شبکه حقیقت

جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان

00:38:22
156

در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی می‌شود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمت‌های امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و سیرهٔ امام حسین (علیه‌السلام) جان می‌گیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آن‌که انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد

معرفی
هر عملی «حقی» دارد که عیار واقعیِ آن عمل است.[3:00]

صیام‌القلب؛ روزه‌ی خواص است و افطارش، لقای خداست![5:00]

امیرالمؤمنین(ع)؛ میزان‌الاعمال روز قیامت است، برای سنجش حقانیت اعمال ما![7:30]

حکایت تعجیل حضرت موسی(ع) و بازخواست خداوند از او![15:45]

سنگینی ترازوی اعمال؛ شرط فلاح و رسیدن به «مقاام انسانیت» است.[19:00]

حبّ‌الحسین؛ تنها وادی که حساب‌کتاب خدا دقیق نیست![23:30]

قیمت گوهر «اشک» بر اباعبدالله؛ به روایت آیت‌الله بهجت(ره).[24:00]

روایت تکان‌دهنده‌ی امام‌حسین(ع) درباره سرمایه‌ی عمر![28:20]

ظرف حق؛ بینش(ایمان) و کنش(عمل‌صالح) ماست.[33:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین
«رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»
خدا را شاکریم که امروز توفیق شد خدمت عزیزان باشیم و دیروز محروم شدیم از محضر شما عزیزان، شما خوبان. وزن نوکری برای امام حسین (ع) ان‌شاءالله که به عنایتشان، این توفیق نوکری از ما سلب نشود و بتوانیم تا زنده‌ایم در این مجالس شرکت کنیم و جمع مؤمنین و عاشق‌های امام حسین (ع) توفیق حضور داشته باشیم.

ان‌شاءالله در سوره مبارکه اعراف، آیات ۸ و ۹ این سوره که در جلسات قبل هم به آن اشاره شد، می‌فرماید: «الوزن یومئذ الحق». روز قیامت، وزن حقیقت است. آن‌چیزی که ارزش دارد و وزن دارد، در قیامت، حق است، حقیقت است. آنجا شاخص اندازه‌گیری، شاخص وجود، شاخص بهره‌مندی، شاخص کمال، حق و حقیقت است. البته هر چیزی هم به نسبت خودش یک حقی دارد. مثلاً در آیاتی اشاره می‌شود -علامه طباطبایی هم در المیزان اشاره می‌کنند- می‌فرماید: «و جاهدوا فی الله حق جهاده». برای خدا، در راه خدا جهاد کنید، حق جهاد. بعضی جاها می‌فرماید: «حق تقاته»، حق تقوا. هر چیزی یک حقی دارد: حق نماز، حق روزه؛ یعنی روزه حقیقی، نماز حقیقی. حالا امثال من، یک نمازی دست‌وپاشکسته و به‌هم‌ریخته و مایه خجالت سرهم می‌کنیم. به این هم می‌گویند نماز، ولی خودمان هم می‌دانیم دیگر که این نماز حقیقی نیست، نماز حقیقی خیلی فاصله دارد. روزه حقیقی یک چیز دیگر است. روزه حقیقی، همه وجود انسان باید در صیام باشد، روزه‌دار باشد، نه فقط لب و دهن آدم. لب و دهن روزه‌دار، چشم هر کار بخواهد می‌کند، گوش هر کار بخواهد می‌کند، هرچه بخواهد می‌گیرد، هرچه بخواهد می‌خورد. گوش هم می‌خورد دیگر، گوش می‌خورد، چشم می‌خورد، فکر می‌خورد. فقط این دهن است که نمی‌خورد، آن هم دو ساعت نمی‌خورد، چهار ساعت جبران می‌کند، ده برابر می‌خورد. روزه من! به این‌ها می‌گویند روزه. خوشحال هم هستیم. طلبکار هم هستیم. شب عید می‌رویم حساب کتاب می‌کنیم: «خدایا! امسال چی‌کار کردی؟ خیلی کیف کردی ها! بابت ما برات روزگار بودم.» خدا خیلی خوشحال بودیا! خیلی حال می‌کنی منو داریا! بین این همه روزه‌خوار، چهار تا مثل ... خیلی کیف می‌کنی‌ها! به این هم می‌گوییم روزه، درحالی‌که فرمود: «صیام اصلی، صیام القلب». دل روزه‌دار باشد، تازه اگه بقیه اعضا و جوارح هم روزه‌دار بود. ماها که امثال من که فقط دهنم روزه است، تازه بقیه اعضا و جوارح که روزه‌دار بود، می‌شود روزه معمولی، روزه خواص نمی‌شود. روزه خواص، صیام قلب است. قلب سمت دیگری نمی‌رود. دلش روزه دارد. دلش روزه‌دارست. بعد تازه این روزه هم در دنیا افطار نمی‌شود. افطارش موقع ملاقات خداست. چرا می‌گوید دو تا شادی دارد مؤمن؟ یکی وقت افطار، یکی وقت ملاقات خدا. چون بعضی‌ها اینجا افطار می‌کنند، با همین خوشند. بعضی‌ها با این افطار نمی‌کنند، دهانشان باز می‌شود، ولی هنوز افطار نکرده‌اند. افطارش کیه؟ موقع ملاقات خداست، افطارش آنجاست. این را می‌گویند صیام حقیقی.

