شبکه حقیقت

جلسه اول: سوره عصر؛ روایتی فشرده از راه امام حسین علیه‌السلام

01:01:02
202

در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی می‌شود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمت‌های امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و سیرهٔ امام حسین (علیه‌السلام) جان می‌گیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آن‌که انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد

معرفی
حدیث ثقلین یعنی؛ امتزاجِ حقیقتِ سیدالشهدا(ع) با حقیقتِ جاری در آیات قرآن.[2:30]

سیدالشهدا(ع) «معادل قرآن» و کربلا، تلاوتِ عملی آیاتِ خداست![3:30]

سوره مبارکه عصر «عصاره قرآن» است و کربلا؛ ترسیم ارکان چهارگانه‌ی آن.[4:00]

«والعصر»؛ سوگندی استدلالی برای بیداری انسان.[9:50]

عصرِ پیامبر؛ عصر طلوع حق، الگویِ پیروزیِ حق بر باطل و یکی از معانیِ سوره مبارکه عصر است.[10:20]

فهم عاشورا با عینکِ قرآنی؛ حماسه‌ی سیدالشهداء یعنی؛ تبیین میدانیِ سوره عصر![17:30]

نجات، تنها در «ایمانِ فعالِ» مبتنی بر بندگی، اخلاق و حق‌طلبی‌ست.[33:00]

«إِنَّ الإِنسَانَ لَفِی خُسر»؛
چهار کلید نجات برای خروج انسان از بن‌بست خسارت![36:45]

گودال قتلگاه؛ تجلی‌گاهِ حقیقی و تابلوی تمام‌نمایِ سوره عصر در زمین![50:20]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا.

بر اساس حدیث معروف ثقلین که از معتبرترین روایات اسلامیه، پیغمبر اکرم، اهل‌بیت و قرآن را یک حقیقتی توصیف کردند که این‌ها از هم جدا نمی‌شوند و معادل همدیگرند. به تعبیر مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت (رضوان‌الله‌علیه) که خیلی روی این روایت ایشان مانور می‌دادند و معارفش را خیلی بازگو می‌کردند، «اهل‌بیت و قرآن یک حقیقت‌اند، معادل همدیگرند». ایشان تعابیر مختلفی هم گاهی داشتند. می‌فرمودند که ما گاهی گلایه داریم از اینکه چرا از امام زمان دوریم، در محضرشان نیستیم یا مثلاً ظهور حضرت، حضرت امام زمان که اینطوراست «قرآن کریم با این چه‌کار کردید؟ این هم همان امام زمان است.» ایشان گاهی حتی تعابیر عجیب‌تری به کار می‌بردند، می‌فرمودند: «وقتی که قرآن معادل امام زمان است، شما اگر می‌خواهی امام زمان را در آغوش بگیری، ببوسی، چهره دلربای او را ببینی،» ایشان می‌فرمود: «همین قرآن را اگر در آغوش گرفتی، بوسیدی، زیارت کردی، از عشق و علاقه تماشا کردی، این مثل این است که امام زمان را ملاقات کردی. حسین! که امام زمان را بوسیدی.» رابطه امام معصوم با قرآن این شکلی است. امام حسین (علیه‌السلام) هم همین‌طور. امام حسین هم حقیقت قرآن؛ معادل قرآن.

این نکته اول: پس اهل‌بیت، از جمله امام حسین (علیه‌السلام)، معادل قرآن‌اند.

نکته دوم در مورد عصاره قرآن: مرحوم علامه طباطبایی (رضوان‌الله‌علیه) در جلد ۲۰ تفسیر شریف «المیزان» می‌فرماید که سوره مبارکه «عصر» که ما خوب همه بلدیم و خواندیم و می‌خوانیم، این سوره عصاره قرآن کریم است. تعبیر ایشان این است: «تَخْلُصُ السُّورَةُ جَمِیعَ الْمَعَارِفِ الْقُرْآنِیَّة.» خیلی تعبیر عجیبی است. سوره مبارکه «عصر» همه معارف قرآن را خلاصه کرده، عصاره همه معارف قرآن در این سوره مبارکه جمع شده است. «وَتُجَمِّعُ شَتَاتَ مَقَاصِدِ الْقُرْآنِ فِی أَوْجَزِ بَیَان.» در مختصرترین عبارت که خب این هم خودش واقعاً معجزه است، در یک خط خدای متعال همه معارف مختلف قرآن را جمع کرده است. اگر بپرسند خلاصه قرآن چیست، باید آدم بگوید سوره مبارکه «عصر». همه قرآن جمع شده در یک خط.

خب، برمی‌گردم به نکته اول و دومی که عرض کردم. نکته اول این بود که امام حسین معادل قرآن است. نکته دوم این بود که سوره مبارکه «عصر» عصاره قرآن است. جمع این دو تا نکته این می‌شود: سوره مبارکه «عصر» عصاره امام حسین (علیه‌السلام) است، عصاره حرکت امام حسین (علیه‌السلام) و خلاصه داستان کربلاست. اگر کسی می‌خواهد باخبر شود در کربلا چه شد و چرا شد، پاسخش سوره مبارکه «عصر» است.

ان‌شاءالله این دهه امسال در این جلسات صبح در محضر سوره مبارکه «عصر» خواهیم بود. سال گذشته هم بحثمان البته قرآنی بود و در محضر آیات قرآن بودیم. البته خب روضه صبح مشتری خاص خودش را دارد و اهل خاص خودش را دارد، مخصوصاً با این شرایطی که الان دیگر شب‌ها معمولاً عزیزان درگیرند، یکی تجمعات و خیابان و این‌ها. الان هم که شرایط خاص‌تر بود. بازی تیم ملی و فوتبال، بعضی‌ها یا شب را تماماً نخوابیدند یا کم خوابیدند یا از صبح زود درگیر فوتبال و بازی و این حرف‌ها بودند که خب بالاخره مشتری جلسه اول صبح را این‌ها همه کم می‌کند و باعث می‌شود که جلسات صبح خیلی آن فروغ و شکوه جلسات شب را ندارد. اتفاقاً لطف جلسات صبح هم در همین است؛ گاهی در همین خلوتی و در همین ناب بودن است، در همین مشتری خاص داشتنش. خب، پارسال هم بحث‌های ما، بحث اول صبح ما، قرآنی بود. ان‌شاءالله امسال هم بحثمان قرآنی در سوره مبارکه «عصر» است.

نکته‌ای را مرحوم علامه طباطبایی اول مطرح می‌کنند. من این نکته را بگویم و وارد یک سری مطالب بشویم. ان‌شاءالله بیفتیم در دل بحث، و ما کم‌کم ویندووزمان بالا بیاید. هم رفقا وقت شما که ماشاءالله سرحال‌اید، مشخص است. ما هم سرحال می‌شویم از حال خوب شما.

مرحوم علامه طباطبایی می‌فرمایند که این قسمی که خدای متعال خورده است در اول سوره مبارکه «عصر»، این چه قسمی است؟ یعنی این «عصر»ی که خدای متعال به آن قسم خورده است، چیست؟ خب، خیلی تحلیل عجیبی ایشان دارد. بنده هم بر همین تحلیل می‌خواهم یک کمی بحث بکنم و بحث را پیش ببرم.

ایشان می‌فرمایند که سوره مبارکه «عصر» اصل حرفش چیست؟ عرض کردم داستان قرآن خلاصه‌اش می‌شود این سوره. داستان امام حسین هم خلاصه می‌شود این سوره. حالا این سوره چه می‌خواهد بگوید؟ سوره در یک خط این سوره می‌خواهد بگوید که آقا، آدم اگر اهل حق نباشد، باخت، بدبخت. «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ». کسی فقط نجات پیدا می‌کند که اهل حق و اهل صبر است. پای حق صبر می‌کند. او هم الا و لا بد یک نفر است. آنی که ایمان دارد، پای ایمانش هم کار می‌کند و می‌ایستد، که می‌شود عمل صالح. نشانش این است. آنی که اهل ایمان و اهل عمل صالح است، یک اهل حق است و اهل صبر، پای حق. این خلاصه سوره مبارکه است که حالا خود سوره «عصر» خلاصه بود، این هم باز خلاصه دیگر. خیلی الان دیگر همش عصر کتی و هی خلاصه کن و می‌خواهی پی‌دی‌اف‌ش را برایت بفرستم و این‌ها. این خلاصه کردن باز همین سوره‌ای که خلاصه کل قرآن است.

