حقی که به گردن ماست

جلسه سوم

00:48:56
344

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب‌العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت‌الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
«از بکن نکن عمر و نهی بدش می‌آید. دوست ندارد در بند باشد. دوست دارد آزاد باشد.» اگر این سه تا آزاد شوند، عقل اسیر می‌شود. «کَم مِن عقلٍ أسیرٍ» از امیرالمؤمنین (ع) در نهج‌البلاغه و غررالحکم نقل است: «کم من عقل أسیرٍ تحت هوی أمیرٍ.» ساده است، می‌شود حفظش کرد. «کم من عقل أسیرٍ»؛ چقدر عقل اسیر شده است در حرم امیرالمؤمنین. همین روایت را از سمت راست ایوان، که بخواهیم وارد به سمت روضه منوره بشویم، آن بالا نوشته است؛ آن بالای آن در واقع جایی که از زیرش باید وارد به سمت روضه منوره شد که: «اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع.» خیلی تعابیر عجیبی است. اوج انسان‌شناسان و روان‌شناس‌های عالم امیرالمؤمنین (ع)، اولین و آخرین روان‌شناس عالم است. اینجا فرمود چقدر عقل‌ها اسیر شده زیر دست هوایی که امیر است؛ هوای نفس.
این هوای نفس بروزش در همین سه تاست؛ در شهوت و غضب و وهم. آنجا فرمود بیشتر زمین خوردن‌های عقل (به کشتی می‌گویند مصارعه؛ همدیگر را می‌زنند زمین) «عقل ما در حال کشتی گرفتن است، کی پشتش به خاک مالیده می‌شود؟ تحت بروق المطامع، طمع‌ها که برق می‌زند، جلوه می‌کند، عقل می‌خورد زمین، عقل از کار می‌افتد.» این مطامع همان جلوه‌ای از شهوات است؛ آن چیزی که دوست داری، خوشت می‌آید. وقتی بروز پیدا می‌کند، دیگر عقل کار نمی‌کند. هزار و یک دلیل برایش می‌آوریم از چیزی که خوشت بیاید، از چیزی که بدت بیاید.
این‌ها را در این خواستگاری‌ها و این‌ها خیلی آدم می‌بیند و کلاً در بحث‌های سیاسی و این‌ها هم همین است. وقتی یکی خوشش بیاید، هزار تا دلیل دارد برای خوش‌آمدنش. وقتی هم بدش بیاید، هزار و یک دلیل دارد برای بد آمدنش. این را الان غربی‌ها بحث‌هایی دارند. کتابی دارد کانمن که جایزه نوبل را برد به اسم «ذهن فریبکار شما» (ترجمه شده) سیصد-چهارصد صفحه کتاب است و آنجا همین بحث را مطرح می‌کند. می‌گوید اساساً آدم مقدمات را نگاه نمی‌کند به نتیجه برسد. ماها اهل استدلال نیستیم، اهل برهان نیستیم. قشنگ فهمیده‌اند، این‌ها بحث‌های میان‌رشته‌ای فلسفه و روان‌شناسی است. اینی که گفته می‌شود فلسفه ما امتدادش ضعیف است و مشکل دارد، همین‌هاست دیگر. کار نشده است.
اگر کار شود، در فلسفه اسلامی جواهراتی پیدا می‌شود، در روایات ما عجایبی پیدا می‌شود؛ چیزهایی که این‌ها آرام‌آرام می‌فهمند. در روایات ما صد پله جلوترش را گفته‌اند، راه‌درمانش را هم داده‌اند، حلش کرده‌اند، تمام شده رفته. این‌ها تازه دارند با مشکل مواجه می‌شوند. اینجا آدم غربت روایات را می‌فهمد. می‌گوید که آدم به مقدمات نگاه نمی‌کند از مقدمه به نتیجه برسد. خیلی حرف زیبایی است، خیلی حرف فوق‌العاده‌ای است. البته آن‌ها بعداً از برداشتهای دیگری می‌کنند، اما برداشتی که آن‌ها می‌کنند، کاری ندارد؛ برای اینکه آن‌ها پس حالا که این‌طور است، اصلاً ما استدلال به دردمان نمی‌خورد، منطق را بگذار کنار، چون اصلا یقینیات نداریم، جزمی صحبت نکن. یک چیز دیگری است. اصل این حرف درست و قبول است. ما بعدش را نتیجه‌گیری که می‌کنند را قبول نداریم، ولی حرف این است.
می‌گوید آدم به جای اینکه به مقدمه نگاه کند، از مقدمه به نتیجه برسد، از صغرا و کبری به نتیجه برسد، اول به نتیجه نگاه می‌کند. اگر خوشش آمد، صغرا و کبرا می‌پذیرد. خیلی حرف درست و قشنگ. تهش می‌خواهی بگویی فلان چیز آری یا نه؟ بسیج! تهش می‌خواهی بگویی فلان کس خوب است. همان‌طور که در کربلا مردم وای‌نستادند استدلال امام حسین (ع) را گوش بدهند. همه‌اش استدلال بود، همه‌اش حجت بود. در برابر هیچ چیز جواب نداشتند. همه‌اش حبّ و بغض بود. فرمودند: «غیر از من فرزندی برای پیغمبر سراغ دارید؟» گفتند: «نه.» «فرزندی برای فاطمه (س) سراغ دارید؟» «نه.» «حقی را ناحق کردم؟» «نه.» «با عمامه پیغمبر آمدم ظهر عاشورا جفا و ظلمی در حق شما کردم؟» خب چرا خون من حلال است؟ «بغضاً لابیک» که از جاهایی که امام حسین (ع) ظهر عاشورا ایستاد و گریست اینجا بود؛ مظلومیت پدرش امیرالمؤمنین (ع): «ما از بابات بدمان می‌آید.» ببین انقدر استدلال نیاور فایده نداشت که گریه کرد و برگشت. اینجایش را دیگر احتمالاً نشنیدی که می‌گوید: «یک تیری انداختند صاف پشت گردن اباعبدالله (ع) در مسیر برگشتنش.» استدلال جواب نمی‌دهد. کنار! نه، استدلال را باید... آخر دیگر چاره‌ای نداریم غیر از استدلال: «ادعُ الی سبیل ربک بالحکمة والموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن.» آخرش ما باید با برهان، با حکمت پیش برویم، ولی جواب نمی‌دهد وقتی حبّ و بغض آمده، وقتی شهوت و غضب توی میدان است. عقل کار نمی‌کند. تا غضب و شهوت مهار نشود... و وهم هم البته خیلی مهم است، ولی معمولاً وهم نوکر این دو تاست.
