جلسه ششم: مواجهه با فتنهها از دریچه نگاه رهبر شهید
01:00:42
در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی میشود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمتهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و سیرهٔ امام حسین (علیهالسلام) جان میگیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آنکه انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد
معرفی
«توجه»؛ سرمایهی اصلی ماست، و ماندگاری ما در گرو توجه به «حق»![4:30]
مروری بر فرمایشات رهبر شهید در جریان فتنه ۸۸ و پیشبینی حوادث پیشرو ![6:30]
تلفیقی از آرامش معنوی همراه با اضطراب وظیفه، در رهبر شهید![11:00]
ترس از موضعگیری ناحق در فضای ابهام و تردید؛ دغدغه مومن واقعیست![15:30]
ماجرای فتوای علامه حلی در مورد زن باردار و وعدهی حمایت امام زمان(عج)![17:00]
فضیلت نماز شب و اثر «توجه» در پایبندی به این فریضه.[24:00]
تفاوت مراتب توجه؛ از دانستن تا یاد کردن![28:00]
سفارش پیامبر اکرم(ص)؛برای توجه به قیامت؛ لااقل روزی ۲۱ مرتبه یاد مرگ کنید![32:00]
دو خصلتی که هر چه انسان پیر میشود، آن دو ویژگی جوان میشوند![34:00]
مکاشفه حضرت سکینه(س) و سفارشات امام حسین(س) به ایشان![43:50]
مروری بر فرمایشات رهبر شهید در جریان فتنه ۸۸ و پیشبینی حوادث پیشرو ![6:30]
تلفیقی از آرامش معنوی همراه با اضطراب وظیفه، در رهبر شهید![11:00]
ترس از موضعگیری ناحق در فضای ابهام و تردید؛ دغدغه مومن واقعیست![15:30]
ماجرای فتوای علامه حلی در مورد زن باردار و وعدهی حمایت امام زمان(عج)![17:00]
فضیلت نماز شب و اثر «توجه» در پایبندی به این فریضه.[24:00]
تفاوت مراتب توجه؛ از دانستن تا یاد کردن![28:00]
سفارش پیامبر اکرم(ص)؛برای توجه به قیامت؛ لااقل روزی ۲۱ مرتبه یاد مرگ کنید![32:00]
دو خصلتی که هر چه انسان پیر میشود، آن دو ویژگی جوان میشوند![34:00]
مکاشفه حضرت سکینه(س) و سفارشات امام حسین(س) به ایشان![43:50]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لي صدري و یسرلي امری و احلل عقدة من لساني یفقهوا قولي.
بحث ما در این جلسات پیرامون تحلیل واقعه کربلا از دریچه سوره مبارکه عصر بود. بحثی که تا این جلسه طی شد، این بود که بر اساس آیات قرآن، "رشد انسان" و "فلاح انسان" در گرو حقانیت و "خسارت انسان" هم به واسطه ناحقانیت است. هرجا که انسان از حق و حقیقت عبور کند و به آن بیتوجهی کند، گرفتار خسران میشود. خسرانش به این است که سرمایه وجودیاش تلف میشود؛ عمرش تلف میشود، وقتش تلف میشود. وقتش که نه، داراییاش؛ بلکه خودش. وقت ما، زمان ما، عمر ما، دارایی ما نیست؛ خود ماست، عین ماست. "ملک" با "عین" خیلی تفاوت دارد. عمر ما ملک ما نیست، عمر ما عین ماست.
هر لحظهای که بگذرد، در آن لحظه انسان حقی یا حقیقتی کاسب نباشد، یعنی عمر میدهد، ما به ازا نمیگیرد. یعنی توجه میدهد، سود نصیبش نمیشود. این میشود خسارت و باخت. هر لحظهای که میگذرد، عمر میدهد، حق میگیرد. عمر میدهد، حقانی میشود. عمر میدهد، جانش از حقیقت رنگ و بو میگیرد و وجودش با حق و حقیقت توسعه پیدا میکند. این میشود بُرد، این میشود رشد، این میشود فلاح، این میشود رسیدن به آن مقصودی که خدا برایش خلق کرده است، رسیدن به آن نقطهای که خدای متعال برایش در نظر گرفته است. انسان اینچنین، اونی که ملائکه به او سجده میکنند، این میشود آئینه حق، آئینه حقیقت. این میشود یکپارچه حقیقت که در رأسش پیغمبر اکرم، امیرالمؤمنین و اهل بیت هستند. در مورد این بحث فردا انشاءالله نکاتی را بیشتر عرض خواهم کرد.
نکته اصلی این است: سرمایه حقیقی ما "توجه" ماست. این چیزی که عمرمان به آن گره خورده است، در ظرف عمر ما برای ما نقد میشود؛ توجه، توجه به حق. هر چقدر انسان توجه به حق داشته باشد، حقانی میشود. وقتی حقانی شد، ملکوتی میشود، آسمانی میشود، ماندگار میشود، شکستناپذیر میشود. ویژگیهایی که برای حق گفتند، خیلی ویژگیهای فوقالعاده و ممتاز است.
اونی که حقانی است، یعنی بافت وجودیاش با حقیقت شکل گرفته است، رفته است تو خورد وجودش. وقتی رفت توی خورد وجودش، این دیگر برقرار است. این را دیگر هیچ کارش نمیشود کرد. ولی اگر اینجور نباشد، میشود باطل. باطل که شد، چه میشود؟ "ان الباطل کان زهوقا"؛ تمامشدنی، رفتنی. این ماندگار نیست، این برقرار نیست، این به جایی بند نیست. "فوق الأرض ما لها من قرار". این میشود کلمه خبیثه؛ از روی زمین رشد کرده، قرار و بقایی ندارد.
ولی وقتی که اتصال داشت به حق، این ریشه دارد، این برقرار است. تازه "تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا"؛ این تازه میوهها شروع میشود، این میوهها را خواهد داد. رهبر شهیدمان، سال ۸۸، در کوران فتنه ۸۸، در آذر ۸۸، سخنرانیای دارند قبل از محرم. خیلی سخنرانی فوقالعادهای است، سفارش میکنم عزیزان بخوانند. من هم دیشب مجدداً -خب همان موقعها گوش داده بودیم و خوانده بودیم و اینها- دیشب مجدداً میخواندم. خیلی برایم اعجابانگیز بود. در مورد فتنه ۸۸ و سران فتنه ۸۸، ایشان میفرمایند: "اینها بهزودی جلو چشم خود همین ملت نابود میشوند؛ چون ریشه ندارند، چون به جایی بند نیستند."
آن موقع خیلیها نگران بودند بابت قضیه ۸۸ و واقعاً انقلاب تا لب پرتگاه رفت، شوخی نبود. آن فتنه خیلی حکومتها را زمین میزد. ایشان فرمودند: "از این هم عبور میکنیم. حالا حالاها خواهید دید جمهوری اسلامی میماند و چه کارها که خواهد کرد!" کی فکرش را میکرد بعد ۸۸ جمهوری اسلامی بماند؟ بعضی میگفتند آقا جمهوری اسلامی بماند دیگر انتخاباتی ندارد. انتخابات ۹۲ مشارکت هفتاد و خوردهای درصد! همانهایی هم که ادعای تقلب کرده بودند، آمدند و رأی آوردند. و بعد باز نگرانیهایی که بعدش بود از مذاکره و گفتگو با آمریکا و... .
وقتی یک چیزی ریشه داشت، وقتی یک چیزی در آسمانها غرس شده و آنجا کاشته شده، طوفانها و این بادها و این سر و صداها و این طروق طروق کاریاش نمیکند. اینهایی هم که اعصاب شما را خرد میکنند، دل شما را چرکین میکنند، یک دو روزی میآیند و خودی نشان میدهند. یک حرفی میاندازند، یک حرکتی. حالا بعضیهایشان یککمی با انقلاب موافقتر و همسوتر، بعضیهایشان فاصله دارند و زاویه دارند. فرصتاند. اینها هم یک دوره و یک تجربهای هستند. غصه انقلاب و این مملکت و این نظام و اینها را به این شکل نباید خورد. چرا، کم نیست؛ واقعاً آدم از دیدن این شرایط، از بعضی اهمالکاریها، از بعضی نقاط ضعف دلش خون میشود، اعصابش خرد میشود، نگران میشود. اینجور نگرانیها طبیعی است. آدم اگر نداشته باشد، بیغیرت است.
ولی آن نگرانیای که بخواهد شما را دچار اضطراب بکند که آقا وضعیت انقلاب چه میشود؟ این اصلاً جای اضطراب ندارد. یادتان است رهبر شهیدمان با چه آرامشی میفرمود: "آرام باشید. اثرات طبیعی حرکت به سمت قله است." آدم دارد میرود، بالاخره با چاله مواجه میشود، با سنگ مواجه میشود. چقدر آن مرد فوقالعاده بود! لبریز از ایمان، لبریز از حقیقت، لبریز از نور! رضوان بیکران خدای متعال بر آن مرد بینظیر.
در عین حال، همین مردی که اینقدر آرامش و طمأنینه داشت، میفرمود: "من گاهی نصف شبها از خواب میپرم." این اثر نگرانیای است که برای فرهنگ این مملکت دارد. دهه هفتاد ایشان فرموده بود: "خوابم نمیبرد." سر قضایای متعدد ایشان فرموده بود: "سر فلان قضیه نتوانستم بخوابم." حالا بعضیهایش معیشتی و اقتصادی بود، بعضیهایش فرهنگی بود، بعضیهایش سیاسی بود. در اوج ایمان و اطمینان، ولی به هر حال اینجور نگرانیهایی. این نگرانی هم نگرانی از این نیست که "آن" چه میشود؛ نگرانی از این است که "من" باید چه کار کنم؟ وظیفه "من" چیست؟ نکند من خطا کردهام؟ نکند من اشتباه کردهام؟ دقت بکنید، نکته مهمی است. بابت کار "او" استرس ندارد، "او" که کارش را دارد انجام میدهد. عالم دست "او" است. "عظمت الأمور تراه بيده" به قول حاجی سبزواری. سکاندار عالم خودش است. خودش هم دارد میبرد، خودش هم بلد است ببرد. عالم هم صاحب دارد، از دست در نمیرود.
"و ما نحن بمسبوقین، من جا نمیمانم." با "ما" چه جور باید صحبت کنیم؟ میگوید تو غصه نخور، من جا نمیمانم. من رو دست نمیخورم. فکر نکنید میآیند از من میقاپند و میروند. الان ترامپ آمد، کار از دست خدا درآورد؟ نه بابا، این ترامپ جزو نقشه من است، این جزو برنامه من است. اجازه طراحی من است. کار از دست من در نمیرود.
در عین حال ما همش توی امتحانیم، توی فتنهایم، توی محکیم. اونی که آدم را نگران میکند و مضطرب میکند، این است که نکنه اشتباه کردهام؟ نکنه من مقصرم؟ من باید چه کار کنم؟ وظیفه من چیست؟
مخمصهای اینجور وقتهایی که اینجور اطلاعات، که خب واقعاً اطلاعات شدیدی است، این است که ما در روزگار بسیار سختی هستیم، در شرایط بسیار دشواری هستیم. روز به روز هم امتحانات سختتر میشود. آدم میبیند دو طرفی را که آدم سرش میخواهد برنامهریزی بکند و تصمیم بگیرد و تردید دارد. گاهی مثلاً یک قضیه خوب مذاکره و گفتگو و این داستانها که خب معلوم هم هست به نتیجه نمیرسد. آدم حسابی که طرف نیستیم. با یک مشت گوریل و یک مشت فیل و یک مشت خوک و یک مشت سگ مواجهیم. ترامپ و نسروبیو میدلایست و اکس ریو روی دستش خالکوبی کرده، کافر به فارسی نوشته، به عربی نوشته. وزیر جنگ آمریکا با یک مشت موجود وحشی مواجهیم.
از یک طرف شرایط وضعیت نظام، وضعیت انقلاب، وضعیت کشور، وضعیت مردم، انتخاباتی که در آن ۵۲ درصد مشارکت نکردند، ۴۸ درصد مشارکت کردند. ۶۰ درصد به یک گفتمانی غیر از گفتمان مقاومت رأی دادند. ۶۰ درصد ۴۸ درصدی که شرکت کردند! خب اینها دردناک است، اینها تلخ است، اینها واقعیتهای زندگی ماست. ما نسبت به این جمعیت چه وظیفهای داریم؟ آن ۶۰ درصدی که در انتخابات این تصمیم را گرفتند، آن ۵۲ درصدی که اصلاً در انتخابات شرکت نکردهاند، ما چه شکلی آنها را باید همراه کنیم؟ چه کار باید بکنیم که همین ۴۸ درصدی که شرکت کردهاند پشیمان نشوند، ناامید نشوند؟ همین لااقل دفعه بعدی شرکت کند، از آن ۵۲ درصد اضافه شود؟ اینها پیر میکند آدم را.
اینجور دغدغهها، اینجور غصهها، غصه تکلیف است، غصه وظیفه است. غصه کار خدا که خدا مگر کارش زمین میماند؟ فرمود: "همهتان هم ول کنید بروید، یَستَبْدِلْ قَوْمًا غَیْرَکُمْ."