الان می‌فرماید که وقتی مضمون سوره مبارکه «عصر» این است، آن «عصر»ی که خدا قسم خورده چیست؟ خیلی جالب است. دل بدهید، نکته قشنگ. ایشان می‌فرماید: «وَأَنَّ سَبَبَ لِمَا تَتَضَمَّنُهُ الْآيَتَانِ التَّالِيَتَانِ» که در اصل: وَ الْأَنْسَبُ لِمَا تَتَضَمَّنُهُ الْآيَتانِ التّالِيَتان. می‌گوید آن دو تا آیه بعدی که می‌آید که مضمونش این است، باعث می‌شود که مناسب‌تر برای اینکه ما این «عصر» را معنا بکنیم، این باشد: «عصر» را چه بگیریم؟ «أَنْ یَکُونَ الْمُرَادُ بِالْعَصْرِ عَصْرَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم)». الله اکبر! ماشاءالله. حالا نگاه کنید چقدر زیباست. علامه طباطبایی می‌دانید دیگر، چه شخصیت فوق‌العاده‌ای است. تفسیر «المیزان» چیست؟ تفسیر بی‌مثل.

می‌فرماید که این «عصر» به نظر من بهتر این است که بگوییم عصر پیغمبر است. عصر پیغمبر چرا؟ «وَ هُوَ عَصْرُ طُلُوعِ الإِسْلامِ عَلَی الْمُجْتَمَعِ الْبَشَرِیِّ وَ ظُهُورِ الْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ.» چون عصر پیغمبر عصری بود که اسلام طلوع کرد، حق ظهور کرد، خودش را نشان داد. این طلوع اسلام، طلوع حقانیت در عصر پیغمبر رقم خورد. واسه همین این «عصر» هم که خدا قسم خورده، عصر پیغمبر. ما می‌گوییم دیگر مثلاً می‌گوییم معاصر با فلانی. معاصر یعنی هم‌عصر. این «عصر» منظور عصر ۵۶ که نیست، البته آن هم می‌تواند باشد. این «عصر» همان دوران است. ایشان می‌فرماید که این‌جور باید باشد. قسم به دوران پیغمبر. خیلی عجیب شد. قسم به دوران پیغمبر، انسان در خسران است. یعنی چه؟ عجیب نشده؟ به دوران پیغمبر قسم، به عصر پیغمبر قسم، آدمیزاد باخته. یعنی چه؟ مخصوصاً که علامه طباطبایی جای دیگر می‌فرماید که قسم‌هایی که در قرآن خورده، بنده زیاد عرض کردم. حالا عزیزانی که به‌هر‌حال ما وقتشان را تلف کردیم حضوری و مجازی و این‌ها، از ما این را زیاد شنیده‌اند. نکته فوق‌العاده.

علامه می‌فرماید که قسم‌های قرآن صرفاً یک چیزی نیست برای تأکید کلام. ما قسم که می‌خوریم، می‌خواهیم تأکید کنیم، آقا به حضرت عباس این را این قیمت خریدم. تأکید است دیگر. ایشان می‌فرماید قسم‌های قرآن تأکید نیست. قسم‌های قرآن استدلال است. قسمش استدلالش است. خیلی نکته مهمی است. خدا که قسم می‌خورد، به چیزی قسم می‌خورد که با همان مطلب می‌خواهد مطلب بعدی را ثابت کند. جلسات متعدد هم عرض کردیم، مخصوصاً آن سوره مبارکه «نجم» که خب مفصل جلسات را داشتیم. «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى». به ستاره‌ای که پایین می‌آید. قسم به وقت پایین آمدن ستاره قسم. این پیغمبر هذیان نمی‌گوید، حرف اشتباه نمی‌زند. چه ربطی؟ نکته‌اش این است که بابا! منی که ستاره را خلق کردم و «وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ». ستاره برای چیست؟ برای هدایت است دیگر، راه را نشان می‌دهد. شمایی که در دل شب، در دل تاریکی، با ستاره جهت را پیدا می‌کنی، مسیر را پیدا می‌کنی، مگر ستاره به تو دروغ می‌گوید؟ مگر ستاره سر کسی را کلاه می‌گذارد؟ مگر کسی را فریب می‌دهد؟ منی که ستاره را خلق کردم برای اینکه راه را نشان بدهد، این پیغمبر هم خلق شده برای اینکه راه را نشان بدهد. مگر من می‌گذارم ستاره کسی را به اشتباه بیندازد؟ به ستاره قسم، این پیغمبر هم کسی را به اشتباه نمی‌اندازد. ببین چقدر قشنگ است! استدلال قسم قرآن، استدلال است.

خب، به «عصر» قسم، انسان در خسران است. چه ربطی دارد؟ استدلال است دیگر. تأکید که نمی‌خواهد بکند. چون بعضی‌ها می‌گویند خدای ناکرده قسم خورده به خاطر مهم بودن. مثلاً خواسته بگوید آقا زیتون و انجیر و این‌ها خیلی مهم است. به انجیر قسم، به زیتون قسم. بله، مهم است، خوب است، ولی نکته فقط در مهم بودنش نیست. ربط دارد به مطلب بعدی. این استدلال بحثی دارد که نمی‌خواهم الان اشاره بکنم که ربط همین زیتون و انجیر چیست. علامه هم اشاره‌ای دارد.

به عصر پیغمبر قسم، انسان در خسران است. چرا؟ برای اینکه اصلاً داستان خسران انسان در همین اهل حق بودن و نبودن است. حق و باطل است که معلوم می‌کند اوضاع ما چیست، وضع ما را معلوم می‌کند. ما الان در جلسه‌ای نشسته‌ایم، در ساعتی، یک صبحی. حالا یک کمی هم خوابمان می‌آید و خسته هم هستیم و این‌ها. صد سال دیگر، پنجاه سال دیگر، نود سال دیگر، یک وقتی از این دنیا می‌رویم. از بیرون این عالم به این دنیا نگاه می‌کنی، به این صحنه، به این مجلس نگاه می‌کنیم. بعد آنجا می‌بینیم این جلسه یک چیز دیگر بود کلاً، یک معنای دیگری داشت. این آدم‌هایی که می‌دیدیم و این در و دیوار و این سیاهی و این پرچم و این‌ها نبود، یک اتفاق دیگری بود. آنجا تعریفمان از قضیه عوض می‌شود. آدم وقتی از این دنیا می‌رود، تعریفش از زندگی عوض می‌شود. خدا کند قبل از اینکه از دنیا برویم تعریفمان عوض بشود. می‌بیند اینجا که بود، بر اساس پول و منفعت و وقت و اینجا با خودمان می‌گوییم مثلاً ما یک ساعت رفتیم نشستیم، خب حالا این چی گیرمان آمد؟ منظورمان چیست؟ اگر یک صبحانه خوبی ته جلسه بدهند که می‌دهند ان‌شاءالله. غصه نخورید. آبگوشتی مثلاً بدهند، حلیمی بدهند. حالا آبگوشت که خیلی اول صبح باب نیست. یک کله‌پاچه‌ای بدهند. کله‌پاچه الان جزء غذاهای لاکچری محسوب می‌شود. اگر هر روز بزنند که دیگر هیچ. آقا فلان جلسه سالوادور کله‌پاچه، می‌گویند «من را گوش می‌گذارد قشنگ برایت، این جلسه می‌ارزد که برویم، چیز خوب می‌دهند.» ذهنیتمان به همین‌هاست، چی گیرم آمد؟ چی دارم؟ چی ندارم؟ و بر اساس همین‌ها. این حضرت شکم "دامَت برکاتُه" به چی می‌رسد؟ اگر به یک لقمه‌ای چربی برسد، به یک چیز خوبی برسد یا مثلاً حالا پارسال که اینجا بود، امسال نمی‌دانم این مشکلات اقتصادی وضع را به کجا رسانده. پارسال در این جلسه قرعه‌کشی کربلا. امسال اوضاع چطور؟ حاج آقای منشی چهره‌های محجوبی که می‌خورد کفگیر ته دیگ باشد. آره، ان‌شاءالله یک کربلای قرعه‌کشی کنند بهمان بدهند. خب می‌ارزد. برویم. ما صبح‌ها می‌خواهیم برویم آنجا چی می‌دهند؟ ما تعریفمان از چی می‌دهند، این‌هاست.

