمان را غم گرفت. تاسوعای سوت و کور و خلوت و بیروح. یک صدایی شب دارد، حالا یک جایی درمیآید، صد تا تماس به اینور و آنور که اینها را خفه. ده تا کاروان عروسی بیاید، ماجراست دیگر. غرض اینکه اینها آثار اعمال ماست. هرچی هم هست در این آثار اعمال. مرحوم حاجآقا حسین قمی که عمر طولانی کرده بود فرموده بود: «در عمرم ندیدم مراسم عروسی که با گناه شروع بشود و عاقبتبهخیر بشود.» مجلس عروسی که عاقبتبهخیر... عاقبتبهخیر که طلاق نگیرند؛ یعنی ثمر داشته باشد این ازدواج. چیزی دربیاید از این زندگی؛ لااقل در رابطه خود این دو نفر. نه! آثار اعمال ماست.
عرض کردم: گاهی یک حرکت دست است؛ یک دستی پایین میرود، یک دستی بالا میآید. همینقدر. یک «بله» و یک «خیر» آدم را بهشتی و جهنمی. یک «بله». یک آدم مسلمان میشود با یک «لا» دیگر. «لا اله الا الله». با یک جمله از نجاست درمیآید، پاک میشود. اثر اعمال. یک حرکت دست، گاهی آدم را... حضرت امام به حاج احمد آقای خمینی فرموده بودند که امام مرتبهشان بالاست. این مال امام است. این چیزی نیست که ما همه در عالم برزخ بهش برسیم؛ ولی در عالم قیامت قاعدتاً ما بهش خواهیم رسید. حاج احمد آقا دوبار خواب میبیند بعد از رحلت حضرت امام. امام را. که بعد از این خواب دوم ایشان سکته خفیف میکند. این خواب دوم ایشان بوده. برخی مراجع قمشان گفتوگو. اگر دیده باشید حاج احمد آقا، مثلاً بعد رحلت امام، یکهو سالهای مثلاً ۷۱، ۷۲ به بعد، یکهو پیر شده. یادتان باشد دقت کرده باشید، یکهو پیر شد، شکسته شد و اعصاب دست شد و بعد هم که دیگر ایشان خیلی سریع از دنیا رفت. همان سالها بعد این ماجرا، ایشان سکته خفیف کرد و بعد دیگر جماران را کلاً ول کرد، رفت در اطراف قم، مشغول ریاضت و این حرفها شد. کلاً رها کرد این دم و دستگاه تشکیلات را.
این خواب این بود که از حضرت امام پرسیده بود که: «آقا، اوضاع شما...» امام را ماها که میشناسیم، این را میفهمیم. باک عظمت امام را میدانیم. امام خمینی کسی بود که امام باقر مژده ایشان را با اسم دادند. با اسم «روحالله» ایشان را یاد کردند. فرمودند که: «قوم یتحابّون بروحالله.» اینها با محبت روحالله دور هم جمع میشوند و زمینهساز ظهورند. در شرق، اسم ایران را نیاوردند، در روایت دیگر. «رجل من اهل قم» فرمودند که: «از اهل قم است.» حضرت امام مقامش خیلی بالاست. خیلی بالاست. که پرسیدم: «آقا! آنور اوضاع چطور است؟» چون فرمود که: «من که به سختی عبور کردم، تو به فکر خودت باش!» چند بار فرمودند: «حقالناس! حقالناس! حقالناس!» فرمود: «دستی که در بالکن جماران تکان دادم، هر تکانی که دادم، پرسیدند: "این را چرا اینوری کردی؟ نیتت چی بود؟ برای کی بود؟" من که به سختی عبور کردم.» البته مال ماها نیست. آن مال آن ولی خداست که همدرجه انبیاست. سختگیریهایی که خدا برای یونس نبی دارد، برای او دارد. او درجهاش بالاست. امثال ماها این سؤالات نیست. البته در عالم قیامت شاید این سؤال برای ما باشد و این عظمت این مرد را میرساند که برای تکتکش گفته بود: «این را برای خدا تکان دادم. این را برای خدا تکان دادم.» حرکت دست را سؤال میکند. حرکت دست. این حسابوکتابها را اگر آدم بفهمد، خیلی حال و روزش عوض میشود.
این حق دستی که فرمود مواردی را عرض بکنم از مسائل مثبت. در حق دست این موارد. حالا موارد منفیش را هم انشاءالله فردا شب عرض میکنیم.
یکی از موارد مثبت، این کمکهایی است که میشود به هر نحوی، افراد کمک میکنند، خصوصاً حالا این حرکات قشنگی که در این همدلیها و همیاریها بود. در مثلاً تولید ماسک کمک میکردند یا مثلاً برای مدافعان حرم شال میدوختند یا چه میدانم، میبافند. البته شال، شال میبافتند، لباس میدوختند. این همکاریها، این همیاریها خیلی زیباست. این دست محل عنایت خداست. اگر کسی دستش در این کارها دارد کار میکند. ببینید، اینکه میگوئیم دست محل عنایت خداست، با توجه داریم این را میگوئیم.