پارسال بعضی از این آیاتش را در جلسات صبح همین جلسه که جای دیگری بود میخواندیم. فرمود: "همهتان را میبرم، یک جماعت دیگر میآورم. مگر من لنگ شمایم؟ شما لنگ منید. من کارم را پیش میبرم. من که بلدم با تار عنکبوت جان ولی خودم را حفظ میکنم، طفل عنکبوت سبد موسی را حفظ میکنم. تحویل فرعون میدهم، بهش میگویم یالا، بگید بزرگش کن. من با دست فرعون، موسی را بزرگ میکنم. من بزرگ میکنم."
خدا کارهایش اینجوری است. اینهایش که غصه ندارد. اینی که ما چقدر برحق باشیم؟ ما چقدر جایمان درست است؟ ما چقدر سر جای خودمانیم؟ ما چقدر آن کاری که باید انجام بدهیم، انجام بدهیم؟ این حق، یعنی این. اینش استرس دارد، ترس دارد، وحشت دارد. این توجه به حق آدم را پیر میکند. این استقامت آدم را پیر میکند. فرمود: "شیبتنی سورة هود." سوره هود مرا پیر کرد. حالا سوره هود را روش بحث چه قسمت از سوره هود است؟
یک بخشی از سوره هود همین داستان حق و حقیقت و قضایای مربوط به انبیا و اینهاست. یک بخشش هم دوستان استقامت است: "فاستقم کما امرت." هر کدام از اینها ممکن است باشد. بحثش آیات معاد و حسابرسی خدای متعال. فرمود سوره هود، آن که پیغمبر بود فرمود سوره هود مرا پیر کرد. چه چیزی پیغمبر را پیر میکند؟ همینها. همه غصهها همین است: نگرانی از اینکه نکند من یک سر سوزن از حق فاصله بگیرم؟ نکند یک کاری کردم، یک موضعی گرفتم بر حق نباشد؟ اینها خیلی مهم است. مخصوصاً آنجایی که فضا غبارآلود است، مجتمع تیره و تار و مبهم است. نه میتوانی سکوت کنی، نه میتوانی حرف بزنی.
سکوت کردن کار راحتی است، خیلی مسائل را حل میکند. میبینی خب با سکوت، دشمن هر کاری دلش میخواهد دارد میکند. باید حرف بزنی. حرف میخواهی بزنی، میبینی خیلی چیزهایش را نمیدانی، خیلی چیزهایش را بلد نیستی، خیلی چیزهایش را خبر نداری. از آنجایی هم که خبر داری و بلدی، یک چیزی میگویی، ۲۰ درصد، ۴۰ درصد، ۶۰ درصدش بعداً غلط درآمد، یک جور دیگر درآمد. تحلیل اشتباه بود، خبرت اشتباه بود. چه میشود بعدش؟ چه کار کنم؟
اینجوری، مرحوم شوشتری شاگرد شیخ انصاری بود. البته در مسائل فقهی شاگرد شیخ انصاری بود، در مسائل معنوی استاد شیخ انصاری بود -هم در مورد ایشان است، هم در مورد علامه حلی و شیخ مفید و اینها- قریب به این داستان هست که حالا هر کدام یک قضیهای دارد. یکیشان در مورد یک مالی حکم کرده بود. یکی در مورد یک زن بارداری حکم کرده بود و فتوا داده بود. حالا در مورد مرحوم سید علی شوشتری یک قضیه جور دیگری است. حالا این قضیه علامه حلی را عرض میکنم یا شیخ مفید.
علامه حلی: زنی از دنیا رفته بود و سؤال میکنند که آقا این خانم باردار بود، چه کار کنیم؟ گفت دفنش کنید، دیگر مرده. میآیند دفنش کنند، یکهو دو نفر میآیند موقع دفن میگویند که شکم این خانم را پاره کنیم و بچه را در بیاورید. میگوید: "نه، من سؤال کردم، آقا فرمودند که نمیخواهد." گفتند: "نه، ما را آقا فرستاد. آقا فرمود که به اینها بگویید شکم را پاره کنند و بچه را در بیاورند." بچه را درآوردند و خب زنده هم بوده، بچه را دفن میکنند.
بعدها میآیند، گذرشان میخورد به آن بزرگوار. میگویند: "آقا دست شما درد نکند، خدا خیرتان بدهد. لحظه آخری کار را درست کردید." ایشان میفرماید: "چی؟" "همان دو نفری که فرستادید به ما گفتند که بچه را در بیاورید." میگوید: "چه بود؟" میگوید: "شما فرستادید دیگر. دو نفر را فرستادید، لحظه آخر آمدند و گفتند بچه را در بیاورید و اینها. ما گفتیم آقا گفته، آنها هم گفتند بله، آقا فرموده." گفت: "ای اینطور؟" گفتم: "بله دیگر، مگر خبر ندارید؟" به رو نیاورد.
ایشان فهمید امام زمان بودند. آمد توی خلوت و زد زیر گریه و به سر کوبید و اعلام کرد و گفت: "آقا مرجعیت تعطیل، دفتر تعطیل. با این فتوا دادن که کارمان جهنم است. کار به اینجا برسد که امام زمان (عج) برای رفع فتوای ما آدم بفرستد؟ از این خسارت، از این بدبختی بیشتر؟ تعطیل!" در میزنند. آگه حالا ظاهراً همان دو نفر یا دو نفر دیگری آمدند تو، گفتند: "آقا ما را فرستاد که به شما بگوییم کارت را انجام بده. گیر و گوری داشته باشی ما اصلاحش میکنیم. کارت را انجام بده."
خیلی حرفها در این داستان است، خیلی نکته دارد. خب ما همینقدر بلدیم، ما همینقدر میتوانیم. بعد گردن گرفتن این تبعاتش. حالا گاهی یک مسئله اینجوری است، گاهی سرنوشت یک مملکت است، گاهی سرنوشت یک تاریخ است. یک تصمیم غلط، یک موضع زود، یک موضع دیر، یک تاریخ را عوض میکند. زحمات چند صد ساله علما را به باد میدهد. غیر از این است؟ آقا استرس ندارد اینها؟ نگرانی ندارد؟ شما بگویید نگرانیهای نسبت به حقیقت.
پس داستان خسران آدمی توی این است که مطابق با حق نبوده باشد. و اگر همین را بفهمد که یعنی چه؟ بیقرار میشود که حالا موضع من نسبت به حق چیست؟ حق را باید پیدا کرد. بعد دیگر توجه آدم عوض میشود. از اینجا نکته مهم مطرح میشود: "توجه" که دیروز به این نکته رسید. ماییم و همه وجودمان خلاصه میشود در همین یک کلمه: "ماییم و توجه." عصاره ما، عصاره وجودمان، "توجه." توجه که همه وجودمان تو همین یک کلمه خلاصه میشود. همه چیز ما به همین یک کلمه برمیگردد: اعتقاد و پندار و تصمیم و عمل و رضایت و هر چه شما بگویید. ریشهاش، اصلش چه بوده؟ آقا "توجه."
توجه کردن و توجه دادن. با همه زندگیمان صبح تا شب همین است. یک روز خودتان را تحلیل کنید. از صبح که پا میشویم، اصلاً برای چه بیدار میشویم؟ با توجه به یک چیزی از خواب میپریم. شما الان برای چه این کلهسحر، اول صبح، شش، شش و نیم صبح پا میشوی؟ میآیی اینجا مجلس امام حسین (ع). ساعت زنگ میگذاری. خیلیها هم هستند دوست دارند کنار شما باشند ولی توفیق ندارند. به ما هم گاهی میگویند. میگویم ساعت زنگ میگذاریم و پا میشویم و یک تخته روش میزنیم و میگیریم میخوابیم. بعضی میگویند پا میشوی میگویی مثلاً پخش زنده شرکت میکنیم. مثلاً گوش میدهیم جلسه را. همانش هم باز حال میخواهد، حوصله میخواهد. پا میشوی میگویی حالا بعداً صوتش را گوش میدهم. اما بعداً صوت گوش دادن هم باز یک داستانی دارد.
پا میشوی، اولاً که بیدار میشوی، این روی چه حسابی است؟ روی حساب "توجه." همین توجهات دعوا دارد، تعارض دارد، تناقض دارد. پا میشوی یک توجه میکنی به جلسه، توجه میکنی به رختخواب. بله آقا، معمولاً جاذبه کدامش بیشتر است؟ رختخواب! پتو را ببین، زیر کولر اول صبح. تازه جانت گرمش کرده و کولر هم قشنگ بادش مشتی شده و بعدش هم ما همین دو ساعت را داریم دیگر. بعد که دیگر باید پاشویم برویم سر کار و فلان و اینها. همه اینها توجه میخواهد. میخواهم بگویم که انسان خلاصه میشود در توجه و در شرح این نکته است.
اراده قوی میخواهد. حالا اینجا برای جلسه، آنور برای نماز. نماز اول وقت، نماز شب. "تتجافا جنوبهم عن المضاجع." به به. فرمود اینکه سر پا میشود، بیدار میشود، بعد از جا میکند، "فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ"؛ آنها نمیدانند من اینجا توی بهشت چه نور چشمیهایی برایشان کنار گذاشتهام. امام صادق (ع) فرمود: "خدا بابت هر عملی یک مژدهای داده که اگر فلان کار را کنی، فلان چیز را بهت میدهم. دعا کنی اجابت میکنم." چیزهای مختلف. "صدقه بدی جبران میکنم، قرض حسنه به خدا بدهی فلان کار را میکنم، ۷۰۰ برابر برمیگردانم." اما یک کاری است که خدای متعال سفارش کرده، بعدش را نگفته چه کار میخواهد بکند. اتفاقاً برعکس گفته، گفته این را نمیگویم بعداً چه کار میخواهم با آن بکنم. آن هم نماز شب است. "و لا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة." آن، هیچکس نمیداند برایش چه کنار گذاشتهام.
آقای بهجت میفرماید: "سختترین کار در عبادیات نماز شب است." حالا این کلام ایشان، آن هم یککم آدم ساعت خوابش را جابهجا کند، میتواند باشد. تجربه کردهاید و تجربه کردهایم دیگر. شبهایی که اذان خورده به وقت مشهد. اذان شما تقریباً ۲:۲۰ دقیقه اذان. یعنی تلویزیون و حرم و اینها خب اذان ۲:۲۰ دقیقه. ۲۰ دقیقه نماز شبش بخواهد باشد میشود ۲ و ۵۰. با این ساعتهای خواب و رفتن و آمدن و اینها، تازه ما یک میرسیم خانه. کی بخوابیم که دو پاش شویم؟ اینجوری است دیگر. این جان کندنها چه شکلی میشود با این سبک زندگیها و با این، حالا شبهای تابستان و ساعت کم و... .
ولی آنهایی که توجه عمیق دارند، اینها میپرند. بلکه آنهایی که توجه عمیق دارند، یککم خوابش میخواهد سنگین بشود، میپرد. "سحر نماز شب ساعت چند است؟" بعضی از این خوبان که ما توفیق بود ببینیمشان – آدم که نشدیم، حیف از وقت آن خوبان و بزرگانی که ما تلف کردیم– مثلاً تو شروع میکردی به خوابیدن، یک ربع، بیست دقیقه، یک ساعت بعد یکهو میپرید، ساعتش را چک میکرد. چقدر مانده است تا سحر؟ یک حس دیگر است این. این محصول توجههاست.
توجه روز، بیداری سحر را تضمین میکند، تولید میکند. آن هم که در روز غفلت دارد، طبعاً نمیتواند توقع داشته باشد که شب ساعتش را که زنگ گذاشت بپرد و کمک کند. خلاصه آقا، از اول صبح داستان ما با "توجه" شروع میشود. بعد که بیدار میشویم، اولیای خدا، اینهایی که اهل مراقبهاند، میگویند یکی از نشانههای دلبستگی و تعلق آدم، اولین لحظه بیدار شدن است. من خودم سر تا پای اینهایی که دارم میگویم گرفتارمها! امیدم به همین روضهها و این سیاهیهاست. حضور شماها که این حرفها توی وجود ما نشستی بکند، بنشیند، اثر بکند، تکانی بدهد ما را.
میگویند بیدار که میشوی، اولین چیزی که بهش توجه میکنی چیست؟ آن نشان میدهد که توجه و تعلق به او برایت ملکه شده است. خیلی فنیها، خیلی فنی این جمله. خیلی دقیق است. و غالباً ماها وقتی بیدار میشویم اولین کاری که میکنیم چیست آقا؟ بگویید ببینم، همه با همدیگر همدردیم. آقا، خدا خیرت بدهد. اولین کاری که میکنیم گوشیمان را باز میکنیم، توی گوشیمان میرویم. حالا آن گوشی گاهی یک چک کردن به صورت اجمالی پیام و اینها دو سه دقیقه است، گاهی هم نه، قشنگ یک ساعت، دو ساعتی طول میکشد. بسه دیگر. حالا به شرایطی که بیدار شدیم بعدش چه کاری داشته باشیم. نامش میشود "توجه."
