جلسه دوم: سخن حق در خشم و رضا؛ معیار مردان الهی
00:34:22
در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی میشود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمتهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و سیرهٔ امام حسین (علیهالسلام) جان میگیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آنکه انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد
معرفی
مروری بر وصیت امیرالمؤمنین(ع)؛ «در فقر و غنا تقوا داشته باش»[1:30]
«کلامت چه در رضایت چه در غضب، کلام حق باشد»![3:50]
نقش تیم ملی ایران؛ بهعنوان سفیر حقطلبی در برابر آمریکا![8:30]
ترور رهبر شهید در ششم تیر، مکر خدا بود، برای نجات از حادثهی هفت تیر![12:00]
تبیین نقش کلیدی رهبر شهید در عزل بنیصدر.[13:20]
مصادیقی از مظلومیت شهید بهشتی و اثرگذاری ایشان در تثبیت ولایت فقیه![16:30]
ادامهی فرازهایی از وصیت امیرالمؤمنین(ع).[26:40]
روضه؛ ورود زینبکبری(س) به کاخ زیاد، با رخت اسارت...[30:00]
«کلامت چه در رضایت چه در غضب، کلام حق باشد»![3:50]
نقش تیم ملی ایران؛ بهعنوان سفیر حقطلبی در برابر آمریکا![8:30]
ترور رهبر شهید در ششم تیر، مکر خدا بود، برای نجات از حادثهی هفت تیر![12:00]
تبیین نقش کلیدی رهبر شهید در عزل بنیصدر.[13:20]
مصادیقی از مظلومیت شهید بهشتی و اثرگذاری ایشان در تثبیت ولایت فقیه![16:30]
ادامهی فرازهایی از وصیت امیرالمؤمنین(ع).[26:40]
روضه؛ ورود زینبکبری(س) به کاخ زیاد، با رخت اسارت...[30:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علیه و آله الطیبین الطاهرین) و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری وحل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
روایتی از امیرالمؤمنین (علیه السلام)، وصیت و سفارش حضرت به فرزندش. این روایت پرمغز و پر از نکته است. میفرماید: «یا بنیّ اوصیک بتقوی الله فی الغنی والفقر». پسرم، من به تو سفارش میکنم، هم وقتی که داری و هم وقتی که نداری، تقوا داشته باش. ماها معمولاً اینجوری هستیم که در یکی از اینها حالمون خوبه. حالا بعضیها وقتی که دارن حالشون بهتره، بعضیها هم وقتی که ندارن حالشون بهتره! حتی در بین اولیای خدا هم، مرحوم علامه طباطبایی (رضوان الله علیه) میفرمود: «مرحوم آیت الله بهاری همدانی رضوان الله علیه میفرمودند: من وقتهایی که وضعم خوبه، یعنی بالاخره زندگیم اوضاعش به راهه، ارتباطم با خدا هم بهتره. دیگه دغدغه، غصه، نگرانی و تشویشی ندارم، ذهنم مشغول جایی نیست.» مرحوم آیتالله قاضی (رضوان الله علیه) فرموده بود: «من وقتهایی که ندارم حالم بهتره، وقتهایی که پولی نیست و نانی نیست و چیزی نیست، حالم بهتره.»
ماها معمولاً این شکلی هستیم. بعضی از ما وقتهایی که یکم اوضاعمون به راه تره، حال معنویمون هم بهتره؛ از استرس و از درگیری و تنش ذهنی و اینها خلاص میشیم. بعضیها نه؛ وقتی ندارند اتفاقاً دلشکسته دارند، یه تضرعی، با گردن کجی میان سمت خدا. ولی مسئلهای که هست اینه که آدم طوری باشه که در هر دو تا به وظیفهاش عمل بکنه، چون وقتی که داره، چون وقتی که نداره؛ خب این هنر میخواهد. در «غنا» و «فقر» آدم تقوا داشته باشد. وقتی که دارد طغیان نکند، ناشکری نکند، شکرش را به جا بیاورد. وقتی هم که ندارد، ناصبوری نکند، تحمل بکند.
دومیش این مهم است، یعنی بخشی که مربوط به بحث این جلساتمان است: این عبارت فرمود: «و کلمه الحق فی الرضا و الغضب». ویژگی دوم که بهش سفارش میکنم اینه: آن وقتی که راضی هستی و آن وقتی که غضب کردی، حرفت حرف حق باشد. خیلی هنر است. ماها معمولاً وقتی که در هر کدام از اینها، وقتی راضی میشیم یا وقتی عصبانی میشیم، از حق، از مدار حق خارج میشیم. از یکی خوشمان بیاید، دیگر آن بدیها و عیبها و آن چیزهایی که ناحق است از طرف او را ندید میگیریم، به چشممان نمیآید. از یکی بدمان بیاید، آن چیزهای درست و به حقاش هم به چشممان نمیآید. «و کلمه الحق فی الرضا و الغضب» خیلی چیز مهمی است. آدم وقتی که عصبانی است از مدار حق خارج نشود. گفتهاند پیغمبر اکرم این شکلی بود، هیچوقت برای شخص خودش عصبانی نمیشد. برای حق عصبانی میشد، برای حق غضب میکرد. تا وقتی هم که حق برپا نمیشد، راضی نمیشد. آن چیزی که پیغمبر را راضی میکرد حق بود، نه اینکه چهار نفر آدم زبانباز بیایند شروع کنند: چاکرم و مخلصم و فدایت بشوم. ما معمولاً با این چیزها دلمان نرم میشود. «ماها» که میگویم منظورم شماها نیستید، منظورم کلاً انسانها، طبع انسانها، نوع انسانهاست. یک نفر عصبانیمان میکند، دو کلمه هم حرف میزند، راضیمان میکند. نه عصبانیتمان برای خدا بوده، نه راضی شدنمان برای خداست. نه آن چیزی که عصبانیمان کرد ناحق بود، نه آن چیزی که راضیمان کرد حق بود. یکم سبیلمان را چرب بکند، یکم تحویلمان بگیرد، یکم «حاج آقا، حاج آقا» به نافمان ببندد، حالا طرف معصیت هم دارد انجام میدهد که میدهد، به درک! چه اهمیتی دارد؟ حالا دارد عصیان خدا را میکند. خب مهم این است که احترام من را دارد نگه میدارد، برای من ارزش قائل است. وقتی برای من ارزش قائل است، من هم دوستش دارم. برای من ارزش قائل نبود، عصبانی میشوم.
مردان الهی این شکلی نیستند. مردان الهی برای حق ارزش قائلاند، نه برای خودشان. خودشان هم فدای حقاند. احترام را برای حق قائلاند. هر وقت احترام حق نگه داشته بشود، راضیام؛ هر وقت احترام حق نگه داشته نشود، ناراضیام. خیلی چیز مهمی است. ما یکم که اوضاع به هم میریزد، دیگر شروع میکنیم پرتوپلا گفتن. تیم ملی ما در جام جهانی، حالا به ناحق البته با ظلمهای فراوان، محروم شد از صعود به مرحله بعدی. خدا هم با ما سر ناسازگاری دارد. خدا هم در حق ما ظلم میکند. یکم که عصبانی میشیم به کفر میافتیم، دیگه حالیمون نیست چی داریم میگیم.
حالا اشتباهات خودمان به کنار. ممبر را نمیخواهم تبدیل کنم به تحلیل فوتبالی و برنامه فوتبالی. ولی به هر حال گل مفت خوردن، لایی خوردن، و پنالتی گل نکردن، و بد بازی کردن، و تعویض دیرهنگام انجام دادن، و بازیکن ضعیف تو میدان نگه داشتن، بالاخره تو بازی بوده دیگه. حالا یه گلی هم زدید به خاطر چهار سانت آفساید گرفتند.
از آن ور، دشمن خبیثمون! اینها هم خوب است بهش توجه بشه. دشمن خبیث و کثیف ما که چشم ندارد ذره خوشی برای مردم ببیند. اوه، دشمن خیلی عجیبی است. ما با یکی از هیولاهای بزرگ تاریخ مواجهایم. این ترامپ یکی از وحشیترین فرمانروایان تاریخ است. با این تفاوت که وحشیهای قبلی چهرشان هم وحشی بود. این خوک زرد چهرش وحشی نیست، البته دیوانگی از سر و رویش میبارد، ولی آن وحشیگری و جنایت در چهرش نیست. از چنگیز و مغول هرکی میدید، میفهمید بابا این سفاک است. این قیافهاش، لباسش رد خون در آن دیده نمیشود، ولی از همه اینها جنایتکارتر است.