مرحوم شیخ... این هم در مورد ایشان نقل شده، هم در مورد علامه امینی. این دو بزرگوار خیلی کثیرالتألیف بودند. خیلی زیاد مینوشتند. علامه امینی به نحوی، شیخ عباس هم به نحو دیگری. هر دو اینها هم که بهشدت مورد عنایت اهل بیت بودند (رحمت خدا به هر دو این دو بزرگوار). علامه امینی خوب الغدیر که اثر شاخص ایشان است، بخش مهم الغدیر هم که تا حالا چاپ نشده و آثار دیگری هم البته علامه داشتند. مرحوم شیخ عباس قمی هم که آثار فوقالعاده، که یکیشان همین مفاتیح است. در مورد هر دو بزرگوار گفته شده، حالا شیخ عباس، ایشان قلمی که با آن مینوشت، پایش را به سمتش دراز نمیکرد. «قلم حرمت!» علامه امینی. یک سرهنگ اهل سنتی هرجا رفته بود، دخترش سرطان گرفته بود، خوب نمیشد. میآید پیش علامه امینی. میگوید: «این مردم به تو اعتقاد دارند. ما نه به تو اعتقاد داریم، نه به آنهایی که تو در موردشان مینویسی و میگویی؛ ولی اگر کاری بلدی، بسم الله! این بچه من را خوب کن!» آدم خیلی معتبری هم بوده؛ یعنی اگر مثلاً اینوری میشد، خیلیها میآمدند. پیاله آب خواسته بودند و فرمودند: «این انگشت برای علی قلم زد.» انگشت کردند توی داده بودند، این بچه خورده و خوب شده. نورانیت دست. (این که عرض میشود دست.)
مرحوم حبیبالله خراسانی که در حرم مدفون است و از بزرگان، منزل ایشان همین محلی است که الان کتابخانه مسجد گوهرشاد، کتابخانه گوهرشاد دیدید؟ این منزل شیخ حبیبالله خراسانی بود. ایشان از اهل معنا و از بزرگان بود. نماز میخوانده، «الله اکبر» میگفته. وسط نماز همینجور آرامآرام از قبله برمیگشته به سمت ضریح امام رضا. وسط نماز نماز مستحبی. ایشان گفتند که: «آقا! این چی بود این نماز؟» گفت: «من چرا اینوری شدم؟» بعد شعر سروده بود:
«شد منحرف ز کعبه به میخانه راه ما / ای بهتر از هزار یقین اشتباه ما»
«شد منحرف ز کعبه به میخانه راه ما / ای بهتر از هزار یقین اشتباه ما»
خواب دیده بود، حضرت امام رضا (علیهالسلام) (و ارواحنا فداه)، حضرت در عالم رؤیا به ایشان گل داده بودند و ایشان بستری بود. همان موقع که این را دیده بود، آن دستی که از دست حضرت گل گرفته بود، ایشان به حال که آمده بود، حالا ظاهراً بدن خودش را زده بود که آن بخش خوب شده. دیگر پخش شده بود در بیمارها که ایشان با این دستش لمس میکند و خوب میشوند. مریضهای مختلف میآوردند، ایشان لمس میکرد و خوب میشدند. البته حالا شوخی و جدیاش هم این بود که بعد مدتی این کمی ضعیف شده. اولاً یک دست میزدم خوب میشد، الان یک پنج دقیقهای باید ماساژ بدهم تا اثر کند. باتریاش ضعیف شده بوده.
این «حجرالاسود» که کنار کعبه است، این گفتند اولش سنگ سفید بوده. یک فرشته الهی است که خدا به شکل سنگ درآورده و «حجرابیض» بوده، سفید بود اولش، بس که گناهکاران امت بهش دست زدند، سیاه شد. (از علما شوخی میکردند: «سفید بودیم بس که آمدند ما را بوسیدند. قمری سبزی.») خلاصه این آثارش است دیگر. ببین این دست اثر دارد. چقدر اینها آثار عجیب است! شما با یک نفر دست که میدهید، مصافحه که میکنید، این آثار عجیبوغریبی دارد. روایت فوقالعادهای دارد. حالا فیلم جواد آقای ملکی میفرمودند: «در اوج روایات معنوی و معرفتی ماست.» دست میدهند که کرونا همین را هم باز از ما گرفت. دست که میدهند، صد رحمت جاری میشود. نود و نه تایش مال اونی است که «اشدُهُما حُبًّا لِصاحِبِهِ». اونی که رفیقش را بیشتر دوست دارد، خدا نود و نه رحمت به او میدهد. بعد میگوید: خدا دست بی دستی خودش را یعنی یداللهی که نماد قدرت و رحمت خداست، بین این دو تا. بعد کف دستش را به سمت کی میگیرد؟ به سمت اونی که محبت بیشتر دارد. خدا که نه دست دارد، نه کف دست دارد. منظور آن لطافت و محبت و قدرت و جذبه است.
در یک دستدادنی میفرماید که همه گناههایشان میریزد، دو تا مؤمن به هم دست میدهند، مصافحه میکنند. ناصر دست یکی از بزرگان، میرزا حبیبالله خراسانی گفته بود که: «شما گل از امام رضا گرفتی، اینجوری کردی. اگر دستت به دست امام مرده زنده میکردم. من فقط گل گرفتم، اثرش این بود.» (نام آثار دست.) دستی که نورانی است، هم اینجا منشأ اثر است. این دست حضرت امام به قلم میرفت، یک خط مینوشت، جبههها غوغا میکرد. اثر دست، اثر نفسی، اثر قلم. این دست اینجوری است.