یعنی پیامکش بیاید در حسابمان، چیزی اضافه بشود، لقمه‌ای بدهند بخوریم. اینکه چی می‌دهند، این‌هاست. "ارزشش را دارد این‌هاس به چه درد می‌خورد این‌هاس." از دنیا که آدم می‌رود، تعریفش که از زندگی عوض می‌شود، می‌بیند آنی که ارزش دارد، آنی که به درد می‌خورد، آنی که چی می‌دهند و باید بر سؤال می‌کردم، حق و باطل است. همه زندگی آدم در همین یک کلمه خلاصه می‌شود، نه لقمه و نان و آب و پول و مزایا و شارژ و جایزه و این حرف‌هایی که بین ماست. در دنیا، در دنیا سر این چیزها شلوغ است، سر این چیزها دعواست. منفعت و این‌جور تعریف می‌کنند ولی آن چیزی که تراز خدای متعال برای بشر است، حق و باطل است. چرا آدمیزاد در خسران است؟ چون ترازش را این قرار نداده است. همه حرفم در همین یک کلمه است. همه حرف امام حسین هم در همین یک کلمه است که آدمیزاد، به این شهوات و کیف و حال و به این لذت‌ها و این‌ها اکتفا نکنیا، به این‌ها سرت را گرم نکنیا، با این چیزها خودت را تعریف نکنیا. تعریف تو، معادل تو، ما به ازای تو، حق و باطل است. آنی که باید خودت را باهاش تعریف کنی، محک بزنی، این است: چی گیرم آمد؟ یعنی چقدر این جلسه حق بود؟ چقدر درش حقانیت بود؟ چقدر از حقانیت نصیبم شد؟ چقدر از باطل فاصله گرفتم؟ همه مشغولیت ذهن آدم باید حق و باطل باشد.

امام حسین همین شکلی بود. حالا جلسات بعد ان‌شاءالله عرض می‌کنم. همه داستان کربلا این بود، امام حسین می‌خواست مردم را بیاورد در هوای اینکه یزید و حاکمیت و حکومت دور و برشان را با این شاخص تحلیل کنند: «آقا این چقدر حق است؟ چقدر باطل است؟» نه چقدر به ما می‌رسد؟ چرا سفرش پهن است؟ چقدر نانش چرب است؟ اینکه چه فرقی شد بین انسان و گوزن؟ بین انسان و گوریل؟ آن‌ها هم که همین‌اند. آن‌ها هم که برایشان حق و باطل مطرح نیست. رفته بودند باغ هندوانه‌ای، زمین مردم بود، سر ظهر تابستان. می‌گفت: طرف کند و چاقو را زد و یک دانه شتری درآورد و شروع کرد خوردن. رفیقش گفت: «نخور بابا! این باغ مشت ممد است، این مال مردم است.» گفت: «یعنی چی؟» گفت: «حرام است.» گفت: «به‌خاطر حلال و حرامش نمی‌خورم، تشنه‌ام دارم می‌خورم. درکی ندارد از حلال و حرام.» گاو هم همین است. حرام است اینجا، باغ مشت ممد است، وارد نشو، مال مردم است. به نتانیاهو مثلاً بگویی لبنان است، مثلاً اینجا زمین مردم است، وارد نشو. همه گاوها و همه سگ‌ها و همه درنده‌های عالم شرف دارند به این موجودات کثیف. خدا ان‌شاءالله برگ همه‌شان را به‌زودی برساند.

چرا این داستان خسارت انسان در همین قضیه است؟ خسران. مال آن مبتلایشون.؟ کسی که اهل خطا نشد، خیلی موجود جنایت‌کار و کثیف و فاجعه‌آمیزی می‌شود. داستان خسارت انسان اینجاست که خودش را نمی‌آورد در مدار حق و باطل. با چیزهای دیگر مشغول می‌کند، با چیزهای دیگر محک می‌زند.

خب، ربطش به عصر پیغمبر چی شد؟ عصر پیغمبر عصری بود که خدا حق و باطل آورد. حق و باطل شد تراز، شد عیار پیغمبر. این به عصر پیغمبر قسم. انسان در خسران. دیدی چقدر قشنگ شد؟ چون در این «عصر» بود که حق طلوع کرد. بعد علامه یک خط پایین‌تر می‌فرماید: در بعضی روایات این «عصر»ی که خدا قسم خورده، در روایات فرمودند این دوران ظهور امام زمان است. آن هم درست است. چون آن هم دوران حاکمیت حق است. دوران پیغمبر دوران ظهور حق است. دوران امام زمان دوران حاکمیت حق است. هر دو هم درست است. خدا قسم به عصر پیغمبر، قسم به عصر امام زمان. انسان در خسران. اگر آن گونه زندگی است، پس اینی که الان ما داریم چیست؟ اگر آن دوران آدم مثل آدم زندگی کردن است، پس این دوران چیست؟ این دوران چیزی جز خسارت نیست. چرا؟ چون حرفی از حق و باطل و «تواصی به حق» و «تواصی به صبر» و این‌ها درش نیست. یک مشت حیوان می‌آیند. یک مشت حیوان می‌روند. بر اساس شهوات و لذت‌هایشان زندگی می‌کنند. پنجاه سال، شصت سال قدرت داشته باشند، می‌چاپند.

این دنیا چیزی از حق و باطل درک نمی‌کند. پول، منفعت، قیمت سرش می‌شود، حالیش می‌شود. آقا، صد و هشتاد و هشت بچه را در یک لحظه بمباران کردند. بچه هفت‌ساله مفقودالاثر شده، ازش یک دانه کفش مانده. مکن نصیری. دنیا هیچ درکی از این قضیه ندارد ولی قیمت نفت را می‌فهمد. اینکه آذوقه‌اش کم بشود، می‌فهمد. این را می‌فهمد. بچه کشی نمی‌فهمد. مظلوم نمی‌فهمد. جنایت نمی‌فهمد. پول می‌فهمد. این چه دورانی است؟ اگر آن دوران است، اگر آن شاخص بشریت است، این‌ها چیست؟ این‌ها خسارت است. این‌ها بدبختی است. این می‌شود مضمون این آیه که البته خب بیشتر ان‌شاءالله در جلسات بعد در موردش صحبت می‌کنیم.

می‌خواهم برگردم یک مرور تاریخی داشته باشیم به قضیه کربلا و قضیه حضرت مسلم (علیه‌السلام) که کمتر شنیده شده. داستان کوفه و کربلا هم همین است. مردم کوفه چرا شدند مردم کوفه که ما داد می‌زدیم همیشه می‌گفتیم: «حقمان که ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند؟» مردم کوفه چی بودند؟ مگر ویژگی‌شان چی بود؟ بدی‌شان در چی بود؟ مردم کوفه، بدی‌شان و ویژگی‌شان این است که بر اساس حق و باطل زندگی نمی‌کنند. هر که هم مثل این‌ها باشد، می‌شود «کوفی صفت». هر که هم مثل این‌ها باشد، می‌شود عامل تنهایی امامش، عامل مظلومیت امامش و بلکه همکار جنایت در قتل امامش.

داستان کوفه، ناسازگاری مردم کوفه با امام حسین از کجا بود؟ سر چی بود؟ از اینجا بود. امام حسین دنبال حق. ترازش، تراز حق و باطل. این‌ها ترازشون، تراز شکم و منفعت و پول و موقعیت و ثروت و قدرت و این حرف‌هاست. «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ». یعنی مردم کوفه. «إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» یعنی آن ۷۲ نفر که از خسران نجات پیدا کردند. همیشه هم اقلیت بودند. در این ده‌ها هزار نفر، ۱۰۰ نفر که ایمان و عمل صالح و تواصی بالحق و تواصی به صبر داشتند. قرآن هم تأکید بر این داشته که این مؤمن‌هایی که من می‌گویم، قلیل‌اند، کم‌اند. یک وقت فکر نکنی اکثریت‌اند. حالا بعداً در مورد این مفصل عرض می‌کنم. اصلاً چرا بعد حق، صبر را مطرح می‌کند؟ چون خودش جای دیگر می‌فرماید: «وَ لکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کٰارِهُونَ». اکثر مردم نسبت به حق کراهت دارند.