چشم ندارد یک شادی ولو یک شادی معمولی! این تیم فوتبال باید از دو هفته قبل میرفته به محل برگزاری مسابقات. باید آمریکا میرفته. آمریکا ویزا نداده. اینها را فرستادند مکزیک. از مکزیک دو روز قبل اینها میرسند، یک روز قبل میرسند آمریکا. خب این تیم بدنش بالا نیامده، ساعتش ایران دوازده ساعت تفاوت دارد با آمریکا. همین شد بازی اول را نتیجه ضعیف گرفتند. اینها احتمالات است، حالا چیزهای قطعی که نیست، ولی به هر حال نقش دشمن خوب است که همه بدانند و خوب است فوتبالیستهای ما راوی این قضیه باشند. بیشتر از همه اینها باید تو این قضیه اینها تبیین کنند برای این جوانها، برای نوجوانهایی که فوتبال دوست دارند، این چشمشان به این مسائل است. اینها جا بیندازند و بگویند آقا این دشمن وحشی شما این است، چشم ندارد که دشمنش یک بازی خوب انجام بدهد. چشم ندارد مردم ایران از یک فوتبال و یک خوشحالی از یک گل خوشحال باشند، از یک سه امتیاز خوشحال باشند. همین را برای ملت حرام کرد. یک همچین دشمنیای. برای چی مثلاً توقع دارید با گفتگو و صحبت و لپش را بکشیم و بوسش کنیم از دلش در بیاوریم و اینها همه چی حل بشود؟
یک عده سادهلوح! یک عده احمق! توهمشان این است: ما بریم دو کلمه با ترامپ حرف بزنیم. آن یارو برگشته بود گفته بود ترامپ کاسب بود، تاجر بود. همان اول ما اگر میرفتیم یک قرارداد تپل باهاش میبستیم، اصلاً کار به جنگ نمیکشید. مقصودش این بود که یک پول خوب بهش میدادیم. حماقت و خریت از سر و روشان میبارد. عمدتاً هم دلیلش لقمه حرام است، عمدتاً دلیلش لقمه حرام است. غالباً این افرادی که شما نگاه میکنید تحلیلهای مزخرف دارند: به چشمشان نمیآید شرارت آمریکا و ترامپ. بررسی که میکنی به وضوح، نه مخفی، به وضوح لقمه حرام را سر سفرهاش میبینی، قراردادهای کثیف، پولهای کثیف، کارچاقکنی، پولهای ناحق، «اکل مال بالباطل» (خوردن مال به باطل و ناحق )؛ به وضوح میبینی. آدم حلالخور بهتر و راحتتر تشخیص میدهد. اینکه میبینید عموم مردم زودتر تشخیص میدهند، بهتر تشخیص میدهند به نسبت خیلی از خواص و مسئولین، به خاطر اینکه مردم دستشان به بیتالمال و پولهای کلان و معاملات کلان و اینها آلوده نیست. این آلودگیها نیست تو زندگیشان، واسه همین بهتر هم تشخیص میدهند. حق و باطل را بهتر تشخیص میدهند. آن کسی که آلوده است به رانت و به فساد، چهل سال از این مملکت، از این نظام خورده، رانت گرفته، فساد کرده. خب معلوم است که او با جنس ترامپ یکی است. خودش یک ترامپ است. برای چی باید از ترامپ بدش بیاید؟ او مقایسه به مثل میکند، به خودش قیاس به نفس میکند، میگوید: خب ترامپ هم یکی مثل من. من را چجوری میشه با پول خرید؟ آن هم بریم با پول بخریم.
اینجوری میشود این «کلمه حق در رضا و غضب». روز هفتم تیر بگذارید من یادی بکنم از شهید عزیز و بزرگوار امروزمان و شهدایی که همراه ایشان بودند، شهید بهشتی (رضوان الله تعالی علیه). یک یادی هم بکنیم از حادثهای که دیروز سالگردش بود، حادثه ششم تیر؛ ترور نافرجام رهبر شهیدمون مقام معظم رهبری. اولین ترور رهبر شهید که خب منجر شد به جراحت ایشان و جانبازی ایشان. ولی خدای متعال لطف کرد، چهل و چهار سال ترور به ثمر ننشست تا ترور بعدی که چند ماه گذشته انجام شد، و با آن رهبر عزیزمان به ملکوت اعلی پیوست. هر دو تای این حوادث، حوادث مهمی است.
حالا حادثه ششم تیر، اولین کسی که به دست منافقین ترور شد، این رهبر عزیز بود؛ یعنی کسی که بیشتر از همه کفر دشمن را درآورده بود، و روی مغز اینها بود، این مرد بزرگ بود. اولین کسی که در جمهوری اسلامی به این شکل ترور شد. قبلها البته شهید مطهری و دیگران به دست گروه فرقان، شهید قرنی و دیگران ترور شده بودند. ولی این منافقین به این شکل سازماندهیشده در کف خیابان، که بعد از قضیه بنیصدر بود، سی و یکم خرداد، سی و یکم خرداد عزل بنیصدر بود. آن کسی که میداندار عزل بنیصدر بود، در آن جلسه عزل بنیصدر همهکاره بود، واقعاً و حرفش تأثیرگذار بود و نقش کلیدی ایفا کرد و به داد مملکت رسید و کشور را نجات داد. او خیانتهایی که بنیصدر داشت میکرد، مملکت را لب پرتگاه برده بود. کشور تیکهتیکه و داشت از هم سقوط میکرد. او میگفت: اشکال ندارد زمین میدهیم، زمان میگیریم. حماقت عجیب، خیانت عجیبی که در بنیصدر بود. خدا عذابش را بیشتر کند.
مجلس خبرگان که برگزار شد، رهبر شهیدمون یعنی مقام معظم رهبری و مرحوم شهید دیالمه، این دو نفر کسایی بودند که تو جلسه عزل بنیصدر سخنرانی کردند. عمدتاً هم رهبر شهید، امام فرمودند که یعنی بقیه نمایندهها گفتند آقا به نمایندگی از ما این دو نفر صحبت میکنند و مطالب خوبی فرمودند. عمدتاً رهبر شهیدمان، یک نطق غرا زیبا کرد. دوازده تا دلیل، اونی که یادمه، در عزل بنیصدر ایشان مطرح کرد. در بیکفایتی بنیصدر رای گرفتند و بنیصدر عزل شد. ششم تیر. یک هفته بعدش، خب بنیصدر دستش تو دست گروهک رجوی بود دیگه. اینها با هم خیابان به هم ریختند. از بعد عزل بنیصدر کودتا و آشوب و به هم ریختن خیابان، و با تیغ موکتبری کف خیابان بسیجی سربریدن. عکس امام را تو هر مغازهای میدیدند، مغازه را آتش کشیدند. چه جنایتها کردند! اولین ترور رسمی که اینها انجام دادند، ششم تیر بود، دومیش هفتم تیر بود.
از عجایب کار خدا و تقدیر خدا و کار تمیز خدا این بود: اگر رهبر شهید ما ششم تیر ترور نمیشد، قطعاً هفتم تیر شهید شده بود. چون جلسه هفتم تیر جلسه حزب جمهوری بود که رهبر شهید عضوی از این حزب بود. اگر ششم تیر ایشان را تو مسجد ابوذر تهران نزده بودند، ایشان هفتم تیر تو جلسه کیهان با شهید بهشتی شهید شده بود. تقدیر الهی بود، مکر خدا بود. خدا مکر دارد. مکر خدا خیلی چیز جالب و عجیبی است که این احمقها فکر کردند اولین کسی که زدند و جداگانه زدند، ایشان رهبر معظم انقلاب همه را زدند، ایشان ماند.
از هفتم تیر تا هشتم شهریور شما تو این دو سه ماه نگاه کنید: شهید بهشتی و حزب جمهوری را زدند، هشتم شهریور دفتر ریاست جمهوری را زدند، رئیس جمهور، نخست وزیر، تعدادی از اعضای دولت، ائمه جمعه را زدند. شخصیتهای تأثیرگذار را زدند. همه را زدند. اصل کاری که میخواستند بزنند رهبر شهید ما بود که اول از همه زدند. همه رفتند، ایشان ماند. اول از همه زدند که حتی امام جمعه تهران هم نباشد. زدند، چند ماه بعدش ایشان رئیس جمهور شد. میخواستند حذفش کنند، ماند. رهبر شد. کارهای خدا این شکلیها، خیلی کارهای خدا تمیز و قشنگ است. این قضیه ششم تیر و قضیه هفتم تیر، حکم این شهادت بزرگ این شهید مظلوم، شهید مظلوم بود. امام فرمود: «اونی که منو ناراحت میکنه در مورد آقای بهشتی مظلومیت ایشونه.» خیلی مظلوم بود این شهید بهشتی! این مظلومیت پای حق، پای حرف حق. خب میدانستند بنیصدر میدانست که از آن آدمهای بسیار تأثیرگذار، شهید بهشتی واقعاً خار چشم دشمن بود. شخصیتی ملا، باسواد، مبتکر، مدیر، مدیر به معنای واقعی کلمه، باهوش، دنیا دیده، مسلط به چند تا زبان روز دنیا. سالها کشورهای مختلف زندگی کرده، آلمان سالها بوده، تجربیات جهانی فوقالعاده داشته. رهبر شهید افق دیگهای داشت، شهید بهشتی وقتی صحبت میکرد با آدم، یک دریچههایی به روی آدم باز میکرد. آدم میری و میگویی: اصلاً من تو تحلیل، اینها را نگاه نمیکردم. چقدر این آدم پخته است! چقدر عمیق است! چقدر به مسائل از زوایای مختلف نگاه میکند!
