جلسه سوم: چرا حق بهترین یاور مؤمن است؟
00:23:41
در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی میشود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمتهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و سیرهٔ امام حسین (علیهالسلام) جان میگیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آنکه انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد
معرفی
روایات امیرالمؤمنین(ع) در ضرورت بهرهمندی از «حق».[2:00]
برد و باخت واقعی، در موضعگیری نسبت به حق است، نه قراردادها و فرضیات بشری![5:00]
هر کاری که باعث غیض دشمن شود، عمل صالح است![9:50]
تجلی حق و باطل در صورت ملکوتی اولاد، اموال و اعمال انسان، در زمان مرگ![11:40]
به وظیفه زندگی کردن فضیلت است، نه به غریزه زندگی کردن![15:00]
حق؛ تنها سرمایهی امام راحل بود در برابر قدرت اول منطقه و جهان![16:00]
شهادت رهبر شهید؛ عامل اثبات حقانیت خونشان شد.[19:30]
امیرالمؤمنین(ع)؛ همهی اُنست به حق باشد وهمهی وحشتت از باطل![22:55]
برد و باخت واقعی، در موضعگیری نسبت به حق است، نه قراردادها و فرضیات بشری![5:00]
هر کاری که باعث غیض دشمن شود، عمل صالح است![9:50]
تجلی حق و باطل در صورت ملکوتی اولاد، اموال و اعمال انسان، در زمان مرگ![11:40]
به وظیفه زندگی کردن فضیلت است، نه به غریزه زندگی کردن![15:00]
حق؛ تنها سرمایهی امام راحل بود در برابر قدرت اول منطقه و جهان![16:00]
شهادت رهبر شهید؛ عامل اثبات حقانیت خونشان شد.[19:30]
امیرالمؤمنین(ع)؛ همهی اُنست به حق باشد وهمهی وحشتت از باطل![22:55]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. ربّ اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
عرض جلسات گذشته این بود که آن چه انسان را از خسران نجات میدهد، به بیان قرآن، «حقطلبی» و «دنبال حق بودن» است؛ توجه کردن و توجه دادن به حق. کلماتی از امیرالمؤمنین (علیه السلام) را عرض کنم و ان شاء الله چند مثال کاربردی برای زندگی امروزمان را در امروز و جلسات بعد شرح خواهم داد که با این نگاه، زندگی ساختارش عوض میشود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرمایند: «لا صاحبَ أعظَمُ مِنَ الحق»؛ هیچ همنشینی عزیزتر از حق نیست. جای دیگری میفرمایند: «لا یُغلَبُ مَن یَستَظهَرُ بِالحق»؛ کسی که پشتوانهاش حق باشد، مغلوب نمیشود، شکست نمیخورد. «لا یُدرَکُ مَن اعتَضَدَ بِالحق»؛ کسی که عزتش را با حق به دست آورد، به چنگ و مشت کسی واقع نمیشود، یعنی همان معنای شکست نخوردن.
حضرت میفرمایند: «لیکُن موئِلُکَ إلَی الحق»؛ پشتوانه و تکیهگاهت را حق قرار بده؛ «فإنّ الحقَّ أقوی مُعین»؛ حق بهترین یاور آدم است. ما خیلی وقتها دنبال این هستیم که حمایت بشویم، همه ما نیاز داریم، همه ما میخواهیم حمایت مجموعه یا شخصیت یا فردی که ثروتمند است، شامل حالمان شود. مثلاً اگر کاری انجام میدهیم، میخواهیم فلانی اسپانسر شود و کمک کند یا مثلاً کار ما را تبلیغ کند، فلان چهره مشهور، سلبریتی یا شخصیت شناخته شده. اینها میشود حمایت، اینها میشود کمک. هر کسی در هر کاری نیاز به حمایت و کمک دارد. امیرالمؤمنین فرمود: «بهترین چیزی که بهت کمک میکند، حق است. حق أقوی مُعین است؛ بهترین کمککننده است». شما اگر طرف حق باشی، کمک حق باشی، حق هم کمک توست.
عالم ساختارش بر اساس حق است. «خلق الله السماوات و الارض بالحق»؛ خدا آسمان و زمین را به حق آفرید. جای دیگر فرمود: «و ما خلقنا السماوات و الارض و ما بینهما الا بالحق»؛ همه عالم بر اساس حق دارد اداره میشود. آن که عالم را دارد میچرخاند، این چرخ فلک را دارد میچرخاند، حق و حقیقت و حقانیت است. اگر کسی طرف حقیقت بود، طرف حقانیت بود، -که حالا عرض کردیم این حقیقت و حقانیت یعنی خدا- اگر کسی خدایی بود، اگر کسی الهی بود، همه عالم طرف اوست، همه ذرات کائنات کمک اوست.
البته این کمک لزوماً به معنای چهار تا اثر ظاهری که ما دنبالشیم نیست. مثلاً یک تیم فوتبالی، بر فرض مسلمانند، شیعهاند، یا فرض بفرمایید آدمهای با تقوای نماز شب خوان. ما یک تیم فوتبال مثلاً از حوزه علمیه، از مدرسه نواب، برداریم ببریم جام جهانی. خب اینها بر حقاند، یعنی آرژانتین هم روبروی اینها قرار بگیرد، شکست میخورد؟ این است معنایش؟ این پیروزی و شکست معنایش این است؟ نه. این پیروزی و شکستی که ما در ذهنمان درباره ورزش کردیم، این که پیروزی و شکست واقعی نیست. یک دانه توپ از این ور رد میشود، از این خط، میگویند گل. حالا اگر مثلاً چهار سانت پای یکی جلوتر بود، میگویند آفساید. یک سری چیزها را خودمان با همدیگر قرار گذاشتیم، قرار و مدار خودمان، محصول ذهن خودمان، فرض خودمان؛ همهاش فرضیات است. خدا که به فرضیات ماها کار ندارد. اینها فرضیات ماست. میگوییم فرض میگیریم تو از این جا رد شدی، گل. فرض میگیریم کسی دو بار توانست توپ را از این جا رد بکند، دو تا گل. اگر آن یکی یک بار توانسته رد بکند، یک دانه گل. فرض میگیریم کسی که دو تا گل دارد، در برابر کسی که یک دانه گل دارد، برنده است. نامش فرض ماست. این که برنده بودن واقعی نیست، تخیلات است، تصورات است. فرض.
