جلسه سوم: وقتی باطل خود را پیروز میپندارد
00:46:34
در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی میشود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمتهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و سیرهٔ امام حسین (علیهالسلام) جان میگیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آنکه انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد
معرفی
فهم کربلا با صفبندی اهل نجات و اهل خسران، از دریچه سوره عصر.[2:08]
حق یعنی؛«آنچه هست». باطل یعنی؛ توهم، یعنی «خسارت»![26:50]
«الحق لمن غالب»؛ منطقِ غلط یزید و بزرگترین فریب بنی امیه![4:00]
جنایات ترامپ و نتانیاهو؛ سرابی که ظاهرش حذف کردن ما بود و باطنش رسوایی او![18:30]
امام حسین ثابت کرد؛ شهادت پایان نیست، آغاز درخشش و جاودانگیست. [9:30]
ظالم؛ مهرهای در دست خداست؛ با فرعون موسی میسازد و با یزید، حسین(ع)![13:40]
ترامپ و نتانیاهو، نماد ناحقانیت، و عامل بیداری مردماند و درخشش حق.[20:50]
حق یعنی؛«آنچه هست». باطل یعنی؛ توهم، یعنی «خسارت»![26:50]
«الحق لمن غالب»؛ منطقِ غلط یزید و بزرگترین فریب بنی امیه![4:00]
جنایات ترامپ و نتانیاهو؛ سرابی که ظاهرش حذف کردن ما بود و باطنش رسوایی او![18:30]
امام حسین ثابت کرد؛ شهادت پایان نیست، آغاز درخشش و جاودانگیست. [9:30]
ظالم؛ مهرهای در دست خداست؛ با فرعون موسی میسازد و با یزید، حسین(ع)![13:40]
ترامپ و نتانیاهو، نماد ناحقانیت، و عامل بیداری مردماند و درخشش حق.[20:50]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسمالله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و صل الله علی الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین، رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.»
عَرض کردیم که اگر از دریچهی سورهی مبارکهی عصر به کربلا نگاه کنیم، میشود قضیهی کربلا را این شکلی تحلیل کرد: «این مردم، این جماعت، تو خُسراناند، تو باختن.» یک جماعت اقلیتی که این چهار تا ویژگیای که قرآن فرموده را دارند، اینها اهل نجاتاند. آن کشتیای هم که اینها را سوار میکند و بستر نجات اینها میشود، امام حسین (علیهالسلام) است.
نجات توی کلمهای خلاصه میشود؛ آن هم «حقانیت» است. خسارت تو یک کلمه خلاصه میشود؛ آن هم «ناحقانیت» است. بر حق نبودن، تو مسیر حق نرفتن. حق یعنی واقعیت، یعنی اونی که هست. باطل یعنی توهم، یعنی خیالات، یعنی توهمات؛ چیزهایی که نیست، آدم فکر میکند هست. یزید در توهمات بود، در خیالات بود. فکر میکرد با کشتن قدرتمند میشود، با حذف کردن ماندگار میشود. فکر میکرد که با غلبه، جاوید میشود. منطق بنیامیه این بود: «الحق لمن غلب.» حق مال کسی است که غلبه کند.
خیلی آدمها در طول تاریخ نگاهشان این بوده، توهمشان این بوده. غلبه را هم تو همین غلبههای ظاهری و زدن و کشتن و حذف کردن و کنار زدن و زندان انداختن و اسیر کردن و تو این چیزها میدانند. فرعون آن روزی که ساحرهایش را آورد برای اینکه با حضرت موسی رقابت بکنند، یک جملهای به کار برد؛ منطق فرعونی را نشان داد. گفت: «قد افلح الیوم من استعلی.» امروز هر کی که بالا باشد، هر کی برتر باشد، به فلاح رسیده.
کلا قرآن آمد به ما یاد داد: «قد افلح المومنون، قد افلح من تزکی». با این چیزها اوضاعت رو به راه نمیشود، شکوفا نمیشوی، به سود نمیرسی، به نتیجه نمیرسی. با زدن و بردن و کشتن و پیروز انتخابات شدن، این چیزها که نتیجهای برای آدم ندارد. میبینید این نتانیاهوی بدبخت، نجس، کثیف، حرامی، فقط تو این دو سه سال اخیر حول و حوش صد هزار نفر را کشته. صد هزار نفر، میدانی یعنی چه؟ چند هزار نفرش کودک شیرخوار. الان اوضاعش را ببینید. تو همین محاسبات مادی و دنیایی، آخر دوران نخست وزیری، قاعدتاً پایان نخستوزیری، در آمدن از مصونیت قضایی و محکوم شدن و دادگاه و زندان و تو همین روال دنیایی مادی عادی خودش اوضاعش این است. آخرتش چیست که اصلاً نمیشود تصور کرد؟ آدم از تصور آخرت اینها وحشت میکند، سکته میکند از جهنمی که اینها دارند. آدم به لرزه میافتد. این همه زدی و کشتی و خوب چی شد؟ تهش چی؟ چی را گرفتی؟ چی را داری؟ این منطق مسموم و فاسد اینهاست. این توهم اینهاست. باطل این است: «خسر هنالک المبطلون.» رو چیزی که نیست قمار میکند. رو چیزی که نیست با توهمش حساب میکند. مثل آدمی که تو خواب یک چیزی گیرش آمده. تو خواب خانه خریده. تو خواب یک چیزی رو بغل گرفته.
«سراب اعماله که سراب»، بقیهی قرآن میفرماید این کفار کارهایی که میکنند مثل سراب میماند. کفر این است: خیال توهم. توهم داشتن. چیزی توش نیست. به دست آوردن نیست. این قاتل است، آن مقتول است. این فکر میکند چیزی به دست آورده، او را حذف کرده، در حالی که برعکس است. آن مقتول، آن شهید است که به دست آورده. شهید است که پیروز شده. داستان برعکس است. قاتل تو پازلبازی مقتول است. قاتل تو چنگ (چنگال) مقتول است. قرآن به ما یاد داده، خیلی معارف ناب، زلال، فوقالعاده است. نتانیاهو تو چنگ (چنگال) یحیی سنوار است. تو چنگ (چنگال) سید حسن نصرالله است. ترامپ تو چنگ (چنگال) رهبر شهید ما است. این تو چنگ (چنگال) آن است. فکر میکنی این زد و کشت و زورش رسید و قدرتمدار بود و حذف کرد. حذف کجا بود؟ بردی رساندی به آن عالیترین نقطهی این عالم که دیگر حذفشدنی نیست. پیرمرد ۸۷ ساله را تبدیل کردی به یک شهید ابدی با حماقتت، با نفهمیدنت. آدمی که به عمر طبیعی دارد از دنیا میرود، را با حماقتت، با نفهمیدنت، یک کاری کردی جاودانش کردی، ابدیش کردی. توی نقطهای مستقرش کردی که همهی دشمنانش باید تجلیلش کنند. تا ابد باید با عزت و احترام ازش یاد کنند. اینها حماقت تو است، نفهمی تو است. چرا؟ چون تو مدار باطل دارد کار میکند. نیست، توهم است.
اونی که تو عالم هست، شهادت است. شهادت هست، شهید هست، بقیه میروند، بقیه مردهاند. این همان وقتی که زنده است، مرده است. آن هم آن وقتی که مرده است، زنده است. شهید است که میماند. این منطق حق و باطل است. حق اونی است که هست، میماند، جاودان است. این دین، این پرچم میماند. زینب کبری (سلاماللهعلیها) به یزید خطاب کرد، فرمود: «کید کیدک.» هر غلطی دلت میخواهد بکن. خیلی عظمت میخواهد آدم تو آن نقطه. شما خودتان را تصور کنید، عزیزانت را کشتند، برادرت را کشتند، این شکلی کشتند، همهی مردان سپاهت را کشتند. یک لشکر را غارت کردند، هرچی که بوده به غنیمت بردند، زنها را اسیر کردند، چهل منزل چرخاندن، مارش پیروزی زدند، این جور سر و صدا کرده. تو آن نقطه که قرار میگیری، آدمی که دیدهی حقبین ندارد، چشمش فقط به ظاهر است و ظاهر بین است و ظاهر را نگاه میکند. میگوید: «آقا تمام شد، بدبخت، امام حسین ما را هم کشتند و هیچی به هیچی.» اونی که دست حق را میبیند، دارد بر مبنای حق زندگی میکند، میگوید: «چی تموم شد؟ تازه کار شروع! تازه کار امام حسین شروع شد.» امام حسین از نقطهی شهادتش تازه تو عالم درخشان دارد میشود. از اول کار است. یزید تمام شد. این دو روزه که خود میگذرد. دو روز است. از باب امتحان، ابتلا. یک فرصتی است. «للباطِلِ جَولَةٌ وَ لِلْحَقِّ دَوْلَةٌ». دولت مال حق است. باطل یک جولتی دارد، جولانی میدهد، میآید یک دوری میزند. آن هم که یک دوری میزند، آن هم باز برای حق است. برای اینکه اهل حق جدا بشوند، اهل حق ساخته بشوند، اهل حق ساخته. خاصیت یزیدها و عبیداللهها تو عالم این است. خدا اینها را ابزاری کرده، بالابری کرده برای اینکه امثال قمر بنیهاشم را بیاورد بالا. تو این اطلاعاتی که اینها قرار میدهند، آنها را خدا دارد اولیائش را میسازد. خاصیت ترامپ و نتانیاهو این است. خدا با اینها قاسم سلیمانی تربیت میکند. خدا با اینها حسن نصرالله تربیت میکند. زبالهدان تاریخ. بعد صد سال کسی باورش نمیشود یک همچین آدمی اصلاً. خبری ندارد. کارتر، ریگان، کسی میشناسد؟ نام دوران خودشون بزنبهادری بودن. جورج واشنگتن و کی و کی و کی و کی. این موجودات نحس تو اسرائیل هم همینطور. چقدرشون آمدند؟ چه جنایتهایی کردند؟ از آن موسی قصاب و کاتسا شارون. اصلاً کو اسمی از شارون خود اسرائیلش میشنوید چه جنایتها کرد. این شارون زنده بود، مرده بود. نبود، نیست بود چه رسد به الان. خاصیتش هم فقط همین است. خدا یک سری مجاهد با اینها تربیت میکند. خدا اولیائش را با اینها تربیت میکند. خدا یک سری دلهای پاک آماده را با اینها بیدار میکند. چقدر جوانهای ما داشت از دست میرفت؟ خدا با ترامپ اینها را بیدار کرد. خدا با خریت ترامپ اینها را روشن کرد. جالب نیست؟ ترامپ اینها را بیدار کرد.
