دلسوز

جلسه نهم: قطره‌هایی که باید در دریا حل شوند

معرفتی . دلسوز . 1405/04/03
00:56:38
114

«دل‌سوز» سفری است از آیات قرآن تا عمق دل انسان؛ از سوره «بلد» تا «حدید» و «ماعون»، از رحمت نبوی تا اشک عاشورایی امام حسین (علیه‌السلام). در این جلسات، رحمت الهی نه در کلمات، بلکه در زندگی معنا می‌شود؛ از زکات و صبر تا دلسوزی، انصاف و مهربانی اجتماعی. هر گفتار آمیزه‌ای از تفسیر ناب، روایت‌های اهل بیت (علیهم‌السلام) و تجربه زیسته‌ی ایمان است؛ ایمانی که عمل می‌کند، می‌فهمد، می‌بخشد و می‌گرید. «دل‌سوز» روایتی است از دینِ زنده و انسانِ دلسوز؛ برای آنان که می‌خواهند ایمان را در زندگی لمس کنند، نه فقط بشنوند

معرفی
یگانگی مؤمنین با هم، و با امام؛ دو شرط آمادگی برای قیام![1:50]

یگانگی مؤمنین، در رواداری و مداراست نه یکی شدن فکرها و شاکله‌ها.[8:15]

کسی که غیبت برادر مؤمن کند، حتی شیطان هم او را گردن نمی‌گیرد![19:00]

اصلاح رابطه‌ی مؤمنین با هم‌، نشانه‌ی اصلاح رابطه با امام است![20:50]

بخش عمده‌ی فتنه‌های آخرالزمان، برای غربالگری و ریزش‌های قبل از ظهور است![22:10]

به روایت امیرالمؤمنین(ع)؛ شیعه باید بین مردم، مثل زنبور باشد، بین پرنده‌ها![25:50]

تمحیص شیعیان در آخرالزمان، تا به اندازه‌ی نمک در دیگ باقی بمانند![31:10]

روضه؛ کربلا؛ عرصه‌ی دلها و اراده‌هایی که یکی شدند تا شریک شهادت امام حسین (ع) شوند...[46:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم‌الله الرحمن الرحیم
بسم‌الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسّر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

بحث ما در این دهه به این نکته می‌رسد که آن حفره اصلی که باعث می‌شود جامعه اسلامی شکل نگیرد (بر اساس برخی روایات)، ارتباط مؤمنین با همدیگر است؛ ولایت مؤمنین نسبت به همدیگر است. این بارِ حکمرانی امام، بارِ ولایت امام، روی یک سخت‌افزاری قراره سوار بشود که آن سخت‌افزار اسمش ولایت مؤمنین است. این پیچ و مهره ارتباط مؤمنین باید با هم سفت باشد تا این بار سنگین را بشود حمل کرد. قرآن از این ولایت تعبیر می‌کند به: «الذی انقض ظهرک». ولایت اهل‌بیت، این حکمرانی الهی، یک چیزی است که کمر را می‌شکند؛ کمر پیغمبر را می‌شکند. به پیغمبرش می‌فرماید: «فاستقم کما امرت».
به پیغمبرش می‌فرماید این سوره که حالا یک بخشی از معارفش مربوط به استقامت است: «فاستقم کما امرت و من تاب معک». هم خودت باید این مسیر را ادامه دهی، هم اینهایی که با تو هستند باید بیاوری، باید نگهداری. فرمود: «این سوره مرا پیر کرد». پیغمبر، مظهر صبر، مظهر حلم. این پیچ و مهره ارتباطات را سفت نگه داشتن خیلی کار سختی است. حالا یک بخشش به عهده امام است؛ مدیریت امام. یک بخشش هم به عهده ما است. آنی که حاکمیت امام را می‌خواهد، ولایت امام را می‌خواهد در جامعه جاری کند، باید این ولایت مؤمنین را در جامعه جاری کند. باید یگانگی شکل بگیرد؛ یگانگی بین مؤمنین با هم، یگانگی بین مؤمنین با امام. هر کدامش که نباشد، کار به هم می‌خورد. قیام صورت نمی‌گیرد.

دیشب دو دسته از این روایات را خواندیم. البته شب‌های قبلش هم مرور کردیم. یک بخشش به این بود که شما هنوز با هم یگانه نشدید، مال‌تان یکی نشده، جیب‌تان یکی نشده؛ چه جوری ما روی حرف شما حساب کنیم؟ از آن‌ور هم «هارون مکی» را معرفی کردم، فرمودند این با من یگانه شده. این یکی است، دوگانگی با من ندارد؛ دو تا خاص نیست، دو تا فکر نیست، دو تا منطق نیست، دو تا تحلیل نیست. وقتی این شکلی مطابق شد، روی این می‌شود حساب کرد. این خیلی نکته مهمی است. رابطه مؤمنین با هم و با امام مثل رابطه قطرات دریا، قطرات آب می‌ماند، از بعضی روایات، که عرض می‌کنم مضمون برخی روایات، که مؤمن به سمت یک مؤمن کشیده می‌شود، آن‌جوری که یک قطره به سمت دریا کشیده می‌شود و با هم یکی می‌شوند و ذوب می‌شود، در دریا حل می‌شود. رابطه مؤمنین با همدیگر این شکلی است. قطراتی‌اند که دریا یکپارچه آب، یک استخر آب، یکی حساب می‌شود. می‌گویند یک استخر، می‌گویند یک گالن آب، می‌گویند یک کلمن. وقتی می‌خواهند واحد را حساب بکنند، می‌گویند یک کلمن آب، درحالی‌که این یک کلمن نیست؛ این میلیون‌ها قطره آب است. ولی میلیون‌ها قطره شدند یک کلمن، یکی شدند، دوگانگی بینشان نیست. خیلی تشبیه مهم و دقیق، خیلی هم جای بحث دارد. این را بهش می‌گویند جامعه اسلامی. جامعه اسلامی جامعه‌ای است که رابطه مؤمنین با همدیگر این شکلی است وگرنه اگر هر کس برای خودش یک قطره جدا باشد، خب این کاربردش چیست؟ خاصیتش چیست؟ چه‌کار می‌خواهد بکند؟ قطره‌های از هم بریده چه فایده‌ای دارند؟ شما یک میلیون قطره پراکنده داشته باشی، چه‌کار می‌تواند بکند؟ ولی هزار تا قطره داشته باش، به همدیگر متصل. این لااقل یک قطره خون را می‌تواند پاک بکند؛ غیر از این؟ آقا، شما صد تا قطره آب داشته باش. این یک خاصیتی دارد. این لااقل تشنگی بچۀ کوچک را می‌تواند برطرف بکند. یک کاربردی دارد.
لذا در روایت به ما فرمودند: «خیلی ذهن‌تان را درگیر تعداد نکنید، درگیر کمیت نکنید، کیفیت برایمان مهم‌تر است.» روایت دیشب امام صادق (علیه‌السلام)، که روایت مهمی بود، "ابن شهرآشوب" نقل کرد در «مناقب»، فرمود: «ما پنج تا این شکلی داشته باشیم، قیام می‌کنیم.» ما فکر می‌کنیم امام مثلا نعوذاً بالله بخل به خرج می‌دهد، نعوذاً بالله ما را سر کار گذاشته، خودش در آرامش و کیف‌وحالش، این مملکت و این ملت مسلمان و شیعه را آواره کرده، بدبخت رها کرده. نه آقا، او بیشتر از همه منتظر و مضطر واقعی اوست. او بیشتر از همه شوق دارد برای اینکه نجات بدهد این امت را. خب چه‌کار بکند؟ نمی‌شود روی این‌ها حساب کرد، نمی‌شود روی دوش این‌ها بار گذاشت. می‌گوید: «خب لااقل بگذار من یک تکلیف سنگین‌تری ندهم، همین‌قدری که هست نپاشد.» می‌شود ادامه غیبت. امشب ادامه وضعیت موجود.