آن چه میماند، آن چه برقرار است، آن چه در دلها جا دارد، آن چه فطرتها سمتش کشیده میشود... شما میبینید این لیونل مسی که پر افتخارترین بازیکن جام جهانی است، هم مشهورترین است، هم بهترین. همه رکوردها و آمار هم که جابهجا کرده. یک تنه همین دیروز دوباره رکورد جدید زده در فوتبال جام جهانی و اینها. آقای گل، نمیدانم جام جهانی. کسی که هفت تا بازی پشت هم گل زده، کسی که نمیدانم بیشتر از همه طلا دارد، کسی که نمیدانم بیشتر از همه توپ طلا دارد. جام جهانی را برده، جام نمیدانم قارهای برده. خب، بعد نگاه میکنی میبینی در اوج جنگ، ترامپ احمق کثیف پدوفیل بچهخوار بچه باز سرتاپا کثافت، حمله کرده، مدرسه را با ۱۶۸ تا بچه تکه پاره کرده. صدای همه دنیا درآمده، مسی آمده کنارش دارد کف میزند! حق و باطل یعنی این. برنده و بازنده یعنی این. برنده و بازنده آنی که ده تا توپ را از روی خط رد بکند، نیستش. حق را فهمیدی یا نه؟ در آینده، در تاریخ، هیچکس به تو افتخار نخواهد کرد. الان یک کف و سوتی میزند. ده سال دیگر، بیست سال دیگر. بگذار بازی تمام شود، خانهنشین بشوی، رضا. چهل سال بگذرد. اینهایی که دنبال توپ و فوتبال و اینها هستند شاید از تو یاد بکنند. مارادونا را الان هنوز که هنوز است، به آن مواضع ضد امپریالیستی، ضد آمریکایی و اینهایش میشناسند، به حقطلبیاش میشناسند. خب فوتبال که تمام شد رفت. تازه گل با دست هم زده مارادونا، گل معروفش. فوتبال تمام میشود، میرود. آمارها جابهجا میشود. صد تا بهتر از اینها میآید. صد تا قویتر از اینها میآید.
آن کمالات، آن حقایقی که میماند از آدمها، مثل مرحوم تختی. خیلی از ماها نه کشتیگیریم، نه کشتیشناسیم، نه حتی میدانیم مدال تختی برای چه بود، کی بود، چقدر بود، افتخارات ورزشی تختی چقدر بود. آن چیزی که تختی را در ذهنها بزرگ کرده، عزیز کرده، حقطلبی اوست. تختی را به این عنوان میشناسیم. این که مثلاً حالا در مشهد ما میدان تختی داریم، جاهای دیگر هم همینطور؛ این است که به این آدم بها داده، ارزش داده، آن کمالات انسانیاش. این که مدالش را محمدرضا پهلوی ملعون وقتی میخواهد بیندازد گردنش، میگوید من گردن پیش شاه کج نمیکنم. سرش را بالا نگه میدارد. و بعد مواضعی که ضد شاه داشت، خدماتی که داشت، آن زلزله بوئینزهرا، کارهایی که برای مردم انجام داد. اینهاست که میماند.
گاهی ممکن است یک فوتبالیست شاخص درجه یکی هم نباشد، ممکن است رتبه اول فوتبال هم نباشد، رتبه اول کشتی هم نباشد، ولی رتبه اول اخلاق است، شخصیت اخلاقی میشناسند. این خیلی مهم است: طرف حق بوده، از خودش هزینه کرده، یک جایی یک موضعی گرفته، ضربش هم خورده، پایش هم خورده، فحشاش هم خورده. بچههای تیم ملی ما در این دوره جام جهانی، با این که حالا بالاخره نتایج، نه میشود گفت بد بود، نه همهاش مساوی بود دیگر. حالا صعود هم که نکردند. ولی این که طرف حقیقت بودن، این که طرف ملت بودن، این که پای این ملت و مظلومیت این ملت و صدای این ملت ایستادند، اینها این بچهها را جاودانه میکند. این قضیه متفاوت، لج دشمن را درآوردن. این عمل صالح است. قرآن کریم فرمود: «هر کاری که بکنید، لج دشمن دربیاید، غیظ کفار دربیاید، کُتِبَ لَهُم بِهِ صَالِحاً»؛ من براتون عمل صالح مینویسم. این بازیهایی که اینها کردند، بله، به صرف جام جهانی رفتن و فوتبال بازی کردن، اینها عمل صالح نیست، عمل مباح خنثی است. ولی این انگیزه و این رویکرد، وقتی که میآید این کار را میکند، عمل صالح میشود، عمل صالح میشود. حق میشود، حقیقت میشود، حقانیت. این میماند برای آدم. هم در این دنیا میشود مایه عزت، مایه افتخار، سرمایه، هم خصوصاً در عالم بقا، بعد مرگ که همه محتاج یک ذره عمل صالح هستند.
در سوره منافقون فرمود: اینها داد میزنند، گریه میکنند، ناله میکنند وقتی که از دنیا میروند که: «خدایا من را برگردان، لَعَلی أَعمَلُ صَالِحاً»؛ یک دانه کار صالح انجام بدهم. بعضی از اینها که از بدن جدا شدند و رفتند و بالاخره اتفاقاتی برایشان افتاده، میگفتند آقا ما آن ور که رفتیم، دیدیم محتاج یک دانه سلام هستیم. یک دانه سلام. همین. برگردیم در دنیا، برویم در خیابان به یک نفر سلام کنیم. همین سلامی که هفتاد تا حسنه دارد. یک دانه سلام. آن قدر که این پرونده خالی است و هیچی نیست. و البته عمل هم بخواهد قبول بشود، سخت است. یک دانه سلام. همین. همینهایی که بود، آن قدر راحت بود جمع کردنش، به دست آوردنش. رغبت بهش نداشتیم. دیگر روایات هم میگوید، آدمیزاد به عمل رغبت ندارد، به مال، به پول رغبت دارد. موقع جان دادن، شب، سه تا تصویر بالا سرش، جلو چشمش ظاهر میشود: صورت ملکوتی اولادش، صورت ملکوتی اموالش، صورت ملکوتی اعمالش.
