جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
01:10:17
در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی میشود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمتهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و سیرهٔ امام حسین (علیهالسلام) جان میگیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آنکه انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد
معرفی
غربت و تنهایی علی، بهای ایستادن او بود در نقطهی حق![02:20]
سختیِ ایستادن پای حق، فارغ از نفع و ضرر و حب و بغض![06:00]
تحلیلی بر علت تغییر موضع رهبر راحل از ادامهی جنگ، به پذیرش قطعنامهی ۵۹۸ ![21:00]
پذیرش مذاکره توسط رهبر شهید، با هدف تجربهای تلخ اما آموزنده برای مردم، در شناخت آمریکا![22:15]
تحلیلی بر فتنه۸۸ و تصمیم رهبری در مورد سران فتنه، فارق از فشارهای بیرونی! [23:50]
پردهبرداری شهید باقری از اسرار پشت پردهی پذیرش قطعنامهی ۵۹۸.[28:50]
لزوم تفکیک «حق و باطل» از «حبّ و بغض»؛ به استناد آیات و روایات.[36:20]
اوج حقمداری امام راحل در عدم پذیرش جریان ترور فرزندشان![44:35]
روضه؛ حقمداری؛ دغدغهی شبیهترین فرد به پیامبر(ص)، در واقعهی عاشورا... [48:00]
سختیِ ایستادن پای حق، فارغ از نفع و ضرر و حب و بغض![06:00]
تحلیلی بر علت تغییر موضع رهبر راحل از ادامهی جنگ، به پذیرش قطعنامهی ۵۹۸ ![21:00]
پذیرش مذاکره توسط رهبر شهید، با هدف تجربهای تلخ اما آموزنده برای مردم، در شناخت آمریکا![22:15]
تحلیلی بر فتنه۸۸ و تصمیم رهبری در مورد سران فتنه، فارق از فشارهای بیرونی! [23:50]
پردهبرداری شهید باقری از اسرار پشت پردهی پذیرش قطعنامهی ۵۹۸.[28:50]
لزوم تفکیک «حق و باطل» از «حبّ و بغض»؛ به استناد آیات و روایات.[36:20]
اوج حقمداری امام راحل در عدم پذیرش جریان ترور فرزندشان![44:35]
روضه؛ حقمداری؛ دغدغهی شبیهترین فرد به پیامبر(ص)، در واقعهی عاشورا... [48:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و فعال الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی.
عرض کردیم در جلسات گذشته. راز پیشرفت، راز رشد، راز هدایت و راز خوشبختی انسان در حقانیت است. راز خسارت، راز ناکامی، راز شکست انسان، در بیبهره بودن از حقانیت است. منطبق بودن بر حق و بر حقیقت، این است که انسان را کامیاب میکند؛ این است که انسان را ماندگار میکند. حق ماندگار است. حق نامیراست، نمیمیرد. حق ماناست، بر قرار است. حق پیروز است. حق غالب است. هر کس خود را به آن نقطه برساند، هر کس خود را در آن نقطه قرار دهد، آن نقطهای که حق آنجاست، این هم بر قرار میشود، این هم غالب میشود، این هم پیروز میشود، این هم مانا میشود.
ما از اول محرم این جلسه را، این ساعت که در خدمت دوستان بودیم را، بر همین مطلب مانور دادیم و مطالبی را عرض میکردیم. بخشهای مهمی از بحث در طول این سه جلسه، انشاءالله مطرح میشود. بحثها کاربردیتر و دقیقتر میشود. البته هر چقدر که دقیقتر و کاربردیتر میشود، سختتر هم میشود. خدا انشاءالله به ما توفیق عمل بدهد. حق از آنجایی که طبع غریزی و طبع حیوانی ما معمولاً مطابقت ندارد، برای ماها سخت است. قرآن میفرماید که اکثر شماها نسبت به حق کراهت دارید: «وَلَکنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ». کراهت دارید، خوشتان نمیآید. اکثریت از حق و حقیقت لذت نمیبرد، خوشایند نیست. این راز غربت امیرالمؤمنین علیهالسلام، «علی مع الحق» است. راز مظلومیت و راز تنها بودنش همین است. علی در نقطه حق قرار گرفته. حق چیز شیرینی نیست، بله؛ مگر اینکه آن وقت باشد، آن چیزی باشد که حق من باشد، حقِ مال من باشد. «ان یکن لهم الحقَّ یَأْتُوا إِلَیهِ مُذْعِنِینَ». در سوره مبارکه نور میفرماید، اینها وقتی حق به نفعشان باشد، زود میآیند، داد میزنند، از حق حرف میزنند. وقتی همین روبهرویشان قرار بگیرد، میبینی درمیروند، که البته بعد میفرماید که «فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ». اینها بیمارند، بیماری قلبی دارند. این حاکی از مرض دل است؛ دلی که سالم است، نسبت به حق کراهت ندارد، خوشش میآید. علاقه دارد، با همه تلخیهایش، که البته این تلخیها تا یک مدتی است؛ تا آن وقتی که نفسانیت ما هست، منِ ما هست، خودمان را چیزی میدانیم، خودمان را کسی میدانیم، منافع خودمان را میبینیم، شهوات و غرایز و خواستههای خودمان را میبینیم. تا آن موقع تن دادن به حق سخت است. این بشکند، این «من» که بشکند، شیرینترین چیز این عالم میشود. حق، به حقیقت از این شیرینتر در این عالم نیست. این نقطه اصلی، این نقطه انتخاب، انتخاب حق.
توجه به حق، توجه به حق، مانع جدی که دارد در خود ماست. منافع ماست، شهوات ماست، گاهی تمایلات مثبت ماست، گاهی تمایلات منفی ماست، گاهی علاقهمندیهای ماست، گاهی نفرتهای ماست. اینجا کار خیلی سخت میشود. من چند تا روایت برایتان بخوانم، به همراه دو تا آیه قرآن در این زمینه، نشان میدهد کار این جور وقتها چقدر سخت است. آن وقتی که منفعت و ضرر و حب و بغض میآید وسط، آنجا آدم بخواهد پای حق بایستد، خیلی سخت میشود.
یک روایت دارد از امیرالمؤمنین علیهالسلام، میفرماید که: «إنَّ مِن حَقِیقَةِ الْإِیمَانِ». حقیقت، اینجا باز حرف از حقیقت است، ایمان حقیقی چیست؟ پس ایمانهای دیگر فیک است. ایمانهای دیگر ادایش را در میآورند. لب و دهنی واقعی نیست. ایمان واقعی چیست؟ ایمان حقیقی چیست؟ «أَنْ تُؤْثِرَ الْحَقَّ وَ إِنْ ضَرَّکَ»؛ آنجایی که به تو ضرر میرساند، باز هم حق را ترجیح دهی! ضرر میکنی، باشد، حق است. به ضرر توست، حق است. خیلی حرف است! «وَ أنْ تَجْزِلَ عَلَی الْبَاطِلِ وَ إِنْ نَفَعَکَ»؛ اوه! اوه! این دیگر بدتر شد. یک وقت پای حق ایستادن ضرر دارد، حالا باطل هم چیزی ندارد. یک وقت پای حق ایستادن، حقش ضرر دارد؛ باطلش هم نفع دارد. خب، اینجا معلوم میشود ایمان حقیقی ضرر دارد. آبرویت میرود، پولت میرود، رأی نمیآوری. آقا رأیت را از دست میدهی، مریدانت را از دست میدهی، این چیزهایی که این ایام مریدانت را از دست بدهی، طرفدارانت را از دست میدهی. یک چیزی وقتی معلوم میشود حق است، همانجا آدم سرضرب بپذیرد، تصدیق بکند. حتی اگر به ضرر من تمام میشود، حرف سابق من جور درنمیآید، به ثمر نمینشیند، تحلیل من غلط از آب در میآید، بیایم وایستم بگویم آقا من تحلیل قبلیام اشتباه بود، من خطا کردم، من اشتباه گفتم، من خوب بررسی نکردم، آقا تقصیر من بود، آقا من گردن میگیرم، من عذرخواهی میکنم. اینها خیلی عظمت میخواهد، خیلی عظمت، خیلی روح بلندی میخواهد.
امام -رضوانالله علیه-، حالا من در این بحثها نمیخواهم به این شکل وارد شوم، چون ممکن است سوءبرداشت شود. حالا الان ما در شرایطی هستیم که شرایط آتشبس و اینها محسوب میشود. در قضیه ۵۹۸، قطعنامه تا دو هفته قبل از قبول قطعنامه، امام سفت و قرص و محکم در مورد جنگ مطالبی را میفرمود. شعارش هم این بود که آقا راه قدس از کربلا میگذرد، یعنی اینکه ما کربلا را که در این جنگ باید آزاد کنیم که هیچی، آن تازه اول داستان است. میآید و رد میشود و میرسیم انشاءالله به قدس. ملت هم با همین شعار، با همین عشق، با همین شور، با همین هیجان رفتند جبهه. «جنگ، جنگ تا رفع فتنه از جهان»، اینها شعارهای زمان جنگ بوده. محکم هم امام ایستاده که آقا، بعد جنگ ادامه پیدا کند. کار نداریم چی بوده، چی شده، کی این وسط مقصر بوده، چهکارها باید میشده که نشده. یک بحث مفصلی است. اسنادی هم که این وسط هست، گاهی متناقض و پراکنده است، مختلف است. امام خودش تعبیر کرد به جام زهر. بعضی، حالا قائلند بعضی شخصیتها، به طور خاص گزارش معیوب دادهاند به امام. بعضی میگویند امام تحت فشار قرار گرفت. حالا این هم البته باید توضیح داده شود، فشار چه جور فشاری؟ چون رهبران ما این جور نبوده که یک فشار بیرونی بیاید برای اینها تصمیمسازی کند. تحمیل به این شکل معنا ندارد. این خیلی چیز واضحی است و در مورد دقیق صحبت شود. تحمیل به این شکلی که میدان عملکرد، میدان تصمیمگیری برای او بعضی وقتها وسعت پیدا میکند، بعضی وقتها میشود. بله، اسم این تحمیل هم نیست، دست و بالش بسته میشود. دست و بالش بسته میشود، درست است، ولی تحمیل درست نیست. او آخر آن چیزی که خودش تشخیص دهد، درست است انجام میدهد. اگر تحمیل به این معنا باشد که تشخیص غلط است و انجام میدهد، این اصلاً معنا ندارد.
کما اینکه واقعاً هم اگر خوب ما تحلیل بکنیم عملکرد رهبران خودمان را، میبینیم سال ۹۲ آقای روحانی چند تا شعار داد دیگر. حالا من یکم واضحتر میخواهم دو سه روز صحبت بکنم. دوستان هم میگویند ما هر روز صبح میآییم یک چیزی بگویی، هیچی به هیچی پامیشویم میرویم. هیچی به هیچیاش باعث صفای جلسه است. این حرفها چیز به درد بخوری برای ماها، برای حال محرّمانه ما خیلی درنمیآید فقط، ولی خب حالا دیگر به هر حال چون بعضی نکات مهم است.
آقای روحانی سال ۹۲ چند تا شعار اصلی داشت. یکی مذاکره با آمریکا بود، یکی هم آزادی سران فتنه، رفع حصر، که آن مذاکره با آمریکا به مراتب خطرناکتر بود و آسیبش هم بیشتر بود برای کشور. پدر مملکت را درآورد. خب، آمد این شعارها را، رأی هم آورد. رهبر شهید عزیز بزرگوار مذاکرهاش را اجازه داد، رفع حصرش را اجازه نداد. خب، مذاکره چرا اجازه داد؟ زورشان کردند؟ مجبورش کردند؟ مجبورش کردند اینکه خسارت و ضررش کمتر بود؟ چرا به این مجبور نشد؟ آدم بر روی اینها فکر بکند، کلاً خوب است آدم فکر بکند. این خیلی مهم است. چیزی که کمتر میبیند آدم در این تحلیلها و اینها، فکر آزاد هم باید بشود. فکر وقتی که درگیر شد، آزاد دیگر نیست که حالا عرض میکنم چی میشود که درگیر میشود. یک بخشش به همین حب و بغض است. از یکی خوشم میآید، از یکی بدمان میآید، بعد دیگر این میشود مبنای تحلیلهای بعدی ما. هر جا هم که جور در نمیآید به آن چیزی که ما برای خودمان فکر کردیم و تحلیل کردیم و اینها، این دیگر حالا یا یک زوری این وسط بوده، یا طرف مشکل پیدا کرده، عوض شده، خطش عوض شده و اینها.
بنده پارسال همین جلسات محرم و صفر، این جلسات و جلسات قدیمی ماست. امشب هفت هشت سالی است که میرویم. جلسه قدیمی، مواضع ما را هم میدانند، نسبت به برجام و اینها. مواضع ما از قدیم و اینها. یک چیزی من محرم پارسال گفتم، این بچهها برق از سرشان پرید. گفتم آقا من مخالف برجامم و اینها، صوتش هم هست. گفتم ولی به نظر من در انتخابات ما نسبت به شورای نگهبان حمایت داریم و این حرفها، ولی اشتباه بزرگی رخ داد در رد صلاحیتهای لاریجانی و به نظر من ایشان باید تأیید صلاحیت میشد. به جای پزشکیان، ایشان رأی میآورد، خیلی از مشکلات امروز کشور نبود. اینها همه برق از سرشان پرید. تو طرفدار لاریجانی؟ تو میگویی این رأی میآورد؟ تو میگویی این تأیید صلاحیت؟ گفتم: «البته من اگر ایشان صلاحیت شد، بهش رأی هم نمیدادم.» نه، آخه تو برجام... گفتم بابا! میشود مسائل را تحلیل کرد، تفکیک کرد، قاطی نکرد. وقتی دیگر دادی روی دنده، تا ته نروی. تا ته نرویم. یکهو آقای لاریجانی شهید میشه. حالا از اینجا به بعدش چهکار کنیم ما؟ تا همین قدرش را بلدیم. ما فقط بلد بودیم بهش فحش بدهیم. حالا کلمه شهید به زبانم نمیچرخد، چهکار کنم؟ بعد بهش بگویم شهید؟ یعنی خیلی از حرفهایی که قبلاً گفتم غلط در میآید. این را چهکار کنم؟ «أنْ تُؤْثِرَ الْحَقَّ وَ إِنْ ضَرَّکَ وَ أنْ تَجْزِلَ عَلَى الْبَاطِلِ وَ إِنْ نَفَعَکَ». از اینجا به بعد دیگر ضرر دارد برایت. پای حق ایستادن. بگو من یکمی هم زیادهروی کردم در مورد ایشان. نه حالا مگر هر کی شهید شد، حالا دیگر از آنور میافتد؟ دیگر حالا باید یک جور دیگر بیفتد. کل شهدا را لجن… این جور شهادتی این سعادت است. بله، ممکن است هر جایی هر کی هر جا کشته میشود، یکی دیگر را زدهاند، این کشته شده. سر کوچه را زدهاند، این هم بهش یک ترکشی رسیده. بله، این میشود یک جوری یک چیزی. این جور شهادتی که بهش زنگ زدهاند، آقا میخواهیم بکشیمت، باید از کشور خارج شوی، فیلم ضبط بکنی علیه جمهوری اسلامی تا با تو، زن و بچهات کار نداشته باشیم. قیمت هم گذاشتهاند روی سرش، تعیین هم کردهاند. صد بار هم گفتهاند، توئیت هم زده. جمله امام حسین هم گفته. در خیابان هم آمده. روز قدس هم آمده. شب قدر هم، شب بیست و هفتم وسط عبادت زدهاند، یک دانه دست ازش مانده. نه خب آخه باز هم معلوم نیست یکی چهجور بمیرد، چهجور شهید بشود که تو بفهمی. خدا این را، آخه من بگویم خدا این را پسندید، یعنی من قبلاً یک چیزهایی در مورد این گفتم غلط بوده. آها، زورت آمد! این میشود حق. نه، یک جوری هم بزنیم، تفتش بدهیم، تفت بدهیم، این جوری میشود.