یکی از ارکان این انقلاب شهید بهشتی بود. ارکان قانون اساسی شهید بهشتی. مجلس خبرگان، چیزهایی که تو قانون اساسی آمد، یکی از ارکان شکلگیری انقلاب رهبری امام و اصل ولایت فقیه، اگر تو قانون اساسی تثبیت شد، دشمنان نمیخواستند تثبیت بشود. میخواستند یک جور سر و ته قضیه را هم بیاورند. میگفتند: مردم انقلاب کردند، شاه هم رفته، یک حکومت لیبرالی. خیلی هم توش بحث ولایت و ولایت فقیه و اینها مطرح نبود به عنوان قانون. حتی نمیخواستند این را مطرح بکنند بحث ولایت فقیه. ولی شهید بهشتی (رحمت الله علیه) پای این قضیه ایستاد، تثبیت کرد ولایت فقیه را. میشناخت دشمن روی شهید بهشتی حساس بود. دشمن میشناخت اثرگذاری شهید بهشتی را، میفهمید. بنیصدر روی کسی که بیشتر از همه حساس بود، شهید بهشتی بود. چه توهینها کردند به شهید بهشتی! چه نسبتها دادند به شهید بهشتی!
یک قضیهای از شهید (رحمت الله علیه) نقل شده در عظمت این مرد بزرگ. ببین چقدر ویژگی مهم! میگوید که میآمدیم صبحها با شهید بهشتی میرفتیم سمت آن جلسهشان که سرای سرچشمه بود، الان هم محل شهادت شهید بهشتی ساختمانی شده، یادمانی شده، ساختمان فرهنگی هم هست. همان سرچشمه تهران، پشت میدان بهارستان. میگوید سر بهارستان که میرسیدیم، قدیمها یادتان هست؟ بزرگترها یادشان هست، حالا این جوانها اصلاً ندیدند این صحنهها را. قدیم واتساپ و تلگرام و ایتا و اینها نبود که مردم در لحظه همه اخبار را خبر داشته باشند. روزنامه بود و همه حوصله خواندنش را نداشتند. سر چهارراهها یکی دست میگرفت، خبرهای مهم را داد میزد. خبرهای مهم را داد میزد و میگفتش که ... راننده شهید بهشتی میگفت. میگفت: «صبحها که میآمدیم بریم سرچشمه بهارستان که میرسیدیم، یک پسر بچه بود سر چهارراه پشت چراغ قرمز، روزنامه میفروخت.» روزنامهها روزنامه جمهوری بود که خب مال همین حزب شهید بهشتی بود، کیهان بود، اطلاعات بود که این کیهان و اطلاعات مال قبل انقلاب بود، بعد انقلاب ادامه پیدا کرد. یک روزنامه بنیصدر زده بود: روزنامه انقلاب اسلامی. خندهدار! بنیصدر روزنامه انقلاب! پسر روزنامه انقلاب میفروخت سر چهارراه صبح به صبح، دستش بود. میگفت: «روزنامه، روزنامه! خیانت جدید بهشتی! دزدی بهشتی! غارت! افشاگری علیه بهشتی!» میگفت: «هر صبح که میآمدیم، این بچه دستش را بالا میگرفت و یک چیزی در مورد شهید بهشتی میگفت. شهید بهشتی میخندید. میگفت: همت این را دارد! هر روز هم میآید! خستهام هم نمیشود این بچه!»
توهینهای عجیب و غریب. من این را به کرات شنیدهام. برخی از این اسناد تاریخی، یک کتاب فقط چاپ شده، تقریباً ۱۶۰ صفحه است، تهمتهایی که به شهید بهشتی زده بودند را لیست کرده. یک کتاب ۱۶۰ صفحهای اسم کتابش «از جفای دوستان». کتاب قشنگی است، البته یکم سوگیری دارد. آخرای کتاب، هاشمی رفسنجانی هم همان مثل شهید بهشتی، همه آنهایی که علیه شهید بهشتی میگفتند، میگوید آخر کار هاشمی هم میگوید این هم همان شکلی است. حالا این سوگیریاش یکم بد است، ولی کتابش کتاب خوبی است.
خدمت شما عرض کنم که میگفتند که: «این چقدر ملک دارد! آلمان، آمریکا، خانهاش تو تهران قلهک تهران، چند کیلومتر از در خانهاش تا سر ساختمانی که میخواهد وارد بشود! ۲۰ کیلومتر، ۴۰ کیلومتر جنگل! باغ فلان!» حالا یک خانه کوچک هم داشتند وسط تهران. تهمتهای عجیب! «یک سگی دارد، غذای ایرانی نمیخورد، از فرانسه غذای گرم با هواپیما واسهاش میآورند.» اینها را توی نانواییها، نانوایی تو قم صف وایساده بودم، دیدم کسی دارد این را میگوید. ایشان خودش شاگرد شهید بهشتی بود تو مدرسه حقانی. سر صف تو نانوایی طرف دارد این حرفها را میزند. خیلی عجیب بود. مظلومیت شهید بهشتی خیلی عجیب.
گاهی آدمهای حزباللهی، این را بشنوید جالب است. یکی از کسانی که من معمولاً اسم آنها را نیاوردم، حالا دیگه اسم میآورم چون بالاخره منتشر شده، تو همین کتاب «جفای دوستان» هم این قضیه را با اسم میآورد. یکی از افرادی که متأثر شده بود از جوی که علیه شهید بهشتی ایجاد شده، شهید محمد منتظری بود. پسر آیت الله منتظر. خب محمد منتظری انقلابی بود، انقلابیِ تیر، از همین انقلابیهای خیلی تیر، خیلی تیر انقلاب. متأثر شده بود از حرفهایی که در مورد بهشتی میزنند. مقالاتی هم نوشته بود علیه شهید بهشتی. دو هفته قبل از شهادت شهید بهشتی متنبه میشود. خدا کند همهمان تا قبل از مرگمان اشتباهاتمان را متنبه بشویم. متنبه میشود و عذرخواهی میکند از شهید بهشتی. دو هفته قبلش. روز هفتم تیر کنار شهید بهشتی با هم شهید میشوند. محمد منتظری هفتم تیر با شهید بهشتی شهید میشود.
یک جو خیلی سنگینی علیه شهید بهشتی بود. چهاردهم اسفند ۵۹ بنیصدر سخنرانی کرد تو دانشگاه تهران که اصل داستانهای بنیصدر آنجا بود. سخنرانی کرد با شعار «مرگ بر بهشتی» در سخنرانی او. و دستور داد این کسایی که قیافشان به بسیجی و اینها میخورد، چون اینها طرفدار بهشتیاند، از بالا پرت میکردند پایین. فیلمهایش موجود است. گرفتند، زدندشان، پرتشون کردند، کتکشان زدند. یک جو سنگینی علیه شهید بهشتی. بعد سخنرانیهایی که میکرد بنیصدر، اگه بگم ۸۰ درصدش علیه شهید بهشتی بود، دروغ نیست. صبح تا شب میزدند، فقط بهشتی را میزدند. چون میگفتند این خمینی که رفتنیه. بهشتیه که میمونه. خمینی که پیر و دل از دنیا میره. بهشتی این خطرناکه. این بلده، این وارده. این مملکتو دست میگیره.