خیلی عجیب است. میگوید که: صورت ملکوتی اموالش بهش میگوید وقت خداحافظی ما رسید. یک بار من عاشق و شیفته تو بودم! من همه عمرم به فکر تو بودم، دنبال تو بودم. کجا میخواهی بروی؟ گفت: تمام شد. گفت: الان چکار میکنی برای من؟ «از من یک کفن به تو میرسد.» این روایت است. از من یک کفن به تو میرسد. گفت: من این همه دنبال تو دویدم، چکار کنم؟ گفت: نباید میدویدی. صورت ملکوتی اولادش باهاش صحبت میکند، میگوید: من هر چی جمع کردم، حق و ناحق، دزدی، گرگی، پاک، خبیث، طیب، برای شماها بود. اینها میگویند که ما فقط تا حد سر قبر میتوانیم کمکت بکنیم. کنار گور میآوریم. میگوید: به این دو تا خیلی رغبت دارد و این دو تا ازش جدا میشوند. به آن یکی بیرغبت است. صورت ملکوتی اعمالش میگوید که: اینها همه رفتند، من برای تو میمانم. گفت: من به تو هیچ تمایلی نداشتم، به آن ها تمایل داشتم. جواب میآید: که مشکلت همین است. آنی که بهش تمایل نداشتی، به دردت میخورد. آنهایی که بهش تمایل داشتی، کاری ازش برنمیآمد.
این تفاوت نگاه به حق و باطل است. ما میرویم در مغازه مینشینیم. نگاهمان، رویکردمان، انگیزهمان، توجهمان به چیست؟ مشتری مثلاً نپرد! مشتری را یک جوری از توی خیابان تور کنیم. اشکالی هم ندارد، آدم اگر کاسبی بلد باشد، این که عیب نیست. ولی آن انگیزه هست که این را تبدیل میکند به عمل صالح. کاسبی را که همه دارند. مرکز اساتید، یک وقتی رفته بودیم قبرستان. روی قبرها همه نوشته بود: «پدری دلسوز و مهربان». که حالا چقدر هم راست باشد! همه پدر دلسوز و مهربانند؟ این همه هم جنگ و دعواست. همه جا دادگاهها، پروندههای قطور. نمیدانم از کجا میآید پدرهای غیر دلسوز، غیر مهربان. مادرهای غیر دلسوز و مهربان. بله، بنگلادش میآیند ایران که همه دلسوز و مهربانند؟ جنگ و دعوا و قتل و غارت و طلاق و کتککاری و این همه اختلاف و قهر. این استاد ما به این قبرها که میرسید، میگفت: بابا! همچین مینویسند: «پدر مهربان و دلسوز». انگار مثلاً گربهها برای بچههایشان مهربان و دلسوز نیستند! تازه اگر مهربان و دلسوز باشی، میشوی مثل یک گربه برای بچهاش. این که نیکی (کمال انسانی) نشد. کمال انسانی این است که حق را بگردی پیدا کنی، طالب حق باشی.
مهربان و دلسوز که تازه خیلیها همین هم نیستند، اگر باشند تازه میشوند اندازه یک پلنگ نسبت به بچهاش. کفتار هم نسبت به بچهاش مهربان و دلسوز است. بله آقا! روی قبر کفتارها هم باید بنویسیم: «پدری مهربان و دلسوز». بچهاش، به غریزهاش این شکلی است دیگر. به غریزه زندگی کردن که فضیلت نیست، به وظیفه زندگی کردن فضیلت است. بین غریزه و وظیفه خیلی تفاوت است. آدمی آدم است که وظیفه را فهمیده باشد، حق را شناخته باشد، بر اساس این کار کرده باشد. این میشود عمل صالح. اگر اینطور بود، نیاز به کمک هیچکس دیگر در این عالم ندارد.
طرف حق که بود، حق هم طرف اوست. تک و تنها هم که باشد به حسب ظاهر، خوار و ذلیل هم که باشد، خدا بهش عزت میدهد، توان میدهد، قدرت میدهد. امام راحل عظیمالشأن ما که این مسجد شما به نام مبارک آن مرد بزرگ، امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه و آل محمد)، ایشان وقتی که قیامش را شروع کرد، قیام حسینی خودش را شروع کرد، به تبعیت از جدش امام حسین (علیه السلام)، روبروی یزید زمانش ایستاد. چی داشت امام خمینی؟ چی داشت امام؟ ثروت آنچنانی داشت؟ آقازاده بود؟ یتیم بود. از بچگی با یتیمی بزرگ شده. امام دستگاه تبلیغاتی داشت؟ رسانه داشت؟ یک دانه قلم، یک دانه خودکار داشت. یک جفت نعلین، یک دانه عبا. هیچ. پیرمرد شصت و خردهای ساله بدون هیچ امکاناتی، بدون هیچ ثروتی، بدون هیچی، هیچ، مطلقاً. این خیلی چیز عجیبی است. ما الان که نگاه میکنیم، به ذهنمان اصلاً نمیآید، به چشممان نمیآید. یک نفر با دست خالی. بعد روبروی شاه.
