متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد، "الله صل علی" و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهو قولی.
در رساله حقوق امام سجاد (علیه السلام) به این حق رسیدیم. فرمود: «و اما حق فرجک، ف حفظه من ما لا یحل لک»؛ حق دامن این است که مراقبت بکنی به حرام نیفتد. «و الاستعانت علیه»؛ اگر هم میخواهی مراقبت بکنی، باید از "غضّ بصر" کنترل چشم کمک بگیری. "من اْعظن الاعوان" فرمود: این بهترین کمککار تو است. «و کثره ذکر الموت»؛ زیاد یاد مرگ باشی. «و تحدّد لنفسک بالله»؛ خودت را زیاد با خدا بکوبانی، به این معنا که از دوری از خدا خودت را تهدید بکنی به اینکه از خدا دور میشوی. «و تخفیف لها به»؛ با همین قضیه خودت را بترسانی. «و بالله الاسمت و تایید»؛ در آخر هم کنترل و در امان ماندن و محافظت دست خداست و لا حول و لا قوة الا بالله (همه کاره خدای متعال است).
خب، اینجا بحثهای خیلی خوبی میشود مطرح کرد؛ مباحثی که خیلی لازم است و به هر حال در این زمانه ما و این شرایطی که ما در آن قرار داریم، طرح این مباحث ضروریتر و مهمتر است. اجمالاً در مورد انسان یک نگاه کلی اول داشته باشیم؛ یک تعریفی از انسان داشته باشیم و بعد ببینیم که حالا این انسان را باید چکار کرد. یک بحث روانشناسانه در واقع روانشناسان است، این بحث که میتواند خیلی به ما کمک بکند در ابعاد مختلف. انسان چهار تا قوه دارد (حالا کمی بحثها طلبگی و علمی و تخصصی هست، ولی ساده بشود مطالب که خیلی بحث خستهکننده نباشد). انسان چهار تا قوه دارد: قوه عقل که در رأس این قواست؛ به تعبیر مرحوم نراقی فرمانده است، رئیس است. قوه شهوت، قوه غضب و قوه وهم. این چهار تا ترکیبی است که انسان را شکل داده است. انسان از این چهار تا تشکیل شده است. البته از ابعاد مختلف میشود به انسان نگاه کرد و تعریف کرد. از یک جهت، انسان تلفیقی است از حیوان و مَلک؛ حیوان و فرشته. مَلک فقط قوه عقل دارد، غضب و شهوت و اینها را ندارد. حیوان هم فقط غضب و شهوت و وهم دارد، عقل ندارد. انسان ترکیبی از این دو تاست، تلفیقی از این دو تاست. به هر سمتی که برود، آن سویی میشود. بلکه از آن موجود، درجهاش افزایش پیدا میکند؛ برتر میشود. در این جهت اگر در جهت عقل حرکت کند، مَلک صفت میشود، فرشته صفت میشود، از فرشته بهتر میشود. اگر در جهت غضب و شهوت حرکت بکند، حیوان صفت میشود. اینجا نمیشود گفت از حیوان بهتر میشود، باید گفت از حیوان بدتر میشود، حیوانتر میشود. «اولئک کالانعام بل هم اضل».
حالا این چهار تا چیست؟ اینجا دوستان باید کمی دقت را افزایش بدهند. گاهی برخی مطالب مطرح میشود، بازخوردها (یعنی در نقل قولها) جوری میشود که آدم بعد، به تعبیر خودم: «پشیمان میشود از حرفی که میزند.» حرف نصفهنیمه منتقل میشود، این ور حرف را میزنند، آن ور حرف را میزنند. حالا گاهی باز خدا خیر بدهد به آن بزرگوارانی که میآیند به خود آدم میگویند. بعضیها میروند از قول آدم نقل میکنند که: «فلانی، بالا منبر بیا ببین چه میگویند اینها!» من میگویم: «تو وقتت را پای صحبت اینها تلف نکن، الحمدلله آمادگی قلبیاش هم هست، استعدادش فراهم است که تا یک چیزی از یک کس عمامهبهسری نقل بشود، باید اول حمل بر حماقت کرد و اصل بر این است که هر کس از اینها هر چه میگوید، حرف غلط و یک مشت ... بله، بافته میشود حرفهایی را. و این بنده خدا (خودش که مطلب جا نیفتاده!) و یکی هم یک چیز دیگر میگوید، یک حقالناس عظیمی هم میافتد گردن من و باید بعدها جواب بدهد.» حرفها را قروقاطی نباید نقل کرد، قروقاطی نباید شنید.
حالا باز اینجا مجلس روضه است و یک دقت و ماهی (به قول طلبهها) هست. بالاخره آدم نشسته در جلسه، گوش میدهد. گاهی حالا حواسش پرت میشود، گاهی هم که حالا این صحبت را پشت فرمان، طرف دارد گوش میدهد یا در گوشی گذاشته، همزمان دارد پنجاه جا میچرخد، دارد گوش میدهد. بعد نقل قولها گاهی میروند میکنند به برخی اساتید و علما. بعد برخی از این آقایان میگویند: «آقا، تو همچین حرفی بالای منبر زدی؟» میگوییم: «آقا این بنده خدا وسطش را انداخته، این احتمالاً پشت فرمان بوده، چراغ سبز شده میخواسته برود دیگر!» این وسطش، این یک خطری است واقعاً؛ یعنی بعضی حرفها یک دقتی باید در مطلب باشد، دقت نمیشود، مطلب یک چیز دیگر میشود. حالا این هم همین است، میترسیم که حالا بگوییم و مطلب چیز دیگری منتقل بشود. حالا دیگر هر چه بادا باد دیگر، «توکلت علی الله.»
ببینید آقا! انسان ترکیبی از این چهار تا قوه است. هر میلی در وجود آدم، هر تمایلی، هر کششی در وجود انسان، به این میگویند: شهوت. ما در فضای رایج خودمان، کلمه شهوت را که میشنویم، به یک معنای خاصی از آن منتقل میشویم، به یک مدل خاصی از شهوت منتقل میشویم. این شهوت، منظور آن شهوت نیست! این را میخواهیم ما زیاد در موردش گفتگو بکنیم. بعد حالا میترسم که شرّ بشود. این کلمه شهوت را میگیرند. حالا در فضای مجازی که لشکریانی فعالاند (حالا ما با آنها که کار نداریم، این سر و آن هر چه دلشان میخواهد منتشر میکنند، لااقل لشکریان شیطان فعالیت میکنند)، لشکریان خدا برای لشکریان شیطان فعالیت نکنند. شما با دقت گوش بدهید، مطلب قروقاتی نشود. مطلق تمایل، مطلق کشش (به این میگویند: شهوت، علاقه به آب). آدم عطش دارد آب میخواهد، این قوه باطنیاش در وجود انسان شهوت است. ما شهوت که میگوییم، منظورمان این است. علاقه به خواب دارد، خوابش میآید، خوابیدن را دوست دارد، این هم شهوت است. و انسان اولین قوهای که در او فعال میشود به محض تولد، شهوت است که بچه از سر شهوت، تمایل دارد به شیر مادر. بچه تمایلی که دارد به شیر مادر، اثر شهوت است. یعنی این کشش، قبل از اینکه هر چیزی در وجودش شکل بگیرد، شهوت شکل میگیرد. هنوز غضبش فعال نشده، وهمش هم فعال نشده. شهوت تمایل است. لذا قویترینش هم همین است، با شهوت شروع میشود، با شهوت تمام میشود. در مسیر خودسازی و سلوک و حرکت و رشد و تعالی، سختترین گردنه که آخرین گردنه است، شهوت است.
اینها به مرور در آدم شکل میگیرد. تا هفت سال هم که آدم رها است، غضبش شکل میگیرد، وهم شکل میگیرد. بعد حالا از هفت سال آرامآرام قوه عاقله باید فعال بشود. قوه عاقله تفاوتش با آن یکی این است که: «تو باید فعالش کنی، خودش اتوماتیک فعال نمیشود.» و از سن تکلیف باید با قوه عاقله آن سه تا را مهار کند. سختی کار از اینجا شروع میشود. شهوتش را باید مهار کند، غضبش را باید مهار کند. و این لااقل در همین هفت سال، یا در همین چهارده پانزده سالی که عمر کرده، کلی پدرش درآمده. در این فضاهایی که ماها زندگی میکنیم که دیگر هیچی، نابود شد! از همان بدو تولد این بسترهای ارتباطی و این فساد و این فحشا و این ابزار و این امکانات، آسیبهای روانی و شخصیتی و روحی و اختلالات تربیتی، تربیتهای غلط والدین، روابط فاسدی که پدر و مادرها خیلی وقتها دارند (درون منزل، بیرون منزل)، آن کلماتی که رد و بدل میشود، شوخیهایی که میشود، فیلمهایی که علیالدوام در این خانهها در حال پخش است، صداهایی که پخش است، اینها کار حرکت و رشد را سختیاش را چند صد برابر میکند برای آدمی که میخواهد در این مسیر قرار بگیرد. البته الطاف و رحمت خدای متعال چند صد برابر میشود اگر کسی در این مسیر قرار بگیرد.
به هر حال در زمانه کسی اگر میخواست گناهی بکند، شاید هفتهها طول میکشید تا بتواند یک زمینهای فراهم بکند، یک گناهی را انجام بدهد. الان از شرب خمرش تا گناهان مربوط به دامن، نهایتاً شاید ده دقیقه طول بکشد؛ از آن لحظهای که اراده میکنی تا آن لحظهای که کارش را بخواهی انجام بدهی، ده دقیقهای میرسی. و ما در معرض این هجمهها هستیم. کار به شدت برای ما سخت است در این دوره و زمانه. کار به شدت سخت است. یک تقوای چند صد برابری میخواهد و یک صبر و استقامت چند صد برابری. لذا فرمود: «بالاترین اعمال را این شیعیانی از ما دارند که در عصر غیبت زندگی میکنند.» یعنی شماها. هیچ شیعهای در طول تاریخ بهرهاش از اعمال اندازه شما نبوده، بابت ترک گناه. عنایتهایی که بهش شده، به اندازه شما نشده. گاهی بعضی از این دوستان، خدای متعال عنایتهایی بهشان میکند، آدم تعجب میکند. بعد که فکر میکنیم میبینیم تعجب ندارد، مال مختصات این زمان است.