حالا قضایایی هم دارد، شهادت ایشان شهادت عجیبی هم شد. این قضیه را میخواستم بگویم. میگوید که نشسته بودیم پای تلویزیون. تلویزیون داشت بنیصدر را نشان میداد. بنیصدر داشت توهین میکرد به شهید بهشتی. سبحان الله! خدا چه اولیایی دارد! مکتب شیعه چه بزرگانی تربیت کرده! این کلمات امیرالمؤمنین که ما میخوانیم، این خوبان به اینها عمل کردن. میگوید: تلویزیون را گرفتیم با شهید بهشتی نشسته بودیم، دیدیم بنیصدر است. بنیصدر هم دارد تو تلویزیون توهین میکند به شهید بهشتی. بنده با نفس ضعیفم شروع میکنم بالا و پایین. این را به هم دوختن، یک سخنرانی تنظیم کردن و تو اولین سخنرانی از خجالتش در آمدن! صد تا کار دیگه که میتوانم انجام دهم.
قبل اینکه این را ادامه بدهم تو پرانتز یک قضیه دیگه هم بگویم. توی میتینگ انتخاباتی، زن بنیصدر را گرفته بودند که کشف حجاب کرده بود. تو ذهنمه. برای تسویه حساب خیلی چیز خوبی بود. شهید بهشتی گفتند: «آقا زن بنیصدر را گرفتیم.» گفت: «گرفتی که گرفتی؟! تو این اوضاع که الان فضای انتخاباتی و رقیب بنیصدر و اینها، شما حق ندارید از این سوءاستفاده کنید. زنش یک جرمی کرده، برای چی باید به اسم شوهرش نوشته بشه؟ الان که شما این را استفاده میکنید، این اثر سوء سیاسی دارد. ربطی ندارد. شاید خودش مخالف با زنش، با این کار زنش، زن او شکار شده. بعد انتخابات باید رسیدگی بشه و محاکمه.» خیلی حرفها. خیلی عظمت.
حالا برگردیم به ادامه آن قضیه تلویزیون بودیم، دیدیم این توهینها را دارد میکند. دیدیم بهشتی که چیزی نمیگوید. یکی برگشت یک چیزی گفت به بنیصدر. شهید بهشتی با غضب به من نگاه کرد، گفت: «مگر من صد بار بهتون نگفتم کنار من کسی حق ندارد در مورد کسی، پشت کسی حرف بزند و به کسی توهین کند به خاطر دفاع تو!» شهید بهشتی میگوید: «داریم این را میگوییم.» بغل کنیم! مردان الهی غضب و رضاشان بر مبنای حق و نه بر مبنای هوای نفس. بله از من تعریف میکنند، خوشم میآید. پشتم در میآیند، خوشم میآید. ولی به حق. خواست خدا توشه. رضایت خدا توشه.
این روایت را تمام کنم، روضه بخوانیم ان شاء الله بقیه باشد برای فردا.
فرمود: «پس به چند تا چیز من سفارشت میکنم: تقوای الهی در غنا و فقر، کلمه حق در رضا و غضب، و العمل بعدل علی الصدیق و العدو.» نسبت به دوست و دشمن عدالت داشته باش. این هم به همان حق برمیگردد. چهارمیش: «و العمل فی النشاط و الکسل.» آن وقتی که حال داری و آن وقتی که حال نداری کار را انجام بدهی. نگویی فقط وقتهایی که حوصله دارم و حالم خوبه انجام میدهم. «و الرضا عن الله فی الشده و الرخا.» آن وقتی که اوضاع خوبه و آن وقتی که اوضاع قاراش میش نامساعد میشود. تو هر دو تا از خدا راضی باشی.
و یک جملهای هم فرمود امیرالمؤمنین، جمله طلاست، خیلی زیباست. همش طلاست! بعضی خوب خیلی دقیقتر، میفرماید که: «یا بنیّ ما شرا بعده الجنه بشرّ.» به «به آن تلخی و آن شری که بعدش بهشت است، شر به حساب نمیآید.» آن توهین شنیدن و حرف شنیدن و اذیت شدنی که بعدش بهشت میرانید، و «ما خیرا بعده النار بخیر.» آن خوبی هم که بعدش جهنم و آتیش است، خوبی به حساب نمیآید. «و کل نعیم من دون الجنه معقور.» هر نعمتی کمتر از بهشت، نعمت حقیر و کوچک به حساب میآید. «و کل بلاء دون النار عافیه.» هر بلایی غیر از جهنم عافیت است. بلای واقعی جهنم است.
این میشود این نگاه. این نگاهی است که زینب کبری (سلام الله علیها) فرمود: «ما رأیت الا جمیلاً.» با چشم حقبین دارد نگاه میکند. این چشم حقیقی را ان شاء الله فردا توفیقی باشد در موردش نکاتی عرض میکنم. خیلی نکته مهم توش زیاد است. خواستن ما چشم حقیقتبین داشته باشیم، توی وقایع تلخ حق را ببینیم، حقیقت را ببینیم. آن وقت دیگه این تلخی این حوادث از بین میرود. آدم آن لطفی که پشت این است را میفهمد، میبیند.
همین جمله امیرالمؤمنین: بلایی که بعدش بهشت است بلا به حساب نمیآید. آن خوشی که بعدش جهنم است خوشی به حساب نمیآید. عبیدالله بن زیاد احمق، سرخوش، مست، امام حسین را کشته، احساس پیروزی میکند. احساس میکند دشمنش را قلع و قمع کرده. این خوشیای که بعدش جهنم است خوشی نیست. اهل بیت در اوج مصیبت و گرفتاریاند. این بلایی که بعدش بهشت است بلا نیست. این چشم حقیقتبین زینب کبری. امروز روزی است شاید در همین ساعات اهل بیت را وارد مجلس عبیدالله میکردند. آن مجلس سنگین، مجلس… تو همین مجلس بود این جمله را حضرت زینب (سلام الله علیها) فرمود: «ما رأیت الا جمیلا.» عبیدالله خواست تحقیر کند حضرت زینب را، گفت: «دیدی خدا با داداشت چیکار کرد؟ دیدی خاندانت چی شدن؟ دیدی چه بلایی سرتون اومد؟ قلع و قمع شدید! داداشت، کذابت! دیدی چه بلایی سرش اومد؟» این جملهای بود که عبیدالله به حضرت زینب هی گفت: «دیدی! دیدی!» زینب کبری فرمود: «من جز زیبایی چیزی ندیدم.» «ما رأیت الا جمیلا.» من حقیقت دیدم، حقانیت حسین بن علی را دیدم. این چیزی جز زیباییه؟ هر جا را که نگاه کردم دیدم یک جبهه سراسر حق، عشق، شور، ایمان، ایثار، فداکاری. هرچی دیدم حقانیت بود. اولیای الهی به عشق خدا پای دین خدا جان دادند. این چیزی جز زیباییه؟ یک مشت اراذل و اوباش هم آن باطن کثیف و پست خودشان را نشان دادند. و خودشان را مستحق عذاب و عقوبت ابدی خدا کردند. پاسخی بود که زینب کبری به عبیدالله داد. عبیدالله هم عصبانی شد. آمد یک واکنشی نشان بدهد. یکی از اطرافیان عبیدالله برگشت گفت: «زنه، ولش کن.» که آدم اینجور رفتار نمیکند، البته با همین زنها هم در اوج قساوت رفتار کرد.
یک جملهای را عرض بکنم، روضه امروزمان باشد. مجلس عبیدالله. این گفتگو که عرض کردم تو مجلس عبیدالله این قبلش بود. نقل تاریخی جملهای دارد، مقتل یک بیانی دارد. عبارت عجیبی است. یک قضیهای هم اینجا هست، بگذارید برایتان تعریف کنم. گفتند که مرحوم میرزای شیرازی، مرجع بزرگ و صاحب فتوای تنباکو، یک وقت تو مجلس روضه، خب مراجع مجلس روضه داشتند میگرفتند. روضه خوان میآمد. روضه خوان آمد روضه بخواند برای میرزای شیرازی. این عبارت را که خواند، گفتند میرزای شیرازی عمامه را از سر برداشت، به زمین زد، شروع کرد گریه کردن. آن روضه خوان اول روضهاش بود. خواست شروع کند و ادامه بدهد. میرزای شیرازی فرمود: «بسه! نمیخواهد ادامه بدهی! همین قدر بس است.» آن عبارت چی بود؟ «و دخلت علی عبیدالله بن زیاد.» زینب را وارد کردند در مجلس عبیدالله. روضه خوان تازه میخواهد شروع کند؛ میرزای شیرازی عمامه را زد زمین. گفتند: «آقا چیزی نشده.» فرمود: «چیزی از این بالاتر؟ عمه ما را وارد مجلس عبیدالله کردند! مصیبت از این بالاتر؟ با ذلت، بی محرم، تحقیرش کردند، خوارش کردند.» روضه خوان ادامه روضه را آنجوری که نقل شده دیگه نگفت. ولی بگذارید من برایتان ادامه روضه را بگویم، شما بیشتر ناله بزنید. «و دخلت زینب علی عبیدالله بن زیاد و هی علی ارذل الثیاب.» کلمه «صیاب» درست نیست، «ثیاب» صحیح است. بدترین رختی که تو این عالم میشد بر تن زینب کنند. محقرانهترین لباسی که تو این عالم بود بر تن زینب بود. با رخت اسارت. لباسی که هر تیکهاش به غارت رفت، دشمنها برده بودند. «ارذل ثیابها.» خیلی این جمله، جمله درد است. بیارزشترین لباس عالم بر تن زینب بود. «و متنکّرت.» سبحان الله! این روضهای است که امام زمان فرمود: «من در این روضه خون گریه میکنم.»