کار وهم تصور، تخیل. تخیلش البته آن‌قدر قوی نیست. عرض کردم حیوانات هم وهم دارند. حیوانات که بنشیند و برایش فلان قاعده ارشمیدس را مثلاً برای ی بزغاله بخواهی توضیح بدهی و بعد آن هم بنشیند مثلاً گوش بدهد و مثلاً تصدیق بکند… نه! او درک این چیزها را ندارد. عقل کارش این‌ها نیست، ولی خیلی چیزها را تصور می‌کند: «علف آن ترد است، آن علفه تردتر است، اینجا فلانی است، آنجا دره است، این گرگ است، این چوب می‌زند درد دارد.» این زنگوله را تکان می‌دهند می‌فهمد وقت غذاست. همان قضیه پاولوف و شرطیتی که نظریه‌ای که داده است: «زنگوله را وقتی تکان می‌دهند، وقت غذاست.» این‌ها درک این‌ها همه در سطح وهم است. درک او هم وابسته شهوت و غضب می‌شود؛ چون غذاست و دوست دارد و گشنه است و غدد تحریک می‌شود، ترشح می‌کند. وهم کار می‌کند. بعد می‌شود طمع در او ایجاد کرد: «اگه بیایی پنج تا علف بیشتر بهت می‌دهم، می‌آیی. نیایی دیگر علف نمی‌دهم، با چوب می‌زنم.»
شهوت و غضب مردم کوفه را عبیدالله با همین منطق حیوانی راه‌انداخت برای کربلا: «سپاه از شام می‌آید دِرَوتان می‌کند، اگه بخواهید پیش حسین (ع) بروید.» دروغ! دوم محرم حُر راه اباعبدالله (ع) را بست. نامه داد به عبیدالله: «چیکار کنم؟» جواب آمد که: «همانجا نگه دار، نگذار یک قدم جلوتر و یک قدم عقب‌تر برود.» سوم محرم عمر سعد با سه‌هزار نفر یا چهار هزار نفر وارد کربلا شد. از سوم محرم تا تاسوعا چند هزار چند هزار لشکر اضافه می‌شد به عمر سعد که آخرین لشکری هم که اضافه شد، لشکر شمر بود. روز تاسوعا رسید، سی و دو یا سی و سه هزار نفر جمعیت این‌ها شد. هشت تا گروه شدند؛ هشت تا گروه چهار هزار نفره که یکی از این چهار هزار تا دست حُر بود. مقام حُر دستت بیاید که کجای سپاه عمر سعد بود. یکی از آن هشت تا شمر بود، یکی از آن هشت تا حُر بود. افسر عالی‌رتبه سپاه عمر سعد بود. عمر سعد و شمر رقیب قدیمی بودند. بحث روان‌شناسی است که قشنگ در بحث‌های کربلا تطبیقش را آدم پیدا می‌کند. دیگر خیلی عجیب و جالب است.
اول اینکه تطمیع کرد عمر سعد را: «گندم ری!» این تهران ما معلوم نیست چه بوده که از اول انقدر دهن‌ها را آبش را راه می‌انداخته است؛ به هوس تهران و مُلک ری. خیلی چیز عجیبی ظاهراً بوده است گندمش، گندم خاصی بود و خدای متعال هم یک معادل برای کربلا به ری بخشید؛ حرم حضرت عبدالعظیم حسنی. شاتل این‌جوری دید که نمی‌تواند از آن بگذرد. ولی هنوز در جدال عقل و شهوت بود. «مُلک ری خوب است ولی حسین کشتن نمی‌ارزد، این جهنمش حتمی است.» غضب آمد وسط، وهم و شهوت و غضب دست به دست هم داد، گوش تا گوش سر عقلش را برید. نگو «سر امام حسین (ع) را برید»، بگو «سر عقلش را برید». آن هم که «سر امام حسین (ع) را برید» جلوه این بود که سر عقلش را بریده بود. این‌ها خیلی نکات دقیقی است. اگر کسی یک جو عقل داشت، خودش را به امام حسین (ع) رساند. این‌ها شهدایی بودند که عاقل بودند. فقط نگو که: «عاشق بودم.» عاقل بودند. مهار کردند غضب و شهوت خودشان را و سخت بود و هنر می‌خواست.
همین حُر وقتی آمد، با برادر و پسرش آمد و با غلامش؛ البته غلامش بعداً ملحق شد، بعد از شهادت حُر ملحق شد. وقتی آمد، پسرش و برادرش را فرستاد جلوتر از خودش کشته شوند و جلوی حُر کشته شدند این دو تا. این را می‌گویند عقل پاش را گذاشت روی شهوتش، غضبش. تاسوعا دید شمر با سپاه آمد. عبیدالله گفت: «آنقدر دست دست نکن، نمی‌خواهی بکشی؟ بدهم شمر فرماندهی سپاه را، بدهم به شمر؟» جایگاه عمر سعد معادلش قمر بنی هاشم بود دیگر. این ور فرماندهی کل سپاه حضرت عباس (ع). یک میمنه و یک میسره البته داشت؛ حبیب و مسلم. سپاه کلاً صد نفر بیشتر نبود. آن‌ها هشت تا گروه گروه بودند و فقط یک جمعیت وسیع را گذاشتند لب آب و کلاً آب را بستند. «دست دست نکن! نمی‌کشی؟ بدهم شمر؟» حالا خودش توی یک جدالی بود. اینجا پای غضب آمد وسط؛ این رقیب قدیمی شمر. خیلی چیزها را آدم خودش می‌تواند بگذرد، با شهوت کنار می‌آید، اما نفرت از آن آدمه دیگر نمی‌گذارد. دیگر این پای غضب هم که می‌آید وسط شهوت و غضب با هم دست به دست هم می‌دهند. «هم از مُلک ری بگذرم، هم فردا ببینم شمر شد مُلک ری، باید بیایم وایستم سلام هم بهش بدهم!» دست شمر هم بخوان بدهند... هیچی دیگر! گفت: «نه، خودم هستم.» این شد که قاتل شد. قوه وهم هم که می‌آید وسط: «مُلک ری!» وای، این باد دارد در ذهنش دارد باد می‌خورد به این گندم‌ها. خودشان را بالا می‌بیند: «راه را باز کردند، پارچه قرمز انداختند، فرش قرمز، من وارد می‌شوم. همه شعار می‌دهند: ایها الامیر!»