خوب، «الوزن یومئذ الحق». روز قیامت حساب کتاب می‌کنند، ترازو دارد. ترازوش از جنس این ترازوهایی که ما اینجا می‌گوییم نیست. همین ترازو را ۲۰۰ سال پیش می‌گفتند، یک‌چیزی... ۲۰۰ سال پیش فکر نمی‌کردند یک روزی ترازوی دیجیتالی بیاید یا ترازوی طلا بیاید. وقتی می‌خواهند حساب کتاب کنند، پنکه هم باید خاموش کنند، اندازه‌اش جابه‌جا نشود. ۲۰۰ سال بعد، ترازوهایی می‌آید که امروز به عقل بشر نمی‌رسد. این‌ها همه‌اش ترازوی اینجایی است، ترازوی قیامت یک چیز دیگری است. خودت را می‌کشند. حالا چه جور می‌کشند، چه جور حساب کتاب می‌کنند، جدا است. می‌کشند، می‌کشند که وزن دربیاید. میزان است دیگر، میزان ابزار کشیدن وزن است. می‌کشند که وزن دربیاید. خوب، قیامت می‌کشند که وزن دربیاید. یعنی چه دربیاید؟ یعنی حق دربیاید، ببینند در وجودت چقدر حقیقت است. کجاها حق راه پیدا کرد؟ چشم و گوش و دهن و فکر و خیال و هر چقدر حق به این‌ها راه پیدا کرده، وزن پیدا می‌کند، ارزش پیدا می‌کند. «الوزن یومئذ الحق». هر چقدر که راه پیدا نکرده، سبک است. حالا اتفاقاً در ادامه‌اش می‌فرماید که ترازوی سنگین باشد، سبک باشد، چی می‌شود؟ کمی بحث ماست. این می‌شود حق.
نمازش حقیقی است. نمازش را می‌کشند، ببینند چقدر این نماز وزن دارد، چقدر این نماز توش حق است. افکارش را می‌کشند، اعتقاداتش را می‌کشند. البته میزان، همین‌جا گفتند میزان اعمال کیست؟ آقا امیرالمؤمنین (ع)، «علی میزان الاعمال». نمازمان را با نماز علی (ع) می‌کشند. نماز استاندارد صد از صد اوست. خب، حالا نماز من چی؟ شبیه امیرالمؤمنین (ع) است؟ همین‌که جهت قبله‌اش درست است، هر دو یک‌طرف ایستاده‌اند. آن هم اگر درست باشد... حرم امیرالمؤمنین (ع) مشکل قبله دارد دیگر. خود این آقا شاخص اعمال است، در حرم خودش مشکل قبله دارد، قبله را کج درآورده‌اند و نسبت به قبله حقیقی شرمندگی. روی‌شان نمی‌شود کج بایستند. وقتی با همین قبله‌نمای دیجیتال می‌زنید، انحراف به راست دارد. حالا حتماً قبر اصلی رو به قبله اصلی است، ولی ساختار حرم را حالا چه جور بوده و چه شکلی... کج بخوانند دیگر در صحن صاف. حالا آن‌ها نمازشان چطور است، من کار ندارم. ولی اگر نمازگزار جهت قبله را بداند، یک درجه هم اگر جابه‌جا کند، نمازش باطل است. اگر نمی‌داند، تا ۴۵ درجه اشکال ندارد. تا به حال نمازهایی که خوانده‌اید، اشکال نداشته، چون زیر ۴۵ درجه است. ولی الان دیگر کارتان سخت شد با این حرفی که امروز زدم، کار همه شما سخت است. جهت قبله یکم به سمت راست است. در حرم امیرالمؤمنین (ع)، یک درجه اگر جابه‌جایش کنید، نماز باطل می‌شود. خب، هیچی، رو به قبله بودن خوش بود در نمازهایمان، که آن هم پرید، از ما گرفته شد. الحمدلله، ان‌شاءالله بتوانیم بیشتر از این‌ها مشکلات را حل کنیم.

