دلسوز

جلسه سوم: مسئولیت‌پذیری، روح واقعی برادری

معرفتی . دلسوز . 1405/04/08
01:09:13
126

«دل‌سوز» سفری است از آیات قرآن تا عمق دل انسان؛ از سوره «بلد» تا «حدید» و «ماعون»، از رحمت نبوی تا اشک عاشورایی امام حسین (علیه‌السلام). در این جلسات، رحمت الهی نه در کلمات، بلکه در زندگی معنا می‌شود؛ از زکات و صبر تا دلسوزی، انصاف و مهربانی اجتماعی. هر گفتار آمیزه‌ای از تفسیر ناب، روایت‌های اهل بیت (علیهم‌السلام) و تجربه زیسته‌ی ایمان است؛ ایمانی که عمل می‌کند، می‌فهمد، می‌بخشد و می‌گرید. «دل‌سوز» روایتی است از دینِ زنده و انسانِ دلسوز؛ برای آنان که می‌خواهند ایمان را در زندگی لمس کنند، نه فقط بشنوند

معرفی
نخ اخوت؛ عامل اتصال و همگرایی مؤمنین.[1:50]

اتصال طولیِ به خدا و اهل بیت، بدون خط عرضیِ خیط اخوت، جامعه را آباد نمی‌کند.[4:20]

خیط اخوت یعنی؛ مسئولیت‌پذیر شدن هر فرد نسبت به برادران مؤمن.[7:10]

شأن عالَم خَلقی امام نصرت و یاری می‌طلبد، نه شأن عالم امری او.[8:20]

با حفظ ساختار است که کشور بدون رهبر، در سنگین‌ترین جنگ تاریخ در برابر ۱۱ کشور، می‌ایستد![21:45]

قبولیِ ابراز ارادت به اهل بیت، در گرو استحکام خیط عرضی با برادران مؤمن است.[25:30]

مسئولیت‌پذیریِ آقاسید‌مجتبی نسبت به ولایت و نظام؛ ایشان را شایسته‌ی رهبری کرد.[29:50]

در تنیدن تار و پود لباس عزت؛ اتصال و ربط عرضی ماست که عزت را محقق می‌کند.[38:00]

هشدار؛ آسیب سیستمی در کارهای جمعی، به واسطه‌ی اهمال‌کاری یک نفر![41:30]

رابطه‌ی اخوت؛ رابطه‌ی قلبی و عاطفی‌ست، نه صرفاً ارتباطات کاری![45:20]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالم و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری. و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

لا إله الا بِالْاُخُوَّه، زیرا که عدد اگرچه فوق حدّ نهایت بوده باشد، ولی مادامی که مرتبط نشود به خیط اخوّت، در حکم غیرت و مباینت است.

خوب، این را دیروز خواندیم. چنانچه دانه‌های تسبیح، مادامی که به‌واسطه‌ی خیطی منتظم نشود، حرکت هیچ‌کدام باعث حرکت دیگری نگردد؛ ولی بعد از انتظام آن‌ها به سبب خیطی، جنبش هر یک موجب جنبش دیگران خواهد شد.

می‌گوید: فرض کنید شما صد تا دانه‌ی تسبیح دارید. پراکنده‌اند، این‌ها هیچ ربطی به همدیگر ندارند، هیچ تأثیری و کنشی روی همدیگر ندارند؛ حرکت هیچ‌کدام روی دیگری اثر ندارد، سکون هیچ‌کدام روی هیچ‌کدام اثر ندارد. ولی یک نخی وقتی این‌ها را به هم وصل می‌کند، نخ تسبیح باعث می‌شود که شما یکی از این‌ها را که تکان دادی، بقیه منعطف می‌شوند، متأثر می‌شوند، اثرپذیری پیدا می‌کنند، کنشگری پیدا می‌کنند نسبت به همدیگر و هم‌داستان می‌شوند با هم.