امام حسین (ع) بهش فرمود: «به مُلک ری و به گندمش نمی‌رسی.» البته حُر عاقل بود، یعنی یک جو عقل داشت. گفت: «من مأمورم و مرا مأمور کرده‌اند شما را برگردانم.» یک جمله‌ای گفت، این‌ها اثر داشت دیگر. حتماً این‌ها روی حُر اثر داشت. جمله عجیبی بود از امام حسین (ع). همه چیزهای امام حسین (ع) عجیب است. گفت: «من مأمورم یا شما را اینجا نگه دارم یا شما را تحویل امیر بدهم.» حضرت فرمودند: «تو اصلاً آن‌قدر عمر به دنیا نداری که بخواهی از این کارها کنی، اُجلت نزدیک است بنده خدا!» یعنی روز عاشورا مرگ حُر را برایش نوشته بودند. مرگش قطعی بود. نمی‌آمد آن ور کشته می‌شد. یک لحظه انتخاب کرد، یک لحظه عقل کار افتاد، پا گذاشت روی شهوت و غضب. اونی که آقا رکن اصلی توی این مهار غضب و شهوت است که این جملات این عالم ربانی، این استاد بزرگوار، این استاد مسلم اخلاق مرحوم آیت‌الله حاج آقا مجتبی تهرانی (ره) را برای شما بخوانم. ایشان می‌فرمایند که البته دو سه صفحه بحث می‌کند در این کتاب که معرفی کردم، «تهذیب شهوت»؛ بحث شهوت شکم و شهوت جنسی و این‌ها. صفحه ۳۶ به بعد تا صفحه ۳۸ سه صفحه بحثی دارد ایشان. بحث بسیار زیبایی است. اجمالاً یک مروری به این بحث داشته باشیم.
ایشان می‌فرمایند که این سه تا نیرو که غضب و شهوت و وهم باشد، این‌ها دو تا حالت دارد: یک وقت حالت تهاجمی دارد، یک وقت حالت گریز دارد. یعنی اگه یک عملی را به انسانی عرضه کنی، یا نسبت بهش حالت تهاجمی دارد، می‌خواهد این را بقاپد، بگیرد، خوشش می‌آید، تمایل دارد، میل به سمتش دارد؛ یا اینکه ازش حالت گریز دارد، می‌خواهد فرار کند، در برود، تمایل به گریز است.
اینجا آن مفهوم کلیدی که دو سه جلسه قبل در موردش صحبت شد و بیشتر باید در موردش صحبت بکنیم. اینجا آن «و تواصَوا بالحق و تواصَوا...» ایشان می‌فرماید اونی که همه این‌ها را پوشش می‌دهد، اصلاح می‌کند، کنترل می‌کند، مهار می‌کند؛ آن هم در حالت گریز، هم در حالت تهاجم؛ چون وقتی که خوشت می‌آید، صبر کنی؛ چون وقتی که بدت می‌آید، صبر کنی. اونی که آدم را آدم می‌کند، صبر است.
ما در مورد صبر، آقا، خیلی خیلی کم گذاشتیم. حق این مسئله ادا نشده است. همه‌اش رفتیم سراغ یک سری فروع و معلولاتی که با ده واسطه به صبر می‌خورد، آن‌ها را داریم می‌زنیم. قرآن نگفته: «تواصَوا بالحجاب، تواصَوا به قناعت، تواصَوا به حلال‌خوری، تواصَوا به چی چی چی چی...؟» یک کلمه گفته، همه را حل کرده: «حواسم به صبر.» صبر که باشد، همه این‌ها می‌آید. صبر فضیلت مادر است. همه کمالات در صبر نهفته است. همه کمالات جلوه صبر است. هر کدام یک مدل صبر است. این عین عبارت ایشان است که اینجا گفته. یک عبارت فوق‌العاده‌ای است از همچین استاد متبحری در بحث برمی‌آید، همچین فقیه کاربلدی: «همش در صبر نهفته است.» عفت یک نوع صبر است، شجاعت یک نوع صبر است. صبر در شهوت می‌شود عفت، صبر در غضب می‌شود شجاعت. کنترل خشم یک نوع صبر است. کنترل شهوت، کنترل دامن یک نوع صبر است. کنترل زبان یک نوع صبر است.