یک بحثی است، یک جلسه ان‌شاءالله مفصل به آن می‌پردازم. حق به‌صورت طبیعی برای مردم خوشایند نیست. بله، یک وقت "حق و حقوق" که می‌گویی، منظورمان این است که آقا یارانه‌هایمان را افزایش دهند، آن چرا برای همه خوشایند است. آن موقع گرفتن حق، به تعبیر سوره مبارکه «مطفقین»، وقتی می‌خواهد بگیرد، «یستوفون» کامل، لبریز می‌گیرد ولی وقتی قرار است بدهد، «یخسرون». این ورش را می‌زد، آن ورش را می‌زند. وقتی صاحبخانه باشد، پدر مستأجر را در می‌آورد. وقتی هم مستأجر می‌شود، باز دوباره پدر صاحبخانه را در می‌آورد. طرف قضیه که قرار می‌گیرد، من همیشه این وری می‌چربد. همیشه حق به نفع این است. این حق شیرین است. چرا؟ آن حقی که درش خسارت است، درش پرداخت است، درش دست به جیب شدن و هزینه دادن است، این برای کسی جذابیت ندارد. بدشان می‌آید مردم نسبت به حق کراهت دارند. قالب این اند. یک اقلیتی که حق را می‌پذیرند با همه تلخی‌هایش. بیشتر توجه کردید؟ در کربلا و داستان کوفه هم همین بود. یک اقلیت در ماجرای حضرت مسلم (علیه‌السلام)، حضرت مسلم و جناب هانی و شاید حالا دو سه نفر دیگر، این‌ها پای حق ایستادند. آن یکی‌ها برای حق نیامده بودند. داستان، داستان حق و باطل نبود. آن‌ها بوی کباب به دماغشان رسیده.

یک مقداری در مورد قضیه حضرت مسلم عرض بکنم. البته بحث، بحث طولانی است. من هم این مطلبی که حالا می‌خواهم در مورد قضیه حضرت مسلم، شهادت حضرت مسلم عرض بکنم، چیزی که اینجا آورده‌ام شاید صد صفحه باشد دیگر. حالا یک جاهایی مشخص کرده‌ام که بگویم. نمی‌دانم چند دقیقه وقت می‌شود که بگویم. سعی می‌کنم ان‌شاءالله خیلی سریع یک مروری به این قضیه داشته باشم چون کمتر هم شنیده شده داستان شهادت حضرت مسلم ولی خیلی درش نکته است و عبرت.

ببینید آقا، این اواخر قضیه حضرت مسلم که منجر شد به شهادت حضرت مسلم (علیه‌السلام) چند تا اتفاق مهم رقم خورد که خب بالاخره خیلی درش نکته است و عبرت. عبیدالله وقتی که وارد شد، حالا در فیلمش هم بود. من البته فیلم مختار را تا به حال کامل ندیده‌ام. این بخشش هم هیچیش را ندیده‌ام. ورود عبیدالله به کوفه و قضایا این شکلی ولی بعضی جاهایش را همین چند لحظه‌ای یک وقتی دیدم که عبیدالله وارد می‌شود و مردم گل می‌پاشند و این‌ها، فکر می‌کنند امام حسین است. توی چهره وارد می‌شود که قضیه تاریخیش این است دیگر که در هوای گرگ و میش و این‌ها وارد شد و به اسم اینکه امام حسین وارد کوفه شده، مردم هم گل پاشیدند و عبیدالله وارد دارالعماره شد و بعد رفت در ایوان، روپوشش را کنار زد و تازه مردم فهمیدند این عبیدالله آمده است. مردم به عنوان استقبال از امام حسین آمده بودند، یکهو دیدند عبیدالله آمده است. خب عبیدالله را همه می‌شناختند. پدرش زیاد ملعون، زیاد مخاطب نامناسب، آنقدر در حرام‌زادگی شهره بود که معروف بود به زیاد بن ابی زیاد. یعنی بچه باباش است. می‌گفتند نمی‌دانستند باباش کیست چون جلوی اسم باباش خالی بود: زیاد بن ابی زیاد! بچه علامت سؤال! چند تا گزینه هم داشت. بعدها معاویه گردن گرفت، گفت: این داداش خودمان است. حالا یکی باید خود معاویه را گردن می‌گرفت. خودش چند تا گزینه داشت برای باباش. گردن گرفت و مراسمی راه انداخت و استلحاق کرد و گفت: این داداش ماست. بالاخره بابای ما یک وقتی یک جایی رفته بود و این‌ها، این آنجا این‌جوری شده. از آنجا به او می‌گفتند زیاد بن ابی سفیان. از یک دوره‌ای مخاطب نامناسبای بود که مخاطب نامناسب شناسنامه‌دار. خودش شناسنامه‌دار. ضد مخاطب نامناسب که در شناسنامه‌اش نوشته بودند که مخاطب نامناسب است. یک همچین وضعیتی داشت. همه محبین امیرالمؤمنین را هم کشت. همه را کشت. یکی دو نفر را فقط زنده نگه داشت که یکیش هانی بن عروه بود.

وضعیت خیلی فاجعه‌آمیزی داشت. می‌شناختندش. زیاد. خب این هم عبیدالله، پسر همان با همان وضعیتی هم که باباش حکومت می‌کرد، این حکومت می‌کرد و وارد کوفه شد و خب مردم می‌دانند کیست! آقا ولوله! همین که وارد کوفه شد، اعلام کرد که کسی بخواهد پای مسلم بن عقیل بایستد، پدرش را در می‌آورم. خب شرایط، شرایط به‌هم‌ریخته‌ای بود. بدتر اعلام کرد: جایزه تعیین کرد که هر که از مسلم خبر بیاورد و مسلم را تحویل بدهد و این‌ها، به او جایزه می‌دهم. یک رفیقی داشت البته رفیق که نبود، برده او بود به اسم معقل که حالا در فیلمش بود، حتی در فیلم به عنوان مشاور این را معرفی می‌کرد ولی این برده عبیدالله بود. به این معقل هم ۳۰۰۰ درهم داد. کار نفوذ. این‌هاها، البته الان خیلی پیشرفته‌تر شد. ۳۰۰۰ درهم را می‌گیری، می‌روی نفوذ می‌کنی، مسلم را پیدا می‌کنی. آن هم آمد در مسجد اعظم، مسجد کوفه. می‌گوید که: «دیدم یک نفر خیلی نماز می‌خواند. بعد من می‌دانستم این شیعیان علی‌اند که خیلی نماز می‌خوانند. اینکه دیدم خیلی نماز می‌خواند، فهمیدم این شیعه است.» حالا در بعضی روایات دارد همان اول رسید، در بعضی روایات دارد به‌واسطه خورد که گفت: «من غریبم و از شام آمده‌ام و این‌ها، آمده‌ام وجوهات بدهم به آقا جانمان همین حضرت مسلم. این‌ها دنبال ایشان می‌گردم با او بیعت کنم و این‌ها، اگر شما آدرسی چیزی داری به ما بده بروم با ایشان بیعت کنم». در بعضی روایات دارد که خب یکی دیگر بود، گفتش که: «نه آن آقا، آن مسلم بن عوسجه است.» این رابطه با حضرت مسلم است. در بعضی روایات دیگر دارد مستقیم با حضرت مسلم بن عوسجه ارتباط پیدا کرد. همان اولی که همان شخص، خود مسلم بن عوسجه. مسلم بن عوسجه گفتش که: «من خوشحال شدم.» حالا ببینید بالاخره اینجوری است دیگر. آدم مسلم بن عوسجه هم که باشد، جزو بالاترین شهدای کربلا، رکب می‌خورد. این‌ها طبیعی است. دشمنی دشمن، شیطنت شیطان این شکلی است. گفتش که: «من خوشحال شدم از اینکه خدا حق را به تو نشان داده، تو را راهنمایی کرده. از شام پا شده آمدی اینجا، هدایتت کرده. ناراحتم از اینکه تو همچین دورانی آمدی. شرایط ما، وضعمان وضعی است که باید کتمان بکنیم و فلان و این‌ها.»