دست اینجوری آنهایی که دست نورانی میکنند، یکیشان همین بود که عرض کردم. یکی دیگرش، دیونی که آدم به عهدهاش است. حقوقی که به عهدهاش است. حقوق مالی مختلفی که هست. از خمس و زکات و صدقه. بدهیهایی که به عهدهاش است. دادن اینها، اینها لطافت میآورد برای دست. انفاق اثر فوقالعادهای دارد. امام سجاد (علیهالسلام) وقتی میخواستند انفاق کنند، این پولی که میخواستند بدهند به سائل، این پول را به دستشان را میبوسیدند؛ چون توی آیه قرآن دارد که: «اِنَّ اللهَ یأْخُذُ الصَّدَقاتِ» (خدا صدقات را از شما میگیرد). آداب این است که شما صدقه میخواهید بدهید، دستتان را این شکلی بگیرید. کف دستتان را بگیرید تا شخص بردارد. دستتان را بالا نگذارید؛ چون این دست دیگر دست این شخص نیست. این الان خودش نیست، این دست خداست، دارد میگیرد.
البته ما گداپروری نباید بکنیم. این هم باز یک دردسر دیگری است که داریم. بعضی ماشاءالله کاسباند، حرفهای. خزنده بالا شهر و شاسی بلند هم دارد و مثلاً صبح به صبح با مترو میآید بازار و مسیجهای خاص هم نشان کرده و مینشیند تا روزی شش میلیون! اینها قدیم میگفتند، الان نمیدانم دیگر چقدر درآمدند. برخی از این حضرات. حالا اینها را باید یک فکری به حالش کرد. صندوق صدقات بهترینش است و همین طرحهای همدلی و اینهایی که دارند افراد کار میکنند، مطمئن است. این کمکی که شما میکنی، میرود توی دست خدا. خدا میگیرد. امام سجاد میبوسید، گریه میکردند. میگفتند: «دستم به دست خدا رسید. دست منور شد.» حالا میرزا حبیبالله خراسانی گل از امام رضا گرفته بود، دستش اینجور شد. این دارد پول توی دست خدا میگذارد. انگار دارد با خدا مصافحه میکند. با پیغمبر مصافحه میکند. مثلاً زیارت امام حسین (علیهالسلام). این است. کسی زیارت امام حسین برود، انگار با پیغمبر دست داده و روبوسی کرده. آن اثر معنوی.
الان فرض کنید بنده به شما، بریم آقای بهجت را ببینیم. بعد به ما بزن، بریم جلو. نه! به ایشان دست بکشیم. دست بدهیم، آن هم با محبت دست بدهد. بعد ما را در آغوش بگیرد. چه حسی آدم پیدا میکند؟ شما مجلس امام حسین که میآید، مصافحه رسولالله را دارید. پیغمبر به شما دست بود. آن نورانیت و صفا را پیدا میکند. عجیب است.
یکی دیگر از چیزها، دست ناتوان را گرفتن. کمک، تعاون. حالا از خیابان میخواهد عزیزی رد بشود. مرحوم آیتالله پهلوانی تهرانی جلسه خاصی داشتند با مرحوم علامه طباطبایی. جلسه عرفانی فوق ویژه بود که الان چاپ شده. یک کتاب چهار جلدی. دو جلدش چاپ شده. کتاب «ثمرات حیات». سطح معرفتی این جلسات بینظیر بوده. بینظیر بود! ما نداریم در این سطح برنامه. جلسه کاری و اختصاصی هم بودند. یکیشان بود، یکی مرحوم آیتالله عبدالله جعفری تهرانی. کنار هر کدام از عرفای بزرگ و گمنام ما بودند. تا همین اواخر هم برخی از این عزیزان زنده بودند. اینها جلسه محرمانه و خصوصی داشتند و گردشی هم بوده. چندین سال این جلسه برگزار میشده. برخی از بزرگانی که شاگرد علامه طباطبایی بودند، خبر نداشتند این جلسه، جلسه برگزار میشود. بزرگوارانی که ترجمه میکردند تفسیر المیزان را که محل اعتنای مرحوم علامه بودند. علامه این جلسه را که میخواستند برگزار کنند، میفرمودند که: «ساعت فلان عزیزانی که مترجماند میآیند، سعی کنیم آنها که آمدند، این بحث اینجوری ادامه پیدا نکند. باید موضوع عوض بشود.» هر وقت هم کسی وارد جلسه میشد، موضوع را عوض میکردند. کسی نفهمد این جلسه برای چیست. این جلسه کاملاً خصوصی و سری بوده.
