جلسه چهارم: حق، سنگین اما ماندگار؛ باطل، شیرین اما پوچ
00:55:05
در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی میشود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمتهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و سیرهٔ امام حسین (علیهالسلام) جان میگیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آنکه انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد
معرفی
کربلا؛ تقابل حقانیت با ناحقانیت، از دریچهی سوره عصر.[2:00]
حق مانند شیشه عطر است، بشکند، مشامها را مست میکند![2:55]
چالش اصلی ما، تلخی حق برای منِ فطری، و جاذبهی باطل برای منِ غریزیست.[5:10]
خسارت واقعی، از دست دادن سرمایهی جان است، نه مال.[10:25]
حکایت شیخ عباس قمی و خسران یک دروغ مصلحتی![13:00]
هر حقالناس و گناهی در آخرت، با جبران واقعی در همان میزان پاسخ داده میشود.[13:50]
«الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ»؛وزن حقیقی در قیامت، حق است، نه معیارهای ظاهری دنیا.[15:30]
اهمیت بهرهمندی از فرصتهای طلاییِ اشک و عزای حسین(ع) در دنیا![41:40]
حق مانند شیشه عطر است، بشکند، مشامها را مست میکند![2:55]
چالش اصلی ما، تلخی حق برای منِ فطری، و جاذبهی باطل برای منِ غریزیست.[5:10]
خسارت واقعی، از دست دادن سرمایهی جان است، نه مال.[10:25]
حکایت شیخ عباس قمی و خسران یک دروغ مصلحتی![13:00]
هر حقالناس و گناهی در آخرت، با جبران واقعی در همان میزان پاسخ داده میشود.[13:50]
«الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ»؛وزن حقیقی در قیامت، حق است، نه معیارهای ظاهری دنیا.[15:30]
اهمیت بهرهمندی از فرصتهای طلاییِ اشک و عزای حسین(ع) در دنیا![41:40]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
عرض کردیم از دریچه سوره مبارکه عصر وقتی کربلا را تحلیل میکنیم، معلوم میشود این تقابل از کجا نشئت میگیرد؛ تقابل امام حسین علیه السلام با یزید، با شامیان، با کوفیان. تقابل حقانیت با ناحقانیت! آن کسی که بر حق است و آن کسی که دنبال باطل است. اونی که دنبال حق جاودانه است، پیروز و غالب میماند، حتی وقتی که کشته میشود. اوست که دارد دشمنش را بازی میدهد، اوست که دشمنش را مهار کرده و تو مُشت گرفته. هر ضربهای که به او زده میشود، شکوفاتر میشود، روشنتر میشود، قویتر میشود. شیشه عطری که وقتی میشکنند، تازه بوی عطرش همه جا را میگیرد. "پیچیده شمیم از همه جا ای تن بی سر، چون شیشه عطری که سَرَش گم شده باشد." این واقعاً درمورد امام حسین علیه السلام صادق است. وقتی کسی بر حق بود، هیچ کاری نمیشود در برابر او کرد؛ چون موضعش، موضع ماندگاری و برقراری است. هرچقدر دست و پا بزند، آن کسی که باطل است، چیزی را عوض نمیتواند بکند. داستان کربلا این است، راه نجات این است: آمدن در مدار حقانیت. البته تابع حق، معمولاً کم است. حالا در مورد این، یک اشارهای کردم. روزهای بعد ان شاء الله بیشتر عرض میکنم.
حق یک سنگینیای دارد، یک تلخیای دارد. "ان الحق ثقیل مرون." پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «حق هم سنگین است، هم تلخ است». چرا قاعدتاً که نباید نه سنگین باشد، نه تلخ باشد؟ چرا باید حق تلخ باشد؟ وقتی شما میگویید اینقدر جاودانه است و ماندگار و برقرار و دیگر تلخی نباید داشته باشد؟ تلخیاش بهخاطر این است که تنها جلوه ظاهریاش، در آن ارتباط اولیهای که با آن برقرار میشود، دلبری از آدم نمیکند. چطور دلبری نمیکند؟ حالا اینجا بحثهایی هست. ما یک فطرت داریم، یک غریزه داریم. اینها با همدیگر تفاوت میکند. یک اشاره دو جلسه قبل کردم به اینکه دوتا «خود» داریم، دوتا «من» داریم. اینها با همدیگر تفاوت دارد. یک «من ملکوتی و الهی و ربانی و آسمانی» داریم، یک «من اینجایی» داریم؛ «من حیوانی» داریم، «من دنیایی و مادی» داریم. آن «من دنیاییمان»، حالا از آن گاهی تعبیر میشود به نفس اماره یا غریزه. غریزهمان معمولاً برایش حق، جاذبهای ندارد. آدمها همچون غالباً تابع غریزهاند، تابع فطرت نیستند، تابع عقل نیستند. برای همین نه دنبال حقیقتند، نه حقیقت برایشان جاذبهای دارد. شیرینیای ندارد در نگاه اولیه. اونی که اینها را سمت خودش میکِشد حق نیست؛ اتفاقاً برعکس باطل است. باطل جاذبهاش بیشتر است. در روایتی هم دارد پیغمبر فرمود: «هم سبک است و اذیت ندارد، هم شیرین است.»
شما در انواع و اقسام چیزهای مختلف که نگاه بکنید، از کاسبی و درآمد و تا ازدواج و تا هرچی، هرچی که نگاه کنید، میبینید باطل شیرینتر است. باطل سادهتر است. دزدی کردن، حق و ناحق کردن، پول مردم را بالا کشیدن، راحتتر و شیرینتر است یا حلالخواری، پول درآوردن، عرق ریختن، یک قران جابهجا نکردن؟ ها؟ کدامش شیرینتر و سادهتر است؟ معلوم است دیگر. خب، این میشود تفاوت حق و باطل. ازدواج کردن، کفیل خرج یک نفر شدن، مقید به این شدن که با این نباشم و با آن نباشم و رابطهام را کنترل کنم و حد و حدود را رعایت کنم، اینها شیرینتر و راحتتر است یا یَلخی بودن و رو هوا بودن و باریبههرجهت بودن و بیبندوبار بودن و هرشب با یکی بودن؟ معلوم است دیگر. تفاوت حق و باطل، این تفاوت شیرینی و تلخی حق و باطل است. ولی آن آدم چیزفهم و عمیق میفهمد تلخیِ این کجاست. وقتی یکم عمیق شد، میبینی این چه تلخیِ بیپایانی دارد. یک شیرینی سطحی ظاهری دارد، ولی تَهَش خب تَهَش چی؟ تا کِی میخواهی با این وضعیت زندگی کنی؟ تا کِی میخواهی ادامه بدهی؟ آن یکی سختی تحمل میکند، ازدواج میکند، خب بعد پنج سال، بعد ده سال میبینی یک دانه، دوتا، سه تا بچه دارد. بچهها را بزرگ میکند، مدرسه میفرستد. کمکم زن نشان میدهد، شوهرشان میدهد. خانواده دارد، زندگی دارد. توتِ چهل سالگی همینجور سرت را در فاضلاب این غریزه کردی، بعداً هم که نگاه میکنی هیچی به هیچی. "ان الانسان لفی خسر." چی گیرت آمد؟ چی داری الان، بعد چهل سال هرزگی؟
بعضی از اینها را حالا مخصوصاً سلبریتیها را، خیلی اینها تویش نکته است، خیلی تویش عبرت است. رمز عبرت گرفتن هم تلخ است. چون حق، طرف میگوید به کرات، مخصوصاً توی دوره این بازیگرها، بازیگرهای زن نمیدانم چی شده بود، مد شده بودند این حرفها را میزدند، ناپرهیزی میکردند، یک وقتهایی حرفهای حق میزدند. طرف میگفت: «ای کاش من سی سال پیش ازدواج کرده بودم.» یکی از اینها هفت هشت سال پیش از بازیگران معروف گفته بود: «من بیست سال پیش باید ازدواج میکردم تا الان باید پنج تا بچه میآوردم.» حجم میشود بهشان. آن یکی گفته: «من پشیمانم از این زندگی که اینجوری آمدیم جلو.» عاقبتش؛ خواننده زن معروف قبل انقلاب که حالا اسمش را نمیخواهم بالای منبر بیاورم، احتمالاً بزرگترها اسمش را بلدند. معروف بوده قبل انقلاب، البته غیر بزرگترها الآن بهتر بلدند معمولاً این چیزها را. خیلی سالم هست، از دنیا رفته. بیش از بیست سال است به نظرم این زن از دنیا رفته. یک مصاحبهای یک وقت کرده بود با یک مجری مردی که او هم به نظرم از دنیا رفته. گفته بود که برگردی، چیکاره میشوی؟ گفتی بود: «برگردم دیگر خواننده نمیشوم، کاباره نمیروم.» گفته بود: «چرا؟» گفت: «الان میفهمم، من را بهخاطر خوشگلی و تَنَم و رقصم و این چیزها میخواستند. تا جوان بودم، خوشگل بودم، صدا داشتم، دور و برم بودند. امروز که آدم لازم دارم، هیچکس دور و برم نیست. هیچکس آدم حسابم نمیکند.» "اِنَّ الاِنسانَ لَفی خُسر." اینها تو همین دنیایش خسارت است. دنیا و آخرت، هم اینجا خسارت است، هم آنجا خسارت. بهرهای ندارد. احساس نمیکند چیزی نصیبش شده، چیزی گیرش آمده. دستش خالی است. "خسروا انفسهم و اهلیهم." این خسارت هم خسارتی نیست که به ماشین بخورد، به خانه بخورد. خسارتی است که به جونم میخورد. اینش خیلی دردناک است. احساس میکنم این خالی است، این پوچ است، این ندارد، این دستش خالی است. خیلی حس سنگین و سختی است. مخصوصاً موقع جان دادن، مخصوصاً موقع جان دادن. آدم نگاه میکند میبیند هیچی ندارد. بعد از جان دادن میبیند دیگر فرصتی هم ندارد. هیچ کاری نمیشود کرد.
بعد آنجا معلوم میشود سرمایه انسان، عمر انسان است. علامه در ذیل این آیات در «المیزان» تفسیر سوره عصر میفرماید این خسارت که به جان آدم میخورد، خسارت مربوط به سرمایه است. سرمایه چیست که این خسارت زده میشود؟ سرمایهاش عمرش است. تازه آدم میفهمد عمر چی بود. همین، همین دقیقهها، همین لحظههایی که الان من و شما اینجا نشستهایم. چقدر مردهها در عالم برزخ آرزویشان است برگردند دو دقیقه، یک دقیقه، ده ثانیه همینجا کنار شما بنشینند. برگردند ده ثانیه یکبار مجلس امام حسین علیه السلام، پنج دقیقه پای روضه، یک قطره اشک، یک دانه "یا حسین" یا حسینی که با اختیار تو دنیا اثر ارادت و علاقه بگویم. یک دانه سلام بدون سلام. بعضیها که تجربه کردند این لحظات را در آن لحظه درک کردند یعنی چه. یک دانه زیارت امام رضا علیه السلام یعنی چه. از آنور یک دانه گناه یعنی چه، یک دانه دروغ یعنی چه. میگفتند مرحوم شیخ عباس قمی رضوان الله علیه، آن مرد بزرگ، مرد خالص، مرد پاک، لحظات احتضارش، دیدند غرق عرق شده، پریشان است، به هم ریخته است. بهشان گفته بودند: «چرا اینجوری هستی؟» مرد ربانی که انگشت به آب میزد و میفرمود: «این آب را بدهید مریض مشرف به مرگ بخورد، خوب میشود.» میگفتند: «آقا، این هم شد عامل شفا! انگشت به آب بزنی؟» فرمود: «این انگشت با آن کلام امام صادق علیه السلام نوشته شده.» خیلی زحمت کشیده بودی مرد! حالا یکیاش مفاتیح و آثار دیگرش، یکی سفینهالبحار است، منتهی الآمال، کتابهای فوقالعاده. گفتند: «آقا چرا اینقدر پریشانی تو اینجا، تو این بستر مرگ؟» فرمود: «یکبار یک جایی دروغ مصلحتی گفتم. مصلحت الان برایم منکشف شده که مصلحت نبود. از این دروغ دارم به هم پاچیده میشوم.» یک دانه دروغ، یک دانه نگاه حرام، یک دانه نیش، یک دانه تهمت. آنجا معلوم میشود. اینجا میشود کاریاش کرد. اینجا با یک عذرخواهی، با یک حلالیت. آنجا به نرخ آنجا حساب میکنند. نرخ آنجا، عمل صالح اینجا فرق میکند. اینجا با پول طرف کنار میآید. حالا تو بگو پنج میلیون بگیرد، راضی میشود. آدم دلشکسته میگوید: «آقا یک میلیارد میگیرم، راضی میشوم.» ارزش دارد. اینجا نرخ پول است، آنجا نرخ عمل صالح است. عمل صالح مقبول. مگر ما داریم که هر کس هرجا رسید بخواهد صد تا، هزار تا هم بگیرد ببرد؟ نماز مقبولمان کجاست؟ نه! تو آنجا من نیش زدی. خب حالا چه جور راضی میشوی؟ عمل صالح معادلش عمل صالح میگیرد. تو مال من را تلف کردی، تو آنجا دل من را شکستی. به نرخ آنجا حساب میشود. نرخ آن عمل صالح، سرمایه است دیگر. اینجا آدمیزاد ظاهر بین، سرمایه را تو همین پول و این چیزها میداند. آدمی که آنور رفت، میفهمد سرمایه این چیزهاست.
