جلسه نهم: چرا ایمان بدون امتحان پذیرفته نیست؟
در گیرودار نبردی که نه در میدانهای مرزی، بلکه در ساحت باورها و دستگاه محاسباتی انسانها جریان دارد، «جاهلیت مدرن» میکوشد با ابزار ترس و تقلیل حقیقت دین به پوستهای بیجان، اراده مؤمنان را به سازش وادارد. این مجموعه با واکاوی سیره ربّانیون و شاخصههای ذهن قرآنی، پرده از سازوکارهای پیچیده جنگ شناختی برمیدارد تا تفاوت میان دینداری کاسبکارانه و حقیقتِ «صبرِ مؤمنانه» را در بزنگاههای تاریخی عیان سازد.
خاطراتی از عبادت و نماز سریع امام راحل برای رعایت حال دیگران.[13:30]
مذمّتِ اصرار بر مستحبات، بدون بهرهگیری از عقلانیت.[17:10]
بنا بر روایت؛ خوابِ با یقین بهتر از عبادت با شک است![21:30]
امام سجاد(ع)؛ دستی که صدقه میدهد را ببوسید چون گیرندهی صدقه، دست خداست![26:20]
لیستی از خطاهای محاسباتی از منظر قرآن کریم.[28:00]
بهشت را به ایمانِ پس از فتنه میدهند، نه به ایمان زبانی.[30:00]
دل نگرانی امیرالمؤمنین(ع) برای حفظ ایمانش در زمان جان دادن![35:40]
بندگی محض حضرت ابراهیم(ع) در ابتلائات الهی.[36:45]
روضه؛ تیر سهشعبه و گلوی نازک طفل شیر خواره و قلب پاره پارهی رباب…[42:00]
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد فعال الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
«رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی * وَ احْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی * یَفْقَهُوا قَوْلِی.»
از مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت رضواناللهعلیه، که بزرگان و بسیاری از شما این مرد الهی ربّانی را میشناسید، پرسیده بودند: «ما چه کار کنیم به سعادت برسیم؟ رمز موفقیت و پلههای عالی که شما سیر کردید و به آن رسیدید، ما چطور میتوانیم سیر بکنیم؟» ایشان فرموده بودند که: «همه چیز در یک کلمه است: بندگی، عبودیت. و بندگی هم همهاش در یک کلمه است: ترک معصیت.» ترک گناه همهاش همین است.
آن ترک معصیت را که توضیح میدهند، نکته جالبی را میفرمایند: «این معصیتی که میگویم، یک بخشش معصیت عملی است، یک بخشش معصیت اعتقادی.» یعنی چه معصیت عملی؟ معصیت عملی، گناهان همینهایی است که همه بلدند: گناهان زبان، گناهان چشم، گناهان دست، آدم کشتن خدای نکرده، زنا کردن، دروغ گفتن، امثال این کارها و ترک نماز. این معصیت عملی است.
یک بخش دیگر هست که آن خیلی مهم است: معصیت اعتقادی. گاهی اوقات ماها اعمالمان بهحسب ظاهر روبهراه است. خیلی مشکل چندانی در عمل ما نمیبینیم. اما اگر دقیق بشود، چیزهای خاص و متفاوتی پیدا میکند. آن مسئله معروف را شنیدید؟ پیغمبر اکرم با اصحابشان رفته بودند به یک بیابانی. بیابان با جنگل فرق میکند. جنگل پر از چوب است، بیابان معمولاً پر خار و شوره زار و اینهاست. پیغمبر فرمودند که: «بروید از این بیابان چوب بیاورید.» گفتند: «یا رسولالله، این بیابان چوب ندارد. ما بخواهیم آتش درست کنیم، چوب پیدا نمیکنیم.» فرمودند: «چرا، بروید بگردید.» رفتند. هرکس یکخورده چوبهای ریز که حالا در بیابان پیدا میشود، از این خارها، از این شاخهها و بوتهها و اینها، بالاخره چوبهای ریزی پیدا میشود، جمع کرد. هرکس یک مقدار کوچکی جمع کرد و آمدند ریختند. تپهای از چوب شد.
