دلسوز

جلسه ششم: بذل مال، مقدمه بذل جان در راه امام زمان علیه‌السلام

معرفتی . دلسوز . 1405/03/31
00:52:57
130

«دل‌سوز» سفری است از آیات قرآن تا عمق دل انسان؛ از سوره «بلد» تا «حدید» و «ماعون»، از رحمت نبوی تا اشک عاشورایی امام حسین (علیه‌السلام). در این جلسات، رحمت الهی نه در کلمات، بلکه در زندگی معنا می‌شود؛ از زکات و صبر تا دلسوزی، انصاف و مهربانی اجتماعی. هر گفتار آمیزه‌ای از تفسیر ناب، روایت‌های اهل بیت (علیهم‌السلام) و تجربه زیسته‌ی ایمان است؛ ایمانی که عمل می‌کند، می‌فهمد، می‌بخشد و می‌گرید. «دل‌سوز» روایتی است از دینِ زنده و انسانِ دلسوز؛ برای آنان که می‌خواهند ایمان را در زندگی لمس کنند، نه فقط بشنوند

معرفی
افراط و تفریط در تطبیق نشانه‌های ظهور با امور روزمره، عامل انحراف است.[3:00]

سوءاستفاده از روایات ظهور،هم نشانه‌ی جهل است و هم تمسخر معارف مهدوی![8:30]

نظر آیت‌الله بهجت در مورد امکان رخ دادن بداء در اغلب نشانه‌های قبل از ظهور.[13:10]

هم جیب شدن مؤمنان، نشانه‌ی بلوغ فکری‌ست و شرط اصلی ظهور![17:30]

تحلیل «هم‌جیب شدن» و بذل مال، به عنوان شرط آمادگی امت برای بذل جان ![21:30]

حکایت شیخ خضر و روایت امام باقر(ع)، به نقل از رهبر شهید.[22:15]

نقش مواسات و همدردی میان مومنان در برپایی حکومت امام.[29:00]

مواسات و هم‌جیب شدن مؤمنان، عامل فقرزدایی از جامعه![37:50]

روضه؛ بذل جان و یکی شدن با امام؛ شاخصه‌ی یاران امام حسین(ع)[42:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. اَلْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّی اللهُ عَلَی سَيِّدِنَا وَ نَبِيِّنَا أَبِی الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ لَعْنَةُ اللهِ عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنَ إِلَی قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ. رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ يَسِّرْ لِی أَمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِی يَفْقَهُوا قَوْلِی.

در مورد سه ویژگی جامعه اسلامی و تمدن اسلامی بر اساس آیات سوره مبارکه فتح، خصوصاً آیه آخر، مطلبی را عرض کردیم: «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوَانًا». خدای متعال، ویژگی جامعه اسلامی را این سه تا می‌داند: نسبت به دشمن، جبهه‌گیری مقتدرانه دارد؛ نسبت به مؤمنین، جبهه خودی رحمت و عطوفت و محبت؛ نسبت به خدای متعال هم خشوع و تضرع، استکانت و طلب فضل، رحمت و رضوان. این سه تا که بود، می‌شود جامعه اسلامی.

عرض کردیم جامعه‌ای که لیاقت دارد امام زمان بهش حکومت بکند، این جامعه است. هرچقدر این ویژگی‌ها توی جامعه تثبیت بشود، نزدیک می‌شود به ظهور امام زمان. گاهی ماها با یک چیزهای تخیلی و توهمی خودمان را مشغول می‌کنیم. بنده خوب می‌بینم، مواجه هستم، حالا گاهی با این نشانه‌های ظهور و این مسائل که البته سر جای خودش درست است. برخی برخوردشان افراطی است، برخی هم برخوردشان تفریطی است. برخی یک جوری برخورد می‌کنند اصلاً انگار هیچ ارزشی ندارد این روایاتی که در مورد وقایع قبل از ظهور است. هیچ خاصیتی ندارد، به درد هیچ جا نمی‌خورد، هیچ کارش هم نباید داشت. خب، این رویکرد تفریطی.

یک رویکرد افراطی هم داریم: ضابطه حرکت و منطق حرکت جامعه را همه را گره زده به چهار تا چیزی که تازه آن هم در کم و کیفش باید بحث بشود، گفتگو بشود. همین مباحثی که بود این چند وقت که حالا بحث مذاکره و آتش‌بس و جنگ و این قضایا، که خب البته این وضعی که امروز آدم می‌بیند، از این مذاکره و از این آتش‌بس چیزی در نمی‌آید؛ مشخص است. با این ترامپ حرامی خبیث، با این خوک زرد نمی‌شود گفتگو کرد. این فقط کتک حالیش می‌شود، این ضرب شلاق می‌فهمد. امروز دوباره برگشته تهدید کرده، رئیس جمهور ما را تهدید به قتل کرده. حالا من البته حرف زیاد دارم نسبت به آن‌ها هم، نسبت به خودی‌ها دلمان هم پر است، دیگر چه بکنیم، گرفتاریم.

فعلاً نمی‌خواهم وارد حاشیه بحثمان بشوم. برگشته امروز گفته که: «این تنگه را هم من تصرف می‌کنم و عوارض را هم از تنگه هرمز می‌گیریم، من می‌گیرم از این به بعد.» ملعون تا قبلش می‌گفتش که «کسی حق ندارد از این آب‌راه‌های بین‌المللی عوارض بگیرد.» الان می‌گوید که «تنگه را من در اختیار می‌گیرم، من عوارض می‌گیرم.» هر نفتی که بخواهد رد بشود. خب، با این مرتیکه کله‌شق نفهم، این کودک‌خوار، این مرتیکه پدوفیل، مشخص است که کار به جایی نمی‌رسد. بچه‌های نیروهای مسلحمان هم الحمدلله آماده‌اند، مردم هم از جهت روانی آماده‌اند. هر اتفاقی رخ بدهد. چرا مسئولینمان هم آماده باشد؟ فضا، فضای جنگ است. هَلُمّوا!

توی بعضی روایات مطالبی دارد. مثلاً روایتی داریم. می‌فرماید که: «ایرانی‌ها ـ قمی‌ها ـ از مشرق حقشان را طلب می‌کنند و نمی‌دهند بهشان.» حالا نمی‌دهند؛ همین جبهه غربی و دشمن و این‌ها. یک بار طلب می‌کنند، بهشان داده نمی‌شود. دفعه دوم طلب می‌کنند، بهشان داده نمی‌شود. «فَإِذَا رَأَوْا ذَالِکَ وَزَعُوا سُيُوفَهُمْ عَلَى عَوَاتِقِهِمْ». این‌ها که می‌بینند اوضاع این شکلی است، شمشیرها را می‌گذارند روی گرده، آماده جنگ می‌شوند. حالا دشمنشان می‌گوید بیایند، من حقشان را بهشان بدهم. راضی می‌شود که حق این‌ها را پرداخت بکند. این‌ها دیگر قبول نمی‌کنند، از این وضعیت جنگی خارج نمی‌شوند.