اگر آدم برود تو بر این قضیه تو این دو سه سال اخیر، چقدرها را خدا با نتانیاهو هدایت کرد؟ ابزار هدایت خداست. «ان الله یؤید هذا الدین بالرجال لا خلاق لهم.» خدا دینش را با یک کسانی پیش میبرد که هیچ بهرهای از این دین ندارند. اینها مهرهاند. این خودش مهره است. این خودش سرباز خداست. سرباز خدا نه اینکه خودش هم انتخاب کرده باشد سرباز خدا باشد. نه، خودش که شیطان است ولی شیطان هم مهرهی خداست. شیطان هم سرباز خداست. شیطان هم تو بازی خداست. خدا به شیطان دارد همه را تربیت میکند. خدا با شیطان دارد همه را راه میاندازد. هر که رفته بهشت، شیطان عاملش بوده. چطور عاملش بوده؟ خود شیطان ابزار تشخیص حق است دیگر. غیر از این است؟ مگر شما وقتی شیطان میآید وسوسه میکند، نمیفهمی که پس این غلط است. تمام شد. این گزینهی غلط را بهت نشان میدهد. حذف میکند. این هم خودش مهره است، این هم خودش ابزار است، این هم خودش وسیلهی رشد است. ترامپ و نتانیاهو امروز اینجوری است. ما هر جاییم تو حقانیت هر چیزی که شک بکنیم، نگاه میکنیم ببینیم ترامپ چی میگوید. ترامپ این را میگوید، پس قطعاً غلط. نتانیاهو این را میگوید، پس این قطعاً بد. اینها نماد ناحقانیتاند. وقتی نماد ناحقانیت شد، کمک میکند برای کشف حقانیت، برای شناخت حقانیت. این میشود مهار خدا. خدا ازش استفاده میکند برای پیش بردن حق.
خیلی جالب است آقا این داستانها. حالا داستان که واقعیت است ولی بالاخره این قضایا خیلی توش نکته است. خیلی عجایب است. خیلی برای اینها فکر کرد. خدا با دست فرعون سارا تربیت میکند. خدا تو بغل فرعون موسی را پرورش میدهد. فرعونی که چهار هزار تا بچه را کشته که این یک دانه به دنیا نیاید. یک دانه به دنیا نیاید. همان یک دانه میآید. همان یک دانه میماند. نه یک گوشهای، یک جایی، تو بغل فرعون بزرگ میشود. سبحانالله. رو آب ولش میکنند. میآید پشت در قصر. افسانه است اینها؟ نه. این قاعدهی کار خداست. کدام مدلی؟ قدرتنمایی خداست. میگوید: «بزن، بکش.» یک مصلحتی است، خیری است، دلیلی است. حالا این زنها باید داغدار بشوند، بچههایشان را از دست بدهند. توش وجهی است. گاهی عقوبت، گاهی سیلی خداست. از ظالم سیلی. ظالم هم شمشیر من است. از دست من که در نرفته. بازی. گاهی هم باید بخورید. بعد صابونش به تنتان بخورد. گاهی هم باید یک چک و لگدی از آمریکا و اسرائیل بخورید. لازم دارید. ناشکری کردید. کفران نعمت کردید. غفلت کردید. بالاخره این بیدارتان میکند. در عین حال کار خودش را دارد میکند. خدا که رو دست نمیخورد. خدا که تحت برنامهی اینها نمیماند که اینها این جوری برنامهریزی کردند. حالا من چکار کنم؟ آخه فرعون دارد این کارها را میکند. الان من چکار کنم؟ نه بابا. این رو برنامه دارد کار میکند. این خودش مهره است.
موسی را میاندازم تو بغلش. از آنور هم میگویم. خیلی آیات قرآن در سورهی مبارکهی قصص، آیات ابتدایی، آیات عجیبی. میفرماید موسی را رساندم به کاخ فرعون. «و حرمنا علیه المراضع من قبل.» عجب، از قبلاً برنامهریزی کردم. سینهها را به این بچه حرام کردم. گفتم: «هر چی زن شیرده بردارید بیارید.» یک دایه پیدا کنیم به این بچه شیر بدهند. حالا مثل الان که نبود شیر خشک و اینها از داروخانه بگیرد. همه را آوردند، سینهی هیچ کدام را نگرفت. برنامهریزی دیگر. خدا اینجاست. کجای نقشهی فرعون است؟ کجای بازی فرعون؟ کجا فرعون از این چیزها سر در میآورد؟ کجا این چیز حالیش میشود؟ سینهها را حرام کردم. خواهر موسی را هم از آنور آورده بودم. این بچه که رو آب بود، خواهر موسی از کناری «فبصرت به عن جنب و هم لا یشعرون.» از یک گوشهای این بچه حواسش بود. این دختربچه به حضرت موسی. این رفت تو قصر. این از یک کناری وقتی همه این زنها آمدند و هیچکی نتوانست به این بچه شیر بدهد. آمد گفت: «هل ادلکم علی اهل بیت یکفلونه و هم له ناصحون.» من یک خانوادهای را سراغ دارم. به نظرم میتوانند به این بچه شیر بدهند. دلسوز هم هستند. میخواهید اینها را معرفی کنیم؟ دیگر اینها عاجز شده بودند. گفتند: «بگو دیگر.» حالا اینکه از هیچکس شیر نمیگیرد ماندیم چکار کنیم. آن یک دانه زن کی بود؟ مادر خود موسی بود. مادر موسی را آوردند. با التماس، بچه را دادند بغلش. قرار شد ماهیانه یک پولی هم بهش بدهند. یک اتاقی هم بهش بدهند. یک خانهای هم بهش بدهند. احمد هم خبر ندارد این مادر همین بچه است.
«همه را زدی و کشتی که اینها آواره بشوند.» خدایا کاری کرد باید تو کاخ خودت یک اتاق به این خانواده بدهی. یک پولی هم ماهیانه بهش بدهی. این است داستان. «یا موسی، دیدی نقشه را؟ کیف کردی برنامهریزی را؟ دیدی چطور آوردمت؟ دیدی چکار کردم باهات؟»
وضع پارسال جمهوری اسلامی را، پس سه ماه پیش، چهار ماه پیش، وضع دی ماه جمهوری اسلامی را با وضع دیشب و امروز جمهوری اسلامی مقایسه کنید. کشور در آستانهی سقوط. دشمن دندان تیز کرده. یک از گلی مثل سس خرسی آمده فراخوان داده. چند هزار نفر تو خیابان ریخته. چهار ماه بعد اوضاع این جوری شده. میگویند: «آمریکا ما را فروخت.» ترامپ تسلیم جمهوری اسلامی شد. توی این تحلیلها و گزارشها و گفتگوهایشان، آمریکاییها، اسرائیلیها، تحلیلگرانشان، سیاسیونشان، ولوله. اظهار یاس، ناامیدی، شکست. عمیقاً احساس شکست ماندند. میگویند: «چی شد؟» تو این یکی دو هفتهی اخیر این مصاحبهی دیشب ترامپ اصلاً باورنکردنی بود. همهشان هنگ کردند. این چرت و پرتها چیست ترامپ میگوید؟ میگوید: «تو میخواهی واقعاً سیصد میلیارد به اینها بدهی؟» میگوید: «ما دو هزار میلیارد به اینها خسارت زدیم. حالا سیصد میلیارد که چیزی نیست.» میگوید: «میخواهی به اینها پول بدهی؟» «پولهایی که از قبل از اینها گرفته بودیم، مسدود کرده بودیم، اگر پولهای اینها را ندهیم، بقیه هم دیگر میترسند تو بانکهای ما پول بگذارند.» میگوید: «تو داری اجازه میدهی اینها هستهای داشته باشند؟» میگوید: «حالا همه دارند، اینها هم داشته باشند.» میگوید: «تو با موشکهای اینها هم کنار آمدی؟» «۸۵ درصد موشکهایشان را زدیم. یک کم مانده. آن زیر خاک ارهی بخوانند بزنند.» «اعراب را این بغلشان قوی میکنیم اینها نتوانند آنها را بزنند.»
بابا تو کی، تو دو ماه پیش میگفتی: «بعد ۴۷ سال من نمیگذارم اسمی از ایران رو نقشه بماند.» تو همان کسی هستی که آن ساعت توئیت کردی: «اینها را برمیگردانم به اصل حجر.» بابا اینها را که ما دیگر به چشم خودمان دیدیم. مال دویست سال پیش که نیست. حالا یک ماه پیش است. مال دو ماه پیش است. این قضیهی ترامپ مال دو ماه، دو ماه و نیم پیش است. آن شبی که توئیت زد «ایران را برمیگردانم به عصر حجر.» الان همه دنیا دارد داد میزند: «آمریکا برگشت به عصر حجر.» کی دارد چکار دارد میکند؟ دست حق. آن تو مدار حق رفتن است: «ان الانسان لفی خسر.» آدمی که تو مدار حق نیست باخته، بدبخت است. کی تو این عالم میخواهد تو را گردن بگیرد؟ تو را کی تو این عالم داری؟ کی پشت تو است؟
حمله کردی اورانیوم اینها را برداری. باد و خاک و زمین و گل و ابر و اینها آمد. این سربازان زمینگیر شدند. شورت با پرچم آمریکایشا را جا گذاشتند رفتند، ماندگار شد برای تاریخ. کارت ملی و پاسپورتشان را هم جا گذاشتند در رفتند. بابا تو ابرقدرت بودی برای خودت. خاک بر سر تو. حیثیتی داشتی تو دنیا. چی زد پس کلت تو را به طمع انداخت به این پیرمرد ۸۷ ساله حمله کنی؟ خدا میخواهد ببرد دیگر. عمر طبیعی است دیگر. بالاخره تمام میشود دیگر. «آقا ما تو این یکی دو سال اخیر خیلی شکسته شده بودیم.» کدام بنده؟ خودش را میخواهد ببرد. میگوید: «ولی من با شماها کار دارم. من این را یک جوری میبرم یک تمدن جابجا شود.»