این میشود حق و باطل. این میشود شاخص انسانیت. این میشود عیار انسانیت. انسان، ترازوش حق. به به! عجب آیهای! علامه طباطبایی هم این آیه اول سوره مبارکه اعراف، یک بحث محشری علامه طباطبایی ذیل این آیه دارد. خیلی بحث قشنگی است. "الوزن یومئذٍ الحق." وزن روز قیامت حق است. و اینجا کیلوگرم این چیزهاست. عیار این است. بر مبنای مثلاً کیلوگرم رتبهبندی میکنند. این وزنش بیشتر است. این وزن دارد، آن وزن ندارد. مثلاً میگویند هوا وزن ندارد. چرا؟ چون با این شاخص کیلوگرم تناسب ندارد، نمیگنجد. برایش کیلو نمیشود تعیین کرد. این وزن اینجاست. وزن آنجا چیست؟ "الوزن یومئذٍ الحق." ترازو و وزن و این چیزها که گفتند، منظور این است. باسکول دارند طرف را میاندازند اینور، بعد آنور مثلاً یک چیزی میکشند. میشود میزان اعمال. میزان اعمال با حق است. البته اگر رو حساب شاخص ظاهری بخواهی حساب کنی، آنجا هم میزان اعمال امیرالمؤمنین علیه السلام، چرا؟ "چون علی مع الحق و الحق مع علی." همه وجودش حق. پیغمبر هم در غدیر چی فرمود؟ "اللهم اَجْرِ الحقَ حِیثُ مادار علی." شاخص انسانیت این میشود. انسان مطلق. خداوندا حق را آنجایی بچرخان که علی است. نه اینکه خداوندا علی را یک جایی بچرخان که حق است. این خودش مجسمهی حق است. این حقانیت محض است. امام حسین هم فرمود: «حرکتی که من کردم برای این بود که میخواهم دنبال آن چیزی باشم که پیغمبر و امیرالمؤمنین فرمودند؛ اَسیرُ بِسِیرتِ جَدّی و اَبی علی بن ابیطالب علیه السلام.» چرا؟ چون اینها حقند، اینها شاخص حقانیتند. هر کس هر چقدر بیشتر شبیه علی بن ابیطالب علیه السلام میشود، بیشتر حق میشود. بیشتر ماندگار میشود. امام راحلمان، امام شهیدمان، ویژگیشان این بود؛ مجذوب بودن، ذوب بودن در امیرالمؤمنین علیه السلام. رهبر شهید: «من هر سؤالی که دارم، از نهج البلاغه جوابش را میگیرم.» غرق، فانی، ذوب. رو حرف امیرالمؤمنین حرفی نداری. هرچی او بگوید، هرچی او بخواهد، هر مسیری که او معلوم کند، نمیشود.
حقانیت وزن میدهد، سنگینش میکند. وقتی سنگین شد، توفان هم که میآید نمیبرد. کوه سنگین است. خب، توفان که میآید چی میشود؟ آقا کوه سنگین است. کاه سبک است. توفان که میآید کاه را میبرد. وزنی ندارد. ماندگاری ندارد. به جایی بند نیست. ولی کوه را چیکار میکند؟ تازه تمیزش میکند، آشغالهایش را میگیرد، گرد و خاکش را میگیرد. این کوه است. مگر میشود این را برد؟ "المؤمن کَلجبَلِ الراسخ." مؤمن مثل کوه میماند. فتنه میشود، توفان میشود، بلا میشود. این تازه خود را نشان میدهد، تازه زلال میشود، تازه پاک میشود، تازه تمیز میشود. این «حق بودن» است. آن چیزی که آدم از آن باید بترسد، ابتلاء و بلا و گرفتاری و خطر و اینها نیست. «بر حق نبودن.» خیلی تو این حرف است. یک مطلبی را من روز هشتم میگفتم، ولی الان میگویم، حیف.
امام حسین علیه السلام چرت مختصری زدند، بعد از نماز صبح کاروان در حال حرکت بود. بیدار شدند. حضرت علی اکبر علیه السلام دید که امام حسین علیه السلام یکم برافروخته، تغییری پیدا شده در حالش. عرض کرد: «باباجان، چرا اینجوری؟ احساس میکنم به هم ریختهاید.» فرمود: «یک لحظه پلکم سنگین شد، خوابم برد. دیدم این کاروان دارد میرود، فرشته مرگ هم دارد همراهیاش میکند. فهمیدم فرشته آمده جان این اهل این کاروان را بگیرد.» دلم سوخت. امام حسین علیه السلام که اهل این نگرانیها نیستندش که مثلاً ما کشته میشویم، یک وقتی مثلاً از این بترس. تو این گفتوگو شما عیار این فرزند تربیتشده امام حسین علیه السلام دستت بیاید. وزنش دستت بیاید. علی اکبر علیه السلام قاعدتاً الان او باید نگران بشود. جوان است. چقدر امید و آرزو! و حالا من ازدواج میخواهم بکنم، حالا درمورد حضرت علی اکبر علیه السلام معلوم نیست ازدواج کرده بودند، نکرده بودند، بچهدار میخواهم بشوم، بچههایم را بزرگ بکنم، من آرزوها دارم باباجان، من جوانم. حالا کارها میخواهم بکنم. یک کلمه برگشت گفت: "یا ابتا اَلَسنا علی الحق؟" مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود: "چرا، بلی یا بُنیه." چرا پسرم! فرمود: "اَذن لا نبالی بالموت." چرا از مرگ بترسیم؟ حق است دیگر! خیلی امام حسین علیه السلام کیف کرد. فرمود: «خدا به تو جزایی را بدهد که تا حالا هیچ پسری از هیچ پدری نبرد.» این را میگویند پسر، این را میگویند مرد. نسخه بدل امیرالمؤمنین علیه السلام، کوچک شده امیرالمؤمنین علیه السلام، جوان شده امیرالمؤمنین علیه السلام. حق این وزن دارد، این میماند. تا عالَم، عالَم است، علی اکبر علیه السلام میدرخشد. چون حق است.
وقتی برحق بود، آن آدم فهمیدهای که فهمیده عالم چه خبر است، انسان از این ظواهر و از این غرایز عبور کرده، دیگر نگرانیاش از این نیست که آقا جنگ میشود و قحطی میشود و گرسنه میشویم و زلزله میآید و میمیریم. و که عموم آدمها اینشکلیاند، چون آن آدمها میروند جهنم، چون آدمها بدبختند، چون "ان الانسان لفی خسر" و این چیزها نگران نمیشود. نگرانیاش به این است که نکند بر حق نباشیم! همهی نگرانی این است. مردم کوفه بدبختیشان تو چیست؟ بهجای اینکه نگران حق و باطل باشد، نگران قیمت مسکن و قیمت دلار و گرانی و فقر و گرسنگی و این چیزهاست. اتفاقاً اینجور وقتها هم آخرتش را از دست میدهد، هم دنیایش. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «هر وقت آدمیزاد برای دنیایش یک کاری میکند که آسیب به دینش بخورد، بین دین و دنیا، دنیا را انتخاب میکند. خدا هم دنیایش را بهش نمیدهد، هم دینش را ازش میگیرد.» صدبار تجربه کردیم که تو هر انتخاباتی که یکی آمده، غرایز را تحریک کرده، ته آرمان آن رأیدهنده و رأیگیرنده رفع فیلتر واتساپ، گواهینامه رانندگی موتور بانوان، یک مشت چیزهای حیوانی دیگر بوده! هم آخرتتان را ازتان گرفته، هم دنیایتان را. جفتش را میگیرد، تو جفتش بدبختتان میکند. هم فحشا و منکر تو جامعه زیاد میشود، هم فقر زیاد میشود، هم ناامنی میشود، هم جنگ میشود، هم گرسنگی میشود، هم قتل و غارت میشود. همهاش میآید. این قاعدهاش است. این فرمان امیرالمؤمنین علیه السلام است. همان کسی که حق بر مدار او میچرخد، این را گفته. این کلام تو همان نهج البلاغه است که بعضیها با آن رأی میآورند. نهج البلاغه اینهاست. نهج البلاغه خلاصه میشود تو حق و باطل. حرف این است: نگرانیاش باید بر این باشد که حق است یا باطل؟ نه اینکه نگرانی به اینکه جنگ نشود، گرسنه نشویم، کسری بودجه نیاوریم، محاسبه دریایی نشویم. این توافق، این گفتگو، این مذاکره، این نشست و برخاست، این امتیاز دادن، این امتیاز گرفتن، اینها حق است یا باطل؟ مشغولیت و درگیری آدم باید این باشد. اگر حق است، پایش میایستم.
جنگ هشت ساله. امام بزرگوار، امام راحل ما، این شخصیت بینظیر، رهبر شهید. خدا را شکر کنید. دیشب میخواندم از ایشان. خیلی برایم جالب بود. دانشگاه امام حسین علیه السلام سال نود. آقا فرموده: «خدا را شکر کنید شما تو دورهای قرار داد که امام خمینی را دیدید.» حالم یکجوری شد. گفتم ما هم باید شکر کنیم تو دورهای بودیم که شما را دیدیم. فرمود: «خدا یک نسخه حسینی سر راهتان گذاشت، بفهمید امام حسین علیه السلام چی میگفت.» یک مرد بزرگ. حالا هم امام راحلمان، هم امام شهیدمان، همه هوش و گوششان حق، در مسیر حق رفتن بود. اینها علوی بودن، اینها حسینی بودن. اینها جاودانه تاریخ. من آن احمق را که به عنوان کارشناس آمده بود توی تلویزیون و اینها، بعد میکروفون هم پرت کرده سمت کاندیدا و اینها آمده مصاحبه کرده، میگوید: «برای من خامنهای و رضا شاه تفاوتی ندارد.» اگر کسی نهج البلاغه خوانده باشد، حالیاش باشد، دور و برش یک بویی میکشد. میفهمد چه کثافتهایی دورش را گرفتهاند. تشخیص حرف زیاد است، درد دل زیاد است. بخواهیم بگوییم چه بکنیم که تف سربالاست و گرفتاریها را بیشتر میکند. باید فعلاً کنار آمد با شرایط. اختلاف هم حق نیست، تفرقه هم حق نیست. دیگر به هر حال، چیزی است که شده. باید پیش رفت. با همین وضعی که داریم، با همین مسئولینی که داریم، با همین شرایطی که داریم، از این گذرگاه و از این پرتگاه عبور کنیم. مسئله، مسئله حق و باطل است. "ان الانسان لفی خسر."