چرا این را گفتم؟ از کجا شروع شد؟ از اینی که رهبر تسلیم نمیشود. یعنی اگر یک چیزی را حق دانست، بله. یک وقت هست چند تا گزینه دارد، میبیند آقا هزینههای یک گزینه خیلی زیاد است. آن هم به خاطر فشار بیرونی نیست. آن هم با تحلیل خودش است. یک فرصتی میدهد یا یک تجربه ایجاد میکند. رهبر شهید ما فرمود: «این مذاکرات با آمریکا به اذنالله ضرری به کشور نخواهد رساند.» سال ۹۲ که میخواست شروع شود، این مذاکرات فرمود: «این هم یک تجربه خواهد شد.» داشت همه مدیریتش هم میکرد که این تبدیل به یک تجربه بشود. این گزینه مذاکره برای همیشه بسوزد. مردم بفهمند از تو این چیزی در نمیآید. ولی خب با یک آدم بدقلقی طرف بود. از اول هم ایشان فرمود قرار ما این است که اگر رفتید مذاکره کردید، به نتیجه نرسیدید، بهت اعلام کنید آقا از تو مذاکره چیزی در نمیآید. تقصیر آنها هم است. منصفانه مردم قبول میکنند. این تجربه را برای مردم ایجاد کنید. چهار نفر هم اگر شک و شبههای دارند، فکر میکنند شاید با گفتگو و حرف زدن حل بشود، بفهمند آقا ما حتی این قدر سخاوت هم به خرج بدهیم حل نمیشود. آنها نمیخواهند حل بشود. به مردم بگوییم مردم از این راه حل نمیشود. این مسیر را باید برویم. اینها رفتند چهکار کردند؟ هر چه که باید میدادند، بیشترش هم دادند. بعد من گفتم تقصیر خودمان بود. شماها روی موشکهایتان «مرگ بر اسرائیل» نوشتید، آنها ناراحت شدند. آخرش را تقصیر رهبری، تقصیر سپاه این بساط جنگ. تکتک این خونهایی که ریخته شد گردن این ملعون است و بقیه اینهایی که آمدند کشور را ضعیف کردند، دشمن را جری کردند، بردند در موزه ضعف قرار دادند. دشمن را قدم به قدم جلو آوردند. سر ۴۰۰ کیلو اورانیوم ۴ ماهه دارد له له میزند. بستر ترسش هم جلو نمیآید. ۱۱ تنش را مفت دادند رفت. ۱۱ تن! ۴۰۰ کیلو! ۱۱ هزار کیلو! بله. اینجا گفته میشود رهبر چهکار میتواند بکند که بعد ۸ سال این مسیر هم برود و دوباره هم بیاید یک دولت دیگر هم بیاورد بالا؟ حرف زیاد است. اگر ما بخواهیم دهان باز بکنیم، خیلی غصه داریم. شماها حالا همهتان هم اعصابتان، دلتان هم پر است، ما هم همینطوریم. حالا اینکه بابا بر مبنای حق باید بیایی جلو، تو چرا این قدر بنده آدمهایی؟
این چند تا روایت دارد، این جملهای که گفتم انشاءالله فرصت بشود برایتان میخوانم. چند بار اهل بیت فرمودهاند اصلاً عامل انحراف، عامل شبهه، عامل سقوط همین است. بنده آدمها میکنی خودت را. آدمها ممکن است یک بهرهای از حق داشته باشند. ممکن است جایی هم درست بروند. بنده به ما آدمها نکن خودت را که بعداً باز یک جایی در آمدی اشتباه کرده، یک جوری باید تفمال کنی. خودت را هم در موضع ضدیت با آن آدمه قرار نده که یک جایی فهمیدی حرفش درست است، موضعش درست است، کارش درست است، باز مجبور بشوی یک جوری این وری سمبل کنی. این خیلی سخت است، آقا. این روی مدار حق رفتن خیلی سخت است. رفیقات را از دست میدهی. اولین بدبختیش این است. احساس بیکسی میکنی. هیچکی تو را گردن نمیگیرد. چون همه جا از یکی را زخمی کردی تا طرف از مدار حق خارج شده، ازش فاصله گرفتی. این خیلی سخت است ها! به این توجه بکنید. سختیهای حق، مسیر حق، این جور وقتها خودش را نشان میدهد. یک وقتی با یکی بسته تا ته جهنم با همین. یک وقتی از یک جایی میگوید آقا این را من دیگر قبول ندارم. آقا من این قدرش را قبول دارم. نه، تو دیگر از اول استارتش را زدی، تا تهش باید بروی. کی این را گفته؟ اصلاً تهش ندارد. تهش تا وقتی که بر حق است. تهش تا وقتی که درست است. رفیقیم دیگر. درستش همان رفاقت ماست. نه، رفاقت ما بر مبنای درست است. خیلی این دو تا تفاوت دارد با همدیگر. اینها خیلی، حالا شماها که خیلی درگیریهای این قضایا را ندارید، البته هر کسی در فضای خودش، محیط خودش این بدبختیهای بالاخره این چالشها را دارد. قشنگ آدم این آقا دارد له میشود. حق چقدر سخت است؟ چقدر سفت است؟ چقدر تلخ است؟
همان کلامی که پیغمبر فرمود. بعد آیه قرآن میفرماید که یک جاهایی پای حق میخواهی بایستی روبهروی پدر و مادرت. آنجا هم باید طرف حق باشد. بابا! دیگر آدم هرچی هست دیگر سعی میکند ننه باباش را برای خودش نگه دارد. رفیقهایش را نگه دارد. بچهاش را نگه دارد. مبنا وقتی عوض میشود، اینجا میخواهی حق را بگیری، بچهات را هم از دست میدهی. آن دشمن قبلیت هم نمیآید بگوید باریکالله! من عاشق تو شدم، جشن میگیرد، میگوید آخ جون! دیدی؟ خورد. دیدی از اول من همین را گفته بودم. از اول، از اولالام که خودش یک داستانی است دیگر. بعضیها کلاً از اول بستهاند روی بدبختی کسی. زمین خوردنش هم منتظر هم مسیر را آماده میکند. یک عده از اولش میگفتند این جنگ غلط بود. از اولش میگفتند باید آتشبس. از اولش میگفتند باید مذاکره. امام هم تا آخرش میگفت جنگ باید ادامه پیدا کند. یکهو امام اعلام کرد باشد مذاکره آتشبس. اینها همه توضیح این بود که امام زور بهش غالب نشد. امام حق را تشخیص میداد. این خیلی جمله مهمی است ها! روی این خیلی باید مانور داد. رهبران ما گاهی یک جور معرفی میکنند که اینها یک وقتی از حق هم میگذرند. بالاخره زور است دیگر. اگر میبینی یک مسیر دیگر را انتخاب کرده برای اینکه یک حقی تویش است، یک اتفاقی تویش است. این اتفاق این جمله خیلی چیز مهمی است. این مبنای تحلیل این روزهاست و بسیاری از درگیریها و نگرانیها و گاهی ابهامات و اینها باید مسئله حل بشود. اینها در فشار نمیمانند.
بعد جالب است همین آقا، من فقط همین قضیه سران فتنهاش را برای شما بگویم شما ببینید چقدر داستان هم پیچیده است هم جالب است. سال ۸۸ این قضیه انتخابات شد. مذاکره ۵۹۸ انتخابات ۸۸ شد. اولاً که این آقای موسوی تأیید صلاحیت شد. چالشهایی که ۸ سال با رهبری داشتند دیکتاتوری بود و اگر شورای نگهبان عمله رهبری بود، حرفی که هشت ماه داد و بیداد میکرد کف خیابان که این اختیاری از خودش ندارد و عمله رهبری و این حرفها. این از همان اول صلاحیت بشود. مواضع امیرحسین موسوی روشن بود مخصوصاً ضدیتش با رهبری معلوم بود. صلاحیت شد. در انتخابات هم آمد آن جور حضور در انتخابات و اینها. بعد با تقریباً فاصله ۱۲ میلیون شکست. بعد اعلام تقلب. میریزی در خیابان. راهپیمایی سه میلیون نفری خیابان آزادی تهران. آن اتفاقاتی که رخ داد. مصاحبهاش با تایمز که ما این کارها را داریم میکنیم به رهبری فشار بیاوریم. کشته شدن آدم کف خیابان و آن اتفاقات و روز قدس و تا رسید به ۹ دی. ۹ دی ۸۸ و ۲۲ بهمن ۸۸. مردم دیگر روشن شدند این قضیه خیمههای امام حسین عاشورای ۸۸ و اینها نوحه دی ۸۸. مردم از قوه قضاییه اعدام موسوی و کروبی را میخواستند. مهم است. میگویم عرض میکنم این حرفها وقتی میشنوید میگویید همان بهتر که اینها روزهای قبل نمیگفت، همان حرفهای روزهای قبلت بهتر بود. ولی خب بالاخره شد آن قضیه و مردم مطالبهشان همه شد اعدام موسوی و کروبی و اینها. اینها حتی در حصر هم نرفتند. من یادم نمیرود دیدار ۱۹ دی ۸۸ مردم قم با آقا دیدار داشتند. آنجا دیگر جو عمومی به این بود که بازداشت اینها، محاکمه اینها، حتی اعدام اینها. آن جمله معروف امام که فرموده بود هر کسی روبهروی شورای نگهبان بایستد مفسد فیالارض است که خب مفسد فیالارض هم حکمش معلوم است. آقا ۱۹ دی سخنرانی کردند فرمودند این پیامهای شما به من میرسد مردم هم داغ، آتیش در وجود شما. فرمود که باید تصمیم درست گرفته بشود. دستگاه حق گرفته میشود. کاری با اینها نداشته. رفت.
یک سال بعدش بهمن ۸۹ به مناسبت بیداری اسلامی. نوجوانها و جوانترها و اینها به درد اینها هم میخورد تاریخ انقلاب. چیز مهمی دارد بیداری اسلامی شد. مصر و این ور آن ور شورش و قیام و این حرفها علیه دیکتاتورهایشان. علیه مرسی. و علیه حسنی مبارک ملعون آن ور بن علی. کشورها تونس و مصر و کشورهای عربی. اینجا میرحسین موسوی بیانیه داد که ما هم راستا با این کشورهای عربی میخواهیم علیه دیکتاتوری قیام کنیم. مردم بیایند در خیابان. آمدند در خیابان آدم کشتند. ۲۵ بهمن ۸۹. آنجا همین آقای روحانی آمد علیه میرحسین موسوی صحبت کرد. وزن این شکلی شد دیگر. همه مردم متفق اعدام کرد. دیگر این دیگر چهکار باید بکند؟ آنجا تازه آن هم از مسیر شورای عالی که رفت شورای دفاع، شعاع حصر اینها مجوز گرفت اینکه بخواهی این را دادگاهی بشوند و اینها محکوم بشوند و این حرفها. آقا اجازه ندادند روی مصالحی که این مصالح هم روی مبنای حق است نه منفعت. منفعت خودش و تیمش و رفقاش و اینها نیست. منفعت کشور. مصالح بلند. بعضیهایش بعد ۴۰ سال ۵۰ سال فهمیده میشود. آنجا آن کاری که کرد خاصیتش چی بود؟ خب بروی در دل بحث میدانی چه دارم میگویم دیگر. آن ور مردم فشار میآوردند آقا اینها اعدام بشوند. یک سال باهاشان کار نداشت. اینها همچین داستانی کف خیابان رقم زدند. مردم دیگر همه چند روز بست نشسته بودند در خیابان. دانشجوها در تهران. تازه اینها رفتند در حصر سال ۸۹. حالا رفتند در حصر سال ۹۲ مردم به این رئیس جمهوری رأی دادند که گفته من میروم اینها را از در حصر در میآورم. حالا ۸ سال آوردند زور آوردند که اینها از در حصر در بیایند باز اجازه نمیدهد آقا از در حصر در بیایند. آقا نه به آن که همه میگفتند اینها اعدام بکنند، آزادشان نمیکنی. اینها برای چیست؟ اینها نشانه چیست؟ اینها نشانه این است که رهبری در فشار تصمیم نمیگیرد. از فشار مردم تصمیم نمیگیرد. چه برسد به چهار تا نخاله پخمه سیاسی و مسئول و این حرفها. بله. این نگرانی نگرانی درستی است که شما میخواهید دست و بال رهبری را باز بگذارید در تصمیم، ولی به این معنا نیست که حالا هرچی هم که شد که حالا من در محاسبهام هم نمیگنجد و خوشم نمیآید و اینها. یک کسی از یک جایی زور کرد، تحمیل کرد، جام زهری دادند، فشاری بود. پیام اخیر رهبر عزیز که خب تلخ هم بود برای ماها. دوست نداشتیم این جور چیزی ازشان بشنویم که علیالاصول نظر دیگری داشتم، همین هم اثر قدرت است. همین هم تویش دست و پا بسته بودن دیده نمیشود. حرف نکته است. بعد دارد مردم را میآورد در میدان. قشنگ کامل برعکس بفهمیم. همین پیام رهبری کامل نشان داد ما چهار ماه کف خیابان علاف بودیم. همین پیام رهبری نشان داد که چهار ماه به پشتوانه شما که کف خیابان بودید، کشور را اداره کرده. از این به بعدش هم چشمش به شماهاست. به حضورتان، به حمایتتان. مسائل نباید غلط فهمید.
پرانتز مفصلی شد که البته باید بالاخره یک روزی این حرفها را میزدیم. همهاش خطبه عبادی بود، هشت روزی که گذشت، یک خطبه سیاسی هم لازم داشت. امام حالا میفرماید که باید قطعنامه را امضا کنیم. آقا! همه آنهایی که خفهخون گرفته بودند از اول جنگ یا مثلاً از بعد آزاد سازی خرمشهر، زبانهایشان باز شد. الان حالا من نمیخواهم این پرونده را برایتان باز بکنم. بعضی از آدمهای موجه معتبر بعد آتشبس نطقشان باز شد که حالا خونهای این چند سال بعد فتح خرمشهر گردن خمینی است. روی اینها فکر بکنید. حقطلبی آقا خیلی سخت است. سرویس میکند آدم. پدری از آدم در میآورد. امام منفعت شخص خودش این بود که من گفتم جنگ دیگر تا تهش. لااقل لااقل از اینها دیگر ما نشنویم. ملت کشته میشوند. میگیرید مطلب را چی دارم عرض میکنم؟ برآورد کرده با وزیر کشور دارد، البته شهید سرافراز و بزرگوارمان سردار محمد باقری که پارسال به شهادت رسید، یک گفتگویی دارد این. خوب است ببینید با آن برنامه شناسنامه ایشان را توضیح میدهد. کی امام به این تصمیم رسید. این نبود که حالا دو نفر نامه نوشتند، یک گزارشی دادند، مثلاً نظر امام را عوض کرد. امام که شخصی نبود که حالا با یک نامه و حرف دو نفر. امام حکیمی بود. دماغ قضیه را میدید. روی دست همه اینها بود. از اینها هم بازی نمیخورد. حالا چهار تا گزارش که نظر او را عوض نمیکند. یک توصیفی میکند شرایط جنگ و شرایط کشور و آن چند سال یکی دو سال آخر جنگ و وضعیت عراق را، وضعیت ما را بعد آزاد سازی فاو را، که تازه دشمن حساس شد، تازه آمریکا و شوروی و اروپا و غرب و شرق و اینها همه حساس شدند که اینها میتوانند زنده بمانند. اینها را اگر نگیریم میآیند میگیرند. یعنی ما فاو را که گرفتیم که برای ما پیروزی بود، آن اول بدبختی ما بود. به یک معنا دشمن دست ما را خواند. تازه فشارش شروع شد. تازه حمایتش از عراق شروع شد. سیل کمکی بود که رساند. اینها مهم است ها! باید بهش توجه کرد.