این یگانگی باید شکل بگیرد. این یگانگی به این نیست که همۀ فکرها یکی بشود، همۀ سلیقه‌ها یکی بشود، همه یک جور فکر کنند. یک چیزی شبیه کره‌شمالی، مثلاً، درست بکنیم. حالا آنجا هم بعید می‌دانم همه یکی فکر بکنند، یکی باشند، ولی به هر حال سیستم دیکتاتوری‌شان این شکلی است دیگر؛ یک اندیشه و سلیقه دیگر را برنمی‌تابد. همه یک خط، یک فکر، یک حزب، در یک قواره، یک تحلیل. کسی تحلیل دوم نمی‌تواند داشته باشد. خواسته‌اند ما این شکلی باشیم؟ کسی جور دیگر فکر نکند؟ بریده بشود؟ آزاداندیشی، آزادفکری، تحلیل داشتن، نبوغ داشتن، خلاقیت داشتن، آزاد بودن از حرف این و رأی آن و دیکته آن... این‌جور می‌خواهی؟ این بد است؟ نخیر. پس چرا هی شما می‌گویید یکی شدن، یکی شدن؟ این یکی شدن به چیست؟ بابا، خود انبیا هم همه یک جور فکر نمی‌کردند، یک جور تحلیل نمی‌کردند. آیات قرآن در این زمینه عجیب است. شخصیت انبیا، تحلیل انبیا، گاهی با همدیگر تفاوت داشت، زاویه دیدشان گاهی با همدیگر تفاوت داشت.
در روایت دارد حضرت یحیی (علیه‌السلام) و حضرت عیسی (علیه‌السلام) پسرخاله بودند، این‌ها پسرخاله بودند. یک شباهت‌هایی هم با همدیگر داشتند؛ حالا هر دو مجرد بودند، هر دو تولدشان به یک نحو خارق‌العاده بود. حضرت عیسی پدر نداشت در تولد، با یک «تک‌والدی» بود (به قول معروف)، یعنی والدین‌شان نداشت، یک نفر، مادر فقط داشت. حضرت یحیی پدر و مادرش در سنین بالا، آن وقتی که جوان هم بودند، نازا بودند. جفت‌شان خارق‌العاده به دنیا آمدند. خیلی شباهت‌ها داشتند ولی شخصیت‌ها و مراماً کاملاً متضاد با همدیگر. با یک فرهنگ، با یک تربیت. حضرت زکریا که یحیی را تربیت کرده، که پسرش است، کفیل مریم بوده. کفیل- عهده‌دار امور حضرت مریم بوده. خب حضرت عیسی هم یک جورهایی در دامن حضرت زکریا بزرگ شده. حضرت یحیی «بکّاء»، گریه‌کن، خوفی. به قول این عرفا دسته‌بندی که می‌کنند می‌گویند خراباتی و مناجاتی. ایشان مناجاتی بوده، اهل گریه، اهل زاری. آن‌قدر گریه می‌کرد، نمد تر می‌گذاشتند روی این گونه‌هایش که پوست گونه‌هایش نریزد. حضرت زکریا یک بار در مسجد می‌خواست موعظه کند، از جهنم بگوید، فرمود نگاه کنید ببینید یحیی نشسته باشد پشت ستون مشغول عبادت بود. خب حضرت زکریا به علم عادی داشت رفتار می‌کرد، شروع کرد از جهنم مقداری گفتن، دیدند از پشت ستون کسی غش کرد افتاد. نگاه کردید؟ حضرت یحیی (علیه‌السلام).
از آن طرف حضرت عیسی (علیه‌السلام) «بشارتی»، شوقی، «خراباتی». در روایت دارد هر چی یحیی اهل گریه بود، حضرت عیسی اهل خنده بود، اهل بشارت بود. اصلاً انجیل همش همین فضاهای بشارتی است. فضای عشقی و حبی و بشارتی و خدا می‌بخشد و درست می‌شود و غصه نخور و خدا کریم است و خدا رحیم است. آقا، چه جور می‌شود این‌ها هر دو به یک پیغمبر ختم می‌شوند، حضرت زکریا؟ بله، این‌جوری است. آیاتش متنوع‌اند، بنده‌هایش متنوع. شخصیت‌گاهی یک استاد چهار تا شاگرد تربیت می‌کند، همه هم در قله مراتب معنوی و عرفانی. این چهار تا شبیه هم درنمی‌آیند. مرحوم آیت‌الله قاضی هم آیت‌الله بهجت را تربیت کرده، هم علامه طباطبایی را تربیت کرده، هم اخوی علامه طباطبایی را تربیت کرده، و برخی شاگردان دیگرشان. شما نگاه می‌کنی هر کدام یک سیاقی دارند، یک سبکی دارند، یک حالی دارند. کاملاً با همدیگر متفاوت. امام راحل ما با مرحوم آیت‌الله حق‌شناس، هر دو شاگرد آیت‌الله شهابادی بودند. شاگرد معنوی ایشان بودند. فضای امام یک فضا، آیت‌الله حق‌شناس یک فضا. هر کس ظرفیتی دارد، هر کس شخصیتی دارد، هر کس شاکله‌ای دارد. پس منظور این نیست که این‌ها را ما یکی کنیم. چی را باید یکی کنیم؟ دلداگی. آن رحمت، آن عشق است وقتی که می‌آید با خودش تحمل می‌آورد، رواداری می‌آورد، همگرایی می‌آورد، مدارا می‌آورد، «مدارات‌الناس» که امام رضا (علیه‌السلام) یک حدیث مفصل و معروف در مورد مدارات‌الناس، راه آمدن، کنار آمدن، تفاوت‌ها را تحمل کردن.
خب آقا، این بنده خدا این‌جوری تحلیل می‌کند، این اصلاً طبعش گرم است، این مزاجش این شکلی است. آن یکی مزاجش سرد است. آن یکی به یک سری چیزها شوق نشان می‌دهد، طبعش، میلش به یک سری چیزها کشیده‌می‌شود. این اصلاً به یک چیزهای دیگری کشیده‌می‌شود. مثال زیاد دارد. اگر بخواهم وارد این فضا بشوم بحث طولانی می‌شود، از بحث دور می‌شود. شما حتی خود حضرت موسی و حضرت خضر (علیهما‌السلام) را ببینید چقدر تفاوت در تحلیل این‌هاست. باز حضرت موسی را با حضرت هارون ببینید. در روایتی هم دارد در اعماق زمین بود –حالا روایتش مفصل است وقت نیست بخواهم بگویم– در تفسیر قمی است روایتش که حضرت یونس وقتی که در اعماق دریا بود، صدایی شنید از آن اعماق زمین. ملکش گفتش که «صدای انسان»، ظاهراً اینجا گفت. «گفت: بله. گفت: کیست؟ گفت: قارون است در اعماق زمین زنده است. می‌شود باهاش گفتگو کنم؟ گفت: آره.» شروع کرد گفتگو کردن و گفت: «تو کیستی؟» گفت: «من یونس بن متی هستم.» و یک چند نسل یعنی در همان خانواده حضرت موسی این‌ها محسوب می‌شوند. گفتش که: «چطوری یونس؟ فلان، بابات چطور است؟» و این‌ها. شروع کرد حال و احوالپرسی، ربط دارد، جالب است. گفت: «از موسی، شدیدالغضب، چه خبر؟» موسی، شدیدالغضب. گفت: «از دنیا رفت.» گفت: «از داداشش که خیلی خوش‌اخلاق بود چه خبر؟» هارون. گفت: «از دنیا رفت.» ظاهراً یک خواهری هم داشته حضرت موسی به نام اُم‌کلثوم. به قول این جوان‌ها این قارون روی خواهر کراش داشته، به قول این جوان‌ها می‌خواسته خواستگارش بوده. گفت: «از خواهر این‌ها چه خبر؟» گفت: «آن هم از دنیا رفت.» این‌ها یک رابطه فامیلی هم داشتند دیگر. قرآن می‌فرماید: «قارون من قوم موسی». فامیل بود. یک حال و احوال کرد و اینجا در روایت دارد (خیلی عجیب است) حالا من با آن کلمه «شدیدالغضب»ش کار داشتم که موسی را شدیدالغضب معرفی کرد. هارون مثلاً آدم معتدل و نرم و این‌ها معرفی کرد. جالب است دیگر. دو تا پیغمبر خدا، دو تا معصوم، یکی را در نگاه مردم شدیدالغضب و جوشی، یکی هم مثلاً منطقی. تفاوت دارد. نکته جالب این روایت این است: حال و احوال کرد و حضرت یونس هنوز در شکم نهنگ است باید ابتلا و گرفتاری و توبه‌اش را بگذراند. این نهنگ رفت. خطاب رسید: «قارون را از تو زمین در بیاورید.» گفت: «چرا؟» گفت: «صله‌رحم کرد. حال فامیلش را پرسید. صله‌رحم که رحمت جاری است، درش بیاورید.» حال و احوال ساده، حالا آن هم با تیکه متلک، یک کمی بود دیگر. شدیدالغضب، آن یکی فلان. درش رحمت. حالا غرضم این است که این تفاوت هست ولی این تفاوت به تضاد کشیده نمی‌شود، به تقابل کشیده نمی‌شود. دو تا رویکرد. البته گاهی هم بستگی به درجات ایمان دارد، مراتب ایمان، تفاوت دارد.
اینجا آنی که مرتبه ایمانش پایین‌تر است خودش می‌داند تسلیم است، تابع. می‌دانم ضعفش است. حضرت خضر به حضرت موسی می‌فرمود که: «بابا، باید تحمل کنی. تو نمی‌توانی صبر کنی، چرا؟ چون لم تحط به خبراء.» خبر نداری. «بیا می‌فهمی، یک کم حوصله کن.» سختش هم بود حضرت موسی. خب بعد کارهایی می‌دید، کارهای عجیب‌غریب. حالا خدا هم امتحاناتی می‌گیرد از آدم‌ها. «چاقو را می‌زند، بچه را می‌کشد.» می‌روند دنبال استاد سیر و سلوک، عرفان بودیم. «بچه‌کش» گیرمان آمد. این دیگر چه صیغه‌ای است؟ بچه‌کشتن! دیگر چی بود؟ گفت: «تحمل کن.» «باشه، چشم.» چیزهای عجیب‌غریب‌تر. تا رسید آنجا درخواست نان کردند، در زدند خانه‌ها را. حضرت خضر با آن مقام، با آن جایگاه، خانه‌ها را در می‌زند، می‌گوید: «می‌شود یک کم نان به ما بدهید؟» «فأبؤا ضیفوهما». آن‌ها هم زیر بار نرفتند که این‌ها را مهمان کنند، یک لقمه نان به این‌ها ندادند. آمدند کنار دیوار نشستند، خسته‌وکوفته، گرسنه. حضرت خضر به حضرت موسی فرمود که: «این دیوار را ریخته شده، ملات می‌آورم دو تایی با همدیگر دیوار را صاف کنیم.» حالا دیوار هم مال مردم، مال شهر. اینجا دیگر اعصاب حضرت موسی خورد شد، به قول ما برگشت گفت: «خب لااقل همین عملگی را می‌کردی یک پولی می‌گرفتیم خودمان می‌رفتیم یک چیزی می‌خریدیم می‌خوردیم.» «لَو شئتَ لَاتَّخَذتَ علَیهِ أَجرَا. وَ هذا فِراقُ بَینی و بَینَك.» دیگر بس است، دیگر تمام می‌شود، کوپن‌ت پر شد. دیگر هی سه بار هی من بهت وقت دادم، ژتونات را همه را سوزاندی. بعد دیگر توضیح داد، آن بچه برای چی بود، این کشتی برای چی بود، این دیوار برای چی بود. البته خود حضرت موسی فرمود: «یک دفعه دیگر اگر من حرف زدم دیگر تمام.» آن یک دفعه را اگر نمی‌گفت باهاش کنار می‌آمد. این تفاوت‌ها هست ولی تفاوت‌ها به تضاد کشیده نمی‌شود.