من چند کلمهای این مطلب را عرض بکنم، عرضم را تمام کنم. بحث مهم و بحث دامنهداری است. جالب است خسران را به هیچ موجود دیگری نسبت نداده. حیوانات در خسران نیستند. انسان است که در خسران است. عجیب است، چرا؟ چون اولاً که انسانی که اختیار دارد، انسانی که انتخاب میکند، انسانی که تو دوراهی حق و باطل است. بعدش هم حیوان را خدا توی مداری آفریده، تو همان مدارش هم دارد حرکت میکند. رو همان غریزهاش دارد پیش میرود. همان نتیجهای که خدا برایش در نظر گرفته، دارد حاصل میشود. همان شخصیتی که باید داشته باشد، دارد. همهی گربهها گربهاند، هیچ وقت از گربه بودن خارج نمیشوند. بشود گفت گربه خوب، گربه بد، اینها کار نداریم، ولی مسئله این است که گربه به دنیا آمده، گربه مُرده. گربهها که میمون نمیشوند. میمونها که اسب نمیشوند. اسبها که فیل نمیشوند. فیل، فیل است. خدا این را فیل آفریده با خواص فیلی خودش. او همان خاصیت فیلی خودش هم دارد. کار فیلیاش را دارد انجام میدهد. او هم کار گربهاش را دارد انجام میدهد. او هم سگ دریدنش را دارد انجام میدهد، کار سگیاش را دارد انجام میدهد. میگوید: "نیش عقرب نه از سر کین است. اقتضای طبیعتش این است." نیش بزند دیگر. کار عقربیاش را دارد انجام میدهد، او کار ماریاش را دارد انجام میدهد. برای همین در مورد اینها عمل صالح معنا ندارد. همین است. همین، کارش این است. ولی انسان کارش این نیست، آن کار خودش را باید پیدا کند و انجام بدهد. او میشود عمل صالح. اگر پیدا کرد و انجام داد، تازه بهش میگویند: "آدم." خدا خلقش کرده بود که آدم باشد. عقرب شد، مار شد، گرگ شد، کفتار شد. گاهی همهاش با همدیگر شد، مثل ترامپ: هم سگ، هم خوک، هم میمون. رذایل همهی حیوانها را. سبک مغز، مسخره است. جنایتکار، وحشی، هرزه است. بیحیا. چی را ندارد بابا؟ یک سگ تهش بخواهد بد بشود، چی میتواند باشد دیگر؟ ادا اطوار میمون را که نمیتواند در بیاورد. پاچه میگیرد، سگ باشد، هم میمون باشد، هم دزد باشد، هم حریص باشد، طماع باشد، هر بدی که هر حیوانی دارد، این تو خودش جمع کرده. چه موجود کثیفی. اشغال، اشقیا. رهبر شهید: "من به دست اَشقَلَ اشقیا کشته شدم." اشقل اشقیا یعنی این. یعنی هر بدی که تو هر جایی هست، این تو خودش جمع کرده. "ان الانسان لفی خسر." این مال آدمیزاد است. آدمیزادی که انتخاب میکند، انسان باشی یا نباشی. حیوانهای دیگر که انتخابی ندارند. حیوانهای دیگر سگ آفریده شدهاند، سگ هستند. تو همان مسیر سگی خودش دارد حرکت میکند. از مسیر خارج نمیشود. قرآن چقدر قشنگ میگوید، میگوید: "اولائک کالانعام بَل هُم اَضَل." اضل یعنی چه؟ گمراهتر. نمیگوید پایینتر. چرا تعبیر گمراهی را استفاده میکند؟ برای اینکه او تو مسیر خودش دارد حرکت میکند. مسیر خودش است دیگر، اتاق خط خودش این است. این که تو خط خودش نیست. این تو مسیر خودش نیست. مسیر را چه شکلی میشود تشخیص داد و رفت؟ مسیر چیست؟ مسیر حقانیت. تشخیصش، تشخیص حق و باطل است. اصلاً عقلی که خدا داده که تفاوت انسان با حیوان است، قرار است چیکار بکند؟ کاراییاش چیست؟ کاراییاش تشخیص چیست؟ تشخیص حق و باطل. عقل این را میگویند. عاقل این را میگویند. آدم، این دارد. عقلش. گاهی عقل فقط در حد تشخیص همان غرایز است. اینکه دیگر بدتر شد که. ای عقل! که در خدمت غریزه است. این دیگر بدتر است که. سگ حالا پاچه میگیرد، استخوان قایم میکند. این همه دیگر حساب کتاب و فکر و تشکیلات و اختراع و این چیزها دیگر ندارد. بنشینم فکر کنم چیکار کنم از سرتاسر دنیا بتوانم استخوان جمع کنم، در کسری از ثانیه صاحب پنج میلیارد استخوان بشوم. هوش مصنوعی بنشینم اختراع کنم. سگ و بدبختها همین قدر دستشان میرسد. توی خیابانها میچرخند، تو این بیابانها، جادهها. دیدی گرسنه و مُرده و ضعیف و… اگر امکانات هوش مصنوعی داشت، اینترنت داشت، خیلی اوضاعش فرق میکرد. تو بیابان نشسته بود، پنج تا بانک را خالی کرده بود. این که نشد عقل!
امام صادق علیه السلام، حضرت عرض کردند که: «آقا، اینکه معاویه دارد چیست؟» حضرت فرمود: «اول عقل را توضیح دهم.» فرمود: «عقل اونی است که با آن آدم بندگی خدا کند. ما عبد به الرحمن.» تشخیص میدهد خدا چی میخواهد که همان حق و باطل میشود. عمل میکند. گفتند: «آقا، پس این که معاویه دارد چیست؟» چون همه میگفتند معاویه خیلی عاقل است، خیلی داناست، خیلی بلد است، خیلی حالیاش است. همین "حالیاش" خیلی "حالیاش" است! حضرت فرمود: «شیطنت است، که عقل نیست. چه تشخیصی است که روزبهروز خسارتت را بیشتر میکند؟ روزبهروز جهنمت را بیشتر میکند؟ گرفتاری! چه عقلی است؟» بعضی عقلشان این شکلی است. عقل معاویه. خوب بلدند یک کارتی مثلاً تو انتخابات رو بکنند، حریفشان را از میدان به در بکنند. یک شعاری… یک حالا امروز خیلی مثالهای ما انتخابی شد دیگر. نمیدانم چه روز جمعه بود، بالاخره روز انتخابات. خیلی حال و هوای انتخابی. ورزش. صحبتها. این میشود حق و باطل. این میشود مرز انسان بودن و حیوان بودن. با این از هم جدا میشوند. انسان اونی است که حق را میفهمد، حق را انتخاب میکند. اونی هم که دنبال حق نیست، میشود حیوان، میشود دنبال غریزه. این خیلی نکته مهمی است، خیلی نکته مهمی است.
امام حسین علیه السلام فرمود: «یکی از کلماتی که حضرت تو مسیر کربلا فرمودند که به عنوان شعار امام حسین علیه السلام خیلی هم مهم است؛ "ان الحق لَا یُعمَلُ بِه و ان الباطل لا یُتَناهی عنه."» وضع جامعه این شکلی شده. نمیبینید به حق عمل نمیشود، از باطل هم جلوگیری نمیشود. وضع جامعه این است دیگر. حق و باطل مهم نیست. نقطه حساسیت حالا یک وقت برای عموم مطرح نیست. خب آن هم مشکل فرهنگی است. یک وقت برای رهبر مطرح نیست، یک وقت اسمش را میآورد تو رفتارش مهم نیست، یک وقت اسمش را هم نمیآورد. این دیگر چی میماند؟ این میشود یزید. حالا برای معاویه هم حق و باطل مطرح نبود، ولی یک ادایی از حق در میآورد، یک تقیدی نشان میداد. بالاخره یک اجمالاً برای حق قائل بود. عرق میخواست بخورد، تو خلوت میخورد. نمازهایش را تو علن میخواند. از من چهره نمازخوان داشته باشند تا چهره عرز. عرق این خبیث برعکس بود. بعد از این حرفهای امروزی هم که تو توییتر و اینستا و اینها مُد است، اینها حرفهای یزید است. جزء شعرای معروف عرب است. اینها را حالا بندهای وقتی مفصل عرض کرده بودم، از جهت شاعری خیلی قوی است. حالا شاید برایتان عجیب هم باشد. مصرع معروفی که حافظ دیوانش را با آن شروع میکند: "الا یا ایها الساقی ادر کأساً" و بعدش میگوید که "عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها." این مصرع اولش مال یزید است. آن "اَدرِکأسنم" همان بچرخان پیمانه تا آنجاها رفته، دوباره برگردون آقا. "ناولها." منظورش همان پیمانه بوده. حالا بحث شده، شهید مطهری هم یک کتابی درمورد حافظ دارد، "تماشاگر راز". تو این کتاب بحث میکند، میگوید: «اشکالی که به حافظ میگرفتند همین است که حالا شعر قحطی بود، شما با یزید شروع کنید؟» یک عده میگویند آقا مثلاً خواستند استفاده کنند که این سُنی بوده، طرفدار یزید بوده و اینها که این چیزها اصلاً به حافظ نمیچسبد. حافظ هم شیعه است، هم عارف است، هم در سرآمد عرفای تاریخ است. همین قدر برایش یکی از مریدان پروپاقرصش علامه طباطبایی ده جلد شرح حافظ دارد. علامه طباطبایی گفتهاند: «پس چیست؟» بعضی گفتهاند خواسته قدرتنمایی کند، گفته: «من با حافظ شروع کردم، دیگر ببین من کیام!» ازش استفاده کرده. حالا حافظ گفته یا هر خر دیگری گفته، یزید گفته یا حافظ خواسته خوبی است. قشنگ، حرف عاشقانه است. میخواستیم از این استفاده کنیم. غرضم این است که شاعر قدرتمندی بود یزید. اشعار خاصی هم دارد. یکی از اشعارش این است که حالا من عربیاش را نمیگویم، ترجمه فارسیاش را میگویم. میگوید: «به من میگویند چرا نماز نمیخوانی؟ من عرق خودم را میخورم، برم مسجد نماز بخوانم، به مردم آزار برسانم؟» خوب است اینستاگرام داشت، وضع اینستاگرام داشتن مد نبود. استوری میکرد اینها را. پروفایلش بود. شرارتهایی که الان هست. بافتن و یک مشت توهمات و یک مشت اراجیف اظهار میکرد که: «آقا نماز چیست؟» اظهار میکرد به عرقخواری و به کثافت و بزن بازی و به ترامپ کثیف و خبیث و نخستوزیر ایتالیا جلو همه دارد میگوید: «تو خیلی خوشگلیها!» زن اردوغان میگوید: «به زن خوشگلت سلام من را برسان.» رئیس جمهور کشور اسلامی بدبخت. یک گرفتاریهایی یکی دوتا نیست.
یک وقت اینجوری میشود، هیچ ملاحظهای ندارد نسبت به حق و باطل. این دیگر جامعه مرده است. این نقطه خطر است. و یک وقتی کسی ملتفت به حق و باطل نمیشود، حق و باطل غریب شده، گم شده، از ذهنها دور شده. راهی نمیماند برایش جز اینکه کشته بشود برای اینکه بیدار کند نسبت به این حقیقت. اینجاست که امام حسین علیه السلام میآید وسط داستان. شهادت امام حسین علیه السلام، داستان کربلا این است. میخواهد حق را زنده کند. میخواهد مردم را نسبت به حق بیدار کند. این را تا اینجایش داشته باشید. چند تا نکته دیگر در تتمه مطلب میماند که امروز وقت نمیشود. فردا ان شاء الله عرض میکنم که آن هم نکته مهمی است. اینی که امروز عرض کردم این بود: حق و باطل شاخص جدا شدن انسان از حیوان است. فردا یک چیز دیگری میخواهم بگویم. نکته مهمتر از این در تکمیل این. ان شاء الله داستان کربلا این است، داستان حق و باطل است. داستان مظلومیت حق است. یک اشک ما برای این است. این ذکر مصیبت برای خاصیتش چیست؟ یک عده نادان گریه کردهاند. یک وقتی یک کسی هم برگشته بود و گفته بود از این مسئولین توی دوره کدام یک از این شهرها گفته بود: «اینها شهر افسردهایاند. روضه اینها زیاد میگیرند.» خدا نکند آدم نفهم بشود. اتفاقاً برعکس. همهی، همه این را تجربه کردهاند. آدم افسرده و غمدیده، اتفاقاً تو روضه حالش خوب میشود. مشخص است. دلیل هم دارد. دلیل هم دارد، یک چیز واضحی است. دلیلش این است که آن غمزدگی بهخاطر این است که آدم مشغول همین امور دنیا و همین گرفتاریها و بدبختیها و اینها بوده. میآید اینجا حواسش از آنها پرت میشود، حواسش به حق جمع میشود. حال و هوایش را عوض میکند. بله، غمش غم هست، ولی افسردگی نیست. تفاوت اینها چیست؟ یک وقت ناراحتی است، ناراحتیای است که نگهت میدارد، زمینت میزند، ثابتت نگه میدارد. یک وقت غصهای است که راهت میاندازد. این که خیلی چیز خوبی است. تو همهی کلاسهای کنکور، آن کاری که میکنند، کار انگیزشی که میکنند این است که طرف را به یک غصهای، به یک غمی مبتلا کنند که درس بخواند. کار انگیزشی این است دیگر. از یک چیزی میترساند، نسبت به یک چیزی امید میدهد، نسبت به یک چیزی شوق میدهد، علاقه. نسبت به یک چیزی ناراحتی و ترس میدهد که راه بیفتد طرف. این غم، غمی است که راهت میاندازد، برعکس غمهای دنیا اسیرت میکنند. این تفاوتش این است.