حرف دو تا شوت. حالا حق را بپذیری ضرر دارد برایت. باطل هم نفع دارد برایت. این وسط فدا کنی خودتان را. آمدند بعضی شخصیتها که نمیخواهم اسم بیاورم، گفتند آقا شما این را گردن نگیر. به امام گفتند. گفتند ماها مسئولیت داریم در کشور. یکیشان این اواخر هم اوضاع و احوالش جور دیگری شد و اینها. گفتمان نمیدانم چی چی و موشک و اینها حرفهایی میزد. آن جوری که نقل شده برگشته بود گفته بود که آقا من حاضرم مسئولیت پایان جنگ را، من گردن بگیرم. حتی به قیمت اینکه مردم من را بکشند. بگذارید گردن من باشد. بگذارید مردم فکر کنند من این وسط یک کاری کردم. برای شما بد میشود. این قدر شما روی موزه بودید از شما توقع ندارم. امام فرمود: «من رهبر کشورم. مسئولیت تصمیمات کشور با من است.» یاد یک خاطره دیگر هم این وسط افتادم. سال ۹۸ یادتان است شبانه بنزین ۳ برابر کردند. خیلیها منتظر بودند آقا موضع بگیرد. مطالب مهم و درخشانی است. آیندگان باید به طور خاص این مطالب را بدانند. منتظر بودند همه که مثلاً آقا میآید و یک چیزی میگوید و این حکم ملغا میشود و مردم عصبانی، شاکی. کشور به هم ریخته بود. من خودم صبح جمعه فهمیدم بنزین سه برابر شده. سربازان چهارشنبه خبر داشتند که بنزین میخواهد گران شود. دولت آمادهباش بودم. یکشنبهاش بود به نظرم. آقا درس خارج داشتند. اول درس خارج این جمله هم خیلی مهم است. فرمودند یک تصمیمی که سران قوا گرفتهاند حتماً با نظر کارشناسی بوده. در این شرایط آدم باید به سران قوا اعتماد کند. این کلمه اعتماد. هیشکی تقریباً هیچکی توقع نداشت آقا همچین حرفی بزند. از همان درس خارج آقا شاگرد آقا رفته بودند گفته بودند شما چرا خودتان را داری سپر این میکنی؟ شما چطوری خودت را خرج میکنی؟ آقا سکوت کرده بودند. سر تکان دادند. فرمودند چاره چیست؟ خیلی در اینها حرف است ها! اینها از این که ما برای اینها میمیریم، میمردیم و میمیریم، به خاطر همین است که اینها در وجودشان هوا نیست. اینها سر تا پای وجودشان حقطلبی و حقخواهی است. حقخواری از کیسه و جیب این و آن نیست. نقدی خودش ایستاده دارد پرداخت میکند هزینهاش را. این است که این قدر بزرگند اینها. امام فرمود من مسئول کشورم و رهبر کشورم، من به گردن بگیرم. خیلی تلخ شد. بعد اینجوری امام آمد و آن نامه را، قطعنامه را پذیرفت و کلمه جام زهر را استفاده کردند. آقا! یک موجی از شکست افتاد در رزمندههایمان. خودشان را باختند و بند گفتن. در اسارتگاه بچههای ما در عراق، روزی که قطعنامه پذیرفته شد، گریه رزمندهها به اندازه روزی بود که خبر رحلت امام منتشر شد. اینجوری فریاد میزدند. گریه میکردند. امام مسئولیت را پذیرفت. چون هیچکی غیر امام نمیتوانست مسئولیت این را بپذیرد. هیچکی قبول نمیکند. کشور دو تکه میشد. اینها میگفتند امام موافق است، آن ها میگفتند امام مخالف است. هم دشمن میآمد هم انسجام داخلی از بین میرفت. امام گفت بگذار فحشش برای من باشد. بگذار تلخیش برای من باشد. زبانهایی که میخواهد دراز شود بگویند چرا بعد خرمشهر ادامه دادی، من را بزنند ولی انسجام من. فدا بشوم، این کشور روی ریل برود. صد بار خودشان را فدا کردند. حقطلبی یعنی که آنجایی که قشنگ این نقطه تا وقتش که خب همهاش سود بود. الان این منبری که من اینجا میآیم برای شما میروم، شماها که همهتان باحال و امام حسینی و اینها. حالا یک چهار تا حرف سیاسی گفتم در این جلسه. هزینه که ندارد. خوابمان به هم میریزد فقط اول صبح پامیشویم میرویم. خیلی هم احساس این داریم که خدا در قیامت چه ثوابی میخواهد به ما بدهد واقعاً. ما بابت این شرکتی که در این «کلمة حق عند امام جائر» آنجایی که به قیمت رگ گردنت تمام میشود، به قیمت خونت تمام میشود، به قیمت آبرویت تمام میشود، آنجا چی وسط درمیآییم؟ دارید دیگر موضع شفاف گرفتن در آن نقطهای که نقطه بزنگاه. بگذار من فدا شوم. بگذار من را بزنند. اینها خیلی، اینها حرفهای خیلی مهمی بود امروز عرض کردم خدمتتان.
یک بخش جدی قضیه هم این هم روایاتش را بخوانم برایتان. کمکم بحث را تمام کنم. ما چند تا روایت در این زمینه داریم. میفرماید که مرد آن است که پای حق بایستد چه آنجایی که خوشایندش است. حالا اینجا تعبیر نفع و ضرر به کار برد. یک جا هم تعبیر خوشایند و ناخوشایند. تعبیر رضا و غضب. اوه! اوه! آقا این. این تا الان در مورد سخت. این دیگر باز همچین یک دو لایه از آن قبلیها سختتر. آنجایی که از یکی خوشت میآید و از یکی خوشت نمیآید. حب و بغض وسط باشد. رضایت و غضب وسط باشد. یعنی حالت از طرف به هم میخواهد بخورد ها! ولی حرفش را گوش دارد درست میگوید. و میخواهی تصدیق کنی، تأیید کنی. نه دیگر ما این را دادیم در سایت مقابل. دیگر من به این مافیایی دارم و تمام. این دیگر سر تا پا چرک است برای من. من دیگر با این کار ندارم. ولی اینجا انصاف معنا پیدا میکند که در روایت داریم سختترین چیزی که خدا برای بنده تکلیف کرده انصاف است. سه تا چیز. یکیش انصاف. انصاف، انصاف. یک بخشش به این است که دشمنم است ولی درست میگوید. یک بخشش به این است که رفیقم است ولی غلط میگوید. دوست دارم ولی حرف اشتباه است. ازت حالم به هم میخورد ولی داری درست میگویی. این خودش اولین چیزی که داد میزند میدانی چیست؟ این است که این حساب حب و بغض از حق و باطل جدا کرده. این خیلی اتفاق مهمی است. این علامت تقواست. روایتش را بخوانم ببینید چقدر این آیه، آیه عجیبی است. دو بار به این مضمون فرموده. جفتش هم اولای سوره مبارکه مائده است. یکیش این است. میفرماید که: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُونُواْ قَوَّامِینَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ. اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ» آیه ۸ سوره مائده است. حالا مفصل من سریعش را میخواهم رد شوم. میگوید این که از یکی بدت میآید نکشانَدَت به این که عدالت را رعایت نکنی. عدالت داشته باش. عدالت مقدمه تقواست. تازه. پیغمبر است که حب و بغضش را دخیل نکرد در قضاوتش، در تصمیمگیریش، در موضعش. قرآن میفرماید این تازه این را داشته باشی میشود عدالت. عدالت مقدمه تقواست، هنوز من به این با تقوا نمیگویم، تازه دارد اهل عدالت میشود. خیلی سنگین است ها! خیلی سنگین است.
این بازی مافیا. حالا جوانها هستند در جلسه بلد باشند. قضیه وقتی مینشینی تحلیل میکنی بازی مافیا را معمولاً باخت شهروندان به چیست؟ شهروند وقتی نمیتوانند به همدیگر اعتماد بکنند، میبازند دیگر. درست است؟ وقتی بینشان اختلاف و تفرقه میافتد. معمولاً هم اختلاف و تفرقه سر چیست؟ خیلی درس آموز است. سمبولی از زندگی ماست بازی مافیا با همه چرک و کثافتی که دارد. چی میشود که به هم اعتماد نمیکنند؟ مثلاً یکهو یک شهروندی به اشتباه یکهو یک بار را به این گرفته، یک بار یک چیز بهش نسبت داده، یک بار اشتباه این را مافیا گرفته. من دیگر هیچ نشانهای برای مافیا بودن این ندارم. ولی چون یک بار من را زده نمیتوانم از این بگذرم. از آن ور مافیا هم واردند دیگر. میخواهند همه را با خودشان جعبه کنند. آن مافیایی چون دو بار پشت من در آمده من نمیتوانم این را شهروند نداشته باشم. چهکار میکند؟ داستان کربلا! این شهروند مافیا کربلا همین جوری امام حسین کشته میشود ها. نمیتواند آن را شهروند داشته باشد. نمیتواند این را مافیا داشته باشد. خیلی عجیب است ها! سر همین شیطان هم میآید آقا این وسط اینها را شروع میکند هی دنده دادن. دیدی در مورد تو چی گفت؟ تو میخواهی در انتخابات از این همه؟ تو میخواهی در انتخابات با این تو یک سایت باشی؟ دیدی این از فلانی حمایت کرده؟ تو هم اگر از فلانی حمایت کردی همه میگویند این و آن با همدیگر تو یک گروه رفتند. خب آقا! اگر حق است بگذار ما با این در یک گروه باشیم دیگر. به حق و باطل کار ندارد. آبرو، اعتبار، جایگاه، موقعیت.
میفرماید که این نفرتهایتان از دیگران شما را نکشانَد به اینکه از حق و عدالت خارج بشوید. اوه! اوه! یک خاطره یادم آمد. دیگر امروز که دیگر رفتیم در این درش، بگویم دیگر. چقدر من، وقتی من یک زمانی انس داشتم با این صحیفه امام. خیلی روزگار خوبی هم بود. یک حد زیادش هم پیش رفتم. به اینجا چون خبر که گفته که نمیشود که نه در منبر و نه در جلسه و نه در رسانه و اینها خیلی این حرفها مطرح نیست. یک جایی به این صحیفه امام که رسیدم، حالا من محبت به امام شدید بود دیگر، منفجر شد. دیگر آنجا نذر کردم گفتم خدایا یک پسر به من بده اسمش را میگذارم روحالله. که غلام داد و اسمش را گذاشتیم روحالله الحمدلله. آن کجا بود؟ شهادت حاج آقا مصطفی. صحیفه خواندم فهمیدم. صحیفه امام. همه میگفتند که آقا آقا مصطفی شهیدش کردند. همه نشانهها هم بر این دلالت داشت. یک دیدار مشکوکی شب قبلش. آدمهایی میآیند. آدمهای امنیتی بوده و اینها. چایی که برایش ریخته میشود و بهش داده میشود و اینها. حالا آن موقع مثل الان نبود این قدر پزشکی پیشرفته باشد. آن هم حالا در عراق. البته قرائن قویتر شد که ایشان را مسموم کردند و شهید کردند و کشتند و اینها. سنی هم تقریباً سن آقا مصطفی بود. حساس بودند دیگر. امام میرود نوفل لوشاتو. این را بشنوید در عظمت امام راحل و ببینید آقا مرد یعنی چی. من یک پرانتز دیگر این وسط باز کنم. مرحوم آیتالله اراکی یک وقتی از توی خیابان رد میشد. عظمت آقای اراکی هم امام میگوید که از توی خیابان رد میشد. سال ۴۴، ۵ اینها مثلاً بعد نهضت امام ۴۲ اینها هم مباحثه بودند. رفیق قدیمی بودند با همدیگر. امام به ایشان گفت «شیخ محمدعلی رجال اراکی». جلو در یک عکاسی عکس خوب چاپ میکنند. میزنند. یا عکس سیاه و سفید از امام بود. یک آقای همراه آیت الله اراکی بود. آیتالله اراکی بهشان گفته بود. گفته بود «این آقا را میبینی این اگر ظهر عاشورا کربلا بود، شهدای کربلا میشدند ۷۳ تا.» خیلی حرف ها! جنسش جنس امام حسین است، جنس اصحاب کربلاست. این داستان را ببینید. این است جنس اسباب کربلا. چه بود؟ اهل حق بودن.
در مصاحبه، اینجا را داشته باشید. آقا اینها خیلی، اینها خیلی هم تویش درس است هم خیلی. در مصاحبه به امام خمینی میگوید که بعد از ترور فرزند شما آقا مصطفی خمینی مثلاً فلان طور شد که این ترور هم کار کیست؟ حکومت عراق با حکومت ایران با همدیگر شریکاند. دست به دست هم دادهاند ترور کردهاند دیگر. یعنی در نگاه همه عراق ترور کرده. آن هم درخواستش از کی بوده؟ از حکومت ایران بود. برای همه مردم تقریباً واضح بود. به امام میگوید که بعد از ترور پسر شما. یک لحظه صبر کن. این کلمه ترور را چرا استفاده کردهای؟ نه هنوز برای من اثبات نشده پسر من را کشته باشند. البته نشانههایی دارد و میگویند صحیفه امام را بخوانید. چیزهایی میگویند. نشانههایی هم هست ولی هنوز برای من چون قطعی نشده من از کلمه ترور استفاده نمیکنم. «بعد از مرگ فرزندم مصطفی». تو موقعیت یعنی چی؟ طرف دخترش مریضی زمینهای داشته. سابق مریض بوده. از بچگی مریض بوده. بهش گفتم بیا اینجا تو گشت ارشاد صحبتی باهات بکنیم. افتاده همان جا. بنده خدا حالا از دنیا رفته. بالا سرش به باباش نشان میدهند میگویند این اوکی است دیگر. بچه میبینی سالم است. هیچیش نیست دیگر. قبول. درست. فیلم هم گرفتهاند ازش. قبول. درست. نه آخه اینترنشنال و اینها همه دارند میگویند بچهات را کشتهاند. ما همهمان واقعاً بیدین نیستیمها. ما این کَرَمه در وجودمان است. یکهو بیدینمان میکند. آن کَرَمی که میبینم نمیتوانم به خاطر منفعتم، از منفعتم نمیتوانم بگذرم پای حق وایستم، خیلی مزه دارد اینجا. آخه من الان میدانی همه دنیا دارند میگویند مهسا امینی. مهسا جانم قهرمان میشوم. بچه ما را کشتند. آقا! به قیامت اعتقاد داری؟ اصلاً میفهمی چیزها را. میگیرید مطلب؟
بعد در آن موقعیتی که یک ایران، اصلاً آقا شروع مجدد انقلاب در ایران، زنده شدنش بعد ۴۲، به واسطه چی؟ به واسطه شهادت آقا مصطفی بود. مجالس ختم گرفتند برایش بعد دستگاه حساس شد. در روزنامه برداشتند علیه امام نوشتند. بعد دیگر مردم قم ریختند بیرون شد ۱۹ دی. تو از این فرصت نهایت استفاده را باید بکنی. ملت به خاطر تو آمدند، به خاطر شهادت بچهات آمدند. بعد میگوید هنوز برای من معلوم نیست بچهمان را کشته باشند. اینها علافند. اینها اگر برای من آمدند علافند. اگر برای حق آمدند، من باید پای حق بایستم. اگر پای حق ایستادم پیروز میشوم. اگر دنبال این جا و احساسات و اینها باشم من هم رفتم زبالهدان تاریخ. امام به اینها شده امام خمینی. این دستهگلها را پرورش داده. گرفتی مطلب دیگر. امروز خیلی با رسم شکل توضیح دادیم. یک روایتی چند روز پیش خواندم. دوباره بخوانم با این برویم در روضه امام حسین علیه السلام. یک خواب مختصری بعد صبح برایشان حاصل شد. از خواب بیدار شدند. از خواب دیدند حضرت طبقه بهم ریخته است. علی اکبر علیه السلام که زودتر و بیشتر از همه حواسش به بابایش است، گفت بابا جان به هم ریختهای. چی شده؟ پسرم در خواب دیدم این کاروان دارد حرکت میکند به سمت مرگ. فرشته مرگ پشت این کاروان. فهمیدم کار این کاروان تمام است. همه کشته میشوند. خب بالاخره آدم احساسات دارد دیگر. دلش میسوزد دیگر. این همه آدم بهترین اولیا الهی، بهترین مردان الهی میخواهم کشته شوم. یک بخش هم آدم نگران خود همین حال همینهاست. اینها وضعشان چی میشود؟ میکشند؟ دوام میآورند؟ برگشت گفت: «بابا! أَلَسْنَا عَلَی الْحَقِّ؟» مگر ما بر حق نیستیم؟ «چرا پسرم؟» گفت: «ما از مرگ نمیترسیم. مترسی ندارم.» چقدر امام حسین کیف کرد آنجا. عاشق حق دیگر. فرمود: «خدا بهترین جزایی که از یک بابا به بچهاش رسیده را به تو بدهد.» این جمله دریایی از مطلب دارد ها. بالاترین جزا چیست؟ یعنی بچه به تو میگویند این آدمی که این جور تابع حق است، بچه حقیقی این است.