البته آن هم کلی عهد و قسم و خدا و پیغمبر و این‌ها که من به خدا برای بیعت آمده‌ام و این حرف‌ها. حضرت مسلم بن عوسجه گفت فردا دوباره همدیگر را ببینیم ببینم شرایط چطور می‌شود. فردا آمد و معقل به او گفت: «آقا چی شد؟ پس ما یک روز معطلی، من یک روز است بیعت نکرده‌ام، بدو بسم‌الله، یا علی!» آن هم شرایط را جور کرد و معقل را برد پیش حضرت مسلم (علیه‌السلام). پول‌ها را هم داد. بالاخره در آن وانفسا همیشه این پول آقا، مشکل بوده برای بشر. آنجا هم خلاصه داستانی بود. حضرت مسلم لنگ پول بود دیگر. قیامش را ۳۰۰۰ درهم پاشیده آورده. خلاصه هم بیعت کرد و هم پول را داد و شد خانه‌زاد. صبح بیا نفر اول، شب برو نفر آخر در بیت حضرت مسلم. خیلی نفوذ تا کجاها شکل می‌گیرد. وردست حضرت مسلم می‌نشست. هر که هم می‌آمد، شناسایی می‌کرد. هر پولی که رد و بدل می‌شد، حرفی که رد و بدل می‌شد، شب آخر شب که می‌آمد بیرون، صاف می‌رفت پیش عبیدالله که آقا این‌ها را گفتند، این کار را کردیم، برنامه‌ها را ریختند، این افراد آمدند. کامل شناسایی کرد. رد مسلم را زد. فهمید که در خانه هانی ساکن شد. هانی بن عروه که خب، شخصیت فوق‌العاده‌ای.

عبیدالله فرستاد دنبال هانی بن عروه. هانی را برداشتند، آوردند و اینجا خیلی اتفاقات جالبی رقم خورده. هانی هم نزدیک ۱۰۰ سال سنش بود. شخصیت معتبری بود. برگشت گفت: «محکم در حق تو خوبی کردیم. بابای من همه شیعیان علی را کشت، تو را زنده نگه داشت. این بود جبران محبت‌های ما؟ چی شده مگر؟ حالا باید مسلم را در خانت جا بدهی، به ما هم خبر ندهی؟ تو که هر روز پیش ما بودی. دیگر پیش ما هم نمی‌آیی. سایه‌ات سنگین شده. بعد به دشمنمان هم پناه می‌دهی؟» هانی گفت: «این حرف‌ها چیست آقا؟ این‌ها یک مشت دروغ است. دروغ است.» صدا بزنید معقل بیاید. معقل که آمد، چشم هانی که به عبیدالله افتاد، عبیدالله گفت: «این را که می‌شناسی؟» گفت: «عجب! خب پس جاسوس داشتی و این‌ها. یالا، مسلم را تحویل بده.» این مردانگی حضرت هانی، اینجایش خیلی عجیب است. برگشت گفتش که: «من مهمانم را تحویل دشمنم نمی‌دهم. خب می‌کشمت.» هانی گفت: «بکش. من حاضرم کشته بشوم. مهمان. همین الان هم اگر اینجا بود، در مشتم بود، بهت نمی‌دادم.» پای حق ایستادن این‌هاها، اینجاست. کمااینکه وقتی حضرت مسلم در خانه هانی بود، یک بار عبیدالله آمد سر بزند. حالا در پرانتز می‌خواهم سریع بگویم، رد شوم. قضیه مهمی است، خیلی قضیه مهمی است. یعنی جزء قضایای خیلی‌خیلی مهم است. عبیدالله آمد به هانی سر بزند. هانی به مسلم گفتش که: «تو برو پشت پرده. عبیدالله که آمد، من شروع می‌کنم سرفه کردن. هر وقت که شرایط فراهم بود برای ترور عبیدالله، من یک نهونی می‌کنم کنایه از اشاره. این حواسش پرت بود و خواست چیزی بخورد و این‌ها، تو از پشت پرده بیا گردن این را بزن. کار تمام می‌شود.» خیلی حرف‌هاست. خیلی عجیب است ها؟ خیلی در این نکته است. عبیدالله آمد و هانی هم ظاهراً حالش هم بد بود. یک کمی گذشت و این‌ها. دید فضا خوب است. غذای چایی چیزی آوردند و این‌ها: «آقا چایتان را بفرمایید و نبات بریز و شیرین کن.» نیامد. که حضرت مسلم نیامد. دوباره گذشت و یک پنج دقیقه دیگر دید فضا فراهم است و این‌ها. عبیدالله مارموزی است. دو بار سه بار. بعد دیگر عبیدالله پا شد رفت. حساس شد که چه خبر است. این که رفت، هانی با عصبانیت به مسلم گفت: «بابا! کار تمام بود، چرا نیامدی؟» حضرت مسلم فرمود: «من پشت پرده که رفتم، یاد روایت پیغمبر افتادم که پیغمبر فرمود: ترور در اسلام ممنوع است. ما ترور نداریم.» بله، وقتی جنایت کرده، قصاص باید بشود. آن بحثش جداست. این ترور. پیغمبر قید الفتک. پیغمبر ترور را ممنوع کرد. ببین این داستان انسان‌ها، داستان خسران انسان، پای حق و باطل ایستادن. اینجا این باطل است، این دروغ است، این جرم است، این گناه است. خیلی حرف‌هاست. گفتنش ساده است. در موقعیت آدم قرار بگیرد، همه حواسش به این باشد که یک کمی این خلاف شرع نشود.

آقا، در مورد حاج قاسم می‌فرمود که از نکات شگفت‌انگیز در توصیف شهید قاسم سلیمانی این بود که بسیار مقید بود به حلال و حرام. در اوج جنگ. برخی غذایش هم معروف است دیگر. در بوکمال، خب شهر تخلیه شده، مردم رفته‌اند. عملیات، عملیات شهری. شب حاج قاسم خودش هم پا شده آمده است در خط مقدم. تا آنجا آمده است. شب مجبور شد یک جایی استراحت کند. یک خانه‌ای را پیدا کردند، خانه امن. رفته آنجا که فیلمش هم هست. سردار پورجعفری این فیلم را گرفته و منتشر کرده بود که حاج قاسم نماز شبش هم آنجا خواند و نماز صبحش هم خواند و راه افتادند بیرون. همان جا که می‌آید بیرون، یک کاغذ می‌نویسد برای صاحبخانه: «یک وقتی اینجا آزاد شد، صاحبخانه برگشت، مراسم سلیمانی یک شب منزل شما در باز بود. مجبور شدیم اینجا بیاییم. این شماره من است، هزینه کرایه امشب را تو به من بعداً که آمدی تماس بگیر، من کرایه امشب را به تو پرداخت می‌کنم.» خیلی حرف‌هاست. گفتنش ساده است. آقا، داعش پشت در، در کوچه است. این فرمانده‌ای که همه دنیا دنبالش‌اند. همه ذهنش الان درگیر است. تا اینجا پا شده آمده است. حساس است بر اینکه این کرایه امشب خانه، خانه‌ای که طرف ول کرده رفته، معلوم هم نیست اصلاً دیگر این خانه پابرجا باشد، ویران نشود. حساسیتشان این است که این حق الناس است. یک وقت ما بدهکار برای خدا بجنگیم، بدهکار نشویم. عظمت آدم‌ها... «اِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی». نه، که اینجوری نیستند. آن‌هایی که آن‌جوریند کم‌اند.

خلاصه، حضرت هانی گفت: «من مهمانم را تحویل نمی‌دهم.» این هم گفتش که: «ما خودمان مسلم را برمی‌داریم، می‌آوریم و تو را می‌کشیم.» همین که تهدیدش کردند و این‌ها، یک سربازی کنار ایستاده بود، هانی رفت و شمشیر این را کشید و هم از خودش دفاع کند، اگر حمله کردند بزند و این‌ها. درگیر شدند. زدند و صورتش را خراش انداختند و بینی‌اش را آسیب زدند و مجروحش کردند، زمین انداختند و دستگیرش کردند. خب، بزرگ هم قبیله بود هم جزء اشراف کوفه بود. خبرش پخش شد. مخزن. هم‌قبیله‌ای‌هایش فهمیدند که هانی را گرفتند و اولم خبری که پخش شد می‌گوید هانی را کشتند. این خبر که پخش شد، مردم کوفه ریختند بیرون. هیجانات و احساسات، تعصب. حق درش نیست. گفتند تا هیجده هزار نفر ریختند بیرون. هیجده هزار نفر، خیلی تعداد عجیب و غریب. پشت حضرت مسلم (علیه‌السلام). حضرت مسلم سخنرانی برای این‌ها کرد. آمدند آقا کاخ عبیدالله را محاصره. حالا در کاخ عبیدالله نهایت چیزی که در تاریخ نقل شده، اینکه ۱۰۰ نفر بودند. بیست سی تا سرباز بودند و یک چند تا از این اشراف کوفه بودند و بقیه هم زن و بچه و خانواده عبیدالله. چند ده‌هزار نفر آمدند کاخ عبیدالله را محاصره کردند با فرماندهی حضرت مسلم برای نجات هانی یا تقاص هانی. این جماعت آمدند و عبیدالله دید آقا خیلی شرایط به‌هم‌ریخته است.