این خیلی عمیقها. این بحثی که دارم عرض میکنم خدمتتان، از آن بحثهای عمیق است که ما یک وقتی یک بحث "شاکله" داشتیم که خب آن بحث خیلی مهمی بود، بحث عمیقی هم بود. ما میگفتیم به خاطر بحثهای قرآنیاش، این باز از آن بحث شاکله عمیقتر است. این زیرساخت شاکله است. اگر فرصتی باشد، چهل جلسه، پنجاه جلسه در مورد "توجه" بحث بشود. "توجه" یعنی چی؟ کجای عالم است؟ کجای وجود ماست؟ همه وجود ما تو همین کلمه خلاصه میشود. این زیرساخت شاکله است. شاکله را همین شکل میدهد. اعتقاد ما را همین شکل میدهد. محبت و نفرت ما را همین شکل میدهد. حسب توجه به چیزهایی که زیاد توجه میکنیم، بهش علاقهمند میشویم. به چیزهایی که علاقهمند میشویم، زیاد باز بعدش توجه میکنیم. به چیزی که توجه نمیکنیم، کمکم فراموش میکنیم، کمکم بیمیل میشویم. هر چه بیمیل میشویم، باز دوباره توجهمان بهش کمتر میشود.
یک سری چیزها هست باید بهش تمایل داشته باشیم، میل اولیهمان سمتش نمیرود. این چه میخواهد؟ باید توجه در خودت ایجاد کنی. آقا نمیآید توجه، چه کار کنم؟ این باز خودش یک داستانی دارد. تمایل اولیه آدم به این نیست. حالا از نماز و نماز اول وقت و روزه و صدقه و هزار چیز دیگر، طبع آدم به همچین کاری نمیکشد. کی مثلاً خوشش میآید سه روز در ماه روزه بگیرد؟ کی خوشش میآید یک ماه ۳۰ روز را پشت هم روزه بگیرد؟ یعنی یک بچهای مثلاً از سن هفت هشت سالگی به طور اتوماتیک هی به مامانش بگوید مامان من از کی شروع میشود؟ من دوست دارم سی روز پشت هم روزه بگیرم. آن سال اولی که میگیرد، بچه اگر یک روز، دو روز، یک هفته –حالا دیگر سنهایشان هم متفاوت است- دخترها ۸، ۹ سال، پسرها ۱۲، ۱۳ سال. یک هفته، دو هفته که روزه میگیرد، دیگر واشر سر سیلندر میزند. دنبال این است که کی ماه رمضانم تمام میشود؟ نه، بچههای بزرگش هم همین است. ماه رمضان ۲۹ روز بشود، جشن میگیرد. یک روز زودتر عید شد، همان یک روز مرگش بود! چه خوشحال میشویم وقتی یک روز عید زودتر میشود؟
چرا؟ چون ما طبع اولیهمان به سمت این چیزها نیست. ما کشش اولیهمان به سمت خوردن است. کشش اولیهمان به سمت بازی کردن است. آدمیزاد بازیگوش است. بازی دوست دارد. لهو لعب دوست دارد. واسه همین بچه را ول کنی، میرود کتاب برمیدارد درس میخواند؟ یا میرود توپ برمیدارد بازی میکند؟ یا میرود دسته برمیدارد پیاس میزند؟ بچه را اتومات ول میکنیم، سر از کدامش درمیآورد؟ بچه را از خانه که بیرون میفرستی، به صورت اتومات گیمنت میرود یا مسجد؟ کدام بچه را دیدید همین از در میدهید بیرون میبینی صاف از توی مسجد درمیآید؟
این داستان حقهاست، داستان حقیقتهاست. طبع اولیه آدم بهش نیست. آدم توجهش به صورت اولیه به سمت این نمیرود. اتفاقاً برعکس، توجه آدم به صورت اولیه به همین دنیا و این غرایز و این شهوات و این جاه دنیا و این چیزها میرود. اینجا روبروی این توجه ایستادن سخت است. آنجور توجه تو خود ایجاد کردن سخت است. ماها را که ول میکنند، به صورت عادی توجهمان میرود سمت دنیا یا میرود سمت مرگ.
یک کلمه توضیح بدهم بحث را تمام کنم، طولانی نشود. بحث مفصلی البته. حالا از ما چه خواستهاند؟ گفتند که باید کثیرالذکر بشوی. پیغمبر فرمود: "زرنگترین آدم اونی است که روزی ۲۱ بار لااقل یاد مرگ کند." ۲۱ بار! ۲۱ بار! روزی ۵ بار ملکالموت صدایت میزند. روزی سه بار قبرت صدایت میزند. ملکالموت حالا ملکالموت معمولاً وقت اذان، آن پنج تا وقتش پنج تا وقت اذان که این داستانی هم دارد، دلیلی هم دارد. بحثهای معرفتی فوقالعاده. چرا ملکالموت صدایت میزند؟ چرا وقت اذان؟ ربط ملکالموت با نماز چیست؟ بحث محشری دارد که اینجا جایش نیست بهش بپردازیم. خب آن روزی ۵ بار ما را صدا میزند. ما چند بارش را در شبانهروز میشنویم؟
بله، هر سنی اول صبحش فرشتهها یک چیزی صدایش میزنند: "یا أبناء العشرین! یا أبناء الثلاثین! یا أبناء الأربعین! یا أبناء الخمسین!" آی بیست سالهها! آی سی سالهها! آی چهل سالهها! آی پنجاه سالهها! دهه چهارم، دهه پنجم. آن صبحش ملائکه این را به یک زبانی صدا میزنند. دیگر میرود دهه ۷۰، دهه ۷۰. ادبیات عوض میشود. روایت در روایت مفصلی هم هست، وقت نیست بخوانیم.
خیلی جالب است. ماها واقعاً وقتی سنمان میرود بالا، به صورت طبیعی یاد مرگمان بیشتر میشود یا نه؟ اتفاقاً غصه پسانداز و وام و بدهی و... . پیغمبر فرمود: "یَشیبُ ابنُ آدمَ و یَشیبُ فیه خصلتان." بچه آدم پیر میشود ولی دو تا خصلت درش جوان میشود. هر چه سن آدم میرود بالاتر، دو تا ویژگی توی آدم هی جوانتر میشود. چیاست؟ فرمود: "یکیاش آرزوهای طولانی، یکی حرص."
این داستان هم بگویم بانمک است. میگویند هارونالرشید صد و خوردهای سال فاصله داشت با پیغمبر. گفت بگردید ببینید کسی پیدا میشود زنده باشد، پیغمبر را دیده باشد. پیدایش کردید بیاورید. گشتند، یک پیرمردی پیدا کردند و گفتند شما پیغمبر را دیدی؟ گفت: "آره." گفت: "امیرالمؤمنین هارونالرشید دستور دادند که شما را ببریم پیشش. اگر روایتی از پیغمبر شنیدی تعریف کن." خیلی روایت بانمک و جالبی است، خیلی درخور توجه. گفت توی سبد گذاشتنش. اینقدر مچاله بود. توی سبدش گذاشتنش آوردنش پیش هارونالرشید. هارونالرشید گفتش که: "پیرمرد، خودت پیغمبر را دیدی؟" گفت: "بله." گفت: "با چشمهای خودت؟" گفت: "بله." "از پیغمبر شنیدی؟" گفت: "بله." گفت: "با گوشهای خودت؟" گفت: "بله." گفت: "چه شنیدی؟" گفت: "پیغمبر فرمود بچه آدم هر چه پیر بشود، دو تا خصلت درش جوان میشود: یکی آرزوهاست، یکی حرص." گفت: "عجب! چه روایت عمیقی!" دستور داد گفت: "یک کیسه طلا به این بدهید. تا اینجا آمده، پیرمرد حدیث از پیغمبر گفته."
بهش دادند یا؟ انداختنش تو سبد ببرندش. یککم رفت جلو، زد روی شانه یارو گفت: "یک لحظه وایسا. اعلیحضرت اینی که دادید همین یک بار بود یا ماهیانه میدهید؟" گفت: "صدقه رسولالله!" واقعاً پیغمبر حق گفته، حق پرومکس راست گفت. پیغمبر هر چه آدمیزاد پیر میشود، آخه بنده خدا تو چروکیدهای، مچاله. الان همین را کی میخواهی استفاده کنی که فکر ماهیها نشوی؟ این نشان میدهد آدم هر چه پیر میشود، لزوماً توجهش هم به قبر و مرگ و ضعف و فقر و قیام و اینها لزوماً مربوط نمیشود. بلکه برعکس است. چرا؟ برای اینکه این توجه را باید ایجاد کنی. توجه اتوماتیک بیا نیست، نمیآید، نداریم. زحمت میخواهد.
اینه که مجاهدت است. اینه که صبر میخواهد. اینه که سخت است. البته تا یک جایی سخت است. این تمرین است. این توجه کردن از یک جایی ملکه میشود برای آدم. آنجا دیگر وقت برد خوش به حال آن کس که یاد مرگ برایش ملکه شد. خوش به حال اونی که توجه به حساب و کتاب الهی برایش ملکه شد. خوش به حال اونی که حواسش به حلال و حرام یک جوری جمع است که توی خواب هم فراموش نمیکند. توی خواب نامحرم میبیند، رویش را برمیگرداند. این میشود ملکه شدنها. این حواسش این قدر جمع است. این توجهش این قدر جلب است. این را میگویند توجه، این سرمایه آدمی است.
اونی که اینجوری است، برده است. حالا چند تا اینجوری سراغ دارید؟ اینی که کم است، اهل ایمان و عمل صالح کم است. توجه به حق، توجه به جهنم، توجه به بهشت، توجه به تکلیف، وظیفه، توجه به امام حسین (ع). اونی که توجه کند، اونی که توجه بدهد. بعد دیدید روایتها را؟ اونی که توجه میدهد را چقدر فضایل برایش گفتند؟
یک کلمه این را توضیح بدهم و بحث را تمام کنم، خسته نشوید. این توجه کردن دو حالت دارد. این چند کلمه را یک دقتی بکنید. توجه کردن دو حالت دارد. یک حالتش حالت "دانستن" است، یک حالتش حالت "یاد کردن" است. این دو تا با همدیگر فرق دارد. آدم گاهی به یک چیزی توجه ندارد چون اصلاً نمیداند. مثلاً به طرف میگویند آقا خبر داری الان مثلاً فوتبال فلان و فلان تیم...؟ میگوید: "نه بابا، من اصلاً نمیدانستم." توجهش میدهند، "توجه دانستن."
یک وقت میداند، یادش میرود، فراموش میکند. میگفت: "یاد میگیرم ولی فراموش میکنم." فراموش میکند. هی یادش میاندازند: "آقا ۱۰ دقیقه دیگر شروع میشود ها! آقا ۵ دقیقه دیگر شروع میشود ها! یادت که نرفته؟ حواست که جمع است؟" این میشود "توجه یاد کردن."
در توجه کردن جفت اینها لازم است. هم آدم باید بداند اول (هم بد که دونس) باید به یاد بیاورد. اولاً اینکه آقا اصلاً خدایی هست و قیامتی هست و قبری هست و جهنمی هست. خیلیها کاملاً اصلاً بیاطلاعاند. درست شد؟ یک وقت این است. یک وقتی
هم اطلاع دارد، فراموش میکند. مثل ماها. میدانیم، مشغول زندگی و دنیا میشویم.
مقام بالاترش اونی است که توجه میدهد. اونی که توجه میدهد چه کار میکند؟ یک وقت یاد میدهد، آموزش میدهد، تعلیم میدهد. یک وقت تذکر میدهد. حالا ببینید مقام معلم چقدر بالاست در روایتها؟ هم مقام معلم، هم مقام مذکر. اونی که به یاد میآورد. این مجالس امام حسین (ع) گفتند اگر گریه کنی فلانقدر ثواب داری ولی ثواب بیشتر مال کیست؟ مال اونی است که این توجه را در دیگران ایجاد میکند، ذکر را ایجاد میکند. این یک مقام بالاتر میشود.
خلاصه آقا، این میشود داستان حق. اتصال به حق، "توجه" میخواهد، چسبیدن به حق میخواهد. البته یک تلخهایی هم دارد که "صبر." اینها کنار همدیگر که آمد، حق آرامآرام در وجود آدم رخنه میکند، جا پیدا میکند. اولهایش تلخ است، سخت است، کمکم شیرین میشود. آرامآرام حال و هوای آدم عوض میشود، دم و دستگاه زندگی آدم عوض میشود. مثال بارزش هم خود شما. همیشه عرض کردم، البته مثال دیگر نشد بیشتر از این توضیح بدهیم.
از صبح که بیدار میشویم به چیا توجه میکنیم؟ حد اول صبح ماندیم، همین که شما تصمیم میگیرید و روضه میآیید، هیئت میآیید، توجهتان به مجلس امام حسین (ع) است، یک دلیلی دارد. چرا؟ چون گره خورده با وجود آدم، راه پیدا کرده تو قلب آدم، شکل گرفته شخصیت آدم. اولهایش سخت است. اما از یک جایی به بعد روضه نیامدن سخت است. بالبال میزند. میگوید: "من امروز روضه نرفتم، امروز گریه نکردم." کمکم محبت میآورد، علاقه میآورد. این میشود سعادت. این شباهت میآورد. این نکته خیلی مهم است: شباهت میآورد. فکر شما توی آن افق میافتد. قلب شما توی آن افق میافتد.