همین فقط همین‌قدرش شبیه است. وضوی‌مان با امیرالمؤمنین (ع)، همین‌قدر که اول صورتمان را می‌شوریم، شبیه است (درست باشد). بعد دست راستمان را، بعد دست چپمان را، مسح سر که می‌کنیم، شبیه امیرالمؤمنین (ع). مثلاً چی بوده؟ شستشوی او چی بوده؟ صورت شستنش، دست شستنش، توجه قلبش. راوی می‌گوید: «دیدم دارد وضو می‌گیرد، ترتعد فرائصه.» دیدم تمام اعضای بدنش دارد می‌لرزد. گفتم: «چی شده آقا؟» فرمود: «دارم می‌روم محضر جبار قیام کنم. دارم می‌روم محضر خدا.» اذان و اقامه می‌گفتند، از های‌های گریه می‌کنند. اذان که گریه ندارد. بر ما این‌ها که گریه ندارد. عجیب است! با اذان گریه! روضه که نمی‌خوانند که. اذان دیگر. چه می‌دانی چی دارد می‌گوید؟ الله اکبر یعنی چی؟ لا اله الا الله یعنی چی؟ خود این وقت اذان یعنی چی؟ این ترکیب اذان یعنی چی؟ همین روضه و همین مصیبت اهل بیتشان هم ماها نمی‌فهمیم دیگر. شبیه می‌کنیم خودمان را به همین. دلمان خوش است دیگر که حالا تهش این شبیه آن است دیگر. حالا به آن می‌گویند گریه، به این هم می‌گویند گریه. گریه برای امام حسین، گریه برای امام حسین؛ حقش را امام سجاد به جا آورده، حقش را امام زمان به جا آورده، حقش را فاطمه زهرا سلام‌الله علیهم اجمعین به جا آورده. این‌ها گریه نمی‌شود که! حالا دیگر یک زوری می‌زنیم دیگر، امید هم داریم دیگر. امید داریم! مال آن‌ها حقیقی است، مال ما فیک است. بالاخره شبیه است دیگر. آقا در بازار هم بالاخره دیگر این را هم بهش می‌گویند... چیزهای فیک و تقلبی را هم طلای تقلبی می‌گویند، طلا دیگر. حالا طلای اشک و به آن هم می‌گویند نماز، این هم می‌گویند روزه. همین‌که داریم، الحمدلله، بهتر از اینکه نداریم. ولی این ترازو را سنگین نمی‌کند. حق باید توش بیاید. حق! حالا این در مورد اینکه حق چه جور توش می‌آید، ان‌شاءالله مفصل‌تر نکاتی را عرض می‌کنم.

اگه این شد، حق آمد، سنگین می‌شود. بعد چی می‌شود؟ اگر سنگین شد، «فمن ثقلت موازینه فاولئک هم المفلحون». هرکی ترازوش سنگین است، این به فلاح رسیده، این آدم است. این به مقام انسانیت رسیده، این همانی شده که خدا خلق کرده، همان جایی رسیده که برایش خلق شده. این اعضا و قطعاتی که دور هم جمع می‌کنند، سوار می‌کنند، مثلاً موتور و دیفرانسیل و چه می‌دانم شاسی و در و پنجره و این‌ها سرهم جمع می‌شود، بهش می‌گویند ماشین (آلو! آقا خودرو!) این کی می‌شود خودرو؟ خودرو وقتی که درست سرهم شد، خودرو کی؟ خودرو وقتی که بشود پشتش نشست، استارت زد، راه افتاد. آلو! مگرنه در و پنجره سرهم سوار کردن که بهش خودرو نمی‌گویند که. هر وقت آنجا نشستی و استارت زدی و راه افتادی، همه آن قطعات کنار هم جمع بود، به این می‌گویند خودرو. انسان کی انسان است؟ آن وقتی که ملاقات خدا برود، روسفید. امشب نمی‌شود مقام آدمیت. این را بهش می‌گویند فلاح. کی این‌جوری می‌شود؟ کسی که ترازوی سنگین است. کی ترازوی سنگین می‌شود؟ آنی که بهره‌اش از حق زیاد است. حقیقت! این قلبش پر از حق است. رفتارش پر از حقیقت است. حالا این‌ها هرکدام بحث‌های مفصلی دارد، ان‌شاءالله در این چند جلسه باقی‌مانده بیشتر به آن می‌پردازیم. هر چقدر حرف زدنش، قولش، قول حق است. درست حرف می‌زند، دقیق حرف می‌زند، کیلویی حرف نمی‌زند، رو هوا حرف نمی‌زند. حساب کتاب دارد، محاسبه دارد. نگاهش همین‌طور، فکرش، اعتقادش همین. مهم‌تر از همه این‌ها اعتقاد. می‌شود حق. این ترازوش را سنگین می‌کند.