حالا اینجا طولانی است قضیه. من دارم سریع می‌گویم چون خیلی اتفاقات رقم خورد. سریع چند تا از این اشراف کوفه را که حالا با او بودند و چند تا دیگر هم از بیرون جمع کرد و گفت: «این کار مسلم اگر به نتیجه برسد، من گردن تک‌تک‌تان را می‌زنم.» آن‌ها گفتند: «به ما چه ربطی دارد؟ ما چه‌کار کنیم؟» نظامشان قبیلگی بود. رئیس قبیله داشتند. هنوز هم یک کمی این‌جور هست در عراق و این‌ها. گفت: «من کار ندارم، از هر قبیله‌ای اگر این جوانانتان، بسیجیانتان، حزب‌اللهیان‌تان بخواهند پای مسلم بمانند، من گردن رئیس قبیله را می‌زنم. رئیس قبیله نیستی! قبیله‌ات را جمع کن.» این هم برداشت. بعد این‌ها هر کدام یک دیوان داشتند، دفترچه داشتند. آن یارانه و این‌ها را مثل الان نبود که به کارت بریزند. یارانه را می‌دادند به رئیس قبیله. شما باید می‌رفتی از رئیس قبیله می‌گرفتی. رئیس قبیله آمد اعلام کرد، گفت: «آقا، هر که بخواهد با مسلم باشد، من یارانه‌اش را قطع می‌کنم. عطای بیت‌المال دیگر به او نمی‌دهم و معرفی‌اش هم می‌کنم. گردنش را بزنند.»

آقا! این ۱۸ هزار نفری که پشت قصر بودند، در یک ساعت تبدیل شد به ۳۰۰ نفر. می‌گوید زنه می‌آمد، دست بچه را می‌گرفت، می‌برد. مرده می‌آمد، دست داداشش را می‌گرفت، می‌برد. قلقله‌ای بود. می‌گیرند، می‌کشند، می‌برند. یک تهدید هم انداخت. گفت: «دو تا کار هم بکن. یک تهدید، یک امان.» قشنگ ترامپ بودند دیگر. «گوگل تهدید می‌اندازی که اگر بخواهیم پای مسلم بایستید، یک سپاه مجهزی یزید دارد. اسب‌های آن‌چنانی، ویدیو دارد. ناو آبراهام دارد، فلان دارد. این‌ها را می‌فرستد، بفرست. پدرتان را در می‌آورد. برمی‌گرداند به عصر حجر.» «یکی هم هرکی از الان حرف گوش‌کن باشد، من بهش امان می‌دهم.» امان‌نامه. این دو تا را که اعلام کردند، تمام شد آقا. کوفه خوابید. یک‌جوری سروصدا خوابید. عبیدالله گفت: «چرا یکهو صدا قطع شد؟ نکند این طرفدارهای مسلم کمین کرده‌اند زیر دیوارها؟ با مشعل بروید این زیر این دیوارها را بگردیم ببینیم کسی کمین نکرده باشد.» کسی کمین نکرده. همه گذاشتند رفتند. ببین مردم پست و بدبخت را. «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ». ۳۰۰ نفر در چند دقیقه، اولاً که چند هزار نفر تبدیل شد به ۳۰۰ نفر. ۳۰۰ نفر هم در چند دقیقه تبدیل شد به ۳۰ نفر. ۳۰ نفر با حضرت مسلم نماز خواند. حضرت مسلم آمد از نماز بیرون، دید از آن ۳۰ نفر هم هیچ‌کس نمانده. هیچ‌کس. «فلم یرَ أحداً». هیچ‌کس. حتی یک نفر هم نبود. شروع کرد در این کوچه‌ها دنبال راهی بود که بیاید به زن از کوفه بیرون. چون اهل کوفه هم نبود و شهر را بلد نبود. هوا هم تاریک شده بود. راه بلدی هم نبود که ازش سؤال کند. در این کوچه‌ها گرفتار شد. رفت و آمد زیاد بکند دنبالش. یکی از این کوچه‌ها که دید یک کمی تاریک است، جلوی در خانه نشست. یک زنی بود. پسرش حالا هم با دستگاه خوب بود هم رفته برای غروب بود. این خانمی که اسمش توعه است که خب ماندگار شد. حق. این‌ها ها. بعدها ان‌شاءالله عرض می‌کنم. یکی از خواص عجیب حق این است که آقا هرکه به حق بچسبد، ماندگار می‌شود. شما ببین یک پیرزنی در کوفه چند ساعت پای حق بوده. به اسم توعه این‌جور ماندگار شده. ۱۴ قرن است. مثل من و شما می‌آیند و می‌روند و در روضه‌ها اسمش را می‌آورند و تجلیل می‌کنند. پسرش هم همه لعن و نفرینش می‌کنند. پسر خبیث کثیف. این تازه دنیایش است. آخرت هم شما ببینید. توعه با امام حسین است. پسر کثیفش هم با یزید و عبیدالله. حق و باطل این است.

این زن بزرگوار نگاه کرد، گفت: «آقا شما چرا اینجا نشستی؟ اصلاً بد است شما اینجا نشستی جلوی در این خانه. پاشو برو پیش خانواده خودت.» چون چند بار آمد، هی دید که ایشان اینجا نشسته. حضرت مسلم فرمود که: «خواهر، یک مقدار آب هست به ما بدهی؟ من خیلی عطش بهم غلبه کرد.» آب آورد، به او داد. گفت: «خب، آبت را هم خوردی، پاشو برو.» سکوت کرد. می‌گوید دوباره برگشت، گفت: «آقا دارم بهت می‌گویم پاشو برو. برو، خانواده‌ات منتظرند. اینجا ننشینید.» دوباره سکوت کرد. دوباره گفت: «بابا، با تو دارم حرف می‌زنم! اینجا ننشین. زشت است برای من. بد است برای تو. یزید.» مسلم فرمود: «من در این شهر «مالِی فِی هَذا الْمَصْرِ مَنْزِلٌ وَ لا عَشیرَةٌ».» من در این شهر نه خانه‌ای دارم، نه خانواده‌ای دارم. «انّی غریبٌ فی هذا البَلَد.» من در این شهر غریبم. گفت: «چرا؟» گفت: «مردم من را رها کردند، بهم دروغ گفتند، فریب دادند.» زن گفت: «تو کی هستی؟» در بعضی روایات دارد، در بعضی نقل‌های تاریخی که نگفت، گفت: «کار نداشته باش ولی من از یک خانواده خوبی هستم.» «اگر به من محبت کنی، ما جزء خانواده‌ای هستیم که احسان را بی‌جواب نمی‌گذاریم.» توی نقل این را دارد. توی نقل دیگر دارد. فرمود: «من مسلم، مسلم بن عقیلم.» زن شیعه بود. محب امام حسین. او را می‌شناخت. اسم‌ها را می‌شناخت. با یک تجلیلی، با احترامی ایشان را آورد در منزل و جا داد و آب داد و غذا داد و این‌ها که البته حضرت مسلم نخورد. از پذیرایی‌اش خیلی استفاده، خیلی معلوم است که به‌هر‌حال وضع روحی ایشان خیلی به‌هم‌ریخته بود. در چند ساعت کل این نهضت دود شد. ۱۸ هزار نفر. برویم پشت قصر. تک و تنها. یک ساعت بعد در کوچه‌ها بگردم. شوخی نیست این‌ها. گفتنش ساده است. خیلی اتفاقات عجیب است.