تو ماه محرم امام معصوم چه حالی دارد؟ امام رضا (ع) فرمود: "پدرم امام کاظم (ع) محرم که میشد، از روز اول دیگر حالش متغیر بود. دیگر کسی در او شوخطبعی و فضای مثلاً سرگرمی و... -حالا سرگرمی که امام (ع) که مثل ماها نیست- این چیزها درش دیده نمیشد تا میرسید به عاشورا. عاشورا که میشد دیگر بیقرار بود، بههم ریخته بود." هر چقدر آدم حق تو وجودش راه پیدا میکند، عاشورا این شکلی نباشد؟ نه، از تو گداخته است، بههم ریخته است. این اتصالها، اتصال به امام تو روضههای عاشورا. پیوند خورده با امام.
بعضی از این روضهها، روضههایی است که فقط من و شما را آتش نمیزند، روضهای است که خود امام (ع) را آتش زده. آدم میبیند تو این روضه حالش یک جور دیگر است. خیلی من زیاد حرف زدم، بگذار بروم تو روضه، معطلتان نکنم. یک قضیهای تو عاشورا که امام حسین (ع) جای ما را خالی کرده. یعنی چه؟
تو اتفاقاتی که کربلا رقم خورد، یک صحنهای بود، امام حسین (ع) فرمود: "کاش همهتان بودید این صحنه را میدیدید." این چه صحنهای بود؟ حضرت سکینه (س) بعد از شهادت امام حسین (ع) آمد کنار پیکر ابیعبدالله (ع). گفتند که اشکی ریخت و شیونی کرد و زاری کرد و از شدت گریه و زاری و اینها از حال رفت، بیهوش شد. تو آن حال ارتباطی برقرار کرد با روح مطهر سیدالشهدا (ع). حالا بزرگان بهش میگویند مکاشفه. امام حسین (ع) ابیاتی را خواندند. خطاب به حضرت سکینه (س). داریم وارد روضه میشویم. اولین جملهای که تو این ابیات بود، این بود: "فموشیعتي محما شربتم ماءً ازب فَذَکِّرونِی، او سمعتم به شهید ابوعریب خندوغ." توجه میخواهد از ما به شیعیانم بگو: هر وقت یک آبی خوردند که به جونشان نشست، به یاد لب تشنه من باشند. میخواهد توجه بیاید. با این توجه عشق بیاید. عشق. اینقدر به ما توصیه کردند، تأکید کردند، تو مناسبت و اتفاقات مختلف این توجه برایمان شکل بگیرد. موقع آب خوردن، موقع غذا خوردن.
فرمود بهشان بگو: هر وقت خبری از شهیدی به گوششان رسید یا خبری از غریبی به گوششان رسید، برای من گریه کنند. برای من گریه کنند. هر شهیدی را بهانه کنم به یاد من باشند، به من توجه کنند. واقعیت هم همین است. هر شهیدی یک گوشه کربلا را دارد. هر شهیدی یک گوشه مصیبت امام حسین (ع) را دارد.
بعد فرمود: "سکینه به شیعیان من بگو: «لَيتَكُم فِي يَوْمِ عَاشُورَاءَ كُنتُم تَنظُرونِي.» کاش روز عاشورا بودید." یک جا همهمان را خالی کرد ابیعبدالله (ع) تو آن صحنه کربلا. بس که این صحنه توش آتش بود، آتش بود، آتش بود. کدام صحنه بود؟ "لَيتَكُم فِي يَوْمِ عَاشُورَاءَ كُنتُم تَنظُرونِي كَيفَ استغِيثُ لِطِفلٍ صَغيرٍ فَمَن مُسعِفٍ لِی أَن يَرحَمَنَی." کاش بودید، میدیدید چه جور برای بچهام درخواست آب کردن؟ آب ... زورشان آمد به من رحم کنند، رحم کنند به بچهام. آب ندادند. میخواهم بگویم این مصیبت، مصیبتی است که خود ابیعبدالله (ع) را آتش زد.
همه مصیبتها تو کربلا سنگین بود، کمرشکن بود. ولی من مصیبتی را سراغ ندارم که یک بار امام حسین (ع) خودش به خودش تسلیت گفته باشد. یک بار هم ملکه بین زمین و آسمان تسلیت گفته باشد. تازه یک بخشش ادامه دارد که عرض میکنم. مصیبت کمرشکن بود، دلیلی هم دارد. حالا وقت نیست بخواهم توضیح بدهم. امام (ع)، بعضی فکر میکنند که حالا چون امام است دیگر مثلاً از این عواطف ما و اینها خبر ندارد. نه، امام در اوج عاطفه است، اوج عاطفه است. اینهایی که من و ما داریم یک رگه است که از او به ما رسیده است. ما فکر میکنیم امام چون امام است دیگر مثلاً محبت به زن و به بچه و به این چیزها ابداً در او نیست. ما اصلاً سر درنمیآوریم جنس امام (ع) چیست. البته مثل ماها نیست. محبتهایمان منفعتطلبانه است، کاسبانه است، غریزی. محبت امام خالص، زلال، ناب. هیچ کدام از ما که هیچ، همهمان را با همدیگر جمع بکنند، یک قطره از محبتی که یعقوب پیغمبر در فراق بچهاش اینقدر گریه کرد و نابینا شد، چه میفهمیم؟ تازه من روایتی را دیدم وقتی که بعد سالها، بعد هلوش ۳۰ سال، چی شد؟ رفتیم اینجا. خدایا کجا رفت؟ روضه! کجا رفت روضه؟ کجا؟
میگوید بعد ۳۰ سال یعقوب به یوسفش که رسید، در آغوش گرفت، کشیدش کنار، در گوشش گفت. در گوشش گفت. گفت: "من خبر دارم تو را تو چاه انداختند. ۳۰ ساله دارم استرس دارم، نگرانی دارم. تو را تو چاه انداختند. جایی زخم نشد؟ زخم نشد؟ آسیب برایت پیش نیامد؟ مشکلی پیدا نشد؟" بابا، آدم بزرگتره. همان موقع بچه رشیدی بود. حالا اگر بچه شیرخواره که بچه خودش از عطش دارد تلف میشود. همینجوری ببین امام حسین (ع) چه حالی دارد برای این بچه. برای بچهای که دارد میمیرد، در غصه این بچه. این بچه مظلوم، این بچه معصوم. این بیشیر، تو این گرما، تو این گرما... حالا که او را روی دست گرفته باشد، جلو چشم دشمن با این احوال. درخواست هم کرده باشد، هنوز گرم صحبت، حرفش تمام نشده، صدایی میآید. جیگرم پارهپاره بشم یا... . فدای دل شکسته نمیدانم. چه سری بود؟ قیامت فهمیده میشود این کاری که کرد چی بود. هی دست انداخت زیر گلوی این بچه، خون جمع کرد و به آسمان. امام باقر (ع) فرمود: "یک قطره از خون این بچه به زمین نرسید." چه سنی دارد! من سر درنمیآورم. اگر این خون به زمین میرسید چی میشد؟ من نمیدانم. خون چه کار میکند؟ چه پیامی دارد برای مبدأ خلقت میفرستد؟ برای آسمانها؟ نمیفهمم. ولی میدانم حالش خیلی بههم ریخته بود ابیعبدالله (ع).
اولاً که شروع کرد بلندبلند گریه کرد. بابا امام میداند دشمن است، دشمن دست میگیرد، میخندد، احساس پیروزی میکند. امام تو، آقا! امام قوی است. امام اهل کتمان است. اهل کتمان امام روی حساب کار میکند. امام کنترل احساسات و هیجاناتش را دارد. کی بود آنجا؟ من واقعاً بعضی عبارات را میترسم. اگر دست و بالم باز بود، بعضی کلمات را راحت استفاده میکردم. مثل اینکه "امام دارد از تو متلاشی میشود، متلاشی میشود." گریه اگر نبود. کار ابیعبدالله (ع) تمام بود. راست گفت: گلو را بزند تیر به قلب باباش میخورد. میفهمید یعنی چی؟ این تیر به گلوی اصغر (ع) نخورد، این تیر رفت صاف نشست روی قلب. نشست روی قلب. فدای قلبت بشم اباعبدالله. چه کار کردند کربلا با امام حسین.
این یک بار خودش به خودش تسلیت گفت: "حبنا علی..." میدانم خدا دارد میبیند، تحمل میکند. این یک تسلیت بود. خودش به خودش گفت: یک تسلیت. صدا از آسمان پخش شد. "نودی بینالحواء." بین حوا گفتن، جوری بود که دوست و دشمن شنید. مخصوص امام حسین (ع) نبود. جمله را شما اگر تو برش بروی، شما اهل روضهاید. شما مشتری روضه صبح امام حسین (ع)، شما خاصیت رو میفهمی. یکم تو بر این روضه خودتان دستتان میآید داستان چی بود. چه گفت به امام حسین (ع) صدایی که از بین زمین و آسمان در آمد. فهمیده میشود امام حسین (ع) حال و هوایش چیست. صدا: "یا حسین! فـَإِنَّ لَهُ مُرْضِعاً فی الْجَنَّةِ." بچه را رها کن. رها کن یعنی چی؟ بچه را رها کن. بچهات را دارند تو بهشت شیر میدهند. چی بگویم من دیگر در ادامه این روضه؟ بچهات را تو بهشت دارند... .
بعضی روضهها، روضهها اصلاً کلاً از بیخ زنانه است. الان تو خانمها صدای شیون بلند است. آنها میفهمند یعنی چی. امام حسین (ع)، خلاصه بهت بگویم، امام حسین (ع) داشت زنانه گریه میکرد. این جملهای است که به مادر بچه باید گفت. بچه باید گفت نه به بابای بچه. داشت مادرانه گریه میکرد. فدای غربتت بشم اباعبدالله.
دیگر بعدش بماند. بچه را زیر عبا گرفت. سمت خیمه میخواهد بیاید حالش چی بود رفت پشت خیمه. پشت خیمه دو تا نقل است. یک نقل این است که بچه را برد کنار بقیه شهدا. تاریخ یعقوبی میگوید بچه را برد کنار بقیه شهدا، تو باغ شهدا گذاشت. خود این صحنه هم صحنه دردناکی است. شهدایی که هر کدام مرد جنگ بودند ایستاد وسط جبهه، برگشتند، یک بچه شیرخواره بغل. ولی نقل ابن حسن کوفی نمیگوید که برگشت پشت خیمه. مستقیم هم رفت و پشت خیمه برنگشت تو خیمه. انشاءالله قرارمان خیمهگاه. باز هم راهمان بدهند برویم آنجا این روضه را بخوانیم. صاف رفت پشت خیمه. دیگر اینقدر بیل و کلنگ... این با غلاف شمشیر هم کارش راه بیفتد. یک کمی با غلاف شمشیر کند. شهید معرکه هم هست، غسل و کفن هم نمیخواهد. خوب هم که امام حسین (ع) خون این بچه را به تنش مالید. فرمود: "میخواهم قیامت خدا این شکلی ملاقات کنی با این خون معصوم." تازه راوی میگوید: "یک مقدار هم آن لابلا هی به سر و صورت خودش خون سند مظلومیت زد." گفتن خواست تو خاک بگذارد و «صلّی علیه.» این را یک کم توضیح بدهم و عرضم را تمام کنم، اذیت نشوید، معطل نشوید.
"نماز خون به بچه." "بچه." بچه را دفن کرد. بحث شده بین علما. یعنی چی؟ "بچه." بچه ۶ ماهه که نماز ندارد. ۶ ساله نماز دارد. نماز میت به فقه شیعه، بچه زیر ۶ سال نماز میت ندارد. سر همین آمدند گفتند شاید بچه ۶ ماهه نبوده، ۶ ساله بوده. یک حرفهای این شکلی زدند. نه، این بچه شیرخواره بوده، رضیع بوده. بعضیها هم که تصریح کردند ۶ ماهه. چه کارش کنیم؟ بعضیها خواستند اینجوری حلش کنند.
معطلت نکنم، گفتن نماز نماز میت نبوده. میت نبوده. گفتند: "یعنی چی؟" "یعنی چی؟" گفتن: "این نماز دیگری بوده." چه نمازی بوده؟ گفتن: "احتمالاً این نماز، نماز صبر بوده. داستان این چیست؟" دیروز رفتیم یک سر مدینه. امروز هم مثل اینکه یک حواله مدینه داریم. امیرالمؤمنین (ع) فاطمه زهرا (س) را که غسل میداد، آن لابلا پا شد دو رکعت نماز خواند. گفتند آقا آن نماز، نماز چه بود؟ گفتند نماز نماز صبر بود. "اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ." نماز صبر یعنی: "خدایا من دیگر نمیکشم. دیگر دستم پیش خودت دراز است. من دارم تمام میکنم. من دیگر روی پا بند نیستم. روی پا بند نیستم." این نماز صبر علی (ع) بود کنار فاطمه (س). گفتن این نماز ابیعبدالله (ع) کنار این بچه، احتمالاً نماز صبر بود.