آدم‌ها صبرهایشان مختلف است. بعضی ممکن است یک صبرهایی را داشته باشند، یک صبرهایی را ندارند. ممکن است اینجا این را نگاه نکند، ولی این جمله را نمی‌تواند نگه دارد. ممکن است این پول را برندارد، ولی این کتکی را نمی‌تواند نزند. لذا امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «صبر جایگاهش به ایمان، جایگاه چی به چی است؟ جایگاه سر و بدن است.» چقدر این‌ها بحث‌های روان‌شناسی عجیبی است. این ابر روان‌شناس‌های عالم آمده‌اند همه چیز را با این قواعد ساده به ما گفته‌اند، ما گذاشتیم کنار. می‌خوانیم «سر جایگاهش با بدن چیست؟» همانند شما: سلول‌هایت، فرشته اعصابت، اونی که باید این تن را کنترل بکند، همه کجاست؟ در سرت. هر جایی که این بدن اختلال پیدا می‌کند، سر منشأ اختلال تو کجاست؟ در مغز است. مداوا می‌خواهم بکنم، چیکار می‌کند؟ رشته اعصاب اگر فلج شده، حالا از بحث نخاع البته خودش جداست، پا مشکل دارد، دست مشکل دارد، پلک چشمش می‌زند. این می‌گویند: «آقا، از مغز باید اصلاح شود، مداوا شود.» فرمود: «جایگاه صبر به همه کارهای خوب، جایگاه سر به بدن است.» هر کاری، هر رذیله‌ای، هر مشکلی می‌خواهی درستش کنی، باید بگردی آن سررشته اصلیش، سررشته اعصاب کجاست. می‌گردم پیدا می‌کنم. در مغز باید ببینی که آن کجای صبرت مشکل دارد، کدام بخش صبر در تو فعال نشده، آن درست شود، این رذایل حل می‌شود. خیلی مطلب عجیب و فوق‌العاده‌ای‌ها! از دست ندید.
«حی علی الفلاح.» این راه‌درمان خلاصه و مفید، جمع‌وجور، هر مشکلی که داری، هر کمبودی، هر نارسایی از مشکلات اخلاقی، رفتاری، ارتباطی. «و تواصَوا بالحق و تواصَوا بالصبر.» یک آیه. آن آیه هم که کار همه ما را تمام کرد؛ آیه آخر سوره آل عمران که اساساً تمدن و زندگی و همه را یک کاسه جمع کرد، در سه کلمه تحویل خلق‌الله داد: «یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا لعلکم تفلحون.» تمام! کلام طباطبایی، هفتاد صفحه فقط کلمه «رابطوا» در جلد 4 المیزان بحث‌های استثنایی کرده که شهید مطهری فریادش بلند شده: «آن‌ها چی‌ها دارد می‌گوید این علامه طباطبایی؟» این‌ها چیست؟ «اصبروا و صابروا و رابطوا.» قبل از ارتباط رابطوا صبر را مطرح می‌کند. اول صبر در جامعه اول باید صبر حاکم بشود. بعد دستور بدهی، بعد ارتباط برقرار کنی. قبل از اینکه مهارت یادش بدهی، اول ببین صبر دارد؟ قبل از اینکه کار بهش بدهی، صبر دارد؟ هر رشته‌ای، هر شغلی، هر جایی، صبر متناسب با آن، اول باید بسنجی، بعد مهارتش را بسنجی، بعد تخصصش را بسنجی.
حالا «تعهد» که می‌گویند می‌گویند آدم با خدا، با تعهد، تخصص... این فکر کرده مثلاً تعهد که نمازش را اول وقت در اداره مثلاً نماز جماعت می‌روند که خیلی‌هایش ممکن است اصلاً حق‌الناس باشد؛ ارباب رجوع معطل ایستاده. «زیارت عاشورا می‌خوانند تا 8:30 صبح!» زیارت عاشورا خواسته؟ اینجا زیارت عاشورا را در خانه‌ات بخوان، غیر از ساعت کاری. دو ساعت زودتر بیدار شو، از خوابت بزن. نه این تعهد است؛ این آقا خیلی آدم... این تعهد که این‌ها نیست. قربان شکل صبر! تعهد یعنی یعنی صبر. ایمان، آن نقطه اساسی و رأسش صبر است. هر جایی هم صبر یک جلوه‌ای دارد، هر جایی هم اختلال شخصیتی هست، کمبود صبر. این صبر اینجایش کم است. صبرش نسبت به گرسنگی ممکن است خوب باشد، صبرش نسبت به دامن نه دیگر، یکهو وا می‌دهد. نقطه ضعف ماست دیگر. شیطان هم که خوب این‌ها را می‌شناسد و تنظیم می‌کند، طراحی می‌کند، مدیریت می‌کند. شیطان درون، شیطان بیرون با همین‌ها شکار می‌کند آدم را.
عفت همان صبر در برابر، یعنی صبر شهوانی است. این رکنشه. ببینید تعبیر ایشان را. حالا یک صبر، صبر بر آن چیزی که دوست داری در حالت تهاجمی، یک صبر نسبت به چیزی که خوشت نمی‌آید در حالت گریز. بعد ایشان این جمله را دارد می‌فرماید؛ روحش شاد باشد ای مرد بزرگ: «تمام این صفات و ملکات نفسانی که در اخلاق مطرح می‌کنند، هر خوبی که شنیدی در این عالم، هر چیزی که می‌گویند خوب است، هر صفت خوبی، هر ویژگی خوبی، هر اخلاق خوبی، غالباً زیربنای آن‌ها صبر است. من اول این را عرض کردم. صبر ریشه است. اگر کسی بخواهد متخلق به اخلاق حسنه بشود و صفات و ملکات حَسَن کسب کرده و رذایل را از خود دور... باید صبر داشته باشد.» آن وقت دیگر نمی‌آیی در خیابان بگویی که: «این چرا آهنگ گوش می‌دهد؟ آن چرا با ماشین جلو ناموس مردم وای‌می‌ایستد؟ آن چرا حجابش این شکلی است؟» منکر نهی از منکر و تذکر و این‌ها نیستیم. نمی‌شود نهی از منکرش بود. حالا بعضی عزیزان، بعضی از موجهین گاهی آدم حرف‌هایی می‌شنود، خیلی هم نمی‌فهمد که مثلاً ما الان در موقعیت دعوت هستیم، نمی‌دانم، در مثلاً دوره امر به معروف و نهی از منکر نیستیم و این حرف‌ها. نمی‌فهمیم از کجاست این‌ها. استدلالش به چیست؟ اگه به این بود که امام حسین (ع) در رأس کسانی بود که در دوره دعوت بود، ولی حضرت خودش را به عنوان امر به معروف و نهی از منکر معرفی کرد.
