جلسه دوم: معنای واقعی مراقبت از خود
01:03:06
در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی میشود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمتهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و سیرهٔ امام حسین (علیهالسلام) جان میگیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آنکه انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد
معرفی
سوره عصر، کلید فهم کربلاست و نقشهی راه نجات انسان.[2:30]
تجلی حقیقت قرآن در وجود اهلبیت و اوج آن در قیام امام حسین(ع).[3:20]
از نگاه قرآن خسران حقیقی؛ هدررفتِ سرمایهی جان است، همانند ذوب شدن یخ زیر تیغ آفتاب.[7:00]
گذر از خودِ پایین و نفسانی، شرط عبور از دشمنان بیرونیست.[11:00]
حکایت آیتاللهبهاءالدینی؛ در بیان معیار دارا و ندارِ واقعی در آخرت![26:40]
چهار کلید رهایی از خسران؛ ایمان، عمل صالح، توصیه به حق و توصیه به صبر. [43:30]
حکایتهایی از تواضع رهبر شهید از یکسو؛ و بیاعتنایی در برابر ترامپ، از سوی دیگر![30:30]
تجلی حقیقت قرآن در وجود اهلبیت و اوج آن در قیام امام حسین(ع).[3:20]
از نگاه قرآن خسران حقیقی؛ هدررفتِ سرمایهی جان است، همانند ذوب شدن یخ زیر تیغ آفتاب.[7:00]
گذر از خودِ پایین و نفسانی، شرط عبور از دشمنان بیرونیست.[11:00]
حکایت آیتاللهبهاءالدینی؛ در بیان معیار دارا و ندارِ واقعی در آخرت![26:40]
چهار کلید رهایی از خسران؛ ایمان، عمل صالح، توصیه به حق و توصیه به صبر. [43:30]
حکایتهایی از تواضع رهبر شهید از یکسو؛ و بیاعتنایی در برابر ترامپ، از سوی دیگر![30:30]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. «ربّ اشرحْ لی صدری و یسّرْ لی أمری و احْلُلْ عقدةً من لسانی یفقهوا قولی».
عرض کردیم خلاصه قرآن کریم به بیان علامه طباطبایی (رضوان الله علیه) در سوره مبارکه عصر. از طرفی امام حسین (علیه السلام) و قرآن هم حقیقتاً یکیاند؛ پس میتوان اینگونه تعبیر کرد: عصاره و خلاصه امام حسین (علیه السلام) سوره مبارکه عصر است. از دریچه سوره مبارکه عصر میتوان واقعه کربلا را تحلیل کرد و میتوان با این سوره، از دریچه این سوره، به زندگی امام حسین (علیه السلام) و اتفاقاتی که در سالهای نورانی عمر پاک امام حسین (علیه السلام) رقم خورد، نگاه کرد.
امام حسین (علیه السلام) مصداق بارز آیه پایانی سوره عصر است: «الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ». هم مظهر ایمان، هم نمودار کامل عمل صالح، هم مظهر سفارش به حق، هم مظهر سفارش به صبر. که البته همه اینها در یک کلمه خلاصه میشود: آن هم حقانیت و بر مدار حق بودن. آن کسی که بر مدار حق است، اهل نجات است.
امام حسین (علیه السلام) نه فقط اهل نجات، بلکه کشتی نجات و سفینه نجات است. راه را نشان میدهد و انسان را به راه میبرد. دیگرانی هم که در این مسیر نیستند، از مسیر حق فاصله میگیرند. «إنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ». انسانی که در خسران و گرفتار و بدبخت است، تمام سرمایههایش را دارد از دست میدهد و هیچ هم گیرش نمیآید. همینهایند که به امام حسین (علیه السلام) پشت کردند، که عموم مردم دوران امام حسین (علیه السلام) بودند، خصوصاً مردم کوفه و مردم شام. اینها مصداق «إنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ» بودند.
البته اینجا نکات زیادی در مورد اینکه این خسارت انسان، دوستان، چیست و راه نجات از این خسارت چیست، وجود دارد که البته جای بحث و گفتگو هم دارد و انشاءالله به بخشهایی از آن اشاره میکنیم. علامه طباطبایی میفرمایند که این خسارتی که گفته شد، اولاً خسارت و خسران که گفته میشود با ضرر تفاوت دارد. ضرر آسیبی است که به انسان وارد میشود. فرض کنید شما با ماشین در خیابان میروید و تصادف میکنید. وقتی تصادف میکنید، بالاخره گوشهای از ماشین آسیب میبیند؛ سپر ماشین مثلاً آسیب میبیند، در آسیب میبیند. به این میگویند ضرر. بالاخره یک هزینهای را روی دست آدم میگذارد، ولی به آن نمیگویند خسران یا خسارت. البته الان که در بیمه و اینها به همه اینها میگویند خسارت، آن کلمه خسارت یک چیز دیگر است. آن خسارت فارسی، خسارت عربی این نیست.
خسارت عربی آن وقتی است که آدم سرمایهاش را از دست بدهد. مثال معروفی هم که برای این داستان همیشه میزنند، مثال یخفروش است. یخفروشی که یخ را آورده زیر آفتاب در تابستان میخواهد بفروشد، خب یک ساعتی، یک مقداری وقت دارد. یک ساعت، دو ساعت. اگر توانست این یخ را بفروشد که برده و سود کرده، اگر نتوانست بفروشد، این دیگر ضرر نکرده، این خسارت کرده است. ضرر وقتی است که بالاخره یک چیزی دستش میآید، ولی تویش سود نیست؛ یعنی هنوز یک چیزی دستش هست. آدم ماشین را هنوز دارد، ولی خب ماشین هزینه برداشته و آسیب بهش وارد شده. ولی در مثال یخفروش، اگر یخ آب بشود، دیگر اینجور نیست که آدم یک چیزی دارد، ولی ارزان شده و قیمتش پایین آمده. دیگر سرمایهاش از دست رفته، سرمایهاش به باد رفته است. اگر یخ نداشته باشد، دیگر چیزی ندارد. این میشود خسارت.
خب، پس یکی اینکه قرآن تعبیر خسارت میکند: «إنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ». نمیفرماید «إنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي ضَرَرٍ». در ضرر در برابر نفع، در برابر سود. اگر ما فقط مشکلمان این بود که سود نمیکنیم، سرمایهمان میمانْد، ولی خب سودی نکردیم، اینجا انسان در ضرر است. ولی این نیست. انسان در خسر است، در خسران، در خسارت. هم سود نمیکند، هم سرمایه میرود.
خب، قرآن این خسارت را فقط به مال و این چیزها هم نسبت نمیدهد. ماها معمولاً خسارت را به مال نسبت میدهیم: سرمایهای که مثل اینکه خانهمان را از چنگمان در بیاورند، ماشینمان را دزد ببرد، موتورمان مثلاً آتش بگیرد، از این قبیل سرمایه از دست برود. این نیست. قرآن میگوید: «خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ». خسارت انسان این است که جانش خسارت بهش میخورد. خیلی تعبیر عجیب و جالبی است. اینها را اگر قرآن نگفته بود، اگر با قرآن به دست ما نرسیده بود، چیزهایی نیست که بشر با تفکر و با تعقل عادی خودش به این حرفها برسد. هیچ آدمی اگر صد سال هم فکر بکند، به این حرفها نمیرسد که جان انسان در خسران است. جان انسان دارد خسارت میبیند. سرمایه ما جان ماست. این اگر از دست برود، دیگر هیچی نداریم.
ماها معمولاً وقتی نگاه میکنیم، میگوییم خب سرمایهمان آن گاو و چه میدانم مرغ و گوسفند و خروس و مغازه و خانه و ماشین و این چیزهاست. بیرون از خودمان دنبال سرمایهمان میگردیم. قرآن میگوید: نه، تو در خودت دنبال سرمایهات بگرد. خیلی قشنگ است. خیلی عجیب و فوقالعاده است. استادی داشتیم در مازندران چند سال پیش، این مطلب را از ایشان شنیدم. به دستنوشتههایم یک وقتی چند روز بعدش، چند ماه بعدش مراجعه کردم، دیدم من ده سال قبل از این، یعنی سال ۹۵ - الان ۴۰۵ است - دیدم من ده سال پیش هم این مطلب را از ایشان یادداشت کرده بودم، ولی یادم رفته بود. برایم جالب بود که عیناً همین جملهای که اواخر، البته این اواخر شاید یکی دو سال پیش بود، از ایشان شنیدم که خیلی برایم جالب بود، این را ده سال پیش از ایشان شنیده بودم، عیناً همین جمله و یادداشت کرده بودم. بیشتر تعجب کردم از خودم که این جمله را آن موقع شنیده بودم و یادم رفته است.
عیناً همین، به همین شکل ایشان فرمود: «اگر یک میکروفونی بیاورند از اولیای الهی، از بزرگان، از خوبان. یک نفر برای مصاحبه اگر پیش من بیاید، از من سؤال کند، به نظرت مهمترین آیه در قرآن چیست؟ بیایی از قرآن بخواهی بگویی، یعنی همه قرآن را بخواهند ببرند، مثلاً بر فرض با مثال، یکیش بماند که این یک دانه اگر بماند، بهش عمل کنیم، همه آیههای قرآن را بهش عمل کردهایم، آن کدام آیه است؟» ایشان فرمود: «به نظرم این آیه است، به نظرم آیه ۱۰۵ سوره مبارکه مائده میشود: «یا أَیُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ»». آیه عجیب و فوقالعاده.
علامه طباطبایی هم در تفسیر المیزان، یکی از مهمترین مباحث المیزان را ذیل این آیه مطرح کرده است: بحث معرفت نفس. «علیکم انفسکم». «علیکم انفسکم» یعنی چه؟ یعنی بچسب به خودت، حواست به خودت باشد. فقط خودت. بعد میفرماید که: «اگر به خودت چسبیدی، خودت را داشتی، «لاَ یَضُرُّکُم»». اینجا کلمه ضرر را استفاده میکند. «مَنْ ضَلَّ» - «إِذَا اهْتَدَیْتُمْ» - «لاَ یَضُرُّکُم». تو اگر روبهراه شدی، تو اگر سر به راه شدی، هر کی غلط رفت، هر اشتباه کرد، ضرری به تو نمیرسد. «ضررت به خودت». به خودت بچسب.
بعد آن استاد بزرگوار در تفسیر این آیه نکاتی فرمود. خیلی، حالا من نمیخواهم الان وارد بشوم، خیلی نکات فوقالعادهای، مطالب بسیار قابل توجه و مهم. بقیه دستورهایی هم که دین داده، همین است. ما حواسمان به خودمان فقط باید باشد، نه به کس دیگری. «آقا پس امر به معروف و نهی از منکر؟» آن هم باز حواست به خود بودن است. البته این منظور چیست؟ خودپرستی و خودبینی و اینها که میگوییم که بد هم هست. این «خود» منظور آن نیست. «حواست به خودت باشد، حواست به جیب خودت باشد» و اینها. این «خود»ی که معمولاً ما میگوییم، یعنی «خود دنیایی، مادی، حیوانی، منفعتطلب اینجایی». نه. اتفاقاً از این «خود» باید عبور کرد. این «خود» را باید روش پا گذاشت. یادتان هست؟ رهبر شهیدمان این جمله را از آن شهید همدانی نقل میکرد. اشکش میریخت، میفرمود: «اگر میخواهی از سیمخاردار دشمن عبور کنی، اول باید از سیمخاردار نفست عبور کنی». اول باید روی ایشان با اشک میفرمود: تا وقتی گرفتار خودمانیم، کاری نمیتوانیم بکنیم. این خودی است که باید روش پا بگذاریم.
خودمان اینجا که گفته میشود این خودپرستی که بد است، همش آدم به فکر خودش باشد، این «خود» منظور این «خود» اینجایی و مادی و دنیایی و حیوانی است. این نه. قرآن که میگوید «حواست به خودت باشد»، منظور این نیست. خب، دل بدهید. این جلسه بنده سعی میکنم نسبت به، حالا به سایر جلسات چیزی که بلد نیستیم، ولی به نظرم حالا هم حال جلسه و هم ساعت جلسه و اینها میطلبد، عمق این جلسه بیشتر از سایر جلسات باشد. معارف ناب قرآن رو، بالاخره رفقایی که هستید و به حسب ساعت و جلسه و موقعیت و اینها، آدم احساس میکند فضا فراهم است برای مرور بعضی از این نکات.
یک آیه اینجوری داریم در قرآن در سوره مبارکه مائده: «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ». یک آیه دیگر دارد: «قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ». در توصیف منافقین میفرماید: اینها فقط فکر خودشاناند. آنجا مذمت میکند. بد میگوید. استاد عزیز و بزرگوار، امام مفسر عالیرتبه، عالیمقام قرآن، حضرت آیتالله جوادی آملی، انشاءالله خدا به ایشان طول عمر با برکت بدهد، ایشان میفرمودند که: «خب، این دو تا آیه را چکار باید کرد؟ یک جا میفرماید: فقط فکر خودت باش. یک جا هم مذمت میکند، میگوید: این منافقین فقط فکر خودشاناند. آخر چی شد؟» میگوید: «معلوم میشود آن خودی که دارد میگوید، دو تاست. «فقط فکر خودت باش» این یک خود است. آنجا هم که مذمت میکند، «اینها فقط فکر خودشاناند» آن یک خود دیگر است. معلوم میشود ما دو تا خود داریم. یعنی چه؟»
یک خود الهی داریم، یک خودی داریم که قدسی، ملکوتی، آسمانی، از سنخ و جنس ملائکه است، فرشتهگونه است. یک خود حیوانی داریم، یک خود اینجایی داریم. بعضیها فقط فکر خودشاناند. مثل اینکه اینجا یک جای خوبی باشد، حالا مثلاً تو سرما اینجا گرم باشد یا تو گرما اینجا خنک بشود، تکیهگاه داشته باشم. من وارد این جلسه بشوم، بروم صاف این جای خوبه را برای خودم بگیرم، یک جوری هم بنشینم هیچکس نتواند بیاید بنشیند. فقط فکر خودم. میدیدیم بعضی جلسات، طرف میآمد بغل بخاری مینشست. حالا جلسه بزرگ، محوطه بزرگ، تو سرما، تو زمستان، یک جای خیلی خوب و دنج برای خودش پیدا میکرد، کنار بخاری مینشست. بعد یکم گرمش میشد، بخاری را خاموش میکرد. رفتی یک جا نشستی، جای خوب برای خودت برداشتی، بعد میگویی گرمم شده، بقیه دارند میلرزند. این فقط فکر خودش است. این فقط فکر خودش است. این است.