یک بار خودش به خودش تسلیت داد، یک بار فرشته بهش تسلیت داد. این هنوز گرفتار است. دیگر دست به دامن خدا شد. نماز صبر. میخواهم رحم کنم بهت. روضه را تمام کنم ولی خب حالت حال خوبی است. معلومم نیست سال آینده معلومم نیست عاشورا باشیم. بگذار من یک قدمی بروم جلو. ولی کاش امام حسین (ع) آنجا اینجوری دفن نمیکرد! آخه دشمن نشان کرد آنجا. نمیخواهی که بیشتر بهت بگویم. این نشان کردنها آخه بد شد. بد شد. آخه شام عاشورا هر قبیلهای آمد گفت هر کی چند تا سر بریده؟ هر یک دونهاش قیمت داشت. قیمت. اینجور گفتن. یکی از ... من سمت این روضه نمیرفتم. میگفت: "آنجا حساب کتاب میکردند." آن گفت: "من ۱۰ تا بریدم." آن گفت: "من ۹ تا بریدم." آن گفت: "من ۱۱ تا بریدم." یکی گفت: "راستی من سراغ سر آن بچه هم میارزد." یک روضه فاجعهبار. اینجاست که من اصلاً خودم نمیکشم. گفتن محدوده را بلد بودند، دقیق بلد نبودند. چه جور رفتند دقیق پیدا کردند؟ بماند چرا توی قبر درآوردند؟
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لي صدري و یسرلي امری و احلل عقدة من لساني یفقهوا قولي.
بحث ما در این جلسات پیرامون تحلیل واقعه کربلا از دریچه سوره مبارکه عصر بود. بحثی که تا این جلسه طی شد، این بود که بر اساس آیات قرآن، "رشد انسان" و "فلاح انسان" در گرو حقانیت و "خسارت انسان" هم به واسطه ناحقانیت است. هرجا که انسان از حق و حقیقت عبور کند و به آن بیتوجهی کند، گرفتار خسران میشود. خسرانش به این است که سرمایه وجودیاش تلف میشود؛ عمرش تلف میشود، وقتش تلف میشود. وقتش که نه، داراییاش؛ بلکه خودش. وقت ما، زمان ما، عمر ما، دارایی ما نیست؛ خود ماست، عین ماست. "ملک" با "عین" خیلی تفاوت دارد. عمر ما ملک ما نیست، عمر ما عین ماست.
هر لحظهای که بگذرد، در آن لحظه انسان حقی یا حقیقتی کاسب نباشد، یعنی عمر میدهد، ما به ازا نمیگیرد. یعنی توجه میدهد، سود نصیبش نمیشود. این میشود خسارت و باخت. هر لحظهای که میگذرد، عمر میدهد، حق میگیرد. عمر میدهد، حقانی میشود. عمر میدهد، جانش از حقیقت رنگ و بو میگیرد و وجودش با حق و حقیقت توسعه پیدا میکند. این میشود بُرد، این میشود رشد، این میشود فلاح، این میشود رسیدن به آن مقصودی که خدا برایش خلق کرده است، رسیدن به آن نقطهای که خدای متعال برایش در نظر گرفته است. انسان اینچنین، اونی که ملائکه به او سجده میکنند، این میشود آئینه حق، آئینه حقیقت. این میشود یکپارچه حقیقت که در رأسش پیغمبر اکرم، امیرالمؤمنین و اهل بیت هستند. در مورد این بحث فردا انشاءالله نکاتی را بیشتر عرض خواهم کرد.
نکته اصلی این است: سرمایه حقیقی ما "توجه" ماست. این چیزی که عمرمان به آن گره خورده است، در ظرف عمر ما برای ما نقد میشود؛ توجه، توجه به حق. هر چقدر انسان توجه به حق داشته باشد، حقانی میشود. وقتی حقانی شد، ملکوتی میشود، آسمانی میشود، ماندگار میشود، شکستناپذیر میشود. ویژگیهایی که برای حق گفتند، خیلی ویژگیهای فوقالعاده و ممتاز است.
اونی که حقانی است، یعنی بافت وجودیاش با حقیقت شکل گرفته است، رفته است تو خورد وجودش. وقتی رفت توی خورد وجودش، این دیگر برقرار است. این را دیگر هیچ کارش نمیشود کرد. ولی اگر اینجور نباشد، میشود باطل. باطل که شد، چه میشود؟ "ان الباطل کان زهوقا"؛ تمامشدنی، رفتنی. این ماندگار نیست، این برقرار نیست، این به جایی بند نیست. "فوق الأرض ما لها من قرار". این میشود کلمه خبیثه؛ از روی زمین رشد کرده، قرار و بقایی ندارد.
ولی وقتی که اتصال داشت به حق، این ریشه دارد، این برقرار است. تازه "تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا"؛ این تازه میوهها شروع میشود، این میوهها را خواهد داد. رهبر شهیدمان، سال ۸۸، در کوران فتنه ۸۸، در آذر ۸۸، سخنرانیای دارند قبل از محرم. خیلی سخنرانی فوقالعادهای است، سفارش میکنم عزیزان بخوانند. من هم دیشب مجدداً -خب همان موقعها گوش داده بودیم و خوانده بودیم و اینها- دیشب مجدداً میخواندم. خیلی برایم اعجابانگیز بود. در مورد فتنه ۸۸ و سران فتنه ۸۸، ایشان میفرمایند: "اینها بهزودی جلو چشم خود همین ملت نابود میشوند؛ چون ریشه ندارند، چون به جایی بند نیستند."
آن موقع خیلیها نگران بودند بابت قضیه ۸۸ و واقعاً انقلاب تا لب پرتگاه رفت، شوخی نبود. آن فتنه خیلی حکومتها را زمین میزد. ایشان فرمودند: "از این هم عبور میکنیم. حالا حالاها خواهید دید جمهوری اسلامی میماند و چه کارها که خواهد کرد!" کی فکرش را میکرد بعد ۸۸ جمهوری اسلامی بماند؟ بعضی میگفتند آقا جمهوری اسلامی بماند دیگر انتخاباتی ندارد. انتخابات ۹۲ مشارکت هفتاد و خوردهای درصد! همانهایی هم که ادعای تقلب کرده بودند، آمدند و رأی آوردند. و بعد باز نگرانیهایی که بعدش بود از مذاکره و گفتگو با آمریکا و... .
وقتی یک چیزی ریشه داشت، وقتی یک چیزی در آسمانها غرس شده و آنجا کاشته شده، طوفانها و این بادها و این سر و صداها و این طروق طروق کاریاش نمیکند. اینهایی هم که اعصاب شما را خرد میکنند، دل شما را چرکین میکنند، یک دو روزی میآیند و خودی نشان میدهند. یک حرفی میاندازند، یک حرکتی. حالا بعضیهایشان یککمی با انقلاب موافقتر و همسوتر، بعضیهایشان فاصله دارند و زاویه دارند. فرصتاند. اینها هم یک دوره و یک تجربهای هستند. غصه انقلاب و این مملکت و این نظام و اینها را به این شکل نباید خورد. چرا، کم نیست؛ واقعاً آدم از دیدن این شرایط، از بعضی اهمالکاریها، از بعضی نقاط ضعف دلش خون میشود، اعصابش خرد میشود، نگران میشود. اینجور نگرانیها طبیعی است. آدم اگر نداشته باشد، بیغیرت است.
ولی آن نگرانیای که بخواهد شما را دچار اضطراب بکند که آقا وضعیت انقلاب چه میشود؟ این اصلاً جای اضطراب ندارد. یادتان است رهبر شهیدمان با چه آرامشی میفرمود: "آرام باشید. اثرات طبیعی حرکت به سمت قله است." آدم دارد میرود، بالاخره با چاله مواجه میشود، با سنگ مواجه میشود. چقدر آن مرد فوقالعاده بود! لبریز از ایمان، لبریز از حقیقت، لبریز از نور! رضوان بیکران خدای متعال بر آن مرد بینظیر.
در عین حال، همین مردی که اینقدر آرامش و طمأنینه داشت، میفرمود: "من گاهی نصف شبها از خواب میپرم." این اثر نگرانیای است که برای فرهنگ این مملکت دارد. دهه هفتاد ایشان فرموده بود: "خوابم نمیبرد." سر قضایای متعدد ایشان فرموده بود: "سر فلان قضیه نتوانستم بخوابم." حالا بعضیهایش معیشتی و اقتصادی بود، بعضیهایش فرهنگی بود، بعضیهایش سیاسی بود. در اوج ایمان و اطمینان، ولی به هر حال اینجور نگرانیهایی. این نگرانی هم نگرانی از این نیست که "آن" چه میشود؛ نگرانی از این است که "من" باید چه کار کنم؟ وظیفه "من" چیست؟ نکند من خطا کردهام؟ نکند من اشتباه کردهام؟ دقت بکنید، نکته مهمی است. بابت کار "او" استرس ندارد، "او" که کارش را دارد انجام میدهد. عالم دست "او" است. "عظمت الأمور تراه بيده" به قول حاجی سبزواری. سکاندار عالم خودش است. خودش هم دارد میبرد، خودش هم بلد است ببرد. عالم هم صاحب دارد، از دست در نمیرود.
"و ما نحن بمسبوقین، من جا نمیمانم." با "ما" چه جور باید صحبت کنیم؟ میگوید تو غصه نخور، من جا نمیمانم. من رو دست نمیخورم. فکر نکنید میآیند از من میقاپند و میروند. الان ترامپ آمد، کار از دست خدا درآورد؟ نه بابا، این ترامپ جزو نقشه من است، این جزو برنامه من است. اجازه طراحی من است. کار از دست من در نمیرود.
در عین حال ما همش توی امتحانیم، توی فتنهایم، توی محکیم. اونی که آدم را نگران میکند و مضطرب میکند، این است که نکنه اشتباه کردهام؟ نکنه من مقصرم؟ من باید چه کار کنم؟ وظیفه من چیست؟
مخمصهای اینجور وقتهایی که اینجور اطلاعات، که خب واقعاً اطلاعات شدیدی است، این است که ما در روزگار بسیار سختی هستیم، در شرایط بسیار دشواری هستیم. روز به روز هم امتحانات سختتر میشود. آدم میبیند دو طرفی را که آدم سرش میخواهد برنامهریزی بکند و تصمیم بگیرد و تردید دارد. گاهی مثلاً یک قضیه خوب مذاکره و گفتگو و این داستانها که خب معلوم هم هست به نتیجه نمیرسد. آدم حسابی که طرف نیستیم. با یک مشت گوریل و یک مشت فیل و یک مشت خوک و یک مشت سگ مواجهیم. ترامپ و نسروبیو میدلایست و اکس ریو روی دستش خالکوبی کرده، کافر به فارسی نوشته، به عربی نوشته. وزیر جنگ آمریکا با یک مشت موجود وحشی مواجهیم.
از یک طرف شرایط وضعیت نظام، وضعیت انقلاب، وضعیت کشور، وضعیت مردم، انتخاباتی که در آن ۵۲ درصد مشارکت نکردند، ۴۸ درصد مشارکت کردند. ۶۰ درصد به یک گفتمانی غیر از گفتمان مقاومت رأی دادند. ۶۰ درصد ۴۸ درصدی که شرکت کردند! خب اینها دردناک است، اینها تلخ است، اینها واقعیتهای زندگی ماست. ما نسبت به این جمعیت چه وظیفهای داریم؟ آن ۶۰ درصدی که در انتخابات این تصمیم را گرفتند، آن ۵۲ درصدی که اصلاً در انتخابات شرکت نکردهاند، ما چه شکلی آنها را باید همراه کنیم؟ چه کار باید بکنیم که همین ۴۸ درصدی که شرکت کردهاند پشیمان نشوند، ناامید نشوند؟ همین لااقل دفعه بعدی شرکت کند، از آن ۵۲ درصد اضافه شود؟ اینها پیر میکند آدم را.
اینجور دغدغهها، اینجور غصهها، غصه تکلیف است، غصه وظیفه است. غصه کار خدا که خدا مگر کارش زمین میماند؟ فرمود: "همهتان هم ول کنید بروید، یَستَبْدِلْ قَوْمًا غَیْرَکُمْ."
پارسال بعضی از این آیاتش را در جلسات صبح همین جلسه که جای دیگری بود میخواندیم. فرمود: "همهتان را میبرم، یک جماعت دیگر میآورم. مگر من لنگ شمایم؟ شما لنگ منید. من کارم را پیش میبرم. من که بلدم با تار عنکبوت جان ولی خودم را حفظ میکنم، طفل عنکبوت سبد موسی را حفظ میکنم. تحویل فرعون میدهم، بهش میگویم یالا، بگید بزرگش کن. من با دست فرعون، موسی را بزرگ میکنم. من بزرگ میکنم."
خدا کارهایش اینجوری است. اینهایش که غصه ندارد. اینی که ما چقدر برحق باشیم؟ ما چقدر جایمان درست است؟ ما چقدر سر جای خودمانیم؟ ما چقدر آن کاری که باید انجام بدهیم، انجام بدهیم؟ این حق، یعنی این. اینش استرس دارد، ترس دارد، وحشت دارد. این توجه به حق آدم را پیر میکند. این استقامت آدم را پیر میکند. فرمود: "شیبتنی سورة هود." سوره هود مرا پیر کرد. حالا سوره هود را روش بحث چه قسمت از سوره هود است؟
یک بخشی از سوره هود همین داستان حق و حقیقت و قضایای مربوط به انبیا و اینهاست. یک بخشش هم دوستان استقامت است: "فاستقم کما امرت." هر کدام از اینها ممکن است باشد. بحثش آیات معاد و حسابرسی خدای متعال. فرمود سوره هود، آن که پیغمبر بود فرمود سوره هود مرا پیر کرد. چه چیزی پیغمبر را پیر میکند؟ همینها. همه غصهها همین است: نگرانی از اینکه نکند من یک سر سوزن از حق فاصله بگیرم؟ نکند یک کاری کردم، یک موضعی گرفتم بر حق نباشد؟ اینها خیلی مهم است. مخصوصاً آنجایی که فضا غبارآلود است، مجتمع تیره و تار و مبهم است. نه میتوانی سکوت کنی، نه میتوانی حرف بزنی.