این غم زنده است، چرا؟ چون توجه به حق. مصیبت امام حسین علیه السلام این است، مظلومیت امام حسین علیه السلام این است. مظلومیت حق است. غصه برای حق است. خیلی غصه شریفی است. علامت عقل است، علامت آدم شدن است، علامت آدم بودن و زنده بودن. حق و باطل حالیاش میشود. یک وقت آدم نشسته گریه میکند، بهش میگویند: «چرا گریه میکنی؟» میگوید: «پول گذاشته بودم، الان میبینم مثلاً اینطور شد. اینقدر سهام ما رفت!» گریه کردن دارد. ولی یک وقت بهش میگویند: «چرا گریه میکنی؟» میگوید: «حق مُجَسم آمد، با اینها حرف زد، کسی تحویلش نگرفت.» قصدم این است. این است که امام رضا علیه السلام فرمود: "اِن کُنت باکیاً لِشیءٍ فابکِ لِلحسین." برای حسین علیه السلام گریه کن. هر غصهای، هر دردی داشتی، اینها را اتصالش بده، خط ارتباطی برایش برقرار کن. به حقیقت این غصه را پیوندش بده به امام حسین علیه السلام. برای بچهات میخواهی گریه کنی، بچهات را از دست دادی. این میشود یک غم غریزی. ارزش ندارد. حالا گریه هم میخواهی بکنی، اشکال ندارد، ولی این را ببرش بالا، از آب کره بگیر. پیوندش بده. برای بچه خودت گریه نکن، برای بچههای امام حسین علیه السلام گریه کن. بعد میبینی چقدر عوض میشود. بعد میبینی غصههایت عوض میشود. میبینی خودت حس و حالت عوض میشود. این میشود داستان حق، مظلومیت اهل بیت علیهم السلام تو هر گرفتاری و تو هر تلخی، آدم منتقل میشود به غصه امام حسین علیه السلام. مثل امام سجاد علیه السلام. امام سجاد علیه السلام چه شکلی بود؟ میشود شاخص حقطلبی. میشود تذکر. این میشود توجه. بچه شیرخواره میدید، گریه میکرد. دختر بچه کوچک میدید، گریه میکرد. اسیر میدید، گریه میکرد. تشنه میشد، گریه میکرد. گرسنه میشد، گریه میکرد. به تعبیری که بنده توی جلسهای گفتم، میگویند: «هر وقت امام سجاد علیه السلام آب میخورد، گریه میکرد.» گفتم: «نه! این ادامه دارد. روضه را کامل باید بخوانید.» در مورد امام سجاد علیه السلام دارد. فرمود: «هر وقت آب مینوشید، گریه میکرد.» "هر وقت غذا میخورد، گریه میکرد." نصفش را شنیدید، نصفش را کمتر شنیدید. چرا هر وقت آب میخورد، گریه میکرد؟ چون میفرمود: "قُتِلَ الحسین عطشان." "حسین را تشنه کشتند." آقای ما تشنه بود. این نماد حقانیت، مظلوم بود. از حقوق، حقوق طبیعی عادی خودش محروم بود. روضه را نمیخواهم الان بسطش بدهم، ولی فقط یک اشاره میکنم. برای مردم کوفه سخنرانی کرد. امام سجاد علیه السلام فرمود: «این آب فرات را ازش دریغ کردید. این آبی بود که همهی سگهای بیابان ازش خوردند.» چیزی که دیگر همهی موجودات عالم سهم داشتند. سهم داشتند. چه گناهی کرده بود؟ چه جرمی کرده بود؟
این عطش که شنیدید، ماها معمولاً بینمان رایج است، میگویند: «آقا آب خوردی، بگو سلام بر حسین.» یک چیز امروز یادگاری میخواهم بهتون بدهم. تو این محرم تمرین کنید. حس و حالت را عوض میکند. هر وقت آب خوردید، بگویید سلام بر حسین. باشد. ولی ادامه روضه را از امام سجاد علیه السلام بشنو. هر وقت غذا میخورد، هم گریه میکرد. میفرمود: "قُتِلَ الحسینٌ جَائِع." ارباب ما وقتی کشته شد، گرسنه بود. از این به بعد هر وقت غذا خوردی، بگو سلام بر حسین. تا به حال هر وقت آب میخوردی، میگفتی: «فدای تشنگیات بشم.» از این به بعد هر وقت غذا خوردی، بگو: «فدای گرسنگیات بشم.» جرمش چی بود؟ چی بود جرمش؟ جرمش این بود که دنبال حق بود، دنبال حقیقت بود، دنبال حقانیت بود. آخه این هم شد جرم؟ جرم این زن و بچه چی بود؟ چرا؟ چرا این تازیانهها؟ چرا این سیلیها؟ چرا اینها چیکار کردند؟ دزدی کردند؟ خیانت کردند؟ فحشا کردند؟ زن و بچهای که تو عمرشان حرف رکیک به زبانشان نیامده. چه حرفها شنیدند! چه مجلسها رفتند! مجلس شراب کجاست؟ مجلس قمار کجاست؟ دختر علی علیه السلام مجلس شراب؟ مجلس قمار؟ رقص؟ مجلس مستی؟ خدایا چه دردی است!
صبح جمعه است. دعای ندبه خواندید. با امام زمان عجل الله تعالی فرجه گریه کنیم. من وقتی فکر میکردم چرا روضههای صبح یک حال دیگری دارد، جواب پیدا کردم. دیدم امام زمان عجل الله تعالی فرجه تو زیارت ناحیه میفرمایند: "وَلَأَندُبَنَّکَ صَباحاً و مَساء." من صبحها گریان میکنم. صبحها میایی روضه؟ از فردا نیتت را عوض کن. بگو امام زمان صبح گریه میکند، من هم میخواهم بروم صبح با امام زمان گریه کنم. "صبحها برایت ندبه میکنم." نفرمود گریه میکنم. "صبحها برایت ندبه میکنم." ندبه کردن گریه معمولی نیست، سروصدا کردن، هایهای گریه کردن. هر صبح، هر غروب ناله میزند. امام زمان عجل الله تعالی فرجه گریه میکند. "ولأبکین علیک بدل الدمع دما." "من برایت گریه هم که میکنم، اشک نمیریزم، من خون گریه میکنم." گفتند یکی از این اهل معنا، جانم! آتش بگیریم با این روضه. یا صاحب الزمان! تو روضه امروز صبحتون را شریک کنیم.
یکی از این اهل معنا مشرف شد. اینجور نقل شده، بزرگان نقل کردهاند. مشرف شد خدمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه. سؤال کرد، گفت: «آقا شما فرمودید من هر صبح، هر غروب گریه میکنم. این کدام مصیبت است برایش اینجور گریه میکنید؟» حضرت فرمودند: «تو چی فکر میکنی؟» به این مضمون. گفت: «آقا، احتمالاً مثلاً روضه حضرت علی اصغر علیه السلام باشد.» فرمود: «نه.» گفت: «آقا روضه علی اکبر علیه السلام؟» فرمود: «نه.» «آقا روضه ابوالفضل؟» «نه.» گفت: «پس دیگر حتماً خود مصیبت امام حسین علیه السلام، شهادت امام حسین علیه السلام!» اینجوری نقل شده. حالا به این مضمون فرمود: «نه، اینی که من برایش صبح و غروب گریه میکنم، مصیبتی است که خود ابی عبدالله علیه السلام هم صبح و غروب برایش گریه میکند.» گفتند: «آقا کدام مصیبت است، هم شما صبح و غروب گریه کنید، هم امام حسین علیه السلام صبح و غروب گریه کند؟» فرمود: «اسارت عمهام زینب!» از هر طرف نگاه میکنی، میبینی نمیشود تحمل کرد، نمیشود تصور کرد. دختر امیرالمؤمنین علیه السلام باشی، مظهر حیا، نجابت، غیرت، رشادت. یکهو چشم باز میکند میبیند حرمله و خولی و سنان دورش را گرفتهاند. با کیا هم مسیر شد؟ شمر را گذاشته بودند کنارش. یک عبارتی را یک بار گفتم، نمیخواهم بازش کنم. یک جایی وقتی رسیدند، خیلی سخت است وکیلی. روضهها خیلی سخت است. بعضی روضهها، روضههای ناموسی است. حالا یک وقتی یک درد آدم میگوید، رد میشود. اینها ناموسی است. اینها به غیرت آدم برمیخورد. درخواستی داشت زینب، کار نداریم. بخواهم بگویم این خودش یک روضه جداگانه است. تو ورودی شام یک درخواستی میخواست بکند. نگاه کرد دید فقط شمر کنارش است. سید در لؤلؤ میگوید درخواستش را از شمر کرد. خداییش جا ندارد من و تو بمیریم! عمهمان بشود! امروزه چقدر غیرت و جریحهدار شدیم این ایام. میگفتند با قاتل رهبرمان داریم مذاکره میکنیم. با قاتل رهبرمان تفاهمنامه امضا کردیم. حالا ما از سر قدرت و عزت و اینها وارد شدیم. حق و حقوقمان را مطرح کردیم. به حسب ظاهر امتیاز داریم میگیریم. حالا تهش چی میشود با خداست، ولی به آدم فشار میآید. با قاتل رهبرت تو آن حال و تصور کند. درخواست معمولی میخواهند بکنند. دو رکعت نماز میخواهند بخوانند. وضو میخواهند بگیرند. بچهای میخواهد قضای حاجت بکند. هی باید زینب به شمر رو بزند. آن هم اینجوری. تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام به زینب کبری سلام الله علیها این بود دیگر!