یک جلسه دیگر همین جا به نظرم بود در مورد این محبت و علقه عاطفی اولیا الهی مطالبی را عرض کردم. حضرت یعقوب علیه السلام در فراق یوسف. یوسفی که زنده بود. یوسفی که زنده بود و میدانست که زنده است. انقدر گریه کرد. قرآن میفرماید اگر قرآن باورمان نمیشد «مِنَ الْحُزْنِ وَهُوَ کَظِیمٌ» نابینا شد. حضرت یعقوب. چرا؟ چون بچهای که نماد حق است، حقانیت این ازش گرفته شده. این آینه حق است. این ولی خدا. همه انسش، آرامشش به حق است. همه تکیهاش به حق است. این محبت پدریش سر جایش که در اوج وقتی این جور میشود، این بچه این شکلی میشود، انقدر حقانی میشود. این دیگر میخواهد برایش بمیرد. جانش برای این در میآید. میخواهد فدای این بشود. چون فدای این نشده، فدای حق شده. این ذوب در حق است.
امام حسین علیه السلام رابطهاش با علی اکبر این شکلی است. میترسم عبارات را غلیظش بکنم ولی جا دارد واقعاً. انقدر این رابطه در اوج است، هر چه بگوییم حقش ادا نمیشود. یکم به من اجازه بدهید من راحت حرف بزنم. راحت روضه بخوانم. هرچند شاید کلمات کلمات قشنگی نباشد ولی به هر حال کمکم میکند یکم بتوانم روضه را جا بیندازم. امام حسین جانش برای علی اکبر در میآید. جانش برای علی اکبر در میآید. علی اکبر وقتی راه میرود، امام حسین پشت سرش دارد بالبال میزند. الهی من قربانت بشوم. آیینه تمامنمای حقیقت برای من... بزند. یک شباهت ظاهری با پیغمبر هم داشته باشد. «اشبه الناس به رسول الله». این بچه را راهی میدان کرد گفت: «خدایا! تو میدانی من هر وقت دلتنگ پیغمبر شدم به این بچه نگاه میکردم.» آقا! شوخی نیست. دلتنگ پیغمبر. بعد عشق امام حسین به پیغمبر. رابطه امام حسین با پیغمبر. آن ور عشق پیغمبر به امام حسین. هر بار چشم پیغمبر به امام حسین میافتاد میزد زیر گریه. میفرمود «انت قتیل العبره». تو کشته اشک هستی. اهل آسمان و زمین برایت گریه میکند. رفتن پیغمبر یک جوری بود. فاطمه زهرا سلام الله علیها با رفتن پیغمبر جان داد.
یک کم در روضه باشید عزیزان. رفقا. شما اهل روضهاید. اهل منبرید. از یک دری دارم امروز وارد روضه میشوم. خیلی این در آدم که وارد میشود، چهرهای که از علی اکبر میبیند، روضه را سخت میکند. انشاءالله آتیش بگیریم در این روضه. یک روایتی از فاطمه زهراست. فرمود: «من از دنیای شما کلاً سه تا چیز میخواستم. یعنی من اصلاً اگر زنده بودم به همین سه تا.» «حُبِّبَ إِلَیَّ مِن دُنْیَاکُمْ ثَلَاثُ» سه تا چیز. فرمود یکیش را کار دارم. فرمود: «من اگر زنده بودم برای همین بود از نظر الی وجه رسول الله» من زنده بودم فقط به چهره پیغمبر نگاه کنم. اگر فاطمه در دنیا بود برای همین بود. من از زندگی این را میخواستم. زندگی من خلاصه میشود در همین. من چیز دیگر نمیخواستم. من به چیز دیگر کار نداشتم. رضایت. تا پیغمبر از دنیا رفت با اینکه به ظاهر مصیبت هم مصیبت کیفیت رحلت پیغمبر به حسب ظاهر این جور مصیبت سنگینی نبود که مثلاً بگویی پیغمبر را کشتند به این شدت مثل امام حسین مثلاً به شهادت رساندند. ولی همین که دیگر روی پیغمبر را نمیدید باعث شد در این ۷۵ روز یا ۹۵ روز انقدر گریه کرد که گفتند عالم پنج تا گَه دارد که در خلایق از صدر خلایق تا ذیل خلایق کسی نیامده به گریه این پنج تا برسد که نفر اولش حضرت آدم است. نفر چهارم فاطمه زهراست. نفر پنجم امام سجاد. و جالب است مثلاً در مورد حضرت آدم میگوید چهل سال گریه کرد. در مورد امام سجاد میگوید چهل سال گریه کرد. یعقوب یکی دیگرشان. ۳۰ سال ۴۰ سال گریه کرد. به فاطمه زهرا که میرسد میگوید هفتاد روز. در ۷۰ روز کار چهل ساله آنها را کرد. همه حرفش هم چی بود؟ در گریههایش میگفت یعنی من دیگر پیغمبر را نمیبینم؟ یعنی دیگر من این چهره را نمیبینم؟ من برای چی باید زنده باشم؟ آن جور گریه کرد. همسایهها آمدند گفتند یا علی! به فاطمه بگو یا روز گریه کنی یا شب. در روایت دارد نگاه میکرد در خانه. فاطمه زهرا برای بچهها هی روضه میخواند و اشک میریخت. میگوید به در نگاه میکرد. حسن و حسین میفرماید: «أَيْنَ أَبُوکُمَا؟» کجاست آن باباتان؟ از این در وارد شما را بغل میگرفت. روی شانه میگرفت. به در نگاه میکرد. هنوز پیغمبر را در این قاب داشت میدید. هنوز پیغمبر را در این چهارچوب داشت. هر گوشه خانه را نگاه میکرد میفرمود: «هنوز بابام رسول الله را آنجا دارم میبینم.» در این هفتاد روز یا ۹۰ روز همه هوش و گوش فاطمه زهرا نگاه به پیغمبر و یاد پیغمبر است.
این را برای چی گفتم؟ میخواهم بگویم از بعد رحلت پیغمبر یا شهادت پیغمبر این چهار نفری که ماندند امیرالمؤمنین، فاطمه زهرا و حسنین، نسبتشان با پیغمبر این است. این مقدمه را اگر دستمان باشد، این روضه آتیش میزند. ظهر عاشورا امام حسین چی گفت؟ گفت: «خدایا! تو میدانی» « کلُّ مُشقِنا إلی النَّظَرِ إلی وَجهِ رَسولِ اللهِ نَظَرنا إلی هذا الغُلامِ.» تو میدانی ما هر وقت دلتنگ چهره پیغمبر میشدیم به چهره بچه نگاه میکردیم. با مقدمهای که گفتم دستمان میآید این چهره چه جایگاهی داشت برای امام حسین. حیات امام حسین به دیدن علی اکبر. خدا این خانواده را از مرگ نجات داد که مثل فاطمه همه دق نکنند بعد پیغمبر. با چهره علی اکبر گفت بابا برم میدان. فنظر حضرت، با یک چشم ناامیدی به بچه نگاه کرد. نگاه آخر. نگفت به بچه. بعد از متن مقتلم این فهمیده میشود. بگذار من پس نگاه آخرم را خوب. سهم آخر من است. بگذار سهمم را بگیرم. براندازی که آن را زُل زد. رفت در اوج. بر این بچه. بچه را راهی کرد. این دارد میرود. دست گرفت به محاسن. رو کرد به آسمان. «اللهم اشْهَدْ عَلَی هَؤُلاءِ الْقَوْمِ» خدایا تو شاهدی « فَقَدْ بَرَزَ إِلَیْهِمْ غُلامٌ أشْبَهُ النَّاسِ بِرَسُولِکَ خَلْقاً وَ خُلْقاً و منطقاً». کسی را فرستادیم میدان شبیهترین بود به پیغمبر تو. دیگر از آنجا این جلز و ولز قلب ابیعبدالله شروع شد. این دیگر فقط بچه نبود. رفت میدان. این پیغمبر بود رفت میدان. این همه دارایی امام حسین بود. اینها را میگویم روضهها را بفهمید. برای همین وقتی آمد بالا سر علی گفت: «علی الدنیا بعدک» دیگر ننگ بر این دنیا. تف بر این دنیا. همه دلخوشی من از این دنیا همین چهره بود. همین قاب عکس پیغمبر بود. رفت رفت. روضهها را دیگر حالا میشود تحلیل کرد. چرا وقتی علی اکبر زمین خورد زینب از خیمه دوید شتابان آمد. معمولاً میگوییم انقدر حال امام حسین بد بود، زینب کبری آمد به داد امام حسین برسد. امام حسین جان ندهد. نه! مقتل میگوید زینب داشت روی بدن علی اکبر جان میداد. ابی عبدالله سر زینب را به آغوش کشید. «اَخَذَ بِراسِها اِلَی صَدْرِهی» سر زینب را گذاشت به سینهاش. «رَدَّها اِلَی الْفُسطاطِ» زینب را برگرداند به خیمه. «تا خود خیمه زار و عزت زین وا اخیا و وا اخیا». زینب آمده نگاه آخرش را کند یعنی دیگر من چهره پیغمبر را نمیبینم. خلاصه میخواهم بگویم این علی اکبر نبود برای اهل حرم. این پیغمبر بود. از اول هم فرستاد تو میدان گفت: «خدایا! من پیغمبر را فرستادم.» اصلاً اول هم این را فرستاد که هر کی علاقهای به پیغمبر دارد، شناختی از پیغمبر دارد، این را نگاه کند بگوید این چقدر شبیه پیغمبر است. من دیگر نمیجنگم. اول فرستاد. ولی خب دیگر. دیگر چهکار کنیم دیگر؟ آدم آن چیزهایی که میخواهد نمیشود دیگر. کار برعکس شد. جایی که اینها به خاطر پیغمبر راه بیایند با این بچه هرچی کینه داشتند سر این بچه خالی کردند.
روضه علی اکبر روضه جوان. این یک سال خیلی شهید دادیم. خیلی شهید جوان دادیم. خیلی بدن پارهپاره داشتیم. خیلی از این شهدایمان وقتی میرفتند پیکرشان را پیدا کنند میگفتند چیزی پیدا نکردیم. یک دست پیدا کردیم. یک پا پیدا. روضه روضه علی اکبریه. دیشب من روضه علی اکبر خواندم. یک مجلسی جوانی دم در من را نگه داشت گفت: «من بعد از حمله مناب رفتم برای کاری در مدرسه.» میگفت: «اول هر چقدر که شناخته بودند از این بچهها.» گفت: «بچهها متلاشی بودند همهاش. آن قدر که شناخته بودند و اینها دفع کرده بودند. الان یک گوشه آنجا تیکه همینجور از جمع شده.» این بچهها که پیدا کردند نتوانستند تشخیص هویت کنند. همه را جمع کردند در یک قبر بگذارند. یک تشییع جداگانهای کنند. یک انگشت یکی. یک استخوان یکی. گفت این را بگو. بگو «ارباً اربا» را ما فهمیدیم یعنی چی. همه شهدای کربلا را دوره کردند. زدند. بد هم زدند. با زخمهای زیاد زدند. با جراحات کثیره زدند. ولی فقط برای یکی کلمه «اربا اربا» استفاده شد. فقط «قطَّعُوهُمْ بِالسُّیُوفِ إِرباً إِرباً». «اربا اربا» معنا دارد. توضیح دارد. از جاهای متعدد شمشیر بخورد و ضربه بخورد بهش «اربا اربا» نمیگویند. باید هر عضوی جدا بشود. کنده شود. این را بهش میگویند «اربا اربا». آنی که «اربا اربا» شده پیکرش را بلند نمیکنند. پیکرش را جمع میکنند.
خدایا! من کجا دارم میروم؟ خدا عاقبت این روضه را به خیر کند. زینب را که برگرداند به خیمه فرمود: «یا فتیان بنی هاشم احملوا اخاکم». یک چند تا از این جوانها باشید بروید داداشتان را جمع کنید بیاورید. با اینکه همه شهدا را خودش برمیگرداند. روضه قاسم را خواندم برایتان. اینجا روی اسب میگذاشت. گاهی میبست به اسب. برمیگرداند. این مال شهیدی بود که ضرباتی وارد شده بود بهش. پیکر داشت. شهیدی که پیکر داشت را برمیگرداند عقب. این شهیدی است که پیکر ندارد. هر تکه یک طرف افتاده. هر کی آمد یک چیزی کند. لا اله الا الله. اسب علی اکبر جنگ برگردد عقب سوار زخمی شده. اسب تربیت شده است. اسب جنگی میفهمد سوار که زخمی میشود دست دور این که میاندازد میفهمد باید برگردد وقت خطر است. شتاب گرفت اسب. ولی عبارت مقتل این است. مسیر را اشتباه رفت. جنگ برگردد عقب رفت در دل دشمن. حالا بقیه عقب ایستادهاند دارند تماشا میکنند. دیدند علی با پای خودش آمده. «فَحَطَّوا عَلَيْهِ الْقَوْمُ» دورش جمع شدند. به همهشان رسید. به همه رسید. بزدلهایشان هم که جرأت نمیکردند جلو بیایند ترسیده بودند. هر کی شمشیر داشت، هر کی نیزه داشت.
نزدیک عاشورا چیزی تا عاشورا نمانده. میگذارید من بروم یکم سمت عاشورا؟ این چند روز اذیتتان کردم. دم همهتان گرم. مشتریان دم صبح امام حسین. صبحها پامیشوی چی میگویی؟ میگویی یا امام حسین! خوابم میآید ولی تو را عشق است. روضه تو را عشق است. خستهام. حال ندارم. حوصله ندارم. فدای آن وقت تو بشوم که حال و حوصله. فدای خستگی و بیخوابی تو بشوم. یا اباعبدالله! یادتان است رفقا؟ ما هر کی شهید میشد میگشتیم برایش یک عبارتی پیدا میکردیم. برای حاج قاسم، برای شهید رئیسی، برای حسن نصرالله. بعد آقا که شهید شد، دیدیم دیگر ما چیزی نداریم برای آقا به کار ببریم. حاج قاسم را عکسش را کشیدند گفتند رفت در آغوش امام حسین. برای هرکی یک تصویری. مثلاً برای شهید رئیسی آن پیکر سوختهاش، آن هواپیمایش، آسمان امام رضا، میلاد امام رضا. به آقا که رسید دیدیم ما هرچی اسطوره و هرچی استعاره داشتیم دیگر ته کشید. دیگر هیچی نمیتوانیم بگوییم. این مصیبت اصلاً زبان برای بیانش نداریم. این را برای چی دارم میگویم؟ میخواهم بگویم این کلماتی که در مورد شهدا گفته میشوند، اینها مال آن شهدا. چرا مخصوص آن شهید شد؟ چون وقتی به امام حسین رسید دیگر کسی زبان ندارد این را توضیح دهد. چرا این را دارم میگویم؟ مثلاً ما دست بریده را برای عباس به کار میبریم در حالیکه راوی میگوید همان اول دستهای ابی عبدالله را قطع کردند. ما «اربا اربا» که میگوییم برای علی اکبر میگوییم. خب برای علی اکبر میگوییم «اربا اربا» دیگر رویمان نمیشود دوباره به امام حسین بگوییم. برای امام حسین چی بگوییم؟ دیگر هیچی نمیتوانیم بگوییم. فقط بهش سیدالشهدا میگوییم. آقای همه شهیدان، رئیس همه اینها. من روضهام را یک جورهایی خواندمها. حالا فقط بگذار شرحش بدهم. اگر میخواهی گریه کنی، این علی اکبر را دوره کردند و دورش جمع شدند و با شمشیر زدند و پیکر پارهپاره شد و فرمود: «بیاین برادرتان را برگردانید و اینها.» اینجا روضه منعقد میشود. چرا منعقد میشود؟ چون صحنه امام حسین بالا سرش است. یک گوشه کربلا میشود روضه علی اکبر که اصلاً میشود این بچه را برگرداند و پیکرش را جمع کرد و به جمع کردن پیکرش فکر کرد و این قضایا. خیلی بد دارم روضه میخوانم و خدا رحم کند بهت دیگر. به امام حسین رسید. ما الان چی باید بگوییم؟ چی باید بگوییم؟ چی باید بگوییم به «مقطّع الأعضاء»؟ «اربا اربا» نمیکشد. کلمهاش کم میآید. کم دارد. «اربا اربا» مال علی اکبر. برای امام حسین هیچی نمیشود گفت. فقط میگوید «مقطّع الأعضاء». آخی! برای علی اکبر چهار نفر به فکر بودند برش گردانند. برای امام حسین چی میشود گفت؟ اصلاً کسی به خیالش نمیآمد این پیکر بشود. گوشههایش را از توی این بیابان پیدا کرد. یک انگشتی از این آقا. یک بلایی سر امام سجاد آورد. انقدر گشت گشت گشت. آخر فهمیدند این انگشتر بوده. ساربان آمده انگشتر را با انگشت برده. باز علی اکبر هرچی بود همه همان جا بود جمع. فدای آن آقای تکهاش یک جایی بود. سرش بالای نیزه. انگشترش دست یکی بود. انگشتش دست کسی بود.