امام باقر(ع) این روایت را فرمودند. فرمودند: «این پرچم را هم که بلند می‌کنند، شمشیری هم که بلند می‌کنند، پرچمشان دیگر زمین نمی‌آید، مگر اینکه تحویل امام زمان می‌دهند و نتیجه‌اش می‌شود ظهور امام زمان.» حالا این روایت هست. بله، روایت معتبری هم هست. اینکه این مربوط به کی است و کجا است و این‌ها، یک وقتی ما با امید، با شوق آرزو می‌کنیم که این مربوط به همین قضایا باشد. اولاً که توی مختصات آخرالزمانی ببینیم همچین چیزی هست؟ یک جماعتی از مشرق‌اند، این‌ها زمینه‌ساز‌اند، این‌ها پرچم بلند می‌کنند. هر پرچمی لزوماً قبل از ظهور امام زمان طاغوت نیست، پرچم مورد تأیید هم داریم. این روایات خب یک همچین کاربردی دارد. آمادگی نظامی لازم است، درگیری پایش با دشمن است. این نیست که بشینیم توی خانه‌هایمان، یکهو امام زمان صدا بزند، تازه پاشیم بریم آموزش نظامی ببینیم، تازه دنبالش راه بیفتیم که بریم تجهیزات نظامی تولید کنیم. نخیر، از قبلش این‌ها آماده بودند، تجهیزات داشتند. وارد جنگ هم می‌شوند.

حالا این قضیه منجر به ظهور هم می‌شود؟ بله، یک همچین چیزی فهمیده می‌شود به عنوان یک نقشه کلان آخرالزمانی. ولی حالا لزوماً معنایش این است که این مربوط به مردم ایران و جمهوری اسلامی و همین دوره است؟ معلوم نیست. امیدواریم، ولی معلوم نیست. بعد تازه آن دو دفعه، همان دو دفعه مذاکرات بوده؟ بعد همین جنگ بوده؟ ان‌شاءالله که این طور است، ولی معلوم نیست. وقتی آدم دقیق حساب و کتاب را نبست، کار به اینجا می‌رسد. این چیزهایی که ما این چند وقت تجربه کردیم، به جای اینکه فکر کند الان کشور با ویژگی‌هایی که دارد، با شرایطی که دارد، نیاز به چی دارد؟ توی این حرکتش چه اقدامی باید بشود؟ چه تصمیمی گرفته بشود؟ به جای اینکه فکر را راه بیندازد، عقلانیت، منطق، البته کنارش ضوابط شرعی، می‌آید می‌گوید الا و لابد، چون توی این روایت این را گفته، پس ما باید آقا همین جنگ را ادامه بدهیم. حالا این جنگ را ادامه بدهیم هم کار به این ندارد که این خب همه اتفاقات ادامه جنگ است. همه آتش‌بس و همه این داستان‌هایی که هست، این‌ها همه‌اش ادامه جنگ است، این‌ها مراحلی از جنگ است. می‌گوید نه، این جنگ متوقف شد، پس این روایتم پرید. همه آن‌هایی هم که باعث شدند که این روایت از ماها پرید، ظهور امام زمان را عقب انداختند. خدا لعنت کند همه‌تان را.

این چیزهایی که بنده این چند وقت باهاش مواجه بودم، عین جهالت، عین بی‌سوادی، تمسخر معارف مهدوی. این‌ها به جای این باید چکار کرد؟ باید آمد روی ضابطه. به جای اینکه تا تیر و ترقه از کجا بلند می‌شود که امید به ظهور پیدا کنی که حالا مثلاً شامه و بعد مثلاً سفیانی و بعد حالا بگردیم سفیانیش را پیدا کنیم. هر دوره‌ای هم یک کسی، یک کسی را به عنوان سفیانی پیدا می‌کند. به جای اینکه توی این فضاها آدم سیر بکند، البته عرض کردم این روایت کاربرد دارد، یک نقشه‌ای را به آدم می‌دهد. سر جایش قاطی نباید بشود. افراط و تفریط، جفتش بد است، از هر دو طرف از مسیر خارج شدن. ولی اینکه حالا دیگر ما بستیم روی این فضا، روی فضای سفیانی، نادانی داشتیم. بعضاً گاهی بعضی‌هایشان هم مسئول بودند. جمهوری اسلامی، حاج قاسم سلیمانی، مدافعان حرم ورود کردند به قضیه داعش در سوریه. یک عده‌ای که اینجا ادعای خیلی امام‌زمانی‌طورشان هم می‌شد و بهاری‌مهاری این‌ها هم بودند و این‌ها برگشتند گفتند که این کاری که جمهوری اسلامی دارد می‌کند، دارد داستان سفیانی را عقب می‌اندازد، نقشه سفیانی را دارد به هم می‌زند و خیانت به امام زمان دارد می‌کند. ببین جهل چکار می‌کند!

حالا آن‌ها همین الان بگردیم پیدا کنیم یک کلمه در مورد اسرائیل و این‌ها، یک کلمه حرف نمی‌زنند. همین‌جوری است دیگر: «لَا تَرَی الْجَاهِلَ إِلَّا مُفْرِطًا أَوْ مُفَرِّطًا.» امیرالمؤمنین در نهج‌البلاغه فرمود: «آدم نادان یا از این ور افتاده یا از آن ور افتاده.» یک روزی به اسم امام زمان نمی‌گذارد شما از این مملکت دفاع کنی، یک روزی به اسم امام زمانی مملکت دارد زیر و زبرش به هم دوخته می‌شود، صدایش در نمی‌آید. توی هر دو حالت. یک روزی می‌گوید به خاطر امام زمان باید بریم آنجا، چه می‌دانم مثلاً با سفیانی درگیر بشویم. یک روزی آمریکا و اسرائیل آمدند توی کشورش، صدایش در نمی‌آید. خلاصه نقشه درست‌وحسابی وقتی آدم نداشته باشد، از قضیه این می‌شود. آن نقشه اصلی داستان ظهور امام زمان چیست؟ این سه تا کلمه کلیدی و کاربردی: «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا.» جالب است که به خاطر یک روایتی که حالا معنایش چیست؟ مربوط به کجا است و این‌ها؟ یک جماعتی، به قول لورا، یک بُری، یک بُری از آدم‌ها را فحش و فضیحت و سوءظن و این‌ها می‌گیرد و اصل آن قضیه توجه ندارد.

یک کم مقدمه طولانی شد، بروم سراغ اصل بحث. جالب است، توی روایات ما، البته از یک طرف ما روایاتی داریم مثل روایتی که امام باقر(ع) به جابر بن یزید جُعفی فرمود. جابر بن یزید جُعفی روایت مفصل و فوق‌العاده‌ای است، در «غیبت نعمانی» هم هست که حضرت فرمودند: «این‌ها را بهت می‌گویم، می‌روی به شیعیانم هم می‌گویی که» ـ وقتی ما مفصل روایت را خواندیم توی چند جلسه‌ای که ـ «می‌فرماید این اتفاقات می‌افتد که ظهور رخ بدهد.» بعد هم فرمود: «به شیعیان ما، به مؤمنین بگو اگر توی فلان اتفاق نتوانستید تشخیص بدهید، بعدش فلان اتفاق می‌افتد. اینجا دیگر باید تشخیص بدهیم. باز بگو اگر اینجا نتوانستید تشخیص بدهید، بعدش این اتفاق می‌افتد، اینجا دیگر باید تشخیص بدهید.» از خروج سفیانی و حذف بیداء و این‌ها تا صیحه آسمانی و شب قدر و ماه رمضان و این‌ها، تا قتل نفس زکیه، همین جور قدم به قدم دارد جامعه را آماده می‌کند. می‌فرماید: «این را برو بگو، بدانند که داستان قضایای منتهی به ظهور چیست.»

