جلسه هشتم: پنج یار واقعی؛ شرط قیام امام صادق علیهالسلام
00:54:04
«دلسوز» سفری است از آیات قرآن تا عمق دل انسان؛ از سوره «بلد» تا «حدید» و «ماعون»، از رحمت نبوی تا اشک عاشورایی امام حسین (علیهالسلام). در این جلسات، رحمت الهی نه در کلمات، بلکه در زندگی معنا میشود؛ از زکات و صبر تا دلسوزی، انصاف و مهربانی اجتماعی. هر گفتار آمیزهای از تفسیر ناب، روایتهای اهل بیت (علیهمالسلام) و تجربه زیستهی ایمان است؛ ایمانی که عمل میکند، میفهمد، میبخشد و میگرید. «دلسوز» روایتی است از دینِ زنده و انسانِ دلسوز؛ برای آنان که میخواهند ایمان را در زندگی لمس کنند، نه فقط بشنوند
معرفی
روایت امام کاظم (ع) در باب؛ یکی شدن مؤمنین با هم، شرط مودت امام.[4:15]
«دست در جیب هم میکنید؟»
سؤال اصلی برای سنجش آمادگی امت برای قیام، از نظر امام باقر(ع)![8:35]
در زمان ظهور، ایمان، ملاک برادری واقعیست، نه نسبت و همخونی!
داستان تنور داغِ امام صادق(ع) برای راستیآزمایی ادعای سهل خراسانی![23:10]
روضه؛ در سوگ حضرت عباس(ع)؛ برادر سلبی و ایمانی اباعبدالله(ع) ...[43:00]
«دست در جیب هم میکنید؟»
سؤال اصلی برای سنجش آمادگی امت برای قیام، از نظر امام باقر(ع)![8:35]
در زمان ظهور، ایمان، ملاک برادری واقعیست، نه نسبت و همخونی!
داستان تنور داغِ امام صادق(ع) برای راستیآزمایی ادعای سهل خراسانی![23:10]
روضه؛ در سوگ حضرت عباس(ع)؛ برادر سلبی و ایمانی اباعبدالله(ع) ...[43:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد). فعال طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
در جلسات گذشته در مورد این نکته صحبت شد که جامعه اسلامی، امت اسلامی و تمدن اسلامی، وضعیت مطلوب و ایدهآلشان چه وضعیتی است. آیا آخر سوره مبارکه "فتح" یک شناسنامه بود؟ ملتی که ملت صالح صلاحیتدار است. «اَشِدّاءُ عَلَی الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم» و بعد هم بعد از اینکه نسبت به کافر شدید بود، نسبت به مؤمن رحیم بود. در پیشگاه الهی هم اهل رکوع و سجده و تضرع و گدایی است. این سه تا ویژگی وقتی در جامعهای بود، میشود صالح.
امام حسین (ع) فرمودند: "من برای اصلاح امت جدم قیام کردم." میخواهد این جامعه را از فساد در بیاورد، میخواهد این سه تا ویژگی را برگرداند به این جامعه. و هر وقت هم که این سه تا ویژگی برگشت به یک جامعهای، لایق این میشود که امام برگردد به آن جامعه، امام زمان برگردد به آن جامعه و حکومت کند. عرض کردیم در روایات ما این سه تا ویژگی به طور خاص به آنها توجه شده. و بین این سه تا، آن ویژگی وسط، ویژگی دوم را اهل بیت (ع) به طور خاص تاکید کردند به عنوان اینکه: "اونی که باعث میشه ما روی شما حساب کنیم، قیام کنیم، خروج کنیم، انقلاب کنیم، یا به تعبیری ظهور کنیم، همین عامل دوم است؛ «رحماء بینهم»." باید بین شماها درست باشد. تعدادی از روایاتش را جلسات قبل خواندیم. چند تا دیگر از این روایات را برایتان میخوانم.
در روایتی دارد در جلد ۲۵ "وسائل الشیعه" است؛ مرحوم شیخ حر عاملی نقل میکند. روایت مفصلی از امام کاظم (ع). آخر روایت این جمله است که گفتگوهایی میشود و مطالبی مطرح میشود. بخش آخر این گفتگو این است. حضرت به آن شخص میفرمایند که: "یا عاصم." شخصی که آنجا محضر امام کاظم (ع) بوده به نام عاصم. حضرت به او میفرمایند که: "کیف انتم فی التواصل و التبار؟" اوضاع شماها آنجایی که هستید، بین شماها و رفقایتان چطور است؟ محبت و پیوندتان با همدیگر چطور است؟
میگوید: "گفتم: الا افضل ما کان علیه." آقا خیلی خوب؛ بهترین شکلی که میشود ارتباط داشت، ما ارتباط داریم با همدیگر.
حضرت فرمودند: "یأتی احدکم الی منزل اخیه؟" قبلاً یک روایت شبیه به این داشتیم؛ یک کمی تفاوت دارد. فرمودند اینجور هست که یکی پاشود برود خانه آن یکی، خانه داداشش؟ نه، خانه یک مؤمن دیگر؟ این باید بین ما فرهنگ بشود. قرآن مؤمنین را نسبت به همدیگر چه معرفی میکند؟ «انما المومنون اخوه». مؤمنان نسبت به همدیگر؛ "انما" یعنی فقط، اینها نسبت به همدیگر فقط داداشاند. هممیهن و همشهری و اینها، اینها بعدش است. اینها اصالت ندارد، اینها واقعیت ندارد، اینها به حساب نمیآید، اینها ارزش ندارد. «انما المومنون اخوه»؛ مؤمنان فقط داداشاند، فقط برادرند.
حضرت فرمودند: "خب پس این شکلی هستید که یک مؤمنی پاشود برود خانه برادرش، یعنی خانه مؤمن دیگری؟" نه لزوماً بشناسدشها. یک وقت هست خب بله، ماها با همدیگر همکاریم، همهیئتی هستیم، رفیقیم، آن هم یک چیز؛ ولی اینجا نه. اینجا به صرف مؤمن بودن، به صرف مؤمن بودن که عرض کردم؛ مثلاً در این پیادهروی اربعین آدم این را خوب میبیند. آنجا غریبه و آشنا و همزبان و اینها دیگر ندارد. هر کی محب امام حسین (ع) و زائر امام حسین (ع) است، در این خانه به رویش باز است. هر وقت خواست بیاید، هر وقت خواست برود، از هرچیزی خواست استفاده کند.
اینجور فرمود، میرود یک مؤمنی خانه برادرش: "فلا یجده." میرود میبیند این رفیقش نیست، این مؤمن نیست. میرود تو خانه مؤمن. مؤمنی میبیند نیست، صاحبخانه نیست. "فیأمره باخراج کیسه" - آن زمان کیسه و اینها بوده، الان مثلاً گاوصندوق - دستور بدهد به اخراج کیسه و ختمه؛ آن صاحبخانه نباشد، بعد این برود تو خانه او، بعد دستور بدهد به زن و بچه این بگوید که، حالا آن زمان کیسه و اینها بوده، الان مثلاً گاوصندوق: "دستور بدهد بگوید این در گاوصندوق را برای من باز کنید." آن هم بیاورند و این هم باز کند و "فیأخذ من ذالک حاجته." هر چی لازم دارد بردارد. "فلا ینکر علیه." هیچ کسی هم نسبت به کار این برخوردی باهاش نکند که این چه کاری است، این چه وضعی است، این چهکار دارد میکند؟ منکر محسوب نشود، بد نباشد در چشم کسی. اینجوری هستید با همدیگر؟
حضرت فرمودند رابطهتان با همدیگر چهشکلی است؟ گفت: "آقا عالی، درجه یک، بهترین وضعیت."
فرمودند: "خب یعنی اینجور؟ یکی میرود خانه آن یکی را، طرف نیست و میگوید بردارید بیاورید، کلید گاوصندوق بیاورید و اموالش را بردارید بیاورید و باز کند و هر چقدر لازم دارد بردارد و برود؟ هیچکس هم هیچ تعجبی، سؤالی برایش پیش نیاید، اینجوری؟"
گفت: "لا."
حضرت فرمودند: "نه آقا، اینجور که «علی ما احب من التواصل و التصنیه»؛ پس آنجوری که من دوست دارم نیستید."
"الا ما احب"؛ آنجوری که من دوست دارم، آنقدری رابطههایتان پس نه اینکه همدیگر را با چاقو تیکه پاره نمیکنید؛ که اسمش نشد رفاقت و محبت و اینها. رفاقت، صمیمیت، رابطه خوب اینجوری؛ پاشو برو خانهاش، طرف هم نباشد. اینقدر اعتماد، اینقدر اطمینان، اینقدر یگانگی. این کلمه "یگانگی" کلمه فوقالعادهای است. قبلاً هم به آن اشاره کردم؛ یکی شدن. این دو تا با هم یکی بشوند.
چند تا روایت دیگر بخوانم، بعد کمی در مورد این کلمه "یگانگی" نکاتی را عرض بکنم. یک روایت دیگر دارد در "وسائل الشیعه" جلد ۵، باز هم شیخ حُرّ عاملی نقل میکند از امام باقر (ع). روایت که برید عجلی میگوید که ما محضر امام باقر (ع) بودیم. گفته شد، یک کسی مطرح کرد با امام باقر (ع): «ان اصحابنا بالکوفه لجماعه کثیره.» شیعیان، رفقای ما، اصحاب ما در کوفه جماعت زیادیاند. یعنی شما خیلی طرفدار دارید، شیعه دارید و اینها. «فلو امرتهم» آقا این روایت گل روایتهایی است که این چند شب خواندیم. این دیگر آن نقطهزن هایپرسونیکش این روایت است. البته آن روایت دیشبی هنوز دارد کار خودش را میکند، پدر همه ما را درآورد، ولی این هم نقطهزن است.
گفت: "آقا جماعت زیادی شما طرفدار دارید. اگر دستور بدهی اطاعت میکنند. یک لشکر آماده و تبعوک، دنبالت راه میافتند."
چه را مطرح کرد؟ آقا منتظر زیاد داری، عاشق زیاد داری، طرفدار زیاد داری. دارد حضرت را پیشنهاد میدهد به قیام و خروج و تشکیل حکومت و اینها دیگر. امام باقر (ع) روی چه نقطهای دست میگذارند؟ این همان نقطه کلیدی است، اصلیترین سؤال، اصلیترین سنجه برای امام. میخواهد ببیند جامعه آماده شده که من بیایم یا نه. این نکته است، این نقطه است. خیلی نکته عجیبی است. امام این را رصد میکند. این بشود، میآید. این بشود، حساب میکند. این بشود، تمام است. کدام است؟ همین سؤال.
حضرت فرمودند: «ایجیء احدکم الی کیس اخی فیأخذ منه حاجته؟» دست تو جیب همدیگر میکنید، هر چی لازم داشته باشید بردارید، بدون حرف و حدیث و اشکال و ابهام و دلخوری و ناراحتی و تعجب و اعتراض و گله و حرف پشت سر بردن؟ و بدون اینها. آخه گاهی تو رودربایستی آدم یککارهایی را هم میکند، بهتر که نکند، بعدش هزار تا داستان درست میشود. اینجور هستید؟ دست تو جیب همدیگر کنید راحت؟
گفت: "لا."
اووه! چه جوابی داد امام باقر (ع). بنده خدا فکر کرد خب حالا این را میگوید نه خب حضرتم آن فضائل فلان. نه، حساسیتسنجی یک تست برای جامعه که توش هزار تا نکته دارد. آن آدم وارد و حرفهای میفهمد.
حضرت فرمودند که: «هم بدمائهم ابخل.» کسی که از پول نگذرد، از خون میگذرد. کسی که پول نمیدهد، خون میدهد. اونی که پول نمیدهد، نسبت به خونش هم بیشتر بخل دارد.
چه فرمود امام باقر (ع): «هم بدمائهم ابخل.» اینها پس خون هم نمیدهند. آقا ما پاشویم بیاییم. الکی بازی. ما دستور میدهیم و همه جمع میشوند و از ورودی شهر راه میافتند و الله اکبر و تکبیر میگویند، مصلی میبرند و بیعت میکنند و تمام. این هم شد حکومت. خون و خونریزی دارد، جنگ دارد، قتال دارد.