آن برادر عزیزی که نیروی امنیتی بود و این قضایا برایش شکل گرفت، آن داستان مستند شنود و کتاب شنود که دو سال پیش، کتاب شنود قبل از چاپش (اگر دوستان خاطرشان باشد، هنوز چاپ نشده بود)، در همین جلسه از آن کتاب اسم آورده شد و رونمایی شد و مطالبی برای اولین بار از آن کتاب خوانده شد. و این برادر عزیز، این عجایبی که برایش اتفاق افتاده و چیزهایی که دیده، برمیگردد به یک کنترل دامن در یک خلوتی در شیراز که البته در آن مستند تصریح بهش نشد، به خاطر اینکه به شرایط گفتند عمومیاش نبود. ولی بعدها به نحو خصوصی ایشان با جزئیات مطرح کرد که واقعاً آدم به حیرت میافتد از این قضیه و از این اتفاق که بنده هم نمیتوانم الان بالای منبر تعریف بکنم با آن جزئیاتش. ولی به این نحو بوده که ایشان برقکار بوده و میرفته برای تعمیر کولر و اینها. جوان بوده، جودوکار بوده، ورزشکار بوده و صدای گرم، تصویر جذاب، به قول امروزیها یک جنتلمن خلاصه، جذاب برای جنس مخالف. «مداح آن جلسهای که بودم، کارتنکارتون نامه و هدیهای بود که از دختران آن هیئت دریافت میکردم. به من علاقه داشتند و به صدای من کشش داشتند و اینها.» به هر حال اینجا لغزشگاههای خیلی خطرناکی است. همه ماها باید، خصوصاً اهل تریبون، خیلی باید مراقب باشیم.
خدمت شما عرض کنم که او گفتی: «حالا من یک کاری کردم دیگر، آنها به من نرسد.» برقکار بود، گفت: «کار میکردم، درآمدی نداشتم، مجبور بودم برقکاری کنم. در یک خانهای در بالای شهر شیراز، منزل اعیانی، آپارتمان آنچنانی، به ما زنگ زدند که بیایید کولرمان را تعمیر کنیم.» گفت: «من رفتم آنجا و با کاردستم بودم. شاگردم بودم. او را پای موتور نشاندم که: بشین همینجا، من بروم درست کنم. رفتم و بالا تعمیر کردم و آمدم. و فردایش دوباره آن خانم تماس گرفت که: آقا این کار نمیکند، شما دیروز آمدی درست کنی، بیا این را مجدد تعمیرش کن.» گفت: «من رفتم و رفتم پشت بام و این گفتش که: نه، اگر میشود، اینجا فکر کنم از این دکمههایش باشد، کلیدهای کولر. رفتم داخل. شد آنچه نباید میشد.» یعنی سیمایی، وضعیتی از او که گفتنی نیست. و گفت: «من در را باز کردم، در آن شرایط، دختر جوانی با چه وضعیتی و گفت دو، سه بار از آن راه پله خوردم، یعنی سر خوردم، خوردم زمین و آمدم پشت موتور نشستم و دو، سه بار در مسیر با موتور تصادف کردم تا برسم به خانه. تمام تنم میلرزید. الان گاهی آن رفیقمان، شاگرد وردستمان، با ما شوخی میکند، قضیه را یادمان میآورد و میگوید: هی تق و توق به این و آن میزدی با موتور آن روز! و گفت: این یکی از دهها موردی بود که برایم پیش آمد.» که میتوانم بگویم به هر حال ایشان نیروی امنیتی است که نمیشود توضیحاتی داد. گفت که: «به هر حال در این کیسهای امنیتی که قرار میگرفتیم، در یک مواقع و امتحانات عجیب و غریبی قرار میگرفتیم.» همسر ایشان سرطان زنانه داشته شش سال و ایشان در این شش سال، خلاصه کمترین بهرهمندی نداشته. اطلاعات عجیب و غریبی برای من پیش آمد، از زمین و زمان میبارید که میگفت: «بعضیهایش که رخ میداد، اصلاً در عملیات اطلاعاتی ما بود و کاملاً توجیه اطلاعاتی داشت. من از باب توجیه اطلاعاتی میتوانستم یک کاری بکنم ولی مهار کردم، کنترل کردم.»
خب، ببینید خدا چه چیزها که نصیبش نکرد که یک بخشهایش را ایشان گفت و خیلیهایش را هم نگفت. و عجایبی بود در این قضایایی که ایشان نقل کرد؛ در مورد شیاطین، در مورد امام زمان. یک بخشهایش در مورد ظهور امام زمان که البته انتشار پیدا نکرد. از جاهای مختلف، اتفاقات مختلف، برخی از این کیسهای بزرگ امنیتی را ایشان به واسطه همین پردهای که خدای متعال از چشم او برداشته بود، چکار کرد؟ اینها در اثر مهار و کنترل چشم، مهار و کنترل دامن است. و هر چه در شرایط سختتر کسی قرار میگیرد، عنایت خدای متعال هم به او بیشتر میشود. پس ما باید با عقلمان مهار بکنیم قوه غضب و قوه شهوتمان را و مهارش هم برکاتی دارد.
پیامبر اکرم فرمودند: «قضوا ابصارکم عما حرم الله علیکم، ترون العجایب.» از آن چیزهایی که خدا دیدنش را برای شما حرام کرده، چشمتان را مهار کنید، عجایب خواهید دید. مهار چشم اساساً برای همین گفتند: «مهار کن.» گفتند: «خودت را به اینها مشغول نکن که بالاتر از اینها و بهتر از اینها را بهت نشان بدهند.» اسراری در این عالم است، حقایقی در این عالم است، عجایبی در این عالم است. این کنترل دامن همچین اثری دارد. مهار شهوت و این تمایلات شما به جای اینکه اینسویی باشد، آنسویی میشود. به یک جاهای دیگری گرایش پیدا میکنی، چیزهای دیگری میبینی، اتفاقات دیگری برایت میافتد. یک کشش و انجذاب به یک جای دیگری داری. گفت: «هر شب میرفتم کربلا، هر شب اتفاقاتی برای من در کربلا میافتاد، حقایقی برایم مکشوف میشد.» حالا حقایقی از همانجا، حقایقی از گذشته، حقایقی از آینده. اینها در اثر مهار دامن است.
لذا بعضیها فقط توجیه میکنند: «آقا سخت است، آقا فلان است، آقا اینطور است. موتور ازدواج سخت شده، آن آنجور شده.» تقصیر هر که اختلاس کرده باشد! تو خوبی، تو راحت. تو راحت باش دلت را خوش کن. گردن این بنداز، گردن آن بنداز. «آن خانواده ما دختر نداد، آن یکی آنجور کرد، این را از فلان جا من را بیرون کردند.» ما منکر تقصیر دیگران نیستیم. البته خیلیها دخیلاند، خیلی هم گردنشان گیر است. همانجا البته این را انتشار پیدا کرد، آنهایی که شنیدند، شنیدند. این گفت که آن مسئولی که در فلان بخش در تهران کار میکرد (که باید کار میکرد در واقع ولی کار نمیکرد)، آن کارمند که آذری بود، لکنت زبان داشت، حقوقش عقب افتاده بود. این آقا هم برداشته بود معوقات راجع به اداره آمده بود برای اینها واریز نکرده بود. دکوراسیون آن اداره را کرده بود، مبل خریده بود و نمیدانم چی خریده بود. این بنده خدا حقوقش عقب افتاده بود، در مضیقه بود. آمده بود به این بگوید که: «حقوق ما را بده.» شروع کرد تتهپته کردن: «آقای ...، حقوق ما چی شد؟» و او هم گفت، گفتم: «هر وقت بریزند، برای شما میریزیم. چند بار بهت بگویم؟» با یک عصبانیت. این را خانم این هم تماس گرفت. او چی شد؟
دوست بزرگوار خودش توصیفش از این قضیه خیلی زیبا و کامل بود با همه جزئیات و هنرمندانه توصیف میکرد. گفت که: «این هم گفت که این به ما چیزی نداد و رفت از مغازه و قرض بگیرد از آن بقال محل، سوپرمارکتی، و قرضی گرفت و آن فروشنده که او هم جوان بود، گفت: من اسم شما را باید یادداشت بکنم که بعداً این پول را میخواهیم از شما بگیریم. گفت که: یادداشت کردید، اسم این الهام است. او هم چهره زیبایی داشت، آن خانم جوان هم بود. میخواست برود بیرون، این برگشت بهش گفت که: الهام، اگر چیز دیگر هم خواستی، بگو.» آنجا و میگفت: «باب ارتباط اینها باز شد و به فحشا کشیده شدند این خانم به کرات توسط آن آقا. میگفت و من میدیدم به هر کلمهای که بین آن الهام، آن خانم با این فروشنده رد و بدل میشد یک زنا برای آن مدیر مینوشتم.» قطعاً برخی پرونده اعمالشان بسیار سنگین است در این مملکت. واقعاً بعضیها کوتاهی میکنند، واقعاً بعضیها کم میگذارند. نگاهمان به قالب این نیست. نمیخواهیم از یک کنار همه مسئولین را لجنمال کنیم و بعضیها خوششان میآید که این جوری باشند. نه، این هم قوه غضبیه مهار نشده است که دوست دارد همه را مثل گرگ ببیند. این روحیه گرگیهای بعضیها دارند. یک گله را بزنم، سرتاسر جمهوری اسلامی، مسئولین را از یک کنار له کنند، یک حکمی بر همه صادر کنند. نه، تقوا لازم است، باید مشخص بشود کی سهم دارد، کی ندارد. نسبت به همه انشاءالله همه مسئولین به وظیفهشان عمل میکنند، همه ملاحظه میکنند.
البته این مستند انتشارش اتفاقات عجیب و غریبی را رقم زد و پیامهای خیرهکنندهای داشتیم از یک جاهای عجیب و غریبی؛ تحولاتی که در جاهایی شکل گرفته که بنده نمیتوانم اینجا الان اشاره بکنم و طرف مثلاً بعد سی سال متنبه شده نسبت به آن جایی که توش دارد کار میکند که حالا بحثش مفصل است. غرض این است که یک عده کوتاهی میکنند، در آن هیچ بحثی نیست ولی اینها همه بستری است که خدای متعال قرار داده برای امتحان بنده و شما. و در این امتحان اگر ما سربلند بشویم، عنایتی که به ما میشود، قطعاً مافوق چیزی خواهد بود که تا به حال به خیلیها داده شده. میگویند: «آقا ما توی مملکت شیعه بزرگ شدیم، آن یکی در فلان جا که مثلاً اسمی از اسلام به گوشش نرسیده.» خب بله، خدای متعال به همان اندازه از او توقع دارد و به همین مقیاس عنایت خدای متعال بر او جاری است.