برخی از مسائل را مرحوم علامه آنجا مطرح میکرد. حالا یکیاش را الان یادم آمد از کتاب که بگویم، بعد بریم سر آن ماجرای خاصش. علامه در یکی از این جلسات به مرحوم آیتالله پهلوانی تهرانی و آن مجموعه مختصر گمنام خصوصی میفرمایند که: «امروز صبح بعد از نماز صبح مشغول ذکر بودم. مکاشفهای دست داد. مرحوم سید علی آقای قاضی، استاد قاضی را زیارت کردم. ایشان موقع رفتن به من فرمودند: "هرکس به هرجا رسیده است، از ید رسیده است."» یادم خیلی هم مرتبط به این بحث اشاره کردیم. قرآن میگوید: «وَ داوُودَ وَالْاَیْدِ» داوود چندین دست داشت. «اُولِی الْاَیْدِی وَ الْاَبْصارِ» اینها صاحبان دست و چشم بودند. این دست منظور این است که حالا عرض میکنیم. جلوتر، دست نماد اخذ است دیگر. آدم چیزی را میگیرد، نگه میدارد. کنترل با دستش است. اینها که کنترل قوی دارند، توجه دارند، مراقبت دارند، این اثر دست. «خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ» این را سفت بگیر، ولش نکن! این دامن را سفت بگیر. دامن دوست، دامن یار را سفت. دست به دامن یار بزن. همهاش دست است. دست گدایی دراز کن. هرکی هرچی دارد، از دست است. حاج قاضی به علامه: «هرکی هرچی داشته، از دست است.» دست قوی داشتند اینها.
بعد این جلسات را مرحوم آیتالله پهلوانی تهرانی در هیچ صورتی قیمت نمیکردند. چندین سال این جلسه طول کشیده بوده. عرض هم کردم: جلسه فوقالعادهای است. بیش از دویست غزل حافظ را در این جلسات شرح کرده بودند. کتاب گلشن راز شبستری را خوانده بودند. جدای از اینکه یک سری بحثهای دیگر قبلش داشتند. کتاب «لباب» مال آن جلسات است. رساله «سیر و سلوک بحرالعلوم» و اینها. آنها قبل این جلسه بوده. این جلسه، جلسه خصوصی بعد اینها بوده که کسی خبر نداشته تا حتی بعضی علمای بزرگ ما که معروفاند، اینها وارد جلسه میشدند، علامه بحث را عوض میکرد.
مرحوم پهلوانی (رضوانالله علیه) ایشان دوبار غیبت کردند در این جلسه. یک بار عقد دخترشان بوده تهران که مصادف با این جلسه شده بوده. سپرده بودند به عزیز دیگری که این جلسه را یادداشت کن. من نمیتوانم بیایم. یک بار دیگر این بوده داشته باشیم. چقدر اینها مهم است! ایشان میگوید که: «من داشتم میآمدم برای جلسه شب چهارشنبهسوری. محرم! خیلی تو کتاب اشاره میکنند که ما در چه وضعیتی. کله صبح نماز صبح آخر شب.» میگوید: «محرم آمدیم با علامه ما قرار داشتیم.» بعد البته محرم نبوده، مجلس روضهای بوده. گفتند که: «علامه یادشان رفته بود که امشب روضه است. رفته بودند مجلس روضه.» میگوید: «ما پا شدیم، رفتیم مجلس روضه. تو روضه علامه را بردیم یک گوشه، یک خلوتی، بحثمان را ادامه دادیم.» اینجور با اشتیاق اینجور شاگرد، استاد.
بعد میگوید: «یک بار من جدا از آن عقد دخترم، یک بار غیبت کردم.» آن هم وقتی بود که تو مسیر داشتم میآمدم، برف. پیرمردی میخواست _ قدیم ایزوگام و اینها نبود، یادتان است؟ _ باید پارو میکردند که این برفها آب نشود، بیاید روی سقف چکه کند. پیرمردی میخواهد پارو کند، جان ندارد. «نگاه کردم دیدم من میخواهم به این برسم، از جلسه میمانم.» با خودم گفتم که: «علامه و خدای علامه به کدامش راضیاند؟» رفتم پارو کردم. جلسه به این مهمی، انقدر ویژگی، انقدر خاصی را رفته بود، پارو کرده و برای این پیرمرد. اینها دست است. این عمل به حرفهاست. «از دست رسیده.» منظور اینهاست. اینجور کمکهایی، اینجور کارهایی.
دیگر از موارد دیگرش، حالا در این جلسات خودمان، مورد برای کمک زیاد است. دیگر این خانمهایی که بچه کوچک دارند، برخی کمک که نمیکنند، ماشااللهشان بشود، «هی برو هی نق نق کن! این را برای چی آوردی؟ بشین تو خانهات، ثوابش بیشتر است.» و اینها. حقالناس است. بچهکوچک دارند، آدم نیستند هیچ جا نباید بروند؟ بعد ما دوست داریم اینها تشویق هم بشوند که دو تا بچه دیگر هم بیاورند. این وضعیت ما و جمعیت ما و جمعیت شیعه و محبین اهل بیت و اینهاست که وضعمان بغرنج افتضاح است. بعد یکی هم که میآورد، دیگر جایی که بهش خانه اجاره نمیدهند. مستأجر باشد، یک بچه که میآورد، میرود روی اجاره. بچه دوم بیاید که اصلاً کلاً بیرونش میکند. هرجا در به در برود، مجلس روضه هم که نمیتواند بیاید. همه چپچپ نگاهش میکنند. مسجد هم که نمیتواند برود. بزرگوار فقط باید برود بمیرد. بچه آورده. مجلس روضه میشود دیگر. مال مثلاً یک طیف سنی خیلی خاصی. دیگر جوانترها را ما نمیتوانیم در این جلسات ببینیم؛ چون بچه کوچک دارند و بچه کوچک هم سر و صدا دارد. بهترش این است که ما بتوانیم یک جوری اداره بکنیم. مهد کودکی. مثل بعضی جاها که بچهها را میبرند مشغول میکنند؛ ولی اگر نشد، هم مسجد پیغمبر این بچه ها راحت بودند. میآمدند روی کول پیغمبر میرفتند، کسی هم غرغر نمیکرد. تازه یک بار پیغمبر نماز فلفور خواندند. اینها گفتند: «یا رسولالله! چی شده؟ وحی نازل شده؟» حضرت فرمودند: «نه! یک نوزاد داشت گریه میکرد.» یعنی همه جمعیت را تابع نوزاد کرده بود. برعکس ما بود.