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علیه و آله الطیبین الطاهرین) و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری وحل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
روایتی از امیرالمؤمنین (علیه السلام)، وصیت و سفارش حضرت به فرزندش. این روایت پرمغز و پر از نکته است. میفرماید: «یا بنیّ اوصیک بتقوی الله فی الغنی والفقر». پسرم، من به تو سفارش میکنم، هم وقتی که داری و هم وقتی که نداری، تقوا داشته باش. ماها معمولاً اینجوری هستیم که در یکی از اینها حالمون خوبه. حالا بعضیها وقتی که دارن حالشون بهتره، بعضیها هم وقتی که ندارن حالشون بهتره! حتی در بین اولیای خدا هم، مرحوم علامه طباطبایی (رضوان الله علیه) میفرمود: «مرحوم آیت الله بهاری همدانی رضوان الله علیه میفرمودند: من وقتهایی که وضعم خوبه، یعنی بالاخره زندگیم اوضاعش به راهه، ارتباطم با خدا هم بهتره. دیگه دغدغه، غصه، نگرانی و تشویشی ندارم، ذهنم مشغول جایی نیست.» مرحوم آیتالله قاضی (رضوان الله علیه) فرموده بود: «من وقتهایی که ندارم حالم بهتره، وقتهایی که پولی نیست و نانی نیست و چیزی نیست، حالم بهتره.»
ماها معمولاً این شکلی هستیم. بعضی از ما وقتهایی که یکم اوضاعمون به راه تره، حال معنویمون هم بهتره؛ از استرس و از درگیری و تنش ذهنی و اینها خلاص میشیم. بعضیها نه؛ وقتی ندارند اتفاقاً دلشکسته دارند، یه تضرعی، با گردن کجی میان سمت خدا. ولی مسئلهای که هست اینه که آدم طوری باشه که در هر دو تا به وظیفهاش عمل بکنه، چون وقتی که داره، چون وقتی که نداره؛ خب این هنر میخواهد. در «غنا» و «فقر» آدم تقوا داشته باشد. وقتی که دارد طغیان نکند، ناشکری نکند، شکرش را به جا بیاورد. وقتی هم که ندارد، ناصبوری نکند، تحمل بکند.
دومیش این مهم است، یعنی بخشی که مربوط به بحث این جلساتمان است: این عبارت فرمود: «و کلمه الحق فی الرضا و الغضب». ویژگی دوم که بهش سفارش میکنم اینه: آن وقتی که راضی هستی و آن وقتی که غضب کردی، حرفت حرف حق باشد. خیلی هنر است. ماها معمولاً وقتی که در هر کدام از اینها، وقتی راضی میشیم یا وقتی عصبانی میشیم، از حق، از مدار حق خارج میشیم. از یکی خوشمان بیاید، دیگر آن بدیها و عیبها و آن چیزهایی که ناحق است از طرف او را ندید میگیریم، به چشممان نمیآید. از یکی بدمان بیاید، آن چیزهای درست و به حقاش هم به چشممان نمیآید. «و کلمه الحق فی الرضا و الغضب» خیلی چیز مهمی است. آدم وقتی که عصبانی است از مدار حق خارج نشود. گفتهاند پیغمبر اکرم این شکلی بود، هیچوقت برای شخص خودش عصبانی نمیشد. برای حق عصبانی میشد، برای حق غضب میکرد. تا وقتی هم که حق برپا نمیشد، راضی نمیشد. آن چیزی که پیغمبر را راضی میکرد حق بود، نه اینکه چهار نفر آدم زبانباز بیایند شروع کنند: چاکرم و مخلصم و فدایت بشوم. ما معمولاً با این چیزها دلمان نرم میشود. «ماها» که میگویم منظورم شماها نیستید، منظورم کلاً انسانها، طبع انسانها، نوع انسانهاست. یک نفر عصبانیمان میکند، دو کلمه هم حرف میزند، راضیمان میکند. نه عصبانیتمان برای خدا بوده، نه راضی شدنمان برای خداست. نه آن چیزی که عصبانیمان کرد ناحق بود، نه آن چیزی که راضیمان کرد حق بود. یکم سبیلمان را چرب بکند، یکم تحویلمان بگیرد، یکم «حاج آقا، حاج آقا» به نافمان ببندد، حالا طرف معصیت هم دارد انجام میدهد که میدهد، به درک! چه اهمیتی دارد؟ حالا دارد عصیان خدا را میکند. خب مهم این است که احترام من را دارد نگه میدارد، برای من ارزش قائل است. وقتی برای من ارزش قائل است، من هم دوستش دارم. برای من ارزش قائل نبود، عصبانی میشوم.
مردان الهی این شکلی نیستند. مردان الهی برای حق ارزش قائلاند، نه برای خودشان. خودشان هم فدای حقاند. احترام را برای حق قائلاند. هر وقت احترام حق نگه داشته بشود، راضیام؛ هر وقت احترام حق نگه داشته نشود، ناراضیام. خیلی چیز مهمی است. ما یکم که اوضاع به هم میریزد، دیگر شروع میکنیم پرتوپلا گفتن. تیم ملی ما در جام جهانی، حالا به ناحق البته با ظلمهای فراوان، محروم شد از صعود به مرحله بعدی. خدا هم با ما سر ناسازگاری دارد. خدا هم در حق ما ظلم میکند. یکم که عصبانی میشیم به کفر میافتیم، دیگه حالیمون نیست چی داریم میگیم.
حالا اشتباهات خودمان به کنار. ممبر را نمیخواهم تبدیل کنم به تحلیل فوتبالی و برنامه فوتبالی. ولی به هر حال گل مفت خوردن، لایی خوردن، و پنالتی گل نکردن، و بد بازی کردن، و تعویض دیرهنگام انجام دادن، و بازیکن ضعیف تو میدان نگه داشتن، بالاخره تو بازی بوده دیگه. حالا یه گلی هم زدید به خاطر چهار سانت آفساید گرفتند.
از آن ور، دشمن خبیثمون! اینها هم خوب است بهش توجه بشه. دشمن خبیث و کثیف ما که چشم ندارد ذره خوشی برای مردم ببیند. اوه، دشمن خیلی عجیبی است. ما با یکی از هیولاهای بزرگ تاریخ مواجهایم. این ترامپ یکی از وحشیترین فرمانروایان تاریخ است. با این تفاوت که وحشیهای قبلی چهرشان هم وحشی بود. این خوک زرد چهرش وحشی نیست، البته دیوانگی از سر و رویش میبارد، ولی آن وحشیگری و جنایت در چهرش نیست. از چنگیز و مغول هرکی میدید، میفهمید بابا این سفاک است. این قیافهاش، لباسش رد خون در آن دیده نمیشود، ولی از همه اینها جنایتکارتر است.