بعضیها چی میشوند؟ وقتی غرق در حقانیت میشوند بودنشون چیست؟ رفتنشان چیست؟ مردنشان چیست؟ چکار میشود کرد با اونی که همهی وجودش حق است؟ چکار میشود کرد؟ نکشمش، نابودم میکند. بکشمش، زودتر نابودم میکند. چکارش کنم؟ یحیی سنوار را انداختند زندان، سی سال زندان اسرائیل بود. تو آن سی نیرو تربیت کرد، کتاب نوشت، برنامهریزی کرد، فکر کرد، مطالعه کرد، آمد بیرون، شد رئیس حماس. طوفان الاقصی را انداخت. «نکشیمش نابودمان میکند. بکشیمش...» برداشتند، زدند، کشتند. اول باورشون نمیشد یحیی سنوار باشد. خوب احمقها به خودشان نگاه میکنند. باورشون نمیشد کف میدان با دو تا سرباز آمده باشد. روی زمین آمده باشد. وسط جنگ باشد. میگفتند: «نه، این تو پناهگاه است.» از این حرفهای مفتی که ایشالا دیگر مردم عاقل شدند. ان شاءالله نه ثمرات جنگ باشد. این شَر و وِرها را دیگر کسی باور نکند. گفتند: «لاریجانی را بردند پیش خامنهای دویست متر زیر زمین با چشم بسته.» یک مشت احمق میگویند، یک مشت احمقتر هم باور میکنند. هر دو هم شهید شدند. یحیی سنوار روی زمین شهید شد. هیچکی باورش نمیشد. اینها آزمایش گرفتند. یک سری آزمایش از پیکر شهید یحیی سنوار گرفتند و اینها. وقتی که خبرش در آمد یک بمب خبری شد برای اسرائیلیها. چون کسی باورش نمیشد. گفتند: «ما یحیی سنوار را زدیم.» گفتند: «حرف مفت نزن. مگر یحیی سنوار رو زمین بوده؟ مگر همین جوری مفت بوده؟ مگر میشد این را زد؟» برداشتند فیلمش را در آوردند. لحظهی کشتنش. «لحظهی آخر ما فیلم گرفتیم.» گفتند: «ای لحظهی آخر هم با چوب سمتتان پرت کرد.» رو مبل نشسته بود. ازتان نترسید. هم خودش و هم آن چوبش و هم آن مبلش، همه اینها شد نماد مقاومت.
«آقا من چکار کنم؟» بگویم کشتم، یک داستان دارم. بگویم نکشتم، یک داستان دارم. فیلمش را در میآورم. میگویم: «این جوری کشتم.» همان لحظهی کشتنش میشود نماز مقابل. چکار کنم با این؟ هیچی. باید آدم شوی. باید رو بیاوری به حق. تا وقتی رو به حق نمیآوری همین است، همین کاسه. این مال اونی است که به حق است. همهی عالم بر مدار این دارد میچرخد. همهی عالم دارد این را کمک میکند. همه در خدمت این هستند. همهی ذرات عالم مرید این هستند، پشت این هستند.
یک پیرمرد ۸۰ ساله، پدر شاه و ساواک و صدام و آمریکا و کارتر و ریگان و همه را در آورد. پیرمرد ۹۰ ساله با سن ۶۰، ۷۰ سالگی انقلابش را شروع کرد. اولین سخنرانیهای امام این بود. میفرمود: «اجداد من همین قدر عمر کردند.» خوب امام تقریباً ۶۳ سالشان بود وقتی سخنرانیهای فیضیه را شروع کردند: «اجداد من همین قدر عمر کردند. من هم امیدی به ادامهی زندگی بیشتر از این ندارم.»
آخر سنش وقت بازنشستگیاش. دیگر الان ۵۰ سال سن بازنشستگی است. امام ۶۳ سالگی نهضت شروع کرد. ۱۵ سال دربدر آوارگی. تا مرز کویت رفت. ویزا بهش ندادند. راهش ندادند. تحقیرش کردند. چقدر کیفور بودند. خوشحال بودند. احساس پیروزی داشتند. شاه فکر میکرد زده و بیرون کرده و برده و عراق هم بیرون کرد و کویت هم راه نداد و فرستادند فرانسه، یک روستای کوچکی. نوفل لوشاتو. روستا. ده به معنای واقعی کلمه. آن ده شد مرکز تبلیغ اسلام در عالم. ایام ژانویه و کریسمس و اینها بود. همسایههای امام تو نوفل لوشاتو میآمدند عکس میگرفتند. میگفتند: «ما مسیح شنیده بودیم ولی الان فهمیدیم مسیح کیست؟»
پیرمرد، آخوند شیعهی ایرانی. یک دستی میخواهد این را جابجا کند. هر طرف میبرد بدتر میشود. مثل کاری که محمود میخواست با امام رضا (علیهالسلام) کند. جابجا میکرد بدتر میشد. مامور برگشت گفت: «علی بن موسی را که میخواهید بیاورید، میخواهید بیاورید خراسان از شهرهای شیعهنشین رد نکنیدها. آنها مریدند. آنجا میآیند احترام میکنند و اینها داستان میشود برای شهرهای سنینشین.» حالا شهرهای سنینشینشان کجا بود؟ مثلاً یکیش «ری» بود. یکیش «نیشابور» بود. نمیفهمد حق و باطل یعنی چی. بدبختی همین است دیگر. «ان الانسان لفی خسر.» مال همین است که نمیفهمد حق و باطل یعنی چی. نمیفهمد وقتی یکی حق است یعنی چه. هیچ کاریش نمیشود کرد. آقا چی شد قضیهی امام رضا (علیهالسلام) را آوردند شهر سنینشین؟ امام رضا (علیهالسلام) رسیدند خراسان، ۵۰ سال بعد، صد سال بعد، ری شد پایتخت شیعه. از توش کلینی در آمد. از توش صدوق در آمد. ما چهار تا کتاب اصلی داریم. کتب اربعه. دوتاش مال علمای ساکن ری بوده. سه نفرند کتب اربعه. چهار تا کتاب سه نفر نوشتند. کلینی، شیخ طوسی. چکار کرد؟ من همان امام رضا (علیهالسلام) را برداشت آورد از این مسیر رد کرد. برد خراسان. از این سفر امام رضا (علیهالسلام) چی در آمد؟ دو نفر از این سه نفر از ری در آمد. یکیش هم از خراسان در آمد. چیست؟ رو اینها زنده کردن اسلام. پیشبرد. با کی در افتاده احمق؟ نیشابور امام رضا (علیهالسلام) آمد کنفیکون کرد. حاشیهی پیغمبر به همه معرفی کرد. بساطت را ریختم. با حق میشود در افتاد؟ چکارش میخواهی بکنی؟ «من چکار کنم؟ ببرمش تو شهر شیعهها یک جور بدبخت میشوم، میبرمش شهر غیر شیعهها همه را شیعه میکند.»
آدم شی. بَد اهل حق، شرهای دیگه نداره. زینب کبری (سلاماللهعلیها) به یزید فرمود: «انک لا تم ذکرنا.» هر غلطی دلت میخواهد بکن. تو نمیتوانی ذکر ما را محو بکنی. تو میروی ما میمانیم. کی آن روز باورش میشد؟ این حرف یک زن اسیر داغدیده به حسب ظاهر. هر جور حساب میکنی، شکست خورده. شکست خورده تو آن قصر، تو آن دم و دستگاه، تو آن تشکیلات. یزید مست مست قدرت، مست شهوت. این زن شکست خورده، غریب، آسیبدیده، برمیگردد به ما میگوید که: «همه بساطت جمع میشود، ما میمانیم. ما میمانیم.» این که یک پیکری که روی زمین رها شده، درست دفن نشده، زن و بچهای که ۴۰ روز آوارهاند تو بیابانها. «چی میماند؟ کجا میمانی؟» برو ببین آن پیکری که رو زمین رها شده از کجاهای عالم اربعین چه شکلی خودشون را بهش میرسانند.
کنار گودال قتلگاه. امام سجاد (علیهالسلام) وقتی که میخواستند رد بشوند از این کنار گودال، چون عمر سعد ملعون احمق، ببین اینها همش حماقتهای اینهاست. عمر سعد گفتش که: «این خانواده را ببرید کنار گودال قتلگاه روحیهشونو ببازند. ببینند این پیکرها را.» بعدم گفت: «جنازههای خودیمان را دفن میکنیم، جنازهی اینها را رو زمین میگذاریم بماند یک روز و نیم تو کربلا.» ماند. جنازههای نحس خودشان را دفن کرد. گفت: «این زن و بچه را هم ببرید کنار گودال قتلگاه ببینند صحنه را، روحیههاشان شکسته بشود.» خوب خیلی صحنههای عجیبی بود. بدنهای پاره پاره، پیکرهای عریان، بیسر. خیلی صحنهی فجیعی بود. امام سجاد (علیهالسلام) نگاهشان افتاد. امام خودش تو نقطهی عالی بر حقانیت نشسته. ولی ببین عظمت زینب کبری (سلام الله علیها) چیه؟ زینب کیه؟ زینب یکهو نگاه زینب کبری افتاد به امام سجاد (علیهالسلام). دید بدن امام سجاد (علیهالسلام) دارد میلرزد. نه لرزهای از سر ترس. اثر فشار این حجم از مظلومیت دلها را ذوب میکند. زینب کبری (سلاماللهعلیها) فرمود. روایت، روایت معروف «یبن زائده»، امام سجاد. مرحوم ابن قولویه در «کامل الزیارات» نقل میکند. روایت فوقالعادهای است. یک تکه از این روایت را هم از باب الشهدا که وارد میشوید، ایشالا به همین زودی روزی همهی ما. از بین الحرمین که پلهها را میآییم پایین، باب الشهدا را که میآییم حرم امام حسین (علیهالسلام)، یک چند تا کاشی آبی روبرویمان. یک تکه از این حدیث آنجا با کاشیهای آبی نوشته. این حدیث را.
امام سجاد (علیهالسلام) به ابن زائده فرمود، فرمود: «اینی که بهت میگویم با آب طلا باید بنویسی و برای شنیدن این حدیث باید بار شتر میبستی سفر میرفتی. قدر این حدیث را.» بهت بعد مفصل تعریف میکنند. «من کنار گودال قتلگاه نگاهم به این بدنها که افتاد، بدنم شروع کرد لرزیدن. عمهام به من فرمود: یا بقیة الماضین، ای به جا مانده از گذشتگان. مالی اراک تجودک بنفسک. میبینم داری جان میدهی عزیزم. چی شده؟» عرض کرد: «عمه جان، این پیکر ولی خداست رو زمین.» فرمود: «یک جوری اینها را کشتند آدم احساس میکند اینها اهل خزر و دیلم بودند. اینها کافر بودند. کافر حربی بودند. این پسر پیغمبر این دارد من را میکشد. این صحنه دارد من را از جا درمیآورد. چقدر مظلومیت. چه کردم با این پیکرها؟ یک روپوش روی این بدنها نینداختم.»