خب، پیغمبر از هر فرصتی استفاده میکردند تا مردم را روشن کنند، تذکر بدهند. «إِنَّمَا أَنْتَ مُذَّكِّرٌ.» پیغمبر کارش تذکر دادن و روشن کردن است، نه غذا درست کردن و اینها. پیغمبر فرمود: «دیدید؟ اولش که فکر میکردید بیابان چوب ندارد، دیدید هرکس رفت یک کوچولو خوردهخورده جمع کرد، چه بوتهای شد؟ چه تپهای از چوب شد؟» گفتند: «بله، یا رسولالله.» فرمود: «اعمال شما در قیامت این شکلی است. گناهانتان، اول به نظرتان میآید که کاری انجام ندادید، پروندهتان رو به راه است. درست است، ولی خردهخرده که پروندهتان را دانهدانه چک میکنند، میبینی: ای یکم اینجا، ای یکم آنجا، ای یکم در مغازهام، یکم در کسبم، یکم در ارتباطم با پدر و مادرم، یکم در ارتباطم با زن و بچهام، یکم وقتی معلم بودم سر کلاس، هی یکم، یکم، یکم، یکم جمع شد، یک تپه. گناهانتان این شکلی است.» این مربوط به گناهان عملی.
گناه اعتقادی یعنی چه؟ این اصطلاح، اصطلاح عجیبی است، اصطلاح جدیدی است. نشنیدهایم تا حالا. مگر آدم با اعتقاداتش هم گناه انجام میدهد؟ آره. یکسری چیزها مربوط به فکر ماست، مربوط به باور ما. ممکن است یک وقتهایی کارهای خوبی هم انجام میدهیم، اما باورهایمان، باورهای بهدردبخوری نیست که آن کارهای خوب را بالا ببرد. شما فکر میکنید امیرالمومنین علیهالسلام، مثلاً نماز صبحش با نماز صبح من و شما تفاوت داشت؟ شاید یککم. برخی از اذکارش. حالا مثلاً حضرت اگر سوره بلند میخواندند، سوره کوتاه میخواندند، حمد و سوره میخواندند، رکوع میرفتند، دو تا سجده انجام میدادند، رکعت دوم تشهد و سلام. ظاهر نماز امیرالمومنین که با ما فرقی نمیکند. بله، آقا، چه تفاوت دارد؟ باطن نماز، قلبیت که در نماز است. این حساب کار را عوض میکند.
یک روایتی دارد در کتاب «کافی» شریف، روایتی خیلی عجیب و جالب. عابدی بود در بنیاسرائیل. ملائکه، خب، ملائکه مراتب دارند. برخی از ملائکه مقرب درجات بالا، اینها اشراف ملکوتی و معنویشان و احاطهشان به عالم غیب بیشتر است. این ملائکه که قاعدتاً جزو ملائکه پایین بودند، گفتند: «این در بنیاسرائیل خیلی کارش روبهراه است. درست است. چه ثوابی میخواهی به این بدهی؟ شصت سال است همهاش مشغول نماز، همهاش مشغول عبادت.» آخه، میگفت: «در مسجد وارد شد.» مثلاً حاجخانمی نماز میخواند. حاجخانمهای دیگر برگشتند به یکی دیگر گفتند: «این حاجخانم فلانی، ماشاءالله همیشه در مسجد، همیشه در نماز، همیشه در عبادت.» سهشنبه نماز امام زمان، نمیدانم جمعه نماز جعفر طیار، نمیدانم نماز فلان، نماز چی. نماز بود. در رکوع! سرش را کج کرد به این دیگری برگشت، گفت: «تازه روزه هم هستم!» حاجخانمها! حالا خلاصه، عبادت، نماز، روزه، فلانی و این حرفها. «چی میخواهی به این ثواب بدهی؟» خدای متعال فرمود که: «به نظرتان عقل این چقدر است؟ فهمش چقدر است؟»
برای خدا چی مهم است؟ عقل. این روایت را در بخش عقل آورده مرحوم کلینی در کتاب کافی. عقلش چقدر است؟ اونی که عبادت را ارتقا میدهد، سطحش را بالا و پایین میکند، این اعمال ظاهری و اینها نیست. گاهی ماها ممکن است پنج ساعت زیارتمان طول بکشد. یک ولی خدا میآید ده دقیقه زیارت میکند. زیارت چیست؟ زیارت باید بنشینیم نصف مفاتیح را بخوانیم. زیارت هم کیفیت دارد. خوشبخت رضواناللهعلیه، به ایشان گفته بودند: «آقا، زیارت شما چه مدلی است؟» ایشان صمیمی بود با رهبر شهید ما. پدر یکی از عروسهای رهبر شهیدمان هم خوشبخت بود. انسان ربّانی و ملکوتی. یکی از دوستانشان فرموده بودند و ظاهراً گفته بودند: «تا زندهام جایی نقل نکن!» فرموده بود: "میآیم حرم امام رضا علیهالسلام، یک «امینالله» میخوانم. بعدش دیگر منم و امام رضا، حضرت." زیارت.