داری گریه میکنی دیگر. صبحهای محرم است دیگر. برای بنده هم یک مجلس، یک مجلس دیگر است. روضه صبح، روضه دل است، روضه عشق است. صبح جمعه هم که هست و برای چیزی داری گریه میکنی که امام زمان عجل الله تعالی فرجه صبح و غروب برایش گریه میکند. لا اله الا الله. بگذریم. روضهای که میخواستم بخوانم بگذار فقط یک اشاره بهش بکنم. لحظات آخر امیرالمؤمنین علیه السلام تو بستر بود، داشت از دنیا میرفت. سریع میگویم، رد میشوم. یک ساعتی روضه میخواهد این روضه. یک نقلی شنیده بود زینب کبری سلام الله علیها از اُمّ ایمن. روایت طولانی است. پیغمبر صلی الله علیه و آله به تکتک اهل بیت علیهم السلام گفته بودند: «شما عاقبتتان چطور میشود، چطور از دنیا میروید و اینها.» زینب کبری سلام الله علیها لحظات آخر به امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: «این روایت تو کامل الزیارات.» گفت: «بابا، مگر من به من اینطور گفته؟» آن بخش آخرش را میگویم. «شما اینطور کشته میشوید، مادرم آنطور کشته میشود، برادرم امام حسن علیه السلام اینطور کشته میشود. در مورد داداشم حسین هم گفته این کربلا دارد، با لب تشنه سر از تنش جدا میکنند. بابا، این روایت راست است؟ حقیقت است؟» فرمود: "الحدیث کما حدثتک ام ایمن." «آره دخترم. بهت درست گفته. ولی یک تکه از روایت را بهت نگفته. آن هم مربوط به خودت است.» ماشاءالله اذیتت نکنم، زود بگویم. «یک تکهاش هم مربوط به تو است دخترم.» «چیست بابا؟» تو کوفه دیگر، لحظات جان دادن امیرالمؤمنین علیه السلام تو کوفه است. فرمود: «دخترم، دارم میبینمت. تو را یک روز با دست بسته وارد این شهر میکنند.» تردید دارم این کلمه را بگویم، توضیح بدهم یا نه. شما نالهاش را بزنید. دو کلمه توصیف کرد. فرمود: «دخترم، تو را این شهر میآورند، اسیر میآورند.» دو کلمه. بازش نکنم. طاقتم ندارید. «دخترم همین قدر بهت بگویم، خردت میکنند میآورنت.» رضا امام زمان عجل الله تعالی فرجه تو زیارت در توصیف این زنها میفرمایند: "و بعد العز مذللات." اینها عزیز بودند، ولی خیلی خردشان کرده بودند.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
عرض کردیم از دریچه سوره مبارکه عصر وقتی کربلا را تحلیل میکنیم، معلوم میشود این تقابل از کجا نشئت میگیرد؛ تقابل امام حسین علیه السلام با یزید، با شامیان، با کوفیان. تقابل حقانیت با ناحقانیت! آن کسی که بر حق است و آن کسی که دنبال باطل است. اونی که دنبال حق جاودانه است، پیروز و غالب میماند، حتی وقتی که کشته میشود. اوست که دارد دشمنش را بازی میدهد، اوست که دشمنش را مهار کرده و تو مُشت گرفته. هر ضربهای که به او زده میشود، شکوفاتر میشود، روشنتر میشود، قویتر میشود. شیشه عطری که وقتی میشکنند، تازه بوی عطرش همه جا را میگیرد. "پیچیده شمیم از همه جا ای تن بی سر، چون شیشه عطری که سَرَش گم شده باشد." این واقعاً درمورد امام حسین علیه السلام صادق است. وقتی کسی بر حق بود، هیچ کاری نمیشود در برابر او کرد؛ چون موضعش، موضع ماندگاری و برقراری است. هرچقدر دست و پا بزند، آن کسی که باطل است، چیزی را عوض نمیتواند بکند. داستان کربلا این است، راه نجات این است: آمدن در مدار حقانیت. البته تابع حق، معمولاً کم است. حالا در مورد این، یک اشارهای کردم. روزهای بعد ان شاء الله بیشتر عرض میکنم.
حق یک سنگینیای دارد، یک تلخیای دارد. "ان الحق ثقیل مرون." پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «حق هم سنگین است، هم تلخ است». چرا قاعدتاً که نباید نه سنگین باشد، نه تلخ باشد؟ چرا باید حق تلخ باشد؟ وقتی شما میگویید اینقدر جاودانه است و ماندگار و برقرار و دیگر تلخی نباید داشته باشد؟ تلخیاش بهخاطر این است که تنها جلوه ظاهریاش، در آن ارتباط اولیهای که با آن برقرار میشود، دلبری از آدم نمیکند. چطور دلبری نمیکند؟ حالا اینجا بحثهایی هست. ما یک فطرت داریم، یک غریزه داریم. اینها با همدیگر تفاوت میکند. یک اشاره دو جلسه قبل کردم به اینکه دوتا «خود» داریم، دوتا «من» داریم. اینها با همدیگر تفاوت دارد. یک «من ملکوتی و الهی و ربانی و آسمانی» داریم، یک «من اینجایی» داریم؛ «من حیوانی» داریم، «من دنیایی و مادی» داریم. آن «من دنیاییمان»، حالا از آن گاهی تعبیر میشود به نفس اماره یا غریزه. غریزهمان معمولاً برایش حق، جاذبهای ندارد. آدمها همچون غالباً تابع غریزهاند، تابع فطرت نیستند، تابع عقل نیستند. برای همین نه دنبال حقیقتند، نه حقیقت برایشان جاذبهای دارد. شیرینیای ندارد در نگاه اولیه. اونی که اینها را سمت خودش میکِشد حق نیست؛ اتفاقاً برعکس باطل است. باطل جاذبهاش بیشتر است. در روایتی هم دارد پیغمبر فرمود: «هم سبک است و اذیت ندارد، هم شیرین است.»
شما در انواع و اقسام چیزهای مختلف که نگاه بکنید، از کاسبی و درآمد و تا ازدواج و تا هرچی، هرچی که نگاه کنید، میبینید باطل شیرینتر است. باطل سادهتر است. دزدی کردن، حق و ناحق کردن، پول مردم را بالا کشیدن، راحتتر و شیرینتر است یا حلالخواری، پول درآوردن، عرق ریختن، یک قران جابهجا نکردن؟ ها؟ کدامش شیرینتر و سادهتر است؟ معلوم است دیگر. خب، این میشود تفاوت حق و باطل. ازدواج کردن، کفیل خرج یک نفر شدن، مقید به این شدن که با این نباشم و با آن نباشم و رابطهام را کنترل کنم و حد و حدود را رعایت کنم، اینها شیرینتر و راحتتر است یا یَلخی بودن و رو هوا بودن و باریبههرجهت بودن و بیبندوبار بودن و هرشب با یکی بودن؟ معلوم است دیگر. تفاوت حق و باطل، این تفاوت شیرینی و تلخی حق و باطل است. ولی آن آدم چیزفهم و عمیق میفهمد تلخیِ این کجاست. وقتی یکم عمیق شد، میبینی این چه تلخیِ بیپایانی دارد. یک شیرینی سطحی ظاهری دارد، ولی تَهَش خب تَهَش چی؟ تا کِی میخواهی با این وضعیت زندگی کنی؟ تا کِی میخواهی ادامه بدهی؟ آن یکی سختی تحمل میکند، ازدواج میکند، خب بعد پنج سال، بعد ده سال میبینی یک دانه، دوتا، سه تا بچه دارد. بچهها را بزرگ میکند، مدرسه میفرستد. کمکم زن نشان میدهد، شوهرشان میدهد. خانواده دارد، زندگی دارد. توتِ چهل سالگی همینجور سرت را در فاضلاب این غریزه کردی، بعداً هم که نگاه میکنی هیچی به هیچی. "ان الانسان لفی خسر." چی گیرت آمد؟ چی داری الان، بعد چهل سال هرزگی؟
بعضی از اینها را حالا مخصوصاً سلبریتیها را، خیلی اینها تویش نکته است، خیلی تویش عبرت است. رمز عبرت گرفتن هم تلخ است. چون حق، طرف میگوید به کرات، مخصوصاً توی دوره این بازیگرها، بازیگرهای زن نمیدانم چی شده بود، مد شده بودند این حرفها را میزدند، ناپرهیزی میکردند، یک وقتهایی حرفهای حق میزدند. طرف میگفت: «ای کاش من سی سال پیش ازدواج کرده بودم.» یکی از اینها هفت هشت سال پیش از بازیگران معروف گفته بود: «من بیست سال پیش باید ازدواج میکردم تا الان باید پنج تا بچه میآوردم.» حجم میشود بهشان. آن یکی گفته: «من پشیمانم از این زندگی که اینجوری آمدیم جلو.» عاقبتش؛ خواننده زن معروف قبل انقلاب که حالا اسمش را نمیخواهم بالای منبر بیاورم، احتمالاً بزرگترها اسمش را بلدند. معروف بوده قبل انقلاب، البته غیر بزرگترها الآن بهتر بلدند معمولاً این چیزها را. خیلی سالم هست، از دنیا رفته. بیش از بیست سال است به نظرم این زن از دنیا رفته. یک مصاحبهای یک وقت کرده بود با یک مجری مردی که او هم به نظرم از دنیا رفته. گفته بود که برگردی، چیکاره میشوی؟ گفتی بود: «برگردم دیگر خواننده نمیشوم، کاباره نمیروم.» گفته بود: «چرا؟» گفت: «الان میفهمم، من را بهخاطر خوشگلی و تَنَم و رقصم و این چیزها میخواستند. تا جوان بودم، خوشگل بودم، صدا داشتم، دور و برم بودند. امروز که آدم لازم دارم، هیچکس دور و برم نیست. هیچکس آدم حسابم نمیکند.» "اِنَّ الاِنسانَ لَفی خُسر." اینها تو همین دنیایش خسارت است. دنیا و آخرت، هم اینجا خسارت است، هم آنجا خسارت. بهرهای ندارد. احساس نمیکند چیزی نصیبش شده، چیزی گیرش آمده. دستش خالی است. "خسروا انفسهم و اهلیهم." این خسارت هم خسارتی نیست که به ماشین بخورد، به خانه بخورد. خسارتی است که به جونم میخورد. اینش خیلی دردناک است. احساس میکنم این خالی است، این پوچ است، این ندارد، این دستش خالی است. خیلی حس سنگین و سختی است. مخصوصاً موقع جان دادن، مخصوصاً موقع جان دادن. آدم نگاه میکند میبیند هیچی ندارد. بعد از جان دادن میبیند دیگر فرصتی هم ندارد. هیچ کاری نمیشود کرد.
بعد آنجا معلوم میشود سرمایه انسان، عمر انسان است. علامه در ذیل این آیات در «المیزان» تفسیر سوره عصر میفرماید این خسارت که به جان آدم میخورد، خسارت مربوط به سرمایه است. سرمایه چیست که این خسارت زده میشود؟ سرمایهاش عمرش است. تازه آدم میفهمد عمر چی بود. همین، همین دقیقهها، همین لحظههایی که الان من و شما اینجا نشستهایم. چقدر مردهها در عالم برزخ آرزویشان است برگردند دو دقیقه، یک دقیقه، ده ثانیه همینجا کنار شما بنشینند. برگردند ده ثانیه یکبار مجلس امام حسین علیه السلام، پنج دقیقه پای روضه، یک قطره اشک، یک دانه "یا حسین" یا حسینی که با اختیار تو دنیا اثر ارادت و علاقه بگویم. یک دانه سلام بدون سلام. بعضیها که تجربه کردند این لحظات را در آن لحظه درک کردند یعنی چه. یک دانه زیارت امام رضا علیه السلام یعنی چه. از آنور یک دانه گناه یعنی چه، یک دانه دروغ یعنی چه. میگفتند مرحوم شیخ عباس قمی رضوان الله علیه، آن مرد بزرگ، مرد خالص، مرد پاک، لحظات احتضارش، دیدند غرق عرق شده، پریشان است، به هم ریخته است. بهشان گفته بودند: «چرا اینجوری هستی؟» مرد ربانی که انگشت به آب میزد و میفرمود: «این آب را بدهید مریض مشرف به مرگ بخورد، خوب میشود.» میگفتند: «آقا، این هم شد عامل شفا! انگشت به آب بزنی؟» فرمود: «این انگشت با آن کلام امام صادق علیه السلام نوشته شده.» خیلی زحمت کشیده بودی مرد! حالا یکیاش مفاتیح و آثار دیگرش، یکی سفینهالبحار است، منتهی الآمال، کتابهای فوقالعاده. گفتند: «آقا چرا اینقدر پریشانی تو اینجا، تو این بستر مرگ؟» فرمود: «یکبار یک جایی دروغ مصلحتی گفتم. مصلحت الان برایم منکشف شده که مصلحت نبود. از این دروغ دارم به هم پاچیده میشوم.» یک دانه دروغ، یک دانه نگاه حرام، یک دانه نیش، یک دانه تهمت. آنجا معلوم میشود. اینجا میشود کاریاش کرد. اینجا با یک عذرخواهی، با یک حلالیت. آنجا به نرخ آنجا حساب میکنند. نرخ آنجا، عمل صالح اینجا فرق میکند. اینجا با پول طرف کنار میآید. حالا تو بگو پنج میلیون بگیرد، راضی میشود. آدم دلشکسته میگوید: «آقا یک میلیارد میگیرم، راضی میشوم.» ارزش دارد. اینجا نرخ پول است، آنجا نرخ عمل صالح است. عمل صالح مقبول. مگر ما داریم که هر کس هرجا رسید بخواهد صد تا، هزار تا هم بگیرد ببرد؟ نماز مقبولمان کجاست؟ نه! تو آنجا من نیش زدی. خب حالا چه جور راضی میشوی؟ عمل صالح معادلش عمل صالح میگیرد. تو مال من را تلف کردی، تو آنجا دل من را شکستی. به نرخ آنجا حساب میشود. نرخ آن عمل صالح، سرمایه است دیگر. اینجا آدمیزاد ظاهر بین، سرمایه را تو همین پول و این چیزها میداند. آدمی که آنور رفت، میفهمد سرمایه این چیزهاست.