آن شخص میگفت: «از آفریقا شیعه میشود توسط کسی و بعدها متوجه میشود چیزی به اسم خمس باید بدهد. از خمس چیزی سر در نمیآورده، به کی باید بدهد؟ مرجع، اینها هیچچیز نمیشناخته.» شنیدم صدایی به من گفت که: «این را برسان به خلیفه ما، شیخ بهجت.» در همین کتاب حضرت حجت که یاد شد، دیشب ازش داستان آمده و این بعداً توسط دوستانی در یک جمعهای مذهبی و معنوی گفتگو که میشود، میپرسد: «شیخ بهجتی ما داریم؟» میگویند: «بله، یکی از مراجع قم است.» و میآید آقای بهجت را در قم پیدا میکند و با ایشان صحبت میکند و خمسش را هم به ایشان تحویل میدهد. به هر حال امام زمان در حال کارند در این عالم. او که بیکار ننشسته. اگر زمینهای در کسی ببیند، استعدادی در کسی ببیند، اندک تقوایی در کسی ببیند، به همان برکت میرود دستگیری میکند، عنایت میکند. راه برای هیچکس بسته نیست. البته عنایتها را هم نباید توقع داشت به همه یک مدل باشد. خدای متعال ممکن است به افراد به جهات مختلفی عنایت بکند.
یک کسی در اثر کنترل چشمش. کسی میگفتش که حضرت امام (رحمت الله علیه) را در نوجوانی، در عنفوان بلوغ، اول بلوغ خواب دیدم و با نشانههایی که از امام دریافت کردم که به من گفت: «شما سفر کربلایی به زودی میروی و فلان جای اتوبوس مینشینی.» بعدها فهمیدم که این رؤیا صادق است. آنجا امام به من فرمود: «اینی که دیدی من به اینجا رسیدم به خاطر کنترل شهوتم بود.» شهوت من در جوانی (خب امام سی سالگی ازدواج کرد)، یک سید پرحرارت و در شرایط خیلی خاص تک و تنها در قم که وقتی رفته بود خواستگاری همسرشان، آنها با همدیگر گفتگو میکردند، میگفتند: «که حالا چیزی دیگر (حالا منبر نمیتوانم بگویم) که مثلاً این چطور تا حالا فلان حلال را انجام نداد؟» سؤال بود برایشان، تعجب بود که مثلاً این آقا سید، سی سال سن و فلان و اینها. امام در آن رؤیا، آن شخص، گفته بود که: «من این عزتی که خدای متعال به من داد که نام خمینی هنوز که هنوز است تنها را میلرزاند، عظمتی که خدا به این شخصیت داد، به واسطه همین کنترل شهوت بود.» که از این جنس است قضیه حضرت یوسف (علیه السلام) و عزتی که خدای متعال به او داد. به یک کسی ممکن است این شکلی عنایت کند، به یک کسی بابی از معارف باز میکند، به یک کسی، به هر کس یک جور. به یکی ممکن است یک رزق خاصی در همسرش قرار بدهد، ممکن است در اولاد او کس خاصی را قرار بدهد. قضایای فراوانی هست دیگر. خیلیهایش را هم به هر حال شنیدهاید. برخی از این داستانها را مرحوم رجبعلی خیاط به نحوی بهش عنایت شد. ابن سیرین طبق آن نقلی که هست، خودش را آلوده به نجاست کرد، وقتی در موقعیت گناه قرار گرفت بیرون آمد، خدا علم تعبیر خواب بهش داد. البته اینها همه در یک فضاست، به قول غربیها در یک کتگوری است، در یک دستهبندی قرار میگیرد. تعبیر خواب، حقایق، معارف، عزت، اینها همه از یک جن است و ربط دارد به کنترل شهوت.
پس این شهوت، مطلق تمایل است. غضب، مطلق دفع است. همین این که شما از گرما بدت میآید، اذیت میشوی. هوا که گرم است، کولر را روشن میکنی، این هم غضب است. مطلق غضب. و وهم چیست؟ وهم کارش ادراک معانی جزئی است. حالا این را دیگر بحثهای تخصصی نکنیم، قرار شد که ما خیلی بحث را تخصصی نکنیم. ببینید ادراک در حد حیوانات، این میشود ادراک وهمی. حیوانات خیلی چیزها را میفهمند. سگ صاحبش را میشناسد، دشمنش را میشناسد، دوستش را میشناسد، محبت به خودش را درک میکند، گرسنگیاش را میفهمد، میفهمد چه چیزی گرسنگی او را برطرف میکند. اینها همهاش میشود ادراک وهمی. البته اینها (وهم و غضب و شهوت) معمولاً با هم همسو و راستا هستند. یعنی به یک چیزی تمایل دارد، قوه وهم او نقشه میکشد. حیوانها نقشه میکشند برای رسیدن به آن چیزی که بهش تمایل دارد. یک استخوانی برسد یا دم یک کسی را ببیند، دم تکان میدهد. دیدید سگ؟ گفتند از ویژگیهایش این است که پولدار از فقیر را تشخیص میدهد. میفهمد از که بهش چیزی میماست، از که چیزی نمیماست. پاچه فقیر را میگیرد. این معلوم است این داراست، این بوی غذا میدهد، این از خانهشان غذا میآید، اینها شیک و پیکاند، واسه این دم تکان میدهد. این قوه وهمش نقشه میکشد، بهش دستور میدهد، شهوتش هم آنجا حضور دارد، گرسنگی بهش میگوید که: «دم این را ببین، از این بهت یک چیزی میرسد.» یک کسی هم اگر بخواهد بیاید آنجا، این استخوانی که پرت کردند او بردارد، با غضبش میزند پرتش میکند. اینها همه ادراکات در حد حیوان است.
ملک صفتی چیست؟ ملک صفتی قوه عقل است؛ همه اینها را مهار میکند، جهت میدهد، بالا میآورد به سمت ملکوت، به سمت حقیقت. اینها هیچ کدام ول نیست. حیوان ول است. قاعده و ساختار و محدودیت و ریل و چهارچوب ندارد. خیلیها هم بدشان میآید از چهارچوب به همین دلیل است، چون حیوان از چهارچوب بدش میآید. اصلاً در چهارچوب نمیگنجد. میگوید: «به تو چه؟ دوست دارم این کار را کنم. تن خودم است.» این چیزهایی که آدم توی توییتر مدام میگوید: «اندام خودم است، به تو چه؟» راست میگوید، این منطق حیوان است. نمیتواند بزند پنجاه و هشت (یک جوری درست شده باهاش، توییتر نمیتوانسته وارد بشود، فیلترشکن نمیتوانسته نصب کند وارد توییتر بشود، کشش ندارد بخواهد فیلترشکن پیدا کند). دستهایش هم نمیتواند بنویسد. اگر میتوانست مینوشت: «دم خودم است، اندام خودم است، هیکل خودم است، دوست دارم لخت باشم، اینطور باشم. تو آنور را نگاه کن، نگاه نکن، به تو چه؟ سرت در زندگی خودت.»
قوه شهوت، قوه بهیمیه است. اینها را داشته باشید. مطالب جالبی است، علمای اخلاق گفتند. مطالب بسیار راهگشایی. قوه غضب، قوه سبعیه است. حیوانات سه مدلاند. بعضیهایشان شهوتشان غالب است، بعضیها غضبشان غالب است، بعضیها وهمشان غالب است (نقشهکشی). کیا؟ کدامها شهوتشان غالب است؟ مثل چی؟ میمون. آفرین. دیگر چی؟ یکی یک چیزی شنیدم، خوک. آفرین، که گفتی. کدامها غضبشان حاکم است؟ گرگ. آفرین. کدامها وهمشان غالب است؟ روباه. البته سگ هم از این جهت شبیه اینهاست. روباه چون اصلاً پوزش و اینها، توانمندی شکار ندارد، واسه همین بیشتر طراحی نقشهکشی میکند. خیلی جان درگیر شدن ندارد، بیشتر نقشه میکشد. مثل انگلیس، عرض کنم خدمتتان که: «روباه پیر.» این میشود سه تا قوه حیوانی. اینها صورت ملکوتی میدهد به آدم.
اگر کسی شهوتش ول بود (البته هر آدمی که ول است، هر سه تای اینها ول است)، حیوانات غلبهاش با کدام است؟ چون طبع آدم و مزاج آدمها متفاوت است، بعضی طبعها گرم است، بعضی طبعها سرد است. آسیای شرقی و اینها معمولاً کشتار و خونریزی و دعوا و مغولها از قدیم معروف به این قضایا بودند. هنگکنگ و چه میدانم فیلیپین و چین و دیگر آنجا بروسلی و جکیچان و اینهاشان معروف میشود، خیلی چیز دیگری. بعضی از این کمپانیهای فساد و فحشا و ابتذالی که در اروپا و آمریکا و کانادا هست، این شرقیها ندارند. اینها بیشتر دنبال زد و خورد و کشتن و جنگ هستند. آنها دنبال غذاهای دیگری هستند که قوه شهوت این طرف غالب است. آن (البته همه جایش نه)، آن هم حالا باز بحث تو خود اروپا، بعضی جاها سردترند، بعضی جاها گرمتر. جنوب اروپا معمولاً گرمتر است: ایتالیا، اسپانیا، پرتغال، بیشتر حالا. حالا دیگر وارد بحث بشویم، بحثش مفصل میشود. حالا یک شبی در مورد اندلس انشاءالله صحبت خواهم کرد که اندلس که همین جنوب اروپا بوده را بعداً با شهوت زدند نابود کردند. حالا انشاءالله یادم باشد فردا پس فردا.
اگر شهوت غالب شد، بهیمیت، بهائم، حیوانهای چهارپا اهلی، گوسفند. همه هم و غمش تو خوردن است و گاو. همهاش به شکم و شهوت. و روحیه دعوا و جنگ و ستیز و اینها ندارند. میخواهد بنده خدا یک آبی باشد، یک علفی باشد، یک سقفی باشد، یک جای خوبی که خوب بخوابیم و راحت صبح هم برویم قشنگ بچریم. حالا چرا کار نداشته باشیم (ما باید بچریم). ولی گرگ و اینها نه. اصلاً گرگ به یک گله میزند، یک دانه گوسفند هم نمیخورد. پنجاه تا را تکهتکه میکند، یکیاش را یک دهن میزند، میبیند مثلاً خیلی مزهاش نمیگیرد، میرود جای دیگر میکند. حال میدهد بهش این پنجهها باید یک کاری بشود. این قوه سبعیه است، درندگی. لذا در محشر، در عالم برزخ، صورت آدمها فرق میکند. در این تجربیات نزدیک به مرگ که تلویزیون پخش کرد دیدید، یکیشان میگفتش که: «من با همسرم بدرفتاری میکردم.» (همسرش به رحمت خدا هم رفت). کارگری بود، یادتان است دیگر. اهل گیلان بود. گفت: «وقتی وارد شدم چند سال بود آسمان را نگاه نکرده بود.» میگفت: «نمیتوانم آسمان را نگاه کنم.» گفت: «وقتی که آمدم در آسمان، یک موجود درنده ترکیبی از سگ و گرگ و همه این حیوانات درنده، ولی با هیکل انسانی که فهمیدم غضب خودم است.» که از شدت ترس چند سال به آسمان نگاه نکرده بود که نکند یک وقت دوباره این را در آسمان ببیند. این غضب است.