بعضی علما به امام میگفتند: «بابا! آدم مستأجرش را از خانه نمیتواند بیرون کند، تو میخواهی شاه مملکت را بیرون کنی؟!» شوخی است، مستأجر از خانه نمیشود بیرون کرد. شاه با آن قدرت، ژاندارم منطقه. هر جایی گوشهای از این خاورمیانه اتفاقی میافتاد، آمریکاییها شاه را میفرستادند، میگفتند برو جمعش کن. حالا قضایای عمان. حتی در جنگ ویتنام ارتش شاه بود که وارد میشد به کمک آمریکاییها. اصلاً خود شکلگیری اسرائیل، حمایت از اسرائیل، پیشرفت کار اسرائیل، بخش زیادیش با پهلوی بود. یک همچین دولتی که آن قدر قدرتمند، به حسب ظاهر قدرت داشت. که نوکر بود، قدرتی نداشت. هرچی داشت در اختیار آمریکا بود. اختیاری نداشت از خودش. ولی به حسب ظاهر آن قدر در این منطقه اثرگذار، پر نفوذ. یک پیرمرد ۶۵ ساله طلبه از کنج حجره در شهر قم، که آن موقع شهر قم استان هم نبود حتی تا بعد انقلاب هم تا اوایل دهه ۸۰ استان نبود. یک شهر پرت در استانی آن قدی. منطقه را محروم نگه داشته بودند که یک وقتی این جا ازش اتفاقی نیفتد. میترسیدند همیشه از شهرمان، از یک شهر پرت دورافتاده، بدون امکانات، با آب شور، شهر گرم کویری. یک پیرمرد ۶۵ ساله با یک دانه خودکار، شاه مملکت را بیرون کند. مگر میشود؟! مگر میشود؟!
بعد شاه برود، پشتش آمریکا بیاید. بزند کارتر و ریگان را پرپر کند. زیر پا گذاشتیم، له کردیم، تحقیر کردیم، تا آخر هم تحقیر خواهیم کرد. کی این حرف را میزند؟ سن هشتاد و خردهای سالگی. نصف قلبش کار نمیکند، نصف قلب از کار افتاده. میگوید ما آمریکا را تا آخر تحقیر خواهیم کرد. مگر میشود؟! به چی دلش خوش است؟ به حق. به چی پشتوانه دارد؟ حق، حقیقت، حقانیت. به کسی تکیه کرده که همه عالم مال اوست. حرف کسی را گوش داده، خودش را طرف کسی قرار داده که همه عالم را او دارد اداره میکند. این میشود حقانیت. وقتی که حقانیت شد، دیگر شکست ندارد. شکست واقعی. نه این شکستهای ظاهری. بله، میزنند، میکشند. کشتن مگه شکست است؟
رهبر شهید ما را با این کیفیت به شهادت رساندن. این شکست بود؟ البته داغ داغ سنگینی است. این داغ آرام نمیشود. ولی ما احساس شکست نمیکنیم. در این شهادت ما دوست نداشتیم ایشان را از دست بدهیم. ما دوست داشتیم تا دنیا برقرار است این مرد بزرگ سایهاش بالا سر ما باشد، پرچم این انقلاب به دست مبارک او، به دست صاحبش برسد. تقدیر بر این، شاید ناشکریهایی هم که در این مملکت شد، ناسپاسیهایی که شد، اینها هم بالاخره شاید داشت تاثیر. ولی آدمی که با عمر طبیعی خودش به سمت مرگ میرود، دیگر. سن ۸۷ سال. دو سه سال آخر هم رهبر انقلاب خیلی شکستهتر شده بودند. بعد از شهادت شهید نصرالله و اینها، خیلی چهره ایشان، چهره، یعنی این فرتوتی در چهره ایشان خیلی نمایان شده بود. یک آدمی که به عمر طبیعی شاید پنج سال، ده سال چقدر دیگر میخواهد عمر بکند. خدا میآید به دست جنایتکار اَشقی الاشقیا زمانه که همه عالم در جنایتکاری و خباثت او تردید ندارد، این مرد ربانی، الهی، بینظیر را صبح ماه رمضان، موقع قرآن خواندن با لبان ملکوتی میکند. ببینی چه غوغایی در عالم ایجاد میشود. چهار ماه مردم در خیابان. کی میخواست این آدمها را این شکلی در خیابان جمع بکند؟ کی این طور میخواست غوغا به پا کند؟ همه دنیا متحیر و مبهوت شده. این میشود حقانیت.
آدم وقتی طرف حق بود، حق هم این شکلی طرف او میآید. حق هم این شکلی کمکمان میآید. به حسب ظاهر میکشندش، کشته میشود، ولی مغلوب نمیشود. اتفاقاً با کشتنش غالب میشود، پیروز میشود. وقتی کشته میشود، پیروز میشود. با خونش پیروز میشود. با شهادتش پیروز میشود. با شهادتش حقیقت و حقانیتش معلوم میشود. او یک سیلی از این پیامها راه افتاده بود برای دفتر ایشان. بعد از شهادت ایشان، از عذرخواهی و اظهار پشیمانی و: «ما اشتباه کردیم و نمیدانستیم و نمیشناختیم و قدر نمیدانستیم، حرفهای بد در مورد ایشان زدیم.» خیابان کشور دوست. بتنهایی که گذاشته بودند، مردم رویش میآمدند جملات مینوشتند: «چقدر از این جملات اظهار ندامت و پشیمانی، قدر ندانستیم، ما را ببخشید، ما را حلال کن.» او چه جوی! خب این به دست جنایتکار، این احمق اتفاق افتاد. یک آدمی که به مرگ طبیعی شاید پنج سال دیگر از دنیا میرود و با این کارهای رسانهای که شما کردید، این همه ذهنها را نسبت بهش خراب کردید، چهار پنج سال دیگر اگر از دنیا برود از اینها هیچ واکنشی نشان نمیدهند، شاید خوشحال هم بشوند. تویی احمق، یک کاری میکنی همه اینها متوجه میشوند این آدم چقدر درست بود، چقدر به حق بود. «حقانیت اقوی معین؛ بهترین یار آدم، حق است.»
