جلسه چهارم: رازهای ماندگاری برادری
01:24:21
«دلسوز» سفری است از آیات قرآن تا عمق دل انسان؛ از سوره «بلد» تا «حدید» و «ماعون»، از رحمت نبوی تا اشک عاشورایی امام حسین (علیهالسلام). در این جلسات، رحمت الهی نه در کلمات، بلکه در زندگی معنا میشود؛ از زکات و صبر تا دلسوزی، انصاف و مهربانی اجتماعی. هر گفتار آمیزهای از تفسیر ناب، روایتهای اهل بیت (علیهمالسلام) و تجربه زیستهی ایمان است؛ ایمانی که عمل میکند، میفهمد، میبخشد و میگرید. «دلسوز» روایتی است از دینِ زنده و انسانِ دلسوز؛ برای آنان که میخواهند ایمان را در زندگی لمس کنند، نه فقط بشنوند
معرفی
قرآن کریم؛ تبدیل عداوت به اُلفت و اخوت، لطف الهیست .
تشییع رهبر شهید؛ صحنهی تجلی الفت قلوب مؤمنین.
قیامت؛ عرصهی از بین رفتن غل بین مؤمنین
«برای ایجاد الفت، اگر کسی از برادرانت را دوست داری به او بگو».
ذکر خاطراتی از اخلاص و حقانیت، در رفتار و مواضع رهبر شهید.
یدِعُلیا در رفاقت؛ محک میزان تقرب به خداست.
حب و بغض برای خدا؛ تنها عمل مخلصانهای که موجب رضای اوست.
الفت قلوب؛ ریشهی اخوت است و با حب و بغض شکل میگیرد.
مشایعت با امام زمان(عج) در تشییع رهبر شهید، عامل الفت میان مومنین
رها نکردن برادر مؤمن در سختیها؛ معیار الفت و اخوت حقیقیست.
روضه؛ اوج الفت بین اهلبیت..هر ضربهای به حسین(ع) وارد کردند دردش را زینب(س) چشید…
تشییع رهبر شهید؛ صحنهی تجلی الفت قلوب مؤمنین.
قیامت؛ عرصهی از بین رفتن غل بین مؤمنین
«برای ایجاد الفت، اگر کسی از برادرانت را دوست داری به او بگو».
ذکر خاطراتی از اخلاص و حقانیت، در رفتار و مواضع رهبر شهید.
یدِعُلیا در رفاقت؛ محک میزان تقرب به خداست.
حب و بغض برای خدا؛ تنها عمل مخلصانهای که موجب رضای اوست.
الفت قلوب؛ ریشهی اخوت است و با حب و بغض شکل میگیرد.
مشایعت با امام زمان(عج) در تشییع رهبر شهید، عامل الفت میان مومنین
رها نکردن برادر مؤمن در سختیها؛ معیار الفت و اخوت حقیقیست.
روضه؛ اوج الفت بین اهلبیت..هر ضربهای به حسین(ع) وارد کردند دردش را زینب(س) چشید…
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
از آیه شریفه «واذکروا نعمت الله علیکم اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا» چنین استنباط میشود که اخوت، به حسب حقیقت، الفت قلوب و ارتباط دلهای مؤمنین است به یکدیگر. چنانچه از اخبار، به سبب آثار ظاهره آن، فرمودهاند: «اخوک لایسلمک عند النکبات»، یعنی برادر کسی است که تو را در گرفتاریها وانگذارد. و در روایتی دیگر، به حسب آثار باطنه، فرموده: «یحب له من الخیر ما یحب لنفسه و یکره له ما یکره لنفسه»، یعنی برای او آنچه را که برای خود میخواهد، بخواهد و آنچه را که برای خود نمیخواهد، برای او نخواهد.
خوب، آیه ۱۰۳ سوره مبارکه آل عمران، این نعمت خدا را یادآوری میکند که شماها "اَدو" بودید؛ "اَدو" آن وضعیتی که یک نفر در تنش با طرف مقابل و مزاحم پیشرفت اوست و پیشرفت دیگری را مزاحم پیشرفت خودش میداند. این را بهش میگویند "اَدو". پیشرفتش را منوط به عدم پیشرفت او میداند، پیشرفت دیگری را در منافات با پیشرفت خودش میداند. هر دو نفری که نسبتشان با همدیگر این شکلی باشد، میشوند "اَدو" همدیگر. میفرماید شما قبلاً با همین شکلی بودید. نعمت خدا را یاد کنید که عداوت را من تبدیل کردم به الفت. الفت که میآید، چه میشود؟ اخوت که میآید، چه میشود؟ پیشرفت دیگری را پیشرفت خودت میدانی و پیشرفت خودت را بدون پیشرفت دیگری نمیتوانی تصور بکنی. میشود الفت. همه با هم همسرنوشت میشوند. سرنوشتشان مشترک است. او نداشته باشد، من ندارم. او زمین بخورد، من زمین خوردم.
خب، البته یک محک است برای ماها که خوب چقدر واقعاً در فضای الفتیم یا فضای عداوتیم؟ گاهی از زمین خوردن دیگری خوشحال میشود، دلمان خنک میشود. نه فقط دلمان خنک میشود، بلکه یک کاری هم میکنیم که زمین بخورد. اسبابی را فراهم میکنیم. بعضی وقتها فقط هم اسباب فراهم کردن نیست، زورمان را به نهایت میگذاریم برای اینکه طرف زمین بخورد، بیآبرو بشود، رسوا بشود. حالا البته خب، گاهی جا برای این دشمنی هست. طرف عداوت با مقدسات دارد، «لمن حاربکم»، «مضر» برای دین، «مضل» است، اضلال دارد.
البته خب، نفس ما هم خیلی پدرسوخته و بیشرف است؛ یعنی خدا نکند عداوت شخصی با کسی پیدا بکند. مخزن ماهایی که یک رنگ و لعاب تقدس داریم، مخصوصاً اگر طلبه و اینها باشیم، با مفاهیم هم آشنایی داشته باشیم، یک جوری طرف را میبریم ذیل این عناوین؛ یعنی عناوین شخصی را خارج میکنیم، عناوین مقدس بهش میدهیم. از طرف خوشم نمیآید و حسودیم میشود و اینها. میبرم این را ذیل عنوان اینکه این گمراه است، منحرف است، این منحرفکننده است، که همه تلاشهایی که دارم میکنم یک وجهه این شکلی پیدا کند. خب، دیگر خیلی بدتر و کثیفتر است.
و بدبختیش هم این است که آدم خودش ملتفت نمیشود: «و یحسبون انهم یحسنون صنعا». اینها را قرآن فرمود: «اخسرین اعمالا». از همه بدبختتر باز اینها. بقیه دارند تباه میشوند ولی طرف رنگ و لعابی از نورانیت ندارد. تباه شدنش یک ذره وجدان و فطرت پاک اگر داشته باشی، یک روزی ملتفت میشوی که بالاخره این روبروی مسیر انبیا بوده، روبروی مسیر حق بوده. گرفتاری آنجاست که به اسم مسیر انبیا، به اسم مسیر حق، به اسم تکلیف دینی، به اسم وظیفه، شیطان میآید ماها را مشغول میکند به آن چیزی که مقصود خودش است. این همان حمله از سمت راست شیطان میشود، با صور مقدسه، با عناوین جذاب، مطابق با فطرت. فطرت خوشش میآید که مثلاً اسم تکلیف دینی، به اسم جهاد تبیین، به اسم جواد تبریز. میروم توی خیابانها فحش میدهم به آن کسانی که اصل جهاد تبیین، ناصر جواد تبیان، از آنها یاد گرفتهاند.
یک تعبیری دارد امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهجالبلاغه که: «و رب لسان ذالک ضرب» (با دال و ذال). تیزی زبانت را روی آن کسی نکش که به تو حرف زدن یاد داده. بعضی از ماها به واسطه همینها با انقلاب و با این مفاهیم و اینها آشنا شدیم. حالا آمدیم مثلاً به یک کسی مثل آقای عابدینی، آقای میرباقری، اینجور شخصیتها شمشیر زبانمان را میکشیم و اینها را از قطار انقلاب پیاده میکنیم مثلاً. خب، اینها حماقت است دیگر. اینها اعتماد به نفسهای خیلی در اوج.
بعد با این عناوین که مثلاً توی فتنههای آخرالزمان، مثلاً ما فکر نمیکردیم یک روزی ببینیم مثلاً جزو ریزشها و فلانیم. بله، اصل کبرا درست است که توی این ریزشها به هر حال ممکن است هر کسی باشد. ولی توی تطبیق این کبرا با آن چیزی که تو داری میگویی، محکش به این است که آن با تو نمیخواند، نه اینکه با حق نمیخواند. و بحث این است که تو خودت را شاخص حقانیت، فکرت را، درکت را، اطلاعاتت را، تحلیلت را شاخص حقانیت میدانی. هرکه به این نمیخواند از دایره حقانیت و انقلاب و همه چیز افتاد بیرون. ریزشهای فتنههای آخرالزمان. هرکه با این میخواند، رویشهای آخرالزمان. یک بار هم آدم به خودش سوءظن پیدا نمیکند. یک بار هم با تردید به خودش نگاه نمیکند. یک بار جدی خودش را به چالش نمیکشد که خب آخه روی چه حساب اینهایی که میگویی؟ اینهایی که اینجوری فکر میکنی، روی چه حساب؟ روی چه قاعدهای؟ با چه استدلالی؟ چه شکلی؟ اینقدر مطمئنی؟ از کجا این طور مطمئن شدی؟ با کدام استدلال؟ استدلال محکمپسند؟ استدلالی که اگر خصم تو گفت تو ببینی قانعکننده است. اینجور آدم با خودش مواجه بشود.
خلاصه میفرماید که این عداوت تبدیل به الفت و اخوت. آن چیزی که نقطه تمایز عداوت از اخوت است، الفت است. الفت که اخوت میآورد: «فالف بین قلوبکم». این الفت هم الفت ظاهری و الفت تشکیلاتی و اینها لزوماً نیست. ممکن است بالاخره آدمها بر اساس منافعشان با هم اشتراکاتی داشته باشند. اشتراکات را حفظ بکند. آن را نمیگویند اخوت. هرچند آن هم خوب است، به هر حال بهار منافع اجتماعیشان به یک نحوی تأمین میشود. آنی که مد نظر از الفت است، الفت بین قلوب است. خب، قلب محل چیست؟ قلب محل حب است، محل حب و بغض است، محل توجه است. تا دلها توی حب و بغضهایشان با هم یکی نشوند، توی توجهات و آرمانها و اهداف و انگیزهها با هم یکی نشوند، این الفت واقعی شکل نمیگیرد، اخوت واقعی شکل نمیگیرد. بلکه تعارض این حب و بغضها توی دلش، همان عداوت واقعی است. یعنی به حسب ظاهر اخوت است ولی در واقع عداوت است.
«الأخلاء یومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقین». فرمود همه در قیامت، خب قیامت صحنه ظهور حق است دیگر. حقیقت هر چیزی افشا میشود. آن پوستهها و روکشها کنار میرود. میفرماید اینجا توی قیامت همه آنهایی که با همدیگر خلیل بودند، اخلا بودند، اینها با همدیگر "اَدو" میشوند. همه رفاقتها توی قیامت دشمنی، همه صمیمیتها نفرت. مگر متقین. «الا المتقین» که خود تقوا هم مراتبی دارد. یک مرتبهاش تقوای قلوب است. «و من یعظم شعائر الله» آنی که تعظیم میکند نسبت به شعائر الهی، نشان میدهد که دلش تقوا دارد. «امتحن الله قلوبهم للتقوی». آداب وقتی رعایت میکند، بیشتر هم این ملاک تقوای دل را تن ظهور و بروزش در آدابی که نسبت به شعائر که این نماد عشق است. توی احترامی که میگذارد نسبت به آن اموری که مقدس است، آن چیزهایی که شایسته احترام است، این وضعیت دلش اینجا معلوم میشود. آنهایی که همدلند، اینجا خودشان را نشان میدهند.
خب، ما هم میبینیم مثلاً توی فضای زیارت، توی فضای روضه، مثلاً ارادت نسبت به رهبری، حالا این ایام تشییع پیکر مقدس و مطهر ایشان. اینجا جلوه میکند آن تعظیم شعائر. هر آدمی که در دلش این محبت، این احترام هست، بروز پیدا میکند. این میشود ظرف این اخوتها. پیادهروی اربعین یکهو همه اینها از جاهای مختلف با همدیگر جمع میشوند، با رنگ مختلف، پوست مختلف، زبان مختلف، فکر مختلف، سلیقه مختلف، سلیقه سیاسی مختلف. چرا؟ چون این تقوای دل، این محبت قلبی بروز پیدا کرده، ظهور پیدا کرده. این است که اینها همه را مشترک میکند. اشتراکات ظاهری این را با هم ندارند اتفاقاً، اشتراک باطنی با همدیگر دارند. اشتراک باطنی که توی این ظرف به ظهور رسیده، توی ظرف ارادتورزی، توی ظرف تعظیم شعائر. این خودش را نشان داده. اینجا اخوت جلوه میکند. بلکه اتفاقاً عداوتهای ظاهری قبلیشان برطرف میشود. ممکن است سر انتخابات و مسائل دیگر، تحلیل سیاسی و اینها با هم اختلاف داشتند، تنش داشتند، چالش داشتند، ولی اینجا که میآید آن محبت، آن دل بروز پیدا میکند، آن همدلی اینها ظهور پیدا میکند. اخوت واقعی در اینها ظهور پیدا میکند.
این هم نکته مهمی است. از بعضی آیات قرآن فهمیده میشود. میفرماید که روز قیامت من "غله" اینها را نسبت به برادرانشان از بین میبرم. یا در آیه دیگر دارد که اینها دعا میکنند که خدایا در قلوب ما "غله" نسبت به برادرانمان قرار نده. مهمتر است. میفرماید: «توی بهشت نزعنا من قلوبهم»، ما از دل اینها میکنیم کینههایی که داشتند. خیلی تعبیر عجیبی است. برخی این را تحلیل میکردند، میگفتند این نشان میدهد بعضی از این کینهها تا خود بهشت ادامه دارد. آنجا خدا حل و فصل میکند بین اینها.
خوب، مگر میشود کسی با کینه مؤمن به بهشت برود؟ مرحوم صفایی از پدرش نقل میکرد، حالا شاید دیگران هم گفته باشند. این نشان میدهد که کینههای اینها روی حساب تشرع اینها بوده، نه روی حساب هواهای نفسانیشان. و خب، به هر حال عالم اینجوری است. محدودیت دارد. ذات این دنیا ابهام است دیگر. مخصوصاً هرچی طرف خالصتر میشود رفتارهایش کتمان بیشتر همراه است و گاهی با نعل وارونه زدن همراه است. یک فضای سوءظن هم که اِنّی از این جهت برای طرف ایجاد میشود چون اهل تظاهر نیست. «المؤمن مکفر، بل الکافر مشکور». روایت. مؤمن همیشه مورد کفران واقع میشود. آنی که همیشه ازش تشکر میکنند، کافر است. چرا؟ فرمود: چون عمل مؤمن میرود بالا، پرده چشمها دور است. همیشه احساس میکنم یک کاری نکرد. کافر چون عملش بالا نمیرود، همیشه جلو چشمهاست. آن بچه خوب است، در قیاس با بچه بد، همیشه متهم است که تو هیچ کاری نمیکنی. چون خالص است توی چشم فرو نمیکند. آن یکی توی چشم فرو میکند. همیشه از آن تجلیل میکنند. «المؤمن مکفر و الکافرون هم مشکور، هم مشهور». «الکافرون مشهور».
این یکیش خیلی عجیب و ترسناک است. کافر مشهور، یعنی همیشه این جلو چشم است. آن یکی پردهنشین است. آن یکی اهل تظاهر نیست. این خود این ذات این ابهام و این رفتار خالصانه، زمینهساز یک سری سوءتفاهمها و سوءظن طبیعی میشود. مثلاً او به حسب ایمانش کاری که انجام میدهد به رو نمیآورد. یک وقتی با حاج آقا منزل کسی رفتیم. حالا جایی. حاج آقا جلوی در چهار پنج سال پیش کارت هدیه فکر کنم یک میلیونی دادند به من و گفتند رفتیم تو این را بده به صاحبخانه. رفتیم تو، من کارت هدیه را که دادم، سرشان پایین بود، گفتم این را حاج آقا دادند. تشری زدند برای چی گفتی؟ شما داری. من که ندادم. گفتم مگر من گفتم بگو که مثلاً من دادم؟ برای چی گفتی من دادم؟ اخلاص این است. میخواهد یک کمکی هم برساند، نمیخواهد توی چشم طرف هم فرو کند.