چی ترازو را سبک می‌کند؟ هر چقدر که باری‌به‌هرجهت، کیلویی، کشک، متناسب با آنی که دلش می‌خواهد کار می‌کند. رفتارش تابع حق نیست، تابع هواست. استاندارد ندارد، قاعده ندارد، ضابطه ندارد، اصول ندارد. اصول ندارد، رو اصول کار کردن، رو حساب کار کردن، رو انضباط کار کردن. حالا رو انضباط کار کردن، رو انضباط فکر کردن، روی انضباط اعتقاد پیدا کردن. خوب و بد. یک وقتی آدم یکی را خوشش می‌آید. یک وقتی از یکی بدش می‌آید. برای چی خوشت آمد؟ این‌ها همه را خدا حساب می‌کنه‌ها. حساب می‌کند؛ یعنی تکان می‌دهد ببیند چقدر توش حق بود. این جوری است که حساب. خوشت آمد؟ چرا؟ آقا دیگر خوشت آمدم چرا دارد؟ یک آیه داریم در قرآن، از آیاتی که هم در وادی عشقش قابل فهمیدن نیست، هم در وادی عقلش قابل فهمیدن نیست. در سوره مبارکه طه، خیریه‌های عجیبی است، خیلی آیه فوق‌العاده‌ای است. می‌فرماید که: حضرت موسی داشت می‌آمد کوه طور. یک جماعتی هم راه انداخته بود دنبالش، قرار بود که بیایند با او. موسی تندتند می‌رفت، این‌ها هم داشتند می‌آمدند، با شتاب می‌رفت. رسید بالای کوه. آیه عجیبی است. یعنی آیه‌ای که معمولاً شاید خیلی به چشم نیاید، خاصی محسوب نمی‌شود، ولی آدم توش بره، می‌گیرد آدم را. می‌گوید: رسید بالای کوه. خدای متعال برگشت بهش خطاب کرد، فرمود: «ما اعجلک عن قومک یا موسی؟» و چقدر تندتند آمدی! گفت: «عجلت الیک رب لترضی». هم اولیا علی اثری. دویدم چون دیدم منتظرمی، خواستم راضی‌ات کنم. این‌ها هم دارند می‌آیند، حواسم به این‌ها هم هست. یعنی یک وظیفه‌ای نسبت به این‌ها داشتم، رئیس‌شان بودم. این‌ها، کاروان جا نمانند. من مدیر کاروانم، حواسم به آن‌ها هم هست. ولی تندتند آمدم، عشقم منو کشید، چون تو منتظر بودی، چون با تو قرار داشتم.

نکته ظریفش کجاست؟ از این شتابه خدا سؤال می‌کند، بقیه‌اش دیگر هیچی نمی‌گوید. می‌گوید: «چرا این‌قدر دویدی؟» تند رفتنمان را خدا سؤال می‌کند. اینجا چرا گاز دادی؟ اینجا چرا تند آمدی؟ بابا! جای خوب! دارد می‌آید! «خدایا! ملاقات تو! دارد می‌آید! پیغمبر توئه! کلیم‌الله!» باشد، حساب دارد. همه‌چیز حساب دارد. همین هم باید حق باشد. تند آمدنش هم باید حق باشد. یک جاهایی تند رفتن حق است. یک جاهایی کند رفتن حق است. یک جاهایی متوسط رفتن. اوه! چی شد عالم؟ بله، عالم همین‌جوری است که پدر همه را درآورده است. آن اولیایی که می‌فهمند، آنی که کمرشان را شکسته، همین حق است که آقا این همه حق به گردن ماست، کی از پسش برمی‌آید؟ بله، کیلویی آدم بخواهد زندگی بکند که غصه‌ای ندارد. این‌قدر همه‌چیز رو ضابطه است. این‌قدر همه‌چیز حساب کتاب دارد. این‌قدر همه‌چیز دقیق است. آقای بهجت رضوان‌الله علیه می‌فرمود: «گاهی یک بلی گفتن انسان را بهشتی می‌کند، گاهی یک خیر گفتن انسان را جهنمی می‌کند، با حرکت سر.» گاهی یک حرکت سر، یک بهشتی را از بهشت می‌اندازد جهنم، یک جهنمی را از جهنم می‌آورد در بهشت. یک حرکت سر! گفتن و شنیدنش ساده است.
«و من خفت موازینه». آنی که موازینش سبک است، ترازوهایش، چیزی از توش در نمی‌آید. هرچه این ور و آن ور، بالا پایین می‌کنم، نه، چیزی ندارد. این چی می‌شود؟ «فاولئک الذین خسروا انفسهم». چند جلسه قبل صحبت کردیم. این‌ها همان‌هایی هستند که خودشان را باختند، خسران. «خسروا انفسهم بما کانوا بآیاتنا یظلمون». چی باعث شد خودش را ببازد؟ نسبت به آیات ما ظلم کرد. چرا؟ یعنی چی ظلم کرد؟ یعنی آیه بود جلویت، اگه آیه را می‌گرفتی پشتش می‌رفتی، (تو را) منتقل می‌کرد به حق. نگرفتی، نرفتی. به حق منتقل نشدی، هم ترازوت سبک است، هم باختی. هیچی نداری. چیزی از تو این در نمی‌آید. دیدی بعضی از این سمساری‌ها می‌آیند، بهشان می‌گویی: «آقا بیا این‌ها را نگاه کن، ببین از تو این خرتوپرت‌ها چیزی در می‌آید بخری؟» می‌آید نگاه می‌کند. ما پیش آمده، برای شما هم شاید پیش آمده باشد. اول آدم کلی امید دارد، می‌رسد و تو زیرزمین پدربزرگ است و این‌ها می‌خواهند تخلیه بکنند. حالا بعضی‌ها خوش‌انصافند، بعضی‌ها هم که کم نیستند، بی انصافند. موقع خریدن تو سرش می‌زنند، موقع فروختن یک چیزیش می‌کنند که آدم باورش نمی‌شود. بعضی‌ها می‌آیند، یک نگاه می‌کنند، می‌گوید مثلاً حالا همه این‌ها با همدیگر. فکر می‌کردی دانه دونش را ۱۰-۱۵ تومان می‌خرد. می‌آید می‌گوید که: «از تو همه این‌ها با همدیگر فقط همان یک دانه کتابخانه را می‌خرم، آن هم یک تومان.» می‌گوید: «آقا این تخت و کمد چی کار کنم؟» می‌گوید: «بگذار دم در، آن هم فکر نمی‌کنم کسی بردارد.»
این اینجایی دیگر. آدم بی‌حساب کتابی دارد. این اوضاع شب اول قبر است که خیلی وحشتناک است. وقتی حسابرسی می‌کنند، آدم خیلی فکر می‌کرد خیلی چیزها دارد. خریدار ندارد. هرکدام آقا یک مشکلی. این‌که این‌جور بود، آن‌که آن‌جور بود، آن را برای آن می‌رفت. با این همه من روضه خواندم! روضه تو را داشتی. نوار پر می‌کردی، سایتت را نمی‌دانم اداره می‌کردی، فروشگاهت را تأمین می‌کردی، برندت را داشتی به‌روز می‌کردی. روضه چی بود؟ سخنرانی چی بود؟ تفسیر قرآن می‌رفتی آنجا بگویی آقا من خیلی باسوادم، یک تفسیری می‌گفتی، چهار نفر را کله کنی و چهار تا مشتری جمع کنی و... با حق می‌سنجند دیگر. می‌گوید: «سخنرانی حقیقی این است، این خطبه امیرالمؤمنین است.» خب، تو کدام سخنرانی و خطبه شبیه این است؟ هم فرم و هم محتوا و هم انگیزه و هرچی.