عظمت را ببین. حقانیت را ببین. ایمان را ببین. جان عالم به فدای زینب. فرمود: «غصه نخور. من خبر دارم اینجا بعداً چی میشود. این بدنها را میبینی؟ این اجسام مضرجات را میبینی؟ آیندهای اینجا دارد. این زمین دارد. یک عاشقهایی میآیند از عالم علی کرور لیالی والایام. اینجا شب و روز دیگر خالی نمیماند. مثل پروانه دور این قبرها میچرخند. اینها دفن میشوند اینجا حرم میشود. ینسبون لهذا التفعل. ما پرچمی بالا میرود. فراعنهی زمین جمع میشوند این پرچم را بیاورند پایین نمیتوانند. دم و دستگاهی اینجا پیدا میکند. میلیونی جمعیت میآید. هر کار میکنند زائر نیاید نمیشود. سال به سال شلوغتر.» کجا را دید زینب (سلاماللهعلیها)؟ همین روایت را اگر ما صد سال پیش میخواندیم، باورمان نمیشد. دارد میبیند کنار گودال، دارد موکبهای اربعین را میبیند. شماهایی که دارید پاسپورتاتون را میگیرید، راه میافتید پشت مرز مهران، چند کیلومتر بیا. همه را دارد زینب. «این جور نمیماند، عوض میشود. این حق است. همه میروند حسین میماند. کربلا میماند. دلهای عاشقای که شبهای جمعه پر میزند برای امام حسین (علیهالسلام) چه روضهها بگیرند، چه مراسمها بگیرند، چه سیاهیها بزنند، چه بساطی به پا کنند.» آرام کرد امام سجاد (علیهالسلام) را با «و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.» حق را به یادش آورد. حقانیت را به یادش آورد. آرامش کرد. این عظمت این را با نگاه حق نگاه کردن. بعد هم فرمود: «ما رأیت الا جمیلا.» من جز خوشگلی ندیدم. همش حقانیت بود. همش حقیقت. همش برنامهریزی خدا بود.
«گفت دیدی خدا چطور داداشت را ضایع کرد؟» - معاذالله - «دیدی کیف رأیت ما صنع الله با اخیک؟» دیدی خدا با داداشت چکار کرد؟ فرمود: «چکار کرد؟ یک مشت آدامی که باید میمردند، خدا مرگ اینها را تبدیل به چی کرد؟ تبدیل به همچین شهادتی شد. اینها اجلشان رسیده بود. وقت رفتن. خدا مرگ اینها را تبدیل کرد به یک همچین افسانهای، به یک همچین اسطورهای. تبدیل به شهادت کرد. یک مشت عاشق پر کشیدند رفتند ملاقات معشوقشان. چی بود؟ چی شد؟ کجاش بد بود؟» «ما رأیت الا جمیلا.» من جز خوشگلی ندیدم.
یک سر بریم خرابهی شام با چشم زینب (سلاماللهعلیها) بریم. خیلی تلخ است. همیشه هم همینطور است. این روضه واقعاً جگر آدم را آتیش میزند. آدم این صحنه، صحنهای است که آدم را بیچاره میکند. ولی از نگاه زینب یک بار نگاه کنید. از نگاه حقانیت نگاه کنید. هم بسوزید هم آتیش بگیرید هم ناله بزنید هم کیف کنید. برداشتند خانواده را آوردند اینجا تحقیرشان کنند. خرابهنشینشان کردند. «خراشهنشین شدن.» امام سجاد (علیهالسلام) فرمود: «توی خرابه ما را جا دادند. دیواری بالا سرمان بود. هر لحظه همه میگفتند این دیوار رو سر اینها خراب میشود.» خرابهنشین میخواستند تحقیر کنند این زن و بچه را. میخواستند تحقیر کنند. چی شد؟ چه شد اوضاع؟ مگر میشود حق را تحقیر کرد؟ مگر میشود حق را پامال کرد؟ صحنه را ببین. لبریز از عشق است. لبریز از شکوه. یک بچهای که دلتنگ باباش است، این صحنه تراژدی نیست. صحنهی شکست. یک صحنهی مصیبت و بدبختی نیست. صحنهی عشق است. صحنهی پیروزی است. پیروز. یزید شده اسباببازی تو دست این بچه. آره ما روضه میخوانیم میگوییم باید به بچه اسباببازی داد. نه سر باباش. این سر جاش. ولی اینجا یزید شده یک مهره تو چنگ این بچه. اینش را هم ببین. ابزار دست این بچه شده. حق است دیگر. حق این جوری است. ببین چه جور میکند فراعنه را. فراعنه را ببین چه جور استخدام میکند اینها را برای رسیدن به غرض خودش. این بچه امشب وصال این بچه را بابا میخواهد. این بچه امشب بوسه میخواهد. یزید را مامور میکند این بچه را به وصال برساند. وصال برسد. یزید را وسیله. این بچه میخواهد خرابه را امشب بهم بریزد. این بچه میخواهد شام را کنفیکون کند. این بچه میخواهد یک کاری کند این شهر شامی که به اسم یزید میشناسند ۱۴۰۰ سال بعد نه به نام امام حسین (علیهالسلام)، به نام سه سالهی حسین (علیهالسلام) بشناسندش.
آمدم زیارتت با گریه. با گریه. بازاری، بازاری. تو هنوز وسط بازاری. بازاری. هنوزم وسط بازار. بازار. همه رفتند. آن بازاریابی و یزید و بازار شام و همه رفت. این بچه ماند. داعشیها هم آمدند نتوانستند کاریش بکنند. جولانی هم آمد. این حرم را درش را بستند. تاریک شد. باز هنوز رقیه هست. باز هنوز این شهر مال این بچه است. بقیهی جایش خراب است. کاخ یزید خراب است. این بچه ماند. خیلی عجیب است آقا. حق خیلی عجیب است. خیلی ماندگاری حق خیلی عجیب است. خیلی عجیب است این روضهای که میخواهم بخوانم. هم رو هم از این دریچهی حقانیت رو تاریخ. خوب شما میدانید تاریخنگاری که میکنند مسائل مهم را مینویسند. مسائل اصلی را. مسائل خردهریزه معمولاً کمتر بهش پرداخته میشود. داستان حالا خردهریزه که میگویم از این جهت که یعنی تو متن جنگ نیست. حواشی جنگ است. خیلی برای تاریخنگار ارزش آنچنانی ندارد که بخواهد رو اینها مانور بدهد. لذا این قضیه خیلی به ندرت ولی البته با بعضی منابعی که موثق است نقل شده. داستان شهادت حضرت رقیه (سلاماللهعلیها). «کامل بهایی» که یکی از منابع معتبر است، این بچه را این شکلی میگوید: میگوید امام حسین (علیهالسلام) یک دختربچهی سه چهار سالهای داشت. نه اسم میآورد نه دقیق سن میگوید و قضیه را تعریف میکند که تو خرابه این شکلی شد و نصف شب بهانهی بابا گرفت و این سر را آوردند و این قضایایی که شد. حقانیت را ببین. دست باز خدا را ببین. دست قدرتمند خدا. بعد چندین قرن میخواهد این بچه را تو تاریخ برای آدمها نگه دارد. عجیب است به خدا. بچهی سه سالهای که یک اسمی حالا ازش بوده. دقیق گوش. بحث این رقیه است. چیست این؟ یکهو میزند. تقریباً یک قرن پیش، بیشتر از یک قرن پیش یک قضیه پیش میآید در دمشق. یک شخصی به نام سید ابراهیم دمشقی سه تا دختر داشته. شب اول دختر اول خواب میبیند یک بانویی را، یک دختربچهای را. آن خانم میفرماید: «من رقیه دختر امام حسینم. به بابات بگو قبر من آب افتاده. دارد خراب میشود. بگو بیاید قبر من را تعمیر کند.» دختر اول قضیه را تعریف میکند. او هم میگوید: «بابا مگر الکی است؟ مگر میشود رفت قبر را باز کرد؟» با این. شب دوم دختر دوم خواب میبیند. شب سوم دختر سوم خواب میبیند. باز هم اعتنا نمیکند. شب آخر خودش خواب میبیند. حضرت تشر میزند: «مگر نمیگویم قبرم خراب شده. کاری بکن. کاری بکن. کاری.» این هم دیگر به صرافت میافتد. علمای دمشق را جمع میکنند و میگویند: «آقا چکار کنیم؟ بالاخره حالا میکنیم. اگر آبی بود خوب میرویم پایین. اگر هم نبودم که خواب بود اعتنا نمیکنیم.» میگویند: «خیلی خوب. حالا کی میخواهد این را بکند پایین برود؟ کلید در حرم، رو ضریح را بچرخاند؟ هر کی به دستش باز شد.» ببین همان داستان موسی و فرعون و اینهاست دیگر. «حرمنا علیه المراضع». میگویم داستان چی بود؟ جلوتر بهت میگویم خدا چه جور دارد برنامهریزی میکند. انداختند. آخر هم سید ابراهیم گفت: «باشه. شما اول بیندازید. به دست شما باز شد شما اقدام کنید.» همه انداختند دیدند آقا نمیچرخد. گفتند: «سید، خودت بچرخان.» انداخت. در باز شد. گفتند: «کار خودت.» شکافتند. یک کم آمدند پایین دیدند عجب آب برداشته قبر را. قبر را بیشتر شکافتند و باز کردند. میگوید: «دیدم بله یک بدن دختربچه سه سالهی صحیح و سالم. انگار یک ساعت از دنیا رفته.»
بگذار قبل اینکه رد بشوم آن حرفی که میخواستم بگویم را بگویم. چرا به دست سید چرخید؟ محرم نمیخواهد دست نامحرم به این بچه بخورد. به این بچه بخورد. این بچه دست نامحرم انقدر بهش. الان دیگر وقتش نیست. وقتش نیست. انقدر نامحرم رو این بچه دست بلند کرد. بلند کرد. الان دیگر باید دست محرم بهش برسد. سید میگوید: «دیدم بله آب افتاده پیکر، پیکر یک آدمی است که انگار یک ساعت از دنیا رفته.» میگوید: «با اشک، با ناله این بدن را بغل رو پا گرفتم. رو به قبله نشستم. سه روز تعمیر قبر طول کشید.» میگوید: «من سه روز، از عجایب عالم، این سه روزی که این پیکر تو بغل من بود، من خوابم نگرفت. نیاز به غذا پیدا نکردم. نیاز به آب پیدا نکردم. فقط برای نماز چند دقیقهای میگذاشتم بغل پیکر وایمیستادم نمازم را میخواندم. دوباره بچه را.» این سه روز به عنایت این بچه، کار این شکلی شد. درست کردیم و مرتب کردیم. بچه را تو قبر گذاشتیم و تمام.
یک جملهای دارد این را مرحوم مازندرانی میگوید در «معالی السبطین». وقتی این قضیه را تعریف میکند یک عبارتی دارد. میخواهم این را بگویم. این روضهی امروز من میشود باهاش ناله بزنید. حقانیت شنیدی. خیلی خوب. حالا یک کم مظلوم. میگوید: «من سید ابراهیم میگوید، میگوید من دیدم پیکر سالمه ولی منظورم از سالم چیست؟ سالم چیست؟ منظورم از سالم این است که انگار نه انگار چندین قرن گذشته از این بچه. ولی سالم. فقط همینش سالم بود.» روضهام طولانی نیست. یک خط است. ولی شما برای این یک خط طولانی گریه کنید. میگوید: «این بچه انگار یک ساعت بود از دنیا رفته بود. از دنیا رفته از این جهت تر و تازه بود. بدن سالم بود ولی من هر چی نگاه کردم دیدم سالم ولی این بدن...» گفتم: «خدایا این بچه چرا انقدر کبود است؟ کبود است.» «الکی نبود. زن غسال وقتی نگاه کرد گفت: «بزرگ این!» گفتند: «زینب کبری». گفت: «خانم من غسلش نمیدهم.» فرمود: «بچه بیماری داشته؟» فرمود: «چطور؟» گفت: «آخه خانم من نگاه کردم این دیدم این بچه جای...» فرمود: «نه بیماری نداشته. چهل منزل سیلی خورده است. انقدر تازیانه زدند این بچه را.»