این میشود حق و باطل. این میشود شاخص انسانیت. این میشود عیار انسانیت. انسان، ترازوش حق. به به! عجب آیهای! علامه طباطبایی هم این آیه اول سوره مبارکه اعراف، یک بحث محشری علامه طباطبایی ذیل این آیه دارد. خیلی بحث قشنگی است. "الوزن یومئذٍ الحق." وزن روز قیامت حق است. و اینجا کیلوگرم این چیزهاست. عیار این است. بر مبنای مثلاً کیلوگرم رتبهبندی میکنند. این وزنش بیشتر است. این وزن دارد، آن وزن ندارد. مثلاً میگویند هوا وزن ندارد. چرا؟ چون با این شاخص کیلوگرم تناسب ندارد، نمیگنجد. برایش کیلو نمیشود تعیین کرد. این وزن اینجاست. وزن آنجا چیست؟ "الوزن یومئذٍ الحق." ترازو و وزن و این چیزها که گفتند، منظور این است. باسکول دارند طرف را میاندازند اینور، بعد آنور مثلاً یک چیزی میکشند. میشود میزان اعمال. میزان اعمال با حق است. البته اگر رو حساب شاخص ظاهری بخواهی حساب کنی، آنجا هم میزان اعمال امیرالمؤمنین علیه السلام، چرا؟ "چون علی مع الحق و الحق مع علی." همه وجودش حق. پیغمبر هم در غدیر چی فرمود؟ "اللهم اَجْرِ الحقَ حِیثُ مادار علی." شاخص انسانیت این میشود. انسان مطلق. خداوندا حق را آنجایی بچرخان که علی است. نه اینکه خداوندا علی را یک جایی بچرخان که حق است. این خودش مجسمهی حق است. این حقانیت محض است. امام حسین هم فرمود: «حرکتی که من کردم برای این بود که میخواهم دنبال آن چیزی باشم که پیغمبر و امیرالمؤمنین فرمودند؛ اَسیرُ بِسِیرتِ جَدّی و اَبی علی بن ابیطالب علیه السلام.» چرا؟ چون اینها حقند، اینها شاخص حقانیتند. هر کس هر چقدر بیشتر شبیه علی بن ابیطالب علیه السلام میشود، بیشتر حق میشود. بیشتر ماندگار میشود. امام راحلمان، امام شهیدمان، ویژگیشان این بود؛ مجذوب بودن، ذوب بودن در امیرالمؤمنین علیه السلام. رهبر شهید: «من هر سؤالی که دارم، از نهج البلاغه جوابش را میگیرم.» غرق، فانی، ذوب. رو حرف امیرالمؤمنین حرفی نداری. هرچی او بگوید، هرچی او بخواهد، هر مسیری که او معلوم کند، نمیشود.
حقانیت وزن میدهد، سنگینش میکند. وقتی سنگین شد، توفان هم که میآید نمیبرد. کوه سنگین است. خب، توفان که میآید چی میشود؟ آقا کوه سنگین است. کاه سبک است. توفان که میآید کاه را میبرد. وزنی ندارد. ماندگاری ندارد. به جایی بند نیست. ولی کوه را چیکار میکند؟ تازه تمیزش میکند، آشغالهایش را میگیرد، گرد و خاکش را میگیرد. این کوه است. مگر میشود این را برد؟ "المؤمن کَلجبَلِ الراسخ." مؤمن مثل کوه میماند. فتنه میشود، توفان میشود، بلا میشود. این تازه خود را نشان میدهد، تازه زلال میشود، تازه پاک میشود، تازه تمیز میشود. این «حق بودن» است. آن چیزی که آدم از آن باید بترسد، ابتلاء و بلا و گرفتاری و خطر و اینها نیست. «بر حق نبودن.» خیلی تو این حرف است. یک مطلبی را من روز هشتم میگفتم، ولی الان میگویم، حیف.
امام حسین علیه السلام چرت مختصری زدند، بعد از نماز صبح کاروان در حال حرکت بود. بیدار شدند. حضرت علی اکبر علیه السلام دید که امام حسین علیه السلام یکم برافروخته، تغییری پیدا شده در حالش. عرض کرد: «باباجان، چرا اینجوری؟ احساس میکنم به هم ریختهاید.» فرمود: «یک لحظه پلکم سنگین شد، خوابم برد. دیدم این کاروان دارد میرود، فرشته مرگ هم دارد همراهیاش میکند. فهمیدم فرشته آمده جان این اهل این کاروان را بگیرد.» دلم سوخت. امام حسین علیه السلام که اهل این نگرانیها نیستندش که مثلاً ما کشته میشویم، یک وقتی مثلاً از این بترس. تو این گفتوگو شما عیار این فرزند تربیتشده امام حسین علیه السلام دستت بیاید. وزنش دستت بیاید. علی اکبر علیه السلام قاعدتاً الان او باید نگران بشود. جوان است. چقدر امید و آرزو! و حالا من ازدواج میخواهم بکنم، حالا درمورد حضرت علی اکبر علیه السلام معلوم نیست ازدواج کرده بودند، نکرده بودند، بچهدار میخواهم بشوم، بچههایم را بزرگ بکنم، من آرزوها دارم باباجان، من جوانم. حالا کارها میخواهم بکنم. یک کلمه برگشت گفت: "یا ابتا اَلَسنا علی الحق؟" مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود: "چرا، بلی یا بُنیه." چرا پسرم! فرمود: "اَذن لا نبالی بالموت." چرا از مرگ بترسیم؟ حق است دیگر! خیلی امام حسین علیه السلام کیف کرد. فرمود: «خدا به تو جزایی را بدهد که تا حالا هیچ پسری از هیچ پدری نبرد.» این را میگویند پسر، این را میگویند مرد. نسخه بدل امیرالمؤمنین علیه السلام، کوچک شده امیرالمؤمنین علیه السلام، جوان شده امیرالمؤمنین علیه السلام. حق این وزن دارد، این میماند. تا عالَم، عالَم است، علی اکبر علیه السلام میدرخشد. چون حق است.
وقتی برحق بود، آن آدم فهمیدهای که فهمیده عالم چه خبر است، انسان از این ظواهر و از این غرایز عبور کرده، دیگر نگرانیاش از این نیست که آقا جنگ میشود و قحطی میشود و گرسنه میشویم و زلزله میآید و میمیریم. و که عموم آدمها اینشکلیاند، چون آن آدمها میروند جهنم، چون آدمها بدبختند، چون "ان الانسان لفی خسر" و این چیزها نگران نمیشود. نگرانیاش به این است که نکند بر حق نباشیم! همهی نگرانی این است. مردم کوفه بدبختیشان تو چیست؟ بهجای اینکه نگران حق و باطل باشد، نگران قیمت مسکن و قیمت دلار و گرانی و فقر و گرسنگی و این چیزهاست. اتفاقاً اینجور وقتها هم آخرتش را از دست میدهد، هم دنیایش. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «هر وقت آدمیزاد برای دنیایش یک کاری میکند که آسیب به دینش بخورد، بین دین و دنیا، دنیا را انتخاب میکند. خدا هم دنیایش را بهش نمیدهد، هم دینش را ازش میگیرد.» صدبار تجربه کردیم که تو هر انتخاباتی که یکی آمده، غرایز را تحریک کرده، ته آرمان آن رأیدهنده و رأیگیرنده رفع فیلتر واتساپ، گواهینامه رانندگی موتور بانوان، یک مشت چیزهای حیوانی دیگر بوده! هم آخرتتان را ازتان گرفته، هم دنیایتان را. جفتش را میگیرد، تو جفتش بدبختتان میکند. هم فحشا و منکر تو جامعه زیاد میشود، هم فقر زیاد میشود، هم ناامنی میشود، هم جنگ میشود، هم گرسنگی میشود، هم قتل و غارت میشود. همهاش میآید. این قاعدهاش است. این فرمان امیرالمؤمنین علیه السلام است. همان کسی که حق بر مدار او میچرخد، این را گفته. این کلام تو همان نهج البلاغه است که بعضیها با آن رأی میآورند. نهج البلاغه اینهاست. نهج البلاغه خلاصه میشود تو حق و باطل. حرف این است: نگرانیاش باید بر این باشد که حق است یا باطل؟ نه اینکه نگرانی به اینکه جنگ نشود، گرسنه نشویم، کسری بودجه نیاوریم، محاسبه دریایی نشویم. این توافق، این گفتگو، این مذاکره، این نشست و برخاست، این امتیاز دادن، این امتیاز گرفتن، اینها حق است یا باطل؟ مشغولیت و درگیری آدم باید این باشد. اگر حق است، پایش میایستم.
جنگ هشت ساله. امام بزرگوار، امام راحل ما، این شخصیت بینظیر، رهبر شهید. خدا را شکر کنید. دیشب میخواندم از ایشان. خیلی برایم جالب بود. دانشگاه امام حسین علیه السلام سال نود. آقا فرموده: «خدا را شکر کنید شما تو دورهای قرار داد که امام خمینی را دیدید.» حالم یکجوری شد. گفتم ما هم باید شکر کنیم تو دورهای بودیم که شما را دیدیم. فرمود: «خدا یک نسخه حسینی سر راهتان گذاشت، بفهمید امام حسین علیه السلام چی میگفت.» یک مرد بزرگ. حالا هم امام راحلمان، هم امام شهیدمان، همه هوش و گوششان حق، در مسیر حق رفتن بود. اینها علوی بودن، اینها حسینی بودن. اینها جاودانه تاریخ. من آن احمق را که به عنوان کارشناس آمده بود توی تلویزیون و اینها، بعد میکروفون هم پرت کرده سمت کاندیدا و اینها آمده مصاحبه کرده، میگوید: «برای من خامنهای و رضا شاه تفاوتی ندارد.» اگر کسی نهج البلاغه خوانده باشد، حالیاش باشد، دور و برش یک بویی میکشد. میفهمد چه کثافتهایی دورش را گرفتهاند. تشخیص حرف زیاد است، درد دل زیاد است. بخواهیم بگوییم چه بکنیم که تف سربالاست و گرفتاریها را بیشتر میکند. باید فعلاً کنار آمد با شرایط. اختلاف هم حق نیست، تفرقه هم حق نیست. دیگر به هر حال، چیزی است که شده. باید پیش رفت. با همین وضعی که داریم، با همین مسئولینی که داریم، با همین شرایطی که داریم، از این گذرگاه و از این پرتگاه عبور کنیم. مسئله، مسئله حق و باطل است. "ان الانسان لفی خسر."