گفت: "آقا چرا قیام نمیکنید؟" یک روایت دیگر است به قول من - حالا ترجمه بنده -: "برو خدا را شکر کن ما قیام نکردیم، زندگیتان را میکنید راحت."
فرمودند: "ما قیام کنیم، دو تا چیز شره میکند از شما. دو تا چیز همینجوری میچکد: عرق والعلق." علق یعنی خون. "عرق و العلق"؛ از یک طرفتان عرق میچکد، از یک طرفتان خون میچکد. ما در این شرایط، ظهورمان، حکومتمان اینجوری است. این دم و دستگاه را دارد، این سختیها را دارد. بیخوابی دارد، گرسنگی دارد، زحمت دارد. جمعیت خیلی زیاد است؛ یعنی ۳۱۳ تا بین اینها برای امام زمان (عج) یار پیدا نمیشود تکان بدهند. ببین کلاً تو کل کره زمین ۳۱۳ تا مسلمان پیدا میشود. کار که سخت بشود، آن امتحان هم تو چیست؟ تو گذشت. گذشتن بیشتر.
نکته عرض بکنم. خدا کمک کند همه ما اهل این بشویم. خیلی اینها حرفهایی است که حتی گفتنشان سخت است. حالا همیشه میگفتم اینها گفتنشان راحت است، عمل کردنشان سخت است. گفتنشان هم سخت است و آدم فشار میآید؛ کلی انرژی از آدم گرفته میشود. به آن توجه بفرمایید. اینها خون هم نمیدهند، دست تو جیب همدیگر نمیکنید، اینقدر به هم اعتماد ندارید. چهجور میخواهید به هم اعتماد بکنید با همدیگر بیایند خون بدهید؟ چهجور میخواهید از همدیگر دفاع کنید، برای همدیگر جان بدهید؟ چهجور میخواهید جان همدیگر را نگه دارید؟ برای همدیگر پول خرج نمیکنید، میخواهید برای همدیگر جان خرج کنید.
آقا برای همدیگر چیست؟ ما برای شما میخواهیم خرج کنیم. سؤال جدی، مهم، کلیدی این قضیه اینجاست که ما به اشتباه میگوییم: "ما برای شما میخواهیم خرج کنیم." برای شما خرج میکنیم، برای اینها خرج نمیکنیم. نکته فنی قضیه همینجاست که امام میفرماید: "من یعنی همینها، من یعنی همینها. چرا فکر کردی من یکی جدا از اینهام؟ تو باید برای من خرج کنی، برای اینها لازم نیست؟" نخیر، برای من خرج کنی یعنی برای همینها خرج کنی. چرا من را از اینها جدا میکنی؟ یک نکته فنی فوقالعادهای دارد.
تمام کنم، میرسم به این نکته. حضرت فرمودند: "پس اینها خون هم خرج نمیکنند، نسبت به خونشان هم بیشتر بخل دارند."
حضرت تلنگری زدند: "الان که زمانه آتشبس، زمانه جنگ نیست. الان که سر و صدایی نیست، طرق طروقی نیست، دعوایی نیست، آتشبس، صلح، آرامش. نناکحهم و نوارّثهم" - اووه اووه - فرمودند: "الان که دیگر ما در شرایط این شکلی، همه را مؤمن میدانیم، مسلمان میدانیم، ازدواج میکنیم، ارث میبریم، راهکامه اسلامی رفتار میکنیم. «حتی اذا قام القائم جائت المزایله»." ولی قیامکننده ما وقتی قیام کند، آنجا دیگر مزایله میآید. اوه، عجب کلمهای! مزایله از زوال میآید، از این تفکیک و جدا شدن. مهدی ما که میآید، دوران حکومت ما که میشود، دوران قیام ما که میشود، دیگر این آرایش ظاهری که در جامعه هست عوض میشود. حالا چه شکلی عوض میشود؟ این بحث فرداشبمان است.
اصلاحات سخت؛ که بعضی روایات گفته تن آدم میلرزد که آن شکلی شما از هم تفکیک میشوید. هر کی ادا در میآورد جدا میشود، ولی ادایاکی جدا شدن، خالصها میمانند. خالصها که میمانند، همانهاییاند که برای همدیگر جان میدهند، دست تو جیب همدیگر میکنند. همانهاییاند که "من و تو" ندارند بینشان. "من" نیست بینشان، دیوار نیست. این خانههای جانشان نسبت به همدیگر دیوارکشی ندارد، مرزبندی ندارد. از اینجا من، از آنجا تو. برو سمت خودت، ملک خصوصی، حریم. البته حالا حریم شخصی یک بخشی تو بحث حیا و عفاف و این مسائل، مسائل ناموسی است؛ آن بله خب حسابش جدا است. حریم خصوصی یعنی گوشی من، لپتاپ من، ماشین من. خب بله، الان هم ما میشنویم، میگوییم خب بالاخره آدم باید احترام... بله خب همین را ازت دارم میفرمایند دیگر.
جامعه اسلامی است. فکر کنید با همدیگر رفیقیم. فکر کنید با همدیگر خوبیم. فکر کنید همان است که ما گفتیم: "ازدواج کنید، هر کی آمد خواستگاری، آمد قیافهاش خوب بود، مسلمان بود، نماز میخواند، اینها دختر بدهید، دختر بگیرید، ارث ببرید." ولی دوران ظهور دیگر این شکلی نیست ها. دوران ظهور دیگر اینها را ما اینجوری نمیگوییم. بعد جالب است، تو یک روایتی دارد دوران ظهور دیگر مؤمنان از همدیگر به عنوان برادر ارث میبرند. برادرهای واقعی. برادر واقعیها اینهایند. تا به حال برادر واقعیها آنهایی بودند که از یک پدر و مادر بودند. باشد، درست. درست است. فعلاً هنوز زمانه حاکمیت امام نیست، باشد. ما فعلاً به همینها میگوییم داداش.
امام زمان (عج) که بیاید، ایمان آدمها را به همدیگر جفت میکند. «نسب و رحم» این مشخصات شناسنامهای. وگرنه اینکه چهجور میشود خیلیها را با همدیگر داداش دانست؟ این اولیای الهی را اینور. گاهی تو سپاه امام حسین (ع) یک نفر بود، داداشش تو سپاه عبیدالله بود. اینجا به اینها میگویند داداش. داداشاند با همدیگر. داداش این اصحاب امام حسین (ع) است نسبت به همدیگر. یکیشان آفریقایی سیاهپوست، یکیشان برده است، یکیشان پولدار است. هر کی یکجور است، هر کی یک فرم است. اینها داداشاند با همدیگر.
داداشهای واقعی اینهایند. البته همانجا هم خب شرایط چون نبود هنوز، احکامی که بین اینها بود آن احکام دوران امام زمان (عج) نبود که اینها از همدیگر ارث ببرند و اینها. ولی زمان امام زمان (عج) دیگر این شکلی میشود. اینها از همدیگر ارث میبرند.
فرمودند: زمان مهدی ما این شکلی میشود: «الرجل الی کیس اخیه»؛ آدم میرود دست میکند تو جیب داداشش. «فیأخذ حاجته فلا یمنعه.» آنجا دیگر حرف و حدیثی نیست. همه پولها یکی میشود. خندهدارش حالا مثلاً به شوخی و طنز بخواهم بگویم، اسم دیگر روی کارتها نداریم. شماره کارت که میدهی، اسمش را باهات چک میکند، میگوید به اسم فلانی؟ دیگر طنزآمیزش این است. دیگر زمان ظهور، دوران امام زمان (عج)، این شماره کارتها «مؤمنین» دیگر اسم رویش ندارد. حساب من تو حساب بچهام نرود. بله آقا، روشنی که دارم عرض میکنم. آنجا وقتی جیبها یکی میشود، حساب کی؟ حساب مؤمن، حساب اهل ایمان، حساب مؤمنین، حساب امام. اصلاً مال من نیست، مال امام است. مطلب را گرفتی؟ خوب.
بگذار من یک روایت دیگر برایتان بخوانم. این میشود رابطه مؤمنها با همدیگر، که نشان میدهد اینها نسبت به امام هم اینمدلی میشوند. هر وقت نسبت به مؤمنان این شکلی خرج کردند، با همدیگر یکی شدند، این دیوارها بینشان ریخت، بین اینها با امام همین شکلی میشود. آنجا دیگر سهم من و مال من و اینها دیگر مطرح نیست. یک روایت معروف که شاید شنیده باشید، من حالا میخواهم این روایت را امشب با یک دقتی رویش کار کنیم. کمی عمیق. روایت جالبی است.
در «مناقب ابن شهرآشوب» نقل میکند، جلد چهارم کتاب مناقب. میگوید که: مامون رقّی میگوید: "من پیش امام صادق (ع) بودم. سهل بن حسن خراسانی وارد شد." خراسانی، از همین منطقه. البته خراسان آن موقع خب دایره وسیعی داشت. مرو و اینها، یک بخشهایی از هرات و اینها همه جزء خراسان محسوب میشد. میگوید وارد شد و سلام داد به حضرت، نشست. گفتش که: "یابن رسول الله." - جمله را ببین، این گلایهها و اینها جالب است. توقعاتی که اینها داشتند. بعد در ذهنشان، مثلاً گاهی این بوده - خیلی چیز بدی است ها - در ذهنشان این بوده که مثلاً امام دارد کم میگذارد؟ چرا امام کاری نمیکند؟ اینها از امام توقع دارند. بعد که با امام مطرح میکنند، میبینند داستان برعکس است. این توقع از آنور به اینور است. این سؤال که "چرا کاری نمیکنید؟" سؤالی است که امام از اینها دارد.
گفتش که: "یا ابن رسول الله، لکم الرأفت و الرحمه." آقا شما که رئوفید، شما که مهربانید. «انتم اهلالبیت الامامه.» شما خانواده امامتید. «حق تقعدوا عنه؟» چرا نمینشینی روی این تخت حکومت، حکومت کنی؟ چرا کاری نمیکنی آقا جان؟ دست بگیر کار را. زمان امام صادق (ع) است دیگر، که شبهای قبل یک نکتهای عرض کردم. شیعه جمع شده، آن وضعیت دوران بنیامیه تمام شده، خطر تا حد زیادی از سر شیعه رفع شده، تعداد شیعیان زیاد شده، وسعت پیدا کرده. از خراسان پاشده آمده طرف. میگویند دیگر آقا وقتش است دیگر. «و انت تجد من شیعتک مئهالف.» آقا شما صد هزار تا شیعه داری، چرا کاری نمیکنی؟ صد هزار شیعه در آن دوران، در آن زمان. «یذربون بین یدیک بالسیف.» اینها جلویت شمشیر میزنند. صد هزار تا شمشیرزن. آقا بسمالله، یک کاری بکن.
حضرت فرمودند: «اجلس یا خراسانی» - بفرما، به قول ما دوغتو بنوش، استراحت کن. حالا خسته آمدی، خیلی تند و تیزی. «رعی الله حقّک.» - خدا حقت را مراعات کند.
به این کنیزشان فرمودند - حالا امام هم چهکارهایی میکند ها. امام هم غافلگیریهایی دارد ها. قشنگ از یک جاهایی پته آدم را میریزد روی آب. یکهو یک سؤالهایی، یککارهایی، آدم یکهو از یک صحنهای از خودش باخبر میشود که هیچ وقت فکرش را نمیکرد. کار امام این است دیگر. مظهر خدا است دیگر.
حضرت به کنیزشان فرمودند: «اسعرت التنور.» تنور را روشن کن. او هم رفت از حجرات و «حتی صار کالجمره.» این گر گرفت. تنور قشنگ آتشش زده بالا. جلز و ولز دارد میکند. هیزمها توش. حالا بنده خدا مثلاً فکر کرده اینها رفتند گذاشتند یک چایی بگذارند. ناهاری دعوت اینها مثلاً مهمان حضرتیم. حضرت کنیز را گفتند: "آتش به پا کن یک چایی بده مهمان آمده از خراسان آمده، عزیز دلم." این هم آتش را به پا کرد و بیاید و الوه. این آتش همینجور میزد بالا. آن بالاهاش هم سفید شده بود دیگر. آتش اینقدر گر گرفته بود.