فرمود: «لا تُؤنِسَنَّکَ إلّا الحقُّ و لا یُوحِشَنَّکَ إلّا الباطل». جز به حق به هیچ چیز دیگر انس نداشته باش. توضیح بدهم، عرضم را تمام کنم. خیلی زیباست. فرمود: انست به هیچ چیزی جز حق نباشد، وحشتت هم از هیچ چیزی جز باطل نباشد. همه انس به حق باشد، وحشتت هم از باطل باشد. ما از چی میترسیم؟ از تنهایی، از بیپولی، از گرفتاری، از پیری، از درماندگی و زمینگیر شدن. اینها ترس ندارد. اگر آدم طرف حق باشد، اطلاعات زندگی است. میآید و میرود. در هر کدام هم یک خیری است، یک رشدی است، یک عنایت و رحمتی است. اینها که ترس ندارد. آنی که ترس دارد، این است که من طرف حق نبوده باشم، از حق فاصله گرفته باشم، خدایی رفتار نکرده باشم، خدا پیغمبری جلو نیامده باشم. این چیزی است که وحشت دارد. عرضم را تمام کنم، ان شاء الله این بحث را در جلسات بعد ادامه میدهیم.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. ربّ اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
عرض جلسات گذشته این بود که آن چه انسان را از خسران نجات میدهد، به بیان قرآن، «حقطلبی» و «دنبال حق بودن» است؛ توجه کردن و توجه دادن به حق. کلماتی از امیرالمؤمنین (علیه السلام) را عرض کنم و ان شاء الله چند مثال کاربردی برای زندگی امروزمان را در امروز و جلسات بعد شرح خواهم داد که با این نگاه، زندگی ساختارش عوض میشود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرمایند: «لا صاحبَ أعظَمُ مِنَ الحق»؛ هیچ همنشینی عزیزتر از حق نیست. جای دیگری میفرمایند: «لا یُغلَبُ مَن یَستَظهَرُ بِالحق»؛ کسی که پشتوانهاش حق باشد، مغلوب نمیشود، شکست نمیخورد. «لا یُدرَکُ مَن اعتَضَدَ بِالحق»؛ کسی که عزتش را با حق به دست آورد، به چنگ و مشت کسی واقع نمیشود، یعنی همان معنای شکست نخوردن.
حضرت میفرمایند: «لیکُن موئِلُکَ إلَی الحق»؛ پشتوانه و تکیهگاهت را حق قرار بده؛ «فإنّ الحقَّ أقوی مُعین»؛ حق بهترین یاور آدم است. ما خیلی وقتها دنبال این هستیم که حمایت بشویم، همه ما نیاز داریم، همه ما میخواهیم حمایت مجموعه یا شخصیت یا فردی که ثروتمند است، شامل حالمان شود. مثلاً اگر کاری انجام میدهیم، میخواهیم فلانی اسپانسر شود و کمک کند یا مثلاً کار ما را تبلیغ کند، فلان چهره مشهور، سلبریتی یا شخصیت شناخته شده. اینها میشود حمایت، اینها میشود کمک. هر کسی در هر کاری نیاز به حمایت و کمک دارد. امیرالمؤمنین فرمود: «بهترین چیزی که بهت کمک میکند، حق است. حق أقوی مُعین است؛ بهترین کمککننده است». شما اگر طرف حق باشی، کمک حق باشی، حق هم کمک توست.
عالم ساختارش بر اساس حق است. «خلق الله السماوات و الارض بالحق»؛ خدا آسمان و زمین را به حق آفرید. جای دیگر فرمود: «و ما خلقنا السماوات و الارض و ما بینهما الا بالحق»؛ همه عالم بر اساس حق دارد اداره میشود. آن که عالم را دارد میچرخاند، این چرخ فلک را دارد میچرخاند، حق و حقیقت و حقانیت است. اگر کسی طرف حقیقت بود، طرف حقانیت بود، -که حالا عرض کردیم این حقیقت و حقانیت یعنی خدا- اگر کسی خدایی بود، اگر کسی الهی بود، همه عالم طرف اوست، همه ذرات کائنات کمک اوست.
البته این کمک لزوماً به معنای چهار تا اثر ظاهری که ما دنبالشیم نیست. مثلاً یک تیم فوتبالی، بر فرض مسلمانند، شیعهاند، یا فرض بفرمایید آدمهای با تقوای نماز شب خوان. ما یک تیم فوتبال مثلاً از حوزه علمیه، از مدرسه نواب، برداریم ببریم جام جهانی. خب اینها بر حقاند، یعنی آرژانتین هم روبروی اینها قرار بگیرد، شکست میخورد؟ این است معنایش؟ این پیروزی و شکست معنایش این است؟ نه. این پیروزی و شکستی که ما در ذهنمان درباره ورزش کردیم، این که پیروزی و شکست واقعی نیست. یک دانه توپ از این ور رد میشود، از این خط، میگویند گل. حالا اگر مثلاً چهار سانت پای یکی جلوتر بود، میگویند آفساید. یک سری چیزها را خودمان با همدیگر قرار گذاشتیم، قرار و مدار خودمان، محصول ذهن خودمان، فرض خودمان؛ همهاش فرضیات است. خدا که به فرضیات ماها کار ندارد. اینها فرضیات ماست. میگوییم فرض میگیریم تو از این جا رد شدی، گل. فرض میگیریم کسی دو بار توانست توپ را از این جا رد بکند، دو تا گل. اگر آن یکی یک بار توانسته رد بکند، یک دانه گل. فرض میگیریم کسی که دو تا گل دارد، در برابر کسی که یک دانه گل دارد، برنده است. نامش فرض ماست. این که برنده بودن واقعی نیست، تخیلات است، تصورات است. فرض.