من چند کلمهای این مطلب را عرض بکنم، عرضم را تمام کنم. بحث مهم و بحث دامنهداری است. جالب است خسران را به هیچ موجود دیگری نسبت نداده. حیوانات در خسران نیستند. انسان است که در خسران است. عجیب است، چرا؟ چون اولاً که انسانی که اختیار دارد، انسانی که انتخاب میکند، انسانی که تو دوراهی حق و باطل است. بعدش هم حیوان را خدا توی مداری آفریده، تو همان مدارش هم دارد حرکت میکند. رو همان غریزهاش دارد پیش میرود. همان نتیجهای که خدا برایش در نظر گرفته، دارد حاصل میشود. همان شخصیتی که باید داشته باشد، دارد. همهی گربهها گربهاند، هیچ وقت از گربه بودن خارج نمیشوند. بشود گفت گربه خوب، گربه بد، اینها کار نداریم، ولی مسئله این است که گربه به دنیا آمده، گربه مُرده. گربهها که میمون نمیشوند. میمونها که اسب نمیشوند. اسبها که فیل نمیشوند. فیل، فیل است. خدا این را فیل آفریده با خواص فیلی خودش. او همان خاصیت فیلی خودش هم دارد. کار فیلیاش را دارد انجام میدهد. او هم کار گربهاش را دارد انجام میدهد. او هم سگ دریدنش را دارد انجام میدهد، کار سگیاش را دارد انجام میدهد. میگوید: "نیش عقرب نه از سر کین است. اقتضای طبیعتش این است." نیش بزند دیگر. کار عقربیاش را دارد انجام میدهد، او کار ماریاش را دارد انجام میدهد. برای همین در مورد اینها عمل صالح معنا ندارد. همین است. همین، کارش این است. ولی انسان کارش این نیست، آن کار خودش را باید پیدا کند و انجام بدهد. او میشود عمل صالح. اگر پیدا کرد و انجام داد، تازه بهش میگویند: "آدم." خدا خلقش کرده بود که آدم باشد. عقرب شد، مار شد، گرگ شد، کفتار شد. گاهی همهاش با همدیگر شد، مثل ترامپ: هم سگ، هم خوک، هم میمون. رذایل همهی حیوانها را. سبک مغز، مسخره است. جنایتکار، وحشی، هرزه است. بیحیا. چی را ندارد بابا؟ یک سگ تهش بخواهد بد بشود، چی میتواند باشد دیگر؟ ادا اطوار میمون را که نمیتواند در بیاورد. پاچه میگیرد، سگ باشد، هم میمون باشد، هم دزد باشد، هم حریص باشد، طماع باشد، هر بدی که هر حیوانی دارد، این تو خودش جمع کرده. چه موجود کثیفی. اشغال، اشقیا. رهبر شهید: "من به دست اَشقَلَ اشقیا کشته شدم." اشقل اشقیا یعنی این. یعنی هر بدی که تو هر جایی هست، این تو خودش جمع کرده. "ان الانسان لفی خسر." این مال آدمیزاد است. آدمیزادی که انتخاب میکند، انسان باشی یا نباشی. حیوانهای دیگر که انتخابی ندارند. حیوانهای دیگر سگ آفریده شدهاند، سگ هستند. تو همان مسیر سگی خودش دارد حرکت میکند. از مسیر خارج نمیشود. قرآن چقدر قشنگ میگوید، میگوید: "اولائک کالانعام بَل هُم اَضَل." اضل یعنی چه؟ گمراهتر. نمیگوید پایینتر. چرا تعبیر گمراهی را استفاده میکند؟ برای اینکه او تو مسیر خودش دارد حرکت میکند. مسیر خودش است دیگر، اتاق خط خودش این است. این که تو خط خودش نیست. این تو مسیر خودش نیست. مسیر را چه شکلی میشود تشخیص داد و رفت؟ مسیر چیست؟ مسیر حقانیت. تشخیصش، تشخیص حق و باطل است. اصلاً عقلی که خدا داده که تفاوت انسان با حیوان است، قرار است چیکار بکند؟ کاراییاش چیست؟ کاراییاش تشخیص چیست؟ تشخیص حق و باطل. عقل این را میگویند. عاقل این را میگویند. آدم، این دارد. عقلش. گاهی عقل فقط در حد تشخیص همان غرایز است. اینکه دیگر بدتر شد که. ای عقل! که در خدمت غریزه است. این دیگر بدتر است که. سگ حالا پاچه میگیرد، استخوان قایم میکند. این همه دیگر حساب کتاب و فکر و تشکیلات و اختراع و این چیزها دیگر ندارد. بنشینم فکر کنم چیکار کنم از سرتاسر دنیا بتوانم استخوان جمع کنم، در کسری از ثانیه صاحب پنج میلیارد استخوان بشوم. هوش مصنوعی بنشینم اختراع کنم. سگ و بدبختها همین قدر دستشان میرسد. توی خیابانها میچرخند، تو این بیابانها، جادهها. دیدی گرسنه و مُرده و ضعیف و… اگر امکانات هوش مصنوعی داشت، اینترنت داشت، خیلی اوضاعش فرق میکرد. تو بیابان نشسته بود، پنج تا بانک را خالی کرده بود. این که نشد عقل!
امام صادق علیه السلام، حضرت عرض کردند که: «آقا، اینکه معاویه دارد چیست؟» حضرت فرمود: «اول عقل را توضیح دهم.» فرمود: «عقل اونی است که با آن آدم بندگی خدا کند. ما عبد به الرحمن.» تشخیص میدهد خدا چی میخواهد که همان حق و باطل میشود. عمل میکند. گفتند: «آقا، پس این که معاویه دارد چیست؟» چون همه میگفتند معاویه خیلی عاقل است، خیلی داناست، خیلی بلد است، خیلی حالیاش است. همین "حالیاش" خیلی "حالیاش" است! حضرت فرمود: «شیطنت است، که عقل نیست. چه تشخیصی است که روزبهروز خسارتت را بیشتر میکند؟ روزبهروز جهنمت را بیشتر میکند؟ گرفتاری! چه عقلی است؟» بعضی عقلشان این شکلی است. عقل معاویه. خوب بلدند یک کارتی مثلاً تو انتخابات رو بکنند، حریفشان را از میدان به در بکنند. یک شعاری… یک حالا امروز خیلی مثالهای ما انتخابی شد دیگر. نمیدانم چه روز جمعه بود، بالاخره روز انتخابات. خیلی حال و هوای انتخابی. ورزش. صحبتها. این میشود حق و باطل. این میشود مرز انسان بودن و حیوان بودن. با این از هم جدا میشوند. انسان اونی است که حق را میفهمد، حق را انتخاب میکند. اونی هم که دنبال حق نیست، میشود حیوان، میشود دنبال غریزه. این خیلی نکته مهمی است، خیلی نکته مهمی است.
امام حسین علیه السلام فرمود: «یکی از کلماتی که حضرت تو مسیر کربلا فرمودند که به عنوان شعار امام حسین علیه السلام خیلی هم مهم است؛ "ان الحق لَا یُعمَلُ بِه و ان الباطل لا یُتَناهی عنه."» وضع جامعه این شکلی شده. نمیبینید به حق عمل نمیشود، از باطل هم جلوگیری نمیشود. وضع جامعه این است دیگر. حق و باطل مهم نیست. نقطه حساسیت حالا یک وقت برای عموم مطرح نیست. خب آن هم مشکل فرهنگی است. یک وقت برای رهبر مطرح نیست، یک وقت اسمش را میآورد تو رفتارش مهم نیست، یک وقت اسمش را هم نمیآورد. این دیگر چی میماند؟ این میشود یزید. حالا برای معاویه هم حق و باطل مطرح نبود، ولی یک ادایی از حق در میآورد، یک تقیدی نشان میداد. بالاخره یک اجمالاً برای حق قائل بود. عرق میخواست بخورد، تو خلوت میخورد. نمازهایش را تو علن میخواند. از من چهره نمازخوان داشته باشند تا چهره عرز. عرق این خبیث برعکس بود. بعد از این حرفهای امروزی هم که تو توییتر و اینستا و اینها مُد است، اینها حرفهای یزید است. جزء شعرای معروف عرب است. اینها را حالا بندهای وقتی مفصل عرض کرده بودم، از جهت شاعری خیلی قوی است. حالا شاید برایتان عجیب هم باشد. مصرع معروفی که حافظ دیوانش را با آن شروع میکند: "الا یا ایها الساقی ادر کأساً" و بعدش میگوید که "عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها." این مصرع اولش مال یزید است. آن "اَدرِکأسنم" همان بچرخان پیمانه تا آنجاها رفته، دوباره برگردون آقا. "ناولها." منظورش همان پیمانه بوده. حالا بحث شده، شهید مطهری هم یک کتابی درمورد حافظ دارد، "تماشاگر راز". تو این کتاب بحث میکند، میگوید: «اشکالی که به حافظ میگرفتند همین است که حالا شعر قحطی بود، شما با یزید شروع کنید؟» یک عده میگویند آقا مثلاً خواستند استفاده کنند که این سُنی بوده، طرفدار یزید بوده و اینها که این چیزها اصلاً به حافظ نمیچسبد. حافظ هم شیعه است، هم عارف است، هم در سرآمد عرفای تاریخ است. همین قدر برایش یکی از مریدان پروپاقرصش علامه طباطبایی ده جلد شرح حافظ دارد. علامه طباطبایی گفتهاند: «پس چیست؟» بعضی گفتهاند خواسته قدرتنمایی کند، گفته: «من با حافظ شروع کردم، دیگر ببین من کیام!» ازش استفاده کرده. حالا حافظ گفته یا هر خر دیگری گفته، یزید گفته یا حافظ خواسته خوبی است. قشنگ، حرف عاشقانه است. میخواستیم از این استفاده کنیم. غرضم این است که شاعر قدرتمندی بود یزید. اشعار خاصی هم دارد. یکی از اشعارش این است که حالا من عربیاش را نمیگویم، ترجمه فارسیاش را میگویم. میگوید: «به من میگویند چرا نماز نمیخوانی؟ من عرق خودم را میخورم، برم مسجد نماز بخوانم، به مردم آزار برسانم؟» خوب است اینستاگرام داشت، وضع اینستاگرام داشتن مد نبود. استوری میکرد اینها را. پروفایلش بود. شرارتهایی که الان هست. بافتن و یک مشت توهمات و یک مشت اراجیف اظهار میکرد که: «آقا نماز چیست؟» اظهار میکرد به عرقخواری و به کثافت و بزن بازی و به ترامپ کثیف و خبیث و نخستوزیر ایتالیا جلو همه دارد میگوید: «تو خیلی خوشگلیها!» زن اردوغان میگوید: «به زن خوشگلت سلام من را برسان.» رئیس جمهور کشور اسلامی بدبخت. یک گرفتاریهایی یکی دوتا نیست.
یک وقت اینجوری میشود، هیچ ملاحظهای ندارد نسبت به حق و باطل. این دیگر جامعه مرده است. این نقطه خطر است. و یک وقتی کسی ملتفت به حق و باطل نمیشود، حق و باطل غریب شده، گم شده، از ذهنها دور شده. راهی نمیماند برایش جز اینکه کشته بشود برای اینکه بیدار کند نسبت به این حقیقت. اینجاست که امام حسین علیه السلام میآید وسط داستان. شهادت امام حسین علیه السلام، داستان کربلا این است. میخواهد حق را زنده کند. میخواهد مردم را نسبت به حق بیدار کند. این را تا اینجایش داشته باشید. چند تا نکته دیگر در تتمه مطلب میماند که امروز وقت نمیشود. فردا ان شاء الله عرض میکنم که آن هم نکته مهمی است. اینی که امروز عرض کردم این بود: حق و باطل شاخص جدا شدن انسان از حیوان است. فردا یک چیز دیگری میخواهم بگویم. نکته مهمتر از این در تکمیل این. ان شاء الله داستان کربلا این است، داستان حق و باطل است. داستان مظلومیت حق است. یک اشک ما برای این است. این ذکر مصیبت برای خاصیتش چیست؟ یک عده نادان گریه کردهاند. یک وقتی یک کسی هم برگشته بود و گفته بود از این مسئولین توی دوره کدام یک از این شهرها گفته بود: «اینها شهر افسردهایاند. روضه اینها زیاد میگیرند.» خدا نکند آدم نفهم بشود. اتفاقاً برعکس. همهی، همه این را تجربه کردهاند. آدم افسرده و غمدیده، اتفاقاً تو روضه حالش خوب میشود. مشخص است. دلیل هم دارد. دلیل هم دارد، یک چیز واضحی است. دلیلش این است که آن غمزدگی بهخاطر این است که آدم مشغول همین امور دنیا و همین گرفتاریها و بدبختیها و اینها بوده. میآید اینجا حواسش از آنها پرت میشود، حواسش به حق جمع میشود. حال و هوایش را عوض میکند. بله، غمش غم هست، ولی افسردگی نیست. تفاوت اینها چیست؟ یک وقت ناراحتی است، ناراحتیای است که نگهت میدارد، زمینت میزند، ثابتت نگه میدارد. یک وقت غصهای است که راهت میاندازد. این که خیلی چیز خوبی است. تو همهی کلاسهای کنکور، آن کاری که میکنند، کار انگیزشی که میکنند این است که طرف را به یک غصهای، به یک غمی مبتلا کنند که درس بخواند. کار انگیزشی این است دیگر. از یک چیزی میترساند، نسبت به یک چیزی امید میدهد، نسبت به یک چیزی شوق میدهد، علاقه. نسبت به یک چیزی ناراحتی و ترس میدهد که راه بیفتد طرف. این غم، غمی است که راهت میاندازد، برعکس غمهای دنیا اسیرت میکنند. این تفاوتش این است.