امر به معروف و نهی از منکر هم فقط همین چهار تا چیز نیست که در خیابان مثلاً این چرا صدای آهنگش بلند است، آن چرا عروسی‌شان این شکلی است، آن چرا دهنش بوی الکل می‌دهد. دایره‌اش خیلی وسیع است. امر به معروف نهی از منکر هم باید از آن ریشه کار شود. بابا ما چهل سال انقلاب کردیم، مدرسه چهل سال دست ما بوده، دانشگاه چهل سال دست ما بوده، خیر سرمان صدا و سیما چهل سال دست ما بوده. این وضع صدا و سیمای ماست! همه حساسیت‌ها به این است که «این دستش به آن نخورد مجوز پخش نمی‌گیرد، این خانم الان دستش را به صورت آن خورد!» او هم می‌گوید: «حلش می‌کنم، چادرش را می‌گذارم، زدم در دهان همه‌تان.» حالا چی می‌گویی؟ مشکل شرعی دیگر ندارد؟ مشکل شرعی ندارد. ریشه همه این‌ها صبر است. همه این‌ها جلوه یک بی‌صبری است. می‌شود در مورد آن مفصل صحبت کرد، وقتمان کم است.
ما صبر مدل‌سازی نکردیم، الگوسازی نکردیم. نیامدیم بر اساسش نظام‌سازی شخصیتی و تربیتی بکنیم. اساساً خیلی از تمدن‌ها، خیلی از جوامع، خیلی از مردمان، خیلی از پیشرفت‌هایی که دارند به خاطر صبر مردمش است. خدا رحمت کند مرحوم شهید صدر (رضوان‌الله تعالی علیه) یک بحث بسیار قشنگی ایشان دارد که در برخی از این مباحث هم یک وقتی مرور شد و گفته شد در مورد تحلیل تاریخ و تحلیل مردم کوفه. نکته بسیار ظریف و فوق‌العاده‌ای است و بسیار دقیق است این نکته و خیلی جای کار دارد، خیلی عمیق است، خیلی روان‌شناسانه است.
ایشان گفتش که در کتاب «ائمة اهل‌البیت» که از آثار فوق‌العاده ایشان است: «مشکل مردم صدر اسلام، چه زمان پیغمبر (ص)، چه زمان امیرالمؤمنین (ع) و بعد زمان امام حسن (ع) و امام حسین (ع)، آن ریشه‌ای که همه این مفاسد به آن برمی‌گردد، مشکلات زمان پیغمبر، مشکلات زمان امیرالمؤمنین، مشکلات زمان امام حسین سر این بود که این مردم، مردم احساسی و هیجانی بودند.» خیلی این جمله جمله فوق‌العاده ای است. ممکن است این احساسات و هیجانات دو بار هم به نفع تو تمام بشود. ما خوشحال می‌شویم که یک چیزی گفتیم، همه یکهو ریختند بیرون، به کاندیدای ما رأی دادند. یکهو جوش افتاد، یکهو موجش افتاد. این یکهو موجش خیلی چیز خطرناکی است. «یک شبه رأی می‌رود بالا.» حالا چون حزب‌اللهی‌ای باید خوشحال باشی: «یدخلون فی دین الله افواج.» بعد چی فرمود؟ «فسبح بحمد ربک و استغفره.» همه آمدند، اوه اوه، «استغفار کن! استغفار! خیلی خطرناک شد خدا، بلا را دفع کن!» همه آمدند، اینجا پای هیجان است. صبر!
طرف بهش می‌گوید: «آقا، رأی انتخابات، مناظره.» بعد همین را مهندسی می‌کند. یک بار کاندیدای تو یک جور جو می‌دهد در مناظره، رأی می‌آورد. یک بار هم آن‌ها. چهار تا مهارتش هم بیشتر ندارد. یک کاندیدایی بیاوریم که بلد باشد در مناظره دو تا چیز بگوید که جو را عوض کند، یک شبه عوض کنی که دو بار به نفع تو می‌شود، یک بار هم امام حسینت را تکه‌تکه می‌کند. مطلب حل است یا نه؟ نمی‌دانم. باید یک جوری به یک تربیتی برسیم. بله، کار سختی است ولی نیاز به کار دارد دیگر. به یک تربیتی برای چی؟ با چی اثبات می‌کند؟ با کیا؟ آن چی می‌گوید؟ بگذار من یک هفته فکر کنم. می‌گوید اگر مشرکین وسط جنگ آمدند و «احد من المشرکین استجارک» چقدر این منطق قرآن جذاب است! چقدر این‌ها فوق‌العاده است! این‌ها باید مدل‌سازی بشود.
«آقا، فلان برنامه را ساختیم. یک موجی افتاد، یک جوی افتاد.» وایستا بابا! این خیلی خطرناک است. «فلان کتاب، دیدی چه غوغایی دارد می‌کند؟» خب، برای چی؟ منطقت چیست؟ می‌گوید: «در جنگ یکی از مشرکین اگر آمد از تو مهلت خواست تا تحقیق کند.» یک کسی آمد به پیغمبر اکرم (ص) عرض کرد: «آقا، من می‌خواهم در مورد اسلام تحقیق کنم، می‌شود یک ماهی به من وقت بدهید؟» حضرت فرمودند: «من چهار ماه بهت وقت می‌دهم، برو فکرت را بکن.»
می‌گوید: «وسط جنگ اگر یکی از مشرکین که در میدان جنگ است، دارد تیر می‌اندازد، می‌جنگد: "گفتگو کنم. من یک لحظه شک کردم، می‌خواهم بررسی کنم."» «فَاِجْرَهُ حَتّی یَسْمَعَ کَلامَ اللهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأمَنَهُ.» آیه‌های بسیار عجیبی است در سوره مبارکه توبه است. می‌گوید که با اسکورت می‌آریش، گفت‌وگویش را می‌کند، می‌گوید مثلاً زمان می‌خواهم یا می‌خواهم فکر کنم. با اسکورت برش می‌گردانی همان نقطه‌ای که سوارش کردی. با اسکورت باید بیاری اینجا مثلاً پیش حاج قاسم سلیمانی. شرایط امنیتی هم باید رعایت بکنی. این‌ها دیگر مشخص است دیگر. حاج قاسم کلیم کمربند انفجاری به خودش بسته و همه با هم در بغل هم هستند.