آن اونی که قرآن فرمود: فقط فکر خودت باش، منظورش این نیست که فقط فکر جای خوب خودت باش، فقط فکر لقمه خوب خودت باش. منافقین اینجورند. از منافقین که بد گفته، یعنی این. یعنی فقط فکر جیب خودشاناند، فقط فکر آبروی خودشاناند، فقط فکر زن و بچه، فقط فکر منافع خودشاناند. منافع اینجایی، سود بانکی، بخور بخورشان، کیف و حالشان، تفریحشان، رفاهشان، مزایایشان. اینها فقط فکر خودشاناند. این چیز بدی است. اصلاً آدمی که اینجوری است، منافق است یا کافر است یا فاسق است.
بعضیها هم فقط فکر خودشاناند. کدام خود؟ آن خودی که قرار است تا ابد باشد. «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا ٭ وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا». میگوید: آقا، اونی که مهم است منم. منم کدام من؟ این منی که اینجا باید بخورد و بگردد و کیف کند؟ نه، آن منی که قرار است پیش خدا جواب پس بدهد. آن منی که قرار است تا ابد زندگی کند. منم. آنجا اوضاعم خوب باشد. به درک که دیگر هر اتفاق دیگری میخواهد بیفتد. من باید فقط فکر خودم باشم. من باید گلیم خودم را بیرون بکشم. دقت میکنی؟ این خیلی نکته مهمی است، ها! باید به این توجه کرد.
خسارت انسان که قرآن میگوید: «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ»، کدام آدمیزادهای را دارد میگوید؟ کدام خسارت را دارد میگوید؟ خسارت پول و جیب و امکانات و رفاهیات و اینها نیست. خسارت خودت است. خسرو خودت، خسران پیدا میکنی. کدام خودت؟ آن خودی که قرار است تا ابد باشد. آن خود الهی، آن خود ملکوتی. «علیکم انفسکم» یعنی این. که بزرگان میگویند: «علیکم انفسکم» میشود مراقبه. مراقبه یعنی حواست به خودت باشد. حالا هر چی دستور دیگر هم داریم، برای همین است. برای همین مراقب خودم باشم. اگر نهی از منکر هم باید بکنم، به خاطر این است که باید مراقب خودم باشم. مراقب این باشم که حرفی که خدا زده، زمین نماند. چون اگر این را انجام ندهم، من آسیب میبینم. من. کدام من؟ آن من. این من تویش قلدرّی و خودبزرگبینی و برتربینی و اینها نیست. دقت بکنید، ها! دیگر سعی کردم مختصر و مفید. انشاءالله که مطلب رسیده باشد.
«إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ». آدمیزاد در خسران است. این آدمیزاد در خسران، فکر خودش باشد. میگوید که: شیخ بهایی کنار قبر، به نظرم بابا رکنالدین بود، در تخت فولاد اصفهان. قبر عجیبی دارد بابا رکنالدین. اگر مشرف شدید اصفهان، به تخت فولاد بروید. کنار قبر این مرد بزرگ، خیلی قبر بسیار با برکت. بزرگان هم خیلی به این قبر اعتنا داشتند. شیخ بهایی. ماها فکر میکنیم اصفهانی بوده شیخ بهایی. حالا الان که میگویم بهایی بوده، بهاءالدین عاملی. بهایی که میگوید، این بهاییت که اصلاً مال صد ساله، شمال چند صد سال پیش است. شیخ بهاءالدین عاملی ایشان لبنانی بوده. ولی گفتند ما هیچ عربی نداریم که مثل شیخ بها شعر به فارسی گفته باشد. اشعار فارسی شیخ بها خیلی فوقالعاده است. کُتُب ایشان هم که حالا بعضیهاش به فارسی است، متنش خیلی متن قوی.
شیخ بها، خب، شخصیت فوقالعادهای بود. واقعاً در بعضی از ابعاد بینظیر بود. این معماری و آثار هنری که از ایشان به جا مانده، یک فقیه، یک عرض کنم که هم فقهی، هم اصولی، هم مفسر، عالم دین به معنای واقعی کلمه. نه عالم تراز معمولی. عالم تراز اول. شیخ بهاءالدین جزو شخصیتهای ممتاز در ریاضیات حرف برای گفتن دارد. آثار هنریش هم که بههرحال بینظیر است در کل دنیا. ظاهراً چهل روز مانده بود از عمر مبارک ایشان. گفتند که آمد کنار قبر، به نظرم بابا رکنالدین است. صدایی شنید از درون قبر، صدا آمد: «شیخنا، به فکر خود باش. به فکر خود باش.» متحول شد. آن چهل روز پایانی عمر مبارک شیخ بها، گفتند تحولی پیدا کرد و در را بست و خلوتی و مشغول خودش شد و آن چهل روز دیگر کارهایش را سروصامان داد.
این «به فکر خود باش». آدمی که به فکر خودشه، اتفاقاً برعکس میشه. اونی که به فکر این خود حیوانیشه، فقط میخواد بقیه رو بچاپه، اونی که اونجوری به فکر خودشه، به فکر این حقالناس و حسابکتاب و اینجوری حسابرسی میکنه. اون حرفی که به فلانی زدم نکنه دلش شکست، اونجا نکنه اون ناراحت شد. این به فکر خودشه. ای کاش همه به فکر خودمون باشیم.
هر کس به فکر خودش باشه، دنیا آباد میشه به فکر این خود، این خودی که قراره پیش خدا جواب پس بده، این خودی که قراره تا ابد متنعّم باشه، به فکر این باشیم. یزید اگه به فکر این بود، اوضاعش اینجور نمیشد. به فکر اون خود حیوانی بود: تخت خودش، موقعیت خودش، ریاست خودش. احمق! چه بلایی سر خودش آورد.
رحمت خدا بر آیتالله بهجت (رضوان الله علیه)! چقدر این جمله ایشان حکیمانه است! جملات ایشان کلاً بینظیر است. یکی از زیباترین، یکی از آن جملات فوقالعاده ایشان این است. میفرمود: «این بلا رو کی سر عمر سعد آورد؟ اینجور تو جهنم گرفتارش کرد. اون کسی که اینجور عمر سعد رو بدبخت کرد، خودش بود.» فرمود: «همه عالَم جمع میشدند، نمیتونستند عمر سعد رو اینجایی بفرستند که خودش، خودشو فرستاد.» چقدر این جمله عجیبه! چقدر این جمله حکیمانه است! هیچکس به اندازه خودمون به خودمون آسیب نمیزنه و این اوج بدبختیه، اوج درد. آدم قیامت وارد میشه، میبینه اونی که بدبختش کرده خودشه. «از خودم به کجا پناه ببرم؟ از خودم به کی شکایت کنم؟»
هاشمی هم نمیتونه بکنه، گردن کسی نمیتونه بندازه. «إِنَّمَا بَغْیُکُمْ عَلَى أَنْفُسِکُمْ». هر کاری کنی، به خودت کردی. مقصرش هم خودت. خیلی حرفه! خیلی حرفه! این اون خودیه که آدم باید بهش حواسش باشه. «علیکم انفسکم». این اون خودیه که نباید خسارت ببینه.
خب، بعد علامه طباطبایی میفرماید: «راه اینکه این خود خسارت نبینه چیه؟» دل بدهید! جالب است. از اینجا وارد بحث اصلی میشویم. ایشان میفرماید که: یک شاخص دارد، آن هم «حق و باطل» است. آدمی که به فکر خودشه، همه حواسش به این میشه که این حقّه یا باطل است. دیروز یک اشارهای کردم که مثلاً فلان جلسه، آدم رو دعوت میکنند، میگویند: «چی میدن؟ چی گیرم میآد؟» ماها فکر اینیم دیگه، فکر منفعتیم، فکر سودیم. ولی معمولاً منفعت و سود مال این خود است، نه آن خود. نگاه میکنی به این خوده چی میرسه. میگوید: «من توی این جلسه اومدم، مزایا، فایده، رزومه، فالوور، چی گیرم میآید؟» اگر توی فلان جلسه سخنرانی کردم، توی این جلسه خواندم. «کی دعوت کرده؟ پاکتش چقدره؟ تبلیغاتش کجاست؟» اگه منم مداحش کیه؟ «قبل ما کی میخونه؟ بعدش کی میخونه؟ بانی کیه؟ ضبطم پخش هم میکنید؟ اسمم رو توی بنرها چی میزنید؟ زیر آیتالله بزنید نمیاما.»
بدبختیه دیگه، اینا گرفتاریه دیگه، اسیره دیگه. اسیر چهار تا لفظ. بعضیها اسیر چهار تا نخ. نمیشه سرهنگ، میشه سردار. چهار تا نخ، چهار تا نخ اضافه میشه. اینا بدبختیهای ماهاست. چیزهای توهمی، واقعیت نداره. توی ملکوت عالم، اینو به حساب نمیآرند. ملکوت عالم سرداران از سرهنگها جدا نمیکند. تیمسارها را از ارتش بدو جدا نمیکنند. نمیگویند مثلاً این بهشت ارتشبدهها، اون بهشت تیمسارها. «هر کی وارد میشه اینجا مثلاً باید به ارتشبد احترام بگذاره.» اینجوری نیست.
عرض کردم توی جلسه دیگری، دیشب، پریشب گفتم: گاهی این آقا راننده اون آقاست. این راننده از اون شخصیت بالاتر است، ممتازتر است. شخصیت مثلاً ضدانقلاب درمیآید، محافظ شهید میشود. مثلاً داشتیم دیگه، اینجور موارد هم داریم. اینجور قضایا هست. این از اون بالاتر است. یک دانشگاه بنده حول و حوش بیست سال پیش، سال ۸۶ میرفتم، تهران سخنرانی داشتم گهگداری. یک آبدارخانهای بود، یک آبدارچی بود. بعد جلسه و کلاس و اینها چایی میداد، پذیرایی میکرد. بعد گاهی دانشجوها میآمدند، مینشستند، سؤالی، صحبتی. ستارخان تهران بود این دانشگاه. بعد یک این بنده خدایی که نظافتچی بود، آبدارچی بود، آمد یک سؤالی کرد. سؤال عرفانی پرسید. من چشمانم گِرد شد. «کیه این آقا؟ چی میگه؟»
بعد یک دانشجویی بود که یادم مانده، به طرز عجیبی. معمولاً اسمها یادم نمیماند، اسم این دانشجو هنوز یادم مانده. این دانشجو برگشت گفت: «حاج آقا، این آقا به ظاهر آبدارچی این دانشگاه است. برای استاد چایی میآورد، قند میآورد. ولی در واقع اون استاد آبدارچی ما است. وضعیت فکری و معرفتیش انقدر بالاست.» به این میگویند آبدارچی. «اون استان، استاد بینماز آبدارچی اون چایی میگذارد جلوش.» او را ببینم گیر میداد که: «اینجا رو ریختی؟ اونو پر کردی؟ کمرنگه؟ اون پررنگه؟» اینجا که نگاه میکنی، این زیر دست اونهاست. اونجایی که نگاه کنیم، استاد زیر دست این است.
آیتالله بهادینی میفرمود که آقای بهادینی خیلی شخصیت فوقالعادهای بود، انسان عجیبی بود، انسان ملکوتی بود. میفرمود که: «یک طلبهای بود توی قم. این خیلی سطح فهمش کم بود. درس را متوجه نمیشد.» خیلی عجیب است واقعاً. قضایا واقعاً باعث تحول آدم میشود. خدا کند امثال بنده بیدار بشویم با این حرفها. تحول. میفرمود: «که این درس مراجع میرفت. معمولاً هم مراجع تحویلش نمیگرفتند و شاگردهای مراجع تحویلش نمیگرفتند و به چشم اضافی و اینها بهش نگاه میکردند: تو که درس نمیفهمی، برای چی میآیی؟» همیشه هم بود، همه درسها هم بود. «مسخره میفهمی؟»
خیلی آقای بهادینی احوالات عجیبی داشت. عالم برزخ و ملکوت و اموات و اینها خیلی داستانهای عجیب و غریب دارد. خیلی هم عادی این مسائل را مطرح میکرد. مثلاً دورش نشسته بودیم. «فلان کس را بعد از مرگ، بقال سر کوچه، آمده مثلاً خانهاش فلان نفر.» همین طلبه را فرمود: «بعد از مرگش در عالم برزخ او را دیدم. دیدم تمام مراجع تقلیدی که این میرفت توی درسشان و آنها این را حساب نمیکردند، دیدم توی عالم برزخ شدند شاگرد این آقا.» «لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ». آنجا سعی آدم را میخرند. زحمتش را کشید. اینجا به حسابش نمیآورند. «دُعِیَ فِي مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِيمَا». خدا میداند کی به کی است. خدا میشناسد. خیلی حرف است.
«اَلْفَقْرُ وَالْغِنَا بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَىٰ اللَّهِ». فرمود: «اینی که کی داره، کی نداره، بعد اینکه به خدای متعال عرضه میشود، معلوم میشود.» آنجا بهش میگویند دارا. آنجا بهش میگویند: اگر توانست بایستد یک لنگه پا پیش خدا، جواب پس بدهد، حجت بیاورد، این دارا است. اینجا به خیلیها میگویند دارا. انقدر آقا توی چیزهایی که ماها اینجا داریم حق و تکلیف میاد، انقدر گرفتاری ایجاد میشود. الان مینشینیم حسرت میخوریم. «کریستیانو رونالدو رو نگاه! ثروت و نگاه! پول و نگاه! مال و نگاه!» این نیمار آمده بود اینجا با یکی از کشورهای عربی قرارداد بسته بود، البته زد و شل و پل شد و رفت، آن موقع چهار سال پیش، پوست چهار سال پیش بود. با آن تیم عربی قرارداد بسته بود. هر دقیقهای به پول ما تقریباً یک میلیارد. دقیقهای بهش پول میدادند. آدم وقتی نگاه میکند، آب از دهنش راه میافتد.
قرآن میگوید: «قارون را وقتی دیدند حسرت خوردن بهش.» بعد دیدند: «توی قصر خودش، موزاییک کف قصر خودش این را بلعید. نه جای دیگر، کس دیگر. قصر خودش رفت خورد زمین. خانه خودش.» عجب! «مثل اینکه کافرین هم به جایی نمیرسند، ها.» «إِنَّ اللَّهَ الْکَافِرُونَ». مثل اینکه تازه یک کسی میگفت: «نه، مثل اینکه پول هم به درد آدم نمیخورد، ها!» این ترامپ الان شما نگاه کنید، این پول را نگاه کنید، این قدرت را نگاه کنید، این احمق این پول و قدرت را در اختیار چی قرار داده؟ در اختیار جنایت. چه اوضاعی! یک دم حسرت این را میخورند. باز آنها چقدر بدبخت پیش این بله قربان میگویند. تحقیرشون هم میکند.