امام راحل، امام رضوان‌الله‌علیه، می‌فرمود: «تمام ۱۲۴ هزار پیغمبر را شما در یک ده جمع بکنید، در یک روستا جمع بکنید، دعوایشان نمی‌شود.» خیلی حرف عجیبی است ها! خیلی حرف عجیبی. آدم برود در برش. هیچ اختلافی این‌ها با همدیگر نداشته باشند! چرا، اختلاف نظر، اختلاف سلیقه دارند ولی آن روح معنوی مهارش می‌کند. می‌گوید: «اینجا تو نمی‌دانی، تحمل کن، مدارا کن، بگذار معلوم شود.» خیلی نکته مهمی است. این را از ما خواستند. وقتی این اتفاق نمی‌افتد می‌گویند: «شما رشته ارتباطتان را با همدیگر بریدید.» رشته ارتباطتان را که با همدیگر می‌برید، رشته ارتباطتان با ما قطع می‌شود. فقط با ما هم قطع نمی‌شود، رشته ولایتتان با خدا هم قطع می‌شود. روایت دارد می‌فرماید: «وقتی غیبت یک مؤمن دیگر را می‌کنی، یک مؤمن غیبت یک مؤمن دیگر را می‌کند، ارتباط رشته ولایی این دوتا با همدیگر قطع می‌شود. آنی که غیبت کرده، رشته ولایتش با خدای متعال هم قطع می‌شود.» بعد ادامه روایت خیلی ترسناک است، من می‌ترسم بگویم و ترجمه بکنم: «وَکَلَهُ اللَهُ إِلَی الشَیطان.» خدا او را به شیطان واگذار می‌کند. «فَلَم یَقبَل.» شیطان هم نمی‌پذیرد. شیطان هم آدمی می‌خواهد که کارچاق‌کن باشد. شیطان هم آدم می‌خواهد که رابطه‌گرم‌کن باشد. شیطان هم کسی را می‌خواهد که رفقای شیطان را بتواند دور خودش جمع کند. شیطان هم نمی‌خورد این فقط کار خراب‌کن است. هر طرف برود همه را به جان هم می‌اندازد.

روایت عجیبی است. من یک مثال منطقی بزنم، چند تا روایت بخوانیم، عرضم را تمام کنم، برویم در روضه. شب عاشوراست. ببینید فرض بفرمایید یک الف داشته باشیم، یک ب داشته باشیم، یک جیم داشته باشیم. الف و ب و جیم کاملاً موافق و مطابق باشد با الف. حالا مثالم، مثال ساده است. اگر بخواهم به زبان ریاضی بگویم قید و شرط و توضیح و این‌ها بیاورم که مثال دقیق بشود، خیلی دارم ساده‌اش می‌کنم. عرض می‌کنم این ب در تضاد با الف نباشد، مطابقت داشته باشد، همخوان باشد، بگنجد، تطبیق پیدا کند با الف. یک جیم هم داریم. این جیم هم نسبتش با الف این شکلی است، در مطابقت با الف. پس یک ب داریم مطابق با الف، یک جیم داریم مطابق با الف. این طبق قانون عقلی ریاضیاتی نتیجه‌اش چی می‌شود؟ نتیجه چه می‌شود؟ که ب و جیم باید مطابق هم در بیایند. بله آقا. حالا اگر ب و جیم مطابق هم درنیامدند چی؟ معلوم می‌شود. معلوم می‌شود یکی از این ب و جیم مطابقتش با الف دقیق نبوده. این همان زبان ریاضی همین روایات است. و آن شماها به چالش می‌خورید، معلوم می‌شود با ما ولایتتان مشکل دارد. اگر رابطه‌تان با ما درست بود، این چالش‌ها پیش نمی‌گرفتید. چقدر فرمول منطقی خوب. حالا از کجا بفهمیم رابطه‌مان با شما درست است؟ هر وقت این رابطه‌تان با همدیگر درست شد. خیلی سخت شد، خیلی سخت شد، خیلی کمرشکن.