عمل بعد حرف: کاسبی واقعی می‌گذارند آنجا، کاسبی حقیقی. این کاسبی مثلاً حالا کاسبی انبیاء و اولیاء، نه. بالاخره خیلی‌هایشان شغل داشتند دیگر، شغل‌های معمولی عادی. فلان پیغمبر بنا بوده، و فلان پیغمبر نجار بوده، و فلان پیغمبر خیاط بوده. خب، این خیاطی شما، خیاطی چقدر شبیه این است؟ خیلی چیزی دست آدم نمی‌گیرد. «خسروا انفسهم». هیچی! اوضاعی ها! این اوضاع حساب و کتاب، اوضاع است. «ان الانسان لفی خسر». آنجا معلوم می‌شود یعنی چی همه باختند. همه کم و کسر دارند. تازه انبیاء وقتی خودشان را با اهل بیت، با ۱۴ معصوم مقایسه می‌کنند، آن‌ها می‌بینند خالی است. این حقیقیش این بود. هیچ، اینی که ما داریم، هیچ حساب نمی‌شود. نماز و عبادت و مناجات و تازه به امامش که می‌رسد، همه انبیاء در روایت دارد که نگاه می‌کنند به ۱۴ معصوم، به این مضمون می‌بینند که مال این‌ها به حساب نمی‌آید. تازه به امامش که می‌رسد، برمی‌گردد به خدا چی می‌گوید؟ می‌گوید: «ما عبدناک حق عبادتک، ما عرفناک حق معرفتک.» آن عبادتی که باید انجام می‌دادیم، انجام ندادیم. حق عبادت را انجام ندادیم، حق معرفت را نداشتیم. هیچی دیگر. این‌ها برای ناامید کردن خوب است. البته یک وقت‌هایی ما امیدمان هم الکی زیاد است، یکم از این ور باید تعدیل بشود.