اینجا عمل به آیه قرآن کرد. با اسکورت می‌آوریش، می‌شنود، با اسکورت می‌بری همان جایی که برش داشتی آوردی. چهار ماه بهش فرصت بدهی. آقا الان جنگ است. دیگر بابا ول کن! بیا دیگر! واقعاً نفهمیدی کجا بنشینی فکر کنی؟ الان جوّ قالب خون شهید آقا اثر می‌کند. اینجا خون شهید بهش نشان بدهی، یک کم ببر فرد را آن پشت مشت‌ها، بدن شهدا را بهش نشان بدهی. قرآن دستور این‌جوری نداده که اگه کسی گفت من مهلت می‌خواهم، ببر آن پشت جنازه شهدا را بهش نشان بدهی، یک آهنگ غم‌ناک راهیان نور هم بگذار. نمی‌خواهم این‌ها را تمسخر کنم و بکوبَم ها! احساسات باید باشد. مکتبی که احساسات ندارد، مکتبی که عشق ندارد، مکتبی که اشک ندارد، مفت نمی‌ارزد. ولی ولی این‌ها باید تابع عقل باشد. همه چیز گردن احساسات و عشق و علاقه و اشک و این‌ها می‌اندازی، خب این احساسات و هیجانات یک جاه جاهایی تشخیص می‌دهد. خیلی جاها یکهو کم می‌آورد.
کی گفت حسین (ع)؟ فَرَزْدَقِ (آن شعری که در مورد امام سجاد (ع) کنار کعبه خواند و هشام را له کرد. این شعر مثل بمب پیچید.) گفت: «من این آقا را نمی‌شناسم؛ علی بن حسین (ع) را.» گفت: «تو نمی‌شناسی، زمین و زمان او را می‌شناسد.» شروع کرد یک شعر بلندی گفت. این فَرَزْدَق عالم را دیوانه کرده با این اشعار. او داشت از کوفه می‌رفت. امام حسین (ع) فرمود: «چه خبر از کوفه؟» گفت: «آقا، وضع خراب است. قلوبهم معک.» دل‌ها با توئه‌ها! احساسات به نفع تو است، هیجانات به نفع تو است. تا یک جایی احساسات کار می‌کند. ما آقا، مشکل عمده‌مان در کارهای رسانه‌ای، در کارهای تربیتیمان همین است. ما روی نقطه اساسی کار نکردیم. ما روی صبر با همه شعبش کار نکردیم. اصلاً نشناختیم صبر را (فیلتر کنیم)، اصلاً ندانستیم این بخش صبر باید چه شکلی فعال کرد، آن را باید چه شکلی فعال کرد.
این را غربی‌ها به یک متدهایی رسیده‌اند و اثر می‌بینند. به بچه می‌گوید: «این مارشملو را دیرتر بخور، ده دقیقه.» و کار می‌کند (خوراکی خوش‌طعمی که الحمدلله در ایران هم آمده). دوربین مخفی راه‌اندازی کرده‌اند. بچه‌ها را می‌گذارند جلوی مارشملو. می‌گوید: «ده دقیقه صبر کن.» ده دقیقه چیکار کن؟ جالب شد صبر. بعد این بچه هی کلنجار می‌رود، یکی مثلاً بعد دو دقیقه می‌خورد، یکی بعد پنج دقیقه، بعد هفت دقیقه، هشت دقیقه، یکی تا همه ده دقیقه. هی دست می‌زند، این‌جوری می‌کند. آمار گرفتند، بعد این‌ها را تشخیص می‌دهند. استعدادیابیشان این شکلی است. می‌گوید فهمیدند که نخبگان و مدیران موفق، شخصیت‌های تراز اول آینده‌شان همین‌ها هستند. صبرش را اینجا محک زدیم. پس فردا می‌شود یک کاری به او سپرد. بعد به ما گفتند: «روزه یکی از مصادیق صبر است.» بعد گفته: «بچه تو را هر قدر می‌تواند در ماه رمضان بگو، هر مدل می‌تواند روزه بگیرد.» حالا روزه کله گنجشکی هم ساعت ندارد. «کله گنجشکی» اصلاً ما روایت نیامده است (صوم کله گنجشکی) مثلاً این‌جوری نگفته، کله گنجشکی خودمان است. می‌گوید: «به بچه بگو اول صبح نخور یک ساعتی، بگو کی آب بهت بدهم، کی غذا بهت بدهم.» می‌گوید: «ده صبح.» می‌گوید: «ده صبح می‌دهم، بعد دیگر تا چهار نخوری.» روی همین صبرش کار کن. «اِسْتَعِینُوا...» بابا آیه قرآن! ببین چقدر این آیه عجیب است: «اِسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ.» از صبر کمک بگیر، از صبر و نماز. صبر را بغل نماز گذاشته است. بشر! سابق آیات صبر، آیات عجیب و غریبی است. من نمی‌فهمم چه می‌گوید. می‌گوید: «إِنْ یَكُن مِّنكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ» یا «عشرون صابراً». حافظان قرآن کجا نشسته‌اند؟ فکر می‌کنم: «عشرون صابرون یغلبوا مائتین.» بیست تا صابر بیار توی میدان، من به تو وعده می‌دهم بیست تای شما به دویست تای لشکر دشمن غلبه می‌کند. چی خدا در این صبر قرار داده؟ همه کمالات، همه برکات، همه عنایات، همه رشد در همین مفهوم با همه شعبش.