دیدید بن سلمان چه حرفها که نزد این چقدر ذلیل است. آقا! یک کلمه جوابی، یک حرفی. چی بگوید؟ پول دست او است، قدرت دست او است، زور دست او است. اینها حماقتهای ماست. به اینها میگوییم دارا. ندارترین موجودات عالم اینان، بدبختترین موجودات عالم. خسارت محض مال این است. یک عده میگویند: «آقا! بریم با اینها ببندیم.» بچهها میبینید، رهبر شهید (رضوان خدا بر او باد)! مرد بزرگ. نمیدانم مثل این آدم دیگر تکرار میشود؟ توی زندگی ما دیگر کسی اینجوری تکرار میشود؟ ببینیمش؟ بعید میدانم.
ترامپ برایش نامه میفرستد. آن شینزو آبه بدبخت که آن هم زدند نسلش را کندند، نامه را برمیدارد میآورد، این کنار نشیمنگاهش میگذارد. نشیمنگاهی که ترامپ به بن سلمان گفته بود ببوس. نامه ترامپ را که میآورد، آقا میفرمایند: «من ترامپ را نه شایسته پیام میدانم، نه شایسته جواب.» این نامه را میگذارد کنار نشیمنگاهش. نامه ترامپ جایش اینجاست. همان جایی که باید بن سلمان ببوسد. برای ترامپ. این آدمی که ترامپ آدم حساب نمیکند که جوابش را بدهد، پیامش را باز کند. ایشان قم که آمده بود، آقا قم که آمده بودند، سال ۸۹ ده روز قرار بود بمانند. یک روزی تقریباً اضافه شد. من یادم است روز آخر منزل یک مادر شهید پیرزنی که راه نمیتوانست برود. آقا یک مقدار ماندنشان را توی قم اضافه کردند. غروب بود فکر میکنم. رفتند منزل آن مادر شهید. فرمودند: «من میخواستم برگردم تهران، به خاطر شما اضافه ماندم که بیایم به شما سر بزنیم.»
این پیرزن چی داره برات؟ تو الان باید بری با سران دنیا ببندی. اونها برات قدرت میآرند، ثروت میآرند، رسانه و تبلیغات و امکانات. این پیرزن که الان دو قدم با واکر راه نمیتونه بره. پا شدی اومدی یک روز وقتت رو گذاشتی، رفتنت رو عقب انداختی که به این سر بزنی. خیلی حرفه! توی این چیزها. انقدر که ما دیدیم برای اون عادی شده. توی دنیا پیدا نمیشه. امام فرمود: «همه دنیا را بگردید، مثل این آقای خامنهای پیدا نمیکنید.» برای ترامپ ارزش قائل نباش، برای این پیرزن. بعد توی اون منزل اون شهید کرمانی بهش میگن که: «آقا شما ما رو شفاعت کن.» میفرماید: «این پدر شهید، مادر شهید باید ما رو شفا بدهند.»
این نگاه، چه نگاهی است! آنجا را دارد میبیند. فهمیده چه خبر است در عالم. فهمیده دارا و ندار واقعی کیست. ترامپ دارا است؟ بن سلمان دارا است؟ او که گاو شیرده است، او که بدبخت است. این پیرزن داراست. این پیرزن چی دارد؟ این یک واکر از خودش نمیتواند، کمیته امداد بهش داده. این داراست. این دارایی، این بچه در راه خدا داده، در راه خدا اینجور گذشته.
این داره «خسِرُوا أَنْفُسَهُمْ». خسران اینجاست. با چی فهمیده میشود؟ با حق و باطل. چرا این داره، چنین بهرهای داره از حق؟ این دل داده به حق. این خرج کرده برای حق. این پای حق وایستاده. حق، داره حق. حق. آن بهرهای از حق ندارد. حالا حق و باطل چیه؟ بعداً انشاءالله مفصلتر صحبت میکنیم. چه شکلی باید تشخیص داد؟ چی هست حق؟ یعنی راه خدا. حق یعنی حرف پیغمبر. حق یعنی ارتباط با خدا. حق یعنی خود خدا. هر کی به او بسته، هر کی به او وصل است. این برایش ارزشمند بود. با اینها صفا میکرد. توی چشم بقیه همینها کوچک بودند، مُحقر بودند، به حساب نمیآمدند. توی چشم او بزرگ بودند چون چشم او چشم حقبین بود.
خیلی این توش حرفه و نکته است. جان مطلب همینه. داستان امام حسین هم همینه. داستان حق و باطله. داستان کربلا اینه. یزید خیلی سروصدا و هَن و طُلوپ و شکوه ظاهری داره. ولی مسئلهاش اینه که بهرهای از حق نداره. یک کسی هم پیدا میشه، یک غلام سیاه به اسم جون، فدای امام حسین. یزید را آدم حساب نمیکنه، محل سگ به یزید نمیده، با همه این سروصدا و قدرتی که میتونه کن فیکون بکنه به حسب ظاهر. «بدی غلام سیاه» به حسب ظاهر بیاصل و نسب. غلام ابوذر بوده. پیرمرد آفریقایی، سیاهپوست. غلام. من یک وقتی حساب کتاب کردم الان دقیق آمارش خاطرم نیست به نظرم تقریباً هفتاد درصد شهدای کربلا برده بودند. بررسی کرد. برده بوده درجه دو بودند، یعنی شخصیتی که تعدادشون هم کم بود. کنار امام حسین (علیه السلام) که تو میدون میرفتند دو سه تا معمولاً غلام داشتند با خودشون. دیگه غلام یعنی همون برده. غلامهاشون کشته میشدند. غلام هم میآمد کارها را انجام میداد. یکی خورجین را پر میکرد، یکی اسبت را میآورد، یکی تمیز میکرد، یکی شمشیرت را تعمیر میکرد. سه چهار تا غلام داشت. این غلامها بودند که آمدند میدان برای امام حسین، کشته شدند. بعد ببینی چی شدند؟ چهارده قرنه همه دارن داد میزنند: «لَا عَلِیَ إِلَّا عَلِیٌّ، لَا اَصْحَابَ إِلَّا اَصْحابُ الْحُسَیْنِ». یزید کو؟ کاخ یزید کو؟ خوراک و لذت و حشم و نوکر و بر و بیای یزید کو؟ چون «حق» نیست. دیروز عرض کردم این پیرزن اسمش ماند در تاریخ. توی این همه آدم آمد و رفت، یک چهار ساعت پذیرایی کرد از حضرت مسلم، جا داد، جانش را فدا کرد. خودش نه، کشته شد. حق این است. اینجور ماندگار است. اینجور میماند. اینجور بقا دارد. اینجور سفت است توی این عالم.
یزید را آدم حساب نمیکند این «جون» سیاهپوست را. البته او هم بلد بود. بلد بود. آمد به امام حسین گفت آقا من بروم میدان؟ شما نمیخواهید. البته ماها که نگاه میکنیم خب بر حسب ظاهر میگوییم آقا این را تحویل نگرفت. جایگاه اجتماعی ندارد، رتبهای ندارد. امام حسین از شدت تواضعش. رهبر شهید در مورد امام راحل میفرمود که «این را تا کسی خودش اینجور نبوده باشد، نه میفهمد نه بیان میکند.» فرمود: «امام (رضوان الله علیه)، امام راحل اینطور بود. جوانی که میآمد دست امام را میبوسید، امام خودش را از آن جوان کمتر میدید، پایینتر میدید. او داشت دست امام را میبوسید ولی امام خودش را از او کوچکتر.» حالا اینجا هم همین است. امام حسین (علیه السلام) از باب تقاضای شعر به «جون» میفرماید: «نمیخواهم. ما تو را برای روزهای سختی نمیخواستیم. برای روزهای خوشی میخواستیم. تو روزهای خوشی با ما بودی. الان روز سختی است. راحت باش. برای خودت باش.»
زبان جون عوض شد. برگشت گفت: «من که میدانم پوستم سیاه است، بوی بد میدهد، عصب و نسب ندارم، کس و کار ندارم. برای همین مرا داری دک میکنی؟» حضرت اجازه دادند. وقتی رفت میدان، ببین حق چیست. ببین امام حسینی که پای حق است، چشمش به حق است، چیه! فکر این عناوین ظاهری نیست. بزرگانی رفتند توی میدان شهید شدند. حبیب کسی بود، شخصیتی بود، صحابه پیغمبر، جزو بزرگان کوفه. مسلم بن عوسجه، زهیر بن قین. اینها نامدار بودند بین این شخصیتها. ولی امام حسین (علیه السلام) برای این «جون»، این غلام سیاه، یک کاری کرد برای هیچکدام از آن بزرگبزرگها نکرده بود. همین که خورد زمین، کارش داشت تمام میشد، امام حسین با سرعت خودش را رساند. میگویند دیدیم صورت گذاشت روی صورت «جون».
کاری به این اسامی و عنوان و لقب و گاهی منبری، اسمش رو با تریلی باید بکشن، مداح اسم گنده، جلسه شلوغی جلسه. امام حسین به این چیزها کار ندارد. به آن دل کار دارد، به آن دل شکسته کار دارد. کفش دارد جفت میکند، اشک میریزد. «من کفش نوکرات رو دارم جفت میکنم.» یاءِ سیاهی دارد میزند. با یک عشقی، با یک توجهی. مجلسم مجلس خلوتی است. گاهی سفره جلسه، دیگه جلسه آنچنانی دیگه شلهاش زدن، قیمت آنچنانی، گوشت آنچنانی. گاهی هم یک غذای معمولی، یک عدسی. اینجوری نیست که فکر کنی هم امام حسین هم برایش این چیزها فرق میکند. چرا؟ برای مردم فرق میکند: عدسی باشد یا شله باشد. امام حسین به این چیزها کار ندارد. میگوید: «من به آن دل تو کار دارم. من میدانم چقدر سختی کشیدی این دیگ و بساط را سوار کردی. توی این گرانی، توی این اوضاع. من میبینم آن دلی که با یک محبتی با چه سختی توی محرم برای من بساط به پا کرده.»
امام حسین به حق و باطل کار دارد. این جلوههای ظاهری گرفتارش نمیکند. جونی که به حسب ظاهر بیکس و کار، سیاهپوست، برده است. خورده زمین. امام حسین خودش را رساند. صورت گذاشت روی صورت جون. یک حرفی زده بود انگار امام حسین بهش برخورده بود. گفت: «آقا من میدانم رنگ پوستم بوی بد میدهد.» دیدند امام حسین بالا سرش دعا کرد. گفت: «خدایا میخواهم روسفید وارد محشر کنم. «اللهم بعِّدْ وجهَه و طَیِّبْ رِیحَه»». خدایا بوی این را خوش کن، روی این را سفید کن. بد هم گفته بود که من بیکس و کارم، اصل و نسب ندارم، مرا تحویل نمیگیری. گفت: «خدایا! اهل بیت پیغمبر محشورش کن.» این گفته من بیکس و کارم.
راوی میگوید برای دفن شهدا که آمدیم، دیدیم یک گوشهای از این صحرا، خب همه جنازهها بدنها پاره پاره است، همه کشته شدند به خون غلطیده شدند. ولی دیدیم یک گوشهای از صحرا یک بوی عجیبی میآید. میگوید توجهمان جلب شد. آمدیم دیدیم عجب! این جنازه جون است. چون امام حسین برایش دعا کرده بود. «خدایا! این خوشبو بشود، روسفید بشود.» دیدیم یک چهره دیگری شده، یک بوی دیگری شده. فدای این امام حسین که اینجور میخرد. حق و باطل مهم است. حق باشد، به این چیزهای ظاهری کار ندارد جانم.
وقتی رسید کربلا، این محدوده کربلا، که مثل امروز حضرت متوقف شد توی کربلا ماند. عامل اینکه حضرت در کربلا ماند، حر بود. راه را بر روی حضرت بست. حضرت به سمت کوفه داشت حرکت میکرد. یک عبارتی را من تازگی دیدم، خیلی بهم برخورد، خیلی بهم برخورد. گفتم: «یا اباعبدالله! تو کی هستی؟» دیدم که حضرت وقتی که با حر مواجه شدند، تعبیری که در تاریخ دیدم، در مقتل دیدم این بود: «سَلَّمَ الْحُسینُ عَلَى الْحُرِّ و لَم یُسَلِّمْ عَلَیهِ الْحُرُّ».
دیدم که تاریخ گفته امام حسین به حر سلام داد. حر جواب سلام امام حسین را نداد. هر کی دیگه بود، همین جا بس بود این قضیه برای اینکه کار حر برایش تمام شود. ولی امام حسین به این چیزها کار ندارد. به حق کار دارد. اگر از حر دلخور است، به خاطر این نیستش که با من بدرفتاری کردی، جواب سلام من را ندادی، احترام من را نگه نداشتی. به خاطر اینکه پای حق نبودی. تو پای حق باش ببین من، حسین، چه جور فدات میشوم، ببین من و حسین چه جور عاشقت میشویم. من عاشق و فدایی حق هستم. من هر جایی که حق باشد، آنجا دورش مثل پروانه میچرخم.
همین حر با همین اوضاع حقوقبگیر عبیدالله، فرمانده عمر سعد. این هم تازگی دیدم از یکی از علما، یکی از بزرگان، فرمود خیلی تعبیر عجیب بود. فرمود: «رتبه نظامی حر توی سپاه عمر سعد، همان رتبه نظامی حضرت عباس توی سپاه امام حسین بود.» جایگاه عباس (علیه السلام) توی سپاه امام حسین کجا بود! جایگاه حر توی سپاه عمر سعد آنجا بود. حُرّ هم باورش نمیشد که این قضیه کش پیدا کند. فکر میکرد که یک فشاری به امام حسین میآورند و از تم، تسلیم میشود، برمیگردد. یک چیزی امضا میشود بین امام حسین و یزید.
از همان اول که آمد راه را بر روی امام حسین بست. حضرت چی میخواهی؟ گفت: «من کارهای نیستم. به من گفتند شما را نگذارم از اینجا عبور کنی. اگر خواستید حرکت کنی، من شما را باید تحویل عبیدالله بدهم.» حضرت فرمودند: «تو آنقدر عمر نداری این کارها را بکنی.» این خودش معجزه بود. ظهر عاشورا کار حر تمام بود. اجلش همینقدر بود، عمرش همینقدر بود. خودش بود که تعیین میکرد این عمر تا ظهر عاشورا پای حق باشد یا پای باطل. پای امام حسین باشی یا پای یزید. آنقدر نیستی به این کارها نمیرسی.
نامهها را برداشتند آوردند. فرمودند: «شماها به من نامه دادید. چند هزار نامه به من دادید که من پا شم بیایم.» گفت: «آقا، من اصلاً خبر ندارم. من نه نامه نوشتم، نه میدانم اینها چی بوده.» راستم میگفت. کارهای نبود. جزو آنهایی که دعوت کردند از امام حسین، نبود.