سکوت کردن کار راحتی است، خیلی مسائل را حل میکند. میبینی خب با سکوت، دشمن هر کاری دلش میخواهد دارد میکند. باید حرف بزنی. حرف میخواهی بزنی، میبینی خیلی چیزهایش را نمیدانی، خیلی چیزهایش را بلد نیستی، خیلی چیزهایش را خبر نداری. از آنجایی هم که خبر داری و بلدی، یک چیزی میگویی، ۲۰ درصد، ۴۰ درصد، ۶۰ درصدش بعداً غلط درآمد، یک جور دیگر درآمد. تحلیل اشتباه بود، خبرت اشتباه بود. چه میشود بعدش؟ چه کار کنم؟
اینجوری، مرحوم شوشتری شاگرد شیخ انصاری بود. البته در مسائل فقهی شاگرد شیخ انصاری بود، در مسائل معنوی استاد شیخ انصاری بود -هم در مورد ایشان است، هم در مورد علامه حلی و شیخ مفید و اینها- قریب به این داستان هست که حالا هر کدام یک قضیهای دارد. یکیشان در مورد یک مالی حکم کرده بود. یکی در مورد یک زن بارداری حکم کرده بود و فتوا داده بود. حالا در مورد مرحوم سید علی شوشتری یک قضیه جور دیگری است. حالا این قضیه علامه حلی را عرض میکنم یا شیخ مفید.
علامه حلی: زنی از دنیا رفته بود و سؤال میکنند که آقا این خانم باردار بود، چه کار کنیم؟ گفت دفنش کنید، دیگر مرده. میآیند دفنش کنند، یکهو دو نفر میآیند موقع دفن میگویند که شکم این خانم را پاره کنیم و بچه را در بیاورید. میگوید: "نه، من سؤال کردم، آقا فرمودند که نمیخواهد." گفتند: "نه، ما را آقا فرستاد. آقا فرمود که به اینها بگویید شکم را پاره کنند و بچه را در بیاورند." بچه را درآوردند و خب زنده هم بوده، بچه را دفن میکنند.
بعدها میآیند، گذرشان میخورد به آن بزرگوار. میگویند: "آقا دست شما درد نکند، خدا خیرتان بدهد. لحظه آخری کار را درست کردید." ایشان میفرماید: "چی؟" "همان دو نفری که فرستادید به ما گفتند که بچه را در بیاورید." میگوید: "چه بود؟" میگوید: "شما فرستادید دیگر. دو نفر را فرستادید، لحظه آخر آمدند و گفتند بچه را در بیاورید و اینها. ما گفتیم آقا گفته، آنها هم گفتند بله، آقا فرموده." گفت: "ای اینطور؟" گفتم: "بله دیگر، مگر خبر ندارید؟" به رو نیاورد.
ایشان فهمید امام زمان بودند. آمد توی خلوت و زد زیر گریه و به سر کوبید و اعلام کرد و گفت: "آقا مرجعیت تعطیل، دفتر تعطیل. با این فتوا دادن که کارمان جهنم است. کار به اینجا برسد که امام زمان (عج) برای رفع فتوای ما آدم بفرستد؟ از این خسارت، از این بدبختی بیشتر؟ تعطیل!" در میزنند. آگه حالا ظاهراً همان دو نفر یا دو نفر دیگری آمدند تو، گفتند: "آقا ما را فرستاد که به شما بگوییم کارت را انجام بده. گیر و گوری داشته باشی ما اصلاحش میکنیم. کارت را انجام بده."
خیلی حرفها در این داستان است، خیلی نکته دارد. خب ما همینقدر بلدیم، ما همینقدر میتوانیم. بعد گردن گرفتن این تبعاتش. حالا گاهی یک مسئله اینجوری است، گاهی سرنوشت یک مملکت است، گاهی سرنوشت یک تاریخ است. یک تصمیم غلط، یک موضع زود، یک موضع دیر، یک تاریخ را عوض میکند. زحمات چند صد ساله علما را به باد میدهد. غیر از این است؟ آقا استرس ندارد اینها؟ نگرانی ندارد؟ شما بگویید نگرانیهای نسبت به حقیقت.
پس داستان خسران آدمی توی این است که مطابق با حق نبوده باشد. و اگر همین را بفهمد که یعنی چه؟ بیقرار میشود که حالا موضع من نسبت به حق چیست؟ حق را باید پیدا کرد. بعد دیگر توجه آدم عوض میشود. از اینجا نکته مهم مطرح میشود: "توجه" که دیروز به این نکته رسید. ماییم و همه وجودمان خلاصه میشود در همین یک کلمه: "ماییم و توجه." عصاره ما، عصاره وجودمان، "توجه." توجه که همه وجودمان تو همین یک کلمه خلاصه میشود. همه چیز ما به همین یک کلمه برمیگردد: اعتقاد و پندار و تصمیم و عمل و رضایت و هر چه شما بگویید. ریشهاش، اصلش چه بوده؟ آقا "توجه."
توجه کردن و توجه دادن. با همه زندگیمان صبح تا شب همین است. یک روز خودتان را تحلیل کنید. از صبح که پا میشویم، اصلاً برای چه بیدار میشویم؟ با توجه به یک چیزی از خواب میپریم. شما الان برای چه این کلهسحر، اول صبح، شش، شش و نیم صبح پا میشوی؟ میآیی اینجا مجلس امام حسین (ع). ساعت زنگ میگذاری. خیلیها هم هستند دوست دارند کنار شما باشند ولی توفیق ندارند. به ما هم گاهی میگویند. میگویم ساعت زنگ میگذاریم و پا میشویم و یک تخته روش میزنیم و میگیریم میخوابیم. بعضی میگویند پا میشوی میگویی مثلاً پخش زنده شرکت میکنیم. مثلاً گوش میدهیم جلسه را. همانش هم باز حال میخواهد، حوصله میخواهد. پا میشوی میگویی حالا بعداً صوتش را گوش میدهم. اما بعداً صوت گوش دادن هم باز یک داستانی دارد.
پا میشوی، اولاً که بیدار میشوی، این روی چه حسابی است؟ روی حساب "توجه." همین توجهات دعوا دارد، تعارض دارد، تناقض دارد. پا میشوی یک توجه میکنی به جلسه، توجه میکنی به رختخواب. بله آقا، معمولاً جاذبه کدامش بیشتر است؟ رختخواب! پتو را ببین، زیر کولر اول صبح. تازه جانت گرمش کرده و کولر هم قشنگ بادش مشتی شده و بعدش هم ما همین دو ساعت را داریم دیگر. بعد که دیگر باید پاشویم برویم سر کار و فلان و اینها. همه اینها توجه میخواهد. میخواهم بگویم که انسان خلاصه میشود در توجه و در شرح این نکته است.
اراده قوی میخواهد. حالا اینجا برای جلسه، آنور برای نماز. نماز اول وقت، نماز شب. "تتجافا جنوبهم عن المضاجع." به به. فرمود اینکه سر پا میشود، بیدار میشود، بعد از جا میکند، "فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ"؛ آنها نمیدانند من اینجا توی بهشت چه نور چشمیهایی برایشان کنار گذاشتهام. امام صادق (ع) فرمود: "خدا بابت هر عملی یک مژدهای داده که اگر فلان کار را کنی، فلان چیز را بهت میدهم. دعا کنی اجابت میکنم." چیزهای مختلف. "صدقه بدی جبران میکنم، قرض حسنه به خدا بدهی فلان کار را میکنم، ۷۰۰ برابر برمیگردانم." اما یک کاری است که خدای متعال سفارش کرده، بعدش را نگفته چه کار میخواهد بکند. اتفاقاً برعکس گفته، گفته این را نمیگویم بعداً چه کار میخواهم با آن بکنم. آن هم نماز شب است. "و لا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة." آن، هیچکس نمیداند برایش چه کنار گذاشتهام.
آقای بهجت میفرماید: "سختترین کار در عبادیات نماز شب است." حالا این کلام ایشان، آن هم یککم آدم ساعت خوابش را جابهجا کند، میتواند باشد. تجربه کردهاید و تجربه کردهایم دیگر. شبهایی که اذان خورده به وقت مشهد. اذان شما تقریباً ۲:۲۰ دقیقه اذان. یعنی تلویزیون و حرم و اینها خب اذان ۲:۲۰ دقیقه. ۲۰ دقیقه نماز شبش بخواهد باشد میشود ۲ و ۵۰. با این ساعتهای خواب و رفتن و آمدن و اینها، تازه ما یک میرسیم خانه. کی بخوابیم که دو پاش شویم؟ اینجوری است دیگر. این جان کندنها چه شکلی میشود با این سبک زندگیها و با این، حالا شبهای تابستان و ساعت کم و... .
ولی آنهایی که توجه عمیق دارند، اینها میپرند. بلکه آنهایی که توجه عمیق دارند، یککم خوابش میخواهد سنگین بشود، میپرد. "سحر نماز شب ساعت چند است؟" بعضی از این خوبان که ما توفیق بود ببینیمشان – آدم که نشدیم، حیف از وقت آن خوبان و بزرگانی که ما تلف کردیم– مثلاً تو شروع میکردی به خوابیدن، یک ربع، بیست دقیقه، یک ساعت بعد یکهو میپرید، ساعتش را چک میکرد. چقدر مانده است تا سحر؟ یک حس دیگر است این. این محصول توجههاست.
توجه روز، بیداری سحر را تضمین میکند، تولید میکند. آن هم که در روز غفلت دارد، طبعاً نمیتواند توقع داشته باشد که شب ساعتش را که زنگ گذاشت بپرد و کمک کند. خلاصه آقا، از اول صبح داستان ما با "توجه" شروع میشود. بعد که بیدار میشویم، اولیای خدا، اینهایی که اهل مراقبهاند، میگویند یکی از نشانههای دلبستگی و تعلق آدم، اولین لحظه بیدار شدن است. من خودم سر تا پای اینهایی که دارم میگویم گرفتارمها! امیدم به همین روضهها و این سیاهیهاست. حضور شماها که این حرفها توی وجود ما نشستی بکند، بنشیند، اثر بکند، تکانی بدهد ما را.
میگویند بیدار که میشوی، اولین چیزی که بهش توجه میکنی چیست؟ آن نشان میدهد که توجه و تعلق به او برایت ملکه شده است. خیلی فنیها، خیلی فنی این جمله. خیلی دقیق است. و غالباً ماها وقتی بیدار میشویم اولین کاری که میکنیم چیست آقا؟ بگویید ببینم، همه با همدیگر همدردیم. آقا، خدا خیرت بدهد. اولین کاری که میکنیم گوشیمان را باز میکنیم، توی گوشیمان میرویم. حالا آن گوشی گاهی یک چک کردن به صورت اجمالی پیام و اینها دو سه دقیقه است، گاهی هم نه، قشنگ یک ساعت، دو ساعتی طول میکشد. بسه دیگر. حالا به شرایطی که بیدار شدیم بعدش چه کاری داشته باشیم. نامش میشود "توجه."
این خیلی عمیقها. این بحثی که دارم عرض میکنم خدمتتان، از آن بحثهای عمیق است که ما یک وقتی یک بحث "شاکله" داشتیم که خب آن بحث خیلی مهمی بود، بحث عمیقی هم بود. ما میگفتیم به خاطر بحثهای قرآنیاش، این باز از آن بحث شاکله عمیقتر است. این زیرساخت شاکله است. اگر فرصتی باشد، چهل جلسه، پنجاه جلسه در مورد "توجه" بحث بشود. "توجه" یعنی چی؟ کجای عالم است؟ کجای وجود ماست؟ همه وجود ما تو همین کلمه خلاصه میشود. این زیرساخت شاکله است. شاکله را همین شکل میدهد. اعتقاد ما را همین شکل میدهد. محبت و نفرت ما را همین شکل میدهد. حسب توجه به چیزهایی که زیاد توجه میکنیم، بهش علاقهمند میشویم. به چیزهایی که علاقهمند میشویم، زیاد باز بعدش توجه میکنیم. به چیزی که توجه نمیکنیم، کمکم فراموش میکنیم، کمکم بیمیل میشویم. هر چه بیمیل میشویم، باز دوباره توجهمان بهش کمتر میشود.