ایشان می‌فرماید که در جامعه هم همین است، مؤمنین به‌واسطه‌ی نخ اخوّت باید به همدیگر متصل بشوند؛ نخ برادری. وگرنه هر کس برای خودش کاری می‌کند و آن کار هم معلوم نیست از توش چه دربیاید. خوب، صفحه‌ی جدی بسیاری از کارها همین است دیگر؛ هم‌گرایی و آن ارتباط و اشتراک در قضیه نیست. هرکس برای خودش (عمدتاً هم فردی، حالا گاهی هم مجموعه است ولی باز مجموعه هم برای خودش) خیلی وقت‌ها کارها موازی است، خیلی وقت‌ها خلأ شناخته نمی‌شود، حفره‌هایی همین‌طور می‌ماند، هیچ‌کس متولیش نمی‌شود. این یک ضعف بزرگ است توی کارهای ما که سازمان‌دهی توی کارها نیست. آن چیزی که سازمان‌دهی می‌آورد، اخوّت است؛ نخ اخوّت.

و لذا پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در صدر اسلام با ارتباط کثیری به مقام مقدّسش به ایمان و اسلام ممکن نشد که از وجود آن‌ها استفاده بفرماید برای بستن مقصد اسلام؛ مگر به احداث از خیط عرضی اخوّت که آن کثرت را به وحدت آورد، چنانچه از خط طولی نساج نمی‌توان استفاده نمود که لباس عزّت یا ساتر عورت بوده باشد، مگر به احداث خیط عرضی. و از اینجا معلوم شد که اخوّت از احکام سیاسی الهی است برای اجرای مقاصد اسلامی.

می‌گویند: آقا! شما اگر رشته‌ها را همه را این‌جوری از بالا بزنی، از بغل نداشته باشد، لباس دیگر نمی‌شود و دیگر خاصیت ندارد. شما یک لباس فرض کنید که نخ عرضی نداشته باشد، همه نخ‌هایش طولی باشد؛ از بالا باشد. خوب، این دیگر پوشش ایجاد نمی‌کند، عورت پوشانده نمی‌شود. وقتی همه بالا باشد، یک مشت نخ وِل است. آن چیزی که این نخ‌ها را به شمایل لباس می‌دهد که بعد خاصیت لباس بر آن بار می‌شود، آن خط عرضی در لباس این‌جا افقی و عرضی است.

می‌گوید: آقا! ما یک رابطه داریم با خدا و پیغمبر، هر کدام یک اتصالی داریم به امام، به پیغمبر، به خدا. این می‌شود نخ طولی ما. هرکسی خودش یک رشته اتصال دارد به بالا، به مبدأ هستی، به امام وصل است؛ حالا حتی به مرجع تقلید، به رهبرش وصل است. خدمت شما عرض کنم که به امام وصل است، بعد به پیغمبر وصل است، بعد به خدا وصل است.

می‌گوید: این خط طولی مشکل را حل نمی‌کند، جامعه را آباد نمی‌کند. مشکلات امت به‌واسطه‌ی این حل نمی‌شود. حتماً باید قفل بشود روی این خط طولی یک خط عرضی که این بشود لباس. آن خط عرضی این است که هر نفری خودش وصل باشد. سحر کسی خودش هرچه رهبری می‌فهمد، مثلاً هرکسی خودش مستقیم به رهبری یا مثلاً به رئیس یک تشکیلات. هرکس می‌خواهد صاف با همان مرکز تشکیلات، رأس تشکیلات، حالا می‌گوید: من به عشق او هستم، به‌خاطر او توی این مجموعه، به او تعلق خاطر دارم، او را قبول دارم، حرف از او می‌شنوم.

خوب، یا تشکیلاتی که همه بخواهند به آن سر تشکیلات وصل بشوند، اعضای تشکیلات به همدیگر اتصال نداشته باشند، تشکیلات نمی‌شود. هرچقدر هم ارتباط با آن رأس تشکیلات خوب باشد، قوی باشد؛ رأس تشکیلات قطعاً رکن است، باید آن ارتباط باشد. ولی آن چیزی که تشکیلات را پیش می‌برد، آن خط عرضی قضیه است که این‌ها را به همدیگر متصل می‌کند. نقش نسبت به همدیگر پیدا کنند. کار موازی، هرکس هم هر کاری می‌خواهد بکند. آن می‌گوید: آقا! این‌جا حیطه من است. این می‌گوید: حیطه من است. بعد هم می‌خواهم بروم با رأس تشکیلات حلش بکنم. حل نمی‌شود. خودشان باید بتوانند کنار هم کارشان را تنظیم بکنند، با هم کنار بیایند، حد و حدود و حق و حقوق همدیگر را تشخیص بدهند، نسبت به همدیگر مسئولیت‌پذیر بشوند. این خیلی کلمه مهمی است، این خیلی کلمه مهمی است.