خلاصه، خلاصه. وقت نماز شد و حضرت فرمودند خب تو لابد میروی با کاروان خودت، با جماعت خودت نماز میخوانی. گفت: «نه، شما هستید. ما پشت شما نماز میخوانیم.» عجیب است! از آنور آمده دستگیر کنه حضرت را، از اینور احترام پسر پیغمبر بودنش را نگه میدارد. «تو پسر پیغمبری.» نماز خواندن و نماز عصر هم خواندن و اینها. قبلش یک چیز دیگر هم بگویم. شیرین است. حالا اشک هم خواستید بریزید. فدای این آقا. چقدر آقا است امام حسین.
منزل قبلی که رسیده بودند، حضرت فرمود: «خب، مسیر خیلی گرم بود، آفتاب تند میآمد. آب هم تو مسیر کم بود.» اینجوری نبود که هر جایی برسند آب باشد. باید هر منزلی که میرسیدند آب با خودشان برمیداشتند که تو مسیر تشنه نمانند. حضرت فرمود: «این مشکها را پر کنید. این مسیر گرم است، بیآب و علف. آب داشته باشیم.» مشکها را پر کرده بودند. یکهو دیدند از دور سیاهی مشخص است. یکی برگشت گفت: «آقا، فکر کنم نخلستان است.» حضرت فرمودند: «نخلستان اینجا بعید است باشد.» یکهو نگاه کردم، یک سپاه دارد میآید. چهار هزار نفرند. کی؟ همان سپاه حر بود با اصحابش. آمدند راه را بر روی حضرت بستند. گفتند: «ما جلوتر نمیگذاریم بروید.»
آقایی را ببین! میگوید امام حسین یک نگاه کرد به اصحابش. فرمود: «به فتیانش فرمود.» عبارت مقتل این است: فتیان. با اصحاب فرق میکند. جوانهای نزدیک بهشت. یعنی علیاکبر، یعنی قاسم، یعنی عباس (علیهم السلام). به این جوانهای درجه یک دور و برش فرمود: «من به اینها که نگاه میکنم، این چهرهها مشخص است، خستهاند و تشنهاند. آب هرچی ذخیره داریم بردارید برای اینها بیاورید.» خیلی حرفه! جوانها مسافت زیادی آمده بودند بدون ذخیره آب. حضرت فرمود: «به اینها اول یک آب بدهید ببینیم حرفشان چیست.» آب را دادند. فرمود: «اسبهاشون هم تشنه است. بقیه آب را به اسبهاشون بدهید.»
یک نفر را حضرت دید دارد آب میخورد. این خوب نمیتوانست از این مشک آب بخورد. چقدر آقا است! چقدر آقا! حضرت بهش چیزی گفت. لهجه امام حسین حجازی بود. لهجه آن شخص کوفی بود. خب این از این اراذل و اوباش کوفه بودند. نفهمید امام حسین چی میگوید. راوی میگوید دیدم امام حسین از اسب پیاده شد، خودش لبه مشک را گرفت جلوی دهن این کوفی. فرمود: «منظورم این بود که اینجور آب بخور.» خودش با دست خودش آب داد به این شخص. بعد وایستادند گفتگو کردند و حرف و اینها.
غرضم اینکه این گفتگوها شد. گفتگو بعد که حضرت خواست حرکت بکند، حر متوقف کرد حضرت را. حضرت فرمودند: «مادرت به عزات بنشیند. چه مرگت است؟» یک کمی خودش را نگه داشت. میگفت: «مرا میشناسند این رفقایم. کسی با من اینجور صحبت کند، اسم مادرم را این شکلی بیاورد، من بیجواب نمیگذارم. ولی در مورد مادر شما هرچی فکر میکنم، میبینم من حرفی به زبان نمیتوانم بیاورم. مادر شما سیده نساء العالمین است.» جالب است. باز هم امام حسین بهش تشر زد: «من چیزی نمیخواهم. من فقط مأمورم. نگذارم شما از اینجا عبور کنید.»
خیلی عجیب است! امام حسین فرمودند: «خیلی خوب. بیا من را بکش. بیا من را بکش. بیا شمشیر بکش. من تسلیم نمیشوم. من بیعت نمیکنم.» حر برگشت گفت: «چی؟ من شما را بکشم؟ من غلط بکنم. جد شما پیغمبر فرمود: کسی که حسین را بکشد، جایش توی جهنم است. من برای کشتن شما نیامدم ابداً. این حرفها چیست آقا؟ فقط به من گفتند نگذارم شما جلوتر بروید.» این حرفها شد. بعد هم که عاشورا و اینها. امام حسین با عمر سعد گفتگو کردند. حر هنوز مانده بود. این قضیه چیست؟ به کجا میخواهد برسد؟
آن گفتگوی آخری که امام حسین با عمر سعد کردند، حر آمد به عمر سعد گفت: «چرا پیشنهاد این آقا را قبول نمیکنی؟ چرا میخواهی باهاش بجنگی؟ کوتاه بیا.» گفت: «نه، کوتاه بیا نیستم. تسلیم نمیشود. تسلیم هم نشود. من باید سر او را برای یزید ببرم.» حر گفت: «یعنی تو میخواهی حسین را بکشی؟ حسین را پیغمبر فرموده قاتل حسین در جهنم است.» اینجا قضیه است. حق و باطل. اینهاست. عزیزم، خدا کند ما مثل حر باشیم. آن بزنگاه فکر این اسم و رسم و عنوان و کلاس و تیپ و چی میشود و چی میگویند و اینها نباشیم. فکر حق باشیم.
یک حسابکتابی کرد. گفت: «حر! یعنی تو واقعاً میخواهی دستت به خون این پسر پیغمبر آلوده بشود؟» به خودش نهیب زد. گفت: «بکش کنار خودت را از اینها.» چقدر مرد بود! میتوانست رها کند میدان را برود. یکهو یادش افتاد. گفت: «کی بود راه را به روی حسین بست؟» تو دل این زن و بچه را خالی کرد؟ «تو باید جبران کنی.» باریکلا به تو مرد بزرگ! میتوانست ول کند برود. دیدند کفشش را انداخت دور گردنش، با سر کج انداخته پایین.
امام حسین دید یک نفر دارد از سمت سپاه عمر سعد میآید. دقیق شد، دید حر است. نگاهی کرد. حر صدا زد گفت: «یبن رسول الله! هل مِنْ توبه؟» آقا منم اگه بگم غلط کردم، قبوله؟ یا اباعبدالله! دوم محرمه. من دورامو زدم. اشتباهمو کردم. خطامو کردم. آلوده شدم. آلوده شدم. هی به دلم وعده دادم، گفتم محرم میاد، امام حسین دل تو رو صابون میزنم. آقا ما حالمون خیلی بده. یا اباعبدالله! یا اباعبدالله! خیلی بده. خیلی از بیرون این گرفتاریها، این مشکلات زندگی، جنگ، فقر، ناامنی، مشکلات فرهنگی، مشکلات خانوادگی. بیشترین مشکل حال خودمون از تو. نه اهل نمازی، نه اهل عبادتی. روز به روز هم به خودم نگاه میکنم، اوضاعم از روز قبل، از سال قبل بدتر. احوالاتم بدتر. جوان بودیم روضهای بریم، سحری عبادتی، مناجاتی. هر چی آدم جلوتر میاد میبینه نداره. همش داره میره. دلخوشی ما فقط تویی. دلخوشی ما مجلس روضه است. دلخوشی ما این سیاهیهاست. ما به صبحهای روضه تو زندهایم. تقویم را بالا پایین کردیم کی محرم میشود، روضه کجاها برم، ساعت چند کجا برم. قوت ما تویی. قوت ما ذکر توئه، مجلس روضه توئه.
تو ببین چقدر آقا است! همان حُرّی که جواب سلامش را نداده بود، راه را بر رویش بسته بود، این مصیبت را برایش به پا کرده. میگوید: تا آمد، امام حسین نگاهش کرد. فرمود: «اِرفعْ رَأسَکَ یا شیخ!» پیرمرد، سرت را بالا بگیر. توی عبارتی، توی مقتلی دیدم، امام حسین برگشت، صدا زد فرمود: «علی اکبر، بیا!» عمو، حضرت فرمود: «برو توی خیمه، بچهها ازت پذیرایی کنند.» پذیرایی کنند. خب، دیگه آب نداره. آب نداره. آب نداره. چقدر آقا است! آقا فرمود: «خستهای. تو مهمان ما هستی. برو توی خیمه بنشینند ازت پذیرایی کنند.» گفت: «آقا من بروم خیمه؟ من دیگه روم نمیشود این زن و بچه را ببینم. کاغذ درخواست دارم. میشود اجازه بدهی من اصلاً نیایم آن طرف، سوار مرکب شوم، بروم توی میدان؟» حضرت فرمودند: «ما تو را برای همچین چیزی نمیخواستیم. ولی اگر خودت اصرار داری، باشد.» برگشت میدان. تا نیم ساعت قبل بین آنها بوده، فرمانده آنها بوده. تا روبهروی او ایستادند، شروع کردند بهش توهین کردن، فحاشی کردن، بد و بیراه گفتن. «چی شد؟ ترسیدی؟ کم آوردی؟» به قول امروزیها: «وطنفروش! پشت کردی به رئیس خودت؟ تو نان و نمک اینها را خورده بودی. حسین چند تو را خرید؟» از این حرفها بهش زدند.
«من خودم را بین بهشت و جهنم میبینم. به هرچی فکر کردم دیدم من نمیتوانم قیامت روبهروی پیغمبر بایستم بگویم من دستم به خون بچه تو آلوده شده. حق این طرفه. شماها هم پاشین بیایید.» بعضیها گفتند یکی دو نفری بهش ملحق شدند، ولی اکثراً باهاش بد شدند چون از جبهه رقیب آمده بود. اثر خیلی سنگینی داشت روی آن جبهه. جری شدند که زود کارش را در بیاورند. این صدای حر در این جماعت نپیچد. چهار نفر هم دچار، خلاصه باهاش درگیر شدند و جنگیدند. مردانه هم جنگید. «تو رو مردانه جنگید.» عرضم را میخواهم تمام کنم. این چند کلمه آخرش هم صفا کنید. ببینید چقدر آقا است امام حسین. چقدر آقا است!
همین که فهمید، همین که صدای حر بلند شد و حضرت فهمیدند این ضربه آخر به حر وارد شده، کارش دارد تمام میشود. میگویند مثل باز شکاری خودش را رساند. امام حسین سر حر را گذاشت توی دامنش. یا اباعبدالله! چقدر و امثال شهید شدن، خوش به حال اونهایی که تو دامن تو رفتند. میشه ما موقع جان دادن چشم باز کنیم، ما را در آغوش بگیری، بدیهایمان را برایمان نیاوری؟
یکهو چشمهای بیرمقش را باز کرد. دید امام حسین در آغوشش گرفته. آن موقع چون بدی کرده بود، چون در باطل بود، حقش بود حضرت بهش تشر بزنند. بعد چیزی هم امام حسین بهش گفته بود، بهش برخورده بود دیگه. «تو رو خدا این روضه رو گریه میخواهی بکنی ولی برو تو عمقش.» یک بهشتی در این روضه است. روضه یعنی بهشت. باغ بهشت. یک بهشتی در این روضه است. بری تو اعماقش، مُست امام حسین میشوی. امام حسین میخواهد حالا از دل حر در بیاورد این لحظه آخری. من در مورد مادر تو اینجوری که صحبت کردم، بهت برخورد. «بابا، حقش بوده اون موقع.» یا اباعبدالله! باشد. الان که دیگه حقش نیست. الان که دیگه شهید است. الان دیگه ولی خداست. چقدر هم وارد است! چقدر هم حرف! چقدر هم بلد است! چی گفت امام حسین لحظه آخر؟ حر. سر حر را بغل گرفت. فرمود: «اَنْتَ حُرُّن کَما سَمَتکَ اُمّک» پدرت چه اسم خوبی رویت گذاشته! تو واقعاً آزادهای. تو واقعاً حری. چون گفته بود: «مادرت به عزات بنشیند.» حر هم گفت: «در مورد مادرم این شکلی یاد میکرد، من جواب میدادم.» لحظه آخری دارد یاد خوب میکند از مادرش. «مادرش چه اسم خوبی رویش گذاشته.»
فکر کجاها از امام حسین؟ از دل کیا میخواهد؟ حواسش به چیا هست؟ حواسش به چیا هست؟ یا اباعبدالله! این اشک، این نالهها، این سیاهپوشیدنها، این خرج کردنها. اینها که یادت میماند. همه ترسم این است. قیامت با تو روبهرو بشویم تو به ما بگویی: «ما تو را...» انشاءالله برو گردن بگیری یا اباعبدالله! گرفتاریها میآید بگویی: «من این را میشناسم. این نوکر من است. ولش کنید. این زائر من است. من این را میشناسم. این محرم را برای من خرج داده. مشکی پوشیده، اشک ریخته.» آخی! اگر حال داری من یک خط دیگر هم روضه بخوانم. محرم است دیگر. معلوم نیست که محرم سال دیگر باشیم. چقدر رفتند امسال نیستند. در رأس همه آنها شهدای ما. چقدر امسال جایش خالی است محرم! جای اشکهایش! چقدر امام حسینی بود! چقدر عاشق بود! چه اشکی میریخت توی روضه امام حسین! امام حسین. شصت سال دیگر ما زیر خاک باشیم.
امام حسین هر شهیدی که زمین میخورد، سریع خودش را میرساند. این چند تا وجه هم داشت. بالاخره حواسش به آن شهید بود. محبت و علاقهاش را میخواست برساند. یکی دیگرش هم این بود. این روضه را دیگر باید ناله بزنیم. صبح محرمی، حق روضه ادا بشود. برنامه دشمن این بود. تا شهید زمین خورد، اولاً: زنده زنده سر از تنش جدا کنند. ثانیاً: غارتش کنند. غارتش. ثالثاً: مُثلِه کنند. تیکه تیکه کنند. بهش بیحرمتی کنند. سرش را به نیزه بزنند. اینها دنبال این بودند. اینجور میخواستند تحقیر کنند. امام حسین چکار میکرد؟ تا میدید شهید کارش دارد تمام میشود، خودش را میرساند. شهید را روی اسب میگذاشت، خودش برمیگرداند به خیمه. یک خیمهای هم جدا کرده بود به اسم «خیمه شهدا». این جسدهای مطهر را برمیگرداند. توضیح بیشتر که نمیخواهیم اذیتت نمیخواهم بکنم. من روضهام را خواندم و میخواهی بگویم روضهای که خواندم چی بود؟ تا حسین بود، نگذاشت کسی با هیچ شهیدی این کارها را بکند.