خدای متعال به این ملائکه فرمود: «بروید ببینید عقلش چطور است؟» گفتند: «خب، چه کار کنیم؟» قرار شد بیایند در سیمای انسان ظاهر شوند. به این آقا، این عابد بنیاسرائیل باهاش حرف بزنند. ازش سؤال بپرسند. آمدند و کنارش نشستند. دیدند آقا هی نماز رو نماز میخواند. مثل اینهایی که سیگار به سیگار روشن میکنند و قبلی به اللهاکبر قبلی به اللهاکبر بعدی متصل میشود. نماز رو نماز میخواند. گفتند: «حرف بزنیم؟» گفت: «نماز دارم میخوانم، وقت من را نگیر بابا.» خیلی از نماز تو اینها خوشمان میآید. "جزا بده!" از خدا چی میخواهی؟ از خدا چی میخواهی؟ فهمت چیست؟ درخواستت چیست؟ افقت چیست؟ الان خدا چی بهت بدهد؟ از این عبادتهایی که داری میکنی، چی میخواهی؟
گفت: «من اینجا که هستم، هی بهار میشود، تابستان میشود، پاییز میشود، زمستان میشود. اینها. بهار که میشود این علفها دور من درمیآید، اینجا سبز میشود دیگر. بعد تابستان که میرود، و زمستان میریزد، من خیلی ناراحتم. میگویم کاش بهار که میشود خدا سوار خرش بشود، بیاید. این خر خدا یککمی این علفها را بخورد. اینها حرام نشود. خر خدا بخورد.» عقلش چقدر بود؟ «من به اونی که جزا میدهم، به عقلت، به سطح فکر، به افقت، به درک طرفه.» تفاوت اولیا الهی با دیگران خیلی در این ظاهر اعمالشان نیست. البته ظاهر اعمالشان هم گاهی تفاوت دارد با ما. آن هم بهخاطر این است که چون عقلشان زیاد است و افقشان بلند است، قدر میدانند لحظاتشان را و وقتشان را. همچین کشدار. این مثلاً در همین «ولا الضالین»، چون خیلی میکشد، فکر میکند خدا هم هی در رودربایستی است.
نه نمازهای ساده. این فیلم نماز امام خمینی رحمتاللهعلیه را دیدید، دیگر؟ ماه رمضان. امام، آن نمازی که میخوانند، البته امام آنجا خیلی مختصر میخوانند، بهخاطر اینکه هم خودشان روزهاند، هم اینهایی که در جلسه هستند روزهاند، و میخواهند افطار کنند. داستان مفصلی دارد، خیلی هم جالب است. بگذارید بگویم. حیف است. چون ایام مربوط به رهبر شهیدمان. جلو برگردم دوباره. در مورد نماز امام که آنقدر ساده است، ولی چقدر عمیق. مستحب است که ستایش گفته بشود. یکیاش هم باشد کفایت میکند. یک نماز تند با کمترین مستحبات. در حد واجبات. یک نماز سریع. آنقدری که یادم است، حتی نافله را هم امام نمینشیند. به این دلیل که «زود بروم». چون مستحب است که وقتی مهمان داری، سر سفره منتظرند که تا شما نیایی افطار نمیکنند، اینها را نگه نداری. زود برویم نمازش را بخوانیم، بعد سر افطار برویم. سریع بخوانم که معطل نشوند. امام سریع میخوانند.
از جا بلند میشوند. میروند سر افطار. آقایان مسئولین اینها، میآیند کنار امام، دور امام جمع میشوند. و رهبر شهید، رهبر مرد بزرگ رضوان خدا، درود خدا بر او. مستحبات و نافله و اینها. خود آن بزرگواری که این قضیه را تعریف کرده، فیلمش موجود است. آقای فراهانی نام. که این خاطره از ایشان منتشر شده. یک بار خصوصی برای بنده این قضیه را. ایشان تهران در مسجدی بنده منبر داشتم، ایشان خاطره را. بنشینم دوباره این قضیه را تعریف کنم. میگوید که امام نماز مثلاً دو سه دقیقهای خواندند و آمدند. اینور دیدند آقای خامنهای مشغول نافله است. تقریباً هشت دقیقه امام را پا میایستند و اینها را پا نگه میدارند. "از افطار بندازیم؟" عقل این است. نماز بیولایت، ولایت مهمتر از نماز. همه هم فهمیدند و شروع کردند بعضیها غرغر کردن و اینها در گوش آقای خامنهای. همین آقای فراهانی گفتند که: «امام منتظر شما است.» «گوشهنشین.» گوشهنشینها را خدا میبرد. «سرد نشین عزیز و بزرگوار!» درسش را تعطیل کرد. این تعداد جمعیت، درس. مال کسی است که زعیم حوزه است، بزرگ حوزه است. «من طلبه معمولیم. برای چی درس من آنقدر تعطیل باشد؟ بروند درس آقایان بزرگ.»