خیط اخوّت، یعنی مسئولیت‌پذیر شدن این جریان نسبت به عرض خودش. فقط مسئولیت‌پذیر بودن در برابر خدا و پیغمبر کفایت نمی‌کند. و ما روایات متعددی در این زمینه داریم. دهه اول محرم تعدادش را خواندیم. فرمود: "دست توی جیب همدیگر می‌کنید؟" گفت: "نه." فرمود: "شما نسبت به جانتان ابخلیت (بخلتان) بیشتر است." یعنی مسئولیت‌پذیری برای امام فدا شدن که توی شعار، توی ذهنمان خوب راحت می‌آید دیگر. ما می‌گوییم برای امام فدا می‌شویم. ولی خوب، این اصلاً جایگاهش کجاست؟ این فدا شدنی که تو می‌خواهی برای امام فدا بشوی، آن نقطه فدایی کجاست؟ حضرت عباس (علیه السلام) می‌خواهد برای امام حسین فدا بشود. نقطه فدایش کجاست؟ نقطه آبرساندن به خیمه‌های امام توی خط عرضی معنا پیدا می‌کند. امام حسین که یک چیز منحاز علاءالدین نسبت به این کالبد امت ندارد که. مگر شأن ویژه و جایگاه متفاوت، یک بخش خاصی داری که آن‌جا نقطه اختصاصی امام حسین است، من بروم فدای آن بشوم؟

امام حسین، یعنی همین اهداف امت، یعنی همین مصالح کلان، یعنی همین جامعه، یعنی همین امت، یعنی همین کشور، یعنی همین مردم، مصالح مردم. کسی می‌خواهد فدای او بشود، مثلاً برود قسمت پنهان آن‌جا فدای مثلاً قاسم سلیمانی، فدای آقا شد. سید یک نقطه‌ای از زمین بود، آن‌جا اختصاصی آقا بود، رفت آن‌جا مثلاً امنیتی که برای کشور داری تأمین می‌کنی. همین خدماتی که داریم می‌رسانی، حالا حاج قاسم یک طور، آقای رئیسی یک طور؛ یک وقت امنیت است، یک وقت معیشت است، یک وقت فرهنگ است. هر گوشه‌ای که شما داری زحمت می‌کشی، بار او را داری برمی‌داری. این می‌شود خدمت به خود این. بار او هم این مصلحت این امت، لیقوم الناس بالقسط. اصلاً هدف آمدن پیغمبر چیست؟ آمده این امت قیام به قسط بکند، این امت راه بیفتد، حرکت بکند، به رشد. شما وقتی که این حرکت را سامان می‌دهی، داری به او خدمت می‌کنی. تعریف همان است. توی نقش ما، توی مسئولیت‌پذیر شدن ما نسبت به همدیگر، نسبتمان با آن رأس تشکیلات معنا پیدا می‌کند.

توی مجموعه، یک نفری که رأس تشکیلات است، یکی هر روز بیاید هی بهش بگوید: "آقا! فدات بشم، قربونت برم، الهی دورت بگردم." نقشش را نسبت به آن رئیس تشکیلات ادا کرده؟ آن رئیس تشکیلات می‌گوید: "آقا! نمی‌خواهد دور من بگردی. آن توالت کثیف است، آن را که بشوری، ده بار دور من گردیدی. من اصلاً خودم دور تو می‌گردم بشوری تو." مگر نمی‌خواهی فدای من بشوی؟ من، یعنی همین مجموعه، این کارهایی که روی زمین مانده، این‌ها آن چیزی است که من را درگیر کرده، فکرم را مشغول کرده که من می‌خواهم آن چیزهایی که من بهش قیام کردم، تو هر گوشه این را که برمی‌داری، یک بخشی از تشویش من را برطرف کردی. تو به من آرامش بخشیدی، رضایت من را تحصیل کردی. رضایت هی با قربان و صدقه و فدات بشم و جانم فدای رهبر و رهبر اگر لب تر کند و فلان و با لفاظی که مسئله حل نمی‌شود.