یک سری چیزها هست باید بهش تمایل داشته باشیم، میل اولیهمان سمتش نمیرود. این چه میخواهد؟ باید توجه در خودت ایجاد کنی. آقا نمیآید توجه، چه کار کنم؟ این باز خودش یک داستانی دارد. تمایل اولیه آدم به این نیست. حالا از نماز و نماز اول وقت و روزه و صدقه و هزار چیز دیگر، طبع آدم به همچین کاری نمیکشد. کی مثلاً خوشش میآید سه روز در ماه روزه بگیرد؟ کی خوشش میآید یک ماه ۳۰ روز را پشت هم روزه بگیرد؟ یعنی یک بچهای مثلاً از سن هفت هشت سالگی به طور اتوماتیک هی به مامانش بگوید مامان من از کی شروع میشود؟ من دوست دارم سی روز پشت هم روزه بگیرم. آن سال اولی که میگیرد، بچه اگر یک روز، دو روز، یک هفته –حالا دیگر سنهایشان هم متفاوت است- دخترها ۸، ۹ سال، پسرها ۱۲، ۱۳ سال. یک هفته، دو هفته که روزه میگیرد، دیگر واشر سر سیلندر میزند. دنبال این است که کی ماه رمضانم تمام میشود؟ نه، بچههای بزرگش هم همین است. ماه رمضان ۲۹ روز بشود، جشن میگیرد. یک روز زودتر عید شد، همان یک روز مرگش بود! چه خوشحال میشویم وقتی یک روز عید زودتر میشود؟
چرا؟ چون ما طبع اولیهمان به سمت این چیزها نیست. ما کشش اولیهمان به سمت خوردن است. کشش اولیهمان به سمت بازی کردن است. آدمیزاد بازیگوش است. بازی دوست دارد. لهو لعب دوست دارد. واسه همین بچه را ول کنی، میرود کتاب برمیدارد درس میخواند؟ یا میرود توپ برمیدارد بازی میکند؟ یا میرود دسته برمیدارد پیاس میزند؟ بچه را اتومات ول میکنیم، سر از کدامش درمیآورد؟ بچه را از خانه که بیرون میفرستی، به صورت اتومات گیمنت میرود یا مسجد؟ کدام بچه را دیدید همین از در میدهید بیرون میبینی صاف از توی مسجد درمیآید؟
این داستان حقهاست، داستان حقیقتهاست. طبع اولیه آدم بهش نیست. آدم توجهش به صورت اولیه به سمت این نمیرود. اتفاقاً برعکس، توجه آدم به صورت اولیه به همین دنیا و این غرایز و این شهوات و این جاه دنیا و این چیزها میرود. اینجا روبروی این توجه ایستادن سخت است. آنجور توجه تو خود ایجاد کردن سخت است. ماها را که ول میکنند، به صورت عادی توجهمان میرود سمت دنیا یا میرود سمت مرگ.
یک کلمه توضیح بدهم بحث را تمام کنم، طولانی نشود. بحث مفصلی البته. حالا از ما چه خواستهاند؟ گفتند که باید کثیرالذکر بشوی. پیغمبر فرمود: "زرنگترین آدم اونی است که روزی ۲۱ بار لااقل یاد مرگ کند." ۲۱ بار! ۲۱ بار! روزی ۵ بار ملکالموت صدایت میزند. روزی سه بار قبرت صدایت میزند. ملکالموت حالا ملکالموت معمولاً وقت اذان، آن پنج تا وقتش پنج تا وقت اذان که این داستانی هم دارد، دلیلی هم دارد. بحثهای معرفتی فوقالعاده. چرا ملکالموت صدایت میزند؟ چرا وقت اذان؟ ربط ملکالموت با نماز چیست؟ بحث محشری دارد که اینجا جایش نیست بهش بپردازیم. خب آن روزی ۵ بار ما را صدا میزند. ما چند بارش را در شبانهروز میشنویم؟
بله، هر سنی اول صبحش فرشتهها یک چیزی صدایش میزنند: "یا أبناء العشرین! یا أبناء الثلاثین! یا أبناء الأربعین! یا أبناء الخمسین!" آی بیست سالهها! آی سی سالهها! آی چهل سالهها! آی پنجاه سالهها! دهه چهارم، دهه پنجم. آن صبحش ملائکه این را به یک زبانی صدا میزنند. دیگر میرود دهه ۷۰، دهه ۷۰. ادبیات عوض میشود. روایت در روایت مفصلی هم هست، وقت نیست بخوانیم.
خیلی جالب است. ماها واقعاً وقتی سنمان میرود بالا، به صورت طبیعی یاد مرگمان بیشتر میشود یا نه؟ اتفاقاً غصه پسانداز و وام و بدهی و... . پیغمبر فرمود: "یَشیبُ ابنُ آدمَ و یَشیبُ فیه خصلتان." بچه آدم پیر میشود ولی دو تا خصلت درش جوان میشود. هر چه سن آدم میرود بالاتر، دو تا ویژگی توی آدم هی جوانتر میشود. چیاست؟ فرمود: "یکیاش آرزوهای طولانی، یکی حرص."
این داستان هم بگویم بانمک است. میگویند هارونالرشید صد و خوردهای سال فاصله داشت با پیغمبر. گفت بگردید ببینید کسی پیدا میشود زنده باشد، پیغمبر را دیده باشد. پیدایش کردید بیاورید. گشتند، یک پیرمردی پیدا کردند و گفتند شما پیغمبر را دیدی؟ گفت: "آره." گفت: "امیرالمؤمنین هارونالرشید دستور دادند که شما را ببریم پیشش. اگر روایتی از پیغمبر شنیدی تعریف کن." خیلی روایت بانمک و جالبی است، خیلی درخور توجه. گفت توی سبد گذاشتنش. اینقدر مچاله بود. توی سبدش گذاشتنش آوردنش پیش هارونالرشید. هارونالرشید گفتش که: "پیرمرد، خودت پیغمبر را دیدی؟" گفت: "بله." گفت: "با چشمهای خودت؟" گفت: "بله." "از پیغمبر شنیدی؟" گفت: "بله." گفت: "با گوشهای خودت؟" گفت: "بله." گفت: "چه شنیدی؟" گفت: "پیغمبر فرمود بچه آدم هر چه پیر بشود، دو تا خصلت درش جوان میشود: یکی آرزوهاست، یکی حرص." گفت: "عجب! چه روایت عمیقی!" دستور داد گفت: "یک کیسه طلا به این بدهید. تا اینجا آمده، پیرمرد حدیث از پیغمبر گفته."
بهش دادند یا؟ انداختنش تو سبد ببرندش. یککم رفت جلو، زد روی شانه یارو گفت: "یک لحظه وایسا. اعلیحضرت اینی که دادید همین یک بار بود یا ماهیانه میدهید؟" گفت: "صدقه رسولالله!" واقعاً پیغمبر حق گفته، حق پرومکس راست گفت. پیغمبر هر چه آدمیزاد پیر میشود، آخه بنده خدا تو چروکیدهای، مچاله. الان همین را کی میخواهی استفاده کنی که فکر ماهیها نشوی؟ این نشان میدهد آدم هر چه پیر میشود، لزوماً توجهش هم به قبر و مرگ و ضعف و فقر و قیام و اینها لزوماً مربوط نمیشود. بلکه برعکس است. چرا؟ برای اینکه این توجه را باید ایجاد کنی. توجه اتوماتیک بیا نیست، نمیآید، نداریم. زحمت میخواهد.
اینه که مجاهدت است. اینه که صبر میخواهد. اینه که سخت است. البته تا یک جایی سخت است. این تمرین است. این توجه کردن از یک جایی ملکه میشود برای آدم. آنجا دیگر وقت برد خوش به حال آن کس که یاد مرگ برایش ملکه شد. خوش به حال اونی که توجه به حساب و کتاب الهی برایش ملکه شد. خوش به حال اونی که حواسش به حلال و حرام یک جوری جمع است که توی خواب هم فراموش نمیکند. توی خواب نامحرم میبیند، رویش را برمیگرداند. این میشود ملکه شدنها. این حواسش این قدر جمع است. این توجهش این قدر جلب است. این را میگویند توجه، این سرمایه آدمی است.
اونی که اینجوری است، برده است. حالا چند تا اینجوری سراغ دارید؟ اینی که کم است، اهل ایمان و عمل صالح کم است. توجه به حق، توجه به جهنم، توجه به بهشت، توجه به تکلیف، وظیفه، توجه به امام حسین (ع). اونی که توجه کند، اونی که توجه بدهد. بعد دیدید روایتها را؟ اونی که توجه میدهد را چقدر فضایل برایش گفتند؟
یک کلمه این را توضیح بدهم و بحث را تمام کنم، خسته نشوید. این توجه کردن دو حالت دارد. این چند کلمه را یک دقتی بکنید. توجه کردن دو حالت دارد. یک حالتش حالت "دانستن" است، یک حالتش حالت "یاد کردن" است. این دو تا با همدیگر فرق دارد. آدم گاهی به یک چیزی توجه ندارد چون اصلاً نمیداند. مثلاً به طرف میگویند آقا خبر داری الان مثلاً فوتبال فلان و فلان تیم...؟ میگوید: "نه بابا، من اصلاً نمیدانستم." توجهش میدهند، "توجه دانستن."
یک وقت میداند، یادش میرود، فراموش میکند. میگفت: "یاد میگیرم ولی فراموش میکنم." فراموش میکند. هی یادش میاندازند: "آقا ۱۰ دقیقه دیگر شروع میشود ها! آقا ۵ دقیقه دیگر شروع میشود ها! یادت که نرفته؟ حواست که جمع است؟" این میشود "توجه یاد کردن."
در توجه کردن جفت اینها لازم است. هم آدم باید بداند اول (هم بد که دونس) باید به یاد بیاورد. اولاً اینکه آقا اصلاً خدایی هست و قیامتی هست و قبری هست و جهنمی هست. خیلیها کاملاً اصلاً بیاطلاعاند. درست شد؟ یک وقت این است. یک وقتی
هم اطلاع دارد، فراموش میکند. مثل ماها. میدانیم، مشغول زندگی و دنیا میشویم.
مقام بالاترش اونی است که توجه میدهد. اونی که توجه میدهد چه کار میکند؟ یک وقت یاد میدهد، آموزش میدهد، تعلیم میدهد. یک وقت تذکر میدهد. حالا ببینید مقام معلم چقدر بالاست در روایتها؟ هم مقام معلم، هم مقام مذکر. اونی که به یاد میآورد. این مجالس امام حسین (ع) گفتند اگر گریه کنی فلانقدر ثواب داری ولی ثواب بیشتر مال کیست؟ مال اونی است که این توجه را در دیگران ایجاد میکند، ذکر را ایجاد میکند. این یک مقام بالاتر میشود.
خلاصه آقا، این میشود داستان حق. اتصال به حق، "توجه" میخواهد، چسبیدن به حق میخواهد. البته یک تلخهایی هم دارد که "صبر." اینها کنار همدیگر که آمد، حق آرامآرام در وجود آدم رخنه میکند، جا پیدا میکند. اولهایش تلخ است، سخت است، کمکم شیرین میشود. آرامآرام حال و هوای آدم عوض میشود، دم و دستگاه زندگی آدم عوض میشود. مثال بارزش هم خود شما. همیشه عرض کردم، البته مثال دیگر نشد بیشتر از این توضیح بدهیم.
از صبح که بیدار میشویم به چیا توجه میکنیم؟ حد اول صبح ماندیم، همین که شما تصمیم میگیرید و روضه میآیید، هیئت میآیید، توجهتان به مجلس امام حسین (ع) است، یک دلیلی دارد. چرا؟ چون گره خورده با وجود آدم، راه پیدا کرده تو قلب آدم، شکل گرفته شخصیت آدم. اولهایش سخت است. اما از یک جایی به بعد روضه نیامدن سخت است. بالبال میزند. میگوید: "من امروز روضه نرفتم، امروز گریه نکردم." کمکم محبت میآورد، علاقه میآورد. این میشود سعادت. این شباهت میآورد. این نکته خیلی مهم است: شباهت میآورد. فکر شما توی آن افق میافتد. قلب شما توی آن افق میافتد.
تو ماه محرم امام معصوم چه حالی دارد؟ امام رضا (ع) فرمود: "پدرم امام کاظم (ع) محرم که میشد، از روز اول دیگر حالش متغیر بود. دیگر کسی در او شوخطبعی و فضای مثلاً سرگرمی و... -حالا سرگرمی که امام (ع) که مثل ماها نیست- این چیزها درش دیده نمیشد تا میرسید به عاشورا. عاشورا که میشد دیگر بیقرار بود، بههم ریخته بود." هر چقدر آدم حق تو وجودش راه پیدا میکند، عاشورا این شکلی نباشد؟ نه، از تو گداخته است، بههم ریخته است. این اتصالها، اتصال به امام تو روضههای عاشورا. پیوند خورده با امام.
بعضی از این روضهها، روضههایی است که فقط من و شما را آتش نمیزند، روضهای است که خود امام (ع) را آتش زده. آدم میبیند تو این روضه حالش یک جور دیگر است. خیلی من زیاد حرف زدم، بگذار بروم تو روضه، معطلتان نکنم. یک قضیهای تو عاشورا که امام حسین (ع) جای ما را خالی کرده. یعنی چه؟
تو اتفاقاتی که کربلا رقم خورد، یک صحنهای بود، امام حسین (ع) فرمود: "کاش همهتان بودید این صحنه را میدیدید." این چه صحنهای بود؟ حضرت سکینه (س) بعد از شهادت امام حسین (ع) آمد کنار پیکر ابیعبدالله (ع). گفتند که اشکی ریخت و شیونی کرد و زاری کرد و از شدت گریه و زاری و اینها از حال رفت، بیهوش شد. تو آن حال ارتباطی برقرار کرد با روح مطهر سیدالشهدا (ع). حالا بزرگان بهش میگویند مکاشفه. امام حسین (ع) ابیاتی را خواندند. خطاب به حضرت سکینه (س). داریم وارد روضه میشویم. اولین جملهای که تو این ابیات بود، این بود: "فموشیعتي محما شربتم ماءً ازب فَذَکِّرونِی، او سمعتم به شهید ابوعریب خندوغ." توجه میخواهد از ما به شیعیانم بگو: هر وقت یک آبی خوردند که به جونشان نشست، به یاد لب تشنه من باشند. میخواهد توجه بیاید. با این توجه عشق بیاید. عشق. اینقدر به ما توصیه کردند، تأکید کردند، تو مناسبت و اتفاقات مختلف این توجه برایمان شکل بگیرد. موقع آب خوردن، موقع غذا خوردن.