فدای تو بشوم که بالا سر همه رفتی! فدایت بشوم که کسی نبود بالا سر تو بیاید! بیشتر بگویم روضهام رو؟ همه عقدههایی که در دلشان بود، نتوانستند خالی کنند. دیگر اینجا خود حسین را خالی کردند. یکم دستشان به علیاکبر رسید. بدن علیاکبر به زمین نرسیده، اسب ارباً اربا کردند. روی اسب ارباً اربا کردند. بدن عباس به زمین نرسیده. مقتل گفته: «قطعوا یدیه و رجلَیّه». هنوز روی اسب بود، پاهایش را روی اسب قطع کردند. قطع قطع کردند. به زمین نرسیده شروع کردند به مُثله کردن، غارت کردن. امام حسین بالا سر عباس رسید، بخشی از پیکر مطهرش غارت شده بود. غارت شده بود با اینکه زمانی امام حسین بالای عباس رسید. اینجور بود این دشمن. ولی برنامهها را امام حسین خراب خراب کرد. نه میگذاشت زنده زنده سر ببرند، نه میگذاشت غارت کنند، مُثلِه کنند. با یک دلِ صَبری بالا سر حسین همه این کارها را کردند.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. «ربّ اشرحْ لی صدری و یسّرْ لی أمری و احْلُلْ عقدةً من لسانی یفقهوا قولی».
عرض کردیم خلاصه قرآن کریم به بیان علامه طباطبایی (رضوان الله علیه) در سوره مبارکه عصر. از طرفی امام حسین (علیه السلام) و قرآن هم حقیقتاً یکیاند؛ پس میتوان اینگونه تعبیر کرد: عصاره و خلاصه امام حسین (علیه السلام) سوره مبارکه عصر است. از دریچه سوره مبارکه عصر میتوان واقعه کربلا را تحلیل کرد و میتوان با این سوره، از دریچه این سوره، به زندگی امام حسین (علیه السلام) و اتفاقاتی که در سالهای نورانی عمر پاک امام حسین (علیه السلام) رقم خورد، نگاه کرد.
امام حسین (علیه السلام) مصداق بارز آیه پایانی سوره عصر است: «الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ». هم مظهر ایمان، هم نمودار کامل عمل صالح، هم مظهر سفارش به حق، هم مظهر سفارش به صبر. که البته همه اینها در یک کلمه خلاصه میشود: آن هم حقانیت و بر مدار حق بودن. آن کسی که بر مدار حق است، اهل نجات است.
امام حسین (علیه السلام) نه فقط اهل نجات، بلکه کشتی نجات و سفینه نجات است. راه را نشان میدهد و انسان را به راه میبرد. دیگرانی هم که در این مسیر نیستند، از مسیر حق فاصله میگیرند. «إنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ». انسانی که در خسران و گرفتار و بدبخت است، تمام سرمایههایش را دارد از دست میدهد و هیچ هم گیرش نمیآید. همینهایند که به امام حسین (علیه السلام) پشت کردند، که عموم مردم دوران امام حسین (علیه السلام) بودند، خصوصاً مردم کوفه و مردم شام. اینها مصداق «إنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ» بودند.
البته اینجا نکات زیادی در مورد اینکه این خسارت انسان، دوستان، چیست و راه نجات از این خسارت چیست، وجود دارد که البته جای بحث و گفتگو هم دارد و انشاءالله به بخشهایی از آن اشاره میکنیم. علامه طباطبایی میفرمایند که این خسارتی که گفته شد، اولاً خسارت و خسران که گفته میشود با ضرر تفاوت دارد. ضرر آسیبی است که به انسان وارد میشود. فرض کنید شما با ماشین در خیابان میروید و تصادف میکنید. وقتی تصادف میکنید، بالاخره گوشهای از ماشین آسیب میبیند؛ سپر ماشین مثلاً آسیب میبیند، در آسیب میبیند. به این میگویند ضرر. بالاخره یک هزینهای را روی دست آدم میگذارد، ولی به آن نمیگویند خسران یا خسارت. البته الان که در بیمه و اینها به همه اینها میگویند خسارت، آن کلمه خسارت یک چیز دیگر است. آن خسارت فارسی، خسارت عربی این نیست.
خسارت عربی آن وقتی است که آدم سرمایهاش را از دست بدهد. مثال معروفی هم که برای این داستان همیشه میزنند، مثال یخفروش است. یخفروشی که یخ را آورده زیر آفتاب در تابستان میخواهد بفروشد، خب یک ساعتی، یک مقداری وقت دارد. یک ساعت، دو ساعت. اگر توانست این یخ را بفروشد که برده و سود کرده، اگر نتوانست بفروشد، این دیگر ضرر نکرده، این خسارت کرده است. ضرر وقتی است که بالاخره یک چیزی دستش میآید، ولی تویش سود نیست؛ یعنی هنوز یک چیزی دستش هست. آدم ماشین را هنوز دارد، ولی خب ماشین هزینه برداشته و آسیب بهش وارد شده. ولی در مثال یخفروش، اگر یخ آب بشود، دیگر اینجور نیست که آدم یک چیزی دارد، ولی ارزان شده و قیمتش پایین آمده. دیگر سرمایهاش از دست رفته، سرمایهاش به باد رفته است. اگر یخ نداشته باشد، دیگر چیزی ندارد. این میشود خسارت.
خب، پس یکی اینکه قرآن تعبیر خسارت میکند: «إنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ». نمیفرماید «إنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي ضَرَرٍ». در ضرر در برابر نفع، در برابر سود. اگر ما فقط مشکلمان این بود که سود نمیکنیم، سرمایهمان میمانْد، ولی خب سودی نکردیم، اینجا انسان در ضرر است. ولی این نیست. انسان در خسر است، در خسران، در خسارت. هم سود نمیکند، هم سرمایه میرود.
خب، قرآن این خسارت را فقط به مال و این چیزها هم نسبت نمیدهد. ماها معمولاً خسارت را به مال نسبت میدهیم: سرمایهای که مثل اینکه خانهمان را از چنگمان در بیاورند، ماشینمان را دزد ببرد، موتورمان مثلاً آتش بگیرد، از این قبیل سرمایه از دست برود. این نیست. قرآن میگوید: «خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ». خسارت انسان این است که جانش خسارت بهش میخورد. خیلی تعبیر عجیب و جالبی است. اینها را اگر قرآن نگفته بود، اگر با قرآن به دست ما نرسیده بود، چیزهایی نیست که بشر با تفکر و با تعقل عادی خودش به این حرفها برسد. هیچ آدمی اگر صد سال هم فکر بکند، به این حرفها نمیرسد که جان انسان در خسران است. جان انسان دارد خسارت میبیند. سرمایه ما جان ماست. این اگر از دست برود، دیگر هیچی نداریم.
ماها معمولاً وقتی نگاه میکنیم، میگوییم خب سرمایهمان آن گاو و چه میدانم مرغ و گوسفند و خروس و مغازه و خانه و ماشین و این چیزهاست. بیرون از خودمان دنبال سرمایهمان میگردیم. قرآن میگوید: نه، تو در خودت دنبال سرمایهات بگرد. خیلی قشنگ است. خیلی عجیب و فوقالعاده است. استادی داشتیم در مازندران چند سال پیش، این مطلب را از ایشان شنیدم. به دستنوشتههایم یک وقتی چند روز بعدش، چند ماه بعدش مراجعه کردم، دیدم من ده سال قبل از این، یعنی سال ۹۵ - الان ۴۰۵ است - دیدم من ده سال پیش هم این مطلب را از ایشان یادداشت کرده بودم، ولی یادم رفته بود. برایم جالب بود که عیناً همین جملهای که اواخر، البته این اواخر شاید یکی دو سال پیش بود، از ایشان شنیدم که خیلی برایم جالب بود، این را ده سال پیش از ایشان شنیده بودم، عیناً همین جمله و یادداشت کرده بودم. بیشتر تعجب کردم از خودم که این جمله را آن موقع شنیده بودم و یادم رفته است.
عیناً همین، به همین شکل ایشان فرمود: «اگر یک میکروفونی بیاورند از اولیای الهی، از بزرگان، از خوبان. یک نفر برای مصاحبه اگر پیش من بیاید، از من سؤال کند، به نظرت مهمترین آیه در قرآن چیست؟ بیایی از قرآن بخواهی بگویی، یعنی همه قرآن را بخواهند ببرند، مثلاً بر فرض با مثال، یکیش بماند که این یک دانه اگر بماند، بهش عمل کنیم، همه آیههای قرآن را بهش عمل کردهایم، آن کدام آیه است؟» ایشان فرمود: «به نظرم این آیه است، به نظرم آیه ۱۰۵ سوره مبارکه مائده میشود: «یا أَیُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ»». آیه عجیب و فوقالعاده.
علامه طباطبایی هم در تفسیر المیزان، یکی از مهمترین مباحث المیزان را ذیل این آیه مطرح کرده است: بحث معرفت نفس. «علیکم انفسکم». «علیکم انفسکم» یعنی چه؟ یعنی بچسب به خودت، حواست به خودت باشد. فقط خودت. بعد میفرماید که: «اگر به خودت چسبیدی، خودت را داشتی، «لاَ یَضُرُّکُم»». اینجا کلمه ضرر را استفاده میکند. «مَنْ ضَلَّ» - «إِذَا اهْتَدَیْتُمْ» - «لاَ یَضُرُّکُم». تو اگر روبهراه شدی، تو اگر سر به راه شدی، هر کی غلط رفت، هر اشتباه کرد، ضرری به تو نمیرسد. «ضررت به خودت». به خودت بچسب.
بعد آن استاد بزرگوار در تفسیر این آیه نکاتی فرمود. خیلی، حالا من نمیخواهم الان وارد بشوم، خیلی نکات فوقالعادهای، مطالب بسیار قابل توجه و مهم. بقیه دستورهایی هم که دین داده، همین است. ما حواسمان به خودمان فقط باید باشد، نه به کس دیگری. «آقا پس امر به معروف و نهی از منکر؟» آن هم باز حواست به خود بودن است. البته این منظور چیست؟ خودپرستی و خودبینی و اینها که میگوییم که بد هم هست. این «خود» منظور آن نیست. «حواست به خودت باشد، حواست به جیب خودت باشد» و اینها. این «خود»ی که معمولاً ما میگوییم، یعنی «خود دنیایی، مادی، حیوانی، منفعتطلب اینجایی». نه. اتفاقاً از این «خود» باید عبور کرد. این «خود» را باید روش پا گذاشت. یادتان هست؟ رهبر شهیدمان این جمله را از آن شهید همدانی نقل میکرد. اشکش میریخت، میفرمود: «اگر میخواهی از سیمخاردار دشمن عبور کنی، اول باید از سیمخاردار نفست عبور کنی». اول باید روی ایشان با اشک میفرمود: تا وقتی گرفتار خودمانیم، کاری نمیتوانیم بکنیم. این خودی است که باید روش پا بگذاریم.
خودمان اینجا که گفته میشود این خودپرستی که بد است، همش آدم به فکر خودش باشد، این «خود» منظور این «خود» اینجایی و مادی و دنیایی و حیوانی است. این نه. قرآن که میگوید «حواست به خودت باشد»، منظور این نیست. خب، دل بدهید. این جلسه بنده سعی میکنم نسبت به، حالا به سایر جلسات چیزی که بلد نیستیم، ولی به نظرم حالا هم حال جلسه و هم ساعت جلسه و اینها میطلبد، عمق این جلسه بیشتر از سایر جلسات باشد. معارف ناب قرآن رو، بالاخره رفقایی که هستید و به حسب ساعت و جلسه و موقعیت و اینها، آدم احساس میکند فضا فراهم است برای مرور بعضی از این نکات.
یک آیه اینجوری داریم در قرآن در سوره مبارکه مائده: «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ». یک آیه دیگر دارد: «قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ». در توصیف منافقین میفرماید: اینها فقط فکر خودشاناند. آنجا مذمت میکند. بد میگوید. استاد عزیز و بزرگوار، امام مفسر عالیرتبه، عالیمقام قرآن، حضرت آیتالله جوادی آملی، انشاءالله خدا به ایشان طول عمر با برکت بدهد، ایشان میفرمودند که: «خب، این دو تا آیه را چکار باید کرد؟ یک جا میفرماید: فقط فکر خودت باش. یک جا هم مذمت میکند، میگوید: این منافقین فقط فکر خودشاناند. آخر چی شد؟» میگوید: «معلوم میشود آن خودی که دارد میگوید، دو تاست. «فقط فکر خودت باش» این یک خود است. آنجا هم که مذمت میکند، «اینها فقط فکر خودشاناند» آن یک خود دیگر است. معلوم میشود ما دو تا خود داریم. یعنی چه؟»
یک خود الهی داریم، یک خودی داریم که قدسی، ملکوتی، آسمانی، از سنخ و جنس ملائکه است، فرشتهگونه است. یک خود حیوانی داریم، یک خود اینجایی داریم. بعضیها فقط فکر خودشاناند. مثل اینکه اینجا یک جای خوبی باشد، حالا مثلاً تو سرما اینجا گرم باشد یا تو گرما اینجا خنک بشود، تکیهگاه داشته باشم. من وارد این جلسه بشوم، بروم صاف این جای خوبه را برای خودم بگیرم، یک جوری هم بنشینم هیچکس نتواند بیاید بنشیند. فقط فکر خودم. میدیدیم بعضی جلسات، طرف میآمد بغل بخاری مینشست. حالا جلسه بزرگ، محوطه بزرگ، تو سرما، تو زمستان، یک جای خیلی خوب و دنج برای خودش پیدا میکرد، کنار بخاری مینشست. بعد یکم گرمش میشد، بخاری را خاموش میکرد. رفتی یک جا نشستی، جای خوب برای خودت برداشتی، بعد میگویی گرمم شده، بقیه دارند میلرزند. این فقط فکر خودش است. این فقط فکر خودش است. این است.
آن اونی که قرآن فرمود: فقط فکر خودت باش، منظورش این نیست که فقط فکر جای خوب خودت باش، فقط فکر لقمه خوب خودت باش. منافقین اینجورند. از منافقین که بد گفته، یعنی این. یعنی فقط فکر جیب خودشاناند، فقط فکر آبروی خودشاناند، فقط فکر زن و بچه، فقط فکر منافع خودشاناند. منافع اینجایی، سود بانکی، بخور بخورشان، کیف و حالشان، تفریحشان، رفاهشان، مزایایشان. اینها فقط فکر خودشاناند. این چیز بدی است. اصلاً آدمی که اینجوری است، منافق است یا کافر است یا فاسق است.
بعضیها هم فقط فکر خودشاناند. کدام خود؟ آن خودی که قرار است تا ابد باشد. «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا ٭ وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا». میگوید: آقا، اونی که مهم است منم. منم کدام من؟ این منی که اینجا باید بخورد و بگردد و کیف کند؟ نه، آن منی که قرار است پیش خدا جواب پس بدهد. آن منی که قرار است تا ابد زندگی کند. منم. آنجا اوضاعم خوب باشد. به درک که دیگر هر اتفاق دیگری میخواهد بیفتد. من باید فقط فکر خودم باشم. من باید گلیم خودم را بیرون بکشم. دقت میکنی؟ این خیلی نکته مهمی است، ها! باید به این توجه کرد.