این یک طرف قضیه است. یک طرف قضیه، همه داستان ظهور این اتفاقات بیرونی نیست که چشمت به آن‌ها باشد. یک بخشش هم اتفاقات مربوط به احوال جامعه است، وضع روحی جامعه است، وضع روحی مردم چیست؟ این را باید حواست بهش باشد. یک بخشی از داستان ظهور امام زمان این است. اتفاقاً این از همه‌اش مهم‌تر است اینکه باشد. به تعبیر آیت‌الله‌العظمی بهجت(رضوان الله علیه)، «این احوال مردم وقتی که خوب است، وقتی مناسب است، آن یکی نشانه‌ها را خدا بداء درش حاصل می‌کند.» ایشان تعابیر عجیبی به کار می‌برد. توی همان کتاب «حضرت حجت» که پریشب آوردم خدمتتان، این مطالب را می‌فرماید. می‌فرمایند: «توی عمده این مسائل به عنوان مقدمات ظهور، نشانه‌های ظهور، توی اکثرش می‌شود بداء صورت بگیرد.» خدا به یک نحو دیگری عوض بکند. البته ایشان می‌فرمایند داستان سفیانی ناپذیر نیست. اصل قضیه سفیانی بداء ندارد، ممکن است توی کیفیتش جابجا بشود، ولی اینکه سفیانی تغییر پیدا کند، این جور نیست. و بعد می‌فرماید: «تازه همین نشانه‌های قطعی را هم خدا می‌تواند یک شبه رقم بزند، تمام بشود، ظهور رقم بخورد.» روایت «که خدای متعال امر فرج را یُصْلِحُ فِی لَیْلَةٍ وَاحِدَةٍ»، توی یک شب محقق، توی یک شب اصلاح می‌کند.

اصل قضیه چیست؟ اصلش آن اتفاقات بیرونی نیست که می‌گفت فلان مسئول ما برداشته بود آن چیز را دعوت کرده بود عبدالله اردن را که یک زمانی اینجا خیلی سر و صدا می‌کردند، می‌گفتند این سفیانی است. «صورتش سفید است و هم چشاش نمی‌دانم فلان است و این‌ها.» تطبیقات، که حالا مثلاً این سفیانی است. یک حرفی هم بعضی از این عزیزان امنیتی همان سال‌ها می‌گفتند، آن وقت دیگر آن مستند «ظهور نزدیک است» درآمده بود و این‌ها که همین‌جوری فله‌ای هر عنوانی گیرشان آمده بود به هر کسی نسبت داده بودند. می‌گفتند که سفیانی ـ که به قول این‌ها سفیانی بود ـ عبدالله اردن، می‌خواستند بیاورند ایران، ببرندش حوضچه آبگرم سرعین، لختش کنند، پشتش را ببینند، ببینم نشانه‌های سفیانی روی پوستش هست یا نیست! دیگر کار وقتی که جاهلانه و احمقانه می‌شود تا اینجاها می‌رود. دیگر نقشه‌شان چی باشد برای این سفیانی، خدا می‌داند. خب، بعد ابتدائیات عمل به شریعت را بعضی از این‌ها مراعات نمی‌کردند، ابتدائیات. این بگم‌بگم و این داستان‌ها را این‌ها راه انداختند و وضع مملکت هم این شد دیگر، باعث شد که غرب‌گراها رأی آوردند، از سال ۹۲ همه را بدبخت کردند. چوبش گردن آن کسانی که این جور بودند، حرف گوش ندادند و با اسم ولایت و «مرگ بر اسرائیل» و این حرف‌ها آمدند بالا. الان هم یک کلمه نطقشان علیه اسرائیل و این حرف‌ها در نمی‌آید. داستان جهالت این است.

روی ضابطه و منطق باید آمد جلو. بعد تازه می‌گفتند که جمهوری اسلامی با این به عربی و چه می‌دانم بیداری اسلامی، این‌ها داستان ظهور را دارد عقب می‌اندازد. این‌جوری می‌شود. آن ویژگی‌هایی که باید توی خودمان بگردیم پیدا کنیم که مهم‌تر از آن ویژگی‌های بیرونی است، چیست؟ همین که عرض کردم توی آن سه تا، مهم‌ترینش کدام است؟ پریشب این سؤال را کردم، توی این جلسه عزیزان پاسخی ندادند، یک جوابی دادند، قرار شد جلسه بعدش خدمتتان برسم که جلسه بعدش امشب خدمتتان رسیدیم. بین این سه تا، آن دومی انگار از همه این‌ها مهم‌تر است. بگذارید برایتان روایتش را بخوانم.

چند تا روایت دارد، خیلی عجیب است. روایت اول، بعد دیگر از اینجا به بعد بحث را با دقت گوش بدهید. دیگر از الان تا شب آخر ما وارد این بخش جدی از این بحث داریم می‌شویم. دو دسته روایت است. یک دسته‌اش را امشب می‌خوانم، یک بخشیش امشب است، یک بخشیش فردا شب. توضیحاتی دارد. و جلسه سوم شب تاسوعا، یک دسته روایت ضد این است که کاملاً یک چیز دیگر دارد می‌گوید به عنوان مقدمه ظهور. این دسته اول می‌گوید: «تا شماها فدای همدیگر نشوید، ظهور رقم نمی‌خورد.» امشب و فردا شب این روایت را می‌خوانیم. دسته دوم می‌فرماید: «تا توی صورت همدیگر تف نیندازید، ظهور رقم نمی‌خورد.» آن دسته روایات را شب تاسوعا و شب عاشورا می‌خوانیم. بعد جمع‌بندی می‌کنیم که این دو تا با همدیگر چگونه جمع می‌شوند. این شد گزارش و فهرست این چهار جلسه‌ای که در پیش است.

خب، روایت اول. امام باقر(ع) توی روایتی به یکی از اصحابشان فرمودند: «أَ يَجِیُ‏َ أَحَدُکُمْ إِلَی‏ أَخِیهِ فَيُدْخِلُ یَدَهُ فِی کِیسِهِ فَيَأْخُذُ حَاجَتَهُ فَلَا يَدْفَعُهُ؟» می‌خواهم روی این کلمات حساس باشید. خیلی این روایت مهمی است، بحث، بحث مهمی است. فرمود: «شماها نسبت به همدیگر این شکلی هستید؟ یک مؤمنی برود پیش داداشش، برادر مؤمنش، دست کند توی جیب این، دست کند توی کیسه این، هرچی لازم دارد بردارد، او هم مانعی نشود، بهش برنخورد.» فرمود: «شما رابطه‌تان با همدیگر این شکلی هست؟» گفت: «مَا عَرَفْنَا ذَلِکَ فِینَا.» «من سراغ ندارم آقا همچین چیزی بین خودمان ندیدم، پیدا نمی‌شود.» یعنی چی؟ هرکی از راه برسد توی مسجد، دست کند توی جیب آن یکی؟ تصور کنید اگر بیرون بیاید دست کند. آقا قرار قبلی، این کی بود؟ می‌گوید: «نمی‌دانم!» یعنی چه؟ می‌گوید: «مسجدی بود.» باورتا می‌شود همچین صحنه‌ای؟ امام باقر(ع) فرمود: «این‌جوری هستید؟» گفت: «نه.» «خب پس هیچ!» خب پس هیچ! می‌گوید: «گفتم یعنی چه؟ خب پس هیچ! فَلَهُ الْأَذَانُ؟» یعنی همه می‌رویم جهنم؟ خب پس هیچ! یعنی چه؟ فرمود: «نَهْ، إِنَّ الْقَوْمَ لَمْ يَأْتُوا أَحْلَامَهُمْ بَعْدُ.» نه، هنوز به آن ظرفیت لازم نرسیدید. فکرتان هنوز آن قدری رشد نکرده. احلام، احلامی که جناب‌خان می‌گوید. احلام به معنای فکر، عُلوم، تفکر، بلوغ، به هُلُم رسیده. قرآن هم می‌گوید، می‌گوید بچه که به هُلُم رسیده، وقتی می‌خواهد بیاید حتّی یا بچه قبل هُلُم و در بزند. هُلُم به معنای بلوغ است، بلوغ فکری. احلام یعنی بلوغ فکری. هنوز به احلام نرسیدید. یعنی هنوز به بلوغ فکری نرسیدید. «منظور اینکه جهنم می‌روید؟ آدم‌های خوبی هستید، ولی همه هر آدم خوبی که امام زمان نمی‌خواهد، هر آدم خوبی که به درد امام زمان نمی‌خورد. هستید، شما هستید. ما هم یک گوشه‌ای هستیم دیگر، حالا همین‌جوری هستیم. اینکه ما بخواهیم روی شما حساب کنیم، قیام کنیم، حکومت تشکیل بدهیم، با شماها کار کنیم، شما را نیروی خودمان کنیم؟ نه بابا، تهش می‌شود داستان امیرالمؤمنین علیه السلام که او خطاب می‌کرد به مردم کوفه، می‌فرمود: «حُلُومُ الْأَطْفَالِ»، افکارتان افکار کودکانه است، بچگانه است.»