حالا بریم سراغ آن دسته از روایات که یک شب وعده دادم، امشب باید سریع، البته امشب همه‌اش را نمی‌رسم، یکی دو تایش هم بتوانم بخوانم خوب است. از آن‌ور فرمود: «تا این اتفاق نیفتد، شما همچنین ارتباطی با همدیگر نداشته باشید، از حکومت ما، از خروج شما خبری نیست.» این یک طرف قضیه. یک دسته دیگر روایات داریم در مورد آخرالزمان. می‌فرماید: «بخش عمده‌ای از این فتنه‌های آخرالزمان که پیش می‌آید محک شما با همدیگر است، چلاندن شما به دست همدیگر است، و اختلافات شما با همدیگر است.» خب یعنی چی؟ یعنی آقا این‌ها خوب است دیگر ها؟ یعنی باید در جامعه این اتفاق بیفتد که ما به ظهور نزدیک بشویم دیگر؟ نخیر. می‌گوید: «این‌ها ریزش‌های قبل از ظهور است.» خب چرا ریزش قبل از ظهور است؟ می‌گوید: «آن‌قدر الک می‌کنند، یک ده تایی (حالا عدد ندارد ۳۱۳ تا بشود، حالا من می‌خواهم عدد این‌جوری بگویم)، یک ده تایی، یک پنج تایی، یک چهارتایی، یک چند تا دانه ای... تک‌فروشی. اینجا دیگر فله‌ای نیست، بنکداری نیست. تک‌فروشی. سری دوزی نیست. سری دوزی ندارد. مؤمن خالص. تک‌فروشی. تک و توکی پیدا بشود.» آن‌قدر می‌چلانند، آن‌قدر بالا و پایین می‌کنند، آن‌قدر هم می‌زنند، یکی را پیدا کنند ببینند این، این شکلی است. این را سوا می‌کنند. می‌گویند: «روی شانه‌ای می‌شود بار را گذاشت. روی این می‌شود حساب کرد. با این می‌شود قیام کرد.» اما قبل از ظهور این اتفاق می‌افتد.
بعد یک نشانه‌ای گفتند برای این اتفاق. آن نشانه یک کم وحشتناک است، ترسناک. من روایت‌ها را برایتان بخوانم، تقریباً ۱۰ تا روایت. عرض کردم دو تایش هم بتوانم بخوانم در این وقت کممان شاهکار است. در کتاب «غیبت نعمانی» بارها عرض کردم بنده، حالا در جلسات مختلف سه تا کتاب اصلی ما داریم برای روایات مربوط به امام زمان و مهدویت. یکیش «غیبت» شیخ طوسی است، یکی «کمال‌الدین و تمام‌النعمه» از شیخ صدوق، یکی هم کتاب «غیبت نعمانی» از مرحوم نعمانی. این سه تا معتبرترین است. شاید بشود گفت غیبت نعمانی باز به نسبت آن دوتا معتبرترین است و قدیمی‌تر از آن دو بزرگوار. در کتاب غیبت نعمانی این روایات آمده. یک دسته‌ای از روایات.
روایت دارد امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) این‌طور فرمود، حالا روایت خیلی روایت مفصل و جذابیه، پرپیمانه. می‌گوید حضرت فرمودند که به شیعیانشان فرمودند: «کونوا فی الناس کانحل فی الطیر.» «بین مردم مثل زنبور عسل باش در پرنده‌ها.» تعابیری... زنبور عسل جز پرنده‌ها هست یا نیست؟ شما به تردید افتادید ها! اگر بگویید نیست، پس چرا پر می‌زند؟ بالاخره این هم پر می‌زند. اگر بگویید هست، آخه این چیش به آن‌ها می‌خورد؟ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) منظور شان را فرمود.
«مثل زنبور عسل باشید در پرنده‌ها.» پرنده‌ها این را از خودشان حساب نمی‌کنند. «این چیست بابا؟ این کیست بابا؟» با چشم حقارت بهش نگاه می‌کند. هیچ امتیازی، هیچ ویژگی مثبتی، هیچ درخششی، هیچ فضیلتی نسبت به بقیه پرنده‌ها ندارد؛ درحالی‌که محصولی که این تولید می‌کند کجا، محصولات آن یکی‌ها همه با هم جمع بشوند. برو در بازار می‌فهمی ملت دنبال زنبور عسلند یا کبوتر چاهی؟ موسی کوتقی؟ کدامش طرفدار دارد در بازار؟ می‌فهمی. برو در جمع این عسل‌دارها و زنبوردارها و این‌ها می‌فهمی. برو از دکتر سؤال کن می‌فهمی خاصیت عسل، فایده عسل، قیمت... برو نگاه کن کبوتر چی دارد بدبخت. حالا یک دک و پزی دارد، خانه‌ای سر هم می‌کند، بلبلی می‌زند، می‌رود، خورد و خوراک مفصلی دارد، هیکل گنده‌ای دارد. پرنده‌ها که نگاه می‌کنند به زنبور عسل می‌گویند: «عمویی، تو اینجا چه‌کار می‌کنی؟» زنبور عسل می‌گوید: «تو راحت باش. می‌دانستی اینجا چه خبر است؟ این‌جور به من نگاه نمی‌کردی.» امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود: «شیعه بین مردم این شکلی است.» عجب جملاتی. کسی دارد این حرف را می‌زند که کل عالم را می‌شناسد. ما که می‌گوییم به زبان تمثیل، مگر عالم پرنده‌ها خبر نداریم؟ کسی این را دارد می‌گوید که از عالم پرنده‌ها و همه جزئیاتش خبر دارد. هر پرنده‌ای به این زنبور می‌رسد می‌گوید: «این دیگر چیست؟ این دیگر کیست؟ این هم یک بالی می‌زند خود را قاطی ما کرده.» «و لو یعلم ما فی أجوافیها لم یفعل بها کما یفعل.» «اگر می‌دانست در شکم این زنبور چیست باهاش این‌جوری برخورد نمی‌کرد.» این عسل دارد. می‌دانی این چی دارد؟ چقدر قیمت دارد؟ چقدر خاصیت دارد؟
فرمود: «خالطوا الناس بأبدانکم.» «شما هم قاطی مردم باشید، فکر کنم مثل همین‌های عادی معمولی. به حساب‌تان نمی‌آورند، این دیگر کیست؟ این دیگر چیست؟» «و زایلوهم بقلوبکم و أعمالکم.» ولی شما در دل‌تان یک چیزی دارید؛ آن سرمایه شماست. دل‌تان مثل این‌ها نباشد. دل شما ایمان دارد، نور دارد، محبت دارد. مکتسبة. البته هر کسی هر چی داشته باشد، آخر حساب و کتابش با همان است. «و هو یوم القیامه مع من احب.» قیامت هم هر کسی با آن کسی است که دوستش دارد.