خسارت انسان که قرآن میگوید: «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ»، کدام آدمیزادهای را دارد میگوید؟ کدام خسارت را دارد میگوید؟ خسارت پول و جیب و امکانات و رفاهیات و اینها نیست. خسارت خودت است. خسرو خودت، خسران پیدا میکنی. کدام خودت؟ آن خودی که قرار است تا ابد باشد. آن خود الهی، آن خود ملکوتی. «علیکم انفسکم» یعنی این. که بزرگان میگویند: «علیکم انفسکم» میشود مراقبه. مراقبه یعنی حواست به خودت باشد. حالا هر چی دستور دیگر هم داریم، برای همین است. برای همین مراقب خودم باشم. اگر نهی از منکر هم باید بکنم، به خاطر این است که باید مراقب خودم باشم. مراقب این باشم که حرفی که خدا زده، زمین نماند. چون اگر این را انجام ندهم، من آسیب میبینم. من. کدام من؟ آن من. این من تویش قلدرّی و خودبزرگبینی و برتربینی و اینها نیست. دقت بکنید، ها! دیگر سعی کردم مختصر و مفید. انشاءالله که مطلب رسیده باشد.
«إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ». آدمیزاد در خسران است. این آدمیزاد در خسران، فکر خودش باشد. میگوید که: شیخ بهایی کنار قبر، به نظرم بابا رکنالدین بود، در تخت فولاد اصفهان. قبر عجیبی دارد بابا رکنالدین. اگر مشرف شدید اصفهان، به تخت فولاد بروید. کنار قبر این مرد بزرگ، خیلی قبر بسیار با برکت. بزرگان هم خیلی به این قبر اعتنا داشتند. شیخ بهایی. ماها فکر میکنیم اصفهانی بوده شیخ بهایی. حالا الان که میگویم بهایی بوده، بهاءالدین عاملی. بهایی که میگوید، این بهاییت که اصلاً مال صد ساله، شمال چند صد سال پیش است. شیخ بهاءالدین عاملی ایشان لبنانی بوده. ولی گفتند ما هیچ عربی نداریم که مثل شیخ بها شعر به فارسی گفته باشد. اشعار فارسی شیخ بها خیلی فوقالعاده است. کُتُب ایشان هم که حالا بعضیهاش به فارسی است، متنش خیلی متن قوی.
شیخ بها، خب، شخصیت فوقالعادهای بود. واقعاً در بعضی از ابعاد بینظیر بود. این معماری و آثار هنری که از ایشان به جا مانده، یک فقیه، یک عرض کنم که هم فقهی، هم اصولی، هم مفسر، عالم دین به معنای واقعی کلمه. نه عالم تراز معمولی. عالم تراز اول. شیخ بهاءالدین جزو شخصیتهای ممتاز در ریاضیات حرف برای گفتن دارد. آثار هنریش هم که بههرحال بینظیر است در کل دنیا. ظاهراً چهل روز مانده بود از عمر مبارک ایشان. گفتند که آمد کنار قبر، به نظرم بابا رکنالدین است. صدایی شنید از درون قبر، صدا آمد: «شیخنا، به فکر خود باش. به فکر خود باش.» متحول شد. آن چهل روز پایانی عمر مبارک شیخ بها، گفتند تحولی پیدا کرد و در را بست و خلوتی و مشغول خودش شد و آن چهل روز دیگر کارهایش را سروصامان داد.
این «به فکر خود باش». آدمی که به فکر خودشه، اتفاقاً برعکس میشه. اونی که به فکر این خود حیوانیشه، فقط میخواد بقیه رو بچاپه، اونی که اونجوری به فکر خودشه، به فکر این حقالناس و حسابکتاب و اینجوری حسابرسی میکنه. اون حرفی که به فلانی زدم نکنه دلش شکست، اونجا نکنه اون ناراحت شد. این به فکر خودشه. ای کاش همه به فکر خودمون باشیم.
هر کس به فکر خودش باشه، دنیا آباد میشه به فکر این خود، این خودی که قراره پیش خدا جواب پس بده، این خودی که قراره تا ابد متنعّم باشه، به فکر این باشیم. یزید اگه به فکر این بود، اوضاعش اینجور نمیشد. به فکر اون خود حیوانی بود: تخت خودش، موقعیت خودش، ریاست خودش. احمق! چه بلایی سر خودش آورد.
رحمت خدا بر آیتالله بهجت (رضوان الله علیه)! چقدر این جمله ایشان حکیمانه است! جملات ایشان کلاً بینظیر است. یکی از زیباترین، یکی از آن جملات فوقالعاده ایشان این است. میفرمود: «این بلا رو کی سر عمر سعد آورد؟ اینجور تو جهنم گرفتارش کرد. اون کسی که اینجور عمر سعد رو بدبخت کرد، خودش بود.» فرمود: «همه عالَم جمع میشدند، نمیتونستند عمر سعد رو اینجایی بفرستند که خودش، خودشو فرستاد.» چقدر این جمله عجیبه! چقدر این جمله حکیمانه است! هیچکس به اندازه خودمون به خودمون آسیب نمیزنه و این اوج بدبختیه، اوج درد. آدم قیامت وارد میشه، میبینه اونی که بدبختش کرده خودشه. «از خودم به کجا پناه ببرم؟ از خودم به کی شکایت کنم؟»
هاشمی هم نمیتونه بکنه، گردن کسی نمیتونه بندازه. «إِنَّمَا بَغْیُکُمْ عَلَى أَنْفُسِکُمْ». هر کاری کنی، به خودت کردی. مقصرش هم خودت. خیلی حرفه! خیلی حرفه! این اون خودیه که آدم باید بهش حواسش باشه. «علیکم انفسکم». این اون خودیه که نباید خسارت ببینه.
خب، بعد علامه طباطبایی میفرماید: «راه اینکه این خود خسارت نبینه چیه؟» دل بدهید! جالب است. از اینجا وارد بحث اصلی میشویم. ایشان میفرماید که: یک شاخص دارد، آن هم «حق و باطل» است. آدمی که به فکر خودشه، همه حواسش به این میشه که این حقّه یا باطل است. دیروز یک اشارهای کردم که مثلاً فلان جلسه، آدم رو دعوت میکنند، میگویند: «چی میدن؟ چی گیرم میآد؟» ماها فکر اینیم دیگه، فکر منفعتیم، فکر سودیم. ولی معمولاً منفعت و سود مال این خود است، نه آن خود. نگاه میکنی به این خوده چی میرسه. میگوید: «من توی این جلسه اومدم، مزایا، فایده، رزومه، فالوور، چی گیرم میآید؟» اگر توی فلان جلسه سخنرانی کردم، توی این جلسه خواندم. «کی دعوت کرده؟ پاکتش چقدره؟ تبلیغاتش کجاست؟» اگه منم مداحش کیه؟ «قبل ما کی میخونه؟ بعدش کی میخونه؟ بانی کیه؟ ضبطم پخش هم میکنید؟ اسمم رو توی بنرها چی میزنید؟ زیر آیتالله بزنید نمیاما.»
بدبختیه دیگه، اینا گرفتاریه دیگه، اسیره دیگه. اسیر چهار تا لفظ. بعضیها اسیر چهار تا نخ. نمیشه سرهنگ، میشه سردار. چهار تا نخ، چهار تا نخ اضافه میشه. اینا بدبختیهای ماهاست. چیزهای توهمی، واقعیت نداره. توی ملکوت عالم، اینو به حساب نمیآرند. ملکوت عالم سرداران از سرهنگها جدا نمیکند. تیمسارها را از ارتش بدو جدا نمیکنند. نمیگویند مثلاً این بهشت ارتشبدهها، اون بهشت تیمسارها. «هر کی وارد میشه اینجا مثلاً باید به ارتشبد احترام بگذاره.» اینجوری نیست.
عرض کردم توی جلسه دیگری، دیشب، پریشب گفتم: گاهی این آقا راننده اون آقاست. این راننده از اون شخصیت بالاتر است، ممتازتر است. شخصیت مثلاً ضدانقلاب درمیآید، محافظ شهید میشود. مثلاً داشتیم دیگه، اینجور موارد هم داریم. اینجور قضایا هست. این از اون بالاتر است. یک دانشگاه بنده حول و حوش بیست سال پیش، سال ۸۶ میرفتم، تهران سخنرانی داشتم گهگداری. یک آبدارخانهای بود، یک آبدارچی بود. بعد جلسه و کلاس و اینها چایی میداد، پذیرایی میکرد. بعد گاهی دانشجوها میآمدند، مینشستند، سؤالی، صحبتی. ستارخان تهران بود این دانشگاه. بعد یک این بنده خدایی که نظافتچی بود، آبدارچی بود، آمد یک سؤالی کرد. سؤال عرفانی پرسید. من چشمانم گِرد شد. «کیه این آقا؟ چی میگه؟»
بعد یک دانشجویی بود که یادم مانده، به طرز عجیبی. معمولاً اسمها یادم نمیماند، اسم این دانشجو هنوز یادم مانده. این دانشجو برگشت گفت: «حاج آقا، این آقا به ظاهر آبدارچی این دانشگاه است. برای استاد چایی میآورد، قند میآورد. ولی در واقع اون استاد آبدارچی ما است. وضعیت فکری و معرفتیش انقدر بالاست.» به این میگویند آبدارچی. «اون استان، استاد بینماز آبدارچی اون چایی میگذارد جلوش.» او را ببینم گیر میداد که: «اینجا رو ریختی؟ اونو پر کردی؟ کمرنگه؟ اون پررنگه؟» اینجا که نگاه میکنی، این زیر دست اونهاست. اونجایی که نگاه کنیم، استاد زیر دست این است.
آیتالله بهادینی میفرمود که آقای بهادینی خیلی شخصیت فوقالعادهای بود، انسان عجیبی بود، انسان ملکوتی بود. میفرمود که: «یک طلبهای بود توی قم. این خیلی سطح فهمش کم بود. درس را متوجه نمیشد.» خیلی عجیب است واقعاً. قضایا واقعاً باعث تحول آدم میشود. خدا کند امثال بنده بیدار بشویم با این حرفها. تحول. میفرمود: «که این درس مراجع میرفت. معمولاً هم مراجع تحویلش نمیگرفتند و شاگردهای مراجع تحویلش نمیگرفتند و به چشم اضافی و اینها بهش نگاه میکردند: تو که درس نمیفهمی، برای چی میآیی؟» همیشه هم بود، همه درسها هم بود. «مسخره میفهمی؟»
خیلی آقای بهادینی احوالات عجیبی داشت. عالم برزخ و ملکوت و اموات و اینها خیلی داستانهای عجیب و غریب دارد. خیلی هم عادی این مسائل را مطرح میکرد. مثلاً دورش نشسته بودیم. «فلان کس را بعد از مرگ، بقال سر کوچه، آمده مثلاً خانهاش فلان نفر.» همین طلبه را فرمود: «بعد از مرگش در عالم برزخ او را دیدم. دیدم تمام مراجع تقلیدی که این میرفت توی درسشان و آنها این را حساب نمیکردند، دیدم توی عالم برزخ شدند شاگرد این آقا.» «لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ». آنجا سعی آدم را میخرند. زحمتش را کشید. اینجا به حسابش نمیآورند. «دُعِیَ فِي مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِيمَا». خدا میداند کی به کی است. خدا میشناسد. خیلی حرف است.
«اَلْفَقْرُ وَالْغِنَا بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَىٰ اللَّهِ». فرمود: «اینی که کی داره، کی نداره، بعد اینکه به خدای متعال عرضه میشود، معلوم میشود.» آنجا بهش میگویند دارا. آنجا بهش میگویند: اگر توانست بایستد یک لنگه پا پیش خدا، جواب پس بدهد، حجت بیاورد، این دارا است. اینجا به خیلیها میگویند دارا. انقدر آقا توی چیزهایی که ماها اینجا داریم حق و تکلیف میاد، انقدر گرفتاری ایجاد میشود. الان مینشینیم حسرت میخوریم. «کریستیانو رونالدو رو نگاه! ثروت و نگاه! پول و نگاه! مال و نگاه!» این نیمار آمده بود اینجا با یکی از کشورهای عربی قرارداد بسته بود، البته زد و شل و پل شد و رفت، آن موقع چهار سال پیش، پوست چهار سال پیش بود. با آن تیم عربی قرارداد بسته بود. هر دقیقهای به پول ما تقریباً یک میلیارد. دقیقهای بهش پول میدادند. آدم وقتی نگاه میکند، آب از دهنش راه میافتد.
قرآن میگوید: «قارون را وقتی دیدند حسرت خوردن بهش.» بعد دیدند: «توی قصر خودش، موزاییک کف قصر خودش این را بلعید. نه جای دیگر، کس دیگر. قصر خودش رفت خورد زمین. خانه خودش.» عجب! «مثل اینکه کافرین هم به جایی نمیرسند، ها.» «إِنَّ اللَّهَ الْکَافِرُونَ». مثل اینکه تازه یک کسی میگفت: «نه، مثل اینکه پول هم به درد آدم نمیخورد، ها!» این ترامپ الان شما نگاه کنید، این پول را نگاه کنید، این قدرت را نگاه کنید، این احمق این پول و قدرت را در اختیار چی قرار داده؟ در اختیار جنایت. چه اوضاعی! یک دم حسرت این را میخورند. باز آنها چقدر بدبخت پیش این بله قربان میگویند. تحقیرشون هم میکند.
دیدید بن سلمان چه حرفها که نزد این چقدر ذلیل است. آقا! یک کلمه جوابی، یک حرفی. چی بگوید؟ پول دست او است، قدرت دست او است، زور دست او است. اینها حماقتهای ماست. به اینها میگوییم دارا. ندارترین موجودات عالم اینان، بدبختترین موجودات عالم. خسارت محض مال این است. یک عده میگویند: «آقا! بریم با اینها ببندیم.» بچهها میبینید، رهبر شهید (رضوان خدا بر او باد)! مرد بزرگ. نمیدانم مثل این آدم دیگر تکرار میشود؟ توی زندگی ما دیگر کسی اینجوری تکرار میشود؟ ببینیمش؟ بعید میدانم.
ترامپ برایش نامه میفرستد. آن شینزو آبه بدبخت که آن هم زدند نسلش را کندند، نامه را برمیدارد میآورد، این کنار نشیمنگاهش میگذارد. نشیمنگاهی که ترامپ به بن سلمان گفته بود ببوس. نامه ترامپ را که میآورد، آقا میفرمایند: «من ترامپ را نه شایسته پیام میدانم، نه شایسته جواب.» این نامه را میگذارد کنار نشیمنگاهش. نامه ترامپ جایش اینجاست. همان جایی که باید بن سلمان ببوسد. برای ترامپ. این آدمی که ترامپ آدم حساب نمیکند که جوابش را بدهد، پیامش را باز کند. ایشان قم که آمده بود، آقا قم که آمده بودند، سال ۸۹ ده روز قرار بود بمانند. یک روزی تقریباً اضافه شد. من یادم است روز آخر منزل یک مادر شهید پیرزنی که راه نمیتوانست برود. آقا یک مقدار ماندنشان را توی قم اضافه کردند. غروب بود فکر میکنم. رفتند منزل آن مادر شهید. فرمودند: «من میخواستم برگردم تهران، به خاطر شما اضافه ماندم که بیایم به شما سر بزنیم.»