توی مجلس آدم میتواند به خانواده کمک بکند. من خیلی زیباست. یا من این همه سخنرانی گوش دادم، این همه تو جلسه بودم، یک بار هم میخواهم عمل کنم. شما بشین گوش بده، بچهات را من نگه میدارم. از خود گذشتگی میخواهد، فداکاری میخواهد، اخلاص میخواهد. البته خیلیها هم دارند. اینجور کارها جلب رحمت میکند. بعد آدم میبیند حواشی کار را. الان رفقا گفتند: «این برای بچههای خدمه، خیلی دلشان گرفته.» ده شب محرم بوده، اصرار کردند که مجلس روضه، شرایطش نیست. این بچهها مشغول آشپزیاند، مشغول کارهای دیگر. نمیتوانم بیایم تو روضه بشینم. نقدهای سخنرانی بشینم. درگیر کارم. شاید کار این عزیزان بیشتر مورد رضایت و عنایت اهل بیت باشد، خصوصاً شامدادن، غذا دادن و اطعام برای مجلس امام حسین. کاری بود که امام سجاد (علیهالسلام) انجام میدادند و خیلی هم محل اعتنا و علاقه اهل بیت است. خلاصه اینجور کارهایی در این حواشی، این ها اثرش گاهی ده برابر است، صد برابر است؛ چون اخلاص بیشتر است.
بنده اینجا میآیم مینشینم، همه ما را میبینند. فکر میکنند مثلاً ما در مجلس کارهای هستیم و کسی هستیم و چیزی هستیم. مجالس را هم میزنیم، آلودگی. کثیف میکنیم، خراب میکنیم. یک کسی هم یک نوری دارد، یک گوشهای دارد کار میکند. هیشکی هم نه میداند، نه میشناسد. نور وجود اینهاست. حالا امشب هم که خانواده عزیز شهید جاودانی در جلسه حضور دارند. سالگرد این شهید عزیزمان هم است که تاسوعا به شهادت رسیدند. نور وجودی این برای بچههای گمنامی است که وقتی شهید میشوند، آدم تازه میفهمد در این محل یکچنین کسانی بودند. چیکار داشتند میکردند. بعدش هم که میروند آنور، از آنور دارند کار میکنند.
شهدا بیکار نیستند. خیلی حرکت وجود اینهاست. بنده و امثال بنده به خودمان میگیریم. دست اوست که شهدا دارد. اینها دست انداختند به دامن اباعبدالله، گرفتند و رفتند و اینور دست دراز کردند برای ما زمینیها و گرفتار عالم، گل و عالم طبیعت. دستمان را میخواهم بگیرند. این شهدا هنوز که هنوز است دارند کار میکنند.
غرض اینکه این دست را باید بهش رسید. باید نورانی کرد. حالا موارد دیگری هست. همین کمک به نذریدادن همسایهمان میخواهد آش بپزد، غذایی درست بکند. آدم برود، خودش رویش نمیشود درخواست بکند. نیاز به کمک هم دارد. ما بر و پیشنهاد بدهیم. «آقا! تو این دَم کردم، من کمک میکنم. تو این چه میدانم، خورد شدنش، من کمک میکنم. تو توضیحش، من کمک میکنم.» یک گوشه کار آدم میآید. بعد آثارش را میبینی، برکاتش را میبینی.
یکی دیگرش همین که عرض کردم، این دستدادن. مخصوصاً فشار دادن دست که دارد که فشار داده بشود. این محبت است. با دست رسانده بشود. «نوازش». خیلی آدم در آغوش بگیرد برادر مؤمنش را. نوازشش بکند. خصوصاً یتیم را. آدم دست روی سر یتیم بکشد، این آثار فوقالعاده در روایت دارد: «اگر کسی احساس قساوت قلب میکند، به یتیم نزدیک بشود. دست روی سر یتیم بکشد، قساوت قلب را از بین میبرد.» خیلی آسان! دست روی سر یتیم کشیدن، قساوت قلب را از بین میبرد. و همینطور کارهای دیگری که میشود انجام داد و مواردش هم همین بحث مربوط به نامحرم است که برخیاش را عرض کردم خدمتتان. اینها را آدم با دست میتواند انجام بدهد. چیزی بنویسد، تألیفی داشته باشد، در تألیفی کمک بکند. شراکت داشته باشد در نشر فرهنگ اهل بیت، نشر معارف اهل بیت. دستگیری از دیگران به طرق مختلف. این طرقش خیلی فراوان است. آدم یک شبههای برطرف میکند، گره ذهنی باز میکند، یک مشکل مالی از کسی...