بسمالله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و صل الله علی الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین، رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.»
عَرض کردیم که اگر از دریچهی سورهی مبارکهی عصر به کربلا نگاه کنیم، میشود قضیهی کربلا را این شکلی تحلیل کرد: «این مردم، این جماعت، تو خُسراناند، تو باختن.» یک جماعت اقلیتی که این چهار تا ویژگیای که قرآن فرموده را دارند، اینها اهل نجاتاند. آن کشتیای هم که اینها را سوار میکند و بستر نجات اینها میشود، امام حسین (علیهالسلام) است.
نجات توی کلمهای خلاصه میشود؛ آن هم «حقانیت» است. خسارت تو یک کلمه خلاصه میشود؛ آن هم «ناحقانیت» است. بر حق نبودن، تو مسیر حق نرفتن. حق یعنی واقعیت، یعنی اونی که هست. باطل یعنی توهم، یعنی خیالات، یعنی توهمات؛ چیزهایی که نیست، آدم فکر میکند هست. یزید در توهمات بود، در خیالات بود. فکر میکرد با کشتن قدرتمند میشود، با حذف کردن ماندگار میشود. فکر میکرد که با غلبه، جاوید میشود. منطق بنیامیه این بود: «الحق لمن غلب.» حق مال کسی است که غلبه کند.
خیلی آدمها در طول تاریخ نگاهشان این بوده، توهمشان این بوده. غلبه را هم تو همین غلبههای ظاهری و زدن و کشتن و حذف کردن و کنار زدن و زندان انداختن و اسیر کردن و تو این چیزها میدانند. فرعون آن روزی که ساحرهایش را آورد برای اینکه با حضرت موسی رقابت بکنند، یک جملهای به کار برد؛ منطق فرعونی را نشان داد. گفت: «قد افلح الیوم من استعلی.» امروز هر کی که بالا باشد، هر کی برتر باشد، به فلاح رسیده.
کلا قرآن آمد به ما یاد داد: «قد افلح المومنون، قد افلح من تزکی». با این چیزها اوضاعت رو به راه نمیشود، شکوفا نمیشوی، به سود نمیرسی، به نتیجه نمیرسی. با زدن و بردن و کشتن و پیروز انتخابات شدن، این چیزها که نتیجهای برای آدم ندارد. میبینید این نتانیاهوی بدبخت، نجس، کثیف، حرامی، فقط تو این دو سه سال اخیر حول و حوش صد هزار نفر را کشته. صد هزار نفر، میدانی یعنی چه؟ چند هزار نفرش کودک شیرخوار. الان اوضاعش را ببینید. تو همین محاسبات مادی و دنیایی، آخر دوران نخست وزیری، قاعدتاً پایان نخستوزیری، در آمدن از مصونیت قضایی و محکوم شدن و دادگاه و زندان و تو همین روال دنیایی مادی عادی خودش اوضاعش این است. آخرتش چیست که اصلاً نمیشود تصور کرد؟ آدم از تصور آخرت اینها وحشت میکند، سکته میکند از جهنمی که اینها دارند. آدم به لرزه میافتد. این همه زدی و کشتی و خوب چی شد؟ تهش چی؟ چی را گرفتی؟ چی را داری؟ این منطق مسموم و فاسد اینهاست. این توهم اینهاست. باطل این است: «خسر هنالک المبطلون.» رو چیزی که نیست قمار میکند. رو چیزی که نیست با توهمش حساب میکند. مثل آدمی که تو خواب یک چیزی گیرش آمده. تو خواب خانه خریده. تو خواب یک چیزی رو بغل گرفته.
«سراب اعماله که سراب»، بقیهی قرآن میفرماید این کفار کارهایی که میکنند مثل سراب میماند. کفر این است: خیال توهم. توهم داشتن. چیزی توش نیست. به دست آوردن نیست. این قاتل است، آن مقتول است. این فکر میکند چیزی به دست آورده، او را حذف کرده، در حالی که برعکس است. آن مقتول، آن شهید است که به دست آورده. شهید است که پیروز شده. داستان برعکس است. قاتل تو پازلبازی مقتول است. قاتل تو چنگ (چنگال) مقتول است. قرآن به ما یاد داده، خیلی معارف ناب، زلال، فوقالعاده است. نتانیاهو تو چنگ (چنگال) یحیی سنوار است. تو چنگ (چنگال) سید حسن نصرالله است. ترامپ تو چنگ (چنگال) رهبر شهید ما است. این تو چنگ (چنگال) آن است. فکر میکنی این زد و کشت و زورش رسید و قدرتمدار بود و حذف کرد. حذف کجا بود؟ بردی رساندی به آن عالیترین نقطهی این عالم که دیگر حذفشدنی نیست. پیرمرد ۸۷ ساله را تبدیل کردی به یک شهید ابدی با حماقتت، با نفهمیدنت. آدمی که به عمر طبیعی دارد از دنیا میرود، را با حماقتت، با نفهمیدنت، یک کاری کردی جاودانش کردی، ابدیش کردی. توی نقطهای مستقرش کردی که همهی دشمنانش باید تجلیلش کنند. تا ابد باید با عزت و احترام ازش یاد کنند. اینها حماقت تو است، نفهمی تو است. چرا؟ چون تو مدار باطل دارد کار میکند. نیست، توهم است.
اونی که تو عالم هست، شهادت است. شهادت هست، شهید هست، بقیه میروند، بقیه مردهاند. این همان وقتی که زنده است، مرده است. آن هم آن وقتی که مرده است، زنده است. شهید است که میماند. این منطق حق و باطل است. حق اونی است که هست، میماند، جاودان است. این دین، این پرچم میماند. زینب کبری (سلاماللهعلیها) به یزید خطاب کرد، فرمود: «کید کیدک.» هر غلطی دلت میخواهد بکن. خیلی عظمت میخواهد آدم تو آن نقطه. شما خودتان را تصور کنید، عزیزانت را کشتند، برادرت را کشتند، این شکلی کشتند، همهی مردان سپاهت را کشتند. یک لشکر را غارت کردند، هرچی که بوده به غنیمت بردند، زنها را اسیر کردند، چهل منزل چرخاندن، مارش پیروزی زدند، این جور سر و صدا کرده. تو آن نقطه که قرار میگیری، آدمی که دیدهی حقبین ندارد، چشمش فقط به ظاهر است و ظاهر بین است و ظاهر را نگاه میکند. میگوید: «آقا تمام شد، بدبخت، امام حسین ما را هم کشتند و هیچی به هیچی.» اونی که دست حق را میبیند، دارد بر مبنای حق زندگی میکند، میگوید: «چی تموم شد؟ تازه کار شروع! تازه کار امام حسین شروع شد.» امام حسین از نقطهی شهادتش تازه تو عالم درخشان دارد میشود. از اول کار است. یزید تمام شد. این دو روزه که خود میگذرد. دو روز است. از باب امتحان، ابتلا. یک فرصتی است. «للباطِلِ جَولَةٌ وَ لِلْحَقِّ دَوْلَةٌ». دولت مال حق است. باطل یک جولتی دارد، جولانی میدهد، میآید یک دوری میزند. آن هم که یک دوری میزند، آن هم باز برای حق است. برای اینکه اهل حق جدا بشوند، اهل حق ساخته بشوند، اهل حق ساخته. خاصیت یزیدها و عبیداللهها تو عالم این است. خدا اینها را ابزاری کرده، بالابری کرده برای اینکه امثال قمر بنیهاشم را بیاورد بالا. تو این اطلاعاتی که اینها قرار میدهند، آنها را خدا دارد اولیائش را میسازد. خاصیت ترامپ و نتانیاهو این است. خدا با اینها قاسم سلیمانی تربیت میکند. خدا با اینها حسن نصرالله تربیت میکند. زبالهدان تاریخ. بعد صد سال کسی باورش نمیشود یک همچین آدمی اصلاً. خبری ندارد. کارتر، ریگان، کسی میشناسد؟ نام دوران خودشون بزنبهادری بودن. جورج واشنگتن و کی و کی و کی و کی. این موجودات نحس تو اسرائیل هم همینطور. چقدرشون آمدند؟ چه جنایتهایی کردند؟ از آن موسی قصاب و کاتسا شارون. اصلاً کو اسمی از شارون خود اسرائیلش میشنوید چه جنایتها کرد. این شارون زنده بود، مرده بود. نبود، نیست بود چه رسد به الان. خاصیتش هم فقط همین است. خدا یک سری مجاهد با اینها تربیت میکند. خدا اولیائش را با اینها تربیت میکند. خدا یک سری دلهای پاک آماده را با اینها بیدار میکند. چقدر جوانهای ما داشت از دست میرفت؟ خدا با ترامپ اینها را بیدار کرد. خدا با خریت ترامپ اینها را روشن کرد. جالب نیست؟ ترامپ اینها را بیدار کرد.
اگر آدم برود تو بر این قضیه تو این دو سه سال اخیر، چقدرها را خدا با نتانیاهو هدایت کرد؟ ابزار هدایت خداست. «ان الله یؤید هذا الدین بالرجال لا خلاق لهم.» خدا دینش را با یک کسانی پیش میبرد که هیچ بهرهای از این دین ندارند. اینها مهرهاند. این خودش مهره است. این خودش سرباز خداست. سرباز خدا نه اینکه خودش هم انتخاب کرده باشد سرباز خدا باشد. نه، خودش که شیطان است ولی شیطان هم مهرهی خداست. شیطان هم سرباز خداست. شیطان هم تو بازی خداست. خدا به شیطان دارد همه را تربیت میکند. خدا با شیطان دارد همه را راه میاندازد. هر که رفته بهشت، شیطان عاملش بوده. چطور عاملش بوده؟ خود شیطان ابزار تشخیص حق است دیگر. غیر از این است؟ مگر شما وقتی شیطان میآید وسوسه میکند، نمیفهمی که پس این غلط است. تمام شد. این گزینهی غلط را بهت نشان میدهد. حذف میکند. این هم خودش مهره است، این هم خودش ابزار است، این هم خودش وسیلهی رشد است. ترامپ و نتانیاهو امروز اینجوری است. ما هر جاییم تو حقانیت هر چیزی که شک بکنیم، نگاه میکنیم ببینیم ترامپ چی میگوید. ترامپ این را میگوید، پس قطعاً غلط. نتانیاهو این را میگوید، پس این قطعاً بد. اینها نماد ناحقانیتاند. وقتی نماد ناحقانیت شد، کمک میکند برای کشف حقانیت، برای شناخت حقانیت. این میشود مهار خدا. خدا ازش استفاده میکند برای پیش بردن حق.