امیرالمؤمنین را بیعت کردند، علاقه هم داشتند، بعدش کوفه. امام حسن همین طور، بعدش کوفه. امام حسین همین طور. آدم‌های خوبی هم هستند بندگان خدا. کوفه امیرالمؤمنین، همه‌شان که آدم‌های عوضی و به دردنخور و این‌ها که نبودند که حالا به درد امیرالمؤمنین نمی‌خوردند، ولی اینکه بگویی مثلاً همه از دم کافر و بی‌دین و این‌ها، این جور که نبود. حضرت هم از دست این‌ها خیلی گلایه داشت. ولی این‌ها توی شهادت امیرالمؤمنین، احساساتشان، هیجاناتشان خیلی تحریک شد و به غلیان آمد و این‌ها. زود هم با امام حسن بیعت کردند و زود هم دوباره راه افتادند جنگ و زود هم البته امام حسن را فروختند. توی شش ماه. احساسات و هیجانات دیگر به جایی بند نیست. فکر پشتش نیست، منطق ندارد. دیگر یک خونی می‌بیند و یک دادی می‌زند و دوباره چهار روز بعد نمی‌صرفد، انقدی و این‌ها، دوباره قیدش را می‌زند و این‌جوری است دیگر. احساسات و هیجانات چگونه، کجا معلوم می‌شود احساس و هیجان نیست؟ آنجایی که مؤمنان با همدیگر هم‌جیب می‌شوند. اوه، چه کلمه ترسناکی! من چقدر از این بحث می‌ترسم! منبر می‌گویم، تو از فردا شروع نکنی همین‌جوری با من حساب کتاب کنی. محل این داستان‌ها نیستم. ما می‌خوانیم یک بخشش برای معرفت است، یک بخشش برای تذکر است، یک بخشش برای اینکه ببینیم چقدر فاصله داریم، تکان بخوریم، راه بیفتیم، خودم یک نهیبی بخورم. ولی من خودم دارم می‌گویم اهل این حرف‌ها نیستم. کسی از ما توقع این کارها را نداشته باشد. با همدیگر هم‌جیب شدید. گفت: «من ندیدم تا حالا.» فرمود: «خب پس هیچ!»

بگذارید یادی کنیم از رهبر فرزانه شهید بی‌نظیرمان. این روایت را این بزرگوار توی جلسه‌ای شرح کردند، شرح ایشان را بخوانم. چند تا روایت می‌خواهم برایتان بخوانم، چهار پنج تا روایت. این روایت اولش بود. قبل اینکه رد بشویم، یک شرحی از این بزرگوار برای این روایت ببینیم. سال ۸۹ به نظرم این توی درس خارج رهبر شهیدمان بوده است. ایشان این روایت را می‌خوانند و توضیح می‌دهند. توضیح ایشان خیلی جذاب است. اول می‌فرمایند که آن صحابی که این سؤال را کرده، ذکر نشده که این کی بود، چه سؤالی کرده بود، از کجا آمده بود. این‌ها توی روایت نیست. حضرت می‌فرمایند که: «آنجایی که شما هستید، وضعیت این‌جوری است که یکی از شماها بیاید دستش را توی جیب برادر دینیش بکند، هرچی که لازم دارد از جیب او بردارد، او هم ناراحت نشود.» چون هی نکته دارد. می‌خواهم لابلایش نکته بگویم، ولی حیفم می‌آید، یعنی می‌ترسم کلام ایشان نصفه می‌ماند، بماند کامل بخوانم بعد نکات را. «به این حد رسیدید که جیبتان برای همدیگر رایگان باشد؟ جیبتان برای همدیگر رایگان باشد.» کلمه جالبی است.

بعد آقا یک داستانی تعریف می‌کنند. می‌فرمایند: «مرحوم حِرزالدین ـ من البته گشتم این داستان را پیدا نکردم، ولی خب مرد بزرگوار، آن قدر دایره مطالعاتیش وسیع بود. خیلی دوست دارم ببینم از کدام منبع ایشان این داستان را نقل کرده است، پیدا کنم. اگر کسی هم پیدا کرد برای ما بفرستد، استفاده. ایشان می‌فرماید: «مرحوم حِرزالدین نقل می‌کند که شیخ خِضر در زمان مرحوم کاشف‌الغطاء از علمای بزرگ بود و خیلی مورد توجه مردم بود. می‌گوید روز عید مردم نجف و عشایر و این‌ها که به شیخ خِضر علاقه داشتند، منزل ایشان آمدند و هدایا آوردند، پول آوردند، طلا آوردند. همین طور جلو ایشان می‌گذاشتند و طلاها را جلو دستش گذاشته بود، همین طور روی هم کود شده بود. بعد شیخ جعفر کاشف‌الغطاء آمد. معلوم می‌شود آن وقت‌ها هنوز شیخ جعفر به مقام ریاست نرسیده بود، مرجع تقلید نشده بود. ایشان آمد و نشست. توی چشمش به این پول‌ها و طلاها افتاد. بعد یواش یواش نزدیک ظهر شد و مردم رفتند. شیخ جعفر بلند شد، گوشه عبایش را پهن کرد، این طلاها و پول‌ها را گوشه عبایش ریخت و گفت خداحافظ شما و رفت.» شیخ خضر هم نگاهی کرد و چیزی نگفت. «کَلَمٌ یَکُنْ شَیْئًا مَذْکُورا.» حالا این قصه که نقل کردند، دنباله هم دارد، که دنبالش باید از این جالب‌تر هم هست. من دنبال دنبالش بودم، گشتم پیدا نکردم.