چشم ندارد یک شادی ولو یک شادی معمولی! این تیم فوتبال باید از دو هفته قبل میرفته به محل برگزاری مسابقات. باید آمریکا میرفته. آمریکا ویزا نداده. اینها را فرستادند مکزیک. از مکزیک دو روز قبل اینها میرسند، یک روز قبل میرسند آمریکا. خب این تیم بدنش بالا نیامده، ساعتش ایران دوازده ساعت تفاوت دارد با آمریکا. همین شد بازی اول را نتیجه ضعیف گرفتند. اینها احتمالات است، حالا چیزهای قطعی که نیست، ولی به هر حال نقش دشمن خوب است که همه بدانند و خوب است فوتبالیستهای ما راوی این قضیه باشند. بیشتر از همه اینها باید تو این قضیه اینها تبیین کنند برای این جوانها، برای نوجوانهایی که فوتبال دوست دارند، این چشمشان به این مسائل است. اینها جا بیندازند و بگویند آقا این دشمن وحشی شما این است، چشم ندارد که دشمنش یک بازی خوب انجام بدهد. چشم ندارد مردم ایران از یک فوتبال و یک خوشحالی از یک گل خوشحال باشند، از یک سه امتیاز خوشحال باشند. همین را برای ملت حرام کرد. یک همچین دشمنیای. برای چی مثلاً توقع دارید با گفتگو و صحبت و لپش را بکشیم و بوسش کنیم از دلش در بیاوریم و اینها همه چی حل بشود؟
یک عده سادهلوح! یک عده احمق! توهمشان این است: ما بریم دو کلمه با ترامپ حرف بزنیم. آن یارو برگشته بود گفته بود ترامپ کاسب بود، تاجر بود. همان اول ما اگر میرفتیم یک قرارداد تپل باهاش میبستیم، اصلاً کار به جنگ نمیکشید. مقصودش این بود که یک پول خوب بهش میدادیم. حماقت و خریت از سر و روشان میبارد. عمدتاً هم دلیلش لقمه حرام است، عمدتاً دلیلش لقمه حرام است. غالباً این افرادی که شما نگاه میکنید تحلیلهای مزخرف دارند: به چشمشان نمیآید شرارت آمریکا و ترامپ. بررسی که میکنی به وضوح، نه مخفی، به وضوح لقمه حرام را سر سفرهاش میبینی، قراردادهای کثیف، پولهای کثیف، کارچاقکنی، پولهای ناحق، «اکل مال بالباطل» (خوردن مال به باطل و ناحق )؛ به وضوح میبینی. آدم حلالخور بهتر و راحتتر تشخیص میدهد. اینکه میبینید عموم مردم زودتر تشخیص میدهند، بهتر تشخیص میدهند به نسبت خیلی از خواص و مسئولین، به خاطر اینکه مردم دستشان به بیتالمال و پولهای کلان و معاملات کلان و اینها آلوده نیست. این آلودگیها نیست تو زندگیشان، واسه همین بهتر هم تشخیص میدهند. حق و باطل را بهتر تشخیص میدهند. آن کسی که آلوده است به رانت و به فساد، چهل سال از این مملکت، از این نظام خورده، رانت گرفته، فساد کرده. خب معلوم است که او با جنس ترامپ یکی است. خودش یک ترامپ است. برای چی باید از ترامپ بدش بیاید؟ او مقایسه به مثل میکند، به خودش قیاس به نفس میکند، میگوید: خب ترامپ هم یکی مثل من. من را چجوری میشه با پول خرید؟ آن هم بریم با پول بخریم.
اینجوری میشود این «کلمه حق در رضا و غضب». روز هفتم تیر بگذارید من یادی بکنم از شهید عزیز و بزرگوار امروزمان و شهدایی که همراه ایشان بودند، شهید بهشتی (رضوان الله تعالی علیه). یک یادی هم بکنیم از حادثهای که دیروز سالگردش بود، حادثه ششم تیر؛ ترور نافرجام رهبر شهیدمون مقام معظم رهبری. اولین ترور رهبر شهید که خب منجر شد به جراحت ایشان و جانبازی ایشان. ولی خدای متعال لطف کرد، چهل و چهار سال ترور به ثمر ننشست تا ترور بعدی که چند ماه گذشته انجام شد، و با آن رهبر عزیزمان به ملکوت اعلی پیوست. هر دو تای این حوادث، حوادث مهمی است.
حالا حادثه ششم تیر، اولین کسی که به دست منافقین ترور شد، این رهبر عزیز بود؛ یعنی کسی که بیشتر از همه کفر دشمن را درآورده بود، و روی مغز اینها بود، این مرد بزرگ بود. اولین کسی که در جمهوری اسلامی به این شکل ترور شد. قبلها البته شهید مطهری و دیگران به دست گروه فرقان، شهید قرنی و دیگران ترور شده بودند. ولی این منافقین به این شکل سازماندهیشده در کف خیابان، که بعد از قضیه بنیصدر بود، سی و یکم خرداد، سی و یکم خرداد عزل بنیصدر بود. آن کسی که میداندار عزل بنیصدر بود، در آن جلسه عزل بنیصدر همهکاره بود، واقعاً و حرفش تأثیرگذار بود و نقش کلیدی ایفا کرد و به داد مملکت رسید و کشور را نجات داد. او خیانتهایی که بنیصدر داشت میکرد، مملکت را لب پرتگاه برده بود. کشور تیکهتیکه و داشت از هم سقوط میکرد. او میگفت: اشکال ندارد زمین میدهیم، زمان میگیریم. حماقت عجیب، خیانت عجیبی که در بنیصدر بود. خدا عذابش را بیشتر کند.
مجلس خبرگان که برگزار شد، رهبر شهیدمون یعنی مقام معظم رهبری و مرحوم شهید دیالمه، این دو نفر کسایی بودند که تو جلسه عزل بنیصدر سخنرانی کردند. عمدتاً هم رهبر شهید، امام فرمودند که یعنی بقیه نمایندهها گفتند آقا به نمایندگی از ما این دو نفر صحبت میکنند و مطالب خوبی فرمودند. عمدتاً رهبر شهیدمان، یک نطق غرا زیبا کرد. دوازده تا دلیل، اونی که یادمه، در عزل بنیصدر ایشان مطرح کرد. در بیکفایتی بنیصدر رای گرفتند و بنیصدر عزل شد. ششم تیر. یک هفته بعدش، خب بنیصدر دستش تو دست گروهک رجوی بود دیگه. اینها با هم خیابان به هم ریختند. از بعد عزل بنیصدر کودتا و آشوب و به هم ریختن خیابان، و با تیغ موکتبری کف خیابان بسیجی سربریدن. عکس امام را تو هر مغازهای میدیدند، مغازه را آتش کشیدند. چه جنایتها کردند! اولین ترور رسمی که اینها انجام دادند، ششم تیر بود، دومیش هفتم تیر بود.
از عجایب کار خدا و تقدیر خدا و کار تمیز خدا این بود: اگر رهبر شهید ما ششم تیر ترور نمیشد، قطعاً هفتم تیر شهید شده بود. چون جلسه هفتم تیر جلسه حزب جمهوری بود که رهبر شهید عضوی از این حزب بود. اگر ششم تیر ایشان را تو مسجد ابوذر تهران نزده بودند، ایشان هفتم تیر تو جلسه کیهان با شهید بهشتی شهید شده بود. تقدیر الهی بود، مکر خدا بود. خدا مکر دارد. مکر خدا خیلی چیز جالب و عجیبی است که این احمقها فکر کردند اولین کسی که زدند و جداگانه زدند، ایشان رهبر معظم انقلاب همه را زدند، ایشان ماند.
از هفتم تیر تا هشتم شهریور شما تو این دو سه ماه نگاه کنید: شهید بهشتی و حزب جمهوری را زدند، هشتم شهریور دفتر ریاست جمهوری را زدند، رئیس جمهور، نخست وزیر، تعدادی از اعضای دولت، ائمه جمعه را زدند. شخصیتهای تأثیرگذار را زدند. همه را زدند. اصل کاری که میخواستند بزنند رهبر شهید ما بود که اول از همه زدند. همه رفتند، ایشان ماند. اول از همه زدند که حتی امام جمعه تهران هم نباشد. زدند، چند ماه بعدش ایشان رئیس جمهور شد. میخواستند حذفش کنند، ماند. رهبر شد. کارهای خدا این شکلیها، خیلی کارهای خدا تمیز و قشنگ است. این قضیه ششم تیر و قضیه هفتم تیر، حکم این شهادت بزرگ این شهید مظلوم، شهید مظلوم بود. امام فرمود: «اونی که منو ناراحت میکنه در مورد آقای بهشتی مظلومیت ایشونه.» خیلی مظلوم بود این شهید بهشتی! این مظلومیت پای حق، پای حرف حق. خب میدانستند بنیصدر میدانست که از آن آدمهای بسیار تأثیرگذار، شهید بهشتی واقعاً خار چشم دشمن بود. شخصیتی ملا، باسواد، مبتکر، مدیر، مدیر به معنای واقعی کلمه، باهوش، دنیا دیده، مسلط به چند تا زبان روز دنیا. سالها کشورهای مختلف زندگی کرده، آلمان سالها بوده، تجربیات جهانی فوقالعاده داشته. رهبر شهید افق دیگهای داشت، شهید بهشتی وقتی صحبت میکرد با آدم، یک دریچههایی به روی آدم باز میکرد. آدم میری و میگویی: اصلاً من تو تحلیل، اینها را نگاه نمیکردم. چقدر این آدم پخته است! چقدر عمیق است! چقدر به مسائل از زوایای مختلف نگاه میکند!