شهوت چی؟ آن عزیزی که گلوله خورده بود، آقای عزیزی عزیزی که فامیلیاش عزیزی بود گفت: «من شش تا حیوان را دیدم.» یادتان هست دیگر. اول شتر بود که حقهها را دیده بود (خیلی جالب است، به این رساله حقوق مربوط است). حق پدر و مادر را به شکل شتر دیده بود. حق همسر را به شکلی دیده بود. این حقوق را به شکلهایی دیده بود. حق پدر و مادر آمد یقه من را گرفت که: «چرا فلان موقع سر مادرت داد زدی؟ ولی دیدم پدر و مادر از پیش بخشیدند.» این خود این حقه رفت گردن ما را نگیرد، مادر و پدر بخشیدند. همین جور اینها را رد کرد. مرغابی چی؟ رسید به خوک که وقتی تعریف میکرد حالش بد شده بود. یک خوک متعفن، بوی گند، کثیف. «این نفسش میخورد در صورت من. اینها همهاش تمثل اعمالمان است دیگر.» تجسم اعمال خودمان. تازه اینها یک مرحله از بیرون دارد میبینید. مرحله بعدش این است که این باهاش یکی میشود. تا ابد من همین هستم. «من خودشم عمل تو است.» بعد میگوید: «با تو اتحاد دارد تا ابد.» اینش خیلی سخت است. یک خوک متعفن که گفت و فلان وقت در بانک یک خانمی، دستش را گذاشتی روی دستش، شهوانیه دیگر. «مامانم حلالت نکرد.» یک جنبش بخش حقالناسش است، حلالش نکرد، یقه او را گرفتند. یک جنبه جنبه شهوانی به شکل خوک بروز این حیوانیتهاست. باید بیاید تحت کنترل عقل.
امام حسین (علیه السلام) قیام کرد، همه این قوا تحت حاکمیت عقل قرار بگیرد. وگرنه اگر دست یزید باشد، یزید از هر حیوانی حیوانتر است. شهوتش، غضبش، وهمش. در مورد شهوت یزید، حالا غضبش را که دیدید. سه سال حکومت کرد، هر سال یک فاجعه عظیمی آفرید: کشتن امام حسین، قتل عام مردم مدینه، تخریب کعبه. سه سال. کلاً از جهت شهوت هم عجیب بود. عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه وقتی آمد از مدینه گفتگو کند با یزید، وقتی برگشت رفت تعریف کرد (حالا شرابی که میخورد، که یک چیز عجیب! حالا یادم باشد وقتی در مورد شرابش میگویم که ترکیب از کجاها بود، یک عرق خاصی میخورد نکبت. از همه جا چیزهای زبدهاش را جمع کرده بودند. میخواست مست کند با جنس مرغوب، سنتی صنعتی قاطیاش نمیکرد.) در شهوتش وقتی این برگشت، رفت تعریف کرد: «بابا من رفتم یک موجودی را دیدم، بنده حیا میکنم این را بگویم.» شما مظلومیت امام حسین (علیه السلام) را از در این روایت ببینید با چه موجود کثیفی درگیر شد و مردم بین که و امام حسین، کی را انتخاب کردند. گفت: «من دیدم کسی بود که یعنی که الامهات و البنات، به مادرش رحم نمیکند، به دخترش رحم نمیکند. وقتی شهوت بالا میزند همچین حیوانی را من رفتم دیدم.» و میگوید: «تعجب کردم وقتی از در آمدم بیرون، گفتم خدایا چه جوری که سنگ از آسمان نمیبارد، همچین موجودی اینجا دارد زندگی میکند؟» این میشود مسیر حیوانیت.
یکی از چیزهایی که خیلی خوب میتواند روی ماها اثر بگذارد، ماهایی که هیئتی هستیم، بگویم عرضم را تمام کنم. برای کنترل شهوت، برای مهار شهوت، همین محبت به امام حسین و غضب و نفرت از دشمنان امام حسین و همین که بدانیم آقا جنس این کثافتکاریها آخرش چه جور آدمهاییاند، کیاند؟ تهش میشود کی؟ تهش میشود یزید. شهوت ول این آدمهای ولولانگیز تهش این است، آخرش این است. یک مطلبی را بنده حقیقتاً میترسم بخواهم بگویم که باهاش حالا وارد روضه بشویم. یعنی آنقدر قضیه سنگین است، بیانش سخت است بالای منبر. ولی به هر حال شاید بتواند کمکی بکند، بکوباند این شهوت ما را، مهار بکند. یزید همچین موجودی است. حکومتی هم که دارد، تربیتی هم که دارد، همین است دیگر. حیوان که جز حیوان پرورش نمیدهد. حاکمیت یزید همیشه همین. مردم شام هم میشوند همین. مردم شام هم میشوند یک مشت حیوان، یک مشت چرنده و درنده. در کربلا دیدید دیگر چرندگی و درندگی. دم تکان میدادند برای عبیدالله به یک درهم سیاه و چه جنایتی کردند عصر عاشورا در این غارت خیمهها. آدم نمیتواند بیاید متن مقتل برای شما بگوید که دیگر به چه چیزها رحم نکرده که قطعاً بعضیهایش را نشنیدید و نخواهید شنید برای اینکه اصلاً گفتنی نیست. غارت کردند، غارت به معنای واقعی کردند. آدم اگر بفهمد اینها کی بودند، آن وقت روضهها برایش یک معنای دیگری پیدا میکند.
حیوانترین حیوانات از چرندگی و درندگی در شام بودند که وقتی به امام سجاد (علیه السلام) گفتند: «کجا بیشتر از همه به شما سخت گذشت؟» فرمود: «الشام، الشام، الشام.» عاشورا را دیده، کربلا را دیده، سر به نیزه را دیده، کوفه را دیده، این چهل منزل را دیده. شام یک چیز دیگری بود. این روضه امشب انشاءالله کمک بکند هم یک ارتباط قلبی دیگری با حضرت زینب (سلام الله علیها) برقرار کنیم، هم یک نفرت دیگری از مردم شام پیدا کنیم، هم یک ابعادی از این روضه برایمان باز بشود. شهوت یزید را دیدی که شهوت افسارگسیختهای بود. مردم هم که یزید تربیت کرده، این شکلی است. خیلی دیگر بیشتر از این نمیتوانم برایت باز بکنم با چه چشمهایی ایستادهاند، چشم به راه این کاروان شده بودند. چه چشمهای آلودهای به این زن و بچه افتاد. به چقدر سنگین بود آن فضا و چقدر سخت بود برای امام سجاد (علیه السلام) این نگاهها را که میدید، طمع پشت این نگاهها را که میدید. نگاههای آلوده را که خدا شاهد است، خیلی فشار میآید بهم بخواهم روضه را بخوانم دیگر. دیگر خودتان با این زمینهای که بهتان دادم، بقیه روضه را بفهمید. بعد دیگر هی بگویید: «امان از دل زینب.»
سهل بن ساعدی که از صحابه پیغمبر بود، قدیمی بود (این دیگر چون شبهای دهه بعد با هم نیستیم، این روضه که مال بعدهاست دارم میخوانم وگرنه این روضه مال ماه صفر است، این روضه چون خوانده نمیشود معمولاً در دهه اول، بشنوید). صحابه پیغمبر بود، شام منطقه تجاری بود، کار تجاری داشت. پیرمردی هم بود، آمده بود شام. دید آذین بستند، همه نانوا و شیرینی فروش شدند، شهر عجیب شده. گفت: «عید خاصی است اینجا؟» پرسید از جوانها ته یک کوچه. گفتند: «مگر خبر نداری؟» گفت: «نه.» گفتند: «خارجیها را دارند میآورند دیگر.» گفتم: «عجب! پس جنگ جدیدی بوده بین مسلمین با سپاه کفار؟ دارند میآورند به دارالخلافه؟ برم ببینم از کدام لشکر بودند اینها که با مسلمین جنگ کردند؟» گفتند: «کجاست؟» گفتند: «آن درازه ساعات. از آنجا میآورند.» آمدم. نه، مردم همه شاد، شیرینی پخش میکنند، میرقصند. سه روز این خانواده را پشت در نگه داشته بودند. دیگر گفتند: «هنوز شهر کامل آماده نشده.»
یکهو دید در باز شد. گفتم: «الان یک مشت اسیر جنگی میآورند، مرد بودند اینها؟ رزمنده زن و بچه با رخت سیاه وارد شده.» میگوید: «خشکم زد، مات و مبهوت وایسادم به اینها نگاه کردن.» دختر جوانی بود، مشخص بود خیلی اذیت شده، از این نگاهها. «من چون جلوتر از همه بودم، تا به من رسید، شترش به من رو کرد، گفت: پیرمرد خجالت نمیکشی وایسادی به ما زل زدی؟ میدانی به چه خانوادهای داری نگاه میکنی؟» گفتم: «نه، مگر چه خانوادهای؟» گفت: «خاندان رسولاللهایم.» گفتم: «جانم فدای رسولالله من یار پیامبر بودم.» گشتم مرد این کاروان را پیدا کردم، امام سجاد. آمدم نزدیک. گفتم: «آقا، من سهلم، صحابه جد شما رسولالله.» (سؤال: حضرت روبروی مایی، کجایی؟) گفتم: «نه، آقا. من ماتمزده و خشکمزده. کاری از من بر میآید انجام بدهم؟» فرمود: «اگر دستمالی داری بگذار زیر این آهنهایی که روی شانهام است، خونم ساییده شده.» حتماً. «آقا جان، فرمود: بگو ببینم پولی همراه داری یا نه؟» گفتم: «برای چی آقا جان؟» با اشاره یکی را نشان داد. گفت: «فلانی این رئیس این ساربانهاست، سرهایی که به نیزه زدند، رئیسش این است. با دستور این حرکت میکند. یک پولی برو به این بده، بگو که خدایا یا صاحبالزمان، «ف» صدای شما که این روضهها را ما میگوییم و میشنویم و میرویم، شما میبینی و آتش میگیرد.» به سهل فرمود: «یک پولی به آن بده، بگو این سرها را بیاورد جلوی کاروان، نه کاروان را بیاورد» گفت: «برای چی آقا؟» فرمود: «یک کم مردم مشغول دیدن این سرها بشوند، آنقدر زن و بچه ما را نگاه نکنند.»
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد، "الله صل علی" و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهو قولی.