اینجا جمله عجیب را امیرالمؤمنین می‌فرماید: «أما انَّکُم لَن تَروا ما...» شما آن چیزی که دوست دارید و آرزو دارید را «و ما تعملون»، آرزو دارید... شما الان اینجا مستضعفید، غریب، توسری‌خوری. تحقیرتان می‌کنند. شما محبت و ولایت امیرالمؤمنین را دارید، شما درک از ولایت امیرالمؤمنین را دارید. هنوز تاپ‌سر و صدای آن مال کیست؟ مال این ترامپ دیوانه، کودن، خوار. حرکات دیوانه‌واری که انجام می‌دهد. عالم شماها را تحقیر می‌کند، به او احترام می‌گذارد. این نخست‌وزیر ایکبیری ژاپن، آن زنی که پا شده رفته ترامپ هم کلی تحقیرش کرده، اشاره به تُسری خوردن در سرش هم کوبیده، مسخره‌اش هم کرده. بعد بردنش پیش قبر آن افسری که بمباران کرده ناکازاکی را، ادای احترام هم کرده، گل برایش گذاشته. بعد آن لحظه‌ای که دست داده به ترامپ و مثلاً گفتگو کرده، تمام شده رفته. آمده این‌ور داشته می‌رقصیده که من با ترامپ دست دادم. فیلمش درآمده. این پشت دیوانه‌خانه است. شما چی دوست دارید؟ دوست دارید که عالم برای کی ارزش قائل باشد؟ برای امام شهید شما؟ برای رهبر عزیز شما؟ برای شیعه امیرالمؤمنین؟ برای عالم شیعه؟ برای مرجع تقلید؟ نه برای عوضی وحشی مثل ترامپ؟
این آنی است که شما دوست دارید. بله، یک «بله» محکم بگیر، چون حضرت می‌خواهد کمرمان را بشکند. آنی که شما دوست دارید این است که شیعه خالص امیرالمؤمنین آقای دنیا باشد. بله. فرمود: «این روزی که شما دوست دارید ببینیدش نخواهید دید مگر اینکه روزگاری را اول می‌بینید که همین شماها در صورت همدیگر تف می‌اندازید، همدیگر را لعن می‌کنید، به همدیگر کذاب می‌گویید.» غربال می‌شوید تا معلوم بشود کیا به درد ما بخورند. «یَا مَعشَرَ الشیعه... حتی یَتفَلَ بَعضُكُم فی وُجوهِ بَعضٍ.» «تا بعضی‌تان در صورت بعضی تف بیندازید.» «وَ حَتّی یَسَهُمَ بَعضُكُم بَعضاً کذابین.» این‌ها به آن‌ها می‌گویند کذاب، آن‌ها به این‌ها می‌گویند کذاب. الان آرام‌آرام داریم تجربه می‌کنیم. «وَ حَتَّی لا یَبقَی مِنكُم علی هذا الامر.» «بر این امر، بر ولایت ما، بر محبت ما، بر این استقامت در این مسیر، آن‌قدر این امتحان‌ها را پس می‌دهیم تا کی؟ تا از شما به این اندازه بماند: «کَالکُحلِ فِی العَینِ.» سرمه در چشم چقدر است؟ چقدر کوچک؟ کم است. فرمود: «آن‌قدر می‌ماند، به اندازه سرمه در چشم.»
نمک در دیگ. در دیگ آن‌قدر گوشت می‌اندازند، آن‌قدر برنج می‌اندازند، آن‌قدر نمک می‌ریزند. فرمود: «در این غربال‌ها که بعد در مورد غربال صحبت می‌کنند، از شماها گوشتی و برنجی نمی‌مانند. نمکی می‌مانند.» اندازه نمک می‌ماند. «وَ المِلحُ فِی الطّعامِ وَ هُوَ أقَلُّ الزّاد.» کمترین چیزی که در غذا می‌ریزند نمک است. آب می‌ریزند زیاد، روغن می‌ریزند زیاد، برنج، لوبیا، حبوبات. یک کمی هم نمک. آن یک ذره است ولی همۀ مزه غذا به چیست عمو؟ نمک است. نکته عجیبی است. همۀ بار ولایت اهل‌بیت روی دوش کیست؟ روی همین چند تا کوچولو، چند تا دانه که اتفاقاً این‌ها معمولاً به حساب نمی‌آیند.
حالا دیگر وقت نیست بخواهم روایت این را برایتان بگویم که آن ۳۱۳ تا را در بعضی روایات توصیف کرده‌اند. یکی‌شان نجّار است، یکی خیاط، یکی بقّال، یکی قصّاب. در مورد یکی‌شان دارد نابینا است. می‌گوید: «آن صبح جمعه که به حضرت ملحق می‌شود و بیعت می‌کند به دست امام زمان، بینایی‌اش برمی‌گردد.» محاسبات ما مات. به کیا رتبه می‌دهی؟ نزد خدا، حساب و کتابش فرق می‌کند. فرمود: «بگذارید برایتان مثالی بزنم. یک نفر را تصور کنید. یک مقدار غذا دارد، غله دارد. این می‌آید، می‌گذارد این غذا را یک گوشه‌ای که غربال می‌کند. اول به این است که یک کناری می‌گذارد. اگر درش شته‌ای، حشره‌ای، حیوانی چیزی هست، خنک می‌گذارد. مرحله این است. کنار می‌گذارد، غربال می‌کند، تنقیح می‌کند، سوا می‌کند، بدها را جدا می‌کند، خراب‌ها را، آشغال‌ها را می‌گیرد، می‌آورد دوباره در خانه. در را می‌بندد. یک مدتی می‌گذرد. یعنی یک اتاقی می‌گذارد، جای خنکی می‌گذارد.» دوباره بعد یک مدتی می‌رود بهش سر می‌زند، دوباره می‌بیند یک کمی هم‌چنان بعضی‌هایش خراب شده. یک مدت که گذشته، بعضی‌هایش به مرور فاسد شده. دوباره آن فاسدها را جدا می‌کند، دوباره خرابی‌ها را ورمی‌دارد، خوب‌ها را این‌وری می‌کند، دوباره می‌گذارد، در را قفل می‌کند، می‌بندد. بعد یک مدتی می آید دوباره ببیند در یک هفته‌ای که گذشت چند تاشان خراب شد؟ چند تا فاسد شد؟ دوباره بعد یک هفته، یک مدت سر می‌زند، نگاه می کند. همین جور حضرت فرمود: «می‌آید و هی این شته و مته و سوسک که حالا در روایت آمده، حشره، بید، این حشره و همه را می‌گیرد. چندین بار این کار را می‌کند.» تهش یک مشت، یک کیلو، یک مقداری. ولی این دیگر سالم است، این دیگر درست است، این دیگر به درد می‌خورد، این دیگر هیچی ندارد.
فرمود: «خدا با شما این کار را می‌کند قبل از قیام ما. آن‌قدر می‌چلاند. آن‌قدر سوا می‌کند. گرفتاری می‌دهد. یک مدت بگذرد چی می‌شود؟ کی می‌ماند؟ کیا می‌ترسند؟ کیا کم می‌آورند؟ کیا بد و بیراه می‌گویند؟ کیا به جان مؤمنان می‌افتند؟ کیا بدبین‌اند؟ کیا کم‌تحمل‌اند؟» لایه بعدی دوباره سخت‌تر. همین‌هایی که از قبلی رد شدند، در بعدی کم می‌آورند. از این رد می‌شوم، در بعدی کم می‌آورند. هی ابهام، هی تردید، هی سؤال. هی این. آنی که قوی است، خود را نگه داشته، به انحراف کشیده نشده، حق و ناحق نکرده، از همه طرف فتنه آمده، بالا و پایینش کرده، این مانده. «این را من می‌خواهم جدا کنم. رویش حساب باز کنم.» و «کذالک اَنتُم تُمَحَصُکُم الفِتَن.» این فتنه‌ها می‌آید، «تمحیص» می‌کند شما را، غربال می‌کند. «حَتّی لا یَبقی مِنکُم اِلاّ اَصَحُّ عَصَلٍ.» عجب عبارتی! «لا تَضَرَّحُ الفِتَنُ شیعَتَنَا.» یک جماعتی می‌مانند، این‌ها می‌شوند «آنتی‌فتنه». هیچ فتنه‌ای دیگر روی این‌ها اثر نمی‌کند. «این‌ها را ما می‌خواهیم.» هیچ فتنه. یک فتنه حجاب می‌شود. صد تا جدا می‌شوند. «چادری شُل‌حجاب می‌شود، شُل‌حجابه ورمی‌دارد. مرد حساسیت از دست می‌دهد.» چی شده؟ هنوز یک طیفی رفت، یک طیفی ماند. «با حجاب نرفتی؟ با گرسنگی می‌برمت.» تورم ۳۰۰ درصد دوست داری؟ قحطی، «داره ها! خوشت می‌آید؟» محاصره دریایی!
این‌ها. «خدایا، نمی‌شود؟» نه دیگر، باید امتحان است دیگر. البته خدا ابزار امتحان را هم یک مشت جک و جونور مثل ترامپ خلق کرده، با این‌ها امتحان می‌گیرد. «وضع‌تان چگونه است؟» کیا ماندند؟ «تورم ۳۰۰ درصد.» این‌ها هنوز اسلام، انقلاب، امام خمینی، شهدا، روحت شاد. این‌ها می‌گویی هنوز. خب مثل اینکه شما خیلی «جان‌سخت»ید. «بریم یک صحنه جنگ هم داشته باشیم ببینیم چی می‌شود.» خب می‌بینم که لت و پاره شدید و کشته و مشته و این‌ها. هنوزم که باز می‌گویی جمهوری اسلامی و «جان فدای رهبر» و این‌ها. فتنه. نمی‌دانم فرهنگی، سیاسی، اعتقادی، فلان. همین جور از همه جا.