فرمود بهشان بگو: هر وقت خبری از شهیدی به گوششان رسید یا خبری از غریبی به گوششان رسید، برای من گریه کنند. برای من گریه کنند. هر شهیدی را بهانه کنم به یاد من باشند، به من توجه کنند. واقعیت هم همین است. هر شهیدی یک گوشه کربلا را دارد. هر شهیدی یک گوشه مصیبت امام حسین (ع) را دارد.
بعد فرمود: "سکینه به شیعیان من بگو: «لَيتَكُم فِي يَوْمِ عَاشُورَاءَ كُنتُم تَنظُرونِي.» کاش روز عاشورا بودید." یک جا همهمان را خالی کرد ابیعبدالله (ع) تو آن صحنه کربلا. بس که این صحنه توش آتش بود، آتش بود، آتش بود. کدام صحنه بود؟ "لَيتَكُم فِي يَوْمِ عَاشُورَاءَ كُنتُم تَنظُرونِي كَيفَ استغِيثُ لِطِفلٍ صَغيرٍ فَمَن مُسعِفٍ لِی أَن يَرحَمَنَی." کاش بودید، میدیدید چه جور برای بچهام درخواست آب کردن؟ آب ... زورشان آمد به من رحم کنند، رحم کنند به بچهام. آب ندادند. میخواهم بگویم این مصیبت، مصیبتی است که خود ابیعبدالله (ع) را آتش زد.
همه مصیبتها تو کربلا سنگین بود، کمرشکن بود. ولی من مصیبتی را سراغ ندارم که یک بار امام حسین (ع) خودش به خودش تسلیت گفته باشد. یک بار هم ملکه بین زمین و آسمان تسلیت گفته باشد. تازه یک بخشش ادامه دارد که عرض میکنم. مصیبت کمرشکن بود، دلیلی هم دارد. حالا وقت نیست بخواهم توضیح بدهم. امام (ع)، بعضی فکر میکنند که حالا چون امام است دیگر مثلاً از این عواطف ما و اینها خبر ندارد. نه، امام در اوج عاطفه است، اوج عاطفه است. اینهایی که من و ما داریم یک رگه است که از او به ما رسیده است. ما فکر میکنیم امام چون امام است دیگر مثلاً محبت به زن و به بچه و به این چیزها ابداً در او نیست. ما اصلاً سر درنمیآوریم جنس امام (ع) چیست. البته مثل ماها نیست. محبتهایمان منفعتطلبانه است، کاسبانه است، غریزی. محبت امام خالص، زلال، ناب. هیچ کدام از ما که هیچ، همهمان را با همدیگر جمع بکنند، یک قطره از محبتی که یعقوب پیغمبر در فراق بچهاش اینقدر گریه کرد و نابینا شد، چه میفهمیم؟ تازه من روایتی را دیدم وقتی که بعد سالها، بعد هلوش ۳۰ سال، چی شد؟ رفتیم اینجا. خدایا کجا رفت؟ روضه! کجا رفت روضه؟ کجا؟
میگوید بعد ۳۰ سال یعقوب به یوسفش که رسید، در آغوش گرفت، کشیدش کنار، در گوشش گفت. در گوشش گفت. گفت: "من خبر دارم تو را تو چاه انداختند. ۳۰ ساله دارم استرس دارم، نگرانی دارم. تو را تو چاه انداختند. جایی زخم نشد؟ زخم نشد؟ آسیب برایت پیش نیامد؟ مشکلی پیدا نشد؟" بابا، آدم بزرگتره. همان موقع بچه رشیدی بود. حالا اگر بچه شیرخواره که بچه خودش از عطش دارد تلف میشود. همینجوری ببین امام حسین (ع) چه حالی دارد برای این بچه. برای بچهای که دارد میمیرد، در غصه این بچه. این بچه مظلوم، این بچه معصوم. این بیشیر، تو این گرما، تو این گرما... حالا که او را روی دست گرفته باشد، جلو چشم دشمن با این احوال. درخواست هم کرده باشد، هنوز گرم صحبت، حرفش تمام نشده، صدایی میآید. جیگرم پارهپاره بشم یا... . فدای دل شکسته نمیدانم. چه سری بود؟ قیامت فهمیده میشود این کاری که کرد چی بود. هی دست انداخت زیر گلوی این بچه، خون جمع کرد و به آسمان. امام باقر (ع) فرمود: "یک قطره از خون این بچه به زمین نرسید." چه سنی دارد! من سر درنمیآورم. اگر این خون به زمین میرسید چی میشد؟ من نمیدانم. خون چه کار میکند؟ چه پیامی دارد برای مبدأ خلقت میفرستد؟ برای آسمانها؟ نمیفهمم. ولی میدانم حالش خیلی بههم ریخته بود ابیعبدالله (ع).
اولاً که شروع کرد بلندبلند گریه کرد. بابا امام میداند دشمن است، دشمن دست میگیرد، میخندد، احساس پیروزی میکند. امام تو، آقا! امام قوی است. امام اهل کتمان است. اهل کتمان امام روی حساب کار میکند. امام کنترل احساسات و هیجاناتش را دارد. کی بود آنجا؟ من واقعاً بعضی عبارات را میترسم. اگر دست و بالم باز بود، بعضی کلمات را راحت استفاده میکردم. مثل اینکه "امام دارد از تو متلاشی میشود، متلاشی میشود." گریه اگر نبود. کار ابیعبدالله (ع) تمام بود. راست گفت: گلو را بزند تیر به قلب باباش میخورد. میفهمید یعنی چی؟ این تیر به گلوی اصغر (ع) نخورد، این تیر رفت صاف نشست روی قلب. نشست روی قلب. فدای قلبت بشم اباعبدالله. چه کار کردند کربلا با امام حسین.
این یک بار خودش به خودش تسلیت گفت: "حبنا علی..." میدانم خدا دارد میبیند، تحمل میکند. این یک تسلیت بود. خودش به خودش گفت: یک تسلیت. صدا از آسمان پخش شد. "نودی بینالحواء." بین حوا گفتن، جوری بود که دوست و دشمن شنید. مخصوص امام حسین (ع) نبود. جمله را شما اگر تو برش بروی، شما اهل روضهاید. شما مشتری روضه صبح امام حسین (ع)، شما خاصیت رو میفهمی. یکم تو بر این روضه خودتان دستتان میآید داستان چی بود. چه گفت به امام حسین (ع) صدایی که از بین زمین و آسمان در آمد. فهمیده میشود امام حسین (ع) حال و هوایش چیست. صدا: "یا حسین! فـَإِنَّ لَهُ مُرْضِعاً فی الْجَنَّةِ." بچه را رها کن. رها کن یعنی چی؟ بچه را رها کن. بچهات را دارند تو بهشت شیر میدهند. چی بگویم من دیگر در ادامه این روضه؟ بچهات را تو بهشت دارند... .
بعضی روضهها، روضهها اصلاً کلاً از بیخ زنانه است. الان تو خانمها صدای شیون بلند است. آنها میفهمند یعنی چی. امام حسین (ع)، خلاصه بهت بگویم، امام حسین (ع) داشت زنانه گریه میکرد. این جملهای است که به مادر بچه باید گفت. بچه باید گفت نه به بابای بچه. داشت مادرانه گریه میکرد. فدای غربتت بشم اباعبدالله.
دیگر بعدش بماند. بچه را زیر عبا گرفت. سمت خیمه میخواهد بیاید حالش چی بود رفت پشت خیمه. پشت خیمه دو تا نقل است. یک نقل این است که بچه را برد کنار بقیه شهدا. تاریخ یعقوبی میگوید بچه را برد کنار بقیه شهدا، تو باغ شهدا گذاشت. خود این صحنه هم صحنه دردناکی است. شهدایی که هر کدام مرد جنگ بودند ایستاد وسط جبهه، برگشتند، یک بچه شیرخواره بغل. ولی نقل ابن حسن کوفی نمیگوید که برگشت پشت خیمه. مستقیم هم رفت و پشت خیمه برنگشت تو خیمه. انشاءالله قرارمان خیمهگاه. باز هم راهمان بدهند برویم آنجا این روضه را بخوانیم. صاف رفت پشت خیمه. دیگر اینقدر بیل و کلنگ... این با غلاف شمشیر هم کارش راه بیفتد. یک کمی با غلاف شمشیر کند. شهید معرکه هم هست، غسل و کفن هم نمیخواهد. خوب هم که امام حسین (ع) خون این بچه را به تنش مالید. فرمود: "میخواهم قیامت خدا این شکلی ملاقات کنی با این خون معصوم." تازه راوی میگوید: "یک مقدار هم آن لابلا هی به سر و صورت خودش خون سند مظلومیت زد." گفتن خواست تو خاک بگذارد و «صلّی علیه.» این را یک کم توضیح بدهم و عرضم را تمام کنم، اذیت نشوید، معطل نشوید.
"نماز خون به بچه." "بچه." بچه را دفن کرد. بحث شده بین علما. یعنی چی؟ "بچه." بچه ۶ ماهه که نماز ندارد. ۶ ساله نماز دارد. نماز میت به فقه شیعه، بچه زیر ۶ سال نماز میت ندارد. سر همین آمدند گفتند شاید بچه ۶ ماهه نبوده، ۶ ساله بوده. یک حرفهای این شکلی زدند. نه، این بچه شیرخواره بوده، رضیع بوده. بعضیها هم که تصریح کردند ۶ ماهه. چه کارش کنیم؟ بعضیها خواستند اینجوری حلش کنند.
معطلت نکنم، گفتن نماز نماز میت نبوده. میت نبوده. گفتند: "یعنی چی؟" "یعنی چی؟" گفتن: "این نماز دیگری بوده." چه نمازی بوده؟ گفتن: "احتمالاً این نماز، نماز صبر بوده. داستان این چیست؟" دیروز رفتیم یک سر مدینه. امروز هم مثل اینکه یک حواله مدینه داریم. امیرالمؤمنین (ع) فاطمه زهرا (س) را که غسل میداد، آن لابلا پا شد دو رکعت نماز خواند. گفتند آقا آن نماز، نماز چه بود؟ گفتند نماز نماز صبر بود. "اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ." نماز صبر یعنی: "خدایا من دیگر نمیکشم. دیگر دستم پیش خودت دراز است. من دارم تمام میکنم. من دیگر روی پا بند نیستم. روی پا بند نیستم." این نماز صبر علی (ع) بود کنار فاطمه (س). گفتن این نماز ابیعبدالله (ع) کنار این بچه، احتمالاً نماز صبر بود.
یک بار خودش به خودش تسلیت داد، یک بار فرشته بهش تسلیت داد. این هنوز گرفتار است. دیگر دست به دامن خدا شد. نماز صبر. میخواهم رحم کنم بهت. روضه را تمام کنم ولی خب حالت حال خوبی است. معلومم نیست سال آینده معلومم نیست عاشورا باشیم. بگذار من یک قدمی بروم جلو. ولی کاش امام حسین (ع) آنجا اینجوری دفن نمیکرد! آخه دشمن نشان کرد آنجا. نمیخواهی که بیشتر بهت بگویم. این نشان کردنها آخه بد شد. بد شد. آخه شام عاشورا هر قبیلهای آمد گفت هر کی چند تا سر بریده؟ هر یک دونهاش قیمت داشت. قیمت. اینجور گفتن. یکی از ... من سمت این روضه نمیرفتم. میگفت: "آنجا حساب کتاب میکردند." آن گفت: "من ۱۰ تا بریدم." آن گفت: "من ۹ تا بریدم." آن گفت: "من ۱۱ تا بریدم." یکی گفت: "راستی من سراغ سر آن بچه هم میارزد." یک روضه فاجعهبار. اینجاست که من اصلاً خودم نمیکشم. گفتن محدوده را بلد بودند، دقیق بلد نبودند. چه جور رفتند دقیق پیدا کردند؟ بماند چرا توی قبر درآوردند؟
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم: معنای واقعی مراقبت از خود
شبکه حقیقت
جلسه سوم: وقتی باطل خود را پیروز میپندارد
شبکه حقیقت
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه هشتم: حقطلبی؛ مسیر بریدن و سوختن
شبکه حقیقت
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شبکه حقیقت
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه سوم: چرا حق بهترین یاور مؤمن است؟
شبکه حقیقت
جلسه دوم: معنای واقعی مراقبت از خود
شبکه حقیقت
جلسه سوم: وقتی باطل خود را پیروز میپندارد
شبکه حقیقت
در حال بارگذاری نظرات...