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و فعال الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی.
عرض کردیم در جلسات گذشته. راز پیشرفت، راز رشد، راز هدایت و راز خوشبختی انسان در حقانیت است. راز خسارت، راز ناکامی، راز شکست انسان، در بیبهره بودن از حقانیت است. منطبق بودن بر حق و بر حقیقت، این است که انسان را کامیاب میکند؛ این است که انسان را ماندگار میکند. حق ماندگار است. حق نامیراست، نمیمیرد. حق ماناست، بر قرار است. حق پیروز است. حق غالب است. هر کس خود را به آن نقطه برساند، هر کس خود را در آن نقطه قرار دهد، آن نقطهای که حق آنجاست، این هم بر قرار میشود، این هم غالب میشود، این هم پیروز میشود، این هم مانا میشود.
ما از اول محرم این جلسه را، این ساعت که در خدمت دوستان بودیم را، بر همین مطلب مانور دادیم و مطالبی را عرض میکردیم. بخشهای مهمی از بحث در طول این سه جلسه، انشاءالله مطرح میشود. بحثها کاربردیتر و دقیقتر میشود. البته هر چقدر که دقیقتر و کاربردیتر میشود، سختتر هم میشود. خدا انشاءالله به ما توفیق عمل بدهد. حق از آنجایی که طبع غریزی و طبع حیوانی ما معمولاً مطابقت ندارد، برای ماها سخت است. قرآن میفرماید که اکثر شماها نسبت به حق کراهت دارید: «وَلَکنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ». کراهت دارید، خوشتان نمیآید. اکثریت از حق و حقیقت لذت نمیبرد، خوشایند نیست. این راز غربت امیرالمؤمنین علیهالسلام، «علی مع الحق» است. راز مظلومیت و راز تنها بودنش همین است. علی در نقطه حق قرار گرفته. حق چیز شیرینی نیست، بله؛ مگر اینکه آن وقت باشد، آن چیزی باشد که حق من باشد، حقِ مال من باشد. «ان یکن لهم الحقَّ یَأْتُوا إِلَیهِ مُذْعِنِینَ». در سوره مبارکه نور میفرماید، اینها وقتی حق به نفعشان باشد، زود میآیند، داد میزنند، از حق حرف میزنند. وقتی همین روبهرویشان قرار بگیرد، میبینی درمیروند، که البته بعد میفرماید که «فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ». اینها بیمارند، بیماری قلبی دارند. این حاکی از مرض دل است؛ دلی که سالم است، نسبت به حق کراهت ندارد، خوشش میآید. علاقه دارد، با همه تلخیهایش، که البته این تلخیها تا یک مدتی است؛ تا آن وقتی که نفسانیت ما هست، منِ ما هست، خودمان را چیزی میدانیم، خودمان را کسی میدانیم، منافع خودمان را میبینیم، شهوات و غرایز و خواستههای خودمان را میبینیم. تا آن موقع تن دادن به حق سخت است. این بشکند، این «من» که بشکند، شیرینترین چیز این عالم میشود. حق، به حقیقت از این شیرینتر در این عالم نیست. این نقطه اصلی، این نقطه انتخاب، انتخاب حق.
توجه به حق، توجه به حق، مانع جدی که دارد در خود ماست. منافع ماست، شهوات ماست، گاهی تمایلات مثبت ماست، گاهی تمایلات منفی ماست، گاهی علاقهمندیهای ماست، گاهی نفرتهای ماست. اینجا کار خیلی سخت میشود. من چند تا روایت برایتان بخوانم، به همراه دو تا آیه قرآن در این زمینه، نشان میدهد کار این جور وقتها چقدر سخت است. آن وقتی که منفعت و ضرر و حب و بغض میآید وسط، آنجا آدم بخواهد پای حق بایستد، خیلی سخت میشود.
یک روایت دارد از امیرالمؤمنین علیهالسلام، میفرماید که: «إنَّ مِن حَقِیقَةِ الْإِیمَانِ». حقیقت، اینجا باز حرف از حقیقت است، ایمان حقیقی چیست؟ پس ایمانهای دیگر فیک است. ایمانهای دیگر ادایش را در میآورند. لب و دهنی واقعی نیست. ایمان واقعی چیست؟ ایمان حقیقی چیست؟ «أَنْ تُؤْثِرَ الْحَقَّ وَ إِنْ ضَرَّکَ»؛ آنجایی که به تو ضرر میرساند، باز هم حق را ترجیح دهی! ضرر میکنی، باشد، حق است. به ضرر توست، حق است. خیلی حرف است! «وَ أنْ تَجْزِلَ عَلَی الْبَاطِلِ وَ إِنْ نَفَعَکَ»؛ اوه! اوه! این دیگر بدتر شد. یک وقت پای حق ایستادن ضرر دارد، حالا باطل هم چیزی ندارد. یک وقت پای حق ایستادن، حقش ضرر دارد؛ باطلش هم نفع دارد. خب، اینجا معلوم میشود ایمان حقیقی ضرر دارد. آبرویت میرود، پولت میرود، رأی نمیآوری. آقا رأیت را از دست میدهی، مریدانت را از دست میدهی، این چیزهایی که این ایام مریدانت را از دست بدهی، طرفدارانت را از دست میدهی. یک چیزی وقتی معلوم میشود حق است، همانجا آدم سرضرب بپذیرد، تصدیق بکند. حتی اگر به ضرر من تمام میشود، حرف سابق من جور درنمیآید، به ثمر نمینشیند، تحلیل من غلط از آب در میآید، بیایم وایستم بگویم آقا من تحلیل قبلیام اشتباه بود، من خطا کردم، من اشتباه گفتم، من خوب بررسی نکردم، آقا تقصیر من بود، آقا من گردن میگیرم، من عذرخواهی میکنم. اینها خیلی عظمت میخواهد، خیلی عظمت، خیلی روح بلندی میخواهد.
امام -رضوانالله علیه-، حالا من در این بحثها نمیخواهم به این شکل وارد شوم، چون ممکن است سوءبرداشت شود. حالا الان ما در شرایطی هستیم که شرایط آتشبس و اینها محسوب میشود. در قضیه ۵۹۸، قطعنامه تا دو هفته قبل از قبول قطعنامه، امام سفت و قرص و محکم در مورد جنگ مطالبی را میفرمود. شعارش هم این بود که آقا راه قدس از کربلا میگذرد، یعنی اینکه ما کربلا را که در این جنگ باید آزاد کنیم که هیچی، آن تازه اول داستان است. میآید و رد میشود و میرسیم انشاءالله به قدس. ملت هم با همین شعار، با همین عشق، با همین شور، با همین هیجان رفتند جبهه. «جنگ، جنگ تا رفع فتنه از جهان»، اینها شعارهای زمان جنگ بوده. محکم هم امام ایستاده که آقا، بعد جنگ ادامه پیدا کند. کار نداریم چی بوده، چی شده، کی این وسط مقصر بوده، چهکارها باید میشده که نشده. یک بحث مفصلی است. اسنادی هم که این وسط هست، گاهی متناقض و پراکنده است، مختلف است. امام خودش تعبیر کرد به جام زهر. بعضی، حالا قائلند بعضی شخصیتها، به طور خاص گزارش معیوب دادهاند به امام. بعضی میگویند امام تحت فشار قرار گرفت. حالا این هم البته باید توضیح داده شود، فشار چه جور فشاری؟ چون رهبران ما این جور نبوده که یک فشار بیرونی بیاید برای اینها تصمیمسازی کند. تحمیل به این شکل معنا ندارد. این خیلی چیز واضحی است و در مورد دقیق صحبت شود. تحمیل به این شکلی که میدان عملکرد، میدان تصمیمگیری برای او بعضی وقتها وسعت پیدا میکند، بعضی وقتها میشود. بله، اسم این تحمیل هم نیست، دست و بالش بسته میشود. دست و بالش بسته میشود، درست است، ولی تحمیل درست نیست. او آخر آن چیزی که خودش تشخیص دهد، درست است انجام میدهد. اگر تحمیل به این معنا باشد که تشخیص غلط است و انجام میدهد، این اصلاً معنا ندارد.
کما اینکه واقعاً هم اگر خوب ما تحلیل بکنیم عملکرد رهبران خودمان را، میبینیم سال ۹۲ آقای روحانی چند تا شعار داد دیگر. حالا من یکم واضحتر میخواهم دو سه روز صحبت بکنم. دوستان هم میگویند ما هر روز صبح میآییم یک چیزی بگویی، هیچی به هیچی پامیشویم میرویم. هیچی به هیچیاش باعث صفای جلسه است. این حرفها چیز به درد بخوری برای ماها، برای حال محرّمانه ما خیلی درنمیآید فقط، ولی خب حالا دیگر به هر حال چون بعضی نکات مهم است.
آقای روحانی سال ۹۲ چند تا شعار اصلی داشت. یکی مذاکره با آمریکا بود، یکی هم آزادی سران فتنه، رفع حصر، که آن مذاکره با آمریکا به مراتب خطرناکتر بود و آسیبش هم بیشتر بود برای کشور. پدر مملکت را درآورد. خب، آمد این شعارها را، رأی هم آورد. رهبر شهید عزیز بزرگوار مذاکرهاش را اجازه داد، رفع حصرش را اجازه نداد. خب، مذاکره چرا اجازه داد؟ زورشان کردند؟ مجبورش کردند؟ مجبورش کردند اینکه خسارت و ضررش کمتر بود؟ چرا به این مجبور نشد؟ آدم بر روی اینها فکر بکند، کلاً خوب است آدم فکر بکند. این خیلی مهم است. چیزی که کمتر میبیند آدم در این تحلیلها و اینها، فکر آزاد هم باید بشود. فکر وقتی که درگیر شد، آزاد دیگر نیست که حالا عرض میکنم چی میشود که درگیر میشود. یک بخشش به همین حب و بغض است. از یکی خوشم میآید، از یکی بدمان میآید، بعد دیگر این میشود مبنای تحلیلهای بعدی ما. هر جا هم که جور در نمیآید به آن چیزی که ما برای خودمان فکر کردیم و تحلیل کردیم و اینها، این دیگر حالا یا یک زوری این وسط بوده، یا طرف مشکل پیدا کرده، عوض شده، خطش عوض شده و اینها.
بنده پارسال همین جلسات محرم و صفر، این جلسات و جلسات قدیمی ماست. امشب هفت هشت سالی است که میرویم. جلسه قدیمی، مواضع ما را هم میدانند، نسبت به برجام و اینها. مواضع ما از قدیم و اینها. یک چیزی من محرم پارسال گفتم، این بچهها برق از سرشان پرید. گفتم آقا من مخالف برجامم و اینها، صوتش هم هست. گفتم ولی به نظر من در انتخابات ما نسبت به شورای نگهبان حمایت داریم و این حرفها، ولی اشتباه بزرگی رخ داد در رد صلاحیتهای لاریجانی و به نظر من ایشان باید تأیید صلاحیت میشد. به جای پزشکیان، ایشان رأی میآورد، خیلی از مشکلات امروز کشور نبود. اینها همه برق از سرشان پرید. تو طرفدار لاریجانی؟ تو میگویی این رأی میآورد؟ تو میگویی این تأیید صلاحیت؟ گفتم: «البته من اگر ایشان صلاحیت شد، بهش رأی هم نمیدادم.» نه، آخه تو برجام... گفتم بابا! میشود مسائل را تحلیل کرد، تفکیک کرد، قاطی نکرد. وقتی دیگر دادی روی دنده، تا ته نروی. تا ته نرویم. یکهو آقای لاریجانی شهید میشه. حالا از اینجا به بعدش چهکار کنیم ما؟ تا همین قدرش را بلدیم. ما فقط بلد بودیم بهش فحش بدهیم. حالا کلمه شهید به زبانم نمیچرخد، چهکار کنم؟ بعد بهش بگویم شهید؟ یعنی خیلی از حرفهایی که قبلاً گفتم غلط در میآید. این را چهکار کنم؟ «أنْ تُؤْثِرَ الْحَقَّ وَ إِنْ ضَرَّکَ وَ أنْ تَجْزِلَ عَلَى الْبَاطِلِ وَ إِنْ نَفَعَکَ». از اینجا به بعد دیگر ضرر دارد برایت. پای حق ایستادن. بگو من یکمی هم زیادهروی کردم در مورد ایشان. نه حالا مگر هر کی شهید شد، حالا دیگر از آنور میافتد؟ دیگر حالا باید یک جور دیگر بیفتد. کل شهدا را لجن… این جور شهادتی این سعادت است. بله، ممکن است هر جایی هر کی هر جا کشته میشود، یکی دیگر را زدهاند، این کشته شده. سر کوچه را زدهاند، این هم بهش یک ترکشی رسیده. بله، این میشود یک جوری یک چیزی. این جور شهادتی که بهش زنگ زدهاند، آقا میخواهیم بکشیمت، باید از کشور خارج شوی، فیلم ضبط بکنی علیه جمهوری اسلامی تا با تو، زن و بچهات کار نداشته باشیم. قیمت هم گذاشتهاند روی سرش، تعیین هم کردهاند. صد بار هم گفتهاند، توئیت هم زده. جمله امام حسین هم گفته. در خیابان هم آمده. روز قدس هم آمده. شب قدر هم، شب بیست و هفتم وسط عبادت زدهاند، یک دانه دست ازش مانده. نه خب آخه باز هم معلوم نیست یکی چهجور بمیرد، چهجور شهید بشود که تو بفهمی. خدا این را، آخه من بگویم خدا این را پسندید، یعنی من قبلاً یک چیزهایی در مورد این گفتم غلط بوده. آها، زورت آمد! این میشود حق. نه، یک جوری هم بزنیم، تفتش بدهیم، تفت بدهیم، این جوری میشود.