خلاصه، بعد از هفت، هشت دقیقه که امام منتظر میمانند، امام شهیدمان، رهبر عزیزمان کنار امام مینشینند. امام یک خوشوبشی با ایشان میکنند و رهبر شهید گفته بود: «گفتم آقا امام چی گفت آنجا؟» «گفتم سید اولاد پیغمبر! من میدانم تو خوابی که میبینی یادداشت میکنی.» امام همه را سر سفره نشاندند. یک خوشوبشی با رهبر شهید کردند. یادم نیست چایی خوردند، نخوردند. افطار کردند. فرمود: «حاجخانم منتظر است.» به اینها میگویند عقل. حسابوکتابهای ذهنی و فکریاش با ماها فرق میکند. ماها میگوییم: «این نماز غلیظه.» و حالا ملت ما دو ساعته معطلاند. ارباب وجود و ساعت وایسادند. «زیارت عاشورام تموم نشده.» و «نماز اول وقتم.» «آقا، اول وقت را حالا تو برنامهریزی بکن!» الان که نیست؟ نیرو نیست. پشت دستگاه کلاً سه تا که هستیم، دو تا که مشغول گوشیان و کشتی با جا نشسته اند. هرکس هم میآید، «علافالدوله دیلمی». این چیست؟ فقط ارجاع میدهد. «آقا، زیارت عاشورا، نماز.» اینها نیم ساعت دیگر، یک ساعت دیگر. «یک ساعت دیگر بسته میشود بانک.» نه، ما شنیدیم گفتند نماز. آقا، نماز اول وقت مال کیست آخه؟ مال کی؟ دکتر سر عمل جراحی که نمیتواند بگوید: «آقا، این الان قلب را باز کردیم، حالا باشد من نماز اول وقت!» مرده طرف. روایت داریم: «نماز اول وقت فلانه!» قرائتی طول عمر بدهد، میگفتش که: «یک وقتی من یک جایی رفته بودم منزل پدر شهیدی. آن جایی که محل پذیرایی بود، خیلی پله میخورد، میرفت پایین. وضو گرفتن و اینها. پدر این شهید دید من رفتم وضو گرفتم. این پلهها را رفت بالا از خانه، حوله برای من آورد. دوباره اینهمه پله. سی تا پله. پیرمرد با پای درد دار و بیمار برگشت.» میگفتش که: «وضو گرفته بودم. گفتم که نه، روایت داریم، اگر وضو گرفتی، اگر بعدش خشک نکنی ثوابش چند برابر است.» دلش بشکند. شرمنده شدم. این را میگویند عقل. با یک دانه مستحب آدم میشکند. انسان با صفا، راحتی از تواضع و صفا ی او است که این قضیه را نقل میکند.
ولی مسئله جدی است. واقعاً ماها در زندگیمان همین است. مشغول مستحباتی. حتی یک کارهایی گاهی میشویم. اصل قضیه را فراموش میکنیم. آن حسابوکتاب دقیق و درست در ذهنمان، باورهای دقیق و درست در فکرمان نیست. مثل همان عابد بنیاسرائیل که خدایی را دارد نماز به سمتش میخواند. پنجاه سال است که منتظر خدا با خرش بیاید. حالا شوخیش این است که آن خر خدا آمده. دیگر همین است که دارد الان عبادت میکند. پنجاه ساله، شصت ساله، صد ساله. هی بالا و پایین، هی دولا و راست شده. مانده. معلوم نیست زن و بچه این بدبخت چی میخورند؟ چه جور زندگی میکنند؟ زن و بچه این را اداره کنند که این میخواهد برود مثلاً به این عبادتش برسد. این آقا چی میخواهد؟ اینی که بخواهد اینجوری باشد که آدم فکرش درست بشود، روی حساب باشد، روی اصول باشد، باورهایش درست باشد. که این باورها وقتی درست شد، اعمال ولو کم هم اثرش خیلی زیاد میشود. عقل که باشد، عمل قبول میشود. عقل که باشد، عمل افزایش پیدا میکند. عقل که باشد، آدم یقین پیدا میکند.