حالا فرض کنید مثلاً بنده آنجا نمیگفتم و طرف فکر میکرد که من این پول را دادم، خوب بچه چه ذهنیتی شکل میگرفت؟ شاگرد استاد مدنی، شاگرد یک میلیون داد استاد رفت. اینها بسیاری از سوءتفاهمها این است. مخصوصاً توی روابط مؤمنانه. آدم مخلص اتفاقاً محل سوءتفاهم و سوءظن واقع میشود. و این یک امتحان جدی برای اخلاصش میچُلاند. اما در قضیه مرحوم شیخ عباس قمی، «منازل الآخره» نوشته بود: امام جماعت حرم از روی «منازل الآخره» غروبها بالا منبر میخواند. بابای شیخ عباس توی حرم پای این را گوش میداد. آمده بود و گفته بود که بچه مردم رفته درس خوانده، بالا منبر «منازل الآخره» هم میگوید. بچه امام، الله خاک بر کیف میکند. آدم، تو چیکار کردی؟ اینها یک محکی برای اخلاص طرف. یعنی خدا توی این فضا «قبرش» (قربش) میدهد. اتفاقاً طرف میآید با گاهی بیباکانه و پررویی و اینها میرسد که تو چه غلطی برای من کردی؟
البته گاهی هم طرف یک کم فکر میکند، میفهمد. یعنی بعضی نشانههایش واضح است. گاهی هم خوب یک محکی است برای اخلاص آن طرف. میتواند لیست بکند، لیست بکند، تمام شده، همش لیست بکند این این این. البته گاهی هم به یک کیفیتی لازم است بالاخره به طرف فهمانده بشود. خیلی این روایت، روایت فوقالعادهای است و گنج عظیمی است واقعاً. دستورات دقیق، خیلی اینها مهم است. این عبارتش را بخوانید: «اذا احببت رجلا» (اخبره). حالا در کافی دارد: «اذا احببت احدا من اخوانک فعلمه ذلک». وقتی کسی از برادرانت را دوست داشتی بهش بگو. فن ابراهیمزاد. استدلال حضرت ابراهیم علیهالسلام: «قال رب ارنی کیف تحیی الموتی؟ قال اولم تؤمن؟». خیلی حرف است. خدا هم باشد، یک وقتی سوءتفاهم میشود. گفت خدایا به من نشان بده مردهها چه شکلی زنده میکند. مگر تو ایمان نداری؟ به خدا توضیح بدهی سوءتفاهم میشود. یعنی به هر حال خودت را از آن مز خارج باید بکنی. ذهنیت نداری که حالا. ولی وقتی اینجوری سوال میکنی ذهنیت شکل میگیرد که انگار قبول نداری. مگر قبول نداری؟ چرا، من قبول دارم، میخواهم دلم قرص بشود. خدا وقتی سوال میکند دیگر، دائم بندگان ضعیف چه توقعی داری؟ خدا هم سوال میکند: «اولم تؤمن؟» حالا با این فضاهایی که معلوم است که طرف، خلاصه فرمود: «فعلمه»، بهش بگو. حالا یکی آن «اخبره» هم که روایت دیگری است.
این ذهنیت یک وقتهایی پیش میآید. یک وقتهایی هم این بحث این بود که این «غَلّ»ی که در بین برادران مؤمن شکل میگیرد، یک بخشیش به خاطر مسائل شرعی است. یک وقتش توقعات به حقی که دارند. یک وقتی هم این توقع به حقی که دارد، کسی که اجابت میکند، اثر اخلاصش این را، ظهورش را نمیدهد، تظاهر بهش نمیکند و طرف توی این توقع خودش میماند. سر همین دلچرکینی است و این ادامه دارد تا توی بهشت. خدا توی بهشت «غَلّ» اینها را از دلشان وا میکند. تعبیر «اخوانا» هم دارد. «واخوانا علی سرر متقابلین». آیا این هم اگر پیدا کنید که میفرماید: کینههایشان را از دلهایشان خارج میکنم. آنجا دیگر داداشین واقعاً. دیگر تا قبلش هم بودند ولی اینجا سر مسائلی دلچرکین شدهاند از همدیگر. که جفتشان هم به حسب وظیفه بودهاند. اینش جالب است. یعنی از سر هوای نفس نیست. چون اگر باشد که بهشت به طرف حرام است. اگر کینه، اگر کسی کینهای از مؤمن داشته باشد بدون وجه حقانی، کینه نفسانی، این رشته ولایت بریده میشود.
نه، گاهی دلچرکینی است به دلیلی، به استدلالی. آیتالله گلپایگانی از امام دلخور شده بود. رحلت آقای شریعتمداری. شریعتمداری جزو طرح کودتا بود دیگر. اسناد چیزی که در آمد. لانه جاسوسی دیدن جزو نقشه براندازی و ترور امام آقای شریعتمداری، مرجع معروف، جزو فعالان ترور امام بوده و کودتا. خب، بعد آن جامعه مدرسین ایشان را عزل کرد از مرجعیت و و خیلی اتفاقات افتاد. اتفاقات تلخی هم افتاد. چند وقت بعد، شما شریعتمداری از دنیا رفت. امام توی بیمارستان بودند. آقای گلپایگانی خبر نداشت. هرچی منتظر بودند دیدند امام پیام تسلیت نداد برای شریعتمداری. آقای گلپایگانی دلخور شده بود که حالا چون یکی مثلاً طرح ترور شما را داشته، از دنیا رفته، باید اینجوری باهاش رفتار کنی؟ مثلاً چرا مسئله شخصی میکنی؟ بالاخره ادبی بوده بین علما همیشه که همه اختلافی که داشتند. وصیت کرد دیگر. صاحب حدائق، همعصر مرحوم وحید بهبهانی و اصولی بود. آن طرف رئیس اخباریها شیخ یوسف بحرانی صاحب حدائق. سرشاخ بودند با همدیگر حسابی. ولی صاحب حدائق وصیت کرد گفت پای تابوت من نماز میت را وحید بهبهانی بخواند. خیلی عجیب بود که یعنی آقا این مسائل، مسائل شخصی نیست. خیلی عظمت، خیلی واقعاً درس است برای اسناد. مثلاً تسلیت که میتوانی بگویی. حالا مسئله را مسئله شخصی نکنیم. سر این دلخور شده بود. شاید چیزی هم نوشته بود گلپایگانی، الان خاطرم نیست. مثلاً در گلایه از امام.
بعد که امام از بستری بیمارستان میآیند بیرون و اینها مرخص میشوند اینها. بابا امام آن موقع خودش رو به موت بود. بستری بود اصلاً. ما خبر نداده بودیم به امام. بعد عذرخواهی کرده بود و مثلاً من خبر نداشتم، فکر میکردم مثلاً شما چون دلخورید. کاش این کار را میکردید مثلاً. انقلاب بهتر بود. همین الانش مقلد دارد. امام شریعتمداری. بهش میگفتند دیگر. تبریز میخواست حکم جهاد میداد. آقا هم یک موضع تندی نسبت به آقای شریعتمداری دارد توی بعضی خاطراتش. برای شما کار کردی. صبح ۱۷ شهریور نوشتم که این افراطیهایی که میگفتیم تحویل بگیرید. شما توی سر اینها زدین. قتل عام شدند. داستان شریعتمداری، داستان مفصلی است. جای بحث جدی هم دارد. پر نکته و پر عبرت هم هست. مواضعی که روبروی امام میگیرد و اینها. وقتی اینقدر مقلد دارد و اینها، شما فضا را جمع میکردی، نمیگذاشتی مثلاً این ذهنیت توی مقلدین شکل بگیرد که مثلاً حاضر نشد. البته امام مراد ولی آقا توی این مسائل بینظیر بود، بینظیر. پیامی که برای منتظری داد، پیامی که برای صانعی داد، یک چند تا چیز عجیبی که در آقا بود که حالا برای اینها کار بشود.
حالا به مناسبت عرض میکنم. توی این مستندی که لبنانیها برای آقا ساختند، «الخامنئی». یک نکته جالبی را بشنوم قسمت اولش. اولین قسمتش. اولین نکتهای که باهاش مستند شروع میشود همین است. خیلی جالب است. میآید یک آنالیزی میکند سخنرانیهای آقا و شعار دادنهای مردم را. میگوید هر وقت بعد چند تا فیلم هم میآورد. میگوید هر وقت شعارها مربوط به امام حسین و انقلاب و اینهاست، آقا سکوت میکند. میگذارد مردم هرچقدر میخواهند شعار بدهند. تا شعار برمیگردد به خودش، خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست و نمیدانم خامنهای فلان و اینها. آقا شعار اینها را قطع میکند، صحبتش را ادامه میدهد. پنج دقیقه هم وایمیستد. این یکیش است.
یکی دیگر از ویژگیهای عجیب ایشان که اینها معمولاً توی این تحلیلها نیست در مورد اشخاص. وقتی آقا پیام تسلیت میداد، آنالیزش نسبت به این افراد تا اول رهبری خودش. این خیلی چیز عجیبی است. اصلاً توی پیامش نسبت به این شخص، هیچ آنالیزی نسبت به دوران خودش و نسبت این آدم توی دوران رهبری. همه تجلیلی که میکنی این بود که تا زمانی که امام زنده بود این آدم توی خط انقلاب بود، خدمت کرده بود. خدا رحمت کند. آقا اصلاً اصل داستانش از دنیا. رهبری شماست. منتظری تا رهبری خودش. بعد همون هم چون آخرای دوران منتظری یک چیزی دارد میگوید. آن اواخر دوران امام البته در آن دوران زخم اطلاعات و اینها، گرفتاریهای حاصل شد که انشاءالله بابت خدمات قبلیش همون هم بخشیده شده باشد. خیلی عجیب است ها. خیلی عظمت میخواهد. خیلی عظمت میخواهد آدم اینجوری باشد. نیست. یعنی من این وسط اتفاقاً این شاخص حق است. این فاروق است که اینقدر محو حق است. همه چیز را با خود حق دارد میسنجد. و چون اینجوری است همه چیز را با خود این میشود سنجید.
روایت داریم که حق را با افراد نسنجید. «ان الحق لا یعرف بالرجال». حق را که با آدمها نمیشود شناخت. همین قدر که تاکید شده حق را به آدمها نمیشود شناخت، میفرماید هرجا شبهه برایت پیش آمد به عمار نگاه کن. کدام؟ چون او از فرق سرش تا نوک پایش ایمان است. «من قرنه الی قدمه». از فرق سرش تا نوک پایش ایمان است. ولی کدام رجال؟ آدمهای قاطی پاطی مثل ما که این همه انگیزهها. ولی وقتی یک کسی کامل خالی شده، چیزی دیگر نمانده، همه را محو کرده، همه را محق کرده، هرجا میبینی نسبت به هر چیزی حتی احتمالاتش را جدی بگیر. احتمالات جدید. «اتقوا ظنون المؤمنین». خطای گمان خوبی نسبت به چیزی ندارد. ترش محکمت بگو نه. همان کاری که سید حسن نصرالله میکرد با نظرات آقا. درست است. آنجایی که امر بهیه (امر به معروف) نشان دارد که امر بین انجام. احتمال میدهیم ایشان نظر دیگری دارد. ولو به صراحت هم نگوید. همین ولایتمداری واقعی این میشود شاخص حق. یعنی ارتباطش با دیگران هیچ متاثر از اینکه او با من چیکار کرده، او در مورد من چی گفته.
بعضی خاطرات هم که حالا نقل میشد عجیب. مثلاً بهشان گفته بودند که فلانی پشت سر شما توی فلان جلسه گفته بوده که ممکن است معلوم بشود کی بوده و چی بوده و اینها. یک مجموعه مرتبط با امام خمینی. گفته بودند که مثلاً رهبری باید صاف کند. آن کسی که داشته مثلاً گزارش میداده با آقا گفته بوده که فلانی توی آن جلسه این را گفته. بعد این برایش خیلی عجیب بوده که آن فلانی این حرف را زده و فکر میکرد که آقا واکنش نشان میدهد. عجب، پس آنجا هم گفته. یعنی به خودم گفته بوده. جاهای دیگر هم گفته بوده. خبر داشتم. حالا مثلاً دیگر علنی هم پس گفته. خیلی حرف است. ما باشیم همان خلوته را خودمان علنیش میکنیم. اینجا به من چی گفته. توجیه هم که دارد دیگر. «لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم». دلیل شرعیش. گوشش هم که باز و پکوپهنه. من مظلوم واقع شدم و ببین بهم چی گفتند. دیگر اینجا هم که از موارد مستثنیات غیبت و جایز است و اینها. اینجاها آدم معلوم میشود چیکاره است، چی توی چنته دارد. توی آن نقطه قرار بگیری تیررس همه تیرها. همه تیرهای عالم به سمت تو دارد روانه میشود. بعد از رفیق و از خودی و همکار و همسنگر و همه چی هم میخوری. بعد باز آبرو این هم نگه داری چون خوردن این به انقلاب آسیب میزند.
شما این صحبتهای آقا دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی را بخوانید. دوران ریاست جمهوری آقای هاشمی را بخوانید. شما اولین سخنرانی آقا سال ۶۹، اول فروردین ۶۹ اینجا توی مشهد. تعابیری که در مورد آقای هاشمی به کار میبرد. کدام هاشمی؟ هاشمی که خودش توی خاطراتش میگوید ما با امام کل کل میکردیم. خاطراتش است دیگر. آقای ناطق البته فکر میکنم نقل میکند. میگوید که امام به ما گفت نکنید آقا این کار را. به فکر آخرتتان باشید. فقط ما فکر آخرتمان باشیم، شما فکر آخرتت باشی. دعای عاشورا رفتیم. ساده. آن آنجور چیزی. توی همان قضیه رأی خبرگان و این هم که حالا مثلاً میگویند که رهبری آقای خامنهای را شما مدیون خاطرات هاشمی زمان دهه ۹۰ که خاطره زیاد میگفت. دیگر اسمش را کرده بودند حاج آقا خاطره. آقای هاشمی را رهبری، رهبرتان را مدیون خاطرات امروز لج از خاطر. همان هم شما همان قضیه خبرگان. آن جلسه را که نگاه. آدمی که خودش از امام شنیده که آبروی رهبری، ایشان کار بکنید اینها. دارد کار میکند روی رهبری شورایی. فردی برمیگردد به خودش. خودش برگرداند که بعد شورایی رأی نمیآورد و فردی میشود و اینها. بعد آقای خرمآبادی اینها میگویند خب بگو دیگر خاطرت را. دیگر چیزی که شنیدی خاطره. مال آنجا بوده و آن اختلاف نظرها توی مسائل مختلف که خب واضح است. با این حال شما ببینید چه جور خودش را خرج میکند. گاهی برای هاشمی.