آن بار را باید برداری، آن کار را باید انجام بدهی. لفاظی هم نمی‌خواهد بکنی. اصلاً تو سال‌به‌سال ابراز ارادت هم نکن. بار را که برمی‌داری، تو ارادتت را ثابت کردی، تثبیت شدی، تو کاری که باید می‌کردی، کردی. علقه نسبت تو با ولی تو معلوم شد. نسبت تو با ولی تو این است. فقط به آقا ما هی می‌گوییم مودت، یعنی ابراز محبت. ابراز محبت با چیست؟ ابراز محبت لفظی که خاصیت ندارد. طرف گفت: "یا امیرالمؤمنین! من خیلی شما را دوست دارم." حضرت فرمود: "اسمت را نگاه می‌کنم، نیست. توی کتیبه نیست، توی صحیفه نیست." گفت: "یعنی چه؟" فرمود: "اسامی محبین ما از صدر عالم تا ذیل عالم همه مکتوب. من دارم نگاه می‌کنم، اسمت را پیدا نمی‌کنم."

به لفاظی که چیزی حل نمی‌شود. این مودت، به تو زبان چرخاندن نیست. مودت این است که من نگاه می‌کنم می‌بینم چشم او به کجا خیره مانده، بابت اینکه یک کاری روی زمین است. این شکلی عشقم را به او می‌رسانم. شما خودتان هی به خانمتان بگویید: "من خیلی نوکرتم، الهی قربون پوشک بچه بروم." عوض کن! "خیلی دوست دارم." دوست‌داشتن من یعنی چه؟ تو اصلاً این لفاظی را می‌کنی برای چه؟ می‌خواهی خستگی من دربرود دیگر. می‌خواهی حال من خوب بشود، درست است؟ آقا! تو می‌خواهی این سختی و این گرفتگی و این به هم ریختگی روحی و جسمی که برای من حاصل شده، با این اظهار محبت و ابراز علاقه و این‌ها، این را از دل من برداری، این کدورت و این رنج. خوب، نگاه کن ببین الان من از این صد تا کاری که دارم، کدامش را می‌توانی عهده‌دار بشوی؟ نمی‌خواهد هم هی بیایی دور من بگردی، یک پیامک بدهی، هی زنگ بزنی، هی گل بفرستی، یک بوس بفرستی، گیف بفرستی. اصلاً گیف و استیکر شما سال‌به‌سال نفرست. بلاک کن من را، «تایم پیامک پولت که می‌آید، الهی قربونت بشم ارزش دارد.» پیامک از خودت نمی‌خواهم. تازه من را بلاک کن، این پیامک پولت بیاید. بقیه‌اش همین‌هاست.

یعنی واقعاً تفاوت این دو تا، البته آن لفظ هم سر جای خودش، آن محبت است، آن توجه است. ولی وقتی همچین پشتوانه‌ی عملی ندارد، یک چیز لغو و بی‌خاصیت و بلکه فریب شیادانه است. توی عمل است که اثبات می‌شود. این عمل نسبت به چیست؟ عمل نسبت به آن چیزی است که معصوم خودش را متولی قضیه می‌داند، عهده‌دار قضیه می‌داند. و شأن امام نسبت به این کار، آن شأن ربانی و عالم امریش نیست، شأن عالم خلقی‌اش است که معاضدت می‌خواهد، تعاون می‌خواهد، یاری می‌خواهد، کمک می‌خواهد. وگرنه امام به حسب عالم امرش که "هل من ناصر" نمی‌گوید. ناصر اصلاً نمی‌خواهد. إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (یاسین/۸۲). شأن عالم امری امام این است. اینی که "هل من ناصر" می‌گوید، شأن عالم خلقی اوست. استنصار می‌کند، مَن أَنصارِی إِلَى اللَّهِ (آل‌عمران/۵۲). حضرت عیسی (علیه السلام).