چرا این را گفتم؟ از کجا شروع شد؟ از اینی که رهبر تسلیم نمیشود. یعنی اگر یک چیزی را حق دانست، بله. یک وقت هست چند تا گزینه دارد، میبیند آقا هزینههای یک گزینه خیلی زیاد است. آن هم به خاطر فشار بیرونی نیست. آن هم با تحلیل خودش است. یک فرصتی میدهد یا یک تجربه ایجاد میکند. رهبر شهید ما فرمود: «این مذاکرات با آمریکا به اذنالله ضرری به کشور نخواهد رساند.» سال ۹۲ که میخواست شروع شود، این مذاکرات فرمود: «این هم یک تجربه خواهد شد.» داشت همه مدیریتش هم میکرد که این تبدیل به یک تجربه بشود. این گزینه مذاکره برای همیشه بسوزد. مردم بفهمند از تو این چیزی در نمیآید. ولی خب با یک آدم بدقلقی طرف بود. از اول هم ایشان فرمود قرار ما این است که اگر رفتید مذاکره کردید، به نتیجه نرسیدید، بهت اعلام کنید آقا از تو مذاکره چیزی در نمیآید. تقصیر آنها هم است. منصفانه مردم قبول میکنند. این تجربه را برای مردم ایجاد کنید. چهار نفر هم اگر شک و شبههای دارند، فکر میکنند شاید با گفتگو و حرف زدن حل بشود، بفهمند آقا ما حتی این قدر سخاوت هم به خرج بدهیم حل نمیشود. آنها نمیخواهند حل بشود. به مردم بگوییم مردم از این راه حل نمیشود. این مسیر را باید برویم. اینها رفتند چهکار کردند؟ هر چه که باید میدادند، بیشترش هم دادند. بعد من گفتم تقصیر خودمان بود. شماها روی موشکهایتان «مرگ بر اسرائیل» نوشتید، آنها ناراحت شدند. آخرش را تقصیر رهبری، تقصیر سپاه این بساط جنگ. تکتک این خونهایی که ریخته شد گردن این ملعون است و بقیه اینهایی که آمدند کشور را ضعیف کردند، دشمن را جری کردند، بردند در موزه ضعف قرار دادند. دشمن را قدم به قدم جلو آوردند. سر ۴۰۰ کیلو اورانیوم ۴ ماهه دارد له له میزند. بستر ترسش هم جلو نمیآید. ۱۱ تنش را مفت دادند رفت. ۱۱ تن! ۴۰۰ کیلو! ۱۱ هزار کیلو! بله. اینجا گفته میشود رهبر چهکار میتواند بکند که بعد ۸ سال این مسیر هم برود و دوباره هم بیاید یک دولت دیگر هم بیاورد بالا؟ حرف زیاد است. اگر ما بخواهیم دهان باز بکنیم، خیلی غصه داریم. شماها حالا همهتان هم اعصابتان، دلتان هم پر است، ما هم همینطوریم. حالا اینکه بابا بر مبنای حق باید بیایی جلو، تو چرا این قدر بنده آدمهایی؟
این چند تا روایت دارد، این جملهای که گفتم انشاءالله فرصت بشود برایتان میخوانم. چند بار اهل بیت فرمودهاند اصلاً عامل انحراف، عامل شبهه، عامل سقوط همین است. بنده آدمها میکنی خودت را. آدمها ممکن است یک بهرهای از حق داشته باشند. ممکن است جایی هم درست بروند. بنده به ما آدمها نکن خودت را که بعداً باز یک جایی در آمدی اشتباه کرده، یک جوری باید تفمال کنی. خودت را هم در موضع ضدیت با آن آدمه قرار نده که یک جایی فهمیدی حرفش درست است، موضعش درست است، کارش درست است، باز مجبور بشوی یک جوری این وری سمبل کنی. این خیلی سخت است، آقا. این روی مدار حق رفتن خیلی سخت است. رفیقات را از دست میدهی. اولین بدبختیش این است. احساس بیکسی میکنی. هیچکی تو را گردن نمیگیرد. چون همه جا از یکی را زخمی کردی تا طرف از مدار حق خارج شده، ازش فاصله گرفتی. این خیلی سخت است ها! به این توجه بکنید. سختیهای حق، مسیر حق، این جور وقتها خودش را نشان میدهد. یک وقتی با یکی بسته تا ته جهنم با همین. یک وقتی از یک جایی میگوید آقا این را من دیگر قبول ندارم. آقا من این قدرش را قبول دارم. نه، تو دیگر از اول استارتش را زدی، تا تهش باید بروی. کی این را گفته؟ اصلاً تهش ندارد. تهش تا وقتی که بر حق است. تهش تا وقتی که درست است. رفیقیم دیگر. درستش همان رفاقت ماست. نه، رفاقت ما بر مبنای درست است. خیلی این دو تا تفاوت دارد با همدیگر. اینها خیلی، حالا شماها که خیلی درگیریهای این قضایا را ندارید، البته هر کسی در فضای خودش، محیط خودش این بدبختیهای بالاخره این چالشها را دارد. قشنگ آدم این آقا دارد له میشود. حق چقدر سخت است؟ چقدر سفت است؟ چقدر تلخ است؟
همان کلامی که پیغمبر فرمود. بعد آیه قرآن میفرماید که یک جاهایی پای حق میخواهی بایستی روبهروی پدر و مادرت. آنجا هم باید طرف حق باشد. بابا! دیگر آدم هرچی هست دیگر سعی میکند ننه باباش را برای خودش نگه دارد. رفیقهایش را نگه دارد. بچهاش را نگه دارد. مبنا وقتی عوض میشود، اینجا میخواهی حق را بگیری، بچهات را هم از دست میدهی. آن دشمن قبلیت هم نمیآید بگوید باریکالله! من عاشق تو شدم، جشن میگیرد، میگوید آخ جون! دیدی؟ خورد. دیدی از اول من همین را گفته بودم. از اول، از اولالام که خودش یک داستانی است دیگر. بعضیها کلاً از اول بستهاند روی بدبختی کسی. زمین خوردنش هم منتظر هم مسیر را آماده میکند. یک عده از اولش میگفتند این جنگ غلط بود. از اولش میگفتند باید آتشبس. از اولش میگفتند باید مذاکره. امام هم تا آخرش میگفت جنگ باید ادامه پیدا کند. یکهو امام اعلام کرد باشد مذاکره آتشبس. اینها همه توضیح این بود که امام زور بهش غالب نشد. امام حق را تشخیص میداد. این خیلی جمله مهمی است ها! روی این خیلی باید مانور داد. رهبران ما گاهی یک جور معرفی میکنند که اینها یک وقتی از حق هم میگذرند. بالاخره زور است دیگر. اگر میبینی یک مسیر دیگر را انتخاب کرده برای اینکه یک حقی تویش است، یک اتفاقی تویش است. این اتفاق این جمله خیلی چیز مهمی است. این مبنای تحلیل این روزهاست و بسیاری از درگیریها و نگرانیها و گاهی ابهامات و اینها باید مسئله حل بشود. اینها در فشار نمیمانند.
بعد جالب است همین آقا، من فقط همین قضیه سران فتنهاش را برای شما بگویم شما ببینید چقدر داستان هم پیچیده است هم جالب است. سال ۸۸ این قضیه انتخابات شد. مذاکره ۵۹۸ انتخابات ۸۸ شد. اولاً که این آقای موسوی تأیید صلاحیت شد. چالشهایی که ۸ سال با رهبری داشتند دیکتاتوری بود و اگر شورای نگهبان عمله رهبری بود، حرفی که هشت ماه داد و بیداد میکرد کف خیابان که این اختیاری از خودش ندارد و عمله رهبری و این حرفها. این از همان اول صلاحیت بشود. مواضع امیرحسین موسوی روشن بود مخصوصاً ضدیتش با رهبری معلوم بود. صلاحیت شد. در انتخابات هم آمد آن جور حضور در انتخابات و اینها. بعد با تقریباً فاصله ۱۲ میلیون شکست. بعد اعلام تقلب. میریزی در خیابان. راهپیمایی سه میلیون نفری خیابان آزادی تهران. آن اتفاقاتی که رخ داد. مصاحبهاش با تایمز که ما این کارها را داریم میکنیم به رهبری فشار بیاوریم. کشته شدن آدم کف خیابان و آن اتفاقات و روز قدس و تا رسید به ۹ دی. ۹ دی ۸۸ و ۲۲ بهمن ۸۸. مردم دیگر روشن شدند این قضیه خیمههای امام حسین عاشورای ۸۸ و اینها نوحه دی ۸۸. مردم از قوه قضاییه اعدام موسوی و کروبی را میخواستند. مهم است. میگویم عرض میکنم این حرفها وقتی میشنوید میگویید همان بهتر که اینها روزهای قبل نمیگفت، همان حرفهای روزهای قبلت بهتر بود. ولی خب بالاخره شد آن قضیه و مردم مطالبهشان همه شد اعدام موسوی و کروبی و اینها. اینها حتی در حصر هم نرفتند. من یادم نمیرود دیدار ۱۹ دی ۸۸ مردم قم با آقا دیدار داشتند. آنجا دیگر جو عمومی به این بود که بازداشت اینها، محاکمه اینها، حتی اعدام اینها. آن جمله معروف امام که فرموده بود هر کسی روبهروی شورای نگهبان بایستد مفسد فیالارض است که خب مفسد فیالارض هم حکمش معلوم است. آقا ۱۹ دی سخنرانی کردند فرمودند این پیامهای شما به من میرسد مردم هم داغ، آتیش در وجود شما. فرمود که باید تصمیم درست گرفته بشود. دستگاه حق گرفته میشود. کاری با اینها نداشته. رفت.
یک سال بعدش بهمن ۸۹ به مناسبت بیداری اسلامی. نوجوانها و جوانترها و اینها به درد اینها هم میخورد تاریخ انقلاب. چیز مهمی دارد بیداری اسلامی شد. مصر و این ور آن ور شورش و قیام و این حرفها علیه دیکتاتورهایشان. علیه مرسی. و علیه حسنی مبارک ملعون آن ور بن علی. کشورها تونس و مصر و کشورهای عربی. اینجا میرحسین موسوی بیانیه داد که ما هم راستا با این کشورهای عربی میخواهیم علیه دیکتاتوری قیام کنیم. مردم بیایند در خیابان. آمدند در خیابان آدم کشتند. ۲۵ بهمن ۸۹. آنجا همین آقای روحانی آمد علیه میرحسین موسوی صحبت کرد. وزن این شکلی شد دیگر. همه مردم متفق اعدام کرد. دیگر این دیگر چهکار باید بکند؟ آنجا تازه آن هم از مسیر شورای عالی که رفت شورای دفاع، شعاع حصر اینها مجوز گرفت اینکه بخواهی این را دادگاهی بشوند و اینها محکوم بشوند و این حرفها. آقا اجازه ندادند روی مصالحی که این مصالح هم روی مبنای حق است نه منفعت. منفعت خودش و تیمش و رفقاش و اینها نیست. منفعت کشور. مصالح بلند. بعضیهایش بعد ۴۰ سال ۵۰ سال فهمیده میشود. آنجا آن کاری که کرد خاصیتش چی بود؟ خب بروی در دل بحث میدانی چه دارم میگویم دیگر. آن ور مردم فشار میآوردند آقا اینها اعدام بشوند. یک سال باهاشان کار نداشت. اینها همچین داستانی کف خیابان رقم زدند. مردم دیگر همه چند روز بست نشسته بودند در خیابان. دانشجوها در تهران. تازه اینها رفتند در حصر سال ۸۹. حالا رفتند در حصر سال ۹۲ مردم به این رئیس جمهوری رأی دادند که گفته من میروم اینها را از در حصر در میآورم. حالا ۸ سال آوردند زور آوردند که اینها از در حصر در بیایند باز اجازه نمیدهد آقا از در حصر در بیایند. آقا نه به آن که همه میگفتند اینها اعدام بکنند، آزادشان نمیکنی. اینها برای چیست؟ اینها نشانه چیست؟ اینها نشانه این است که رهبری در فشار تصمیم نمیگیرد. از فشار مردم تصمیم نمیگیرد. چه برسد به چهار تا نخاله پخمه سیاسی و مسئول و این حرفها. بله. این نگرانی نگرانی درستی است که شما میخواهید دست و بال رهبری را باز بگذارید در تصمیم، ولی به این معنا نیست که حالا هرچی هم که شد که حالا من در محاسبهام هم نمیگنجد و خوشم نمیآید و اینها. یک کسی از یک جایی زور کرد، تحمیل کرد، جام زهری دادند، فشاری بود. پیام اخیر رهبر عزیز که خب تلخ هم بود برای ماها. دوست نداشتیم این جور چیزی ازشان بشنویم که علیالاصول نظر دیگری داشتم، همین هم اثر قدرت است. همین هم تویش دست و پا بسته بودن دیده نمیشود. حرف نکته است. بعد دارد مردم را میآورد در میدان. قشنگ کامل برعکس بفهمیم. همین پیام رهبری کامل نشان داد ما چهار ماه کف خیابان علاف بودیم. همین پیام رهبری نشان داد که چهار ماه به پشتوانه شما که کف خیابان بودید، کشور را اداره کرده. از این به بعدش هم چشمش به شماهاست. به حضورتان، به حمایتتان. مسائل نباید غلط فهمید.
پرانتز مفصلی شد که البته باید بالاخره یک روزی این حرفها را میزدیم. همهاش خطبه عبادی بود، هشت روزی که گذشت، یک خطبه سیاسی هم لازم داشت. امام حالا میفرماید که باید قطعنامه را امضا کنیم. آقا! همه آنهایی که خفهخون گرفته بودند از اول جنگ یا مثلاً از بعد آزاد سازی خرمشهر، زبانهایشان باز شد. الان حالا من نمیخواهم این پرونده را برایتان باز بکنم. بعضی از آدمهای موجه معتبر بعد آتشبس نطقشان باز شد که حالا خونهای این چند سال بعد فتح خرمشهر گردن خمینی است. روی اینها فکر بکنید. حقطلبی آقا خیلی سخت است. سرویس میکند آدم. پدری از آدم در میآورد. امام منفعت شخص خودش این بود که من گفتم جنگ دیگر تا تهش. لااقل لااقل از اینها دیگر ما نشنویم. ملت کشته میشوند. میگیرید مطلب را چی دارم عرض میکنم؟ برآورد کرده با وزیر کشور دارد، البته شهید سرافراز و بزرگوارمان سردار محمد باقری که پارسال به شهادت رسید، یک گفتگویی دارد این. خوب است ببینید با آن برنامه شناسنامه ایشان را توضیح میدهد. کی امام به این تصمیم رسید. این نبود که حالا دو نفر نامه نوشتند، یک گزارشی دادند، مثلاً نظر امام را عوض کرد. امام که شخصی نبود که حالا با یک نامه و حرف دو نفر. امام حکیمی بود. دماغ قضیه را میدید. روی دست همه اینها بود. از اینها هم بازی نمیخورد. حالا چهار تا گزارش که نظر او را عوض نمیکند. یک توصیفی میکند شرایط جنگ و شرایط کشور و آن چند سال یکی دو سال آخر جنگ و وضعیت عراق را، وضعیت ما را بعد آزاد سازی فاو را، که تازه دشمن حساس شد، تازه آمریکا و شوروی و اروپا و غرب و شرق و اینها همه حساس شدند که اینها میتوانند زنده بمانند. اینها را اگر نگیریم میآیند میگیرند. یعنی ما فاو را که گرفتیم که برای ما پیروزی بود، آن اول بدبختی ما بود. به یک معنا دشمن دست ما را خواند. تازه فشارش شروع شد. تازه حمایتش از عراق شروع شد. سیل کمکی بود که رساند. اینها مهم است ها! باید بهش توجه کرد.