سال ۸۸ وقتی که احمدینژاد توی مناظره سیبل کرد هاشمی را، مناظره با همون زدن هاشمی شروع کرد. جرأتی میخواست. من سال ۸۶ یادم است توی سخنرانی کرج یک چیزی در مورد هاشمی گفتم. توی نماز جمعه گفته بود که مهم نیست خلیفه اول کی بوده. اینها بحثهای تاریخی است. امروز وحدت امت اسلام مهم است. سخنرانی گرفتم روی این بنده خدا. اینقدر به ما فشار آوردند که آقا تو از جانت سیر شدی. اینها با هاشمی. مگر کسی آن موقع حالا نه اینترنت، نه فضای مجازی. اینها همون تکه را درآوردیم که صوت. یکهو ۸۸ توی مناظرهها در آمد. گفت فرزندان آقای هاشمی چه میکنند در این مملکت. آقای هاشمی به حکومت سعودی گفته. من این دولت ۶ ماهه به رگبار بستن. هاشمی ملت هم که شبش ریختن توی خیابان کنفیکون. آقا توی سخنرانی ۲۹ خرداد ۸۸ که آن نماز جمعه تاریخی آمد. خوب خیلی کار سخت بود. یعنی مملکت تا مرز کنفیکون شدن رفت. دیگر از این ور این آن را زد. آن ها این را زدند. بعد توی خیابان و تقلب و فلان و خیلی اصلاً همه چیز داشت نابود میشد. همه را آمد نگه داشت. همه را آمد نگه. تا میرحسین موسوی را که این نخست وزیر من بوده. نخست وزیر که همان زمانی که شما نخست وزیر بودی، نخست وزیر شما بودی. از اول که اصلاً نمیخواستی دوباره. گفتم برای رئیس جمهور هم بشوی گفته رئیس جمهور شدن به شرط اینکه نخست وزیرم عوض بشود. رئیس جمهور هم شدی، نخست وزیر عوض کنی. ۸ سال تحملش کردی. خاطرات تلخی است از این بگو مگوهای آقا با میرحسین موسوی توی آن دوران که آقا میآید توی نماز جمعه نقد دولت خودش را میکرد. نقد سیاستهای اقتصادی دولت خودش. هیچ کاری نسبت به این دولت نمیتوانست بکند. رئیس جمهور بودی، نخست وزیر را قبول نداری. و مصاحبه کرده گفته ما هدفمان از این کف خیابان آمدن فشار روی رهبری و اینها. باز آمده این آقا را به خاطر انقلاب، یک تکه فیلم از آقا در آمد توی این کتاب فتنه تقلب هم هست. فرمود اوباما آمده گفته که موسوی و کروبی با ما هستند. این فیلم از آقا مال جلسات خصوصیشان بود که در آمد. فرمود این آقایان که موضع نگرفتند هیچی. من مجبور شدم حالا با کلمه موسوی موسوی کروبی هم شاید میگوید. من مجبور شدم برای اینکه از آبروی موسوی دفاع کنم. من آمدم جواب اوباما را دادم. تیر ۸۸ جاهای صحبتی میکنند اینها دارند کف خیابان فتنه میکنند. او دارد از فتنه این را استفاده میکند. بعد آقا باز میآید از اینها دفاع میکند که یک وقتی دشمن از اینها سوء استفاده نکند. یک وقتی مردم اینها را توی ساید دشمن نبیند. خیلی حرف است. گفت تصورش ساده است. تصورش هم ساده نیست. حجم از فداکاری برای اینکه این انقلاب، این نظام بماند. ماها باشیم آن بزنگاهی که الان وقت انتقام است. ذات خبیثش را نشان داد. بعد هم توی مواقف بعدی نگهش میدارد. توی هرجایی. مرگ بر منافق میگفتند. آقا در مورد سران فتنه یک چیزی گفت، شروع کرد مردم. اکبر منافق ساکت. منافق حقیقی آمریکاست. اگر میخواهید چیزی بگویید، مرگ بر آمریکا. خیلی حرف است. خیلی عظمت اینها.
خلاصه آقا، پس یک بخشی از دلخوریهای مؤمنین به حسب توقعات به حقی است که اثر هوای نفس نیست و این اختلافات هست با اینها تا بهشت. آنجا سوءتفاهمها برطرف میشود. ولی این دلیل نمیشود که ما سوءتفاهمها را برطرف نکنیم. احساس وظیفه نکنید نسبت به حل سوءتفاهمها. واسه همین فرمود وقتی دوستش داری بهش بگو، اعلام کن. آقا اظهار کن، افشا کن. حالا بعضی وقتها روی محاسبات است. بعضی وقتها هم روی مشکلاتی است. یعنی مشکلات اخلاقی. مثلاً سر تکبر. اسم من مثلاً ما خودمان را مؤمن میدانیم ولی همش توقع ما توی موقعیتی هستیم که دیگران باید بر ما کاری بکنند. وظیفه من بزرگترم. من نمیدانم فلانشم، من استادشم، من «اِلشم»، من «بِلشم»، من باباشم. همش این. از آن ور به این ور میرسد که این حاکی از عقدههای شخصیتی است. خیلی تربیتهای ضعیف و غلط برمیگردد. یعنی ریشههایش توی کودکی طرف است. وقتی نگاه میکنی طرف عقدهای بار آمده. آن دید وسیع، آن روح بزرگ درش شکل نگرفته. تحقیر شده زیاد از بچگی، خرد شده، ذلیل شده. دنبال این است که خودش را ثابت کند. هی مصرفکننده محبت، تولیدکننده محبت نیست. توی هر رابطهای که قرار میگیرد فقط میگیرد. فقط میبرد. دینام ماشین برقدزدی دارد. این توی رابطه که قرار میگیرد این محبتدزدی دارد. آمده بگیرد. فقط آمده بکند. و البته ندارد که بخواهد چیزی بدهد. ندادن از بچگی، از اول خالی. بدبخت فقیر است دیگر. باید به این هم به چشم مسکین نگاه کرد دیگر. «و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا». یکیش هم این است دیگر. یعنی باید اینها را به چشم، آره، آغوش رایگان. این هم به چشم مسکین دیگر. اگر کسی مبتلا به همچین کسانی است، به چشم مسکین بر به اینها نگاه کند و دیگر بگوید آقا عائلهای است که محتاج به دادش رسید.
وگرنه به تعبیر امیرالمؤمنین علیهالسلام، توی رابطه آدم باید همیشه «ید علیا» را داشته باشد. اینها خیلی فنون فوقالعاده و عجیبی است. یک کاری کن توی ارتباط با هر کسی که بودی همیشه آن دست بالای دست تو باشد. از تو بریزد. از تو بپاشد. از تو برسد. «ید علیا» مال تو باشد. هرکی هم هر کاری برایت کرد، تو یک لول بالاتر. حالا البته خب هر کسی به حسب خودش دیگر. یعنی توقعی نمیرود که مثلاً حالا به کسی که توی موقعیت اقتصادی پایینتر، ارتباطش با کسی که موقعیت اقتصادی بالاتر. طبعاً شرایط اقتصادیش و اینها. ولی آن رابطه، آن صمیمیت، آن محبت، آن توجه، آن ادب، آن احترام، آن «ید علیا» با هرکی که باشد او پیش خدا هم برتر است. اینها خیلی چیزهای عجیبی است ها. این دو تا. آنیشان به خدا نزدیکتر است که توی این رابطه، توی این محبت است. چون این نماد غرب (قرب) است واقعاً دیگر. نماد این است که این بیشتر متخلق به اخلاق الهی است. آنی که توی رابطه بیشتر پردهپوشی میکند. حالا رابطه را به لجن کشیدن که توی رفاقت بیشتر پردهپوشی میکند. توی رفاقت بیشتر صبوری میکند. بیشتر تحمل میکند. بیشتر خودخوری میکند. بیشتر ندید میگیرد. این اتفاق نشان میدهد که این بیشتر به این صفات الهی نزدیک است. یک چیز اعتباری نیست که وقتی میگوید آنی که بالاتر است توی این رابطه، توی این رفاقت، به خدا نزدیکتر است. فرضی و قراردادی که نیستش. این واقعی است. این چون واقعاً بالاتر است اینجوری است. یک محکی هم هست برای شماها. میخواهی بفهمی به خدا نزدیکتری یا فلانی توی رفاقتت با همدیگر. ببین که کدامتان «ید علیا»ست. معلوم میشود ایمان کدامتان بالاتر است. امتیاز اینجا معلوم میشود. امتیاز ایمانی اینجا خودش را نشان میدهد. همش نکته است اینها. همش معارف. این میشود نعمت. این حوادث مرتبط را اگر چیزی پیدا کردید برای ما بیاورید. بعداً این میشود نعمت اخوت. اخوت این است. اخوت الفت قلوب است. دلها با همدیگر. این هم قلوب هم عرض کردم حب و بغضها. لذا فرمود خیلی روایت عجیبی است. فرمود موسی برای من چیکار کردی؟ عرض کرد خدایا نماز خواندم، روزه گرفتم، عبادت کردم. مال خودت بود. برای من چیکار کردی؟ تو ذینفع بودی. اینجا چیکار میکردم که برای تو باشد؟ فرمود «الحب فی الله و البغض فی الله». چون این محبت برای خدا واقعاً توش پا گذاشتن روی خود نهفته است. مخصوصاً وقتی پای حق و حقوق میآید وسط. همین حقوق اخوت که مطرح میشود. آدم وقتی اگر کسی دلچرکین میشود واقعاً دیگر سختش است که آن حقوق ابتدایی هم که طرف دارد بخواهد ادا بکند. خیلی به آدم فشار.
مثال امروز از آقا زیاد زدم. سال ۸۸ من یادم است یک استادی داشتیم. یک ادای حقوق. آن وقتی که از یک کسی بیزاری، این واقعاً علامت این است که دارد روی خودت پا میزنی، خودت را شکستی. یک استادی داشتیم تا قبل ۸۸ آدم منصف و متدین و واقعاً هم عاشق انقلاب. خودش جنگ رفته و شاگرد ۱۳ سال یا ۱۸ سال شاگرد آیتالله پهلوانی بود ایشان. بسیار انقلابی و اینها. ولی خیلی حرفهایی که ما میزدیم ایشان چیز نمیکرد. مثلاً مواضعی که ما نسبت به آقای هاشمی داشتیم و اینها، ایشان قبول نمیکرد. استدلال هم گاهی داشت. من دیده بودم که آیتالله بهجت مثلاً هاشمی را تحویل گرفته بود و فلان و نمونههایی میآورد. خیلی حرف از ما پذیرش نداشت. تا اتفاقات ۸۸. در مورد آقا هم چیزهایی که میگفتیم خیلی ایشان پذیرش نداشت. اغراق نکنید دیگر. حالا ما به ما رهبر قبول نمیکنیم چون شورش را در میآورید. از همه بالاتر و بهتر و فلان اینها. بقیه خبر ندارند. اطلاعات به ایشان میرسد. اطلاعات نظامی، اطلاعات سیاسی به ایشان میرسد. اینکه نمیشود که اعلم در این فن ایشان. به فضای ۸۸ آدم منصفی بود. تا قبلش ایشان میگفتش که چون آقای فلانی در مورد آقای خامنهای این را گفته، من با آقای خامنهای ارادت دارم. سال ۸۸ قضایا را که خودش از نزدیک دید، مواضع را که دید، فاصلهها را که دید، توی چیزهایی که بین بود، کف خیابان است دیگر. چرا فلان آقا، فلان آقا موضعشان اینجوری است؟ اینقدر چپی است؟ چرا فلانی سکوت کرده؟ خبر ندارد یا تحلیل نمیتواند بکند؟ یک جمله ایشان گفت، خیلی جمله حقی بود. خیلی به دل من نشست. سال ۸۸ میگفتش که من تا قبلش نگاه میکردم ببینم کیا آقای خامنهای را تأیید کردهاند. سر آن با آقای خامنهای ارادت داشتم. الان نگاه میکنم ببینم آقای خامنهای کیا را تأیید کرده تا به آنها بخواهم ارادت داشته باشم. عوض شد. الان دیگر نسبتهای شکلی یک قضیه بود.
ایشان را خیلی به وجد آورد. اتفاقاتی که سال ۸۸ افتاد همش برای این استاد ما جالب بود. یک اتفاقی بود ایشان به من گفت آقا ایشان خیلی، آقای خامنهای خیلی عجیب است. پدر میرحسین موسوی به نظرم یا مادرش، یکی از این نزدیکانش یا خواهرش، یکی از اینها بهمن یا اسفند ۸۸ بود به نظرم از دنیا رفت. آقا پیام تسلیت فرستاد برای میرحسین موسوی. چون رحمشان بود دیگر. آن کسی که از دنیا رفته، آن فامیل بودند. پیام تسلیت فرستاده بود و آن وقتی که همه میگفتند میرحسین باید اعدام بشود و خودشان هم به عنوان سران فتنه موضع داشتند. پیام تسلیت فرستاده و گفته بود مثلاً این را به شما تسلیت میگویم و ایشان گفت: یعنی میشود یک آدمی حساب مسائل سیاسی را از رحم و حق و فلان و اینها تفکیک بکند و اینقدر توی مدار باشد؟ بگوید آنجا به خاطر خدا بدم میآید. اینجا به خاطر خدا به تسلیت میگویم. مرید خامنهای شدم. تمام شد. میشود آدم توی این حجم از کار با این حجم از مسائل که یک کسی مملکت را تا لب پرتگاه برده. «ای لعنت به تو که مملکت را تا لب پرتگاه» لازم بشود برخورد قانونی هم باهات میکنم. این مسئلهاش جداست. این رحم باید رسیدگی بشود. یعنی وقتی که نفس شکسته، اضمحلال پیدا کرده برای حق، هیچی دیگر نمانده از نفسانیت و عنانیت و از خودی. این کاره که میفهمد برای من انجام دادی. «حب فی الله و بغض فی الله». این از همه اینها سختتر است. ماها هم میگوییم برای خدا میگوییم. اینها را رفاقتها برای خداست. اینها ارتباطهای مؤمنانه است. تهش را میشکافی آقا ذینفع. سفرهاش پهن است. خوشمشرب، خوشبرخورد. بغلش بالاخره مینشینیم خستگی در میکنیم. یک منفعتی دارد. او من را با ماشین میبرد. این نمیدانم خونش را میبرد. آن نمیدانم چیکار میکند. آن بلیط میگیرد. این پاکت میدهد. آن فلان میکند.
پیرمردی بچههای کوچک را توی خیابان، خوشگلمشگلهاشان را بوس میکرد. آقای توسلی. بچه خوشگل میبینی چشم زاغ، چشمرنگی، سفید، مفید، تپلمپل. میگیرد آبلمبو میکنی، میچُلانی، بوس میکنیم. گفت نه این سید است. من گرفتم. اینجوری احترام. یک پسر بچه کچل، تاس، زشت، سیاه، کثیف. گفتند آقا این هم سید است. بوس کردم. یک داستانی که بالاخره ماها را اگر بشکافند یک جایی قلبمان را سیده خوشگله. مسئله این است که خوشگله. اینها هم که ما اسمش را میگذاریم «حب فی الله و بغض فی الله» و اینها به اسم امام حسین و امام زمان و اینها فاکتور میکنیم. یک بزنگاههایی میآید. مخصوصاً عرض کردم وقتی که آدم این حق و حقوق را مراعات بکند. حالا یک بخشیش توی ارتباطمان با همسرمان است. با خانوادهمان است. خدا نکند که دیگر مثلاً ما دلخور بشویم از چشممان بیفتد. تمام دیگر. هیچ حق و حقوق و تکلیف و اینها. مرگ. غیبتم را بکند حلال میکنم. غیر از طلبه. چرا؟ گفته بود برای اینکه این موضوع را عوض میکند. نمیآید بگوید من تخلف از حکم کردم. موضوع را عوض میکند. غیبت کردم. میگوید این باید غیبت میشده که من غیبت کردم. این از موضوع غیبتش واجب است. میگفت اینش بدتر است. آن یکی بهش میگوید آقا این غیبت است. میگوید غیبت است. میرود میگردد توی آن صد موردی که میشود غیبت کرد. یکیش را پیدا میکند. این بابت فلان موضعی که فلان جا گرفته، فسقش فسق علنی است و این فاسق علنی است. یا فلان جا فلان کار با من کرده. یا دارد انحراف ایجاد میکند. باید در برابر کسی که دارد اضلال میکند موضع گرفت. اینجا غیبتش واجب است. نه تنها جایز است، واجب است. از من تشکر کنی بابت غیبتی که کردم. خدا نکند آدم اینجور بیفتد توی این مدار. این چیزها میبرد او را روی موضوعی که. یعنی نفس تا کجاها که نمیبرد کار را. آقا من ضعیفم. نمیتوانم این وظیفه را در قبالش دارما. دلخوری من، این دلچرکینی من نمیگذارد. چیکار کنم؟ من ضعیفم. نه، این فلانفلانشده از اولش هم فلان بود. از اولش من باید این کار را باهاش میکردم. این اصلاً بابت این حرفی که زده، علقه زوجیت بین ما قطع شده است. این اصلاً همسر من به حساب تکلیف من ندارم در برابر این. دین جدید تولید میکند. یک جایش که دیگر چیز میشود میزند بیرون. شروع میکند دین میسازد از نو. خیلی خطرناک است. این میشود معیار حکم فی الله و بغض فی الله.
پس الفت که در واقع ریشه اصلی اخوت است، جایش توی دل است. و این الفت به چه نحوی شکل میگیرد؟ با حب و بغض. «حب فی الله و بغض فی الله». الفت واقعی بین آنهایی است که واقعاً «لله و فی الله». «یتهابون فی روح الله». تلاوت این شکلی دارد دیگر. روایت عجیبی هم هست که برخی گفتهاند در مورد مطلق مؤمنین است. برخی هم گفتهاند مطلق مؤمنین نمیخورد این. احتمالاً مربوط به یک دوره خاصی است. این معیار محبت گفتم خب یعنی به خاطر خدا دیگر. «روح الله» به خاطر خدا اینها به هم محبت دارند. برخی مثل مرحوم آیتالله صدوقی روایت برده بودند اول انقلاب برای امام، امام لبخند زده بودند، واکنش نشان داده بودند. «روح الله» که گفته بود منظور روح الله مطلق نیست. این شما. اینها به محبت روح الله دور هم جمع میشوند. در مورد شیعیان خالصی از امیرالمؤمنین علیهالسلام که اینها چهرههای نورانی دارند و چه اندازه اینها بر مبنای روح الله، محبت روح الله اینها را دور هم جمع میکند. حالا بعضیها گفتند خب نه این معنایش عام است. یعنی روح الهی، یعنی محبت الهی. گفتند نه این روح الله اینجا اسم است. منظور یک فرد خاصی. به نظر من مجلسی هم احتمال فردیت را داده بوده به این روایت. بله، بر مدار روح الله. چقدر یک نفر میتواند اگر این و این روایت درست باشد، این تحلیلش درست باشد، چقدر یک نفر شاخص حقانیت بشود؟ چقدر یک نفر میشود حق باشد که خود دوست داشتن او میشود شاخص الهی شدن قضیه. به خاطر او اگر دور هم جمع بشوند به خاطر خدا جمع شدن. خیلی حرف است.