یکی از ارکان این انقلاب شهید بهشتی بود. ارکان قانون اساسی شهید بهشتی. مجلس خبرگان، چیزهایی که تو قانون اساسی آمد، یکی از ارکان شکلگیری انقلاب رهبری امام و اصل ولایت فقیه، اگر تو قانون اساسی تثبیت شد، دشمنان نمیخواستند تثبیت بشود. میخواستند یک جور سر و ته قضیه را هم بیاورند. میگفتند: مردم انقلاب کردند، شاه هم رفته، یک حکومت لیبرالی. خیلی هم توش بحث ولایت و ولایت فقیه و اینها مطرح نبود به عنوان قانون. حتی نمیخواستند این را مطرح بکنند بحث ولایت فقیه. ولی شهید بهشتی (رحمت الله علیه) پای این قضیه ایستاد، تثبیت کرد ولایت فقیه را. میشناخت دشمن روی شهید بهشتی حساس بود. دشمن میشناخت اثرگذاری شهید بهشتی را، میفهمید. بنیصدر روی کسی که بیشتر از همه حساس بود، شهید بهشتی بود. چه توهینها کردند به شهید بهشتی! چه نسبتها دادند به شهید بهشتی!
یک قضیهای از شهید (رحمت الله علیه) نقل شده در عظمت این مرد بزرگ. ببین چقدر ویژگی مهم! میگوید که میآمدیم صبحها با شهید بهشتی میرفتیم سمت آن جلسهشان که سرای سرچشمه بود، الان هم محل شهادت شهید بهشتی ساختمانی شده، یادمانی شده، ساختمان فرهنگی هم هست. همان سرچشمه تهران، پشت میدان بهارستان. میگوید سر بهارستان که میرسیدیم، قدیمها یادتان هست؟ بزرگترها یادشان هست، حالا این جوانها اصلاً ندیدند این صحنهها را. قدیم واتساپ و تلگرام و ایتا و اینها نبود که مردم در لحظه همه اخبار را خبر داشته باشند. روزنامه بود و همه حوصله خواندنش را نداشتند. سر چهارراهها یکی دست میگرفت، خبرهای مهم را داد میزد. خبرهای مهم را داد میزد و میگفتش که ... راننده شهید بهشتی میگفت. میگفت: «صبحها که میآمدیم بریم سرچشمه بهارستان که میرسیدیم، یک پسر بچه بود سر چهارراه پشت چراغ قرمز، روزنامه میفروخت.» روزنامهها روزنامه جمهوری بود که خب مال همین حزب شهید بهشتی بود، کیهان بود، اطلاعات بود که این کیهان و اطلاعات مال قبل انقلاب بود، بعد انقلاب ادامه پیدا کرد. یک روزنامه بنیصدر زده بود: روزنامه انقلاب اسلامی. خندهدار! بنیصدر روزنامه انقلاب! پسر روزنامه انقلاب میفروخت سر چهارراه صبح به صبح، دستش بود. میگفت: «روزنامه، روزنامه! خیانت جدید بهشتی! دزدی بهشتی! غارت! افشاگری علیه بهشتی!» میگفت: «هر صبح که میآمدیم، این بچه دستش را بالا میگرفت و یک چیزی در مورد شهید بهشتی میگفت. شهید بهشتی میخندید. میگفت: همت این را دارد! هر روز هم میآید! خستهام هم نمیشود این بچه!»
توهینهای عجیب و غریب. من این را به کرات شنیدهام. برخی از این اسناد تاریخی، یک کتاب فقط چاپ شده، تقریباً ۱۶۰ صفحه است، تهمتهایی که به شهید بهشتی زده بودند را لیست کرده. یک کتاب ۱۶۰ صفحهای اسم کتابش «از جفای دوستان». کتاب قشنگی است، البته یکم سوگیری دارد. آخرای کتاب، هاشمی رفسنجانی هم همان مثل شهید بهشتی، همه آنهایی که علیه شهید بهشتی میگفتند، میگوید آخر کار هاشمی هم میگوید این هم همان شکلی است. حالا این سوگیریاش یکم بد است، ولی کتابش کتاب خوبی است.
خدمت شما عرض کنم که میگفتند که: «این چقدر ملک دارد! آلمان، آمریکا، خانهاش تو تهران قلهک تهران، چند کیلومتر از در خانهاش تا سر ساختمانی که میخواهد وارد بشود! ۲۰ کیلومتر، ۴۰ کیلومتر جنگل! باغ فلان!» حالا یک خانه کوچک هم داشتند وسط تهران. تهمتهای عجیب! «یک سگی دارد، غذای ایرانی نمیخورد، از فرانسه غذای گرم با هواپیما واسهاش میآورند.» اینها را توی نانواییها، نانوایی تو قم صف وایساده بودم، دیدم کسی دارد این را میگوید. ایشان خودش شاگرد شهید بهشتی بود تو مدرسه حقانی. سر صف تو نانوایی طرف دارد این حرفها را میزند. خیلی عجیب بود. مظلومیت شهید بهشتی خیلی عجیب.
گاهی آدمهای حزباللهی، این را بشنوید جالب است. یکی از کسانی که من معمولاً اسم آنها را نیاوردم، حالا دیگه اسم میآورم چون بالاخره منتشر شده، تو همین کتاب «جفای دوستان» هم این قضیه را با اسم میآورد. یکی از افرادی که متأثر شده بود از جوی که علیه شهید بهشتی ایجاد شده، شهید محمد منتظری بود. پسر آیت الله منتظر. خب محمد منتظری انقلابی بود، انقلابیِ تیر، از همین انقلابیهای خیلی تیر، خیلی تیر انقلاب. متأثر شده بود از حرفهایی که در مورد بهشتی میزنند. مقالاتی هم نوشته بود علیه شهید بهشتی. دو هفته قبل از شهادت شهید بهشتی متنبه میشود. خدا کند همهمان تا قبل از مرگمان اشتباهاتمان را متنبه بشویم. متنبه میشود و عذرخواهی میکند از شهید بهشتی. دو هفته قبلش. روز هفتم تیر کنار شهید بهشتی با هم شهید میشوند. محمد منتظری هفتم تیر با شهید بهشتی شهید میشود.
یک جو خیلی سنگینی علیه شهید بهشتی بود. چهاردهم اسفند ۵۹ بنیصدر سخنرانی کرد تو دانشگاه تهران که اصل داستانهای بنیصدر آنجا بود. سخنرانی کرد با شعار «مرگ بر بهشتی» در سخنرانی او. و دستور داد این کسایی که قیافشان به بسیجی و اینها میخورد، چون اینها طرفدار بهشتیاند، از بالا پرت میکردند پایین. فیلمهایش موجود است. گرفتند، زدندشان، پرتشون کردند، کتکشان زدند. یک جو سنگینی علیه شهید بهشتی. بعد سخنرانیهایی که میکرد بنیصدر، اگه بگم ۸۰ درصدش علیه شهید بهشتی بود، دروغ نیست. صبح تا شب میزدند، فقط بهشتی را میزدند. چون میگفتند این خمینی که رفتنیه. بهشتیه که میمونه. خمینی که پیر و دل از دنیا میره. بهشتی این خطرناکه. این بلده، این وارده. این مملکتو دست میگیره.
حالا قضایایی هم دارد، شهادت ایشان شهادت عجیبی هم شد. این قضیه را میخواستم بگویم. میگوید که نشسته بودیم پای تلویزیون. تلویزیون داشت بنیصدر را نشان میداد. بنیصدر داشت توهین میکرد به شهید بهشتی. سبحان الله! خدا چه اولیایی دارد! مکتب شیعه چه بزرگانی تربیت کرده! این کلمات امیرالمؤمنین که ما میخوانیم، این خوبان به اینها عمل کردن. میگوید: تلویزیون را گرفتیم با شهید بهشتی نشسته بودیم، دیدیم بنیصدر است. بنیصدر هم دارد تو تلویزیون توهین میکند به شهید بهشتی. بنده با نفس ضعیفم شروع میکنم بالا و پایین. این را به هم دوختن، یک سخنرانی تنظیم کردن و تو اولین سخنرانی از خجالتش در آمدن! صد تا کار دیگه که میتوانم انجام دهم.
قبل اینکه این را ادامه بدهم تو پرانتز یک قضیه دیگه هم بگویم. توی میتینگ انتخاباتی، زن بنیصدر را گرفته بودند که کشف حجاب کرده بود. تو ذهنمه. برای تسویه حساب خیلی چیز خوبی بود. شهید بهشتی گفتند: «آقا زن بنیصدر را گرفتیم.» گفت: «گرفتی که گرفتی؟! تو این اوضاع که الان فضای انتخاباتی و رقیب بنیصدر و اینها، شما حق ندارید از این سوءاستفاده کنید. زنش یک جرمی کرده، برای چی باید به اسم شوهرش نوشته بشه؟ الان که شما این را استفاده میکنید، این اثر سوء سیاسی دارد. ربطی ندارد. شاید خودش مخالف با زنش، با این کار زنش، زن او شکار شده. بعد انتخابات باید رسیدگی بشه و محاکمه.» خیلی حرفها. خیلی عظمت.