به هر حال حضرت سؤال می‌کنند که: «توی اموال شخصی شما این‌جوری هستید که مثلاً قباها را آنجا آویزان کرده‌اید، رفیقتان می‌آید دست توی جیب قبای شما، یک مقدار پولی که لازم دارد برمی‌دارد، بقیه‌اش را آنجا می‌گذارد، بعد راه می‌افتد می‌رود، به شما هم اصلاً برنخورد؟ ناراحت نشوید؟ چنین وضعی بین شما هست؟» گفت: «مَا عَرَفْنَا ذَلِکَ فِینَا.» راوی گفت که: «در بین خودمان این جور وضعی نیست.» حضرت فرمود: «پس هنوز خبری نیست، هنوز چیزی نیست.» اشاره به این نکته چند جلسه قبل کرد. فرمود: «این مال زمان امام باقر علیه السلام بود.» در آن زمان شیعه تدریجاً داشت شکل می‌گرفت. بعد از حادثه عاشورا در ظرف این ۳۳ سال، ۳۴ سالی که دوران امام سجاد بود، تدریجاً و یواش یواش مردم جمع شدند. چون بعد از حادثه عاشورا، آن شدت عملی که به خرج داده شده بود، شیعه را متفرق کرده بود. بعضی‌ها برگشتند، بعضی‌ها منصرف شدند، بعضی‌ها از ولایت اهل بیت پشیمان شدند. هرکی به یک طرفی رفت. توی این یواش یواش مردم جمع شدند. دوران امام باقر علیه السلام، توی زمان امام باقر مردم بیشتر جمع شدند. مردم تدریجاً توی شهرها، توی نقاط مختلف نزدیک و دور جمع. «این مال آن وقت است که حضرت می‌خواهند بگویند این کانون‌های تشیع را باید توی سرتاسر دنیای اسلام این‌جوری تشکیل بدهید، این‌جور با هم باصفا باشید.»

نکته آخر حضرت وقتی فرمودند: «فَلا شَیْءَ»، هنوز هیچ خبری نیست، اونی که باید بشود، نشده. طرف ترسید، گفت: «أَلْهَلَکْ؟» یعنی دیگر بدبخت شدیم؟ نابود شدیم؟ پس دیگر بدبخت شدیم آقا؟ دیگر هیچی نیست؟ فرمود: «نه، هنوز احلامتان آن قدری که باید رشد بکند، رشد نکرده.» آقا می‌فرماید: «احلام اینجا به معنای ظرفیت است، هنوز به آن بردباری و آن ظرفیت لازم نرسیدید.» پس به معنای هلاکت نیست که بگوییم نابود شدید، عذاب خدا گریبان شما را گرفت. نه، به معنای این است که هنوز آن ظرفیت لازم را پیدا نکرده‌اید. این روایت اول.

آقا معنی این چی بود که حضرت فرمود دست کنیم توی جیب همدیگر؟ تحلیل کنیم. دست کنی توی جیب همدیگر، یعنی انقدر بین شماها اعتماد است که دوتایی با همدیگر، احساس یکی بودن می‌کنید. این دو نفری که در اوج اعتماد و یکی بودن با همدیگر می‌شوند، دیگر اصلاً مال من، مال تو، این تقسیم‌بندی از بین می‌رود. نمونه بارزش کیست؟ آقا، معمولاً توی زندگی‌ها، زن و مرد، زن و شوهر. زن و شوهر رابطه‌شان با همدیگر این شکلی است. مال من و مال تو ندارد دیگر. دیدید خانم‌ها می‌گویند مثلاً «خانه ما، فرش ما، این‌ها، مثلاً دکوراسیون ما.» ولی به طلا که می‌رسند، چی می‌گویند؟ «طلاهای خودم.» طلا دیگر ما ندارد، قضیه که این دیگر ناموسی شوخی‌بردار نیست. این طلای ما نداریم، طلای من درست، ولی در مورد طلا، ولی دیگر مال من و مال تو ندارد، ماشین ما، خانه ما، ویلای ما، مبل‌های ما، این‌ها، یخچال ما، نامش مال ما. چی می‌شود که این‌جوری می‌شود؟ وقتی که اوج صمیمیت، اوج رفاقت، اوج اعتماد. انقدر به طرف اعتماد دارد، می‌گوید: «او تصرفی نمی‌کند که به من آسیب بزند.» جمله را دقت بکنید! عباراتی که عرض می‌کنم خوب دقت بکنید. مطلب ساده گفته می‌شود، ولی پر از عمق. توی نکته عمقش مال روایت است. می‌گوید که: «این به من خیانت که نمی‌کند.» همین قدر که زن و شوهره با همدیگر «کُنتُکْ» می‌شوند، حساس می‌شوند، بعد دیگر اینجا رابطه عوض می‌شود. هر کاری می‌خواهد بکند، می‌گوید یا سین می‌خواهد به من بزند، یک چیزی از من می‌خواهد بکند. اینجا دیگر اموال از هم جدا می‌شود. نسبت به همدیگر حسابرسی‌شان دقیق می‌شود، با وسواس می‌شود، با حساسیت می‌شود. ولی آن اول ازدواج نه، توی ماه عسل نه. این کارت آن یکی را می‌گیرد و اصلاً ازش سؤال نمی‌کند چقدر خریدی و چی خریدی. این رابطه عاشقانه زن و شوهر این شکلی است دیگر.

اونی که از ما خواسته‌اند به عنوان اینکه زمینه حاکمیت امام زمان باشد، البته این روایت اول با بعدی کامل به این تصریح می‌کند که فرمودند: «هر وقت این طور شدید، از ما توقع داشته باشید، ما حکومت کنیم. هر وقت این جور شدید، ما قیام می‌کنیم. هر وقت این جور شدید، امام زمان می‌آید.» خب، بعد عرض می‌کنم چرا این مال همچین رابطه‌ای؟ انقدر بین این‌ها اعتماد است، بین این‌ها احساس سوءاستفاده و خیانت نیست. خب، ما واقعاً الان به جامعه‌مان که نگاه می‌کنیم، جامعه را این شکلی می‌بینیم؟ تو فرض کن همین سفیانی الان پشت در ایستاده، منتظر همه‌مان، یک یک می‌خواهد اعدام کند. از این بهتر آقا! نشانه‌های ظهور سفیانی آماده، نمی‌دانم دجال الان وسط خیابان. هرچی از فساد و فحشا و هرچی بگویی همین الان نقد است، امام زمان دیگر تشریف می‌آورند، ظهور می‌کنند. نخیر. این وَر قضیه درست نشود، آن وَرش هزار سال هم طول بکشد، کشیده. این‌که مهم نیست. این مهم است، این نکته‌ای که اول توی مقدمه عرض کردم، برای این بود. این را باید بهش حساسیت نشان داد، نه آن را. تا یک جایی یک دودی بلند می‌شود، توی فلان روایت گفته این دود فلانی‌ها، همه حساسیتمان به این چیزها باشد. حالا این‌ها هست؟ نیست؟ درست است؟ غلط است؟ کاری باهاش نداریم. حساسیت به این نباید باشد. حساسیت به این باشد که امام فرمود: «بابا، زن و شوهر ها هم دیگر با همدیگر این‌جوری نیستند، پدر و مادر و بچه با همدیگر این‌جوری نیستند.» پدر و مادر، بچه؟ نه. بچه به پدر و مادر؟ نه. پدر و مادر به بچه؟ واقعاً احساس می‌کند که این می‌خواهد دو درش کند، می‌خواهد سوءاستفاده کند. نسبت به عروس است، نسبت به داماد است. حق هم دارد. برای اینکه هرچی دیده همین بوده. آن جامعه، جامعه بیمار است. وقتی هرچی می‌بینی همین است، بیمار است. این جامعه تا به دو نفر می‌خواهی اعتماد بکنی، می‌بینی این هم کلاهت را برمی‌دارد، این هم مثل بقیه. می‌گفت: «من خادم امام رضا هستم.» می‌گفت: «من طلبه‌ام.» می‌گفت: «من مداحم.» می‌گفت: «من قاری قرآنم.» آدم یک کمی همچین می‌خواهد با دست باز با طرف برخورد کند، مال شب، مال او را جدا نکند، او را هم سر سفره‌اش راه بدهد، او را هم توی بند و بساطش راه بدهد، این هم بکند. «بابا آقا، تیزبازی احمق گیر آورده‌ای!» این چی می‌شود؟ این جیبش را صفر می‌چسبد. حالا توی یک روایت دیگر توضیح مفصل این را می‌دهد که این جیبش را می‌چسبد، دیگر «بَذْل» نمی‌کند. اوه اوه! به یک کلمه جدید عجیب‌غریب ترسناک دیگر رسیدیم. چرا این اعتماد را اینجا می‌گوید؟ می‌گوید: «شماها اول باید با همدیگر رابطه‌تان یک جوری بشود که برای همدیگر بذل بکنید، تا به شما اعتماد کنیم که برای ما هم بذل می‌کنید.» بعد ما از کجا بفهمیم شما خونتان را برای ما بذل می‌کنید؟ شما جونتان را برای ما بذل می‌کنید؟ اول باید با مالت، بذل مالتان را ببینیم، تا اعتماد کنیم که بذل جان هم می‌کنید. آخه خیلی منطقی است، دو تا چهار تا.