خیلی جالب است آقا این داستانها. حالا داستان که واقعیت است ولی بالاخره این قضایا خیلی توش نکته است. خیلی عجایب است. خیلی برای اینها فکر کرد. خدا با دست فرعون سارا تربیت میکند. خدا تو بغل فرعون موسی را پرورش میدهد. فرعونی که چهار هزار تا بچه را کشته که این یک دانه به دنیا نیاید. یک دانه به دنیا نیاید. همان یک دانه میآید. همان یک دانه میماند. نه یک گوشهای، یک جایی، تو بغل فرعون بزرگ میشود. سبحانالله. رو آب ولش میکنند. میآید پشت در قصر. افسانه است اینها؟ نه. این قاعدهی کار خداست. کدام مدلی؟ قدرتنمایی خداست. میگوید: «بزن، بکش.» یک مصلحتی است، خیری است، دلیلی است. حالا این زنها باید داغدار بشوند، بچههایشان را از دست بدهند. توش وجهی است. گاهی عقوبت، گاهی سیلی خداست. از ظالم سیلی. ظالم هم شمشیر من است. از دست من که در نرفته. بازی. گاهی هم باید بخورید. بعد صابونش به تنتان بخورد. گاهی هم باید یک چک و لگدی از آمریکا و اسرائیل بخورید. لازم دارید. ناشکری کردید. کفران نعمت کردید. غفلت کردید. بالاخره این بیدارتان میکند. در عین حال کار خودش را دارد میکند. خدا که رو دست نمیخورد. خدا که تحت برنامهی اینها نمیماند که اینها این جوری برنامهریزی کردند. حالا من چکار کنم؟ آخه فرعون دارد این کارها را میکند. الان من چکار کنم؟ نه بابا. این رو برنامه دارد کار میکند. این خودش مهره است.
موسی را میاندازم تو بغلش. از آنور هم میگویم. خیلی آیات قرآن در سورهی مبارکهی قصص، آیات ابتدایی، آیات عجیبی. میفرماید موسی را رساندم به کاخ فرعون. «و حرمنا علیه المراضع من قبل.» عجب، از قبلاً برنامهریزی کردم. سینهها را به این بچه حرام کردم. گفتم: «هر چی زن شیرده بردارید بیارید.» یک دایه پیدا کنیم به این بچه شیر بدهند. حالا مثل الان که نبود شیر خشک و اینها از داروخانه بگیرد. همه را آوردند، سینهی هیچ کدام را نگرفت. برنامهریزی دیگر. خدا اینجاست. کجای نقشهی فرعون است؟ کجای بازی فرعون؟ کجا فرعون از این چیزها سر در میآورد؟ کجا این چیز حالیش میشود؟ سینهها را حرام کردم. خواهر موسی را هم از آنور آورده بودم. این بچه که رو آب بود، خواهر موسی از کناری «فبصرت به عن جنب و هم لا یشعرون.» از یک گوشهای این بچه حواسش بود. این دختربچه به حضرت موسی. این رفت تو قصر. این از یک کناری وقتی همه این زنها آمدند و هیچکی نتوانست به این بچه شیر بدهد. آمد گفت: «هل ادلکم علی اهل بیت یکفلونه و هم له ناصحون.» من یک خانوادهای را سراغ دارم. به نظرم میتوانند به این بچه شیر بدهند. دلسوز هم هستند. میخواهید اینها را معرفی کنیم؟ دیگر اینها عاجز شده بودند. گفتند: «بگو دیگر.» حالا اینکه از هیچکس شیر نمیگیرد ماندیم چکار کنیم. آن یک دانه زن کی بود؟ مادر خود موسی بود. مادر موسی را آوردند. با التماس، بچه را دادند بغلش. قرار شد ماهیانه یک پولی هم بهش بدهند. یک اتاقی هم بهش بدهند. یک خانهای هم بهش بدهند. احمد هم خبر ندارد این مادر همین بچه است.
«همه را زدی و کشتی که اینها آواره بشوند.» خدایا کاری کرد باید تو کاخ خودت یک اتاق به این خانواده بدهی. یک پولی هم ماهیانه بهش بدهی. این است داستان. «یا موسی، دیدی نقشه را؟ کیف کردی برنامهریزی را؟ دیدی چطور آوردمت؟ دیدی چکار کردم باهات؟»
وضع پارسال جمهوری اسلامی را، پس سه ماه پیش، چهار ماه پیش، وضع دی ماه جمهوری اسلامی را با وضع دیشب و امروز جمهوری اسلامی مقایسه کنید. کشور در آستانهی سقوط. دشمن دندان تیز کرده. یک از گلی مثل سس خرسی آمده فراخوان داده. چند هزار نفر تو خیابان ریخته. چهار ماه بعد اوضاع این جوری شده. میگویند: «آمریکا ما را فروخت.» ترامپ تسلیم جمهوری اسلامی شد. توی این تحلیلها و گزارشها و گفتگوهایشان، آمریکاییها، اسرائیلیها، تحلیلگرانشان، سیاسیونشان، ولوله. اظهار یاس، ناامیدی، شکست. عمیقاً احساس شکست ماندند. میگویند: «چی شد؟» تو این یکی دو هفتهی اخیر این مصاحبهی دیشب ترامپ اصلاً باورنکردنی بود. همهشان هنگ کردند. این چرت و پرتها چیست ترامپ میگوید؟ میگوید: «تو میخواهی واقعاً سیصد میلیارد به اینها بدهی؟» میگوید: «ما دو هزار میلیارد به اینها خسارت زدیم. حالا سیصد میلیارد که چیزی نیست.» میگوید: «میخواهی به اینها پول بدهی؟» «پولهایی که از قبل از اینها گرفته بودیم، مسدود کرده بودیم، اگر پولهای اینها را ندهیم، بقیه هم دیگر میترسند تو بانکهای ما پول بگذارند.» میگوید: «تو داری اجازه میدهی اینها هستهای داشته باشند؟» میگوید: «حالا همه دارند، اینها هم داشته باشند.» میگوید: «تو با موشکهای اینها هم کنار آمدی؟» «۸۵ درصد موشکهایشان را زدیم. یک کم مانده. آن زیر خاک ارهی بخوانند بزنند.» «اعراب را این بغلشان قوی میکنیم اینها نتوانند آنها را بزنند.»
بابا تو کی، تو دو ماه پیش میگفتی: «بعد ۴۷ سال من نمیگذارم اسمی از ایران رو نقشه بماند.» تو همان کسی هستی که آن ساعت توئیت کردی: «اینها را برمیگردانم به اصل حجر.» بابا اینها را که ما دیگر به چشم خودمان دیدیم. مال دویست سال پیش که نیست. حالا یک ماه پیش است. مال دو ماه پیش است. این قضیهی ترامپ مال دو ماه، دو ماه و نیم پیش است. آن شبی که توئیت زد «ایران را برمیگردانم به عصر حجر.» الان همه دنیا دارد داد میزند: «آمریکا برگشت به عصر حجر.» کی دارد چکار دارد میکند؟ دست حق. آن تو مدار حق رفتن است: «ان الانسان لفی خسر.» آدمی که تو مدار حق نیست باخته، بدبخت است. کی تو این عالم میخواهد تو را گردن بگیرد؟ تو را کی تو این عالم داری؟ کی پشت تو است؟
حمله کردی اورانیوم اینها را برداری. باد و خاک و زمین و گل و ابر و اینها آمد. این سربازان زمینگیر شدند. شورت با پرچم آمریکایشا را جا گذاشتند رفتند، ماندگار شد برای تاریخ. کارت ملی و پاسپورتشان را هم جا گذاشتند در رفتند. بابا تو ابرقدرت بودی برای خودت. خاک بر سر تو. حیثیتی داشتی تو دنیا. چی زد پس کلت تو را به طمع انداخت به این پیرمرد ۸۷ ساله حمله کنی؟ خدا میخواهد ببرد دیگر. عمر طبیعی است دیگر. بالاخره تمام میشود دیگر. «آقا ما تو این یکی دو سال اخیر خیلی شکسته شده بودیم.» کدام بنده؟ خودش را میخواهد ببرد. میگوید: «ولی من با شماها کار دارم. من این را یک جوری میبرم یک تمدن جابجا شود.»
بعضیها چی میشوند؟ وقتی غرق در حقانیت میشوند بودنشون چیست؟ رفتنشان چیست؟ مردنشان چیست؟ چکار میشود کرد با اونی که همهی وجودش حق است؟ چکار میشود کرد؟ نکشمش، نابودم میکند. بکشمش، زودتر نابودم میکند. چکارش کنم؟ یحیی سنوار را انداختند زندان، سی سال زندان اسرائیل بود. تو آن سی نیرو تربیت کرد، کتاب نوشت، برنامهریزی کرد، فکر کرد، مطالعه کرد، آمد بیرون، شد رئیس حماس. طوفان الاقصی را انداخت. «نکشیمش نابودمان میکند. بکشیمش...» برداشتند، زدند، کشتند. اول باورشون نمیشد یحیی سنوار باشد. خوب احمقها به خودشان نگاه میکنند. باورشون نمیشد کف میدان با دو تا سرباز آمده باشد. روی زمین آمده باشد. وسط جنگ باشد. میگفتند: «نه، این تو پناهگاه است.» از این حرفهای مفتی که ایشالا دیگر مردم عاقل شدند. ان شاءالله نه ثمرات جنگ باشد. این شَر و وِرها را دیگر کسی باور نکند. گفتند: «لاریجانی را بردند پیش خامنهای دویست متر زیر زمین با چشم بسته.» یک مشت احمق میگویند، یک مشت احمقتر هم باور میکنند. هر دو هم شهید شدند. یحیی سنوار روی زمین شهید شد. هیچکی باورش نمیشد. اینها آزمایش گرفتند. یک سری آزمایش از پیکر شهید یحیی سنوار گرفتند و اینها. وقتی که خبرش در آمد یک بمب خبری شد برای اسرائیلیها. چون کسی باورش نمیشد. گفتند: «ما یحیی سنوار را زدیم.» گفتند: «حرف مفت نزن. مگر یحیی سنوار رو زمین بوده؟ مگر همین جوری مفت بوده؟ مگر میشد این را زد؟» برداشتند فیلمش را در آوردند. لحظهی کشتنش. «لحظهی آخر ما فیلم گرفتیم.» گفتند: «ای لحظهی آخر هم با چوب سمتتان پرت کرد.» رو مبل نشسته بود. ازتان نترسید. هم خودش و هم آن چوبش و هم آن مبلش، همه اینها شد نماد مقاومت.