در رساله حقوق امام سجاد (علیه السلام) به این حق رسیدیم. فرمود: «و اما حق فرجک، ف حفظه من ما لا یحل لک»؛ حق دامن این است که مراقبت بکنی به حرام نیفتد. «و الاستعانت علیه»؛ اگر هم میخواهی مراقبت بکنی، باید از "غضّ بصر" کنترل چشم کمک بگیری. "من اْعظن الاعوان" فرمود: این بهترین کمککار تو است. «و کثره ذکر الموت»؛ زیاد یاد مرگ باشی. «و تحدّد لنفسک بالله»؛ خودت را زیاد با خدا بکوبانی، به این معنا که از دوری از خدا خودت را تهدید بکنی به اینکه از خدا دور میشوی. «و تخفیف لها به»؛ با همین قضیه خودت را بترسانی. «و بالله الاسمت و تایید»؛ در آخر هم کنترل و در امان ماندن و محافظت دست خداست و لا حول و لا قوة الا بالله (همه کاره خدای متعال است).
خب، اینجا بحثهای خیلی خوبی میشود مطرح کرد؛ مباحثی که خیلی لازم است و به هر حال در این زمانه ما و این شرایطی که ما در آن قرار داریم، طرح این مباحث ضروریتر و مهمتر است. اجمالاً در مورد انسان یک نگاه کلی اول داشته باشیم؛ یک تعریفی از انسان داشته باشیم و بعد ببینیم که حالا این انسان را باید چکار کرد. یک بحث روانشناسانه در واقع روانشناسان است، این بحث که میتواند خیلی به ما کمک بکند در ابعاد مختلف. انسان چهار تا قوه دارد (حالا کمی بحثها طلبگی و علمی و تخصصی هست، ولی ساده بشود مطالب که خیلی بحث خستهکننده نباشد). انسان چهار تا قوه دارد: قوه عقل که در رأس این قواست؛ به تعبیر مرحوم نراقی فرمانده است، رئیس است. قوه شهوت، قوه غضب و قوه وهم. این چهار تا ترکیبی است که انسان را شکل داده است. انسان از این چهار تا تشکیل شده است. البته از ابعاد مختلف میشود به انسان نگاه کرد و تعریف کرد. از یک جهت، انسان تلفیقی است از حیوان و مَلک؛ حیوان و فرشته. مَلک فقط قوه عقل دارد، غضب و شهوت و اینها را ندارد. حیوان هم فقط غضب و شهوت و وهم دارد، عقل ندارد. انسان ترکیبی از این دو تاست، تلفیقی از این دو تاست. به هر سمتی که برود، آن سویی میشود. بلکه از آن موجود، درجهاش افزایش پیدا میکند؛ برتر میشود. در این جهت اگر در جهت عقل حرکت کند، مَلک صفت میشود، فرشته صفت میشود، از فرشته بهتر میشود. اگر در جهت غضب و شهوت حرکت بکند، حیوان صفت میشود. اینجا نمیشود گفت از حیوان بهتر میشود، باید گفت از حیوان بدتر میشود، حیوانتر میشود. «اولئک کالانعام بل هم اضل».
حالا این چهار تا چیست؟ اینجا دوستان باید کمی دقت را افزایش بدهند. گاهی برخی مطالب مطرح میشود، بازخوردها (یعنی در نقل قولها) جوری میشود که آدم بعد، به تعبیر خودم: «پشیمان میشود از حرفی که میزند.» حرف نصفهنیمه منتقل میشود، این ور حرف را میزنند، آن ور حرف را میزنند. حالا گاهی باز خدا خیر بدهد به آن بزرگوارانی که میآیند به خود آدم میگویند. بعضیها میروند از قول آدم نقل میکنند که: «فلانی، بالا منبر بیا ببین چه میگویند اینها!» من میگویم: «تو وقتت را پای صحبت اینها تلف نکن، الحمدلله آمادگی قلبیاش هم هست، استعدادش فراهم است که تا یک چیزی از یک کس عمامهبهسری نقل بشود، باید اول حمل بر حماقت کرد و اصل بر این است که هر کس از اینها هر چه میگوید، حرف غلط و یک مشت ... بله، بافته میشود حرفهایی را. و این بنده خدا (خودش که مطلب جا نیفتاده!) و یکی هم یک چیز دیگر میگوید، یک حقالناس عظیمی هم میافتد گردن من و باید بعدها جواب بدهد.» حرفها را قروقاطی نباید نقل کرد، قروقاطی نباید شنید.
حالا باز اینجا مجلس روضه است و یک دقت و ماهی (به قول طلبهها) هست. بالاخره آدم نشسته در جلسه، گوش میدهد. گاهی حالا حواسش پرت میشود، گاهی هم که حالا این صحبت را پشت فرمان، طرف دارد گوش میدهد یا در گوشی گذاشته، همزمان دارد پنجاه جا میچرخد، دارد گوش میدهد. بعد نقل قولها گاهی میروند میکنند به برخی اساتید و علما. بعد برخی از این آقایان میگویند: «آقا، تو همچین حرفی بالای منبر زدی؟» میگوییم: «آقا این بنده خدا وسطش را انداخته، این احتمالاً پشت فرمان بوده، چراغ سبز شده میخواسته برود دیگر!» این وسطش، این یک خطری است واقعاً؛ یعنی بعضی حرفها یک دقتی باید در مطلب باشد، دقت نمیشود، مطلب یک چیز دیگر میشود. حالا این هم همین است، میترسیم که حالا بگوییم و مطلب چیز دیگری منتقل بشود. حالا دیگر هر چه بادا باد دیگر، «توکلت علی الله.»
ببینید آقا! انسان ترکیبی از این چهار تا قوه است. هر میلی در وجود آدم، هر تمایلی، هر کششی در وجود انسان، به این میگویند: شهوت. ما در فضای رایج خودمان، کلمه شهوت را که میشنویم، به یک معنای خاصی از آن منتقل میشویم، به یک مدل خاصی از شهوت منتقل میشویم. این شهوت، منظور آن شهوت نیست! این را میخواهیم ما زیاد در موردش گفتگو بکنیم. بعد حالا میترسم که شرّ بشود. این کلمه شهوت را میگیرند. حالا در فضای مجازی که لشکریانی فعالاند (حالا ما با آنها که کار نداریم، این سر و آن هر چه دلشان میخواهد منتشر میکنند، لااقل لشکریان شیطان فعالیت میکنند)، لشکریان خدا برای لشکریان شیطان فعالیت نکنند. شما با دقت گوش بدهید، مطلب قروقاتی نشود. مطلق تمایل، مطلق کشش (به این میگویند: شهوت، علاقه به آب). آدم عطش دارد آب میخواهد، این قوه باطنیاش در وجود انسان شهوت است. ما شهوت که میگوییم، منظورمان این است. علاقه به خواب دارد، خوابش میآید، خوابیدن را دوست دارد، این هم شهوت است. و انسان اولین قوهای که در او فعال میشود به محض تولد، شهوت است که بچه از سر شهوت، تمایل دارد به شیر مادر. بچه تمایلی که دارد به شیر مادر، اثر شهوت است. یعنی این کشش، قبل از اینکه هر چیزی در وجودش شکل بگیرد، شهوت شکل میگیرد. هنوز غضبش فعال نشده، وهمش هم فعال نشده. شهوت تمایل است. لذا قویترینش هم همین است، با شهوت شروع میشود، با شهوت تمام میشود. در مسیر خودسازی و سلوک و حرکت و رشد و تعالی، سختترین گردنه که آخرین گردنه است، شهوت است.
اینها به مرور در آدم شکل میگیرد. تا هفت سال هم که آدم رها است، غضبش شکل میگیرد، وهم شکل میگیرد. بعد حالا از هفت سال آرامآرام قوه عاقله باید فعال بشود. قوه عاقله تفاوتش با آن یکی این است که: «تو باید فعالش کنی، خودش اتوماتیک فعال نمیشود.» و از سن تکلیف باید با قوه عاقله آن سه تا را مهار کند. سختی کار از اینجا شروع میشود. شهوتش را باید مهار کند، غضبش را باید مهار کند. و این لااقل در همین هفت سال، یا در همین چهارده پانزده سالی که عمر کرده، کلی پدرش درآمده. در این فضاهایی که ماها زندگی میکنیم که دیگر هیچی، نابود شد! از همان بدو تولد این بسترهای ارتباطی و این فساد و این فحشا و این ابزار و این امکانات، آسیبهای روانی و شخصیتی و روحی و اختلالات تربیتی، تربیتهای غلط والدین، روابط فاسدی که پدر و مادرها خیلی وقتها دارند (درون منزل، بیرون منزل)، آن کلماتی که رد و بدل میشود، شوخیهایی که میشود، فیلمهایی که علیالدوام در این خانهها در حال پخش است، صداهایی که پخش است، اینها کار حرکت و رشد را سختیاش را چند صد برابر میکند برای آدمی که میخواهد در این مسیر قرار بگیرد. البته الطاف و رحمت خدای متعال چند صد برابر میشود اگر کسی در این مسیر قرار بگیرد.
به هر حال در زمانه کسی اگر میخواست گناهی بکند، شاید هفتهها طول میکشید تا بتواند یک زمینهای فراهم بکند، یک گناهی را انجام بدهد. الان از شرب خمرش تا گناهان مربوط به دامن، نهایتاً شاید ده دقیقه طول بکشد؛ از آن لحظهای که اراده میکنی تا آن لحظهای که کارش را بخواهی انجام بدهی، ده دقیقهای میرسی. و ما در معرض این هجمهها هستیم. کار به شدت برای ما سخت است در این دوره و زمانه. کار به شدت سخت است. یک تقوای چند صد برابری میخواهد و یک صبر و استقامت چند صد برابری. لذا فرمود: «بالاترین اعمال را این شیعیانی از ما دارند که در عصر غیبت زندگی میکنند.» یعنی شماها. هیچ شیعهای در طول تاریخ بهرهاش از اعمال اندازه شما نبوده، بابت ترک گناه. عنایتهایی که بهش شده، به اندازه شما نشده. گاهی بعضی از این دوستان، خدای متعال عنایتهایی بهشان میکند، آدم تعجب میکند. بعد که فکر میکنیم میبینیم تعجب ندارد، مال مختصات این زمان است.