آن چه میماند، آن چه برقرار است، آن چه در دلها جا دارد، آن چه فطرتها سمتش کشیده میشود... شما میبینید این لیونل مسی که پر افتخارترین بازیکن جام جهانی است، هم مشهورترین است، هم بهترین. همه رکوردها و آمار هم که جابهجا کرده. یک تنه همین دیروز دوباره رکورد جدید زده در فوتبال جام جهانی و اینها. آقای گل، نمیدانم جام جهانی. کسی که هفت تا بازی پشت هم گل زده، کسی که نمیدانم بیشتر از همه طلا دارد، کسی که نمیدانم بیشتر از همه توپ طلا دارد. جام جهانی را برده، جام نمیدانم قارهای برده. خب، بعد نگاه میکنی میبینی در اوج جنگ، ترامپ احمق کثیف پدوفیل بچهخوار بچه باز سرتاپا کثافت، حمله کرده، مدرسه را با ۱۶۸ تا بچه تکه پاره کرده. صدای همه دنیا درآمده، مسی آمده کنارش دارد کف میزند! حق و باطل یعنی این. برنده و بازنده یعنی این. برنده و بازنده آنی که ده تا توپ را از روی خط رد بکند، نیستش. حق را فهمیدی یا نه؟ در آینده، در تاریخ، هیچکس به تو افتخار نخواهد کرد. الان یک کف و سوتی میزند. ده سال دیگر، بیست سال دیگر. بگذار بازی تمام شود، خانهنشین بشوی، رضا. چهل سال بگذرد. اینهایی که دنبال توپ و فوتبال و اینها هستند شاید از تو یاد بکنند. مارادونا را الان هنوز که هنوز است، به آن مواضع ضد امپریالیستی، ضد آمریکایی و اینهایش میشناسند، به حقطلبیاش میشناسند. خب فوتبال که تمام شد رفت. تازه گل با دست هم زده مارادونا، گل معروفش. فوتبال تمام میشود، میرود. آمارها جابهجا میشود. صد تا بهتر از اینها میآید. صد تا قویتر از اینها میآید.
آن کمالات، آن حقایقی که میماند از آدمها، مثل مرحوم تختی. خیلی از ماها نه کشتیگیریم، نه کشتیشناسیم، نه حتی میدانیم مدال تختی برای چه بود، کی بود، چقدر بود، افتخارات ورزشی تختی چقدر بود. آن چیزی که تختی را در ذهنها بزرگ کرده، عزیز کرده، حقطلبی اوست. تختی را به این عنوان میشناسیم. این که مثلاً حالا در مشهد ما میدان تختی داریم، جاهای دیگر هم همینطور؛ این است که به این آدم بها داده، ارزش داده، آن کمالات انسانیاش. این که مدالش را محمدرضا پهلوی ملعون وقتی میخواهد بیندازد گردنش، میگوید من گردن پیش شاه کج نمیکنم. سرش را بالا نگه میدارد. و بعد مواضعی که ضد شاه داشت، خدماتی که داشت، آن زلزله بوئینزهرا، کارهایی که برای مردم انجام داد. اینهاست که میماند.
گاهی ممکن است یک فوتبالیست شاخص درجه یکی هم نباشد، ممکن است رتبه اول فوتبال هم نباشد، رتبه اول کشتی هم نباشد، ولی رتبه اول اخلاق است، شخصیت اخلاقی میشناسند. این خیلی مهم است: طرف حق بوده، از خودش هزینه کرده، یک جایی یک موضعی گرفته، ضربش هم خورده، پایش هم خورده، فحشاش هم خورده. بچههای تیم ملی ما در این دوره جام جهانی، با این که حالا بالاخره نتایج، نه میشود گفت بد بود، نه همهاش مساوی بود دیگر. حالا صعود هم که نکردند. ولی این که طرف حقیقت بودن، این که طرف ملت بودن، این که پای این ملت و مظلومیت این ملت و صدای این ملت ایستادند، اینها این بچهها را جاودانه میکند. این قضیه متفاوت، لج دشمن را درآوردن. این عمل صالح است. قرآن کریم فرمود: «هر کاری که بکنید، لج دشمن دربیاید، غیظ کفار دربیاید، کُتِبَ لَهُم بِهِ صَالِحاً»؛ من براتون عمل صالح مینویسم. این بازیهایی که اینها کردند، بله، به صرف جام جهانی رفتن و فوتبال بازی کردن، اینها عمل صالح نیست، عمل مباح خنثی است. ولی این انگیزه و این رویکرد، وقتی که میآید این کار را میکند، عمل صالح میشود، عمل صالح میشود. حق میشود، حقیقت میشود، حقانیت. این میماند برای آدم. هم در این دنیا میشود مایه عزت، مایه افتخار، سرمایه، هم خصوصاً در عالم بقا، بعد مرگ که همه محتاج یک ذره عمل صالح هستند.
در سوره منافقون فرمود: اینها داد میزنند، گریه میکنند، ناله میکنند وقتی که از دنیا میروند که: «خدایا من را برگردان، لَعَلی أَعمَلُ صَالِحاً»؛ یک دانه کار صالح انجام بدهم. بعضی از اینها که از بدن جدا شدند و رفتند و بالاخره اتفاقاتی برایشان افتاده، میگفتند آقا ما آن ور که رفتیم، دیدیم محتاج یک دانه سلام هستیم. یک دانه سلام. همین. برگردیم در دنیا، برویم در خیابان به یک نفر سلام کنیم. همین سلامی که هفتاد تا حسنه دارد. یک دانه سلام. آن قدر که این پرونده خالی است و هیچی نیست. و البته عمل هم بخواهد قبول بشود، سخت است. یک دانه سلام. همین. همینهایی که بود، آن قدر راحت بود جمع کردنش، به دست آوردنش. رغبت بهش نداشتیم. دیگر روایات هم میگوید، آدمیزاد به عمل رغبت ندارد، به مال، به پول رغبت دارد. موقع جان دادن، شب، سه تا تصویر بالا سرش، جلو چشمش ظاهر میشود: صورت ملکوتی اولادش، صورت ملکوتی اموالش، صورت ملکوتی اعمالش.
خیلی عجیب است. میگوید که: صورت ملکوتی اموالش بهش میگوید وقت خداحافظی ما رسید. یک بار من عاشق و شیفته تو بودم! من همه عمرم به فکر تو بودم، دنبال تو بودم. کجا میخواهی بروی؟ گفت: تمام شد. گفت: الان چکار میکنی برای من؟ «از من یک کفن به تو میرسد.» این روایت است. از من یک کفن به تو میرسد. گفت: من این همه دنبال تو دویدم، چکار کنم؟ گفت: نباید میدویدی. صورت ملکوتی اولادش باهاش صحبت میکند، میگوید: من هر چی جمع کردم، حق و ناحق، دزدی، گرگی، پاک، خبیث، طیب، برای شماها بود. اینها میگویند که ما فقط تا حد سر قبر میتوانیم کمکت بکنیم. کنار گور میآوریم. میگوید: به این دو تا خیلی رغبت دارد و این دو تا ازش جدا میشوند. به آن یکی بیرغبت است. صورت ملکوتی اعمالش میگوید که: اینها همه رفتند، من برای تو میمانم. گفت: من به تو هیچ تمایلی نداشتم، به آن ها تمایل داشتم. جواب میآید: که مشکلت همین است. آنی که بهش تمایل نداشتی، به دردت میخورد. آنهایی که بهش تمایل داشتی، کاری ازش برنمیآمد.