فرمودند: «یا خراسانی، قم فاجلس فی التنور.» آقای خراسانی بفرما. بفرما یعنی مثلاً چایی درست کردند، بفرما. بفرما تو تنور. بفرما تو تنور.
«فقال الخراسانی: یا سیدی و ابن رسولالله، لا تعذبنی بالنار.» آقا پسر پیغمبر! من را به آتش عذاب نکن. حالا یک اشتباهی، حرفی زدم، چرا میزنی من را؟ آتش نزن آقا. ببخشید، اشتباه کردم. «اقل، اقالک الله.» از من بگذر، خدا از شما بگذرد. من به خدا ساده گذشتم ازت. این دیگر جواب خیلی بامزه بود. گذشتم ازت. تو توهم این هستی که ازت میخواهم بندازمش تو آتش بسوزانمش؟ عذرخواهی باشد پذیرفتم، عفو تو را بخشیدمت.
«فبینما نحن کذالک.» در همین گیر و دار بودیم، «اذ اقبل هارون للمکی.» - به به، آقام، داداشم! - هارون مکی وارد شد و «و نعله فی یدیه.» کفشایش را گرفته تو دست. صدا زد: «السلام علیک یابن رسولالله.» سلامش را داد به امام صادق (ع).
«فقال له الصادق علیه السلام.» البته اینجا تو روایت جواب سلام هم حتی نیامده، ولی خب دیگر علیالقاعده حضرت جواب سلامش را دادند، ولی اینقدر این اتفاق رخ داده راوی دیگر حتی جواب سلام حضرت را هم اشاره نمیکند. میگوید: "او سلام داد."
حضرت فرمودند: "برو تو تنور." جواب سلام هم نمیگوید. سلام را که داد. «یابن رسولالله.» حضرت فرمودند: «الق نعله من یدک.» کفشهایت را میگذاری بیرون، فکر کفشهایش هم بودند حضرت، نسوزد. خیلی اعماق دارد. کفشهایت را بگذار و «اجلس فی التنور.» برو بنشین تو تنور.
حالا اگر قبلش بود گفتگو را دیده بود، دیده بود این را هم بهش گفته "آقا برو." اینها خب، این برای روکمکنی و اینها. آقا جانم فرموده و ای فلان فلانشده، برو گوش بده و امر رهبری چی میشود و یک چیزی بود، یککاره از راه رسیدی. سلام را دادی حضرت وایستاده با یکی دارد صحبت میکند. مردی غریبه از راه دور آمده، معلوم نیست کی است، چی است. آمدیم سلام علیک کنیم کله صبح. یککاره تو تنور. آیا توضیح، یک جهاد طبیعی، مقدماتی، یک چیزی؟ یکهوئی اول صبح. او یک چیزی گفته بود میگفت ازت میخواهد عذابش کند. بدبخت سلام داده بود. دارید مطلب؟
«السلام علیک یا ابن رسولالله.» برو تو تنور. خیلی عجیب است.
«فالق النعل من یدیه.» کفش را گذاشت. «ثم جلس فی التنور.» نه سؤالی، نه حرفی، هیچ. رفت نشست تو تنور. «مقبل الامام یحدث الخراسانی فی حدیث خراسانی.» حضرت شروع کردند در مورد این محله شما و استان شما و اینها با خراسانی صحبت کردن و خب از خراسان چه خبر و اینها. خب بنده خدا خیلی گرخیده بود دیگر. ما آمدیم قیام کن. اول که به من گفت: "برو تو تنور." من عذرخواهی کردم. یک بدبخت ننهمرده دیگر آمد. او دیگر رفت تو تنور. چی شد احوال؟ درش بیاورند از این استیجها خارج بشود.
حضرت فرمودند: "خوب از خراسان چه خبر است." اینها حال و هوایش را عوض کردند. میگوید: "یکجوری هم حضرت شروع کرد از خراسان حرف زدن، «حتی کأنه شاهد علیها.»" انگار حضرت دارد همین الان تو کوچهها نگاه میکند. با گوگل ارث انگار آمده روی محلهها: "کوچه آن دومیهای چه خبر؟" با این جزئیات صحبت کردند از خراسان و
«ثم قال: قم یا خراسانی و انظر ما فی التنور.» خب خراسانی پاشو برو تو تنور را نگاه کن.
«فقمت الیها.» پا شدم رفتم. خب این تنورها، همین الان تنور قدیمیها کاگلیها را دیدید دیگر. عمیق است. تنورهای چیز که نیست که میچرخند ماشینیها و اینها. رفته تو تنور. عمق تنور قشنگ هم گر گرفته، آتش هم دارد میزند بیرون. میگوید رفتم نگاه کردم: «فرأیته متربعا.» دیدم چهار زانو نشسته. «فخرج الینا و سلم علینا.» فهمید که دیگر باید بیاید بیرون دیگر. با حضرت آمدند. آمد بیرون دوباره سلام داد به ما. هارون مکی خیلی شخصیت جالبی است که باز بعد این هم حتی باز صحبت نمیکند: "بابا یک چیزی بگو. شما الان اینجا، الان همه اتفاقات رو شما دارد، همه چیز دارد شما تست میشوی. الان موجود زنده آزمایشگاه شمایید. نظری نداری؟ کلاً الان حرفی، سؤالی، چیزی؟" فقط سلام. هر سری هم میآید یک سلام میدهد یا میرود تو تنور یا از تو دوباره سلام میدهد. سلام بدهد. نه این سلامش سلام واقعی است. سلام یعنی: "من در اختیار توام." این مگر سلامهای ما فرق میکند؟
میگوید از تو تنور آمد بیرون سلام داد: «فقال له الامام علیه السلام.» حضرت دیگر با این صحبت نکردند، با هارون مکی. برگشتند دوباره به خراسانی گفتند: «کم تجدوا بخراسان مثل هذا؟» اولش خراسانی چی گفته بود به امام؟ ۱۰۰ هزار تا. باریکالله، حواسها جمع است. گفت: "۱۰۰ هزار تا شمشیرزن داری جلویت وایسن، شمشیر بزنند. نه، صد هزار تا شیعه داری، صد هزار تا شمشیرزن داری."
حضرت فرمودند: "خوب کمپ تجدوا به خراسان مثل هذا؟" از اینها، اینمدلی تو خراسان چند تا سراغ داری؟ چند تا از اینها تو خراسان دارید؟
«یقول: فقلت: والله ولا واحدا.» به خدا یکدانه هم نداریم.
ادامه روایت. نظر شما را به بخش آخر روایت جلب مینمایم. جمله عجیبی را حضرت میفرمایند. میگوید حضرت فرمودند: «لا والله و لا واحدا.» آره، نه به خدا، یکی هم پیدا نمیشود. یعنی آره، این را تو درست گفتی. این درست. به خدا یکی هم پیدا نمیشود. درست بود.
«اما انا لا نخرج فی زمان لا نجد فیه خمسه معاضدین لنا.» ما تا وقتی ۵ نفر را نداشته باشیم که پشتمان در بیاید، قیام نمیکنیم. ۵ نفر. دیگر حرف از ۳۱۳ تا هم نیست. ۵. ۵ تا هارون مکی. ۵ تا. به پنج تا هارون مکی راضیاند. ۵ تا. ۵ تا. تأکید دارم روی این پنج تا.
فرمودند: «ما تا پنج تا نداشته باشیم قیام نمیکنیم.» صد هزار تا شمشیرزن. این داستانش این است. باید یکی بشود با "من". یک حرف از "من" بشنود. یک تحلیل هم خودش بکند. کمی نظر امام، کمی نظر خودش. کمی فکر امام، کمی اطلاعات خودش. بین این دو تا بالا و پایین کند. دوباره تشخیص بدهد. این که شد... اینکه هنوز "خودش"، "خودش" است. نداریم اینجا. تا وقتی خودش است، خودش است. برو بازی خودت.
گنبد در زد پیش آن استاد ملکوتیاش. این جمله معروفی است، داستانی که عرفا نقل میکنند. پشت در استاد نشسته بود، گفت: «من انت؟» کیه؟ کی پشت در؟ گفت: «انا.» منم. «اخرج یا انا.» برو من، من اینجا من. برو تا من هستی برو. این هم دوزاری صاف بود، میافتاد. رفتیم آقا، راه را نداد. اینها فقط حرف میزنند. اینجوری پشت در. رفتی بیرون. فهمید چیست داستان. رفت روی خودش کار کرد. این دیوارهای وجودش را، این عنانیت، منیت، "من من" کردنها، خودبینیها، اینها را شکست. مدتی. چقدر بد. آمد در زد. استاد سؤال کرد: "کی است پشت در؟" گفت: «انت.» خودتی، تویی. پشت در گفت: «ادخل یا انت.» حالا که تویی پس بیا تو.
اینجا به کسی راه میدهند، اینجا به کسی اعتماد میکنند که دیگر برای خودش نداشته باشد. تا برای خودش باشد که باز بین منفعت من و منفعت او یک جا تعارض میشود، تزاحم میشود، گیر میافتد، خودش را ترجیح میدهد. این هم خطر است. روی کی حساب میکند امام؟ روی اونی که دیگر "من" ندارد. خالی است. همش تویی. همه تویی.
این میشود داداش امام. امام این را برادر میداند. هر کی با امام این شکلی بود، میشود برادر امام. ماها محرومیم از اینکه برادر سلبی باشیم با امام. ولی این امکان برایمان هست که برادر ایمانی باشیم با امام. برادر ایمانی آن وقت دیگر آقا، امام در مصیبت این برادر زجه میزند، ناله میزند، خون گریه میکند. بروید ببینید بعضی روایات اهل بیت (ع) در وصف بعضی از مؤمنین و خوبان چه تعابیری دارند. البته خوش به حال اونی که هم برادر سلبی باشد، هم برادر ایمانی باشد. او میشود قمر بنیهاشم، او میشود ابوالفضل العباس (ع). او دیگر حسابش از همه جدا است. این را میگویند داداش. این را میگویند برادر. دوگانگی ندارد، دوتایی ندارد، دویی این وسط نیست. اینقدر با امام یکی میشود.
امام قربانصدقهاش میرود. دیگر دویی نمانده. امام خودش آینه تمامنمای خدا است. عباس (ع) آینه تمامنمای امام. امام در چهره عباس (ع) خودش را میبیند که در خودش خدا را میبیند. به عباس (ع) که میرسد میگوید: «ا یا اخی به نفسی انت.» جانم فدایت بشود داداش. «یا اخی.» داداشم، برادرم. وقتی میخواست برود گفتگو کند ابوالفضل العباس (ع) سؤال کرد. گفت: "آقا اینها میخواهند جنگ را راه بیندازند، گفتند بیایند با شما مطرح کنم، چی بگویم؟" حضرت فرمودند: "سوار مرکب شو. برو به اینها این را بگو که کمی جنگ را عقب بیندازند. پنجشنبه بود شب جمعه. درک کنیم، فردا بجنگیم. برو این را بگو." فرمودند: "سوار مرکب شو. «یا اخی به نفسی انت.» جانم به فدایت. سوار مرکب شو برو این را بهشان بگو."
جانم به فدایت. آدم به کجا میرسد؟ چی میشود امام قربانصدقهاش برود. تو زیارت ناحیه، امام زمان (عج) به ابوالفضل العباس (ع) اینجور سلام میدهند: «السلام علی ابوالفضل العباس بن امیرالمؤمنین المواسی أخاه بنفسه.» سلام بر آن داداش واقعی که هرچی داشت برای داداشش گذاشت. «الاخذ لقده من أمسه، الفادی له الواقی.» سلام بر آن فدایی حسین. فدایی، فدایی. به این میگویند فدایی. به این میگویند از ساعی الیه بمائه. چقدر تلاش کرد آب به برادرش برساند. «المقطوعت یداه.» دو تا دستش را بریدند.