این تشییعی که در پیش داریم، اتفاق بسیار بزرگی است. از آن ور هم که کلام امام کاظم علیهالسلام را داریم: «لابُدَّ لنا من حضورِ جنائزکم». فرمود ما در تشییع جنازه شیعیان حاضر میشویم. تکلیف برای ما که حاضر بشویم. خب این در مورد مؤمنین معمولی است. یک کسی با این سطح از ایمان و خلوص و فداکاری و گذشت، توی این رتبه، این شهید بینظیر. شهیدی که ۳۷ سال، چهل سال، ۴۴ سال. بله، ۴۴ سال با جانبازی، جانبازی سخت. هم جانباز، هم شهید، هم مرجع تقلید، هم رهبر. همه جای این نظام ادای وظیفه کرده. مجلس، دولت، شورای دفاع. همه جایش هم با گذشت، با فداکاری، با خون دل خوردن. مایه افتخار اهل بیت واقعاً. آدم میتواند با اطمینان بگوید بی تردید امام زمان سلام الله علیه در این تشییع حضور دارد. در این تدفین حضور دارد. و این تشییع خودش محور اتصال اهل حق است. چون دور کسی دارند جمع میشوند که عاری بوده از عنانیت، از نفسانیت، از منفعت شخصی و میشود به خاطر او به هم علاقهمند شد. میشود با او دلها را به هم جوش داد. تألیف قلوب. این ظرفیت فوقالعاده است واقعاً. دیگر ما مگر چند تا فرصت این شکلی داریم؟ از این فرصت چه استفادهای کردیم و میکنیم؟ باید نشست فکر کرد، برنامهریزی کرد. اینقدر هم که درگیر حواشی و این بگو مگوها و بزن بزنها و دعواها و البته خب بخشیش هم حق داریم. به هر حال با این کوتاهیها و اهمالکاریهایی که آدم میبیند توی بعضی مسئولین. مردم دغدغهمندند، نگرانند. ولی این ظرفیت فوقالعاده، این اتفاق بزرگی که در آستانش هستیم، باید به احسن وجه استفاده کرد. این خون بزرگ فرصت بینظیری را ایجاد کرده برای الفت دلها با همدیگر. تألیف قلوب. این خودش نعمت است. فرمود این الفتی که من به شما دادم: «فاصبحتم بنعمته اخوانا».
بعد مرحوم آقای شاهآبادی مثالهایی را بیان میکند که دیگر ما یک ساعتمان پر شد. وقت دوستان را بیشتر نگیریم. انشاءالله حالا جلسات بعد نمونه. این بخش فقط تمامش کنم که این نمونه برای فردا. یک نمونهاش این است: «الا یسلمک، لا یسلمک عند نکبات». آنی که با تو برادر واقعی میشود و الفت با تو پیدا میکند این نشانهاش است. تو را توی نکبتها، نکبات (گرفتاریها) تسلیمت نمیکند. ولت نمیکند. رهات نمیکند. علامت اخوت ماها اتفاقاً تا آن وقت دیگر طرف گرفتاری ندارد باهاش هستیم. این خود شاخص این است که این اخوت، اخوت واقعی نیست. الفت نیست. الفت قلوب نیست. این الفت منافع. پای منفعتم آمدهام. تا وقتی هم که میماسد هستیم. دیگر از اینجا به بعد دیگر به روغنریزی افتاده دیگر. ماشین است. تا استفاده. تا به روغنسوز اینها میافتد دیگر. ردش میکند. بعضی رفاقتها این شکلی است. رفیق است. دیگر به روغنسوزی افتاده و ردش کردی. با من برادران زنم خوب نیستند. باید برادران زنم را عوض کنم. تعویض میکند. موقع نکبات. مخصوصاً از باب اینکه این وبال ما نشود. طرف الان است که بیفتد گردن من. نه. توی رفاقتها، توی خیلی صمیمیتر از اینها آدم میبیند طرف ولش میکند. خواهر و برادر نسبی. بچه و پدر و مادر. خیلی چیز عجیبی.
مرحوم آقای عارف غلامرضا فقیه. حالا یک چند دقیقه این را بگویم، عرضم را تمام کنم. این چند بار عرض کردم خدا کند من خودم اینها را باورم بشود، بفهمم، عمل کنم. میفرمود که وبا آمد در نجف. و دو تا قضیه است. حالا جفتش را بگویم. این کتاب ایشان را بخوانید: «تندیس پارسایی». میگفتش که طلبهها لباسهای خودشان را نمیشستند. توی وبا. شیوع میکروب که بود. لباس به کر که وصل نبودند دیگر. ده تا پنج تا لباس. میگفتش که مرحوم عارف غلامرضا لباسهای اینها را همه را جمع میکرد. لب چشمه در نجف. دریای ن. بهره نجف. حالا تعابیری که بزرگان در مورد ایشان داشتند. یکی از اساتید ما میفرمود اگر خدا بخواهد در پیغمبری را دوباره باز کند، بعد پیغمبر. جمله عجیب. پیغمبری را بعد پیغمبر باز کند، من بعید میدانم از این عارف غلامرضا رد بشود. گزینه بعدی این است برای پیغمبری. همه را دارد. بهجت میفرمود وصف او را شنیده بودیم. دوست داشتیم او را ببینیم. او را که دیدیم او را فراتر از آنچه توصیف کرده بودند یافتیم. چقدر وصف کرده بود. از کمالات خیلی بالاتر از آن چیزی که شما میگویید. خیلی کتاب خواندنی. این کتاب. «بانک مفصلات مختصر» هم چاپ شده. من حتی به این دوستان پیشنهاد میدهم. گفتم این را به عنوان مسابقه بگذارید. فصلهایش مشخص بشود. خیلی ولی خواندنی است. خیلی خواندنی. کسی بود که وقتی از دنیا رفت در یزد، شیعهها برایش مراسم ختم گرفتند. سنیها برایش مراسم ختم گرفتند. یهودیها برایش مراسم ختم گرفتند. زرتشتیها برایش مراسم ختم گرفتند. گفتند رهبر شما نبود، رهبر همه ما از دنیا رفت. چون برای ماها خدمترسانی داشته.
ایشان میفرمود که یا خودش بود یا کسی دیگر. به نظرم خود ایشان بود. یکی از این طلبهها مریض میشود. چون شیوع بیماری و اینها هم بوده. هم مریض زیاد بوده، هم از باب احتیاط و اینها کسی برای پرستاری نمیآمد. میگوید که آنی که توی ذهنم در مورد خود ایشان است. میگوید که ایشان این دوست طلا فقط گفتنش ساده است. یعنی خدا میداند اصلاً واقعاً خودم در خودم این چیزها را ابداً نمیبینم. گفت که دید کسی نیست که از این طلبه پرستاری کند. رفت. شد پرستار این. یک سال پرستاری طول کشید. و این یک سال از درس افتاد. شبانه روز پرستار این طلبه. و کسی که اساتیدش به ایشان میگفتند شما قطعاً جزو مراجع آیندهای. یعنی توی درس اساتیدش که به نظرم یکی از اساتیدش آخوند بود، آخوند خراسانی بود. شاید آقای زیان بوده و بزرگان دیگر. اساتید زبدهای داشت. مرجعیت بعدی با توست. این شاگرد اول آن کلاس، شاگرد اول درس آخوند که همشان مجتهد مسلم بود. یک سال درس را ول میکند. پرستاری. بعد یک سال که برگشتند درس فکر میکردم توی یک سال خیلی عقب افتادم. خیلی عقب افتادم. خیلی باید کار کنم که پر بشود. یک سال. در یک هفته آدم درس کلی عقب افتاده. یک سال نبودم. برگشتم درس. این دوستان و گفتگوهایشان و متن و بحث و حرف استاد و اینها را که بررسی کردم دیدم نه. من یک سال عقب نیفتادم. چند سال جلو افتادم. بلدم. موهبت شده از جای دیگری. اشتباه میگیریم روی اسم.
همان کاری که آقا میفرمود به نظر من. رهبری را به این به من دادند که پسر اول بوده. نه، پسر آخر بوده. پسر وسط بوده. پدرش هم حتی هیچی مطرح نمیکند. ایشان قم بوده. همه هم به ایشان میگفتند تو قطعاً این قم که آنی از اساتید درجه یک قم و جزو مراجع آینده. پدر ایشان به ایشان انس داشته. بعد آب مروارید میگیرد و چشمش ضعیف میشود. دیگر کم کم نابینا میشود. ایشان میگوید حرفی نشد ولی احساس کردم چون با بقیه آن انسی که با من دارد را ندارد. با بقیه آنقدر راحت نیست. اینها که میآیند برادرهای دیگر بهش رسیدگی میکنند. انگار دوست دارد من باشم کنارش. هیچی هم نگفته بود که بعد میرود با یکی از این شاگردان شیخ محمدتقی آملی آقا صحبت میکند. میگوید که من ماندم چیکار کنم. قم بمانم یا بیایم مشهد؟ خدای قم با خدای مشهد فرقی نمیکند. هرجا بخواهد او میخواهد عنایت بکند. اسباب مثل استاد زبده حوزه میشود آبروی تاریخ حوزه شد. چی شد در حالی که مسیرش کاملاً عوض شد. از همه گذشت. از درس و استادی و میگفت میآمدم گاهی چهار پنج ساعت برای پدرم کتاب میخواندم. سر همین چون با من خیلی مأنوس بود. حالا پدرشان هم یک روحیات خاصی داشته. توی همان کتاب خانه دل که لرز شد آقا اشاره میکند. مگر من و داداشم که درس پدرم میرفتیم دعوا داشتیم که کی نزدیکتر به بابا نشیند. تشر میزد. تغیر میکرد و اینها. سعی میکردم دورتر بنشینیم. یعنی احوالاتش آقا سبک و روحیهاش خیلی متفاوت. بلکه میشود گفت گاهی متضاد با پدرش بوده. گوشهگیر، ساکت. البته غیور، با غیرت. ولی خب این مسائل آقا ناطق، سخنور. پدر میگفت چون مثل بقیه منبر نمیرفت. حتی پاکت معمولی هم نداشت که همان خرجی که بقیه توی زندگیهاشان هست داشته باشیم. میگفت بابا پاکت طلبگی. پاکت منبر محرم مثلاً نداشت که ما باهاش زندگی کنیم. آن نطقی که آقا داشت و آن خطابه که به مادرش بیشتر رفته بود. اینها همش مال مادرشان. با مادرم سخنور، حرفه، حالا تعبیر مادرم حرفه. نطق قوی، بشاش، خونگرم، گیرا. پدرم ساکت، منزوی، گوشهنشین. با این حال میآید خودش را فدا میکند. چون احساس میکند او دوست دارد. به خدا اینجور بهشت. عنایت به هر اینها میشود آن چیزی که رحمت خدای متعال را جاری میکند. «فاصبحتم بنعمته اخوانا». این محبت در اوج بین خود اهل بیت بوده با هم. «فاصبحتم بنعمته اخوانا». این الفت بین قلوب. دلها وقتی که «حب فی الله و بغض فی الله» پیدا میکند، این شکلی میشوند نسبت به همدیگر. یگانه میشوند نسبت به همدیگر. سرنوشتشان مشترک میشود در این عالم.
در قله این «حب فی الله و بغض فی الله» امام حسین علیهالسلام و زینب کبری. قلب هر کدام را که بشکافی، دیگری را توی آن دل میبینی. از خودش خالی شده. از خودش عاری شده. همه وجودش حق است. لذا لحظه آخر به زینب کبری فرمود امام حسین علیهالسلام: خواهرم من را در نماز شبت فراموش نکن. این چه دلی است که امام حسین دوست دارد توی آن دل باشد؟ التماس دعا به زینب گفتن. آن دل شکسته، آن دل متوجه، آن قلب خالص. کودک بود روی پای پدرش امیرالمؤمنین نشسته بود. امیرالمؤمنین عدد کار میکرد با این بچه. فرمود دخترم بگو یک. عرض کرد و فرمود بگو دو. گفت پدر جان زبانی که یک گفته دیگر دو نمیگوید. این زبان جای یک توحید محض. آنجا امیرالمؤمنین به تعبیر حالا نقلی که هست، قربان صدقه زینب کبری. همه وجودش توحید است. از بچگی توحید است. سرتاپا توحید است. سرتاپا ایمان است. سرتاپا عشق است. سرتاپا حسین. لذا هر آن چیزی که در گودال شد سر زینب آمد. هر آن چیزی که سر هر شهیدی آمد سر زینب آمد. با تک تک اینها متحد بود. «جهان گرگان و سگان از هم جداست، متحد جانهای شیران خداست». اینها جانشان با هم متحد بود. همانجور که در مورد پیغمبر میگوییم، همان که خود پیغمبر فرمود. فرمود: «لحمهم لحمی و دمهم دمی، یؤلمنی ما یؤلمهم». هرچی اینها را آزار بدهد من را آزار و «یحزننی ما یحزنهم». هرچی اینها را ناراحت کند من را ناراحت. این میشود اتحاد. این میشود یکی شدن.
هر ضربه نیزهای که به امام حسین در گودال زدند، اول بر تن زینب نشست. هر زخمی که او برداشت، دردش اول برای زینب بود. لذا اصلاً داستان یک چیز دیگری است. این نیست که آنجوری که حالا شاعر میگوید که او میبرید و من میبریدم. او از حسین سر، من از حسین دل. نه این اصلاً او از حسین سر نیست. او از زینب دارد سر میبُرد. سر حسینی، سر زینب است. «یؤلمنی ما یؤلمهم». هر دردی که به او وارد بشود، به من وارد میشود. هر زخمی که به او بزنند، به من زدند. با این تفاوت که او «ارجعی الی ربک» را میشنود، خلاص میشود. «راضیة مرضیة». من به جای «ارجعی الی ربک»، «ارجعی الی حرمله» میشنوم. «ارجعی الی الخولی»، «ارجعی الی سنان»، «ارجعی الی شمر»، «ارجعی الی عبیدالله»، «ارجعی الی یزید». مجلس یزید، مجلس شراب. همه آن دردها و زخمها به من هم وارد شد. تو خلاص شدی. تو راحت. تو کامیاب شدی. من ماندم اینجا با یک مشت حرامی. منزل به منزل. واسه همین تسکین این خواهر فقط به همان صوت هزینه قرآن برادر است. فقط او میتواند آرام کند. یکهو نیمه شب میبینی صدا از روی نیزه بلند شده، سوره کهف میخواند برای زینب. عشق میخواهد. بهش بگوید هنوز این کهف، این پناهگاه برایت هست. فکر نکنی حسینت فراموشت کرده. همانجور که تو با هر درد من درد کشیدی: «یؤلمنی ما یؤلمهم». الان هم همین است. هر تازیانهای که به تو میزنند، به من زدند. هر سیلی که به صورت تو میزنند، قبل از اینکه دردش را زینب احساس بکند، این سیلی به صورت حسین میخورد. این جانها با هم متحد، مشترک. این زخمها برایشان مشترک است.
لا اله الا الله. یک خط هم بگویم عرضم تمام. این صحنه خیلی جای تأمل دارد. ظهر عاشورا خیلی جای بحث دارد. خیلی جای دقت دارد. جلوی خیمه ایستاده بود زینب کبری. از یک جای دیگر بیتاب شد. نتوانست تحمل بکند. دوید به سمت قتلگاه که خب آن لحظات آخر بود. وقتی که رسید بالای تل و نگاهش افتاد. لحظات پایانی بود. خیلی این عبارت جای دقت دارد. برگشت روی کرد به مدینه، زینب کبری. وا محمدا! وا علیا! وا جعفرا! وا حمزتا! عجیب است این اسامی. خیلی توش نکته است. همه مردانی که روز خطر میشد به درد این زن غریب بخورند. همه مردان با غیرت بنی هاشم را صدا زد. یعنی اگر شماها بودید کار به اینجا نمیکشید. بعدش یک جملهای گفت خطاب به پیغمبر: یا رسول الله، این هم حسینی است که عاشقش بودی. تو بودی روی پشت تو آمد از سجده بلند نشدی یک وقت این بچه محکم به زمین نخورد. یا رسول الله از اسب چه جور به زمینش انداختند. این عمو حسینی است که پای منبر تو پیچ خورد زمین خورد، از بالای منبر سراسیمه آمدی در آغوشش گرفتی. محل ضربه را بوسیدی. لگدمال اسبهایشان شده. آقا حسین کمل بدما مقطع. شاید یک وجه دیگر هم داشت این «هذا حسین». یعنی یا رسول الله من که خواهرشم تا یک ساعت پیش باهاش بودم. اوضاع برادر طوری شده که من نشناختمش. تو هم اگر نمیشناسیش باورت نمیشود این حسین تو باشد.