اگر امشب رسیدیم که بعید است امشب می‌خوانم، اگر نشد فردا شب می‌خوانم. مفهوم اینی که دارم می‌گویم روی این قاعده است. وقتی به همدیگر اعتماد ندارید، بذل نمی‌کنید. وقتی بذل پول نکردید، بذل جان نمی‌کنید. خب، ما بذل جان نمی‌کنید، می‌شود کربلا. تا می‌بیند هوا پس است، امام را وسط معرکه ول می‌کند. دیگر دوره امتحان و آزمون و خطا نداریم ما. هر وقت به آن بذل رسیدید، ما می‌آییم. برسیم از کجا بفهمیم انقدر آماده‌ایم فداکاری کنیم؟ جون که لازم نیست بری جون بدهی دیگر. بعد دیگر نمی‌مانیم که بخواهد معلوم بشود، تمام می‌شود همه‌چی. قبلش یک اتفاقی می‌افتد که معلوم می‌شود که جون حاضرید بدهید. چه اتفاقی می‌افتد؟ پول حاضرید بدهید. پول بدهید یعنی انفاق کنید. حضرت نفرمود صدقه می‌دهید، مسلمان نیستی! اینکه کافری. زکات نمی‌دهید. آن که هیچی. امام زمان چی چی است؟ شما پیغمبری که قبلاً آمده را قبول نمی‌دانید، پیغمبر را قبول نکردی. به کدام امام می‌خواهی تن بدهی؟ من خمس، نه زکات، نه صدقه واجبی. یک مملکت مسلمان و شیعه و مؤمن، یک جای نابود بشود، شما فکر جیبتان باشید، فکر موقعیتتان باشد. اینکه حرفی نیست. حرف از چیست؟ هم‌جیب بشوید با همدیگر. یک کارت داشته باشی، همه پول‌ها توی آن کارت باشد، پیامکش هم فعال نباشد، دست رفیقت بدهی، سؤال هم نکنی. بعداً هم نروی رسید بگیری. با اعتماد بدهی برود، هرچی می‌خواهد خرجش برگرداند. خب شما به من بگو پدر داری با پسر این‌جور رفتار کند؟ فرمود: «هر وقت مؤمن با مؤمن این‌جوری شد، روی ما هم حساب کنید، ما می‌آییم.» خب حالا بفرمایید فاصله‌مان با ظهور امام زمان چقدر است؟

نه نفس زکیه را بچسب، این نفس زکیه دو هفته دیگر تمام است. از توهم بیاییم بیرون. نفس زکیه من و توییم. و از نفس زکیه بشویم و کار کنیم. این را باید قربانی کنیم. گذشت، گذشت، قربانی، قربانی نفس. حالا این توضیحاتی دارد. فردا شب ان‌شاءالله مفصل‌ترش را عرض می‌کنم. بگذارید من یک روایت دیگر بخوانم از امام باقر، بریم توی روضه. فردا شب بیاییم این بحث را تکمیلش کنیم. روایت دیگری دارد امام باقر(ع) به حجاج بن ارطاه فرمود: «یَا ابْنَ أَرْطَاتٍ! کَيْفَ تَوَاسِیکُم؟» مواساتتان با همدیگر چطور است؟ مواسات آن حالتی است که با همدیگر هم‌درد می‌شوند، یکی می‌شوند. درد او درد این است، غصه او، فقر او، بی‌ پولی او، مشکل او، مال این است. این نسبت به آن یکی همچین حسی دارد. گاهی توی یک خانواده این‌جوری است دیگر. مخصوصاً آن زن و شوهری که همدیگر را دوست دارند، نمونه خوبی است. حالا مادر و فرزند یک نمونه است که خب آن غریزی و ذاتی است. آن نمونه‌ای که دو نفر یک جورهایی حالا کار کرده‌اند یا از خودگذشتگی، یک عشقی نشان داده‌اند و این‌ها، نمونه خوب زن و شوهر است. زن و شوهرها البته الان زن و شوهری که واقعاً «من» می‌خورند و با هم راه می‌آیند و برای همدیگر فدا می‌شوند و این حرف‌ها، آن‌ها بهش می‌گویند مواسات. آن که درد دارد، غصه دارد، این درد دارد. آن که آبرویش می‌رود، این احساس می‌کند آبرویش رفته. آن یک عزت و آبرو پیدا می‌کند، این خوشحال می‌شود احساس می‌کند عزت و آبرو پیدا کرده. آن یک کم می‌رود بالا، این احساس می‌کند این جا مانده.

یک سریالی بیست و خرده‌ای سال پیش تلویزیون ساخته بود، نمی‌دانم شما هم یادتان هست یا نه، سریال «سرآشپز» (یادتان هست؟) خانم رفت توی تلویزیون معروف شد و این‌ها. به آقا یک برخورد شد و بعد این‌ها افتادند به جان همدیگر و این یک قضیه این شکلی بود. این زن و شوهری که با همدیگر مواسات ندارند، این شکلی است. این احساس می‌کند از برند. این، آن در را می‌کوبد. «ازدواج کردی که از جیبش بردارد.» آن احساس می‌کند که این، این را پله کرده برود بالا. خب، الان هم واقعاً خیلی رابطه‌های کثیف و سمی. آن رابطه عاشقانه و زلال و مؤمنانه چیه؟ می‌گوید: «من گیرم بیاید مال توست. تو گیرت بیاید مال من است.» اصلاً مال من، مال تو، من، تو، این این دسته‌بندی نیست. فرمود: «مواساتتان با همدیگر چه شکلی است؟» گفت: «صَالُحُونَ یَا أبَا جَعْفَرٍ.» حالا آدم ساده را ببین. بنده خدا قاضی ملق، بازی. «الحمدلله خوب است، خیلی خوب است، رابطه خیلی خوب است.» امام دیگر رکب که نمی‌خورد. یک دونه نمونه عینی گذاشت وسط. آزمون، امتحان معلوم بشود که چکاراست. «خیلی خوب است؟ «یُدْخِلُ أَحَدُکُمْ یَدَهُ وَ فِی کِیسِ أَخِیهِ فَیَأْخُذُ حَاجَتَهُ إِذَا احْتَاجَ؟» می‌رود دیگر. گفتش که: «أَمَّا هَذَا فَلَا.» نه، انقدر که نه. طرف گفتند: «کامپیوتر چقدر بلدی؟» گفت: «خیلی.» گفتند: «خب، می‌توانی روشن کنی؟» گفت: «دیگر در این حد که نه!»