«آقا من چکار کنم؟» بگویم کشتم، یک داستان دارم. بگویم نکشتم، یک داستان دارم. فیلمش را در میآورم. میگویم: «این جوری کشتم.» همان لحظهی کشتنش میشود نماز مقابل. چکار کنم با این؟ هیچی. باید آدم شوی. باید رو بیاوری به حق. تا وقتی رو به حق نمیآوری همین است، همین کاسه. این مال اونی است که به حق است. همهی عالم بر مدار این دارد میچرخد. همهی عالم دارد این را کمک میکند. همه در خدمت این هستند. همهی ذرات عالم مرید این هستند، پشت این هستند.
یک پیرمرد ۸۰ ساله، پدر شاه و ساواک و صدام و آمریکا و کارتر و ریگان و همه را در آورد. پیرمرد ۹۰ ساله با سن ۶۰، ۷۰ سالگی انقلابش را شروع کرد. اولین سخنرانیهای امام این بود. میفرمود: «اجداد من همین قدر عمر کردند.» خوب امام تقریباً ۶۳ سالشان بود وقتی سخنرانیهای فیضیه را شروع کردند: «اجداد من همین قدر عمر کردند. من هم امیدی به ادامهی زندگی بیشتر از این ندارم.»
آخر سنش وقت بازنشستگیاش. دیگر الان ۵۰ سال سن بازنشستگی است. امام ۶۳ سالگی نهضت شروع کرد. ۱۵ سال دربدر آوارگی. تا مرز کویت رفت. ویزا بهش ندادند. راهش ندادند. تحقیرش کردند. چقدر کیفور بودند. خوشحال بودند. احساس پیروزی داشتند. شاه فکر میکرد زده و بیرون کرده و برده و عراق هم بیرون کرد و کویت هم راه نداد و فرستادند فرانسه، یک روستای کوچکی. نوفل لوشاتو. روستا. ده به معنای واقعی کلمه. آن ده شد مرکز تبلیغ اسلام در عالم. ایام ژانویه و کریسمس و اینها بود. همسایههای امام تو نوفل لوشاتو میآمدند عکس میگرفتند. میگفتند: «ما مسیح شنیده بودیم ولی الان فهمیدیم مسیح کیست؟»
پیرمرد، آخوند شیعهی ایرانی. یک دستی میخواهد این را جابجا کند. هر طرف میبرد بدتر میشود. مثل کاری که محمود میخواست با امام رضا (علیهالسلام) کند. جابجا میکرد بدتر میشد. مامور برگشت گفت: «علی بن موسی را که میخواهید بیاورید، میخواهید بیاورید خراسان از شهرهای شیعهنشین رد نکنیدها. آنها مریدند. آنجا میآیند احترام میکنند و اینها داستان میشود برای شهرهای سنینشین.» حالا شهرهای سنینشینشان کجا بود؟ مثلاً یکیش «ری» بود. یکیش «نیشابور» بود. نمیفهمد حق و باطل یعنی چی. بدبختی همین است دیگر. «ان الانسان لفی خسر.» مال همین است که نمیفهمد حق و باطل یعنی چی. نمیفهمد وقتی یکی حق است یعنی چه. هیچ کاریش نمیشود کرد. آقا چی شد قضیهی امام رضا (علیهالسلام) را آوردند شهر سنینشین؟ امام رضا (علیهالسلام) رسیدند خراسان، ۵۰ سال بعد، صد سال بعد، ری شد پایتخت شیعه. از توش کلینی در آمد. از توش صدوق در آمد. ما چهار تا کتاب اصلی داریم. کتب اربعه. دوتاش مال علمای ساکن ری بوده. سه نفرند کتب اربعه. چهار تا کتاب سه نفر نوشتند. کلینی، شیخ طوسی. چکار کرد؟ من همان امام رضا (علیهالسلام) را برداشت آورد از این مسیر رد کرد. برد خراسان. از این سفر امام رضا (علیهالسلام) چی در آمد؟ دو نفر از این سه نفر از ری در آمد. یکیش هم از خراسان در آمد. چیست؟ رو اینها زنده کردن اسلام. پیشبرد. با کی در افتاده احمق؟ نیشابور امام رضا (علیهالسلام) آمد کنفیکون کرد. حاشیهی پیغمبر به همه معرفی کرد. بساطت را ریختم. با حق میشود در افتاد؟ چکارش میخواهی بکنی؟ «من چکار کنم؟ ببرمش تو شهر شیعهها یک جور بدبخت میشوم، میبرمش شهر غیر شیعهها همه را شیعه میکند.»
آدم شی. بَد اهل حق، شرهای دیگه نداره. زینب کبری (سلاماللهعلیها) به یزید فرمود: «انک لا تم ذکرنا.» هر غلطی دلت میخواهد بکن. تو نمیتوانی ذکر ما را محو بکنی. تو میروی ما میمانیم. کی آن روز باورش میشد؟ این حرف یک زن اسیر داغدیده به حسب ظاهر. هر جور حساب میکنی، شکست خورده. شکست خورده تو آن قصر، تو آن دم و دستگاه، تو آن تشکیلات. یزید مست مست قدرت، مست شهوت. این زن شکست خورده، غریب، آسیبدیده، برمیگردد به ما میگوید که: «همه بساطت جمع میشود، ما میمانیم. ما میمانیم.» این که یک پیکری که روی زمین رها شده، درست دفن نشده، زن و بچهای که ۴۰ روز آوارهاند تو بیابانها. «چی میماند؟ کجا میمانی؟» برو ببین آن پیکری که رو زمین رها شده از کجاهای عالم اربعین چه شکلی خودشون را بهش میرسانند.
کنار گودال قتلگاه. امام سجاد (علیهالسلام) وقتی که میخواستند رد بشوند از این کنار گودال، چون عمر سعد ملعون احمق، ببین اینها همش حماقتهای اینهاست. عمر سعد گفتش که: «این خانواده را ببرید کنار گودال قتلگاه روحیهشونو ببازند. ببینند این پیکرها را.» بعدم گفت: «جنازههای خودیمان را دفن میکنیم، جنازهی اینها را رو زمین میگذاریم بماند یک روز و نیم تو کربلا.» ماند. جنازههای نحس خودشان را دفن کرد. گفت: «این زن و بچه را هم ببرید کنار گودال قتلگاه ببینند صحنه را، روحیههاشان شکسته بشود.» خوب خیلی صحنههای عجیبی بود. بدنهای پاره پاره، پیکرهای عریان، بیسر. خیلی صحنهی فجیعی بود. امام سجاد (علیهالسلام) نگاهشان افتاد. امام خودش تو نقطهی عالی بر حقانیت نشسته. ولی ببین عظمت زینب کبری (سلام الله علیها) چیه؟ زینب کیه؟ زینب یکهو نگاه زینب کبری افتاد به امام سجاد (علیهالسلام). دید بدن امام سجاد (علیهالسلام) دارد میلرزد. نه لرزهای از سر ترس. اثر فشار این حجم از مظلومیت دلها را ذوب میکند. زینب کبری (سلاماللهعلیها) فرمود. روایت، روایت معروف «یبن زائده»، امام سجاد. مرحوم ابن قولویه در «کامل الزیارات» نقل میکند. روایت فوقالعادهای است. یک تکه از این روایت را هم از باب الشهدا که وارد میشوید، ایشالا به همین زودی روزی همهی ما. از بین الحرمین که پلهها را میآییم پایین، باب الشهدا را که میآییم حرم امام حسین (علیهالسلام)، یک چند تا کاشی آبی روبرویمان. یک تکه از این حدیث آنجا با کاشیهای آبی نوشته. این حدیث را.
امام سجاد (علیهالسلام) به ابن زائده فرمود، فرمود: «اینی که بهت میگویم با آب طلا باید بنویسی و برای شنیدن این حدیث باید بار شتر میبستی سفر میرفتی. قدر این حدیث را.» بهت بعد مفصل تعریف میکنند. «من کنار گودال قتلگاه نگاهم به این بدنها که افتاد، بدنم شروع کرد لرزیدن. عمهام به من فرمود: یا بقیة الماضین، ای به جا مانده از گذشتگان. مالی اراک تجودک بنفسک. میبینم داری جان میدهی عزیزم. چی شده؟» عرض کرد: «عمه جان، این پیکر ولی خداست رو زمین.» فرمود: «یک جوری اینها را کشتند آدم احساس میکند اینها اهل خزر و دیلم بودند. اینها کافر بودند. کافر حربی بودند. این پسر پیغمبر این دارد من را میکشد. این صحنه دارد من را از جا درمیآورد. چقدر مظلومیت. چه کردم با این پیکرها؟ یک روپوش روی این بدنها نینداختم.»
عظمت را ببین. حقانیت را ببین. ایمان را ببین. جان عالم به فدای زینب. فرمود: «غصه نخور. من خبر دارم اینجا بعداً چی میشود. این بدنها را میبینی؟ این اجسام مضرجات را میبینی؟ آیندهای اینجا دارد. این زمین دارد. یک عاشقهایی میآیند از عالم علی کرور لیالی والایام. اینجا شب و روز دیگر خالی نمیماند. مثل پروانه دور این قبرها میچرخند. اینها دفن میشوند اینجا حرم میشود. ینسبون لهذا التفعل. ما پرچمی بالا میرود. فراعنهی زمین جمع میشوند این پرچم را بیاورند پایین نمیتوانند. دم و دستگاهی اینجا پیدا میکند. میلیونی جمعیت میآید. هر کار میکنند زائر نیاید نمیشود. سال به سال شلوغتر.» کجا را دید زینب (سلاماللهعلیها)؟ همین روایت را اگر ما صد سال پیش میخواندیم، باورمان نمیشد. دارد میبیند کنار گودال، دارد موکبهای اربعین را میبیند. شماهایی که دارید پاسپورتاتون را میگیرید، راه میافتید پشت مرز مهران، چند کیلومتر بیا. همه را دارد زینب. «این جور نمیماند، عوض میشود. این حق است. همه میروند حسین میماند. کربلا میماند. دلهای عاشقای که شبهای جمعه پر میزند برای امام حسین (علیهالسلام) چه روضهها بگیرند، چه مراسمها بگیرند، چه سیاهیها بزنند، چه بساطی به پا کنند.» آرام کرد امام سجاد (علیهالسلام) را با «و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.» حق را به یادش آورد. حقانیت را به یادش آورد. آرامش کرد. این عظمت این را با نگاه حق نگاه کردن. بعد هم فرمود: «ما رأیت الا جمیلا.» من جز خوشگلی ندیدم. همش حقانیت بود. همش حقیقت. همش برنامهریزی خدا بود.