پیغمبر فرمود: «چقدر این روایت عجیب و فوقالعاده است.» از امیرالمومنین علیهالسلام. فرمود: «خواب با یقین بهتر از عبادت با شک.» خواب. آقا، دو نفرند: یکی دارد نماز شب میخواند، پنج لیتر هم اشک ریخته. یکی دیگر هم خرناس دارد میکشد، خورخور دارد میکند. ولو آن پنج لیتر اشک شبهه و همان داستان خر خدا و اینها همراه آن است. این هم که خواب است، با یقین. مدل قرص. با اطمینان. کدامش پیش خدا بالاتره؟ میگوییم: «بابا، این بدبخت وضو گرفته باشد.» حالا البته اونی که ولی این ده دقیقه عبادت بکند، صد برابر آن. چیزی آن باید دو هفته عبادت! این خواب است با یقین. این یقینه. این فکر درست است.
استادی داشتیم، یک خاطره نقل میکرد از جبهه. میگفتش که: «یک وقتی ما مسئول شناسایی بودیم در جبهه. شبها باید میرفتیم برای شناسایی عملیات. نوجوان بودیم و طلبه بودیم و جبهه که بودیم، شناسایی عملیات بودیم. این بیسواد. ما طلبه بودیم و جوان. این پیرمرد بود و بیسواد. من قرآن بهش یاد میدادم. زیر و زبر خواندن و اینها. معمولاً هم غلطغلوط میخواند. دل صافی داشت. فکر روشنی داشت. قلب تمیزی داشت.» عملیات. آیات ابتدایی سوره مبارکه «یاسین» که فرمودند: «اگه کسی بخونه، دید دشمن در امان است.» با یقین. فکر درست. خدا گفته، پیغمبر گفته. «این را بخونی بری، دیگه دشمن نمیبینتت.» میرفتیم سنگر عراقیها پاسور بازی میکردند. پارچه این گونی مثلاً. پارچه جلو سنگر اینها را میداد بالا، «بریم آن پشت. تجهیزاتشان، امکاناتشان.» میگفت: «من بچه بودم، سن کمی داشتم.» اینجا دیگر واقعاً باور نکرده بودم. خسته بودیم اینها. کنار میگفت: «بغل همین افسره بگیر بخواب.» تراکتورشان را گرفتم، سوار با تراکتور برمیگشتم عقب. غنیمت هم میگرفت. نه حالا با قرائت حفص از عاصم با صوت عبدالباسط. ماها هی اینور قضیه. بابا، اون یقینه کار میکند. اون فکر درست، اون باوره کار میکند. این را بهش میگویند معصیت اعتقادی. گاهی صدقه هم میدهد اما باور ندارد که این به دست خدا میرسد.
امام سجاد علیهالسلام صدقه را که میداد، روایات مختلف، من هم از علما در تفسیر این روایت تعابیر مختلفی شنیدهام. وزن دارد که حضرت دست خودشان را میبوسیدند. «این دستی که صدقه داده است را». بعضی دارد که دست اونی که صدقه را قرآن فرموده: «إِنَّ اللَّهَ یَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ.» صدقه را خدا خودش با دست خودش میگیرد. این شکلش، ظاهرش دست این فقیر بود که گرفت. واقعش دست خود خدا بود که. «من دستم خورد به دست خدا.» تبرک نشده. این هم دست خدا از آستین فقیر بود، آمد جلو. فکر و باور را درست میکند. «إِنَّ اللَّهَ یَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ.» «خدا صدقه را...» خب، ممکن است کسی صد سال صدقه بدهد، ولی یک لحظه این فکر، این باور درش نباشد، این جور حسابوکتاب نکرده، این را بهش میگویند خطای محاسباتی. خطای محاسباتی فقط مربوط به مذاکره و چه میدانم دشمن و مسئولین و اینها نیست. مال همهمان است. البته آنها گاهی کارشان خطرناکتره، سختتره، حساستره. کارهای خوبی هم میکنیم با خطای محاسباتی. بعضی وقتها کارهایمان هم بهخاطر خطای محاسبات و خطای محاسباتی است. رفتار و عملکردمان هم غلط است.