حرف دو تا شوت. حالا حق را بپذیری ضرر دارد برایت. باطل هم نفع دارد برایت. این وسط فدا کنی خودتان را. آمدند بعضی شخصیتها که نمیخواهم اسم بیاورم، گفتند آقا شما این را گردن نگیر. به امام گفتند. گفتند ماها مسئولیت داریم در کشور. یکیشان این اواخر هم اوضاع و احوالش جور دیگری شد و اینها. گفتمان نمیدانم چی چی و موشک و اینها حرفهایی میزد. آن جوری که نقل شده برگشته بود گفته بود که آقا من حاضرم مسئولیت پایان جنگ را، من گردن بگیرم. حتی به قیمت اینکه مردم من را بکشند. بگذارید گردن من باشد. بگذارید مردم فکر کنند من این وسط یک کاری کردم. برای شما بد میشود. این قدر شما روی موزه بودید از شما توقع ندارم. امام فرمود: «من رهبر کشورم. مسئولیت تصمیمات کشور با من است.» یاد یک خاطره دیگر هم این وسط افتادم. سال ۹۸ یادتان است شبانه بنزین ۳ برابر کردند. خیلیها منتظر بودند آقا موضع بگیرد. مطالب مهم و درخشانی است. آیندگان باید به طور خاص این مطالب را بدانند. منتظر بودند همه که مثلاً آقا میآید و یک چیزی میگوید و این حکم ملغا میشود و مردم عصبانی، شاکی. کشور به هم ریخته بود. من خودم صبح جمعه فهمیدم بنزین سه برابر شده. سربازان چهارشنبه خبر داشتند که بنزین میخواهد گران شود. دولت آمادهباش بودم. یکشنبهاش بود به نظرم. آقا درس خارج داشتند. اول درس خارج این جمله هم خیلی مهم است. فرمودند یک تصمیمی که سران قوا گرفتهاند حتماً با نظر کارشناسی بوده. در این شرایط آدم باید به سران قوا اعتماد کند. این کلمه اعتماد. هیشکی تقریباً هیچکی توقع نداشت آقا همچین حرفی بزند. از همان درس خارج آقا شاگرد آقا رفته بودند گفته بودند شما چرا خودتان را داری سپر این میکنی؟ شما چطوری خودت را خرج میکنی؟ آقا سکوت کرده بودند. سر تکان دادند. فرمودند چاره چیست؟ خیلی در اینها حرف است ها! اینها از این که ما برای اینها میمیریم، میمردیم و میمیریم، به خاطر همین است که اینها در وجودشان هوا نیست. اینها سر تا پای وجودشان حقطلبی و حقخواهی است. حقخواری از کیسه و جیب این و آن نیست. نقدی خودش ایستاده دارد پرداخت میکند هزینهاش را. این است که این قدر بزرگند اینها. امام فرمود من مسئول کشورم و رهبر کشورم، من به گردن بگیرم. خیلی تلخ شد. بعد اینجوری امام آمد و آن نامه را، قطعنامه را پذیرفت و کلمه جام زهر را استفاده کردند. آقا! یک موجی از شکست افتاد در رزمندههایمان. خودشان را باختند و بند گفتن. در اسارتگاه بچههای ما در عراق، روزی که قطعنامه پذیرفته شد، گریه رزمندهها به اندازه روزی بود که خبر رحلت امام منتشر شد. اینجوری فریاد میزدند. گریه میکردند. امام مسئولیت را پذیرفت. چون هیچکی غیر امام نمیتوانست مسئولیت این را بپذیرد. هیچکی قبول نمیکند. کشور دو تکه میشد. اینها میگفتند امام موافق است، آن ها میگفتند امام مخالف است. هم دشمن میآمد هم انسجام داخلی از بین میرفت. امام گفت بگذار فحشش برای من باشد. بگذار تلخیش برای من باشد. زبانهایی که میخواهد دراز شود بگویند چرا بعد خرمشهر ادامه دادی، من را بزنند ولی انسجام من. فدا بشوم، این کشور روی ریل برود. صد بار خودشان را فدا کردند. حقطلبی یعنی که آنجایی که قشنگ این نقطه تا وقتش که خب همهاش سود بود. الان این منبری که من اینجا میآیم برای شما میروم، شماها که همهتان باحال و امام حسینی و اینها. حالا یک چهار تا حرف سیاسی گفتم در این جلسه. هزینه که ندارد. خوابمان به هم میریزد فقط اول صبح پامیشویم میرویم. خیلی هم احساس این داریم که خدا در قیامت چه ثوابی میخواهد به ما بدهد واقعاً. ما بابت این شرکتی که در این «کلمة حق عند امام جائر» آنجایی که به قیمت رگ گردنت تمام میشود، به قیمت خونت تمام میشود، به قیمت آبرویت تمام میشود، آنجا چی وسط درمیآییم؟ دارید دیگر موضع شفاف گرفتن در آن نقطهای که نقطه بزنگاه. بگذار من فدا شوم. بگذار من را بزنند. اینها خیلی، اینها حرفهای خیلی مهمی بود امروز عرض کردم خدمتتان.
یک بخش جدی قضیه هم این هم روایاتش را بخوانم برایتان. کمکم بحث را تمام کنم. ما چند تا روایت در این زمینه داریم. میفرماید که مرد آن است که پای حق بایستد چه آنجایی که خوشایندش است. حالا اینجا تعبیر نفع و ضرر به کار برد. یک جا هم تعبیر خوشایند و ناخوشایند. تعبیر رضا و غضب. اوه! اوه! آقا این. این تا الان در مورد سخت. این دیگر باز همچین یک دو لایه از آن قبلیها سختتر. آنجایی که از یکی خوشت میآید و از یکی خوشت نمیآید. حب و بغض وسط باشد. رضایت و غضب وسط باشد. یعنی حالت از طرف به هم میخواهد بخورد ها! ولی حرفش را گوش دارد درست میگوید. و میخواهی تصدیق کنی، تأیید کنی. نه دیگر ما این را دادیم در سایت مقابل. دیگر من به این مافیایی دارم و تمام. این دیگر سر تا پا چرک است برای من. من دیگر با این کار ندارم. ولی اینجا انصاف معنا پیدا میکند که در روایت داریم سختترین چیزی که خدا برای بنده تکلیف کرده انصاف است. سه تا چیز. یکیش انصاف. انصاف، انصاف. یک بخشش به این است که دشمنم است ولی درست میگوید. یک بخشش به این است که رفیقم است ولی غلط میگوید. دوست دارم ولی حرف اشتباه است. ازت حالم به هم میخورد ولی داری درست میگویی. این خودش اولین چیزی که داد میزند میدانی چیست؟ این است که این حساب حب و بغض از حق و باطل جدا کرده. این خیلی اتفاق مهمی است. این علامت تقواست. روایتش را بخوانم ببینید چقدر این آیه، آیه عجیبی است. دو بار به این مضمون فرموده. جفتش هم اولای سوره مبارکه مائده است. یکیش این است. میفرماید که: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُونُواْ قَوَّامِینَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ. اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ» آیه ۸ سوره مائده است. حالا مفصل من سریعش را میخواهم رد شوم. میگوید این که از یکی بدت میآید نکشانَدَت به این که عدالت را رعایت نکنی. عدالت داشته باش. عدالت مقدمه تقواست. تازه. پیغمبر است که حب و بغضش را دخیل نکرد در قضاوتش، در تصمیمگیریش، در موضعش. قرآن میفرماید این تازه این را داشته باشی میشود عدالت. عدالت مقدمه تقواست، هنوز من به این با تقوا نمیگویم، تازه دارد اهل عدالت میشود. خیلی سنگین است ها! خیلی سنگین است.
این بازی مافیا. حالا جوانها هستند در جلسه بلد باشند. قضیه وقتی مینشینی تحلیل میکنی بازی مافیا را معمولاً باخت شهروندان به چیست؟ شهروند وقتی نمیتوانند به همدیگر اعتماد بکنند، میبازند دیگر. درست است؟ وقتی بینشان اختلاف و تفرقه میافتد. معمولاً هم اختلاف و تفرقه سر چیست؟ خیلی درس آموز است. سمبولی از زندگی ماست بازی مافیا با همه چرک و کثافتی که دارد. چی میشود که به هم اعتماد نمیکنند؟ مثلاً یکهو یک شهروندی به اشتباه یکهو یک بار را به این گرفته، یک بار یک چیز بهش نسبت داده، یک بار اشتباه این را مافیا گرفته. من دیگر هیچ نشانهای برای مافیا بودن این ندارم. ولی چون یک بار من را زده نمیتوانم از این بگذرم. از آن ور مافیا هم واردند دیگر. میخواهند همه را با خودشان جعبه کنند. آن مافیایی چون دو بار پشت من در آمده من نمیتوانم این را شهروند نداشته باشم. چهکار میکند؟ داستان کربلا! این شهروند مافیا کربلا همین جوری امام حسین کشته میشود ها. نمیتواند آن را شهروند داشته باشد. نمیتواند این را مافیا داشته باشد. خیلی عجیب است ها! سر همین شیطان هم میآید آقا این وسط اینها را شروع میکند هی دنده دادن. دیدی در مورد تو چی گفت؟ تو میخواهی در انتخابات از این همه؟ تو میخواهی در انتخابات با این تو یک سایت باشی؟ دیدی این از فلانی حمایت کرده؟ تو هم اگر از فلانی حمایت کردی همه میگویند این و آن با همدیگر تو یک گروه رفتند. خب آقا! اگر حق است بگذار ما با این در یک گروه باشیم دیگر. به حق و باطل کار ندارد. آبرو، اعتبار، جایگاه، موقعیت.
میفرماید که این نفرتهایتان از دیگران شما را نکشانَد به اینکه از حق و عدالت خارج بشوید. اوه! اوه! یک خاطره یادم آمد. دیگر امروز که دیگر رفتیم در این درش، بگویم دیگر. چقدر من، وقتی من یک زمانی انس داشتم با این صحیفه امام. خیلی روزگار خوبی هم بود. یک حد زیادش هم پیش رفتم. به اینجا چون خبر که گفته که نمیشود که نه در منبر و نه در جلسه و نه در رسانه و اینها خیلی این حرفها مطرح نیست. یک جایی به این صحیفه امام که رسیدم، حالا من محبت به امام شدید بود دیگر، منفجر شد. دیگر آنجا نذر کردم گفتم خدایا یک پسر به من بده اسمش را میگذارم روحالله. که غلام داد و اسمش را گذاشتیم روحالله الحمدلله. آن کجا بود؟ شهادت حاج آقا مصطفی. صحیفه خواندم فهمیدم. صحیفه امام. همه میگفتند که آقا آقا مصطفی شهیدش کردند. همه نشانهها هم بر این دلالت داشت. یک دیدار مشکوکی شب قبلش. آدمهایی میآیند. آدمهای امنیتی بوده و اینها. چایی که برایش ریخته میشود و بهش داده میشود و اینها. حالا آن موقع مثل الان نبود این قدر پزشکی پیشرفته باشد. آن هم حالا در عراق. البته قرائن قویتر شد که ایشان را مسموم کردند و شهید کردند و کشتند و اینها. سنی هم تقریباً سن آقا مصطفی بود. حساس بودند دیگر. امام میرود نوفل لوشاتو. این را بشنوید در عظمت امام راحل و ببینید آقا مرد یعنی چی. من یک پرانتز دیگر این وسط باز کنم. مرحوم آیتالله اراکی یک وقتی از توی خیابان رد میشد. عظمت آقای اراکی هم امام میگوید که از توی خیابان رد میشد. سال ۴۴، ۵ اینها مثلاً بعد نهضت امام ۴۲ اینها هم مباحثه بودند. رفیق قدیمی بودند با همدیگر. امام به ایشان گفت «شیخ محمدعلی رجال اراکی». جلو در یک عکاسی عکس خوب چاپ میکنند. میزنند. یا عکس سیاه و سفید از امام بود. یک آقای همراه آیت الله اراکی بود. آیتالله اراکی بهشان گفته بود. گفته بود «این آقا را میبینی این اگر ظهر عاشورا کربلا بود، شهدای کربلا میشدند ۷۳ تا.» خیلی حرف ها! جنسش جنس امام حسین است، جنس اصحاب کربلاست. این داستان را ببینید. این است جنس اسباب کربلا. چه بود؟ اهل حق بودن.
در مصاحبه، اینجا را داشته باشید. آقا اینها خیلی، اینها خیلی هم تویش درس است هم خیلی. در مصاحبه به امام خمینی میگوید که بعد از ترور فرزند شما آقا مصطفی خمینی مثلاً فلان طور شد که این ترور هم کار کیست؟ حکومت عراق با حکومت ایران با همدیگر شریکاند. دست به دست هم دادهاند ترور کردهاند دیگر. یعنی در نگاه همه عراق ترور کرده. آن هم درخواستش از کی بوده؟ از حکومت ایران بود. برای همه مردم تقریباً واضح بود. به امام میگوید که بعد از ترور پسر شما. یک لحظه صبر کن. این کلمه ترور را چرا استفاده کردهای؟ نه هنوز برای من اثبات نشده پسر من را کشته باشند. البته نشانههایی دارد و میگویند صحیفه امام را بخوانید. چیزهایی میگویند. نشانههایی هم هست ولی هنوز برای من چون قطعی نشده من از کلمه ترور استفاده نمیکنم. «بعد از مرگ فرزندم مصطفی». تو موقعیت یعنی چی؟ طرف دخترش مریضی زمینهای داشته. سابق مریض بوده. از بچگی مریض بوده. بهش گفتم بیا اینجا تو گشت ارشاد صحبتی باهات بکنیم. افتاده همان جا. بنده خدا حالا از دنیا رفته. بالا سرش به باباش نشان میدهند میگویند این اوکی است دیگر. بچه میبینی سالم است. هیچیش نیست دیگر. قبول. درست. فیلم هم گرفتهاند ازش. قبول. درست. نه آخه اینترنشنال و اینها همه دارند میگویند بچهات را کشتهاند. ما همهمان واقعاً بیدین نیستیمها. ما این کَرَمه در وجودمان است. یکهو بیدینمان میکند. آن کَرَمی که میبینم نمیتوانم به خاطر منفعتم، از منفعتم نمیتوانم بگذرم پای حق وایستم، خیلی مزه دارد اینجا. آخه من الان میدانی همه دنیا دارند میگویند مهسا امینی. مهسا جانم قهرمان میشوم. بچه ما را کشتند. آقا! به قیامت اعتقاد داری؟ اصلاً میفهمی چیزها را. میگیرید مطلب؟
بعد در آن موقعیتی که یک ایران، اصلاً آقا شروع مجدد انقلاب در ایران، زنده شدنش بعد ۴۲، به واسطه چی؟ به واسطه شهادت آقا مصطفی بود. مجالس ختم گرفتند برایش بعد دستگاه حساس شد. در روزنامه برداشتند علیه امام نوشتند. بعد دیگر مردم قم ریختند بیرون شد ۱۹ دی. تو از این فرصت نهایت استفاده را باید بکنی. ملت به خاطر تو آمدند، به خاطر شهادت بچهات آمدند. بعد میگوید هنوز برای من معلوم نیست بچهمان را کشته باشند. اینها علافند. اینها اگر برای من آمدند علافند. اگر برای حق آمدند، من باید پای حق بایستم. اگر پای حق ایستادم پیروز میشوم. اگر دنبال این جا و احساسات و اینها باشم من هم رفتم زبالهدان تاریخ. امام به اینها شده امام خمینی. این دستهگلها را پرورش داده. گرفتی مطلب دیگر. امروز خیلی با رسم شکل توضیح دادیم. یک روایتی چند روز پیش خواندم. دوباره بخوانم با این برویم در روضه امام حسین علیه السلام. یک خواب مختصری بعد صبح برایشان حاصل شد. از خواب بیدار شدند. از خواب دیدند حضرت طبقه بهم ریخته است. علی اکبر علیه السلام که زودتر و بیشتر از همه حواسش به بابایش است، گفت بابا جان به هم ریختهای. چی شده؟ پسرم در خواب دیدم این کاروان دارد حرکت میکند به سمت مرگ. فرشته مرگ پشت این کاروان. فهمیدم کار این کاروان تمام است. همه کشته میشوند. خب بالاخره آدم احساسات دارد دیگر. دلش میسوزد دیگر. این همه آدم بهترین اولیا الهی، بهترین مردان الهی میخواهم کشته شوم. یک بخش هم آدم نگران خود همین حال همینهاست. اینها وضعشان چی میشود؟ میکشند؟ دوام میآورند؟ برگشت گفت: «بابا! أَلَسْنَا عَلَی الْحَقِّ؟» مگر ما بر حق نیستیم؟ «چرا پسرم؟» گفت: «ما از مرگ نمیترسیم. مترسی ندارم.» چقدر امام حسین کیف کرد آنجا. عاشق حق دیگر. فرمود: «خدا بهترین جزایی که از یک بابا به بچهاش رسیده را به تو بدهد.» این جمله دریایی از مطلب دارد ها. بالاترین جزا چیست؟ یعنی بچه به تو میگویند این آدمی که این جور تابع حق است، بچه حقیقی این است.
یک جلسه دیگر همین جا به نظرم بود در مورد این محبت و علقه عاطفی اولیا الهی مطالبی را عرض کردم. حضرت یعقوب علیه السلام در فراق یوسف. یوسفی که زنده بود. یوسفی که زنده بود و میدانست که زنده است. انقدر گریه کرد. قرآن میفرماید اگر قرآن باورمان نمیشد «مِنَ الْحُزْنِ وَهُوَ کَظِیمٌ» نابینا شد. حضرت یعقوب. چرا؟ چون بچهای که نماد حق است، حقانیت این ازش گرفته شده. این آینه حق است. این ولی خدا. همه انسش، آرامشش به حق است. همه تکیهاش به حق است. این محبت پدریش سر جایش که در اوج وقتی این جور میشود، این بچه این شکلی میشود، انقدر حقانی میشود. این دیگر میخواهد برایش بمیرد. جانش برای این در میآید. میخواهد فدای این بشود. چون فدای این نشده، فدای حق شده. این ذوب در حق است.