در روایت دارد که: «اگر کسی بیاید سر راه مردم، یک خاری روی زمین افتاده، کسی میخواهد رد بشود، این ممکن است به لباسش بگیرد، تو پایش برود. کسی این خار را برای خدا بردارد: "وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ". بهشت بهش واجب میشود.» همینقدر کار! میگوید کسی را در قیامت میآورند. میگویند: «عمل چی داشتی؟» میگوید: «هرچی بررسی میکنند، میگویند چیزی نبوده.» آخرش توی بررسی، حالا بررسی قیامتی چه مدلی است، چه شکلی است، ما که نمیدانیم. میگوید: «آخرش میگویند که: «این یک روزی یک مؤمنی میخواست وضو بگیرد، یک مقدار اندکی آب داد به این برای اینکه این وضو بگیرد. تمام شد.» یک مورد شفاعت و مورد رحمت قرار گرفت.
«وَلَو بشق تمرة»؛ ولو نصف یک خرما. کسی به مؤمنی بدهد، افطار. «وَلَو بِیکَ نِصفَ تَمْرَةٍ»؛ به کسی بدهد. «مَنْ افْطَرَ صَائِمًا وَلَوْ بشق تَمْرَةٍ»؛ یک روزهداری را برایش افطار کند، ولو به یک هسته خرما، یک نصف خرما. این بهشت بهش واجب میشود. (نام کارهایی که با دست انسان میتواند انجام بدهد.) اهل دستگیری باشد. «اُولی الاَیْدی والابصار». دست آقا نماد جذب و دفع. کف دست جاذبه است. آدم میگیرد. لطیف هم هست. پشت دست دافعه است. سفت، سخت است. آدم پس میزند. ما جاذبه و دافعهمان با دستمان است. کسی اگر سمت خودمان میخوانیم، میکشیم با کسی هماهنگیم، اُنسی داریم، این با دست. کسی را از خودمان دور میکنیم، این با دست. به کسی اعلام محبت میکنیم، به کسی اعلام نفرت میکنیم. نامش با دست است. اینها برکات دست است. اینها یک دست نورانی است که در عالم برزخ قفل نیست این دست. بعضی گاهی خواب میبینند یک میتی را این احوالات معمولاً به این چیزها برمیگردد که مثلاً زبانش کار نمیکند، ساکت. یا مثلاً پاهایش کار نمیکند. اینها هر کدام صورت ملکوتی عملی است. تشنه است مثلاً. هرکدام یک عملی برمیگردد. مشکل روزه دارد، مشکل حج دارد، مشکل دیون دارد، حقالناس گردنشه، حقاللهی که مالی بوده به گردنشه، خمس و زکات و اینها.
بعضی دستها خیلی دسته. همین علامه تو همان جلساتی که عرض کردم میفرمود: «هر کسی مرحوم ملا همدانی را دیده، دیدم تو عالم معنا آستینهایش بالاست.» (افراد زیادی که هیچ کدام از حال همدیگر خبر نداشتند، ایشان اینجوری دیدند.) آستینهایش بالاست. حکایت از اینکه مثلاً ایشان آستین بالا زده، آماده کمک و کار. و به عنوان یک استاد تربیتی امام حسین دفن مرحوم ملا همدانی توی صحن اباعبدالله دفن است. این دست، خلاصه ماجرایی دارد. برخی آثارش او پیرمرد عزیز مشهدی که تلویزیون هم ایشان را آوردند، در جوانی برایش تجربه مرگ رخ میدهد. بیماری البته قبلش داشته و متوسل به امام رضا میشود. میگوید که: «آقا! شما دعا کنید من خوب بشوم. من را شفا بدهید. من ده تومان برای شما توی حرم میاندازم. اگر این کار را نکنید، میروم گلایه شما را به حضرت معصومه میکنم.» (حالا اینجور حرف زدنی خوب نیست. بیشتر هم محرومیت، لطافتش گفته بود.) این پخش شد. لابد دیدید که میگوید که: «من یکهو تو محل کارم از دنیا رفتم.» جوان هم بود. تو خانهشان پدرش را دیده و مادرش را دیده بود. این جنازهاش را میبرند پایین، تو سردخانه بیمارستان. سردخانه بیمارستان هم بیمارستان رضوی آن موقع وسط بیابان بوده. بعد ایشان همانجور که رفته بود و سر زده بود و دیده بود، بله. حالا ساعت ۹ هم ندای لبیک یا حسین میخواهم سر به بدن کسی. میکروفون آماده دارد. اگر میگویید که یکی باید راه بیندازد. جمعیت.
«لبیک یا حسین! لبیک یا حسین! لبیک یا حسین! لبیک یا حسین!»
انشاءالله که این، انشاءالله این لبیک یا حسینها به زودی حرم ابیعبدالله، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
خلاصه آقا پیرمرد عزیز که هنوزم در قید حیات است و ایشان میگوید که: «توی آن حال و احوالی که من رفتم خانه و اینها، امام رضا (علیهالسلام) دیدم. حضرت یک ده تومانی به من دادند. فرمودند که: "این ده تومانی که میخواهی توی حرم بیندازی، بگیر. دستت نمیخواهد هم بروی گلایه ما را به حضرت معصومه کنی. حالت هم خوب شد." برگ... من گفتم: "برگشتم تو بدنم." و دیدم آن موقع سردخانه اینها نبود، یخ میگذاشتند روی جنازهها. گفت: "دیدم که چقدر سرد است و یخ گذاشتند روی تن من." یکهو پا شدم. دیدم عریانم. تاریک بود و شب بود. نصف شب بود. وسط بیابان. دست زدم تو تاریکی، فهمیدم اطرافم جنازه است. ترسیدم.» دیگر پا شدم و پشت در شروع کردم داد و بیداد کردن. دیگر حالا نگهبان دیده بود و و ده تومانی که حضرت به من دادند، کف دستم است سفت گرفتم. میگوید: «گفتم من اینجوریام. من را برگرداندند. من را ببرید خانه.» گفتند: «تا صبح باید وایستی. کارهای اداریاش صبح شد و من رفتم خانه و پدر و مادر اینها من را دیدند.» و هرکی میآمد، گفتش که: «این پول را بده من ببینم.» به کسی نگفتم پول را نده تا مادرم فقط گز کرد. خواست. بین این همه آدم. گفت: «بده.» چیزی نگفت. ما پول را دادم، مادرم بوسید، گریه کرد، به من برگرداند.