این خطای محاسباتی یعنی همان فکری که درست نیست. مقدمه بحث باشد. شبهای بعد چند بار قرآن به این خطاهای محاسباتی اشاره کرده با تعابیر مختلف. یک وقت این جور محاسبه نکنید. معروفش همان داستان شهادت است که شنیدید: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا.» محاسبهات نباشد که اینها مردند. یک وقت شهدا را قاطی اموات حساب نکنی. این میشود خطای محاسباتی، فکر غلط. ولی این فکر غلط داری، آن جهاد تو خیلی ارزش ندارد. گاهی خطای محاسباتی باعث میشود که بهخاطر همین، چند جای قرآن به این خطای محاسباتی اشاره دارد. یکی از این خطای محاسباتی را امشب اشاره میکنم یک کوچولو. شبهای بعد در سوره مبارکه عنکبوت و سوره مبارکه توبه، چند بار این مضمون آمده: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا.» مردم محاسبهشان چیست؟ فکر میکنند گفتند ما ایمان آوردیم. «جانم فدای رهبر»، و «مرگ بر آمریکا». و «اینها به جمهوری اسلامی گفتهایم آری». و به هرچی دیگر، «نمیدانم غیر آن باریکلا، آفرین و تمام». «خدا را قبول داریم، اشهد ان لا اله الا الله.» اینها دیگر تمام. خطای محاسباتی. این باور غلط است. «به صرف اینکه بگویی ایمان آوردم که تمام نمیشود.» «یُفْتَنُونَ.» فکر کردی نوشابه خالی؟ نداریم نوشابه با ساندویچ. نوشابه میخواهی با ساندویچ. فکر کردی ایمان خالی؟ ما داریم بهشت به ایمان خالی میدهیم؟ ایمان با فتنه، با امتحان. بهشت مال مؤمنان هست، ولی نه ایمان خالی. که همین که بگوید «اشهد ان لا اله الا الله»، تمام. خیلی جالب. یک امتحان هم کنارش هست. محک باید. تست میگیرند از تو. «ببینم اینی که گفتی قبول داری؟» بعد خدا کارها میکند دیگر. عجایبی. روایت عجیبغریبی داریم در مورد امتحانهای خدا. قشنگ خلاف آن چیزهایی که آدم به ذهنش میآید، در محاسباتش میآید.
آدم باهاش رفتار میکند. دنیا امکانات نبود و حرف پیغمبر بهشون نرسیده و جاهای پرتی بودند و اینها که ازشان تعبیر میشود به مستضعفین. در مورد کودکان هم یک همچین روایتی داریم که این بچههایی که سنین کم بودند و اینها، بهشت و جهنم اینها چی میشود؟ میگوید: «خدا یک امتحان برزخی از اینها میگیرد. معلوم میشود در عالم برزخ امتحاناتی داریم.» میگوید: «امتحان اینها چیست؟» روایت دارد. نشان میدهد یک باغ و بوستان. خطاب میکند: «عزیزان من، هرکه دوست دارد به من نزدیک بشود، پرت بشود در این دره آتش.» «هرکه هم دوست دارد از من دور بشود، برود در این باغ و بوستان.» خدا گفته: «یک تعداد زیادیشان هم میگویند: خدا چی چی گفته؟» خدا میگوید: «من بپرم باغ و بوستان.» آن باغ و بوستان نبود، آن جهنم است! جلو درش دیدید آرایشگاه زنانه عکس مرد میزنند؟ جلوی در بنر میزند. آدم اشتباهی میرود تو. جلو در جهنم بنر بهشت زدند. جلو در بهشت بنر جهنم زدند. در دنیا هم همینهاست. «النار به شهوت.» هرچی جهنمی، آدم خوشش میآید. هرچی بهشتی، آدم بدش میآید. بیامتحان بهشت ندارد. آن هم امتحانهایش این شکلی است.
جهنم است. دیدی آتش. «دوست دارم برم بسوزم!» حضرت آدم بشود. در بهشت امتحان پس داد. البته شیطان هم وسوسه کرد. هی آمد در گوشش خواند. گفت: «این درخته بهت گفته نخور، بهخاطر اینکه اصل در آن است که بخوری.» اصلش این است. بنده خدا. آدمیزاد داستانی دارد. صد تا، هزار تا، یک میلیون درخت به سمت هیچکدام نرفت، صاف رفت سر همین. همان اول هم رفت. همان اول اول که یک چیزی اگر بخوری، ابعاد ملکی و آن جنبههای جنسیتی و اینهاش زد بیرون. برگرد! داستان تو بهشتم که بری، با امتحان بوده که نگهات میدارند. ایمان خالی آدم را بهشت نمیبرد. ایمانی که محک خورده، تست شده، آدمها را بهشت میبرد. هرکه فکر میکند: «دوست داریم دیگه تمام.» این خطای محاسباتی. خطای شناختی دارد.