بدی هایش چیست؟ خدا می‌داند. سؤال‌ها را نداریم. اگر داشتیم کارمان راحت‌تر بود. طراحان سؤال در قرنطینه، سؤال‌ها نمی‌رسد. موقع امتحان می‌فهمی. خدا همچین معنایی دارد. رهبرمان قرار بود شهید بشود. بابا، ما همه حساب‌مان بهمان واهمه و ترس افتاد. بالاخره روی حساب احتمال می‌آید دیگر. چیزهای عجیب و ترسناک در بعضی روایات، بعضی‌هایش را با جزئیات گفته‌اند. بعضی‌ها تا تهش می‌مانند. چون می‌شناسد حق را. آنی که می‌خواهد حق و آنی که می‌خواهند اسمش حق است یک مقدار یک کاکائو چسبیده بوده به حق. آن کاکائو را می‌خواسته. ریاست بوده، آن را می‌خواسته. موقعیت، قدرت، شهرت. «امام حسین.» کلی هم فاکتور می‌کند. برای امام حسین. «دوست داشتی برایت منبر رفتم، ملت تحویلت می‌گیرند، جلو پات حاج آقا حاج آقا می‌گویند.» حال منبر بری تف بیندازند در صورتت، باز می‌آیی؟ این‌جور فاکتور کنی، می‌روی یک چیزی بگویی به قیمت فحش خوردن، به قیمت تیر خوردن.
بقیه روایاتش بماند. برویم کربلا. شب عاشوراست. یک عده‌ای فکر می‌کردند امام حسین را می‌خواهند. قدم به قدم در این غربال‌ها و امتحان‌ها و محک‌ها جدا شدند. عجیب هم بود. واقعاً صحنه سخت و عجیبی بود. یک عبارتی که آخر قضیه باید بگویم اولش بگویم یک کمی تحلیل کنیم برویم در روضه. یک جمله‌ای دارد علامه طباطبائی. این جمله بی‌نظیر است، بی‌نظیر است این جمله. در تفسیر «المیزان» به مناسبت بحث سر این است که: «آقا در هر جامعه‌ای، در هر امتی منافق پیدا می‌شود، منحرف پیدا می‌شود، ضعیف‌الایمان پیدا می‌شود.» ناخودآگاه یک جمله طلایی می‌گوید. می‌فرماید: «بابا، همیشه این بوده. در امت پیغمبرش هم بوده. آنجا منافق بوده، آنجا هم ضعیف‌الایمان بوده. در همه جنگ‌ها بودند، در همه موقعیت‌ها بودند. تاریخ به خودش ندیده یک جمعیتی باشند همه یکدست، همه عاشق، همه مؤمن، همۀ معارف. مگر کربلا و شهدای کربلا.» علامه طباطبائی. «برو فقط بودند، همه خالص، درجه‌یک.» «تو از بقیه چه توقعی داری؟ مگر اینجا کربلا است؟» اوه، عجب جمله‌ای.
یک گروه بودند شیله‌پیله درشان نبود. دو تا حرف نبود. فکرها مختلف بود. سلیقه‌ها مختلف بود. شخصیت‌ها مختلف بود. عشق‌ها یکی بود. دل‌ها یکی بود. اراده‌ها یکی بود. همه فقط اراده امام حسین بود. همین. هیچ هیچی نمی‌خواست. هیچ حرفی ندارد. هیچ پیشنهادی ندارد. هیچ تحلیلی ندارد غیر از آن اراده. خیلی صحنه عجیبی است. من این را به شما بگویم. آن‌ها البته کلی غربال شدند. تهش هفتاد تا ماندند با آن هفتاد تا. امام نمی‌توانست حکومت بکند. خاصیت آن ۷۰ تا این بود که در شهادت امام، در این فوز عظیم شریک شدند. ۳۱۳ تا آن‌جوری می‌خواهیم با این تفاوت که دیگر در شهادت امام شریک، در حاکمیت امام شریک. و بین این دو تا خیلی تفاوت. از این جهت این‌ها به نسبت آن‌ها کارشان خیلی سخت‌تر است ولی جنسشان همان جنس است.
از اولی که شروع کردم امام حسین (علیه‌السلام) از خود مدینه یک عده آدم‌های موجه پس زدند. «آقا، آخه برای چی؟ بابا، پدرت روی حرف این‌ها حساب کرد، کشتند. برادرت حساب کرد، کشتند. باز تو داری به حساب-» آقا، حساب منطقی است دیگر. تحلیل سیاسی است دیگر. تو در برابر امام تحلیل سیاسی داری؟ یعنی امام بی سواد است؟ یعنی امام تجربه تاریخی تو را نمی‌فهمد؟ تحلیل داری در برابر امام؟ «خائن، خطای محاسباتی.» بین کسی که خطای محاسباتی دارد با کسی که خائن است تفاوت. البته معمولاً خروجی این دو تا یکی درمی‌آید. جفتش به این است که امام را تنها می‌گذارد. مگر یک ردمعرکه‌ای پیدا بشود، خطای محاسباتی دارد، تهش بفهمد اشتباه کرده برگردد. مثل هر محاسباتی دارند.
این جمله‌ای که گفتم خودش یک دهه منبر بود ها. یک دهه منبر می‌خواهد. ما وظیفه داریم آن‌هایی که خطای محاسباتی دارند را هول ندهیم بروند به سمت خیانت. و این خودش یکی از آن بخش‌های سخت فتنه‌های آخرالزمان. «تفکیک آنی که خائن است، آنی که خطای محاسباتی دارد.» با آنی که خطای محاسباتی دارد راه بیاییم، کمکش کنیم. علائاتی که داریم. تحمل خطای محاسباتی داشتن. به امام می‌گفتند: «برای چی داری می‌روی؟ حالا خودت می‌روی، من را دعوت کردی. زن و بچه را برای چی می‌بری؟ این‌ها چه گناهی کرده‌اند آقا؟ واضح است داری به کشتن می‌دهی این‌ها را. خون این‌ها را گردن می‌گیری. قشنگ جنس مسابقه بچه را داری می‌کشی.» «درست است او جنایتکار است، خبیث است، کثیف است، تو داری به کشتن می‌دهی بچه را. برای چی با خودت می‌بری؟ به بچه چه‌کار داری؟» جمله موسی به خضر: «به بچه چه‌کار داری؟» نمی‌داند پشت قضیه چه خبر است. «آن‌ها من را بکشند هزار تا پیوست رسانه‌ای برایش دارند که کل این قیام را دود کنند بدهند هوا. این بچه را نمی‌شود کاریش کرد. این بچه به درد آن روز می‌خورد ولی من قاتلش نیستم. آن نامرد نکشد.» این‌ها هی قدم به قدم جدا می‌کند، تفکیک می‌کند.
می‌رسند مکه. حالا همه مشغول حج اند، مُحرِم شدند. آقا این‌وری می‌گیرند از احرام خارج. «لااقل وایستا حج‌مان را انجام دهیم. زن و بچه و مغازه همه را تعطیل کردیم. دم حج گذاشته. آن‌وری می‌رود. دیر می‌شود مگر؟ حالا یک هفته دیرتر.» یک عده همین‌جا جدا شدند، مشغول حج، مشغول طواف شدند. امام دارد می‌رود در بیابان‌ها. این غربال‌ها را می‌بینی چقدر عجیب است. گرد و غبار. ۷۰ تا می‌مانند. بانک اولش چند هزار تا بودند با امام می‌رسند. یکی از این منازل جمعیت هم شلوغ بود اول پشت امام. خیلی‌هایشان فکر می‌کردند آقا دارد می‌رود حکومت دیگر. بالاخره ژاندارمری، هلال احمری، سازمان خون، یک چیزی به ما می‌دهند دیگر. بالاخره رسیدند منطقه «زباله»، که یکی از منازل بود. پیکی که از کوفه می‌رفت حضرت دیدندش. فرمودند: «از کوفه چه خبر؟» شرمنده شد با ناراحتی گفت: «آقا، مسلم را کشتند.» گریه کرد امام حسین (علیه‌السلام) آنجا وایستاد سخنرانی کرد. فرمود: «دیدید این کاروان حکومت ندارد. مسلم را کشتند، من هم می‌کُشند. هر کس آماده است خون بدهد بیاید.»
آنجا گفتند: «آن‌قدر جمعیت جدا شد اسب‌های همدیگر را از سر عجله اشتباهی سوار می‌شدند. یک کم می‌رفت، فلانی اسب من را... بابا، پیاده شو!» همه رفتند. تقریباً ۱۰۰ تا ماندند. منزل به منزل هم امام حسین هی دارد با این‌ها اتمام حجت می‌کند. «آقا، شهید می‌شویم ها! حواس‌تان هست؟» امام سجاد می‌فرمود: «من هر منزلی پدرم رسید، فرمود: «اف به این دنیا.» سر پیغمبر یحیی را بریدند برای زناکار فرستاده. دارد گرا می‌دهد. آمده‌اید برای این اتفاقات؟ رسیدند کربلا و از همان روز اول شروع می‌کند: «این‌جاست. پس خون من ریخته می‌شود.» هر کس هر محاسبه دیگری دارد دیگر دارد برود. اینجا شهادت ها! این‌ها مرد مرد.