علی لعنة الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب.
خدایا به فضل و کرمت در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. روح رهبر شهیدمان را با جد غریبش امام حسین علیهالسلام محشور بفرما. او را در محضر جدش دعاکو و شفیع ما قرار بده. ما را با رهبر شهیدمان محشور بفرما. ما و حرکتمان، عملکردمان را مورد تأیید و حمایت و رضایت رهبر شهیدمان قرار بده. ما را منتقم خون به ناحق ریخته شده او قرار بده. خدایا شر ظالمین را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. پیروزی اسلام و مسلمین را به فضل و کرمت به زودی زود محقق بفرما. هرچه گفتی و صلاح ما بود، هرچه نگفتی و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. و آله رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
از آیه شریفه «واذکروا نعمت الله علیکم اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا» چنین استنباط میشود که اخوت، به حسب حقیقت، الفت قلوب و ارتباط دلهای مؤمنین است به یکدیگر. چنانچه از اخبار، به سبب آثار ظاهره آن، فرمودهاند: «اخوک لایسلمک عند النکبات»، یعنی برادر کسی است که تو را در گرفتاریها وانگذارد. و در روایتی دیگر، به حسب آثار باطنه، فرموده: «یحب له من الخیر ما یحب لنفسه و یکره له ما یکره لنفسه»، یعنی برای او آنچه را که برای خود میخواهد، بخواهد و آنچه را که برای خود نمیخواهد، برای او نخواهد.
خوب، آیه ۱۰۳ سوره مبارکه آل عمران، این نعمت خدا را یادآوری میکند که شماها "اَدو" بودید؛ "اَدو" آن وضعیتی که یک نفر در تنش با طرف مقابل و مزاحم پیشرفت اوست و پیشرفت دیگری را مزاحم پیشرفت خودش میداند. این را بهش میگویند "اَدو". پیشرفتش را منوط به عدم پیشرفت او میداند، پیشرفت دیگری را در منافات با پیشرفت خودش میداند. هر دو نفری که نسبتشان با همدیگر این شکلی باشد، میشوند "اَدو" همدیگر. میفرماید شما قبلاً با همین شکلی بودید. نعمت خدا را یاد کنید که عداوت را من تبدیل کردم به الفت. الفت که میآید، چه میشود؟ اخوت که میآید، چه میشود؟ پیشرفت دیگری را پیشرفت خودت میدانی و پیشرفت خودت را بدون پیشرفت دیگری نمیتوانی تصور بکنی. میشود الفت. همه با هم همسرنوشت میشوند. سرنوشتشان مشترک است. او نداشته باشد، من ندارم. او زمین بخورد، من زمین خوردم.
خب، البته یک محک است برای ماها که خوب چقدر واقعاً در فضای الفتیم یا فضای عداوتیم؟ گاهی از زمین خوردن دیگری خوشحال میشود، دلمان خنک میشود. نه فقط دلمان خنک میشود، بلکه یک کاری هم میکنیم که زمین بخورد. اسبابی را فراهم میکنیم. بعضی وقتها فقط هم اسباب فراهم کردن نیست، زورمان را به نهایت میگذاریم برای اینکه طرف زمین بخورد، بیآبرو بشود، رسوا بشود. حالا البته خب، گاهی جا برای این دشمنی هست. طرف عداوت با مقدسات دارد، «لمن حاربکم»، «مضر» برای دین، «مضل» است، اضلال دارد.
البته خب، نفس ما هم خیلی پدرسوخته و بیشرف است؛ یعنی خدا نکند عداوت شخصی با کسی پیدا بکند. مخزن ماهایی که یک رنگ و لعاب تقدس داریم، مخصوصاً اگر طلبه و اینها باشیم، با مفاهیم هم آشنایی داشته باشیم، یک جوری طرف را میبریم ذیل این عناوین؛ یعنی عناوین شخصی را خارج میکنیم، عناوین مقدس بهش میدهیم. از طرف خوشم نمیآید و حسودیم میشود و اینها. میبرم این را ذیل عنوان اینکه این گمراه است، منحرف است، این منحرفکننده است، که همه تلاشهایی که دارم میکنم یک وجهه این شکلی پیدا کند. خب، دیگر خیلی بدتر و کثیفتر است.
و بدبختیش هم این است که آدم خودش ملتفت نمیشود: «و یحسبون انهم یحسنون صنعا». اینها را قرآن فرمود: «اخسرین اعمالا». از همه بدبختتر باز اینها. بقیه دارند تباه میشوند ولی طرف رنگ و لعابی از نورانیت ندارد. تباه شدنش یک ذره وجدان و فطرت پاک اگر داشته باشی، یک روزی ملتفت میشوی که بالاخره این روبروی مسیر انبیا بوده، روبروی مسیر حق بوده. گرفتاری آنجاست که به اسم مسیر انبیا، به اسم مسیر حق، به اسم تکلیف دینی، به اسم وظیفه، شیطان میآید ماها را مشغول میکند به آن چیزی که مقصود خودش است. این همان حمله از سمت راست شیطان میشود، با صور مقدسه، با عناوین جذاب، مطابق با فطرت. فطرت خوشش میآید که مثلاً اسم تکلیف دینی، به اسم جهاد تبیین، به اسم جواد تبریز. میروم توی خیابانها فحش میدهم به آن کسانی که اصل جهاد تبیین، ناصر جواد تبیان، از آنها یاد گرفتهاند.
یک تعبیری دارد امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهجالبلاغه که: «و رب لسان ذالک ضرب» (با دال و ذال). تیزی زبانت را روی آن کسی نکش که به تو حرف زدن یاد داده. بعضی از ماها به واسطه همینها با انقلاب و با این مفاهیم و اینها آشنا شدیم. حالا آمدیم مثلاً به یک کسی مثل آقای عابدینی، آقای میرباقری، اینجور شخصیتها شمشیر زبانمان را میکشیم و اینها را از قطار انقلاب پیاده میکنیم مثلاً. خب، اینها حماقت است دیگر. اینها اعتماد به نفسهای خیلی در اوج.
بعد با این عناوین که مثلاً توی فتنههای آخرالزمان، مثلاً ما فکر نمیکردیم یک روزی ببینیم مثلاً جزو ریزشها و فلانیم. بله، اصل کبرا درست است که توی این ریزشها به هر حال ممکن است هر کسی باشد. ولی توی تطبیق این کبرا با آن چیزی که تو داری میگویی، محکش به این است که آن با تو نمیخواند، نه اینکه با حق نمیخواند. و بحث این است که تو خودت را شاخص حقانیت، فکرت را، درکت را، اطلاعاتت را، تحلیلت را شاخص حقانیت میدانی. هرکه به این نمیخواند از دایره حقانیت و انقلاب و همه چیز افتاد بیرون. ریزشهای فتنههای آخرالزمان. هرکه با این میخواند، رویشهای آخرالزمان. یک بار هم آدم به خودش سوءظن پیدا نمیکند. یک بار هم با تردید به خودش نگاه نمیکند. یک بار جدی خودش را به چالش نمیکشد که خب آخه روی چه حساب اینهایی که میگویی؟ اینهایی که اینجوری فکر میکنی، روی چه حساب؟ روی چه قاعدهای؟ با چه استدلالی؟ چه شکلی؟ اینقدر مطمئنی؟ از کجا این طور مطمئن شدی؟ با کدام استدلال؟ استدلال محکمپسند؟ استدلالی که اگر خصم تو گفت تو ببینی قانعکننده است. اینجور آدم با خودش مواجه بشود.
خلاصه میفرماید که این عداوت تبدیل به الفت و اخوت. آن چیزی که نقطه تمایز عداوت از اخوت است، الفت است. الفت که اخوت میآورد: «فالف بین قلوبکم». این الفت هم الفت ظاهری و الفت تشکیلاتی و اینها لزوماً نیست. ممکن است بالاخره آدمها بر اساس منافعشان با هم اشتراکاتی داشته باشند. اشتراکات را حفظ بکند. آن را نمیگویند اخوت. هرچند آن هم خوب است، به هر حال بهار منافع اجتماعیشان به یک نحوی تأمین میشود. آنی که مد نظر از الفت است، الفت بین قلوب است. خب، قلب محل چیست؟ قلب محل حب است، محل حب و بغض است، محل توجه است. تا دلها توی حب و بغضهایشان با هم یکی نشوند، توی توجهات و آرمانها و اهداف و انگیزهها با هم یکی نشوند، این الفت واقعی شکل نمیگیرد، اخوت واقعی شکل نمیگیرد. بلکه تعارض این حب و بغضها توی دلش، همان عداوت واقعی است. یعنی به حسب ظاهر اخوت است ولی در واقع عداوت است.
«الأخلاء یومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقین». فرمود همه در قیامت، خب قیامت صحنه ظهور حق است دیگر. حقیقت هر چیزی افشا میشود. آن پوستهها و روکشها کنار میرود. میفرماید اینجا توی قیامت همه آنهایی که با همدیگر خلیل بودند، اخلا بودند، اینها با همدیگر "اَدو" میشوند. همه رفاقتها توی قیامت دشمنی، همه صمیمیتها نفرت. مگر متقین. «الا المتقین» که خود تقوا هم مراتبی دارد. یک مرتبهاش تقوای قلوب است. «و من یعظم شعائر الله» آنی که تعظیم میکند نسبت به شعائر الهی، نشان میدهد که دلش تقوا دارد. «امتحن الله قلوبهم للتقوی». آداب وقتی رعایت میکند، بیشتر هم این ملاک تقوای دل را تن ظهور و بروزش در آدابی که نسبت به شعائر که این نماد عشق است. توی احترامی که میگذارد نسبت به آن اموری که مقدس است، آن چیزهایی که شایسته احترام است، این وضعیت دلش اینجا معلوم میشود. آنهایی که همدلند، اینجا خودشان را نشان میدهند.
خب، ما هم میبینیم مثلاً توی فضای زیارت، توی فضای روضه، مثلاً ارادت نسبت به رهبری، حالا این ایام تشییع پیکر مقدس و مطهر ایشان. اینجا جلوه میکند آن تعظیم شعائر. هر آدمی که در دلش این محبت، این احترام هست، بروز پیدا میکند. این میشود ظرف این اخوتها. پیادهروی اربعین یکهو همه اینها از جاهای مختلف با همدیگر جمع میشوند، با رنگ مختلف، پوست مختلف، زبان مختلف، فکر مختلف، سلیقه مختلف، سلیقه سیاسی مختلف. چرا؟ چون این تقوای دل، این محبت قلبی بروز پیدا کرده، ظهور پیدا کرده. این است که اینها همه را مشترک میکند. اشتراکات ظاهری این را با هم ندارند اتفاقاً، اشتراک باطنی با همدیگر دارند. اشتراک باطنی که توی این ظرف به ظهور رسیده، توی ظرف ارادتورزی، توی ظرف تعظیم شعائر. این خودش را نشان داده. اینجا اخوت جلوه میکند. بلکه اتفاقاً عداوتهای ظاهری قبلیشان برطرف میشود. ممکن است سر انتخابات و مسائل دیگر، تحلیل سیاسی و اینها با هم اختلاف داشتند، تنش داشتند، چالش داشتند، ولی اینجا که میآید آن محبت، آن دل بروز پیدا میکند، آن همدلی اینها ظهور پیدا میکند. اخوت واقعی در اینها ظهور پیدا میکند.
این هم نکته مهمی است. از بعضی آیات قرآن فهمیده میشود. میفرماید که روز قیامت من "غله" اینها را نسبت به برادرانشان از بین میبرم. یا در آیه دیگر دارد که اینها دعا میکنند که خدایا در قلوب ما "غله" نسبت به برادرانمان قرار نده. مهمتر است. میفرماید: «توی بهشت نزعنا من قلوبهم»، ما از دل اینها میکنیم کینههایی که داشتند. خیلی تعبیر عجیبی است. برخی این را تحلیل میکردند، میگفتند این نشان میدهد بعضی از این کینهها تا خود بهشت ادامه دارد. آنجا خدا حل و فصل میکند بین اینها.
خوب، مگر میشود کسی با کینه مؤمن به بهشت برود؟ مرحوم صفایی از پدرش نقل میکرد، حالا شاید دیگران هم گفته باشند. این نشان میدهد که کینههای اینها روی حساب تشرع اینها بوده، نه روی حساب هواهای نفسانیشان. و خب، به هر حال عالم اینجوری است. محدودیت دارد. ذات این دنیا ابهام است دیگر. مخصوصاً هرچی طرف خالصتر میشود رفتارهایش کتمان بیشتر همراه است و گاهی با نعل وارونه زدن همراه است. یک فضای سوءظن هم که اِنّی از این جهت برای طرف ایجاد میشود چون اهل تظاهر نیست. «المؤمن مکفر، بل الکافر مشکور». روایت. مؤمن همیشه مورد کفران واقع میشود. آنی که همیشه ازش تشکر میکنند، کافر است. چرا؟ فرمود: چون عمل مؤمن میرود بالا، پرده چشمها دور است. همیشه احساس میکنم یک کاری نکرد. کافر چون عملش بالا نمیرود، همیشه جلو چشمهاست. آن بچه خوب است، در قیاس با بچه بد، همیشه متهم است که تو هیچ کاری نمیکنی. چون خالص است توی چشم فرو نمیکند. آن یکی توی چشم فرو میکند. همیشه از آن تجلیل میکنند. «المؤمن مکفر و الکافرون هم مشکور، هم مشهور». «الکافرون مشهور».
این یکیش خیلی عجیب و ترسناک است. کافر مشهور، یعنی همیشه این جلو چشم است. آن یکی پردهنشین است. آن یکی اهل تظاهر نیست. این خود این ذات این ابهام و این رفتار خالصانه، زمینهساز یک سری سوءتفاهمها و سوءظن طبیعی میشود. مثلاً او به حسب ایمانش کاری که انجام میدهد به رو نمیآورد. یک وقتی با حاج آقا منزل کسی رفتیم. حالا جایی. حاج آقا جلوی در چهار پنج سال پیش کارت هدیه فکر کنم یک میلیونی دادند به من و گفتند رفتیم تو این را بده به صاحبخانه. رفتیم تو، من کارت هدیه را که دادم، سرشان پایین بود، گفتم این را حاج آقا دادند. تشری زدند برای چی گفتی؟ شما داری. من که ندادم. گفتم مگر من گفتم بگو که مثلاً من دادم؟ برای چی گفتی من دادم؟ اخلاص این است. میخواهد یک کمکی هم برساند، نمیخواهد توی چشم طرف هم فرو کند.