بعضیها میگویند: «آقا، بقیه جاهای دنیا فوتبال میبینند، صعود هم میکنند.» «ایران و عراق ضعیفترین تیمهای جام جهانی. هرچی جنگ است، هرچی بدبختی است، هرچی قتل و غارت است، گرسنگی امام حسین بیشتر میگوید: بدبختتر.» داستانش این است. چون امتحان. اشتباه کردی فکر کردی هرکه «یا حسین» گفت، همین جور کرور کرور دیگر از بالا پول. «یا حسین الکی گفتی؟» از این الکیها یا واقعی صدا میزنی؟ خود آن امام حسینی که داری صدایش میزنی، هرچی دارد از امتحان و آزمون و فتنه است. صدا بزنی که با اسمش مشکلاتت حل بشود؟ «یا علی میگوییم، بهشت راهمان ندادند. گوییم ‘یا علی’ و ز دیوار میرویم.»
پیغمبر اکرم به امیرالمومنین علیهالسلام گفت: «علی جان، میبینم ماه رمضانی را که آخرین ماه رمضان پیغمبر بود.» «ماه رمضان را که محاسنت از خون سرت خضاب شده، رنگآمیزی شده. تو شهید میشوی در ماه رمضان.» امیرالمومنین چی گفت؟ به نظرتان چی گفت؟ امیرالمومنین: «سلامت من باشم. دینی وقتی شهید میشوم دینم سالم است؟» کی گفت این را؟ کسی که قسیم ضربت خورد. در نماز که بود، روزهدار که بود، رو به قبله که بود، مسلمان و مؤمن که بود. آخیش، عاقبتبهخیر! بعد ما یک «یا علی» میخواهیم بگوییم از دیوار بریم بهشت. کدام حسین را داری صدا میزنی؟ حسین واقعی هرچی هم دارد از صبرش در راه خدا، از جهادش در راه خدا.
آیات دیگری دارد، شبهای بعد میخوانم. فرمود: «انقدر محک میزنم، معلوم بشود کیا مجاهدند و صابرند، بعد میفرستم بهشت.» اولیا خدا مراتب عالیشان این بودند، چه برسد دیگر به ماها. دیگر با ماها که خوردهبرده ندارد. با حضرت ابراهیم تعارف ندارد. خلیلالله. میخواهد مقام امامت بهش بدهد. بچهاش معلوم نیست. نه، گوهَر وجودت معلوم بشود. «اوضاعت شما را که همه را خبر دارم، من کی هستید، چی هستید.» افسر میخواهد بفهمد که بلدی یا نه. افسر میخواهد بفهمد. اینجا که خدا نمیخواهد بفهمد بلدی یا نه. خدا میداند بلدی یا نه. خدا میخواهد بریزد بیرون. میخواهد این کمالت بریزد بیرون، این عشقت بریزد بیرون، این اخلاصت بریزد بیرون. در عالم ثبت بشود.
حضرت ابراهیم علیهالسلام میگوید: «تیغ را بردار، بگذر زیر گلوی پسرت.» البته صادق بود. حضرت ابراهیم بچه بود. بگو: «من دستور رسیده. من چند شب است دارم خواب میبینم.» خیلی نکته لطیفی اینجا نگفت. «خواب دیدم سر صبح بریدم؟» گفت: «خواب میبینم دارم سرت را میبینم. این صحنهای که دارم تیغ را میکشم زیر گلو، خواب میبینم.» «ذبح اسماعیل که نشده بود. سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ.» هرچی دستور بوده انجام بده: «منم انشاءالله به لطف خدا صبر.» ذبیحالله. همه عالم به اسم اسماعیل ذبیحالله. اسماعیل در امتحانش را نشان داد، مرد این میدان. ولی وقتی آمد، ابراهیم علیهالسلام. شیطان هم هزار و یک وسوسه از زن انداخت جلو تا خود ابراهیم. که این رمایات جمرات که میکنیم به خاطر همین است دیگر. سه مرحله. با سه تا وسوسه آمد منصرف کند.