رسید به امشب. به این ساعت. آمد اعصابش را جمع کرد در خیمه. فرمود: «من جدی دارم بهتان می‌گویم فردا من را می‌کُشند. این‌ها فقط با من کار دارند. پاشید بروید، شب تاریک است. از این فرصت استفاده کنید، از این تاریکی استفاده کنید.» یک نکته کنکوری هم به قول ما امام حسین این کنارش فرمود. فرمود: «اگر رفتید این بچه‌های من هم با خودتان ببرید.»
پا اول از همه عباس بلند می‌شود. «سید ما، مولای ما، آقای ما، با انگیزه و هدف آمدیم. ما می‌دانستیم کشته می‌شویم. ما اصلاً آمدیم با تو کشته بشویم چون نمی‌توانستیم بعد تو زنده بمانیم.» تفاوت‌ها را ببین. این‌ور عباس است. آن‌ور زهیر، عثمانی بود. چهار روزه آمده. پا شد گفت: «من می‌خواهم کشته بشوم، تکه تکه بشوم، سوزانده بشوم، خاکسترم را به باد بدهند. هفتاد بار این اتفاق بیفتد باز برای تو کشته بشوم. تو فقط اجازه بده من برای تو کشته بشوم.» یکی از این اصحاب بهش خبر دادند. خبر رسید بچه‌اش در یکی از این مناطق، اسود بن قیس عبدی، می‌گوید محمد بن بشیر خضرَمی بود. به این شهدای کربلایی که اسمشان را کمتر شنیدیم قربان‌صدقه‌شان برویم. فدای تک تک‌تان یاران باوفا، عاشق، مرد مرد. محمد بن بشیر خضرَمی بهش خبر دادند پسرش در ری اسیر شده. جنگ بود. طرف‌های ری اسیر شده، اسیر دست کُفّار شده. بهش خبر دادند. گفت: «باشه. با خدا معامله کردم. بچه‌ام اسیر. دوست نداشتم اسیر بشود ولی دیگر چاره‌ای نیست، اسیر شده. چه‌کار کنم؟» راه داشت، یعنی می‌توانست برود اقدام کند بچه را آزاد کند. (تاریخ و مقتل داشته باشید.)
«فَسمَعَ قولَه الحسَین (علیه‌السلام).» این حرفی که زد امام حسین شنید. «اسیر شده، دیگر چه‌کار کنم؟ من باید اینجا باشم.» یک امام حسین بهش فرمود: «رَحِمَکَ الله. خدا رحمتت کند. أَنتَ فی حِلٍّ مِن بیعتی.» بیعت مرا از تو برداشتم. «فَاذهَب فی فِکاکِ ابنِکَ.» «برو بچه‌ات را آزاد کن. آزادت کردم. برو. بیعت برداشتم. حلال.» «آقا، جهنم هم ندارد. تمام شد خلاص. برو بچه‌ات را آزاد کن.» جمله را ببین. عشق را ببین. گفت: «اَکَلَتْنی سِباعُ الأحیا انفقتُکَ.» «درنده‌ها من را زنده‌زنده بخورند اگر از تو جدا بشوم، یا اباعبدالله.» حضرت یک چند تا لباس دادند، فرمودند: «این یکی. پسر تو، این لباس‌ها را بهش بده. بگو برود مرز بدهد به دشمن، مبادله کند اسیر را آزاد کند.» پا نشد برود. جانم به این عشق. هر کدامشان هم یک چیزی گفتند در اظهار شوق به امام حسین. سفت وایستادند: «آقا، ما می‌خواهیم کشته بشویم.» حضرت هم دعا کرد برای این‌ها.
روضه را سریع کنم. حرف زیاد است. مرد جنگی بودند. مشخص بود فردا هم جنگ است. یک بچه آن وسط است. تا حالا نجنگیده، تجربه جنگی نداشته. این نگران است. اسمش قاسم بن الحسن. برگشت گفت: «عمو، من هم فردا شهید می‌شوم؟» «فَدَاکَ عَمُّکَ.» «عموت فدایت بشود.» «مرگ در نگاه تو چه شکلی است؟» گفت: «عمو، أَحلَی مِنَ العَسَل.» «از عسل شیرین‌تر است.» فرمود: «آره، به خدا از عسل شیرین‌تر است.»
گفت: «عمو، جواب من را بده. من هم فردا کشته می‌شوم؟» حالا امام حسین هی می‌خواهد به این بچه رحم کند، چیزی نگوید. دلش می‌سوزد برای بچه. از یک طرف می‌خواهد اتمام حجت کند. کسی اگر محاسبه دیگری دارد نماند. تا ته قضیه برای همه روشن باشد. فرمود: «پسرم، عزیزم. نه تنها تو فردا کشته می‌شوی، بچه شیرخواره فردا کشته می‌شود.» شب عاشوراست ها! ناله عاشورایی امسال، ناله عاشورایی‌تان هم که فرق می‌کند. پارسال یادتان هست؟ شب عاشورا اینجا با هم بودیم از جلسه آمدیم بیرون خبر منتشر شد حضرت آقا در جلسه شرکت کردند. چه چه امیدی در دل‌ها پر شد. امسال همه‌مان چشممان دریم دوباره آقا بیاید ولی دیگر خبری نیست. آخی. قاسم این را شنید اول فکرش جای دیگر رفت. گفت: «عمو، یعنی چی؟ این بچه‌کوچک را هم می‌کشند؟ یعنی پای نامحرم به خیمه‌ها باز می‌شود؟» حالا امام حسین به نظر من دیگر دلش نیامد این‌ها را بگوید. چون دیگر ربطی به شهادتشان نداشت. این‌ها مال بعد شهادت بود. این‌ها هم دیگر طاقت نداشتند آن‌قدر بشنوند. فرمود: «نه عزیزم! این بچه را من فردا دست می‌گیرم، با تیر بچه را می‌زنند.» همه گریه کردند. خود امام حسین گریه کرد تا ته قضیه را گفت. تا علی‌اصغرش هم گفت. اتمام حجت تمام. کسی یک وقت به خاطر چیز دیگر نمانده باشد. فرمود: «خیلی خوب. می‌مانید؟»
همه‌شان گفتند: «همه می‌مانیم.»
امام سجاد (علیه‌السلام) فرمود: «اینجا پدرم فرمود: اَرفَعوا رُؤوسَکُم تَرَوا مَنازِلَکُم فِی الجَنّات.» «سرهایتان را بیاورید بالا. خانه‌هایتان را در بهشت ببینید.» «یَا فُلانُ، هذا دَارُکَ. یَا فُلانُ، هذا قَصرُکَ.» «فلانی این خانه تو است در بهشت. فلانی این قصر تو است در بهشت.»
خب آن‌ها که دیگر ثابت‌قدم بودند، تا ته خط وایستادند. امام دارد نشان می‌دهد. آقا این‌ها یک حالی پیدا کردند، در پوست نبودند. شب را چه جور گذراندند؟ یکی‌شان تا صبح شوخی می‌کرد، می‌خندید، به نام بریر، پیرمرد بود. یکی گفت: «برو، آخر عمرمان است. چرا آن‌قدر شوخی می‌کنی؟» گفت: «فردا من و تو و حسین با هم یک جا هستیم. چه جور خوشحال نباشم؟»