حالا فرض کنید مثلاً بنده آنجا نمیگفتم و طرف فکر میکرد که من این پول را دادم، خوب بچه چه ذهنیتی شکل میگرفت؟ شاگرد استاد مدنی، شاگرد یک میلیون داد استاد رفت. اینها بسیاری از سوءتفاهمها این است. مخصوصاً توی روابط مؤمنانه. آدم مخلص اتفاقاً محل سوءتفاهم و سوءظن واقع میشود. و این یک امتحان جدی برای اخلاصش میچُلاند. اما در قضیه مرحوم شیخ عباس قمی، «منازل الآخره» نوشته بود: امام جماعت حرم از روی «منازل الآخره» غروبها بالا منبر میخواند. بابای شیخ عباس توی حرم پای این را گوش میداد. آمده بود و گفته بود که بچه مردم رفته درس خوانده، بالا منبر «منازل الآخره» هم میگوید. بچه امام، الله خاک بر کیف میکند. آدم، تو چیکار کردی؟ اینها یک محکی برای اخلاص طرف. یعنی خدا توی این فضا «قبرش» (قربش) میدهد. اتفاقاً طرف میآید با گاهی بیباکانه و پررویی و اینها میرسد که تو چه غلطی برای من کردی؟
البته گاهی هم طرف یک کم فکر میکند، میفهمد. یعنی بعضی نشانههایش واضح است. گاهی هم خوب یک محکی است برای اخلاص آن طرف. میتواند لیست بکند، لیست بکند، تمام شده، همش لیست بکند این این این. البته گاهی هم به یک کیفیتی لازم است بالاخره به طرف فهمانده بشود. خیلی این روایت، روایت فوقالعادهای است و گنج عظیمی است واقعاً. دستورات دقیق، خیلی اینها مهم است. این عبارتش را بخوانید: «اذا احببت رجلا» (اخبره). حالا در کافی دارد: «اذا احببت احدا من اخوانک فعلمه ذلک». وقتی کسی از برادرانت را دوست داشتی بهش بگو. فن ابراهیمزاد. استدلال حضرت ابراهیم علیهالسلام: «قال رب ارنی کیف تحیی الموتی؟ قال اولم تؤمن؟». خیلی حرف است. خدا هم باشد، یک وقتی سوءتفاهم میشود. گفت خدایا به من نشان بده مردهها چه شکلی زنده میکند. مگر تو ایمان نداری؟ به خدا توضیح بدهی سوءتفاهم میشود. یعنی به هر حال خودت را از آن مز خارج باید بکنی. ذهنیت نداری که حالا. ولی وقتی اینجوری سوال میکنی ذهنیت شکل میگیرد که انگار قبول نداری. مگر قبول نداری؟ چرا، من قبول دارم، میخواهم دلم قرص بشود. خدا وقتی سوال میکند دیگر، دائم بندگان ضعیف چه توقعی داری؟ خدا هم سوال میکند: «اولم تؤمن؟» حالا با این فضاهایی که معلوم است که طرف، خلاصه فرمود: «فعلمه»، بهش بگو. حالا یکی آن «اخبره» هم که روایت دیگری است.
این ذهنیت یک وقتهایی پیش میآید. یک وقتهایی هم این بحث این بود که این «غَلّ»ی که در بین برادران مؤمن شکل میگیرد، یک بخشیش به خاطر مسائل شرعی است. یک وقتش توقعات به حقی که دارند. یک وقتی هم این توقع به حقی که دارد، کسی که اجابت میکند، اثر اخلاصش این را، ظهورش را نمیدهد، تظاهر بهش نمیکند و طرف توی این توقع خودش میماند. سر همین دلچرکینی است و این ادامه دارد تا توی بهشت. خدا توی بهشت «غَلّ» اینها را از دلشان وا میکند. تعبیر «اخوانا» هم دارد. «واخوانا علی سرر متقابلین». آیا این هم اگر پیدا کنید که میفرماید: کینههایشان را از دلهایشان خارج میکنم. آنجا دیگر داداشین واقعاً. دیگر تا قبلش هم بودند ولی اینجا سر مسائلی دلچرکین شدهاند از همدیگر. که جفتشان هم به حسب وظیفه بودهاند. اینش جالب است. یعنی از سر هوای نفس نیست. چون اگر باشد که بهشت به طرف حرام است. اگر کینه، اگر کسی کینهای از مؤمن داشته باشد بدون وجه حقانی، کینه نفسانی، این رشته ولایت بریده میشود.
نه، گاهی دلچرکینی است به دلیلی، به استدلالی. آیتالله گلپایگانی از امام دلخور شده بود. رحلت آقای شریعتمداری. شریعتمداری جزو طرح کودتا بود دیگر. اسناد چیزی که در آمد. لانه جاسوسی دیدن جزو نقشه براندازی و ترور امام آقای شریعتمداری، مرجع معروف، جزو فعالان ترور امام بوده و کودتا. خب، بعد آن جامعه مدرسین ایشان را عزل کرد از مرجعیت و و خیلی اتفاقات افتاد. اتفاقات تلخی هم افتاد. چند وقت بعد، شما شریعتمداری از دنیا رفت. امام توی بیمارستان بودند. آقای گلپایگانی خبر نداشت. هرچی منتظر بودند دیدند امام پیام تسلیت نداد برای شریعتمداری. آقای گلپایگانی دلخور شده بود که حالا چون یکی مثلاً طرح ترور شما را داشته، از دنیا رفته، باید اینجوری باهاش رفتار کنی؟ مثلاً چرا مسئله شخصی میکنی؟ بالاخره ادبی بوده بین علما همیشه که همه اختلافی که داشتند. وصیت کرد دیگر. صاحب حدائق، همعصر مرحوم وحید بهبهانی و اصولی بود. آن طرف رئیس اخباریها شیخ یوسف بحرانی صاحب حدائق. سرشاخ بودند با همدیگر حسابی. ولی صاحب حدائق وصیت کرد گفت پای تابوت من نماز میت را وحید بهبهانی بخواند. خیلی عجیب بود که یعنی آقا این مسائل، مسائل شخصی نیست. خیلی عظمت، خیلی واقعاً درس است برای اسناد. مثلاً تسلیت که میتوانی بگویی. حالا مسئله را مسئله شخصی نکنیم. سر این دلخور شده بود. شاید چیزی هم نوشته بود گلپایگانی، الان خاطرم نیست. مثلاً در گلایه از امام.
بعد که امام از بستری بیمارستان میآیند بیرون و اینها مرخص میشوند اینها. بابا امام آن موقع خودش رو به موت بود. بستری بود اصلاً. ما خبر نداده بودیم به امام. بعد عذرخواهی کرده بود و مثلاً من خبر نداشتم، فکر میکردم مثلاً شما چون دلخورید. کاش این کار را میکردید مثلاً. انقلاب بهتر بود. همین الانش مقلد دارد. امام شریعتمداری. بهش میگفتند دیگر. تبریز میخواست حکم جهاد میداد. آقا هم یک موضع تندی نسبت به آقای شریعتمداری دارد توی بعضی خاطراتش. برای شما کار کردی. صبح ۱۷ شهریور نوشتم که این افراطیهایی که میگفتیم تحویل بگیرید. شما توی سر اینها زدین. قتل عام شدند. داستان شریعتمداری، داستان مفصلی است. جای بحث جدی هم دارد. پر نکته و پر عبرت هم هست. مواضعی که روبروی امام میگیرد و اینها. وقتی اینقدر مقلد دارد و اینها، شما فضا را جمع میکردی، نمیگذاشتی مثلاً این ذهنیت توی مقلدین شکل بگیرد که مثلاً حاضر نشد. البته امام مراد ولی آقا توی این مسائل بینظیر بود، بینظیر. پیامی که برای منتظری داد، پیامی که برای صانعی داد، یک چند تا چیز عجیبی که در آقا بود که حالا برای اینها کار بشود.
حالا به مناسبت عرض میکنم. توی این مستندی که لبنانیها برای آقا ساختند، «الخامنئی». یک نکته جالبی را بشنوم قسمت اولش. اولین قسمتش. اولین نکتهای که باهاش مستند شروع میشود همین است. خیلی جالب است. میآید یک آنالیزی میکند سخنرانیهای آقا و شعار دادنهای مردم را. میگوید هر وقت بعد چند تا فیلم هم میآورد. میگوید هر وقت شعارها مربوط به امام حسین و انقلاب و اینهاست، آقا سکوت میکند. میگذارد مردم هرچقدر میخواهند شعار بدهند. تا شعار برمیگردد به خودش، خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست و نمیدانم خامنهای فلان و اینها. آقا شعار اینها را قطع میکند، صحبتش را ادامه میدهد. پنج دقیقه هم وایمیستد. این یکیش است.
یکی دیگر از ویژگیهای عجیب ایشان که اینها معمولاً توی این تحلیلها نیست در مورد اشخاص. وقتی آقا پیام تسلیت میداد، آنالیزش نسبت به این افراد تا اول رهبری خودش. این خیلی چیز عجیبی است. اصلاً توی پیامش نسبت به این شخص، هیچ آنالیزی نسبت به دوران خودش و نسبت این آدم توی دوران رهبری. همه تجلیلی که میکنی این بود که تا زمانی که امام زنده بود این آدم توی خط انقلاب بود، خدمت کرده بود. خدا رحمت کند. آقا اصلاً اصل داستانش از دنیا. رهبری شماست. منتظری تا رهبری خودش. بعد همون هم چون آخرای دوران منتظری یک چیزی دارد میگوید. آن اواخر دوران امام البته در آن دوران زخم اطلاعات و اینها، گرفتاریهای حاصل شد که انشاءالله بابت خدمات قبلیش همون هم بخشیده شده باشد. خیلی عجیب است ها. خیلی عظمت میخواهد. خیلی عظمت میخواهد آدم اینجوری باشد. نیست. یعنی من این وسط اتفاقاً این شاخص حق است. این فاروق است که اینقدر محو حق است. همه چیز را با خود حق دارد میسنجد. و چون اینجوری است همه چیز را با خود این میشود سنجید.
روایت داریم که حق را با افراد نسنجید. «ان الحق لا یعرف بالرجال». حق را که با آدمها نمیشود شناخت. همین قدر که تاکید شده حق را به آدمها نمیشود شناخت، میفرماید هرجا شبهه برایت پیش آمد به عمار نگاه کن. کدام؟ چون او از فرق سرش تا نوک پایش ایمان است. «من قرنه الی قدمه». از فرق سرش تا نوک پایش ایمان است. ولی کدام رجال؟ آدمهای قاطی پاطی مثل ما که این همه انگیزهها. ولی وقتی یک کسی کامل خالی شده، چیزی دیگر نمانده، همه را محو کرده، همه را محق کرده، هرجا میبینی نسبت به هر چیزی حتی احتمالاتش را جدی بگیر. احتمالات جدید. «اتقوا ظنون المؤمنین». خطای گمان خوبی نسبت به چیزی ندارد. ترش محکمت بگو نه. همان کاری که سید حسن نصرالله میکرد با نظرات آقا. درست است. آنجایی که امر بهیه (امر به معروف) نشان دارد که امر بین انجام. احتمال میدهیم ایشان نظر دیگری دارد. ولو به صراحت هم نگوید. همین ولایتمداری واقعی این میشود شاخص حق. یعنی ارتباطش با دیگران هیچ متاثر از اینکه او با من چیکار کرده، او در مورد من چی گفته.
بعضی خاطرات هم که حالا نقل میشد عجیب. مثلاً بهشان گفته بودند که فلانی پشت سر شما توی فلان جلسه گفته بوده که ممکن است معلوم بشود کی بوده و چی بوده و اینها. یک مجموعه مرتبط با امام خمینی. گفته بودند که مثلاً رهبری باید صاف کند. آن کسی که داشته مثلاً گزارش میداده با آقا گفته بوده که فلانی توی آن جلسه این را گفته. بعد این برایش خیلی عجیب بوده که آن فلانی این حرف را زده و فکر میکرد که آقا واکنش نشان میدهد. عجب، پس آنجا هم گفته. یعنی به خودم گفته بوده. جاهای دیگر هم گفته بوده. خبر داشتم. حالا مثلاً دیگر علنی هم پس گفته. خیلی حرف است. ما باشیم همان خلوته را خودمان علنیش میکنیم. اینجا به من چی گفته. توجیه هم که دارد دیگر. «لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم». دلیل شرعیش. گوشش هم که باز و پکوپهنه. من مظلوم واقع شدم و ببین بهم چی گفتند. دیگر اینجا هم که از موارد مستثنیات غیبت و جایز است و اینها. اینجاها آدم معلوم میشود چیکاره است، چی توی چنته دارد. توی آن نقطه قرار بگیری تیررس همه تیرها. همه تیرهای عالم به سمت تو دارد روانه میشود. بعد از رفیق و از خودی و همکار و همسنگر و همه چی هم میخوری. بعد باز آبرو این هم نگه داری چون خوردن این به انقلاب آسیب میزند.
شما این صحبتهای آقا دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی را بخوانید. دوران ریاست جمهوری آقای هاشمی را بخوانید. شما اولین سخنرانی آقا سال ۶۹، اول فروردین ۶۹ اینجا توی مشهد. تعابیری که در مورد آقای هاشمی به کار میبرد. کدام هاشمی؟ هاشمی که خودش توی خاطراتش میگوید ما با امام کل کل میکردیم. خاطراتش است دیگر. آقای ناطق البته فکر میکنم نقل میکند. میگوید که امام به ما گفت نکنید آقا این کار را. به فکر آخرتتان باشید. فقط ما فکر آخرتمان باشیم، شما فکر آخرتت باشی. دعای عاشورا رفتیم. ساده. آن آنجور چیزی. توی همان قضیه رأی خبرگان و این هم که حالا مثلاً میگویند که رهبری آقای خامنهای را شما مدیون خاطرات هاشمی زمان دهه ۹۰ که خاطره زیاد میگفت. دیگر اسمش را کرده بودند حاج آقا خاطره. آقای هاشمی را رهبری، رهبرتان را مدیون خاطرات امروز لج از خاطر. همان هم شما همان قضیه خبرگان. آن جلسه را که نگاه. آدمی که خودش از امام شنیده که آبروی رهبری، ایشان کار بکنید اینها. دارد کار میکند روی رهبری شورایی. فردی برمیگردد به خودش. خودش برگرداند که بعد شورایی رأی نمیآورد و فردی میشود و اینها. بعد آقای خرمآبادی اینها میگویند خب بگو دیگر خاطرت را. دیگر چیزی که شنیدی خاطره. مال آنجا بوده و آن اختلاف نظرها توی مسائل مختلف که خب واضح است. با این حال شما ببینید چه جور خودش را خرج میکند. گاهی برای هاشمی.
سال ۸۸ وقتی که احمدینژاد توی مناظره سیبل کرد هاشمی را، مناظره با همون زدن هاشمی شروع کرد. جرأتی میخواست. من سال ۸۶ یادم است توی سخنرانی کرج یک چیزی در مورد هاشمی گفتم. توی نماز جمعه گفته بود که مهم نیست خلیفه اول کی بوده. اینها بحثهای تاریخی است. امروز وحدت امت اسلام مهم است. سخنرانی گرفتم روی این بنده خدا. اینقدر به ما فشار آوردند که آقا تو از جانت سیر شدی. اینها با هاشمی. مگر کسی آن موقع حالا نه اینترنت، نه فضای مجازی. اینها همون تکه را درآوردیم که صوت. یکهو ۸۸ توی مناظرهها در آمد. گفت فرزندان آقای هاشمی چه میکنند در این مملکت. آقای هاشمی به حکومت سعودی گفته. من این دولت ۶ ماهه به رگبار بستن. هاشمی ملت هم که شبش ریختن توی خیابان کنفیکون. آقا توی سخنرانی ۲۹ خرداد ۸۸ که آن نماز جمعه تاریخی آمد. خوب خیلی کار سخت بود. یعنی مملکت تا مرز کنفیکون شدن رفت. دیگر از این ور این آن را زد. آن ها این را زدند. بعد توی خیابان و تقلب و فلان و خیلی اصلاً همه چیز داشت نابود میشد. همه را آمد نگه داشت. همه را آمد نگه. تا میرحسین موسوی را که این نخست وزیر من بوده. نخست وزیر که همان زمانی که شما نخست وزیر بودی، نخست وزیر شما بودی. از اول که اصلاً نمیخواستی دوباره. گفتم برای رئیس جمهور هم بشوی گفته رئیس جمهور شدن به شرط اینکه نخست وزیرم عوض بشود. رئیس جمهور هم شدی، نخست وزیر عوض کنی. ۸ سال تحملش کردی. خاطرات تلخی است از این بگو مگوهای آقا با میرحسین موسوی توی آن دوران که آقا میآید توی نماز جمعه نقد دولت خودش را میکرد. نقد سیاستهای اقتصادی دولت خودش. هیچ کاری نسبت به این دولت نمیتوانست بکند. رئیس جمهور بودی، نخست وزیر را قبول نداری. و مصاحبه کرده گفته ما هدفمان از این کف خیابان آمدن فشار روی رهبری و اینها. باز آمده این آقا را به خاطر انقلاب، یک تکه فیلم از آقا در آمد توی این کتاب فتنه تقلب هم هست. فرمود اوباما آمده گفته که موسوی و کروبی با ما هستند. این فیلم از آقا مال جلسات خصوصیشان بود که در آمد. فرمود این آقایان که موضع نگرفتند هیچی. من مجبور شدم حالا با کلمه موسوی موسوی کروبی هم شاید میگوید. من مجبور شدم برای اینکه از آبروی موسوی دفاع کنم. من آمدم جواب اوباما را دادم. تیر ۸۸ جاهای صحبتی میکنند اینها دارند کف خیابان فتنه میکنند. او دارد از فتنه این را استفاده میکند. بعد آقا باز میآید از اینها دفاع میکند که یک وقتی دشمن از اینها سوء استفاده نکند. یک وقتی مردم اینها را توی ساید دشمن نبیند. خیلی حرف است. گفت تصورش ساده است. تصورش هم ساده نیست. حجم از فداکاری برای اینکه این انقلاب، این نظام بماند. ماها باشیم آن بزنگاهی که الان وقت انتقام است. ذات خبیثش را نشان داد. بعد هم توی مواقف بعدی نگهش میدارد. توی هرجایی. مرگ بر منافق میگفتند. آقا در مورد سران فتنه یک چیزی گفت، شروع کرد مردم. اکبر منافق ساکت. منافق حقیقی آمریکاست. اگر میخواهید چیزی بگویید، مرگ بر آمریکا. خیلی حرف است. خیلی عظمت اینها.