ابراهیم جدی و محکم و یقین. اسماعیل درخواست کرد. گفت: «بابا، اگر میشود من را به پشت برگردان.» گفت: «چرا؟» «چشمت به چشمم بیفتد، به پشت سر منو بکش از زیر گلوی من. چشم تو چشم نباشیم. دست و پای من را هم ببند، دست و پا نزنم جلویت که دلت از پیش بشود.» تیغ را محکم کشید، نمیبرد. محکم زد به سنگ، سنگ دو نیم شد. دوباره محکم کشید. به اشک افتاد. «خدایا، نکند در من چیزی دیدی؟ من را لایق ندیدی؟ از من گرفتی؟» خطاب رسید: «وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ.» «این را تا همین مرحله از تو قبول کردم. ولی من یک ذبح دیگری را برای تو در نظر گرفتم. فرزند دیگری از تو را گمانم ذبیحالله در نظر گرفتم.» «این به مقام ذبیحالله رسید، ولی ذبح نشد.» یک ذبح عظیم دیگری هست که هم به مقام ذبیحالله میرسد، هم ذبح میشود. سر از تنش جدا میشود. گفت: «خدایا، آن کیست؟» اینجا جبرئیل برایش روضه خواند: «تو از نسل تو پیغمبری میآید آخرالزمان. او یک پسری دارد. عاشق آن پسرش است. آن پسر بزرگ میشود. یک روزی در صحرایی، در بیابونی که دو طرفش آب است، بین دو نهر آب، از شدت عطش اش، این لب و دهان خشک شده. این زبان در این دهان هی میچرخد با عطش. از شدت عطش آسمان را درست نمیتواند ببیند. دود میبیند. این معین ذبحی که برای تو نوشتیم، آنجا لحاظ کردیم. آن روزه که این ذبحها از تو قبول میکنیم. آن پسرت را من به عنوان آن پذیرفتم.»
یک اشکی هم ریخت ابراهیم علیهالسلام. خدای متعال فرمود: «این اشکت از آن زنده ارزشمندتر است. تو شریک شدی در داغ مادر آن ذبیح. شریک شدی در داغ پدر آن. این ارزش دارد.» اگر میخواهید ناله بزنید، این یک خط روضه را هم برایتان بخوانم. هدیه باشد به روح رهبر شهید.
گفتند اسماعیل وقتی که برگشت پیش مادرش، مادرش دید خراش افتاده به گردن اسماعیل. با وجود اینکه سر جدا نشده بود، ولی این تیغ را آنقدر که محکم کشیده بود، رد انداخته بود روی گلوی اسماعیل. روایت دارد، تاریخ دارد. میگوید مادر اسماعیل این صحنه را که دید: «عزیز دلم، چرا گلوی تو این شکلی شده؟» گفت: «مادر، این رد تیغ است.» میگوید از دیدن این صحنه، با اینکه سر جدا نشده، از دیدن این صحنه حالی پیدا کرد مادرش. سه روز بیشتر زنده نماند از دیدن این گلوی زخمشده. هاجر! تو طاقت نداشتی یک زخمی که روی این بچه رشیدت است. تو اگر کربلا بودی چه میکردی؟ اگر جای رباب بودی چه میکردی؟ که بچه شیرخوارت را سر دست بگیرم، در تیر سهشعبه بیاید، سر این بچه گوش تا گوش بریده بشود.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه پنجم: فرعون در دام تقدیر؛ نصرت الهی در قلب دشمن
خطای محاسباتی
جلسه ششم: جنگ وجودی؛ جایی که مذاکره معنا ندارد
خطای محاسباتی
جلسه هفتم: پدیده مرجفون و هراسافکنی در جبهه خودی
خطای محاسباتی
جلسه هشتم: نظام محاسباتی قرآن و عبور از خطاهای راهبردی
خطای محاسباتی
جلسه دهم: استدراج الهی؛ غافلگیری دشمن در اوج غرور
خطای محاسباتی
جلسه یازدهم: بهشت، جای ادعا نیست؛ میدانِ جهاد و صبر است
خطای محاسباتی
جلسه دوازدهم: وفا با خائن، خیانت است
خطای محاسباتی
جلسه چهاردهم: جاهلیت مدرن و توهم پیروزی بدون جهاد
خطای محاسباتی
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات خطای محاسباتی
جلسه هفدهم: جهان اول، امت مؤمنان است نه ثروتمندان
خطای محاسباتی
جلسه بیستم: از غریزه تا وظیفه؛ مرز ایمان و جاهلیت
خطای محاسباتی
جلسه پانزدهم: شهید؛ برنده واقعی معامله با خدا
خطای محاسباتی
جلسه پنجم: فرعون در دام تقدیر؛ نصرت الهی در قلب دشمن
خطای محاسباتی
جلسه هجدهم: خون بر شمشیر پیروز است؛ یک شعار نیست
خطای محاسباتی
جلسه نوزدهم: ربّیون؛ یاران خستگیناپذیر پیامبران
خطای محاسباتی
جلسه ششم: جنگ وجودی؛ جایی که مذاکره معنا ندارد
خطای محاسباتی
جلسه هشتم: نظام محاسباتی قرآن و عبور از خطاهای راهبردی
خطای محاسباتی
در حال بارگذاری نظرات...