خوب حالا ناامید شدیم، چی کار کنیم؟ یک‌چیزی گفتند اینجا خیلی حساب کتاب دقیق توش انجام نمی‌شود، چون وادی وادی عشق است. گفتند حساب کتابش متفاوت است. آن هم وادی محبت. در وادی محبت، وادی امام حسین (ع)، حساب کتابش متفاوت است. آخرش هم همین دستمان را می‌گیرد، ان‌شاءالله آنجا خیلی مته به خشخاش نمی‌گذارند. یک جمله فوق‌العاده‌ای از آیت‌الله بهجت، ایشان می‌فرماید: «در بین مستحبات بالاتر از این دو سراغ ندارم، نماز شب و گریه بر سیدالشهدا (ع).» می‌فرماید: «گریه بر سیدالشهدا از نماز شب هم بالاتر است، چون راز قبولی نماز شب اشک است.» بعد ایشان می‌فرماید: «نماز شب عمل بدنی است، اشک عمل قلبی است.» واسه همین این باعث قبولی آن می‌شود. بهتر از این و بالاتر از این پیدا نمی‌شود. بعد جای دیگری ایشان می‌فرمود که: «روز قیامت که از کسی عملی را قبول نمی‌کنند، یک قطره اشک بر سیدالشهدا را مانند دُرّی نقد می‌کنند.» یک قطره اشک! این حق، حق این عشق است. این نمی‌آید از هر چشمی نمی‌آید. این ادا نمی‌شود. آن یکی‌ها ادایی بود دیگر. نمازها و روزه و این‌ها همه ادا بودجه و این‌ها. معلوم نبود دل باهاش باشد. البته عرض کردم همین اشکش هم با آن اشک اصلی خیلی فاصله دارد. ولی هرچی که هست ادایی نمی‌شود. تازه اینجا اداش را هم می‌خرند. گفته گریه نداری، اداش را دربیار، تباکی کن. اینجا اداش را هم می‌خرند، چون معلوم می‌شود که بالاخره دوست دارد که شکل آن‌ها باشد. عشقی توش است. این عشق ارزش دارد. این عشق حق است. بعد با همین این حق که آمد، همه را صاف می‌کند، درست می‌کند، همه کم و کسری‌ها را پر می‌کند. حق است دیگر. می‌پوشاند، درست می‌کند. یک ذره‌اش هم کار می‌کند.

حالا خودش یک بحث مفصلی دارد. فرمود حق وزن در قیامت است. آنجا بعضی ترازوهایشان سنگین است، بعضی ترازوهایشان سبک است. آن‌هایی که ترازوهایشان سبک است، «خسروا انفسهم». «ان الانسان لفی خسر». معلوم شد یعنی چی؟ یعنی «خفت موازینه». یعنی آدم‌ها چرا در خسرانند؟ چون موازینشان سبک است. ترازوهایشان از توش چیزی در نمی‌آید. مگر در ترازو چی باید درمی‌آمد؟ حق. چرا در خسران شد؟ چون در ترازوش چیزی نیست. چرا در ترازوش چیزی نیست؟ مگر چی باید باشد؟ در ترازو باید حق باشد. این حق است که ترازو را سنگین می‌کند. این حق یک وقتی در بخش بینش است، یک بخشی در بخش کنش است، یک بخشی در اعتقاد است، یک بخشی در جفت این‌ها. باید حق باشد. اگر در اعتقاد باشد، می‌شود ایمان. اگر در عمل باشد، می‌شود عمل صالح. کیا را جدا کرد از خسران؟ «الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات».
بگذارید من این را یک جور دیگر بگویم. جلسات بعد ان‌شاءالله بیشتر در موردش صحبت می‌کنم. سرمایه اصلی ما چیست؟ جلسات قبل اشاره کردم. گفتم عمر ما، به تعبیر زمان، وقت. وقت سرمایه اصلی ماست. چون در این است که ما حرکت می‌کنیم، رشد می‌کنیم. به‌واسطه این، در این ظرف است که آدم می‌تواند بیاد جلو. قرص وقت، خیلی چیز مهمی است. یک روایتی دارد. حالا ما که دیگر از مسائل شخصی‌مان اینجا پرده‌برداری کردیم. از دیوار اتاقمان گفتیم، از بیو فضای مجازی‌مان هم بگوییم. یک روایت دیگر: من این‌قدر این روایت را دوست دارم. از امام حسین (ع) هم هست. این را در بیو یکی از این حساب‌هایمان در فضای مجازی گذاشتم: «یبن آدم انما انت ایام، کل ما مضا یوم ذهب بعضک». خیلی روایت عجیبی است. حدیث از امام حسین (ع) هم هست. «پسر آدم نمی‌فرماید روزهایی که داری قدر بدان.» نمی‌فهمد یک چند روزی را وقت داری خوب دل بدهید. می‌فهمد تو فقط چند روزی، نه چند روز هستی. فقط چند روزی. همین چند روز همه‌اش با همدیگر می‌شود شما، می‌شود تو. تو همین مجموعه این چند روزی. مثلاً اگر کسی ۱۰ سال عمر می‌کند، یعنی چقدر؟ ۳۶۵۰ روز، این آدم ۱۰ ساله ۳۶۵۰ روز است. ۳۶۵۰ روز دارد، نه. چون دارد، یک کسی جدا از مالش است. این مال اوست. حالا آن مال گاهی ازش جدا می‌شود، این هست. درست شد. نمی‌فرماید یک چند روزی داری. می‌فرماید: «یک چند روزی هستی.» تو معادل همین چند روزی. خب، بعدش چی؟ لا اله الا الله! عجب کلامی فرمود: «هر یک روزی که می‌رود، یک تکه از تو تمام می‌شود.» یک تکه ازت تمام می‌شود.