خلاصه آقا، پس یک بخشی از دلخوریهای مؤمنین به حسب توقعات به حقی است که اثر هوای نفس نیست و این اختلافات هست با اینها تا بهشت. آنجا سوءتفاهمها برطرف میشود. ولی این دلیل نمیشود که ما سوءتفاهمها را برطرف نکنیم. احساس وظیفه نکنید نسبت به حل سوءتفاهمها. واسه همین فرمود وقتی دوستش داری بهش بگو، اعلام کن. آقا اظهار کن، افشا کن. حالا بعضی وقتها روی محاسبات است. بعضی وقتها هم روی مشکلاتی است. یعنی مشکلات اخلاقی. مثلاً سر تکبر. اسم من مثلاً ما خودمان را مؤمن میدانیم ولی همش توقع ما توی موقعیتی هستیم که دیگران باید بر ما کاری بکنند. وظیفه من بزرگترم. من نمیدانم فلانشم، من استادشم، من «اِلشم»، من «بِلشم»، من باباشم. همش این. از آن ور به این ور میرسد که این حاکی از عقدههای شخصیتی است. خیلی تربیتهای ضعیف و غلط برمیگردد. یعنی ریشههایش توی کودکی طرف است. وقتی نگاه میکنی طرف عقدهای بار آمده. آن دید وسیع، آن روح بزرگ درش شکل نگرفته. تحقیر شده زیاد از بچگی، خرد شده، ذلیل شده. دنبال این است که خودش را ثابت کند. هی مصرفکننده محبت، تولیدکننده محبت نیست. توی هر رابطهای که قرار میگیرد فقط میگیرد. فقط میبرد. دینام ماشین برقدزدی دارد. این توی رابطه که قرار میگیرد این محبتدزدی دارد. آمده بگیرد. فقط آمده بکند. و البته ندارد که بخواهد چیزی بدهد. ندادن از بچگی، از اول خالی. بدبخت فقیر است دیگر. باید به این هم به چشم مسکین نگاه کرد دیگر. «و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا». یکیش هم این است دیگر. یعنی باید اینها را به چشم، آره، آغوش رایگان. این هم به چشم مسکین دیگر. اگر کسی مبتلا به همچین کسانی است، به چشم مسکین بر به اینها نگاه کند و دیگر بگوید آقا عائلهای است که محتاج به دادش رسید.
وگرنه به تعبیر امیرالمؤمنین علیهالسلام، توی رابطه آدم باید همیشه «ید علیا» را داشته باشد. اینها خیلی فنون فوقالعاده و عجیبی است. یک کاری کن توی ارتباط با هر کسی که بودی همیشه آن دست بالای دست تو باشد. از تو بریزد. از تو بپاشد. از تو برسد. «ید علیا» مال تو باشد. هرکی هم هر کاری برایت کرد، تو یک لول بالاتر. حالا البته خب هر کسی به حسب خودش دیگر. یعنی توقعی نمیرود که مثلاً حالا به کسی که توی موقعیت اقتصادی پایینتر، ارتباطش با کسی که موقعیت اقتصادی بالاتر. طبعاً شرایط اقتصادیش و اینها. ولی آن رابطه، آن صمیمیت، آن محبت، آن توجه، آن ادب، آن احترام، آن «ید علیا» با هرکی که باشد او پیش خدا هم برتر است. اینها خیلی چیزهای عجیبی است ها. این دو تا. آنیشان به خدا نزدیکتر است که توی این رابطه، توی این محبت است. چون این نماد غرب (قرب) است واقعاً دیگر. نماد این است که این بیشتر متخلق به اخلاق الهی است. آنی که توی رابطه بیشتر پردهپوشی میکند. حالا رابطه را به لجن کشیدن که توی رفاقت بیشتر پردهپوشی میکند. توی رفاقت بیشتر صبوری میکند. بیشتر تحمل میکند. بیشتر خودخوری میکند. بیشتر ندید میگیرد. این اتفاق نشان میدهد که این بیشتر به این صفات الهی نزدیک است. یک چیز اعتباری نیست که وقتی میگوید آنی که بالاتر است توی این رابطه، توی این رفاقت، به خدا نزدیکتر است. فرضی و قراردادی که نیستش. این واقعی است. این چون واقعاً بالاتر است اینجوری است. یک محکی هم هست برای شماها. میخواهی بفهمی به خدا نزدیکتری یا فلانی توی رفاقتت با همدیگر. ببین که کدامتان «ید علیا»ست. معلوم میشود ایمان کدامتان بالاتر است. امتیاز اینجا معلوم میشود. امتیاز ایمانی اینجا خودش را نشان میدهد. همش نکته است اینها. همش معارف. این میشود نعمت. این حوادث مرتبط را اگر چیزی پیدا کردید برای ما بیاورید. بعداً این میشود نعمت اخوت. اخوت این است. اخوت الفت قلوب است. دلها با همدیگر. این هم قلوب هم عرض کردم حب و بغضها. لذا فرمود خیلی روایت عجیبی است. فرمود موسی برای من چیکار کردی؟ عرض کرد خدایا نماز خواندم، روزه گرفتم، عبادت کردم. مال خودت بود. برای من چیکار کردی؟ تو ذینفع بودی. اینجا چیکار میکردم که برای تو باشد؟ فرمود «الحب فی الله و البغض فی الله». چون این محبت برای خدا واقعاً توش پا گذاشتن روی خود نهفته است. مخصوصاً وقتی پای حق و حقوق میآید وسط. همین حقوق اخوت که مطرح میشود. آدم وقتی اگر کسی دلچرکین میشود واقعاً دیگر سختش است که آن حقوق ابتدایی هم که طرف دارد بخواهد ادا بکند. خیلی به آدم فشار.
مثال امروز از آقا زیاد زدم. سال ۸۸ من یادم است یک استادی داشتیم. یک ادای حقوق. آن وقتی که از یک کسی بیزاری، این واقعاً علامت این است که دارد روی خودت پا میزنی، خودت را شکستی. یک استادی داشتیم تا قبل ۸۸ آدم منصف و متدین و واقعاً هم عاشق انقلاب. خودش جنگ رفته و شاگرد ۱۳ سال یا ۱۸ سال شاگرد آیتالله پهلوانی بود ایشان. بسیار انقلابی و اینها. ولی خیلی حرفهایی که ما میزدیم ایشان چیز نمیکرد. مثلاً مواضعی که ما نسبت به آقای هاشمی داشتیم و اینها، ایشان قبول نمیکرد. استدلال هم گاهی داشت. من دیده بودم که آیتالله بهجت مثلاً هاشمی را تحویل گرفته بود و فلان و نمونههایی میآورد. خیلی حرف از ما پذیرش نداشت. تا اتفاقات ۸۸. در مورد آقا هم چیزهایی که میگفتیم خیلی ایشان پذیرش نداشت. اغراق نکنید دیگر. حالا ما به ما رهبر قبول نمیکنیم چون شورش را در میآورید. از همه بالاتر و بهتر و فلان اینها. بقیه خبر ندارند. اطلاعات به ایشان میرسد. اطلاعات نظامی، اطلاعات سیاسی به ایشان میرسد. اینکه نمیشود که اعلم در این فن ایشان. به فضای ۸۸ آدم منصفی بود. تا قبلش ایشان میگفتش که چون آقای فلانی در مورد آقای خامنهای این را گفته، من با آقای خامنهای ارادت دارم. سال ۸۸ قضایا را که خودش از نزدیک دید، مواضع را که دید، فاصلهها را که دید، توی چیزهایی که بین بود، کف خیابان است دیگر. چرا فلان آقا، فلان آقا موضعشان اینجوری است؟ اینقدر چپی است؟ چرا فلانی سکوت کرده؟ خبر ندارد یا تحلیل نمیتواند بکند؟ یک جمله ایشان گفت، خیلی جمله حقی بود. خیلی به دل من نشست. سال ۸۸ میگفتش که من تا قبلش نگاه میکردم ببینم کیا آقای خامنهای را تأیید کردهاند. سر آن با آقای خامنهای ارادت داشتم. الان نگاه میکنم ببینم آقای خامنهای کیا را تأیید کرده تا به آنها بخواهم ارادت داشته باشم. عوض شد. الان دیگر نسبتهای شکلی یک قضیه بود.
ایشان را خیلی به وجد آورد. اتفاقاتی که سال ۸۸ افتاد همش برای این استاد ما جالب بود. یک اتفاقی بود ایشان به من گفت آقا ایشان خیلی، آقای خامنهای خیلی عجیب است. پدر میرحسین موسوی به نظرم یا مادرش، یکی از این نزدیکانش یا خواهرش، یکی از اینها بهمن یا اسفند ۸۸ بود به نظرم از دنیا رفت. آقا پیام تسلیت فرستاد برای میرحسین موسوی. چون رحمشان بود دیگر. آن کسی که از دنیا رفته، آن فامیل بودند. پیام تسلیت فرستاده بود و آن وقتی که همه میگفتند میرحسین باید اعدام بشود و خودشان هم به عنوان سران فتنه موضع داشتند. پیام تسلیت فرستاده و گفته بود مثلاً این را به شما تسلیت میگویم و ایشان گفت: یعنی میشود یک آدمی حساب مسائل سیاسی را از رحم و حق و فلان و اینها تفکیک بکند و اینقدر توی مدار باشد؟ بگوید آنجا به خاطر خدا بدم میآید. اینجا به خاطر خدا به تسلیت میگویم. مرید خامنهای شدم. تمام شد. میشود آدم توی این حجم از کار با این حجم از مسائل که یک کسی مملکت را تا لب پرتگاه برده. «ای لعنت به تو که مملکت را تا لب پرتگاه» لازم بشود برخورد قانونی هم باهات میکنم. این مسئلهاش جداست. این رحم باید رسیدگی بشود. یعنی وقتی که نفس شکسته، اضمحلال پیدا کرده برای حق، هیچی دیگر نمانده از نفسانیت و عنانیت و از خودی. این کاره که میفهمد برای من انجام دادی. «حب فی الله و بغض فی الله». این از همه اینها سختتر است. ماها هم میگوییم برای خدا میگوییم. اینها را رفاقتها برای خداست. اینها ارتباطهای مؤمنانه است. تهش را میشکافی آقا ذینفع. سفرهاش پهن است. خوشمشرب، خوشبرخورد. بغلش بالاخره مینشینیم خستگی در میکنیم. یک منفعتی دارد. او من را با ماشین میبرد. این نمیدانم خونش را میبرد. آن نمیدانم چیکار میکند. آن بلیط میگیرد. این پاکت میدهد. آن فلان میکند.
پیرمردی بچههای کوچک را توی خیابان، خوشگلمشگلهاشان را بوس میکرد. آقای توسلی. بچه خوشگل میبینی چشم زاغ، چشمرنگی، سفید، مفید، تپلمپل. میگیرد آبلمبو میکنی، میچُلانی، بوس میکنیم. گفت نه این سید است. من گرفتم. اینجوری احترام. یک پسر بچه کچل، تاس، زشت، سیاه، کثیف. گفتند آقا این هم سید است. بوس کردم. یک داستانی که بالاخره ماها را اگر بشکافند یک جایی قلبمان را سیده خوشگله. مسئله این است که خوشگله. اینها هم که ما اسمش را میگذاریم «حب فی الله و بغض فی الله» و اینها به اسم امام حسین و امام زمان و اینها فاکتور میکنیم. یک بزنگاههایی میآید. مخصوصاً عرض کردم وقتی که آدم این حق و حقوق را مراعات بکند. حالا یک بخشیش توی ارتباطمان با همسرمان است. با خانوادهمان است. خدا نکند که دیگر مثلاً ما دلخور بشویم از چشممان بیفتد. تمام دیگر. هیچ حق و حقوق و تکلیف و اینها. مرگ. غیبتم را بکند حلال میکنم. غیر از طلبه. چرا؟ گفته بود برای اینکه این موضوع را عوض میکند. نمیآید بگوید من تخلف از حکم کردم. موضوع را عوض میکند. غیبت کردم. میگوید این باید غیبت میشده که من غیبت کردم. این از موضوع غیبتش واجب است. میگفت اینش بدتر است. آن یکی بهش میگوید آقا این غیبت است. میگوید غیبت است. میرود میگردد توی آن صد موردی که میشود غیبت کرد. یکیش را پیدا میکند. این بابت فلان موضعی که فلان جا گرفته، فسقش فسق علنی است و این فاسق علنی است. یا فلان جا فلان کار با من کرده. یا دارد انحراف ایجاد میکند. باید در برابر کسی که دارد اضلال میکند موضع گرفت. اینجا غیبتش واجب است. نه تنها جایز است، واجب است. از من تشکر کنی بابت غیبتی که کردم. خدا نکند آدم اینجور بیفتد توی این مدار. این چیزها میبرد او را روی موضوعی که. یعنی نفس تا کجاها که نمیبرد کار را. آقا من ضعیفم. نمیتوانم این وظیفه را در قبالش دارما. دلخوری من، این دلچرکینی من نمیگذارد. چیکار کنم؟ من ضعیفم. نه، این فلانفلانشده از اولش هم فلان بود. از اولش من باید این کار را باهاش میکردم. این اصلاً بابت این حرفی که زده، علقه زوجیت بین ما قطع شده است. این اصلاً همسر من به حساب تکلیف من ندارم در برابر این. دین جدید تولید میکند. یک جایش که دیگر چیز میشود میزند بیرون. شروع میکند دین میسازد از نو. خیلی خطرناک است. این میشود معیار حکم فی الله و بغض فی الله.
پس الفت که در واقع ریشه اصلی اخوت است، جایش توی دل است. و این الفت به چه نحوی شکل میگیرد؟ با حب و بغض. «حب فی الله و بغض فی الله». الفت واقعی بین آنهایی است که واقعاً «لله و فی الله». «یتهابون فی روح الله». تلاوت این شکلی دارد دیگر. روایت عجیبی هم هست که برخی گفتهاند در مورد مطلق مؤمنین است. برخی هم گفتهاند مطلق مؤمنین نمیخورد این. احتمالاً مربوط به یک دوره خاصی است. این معیار محبت گفتم خب یعنی به خاطر خدا دیگر. «روح الله» به خاطر خدا اینها به هم محبت دارند. برخی مثل مرحوم آیتالله صدوقی روایت برده بودند اول انقلاب برای امام، امام لبخند زده بودند، واکنش نشان داده بودند. «روح الله» که گفته بود منظور روح الله مطلق نیست. این شما. اینها به محبت روح الله دور هم جمع میشوند. در مورد شیعیان خالصی از امیرالمؤمنین علیهالسلام که اینها چهرههای نورانی دارند و چه اندازه اینها بر مبنای روح الله، محبت روح الله اینها را دور هم جمع میکند. حالا بعضیها گفتند خب نه این معنایش عام است. یعنی روح الهی، یعنی محبت الهی. گفتند نه این روح الله اینجا اسم است. منظور یک فرد خاصی. به نظر من مجلسی هم احتمال فردیت را داده بوده به این روایت. بله، بر مدار روح الله. چقدر یک نفر میتواند اگر این و این روایت درست باشد، این تحلیلش درست باشد، چقدر یک نفر شاخص حقانیت بشود؟ چقدر یک نفر میشود حق باشد که خود دوست داشتن او میشود شاخص الهی شدن قضیه. به خاطر او اگر دور هم جمع بشوند به خاطر خدا جمع شدن. خیلی حرف است.