مواساتتان با همدیگر چطور؟ گفت: «خیلی خوب است.» حضرت فرمودند: «حالا آنجا فرمود خب پس هیچ.» اینجا یک جواب دیگری داد، این خیلی محشر است. امام باقر(ع) فرمود: «لَوْ فَعَلْتُمْ لَو جَهَدْتُمْ!» اوه اوه! عجب جمله‌ای! این خودش یک دهه منبر می‌خواهد. فرمود: «اگر این مدلی بودید، محتاج هم نبودید.» یعنی چه؟ این خیلی معنا دارد. یکی دو تا ساده و دم دستی‌اش را بگویم. یکیش این است که اگر هرکی دست می‌کرد توی جیب آن برادر مؤمنش، دیگر فقیر پیدا نمی‌شد. بعد مشکلاتی که الان توی جامعه داریم سر چیست؟ سر فقر، بخش عمده‌اش بزهکاری است. خب وقتی انقدر اعتماد بود، وقتی انقدر آرامش بود، وقتی انقدر دسترسی بود، وقتی انقدر بذل و بخشش بود، بعد دیگر این مفاسدی که از سر نداری و عقده و این‌ها شکل می‌گیرد، دیگر نبود. دیگر می‌رود توی اینستا می‌گردد، عقده‌ای می‌شود. این عقده می‌زند بالا، جنایت‌کار می‌شود، به کَن می‌شود و هزار تو ماجرای دیگر که پیش می‌آید. ساختار فاسد است، همه آن فسادش هم به آن صحنه‌های پورن و کثافت‌کاری و این‌هایش نیست. این‌هایش چه بسا از آن یکی‌ها بدتر است. چون آن‌ها همه. «من چقدر کثیف است!» بهش می‌گویند «هرزه‌نگاری». همان را هم که تولید می‌کنند، بهش می‌گویند «هرزه‌نگاری».

«هرزه‌نگاری» گاهی توی چشم بقیه کردن با چادر و عمامه و تسبیح و انگشتر و با این‌ها هم هست! طلبه هی می‌آید عکس می‌گیرد با خانمش لب آب و لطی می‌کنند. «دیگر این طلبه‌ها توی آسمان‌ها، هرکی زن این‌ها بشود، خوشبخت.» اولین خواستگار طلبه را جواب مثبت می‌دهد. بدبختی، فقر، فلاکت، دربه‌دری، فحش، شروع می‌شود. خاصیت این‌جوری دارد. یک چیز توهمی درست کرده‌اند، عقده‌ای بار آورده‌اند. این عقده‌ها از کجا در می‌آید؟ از همین جا. فرمود: «اگر دست توی جیب همدیگر می‌کردید، نیاز هم نداشتید.» این یک معنایش. یک معنای دیگرش: «اگر دست توی جیبم می‌کردید، نیاز هم نداشتید، محتاج هم نبودید.» یعنی چه؟ یعنی یک رابطه‌تان با همدیگر این شکلی بود. لایق بودید که ما برایتان حکومت کنیم. ما هم که حکومت می‌کردیم، دیگر مشکلی نمی‌ماند برات. می‌ترسی مشکل برات پیش بیاید؟ چرا نمی‌گذاری دست توی جیبش کنم؟ مشکل پیش بیاید. حضرت فرمود: «اگر می‌گذاشتی دست توی جیبت بکنند، مشکل پیش نمی‌آمد.» این آن کلمه اصلی. این را تا اینجا داشته باشید.

آرام آرام بریم توی روضه. بقیه‌اش ان‌شاءالله فردا شب. گفتم: «آقا، همه این‌ها خلاصه می‌شود توی یک کلمه.» آن کلمه کلیدی، طلایی، فوق‌العاده چیست؟ کلمه «بَذْل»، گذشت، بذل، فدا کردن، بخشیدن. ویژگی که برای اصحاب امام حسین گفته شده چیه؟ توی همین زیارت عاشورایی که می‌خوانید، توی سجده به شما چی گفتند که از خدا چی بخواهیم؟ اصحاب امام حسین را چگونه معرفی می‌کنیم؟ «اَللَّهُمَّ ارْزُقْنِی شَفَاعَةَ الْحُسَيْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لِی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ الَّذِينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ.» ویژگی طلایی اصحاب امام حسین، ریز و درشتشان، بزرگ و کوچیکشان همین است. بذل کردن در راه خدا. هرچی داشته داده. هرچی داشته، از پیرمرد ۹۰ ساله‌اش، از جوونش، از مردش، از زنش. ویژگی همه این‌ها بذل است. حالا این زیارت عاشورایی بود که نسخه کامل‌الزیارات. یک نسخه دیگر هم از عاشورا هست، آن توی سجده یک کم مفصل‌تر تعبیر. آنجا تعبیرش این است: «وَ أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ الَّذِينَ وَاسَوْا أَنْفُسَهُمْ وَ بَذَلُوا دُونَهُ مُهَجَهُمْ.» اصحاب امام حسین که با امام حسین مواسات کردند و خونشان را بذل کردند. بعد تازه «مُهجه» به خون قلب می‌گویند. نه خون معمولی. آن خونی که دیگر اصلی‌ترین خون و حیاتی، در این خون است، خون توی قلب است. این می‌شود «مُهجه»، آن را بذل کردند برای امام حسین. ویژگی بارز و نمایان و مشترک همه اصحاب امام حسین علیه السلام همین بذلشان است.

این بذل است که می‌آید، یکی می‌شود، یکی می‌شود. بعد دیگر رابطه می‌شود رابطه. بعضی‌ها رابطه‌شان با امام این شکلی است. کسی به این‌ها «هو» بگوید، به امام گفته. این‌جوری برخورد می‌شود. گاهی این‌جوری است که امام خودش را فدای یکی می‌کند. دیدید دیگر، توی بعضی از عبارات، حالا ما دیشب توفیق نداشتیم اینجا محضرتان باشیم روضه بخوانیم. این کلمه را بگویم. حالا جامانده از روضه دیشب. امام حسین علیه السلام به حضرت قاسم علیه السلام شب عاشورا وقتی که صحبت کرد، سؤال پرسید: «آقا، من هم کشته می‌شوم؟ نمی‌شوم؟» و این‌ها. حضرت بهش محبت کردند. آن جمله معروفی که شنیدید: «مرگ در نگاه تو چطور است؟» قبلش امام حسین این طور فرمود: «فِدَاکَ عَمُّکَ کَيْفَ الْمَوْتُ عِنْدَکَ؟» عمویت فدایت بشود. بگو ببینم مرگ در نگاه تو چه شکلی است؟ آقا شوخی نیست، امام معصوم دارد حرف می‌زند، نان که قرض نمی‌دهد امام معصوم. فدای بچه ۱۳ ساله می‌شود. مگر می‌شود فدا بشود؟ «فِدَاکَ عَمُّکَ»؟ نه، دیگر این دیگر دو تا نیست که بخواهد یکی فدای یکی دیگر بشود. این یکی شده. قاسمی دیگر نمانده روبه‌روی امام حسین. نه قاسمی است، نه امام حسینی است. یکیند. یک گوشت و پوست و خون‌اند که همه در راه خدا فداست. چه این فدای او بشود، چه او فدای این بشود، چه جفتی فدای خدا بشوند. همه‌اش درست است. گرفتی چی شد؟ «فِدَاکَ عَمُّکَ.» این مال این یکی شدن است.