امام سجاد (ع) در توصیف ابوالفضل العباس (ع) میفرمایند: «رحم الله العباس.» خدا رحمت کند عباس را. «فلقد آثره و أبلی.» ایثار کرد. «ابت به ابتلاء» افتاد. «و فدا أخاه بنفسه.» خودش را فدای داداشش کرد. «حتی قطعه دا.» تا آنجا که دیگر دستهایش را بریدند. تا آن لحظه که میشد کار کرد، کار کرد. دیگر بعد دیگر نمیشد کار کرد. دستی نداشت بخواهد کاری کند.
آخر، یک عبارت دارد در مقتل، آرامآرام برویم تو روضه، شب تاسوعا است دیگر. چه زود تاسوعا شد. میگوید: «بقی العباس بن علی (ع) قائماً امام الحسین (ع).» هر جا حسین (ع) بود، عباس جلویش وایستاده. «یقاتل دونه و یمیلو معه حیث مال.» هر طرف میرفت ابیعبدالله (ع)، عباس هم جلویش سپر بود. اینور و آنور میرفت. به این میگویند فدایی. وایستاده، سپر تیر شده. دلتان حرم عباس (ع) میخواست امشب. نه دلتنگ کربلایی؟ بین الحرمین. کمی برمیگردی این گنبد را نگاه میکنی، کمی آن گنبد را نگاه میکنی. دوست داشتی امشب حرم باشی زیارت بخوانی؟ آن زیارت معروفی که تو حرم میخوانید که امام صادق (ع) یاد داده. حضرت فرمودند: "هر وقت رفتی سلام بده." «السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله و لرسوله.»
یک عبارتی برای امام خیلی مهم بوده. آرامآرام دارم گرم میکنم. خودتان همه ماشاءالله یک تیکه آتشی روضه. آرامآرام دارد گرم میشود. یک جمله برای امام خیلی مهم بوده، خواسته هر کی رفته زیارت عباس (ع) این جمله را به عباس (ع) بگوید. آن جمله چیست؟ امام صادق (ع) فرمودند: "ای زائر عباس! رفتی آنجا اینجور بگو: «اشهد انک قد بالغت فی النصح.»" من شهادت میدهم تو دلسوزی را به نهایت رساندی. «واعطیت غایه المجهود.» من شهادت میدهم هر کار میتونستی کردی. این جمله مهم بوده. باید حتماً به عباس (ع) میگفتند. آخه اینقدر شرمنده همش میگفت: "من نشد برای تو کاری کنم. از من یک آب خواستی." امام فرموده رفتی آنجا بگو، شاید همین اثر کند روی حال عباس. نمیدانم. تو هر کار میتونستی کردی. هر چی داشتی گذاشتی. «غایه المجهود.» ته تلاشت را آوردی.
آخی، آخه یکی شدن با امام چقدر جالب میشود. چقدر جالب میشود. میخواهم مقتل بخوانم امشب. تاسوعا است. آمادهای برای عباس خوب گریه کنیم؟
یک آقای نسل چهارم عباس بن علی (ع). حضرت عباس بن علی (ع) بچه داشت. تو این چهار تا برادر از حضرت امالبنین هم فقط عباس (ع) فرزند داشت. یکدانه پسر داشت؛ عبیدالله. عبیدالله بن عباس فرزندی داشت، فرزندش فرزندی داشت، آن فرزند هم فرزندی داشت. میشود نسل چهارم عباس بن علی (ع). او یک شعری گفته نمیخواهم بخوانم، ترجمهاش را فقط میخواهم بگویم. نسل چهارم عباس بن علی (ع) میگوید: "ای مردم، برای جدم عباس گریه کنید، چون جدم کسی بود که تو کربلا ابیعبدالله (ع) برایش گریه کرد. شما برای کسی گریه میکنید که امام حسین (ع) برایش گریه کرد. امشب گریه کنید برای عباس." گریهها را امام حسین (ع) دوست دارد. کاش کربلا بودید کنار امام حسین (ع) آرام میشدید کمی با دیدن گریههای شما.
«مقتل الحسین» ابی مخنف تو جلد یکش صفحه ۱۷۸ به بعد این عبارات را نقل میکند. روضه متفاوت و عجیبی است. روضه عجیبی. یک سری عبارتها دارد من تو هیچ مقطلی ندیدم. منحصر به فرد است مال این مقطل. «وحد الحسین (ع) بعد قتل اصحابه.» عباس (ع) دید همه اصحاب حسین (ع) کشته شدند. حسین (ع) تنها شده و «وجمله من اهل بیته.» تعداد زیادی از خانوادهاش هم شهید شدند. «قال لاخوته من امه.» به برادرهای مادریش گفت. عباس (ع) به سه تا برادرش: «تقدموا.» بیایند جلو. "بروید تو میدان." چرا؟ «لاحتسبکم عندالله.» شما بروید. "من میخواهم کمی داغ برادر ببینم، بعد میخواهم خودم وارد میدان شوم. میخواهم داغتان را ببینم." وگرنه عباس فدایی این سه تا داداش هم بود. «فتقدموا حتی قتلوا.» سه تا آمدند تو میدان، همه شهید شدند. «فجاء الی الحسین (ع).» عباس (ع) آمد خدمت اربابش ابیعبدالله (ع). اجازه گرفت. آقا اجازه میدهی من بروم میدان؟
فرمودند: «انت حامل لوایی.» تو علمداری.
گفت: «لقد ذاق صدری.» آقا خیلی سینهام تنگ شده. «الحیات.» از این زندگی سیر شدم. "بگذار بروم میدان. خستهام آقا. تو یعنی خستهام آقا. خیلی خستهام، بگذار بروم."
فرمودند: «ان عزمت.» اگر دیگر واقعاً تصمیم داری بروی میدان. «فستسق لنا ماء.» برو کمی برای ما آب بیاور. کمی برای ما آب بیاور.
هارون مکی نسبت به امامش آنطور است. ببین عباس (ع) چیست. عباس (ع) چیست. سؤال و ابهام و برو و برگرد و اینها ندارد. همه وجودش جمع شده تو اینکه ارباب من از من آب خواسته. «فاخذ قربته و حمل علی القوم.» مشک را بلند کرد و حمله کرد به سمت دشمن. «حتی ملء الغربه.» رفت مشکش را پر آب کرد. «و قطف من الماء غرفه.» دستش را آورد تو آب. دیگر به آب رسیده. مشک هم که پر آب کرد. اول مشکش را آب کرده. اینها نکته دارد. مشکش را پر آب کرده. حالا خب دسترسی به آب دارد، یک دست انداخت. تشنه است. علیاکبر آمد گفت: "بابا این تشنگی دارد من را میکشد. راهی پیدا میکنی من یک جرعه آب بخورم؟" حالا عباس (ع) خودش دستش به آب رسیده. دست را انداخت، آمد بنوشد. «ذکر عطش الحسین.» این را میگویند یکی شدن. تشنگی مال حسین نیست. تشنگی آن تشنگی من است. این آب مال من نیست. این آب حسین است. اونی که باید تشنگیاش برطرف بشود حسین است. اونی که باید آب بهش برسد حسین است. عباس (ع) فدایی حسین (ع). من آب بخورم، ارباب من آن لبهای خشکیده، لبهای ترکخورده. «فرما بها.» آب را ریخت. شروع کرد با خود شعر خواندن: «یا نفس من بعد الحسین هونی و بعده لا کنت ان تکونی.» یک وقت بعد حسین نمانی. نشود تو هنوز مانده باشی. «هذا الحسین وارد المنونی و تشربین بارد.» حسین تشنه باشد بعد تو آب گوارا بخوری.
«ثم عاد فخذ علیه الطریق.» مسیرش را گرفت برگردد سمت خیمه. «فجعل یضربهم بسیفه.» هر کی میآید جلو با شمشیر میزند. حمله دارد میکند با سرعت دارد برمیگردد سمت خیمه. هر کی میآمد جلو با شمشیر میزد. بعد شعر میخواند: «لا ارحم الموت اذ الموت زغال حتی اوداری فی المصالیت لقا انی انا العباس عقدو بالسقا و لاهاب الموت یوم المتقا.» من از کسی ترس ندارم. این مشک باید برسد به خیمه. «فضربه حکیم بن طفیل الا بیمینه.» حکیم بن طفیل دست راستش را زد. «فبراها فاخذ اللوا بشماله.» پرچم را داد به دست چپ. «و هو یقول: والله ان قطعتم یمینی انی وهانی ابدااا.» دارد رجز میخواند برای دشمن. ضعف نشان نمیدهد. عباس (ع) است. در اوج اقتدار است. دست چپ گرفته پرچم را. زید بن ورقا آمد دست چپش را هم زد. «لوا الی صدری.» پرچم را چسباند به سینهاش. همان کاری که جعفر طیار کرد در جنگ وقتی دو دستش را زدند. پرچم را به سینه چسباند. بعد دوباره شعر خواند ابوالفضل العباس (ع). ریختند سرش. «فضربه بعمود علی راسه.» با یک عمود زدند بر فرق مبارکش. «فخر صریع الی الارض.» پخش رو زمین شد ابوالفضل العباس (ع). خورد زمین.
«نادا باعلا صوته.» صدایش را به اوج رساند. فریاد زد: «ادرکنی یا اخی.» داداش به دادم برس. «فان غض علیه اباعبدالله کسقر.» مثل باز شکاری ابیعبدالله (ع) لشکر دشمن را شکافت. رسید بالای سر عباس (ع). «فرآه مقتول یمین و یسار.» دید دست بریده، دست چپ بریده. «مرضوخ الجبین.» فرق شکافته. «مشک العین.» تیر به چشم نشسته. «علیه منحنی ابیعبدالله.» بالای سر عباس (ع) خم شد خودشان. فرمودند: "کمرم شکست."
روضه دارد تمام میشود ها. ولی روضه یکجوری تمام میشود که تو با خودت میگویی پس این روضهای که اینجور تمام شد، روضهها را فهمیدم از کجا شروع شد. بگذار من تمام کنم روضه را برایت. «وجلس عند راسه.» تو صحنه باش. کربلا باش. کنار این دو تا داداش باش. نشست بالای سر عباس (ع). یکی بالای سر عباس (ع) نشسته گریه میکند. «حتی فاز نفسه.» حسین (ع) کنار عباس (ع) جان داد. «فاز نفسه کامل حسین.» تمام کرد پیش عباس. خدایا عمر مجددی بهش داد. برگشت. «حتی حمل علی القوم.» آمد برگشت سمت اینها. اول گریههایش را کرد، اول کنار عباس (ع) نالههایش را زد. بلند شد. حمله کرد به سمت لشکر دشمن. «یضرب فیهم یم مالا.» کمی میزد به سمت راست دشمن، کمی میزد به سمت چپ دشمن. «فیفر.» هر طرف میرفت آنها فرار میکردند.
حضرت فرمودند: «این تفرون؟» کجا در میروید؟ «و قد قتلتم اخی.» داداشم را کشتید. «این تفرون؟ و قد فتتم ازدی.» کجا در میروید؟ دستهای من را بریدید. آنها عباس (ع) نبود. آنها دستهای حسین (ع) بود.