حالا برگردیم به ادامه آن قضیه تلویزیون بودیم، دیدیم این توهینها را دارد میکند. دیدیم بهشتی که چیزی نمیگوید. یکی برگشت یک چیزی گفت به بنیصدر. شهید بهشتی با غضب به من نگاه کرد، گفت: «مگر من صد بار بهتون نگفتم کنار من کسی حق ندارد در مورد کسی، پشت کسی حرف بزند و به کسی توهین کند به خاطر دفاع تو!» شهید بهشتی میگوید: «داریم این را میگوییم.» بغل کنیم! مردان الهی غضب و رضاشان بر مبنای حق و نه بر مبنای هوای نفس. بله از من تعریف میکنند، خوشم میآید. پشتم در میآیند، خوشم میآید. ولی به حق. خواست خدا توشه. رضایت خدا توشه.
این روایت را تمام کنم، روضه بخوانیم ان شاء الله بقیه باشد برای فردا.
فرمود: «پس به چند تا چیز من سفارشت میکنم: تقوای الهی در غنا و فقر، کلمه حق در رضا و غضب، و العمل بعدل علی الصدیق و العدو.» نسبت به دوست و دشمن عدالت داشته باش. این هم به همان حق برمیگردد. چهارمیش: «و العمل فی النشاط و الکسل.» آن وقتی که حال داری و آن وقتی که حال نداری کار را انجام بدهی. نگویی فقط وقتهایی که حوصله دارم و حالم خوبه انجام میدهم. «و الرضا عن الله فی الشده و الرخا.» آن وقتی که اوضاع خوبه و آن وقتی که اوضاع قاراش میش نامساعد میشود. تو هر دو تا از خدا راضی باشی.
و یک جملهای هم فرمود امیرالمؤمنین، جمله طلاست، خیلی زیباست. همش طلاست! بعضی خوب خیلی دقیقتر، میفرماید که: «یا بنیّ ما شرا بعده الجنه بشرّ.» به «به آن تلخی و آن شری که بعدش بهشت است، شر به حساب نمیآید.» آن توهین شنیدن و حرف شنیدن و اذیت شدنی که بعدش بهشت میرانید، و «ما خیرا بعده النار بخیر.» آن خوبی هم که بعدش جهنم و آتیش است، خوبی به حساب نمیآید. «و کل نعیم من دون الجنه معقور.» هر نعمتی کمتر از بهشت، نعمت حقیر و کوچک به حساب میآید. «و کل بلاء دون النار عافیه.» هر بلایی غیر از جهنم عافیت است. بلای واقعی جهنم است.
این میشود این نگاه. این نگاهی است که زینب کبری (سلام الله علیها) فرمود: «ما رأیت الا جمیلاً.» با چشم حقبین دارد نگاه میکند. این چشم حقیقی را ان شاء الله فردا توفیقی باشد در موردش نکاتی عرض میکنم. خیلی نکته مهم توش زیاد است. خواستن ما چشم حقیقتبین داشته باشیم، توی وقایع تلخ حق را ببینیم، حقیقت را ببینیم. آن وقت دیگه این تلخی این حوادث از بین میرود. آدم آن لطفی که پشت این است را میفهمد، میبیند.
همین جمله امیرالمؤمنین: بلایی که بعدش بهشت است بلا به حساب نمیآید. آن خوشی که بعدش جهنم است خوشی به حساب نمیآید. عبیدالله بن زیاد احمق، سرخوش، مست، امام حسین را کشته، احساس پیروزی میکند. احساس میکند دشمنش را قلع و قمع کرده. این خوشیای که بعدش جهنم است خوشی نیست. اهل بیت در اوج مصیبت و گرفتاریاند. این بلایی که بعدش بهشت است بلا نیست. این چشم حقیقتبین زینب کبری. امروز روزی است شاید در همین ساعات اهل بیت را وارد مجلس عبیدالله میکردند. آن مجلس سنگین، مجلس… تو همین مجلس بود این جمله را حضرت زینب (سلام الله علیها) فرمود: «ما رأیت الا جمیلا.» عبیدالله خواست تحقیر کند حضرت زینب را، گفت: «دیدی خدا با داداشت چیکار کرد؟ دیدی خاندانت چی شدن؟ دیدی چه بلایی سرتون اومد؟ قلع و قمع شدید! داداشت، کذابت! دیدی چه بلایی سرش اومد؟» این جملهای بود که عبیدالله به حضرت زینب هی گفت: «دیدی! دیدی!» زینب کبری فرمود: «من جز زیبایی چیزی ندیدم.» «ما رأیت الا جمیلا.» من حقیقت دیدم، حقانیت حسین بن علی را دیدم. این چیزی جز زیباییه؟ هر جا را که نگاه کردم دیدم یک جبهه سراسر حق، عشق، شور، ایمان، ایثار، فداکاری. هرچی دیدم حقانیت بود. اولیای الهی به عشق خدا پای دین خدا جان دادند. این چیزی جز زیباییه؟ یک مشت اراذل و اوباش هم آن باطن کثیف و پست خودشان را نشان دادند. و خودشان را مستحق عذاب و عقوبت ابدی خدا کردند. پاسخی بود که زینب کبری به عبیدالله داد. عبیدالله هم عصبانی شد. آمد یک واکنشی نشان بدهد. یکی از اطرافیان عبیدالله برگشت گفت: «زنه، ولش کن.» که آدم اینجور رفتار نمیکند، البته با همین زنها هم در اوج قساوت رفتار کرد.
یک جملهای را عرض بکنم، روضه امروزمان باشد. مجلس عبیدالله. این گفتگو که عرض کردم تو مجلس عبیدالله این قبلش بود. نقل تاریخی جملهای دارد، مقتل یک بیانی دارد. عبارت عجیبی است. یک قضیهای هم اینجا هست، بگذارید برایتان تعریف کنم. گفتند که مرحوم میرزای شیرازی، مرجع بزرگ و صاحب فتوای تنباکو، یک وقت تو مجلس روضه، خب مراجع مجلس روضه داشتند میگرفتند. روضه خوان میآمد. روضه خوان آمد روضه بخواند برای میرزای شیرازی. این عبارت را که خواند، گفتند میرزای شیرازی عمامه را از سر برداشت، به زمین زد، شروع کرد گریه کردن. آن روضه خوان اول روضهاش بود. خواست شروع کند و ادامه بدهد. میرزای شیرازی فرمود: «بسه! نمیخواهد ادامه بدهی! همین قدر بس است.» آن عبارت چی بود؟ «و دخلت علی عبیدالله بن زیاد.» زینب را وارد کردند در مجلس عبیدالله. روضه خوان تازه میخواهد شروع کند؛ میرزای شیرازی عمامه را زد زمین. گفتند: «آقا چیزی نشده.» فرمود: «چیزی از این بالاتر؟ عمه ما را وارد مجلس عبیدالله کردند! مصیبت از این بالاتر؟ با ذلت، بی محرم، تحقیرش کردند، خوارش کردند.» روضه خوان ادامه روضه را آنجوری که نقل شده دیگه نگفت. ولی بگذارید من برایتان ادامه روضه را بگویم، شما بیشتر ناله بزنید. «و دخلت زینب علی عبیدالله بن زیاد و هی علی ارذل الثیاب.» کلمه «صیاب» درست نیست، «ثیاب» صحیح است. بدترین رختی که تو این عالم میشد بر تن زینب کنند. محقرانهترین لباسی که تو این عالم بود بر تن زینب بود. با رخت اسارت. لباسی که هر تیکهاش به غارت رفت، دشمنها برده بودند. «ارذل ثیابها.» خیلی این جمله، جمله درد است. بیارزشترین لباس عالم بر تن زینب بود. «و متنکّرت.» سبحان الله! این روضهای است که امام زمان فرمود: «من در این روضه خون گریه میکنم.»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه هشتم: حقطلبی؛ مسیر بریدن و سوختن
شبکه حقیقت
جلسه سوم: چرا حق بهترین یاور مؤمن است؟
شبکه حقیقت
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شبکه حقیقت
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه سوم: چرا حق بهترین یاور مؤمن است؟
شبکه حقیقت
جلسه دوم: معنای واقعی مراقبت از خود
شبکه حقیقت
جلسه سوم: وقتی باطل خود را پیروز میپندارد
شبکه حقیقت
در حال بارگذاری نظرات...