توی همسران امام حسین علیه السلام که حالا درازمدت بعضی آمدند از دنیا رفتند، یک همسر هست که به طور خاص توی روایات ما، توی مقاتل ما از این بزرگوار یاد شده است. این‌جور هم فهمیده می‌شود عمده همسران امام حسین از دنیا رفتند. شاید همین یک دانه همسر امام حسین زنده بود وقت شهادت امام حسین علیه السلام. آن هم حضرت رباب سلام الله علیهاست. البته اسم دقیق ایشان «رَبَاب» است. حالا ما فارس‌ها به «رُباب» عادت داریم. یک شعری دارد امام حسین علیه السلام. عشق را ببین! ببین عشق امام حسین عشق غریزی نیست ها، عشق حیوانی نیست ها، عشق الهی است. یک شعری دارد، خیلی این شعر فوق‌العاده است. می‌فرمود:
«لَعَمْرُکَ إِنَّنِی لَأُحِبُّ الدَّارَ تُضفِيهَا سُکَیْنَةُ وَ الرُّبَابُ.»
«به جان تو قسم، من عاشق آن خانه‌ایم که توی آن خانه سکینه باشد و رباب باشد.» که حالا گفتند سکینه هم دختر حضرت رباب بود.
«أَحَبُّهُمَا وَ أَبْذُلُ بَعْدَ مَالِی»
«من عاشق این‌هایم. هرچی هم داشته باشم برای این‌ها بذل می‌کنم.»
«أَبْذِلُ بَذْلًا لِسُکَیْنَةَ وَ لَیْسَ لِلَّوَّامِ فِیهَا عِتَابٌ»
«بذل برای سکینه، و کسی هم حق ندارد بهم بگوید چرا انقدر خرج این‌ها می‌کنی.»
«وَ لِسْتُ لَهُمْ وَ إِنْ أَتْبُو مُطِیعًا حَيَاتِيَ أَوْ یُغَيّبُ بِالتُّرَابِ»
«تا وقتی زنده‌ام عاشق ربابم. زیر خاکم هم بروم دست از عشق رباب برنمی‌دارم. من زیر خاکم عاشق ربابم.»

خیلی این ابیات، ابیات عجیبی است. این تعابیر، تعابیر عجیبی است. این عشق امام حسین علیه السلام به حضرت رباب. فرمود: «من هرچی داشته باشم برای رباب می‌دهم. کسی حق ندارد ملامت کند.» حالا رباب یک چیزی بدهد، بعد خودش ملامت کند؟ نمی‌شود که. این‌ها یکی شده‌اند. عشق شعله‌ور. این عشق توی وجود این دو تا. آخ، خدا نکند دو نفر این جور عاشق هم بشوند، یکیشان برود، یکی بماند. یکی بماند چی بشود؟ چقدر سخت بشود. چقدر!

امشب یک جور دیگر می‌خواهم روضه بخوانم. حالا عزیزمان روضه حضرت علی‌اصغر می‌خواند، من یک جای دیگری می‌خواهم بروم. امشب به این اعتقاد دارم رفقا، این روضه، روضه حضرت رباب عجیب است. عجیب است، گره باز می‌کند باور نکردنی است. این روضه باز توی همه روضه‌های حضرت رباب، عجیب‌تر است. با توجه، با نیت بیایند توی این روضه، شاید گره باز بشود از این مملکت. توی این فتنه‌ها، توی این گرفتاری‌ها گشایشی بشود. به این دست مبارک حضرت رباب، ان‌شاءالله مشکلات این مملکت برطرف بشود.

چه عشقی بود؟ چه عشقی بود! امام حسین فرمود: «من زیر خاک هم بروم باز دست از محبت رباب برنمی‌دارم.» یک بیت، چند بیت هم رباب دارد. حالا وقت نیست بخواهم برایتان بگویم. رباب دختر امرءالقیس بود. امرءالقیس بزرگترین و معروف‌ترین شاعر عرب بود. بعد حضرت رباب غریزه شعری داشت، قریحه شعری داشت. انگار این قصیده امام حسین را جواب داده. حالا وقت نیست با جزئیاتش بگویم. آن هم خطاب به امام حسین می‌گوید من هم زیر خاک بروم باز زن توام، باز عاشق توام، من دست از تو برنمی‌دارم.

یک سال گفتند بعد امام حسین زنده بود. تعبیر مقتل همین است: «ماتَتْ کَمَداً.» دق کرد، مرد. «ماتَتْ کَمَداً.» دق کرد. رباب حتی چند نفر خواستگاریش آمدند. گفت: «من بعد حسین با کی می‌توانم زندگی کنم؟ من به کی می‌توانم نگاه کنم؟» این یک قدم از عشق اوست. می‌خواهم این روضه را بخوانم. این تابوت این مجلس است، برود توی دلمان، ان‌شاءالله آتیشمان بزند. می‌دیدند این هرجا می‌رود، زیر سایبان نمی‌رود. همه‌اش زیر آفتاب است. گفتند: «رباب، هوا گرم است، آفتاب است، برایت سایبان درست، سقف درست کردیم. صبر کن ها! چرا تو همه‌اش عادت داری زیر آفتاب بنشینی؟ بیا زیر سایه.» گفت: «عشق من و عزیز من را زیر آفتاب رها کرد. حسین من زیر آفتاب بود. من چگونه رویم می‌شود بروم زیر سایه؟» گفتند: «تا زنده بود کارش همین بود، زیر سایبان نرفت.» آخی آخی، از این روضه. آخی از این عشق. آدم با امامش باید این‌جور باشد.

خیلی گریه می‌کرد، خیلی گریه می‌کرد. همه‌اش از امام حسین می‌گفت. گفتم حرفی نیامده از علی‌اصغر چیزی گفته باشد. هرچی بود از امام حسین بود. یک روز این جماعت زن‌ها جمع شدند. وای، چه روضه سنگینی! روضه خدا طاقت بدهد بهم. این زن‌ها جمع شدند گفتند این خانم دارد تلف می‌شود، همه‌اش گریه، همه‌اش ناله، نه آب خوبی می‌خورد، نه غذای درست و حسابی می‌خورد. این دارد خودش را می‌کشد. گفتند: «چکار کنیم؟» گفتند: «یک غذای خوب درست کنیم، بیاوریم اشتهاش باز بشود، یک کم بخورد، یک کم جون بگیرد.» گفتند: «چی درست کنیم؟» گفتند: «یک مرغ بریانی درست کنیم، قشنگ هم به این برسیم. مرغ آماده، قشنگ شکم پر، اشتهای این خانم باز بشود.» نگاهش افتاد. یک چند لقمه‌ای دلش بیاید بخورد. روضه یک دفعه‌ای ها! آماده نباشی من مقدمه چی کنم؟ یکهو روضه آتیشت می‌زند. توی متن روضه باش. غذا را آوردند جلوش گذاشتند. مرغ را تصور کن، مرغ بریان کامل آماده، شکم پر. تا این طبق را از روی مرغ برداشتند، نگاه رباب افتاد. گفت: «بگردم برای سر بریدن!» این سر، مرغ را دید. گفتند: «انقدر گریه کرد، گریه کرد، گریه کرد، یکهو دیدند افتاد. تمام!»

رباب. روضه حیف نصفه بماند. دو نفر را من سراغ دارم این شکلی رفتند. یکی رباب بود، به یاد سر بریده رفت. یکی رقیه بود، با دیدن سر…
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...