خط آخر روضه. من اهل مجلس گرم کنی نیستم بگویم ناله بزن، فریاد بزن، اینها. ولی خب امام صادق (ع) جدا دعا کرده آنهایی که گریه میکنند و جدا دعا کرده آن برای مصیبت اهل بیت (ع) فریاد میزنند و جدا دعا کرده سارغیم، آنهایی که فریاد... اگر دوست داری امشب مشمول این دعای امام صادق (ع) بشوی، به نظرم این روضه میتواند کمکت کند فریاد بزنی. ببین نظرت چیست؟
«ثم عاد الا موقفه منفردا.» تنها برگشت ابیعبدالله (ع) به خیمه. یک مقطل دارد. راوی دیدم با سر آستینش دارد هی اشکهایش را پاک میکند. دارد برمیگردد. یک عبارت اینجا ابی مخنف دارد. دیوانه میکند این عبارت آدم را. عجب جملهای است. شاهد من امسال این جمله را کمی فهمیدم. بعد این جنگها، بعد جنگ ۱۲ روزه، بعد جنگ رمضان، بعد شهادت رهبر ما. من جمله را میگویم، تو خودت تا تهش را بخوان. عبارت مال مقتل است. میگوید: «کان العباس آخر من قتل من المحاربین العدا الحسین.» میگوید آخرین شهید قبل امام حسین (ع) عباس بود. خب این جمله عجیب است. توضیح میدهد. میگوید: «ولم الا الاقلام و الثغار.» دیگر بعد عباس (ع) هر کی کشته شد، فقط بچه. عبدالله بن حسن را شنیدی؟ مال بعد عباس است. علیاصغر را شنیدی؟ مال بعد عباس است. رقیه را شنیدی؟ سال بعد عباس است. عباس را که زدند، کودککشی باب شد. دیگر دست...
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد). فعال طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
در جلسات گذشته در مورد این نکته صحبت شد که جامعه اسلامی، امت اسلامی و تمدن اسلامی، وضعیت مطلوب و ایدهآلشان چه وضعیتی است. آیا آخر سوره مبارکه "فتح" یک شناسنامه بود؟ ملتی که ملت صالح صلاحیتدار است. «اَشِدّاءُ عَلَی الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم» و بعد هم بعد از اینکه نسبت به کافر شدید بود، نسبت به مؤمن رحیم بود. در پیشگاه الهی هم اهل رکوع و سجده و تضرع و گدایی است. این سه تا ویژگی وقتی در جامعهای بود، میشود صالح.
امام حسین (ع) فرمودند: "من برای اصلاح امت جدم قیام کردم." میخواهد این جامعه را از فساد در بیاورد، میخواهد این سه تا ویژگی را برگرداند به این جامعه. و هر وقت هم که این سه تا ویژگی برگشت به یک جامعهای، لایق این میشود که امام برگردد به آن جامعه، امام زمان برگردد به آن جامعه و حکومت کند. عرض کردیم در روایات ما این سه تا ویژگی به طور خاص به آنها توجه شده. و بین این سه تا، آن ویژگی وسط، ویژگی دوم را اهل بیت (ع) به طور خاص تاکید کردند به عنوان اینکه: "اونی که باعث میشه ما روی شما حساب کنیم، قیام کنیم، خروج کنیم، انقلاب کنیم، یا به تعبیری ظهور کنیم، همین عامل دوم است؛ «رحماء بینهم»." باید بین شماها درست باشد. تعدادی از روایاتش را جلسات قبل خواندیم. چند تا دیگر از این روایات را برایتان میخوانم.
در روایتی دارد در جلد ۲۵ "وسائل الشیعه" است؛ مرحوم شیخ حر عاملی نقل میکند. روایت مفصلی از امام کاظم (ع). آخر روایت این جمله است که گفتگوهایی میشود و مطالبی مطرح میشود. بخش آخر این گفتگو این است. حضرت به آن شخص میفرمایند که: "یا عاصم." شخصی که آنجا محضر امام کاظم (ع) بوده به نام عاصم. حضرت به او میفرمایند که: "کیف انتم فی التواصل و التبار؟" اوضاع شماها آنجایی که هستید، بین شماها و رفقایتان چطور است؟ محبت و پیوندتان با همدیگر چطور است؟
میگوید: "گفتم: الا افضل ما کان علیه." آقا خیلی خوب؛ بهترین شکلی که میشود ارتباط داشت، ما ارتباط داریم با همدیگر.
حضرت فرمودند: "یأتی احدکم الی منزل اخیه؟" قبلاً یک روایت شبیه به این داشتیم؛ یک کمی تفاوت دارد. فرمودند اینجور هست که یکی پاشود برود خانه آن یکی، خانه داداشش؟ نه، خانه یک مؤمن دیگر؟ این باید بین ما فرهنگ بشود. قرآن مؤمنین را نسبت به همدیگر چه معرفی میکند؟ «انما المومنون اخوه». مؤمنان نسبت به همدیگر؛ "انما" یعنی فقط، اینها نسبت به همدیگر فقط داداشاند. هممیهن و همشهری و اینها، اینها بعدش است. اینها اصالت ندارد، اینها واقعیت ندارد، اینها به حساب نمیآید، اینها ارزش ندارد. «انما المومنون اخوه»؛ مؤمنان فقط داداشاند، فقط برادرند.
حضرت فرمودند: "خب پس این شکلی هستید که یک مؤمنی پاشود برود خانه برادرش، یعنی خانه مؤمن دیگری؟" نه لزوماً بشناسدشها. یک وقت هست خب بله، ماها با همدیگر همکاریم، همهیئتی هستیم، رفیقیم، آن هم یک چیز؛ ولی اینجا نه. اینجا به صرف مؤمن بودن، به صرف مؤمن بودن که عرض کردم؛ مثلاً در این پیادهروی اربعین آدم این را خوب میبیند. آنجا غریبه و آشنا و همزبان و اینها دیگر ندارد. هر کی محب امام حسین (ع) و زائر امام حسین (ع) است، در این خانه به رویش باز است. هر وقت خواست بیاید، هر وقت خواست برود، از هرچیزی خواست استفاده کند.
اینجور فرمود، میرود یک مؤمنی خانه برادرش: "فلا یجده." میرود میبیند این رفیقش نیست، این مؤمن نیست. میرود تو خانه مؤمن. مؤمنی میبیند نیست، صاحبخانه نیست. "فیأمره باخراج کیسه" - آن زمان کیسه و اینها بوده، الان مثلاً گاوصندوق - دستور بدهد به اخراج کیسه و ختمه؛ آن صاحبخانه نباشد، بعد این برود تو خانه او، بعد دستور بدهد به زن و بچه این بگوید که، حالا آن زمان کیسه و اینها بوده، الان مثلاً گاوصندوق: "دستور بدهد بگوید این در گاوصندوق را برای من باز کنید." آن هم بیاورند و این هم باز کند و "فیأخذ من ذالک حاجته." هر چی لازم دارد بردارد. "فلا ینکر علیه." هیچ کسی هم نسبت به کار این برخوردی باهاش نکند که این چه کاری است، این چه وضعی است، این چهکار دارد میکند؟ منکر محسوب نشود، بد نباشد در چشم کسی. اینجوری هستید با همدیگر؟
حضرت فرمودند رابطهتان با همدیگر چهشکلی است؟ گفت: "آقا عالی، درجه یک، بهترین وضعیت."
فرمودند: "خب یعنی اینجور؟ یکی میرود خانه آن یکی را، طرف نیست و میگوید بردارید بیاورید، کلید گاوصندوق بیاورید و اموالش را بردارید بیاورید و باز کند و هر چقدر لازم دارد بردارد و برود؟ هیچکس هم هیچ تعجبی، سؤالی برایش پیش نیاید، اینجوری؟"
گفت: "لا."
حضرت فرمودند: "نه آقا، اینجور که «علی ما احب من التواصل و التصنیه»؛ پس آنجوری که من دوست دارم نیستید."
"الا ما احب"؛ آنجوری که من دوست دارم، آنقدری رابطههایتان پس نه اینکه همدیگر را با چاقو تیکه پاره نمیکنید؛ که اسمش نشد رفاقت و محبت و اینها. رفاقت، صمیمیت، رابطه خوب اینجوری؛ پاشو برو خانهاش، طرف هم نباشد. اینقدر اعتماد، اینقدر اطمینان، اینقدر یگانگی. این کلمه "یگانگی" کلمه فوقالعادهای است. قبلاً هم به آن اشاره کردم؛ یکی شدن. این دو تا با هم یکی بشوند.
چند تا روایت دیگر بخوانم، بعد کمی در مورد این کلمه "یگانگی" نکاتی را عرض بکنم. یک روایت دیگر دارد در "وسائل الشیعه" جلد ۵، باز هم شیخ حُرّ عاملی نقل میکند از امام باقر (ع). روایت که برید عجلی میگوید که ما محضر امام باقر (ع) بودیم. گفته شد، یک کسی مطرح کرد با امام باقر (ع): «ان اصحابنا بالکوفه لجماعه کثیره.» شیعیان، رفقای ما، اصحاب ما در کوفه جماعت زیادیاند. یعنی شما خیلی طرفدار دارید، شیعه دارید و اینها. «فلو امرتهم» آقا این روایت گل روایتهایی است که این چند شب خواندیم. این دیگر آن نقطهزن هایپرسونیکش این روایت است. البته آن روایت دیشبی هنوز دارد کار خودش را میکند، پدر همه ما را درآورد، ولی این هم نقطهزن است.
گفت: "آقا جماعت زیادی شما طرفدار دارید. اگر دستور بدهی اطاعت میکنند. یک لشکر آماده و تبعوک، دنبالت راه میافتند."
چه را مطرح کرد؟ آقا منتظر زیاد داری، عاشق زیاد داری، طرفدار زیاد داری. دارد حضرت را پیشنهاد میدهد به قیام و خروج و تشکیل حکومت و اینها دیگر. امام باقر (ع) روی چه نقطهای دست میگذارند؟ این همان نقطه کلیدی است، اصلیترین سؤال، اصلیترین سنجه برای امام. میخواهد ببیند جامعه آماده شده که من بیایم یا نه. این نکته است، این نقطه است. خیلی نکته عجیبی است. امام این را رصد میکند. این بشود، میآید. این بشود، حساب میکند. این بشود، تمام است. کدام است؟ همین سؤال.
حضرت فرمودند: «ایجیء احدکم الی کیس اخی فیأخذ منه حاجته؟» دست تو جیب همدیگر میکنید، هر چی لازم داشته باشید بردارید، بدون حرف و حدیث و اشکال و ابهام و دلخوری و ناراحتی و تعجب و اعتراض و گله و حرف پشت سر بردن؟ و بدون اینها. آخه گاهی تو رودربایستی آدم یککارهایی را هم میکند، بهتر که نکند، بعدش هزار تا داستان درست میشود. اینجور هستید؟ دست تو جیب همدیگر کنید راحت؟
گفت: "لا."
اووه! چه جوابی داد امام باقر (ع). بنده خدا فکر کرد خب حالا این را میگوید نه خب حضرتم آن فضائل فلان. نه، حساسیتسنجی یک تست برای جامعه که توش هزار تا نکته دارد. آن آدم وارد و حرفهای میفهمد.
حضرت فرمودند که: «هم بدمائهم ابخل.» کسی که از پول نگذرد، از خون میگذرد. کسی که پول نمیدهد، خون میدهد. اونی که پول نمیدهد، نسبت به خونش هم بیشتر بخل دارد.
چه فرمود امام باقر (ع): «هم بدمائهم ابخل.» اینها پس خون هم نمیدهند. آقا ما پاشویم بیاییم. الکی بازی. ما دستور میدهیم و همه جمع میشوند و از ورودی شهر راه میافتند و الله اکبر و تکبیر میگویند، مصلی میبرند و بیعت میکنند و تمام. این هم شد حکومت. خون و خونریزی دارد، جنگ دارد، قتال دارد.
گفت: "آقا چرا قیام نمیکنید؟" یک روایت دیگر است به قول من - حالا ترجمه بنده -: "برو خدا را شکر کن ما قیام نکردیم، زندگیتان را میکنید راحت."
فرمودند: "ما قیام کنیم، دو تا چیز شره میکند از شما. دو تا چیز همینجوری میچکد: عرق والعلق." علق یعنی خون. "عرق و العلق"؛ از یک طرفتان عرق میچکد، از یک طرفتان خون میچکد. ما در این شرایط، ظهورمان، حکومتمان اینجوری است. این دم و دستگاه را دارد، این سختیها را دارد. بیخوابی دارد، گرسنگی دارد، زحمت دارد. جمعیت خیلی زیاد است؛ یعنی ۳۱۳ تا بین اینها برای امام زمان (عج) یار پیدا نمیشود تکان بدهند. ببین کلاً تو کل کره زمین ۳۱۳ تا مسلمان پیدا میشود. کار که سخت بشود، آن امتحان هم تو چیست؟ تو گذشت. گذشتن بیشتر.