این پیرزن چی داره برات؟ تو الان باید بری با سران دنیا ببندی. اونها برات قدرت میآرند، ثروت میآرند، رسانه و تبلیغات و امکانات. این پیرزن که الان دو قدم با واکر راه نمیتونه بره. پا شدی اومدی یک روز وقتت رو گذاشتی، رفتنت رو عقب انداختی که به این سر بزنی. خیلی حرفه! توی این چیزها. انقدر که ما دیدیم برای اون عادی شده. توی دنیا پیدا نمیشه. امام فرمود: «همه دنیا را بگردید، مثل این آقای خامنهای پیدا نمیکنید.» برای ترامپ ارزش قائل نباش، برای این پیرزن. بعد توی اون منزل اون شهید کرمانی بهش میگن که: «آقا شما ما رو شفاعت کن.» میفرماید: «این پدر شهید، مادر شهید باید ما رو شفا بدهند.»
این نگاه، چه نگاهی است! آنجا را دارد میبیند. فهمیده چه خبر است در عالم. فهمیده دارا و ندار واقعی کیست. ترامپ دارا است؟ بن سلمان دارا است؟ او که گاو شیرده است، او که بدبخت است. این پیرزن داراست. این پیرزن چی دارد؟ این یک واکر از خودش نمیتواند، کمیته امداد بهش داده. این داراست. این دارایی، این بچه در راه خدا داده، در راه خدا اینجور گذشته.
این داره «خسِرُوا أَنْفُسَهُمْ». خسران اینجاست. با چی فهمیده میشود؟ با حق و باطل. چرا این داره، چنین بهرهای داره از حق؟ این دل داده به حق. این خرج کرده برای حق. این پای حق وایستاده. حق، داره حق. حق. آن بهرهای از حق ندارد. حالا حق و باطل چیه؟ بعداً انشاءالله مفصلتر صحبت میکنیم. چه شکلی باید تشخیص داد؟ چی هست حق؟ یعنی راه خدا. حق یعنی حرف پیغمبر. حق یعنی ارتباط با خدا. حق یعنی خود خدا. هر کی به او بسته، هر کی به او وصل است. این برایش ارزشمند بود. با اینها صفا میکرد. توی چشم بقیه همینها کوچک بودند، مُحقر بودند، به حساب نمیآمدند. توی چشم او بزرگ بودند چون چشم او چشم حقبین بود.
خیلی این توش حرفه و نکته است. جان مطلب همینه. داستان امام حسین هم همینه. داستان حق و باطله. داستان کربلا اینه. یزید خیلی سروصدا و هَن و طُلوپ و شکوه ظاهری داره. ولی مسئلهاش اینه که بهرهای از حق نداره. یک کسی هم پیدا میشه، یک غلام سیاه به اسم جون، فدای امام حسین. یزید را آدم حساب نمیکنه، محل سگ به یزید نمیده، با همه این سروصدا و قدرتی که میتونه کن فیکون بکنه به حسب ظاهر. «بدی غلام سیاه» به حسب ظاهر بیاصل و نسب. غلام ابوذر بوده. پیرمرد آفریقایی، سیاهپوست. غلام. من یک وقتی حساب کتاب کردم الان دقیق آمارش خاطرم نیست به نظرم تقریباً هفتاد درصد شهدای کربلا برده بودند. بررسی کرد. برده بوده درجه دو بودند، یعنی شخصیتی که تعدادشون هم کم بود. کنار امام حسین (علیه السلام) که تو میدون میرفتند دو سه تا معمولاً غلام داشتند با خودشون. دیگه غلام یعنی همون برده. غلامهاشون کشته میشدند. غلام هم میآمد کارها را انجام میداد. یکی خورجین را پر میکرد، یکی اسبت را میآورد، یکی تمیز میکرد، یکی شمشیرت را تعمیر میکرد. سه چهار تا غلام داشت. این غلامها بودند که آمدند میدان برای امام حسین، کشته شدند. بعد ببینی چی شدند؟ چهارده قرنه همه دارن داد میزنند: «لَا عَلِیَ إِلَّا عَلِیٌّ، لَا اَصْحَابَ إِلَّا اَصْحابُ الْحُسَیْنِ». یزید کو؟ کاخ یزید کو؟ خوراک و لذت و حشم و نوکر و بر و بیای یزید کو؟ چون «حق» نیست. دیروز عرض کردم این پیرزن اسمش ماند در تاریخ. توی این همه آدم آمد و رفت، یک چهار ساعت پذیرایی کرد از حضرت مسلم، جا داد، جانش را فدا کرد. خودش نه، کشته شد. حق این است. اینجور ماندگار است. اینجور میماند. اینجور بقا دارد. اینجور سفت است توی این عالم.
یزید را آدم حساب نمیکند این «جون» سیاهپوست را. البته او هم بلد بود. بلد بود. آمد به امام حسین گفت آقا من بروم میدان؟ شما نمیخواهید. البته ماها که نگاه میکنیم خب بر حسب ظاهر میگوییم آقا این را تحویل نگرفت. جایگاه اجتماعی ندارد، رتبهای ندارد. امام حسین از شدت تواضعش. رهبر شهید در مورد امام راحل میفرمود که «این را تا کسی خودش اینجور نبوده باشد، نه میفهمد نه بیان میکند.» فرمود: «امام (رضوان الله علیه)، امام راحل اینطور بود. جوانی که میآمد دست امام را میبوسید، امام خودش را از آن جوان کمتر میدید، پایینتر میدید. او داشت دست امام را میبوسید ولی امام خودش را از او کوچکتر.» حالا اینجا هم همین است. امام حسین (علیه السلام) از باب تقاضای شعر به «جون» میفرماید: «نمیخواهم. ما تو را برای روزهای سختی نمیخواستیم. برای روزهای خوشی میخواستیم. تو روزهای خوشی با ما بودی. الان روز سختی است. راحت باش. برای خودت باش.»
زبان جون عوض شد. برگشت گفت: «من که میدانم پوستم سیاه است، بوی بد میدهد، عصب و نسب ندارم، کس و کار ندارم. برای همین مرا داری دک میکنی؟» حضرت اجازه دادند. وقتی رفت میدان، ببین حق چیست. ببین امام حسینی که پای حق است، چشمش به حق است، چیه! فکر این عناوین ظاهری نیست. بزرگانی رفتند توی میدان شهید شدند. حبیب کسی بود، شخصیتی بود، صحابه پیغمبر، جزو بزرگان کوفه. مسلم بن عوسجه، زهیر بن قین. اینها نامدار بودند بین این شخصیتها. ولی امام حسین (علیه السلام) برای این «جون»، این غلام سیاه، یک کاری کرد برای هیچکدام از آن بزرگبزرگها نکرده بود. همین که خورد زمین، کارش داشت تمام میشد، امام حسین با سرعت خودش را رساند. میگویند دیدیم صورت گذاشت روی صورت «جون».
کاری به این اسامی و عنوان و لقب و گاهی منبری، اسمش رو با تریلی باید بکشن، مداح اسم گنده، جلسه شلوغی جلسه. امام حسین به این چیزها کار ندارد. به آن دل کار دارد، به آن دل شکسته کار دارد. کفش دارد جفت میکند، اشک میریزد. «من کفش نوکرات رو دارم جفت میکنم.» یاءِ سیاهی دارد میزند. با یک عشقی، با یک توجهی. مجلسم مجلس خلوتی است. گاهی سفره جلسه، دیگه جلسه آنچنانی دیگه شلهاش زدن، قیمت آنچنانی، گوشت آنچنانی. گاهی هم یک غذای معمولی، یک عدسی. اینجوری نیست که فکر کنی هم امام حسین هم برایش این چیزها فرق میکند. چرا؟ برای مردم فرق میکند: عدسی باشد یا شله باشد. امام حسین به این چیزها کار ندارد. میگوید: «من به آن دل تو کار دارم. من میدانم چقدر سختی کشیدی این دیگ و بساط را سوار کردی. توی این گرانی، توی این اوضاع. من میبینم آن دلی که با یک محبتی با چه سختی توی محرم برای من بساط به پا کرده.»
امام حسین به حق و باطل کار دارد. این جلوههای ظاهری گرفتارش نمیکند. جونی که به حسب ظاهر بیکس و کار، سیاهپوست، برده است. خورده زمین. امام حسین خودش را رساند. صورت گذاشت روی صورت جون. یک حرفی زده بود انگار امام حسین بهش برخورده بود. گفت: «آقا من میدانم رنگ پوستم بوی بد میدهد.» دیدند امام حسین بالا سرش دعا کرد. گفت: «خدایا میخواهم روسفید وارد محشر کنم. «اللهم بعِّدْ وجهَه و طَیِّبْ رِیحَه»». خدایا بوی این را خوش کن، روی این را سفید کن. بد هم گفته بود که من بیکس و کارم، اصل و نسب ندارم، مرا تحویل نمیگیری. گفت: «خدایا! اهل بیت پیغمبر محشورش کن.» این گفته من بیکس و کارم.
راوی میگوید برای دفن شهدا که آمدیم، دیدیم یک گوشهای از این صحرا، خب همه جنازهها بدنها پاره پاره است، همه کشته شدند به خون غلطیده شدند. ولی دیدیم یک گوشهای از صحرا یک بوی عجیبی میآید. میگوید توجهمان جلب شد. آمدیم دیدیم عجب! این جنازه جون است. چون امام حسین برایش دعا کرده بود. «خدایا! این خوشبو بشود، روسفید بشود.» دیدیم یک چهره دیگری شده، یک بوی دیگری شده. فدای این امام حسین که اینجور میخرد. حق و باطل مهم است. حق باشد، به این چیزهای ظاهری کار ندارد جانم.
وقتی رسید کربلا، این محدوده کربلا، که مثل امروز حضرت متوقف شد توی کربلا ماند. عامل اینکه حضرت در کربلا ماند، حر بود. راه را بر روی حضرت بست. حضرت به سمت کوفه داشت حرکت میکرد. یک عبارتی را من تازگی دیدم، خیلی بهم برخورد، خیلی بهم برخورد. گفتم: «یا اباعبدالله! تو کی هستی؟» دیدم که حضرت وقتی که با حر مواجه شدند، تعبیری که در تاریخ دیدم، در مقتل دیدم این بود: «سَلَّمَ الْحُسینُ عَلَى الْحُرِّ و لَم یُسَلِّمْ عَلَیهِ الْحُرُّ».
دیدم که تاریخ گفته امام حسین به حر سلام داد. حر جواب سلام امام حسین را نداد. هر کی دیگه بود، همین جا بس بود این قضیه برای اینکه کار حر برایش تمام شود. ولی امام حسین به این چیزها کار ندارد. به حق کار دارد. اگر از حر دلخور است، به خاطر این نیستش که با من بدرفتاری کردی، جواب سلام من را ندادی، احترام من را نگه نداشتی. به خاطر اینکه پای حق نبودی. تو پای حق باش ببین من، حسین، چه جور فدات میشوم، ببین من و حسین چه جور عاشقت میشویم. من عاشق و فدایی حق هستم. من هر جایی که حق باشد، آنجا دورش مثل پروانه میچرخم.
همین حر با همین اوضاع حقوقبگیر عبیدالله، فرمانده عمر سعد. این هم تازگی دیدم از یکی از علما، یکی از بزرگان، فرمود خیلی تعبیر عجیب بود. فرمود: «رتبه نظامی حر توی سپاه عمر سعد، همان رتبه نظامی حضرت عباس توی سپاه امام حسین بود.» جایگاه عباس (علیه السلام) توی سپاه امام حسین کجا بود! جایگاه حر توی سپاه عمر سعد آنجا بود. حُرّ هم باورش نمیشد که این قضیه کش پیدا کند. فکر میکرد که یک فشاری به امام حسین میآورند و از تم، تسلیم میشود، برمیگردد. یک چیزی امضا میشود بین امام حسین و یزید.
از همان اول که آمد راه را بر روی امام حسین بست. حضرت چی میخواهی؟ گفت: «من کارهای نیستم. به من گفتند شما را نگذارم از اینجا عبور کنی. اگر خواستید حرکت کنی، من شما را باید تحویل عبیدالله بدهم.» حضرت فرمودند: «تو آنقدر عمر نداری این کارها را بکنی.» این خودش معجزه بود. ظهر عاشورا کار حر تمام بود. اجلش همینقدر بود، عمرش همینقدر بود. خودش بود که تعیین میکرد این عمر تا ظهر عاشورا پای حق باشد یا پای باطل. پای امام حسین باشی یا پای یزید. آنقدر نیستی به این کارها نمیرسی.
نامهها را برداشتند آوردند. فرمودند: «شماها به من نامه دادید. چند هزار نامه به من دادید که من پا شم بیایم.» گفت: «آقا، من اصلاً خبر ندارم. من نه نامه نوشتم، نه میدانم اینها چی بوده.» راستم میگفت. کارهای نبود. جزو آنهایی که دعوت کردند از امام حسین، نبود.
خلاصه، خلاصه. وقت نماز شد و حضرت فرمودند خب تو لابد میروی با کاروان خودت، با جماعت خودت نماز میخوانی. گفت: «نه، شما هستید. ما پشت شما نماز میخوانیم.» عجیب است! از آنور آمده دستگیر کنه حضرت را، از اینور احترام پسر پیغمبر بودنش را نگه میدارد. «تو پسر پیغمبری.» نماز خواندن و نماز عصر هم خواندن و اینها. قبلش یک چیز دیگر هم بگویم. شیرین است. حالا اشک هم خواستید بریزید. فدای این آقا. چقدر آقا است امام حسین.
منزل قبلی که رسیده بودند، حضرت فرمود: «خب، مسیر خیلی گرم بود، آفتاب تند میآمد. آب هم تو مسیر کم بود.» اینجوری نبود که هر جایی برسند آب باشد. باید هر منزلی که میرسیدند آب با خودشان برمیداشتند که تو مسیر تشنه نمانند. حضرت فرمود: «این مشکها را پر کنید. این مسیر گرم است، بیآب و علف. آب داشته باشیم.» مشکها را پر کرده بودند. یکهو دیدند از دور سیاهی مشخص است. یکی برگشت گفت: «آقا، فکر کنم نخلستان است.» حضرت فرمودند: «نخلستان اینجا بعید است باشد.» یکهو نگاه کردم، یک سپاه دارد میآید. چهار هزار نفرند. کی؟ همان سپاه حر بود با اصحابش. آمدند راه را بر روی حضرت بستند. گفتند: «ما جلوتر نمیگذاریم بروید.»