خیلی جالب است، خیلی عمیق است. گِل برمی‌داشت، فوت می‌کرد، پرنده می‌شد. آیت قرآن است دیگر. همین پیغمبری که با یک فوت پرنده گِلی را تبدیل به پرنده واقعی می‌کرد، کور را بینا می‌کرد، مریض را شفا می‌داد، «ما تدخرون فی بیوتکم» را خبر می‌داد، چه چیزها توی خانه‌تان ذخیره کردید. وقتی توی جامعه احساس کفر کرد، برگشت گفت: "کیا من را کمک می‌کنند؟" سه نفر، اونی که پرنده گِلی را پرنده واقعی می‌کند، باید کمک کند؟ یا منی که تشخیص نمی‌دهم. بعد آنجا یک فوت می‌کنی، حل می‌شود. اینجا فَلَمَّا اَحَسَّ مِنْهُمُ الْکُفْرَ قالَ مَنْ اَنْصارِی اِلَی اللَّهِ (آل‌عمران/۵۲). آن‌ها گفتند: نَحْنُ أَنْصَارُ اللَّهِ (آل‌عمران/۵۲). بعد دیگر افتادند توی اطلاعات و گرفتاری‌ها و بعد یارو با همه سختی‌ها غلبه کردند. این مسیرش این است، این شأن با آن شأن تفاوت دارد.

امیرالمؤمنین: «همه عالم به نظر و عنایت و توجه او می‌چرخد.» ولی این دستگاه خلافت، این دستگاه اداره یار می‌خواهد. لَقَدْ كُنْتُ أَميراً فَصِرتُ مَأمورا. "امیر بودم، شدم مأمور." امیر، مأمور شده. دستور می‌دادم، الان دستورگیر شدم. خیلی حرف است.

«کنّا» خودش یک بحث مفصل می‌خواهد که اصلاً جریان تحمیل به امام یعنی چه؟ معنا دارد؟ ندارد؟ بحث‌های عمیقی هم است. مردم خیلی هاج و واج‌اند توی این موضوعات که آخر تحمیل می‌شود؟ نمی‌شود؟ کجا تحمیل می‌شود؟ چه شکلی تحمیل می‌شود؟ یک کتاب فقهی اصلاً می‌خواهد. «فقه حکومت» و این‌ها خیلی ضعیف است دیگر، فقه سیاسی‌مان. یکی از ابواب مهم کتبش همین است اصلاً داستان تحمیل، تحمیل‌پذیری. معنا دارد؟ ندارد؟ این کلام امیرالمؤمنین یعنی چه که من امیر بودم شدم مأمور؟ دستور می‌دادم، حالا دستورگیر شدم، دستورپذیر شدم. این آن شأن است که به یاری و به کمک خلق کارش پیش می‌رود. آن شأن ربانی، آن نیست که یک فوت بکند، حل بشود. استنصار می‌کند، ناصر می‌خواهد. تو می‌خواهی ابراز علاقه و ابراز ارادت به او بکنی، می‌خواهی ولایتت را به او ثابت بکنی، این شأن او را عهده‌دار کفایت. این را لبیک بگو. «من انصاری الی الله» را لبیک بگو.

«انصاری الی الله» لبیک به این است که «الهی جانم فداتون»، شعار می‌دهم و فحش می‌دهم، بزنم همان رواقی که داریم تعطیل می‌کنم. کشور دوستت را به عشقت تعطیل می‌کنم. دیگر هیچ‌کس نیاید به تو ابراز علاقه کند. خیلی چیز عجیبی است. «انقدر دوست دارم، یک کاری می‌کنم دیگر هیچ‌کس نیاید آن‌جا به تو ابراز علاقه کند.» از شدت... خدا رحمت کند آیت‌الله حائری. چقدر این آدم عمیق بود، چقدر باصفا. می‌گفتش که: "بابا! تو مگر نمی‌خواهی به آقا کمک برسانی؟" با همان بیان خودش که تلفیقی از حکمت و تمثیل و بیان ایشان دیدید دیگر چه مدلی است، بیان خاصی دارد. گفتش که: "خوب آقا دست راستشان از کار افتاده است، تو بیا این دست راست آقا باش." می‌گوید: "نه، من انقدر آقا را دوست دارم، می‌خواهم یک کار کنم دست چپش هم شبیه دست راستش" از شدت علاقه.