این تفاوت نگاه به حق و باطل است. ما میرویم در مغازه مینشینیم. نگاهمان، رویکردمان، انگیزهمان، توجهمان به چیست؟ مشتری مثلاً نپرد! مشتری را یک جوری از توی خیابان تور کنیم. اشکالی هم ندارد، آدم اگر کاسبی بلد باشد، این که عیب نیست. ولی آن انگیزه هست که این را تبدیل میکند به عمل صالح. کاسبی را که همه دارند. مرکز اساتید، یک وقتی رفته بودیم قبرستان. روی قبرها همه نوشته بود: «پدری دلسوز و مهربان». که حالا چقدر هم راست باشد! همه پدر دلسوز و مهربانند؟ این همه هم جنگ و دعواست. همه جا دادگاهها، پروندههای قطور. نمیدانم از کجا میآید پدرهای غیر دلسوز، غیر مهربان. مادرهای غیر دلسوز و مهربان. بله، بنگلادش میآیند ایران که همه دلسوز و مهربانند؟ جنگ و دعوا و قتل و غارت و طلاق و کتککاری و این همه اختلاف و قهر. این استاد ما به این قبرها که میرسید، میگفت: بابا! همچین مینویسند: «پدر مهربان و دلسوز». انگار مثلاً گربهها برای بچههایشان مهربان و دلسوز نیستند! تازه اگر مهربان و دلسوز باشی، میشوی مثل یک گربه برای بچهاش. این که نیکی (کمال انسانی) نشد. کمال انسانی این است که حق را بگردی پیدا کنی، طالب حق باشی.
مهربان و دلسوز که تازه خیلیها همین هم نیستند، اگر باشند تازه میشوند اندازه یک پلنگ نسبت به بچهاش. کفتار هم نسبت به بچهاش مهربان و دلسوز است. بله آقا! روی قبر کفتارها هم باید بنویسیم: «پدری مهربان و دلسوز». بچهاش، به غریزهاش این شکلی است دیگر. به غریزه زندگی کردن که فضیلت نیست، به وظیفه زندگی کردن فضیلت است. بین غریزه و وظیفه خیلی تفاوت است. آدمی آدم است که وظیفه را فهمیده باشد، حق را شناخته باشد، بر اساس این کار کرده باشد. این میشود عمل صالح. اگر اینطور بود، نیاز به کمک هیچکس دیگر در این عالم ندارد.
طرف حق که بود، حق هم طرف اوست. تک و تنها هم که باشد به حسب ظاهر، خوار و ذلیل هم که باشد، خدا بهش عزت میدهد، توان میدهد، قدرت میدهد. امام راحل عظیمالشأن ما که این مسجد شما به نام مبارک آن مرد بزرگ، امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه و آل محمد)، ایشان وقتی که قیامش را شروع کرد، قیام حسینی خودش را شروع کرد، به تبعیت از جدش امام حسین (علیه السلام)، روبروی یزید زمانش ایستاد. چی داشت امام خمینی؟ چی داشت امام؟ ثروت آنچنانی داشت؟ آقازاده بود؟ یتیم بود. از بچگی با یتیمی بزرگ شده. امام دستگاه تبلیغاتی داشت؟ رسانه داشت؟ یک دانه قلم، یک دانه خودکار داشت. یک جفت نعلین، یک دانه عبا. هیچ. پیرمرد شصت و خردهای ساله بدون هیچ امکاناتی، بدون هیچ ثروتی، بدون هیچی، هیچ، مطلقاً. این خیلی چیز عجیبی است. ما الان که نگاه میکنیم، به ذهنمان اصلاً نمیآید، به چشممان نمیآید. یک نفر با دست خالی. بعد روبروی شاه.
بعضی علما به امام میگفتند: «بابا! آدم مستأجرش را از خانه نمیتواند بیرون کند، تو میخواهی شاه مملکت را بیرون کنی؟!» شوخی است، مستأجر از خانه نمیشود بیرون کرد. شاه با آن قدرت، ژاندارم منطقه. هر جایی گوشهای از این خاورمیانه اتفاقی میافتاد، آمریکاییها شاه را میفرستادند، میگفتند برو جمعش کن. حالا قضایای عمان. حتی در جنگ ویتنام ارتش شاه بود که وارد میشد به کمک آمریکاییها. اصلاً خود شکلگیری اسرائیل، حمایت از اسرائیل، پیشرفت کار اسرائیل، بخش زیادیش با پهلوی بود. یک همچین دولتی که آن قدر قدرتمند، به حسب ظاهر قدرت داشت. که نوکر بود، قدرتی نداشت. هرچی داشت در اختیار آمریکا بود. اختیاری نداشت از خودش. ولی به حسب ظاهر آن قدر در این منطقه اثرگذار، پر نفوذ. یک پیرمرد ۶۵ ساله طلبه از کنج حجره در شهر قم، که آن موقع شهر قم استان هم نبود حتی تا بعد انقلاب هم تا اوایل دهه ۸۰ استان نبود. یک شهر پرت در استانی آن قدی. منطقه را محروم نگه داشته بودند که یک وقتی این جا ازش اتفاقی نیفتد. میترسیدند همیشه از شهرمان، از یک شهر پرت دورافتاده، بدون امکانات، با آب شور، شهر گرم کویری. یک پیرمرد ۶۵ ساله با یک دانه خودکار، شاه مملکت را بیرون کند. مگر میشود؟! مگر میشود؟!