آن برادر عزیزی که نیروی امنیتی بود و این قضایا برایش شکل گرفت، آن داستان مستند شنود و کتاب شنود که دو سال پیش، کتاب شنود قبل از چاپش (اگر دوستان خاطرشان باشد، هنوز چاپ نشده بود)، در همین جلسه از آن کتاب اسم آورده شد و رونمایی شد و مطالبی برای اولین بار از آن کتاب خوانده شد. و این برادر عزیز، این عجایبی که برایش اتفاق افتاده و چیزهایی که دیده، برمیگردد به یک کنترل دامن در یک خلوتی در شیراز که البته در آن مستند تصریح بهش نشد، به خاطر اینکه به شرایط گفتند عمومیاش نبود. ولی بعدها به نحو خصوصی ایشان با جزئیات مطرح کرد که واقعاً آدم به حیرت میافتد از این قضیه و از این اتفاق که بنده هم نمیتوانم الان بالای منبر تعریف بکنم با آن جزئیاتش. ولی به این نحو بوده که ایشان برقکار بوده و میرفته برای تعمیر کولر و اینها. جوان بوده، جودوکار بوده، ورزشکار بوده و صدای گرم، تصویر جذاب، به قول امروزیها یک جنتلمن خلاصه، جذاب برای جنس مخالف. «مداح آن جلسهای که بودم، کارتنکارتون نامه و هدیهای بود که از دختران آن هیئت دریافت میکردم. به من علاقه داشتند و به صدای من کشش داشتند و اینها.» به هر حال اینجا لغزشگاههای خیلی خطرناکی است. همه ماها باید، خصوصاً اهل تریبون، خیلی باید مراقب باشیم.
خدمت شما عرض کنم که او گفتی: «حالا من یک کاری کردم دیگر، آنها به من نرسد.» برقکار بود، گفت: «کار میکردم، درآمدی نداشتم، مجبور بودم برقکاری کنم. در یک خانهای در بالای شهر شیراز، منزل اعیانی، آپارتمان آنچنانی، به ما زنگ زدند که بیایید کولرمان را تعمیر کنیم.» گفت: «من رفتم آنجا و با کاردستم بودم. شاگردم بودم. او را پای موتور نشاندم که: بشین همینجا، من بروم درست کنم. رفتم و بالا تعمیر کردم و آمدم. و فردایش دوباره آن خانم تماس گرفت که: آقا این کار نمیکند، شما دیروز آمدی درست کنی، بیا این را مجدد تعمیرش کن.» گفت: «من رفتم و رفتم پشت بام و این گفتش که: نه، اگر میشود، اینجا فکر کنم از این دکمههایش باشد، کلیدهای کولر. رفتم داخل. شد آنچه نباید میشد.» یعنی سیمایی، وضعیتی از او که گفتنی نیست. و گفت: «من در را باز کردم، در آن شرایط، دختر جوانی با چه وضعیتی و گفت دو، سه بار از آن راه پله خوردم، یعنی سر خوردم، خوردم زمین و آمدم پشت موتور نشستم و دو، سه بار در مسیر با موتور تصادف کردم تا برسم به خانه. تمام تنم میلرزید. الان گاهی آن رفیقمان، شاگرد وردستمان، با ما شوخی میکند، قضیه را یادمان میآورد و میگوید: هی تق و توق به این و آن میزدی با موتور آن روز! و گفت: این یکی از دهها موردی بود که برایم پیش آمد.» که میتوانم بگویم به هر حال ایشان نیروی امنیتی است که نمیشود توضیحاتی داد. گفت که: «به هر حال در این کیسهای امنیتی که قرار میگرفتیم، در یک مواقع و امتحانات عجیب و غریبی قرار میگرفتیم.» همسر ایشان سرطان زنانه داشته شش سال و ایشان در این شش سال، خلاصه کمترین بهرهمندی نداشته. اطلاعات عجیب و غریبی برای من پیش آمد، از زمین و زمان میبارید که میگفت: «بعضیهایش که رخ میداد، اصلاً در عملیات اطلاعاتی ما بود و کاملاً توجیه اطلاعاتی داشت. من از باب توجیه اطلاعاتی میتوانستم یک کاری بکنم ولی مهار کردم، کنترل کردم.»
خب، ببینید خدا چه چیزها که نصیبش نکرد که یک بخشهایش را ایشان گفت و خیلیهایش را هم نگفت. و عجایبی بود در این قضایایی که ایشان نقل کرد؛ در مورد شیاطین، در مورد امام زمان. یک بخشهایش در مورد ظهور امام زمان که البته انتشار پیدا نکرد. از جاهای مختلف، اتفاقات مختلف، برخی از این کیسهای بزرگ امنیتی را ایشان به واسطه همین پردهای که خدای متعال از چشم او برداشته بود، چکار کرد؟ اینها در اثر مهار و کنترل چشم، مهار و کنترل دامن است. و هر چه در شرایط سختتر کسی قرار میگیرد، عنایت خدای متعال هم به او بیشتر میشود. پس ما باید با عقلمان مهار بکنیم قوه غضب و قوه شهوتمان را و مهارش هم برکاتی دارد.
پیامبر اکرم فرمودند: «قضوا ابصارکم عما حرم الله علیکم، ترون العجایب.» از آن چیزهایی که خدا دیدنش را برای شما حرام کرده، چشمتان را مهار کنید، عجایب خواهید دید. مهار چشم اساساً برای همین گفتند: «مهار کن.» گفتند: «خودت را به اینها مشغول نکن که بالاتر از اینها و بهتر از اینها را بهت نشان بدهند.» اسراری در این عالم است، حقایقی در این عالم است، عجایبی در این عالم است. این کنترل دامن همچین اثری دارد. مهار شهوت و این تمایلات شما به جای اینکه اینسویی باشد، آنسویی میشود. به یک جاهای دیگری گرایش پیدا میکنی، چیزهای دیگری میبینی، اتفاقات دیگری برایت میافتد. یک کشش و انجذاب به یک جای دیگری داری. گفت: «هر شب میرفتم کربلا، هر شب اتفاقاتی برای من در کربلا میافتاد، حقایقی برایم مکشوف میشد.» حالا حقایقی از همانجا، حقایقی از گذشته، حقایقی از آینده. اینها در اثر مهار دامن است.
لذا بعضیها فقط توجیه میکنند: «آقا سخت است، آقا فلان است، آقا اینطور است. موتور ازدواج سخت شده، آن آنجور شده.» تقصیر هر که اختلاس کرده باشد! تو خوبی، تو راحت. تو راحت باش دلت را خوش کن. گردن این بنداز، گردن آن بنداز. «آن خانواده ما دختر نداد، آن یکی آنجور کرد، این را از فلان جا من را بیرون کردند.» ما منکر تقصیر دیگران نیستیم. البته خیلیها دخیلاند، خیلی هم گردنشان گیر است. همانجا البته این را انتشار پیدا کرد، آنهایی که شنیدند، شنیدند. این گفت که آن مسئولی که در فلان بخش در تهران کار میکرد (که باید کار میکرد در واقع ولی کار نمیکرد)، آن کارمند که آذری بود، لکنت زبان داشت، حقوقش عقب افتاده بود. این آقا هم برداشته بود معوقات راجع به اداره آمده بود برای اینها واریز نکرده بود. دکوراسیون آن اداره را کرده بود، مبل خریده بود و نمیدانم چی خریده بود. این بنده خدا حقوقش عقب افتاده بود، در مضیقه بود. آمده بود به این بگوید که: «حقوق ما را بده.» شروع کرد تتهپته کردن: «آقای ...، حقوق ما چی شد؟» و او هم گفت، گفتم: «هر وقت بریزند، برای شما میریزیم. چند بار بهت بگویم؟» با یک عصبانیت. این را خانم این هم تماس گرفت. او چی شد؟
دوست بزرگوار خودش توصیفش از این قضیه خیلی زیبا و کامل بود با همه جزئیات و هنرمندانه توصیف میکرد. گفت که: «این هم گفت که این به ما چیزی نداد و رفت از مغازه و قرض بگیرد از آن بقال محل، سوپرمارکتی، و قرضی گرفت و آن فروشنده که او هم جوان بود، گفت: من اسم شما را باید یادداشت بکنم که بعداً این پول را میخواهیم از شما بگیریم. گفت که: یادداشت کردید، اسم این الهام است. او هم چهره زیبایی داشت، آن خانم جوان هم بود. میخواست برود بیرون، این برگشت بهش گفت که: الهام، اگر چیز دیگر هم خواستی، بگو.» آنجا و میگفت: «باب ارتباط اینها باز شد و به فحشا کشیده شدند این خانم به کرات توسط آن آقا. میگفت و من میدیدم به هر کلمهای که بین آن الهام، آن خانم با این فروشنده رد و بدل میشد یک زنا برای آن مدیر مینوشتم.» قطعاً برخی پرونده اعمالشان بسیار سنگین است در این مملکت. واقعاً بعضیها کوتاهی میکنند، واقعاً بعضیها کم میگذارند. نگاهمان به قالب این نیست. نمیخواهیم از یک کنار همه مسئولین را لجنمال کنیم و بعضیها خوششان میآید که این جوری باشند. نه، این هم قوه غضبیه مهار نشده است که دوست دارد همه را مثل گرگ ببیند. این روحیه گرگیهای بعضیها دارند. یک گله را بزنم، سرتاسر جمهوری اسلامی، مسئولین را از یک کنار له کنند، یک حکمی بر همه صادر کنند. نه، تقوا لازم است، باید مشخص بشود کی سهم دارد، کی ندارد. نسبت به همه انشاءالله همه مسئولین به وظیفهشان عمل میکنند، همه ملاحظه میکنند.
البته این مستند انتشارش اتفاقات عجیب و غریبی را رقم زد و پیامهای خیرهکنندهای داشتیم از یک جاهای عجیب و غریبی؛ تحولاتی که در جاهایی شکل گرفته که بنده نمیتوانم اینجا الان اشاره بکنم و طرف مثلاً بعد سی سال متنبه شده نسبت به آن جایی که توش دارد کار میکند که حالا بحثش مفصل است. غرض این است که یک عده کوتاهی میکنند، در آن هیچ بحثی نیست ولی اینها همه بستری است که خدای متعال قرار داده برای امتحان بنده و شما. و در این امتحان اگر ما سربلند بشویم، عنایتی که به ما میشود، قطعاً مافوق چیزی خواهد بود که تا به حال به خیلیها داده شده. میگویند: «آقا ما توی مملکت شیعه بزرگ شدیم، آن یکی در فلان جا که مثلاً اسمی از اسلام به گوشش نرسیده.» خب بله، خدای متعال به همان اندازه از او توقع دارد و به همین مقیاس عنایت خدای متعال بر او جاری است.
آن شخص میگفت: «از آفریقا شیعه میشود توسط کسی و بعدها متوجه میشود چیزی به اسم خمس باید بدهد. از خمس چیزی سر در نمیآورده، به کی باید بدهد؟ مرجع، اینها هیچچیز نمیشناخته.» شنیدم صدایی به من گفت که: «این را برسان به خلیفه ما، شیخ بهجت.» در همین کتاب حضرت حجت که یاد شد، دیشب ازش داستان آمده و این بعداً توسط دوستانی در یک جمعهای مذهبی و معنوی گفتگو که میشود، میپرسد: «شیخ بهجتی ما داریم؟» میگویند: «بله، یکی از مراجع قم است.» و میآید آقای بهجت را در قم پیدا میکند و با ایشان صحبت میکند و خمسش را هم به ایشان تحویل میدهد. به هر حال امام زمان در حال کارند در این عالم. او که بیکار ننشسته. اگر زمینهای در کسی ببیند، استعدادی در کسی ببیند، اندک تقوایی در کسی ببیند، به همان برکت میرود دستگیری میکند، عنایت میکند. راه برای هیچکس بسته نیست. البته عنایتها را هم نباید توقع داشت به همه یک مدل باشد. خدای متعال ممکن است به افراد به جهات مختلفی عنایت بکند.