«گفت دیدی خدا چطور داداشت را ضایع کرد؟» - معاذالله - «دیدی کیف رأیت ما صنع الله با اخیک؟» دیدی خدا با داداشت چکار کرد؟ فرمود: «چکار کرد؟ یک مشت آدامی که باید میمردند، خدا مرگ اینها را تبدیل به چی کرد؟ تبدیل به همچین شهادتی شد. اینها اجلشان رسیده بود. وقت رفتن. خدا مرگ اینها را تبدیل کرد به یک همچین افسانهای، به یک همچین اسطورهای. تبدیل به شهادت کرد. یک مشت عاشق پر کشیدند رفتند ملاقات معشوقشان. چی بود؟ چی شد؟ کجاش بد بود؟» «ما رأیت الا جمیلا.» من جز خوشگلی ندیدم.
یک سر بریم خرابهی شام با چشم زینب (سلاماللهعلیها) بریم. خیلی تلخ است. همیشه هم همینطور است. این روضه واقعاً جگر آدم را آتیش میزند. آدم این صحنه، صحنهای است که آدم را بیچاره میکند. ولی از نگاه زینب یک بار نگاه کنید. از نگاه حقانیت نگاه کنید. هم بسوزید هم آتیش بگیرید هم ناله بزنید هم کیف کنید. برداشتند خانواده را آوردند اینجا تحقیرشان کنند. خرابهنشینشان کردند. «خراشهنشین شدن.» امام سجاد (علیهالسلام) فرمود: «توی خرابه ما را جا دادند. دیواری بالا سرمان بود. هر لحظه همه میگفتند این دیوار رو سر اینها خراب میشود.» خرابهنشین میخواستند تحقیر کنند این زن و بچه را. میخواستند تحقیر کنند. چی شد؟ چه شد اوضاع؟ مگر میشود حق را تحقیر کرد؟ مگر میشود حق را پامال کرد؟ صحنه را ببین. لبریز از عشق است. لبریز از شکوه. یک بچهای که دلتنگ باباش است، این صحنه تراژدی نیست. صحنهی شکست. یک صحنهی مصیبت و بدبختی نیست. صحنهی عشق است. صحنهی پیروزی است. پیروز. یزید شده اسباببازی تو دست این بچه. آره ما روضه میخوانیم میگوییم باید به بچه اسباببازی داد. نه سر باباش. این سر جاش. ولی اینجا یزید شده یک مهره تو چنگ این بچه. اینش را هم ببین. ابزار دست این بچه شده. حق است دیگر. حق این جوری است. ببین چه جور میکند فراعنه را. فراعنه را ببین چه جور استخدام میکند اینها را برای رسیدن به غرض خودش. این بچه امشب وصال این بچه را بابا میخواهد. این بچه امشب بوسه میخواهد. یزید را مامور میکند این بچه را به وصال برساند. وصال برسد. یزید را وسیله. این بچه میخواهد خرابه را امشب بهم بریزد. این بچه میخواهد شام را کنفیکون کند. این بچه میخواهد یک کاری کند این شهر شامی که به اسم یزید میشناسند ۱۴۰۰ سال بعد نه به نام امام حسین (علیهالسلام)، به نام سه سالهی حسین (علیهالسلام) بشناسندش.
آمدم زیارتت با گریه. با گریه. بازاری، بازاری. تو هنوز وسط بازاری. بازاری. هنوزم وسط بازار. بازار. همه رفتند. آن بازاریابی و یزید و بازار شام و همه رفت. این بچه ماند. داعشیها هم آمدند نتوانستند کاریش بکنند. جولانی هم آمد. این حرم را درش را بستند. تاریک شد. باز هنوز رقیه هست. باز هنوز این شهر مال این بچه است. بقیهی جایش خراب است. کاخ یزید خراب است. این بچه ماند. خیلی عجیب است آقا. حق خیلی عجیب است. خیلی ماندگاری حق خیلی عجیب است. خیلی عجیب است این روضهای که میخواهم بخوانم. هم رو هم از این دریچهی حقانیت رو تاریخ. خوب شما میدانید تاریخنگاری که میکنند مسائل مهم را مینویسند. مسائل اصلی را. مسائل خردهریزه معمولاً کمتر بهش پرداخته میشود. داستان حالا خردهریزه که میگویم از این جهت که یعنی تو متن جنگ نیست. حواشی جنگ است. خیلی برای تاریخنگار ارزش آنچنانی ندارد که بخواهد رو اینها مانور بدهد. لذا این قضیه خیلی به ندرت ولی البته با بعضی منابعی که موثق است نقل شده. داستان شهادت حضرت رقیه (سلاماللهعلیها). «کامل بهایی» که یکی از منابع معتبر است، این بچه را این شکلی میگوید: میگوید امام حسین (علیهالسلام) یک دختربچهی سه چهار سالهای داشت. نه اسم میآورد نه دقیق سن میگوید و قضیه را تعریف میکند که تو خرابه این شکلی شد و نصف شب بهانهی بابا گرفت و این سر را آوردند و این قضایایی که شد. حقانیت را ببین. دست باز خدا را ببین. دست قدرتمند خدا. بعد چندین قرن میخواهد این بچه را تو تاریخ برای آدمها نگه دارد. عجیب است به خدا. بچهی سه سالهای که یک اسمی حالا ازش بوده. دقیق گوش. بحث این رقیه است. چیست این؟ یکهو میزند. تقریباً یک قرن پیش، بیشتر از یک قرن پیش یک قضیه پیش میآید در دمشق. یک شخصی به نام سید ابراهیم دمشقی سه تا دختر داشته. شب اول دختر اول خواب میبیند یک بانویی را، یک دختربچهای را. آن خانم میفرماید: «من رقیه دختر امام حسینم. به بابات بگو قبر من آب افتاده. دارد خراب میشود. بگو بیاید قبر من را تعمیر کند.» دختر اول قضیه را تعریف میکند. او هم میگوید: «بابا مگر الکی است؟ مگر میشود رفت قبر را باز کرد؟» با این. شب دوم دختر دوم خواب میبیند. شب سوم دختر سوم خواب میبیند. باز هم اعتنا نمیکند. شب آخر خودش خواب میبیند. حضرت تشر میزند: «مگر نمیگویم قبرم خراب شده. کاری بکن. کاری بکن. کاری.» این هم دیگر به صرافت میافتد. علمای دمشق را جمع میکنند و میگویند: «آقا چکار کنیم؟ بالاخره حالا میکنیم. اگر آبی بود خوب میرویم پایین. اگر هم نبودم که خواب بود اعتنا نمیکنیم.» میگویند: «خیلی خوب. حالا کی میخواهد این را بکند پایین برود؟ کلید در حرم، رو ضریح را بچرخاند؟ هر کی به دستش باز شد.» ببین همان داستان موسی و فرعون و اینهاست دیگر. «حرمنا علیه المراضع». میگویم داستان چی بود؟ جلوتر بهت میگویم خدا چه جور دارد برنامهریزی میکند. انداختند. آخر هم سید ابراهیم گفت: «باشه. شما اول بیندازید. به دست شما باز شد شما اقدام کنید.» همه انداختند دیدند آقا نمیچرخد. گفتند: «سید، خودت بچرخان.» انداخت. در باز شد. گفتند: «کار خودت.» شکافتند. یک کم آمدند پایین دیدند عجب آب برداشته قبر را. قبر را بیشتر شکافتند و باز کردند. میگوید: «دیدم بله یک بدن دختربچه سه سالهی صحیح و سالم. انگار یک ساعت از دنیا رفته.»
بگذار قبل اینکه رد بشوم آن حرفی که میخواستم بگویم را بگویم. چرا به دست سید چرخید؟ محرم نمیخواهد دست نامحرم به این بچه بخورد. به این بچه بخورد. این بچه دست نامحرم انقدر بهش. الان دیگر وقتش نیست. وقتش نیست. انقدر نامحرم رو این بچه دست بلند کرد. بلند کرد. الان دیگر باید دست محرم بهش برسد. سید میگوید: «دیدم بله آب افتاده پیکر، پیکر یک آدمی است که انگار یک ساعت از دنیا رفته.» میگوید: «با اشک، با ناله این بدن را بغل رو پا گرفتم. رو به قبله نشستم. سه روز تعمیر قبر طول کشید.» میگوید: «من سه روز، از عجایب عالم، این سه روزی که این پیکر تو بغل من بود، من خوابم نگرفت. نیاز به غذا پیدا نکردم. نیاز به آب پیدا نکردم. فقط برای نماز چند دقیقهای میگذاشتم بغل پیکر وایمیستادم نمازم را میخواندم. دوباره بچه را.» این سه روز به عنایت این بچه، کار این شکلی شد. درست کردیم و مرتب کردیم. بچه را تو قبر گذاشتیم و تمام.
یک جملهای دارد این را مرحوم مازندرانی میگوید در «معالی السبطین». وقتی این قضیه را تعریف میکند یک عبارتی دارد. میخواهم این را بگویم. این روضهی امروز من میشود باهاش ناله بزنید. حقانیت شنیدی. خیلی خوب. حالا یک کم مظلوم. میگوید: «من سید ابراهیم میگوید، میگوید من دیدم پیکر سالمه ولی منظورم از سالم چیست؟ سالم چیست؟ منظورم از سالم این است که انگار نه انگار چندین قرن گذشته از این بچه. ولی سالم. فقط همینش سالم بود.» روضهام طولانی نیست. یک خط است. ولی شما برای این یک خط طولانی گریه کنید. میگوید: «این بچه انگار یک ساعت بود از دنیا رفته بود. از دنیا رفته از این جهت تر و تازه بود. بدن سالم بود ولی من هر چی نگاه کردم دیدم سالم ولی این بدن...» گفتم: «خدایا این بچه چرا انقدر کبود است؟ کبود است.» «الکی نبود. زن غسال وقتی نگاه کرد گفت: «بزرگ این!» گفتند: «زینب کبری». گفت: «خانم من غسلش نمیدهم.» فرمود: «بچه بیماری داشته؟» فرمود: «چطور؟» گفت: «آخه خانم من نگاه کردم این دیدم این بچه جای...» فرمود: «نه بیماری نداشته. چهل منزل سیلی خورده است. انقدر تازیانه زدند این بچه را.»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم: معنای واقعی مراقبت از خود
شبکه حقیقت
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه هشتم: حقطلبی؛ مسیر بریدن و سوختن
شبکه حقیقت
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شبکه حقیقت
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه سوم: چرا حق بهترین یاور مؤمن است؟
شبکه حقیقت
جلسه دوم: معنای واقعی مراقبت از خود
شبکه حقیقت
جلسه سوم: وقتی باطل خود را پیروز میپندارد
شبکه حقیقت
در حال بارگذاری نظرات...