اصل صبر را باید در تو پرورش داد. فیلتر کنیم. یک چیزی یاد گرفتیم آقا: «خیلی این پلتفرم، خیلی چیزهای زشت نشان می‌دهد. چیکار کنیم حاج آقا؟» سوال ندارد، فیلتر! بنده خدا، تو که اینجا احساسات و هیجانات او را داری ضریب می‌دهی با این کارت. این تا حالا فقط انگیزه دیدن پورن داشت، الان انگیزه مضاعف شد؛ هم پورن می‌بیند، هم در دهن توی فلان فیلترشکن را. «حاج آقا چرا جواب نمی‌دهد؟ هرچی فیلتر می‌کنی مردم بی‌دین شدند!» واقعاً صبر را گذاشته کنار این ور را می‌خواهد بزند، آن ور را می‌خواهد بزند. این یک گوشه‌ای از بحث بود. داشته باشید. اگر دوست داشتید، راغب بودید، می‌شود بیشتر صحبت کرد. اگه نه، می‌شود صحبت نکرد. کلاً می‌شود صحبت نکرد، نیامد و تمام کردیم بحث را اینجا مفاهیم معنا پیدا می‌کند: عفت. حالا این روایاتی آورده بودم فردا شب انشاءالله می‌خوانم. نمی‌دانم همه ده جلسه را همین بحث را داشته باشیم. دوستان می‌توانند نظر بدهند. حالا در فضای مجازی این‌ها می‌توانند نظرشان را بگویند. به نظر می‌رسد که این بحث، بحث مهمی است و مخصوصاً در فضای جامعه ما نیاز به گفت‌وگو دارد، نیاز به تبیین دارد، نیاز به تحلیل دارد. بعد به راه‌کار برسیم. همین بچه‌های بنده و شما، درگیر همین قضایا دیگر. همین نوجوان‌ها با این تبلت‌هایمان که دادیم دستشان و سرمان را می‌زنیم: «چیکار کنیم؟ این‌ها خطری نیست.» آموزش مجازی خطر نیست، فرصت است. مشکلات ما جای دیگری است. ما جای دیگری را باید کار بکنیم که کار نمی‌کنیم.
ما در غرب الان عجایبی می‌بینیم در همین وضعیت فاسد نظامات غربی. بعضی از دوستان ما بزرگ شده آمریکاست. شوخی می‌کردیم. «شوخی این شما بلاها همه زیر سر شماست.» گفت: «چرا؟» شما نماز شب می‌خوانی در آمریکا، بلا نازل بشود. در آمریکا بزرگ شده، از هشت سالگی نماز شبش ترک نمی‌شود. آنجا مجلس دعای ندبه دارد. اصلاً کسی باورش نمی‌شود این آمریکا بزرگ شده. اینجا اگه بیاید، شما فکر می‌کنید مثلاً این قوچان یا مثلاً به قول قمی‌ها در چهارمندان، «چهارمندون» می‌گویند، در چهارمندون قم بزرگ شده. دفتر مراجع و علما و این‌ها دو تا بچه پرورش داده. مرکز فساد و فحشا. نگاه می‌کنی کیف می‌کنی انقدر که این بچه‌ها شیرفهم با صفا نورانی هستند. معلوم می‌شود یک چیزهایی می‌خواهد. همه‌اش هم به این‌ها نیست البته، جامعه خیلی مهم است. نظامات کنترل. اصلاً به هر کسی یک فیلترشکن هم هدیه بدهیم. هدیه محرم دم در یک لیوان چایی با یک فیلترشکن. همه‌اش یا افراط یا تفریط؛ یا از آن ور یا از این ور. بی‌قاعده، بی‌منطق، بی‌ضابطه. بعد فکر کرده روی این مسائل غیرت یک مفهوم کلیدی است متصل به عفت. غیرت همه شبکه مفاهیم، همه‌اش هم ریشه‌اش در صبر.
غیرت این حالتی که از خودت یک چیزی بروز می‌دهی در دفع بدی. خب این را زدند، نابود کردند به اسم فضولی و کنجکاوی و دخالت نکردن در زندگی دیگران، احترام گذاشتن به عقاید دیگران. همه مفاهیم و مفاهیم درست است، سر جای خودش لازم‌اند، اما استفاده ازش غلط است. نه آقا! غیرت، غیرت یعنی یک جاهایی باید دخالت بکنی. یک جاهایی اصلاً همه چی به تو ربط دارد. این خیلی حرف بی‌خودیه. یعنی چی به من ربط ندارد؟ همه چی به ما ربط دارد! البته این هم حد و حدود دارد: چقدر به من ربط دارد؟ چطور به من ربط دارد؟
همین عرض کردم: همسایه دعوا می‌کند، تا حد زیادی‌اش به تو ربط ندارد. تو محتوای دعوا به تو ربط ندارد، ولی در اصلاح بین این دو نفر به تو ربط دارد. تو صدا را شنیدی، فهمیدی مشکلی پیش آمده، یک کاری باید بکنی. همه زندگی غیرت این حالتی است که تو از خودت یک چیزی بروز می‌دهی وقتی می‌بینی یک صحنه‌ای دارد رقم می‌خورد. اهل‌بیت بچه‌هایشان را چه شکلی تربیت کرده بودند؟ انقدر همه غیرتمند. بچه ده ساله در کربلا، عبدالله بن حسن، فرزند امام حسن مجتبی (ع)، که شیرخواره بود، پدرش را از دست داد. اباعبدالله او را در واقع تربیت کردند و بزرگ کردند. مجسمه غیرت است این بچه، مجسمه غیرت. بعد مفاهیمی که اینجا نهفته است در این روضه. روضه‌ها را فقط نشنویم و گریه کنیم که باید گریه کنیم، هر چقدر هم ناله بزنیم کم است. فکر کنی آن مغز این روضه‌ها را بگیریم، در آن عمقش فرو برویم، یک کم تحلیل بکنیم این روضه را. هم اشک بریزیم، هم تحلیل کنیم.