آقایی را ببین! میگوید امام حسین یک نگاه کرد به اصحابش. فرمود: «به فتیانش فرمود.» عبارت مقتل این است: فتیان. با اصحاب فرق میکند. جوانهای نزدیک بهشت. یعنی علیاکبر، یعنی قاسم، یعنی عباس (علیهم السلام). به این جوانهای درجه یک دور و برش فرمود: «من به اینها که نگاه میکنم، این چهرهها مشخص است، خستهاند و تشنهاند. آب هرچی ذخیره داریم بردارید برای اینها بیاورید.» خیلی حرفه! جوانها مسافت زیادی آمده بودند بدون ذخیره آب. حضرت فرمود: «به اینها اول یک آب بدهید ببینیم حرفشان چیست.» آب را دادند. فرمود: «اسبهاشون هم تشنه است. بقیه آب را به اسبهاشون بدهید.»
یک نفر را حضرت دید دارد آب میخورد. این خوب نمیتوانست از این مشک آب بخورد. چقدر آقا است! چقدر آقا! حضرت بهش چیزی گفت. لهجه امام حسین حجازی بود. لهجه آن شخص کوفی بود. خب این از این اراذل و اوباش کوفه بودند. نفهمید امام حسین چی میگوید. راوی میگوید دیدم امام حسین از اسب پیاده شد، خودش لبه مشک را گرفت جلوی دهن این کوفی. فرمود: «منظورم این بود که اینجور آب بخور.» خودش با دست خودش آب داد به این شخص. بعد وایستادند گفتگو کردند و حرف و اینها.
غرضم اینکه این گفتگوها شد. گفتگو بعد که حضرت خواست حرکت بکند، حر متوقف کرد حضرت را. حضرت فرمودند: «مادرت به عزات بنشیند. چه مرگت است؟» یک کمی خودش را نگه داشت. میگفت: «مرا میشناسند این رفقایم. کسی با من اینجور صحبت کند، اسم مادرم را این شکلی بیاورد، من بیجواب نمیگذارم. ولی در مورد مادر شما هرچی فکر میکنم، میبینم من حرفی به زبان نمیتوانم بیاورم. مادر شما سیده نساء العالمین است.» جالب است. باز هم امام حسین بهش تشر زد: «من چیزی نمیخواهم. من فقط مأمورم. نگذارم شما از اینجا عبور کنید.»
خیلی عجیب است! امام حسین فرمودند: «خیلی خوب. بیا من را بکش. بیا من را بکش. بیا شمشیر بکش. من تسلیم نمیشوم. من بیعت نمیکنم.» حر برگشت گفت: «چی؟ من شما را بکشم؟ من غلط بکنم. جد شما پیغمبر فرمود: کسی که حسین را بکشد، جایش توی جهنم است. من برای کشتن شما نیامدم ابداً. این حرفها چیست آقا؟ فقط به من گفتند نگذارم شما جلوتر بروید.» این حرفها شد. بعد هم که عاشورا و اینها. امام حسین با عمر سعد گفتگو کردند. حر هنوز مانده بود. این قضیه چیست؟ به کجا میخواهد برسد؟
آن گفتگوی آخری که امام حسین با عمر سعد کردند، حر آمد به عمر سعد گفت: «چرا پیشنهاد این آقا را قبول نمیکنی؟ چرا میخواهی باهاش بجنگی؟ کوتاه بیا.» گفت: «نه، کوتاه بیا نیستم. تسلیم نمیشود. تسلیم هم نشود. من باید سر او را برای یزید ببرم.» حر گفت: «یعنی تو میخواهی حسین را بکشی؟ حسین را پیغمبر فرموده قاتل حسین در جهنم است.» اینجا قضیه است. حق و باطل. اینهاست. عزیزم، خدا کند ما مثل حر باشیم. آن بزنگاه فکر این اسم و رسم و عنوان و کلاس و تیپ و چی میشود و چی میگویند و اینها نباشیم. فکر حق باشیم.
یک حسابکتابی کرد. گفت: «حر! یعنی تو واقعاً میخواهی دستت به خون این پسر پیغمبر آلوده بشود؟» به خودش نهیب زد. گفت: «بکش کنار خودت را از اینها.» چقدر مرد بود! میتوانست رها کند میدان را برود. یکهو یادش افتاد. گفت: «کی بود راه را به روی حسین بست؟» تو دل این زن و بچه را خالی کرد؟ «تو باید جبران کنی.» باریکلا به تو مرد بزرگ! میتوانست ول کند برود. دیدند کفشش را انداخت دور گردنش، با سر کج انداخته پایین.
امام حسین دید یک نفر دارد از سمت سپاه عمر سعد میآید. دقیق شد، دید حر است. نگاهی کرد. حر صدا زد گفت: «یبن رسول الله! هل مِنْ توبه؟» آقا منم اگه بگم غلط کردم، قبوله؟ یا اباعبدالله! دوم محرمه. من دورامو زدم. اشتباهمو کردم. خطامو کردم. آلوده شدم. آلوده شدم. هی به دلم وعده دادم، گفتم محرم میاد، امام حسین دل تو رو صابون میزنم. آقا ما حالمون خیلی بده. یا اباعبدالله! یا اباعبدالله! خیلی بده. خیلی از بیرون این گرفتاریها، این مشکلات زندگی، جنگ، فقر، ناامنی، مشکلات فرهنگی، مشکلات خانوادگی. بیشترین مشکل حال خودمون از تو. نه اهل نمازی، نه اهل عبادتی. روز به روز هم به خودم نگاه میکنم، اوضاعم از روز قبل، از سال قبل بدتر. احوالاتم بدتر. جوان بودیم روضهای بریم، سحری عبادتی، مناجاتی. هر چی آدم جلوتر میاد میبینه نداره. همش داره میره. دلخوشی ما فقط تویی. دلخوشی ما مجلس روضه است. دلخوشی ما این سیاهیهاست. ما به صبحهای روضه تو زندهایم. تقویم را بالا پایین کردیم کی محرم میشود، روضه کجاها برم، ساعت چند کجا برم. قوت ما تویی. قوت ما ذکر توئه، مجلس روضه توئه.
تو ببین چقدر آقا است! همان حُرّی که جواب سلامش را نداده بود، راه را بر رویش بسته بود، این مصیبت را برایش به پا کرده. میگوید: تا آمد، امام حسین نگاهش کرد. فرمود: «اِرفعْ رَأسَکَ یا شیخ!» پیرمرد، سرت را بالا بگیر. توی عبارتی، توی مقتلی دیدم، امام حسین برگشت، صدا زد فرمود: «علی اکبر، بیا!» عمو، حضرت فرمود: «برو توی خیمه، بچهها ازت پذیرایی کنند.» پذیرایی کنند. خب، دیگه آب نداره. آب نداره. آب نداره. چقدر آقا است! آقا فرمود: «خستهای. تو مهمان ما هستی. برو توی خیمه بنشینند ازت پذیرایی کنند.» گفت: «آقا من بروم خیمه؟ من دیگه روم نمیشود این زن و بچه را ببینم. کاغذ درخواست دارم. میشود اجازه بدهی من اصلاً نیایم آن طرف، سوار مرکب شوم، بروم توی میدان؟» حضرت فرمودند: «ما تو را برای همچین چیزی نمیخواستیم. ولی اگر خودت اصرار داری، باشد.» برگشت میدان. تا نیم ساعت قبل بین آنها بوده، فرمانده آنها بوده. تا روبهروی او ایستادند، شروع کردند بهش توهین کردن، فحاشی کردن، بد و بیراه گفتن. «چی شد؟ ترسیدی؟ کم آوردی؟» به قول امروزیها: «وطنفروش! پشت کردی به رئیس خودت؟ تو نان و نمک اینها را خورده بودی. حسین چند تو را خرید؟» از این حرفها بهش زدند.
«من خودم را بین بهشت و جهنم میبینم. به هرچی فکر کردم دیدم من نمیتوانم قیامت روبهروی پیغمبر بایستم بگویم من دستم به خون بچه تو آلوده شده. حق این طرفه. شماها هم پاشین بیایید.» بعضیها گفتند یکی دو نفری بهش ملحق شدند، ولی اکثراً باهاش بد شدند چون از جبهه رقیب آمده بود. اثر خیلی سنگینی داشت روی آن جبهه. جری شدند که زود کارش را در بیاورند. این صدای حر در این جماعت نپیچد. چهار نفر هم دچار، خلاصه باهاش درگیر شدند و جنگیدند. مردانه هم جنگید. «تو رو مردانه جنگید.» عرضم را میخواهم تمام کنم. این چند کلمه آخرش هم صفا کنید. ببینید چقدر آقا است امام حسین. چقدر آقا است!
همین که فهمید، همین که صدای حر بلند شد و حضرت فهمیدند این ضربه آخر به حر وارد شده، کارش دارد تمام میشود. میگویند مثل باز شکاری خودش را رساند. امام حسین سر حر را گذاشت توی دامنش. یا اباعبدالله! چقدر و امثال شهید شدن، خوش به حال اونهایی که تو دامن تو رفتند. میشه ما موقع جان دادن چشم باز کنیم، ما را در آغوش بگیری، بدیهایمان را برایمان نیاوری؟
یکهو چشمهای بیرمقش را باز کرد. دید امام حسین در آغوشش گرفته. آن موقع چون بدی کرده بود، چون در باطل بود، حقش بود حضرت بهش تشر بزنند. بعد چیزی هم امام حسین بهش گفته بود، بهش برخورده بود دیگه. «تو رو خدا این روضه رو گریه میخواهی بکنی ولی برو تو عمقش.» یک بهشتی در این روضه است. روضه یعنی بهشت. باغ بهشت. یک بهشتی در این روضه است. بری تو اعماقش، مُست امام حسین میشوی. امام حسین میخواهد حالا از دل حر در بیاورد این لحظه آخری. من در مورد مادر تو اینجوری که صحبت کردم، بهت برخورد. «بابا، حقش بوده اون موقع.» یا اباعبدالله! باشد. الان که دیگه حقش نیست. الان که دیگه شهید است. الان دیگه ولی خداست. چقدر هم وارد است! چقدر هم حرف! چقدر هم بلد است! چی گفت امام حسین لحظه آخر؟ حر. سر حر را بغل گرفت. فرمود: «اَنْتَ حُرُّن کَما سَمَتکَ اُمّک» پدرت چه اسم خوبی رویت گذاشته! تو واقعاً آزادهای. تو واقعاً حری. چون گفته بود: «مادرت به عزات بنشیند.» حر هم گفت: «در مورد مادرم این شکلی یاد میکرد، من جواب میدادم.» لحظه آخری دارد یاد خوب میکند از مادرش. «مادرش چه اسم خوبی رویش گذاشته.»
فکر کجاها از امام حسین؟ از دل کیا میخواهد؟ حواسش به چیا هست؟ حواسش به چیا هست؟ یا اباعبدالله! این اشک، این نالهها، این سیاهپوشیدنها، این خرج کردنها. اینها که یادت میماند. همه ترسم این است. قیامت با تو روبهرو بشویم تو به ما بگویی: «ما تو را...» انشاءالله برو گردن بگیری یا اباعبدالله! گرفتاریها میآید بگویی: «من این را میشناسم. این نوکر من است. ولش کنید. این زائر من است. من این را میشناسم. این محرم را برای من خرج داده. مشکی پوشیده، اشک ریخته.» آخی! اگر حال داری من یک خط دیگر هم روضه بخوانم. محرم است دیگر. معلوم نیست که محرم سال دیگر باشیم. چقدر رفتند امسال نیستند. در رأس همه آنها شهدای ما. چقدر امسال جایش خالی است محرم! جای اشکهایش! چقدر امام حسینی بود! چقدر عاشق بود! چه اشکی میریخت توی روضه امام حسین! امام حسین. شصت سال دیگر ما زیر خاک باشیم.
امام حسین هر شهیدی که زمین میخورد، سریع خودش را میرساند. این چند تا وجه هم داشت. بالاخره حواسش به آن شهید بود. محبت و علاقهاش را میخواست برساند. یکی دیگرش هم این بود. این روضه را دیگر باید ناله بزنیم. صبح محرمی، حق روضه ادا بشود. برنامه دشمن این بود. تا شهید زمین خورد، اولاً: زنده زنده سر از تنش جدا کنند. ثانیاً: غارتش کنند. غارتش. ثالثاً: مُثلِه کنند. تیکه تیکه کنند. بهش بیحرمتی کنند. سرش را به نیزه بزنند. اینها دنبال این بودند. اینجور میخواستند تحقیر کنند. امام حسین چکار میکرد؟ تا میدید شهید کارش دارد تمام میشود، خودش را میرساند. شهید را روی اسب میگذاشت، خودش برمیگرداند به خیمه. یک خیمهای هم جدا کرده بود به اسم «خیمه شهدا». این جسدهای مطهر را برمیگرداند. توضیح بیشتر که نمیخواهیم اذیتت نمیخواهم بکنم. من روضهام را خواندم و میخواهی بگویم روضهای که خواندم چی بود؟ تا حسین بود، نگذاشت کسی با هیچ شهیدی این کارها را بکند.
فدای تو بشوم که بالا سر همه رفتی! فدایت بشوم که کسی نبود بالا سر تو بیاید! بیشتر بگویم روضهام رو؟ همه عقدههایی که در دلشان بود، نتوانستند خالی کنند. دیگر اینجا خود حسین را خالی کردند. یکم دستشان به علیاکبر رسید. بدن علیاکبر به زمین نرسیده، اسب ارباً اربا کردند. روی اسب ارباً اربا کردند. بدن عباس به زمین نرسیده. مقتل گفته: «قطعوا یدیه و رجلَیّه». هنوز روی اسب بود، پاهایش را روی اسب قطع کردند. قطع قطع کردند. به زمین نرسیده شروع کردند به مُثله کردن، غارت کردن. امام حسین بالا سر عباس رسید، بخشی از پیکر مطهرش غارت شده بود. غارت شده بود با اینکه زمانی امام حسین بالای عباس رسید. اینجور بود این دشمن. ولی برنامهها را امام حسین خراب خراب کرد. نه میگذاشت زنده زنده سر ببرند، نه میگذاشت غارت کنند، مُثلِه کنند. با یک دلِ صَبری بالا سر حسین همه این کارها را کردند.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم: وقتی باطل خود را پیروز میپندارد
شبکه حقیقت
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شبکه حقیقت
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه سوم: چرا حق بهترین یاور مؤمن است؟
شبکه حقیقت
جلسه دوم: معنای واقعی مراقبت از خود
شبکه حقیقت
جلسه سوم: وقتی باطل خود را پیروز میپندارد
شبکه حقیقت
در حال بارگذاری نظرات...