این تشییعی که در پیش داریم، اتفاق بسیار بزرگی است. از آن ور هم که کلام امام کاظم علیهالسلام را داریم: «لابُدَّ لنا من حضورِ جنائزکم». فرمود ما در تشییع جنازه شیعیان حاضر میشویم. تکلیف برای ما که حاضر بشویم. خب این در مورد مؤمنین معمولی است. یک کسی با این سطح از ایمان و خلوص و فداکاری و گذشت، توی این رتبه، این شهید بینظیر. شهیدی که ۳۷ سال، چهل سال، ۴۴ سال. بله، ۴۴ سال با جانبازی، جانبازی سخت. هم جانباز، هم شهید، هم مرجع تقلید، هم رهبر. همه جای این نظام ادای وظیفه کرده. مجلس، دولت، شورای دفاع. همه جایش هم با گذشت، با فداکاری، با خون دل خوردن. مایه افتخار اهل بیت واقعاً. آدم میتواند با اطمینان بگوید بی تردید امام زمان سلام الله علیه در این تشییع حضور دارد. در این تدفین حضور دارد. و این تشییع خودش محور اتصال اهل حق است. چون دور کسی دارند جمع میشوند که عاری بوده از عنانیت، از نفسانیت، از منفعت شخصی و میشود به خاطر او به هم علاقهمند شد. میشود با او دلها را به هم جوش داد. تألیف قلوب. این ظرفیت فوقالعاده است واقعاً. دیگر ما مگر چند تا فرصت این شکلی داریم؟ از این فرصت چه استفادهای کردیم و میکنیم؟ باید نشست فکر کرد، برنامهریزی کرد. اینقدر هم که درگیر حواشی و این بگو مگوها و بزن بزنها و دعواها و البته خب بخشیش هم حق داریم. به هر حال با این کوتاهیها و اهمالکاریهایی که آدم میبیند توی بعضی مسئولین. مردم دغدغهمندند، نگرانند. ولی این ظرفیت فوقالعاده، این اتفاق بزرگی که در آستانش هستیم، باید به احسن وجه استفاده کرد. این خون بزرگ فرصت بینظیری را ایجاد کرده برای الفت دلها با همدیگر. تألیف قلوب. این خودش نعمت است. فرمود این الفتی که من به شما دادم: «فاصبحتم بنعمته اخوانا».
بعد مرحوم آقای شاهآبادی مثالهایی را بیان میکند که دیگر ما یک ساعتمان پر شد. وقت دوستان را بیشتر نگیریم. انشاءالله حالا جلسات بعد نمونه. این بخش فقط تمامش کنم که این نمونه برای فردا. یک نمونهاش این است: «الا یسلمک، لا یسلمک عند نکبات». آنی که با تو برادر واقعی میشود و الفت با تو پیدا میکند این نشانهاش است. تو را توی نکبتها، نکبات (گرفتاریها) تسلیمت نمیکند. ولت نمیکند. رهات نمیکند. علامت اخوت ماها اتفاقاً تا آن وقت دیگر طرف گرفتاری ندارد باهاش هستیم. این خود شاخص این است که این اخوت، اخوت واقعی نیست. الفت نیست. الفت قلوب نیست. این الفت منافع. پای منفعتم آمدهام. تا وقتی هم که میماسد هستیم. دیگر از اینجا به بعد دیگر به روغنریزی افتاده دیگر. ماشین است. تا استفاده. تا به روغنسوز اینها میافتد دیگر. ردش میکند. بعضی رفاقتها این شکلی است. رفیق است. دیگر به روغنسوزی افتاده و ردش کردی. با من برادران زنم خوب نیستند. باید برادران زنم را عوض کنم. تعویض میکند. موقع نکبات. مخصوصاً از باب اینکه این وبال ما نشود. طرف الان است که بیفتد گردن من. نه. توی رفاقتها، توی خیلی صمیمیتر از اینها آدم میبیند طرف ولش میکند. خواهر و برادر نسبی. بچه و پدر و مادر. خیلی چیز عجیبی.
مرحوم آقای عارف غلامرضا فقیه. حالا یک چند دقیقه این را بگویم، عرضم را تمام کنم. این چند بار عرض کردم خدا کند من خودم اینها را باورم بشود، بفهمم، عمل کنم. میفرمود که وبا آمد در نجف. و دو تا قضیه است. حالا جفتش را بگویم. این کتاب ایشان را بخوانید: «تندیس پارسایی». میگفتش که طلبهها لباسهای خودشان را نمیشستند. توی وبا. شیوع میکروب که بود. لباس به کر که وصل نبودند دیگر. ده تا پنج تا لباس. میگفتش که مرحوم عارف غلامرضا لباسهای اینها را همه را جمع میکرد. لب چشمه در نجف. دریای ن. بهره نجف. حالا تعابیری که بزرگان در مورد ایشان داشتند. یکی از اساتید ما میفرمود اگر خدا بخواهد در پیغمبری را دوباره باز کند، بعد پیغمبر. جمله عجیب. پیغمبری را بعد پیغمبر باز کند، من بعید میدانم از این عارف غلامرضا رد بشود. گزینه بعدی این است برای پیغمبری. همه را دارد. بهجت میفرمود وصف او را شنیده بودیم. دوست داشتیم او را ببینیم. او را که دیدیم او را فراتر از آنچه توصیف کرده بودند یافتیم. چقدر وصف کرده بود. از کمالات خیلی بالاتر از آن چیزی که شما میگویید. خیلی کتاب خواندنی. این کتاب. «بانک مفصلات مختصر» هم چاپ شده. من حتی به این دوستان پیشنهاد میدهم. گفتم این را به عنوان مسابقه بگذارید. فصلهایش مشخص بشود. خیلی ولی خواندنی است. خیلی خواندنی. کسی بود که وقتی از دنیا رفت در یزد، شیعهها برایش مراسم ختم گرفتند. سنیها برایش مراسم ختم گرفتند. یهودیها برایش مراسم ختم گرفتند. زرتشتیها برایش مراسم ختم گرفتند. گفتند رهبر شما نبود، رهبر همه ما از دنیا رفت. چون برای ماها خدمترسانی داشته.
ایشان میفرمود که یا خودش بود یا کسی دیگر. به نظرم خود ایشان بود. یکی از این طلبهها مریض میشود. چون شیوع بیماری و اینها هم بوده. هم مریض زیاد بوده، هم از باب احتیاط و اینها کسی برای پرستاری نمیآمد. میگوید که آنی که توی ذهنم در مورد خود ایشان است. میگوید که ایشان این دوست طلا فقط گفتنش ساده است. یعنی خدا میداند اصلاً واقعاً خودم در خودم این چیزها را ابداً نمیبینم. گفت که دید کسی نیست که از این طلبه پرستاری کند. رفت. شد پرستار این. یک سال پرستاری طول کشید. و این یک سال از درس افتاد. شبانه روز پرستار این طلبه. و کسی که اساتیدش به ایشان میگفتند شما قطعاً جزو مراجع آیندهای. یعنی توی درس اساتیدش که به نظرم یکی از اساتیدش آخوند بود، آخوند خراسانی بود. شاید آقای زیان بوده و بزرگان دیگر. اساتید زبدهای داشت. مرجعیت بعدی با توست. این شاگرد اول آن کلاس، شاگرد اول درس آخوند که همشان مجتهد مسلم بود. یک سال درس را ول میکند. پرستاری. بعد یک سال که برگشتند درس فکر میکردم توی یک سال خیلی عقب افتادم. خیلی عقب افتادم. خیلی باید کار کنم که پر بشود. یک سال. در یک هفته آدم درس کلی عقب افتاده. یک سال نبودم. برگشتم درس. این دوستان و گفتگوهایشان و متن و بحث و حرف استاد و اینها را که بررسی کردم دیدم نه. من یک سال عقب نیفتادم. چند سال جلو افتادم. بلدم. موهبت شده از جای دیگری. اشتباه میگیریم روی اسم.
همان کاری که آقا میفرمود به نظر من. رهبری را به این به من دادند که پسر اول بوده. نه، پسر آخر بوده. پسر وسط بوده. پدرش هم حتی هیچی مطرح نمیکند. ایشان قم بوده. همه هم به ایشان میگفتند تو قطعاً این قم که آنی از اساتید درجه یک قم و جزو مراجع آینده. پدر ایشان به ایشان انس داشته. بعد آب مروارید میگیرد و چشمش ضعیف میشود. دیگر کم کم نابینا میشود. ایشان میگوید حرفی نشد ولی احساس کردم چون با بقیه آن انسی که با من دارد را ندارد. با بقیه آنقدر راحت نیست. اینها که میآیند برادرهای دیگر بهش رسیدگی میکنند. انگار دوست دارد من باشم کنارش. هیچی هم نگفته بود که بعد میرود با یکی از این شاگردان شیخ محمدتقی آملی آقا صحبت میکند. میگوید که من ماندم چیکار کنم. قم بمانم یا بیایم مشهد؟ خدای قم با خدای مشهد فرقی نمیکند. هرجا بخواهد او میخواهد عنایت بکند. اسباب مثل استاد زبده حوزه میشود آبروی تاریخ حوزه شد. چی شد در حالی که مسیرش کاملاً عوض شد. از همه گذشت. از درس و استادی و میگفت میآمدم گاهی چهار پنج ساعت برای پدرم کتاب میخواندم. سر همین چون با من خیلی مأنوس بود. حالا پدرشان هم یک روحیات خاصی داشته. توی همان کتاب خانه دل که لرز شد آقا اشاره میکند. مگر من و داداشم که درس پدرم میرفتیم دعوا داشتیم که کی نزدیکتر به بابا نشیند. تشر میزد. تغیر میکرد و اینها. سعی میکردم دورتر بنشینیم. یعنی احوالاتش آقا سبک و روحیهاش خیلی متفاوت. بلکه میشود گفت گاهی متضاد با پدرش بوده. گوشهگیر، ساکت. البته غیور، با غیرت. ولی خب این مسائل آقا ناطق، سخنور. پدر میگفت چون مثل بقیه منبر نمیرفت. حتی پاکت معمولی هم نداشت که همان خرجی که بقیه توی زندگیهاشان هست داشته باشیم. میگفت بابا پاکت طلبگی. پاکت منبر محرم مثلاً نداشت که ما باهاش زندگی کنیم. آن نطقی که آقا داشت و آن خطابه که به مادرش بیشتر رفته بود. اینها همش مال مادرشان. با مادرم سخنور، حرفه، حالا تعبیر مادرم حرفه. نطق قوی، بشاش، خونگرم، گیرا. پدرم ساکت، منزوی، گوشهنشین. با این حال میآید خودش را فدا میکند. چون احساس میکند او دوست دارد. به خدا اینجور بهشت. عنایت به هر اینها میشود آن چیزی که رحمت خدای متعال را جاری میکند. «فاصبحتم بنعمته اخوانا». این محبت در اوج بین خود اهل بیت بوده با هم. «فاصبحتم بنعمته اخوانا». این الفت بین قلوب. دلها وقتی که «حب فی الله و بغض فی الله» پیدا میکند، این شکلی میشوند نسبت به همدیگر. یگانه میشوند نسبت به همدیگر. سرنوشتشان مشترک میشود در این عالم.
در قله این «حب فی الله و بغض فی الله» امام حسین علیهالسلام و زینب کبری. قلب هر کدام را که بشکافی، دیگری را توی آن دل میبینی. از خودش خالی شده. از خودش عاری شده. همه وجودش حق است. لذا لحظه آخر به زینب کبری فرمود امام حسین علیهالسلام: خواهرم من را در نماز شبت فراموش نکن. این چه دلی است که امام حسین دوست دارد توی آن دل باشد؟ التماس دعا به زینب گفتن. آن دل شکسته، آن دل متوجه، آن قلب خالص. کودک بود روی پای پدرش امیرالمؤمنین نشسته بود. امیرالمؤمنین عدد کار میکرد با این بچه. فرمود دخترم بگو یک. عرض کرد و فرمود بگو دو. گفت پدر جان زبانی که یک گفته دیگر دو نمیگوید. این زبان جای یک توحید محض. آنجا امیرالمؤمنین به تعبیر حالا نقلی که هست، قربان صدقه زینب کبری. همه وجودش توحید است. از بچگی توحید است. سرتاپا توحید است. سرتاپا ایمان است. سرتاپا عشق است. سرتاپا حسین. لذا هر آن چیزی که در گودال شد سر زینب آمد. هر آن چیزی که سر هر شهیدی آمد سر زینب آمد. با تک تک اینها متحد بود. «جهان گرگان و سگان از هم جداست، متحد جانهای شیران خداست». اینها جانشان با هم متحد بود. همانجور که در مورد پیغمبر میگوییم، همان که خود پیغمبر فرمود. فرمود: «لحمهم لحمی و دمهم دمی، یؤلمنی ما یؤلمهم». هرچی اینها را آزار بدهد من را آزار و «یحزننی ما یحزنهم». هرچی اینها را ناراحت کند من را ناراحت. این میشود اتحاد. این میشود یکی شدن.
هر ضربه نیزهای که به امام حسین در گودال زدند، اول بر تن زینب نشست. هر زخمی که او برداشت، دردش اول برای زینب بود. لذا اصلاً داستان یک چیز دیگری است. این نیست که آنجوری که حالا شاعر میگوید که او میبرید و من میبریدم. او از حسین سر، من از حسین دل. نه این اصلاً او از حسین سر نیست. او از زینب دارد سر میبُرد. سر حسینی، سر زینب است. «یؤلمنی ما یؤلمهم». هر دردی که به او وارد بشود، به من وارد میشود. هر زخمی که به او بزنند، به من زدند. با این تفاوت که او «ارجعی الی ربک» را میشنود، خلاص میشود. «راضیة مرضیة». من به جای «ارجعی الی ربک»، «ارجعی الی حرمله» میشنوم. «ارجعی الی الخولی»، «ارجعی الی سنان»، «ارجعی الی شمر»، «ارجعی الی عبیدالله»، «ارجعی الی یزید». مجلس یزید، مجلس شراب. همه آن دردها و زخمها به من هم وارد شد. تو خلاص شدی. تو راحت. تو کامیاب شدی. من ماندم اینجا با یک مشت حرامی. منزل به منزل. واسه همین تسکین این خواهر فقط به همان صوت هزینه قرآن برادر است. فقط او میتواند آرام کند. یکهو نیمه شب میبینی صدا از روی نیزه بلند شده، سوره کهف میخواند برای زینب. عشق میخواهد. بهش بگوید هنوز این کهف، این پناهگاه برایت هست. فکر نکنی حسینت فراموشت کرده. همانجور که تو با هر درد من درد کشیدی: «یؤلمنی ما یؤلمهم». الان هم همین است. هر تازیانهای که به تو میزنند، به من زدند. هر سیلی که به صورت تو میزنند، قبل از اینکه دردش را زینب احساس بکند، این سیلی به صورت حسین میخورد. این جانها با هم متحد، مشترک. این زخمها برایشان مشترک است.
لا اله الا الله. یک خط هم بگویم عرضم تمام. این صحنه خیلی جای تأمل دارد. ظهر عاشورا خیلی جای بحث دارد. خیلی جای دقت دارد. جلوی خیمه ایستاده بود زینب کبری. از یک جای دیگر بیتاب شد. نتوانست تحمل بکند. دوید به سمت قتلگاه که خب آن لحظات آخر بود. وقتی که رسید بالای تل و نگاهش افتاد. لحظات پایانی بود. خیلی این عبارت جای دقت دارد. برگشت روی کرد به مدینه، زینب کبری. وا محمدا! وا علیا! وا جعفرا! وا حمزتا! عجیب است این اسامی. خیلی توش نکته است. همه مردانی که روز خطر میشد به درد این زن غریب بخورند. همه مردان با غیرت بنی هاشم را صدا زد. یعنی اگر شماها بودید کار به اینجا نمیکشید. بعدش یک جملهای گفت خطاب به پیغمبر: یا رسول الله، این هم حسینی است که عاشقش بودی. تو بودی روی پشت تو آمد از سجده بلند نشدی یک وقت این بچه محکم به زمین نخورد. یا رسول الله از اسب چه جور به زمینش انداختند. این عمو حسینی است که پای منبر تو پیچ خورد زمین خورد، از بالای منبر سراسیمه آمدی در آغوشش گرفتی. محل ضربه را بوسیدی. لگدمال اسبهایشان شده. آقا حسین کمل بدما مقطع. شاید یک وجه دیگر هم داشت این «هذا حسین». یعنی یا رسول الله من که خواهرشم تا یک ساعت پیش باهاش بودم. اوضاع برادر طوری شده که من نشناختمش. تو هم اگر نمیشناسیش باورت نمیشود این حسین تو باشد.
علی لعنة الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب.
خدایا به فضل و کرمت در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. روح رهبر شهیدمان را با جد غریبش امام حسین علیهالسلام محشور بفرما. او را در محضر جدش دعاکو و شفیع ما قرار بده. ما را با رهبر شهیدمان محشور بفرما. ما و حرکتمان، عملکردمان را مورد تأیید و حمایت و رضایت رهبر شهیدمان قرار بده. ما را منتقم خون به ناحق ریخته شده او قرار بده. خدایا شر ظالمین را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. پیروزی اسلام و مسلمین را به فضل و کرمت به زودی زود محقق بفرما. هرچه گفتی و صلاح ما بود، هرچه نگفتی و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. و آله رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...