نکته عرض بکنم. خدا کمک کند همه ما اهل این بشویم. خیلی اینها حرفهایی است که حتی گفتنشان سخت است. حالا همیشه میگفتم اینها گفتنشان راحت است، عمل کردنشان سخت است. گفتنشان هم سخت است و آدم فشار میآید؛ کلی انرژی از آدم گرفته میشود. به آن توجه بفرمایید. اینها خون هم نمیدهند، دست تو جیب همدیگر نمیکنید، اینقدر به هم اعتماد ندارید. چهجور میخواهید به هم اعتماد بکنید با همدیگر بیایند خون بدهید؟ چهجور میخواهید از همدیگر دفاع کنید، برای همدیگر جان بدهید؟ چهجور میخواهید جان همدیگر را نگه دارید؟ برای همدیگر پول خرج نمیکنید، میخواهید برای همدیگر جان خرج کنید.
آقا برای همدیگر چیست؟ ما برای شما میخواهیم خرج کنیم. سؤال جدی، مهم، کلیدی این قضیه اینجاست که ما به اشتباه میگوییم: "ما برای شما میخواهیم خرج کنیم." برای شما خرج میکنیم، برای اینها خرج نمیکنیم. نکته فنی قضیه همینجاست که امام میفرماید: "من یعنی همینها، من یعنی همینها. چرا فکر کردی من یکی جدا از اینهام؟ تو باید برای من خرج کنی، برای اینها لازم نیست؟" نخیر، برای من خرج کنی یعنی برای همینها خرج کنی. چرا من را از اینها جدا میکنی؟ یک نکته فنی فوقالعادهای دارد.
تمام کنم، میرسم به این نکته. حضرت فرمودند: "پس اینها خون هم خرج نمیکنند، نسبت به خونشان هم بیشتر بخل دارند."
حضرت تلنگری زدند: "الان که زمانه آتشبس، زمانه جنگ نیست. الان که سر و صدایی نیست، طرق طروقی نیست، دعوایی نیست، آتشبس، صلح، آرامش. نناکحهم و نوارّثهم" - اووه اووه - فرمودند: "الان که دیگر ما در شرایط این شکلی، همه را مؤمن میدانیم، مسلمان میدانیم، ازدواج میکنیم، ارث میبریم، راهکامه اسلامی رفتار میکنیم. «حتی اذا قام القائم جائت المزایله»." ولی قیامکننده ما وقتی قیام کند، آنجا دیگر مزایله میآید. اوه، عجب کلمهای! مزایله از زوال میآید، از این تفکیک و جدا شدن. مهدی ما که میآید، دوران حکومت ما که میشود، دوران قیام ما که میشود، دیگر این آرایش ظاهری که در جامعه هست عوض میشود. حالا چه شکلی عوض میشود؟ این بحث فرداشبمان است.
اصلاحات سخت؛ که بعضی روایات گفته تن آدم میلرزد که آن شکلی شما از هم تفکیک میشوید. هر کی ادا در میآورد جدا میشود، ولی ادایاکی جدا شدن، خالصها میمانند. خالصها که میمانند، همانهاییاند که برای همدیگر جان میدهند، دست تو جیب همدیگر میکنند. همانهاییاند که "من و تو" ندارند بینشان. "من" نیست بینشان، دیوار نیست. این خانههای جانشان نسبت به همدیگر دیوارکشی ندارد، مرزبندی ندارد. از اینجا من، از آنجا تو. برو سمت خودت، ملک خصوصی، حریم. البته حالا حریم شخصی یک بخشی تو بحث حیا و عفاف و این مسائل، مسائل ناموسی است؛ آن بله خب حسابش جدا است. حریم خصوصی یعنی گوشی من، لپتاپ من، ماشین من. خب بله، الان هم ما میشنویم، میگوییم خب بالاخره آدم باید احترام... بله خب همین را ازت دارم میفرمایند دیگر.
جامعه اسلامی است. فکر کنید با همدیگر رفیقیم. فکر کنید با همدیگر خوبیم. فکر کنید همان است که ما گفتیم: "ازدواج کنید، هر کی آمد خواستگاری، آمد قیافهاش خوب بود، مسلمان بود، نماز میخواند، اینها دختر بدهید، دختر بگیرید، ارث ببرید." ولی دوران ظهور دیگر این شکلی نیست ها. دوران ظهور دیگر اینها را ما اینجوری نمیگوییم. بعد جالب است، تو یک روایتی دارد دوران ظهور دیگر مؤمنان از همدیگر به عنوان برادر ارث میبرند. برادرهای واقعی. برادر واقعیها اینهایند. تا به حال برادر واقعیها آنهایی بودند که از یک پدر و مادر بودند. باشد، درست. درست است. فعلاً هنوز زمانه حاکمیت امام نیست، باشد. ما فعلاً به همینها میگوییم داداش.
امام زمان (عج) که بیاید، ایمان آدمها را به همدیگر جفت میکند. «نسب و رحم» این مشخصات شناسنامهای. وگرنه اینکه چهجور میشود خیلیها را با همدیگر داداش دانست؟ این اولیای الهی را اینور. گاهی تو سپاه امام حسین (ع) یک نفر بود، داداشش تو سپاه عبیدالله بود. اینجا به اینها میگویند داداش. داداشاند با همدیگر. داداش این اصحاب امام حسین (ع) است نسبت به همدیگر. یکیشان آفریقایی سیاهپوست، یکیشان برده است، یکیشان پولدار است. هر کی یکجور است، هر کی یک فرم است. اینها داداشاند با همدیگر.
داداشهای واقعی اینهایند. البته همانجا هم خب شرایط چون نبود هنوز، احکامی که بین اینها بود آن احکام دوران امام زمان (عج) نبود که اینها از همدیگر ارث ببرند و اینها. ولی زمان امام زمان (عج) دیگر این شکلی میشود. اینها از همدیگر ارث میبرند.
فرمودند: زمان مهدی ما این شکلی میشود: «الرجل الی کیس اخیه»؛ آدم میرود دست میکند تو جیب داداشش. «فیأخذ حاجته فلا یمنعه.» آنجا دیگر حرف و حدیثی نیست. همه پولها یکی میشود. خندهدارش حالا مثلاً به شوخی و طنز بخواهم بگویم، اسم دیگر روی کارتها نداریم. شماره کارت که میدهی، اسمش را باهات چک میکند، میگوید به اسم فلانی؟ دیگر طنزآمیزش این است. دیگر زمان ظهور، دوران امام زمان (عج)، این شماره کارتها «مؤمنین» دیگر اسم رویش ندارد. حساب من تو حساب بچهام نرود. بله آقا، روشنی که دارم عرض میکنم. آنجا وقتی جیبها یکی میشود، حساب کی؟ حساب مؤمن، حساب اهل ایمان، حساب مؤمنین، حساب امام. اصلاً مال من نیست، مال امام است. مطلب را گرفتی؟ خوب.
بگذار من یک روایت دیگر برایتان بخوانم. این میشود رابطه مؤمنها با همدیگر، که نشان میدهد اینها نسبت به امام هم اینمدلی میشوند. هر وقت نسبت به مؤمنان این شکلی خرج کردند، با همدیگر یکی شدند، این دیوارها بینشان ریخت، بین اینها با امام همین شکلی میشود. آنجا دیگر سهم من و مال من و اینها دیگر مطرح نیست. یک روایت معروف که شاید شنیده باشید، من حالا میخواهم این روایت را امشب با یک دقتی رویش کار کنیم. کمی عمیق. روایت جالبی است.
در «مناقب ابن شهرآشوب» نقل میکند، جلد چهارم کتاب مناقب. میگوید که: مامون رقّی میگوید: "من پیش امام صادق (ع) بودم. سهل بن حسن خراسانی وارد شد." خراسانی، از همین منطقه. البته خراسان آن موقع خب دایره وسیعی داشت. مرو و اینها، یک بخشهایی از هرات و اینها همه جزء خراسان محسوب میشد. میگوید وارد شد و سلام داد به حضرت، نشست. گفتش که: "یابن رسول الله." - جمله را ببین، این گلایهها و اینها جالب است. توقعاتی که اینها داشتند. بعد در ذهنشان، مثلاً گاهی این بوده - خیلی چیز بدی است ها - در ذهنشان این بوده که مثلاً امام دارد کم میگذارد؟ چرا امام کاری نمیکند؟ اینها از امام توقع دارند. بعد که با امام مطرح میکنند، میبینند داستان برعکس است. این توقع از آنور به اینور است. این سؤال که "چرا کاری نمیکنید؟" سؤالی است که امام از اینها دارد.
گفتش که: "یا ابن رسول الله، لکم الرأفت و الرحمه." آقا شما که رئوفید، شما که مهربانید. «انتم اهلالبیت الامامه.» شما خانواده امامتید. «حق تقعدوا عنه؟» چرا نمینشینی روی این تخت حکومت، حکومت کنی؟ چرا کاری نمیکنی آقا جان؟ دست بگیر کار را. زمان امام صادق (ع) است دیگر، که شبهای قبل یک نکتهای عرض کردم. شیعه جمع شده، آن وضعیت دوران بنیامیه تمام شده، خطر تا حد زیادی از سر شیعه رفع شده، تعداد شیعیان زیاد شده، وسعت پیدا کرده. از خراسان پاشده آمده طرف. میگویند دیگر آقا وقتش است دیگر. «و انت تجد من شیعتک مئهالف.» آقا شما صد هزار تا شیعه داری، چرا کاری نمیکنی؟ صد هزار شیعه در آن دوران، در آن زمان. «یذربون بین یدیک بالسیف.» اینها جلویت شمشیر میزنند. صد هزار تا شمشیرزن. آقا بسمالله، یک کاری بکن.
حضرت فرمودند: «اجلس یا خراسانی» - بفرما، به قول ما دوغتو بنوش، استراحت کن. حالا خسته آمدی، خیلی تند و تیزی. «رعی الله حقّک.» - خدا حقت را مراعات کند.
به این کنیزشان فرمودند - حالا امام هم چهکارهایی میکند ها. امام هم غافلگیریهایی دارد ها. قشنگ از یک جاهایی پته آدم را میریزد روی آب. یکهو یک سؤالهایی، یککارهایی، آدم یکهو از یک صحنهای از خودش باخبر میشود که هیچ وقت فکرش را نمیکرد. کار امام این است دیگر. مظهر خدا است دیگر.
حضرت به کنیزشان فرمودند: «اسعرت التنور.» تنور را روشن کن. او هم رفت از حجرات و «حتی صار کالجمره.» این گر گرفت. تنور قشنگ آتشش زده بالا. جلز و ولز دارد میکند. هیزمها توش. حالا بنده خدا مثلاً فکر کرده اینها رفتند گذاشتند یک چایی بگذارند. ناهاری دعوت اینها مثلاً مهمان حضرتیم. حضرت کنیز را گفتند: "آتش به پا کن یک چایی بده مهمان آمده از خراسان آمده، عزیز دلم." این هم آتش را به پا کرد و بیاید و الوه. این آتش همینجور میزد بالا. آن بالاهاش هم سفید شده بود دیگر. آتش اینقدر گر گرفته بود.
فرمودند: «یا خراسانی، قم فاجلس فی التنور.» آقای خراسانی بفرما. بفرما یعنی مثلاً چایی درست کردند، بفرما. بفرما تو تنور. بفرما تو تنور.
«فقال الخراسانی: یا سیدی و ابن رسولالله، لا تعذبنی بالنار.» آقا پسر پیغمبر! من را به آتش عذاب نکن. حالا یک اشتباهی، حرفی زدم، چرا میزنی من را؟ آتش نزن آقا. ببخشید، اشتباه کردم. «اقل، اقالک الله.» از من بگذر، خدا از شما بگذرد. من به خدا ساده گذشتم ازت. این دیگر جواب خیلی بامزه بود. گذشتم ازت. تو توهم این هستی که ازت میخواهم بندازمش تو آتش بسوزانمش؟ عذرخواهی باشد پذیرفتم، عفو تو را بخشیدمت.