امام حسین علیه السلام رابطهاش با علی اکبر این شکلی است. میترسم عبارات را غلیظش بکنم ولی جا دارد واقعاً. انقدر این رابطه در اوج است، هر چه بگوییم حقش ادا نمیشود. یکم به من اجازه بدهید من راحت حرف بزنم. راحت روضه بخوانم. هرچند شاید کلمات کلمات قشنگی نباشد ولی به هر حال کمکم میکند یکم بتوانم روضه را جا بیندازم. امام حسین جانش برای علی اکبر در میآید. جانش برای علی اکبر در میآید. علی اکبر وقتی راه میرود، امام حسین پشت سرش دارد بالبال میزند. الهی من قربانت بشوم. آیینه تمامنمای حقیقت برای من... بزند. یک شباهت ظاهری با پیغمبر هم داشته باشد. «اشبه الناس به رسول الله». این بچه را راهی میدان کرد گفت: «خدایا! تو میدانی من هر وقت دلتنگ پیغمبر شدم به این بچه نگاه میکردم.» آقا! شوخی نیست. دلتنگ پیغمبر. بعد عشق امام حسین به پیغمبر. رابطه امام حسین با پیغمبر. آن ور عشق پیغمبر به امام حسین. هر بار چشم پیغمبر به امام حسین میافتاد میزد زیر گریه. میفرمود «انت قتیل العبره». تو کشته اشک هستی. اهل آسمان و زمین برایت گریه میکند. رفتن پیغمبر یک جوری بود. فاطمه زهرا سلام الله علیها با رفتن پیغمبر جان داد.
یک کم در روضه باشید عزیزان. رفقا. شما اهل روضهاید. اهل منبرید. از یک دری دارم امروز وارد روضه میشوم. خیلی این در آدم که وارد میشود، چهرهای که از علی اکبر میبیند، روضه را سخت میکند. انشاءالله آتیش بگیریم در این روضه. یک روایتی از فاطمه زهراست. فرمود: «من از دنیای شما کلاً سه تا چیز میخواستم. یعنی من اصلاً اگر زنده بودم به همین سه تا.» «حُبِّبَ إِلَیَّ مِن دُنْیَاکُمْ ثَلَاثُ» سه تا چیز. فرمود یکیش را کار دارم. فرمود: «من اگر زنده بودم برای همین بود از نظر الی وجه رسول الله» من زنده بودم فقط به چهره پیغمبر نگاه کنم. اگر فاطمه در دنیا بود برای همین بود. من از زندگی این را میخواستم. زندگی من خلاصه میشود در همین. من چیز دیگر نمیخواستم. من به چیز دیگر کار نداشتم. رضایت. تا پیغمبر از دنیا رفت با اینکه به ظاهر مصیبت هم مصیبت کیفیت رحلت پیغمبر به حسب ظاهر این جور مصیبت سنگینی نبود که مثلاً بگویی پیغمبر را کشتند به این شدت مثل امام حسین مثلاً به شهادت رساندند. ولی همین که دیگر روی پیغمبر را نمیدید باعث شد در این ۷۵ روز یا ۹۵ روز انقدر گریه کرد که گفتند عالم پنج تا گَه دارد که در خلایق از صدر خلایق تا ذیل خلایق کسی نیامده به گریه این پنج تا برسد که نفر اولش حضرت آدم است. نفر چهارم فاطمه زهراست. نفر پنجم امام سجاد. و جالب است مثلاً در مورد حضرت آدم میگوید چهل سال گریه کرد. در مورد امام سجاد میگوید چهل سال گریه کرد. یعقوب یکی دیگرشان. ۳۰ سال ۴۰ سال گریه کرد. به فاطمه زهرا که میرسد میگوید هفتاد روز. در ۷۰ روز کار چهل ساله آنها را کرد. همه حرفش هم چی بود؟ در گریههایش میگفت یعنی من دیگر پیغمبر را نمیبینم؟ یعنی دیگر من این چهره را نمیبینم؟ من برای چی باید زنده باشم؟ آن جور گریه کرد. همسایهها آمدند گفتند یا علی! به فاطمه بگو یا روز گریه کنی یا شب. در روایت دارد نگاه میکرد در خانه. فاطمه زهرا برای بچهها هی روضه میخواند و اشک میریخت. میگوید به در نگاه میکرد. حسن و حسین میفرماید: «أَيْنَ أَبُوکُمَا؟» کجاست آن باباتان؟ از این در وارد شما را بغل میگرفت. روی شانه میگرفت. به در نگاه میکرد. هنوز پیغمبر را در این قاب داشت میدید. هنوز پیغمبر را در این چهارچوب داشت. هر گوشه خانه را نگاه میکرد میفرمود: «هنوز بابام رسول الله را آنجا دارم میبینم.» در این هفتاد روز یا ۹۰ روز همه هوش و گوش فاطمه زهرا نگاه به پیغمبر و یاد پیغمبر است.
این را برای چی گفتم؟ میخواهم بگویم از بعد رحلت پیغمبر یا شهادت پیغمبر این چهار نفری که ماندند امیرالمؤمنین، فاطمه زهرا و حسنین، نسبتشان با پیغمبر این است. این مقدمه را اگر دستمان باشد، این روضه آتیش میزند. ظهر عاشورا امام حسین چی گفت؟ گفت: «خدایا! تو میدانی» « کلُّ مُشقِنا إلی النَّظَرِ إلی وَجهِ رَسولِ اللهِ نَظَرنا إلی هذا الغُلامِ.» تو میدانی ما هر وقت دلتنگ چهره پیغمبر میشدیم به چهره بچه نگاه میکردیم. با مقدمهای که گفتم دستمان میآید این چهره چه جایگاهی داشت برای امام حسین. حیات امام حسین به دیدن علی اکبر. خدا این خانواده را از مرگ نجات داد که مثل فاطمه همه دق نکنند بعد پیغمبر. با چهره علی اکبر گفت بابا برم میدان. فنظر حضرت، با یک چشم ناامیدی به بچه نگاه کرد. نگاه آخر. نگفت به بچه. بعد از متن مقتلم این فهمیده میشود. بگذار من پس نگاه آخرم را خوب. سهم آخر من است. بگذار سهمم را بگیرم. براندازی که آن را زُل زد. رفت در اوج. بر این بچه. بچه را راهی کرد. این دارد میرود. دست گرفت به محاسن. رو کرد به آسمان. «اللهم اشْهَدْ عَلَی هَؤُلاءِ الْقَوْمِ» خدایا تو شاهدی « فَقَدْ بَرَزَ إِلَیْهِمْ غُلامٌ أشْبَهُ النَّاسِ بِرَسُولِکَ خَلْقاً وَ خُلْقاً و منطقاً». کسی را فرستادیم میدان شبیهترین بود به پیغمبر تو. دیگر از آنجا این جلز و ولز قلب ابیعبدالله شروع شد. این دیگر فقط بچه نبود. رفت میدان. این پیغمبر بود رفت میدان. این همه دارایی امام حسین بود. اینها را میگویم روضهها را بفهمید. برای همین وقتی آمد بالا سر علی گفت: «علی الدنیا بعدک» دیگر ننگ بر این دنیا. تف بر این دنیا. همه دلخوشی من از این دنیا همین چهره بود. همین قاب عکس پیغمبر بود. رفت رفت. روضهها را دیگر حالا میشود تحلیل کرد. چرا وقتی علی اکبر زمین خورد زینب از خیمه دوید شتابان آمد. معمولاً میگوییم انقدر حال امام حسین بد بود، زینب کبری آمد به داد امام حسین برسد. امام حسین جان ندهد. نه! مقتل میگوید زینب داشت روی بدن علی اکبر جان میداد. ابی عبدالله سر زینب را به آغوش کشید. «اَخَذَ بِراسِها اِلَی صَدْرِهی» سر زینب را گذاشت به سینهاش. «رَدَّها اِلَی الْفُسطاطِ» زینب را برگرداند به خیمه. «تا خود خیمه زار و عزت زین وا اخیا و وا اخیا». زینب آمده نگاه آخرش را کند یعنی دیگر من چهره پیغمبر را نمیبینم. خلاصه میخواهم بگویم این علی اکبر نبود برای اهل حرم. این پیغمبر بود. از اول هم فرستاد تو میدان گفت: «خدایا! من پیغمبر را فرستادم.» اصلاً اول هم این را فرستاد که هر کی علاقهای به پیغمبر دارد، شناختی از پیغمبر دارد، این را نگاه کند بگوید این چقدر شبیه پیغمبر است. من دیگر نمیجنگم. اول فرستاد. ولی خب دیگر. دیگر چهکار کنیم دیگر؟ آدم آن چیزهایی که میخواهد نمیشود دیگر. کار برعکس شد. جایی که اینها به خاطر پیغمبر راه بیایند با این بچه هرچی کینه داشتند سر این بچه خالی کردند.
روضه علی اکبر روضه جوان. این یک سال خیلی شهید دادیم. خیلی شهید جوان دادیم. خیلی بدن پارهپاره داشتیم. خیلی از این شهدایمان وقتی میرفتند پیکرشان را پیدا کنند میگفتند چیزی پیدا نکردیم. یک دست پیدا کردیم. یک پا پیدا. روضه روضه علی اکبریه. دیشب من روضه علی اکبر خواندم. یک مجلسی جوانی دم در من را نگه داشت گفت: «من بعد از حمله مناب رفتم برای کاری در مدرسه.» میگفت: «اول هر چقدر که شناخته بودند از این بچهها.» گفت: «بچهها متلاشی بودند همهاش. آن قدر که شناخته بودند و اینها دفع کرده بودند. الان یک گوشه آنجا تیکه همینجور از جمع شده.» این بچهها که پیدا کردند نتوانستند تشخیص هویت کنند. همه را جمع کردند در یک قبر بگذارند. یک تشییع جداگانهای کنند. یک انگشت یکی. یک استخوان یکی. گفت این را بگو. بگو «ارباً اربا» را ما فهمیدیم یعنی چی. همه شهدای کربلا را دوره کردند. زدند. بد هم زدند. با زخمهای زیاد زدند. با جراحات کثیره زدند. ولی فقط برای یکی کلمه «اربا اربا» استفاده شد. فقط «قطَّعُوهُمْ بِالسُّیُوفِ إِرباً إِرباً». «اربا اربا» معنا دارد. توضیح دارد. از جاهای متعدد شمشیر بخورد و ضربه بخورد بهش «اربا اربا» نمیگویند. باید هر عضوی جدا بشود. کنده شود. این را بهش میگویند «اربا اربا». آنی که «اربا اربا» شده پیکرش را بلند نمیکنند. پیکرش را جمع میکنند.
خدایا! من کجا دارم میروم؟ خدا عاقبت این روضه را به خیر کند. زینب را که برگرداند به خیمه فرمود: «یا فتیان بنی هاشم احملوا اخاکم». یک چند تا از این جوانها باشید بروید داداشتان را جمع کنید بیاورید. با اینکه همه شهدا را خودش برمیگرداند. روضه قاسم را خواندم برایتان. اینجا روی اسب میگذاشت. گاهی میبست به اسب. برمیگرداند. این مال شهیدی بود که ضرباتی وارد شده بود بهش. پیکر داشت. شهیدی که پیکر داشت را برمیگرداند عقب. این شهیدی است که پیکر ندارد. هر تکه یک طرف افتاده. هر کی آمد یک چیزی کند. لا اله الا الله. اسب علی اکبر جنگ برگردد عقب سوار زخمی شده. اسب تربیت شده است. اسب جنگی میفهمد سوار که زخمی میشود دست دور این که میاندازد میفهمد باید برگردد وقت خطر است. شتاب گرفت اسب. ولی عبارت مقتل این است. مسیر را اشتباه رفت. جنگ برگردد عقب رفت در دل دشمن. حالا بقیه عقب ایستادهاند دارند تماشا میکنند. دیدند علی با پای خودش آمده. «فَحَطَّوا عَلَيْهِ الْقَوْمُ» دورش جمع شدند. به همهشان رسید. به همه رسید. بزدلهایشان هم که جرأت نمیکردند جلو بیایند ترسیده بودند. هر کی شمشیر داشت، هر کی نیزه داشت.
نزدیک عاشورا چیزی تا عاشورا نمانده. میگذارید من بروم یکم سمت عاشورا؟ این چند روز اذیتتان کردم. دم همهتان گرم. مشتریان دم صبح امام حسین. صبحها پامیشوی چی میگویی؟ میگویی یا امام حسین! خوابم میآید ولی تو را عشق است. روضه تو را عشق است. خستهام. حال ندارم. حوصله ندارم. فدای آن وقت تو بشوم که حال و حوصله. فدای خستگی و بیخوابی تو بشوم. یا اباعبدالله! یادتان است رفقا؟ ما هر کی شهید میشد میگشتیم برایش یک عبارتی پیدا میکردیم. برای حاج قاسم، برای شهید رئیسی، برای حسن نصرالله. بعد آقا که شهید شد، دیدیم دیگر ما چیزی نداریم برای آقا به کار ببریم. حاج قاسم را عکسش را کشیدند گفتند رفت در آغوش امام حسین. برای هرکی یک تصویری. مثلاً برای شهید رئیسی آن پیکر سوختهاش، آن هواپیمایش، آسمان امام رضا، میلاد امام رضا. به آقا که رسید دیدیم ما هرچی اسطوره و هرچی استعاره داشتیم دیگر ته کشید. دیگر هیچی نمیتوانیم بگوییم. این مصیبت اصلاً زبان برای بیانش نداریم. این را برای چی دارم میگویم؟ میخواهم بگویم این کلماتی که در مورد شهدا گفته میشوند، اینها مال آن شهدا. چرا مخصوص آن شهید شد؟ چون وقتی به امام حسین رسید دیگر کسی زبان ندارد این را توضیح دهد. چرا این را دارم میگویم؟ مثلاً ما دست بریده را برای عباس به کار میبریم در حالیکه راوی میگوید همان اول دستهای ابی عبدالله را قطع کردند. ما «اربا اربا» که میگوییم برای علی اکبر میگوییم. خب برای علی اکبر میگوییم «اربا اربا» دیگر رویمان نمیشود دوباره به امام حسین بگوییم. برای امام حسین چی بگوییم؟ دیگر هیچی نمیتوانیم بگوییم. فقط بهش سیدالشهدا میگوییم. آقای همه شهیدان، رئیس همه اینها. من روضهام را یک جورهایی خواندمها. حالا فقط بگذار شرحش بدهم. اگر میخواهی گریه کنی، این علی اکبر را دوره کردند و دورش جمع شدند و با شمشیر زدند و پیکر پارهپاره شد و فرمود: «بیاین برادرتان را برگردانید و اینها.» اینجا روضه منعقد میشود. چرا منعقد میشود؟ چون صحنه امام حسین بالا سرش است. یک گوشه کربلا میشود روضه علی اکبر که اصلاً میشود این بچه را برگرداند و پیکرش را جمع کرد و به جمع کردن پیکرش فکر کرد و این قضایا. خیلی بد دارم روضه میخوانم و خدا رحم کند بهت دیگر. به امام حسین رسید. ما الان چی باید بگوییم؟ چی باید بگوییم؟ چی باید بگوییم به «مقطّع الأعضاء»؟ «اربا اربا» نمیکشد. کلمهاش کم میآید. کم دارد. «اربا اربا» مال علی اکبر. برای امام حسین هیچی نمیشود گفت. فقط میگوید «مقطّع الأعضاء». آخی! برای علی اکبر چهار نفر به فکر بودند برش گردانند. برای امام حسین چی میشود گفت؟ اصلاً کسی به خیالش نمیآمد این پیکر بشود. گوشههایش را از توی این بیابان پیدا کرد. یک انگشتی از این آقا. یک بلایی سر امام سجاد آورد. انقدر گشت گشت گشت. آخر فهمیدند این انگشتر بوده. ساربان آمده انگشتر را با انگشت برده. باز علی اکبر هرچی بود همه همان جا بود جمع. فدای آن آقای تکهاش یک جایی بود. سرش بالای نیزه. انگشترش دست یکی بود. انگشتش دست کسی بود.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم: معنای واقعی مراقبت از خود
شبکه حقیقت
جلسه سوم: وقتی باطل خود را پیروز میپندارد
شبکه حقیقت
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هشتم: حقطلبی؛ مسیر بریدن و سوختن
شبکه حقیقت
جلسه سوم: چرا حق بهترین یاور مؤمن است؟
شبکه حقیقت
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شبکه حقیقت
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه سوم: چرا حق بهترین یاور مؤمن است؟
شبکه حقیقت
جلسه دوم: معنای واقعی مراقبت از خود
شبکه حقیقت
جلسه سوم: وقتی باطل خود را پیروز میپندارد
شبکه حقیقت
در حال بارگذاری نظرات...