روایت از امام سجاد دارم. روایت مفصلی می‌فرماید: «آدم‌ها مالشان که از دست می‌دهند، می‌نشینند کُلِ غصه می‌خورند.» حواسشان به این نیست این وقت‌هایی که دارد می‌رود، این خودش است، این سرمایه‌اش است. الان اگر شما مثلاً ۵ کیلو طلا داشتید. از دیروز تا امروز گرمی ۵ تومان طلا ارزان شده بود. چه حسی داشتید؟ چی؟ آقا ناراحت. حالا دیگر بهترین عبارتی که می‌شود برایش به کار برد، ناراحتی است. اگر سکته نکرده بودیم و بالا و پایین عالم را به هم ندوخته بودیم و خودکشی نکرده بودیم و این‌ها. ناراحت! دیگر بهترین کلمه‌اش ناراحتی است. خوب، امام سجاد می‌فرماید: «پول می‌رود برمی‌گردد. پول جایش پر می‌شود، یخلف پر می‌شود. عمر است که هم از توست و می‌رود و دیگر برنمی‌گردد.» یک تکه ازت تمام شد. الان از دیروز تا امروز یک تکه از ما تمام شد. این یک تکه‌ای که نسبت به درصدش هم معلوم نیست، بیشتر آدم‌ها را می‌سوزاند. مثلاً به شما بگویم آقا یک ۵ گرم از طلاهایت دزد زد. حالا بزن و ندانی کلاً چقدر طلا داشتی ۵ کیلو. خب آدم یک فکری. معلوم نیست. می‌گویم خب تو بگو همه‌اش رفت. از چقدر وقتی معلوم نیست یعنی همه‌اش رفت. الان مثلاً ما ۴۰ سالمان رفت. ۴۰ سال از چقدر؟ از چقدر که معلوم نیست. اگر ۴۰ سال از ۸۰ بود می‌گفتیم نصفش رفت. از ۱۲۰ فوت می‌کردیم، می‌گفتیم یک سومش رفت. نکنه ۴۰ سال از ۴۱ سال بود؟ نکنه ۴۰ سال از ۴۰ سال و چهار ماه بود؟ نکنه ۴۰ سال و یک روز بود؟ می‌گوید: «همه‌اش رفت خب، همه‌اش رفت.» خب، این‌جور که تو می‌گویی من باید بنشینم بزنم تو سرم. خب، چرا نمی‌زنی تو سرت؟ سؤال انبیاء و اولیاء از ما این است. مگر فکر کردی چقدر دیگر هستی که این‌قدر خاطرت جمع است و راحتی و آرامی و سرحالی. خیلی حرف‌ها. این خیلی توش نکته است.
امام سجاد (ع) در دعای صحیفه سجادیه عرض می‌کند: «خدایا! یک حالی به من بده که اگه دست انداختم به دستگیره در، خواستم باز کنم، مطمئن نباشم به باز کردن در می‌رسم. دوباره بگویم خدایا! یک حالی به من بده، اگه دست انداختم به دستگیره در، خواستم باز کنم، مطمئن نشم، این‌قدر اطمینان نداشته باشم، این‌قدر خاطرم جمع نباشه که درو وا می‌کنم، باز شدن درو می‌بینم. او! من مطمئنم نوه هفتمم را می‌بینم، ازدواج هشتمی‌شان را می‌بینم.» از در می‌خواهی بیایی پایین، معلوم نیست همان جلوی در گاهی تمام می‌شود، با این مرگ‌ومیرهای این دوره زمونه ما، تصادف‌ها و چه می‌دانم زمینی و آسمانی و بمب سکته و بچه ۲۵ ساله سکته کنه در خواب بمیره و... این سرمایه است. خوب، این سرمایه را باید بهش وزن داد. وزن این سرمایه چیست؟ حق. هر چقدر در این حق باشد. گاهی ۹۰ سال عمر کرده، هرچه بالا پایینش کنی ۱۰ گرم حق توش. یعنی تو بگو یک جا طرف حق بوده باشه. بگو یک کلمه حرف حق زده باشه. بگو یک بار برای حق هزینه داده باشه. یک بار برای حق فحش خورده باشه. هرچه بالا پایین می‌کنی در نمی‌آید. هرچه بوده به حیوانیت و غریزه و شهوت و کیف و حال و این‌جور مسائل. حال کرده و دوست داشته و این‌ها. بعضی وقت‌ها می‌بینی بچه را بالا پایین که می‌کنی، می‌بینی هرچی که داری ازش جرینگ جرینگ می‌کند، حق است. شهیدان ۱۲-۱۳ ساله را. بعضی‌هاشان هستند. حالا عارف ۱۲-۱۳ ساله، برایش کتاب نوشته‌اند. مصاحبه‌ها از بعضی از این بچه‌ها. حالا بعضی‌هاشان در همان سن شهید شدند، بعدتر شهید شدند. بچه دارد مصاحبه می‌کند. ۱۳ سالش است، ۱۲ سالش است، ۱۴ سالش است. در جبهه از این‌ها زیاد داشتیم. فیلمشان هم موجود است. اصلاً آدم اشکش جاری می‌شود وقتی نگاه می‌کنی. بچه شروع می‌کند حرف زدن، سر تا پایش توحید است. دیدید دیگر بعضی از این‌ها را. «ما در این جبهه‌ها به خاطر تکلیف آمدیم. دست خدا را دیدیم. از ما چیزی نبوده. همه‌اش از خدا بوده. خدا ما را پیروز کرد.» از عمق جانش دارد می‌گوید ها، حفظ کرده باشد این‌ها نیست ها. این قلبش دارد حرف می‌زند. این همه وجودش وزن است. همه وجودش حق است. به قول این جوان‌ها، حق پرو مکس، حق خالص. این وزن دارد. گاهی وزن این‌ها این‌قدر زیاد است. وزن ملکوتی و معنویشان. گره‌ها باز می‌کنند. درهایی را باز می‌کند. دستگیری‌ها می‌کنند. توجه به این‌ها گره‌هایی را باز می‌کند. آن جمله‌ای که می‌خواستم بگویم که باید رویش کار بشود، این جمله است: «سرمایه ما عمر ماست.» ولی سرمایه تو، سرمایه ما؟ یعنی تو این. آن چیست که این سرمایه را برای ما تبدیل می‌کند به سود؟ توجه. این یک کلمه.