«فبینما نحن کذالک.» در همین گیر و دار بودیم، «اذ اقبل هارون للمکی.» - به به، آقام، داداشم! - هارون مکی وارد شد و «و نعله فی یدیه.» کفشایش را گرفته تو دست. صدا زد: «السلام علیک یابن رسولالله.» سلامش را داد به امام صادق (ع).
«فقال له الصادق علیه السلام.» البته اینجا تو روایت جواب سلام هم حتی نیامده، ولی خب دیگر علیالقاعده حضرت جواب سلامش را دادند، ولی اینقدر این اتفاق رخ داده راوی دیگر حتی جواب سلام حضرت را هم اشاره نمیکند. میگوید: "او سلام داد."
حضرت فرمودند: "برو تو تنور." جواب سلام هم نمیگوید. سلام را که داد. «یابن رسولالله.» حضرت فرمودند: «الق نعله من یدک.» کفشهایت را میگذاری بیرون، فکر کفشهایش هم بودند حضرت، نسوزد. خیلی اعماق دارد. کفشهایت را بگذار و «اجلس فی التنور.» برو بنشین تو تنور.
حالا اگر قبلش بود گفتگو را دیده بود، دیده بود این را هم بهش گفته "آقا برو." اینها خب، این برای روکمکنی و اینها. آقا جانم فرموده و ای فلان فلانشده، برو گوش بده و امر رهبری چی میشود و یک چیزی بود، یککاره از راه رسیدی. سلام را دادی حضرت وایستاده با یکی دارد صحبت میکند. مردی غریبه از راه دور آمده، معلوم نیست کی است، چی است. آمدیم سلام علیک کنیم کله صبح. یککاره تو تنور. آیا توضیح، یک جهاد طبیعی، مقدماتی، یک چیزی؟ یکهوئی اول صبح. او یک چیزی گفته بود میگفت ازت میخواهد عذابش کند. بدبخت سلام داده بود. دارید مطلب؟
«السلام علیک یا ابن رسولالله.» برو تو تنور. خیلی عجیب است.
«فالق النعل من یدیه.» کفش را گذاشت. «ثم جلس فی التنور.» نه سؤالی، نه حرفی، هیچ. رفت نشست تو تنور. «مقبل الامام یحدث الخراسانی فی حدیث خراسانی.» حضرت شروع کردند در مورد این محله شما و استان شما و اینها با خراسانی صحبت کردن و خب از خراسان چه خبر و اینها. خب بنده خدا خیلی گرخیده بود دیگر. ما آمدیم قیام کن. اول که به من گفت: "برو تو تنور." من عذرخواهی کردم. یک بدبخت ننهمرده دیگر آمد. او دیگر رفت تو تنور. چی شد احوال؟ درش بیاورند از این استیجها خارج بشود.
حضرت فرمودند: "خوب از خراسان چه خبر است." اینها حال و هوایش را عوض کردند. میگوید: "یکجوری هم حضرت شروع کرد از خراسان حرف زدن، «حتی کأنه شاهد علیها.»" انگار حضرت دارد همین الان تو کوچهها نگاه میکند. با گوگل ارث انگار آمده روی محلهها: "کوچه آن دومیهای چه خبر؟" با این جزئیات صحبت کردند از خراسان و
«ثم قال: قم یا خراسانی و انظر ما فی التنور.» خب خراسانی پاشو برو تو تنور را نگاه کن.
«فقمت الیها.» پا شدم رفتم. خب این تنورها، همین الان تنور قدیمیها کاگلیها را دیدید دیگر. عمیق است. تنورهای چیز که نیست که میچرخند ماشینیها و اینها. رفته تو تنور. عمق تنور قشنگ هم گر گرفته، آتش هم دارد میزند بیرون. میگوید رفتم نگاه کردم: «فرأیته متربعا.» دیدم چهار زانو نشسته. «فخرج الینا و سلم علینا.» فهمید که دیگر باید بیاید بیرون دیگر. با حضرت آمدند. آمد بیرون دوباره سلام داد به ما. هارون مکی خیلی شخصیت جالبی است که باز بعد این هم حتی باز صحبت نمیکند: "بابا یک چیزی بگو. شما الان اینجا، الان همه اتفاقات رو شما دارد، همه چیز دارد شما تست میشوی. الان موجود زنده آزمایشگاه شمایید. نظری نداری؟ کلاً الان حرفی، سؤالی، چیزی؟" فقط سلام. هر سری هم میآید یک سلام میدهد یا میرود تو تنور یا از تو دوباره سلام میدهد. سلام بدهد. نه این سلامش سلام واقعی است. سلام یعنی: "من در اختیار توام." این مگر سلامهای ما فرق میکند؟
میگوید از تو تنور آمد بیرون سلام داد: «فقال له الامام علیه السلام.» حضرت دیگر با این صحبت نکردند، با هارون مکی. برگشتند دوباره به خراسانی گفتند: «کم تجدوا بخراسان مثل هذا؟» اولش خراسانی چی گفته بود به امام؟ ۱۰۰ هزار تا. باریکالله، حواسها جمع است. گفت: "۱۰۰ هزار تا شمشیرزن داری جلویت وایسن، شمشیر بزنند. نه، صد هزار تا شیعه داری، صد هزار تا شمشیرزن داری."
حضرت فرمودند: "خوب کمپ تجدوا به خراسان مثل هذا؟" از اینها، اینمدلی تو خراسان چند تا سراغ داری؟ چند تا از اینها تو خراسان دارید؟
«یقول: فقلت: والله ولا واحدا.» به خدا یکدانه هم نداریم.
ادامه روایت. نظر شما را به بخش آخر روایت جلب مینمایم. جمله عجیبی را حضرت میفرمایند. میگوید حضرت فرمودند: «لا والله و لا واحدا.» آره، نه به خدا، یکی هم پیدا نمیشود. یعنی آره، این را تو درست گفتی. این درست. به خدا یکی هم پیدا نمیشود. درست بود.
«اما انا لا نخرج فی زمان لا نجد فیه خمسه معاضدین لنا.» ما تا وقتی ۵ نفر را نداشته باشیم که پشتمان در بیاید، قیام نمیکنیم. ۵ نفر. دیگر حرف از ۳۱۳ تا هم نیست. ۵. ۵ تا هارون مکی. ۵ تا. به پنج تا هارون مکی راضیاند. ۵ تا. ۵ تا. تأکید دارم روی این پنج تا.
فرمودند: «ما تا پنج تا نداشته باشیم قیام نمیکنیم.» صد هزار تا شمشیرزن. این داستانش این است. باید یکی بشود با "من". یک حرف از "من" بشنود. یک تحلیل هم خودش بکند. کمی نظر امام، کمی نظر خودش. کمی فکر امام، کمی اطلاعات خودش. بین این دو تا بالا و پایین کند. دوباره تشخیص بدهد. این که شد... اینکه هنوز "خودش"، "خودش" است. نداریم اینجا. تا وقتی خودش است، خودش است. برو بازی خودت.
گنبد در زد پیش آن استاد ملکوتیاش. این جمله معروفی است، داستانی که عرفا نقل میکنند. پشت در استاد نشسته بود، گفت: «من انت؟» کیه؟ کی پشت در؟ گفت: «انا.» منم. «اخرج یا انا.» برو من، من اینجا من. برو تا من هستی برو. این هم دوزاری صاف بود، میافتاد. رفتیم آقا، راه را نداد. اینها فقط حرف میزنند. اینجوری پشت در. رفتی بیرون. فهمید چیست داستان. رفت روی خودش کار کرد. این دیوارهای وجودش را، این عنانیت، منیت، "من من" کردنها، خودبینیها، اینها را شکست. مدتی. چقدر بد. آمد در زد. استاد سؤال کرد: "کی است پشت در؟" گفت: «انت.» خودتی، تویی. پشت در گفت: «ادخل یا انت.» حالا که تویی پس بیا تو.
اینجا به کسی راه میدهند، اینجا به کسی اعتماد میکنند که دیگر برای خودش نداشته باشد. تا برای خودش باشد که باز بین منفعت من و منفعت او یک جا تعارض میشود، تزاحم میشود، گیر میافتد، خودش را ترجیح میدهد. این هم خطر است. روی کی حساب میکند امام؟ روی اونی که دیگر "من" ندارد. خالی است. همش تویی. همه تویی.
این میشود داداش امام. امام این را برادر میداند. هر کی با امام این شکلی بود، میشود برادر امام. ماها محرومیم از اینکه برادر سلبی باشیم با امام. ولی این امکان برایمان هست که برادر ایمانی باشیم با امام. برادر ایمانی آن وقت دیگر آقا، امام در مصیبت این برادر زجه میزند، ناله میزند، خون گریه میکند. بروید ببینید بعضی روایات اهل بیت (ع) در وصف بعضی از مؤمنین و خوبان چه تعابیری دارند. البته خوش به حال اونی که هم برادر سلبی باشد، هم برادر ایمانی باشد. او میشود قمر بنیهاشم، او میشود ابوالفضل العباس (ع). او دیگر حسابش از همه جدا است. این را میگویند داداش. این را میگویند برادر. دوگانگی ندارد، دوتایی ندارد، دویی این وسط نیست. اینقدر با امام یکی میشود.
امام قربانصدقهاش میرود. دیگر دویی نمانده. امام خودش آینه تمامنمای خدا است. عباس (ع) آینه تمامنمای امام. امام در چهره عباس (ع) خودش را میبیند که در خودش خدا را میبیند. به عباس (ع) که میرسد میگوید: «ا یا اخی به نفسی انت.» جانم فدایت بشود داداش. «یا اخی.» داداشم، برادرم. وقتی میخواست برود گفتگو کند ابوالفضل العباس (ع) سؤال کرد. گفت: "آقا اینها میخواهند جنگ را راه بیندازند، گفتند بیایند با شما مطرح کنم، چی بگویم؟" حضرت فرمودند: "سوار مرکب شو. برو به اینها این را بگو که کمی جنگ را عقب بیندازند. پنجشنبه بود شب جمعه. درک کنیم، فردا بجنگیم. برو این را بگو." فرمودند: "سوار مرکب شو. «یا اخی به نفسی انت.» جانم به فدایت. سوار مرکب شو برو این را بهشان بگو."
جانم به فدایت. آدم به کجا میرسد؟ چی میشود امام قربانصدقهاش برود. تو زیارت ناحیه، امام زمان (عج) به ابوالفضل العباس (ع) اینجور سلام میدهند: «السلام علی ابوالفضل العباس بن امیرالمؤمنین المواسی أخاه بنفسه.» سلام بر آن داداش واقعی که هرچی داشت برای داداشش گذاشت. «الاخذ لقده من أمسه، الفادی له الواقی.» سلام بر آن فدایی حسین. فدایی، فدایی. به این میگویند فدایی. به این میگویند از ساعی الیه بمائه. چقدر تلاش کرد آب به برادرش برساند. «المقطوعت یداه.» دو تا دستش را بریدند.
امام سجاد (ع) در توصیف ابوالفضل العباس (ع) میفرمایند: «رحم الله العباس.» خدا رحمت کند عباس را. «فلقد آثره و أبلی.» ایثار کرد. «ابت به ابتلاء» افتاد. «و فدا أخاه بنفسه.» خودش را فدای داداشش کرد. «حتی قطعه دا.» تا آنجا که دیگر دستهایش را بریدند. تا آن لحظه که میشد کار کرد، کار کرد. دیگر بعد دیگر نمیشد کار کرد. دستی نداشت بخواهد کاری کند.