خب، امام حسین با این‌ها اتمام حجت کرد، روشن. یک امشب می‌خواهم بروم خدا رحم کند به روضه شب عاشورامان. این روضه‌ای که می‌خواهم بخوانم در هیچ مقتلی نیامده، در هیچ کتابی نیامده، در هیچ دفتری نیامده. بعدش به من نگویید: «این‌ها را از کجا گفتی؟» از کتاب و مقتل و این‌ها نگفتم ولی حرفم درست است. این‌ها را دارم از کتاب «تقدیر زینب» بهت می‌گویم. چی می‌خواهم بگویم؟ زینب خب از یک طرف خوشحال است، اصحاب وفادار. این‌ها دیگر آن کاری که اصحاب پدرم امیرالمؤمنین با علی کردند نمی‌کنند، خیانت اصحاب امام حسن را ندارند. دلش خوشحال شد ولی یک حرفی به نظر من در دل زینب ماند. آماده باشید اشک بریزیم با این روضه امشب.
سر شب امام حسین شروع کرد شعر خواندن بعد نماز. «یَا دهرُ اُفٍّ لَکَ مِن خلیلٍ...» «ای روزگار چقدر نامردی، رفیقان را از هم جدا می‌کنی.» زینب کبری داشت پرستاری می‌کرد از امام سجاد. دوباره بعد چند دقیقه امام حسین همین بیت را خواند. یک کم حساس شد. امام سجاد فرمود (نقل لهوف): «امام سجاد فرمود من فهمیدم بابام چی می‌خواهد بگوید. خَنِقَ بُغضٌ فی حَلْقی. بغض در گلویم جمع شد. گفتم به رو نیاورم عمه‌ام نفهمد ناراحت نشود.» می‌گوید دفعه سوم بابام شروع کرد به خواندن. عمه‌ام گفت: «حسین، چی می‌خواهی با من بگویی؟ راحت باش.» گفت: «خواهرم، همه می‌میرند.» گفت: «حرفت چیست؟» گفت: «خواهرم، شب آخر است.»
می‌گوید اول زینب کبری «لَطَمَت وَجهَهَا.» آن‌قدر به صورت زد. «شَقَّت جَیْبَهَا.» گریبانش را پاره کرد. «غُشِیتْ عَلَیها.» از حال رفت، بیهوش شد. امام حسین به هوشش آورد. به هوش آمد جمله‌ای گفت؛ این جمله من است. من این جمله را ۹ اسفند فهمیدم. همیشه روضه‌اش را می‌خواندم ها! ۹ اسفند خبر شهادت آقا که منتشر شد، ناخودآگاه این جمله حضرت زینب آمد در ذهنم: «ألیوم ماتَ أبی، ألیومَ ماتَ اُمّی، ألیومَ ماتَ أخی.» «اَلیوم ماتَ جَدِّی.» «باغ بابام در دلم زنده شد. داغ مادرم در دلم زنده شد. داغ داداش حسن در دلم زنده شد. حرف رفتن تو شد انگار همه را دوباره از دست دادم. چرا حرف از رفتن می‌زنی؟» گفت: «بابام از من بهتر بود، رفت. برادرم بهتر بود، رفت.» «گفت: اینکه می‌بینم آن‌قدر راحت در مورد مرگ صحبت می‌کنی بیشتر آزارم می‌دهد حسین. آن‌قدر راحت نگو می‌خواهم بروم.»
آن روضه‌ای که در کتاب نیامده چیست که می‌خواهم برایت بگویم؟ از این تکه روضه با آن تکه روضه یک چیزی می‌خواهم سر هم کنم. در کتاب نیامده. ببینم حالت چی می‌شود امشب. حال عاشورایی‌ات با این اشک. برو در خیمه امام حسین. دیدی رفقا دور هم جمع‌اند از بهشتشان دارند می‌گویند: «این خانه توست. آن قصر توست.» با حرف من، با فهم غلط من، حرف اشتباه من. یک نگاه انداخت به حسینش، گفت: «خب با رفقایت خلوت کردی. از رفتن دارید می‌گویید. فردا شب همه‌تان در بهشتید. اصلاً فکر من هم هستی؟ فردا شب من کجا؟ فردا همه‌تان دور پیغمبرید. من باید هر طرف را نگاه می‌کنم یا حرمله باشد یا سنان باشد یا عمر سعد باشد؟ فکر من هستی؟ فردا من با کی‌ام؟ خمینی؟ به رفقایت وعده می‌دهی کنار منی تو بهشت. به من هم بگو.» باید باشد. ۴۰ منزل بروم.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...