در واقع خسته‌تان نمی‌خواهم بکنم، می‌خواهم بحث را تمامش کنم، برویم در روضه. این کلمه اصلی این جلسه، بلکه کل این جلسات، این دهه‌ای که خدمت شما بودیم، جان کلام یک جمله است. این را بگویم و کم‌کم رد شویم. «انسان خلاصه می‌شود در یک کلمه: توجه.» توجه ما به چیست؟ تعلقمان به چیست؟ به چی گره خوردیم؟ به چی رو کردیم؟ «وجهک لدین حنیفا». قرآن هم همین را گفته. وجهت را بده به من. به من رو کن. توجهت اینجا باشد. خدا از ما یک‌چیز می‌خواهد: توجهت به من باشد. حواست به من باشد. حواست به حق باشد. امشب حقانیت. آنی که همه حواسش به حق است، همه وجودش می‌شود حقانیت. البته برای اینکه از خسران دربیاید دو تا چیز لازم است: توجه بکند به حق، توجه بدهد به حق. توجه بکند به حق: «آمنوا و عملوا الصالحات». توجه بدهد به حق: «تواصو بالحق و تواصو بالصبر». هرکی هر چقدر به حق توجه می‌کند و توجه می‌دهد، این وزن دارد. این انسان است. این همان کسی است که برایش گفتم: ملائکه سجده کنم. این را گفتم. بقیش دیگر مهم نیست. بقیش دیگر فرع است. پیر و جوان و بزرگ و کوچک و سیاه و سفید و خوش‌زبان و لکنت‌زبان و سالم و مریض و... بازیت نده، گول نخوری. ارزش اینجاست. گاهی سیاه است و پیر است و معلول و زمین‌گیر و مریض است و لکنت دارد و این‌ها که کم نمی‌شود. این‌ها پیش مردم که بیایید، هرکدامش می‌خواهند استخدامت کنند، هرکدامش می‌شود یک امتیاز منفی. در درگاه الهی که این‌ها نیست. اتفاقاً هرکدام از این‌ها گاهی توجه برایت می‌آورد. برو خدا را شکر کن. این جمله که دارم می‌گویم کلید گشایش بسیاری از مشکلات فکری است. گاهی با همین جملاتی که حالا من که چیزی نیستم بخواهم عرض بکنم، گاهی عرض کردیم بعضی‌ها گفتند آقا مشکلات چندین و چند ساله فکری و روانی‌مان برطرف شد وقتی عرضه شد «توجه».

گاهی می‌بینیم بیماری‌ات باعث شده که توجه کنی به حق. زشت بودنت باعث شده بیشتر توجه کنی به حق. آن یکی خوشگل بودنش باعث شده بیشتر غفلت کند از حق. سالم بودن و جوان بودن و دارا بودن و پول داشتن و ننه بابای مولتی میلیاردر داشتن، هی این را دورش کرده از حق. تو اوقات بده و بچه مریض است و بدن ناقص است و هی برایت توجه آورده. بابا! برنده واقعی عالم تویی. غصه چی را داری می‌خوری؟ تو توجه داری. گاهی با بیماری دیگران را هم توجه دادی به حق. تو دیگر دوبله بردی. گاهی در بدن من یک نقصی است، دیگران که می‌بینند (و هم خودم که می‌بینم)، یک دل شکسته‌ای پیدا می‌کنم، توجه به خدا پیدا می‌کنم. هم دیگران که می‌بینند، توجه به نعمتشان پیدا می‌کنند. اصلاً خدا تو را آفریده برای اینکه با تو توجه ایجاد کند. خدا چقدر تو را دوست داشته! گرفتید چی شد؟ تو توجه. آنی که توجه ندارد در خسران است.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...