مرحوم آیتالله میلانی که از بزرگان مشهد بود و از دوستان علامه طباطبایی بودند، ماجرا را گفته بودند، گریه کردند. قرار شد که طی مراسم باشکوه ایشان بیاید این پول را بیندازد تو ضریح. که همه خادمها جمع شدند، دو طرف صف کردند. میگوید که: «آمدم توی صحن و بعد رفتم سمت ضریح و پول را این شکلی گرفتم.» دست. «فقط دست دیدم. دست امام رضا (علیهالسلام) آمد، پول را گرفت، انداخت تو ضریح.» یکی من دیدم، یکی آیتالله میلانی. هیچکس دیگر. مردم فقط دیدند پول از توی دست. پول را دیدند ولی دست را ندیدند. خلاصه آقا اینها ماجراهای دست است. این دست یک شرافتی پیدا کرده. این دست یک کارهای بوده که آن جور شده؛ به دست امام رضا (علیهالسلام) متصل شد. دست عالمی دارد.
حاج اسماعیل دولابی میفرمود: «اگه رفتی حرم امام حسین و اهل بیت، درخواستت این باشد از اهل بیت: "دست خالیشان را میخواهم."» خیلی لطیف است. چون دست پر وقتی به کسی دراز میکنند یعنی چی؟ الان بنده یک سیب تو دستم باشد، به سمت شما دراز کنم، یعنی چی؟ یعنی بگیر و برو. ولی وقتی دست خالی سمت شما دراز کنم، معنایش چیست؟ بگیر و بیا. ایشان گفت: «از اهل بیت دست خالیشان را بخواهیم. نگو این را بده، آن را بده، آن را بده. دستت را بده به من.» آن به درد ما میخورد.
آن دست که گرفت برد تو دست. دست. روایت عجیب. حالا دیگر این روایت را فقط شب عاشورا باید خواند. با این روایت باید ارتباط برقرار. به نظرم این نقل از ابن شهرآشوب است. در مناقب. میگوید که سائلی آمد پشت در خانه ابیعبدالله (علیهالسلام) در مدینه، دوران حیات امام حسین در مدینه. این در زد. حضرت از پشت در فرمودند که: «کیه؟ چیکار داری؟» گفت: «آقا! من سائلم، مسکینم، کمکی میخواهم.» داشت گریه میکرد، ناراحت بود. میگوید: «حضرت از زیر در پولی برایش بیرون گذاشتند.» (شروع کرد دوباره گریه کردن.) حضرت پول بیشتری گذاشت. گفت: «نه آقا! من به خاطر پول گریه نکردم. گریهام برای این بود که شما مرا قابل ندونستید در را بیرون باز کنید. از زیر در ما هدیه...» حضرت فرمودند: «نه! نمیخواستم در را به روت باز کنم، با من چشم تو چشم بشوی، شرمنده بشوی، سرافکنده، حرمت حفظ بشود ازت.» دیدن، دوباره شروع کرد بلندتر گریه کردن. کسبی داری؟ بازم گفت: «نه! برای چیز دیگری دارم گریه میکنم.» فرمودند: «چیه؟» گفت: «گریهام از این است: خدا نیاورد آن روزی که این دست زیر خاک برود. دست زیر خاک برود. دستت از این دنیا کوتاه بشود. دست مثل شما باید در این دنیا باشد. دست کریم باید اینجا باشد.» احتمالاً این آقا خبر نداشت این دست چه آیندهای خواهد داشت و چیا رقم میخورد.
ای کاش فقط زیر خاک میرفت این دست شب عاشورا، چه دستی بود این دست و چه اتفاقاتی را در این ساعات از امشب تا فردا ظهر، فردا عصر، این دست چی، چه ندیدی و چه کارها که نکرد؟! از امشب این دست هی دارد اشک پاک میکند از صورت زینب و بچهها. هی این بچهها را نوازش میکند، آرام میکند. هی سرها را روی شانه میگذارد این دست. ساعات پرکاری را دارد امشب و فردا. یک ساعتهایی هی میرود پشت خیمه، از روی زمین خار جمع میکند. دست امشب کار زیاد دارد. خار بیابان باید جمع کند. فردا این خارها توی پای بچهها نرود. دست امشب کار زیاد دارد. یک ساعتهایی توی قنوت زینب به این دستهای در قنوت نگاه میکند. به آن انگشتر در دست حسین نگاه میکند. به این نماز حسین نگاه میکند. به تکبیر گفتنش نگاه میکند. به رکوعش نگاه میکند. به سجدهاش نگاه. لا اله... تا فردا برسد که دیگر کار دست شروع میشود. خیلی فردا کارها دارد این دست. باید یکییکی رزمندهها را آماده کند، میدان بفرستد. بعد برود جسدها را از تو میدان برگرداند. این دست فردا میخواهد شیرخواره بلند کند به سمت دشمن. این دست فردا یکهو داغ میشود با خون بچه شیرخوارهای. این دست باید فردا خون به آسمان بپاشد. فردا خیلی کار دارد این دست.