آخر، یک عبارت دارد در مقتل، آرامآرام برویم تو روضه، شب تاسوعا است دیگر. چه زود تاسوعا شد. میگوید: «بقی العباس بن علی (ع) قائماً امام الحسین (ع).» هر جا حسین (ع) بود، عباس جلویش وایستاده. «یقاتل دونه و یمیلو معه حیث مال.» هر طرف میرفت ابیعبدالله (ع)، عباس هم جلویش سپر بود. اینور و آنور میرفت. به این میگویند فدایی. وایستاده، سپر تیر شده. دلتان حرم عباس (ع) میخواست امشب. نه دلتنگ کربلایی؟ بین الحرمین. کمی برمیگردی این گنبد را نگاه میکنی، کمی آن گنبد را نگاه میکنی. دوست داشتی امشب حرم باشی زیارت بخوانی؟ آن زیارت معروفی که تو حرم میخوانید که امام صادق (ع) یاد داده. حضرت فرمودند: "هر وقت رفتی سلام بده." «السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله و لرسوله.»
یک عبارتی برای امام خیلی مهم بوده. آرامآرام دارم گرم میکنم. خودتان همه ماشاءالله یک تیکه آتشی روضه. آرامآرام دارد گرم میشود. یک جمله برای امام خیلی مهم بوده، خواسته هر کی رفته زیارت عباس (ع) این جمله را به عباس (ع) بگوید. آن جمله چیست؟ امام صادق (ع) فرمودند: "ای زائر عباس! رفتی آنجا اینجور بگو: «اشهد انک قد بالغت فی النصح.»" من شهادت میدهم تو دلسوزی را به نهایت رساندی. «واعطیت غایه المجهود.» من شهادت میدهم هر کار میتونستی کردی. این جمله مهم بوده. باید حتماً به عباس (ع) میگفتند. آخه اینقدر شرمنده همش میگفت: "من نشد برای تو کاری کنم. از من یک آب خواستی." امام فرموده رفتی آنجا بگو، شاید همین اثر کند روی حال عباس. نمیدانم. تو هر کار میتونستی کردی. هر چی داشتی گذاشتی. «غایه المجهود.» ته تلاشت را آوردی.
آخی، آخه یکی شدن با امام چقدر جالب میشود. چقدر جالب میشود. میخواهم مقتل بخوانم امشب. تاسوعا است. آمادهای برای عباس خوب گریه کنیم؟
یک آقای نسل چهارم عباس بن علی (ع). حضرت عباس بن علی (ع) بچه داشت. تو این چهار تا برادر از حضرت امالبنین هم فقط عباس (ع) فرزند داشت. یکدانه پسر داشت؛ عبیدالله. عبیدالله بن عباس فرزندی داشت، فرزندش فرزندی داشت، آن فرزند هم فرزندی داشت. میشود نسل چهارم عباس بن علی (ع). او یک شعری گفته نمیخواهم بخوانم، ترجمهاش را فقط میخواهم بگویم. نسل چهارم عباس بن علی (ع) میگوید: "ای مردم، برای جدم عباس گریه کنید، چون جدم کسی بود که تو کربلا ابیعبدالله (ع) برایش گریه کرد. شما برای کسی گریه میکنید که امام حسین (ع) برایش گریه کرد. امشب گریه کنید برای عباس." گریهها را امام حسین (ع) دوست دارد. کاش کربلا بودید کنار امام حسین (ع) آرام میشدید کمی با دیدن گریههای شما.
«مقتل الحسین» ابی مخنف تو جلد یکش صفحه ۱۷۸ به بعد این عبارات را نقل میکند. روضه متفاوت و عجیبی است. روضه عجیبی. یک سری عبارتها دارد من تو هیچ مقطلی ندیدم. منحصر به فرد است مال این مقطل. «وحد الحسین (ع) بعد قتل اصحابه.» عباس (ع) دید همه اصحاب حسین (ع) کشته شدند. حسین (ع) تنها شده و «وجمله من اهل بیته.» تعداد زیادی از خانوادهاش هم شهید شدند. «قال لاخوته من امه.» به برادرهای مادریش گفت. عباس (ع) به سه تا برادرش: «تقدموا.» بیایند جلو. "بروید تو میدان." چرا؟ «لاحتسبکم عندالله.» شما بروید. "من میخواهم کمی داغ برادر ببینم، بعد میخواهم خودم وارد میدان شوم. میخواهم داغتان را ببینم." وگرنه عباس فدایی این سه تا داداش هم بود. «فتقدموا حتی قتلوا.» سه تا آمدند تو میدان، همه شهید شدند. «فجاء الی الحسین (ع).» عباس (ع) آمد خدمت اربابش ابیعبدالله (ع). اجازه گرفت. آقا اجازه میدهی من بروم میدان؟
فرمودند: «انت حامل لوایی.» تو علمداری.
گفت: «لقد ذاق صدری.» آقا خیلی سینهام تنگ شده. «الحیات.» از این زندگی سیر شدم. "بگذار بروم میدان. خستهام آقا. تو یعنی خستهام آقا. خیلی خستهام، بگذار بروم."
فرمودند: «ان عزمت.» اگر دیگر واقعاً تصمیم داری بروی میدان. «فستسق لنا ماء.» برو کمی برای ما آب بیاور. کمی برای ما آب بیاور.
هارون مکی نسبت به امامش آنطور است. ببین عباس (ع) چیست. عباس (ع) چیست. سؤال و ابهام و برو و برگرد و اینها ندارد. همه وجودش جمع شده تو اینکه ارباب من از من آب خواسته. «فاخذ قربته و حمل علی القوم.» مشک را بلند کرد و حمله کرد به سمت دشمن. «حتی ملء الغربه.» رفت مشکش را پر آب کرد. «و قطف من الماء غرفه.» دستش را آورد تو آب. دیگر به آب رسیده. مشک هم که پر آب کرد. اول مشکش را آب کرده. اینها نکته دارد. مشکش را پر آب کرده. حالا خب دسترسی به آب دارد، یک دست انداخت. تشنه است. علیاکبر آمد گفت: "بابا این تشنگی دارد من را میکشد. راهی پیدا میکنی من یک جرعه آب بخورم؟" حالا عباس (ع) خودش دستش به آب رسیده. دست را انداخت، آمد بنوشد. «ذکر عطش الحسین.» این را میگویند یکی شدن. تشنگی مال حسین نیست. تشنگی آن تشنگی من است. این آب مال من نیست. این آب حسین است. اونی که باید تشنگیاش برطرف بشود حسین است. اونی که باید آب بهش برسد حسین است. عباس (ع) فدایی حسین (ع). من آب بخورم، ارباب من آن لبهای خشکیده، لبهای ترکخورده. «فرما بها.» آب را ریخت. شروع کرد با خود شعر خواندن: «یا نفس من بعد الحسین هونی و بعده لا کنت ان تکونی.» یک وقت بعد حسین نمانی. نشود تو هنوز مانده باشی. «هذا الحسین وارد المنونی و تشربین بارد.» حسین تشنه باشد بعد تو آب گوارا بخوری.
«ثم عاد فخذ علیه الطریق.» مسیرش را گرفت برگردد سمت خیمه. «فجعل یضربهم بسیفه.» هر کی میآید جلو با شمشیر میزند. حمله دارد میکند با سرعت دارد برمیگردد سمت خیمه. هر کی میآمد جلو با شمشیر میزد. بعد شعر میخواند: «لا ارحم الموت اذ الموت زغال حتی اوداری فی المصالیت لقا انی انا العباس عقدو بالسقا و لاهاب الموت یوم المتقا.» من از کسی ترس ندارم. این مشک باید برسد به خیمه. «فضربه حکیم بن طفیل الا بیمینه.» حکیم بن طفیل دست راستش را زد. «فبراها فاخذ اللوا بشماله.» پرچم را داد به دست چپ. «و هو یقول: والله ان قطعتم یمینی انی وهانی ابدااا.» دارد رجز میخواند برای دشمن. ضعف نشان نمیدهد. عباس (ع) است. در اوج اقتدار است. دست چپ گرفته پرچم را. زید بن ورقا آمد دست چپش را هم زد. «لوا الی صدری.» پرچم را چسباند به سینهاش. همان کاری که جعفر طیار کرد در جنگ وقتی دو دستش را زدند. پرچم را به سینه چسباند. بعد دوباره شعر خواند ابوالفضل العباس (ع). ریختند سرش. «فضربه بعمود علی راسه.» با یک عمود زدند بر فرق مبارکش. «فخر صریع الی الارض.» پخش رو زمین شد ابوالفضل العباس (ع). خورد زمین.
«نادا باعلا صوته.» صدایش را به اوج رساند. فریاد زد: «ادرکنی یا اخی.» داداش به دادم برس. «فان غض علیه اباعبدالله کسقر.» مثل باز شکاری ابیعبدالله (ع) لشکر دشمن را شکافت. رسید بالای سر عباس (ع). «فرآه مقتول یمین و یسار.» دید دست بریده، دست چپ بریده. «مرضوخ الجبین.» فرق شکافته. «مشک العین.» تیر به چشم نشسته. «علیه منحنی ابیعبدالله.» بالای سر عباس (ع) خم شد خودشان. فرمودند: "کمرم شکست."
روضه دارد تمام میشود ها. ولی روضه یکجوری تمام میشود که تو با خودت میگویی پس این روضهای که اینجور تمام شد، روضهها را فهمیدم از کجا شروع شد. بگذار من تمام کنم روضه را برایت. «وجلس عند راسه.» تو صحنه باش. کربلا باش. کنار این دو تا داداش باش. نشست بالای سر عباس (ع). یکی بالای سر عباس (ع) نشسته گریه میکند. «حتی فاز نفسه.» حسین (ع) کنار عباس (ع) جان داد. «فاز نفسه کامل حسین.» تمام کرد پیش عباس. خدایا عمر مجددی بهش داد. برگشت. «حتی حمل علی القوم.» آمد برگشت سمت اینها. اول گریههایش را کرد، اول کنار عباس (ع) نالههایش را زد. بلند شد. حمله کرد به سمت لشکر دشمن. «یضرب فیهم یم مالا.» کمی میزد به سمت راست دشمن، کمی میزد به سمت چپ دشمن. «فیفر.» هر طرف میرفت آنها فرار میکردند.
حضرت فرمودند: «این تفرون؟» کجا در میروید؟ «و قد قتلتم اخی.» داداشم را کشتید. «این تفرون؟ و قد فتتم ازدی.» کجا در میروید؟ دستهای من را بریدید. آنها عباس (ع) نبود. آنها دستهای حسین (ع) بود.
خط آخر روضه. من اهل مجلس گرم کنی نیستم بگویم ناله بزن، فریاد بزن، اینها. ولی خب امام صادق (ع) جدا دعا کرده آنهایی که گریه میکنند و جدا دعا کرده آن برای مصیبت اهل بیت (ع) فریاد میزنند و جدا دعا کرده سارغیم، آنهایی که فریاد... اگر دوست داری امشب مشمول این دعای امام صادق (ع) بشوی، به نظرم این روضه میتواند کمکت کند فریاد بزنی. ببین نظرت چیست؟
«ثم عاد الا موقفه منفردا.» تنها برگشت ابیعبدالله (ع) به خیمه. یک مقطل دارد. راوی دیدم با سر آستینش دارد هی اشکهایش را پاک میکند. دارد برمیگردد. یک عبارت اینجا ابی مخنف دارد. دیوانه میکند این عبارت آدم را. عجب جملهای است. شاهد من امسال این جمله را کمی فهمیدم. بعد این جنگها، بعد جنگ ۱۲ روزه، بعد جنگ رمضان، بعد شهادت رهبر ما. من جمله را میگویم، تو خودت تا تهش را بخوان. عبارت مال مقتل است. میگوید: «کان العباس آخر من قتل من المحاربین العدا الحسین.» میگوید آخرین شهید قبل امام حسین (ع) عباس بود. خب این جمله عجیب است. توضیح میدهد. میگوید: «ولم الا الاقلام و الثغار.» دیگر بعد عباس (ع) هر کی کشته شد، فقط بچه. عبدالله بن حسن را شنیدی؟ مال بعد عباس است. علیاصغر را شنیدی؟ مال بعد عباس است. رقیه را شنیدی؟ سال بعد عباس است. عباس را که زدند، کودککشی باب شد. دیگر دست...
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...