تا پسر این زن آمد و حساس شد. این مادر ما هی می‌رود و می‌آید و کارهایش عجیب است و گفت: «چه‌کار می‌کنی؟» مادر گفت: «باید قسم شدید بخوری و تعهد بدهی و این‌ها که به کسی نگویی و این‌ها.» این هم خورد. گفت: «اینجا ما مهمان داریم. مسلم بن عقیل است.» این هم گفت: «عجب! این همان است که برای سرش اینقدر قیمت گذاشته‌اند.» چون اعلام کرد: «هر کسی که مسلم را تحویل بیاورد، من پول دیه مسلم را به او می‌دهم. هر که نیاورد و بعداً من مسلم را بگیرم، گردن آنی که در خانه او مسلم پیدا بشود، گردن او را می‌زنم.» اثر می‌کند دیگر در آدمی که اهل حق و باطل نیست.

خلاصه آقا، این بچه‌ام فردایش آمد. شب خوابید، گرفت خوابید. صبح علی‌الطلوع آمد آمار حضرت مسلم را داد و حمله کردند به خانه. در جمعیت کثیر به طرز عجیبی هم حمله کردند. یک کاری که از حضرت مسلم بیرون که آمد، روی دیوارها آمدند. اولاً سنگ‌باران کردند حضرت مسلم را. بعد هم آتش‌باران کردند حضرت مسلم را. شل نه، بلکه مشعل، مشعل‌های آتش را پرتاب کردند سمت حضرت مسلم ولی هیچ‌کس جلو نمی‌آمد باهاش بجنگد. آن فرمانده‌شان داد زد، گفت: «اینجوری که نمی‌شود با این جنگید. بروید با او بجنگید. این یک نفر است، شما این چند صد نفر.» یکی‌شان برگشت، گفت: «تو فکر کردی ما با یک بقال کوفه داریم می‌جنگیم؟ «بَقّالٌ مِن بَقّالِ الْکُوفَة». یک بقال کوفه است، برویم راحت بزنیم. این جزء ابطال عرب است. دسته‌جمعی بریزید.» دسته‌جمعی ریختند و یک نفرشان نزدیک‌تر شد به حضرت مسلم. تن به تن درگیر شدند و یک ضربه‌ای زد. لب بالای حضرت مسلم را شکافت. حضرت مسلم هم شمشیر فرو کرد در شکم او. در لحظه نیذر کنایه از بی‌درنگ، از پشت زدند به حضرت مسلم (علیه‌السلام). مجروح شد، روی زمین افتاد. همان‌جا برگشتم، گفتند که: «بهت امان می‌دهیم.» این‌ها خیلی درش درس است. گفت: «بهت امان می‌دهیم، دیگر نجنگ.» گفت: «من هنوز جان دارم. کسی که هنوز جان دارد برای جنگیدن، امان نمی‌گیرد.» دیگر. حالا مجروحیتش که شدید شد و این‌ها، اسیرش کردند، بردندش. آوردنش پیش عبیدالله و ادامه قضایایی که پیش آمد که حالا مفصل است.

می‌گویند که دیدند حضرت مسلم (علیه‌السلام) دارد گریه می‌کند. مرد جنگی. فرمانده شروع کرد متلک انداختن که: «چی شد؟ باختی؟ الان وقت گریه کردن است؟ قبلش باید فکرش را می‌کردی و این‌ها.» یک تعبیری حضرت مسلم به کار برد. تعبیر عجیبی است. فرمود که: «من برای خودم گریه نمی‌کنم. این گریه من برای حسین و آل حسین است. دلم برای حسین می‌سوزد. من نامه دادم، گفتم این‌ها وفا می‌کنند. من دعوتش کردم. من بهش گفتم بیا. از این نگرانم، از این ناراحتم. دلم برای حسین می‌سوزد.» یکی هم پیدا کرد لابلای جمعیت. فرمود: «من فقط یک تقاضا دارم. من به حسین گفتم پاشو بیا، بر حساب من. زن و بچه‌اش را دارد می‌آورد. یک نامه دیگر می‌خواهم بدهم، این را برسان به حسین. نامه بعدی من این است که حسین جان، هر جا هستی متوقف شو، اینجا نیا. این‌ها همان کاری که با بابات کردند با تو می‌کنند. فقط خبر بهش برسد که با مسلمش چه کردند.» چرا. در بعضی نقل‌ها، خوارزمی در مقاتلش می‌گوید این نامه هم منتقل شد به امام حسین. البته دیگر دیر بود. حضرت نزدیک بودند و بعد هم که دیگر محاصره شد امام حسین (علیه‌السلام).

دستگیرش کردند. بنا شد که گردن مبارکش را بزنند. چند تا وصیت کرد حضرت مسلم که یکیش همین بود: «به حسین خبر بدهید نیاید به کوفه.» دستش را بستند و همان که با او درگیر شده بود که ریخته بودند این فرماندهی که در میدان با مسلم درگیر شده بود، همان آمد برای زدن گردن حضرت مسلم (علیه‌السلام). عجیب است. چند بار حضرت مسلم. این قضیه ازش به‌کرات نقل شده که در موقعیت‌های خاص طلب آب کرد. اینجا هم همین‌طور بود. گفت: «فقط به من یک کم آب بدهید، من خیلی تشنه‌ام.» آب آوردند. خب سر و صورت زخمی و مجروح و آمد از این آب بخورد، لب مبارکش خونی بود. خون ریخت در این ظرف آب. دوباره بردند. ظرف بعدی را بردند. دوباره ظرف خونی شد. دفعه سوم دندان مبارکش در ظرف افتاد. خودش با خودش گفت: «گفت مثل اینکه روزی ما نیست آب بخوریم. نمی‌دانم چه حکمتی است. دیگر آب نمی‌خواهم.» با همان لب تشنه سر از تنش جدا کردند. سرش را بالای دارالعماره زدند. برخی هم گفتند جسدش را در شهر چرخاندند. همین مردمی که تا چند ساعت قبل فرمانده‌شان مسلم بود، چند ده‌هزار نفر پشت مسلم بودند، بعضی آمدند هتک حرمتش کردند. مظلومیت عجیب حضرت مسلم (علیه‌السلام). تا اینجا که بعد هم که خب هانی را کشتند. سر حضرت مسلم و جناب هانی را فرستادند برای یزید. عبیدالله فرستاد. اولین سری بود از بنی‌هاشم که برای یزید فرستاد. روز اول محرم با این روضه وارد محرم بشویم. اولین سری که فرستادند، این سر مبارک بود. یزید خیلی هم خوشحال شد. این سر را که دید، دستور داد بالای کاخش در دمشق این سر را نصب کنند. سر مبارک حضرت مسلم را.

نمی‌دانم چه سری بود، انقدر مسلم شبیه امام حسین شد. اصلاً انگار یک رمزی بین عاشق و معشوق شباهت با همدیگر پیدا می‌کند. خطبه خودمان دفاع مقدس هم می‌گفتند. می‌گفتند مثلاً آن‌هایی که خیلی زهرایی بودند، می‌دانی موقع شهادت پهلویشان مثلاً تیر خورده. آن‌هایی که خیلی امام حسینی بودند، مثلاً می‌دیدیم گلویشان تیر خورده یا سر از تنشان جدا شده. ابالفضل بودند، می‌دیدیم دست‌هایشان قطع شده. یک سری است دیگر بین عاشق و معشوق. یک داستانی است. داستان مسلم و امام حسین هم داستان عجیبی است. هر چه برای امام حسین رخ داد، برای مسلم هم رخ داد. شریک شد در همه این قضایا با امام حسین. خوش به حالش! خوش به حالش! عالم عشق چه عالمی است! بدبخت آنی که از این عالم محروم می‌شود. «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ». این مردم کوفه محروم شدند ولی مسلم پای حق ایستاد. «آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتُ». چی شد نتیجه‌اش؟ نتیجه‌اش این شد که از امام حسین دل برد. خبر مسلم را برای امام حسین آوردند. داشت رد می‌شد. البته نامه هم رسید. حضرت فرمودند: «بروید به آن فلانی که دارد می‌آید، آن از سمت کوفه دارد می‌آید، بهش بگویید بیاید اینجا.» آوردنش. حضرت فرمود: «از سمت کوفه داری می‌آیی؟ کوفه بودی؟» گفت: «بله.» حضرت فرمودند: «از کوفه چه خبر؟» گفت: «آقا، همین‌قدر بهت بگویم «قُلُوبُهُمْ مَعَكَ وَ سُيُوفُهُمْ عَلَيْكَ»». دل‌هایشان با تو است ولی شمشیرهایشان را بر تو کشیده‌اند. حضرت فرمود: «از مسلم چه خبر؟» گفت: «آقا، مسلمت را کشتند.» می‌گوید دیدم امام حسین یک گریه بلندبلندی کرد. فرمود: «لا خَیْرَ فِی عَیْشٍ بَعْدَهَا». دیگر زندگی بعد از این‌ها چه طعمی دارد؟ خوش به حال آنی که وقتی خبر شهادتش را به امام زمانش می‌دهند، امام، امام زمان این‌طور می‌گوید. شاید در مورد رهبر شهید، آن لحظه‌ای که وسط قرآن خواندن، غول پیکر نحیف، آن دست مجروح زیر آن آوار ماند، امام زمان در مورد او همین‌طور فرمودند: «لا خَیْرَ فِی عَیْشٍ بَعْدَهَا». والله زندگی بعد از این‌ها چقدر تلخ است! ماها که این سه چهار ماه این را خوب فهمیدیم. زندگی خیلی تلخ است. بعد رفتن این خوبان، بعد خاموش شدن این انوار. خیلی سخت است. خیلی تلخ است ولی ببین عالم عشق و محبت چیست! خب، برای ماها طبیعی است ولی اینکه امام حسین بگوید: «زندگی بعد این‌ها چقدر سخت است؟ زندگی بعد این‌ها چقدر تلخ است؟» امام حسین این‌جوری اشک بریزد، خیلی قیمتی است.