اباعبدالله الحسین (ع) به زینب کبری (س) فرمود: «دست این بچه را سفت بگیر، از خیمه جدا نشود.» ظاهراً سفارش نسبت به کسی دیگر هم حالا یا بچه دیگری نبوده یا نسبت به بچه دیگری اگر بوده این توصیه نشده. می‌دانستند امام حسین (ع) این بچه دوام نمی‌آورد. غیرت است دیگر. حالا شما می‌توانید در زمینه این روضه هزار روضه دیگر هم در ذهنت مرور بکنی از کوچه بنی هاشم و مدینه و غیرت امام حسن (ع) و آن‌ها را هم می‌توانی خودت در ذهن داشته باشی که این غیرت یک بخشش هم ژنتیک است، در خون این بچه است. حضرت فرمودند: «این بچه دستش را از دست زینب جان رها نکند. دست او را سفت بچسب.» خود زینب سلام‌الله علیها عهده‌دار نگه داشتن این بچه بود. به هیچ زن دیگری هم این‌طوری نگفتند.
دست زینب را سفت بگیر. تئاتری، حالا شبیه‌خوانی یا تعزیه، ساخته‌اند عراقی‌ها چند سالی است. نمی‌دانم دیده‌اید یا نه؛ چیز بسیار زیبایی است. یک برنامه سه چهار ساعته است، شبیه‌سازی کرده‌اند کربلا را. نمی‌دانم کیا دیده‌اند یا نه؛ یک چیز عجیب غریبی است. امکاناتش و کیفیتش شاید پایین باشد، ولی ابعادی از قضیه را معلوم می‌کند، خیلی عجیب. یکی از صحنه‌های خیلی جالبش همین صحنه است. صحنه‌ای که عبدالله بن حسن می‌خواهد فرار کند از دست عمه، بیاید توی میدان. این دو دستی که این‌جور می‌گیرد. از دست زینب دستش روی دست حضرت زینب (س) است. این دست را می‌خواهد بکشد، حضرت نمی‌گذارند. با این یکی دست دارد انگشت‌ها را یکی یکی باز می‌کند. خیلی این صحنه صحنه جالبی است. با یک فشار و زوری این انگشت را با این دست فشار می‌دهد. با این دست می‌کشد. به محض اینکه دست آزاد می‌شود، می‌دود به سمت گودی قتلگاه. آن صحنه‌ای که این بچه ایستاده بود کنار زینب کبری (س)، از بالا دارد گودی را نگاه می‌کند. دید همه اصحاب افتاده‌اند. عمو هم روی زمین افتاد.
ابَجَر بن کعب ملعون شمشیر برده بالا، فرود بیاورد بر تن اباعبدالله (ع). اینجا جایی برای «تکلیف ندارم» و «به من ربط ندارد» و این‌ها نداریم. «عموم حسین ارباب آقامه.» جملات اینجا بسیار زیباست. دوان دوان، حالا یک بچه ده ساله وسط این معرکه. چند ده نفر دور اباعبدالله (ع) را گرفته‌اند. یک مرد کنار حسین نمانده. تک و تنهاست. لحظات آخر اباعبدالله. یک بچه ده ساله دویده آمده، خودش را رسانده به ابَجَر بن کعب. داد زد، گفت: «یَابْنَ الْفَاجِرَةِ اَتَقْتُلُ عَمّی؟» عموی من را می‌کشی؟ غیرت را ببین! «اتقتل امی؟»
شمشیر توی قوس فرود بود. دستش را گرفت و زد. دست بچه روی آسمان آویزان شد. تعبیر مقتل: «معلقٌ.» یک تعبیری دارم، می‌گویم: «روی آسمان!» یک جمله اینجا دارد عجیب است، حتماً هم درش نکاتی هست بعضی مقاتل گفته‌اند: «دستش که این‌جور ضربه خورد، آویزان شد، گفت: "یا عمو!"» عمو، حسین را صدا زد. بعضی مقتل‌های دیگر این‌جور گفته‌اند. امشب مدینه هم برویم دیگر. سفره امام حسن (ع). بعضی‌های دیگر گفتند: «دستش که آویزان شد، صدا زد: "وا اُمّا!" وای مادرم! مادر دست تو را هم این شکلی زده‌اند؟» اینجا مفاهیمی که عرض کردم باید تحلیل کرد. بچه غش کرد در بغل اباعبدالله. زبان بچه‌ای. هی گفت: «آخ! آی! وای! آه‌وناله کرد از درد دست قطع‌شده.» شوخی نیست. اباعبدالله چشمی دیگر کار نمی‌کرد. فداش بشوم. رمقی نداشت. آسمان را در آغوش باز کرد با همان دستانی که سراسر تیر بود و زخم بود و فواره خون. بچه را در آغوش گرفت. فرمود: «اصْبرْ یا بُنَیَّه.» پسرم صبر کن. «تمام! صبر کن! ببین مادرت با پدرت دارند می‌آیند، من هم الان آرام می‌شوم. مادرم فاطمه دارد می‌آید.»
دیگر نمی‌خواهم روضه را ادامه بدهم. سخت است. فقط یک کلمه بگویم آتیشش بماند در وجودت برای شب عاشورا. عاشورا است. یک تعبیری امام زمان (عج) دارد در زیارت ناحیه، سلام می‌دهد به عبدالله بن حسن. دو نفر را لعن می‌کنند: «و لعنَ اللهُ رامیه حرملة بن کاهلٍ الاسدی.» خدا لعنت کند «اونی که او را کشت» که ابَجَر بن کعب بود با شمشیر. خدا لعنت کند «اونی که تیر انداخت» که حرمله بود. یا زمان! یا امام حسن! این روضه تقدیم به شما. این اشک‌ها تقدیم به شما عزیزانم. من روضه را طولانی کردم. حیفم آمد این را نگم. این ملعون چی بوده در وجودش؟ این ملعون ازل و ابد. من نمی‌دانم. می‌گوید: «تا این بچه در بغل عمو افتاد این گردن و گلویش که هویدا شد، حرمله دید مثل اینکه فضای خوبی است.» گفتند: «تیر بیرون آورد، گلوی بچه را هدف گرفت، گلوی عبدالله را انداخت.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات حقی که به گردن ماست

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00