آن سائل اهل مدینه گفت: خدا نیاورد آن روزی که این دست زیر خاک برود. تو کجا بودی کربلا؟ مگر این دست خاک میرفت؟ سه روز این دست روی زمین رها شد. کدام عاشقهای ابیعبدالله، شب عاشورا آتش در قلب شماست، میدانم. علامه امینی فرمود: «امشب هی باید ما صدقه برای امام زمان آقا بیقرار. امشب به فدای قلب سوزان تو یا حجت بن الحسن.» آقا امسال خوب ما را بیابان نشین کردی. کمی بفهمیم شما تو بیابانها برای حسین گریه میکنی، یعنی چی؟
آخی، این دست ماجراها دارد. دست ماجراها دارد. یا صاحبالزمان. نمیدانم چه جور برم تو روضه. ده شب مقدمهچینی کردیم برای روضه امشب. ایست به گفتوگو. لا اله الا الله. سنگی پرتاب کردند به پیشانی نازنین. پیشانی شکست. خون جاری شد از این پیشانی. صورت را خون گرفت. پیراهن عربی را با دست بالا آورد. دامن را، خون از صورت پاک کند.
سید در لهوف میگوید: «پیراهن عربی که بالا آمد، نمایان شد سینه نازنینش.» دو تا دست. تو کربلا، دست خاصین. چند تا دست. حالا دست عباس (علیهالسلام)، دست ابیعبدالله (علیهالسلام). یک دستم آنور. خیلی این دست نامرد است. خیلی این دست کثیف است. دست حرمله. چیکار کند این دست را؟ چه دستی بود آن دست؟ میگوید: «هر کدام از قاتلها را به امام سجاد گفتیم به درک واصل شد.» ازت میفرمود: «از حرمله چه خبر؟ حرمله را چیکار کردند؟» خبر حرمله که آمد، فرمود: «به زنها بگید سیاهیشان را در بیاورند. انتقام گرفتند.» آخر یک جا اینجا بود این حرمله نامرد سه شعبه زد. یا صاحبالزمان! تیر را انداخت به سینه ابیعبدالله. طاقت نداری روضه را بگویم. چه کنم؟ عین متن مقتل است. میگوید ابیعبدالله با این دست، دست، چی بگویم از این دست؟! دست انداخت به این تیر سه شعبه. من خدا شاهد است هیچ وقت این روضه را نفهمیدم. سعی هم کردم نفهمم. چارهای نیست باید بگویم. بزرگان مقتل را میخواندند. آیتالله جوادی آملی خیلی به این تکه از مقتل عنایت دارند. همیشه از روضههای یکیشان زیاد. روضه عجیبی است. از خدا میخواهم هیچ کدام از ما هیچ وقت این روضه را نفهمیم. میگوید: «هرچه کرد اباعبدالله، تیر سه شعبه را بکند از سینه.» دیدید تیر تو قفسه فرو رفته؟ از جلو کنده نمیشود. من نمیفهمم این تکه یعنی چی؟
«فَجَرَ دَمَ» این را وقتی از پشت کند، خون مثل ناودان فواره زد. بگذریم. برگردیم به دست. به این دست. امان از این دست! امان از این دست! چه شد این دست؟ لا اله الا... لحظات آخر شب پنجم روضه را خواندم برایتان. عبدالله خودش را انداخت روی بدن. این دست دیگر جز آخرین کارهایی که کرد این بود: عبدالله را تو بغل، در آغوش گرفت ابیعبدالله. لا اله الا الله!
نمیدانم حال شب عاشورا دارید یا نه. یا نگویم چه لا اله الا. دیگر اصل ماجرای دست، آن بخش انگشتر. خوب میدانی چی شد؟ هر کاری کرد، دیدی انگشتر از دست درنمیآید. ولی این آخر ماجرا نبود. آخر ماجرا اینجا بود. این دیگر اوج درد است. این دیگر اوج مصیبت و روضه است:
«وَ تَعْوُوهُ الْخُيُولُ بِحَوافِرِ نَعْلٍ» ترجمه نکنم. ترجمهاش سخت است. «وَ تَعْوُوهُ الْخُيُولُ بِحَوافِرِ نَعْلٍ» (تازه!) میدانی یعنی چی؟ نعل اسب میدانی یعنی چی؟ ده تا اسب میدانی یعنی نعل تازه میدانی چقدر محکم است، سفت است؟ پای اسب بدون نعل میدانی چقدر محکم است؟ لگد کسی بزند میکشد! ده تا اسب با هم بتازند، میدانی یعنی چی؟ بعد ده تا اسب روی این دستها بروند، میدانی چی میشود وقتی استخوان سینه را خرد کرده؟
السلام علیک یا ابا عبدالله. و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام بلا جعل الله. آخرم عهد من لزیارت السلام.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...