این غم زنده است، چرا؟ چون توجه به حق. مصیبت امام حسین علیه السلام این است، مظلومیت امام حسین علیه السلام این است. مظلومیت حق است. غصه برای حق است. خیلی غصه شریفی است. علامت عقل است، علامت آدم شدن است، علامت آدم بودن و زنده بودن. حق و باطل حالیاش میشود. یک وقت آدم نشسته گریه میکند، بهش میگویند: «چرا گریه میکنی؟» میگوید: «پول گذاشته بودم، الان میبینم مثلاً اینطور شد. اینقدر سهام ما رفت!» گریه کردن دارد. ولی یک وقت بهش میگویند: «چرا گریه میکنی؟» میگوید: «حق مُجَسم آمد، با اینها حرف زد، کسی تحویلش نگرفت.» قصدم این است. این است که امام رضا علیه السلام فرمود: "اِن کُنت باکیاً لِشیءٍ فابکِ لِلحسین." برای حسین علیه السلام گریه کن. هر غصهای، هر دردی داشتی، اینها را اتصالش بده، خط ارتباطی برایش برقرار کن. به حقیقت این غصه را پیوندش بده به امام حسین علیه السلام. برای بچهات میخواهی گریه کنی، بچهات را از دست دادی. این میشود یک غم غریزی. ارزش ندارد. حالا گریه هم میخواهی بکنی، اشکال ندارد، ولی این را ببرش بالا، از آب کره بگیر. پیوندش بده. برای بچه خودت گریه نکن، برای بچههای امام حسین علیه السلام گریه کن. بعد میبینی چقدر عوض میشود. بعد میبینی غصههایت عوض میشود. میبینی خودت حس و حالت عوض میشود. این میشود داستان حق، مظلومیت اهل بیت علیهم السلام تو هر گرفتاری و تو هر تلخی، آدم منتقل میشود به غصه امام حسین علیه السلام. مثل امام سجاد علیه السلام. امام سجاد علیه السلام چه شکلی بود؟ میشود شاخص حقطلبی. میشود تذکر. این میشود توجه. بچه شیرخواره میدید، گریه میکرد. دختر بچه کوچک میدید، گریه میکرد. اسیر میدید، گریه میکرد. تشنه میشد، گریه میکرد. گرسنه میشد، گریه میکرد. به تعبیری که بنده توی جلسهای گفتم، میگویند: «هر وقت امام سجاد علیه السلام آب میخورد، گریه میکرد.» گفتم: «نه! این ادامه دارد. روضه را کامل باید بخوانید.» در مورد امام سجاد علیه السلام دارد. فرمود: «هر وقت آب مینوشید، گریه میکرد.» "هر وقت غذا میخورد، گریه میکرد." نصفش را شنیدید، نصفش را کمتر شنیدید. چرا هر وقت آب میخورد، گریه میکرد؟ چون میفرمود: "قُتِلَ الحسین عطشان." "حسین را تشنه کشتند." آقای ما تشنه بود. این نماد حقانیت، مظلوم بود. از حقوق، حقوق طبیعی عادی خودش محروم بود. روضه را نمیخواهم الان بسطش بدهم، ولی فقط یک اشاره میکنم. برای مردم کوفه سخنرانی کرد. امام سجاد علیه السلام فرمود: «این آب فرات را ازش دریغ کردید. این آبی بود که همهی سگهای بیابان ازش خوردند.» چیزی که دیگر همهی موجودات عالم سهم داشتند. سهم داشتند. چه گناهی کرده بود؟ چه جرمی کرده بود؟
این عطش که شنیدید، ماها معمولاً بینمان رایج است، میگویند: «آقا آب خوردی، بگو سلام بر حسین.» یک چیز امروز یادگاری میخواهم بهتون بدهم. تو این محرم تمرین کنید. حس و حالت را عوض میکند. هر وقت آب خوردید، بگویید سلام بر حسین. باشد. ولی ادامه روضه را از امام سجاد علیه السلام بشنو. هر وقت غذا میخورد، هم گریه میکرد. میفرمود: "قُتِلَ الحسینٌ جَائِع." ارباب ما وقتی کشته شد، گرسنه بود. از این به بعد هر وقت غذا خوردی، بگو سلام بر حسین. تا به حال هر وقت آب میخوردی، میگفتی: «فدای تشنگیات بشم.» از این به بعد هر وقت غذا خوردی، بگو: «فدای گرسنگیات بشم.» جرمش چی بود؟ چی بود جرمش؟ جرمش این بود که دنبال حق بود، دنبال حقیقت بود، دنبال حقانیت بود. آخه این هم شد جرم؟ جرم این زن و بچه چی بود؟ چرا؟ چرا این تازیانهها؟ چرا این سیلیها؟ چرا اینها چیکار کردند؟ دزدی کردند؟ خیانت کردند؟ فحشا کردند؟ زن و بچهای که تو عمرشان حرف رکیک به زبانشان نیامده. چه حرفها شنیدند! چه مجلسها رفتند! مجلس شراب کجاست؟ مجلس قمار کجاست؟ دختر علی علیه السلام مجلس شراب؟ مجلس قمار؟ رقص؟ مجلس مستی؟ خدایا چه دردی است!
صبح جمعه است. دعای ندبه خواندید. با امام زمان عجل الله تعالی فرجه گریه کنیم. من وقتی فکر میکردم چرا روضههای صبح یک حال دیگری دارد، جواب پیدا کردم. دیدم امام زمان عجل الله تعالی فرجه تو زیارت ناحیه میفرمایند: "وَلَأَندُبَنَّکَ صَباحاً و مَساء." من صبحها گریان میکنم. صبحها میایی روضه؟ از فردا نیتت را عوض کن. بگو امام زمان صبح گریه میکند، من هم میخواهم بروم صبح با امام زمان گریه کنم. "صبحها برایت ندبه میکنم." نفرمود گریه میکنم. "صبحها برایت ندبه میکنم." ندبه کردن گریه معمولی نیست، سروصدا کردن، هایهای گریه کردن. هر صبح، هر غروب ناله میزند. امام زمان عجل الله تعالی فرجه گریه میکند. "ولأبکین علیک بدل الدمع دما." "من برایت گریه هم که میکنم، اشک نمیریزم، من خون گریه میکنم." گفتند یکی از این اهل معنا، جانم! آتش بگیریم با این روضه. یا صاحب الزمان! تو روضه امروز صبحتون را شریک کنیم.
یکی از این اهل معنا مشرف شد. اینجور نقل شده، بزرگان نقل کردهاند. مشرف شد خدمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه. سؤال کرد، گفت: «آقا شما فرمودید من هر صبح، هر غروب گریه میکنم. این کدام مصیبت است برایش اینجور گریه میکنید؟» حضرت فرمودند: «تو چی فکر میکنی؟» به این مضمون. گفت: «آقا، احتمالاً مثلاً روضه حضرت علی اصغر علیه السلام باشد.» فرمود: «نه.» گفت: «آقا روضه علی اکبر علیه السلام؟» فرمود: «نه.» «آقا روضه ابوالفضل؟» «نه.» گفت: «پس دیگر حتماً خود مصیبت امام حسین علیه السلام، شهادت امام حسین علیه السلام!» اینجوری نقل شده. حالا به این مضمون فرمود: «نه، اینی که من برایش صبح و غروب گریه میکنم، مصیبتی است که خود ابی عبدالله علیه السلام هم صبح و غروب برایش گریه میکند.» گفتند: «آقا کدام مصیبت است، هم شما صبح و غروب گریه کنید، هم امام حسین علیه السلام صبح و غروب گریه کند؟» فرمود: «اسارت عمهام زینب!» از هر طرف نگاه میکنی، میبینی نمیشود تحمل کرد، نمیشود تصور کرد. دختر امیرالمؤمنین علیه السلام باشی، مظهر حیا، نجابت، غیرت، رشادت. یکهو چشم باز میکند میبیند حرمله و خولی و سنان دورش را گرفتهاند. با کیا هم مسیر شد؟ شمر را گذاشته بودند کنارش. یک عبارتی را یک بار گفتم، نمیخواهم بازش کنم. یک جایی وقتی رسیدند، خیلی سخت است وکیلی. روضهها خیلی سخت است. بعضی روضهها، روضههای ناموسی است. حالا یک وقتی یک درد آدم میگوید، رد میشود. اینها ناموسی است. اینها به غیرت آدم برمیخورد. درخواستی داشت زینب، کار نداریم. بخواهم بگویم این خودش یک روضه جداگانه است. تو ورودی شام یک درخواستی میخواست بکند. نگاه کرد دید فقط شمر کنارش است. سید در لؤلؤ میگوید درخواستش را از شمر کرد. خداییش جا ندارد من و تو بمیریم! عمهمان بشود! امروزه چقدر غیرت و جریحهدار شدیم این ایام. میگفتند با قاتل رهبرمان داریم مذاکره میکنیم. با قاتل رهبرمان تفاهمنامه امضا کردیم. حالا ما از سر قدرت و عزت و اینها وارد شدیم. حق و حقوقمان را مطرح کردیم. به حسب ظاهر امتیاز داریم میگیریم. حالا تهش چی میشود با خداست، ولی به آدم فشار میآید. با قاتل رهبرت تو آن حال و تصور کند. درخواست معمولی میخواهند بکنند. دو رکعت نماز میخواهند بخوانند. وضو میخواهند بگیرند. بچهای میخواهد قضای حاجت بکند. هی باید زینب به شمر رو بزند. آن هم اینجوری. تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام به زینب کبری سلام الله علیها این بود دیگر!
داری گریه میکنی دیگر. صبحهای محرم است دیگر. برای بنده هم یک مجلس، یک مجلس دیگر است. روضه صبح، روضه دل است، روضه عشق است. صبح جمعه هم که هست و برای چیزی داری گریه میکنی که امام زمان عجل الله تعالی فرجه صبح و غروب برایش گریه میکند. لا اله الا الله. بگذریم. روضهای که میخواستم بخوانم بگذار فقط یک اشاره بهش بکنم. لحظات آخر امیرالمؤمنین علیه السلام تو بستر بود، داشت از دنیا میرفت. سریع میگویم، رد میشوم. یک ساعتی روضه میخواهد این روضه. یک نقلی شنیده بود زینب کبری سلام الله علیها از اُمّ ایمن. روایت طولانی است. پیغمبر صلی الله علیه و آله به تکتک اهل بیت علیهم السلام گفته بودند: «شما عاقبتتان چطور میشود، چطور از دنیا میروید و اینها.» زینب کبری سلام الله علیها لحظات آخر به امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: «این روایت تو کامل الزیارات.» گفت: «بابا، مگر من به من اینطور گفته؟» آن بخش آخرش را میگویم. «شما اینطور کشته میشوید، مادرم آنطور کشته میشود، برادرم امام حسن علیه السلام اینطور کشته میشود. در مورد داداشم حسین هم گفته این کربلا دارد، با لب تشنه سر از تنش جدا میکنند. بابا، این روایت راست است؟ حقیقت است؟» فرمود: "الحدیث کما حدثتک ام ایمن." «آره دخترم. بهت درست گفته. ولی یک تکه از روایت را بهت نگفته. آن هم مربوط به خودت است.» ماشاءالله اذیتت نکنم، زود بگویم. «یک تکهاش هم مربوط به تو است دخترم.» «چیست بابا؟» تو کوفه دیگر، لحظات جان دادن امیرالمؤمنین علیه السلام تو کوفه است. فرمود: «دخترم، دارم میبینمت. تو را یک روز با دست بسته وارد این شهر میکنند.» تردید دارم این کلمه را بگویم، توضیح بدهم یا نه. شما نالهاش را بزنید. دو کلمه توصیف کرد. فرمود: «دخترم، تو را این شهر میآورند، اسیر میآورند.» دو کلمه. بازش نکنم. طاقتم ندارید. «دخترم همین قدر بهت بگویم، خردت میکنند میآورنت.» رضا امام زمان عجل الله تعالی فرجه تو زیارت در توصیف این زنها میفرمایند: "و بعد العز مذللات." اینها عزیز بودند، ولی خیلی خردشان کرده بودند.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم: معنای واقعی مراقبت از خود
شبکه حقیقت
جلسه سوم: وقتی باطل خود را پیروز میپندارد
شبکه حقیقت
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه هشتم: حقطلبی؛ مسیر بریدن و سوختن
شبکه حقیقت
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شبکه حقیقت
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه سوم: چرا حق بهترین یاور مؤمن است؟
شبکه حقیقت
جلسه دوم: معنای واقعی مراقبت از خود
شبکه حقیقت
جلسه سوم: وقتی باطل خود را پیروز میپندارد
شبکه حقیقت
در حال بارگذاری نظرات...