یک کسی در اثر کنترل چشمش. کسی میگفتش که حضرت امام (رحمت الله علیه) را در نوجوانی، در عنفوان بلوغ، اول بلوغ خواب دیدم و با نشانههایی که از امام دریافت کردم که به من گفت: «شما سفر کربلایی به زودی میروی و فلان جای اتوبوس مینشینی.» بعدها فهمیدم که این رؤیا صادق است. آنجا امام به من فرمود: «اینی که دیدی من به اینجا رسیدم به خاطر کنترل شهوتم بود.» شهوت من در جوانی (خب امام سی سالگی ازدواج کرد)، یک سید پرحرارت و در شرایط خیلی خاص تک و تنها در قم که وقتی رفته بود خواستگاری همسرشان، آنها با همدیگر گفتگو میکردند، میگفتند: «که حالا چیزی دیگر (حالا منبر نمیتوانم بگویم) که مثلاً این چطور تا حالا فلان حلال را انجام نداد؟» سؤال بود برایشان، تعجب بود که مثلاً این آقا سید، سی سال سن و فلان و اینها. امام در آن رؤیا، آن شخص، گفته بود که: «من این عزتی که خدای متعال به من داد که نام خمینی هنوز که هنوز است تنها را میلرزاند، عظمتی که خدا به این شخصیت داد، به واسطه همین کنترل شهوت بود.» که از این جنس است قضیه حضرت یوسف (علیه السلام) و عزتی که خدای متعال به او داد. به یک کسی ممکن است این شکلی عنایت کند، به یک کسی بابی از معارف باز میکند، به یک کسی، به هر کس یک جور. به یکی ممکن است یک رزق خاصی در همسرش قرار بدهد، ممکن است در اولاد او کس خاصی را قرار بدهد. قضایای فراوانی هست دیگر. خیلیهایش را هم به هر حال شنیدهاید. برخی از این داستانها را مرحوم رجبعلی خیاط به نحوی بهش عنایت شد. ابن سیرین طبق آن نقلی که هست، خودش را آلوده به نجاست کرد، وقتی در موقعیت گناه قرار گرفت بیرون آمد، خدا علم تعبیر خواب بهش داد. البته اینها همه در یک فضاست، به قول غربیها در یک کتگوری است، در یک دستهبندی قرار میگیرد. تعبیر خواب، حقایق، معارف، عزت، اینها همه از یک جن است و ربط دارد به کنترل شهوت.
پس این شهوت، مطلق تمایل است. غضب، مطلق دفع است. همین این که شما از گرما بدت میآید، اذیت میشوی. هوا که گرم است، کولر را روشن میکنی، این هم غضب است. مطلق غضب. و وهم چیست؟ وهم کارش ادراک معانی جزئی است. حالا این را دیگر بحثهای تخصصی نکنیم، قرار شد که ما خیلی بحث را تخصصی نکنیم. ببینید ادراک در حد حیوانات، این میشود ادراک وهمی. حیوانات خیلی چیزها را میفهمند. سگ صاحبش را میشناسد، دشمنش را میشناسد، دوستش را میشناسد، محبت به خودش را درک میکند، گرسنگیاش را میفهمد، میفهمد چه چیزی گرسنگی او را برطرف میکند. اینها همهاش میشود ادراک وهمی. البته اینها (وهم و غضب و شهوت) معمولاً با هم همسو و راستا هستند. یعنی به یک چیزی تمایل دارد، قوه وهم او نقشه میکشد. حیوانها نقشه میکشند برای رسیدن به آن چیزی که بهش تمایل دارد. یک استخوانی برسد یا دم یک کسی را ببیند، دم تکان میدهد. دیدید سگ؟ گفتند از ویژگیهایش این است که پولدار از فقیر را تشخیص میدهد. میفهمد از که بهش چیزی میماست، از که چیزی نمیماست. پاچه فقیر را میگیرد. این معلوم است این داراست، این بوی غذا میدهد، این از خانهشان غذا میآید، اینها شیک و پیکاند، واسه این دم تکان میدهد. این قوه وهمش نقشه میکشد، بهش دستور میدهد، شهوتش هم آنجا حضور دارد، گرسنگی بهش میگوید که: «دم این را ببین، از این بهت یک چیزی میرسد.» یک کسی هم اگر بخواهد بیاید آنجا، این استخوانی که پرت کردند او بردارد، با غضبش میزند پرتش میکند. اینها همه ادراکات در حد حیوان است.
ملک صفتی چیست؟ ملک صفتی قوه عقل است؛ همه اینها را مهار میکند، جهت میدهد، بالا میآورد به سمت ملکوت، به سمت حقیقت. اینها هیچ کدام ول نیست. حیوان ول است. قاعده و ساختار و محدودیت و ریل و چهارچوب ندارد. خیلیها هم بدشان میآید از چهارچوب به همین دلیل است، چون حیوان از چهارچوب بدش میآید. اصلاً در چهارچوب نمیگنجد. میگوید: «به تو چه؟ دوست دارم این کار را کنم. تن خودم است.» این چیزهایی که آدم توی توییتر مدام میگوید: «اندام خودم است، به تو چه؟» راست میگوید، این منطق حیوان است. نمیتواند بزند پنجاه و هشت (یک جوری درست شده باهاش، توییتر نمیتوانسته وارد بشود، فیلترشکن نمیتوانسته نصب کند وارد توییتر بشود، کشش ندارد بخواهد فیلترشکن پیدا کند). دستهایش هم نمیتواند بنویسد. اگر میتوانست مینوشت: «دم خودم است، اندام خودم است، هیکل خودم است، دوست دارم لخت باشم، اینطور باشم. تو آنور را نگاه کن، نگاه نکن، به تو چه؟ سرت در زندگی خودت.»
قوه شهوت، قوه بهیمیه است. اینها را داشته باشید. مطالب جالبی است، علمای اخلاق گفتند. مطالب بسیار راهگشایی. قوه غضب، قوه سبعیه است. حیوانات سه مدلاند. بعضیهایشان شهوتشان غالب است، بعضیها غضبشان غالب است، بعضیها وهمشان غالب است (نقشهکشی). کیا؟ کدامها شهوتشان غالب است؟ مثل چی؟ میمون. آفرین. دیگر چی؟ یکی یک چیزی شنیدم، خوک. آفرین، که گفتی. کدامها غضبشان حاکم است؟ گرگ. آفرین. کدامها وهمشان غالب است؟ روباه. البته سگ هم از این جهت شبیه اینهاست. روباه چون اصلاً پوزش و اینها، توانمندی شکار ندارد، واسه همین بیشتر طراحی نقشهکشی میکند. خیلی جان درگیر شدن ندارد، بیشتر نقشه میکشد. مثل انگلیس، عرض کنم خدمتتان که: «روباه پیر.» این میشود سه تا قوه حیوانی. اینها صورت ملکوتی میدهد به آدم.
اگر کسی شهوتش ول بود (البته هر آدمی که ول است، هر سه تای اینها ول است)، حیوانات غلبهاش با کدام است؟ چون طبع آدم و مزاج آدمها متفاوت است، بعضی طبعها گرم است، بعضی طبعها سرد است. آسیای شرقی و اینها معمولاً کشتار و خونریزی و دعوا و مغولها از قدیم معروف به این قضایا بودند. هنگکنگ و چه میدانم فیلیپین و چین و دیگر آنجا بروسلی و جکیچان و اینهاشان معروف میشود، خیلی چیز دیگری. بعضی از این کمپانیهای فساد و فحشا و ابتذالی که در اروپا و آمریکا و کانادا هست، این شرقیها ندارند. اینها بیشتر دنبال زد و خورد و کشتن و جنگ هستند. آنها دنبال غذاهای دیگری هستند که قوه شهوت این طرف غالب است. آن (البته همه جایش نه)، آن هم حالا باز بحث تو خود اروپا، بعضی جاها سردترند، بعضی جاها گرمتر. جنوب اروپا معمولاً گرمتر است: ایتالیا، اسپانیا، پرتغال، بیشتر حالا. حالا دیگر وارد بحث بشویم، بحثش مفصل میشود. حالا یک شبی در مورد اندلس انشاءالله صحبت خواهم کرد که اندلس که همین جنوب اروپا بوده را بعداً با شهوت زدند نابود کردند. حالا انشاءالله یادم باشد فردا پس فردا.
اگر شهوت غالب شد، بهیمیت، بهائم، حیوانهای چهارپا اهلی، گوسفند. همه هم و غمش تو خوردن است و گاو. همهاش به شکم و شهوت. و روحیه دعوا و جنگ و ستیز و اینها ندارند. میخواهد بنده خدا یک آبی باشد، یک علفی باشد، یک سقفی باشد، یک جای خوبی که خوب بخوابیم و راحت صبح هم برویم قشنگ بچریم. حالا چرا کار نداشته باشیم (ما باید بچریم). ولی گرگ و اینها نه. اصلاً گرگ به یک گله میزند، یک دانه گوسفند هم نمیخورد. پنجاه تا را تکهتکه میکند، یکیاش را یک دهن میزند، میبیند مثلاً خیلی مزهاش نمیگیرد، میرود جای دیگر میکند. حال میدهد بهش این پنجهها باید یک کاری بشود. این قوه سبعیه است، درندگی. لذا در محشر، در عالم برزخ، صورت آدمها فرق میکند. در این تجربیات نزدیک به مرگ که تلویزیون پخش کرد دیدید، یکیشان میگفتش که: «من با همسرم بدرفتاری میکردم.» (همسرش به رحمت خدا هم رفت). کارگری بود، یادتان است دیگر. اهل گیلان بود. گفت: «وقتی وارد شدم چند سال بود آسمان را نگاه نکرده بود.» میگفت: «نمیتوانم آسمان را نگاه کنم.» گفت: «وقتی که آمدم در آسمان، یک موجود درنده ترکیبی از سگ و گرگ و همه این حیوانات درنده، ولی با هیکل انسانی که فهمیدم غضب خودم است.» که از شدت ترس چند سال به آسمان نگاه نکرده بود که نکند یک وقت دوباره این را در آسمان ببیند. این غضب است.