بعد شاه برود، پشتش آمریکا بیاید. بزند کارتر و ریگان را پرپر کند. زیر پا گذاشتیم، له کردیم، تحقیر کردیم، تا آخر هم تحقیر خواهیم کرد. کی این حرف را میزند؟ سن هشتاد و خردهای سالگی. نصف قلبش کار نمیکند، نصف قلب از کار افتاده. میگوید ما آمریکا را تا آخر تحقیر خواهیم کرد. مگر میشود؟! به چی دلش خوش است؟ به حق. به چی پشتوانه دارد؟ حق، حقیقت، حقانیت. به کسی تکیه کرده که همه عالم مال اوست. حرف کسی را گوش داده، خودش را طرف کسی قرار داده که همه عالم را او دارد اداره میکند. این میشود حقانیت. وقتی که حقانیت شد، دیگر شکست ندارد. شکست واقعی. نه این شکستهای ظاهری. بله، میزنند، میکشند. کشتن مگه شکست است؟
رهبر شهید ما را با این کیفیت به شهادت رساندن. این شکست بود؟ البته داغ داغ سنگینی است. این داغ آرام نمیشود. ولی ما احساس شکست نمیکنیم. در این شهادت ما دوست نداشتیم ایشان را از دست بدهیم. ما دوست داشتیم تا دنیا برقرار است این مرد بزرگ سایهاش بالا سر ما باشد، پرچم این انقلاب به دست مبارک او، به دست صاحبش برسد. تقدیر بر این، شاید ناشکریهایی هم که در این مملکت شد، ناسپاسیهایی که شد، اینها هم بالاخره شاید داشت تاثیر. ولی آدمی که با عمر طبیعی خودش به سمت مرگ میرود، دیگر. سن ۸۷ سال. دو سه سال آخر هم رهبر انقلاب خیلی شکستهتر شده بودند. بعد از شهادت شهید نصرالله و اینها، خیلی چهره ایشان، چهره، یعنی این فرتوتی در چهره ایشان خیلی نمایان شده بود. یک آدمی که به عمر طبیعی شاید پنج سال، ده سال چقدر دیگر میخواهد عمر بکند. خدا میآید به دست جنایتکار اَشقی الاشقیا زمانه که همه عالم در جنایتکاری و خباثت او تردید ندارد، این مرد ربانی، الهی، بینظیر را صبح ماه رمضان، موقع قرآن خواندن با لبان ملکوتی میکند. ببینی چه غوغایی در عالم ایجاد میشود. چهار ماه مردم در خیابان. کی میخواست این آدمها را این شکلی در خیابان جمع بکند؟ کی این طور میخواست غوغا به پا کند؟ همه دنیا متحیر و مبهوت شده. این میشود حقانیت.
آدم وقتی طرف حق بود، حق هم این شکلی طرف او میآید. حق هم این شکلی کمکمان میآید. به حسب ظاهر میکشندش، کشته میشود، ولی مغلوب نمیشود. اتفاقاً با کشتنش غالب میشود، پیروز میشود. وقتی کشته میشود، پیروز میشود. با خونش پیروز میشود. با شهادتش پیروز میشود. با شهادتش حقیقت و حقانیتش معلوم میشود. او یک سیلی از این پیامها راه افتاده بود برای دفتر ایشان. بعد از شهادت ایشان، از عذرخواهی و اظهار پشیمانی و: «ما اشتباه کردیم و نمیدانستیم و نمیشناختیم و قدر نمیدانستیم، حرفهای بد در مورد ایشان زدیم.» خیابان کشور دوست. بتنهایی که گذاشته بودند، مردم رویش میآمدند جملات مینوشتند: «چقدر از این جملات اظهار ندامت و پشیمانی، قدر ندانستیم، ما را ببخشید، ما را حلال کن.» او چه جوی! خب این به دست جنایتکار، این احمق اتفاق افتاد. یک آدمی که به مرگ طبیعی شاید پنج سال دیگر از دنیا میرود و با این کارهای رسانهای که شما کردید، این همه ذهنها را نسبت بهش خراب کردید، چهار پنج سال دیگر اگر از دنیا برود از اینها هیچ واکنشی نشان نمیدهند، شاید خوشحال هم بشوند. تویی احمق، یک کاری میکنی همه اینها متوجه میشوند این آدم چقدر درست بود، چقدر به حق بود. «حقانیت اقوی معین؛ بهترین یار آدم، حق است.»
فرمود: «لا تُؤنِسَنَّکَ إلّا الحقُّ و لا یُوحِشَنَّکَ إلّا الباطل». جز به حق به هیچ چیز دیگر انس نداشته باش. توضیح بدهم، عرضم را تمام کنم. خیلی زیباست. فرمود: انست به هیچ چیزی جز حق نباشد، وحشتت هم از هیچ چیزی جز باطل نباشد. همه انس به حق باشد، وحشتت هم از باطل باشد. ما از چی میترسیم؟ از تنهایی، از بیپولی، از گرفتاری، از پیری، از درماندگی و زمینگیر شدن. اینها ترس ندارد. اگر آدم طرف حق باشد، اطلاعات زندگی است. میآید و میرود. در هر کدام هم یک خیری است، یک رشدی است، یک عنایت و رحمتی است. اینها که ترس ندارد. آنی که ترس دارد، این است که من طرف حق نبوده باشم، از حق فاصله گرفته باشم، خدایی رفتار نکرده باشم، خدا پیغمبری جلو نیامده باشم. این چیزی است که وحشت دارد. عرضم را تمام کنم، ان شاء الله این بحث را در جلسات بعد ادامه میدهیم.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه هشتم: حقطلبی؛ مسیر بریدن و سوختن
شبکه حقیقت
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شبکه حقیقت
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه سوم: چرا حق بهترین یاور مؤمن است؟
شبکه حقیقت
جلسه دوم: معنای واقعی مراقبت از خود
شبکه حقیقت
جلسه سوم: وقتی باطل خود را پیروز میپندارد
شبکه حقیقت
در حال بارگذاری نظرات...