خسران این است که آدم وقتی مرد، امامش برایش گریه نکند. امامش برایش داغ‌دار نشود. پای حق بودن زحمت دارد، رنج دارد، هزینه دارد، سختی دارد ولی می‌ارزد به اینکه وقتی خبر شهادت تو را به امامت بدهند، اشک در چشم امامت برای تو جمع بشود. امامت برایت گریه کند. آقا دوست داشته باشد. خیلی شیرین است. امام زمان دوست داشته باشد. امام کاظم فرمود: «ما در تشییع جنازه هر مؤمنی، هر شیعه‌ای حاضر می‌شویم. «لاَبُدَّ لَنَا مِنْ حُضُورِ جَنَائِزِ»». هر جا مؤمنی، شیعه‌ای از دنیا برود، ما حاضر می‌شویم. چند روز دیگر در این شهر، یک تشییع پیکر داریم. رهبر عزیزمان آقا قرار است در این شهر تشییع بشود. چقدر سخت است حتی گفتن و شنیدنش هم برایمان سخت است. شک نداریم در این تشییع پیکر امام زمان حاضر می‌شود. امام زمان اشک می‌ریزد. یک همچین مردی، یک همچین سید منوری پاکی مطهری. مرد بزرگ تاریخ‌سازی. این‌ها نور چشم اهل‌بیت بودند. میوه دل اهل‌بیت بودند. عزیز دل اهل‌بیت بودند. حضرت مسلم (علیه‌السلام) این‌جوری دلبری کرده بود از امام حسین. چه اشکی ریخت امام حسین. فرمود: «زندگی بعد از مسلم برای من خیلی سخت است، خیلی تلخ.»

ظهر عاشورا هم آدم باید این‌جور ببندد. عبیدالله ببین به درد کی می‌خورد؟ برای کی فایده دارد؟ برای کی دل می‌سوزاند؟ دلسوزیش برای کی فایده دارد؟ خاصیت یک امام است. این هم اربابمان امام حسین است. ببین چقدر با معرفت است! چقدر امام حسین با معرفت. ظهر عاشورا وقتی که تشنگی بهش غلبه کرده. اگر آماده‌اید اشک بریزید، اول محرمی بسم‌الله. اگر دلتان تنگ شده بود برای اینکه ناله بزنید، بسم‌الله. خدایا شکرت. ما به ناله محرممان رسیدیم دوباره. دوباره مشکی پوشیدیم، بهمان اجازه دادی در مجلس حسین زنده‌ایم، سالم‌ایم، دست و پا داریم، با دست و پای خودمان در روضه می‌آییم. اشک داریم، ناله داریم، صدایمان در می‌آید یا حسین می‌گوییم. خدایا شکرت. الحمدلله.

ظهر عاشورا با آن اوضاع، با آن وضعیت، ۳۰ هزار نفر روبرو اند. همه این اصحاب کشته شدند. علی‌اصغر روز شنبه به شهادت رسیده. عزیزانش یکی یکی با فاجعه‌آمیزترین وضعیت. تشنگی خودش در چه وضعیتی که به تعبیر جبرئیل خطاب به حضرت آدم در وضعیتی بود که حتی چشم مبارکش دیگر کار نمی‌کرد. لب‌هایش شده مثل چوب خشک. صدایش دیگر جوهره ندارد. پیکرش پر زخم است، پر خون است. عرق مطهرش جاری. دردها دیده، داغ‌ها دیده. فقط یک قلمش داغ عباس بود که فرمود: «کمرم شکست. خیمه‌ها در خطر. دشمن محاصره کرده. هر لحظه ممکن است به این خیمه‌ها حمله کند.» یک ارباب با معرفت ما لحظه آخر یکهو یاد اصحابش افتاد. اصحابش را صدا زد. دانه‌دانه با اسم می‌خواهد بگوید آقا. تو لحظه آخر به یادتان بود. اولین کسی را هم که صدا زد، یک ماه گذشته از شهادت مسلم و هانی. کربلا عاشوراست. اوضاع به‌هم‌ریخته است. شروع کرد اصحابش را صدا زدن. اولین کسی که صدا زد، مسلم بود. «یا مسلم بن عقیل! یا هانی بن عروه!» بعد بقیه را صدا زد. «یا حبیب! یا مسلم بن عوسجه!» نمی‌دانم چه سری بود. می‌خواست اتمام حجت کند با دشمن. می‌خواست برای تاریخ ثبت بکند من همچین امامی بودم. رابطه من با این‌ها این شکلی بود. عاشق و معشوق بودیم. این دلدادگی دو طرفه بود. من این‌جور با معرفتم. خواست به ماها برساند من این شکلی هوایتان را دارم. من این شکلی حواسم به تک‌تک‌تان هست. من گریه کنم و یادم نمی‌رود. من نوکرانم را فراموش نمی‌کنم. فرمود: «یا فُرْسَانَ الْحِیجَا! یا أَبْطَالَ الْعَرَبِ!» آی پهلوان‌های عرب! آی رزمنده‌های بزرگ! پاشید ببینید آقایتان تنها شده. آخه دارد اصلاً داستان صدا زدن اصحابش این بود. می‌گوید: «نظر إلی یمینه و نظر إلی شماله فلم یَرَ أحداً مِن أصحابه». یک نگاه به راست کرد، یک نگاه به چپ کرد، دید هیچ‌کس دیگر نمانده. تک و تنها شده. همه جا را حرامیان پر کرده‌اند. آنجا یاد رفقایش افتاد. اگر این‌ها بودند، اینجا را پر می‌کردند. مگر اوضاع این شکلی می‌شد؟ دیگر نمی‌خواهم روضه را کش بدهم. کش بدهم تا خیلی جاها می‌رود، تا خود گودال می‌رود ولی خلاصه، آقای ما این شکلی تنها شد. «وَحِیدًا غَرِیبًا مُتَعَطِّشًا». امام زمان در زیارت ناحیه، امام حسین را به عنوان «غریب الغربا» معرفی می‌کند. تنهایی عجیبی بود. غربت عجیبی بود. هر چقدر چشم می‌چرخاند، می‌دید حرامیان با نیزه دورش جمع هستند. «أَحَبِّرُهُ اَبْنُ السُّیُوفِ». همه شمشیرها و نیزه‌ها را سمتش روانه کردند. دور تا دورش را گرفتند.

عرضم را تمام کنم. مسلم با لب تشنه به شهادت رسید. با غربت به شهادت رسید. سر از تنش کردند. سر را برای یزید فرستادند. خب، افتخار شبیه اربابش شد ولی به‌هر‌حال ارباب، ارباب است. مصیبت ارباب متفاوت است. امام حسین درجه یک است. کسی به گرد او نمی‌رسد. کسی به پای مصیبت او نمی‌رسد. مسلم تشنگی کجا، تشنگی حسین! سر بریدن از تو کجا، سر بریدن از او! گردن تو را با یک ضربه زدند. این کجا؟ اینکه شمر روی سینه‌ات بنشیند!
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...