شهوت چی؟ آن عزیزی که گلوله خورده بود، آقای عزیزی عزیزی که فامیلیاش عزیزی بود گفت: «من شش تا حیوان را دیدم.» یادتان هست دیگر. اول شتر بود که حقهها را دیده بود (خیلی جالب است، به این رساله حقوق مربوط است). حق پدر و مادر را به شکل شتر دیده بود. حق همسر را به شکلی دیده بود. این حقوق را به شکلهایی دیده بود. حق پدر و مادر آمد یقه من را گرفت که: «چرا فلان موقع سر مادرت داد زدی؟ ولی دیدم پدر و مادر از پیش بخشیدند.» این خود این حقه رفت گردن ما را نگیرد، مادر و پدر بخشیدند. همین جور اینها را رد کرد. مرغابی چی؟ رسید به خوک که وقتی تعریف میکرد حالش بد شده بود. یک خوک متعفن، بوی گند، کثیف. «این نفسش میخورد در صورت من. اینها همهاش تمثل اعمالمان است دیگر.» تجسم اعمال خودمان. تازه اینها یک مرحله از بیرون دارد میبینید. مرحله بعدش این است که این باهاش یکی میشود. تا ابد من همین هستم. «من خودشم عمل تو است.» بعد میگوید: «با تو اتحاد دارد تا ابد.» اینش خیلی سخت است. یک خوک متعفن که گفت و فلان وقت در بانک یک خانمی، دستش را گذاشتی روی دستش، شهوانیه دیگر. «مامانم حلالت نکرد.» یک جنبش بخش حقالناسش است، حلالش نکرد، یقه او را گرفتند. یک جنبه جنبه شهوانی به شکل خوک بروز این حیوانیتهاست. باید بیاید تحت کنترل عقل.
امام حسین (علیه السلام) قیام کرد، همه این قوا تحت حاکمیت عقل قرار بگیرد. وگرنه اگر دست یزید باشد، یزید از هر حیوانی حیوانتر است. شهوتش، غضبش، وهمش. در مورد شهوت یزید، حالا غضبش را که دیدید. سه سال حکومت کرد، هر سال یک فاجعه عظیمی آفرید: کشتن امام حسین، قتل عام مردم مدینه، تخریب کعبه. سه سال. کلاً از جهت شهوت هم عجیب بود. عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه وقتی آمد از مدینه گفتگو کند با یزید، وقتی برگشت رفت تعریف کرد (حالا شرابی که میخورد، که یک چیز عجیب! حالا یادم باشد وقتی در مورد شرابش میگویم که ترکیب از کجاها بود، یک عرق خاصی میخورد نکبت. از همه جا چیزهای زبدهاش را جمع کرده بودند. میخواست مست کند با جنس مرغوب، سنتی صنعتی قاطیاش نمیکرد.) در شهوتش وقتی این برگشت، رفت تعریف کرد: «بابا من رفتم یک موجودی را دیدم، بنده حیا میکنم این را بگویم.» شما مظلومیت امام حسین (علیه السلام) را از در این روایت ببینید با چه موجود کثیفی درگیر شد و مردم بین که و امام حسین، کی را انتخاب کردند. گفت: «من دیدم کسی بود که یعنی که الامهات و البنات، به مادرش رحم نمیکند، به دخترش رحم نمیکند. وقتی شهوت بالا میزند همچین حیوانی را من رفتم دیدم.» و میگوید: «تعجب کردم وقتی از در آمدم بیرون، گفتم خدایا چه جوری که سنگ از آسمان نمیبارد، همچین موجودی اینجا دارد زندگی میکند؟» این میشود مسیر حیوانیت.
یکی از چیزهایی که خیلی خوب میتواند روی ماها اثر بگذارد، ماهایی که هیئتی هستیم، بگویم عرضم را تمام کنم. برای کنترل شهوت، برای مهار شهوت، همین محبت به امام حسین و غضب و نفرت از دشمنان امام حسین و همین که بدانیم آقا جنس این کثافتکاریها آخرش چه جور آدمهاییاند، کیاند؟ تهش میشود کی؟ تهش میشود یزید. شهوت ول این آدمهای ولولانگیز تهش این است، آخرش این است. یک مطلبی را بنده حقیقتاً میترسم بخواهم بگویم که باهاش حالا وارد روضه بشویم. یعنی آنقدر قضیه سنگین است، بیانش سخت است بالای منبر. ولی به هر حال شاید بتواند کمکی بکند، بکوباند این شهوت ما را، مهار بکند. یزید همچین موجودی است. حکومتی هم که دارد، تربیتی هم که دارد، همین است دیگر. حیوان که جز حیوان پرورش نمیدهد. حاکمیت یزید همیشه همین. مردم شام هم میشوند همین. مردم شام هم میشوند یک مشت حیوان، یک مشت چرنده و درنده. در کربلا دیدید دیگر چرندگی و درندگی. دم تکان میدادند برای عبیدالله به یک درهم سیاه و چه جنایتی کردند عصر عاشورا در این غارت خیمهها. آدم نمیتواند بیاید متن مقتل برای شما بگوید که دیگر به چه چیزها رحم نکرده که قطعاً بعضیهایش را نشنیدید و نخواهید شنید برای اینکه اصلاً گفتنی نیست. غارت کردند، غارت به معنای واقعی کردند. آدم اگر بفهمد اینها کی بودند، آن وقت روضهها برایش یک معنای دیگری پیدا میکند.
حیوانترین حیوانات از چرندگی و درندگی در شام بودند که وقتی به امام سجاد (علیه السلام) گفتند: «کجا بیشتر از همه به شما سخت گذشت؟» فرمود: «الشام، الشام، الشام.» عاشورا را دیده، کربلا را دیده، سر به نیزه را دیده، کوفه را دیده، این چهل منزل را دیده. شام یک چیز دیگری بود. این روضه امشب انشاءالله کمک بکند هم یک ارتباط قلبی دیگری با حضرت زینب (سلام الله علیها) برقرار کنیم، هم یک نفرت دیگری از مردم شام پیدا کنیم، هم یک ابعادی از این روضه برایمان باز بشود. شهوت یزید را دیدی که شهوت افسارگسیختهای بود. مردم هم که یزید تربیت کرده، این شکلی است. خیلی دیگر بیشتر از این نمیتوانم برایت باز بکنم با چه چشمهایی ایستادهاند، چشم به راه این کاروان شده بودند. چه چشمهای آلودهای به این زن و بچه افتاد. به چقدر سنگین بود آن فضا و چقدر سخت بود برای امام سجاد (علیه السلام) این نگاهها را که میدید، طمع پشت این نگاهها را که میدید. نگاههای آلوده را که خدا شاهد است، خیلی فشار میآید بهم بخواهم روضه را بخوانم دیگر. دیگر خودتان با این زمینهای که بهتان دادم، بقیه روضه را بفهمید. بعد دیگر هی بگویید: «امان از دل زینب.»
سهل بن ساعدی که از صحابه پیغمبر بود، قدیمی بود (این دیگر چون شبهای دهه بعد با هم نیستیم، این روضه که مال بعدهاست دارم میخوانم وگرنه این روضه مال ماه صفر است، این روضه چون خوانده نمیشود معمولاً در دهه اول، بشنوید). صحابه پیغمبر بود، شام منطقه تجاری بود، کار تجاری داشت. پیرمردی هم بود، آمده بود شام. دید آذین بستند، همه نانوا و شیرینی فروش شدند، شهر عجیب شده. گفت: «عید خاصی است اینجا؟» پرسید از جوانها ته یک کوچه. گفتند: «مگر خبر نداری؟» گفت: «نه.» گفتند: «خارجیها را دارند میآورند دیگر.» گفتم: «عجب! پس جنگ جدیدی بوده بین مسلمین با سپاه کفار؟ دارند میآورند به دارالخلافه؟ برم ببینم از کدام لشکر بودند اینها که با مسلمین جنگ کردند؟» گفتند: «کجاست؟» گفتند: «آن درازه ساعات. از آنجا میآورند.» آمدم. نه، مردم همه شاد، شیرینی پخش میکنند، میرقصند. سه روز این خانواده را پشت در نگه داشته بودند. دیگر گفتند: «هنوز شهر کامل آماده نشده.»
یکهو دید در باز شد. گفتم: «الان یک مشت اسیر جنگی میآورند، مرد بودند اینها؟ رزمنده زن و بچه با رخت سیاه وارد شده.» میگوید: «خشکم زد، مات و مبهوت وایسادم به اینها نگاه کردن.» دختر جوانی بود، مشخص بود خیلی اذیت شده، از این نگاهها. «من چون جلوتر از همه بودم، تا به من رسید، شترش به من رو کرد، گفت: پیرمرد خجالت نمیکشی وایسادی به ما زل زدی؟ میدانی به چه خانوادهای داری نگاه میکنی؟» گفتم: «نه، مگر چه خانوادهای؟» گفت: «خاندان رسولاللهایم.» گفتم: «جانم فدای رسولالله من یار پیامبر بودم.» گشتم مرد این کاروان را پیدا کردم، امام سجاد. آمدم نزدیک. گفتم: «آقا، من سهلم، صحابه جد شما رسولالله.» (سؤال: حضرت روبروی مایی، کجایی؟) گفتم: «نه، آقا. من ماتمزده و خشکمزده. کاری از من بر میآید انجام بدهم؟» فرمود: «اگر دستمالی داری بگذار زیر این آهنهایی که روی شانهام است، خونم ساییده شده.» حتماً. «آقا جان، فرمود: بگو ببینم پولی همراه داری یا نه؟» گفتم: «برای چی آقا جان؟» با اشاره یکی را نشان داد. گفت: «فلانی این رئیس این ساربانهاست، سرهایی که به نیزه زدند، رئیسش این است. با دستور این حرکت میکند. یک پولی برو به این بده، بگو که خدایا یا صاحبالزمان، «ف» صدای شما که این روضهها را ما میگوییم و میشنویم و میرویم، شما میبینی و آتش میگیرد.» به سهل فرمود: «یک پولی به آن بده، بگو این سرها را بیاورد جلوی کاروان، نه کاروان را بیاورد» گفت: «برای چی آقا؟» فرمود: «یک کم مردم مشغول دیدن این سرها بشوند، آنقدر زن و بچه ما را نگاه نکنند.»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
حقی که به گردن ماست
جلسه چهارم
حقی که به گردن ماست
جلسه پنجم
حقی که به گردن ماست
جلسه ششم
حقی که به گردن ماست
جلسه اول
حقی که به گردن ماست
جلسه سوم
حقی که به گردن ماست
جلسه چهارم
حقی که به گردن ماست
جلسه پنجم
حقی که به گردن ماست
جلسه ششم
حقی که به گردن ماست
جلسه هفتم
حقی که به گردن ماست
در حال بارگذاری نظرات...