یکی از این دانشجوها، دانشگاه، برداشت گفت: "پاشو بیا این‌جا." کاپشن تنش بود. این‌ور کاپشنش را گرفت، کشید. آن‌ور کاپشنش را گرفت، کشید. بعد این زیپ کاپشن از وسط گرفت این‌جوری کشید بالا. کشیده نمی‌شد. از آن‌ور هم دید چیز دیگر، کشیده نمی‌شد. گفت: "این جریان اصولگرا، این اصلاح‌طلب است، این هم ولایت است. وقتی از هم جدا هرکس از یک گوشه کشیده می‌شود، اینم آخر پاره." کدام ولایت است که این‌ها را دچار مشکل، روی همدیگر چفت می‌کند؟ هیچ‌کس، هیچ طرف نمی‌تواند این‌ها را بکشد، قدرت پیدا... خیلی تمثیلات عجیبی داشت مرحوم آیت‌الله حائری. حکیم بود، عارف بود. خدا رحمتش کند. شما سعی کن به آن اختلال دست راست آقا سر چیست؟ سر این است که دست از مغز فرمان نمی‌برد. رابطه‌ای باش که اعضا و جوارح این جامعه از رهبر فرمان ببرد. وقتی این کار را کردی، دست راستش کار می‌کند. خیلی حرف عمیقی است این مطالب، خیلی عمیق.

فرمانده! شما با یک دولت مختل مواجهی. فرمان نمی‌برد. با یک دولت فلج مواجهی. دولت بلاتکلیف، ازش تعریف کردی که روی هواست، نمی‌داند. هیچ محاسبه و حساب‌وکتاب و برنامه و تدوین ندارد. شما به فحش دادن به این دولت و پریدن و بی‌آبرو کردن و کوبیدن و این‌ها که قضیه‌اش حل نمی‌شود که. دستی که الان فرمان نمی‌برد، زیر گیوتین بزنیم، زیر اره قطعش کنیم؟ مثلاً کاردرمانی برای چی می‌روند؟ دکتر برای چی می‌روند؟ فیزیوتراپی مثلاً برای چی می‌روند؟ آرام‌آرام می‌خواهد این را فرمان‌پذیر کند. با مدارا، با تدریج، با آهستگی.

البته گاهی هم با شوک، گاهی هم شوک دارد. اشکال ندارد، شوک هم بده. ولی کنار همه این‌ها، بعضی کلاً فقط کارشان شوک است. لااقل یک سیمای دست را دارد، این را دیگر سیم‌هایش را ازش نگیر. دیگر حالا یک عَلَمکی هست به اسم دولت برقرار باشد. حالا آن برقرار بشود، حالا نسل‌های بعدی، تویش را عوض می‌کنیم، یک کاریش می‌کنیم. اصل این را نکن. حالا شاید تا پنجاه سال بعد یک دکتری پیدا شد، توانست یک کمی این را بهبود بدهد، درمان کند.

امیرالمؤمنین فرمود: "این لباس خلافت را می‌توانستم کشاکش کنم، سایزش نیست. خیلی به تنش گشاد بود." ولی "اگر من می‌کشیدم و می‌کشید، این لباس پاره می‌شد. گفتم: بگذار لباس لااقل بماند، حالا توی تن این شخص...." یک مبنایی است واقعاً. این توی خطبه شقشقیه امیرالمؤمنین فرمود: "این لباس ریاست جمهوری برای خیلی‌ها گشاد است. لباس نمی‌دانم وزیر چی‌چی برای خیلی‌ها گشاد است." لباس را پاره نکن. بعد آدم سایزش پیدا می‌شود. تو چون سایزش نیست، یک‌جوری پاره می‌کنی که بعداً دیگر کسی هم سایزش بشود، نشود استفاده کرد. ساختار را خراب نکن. این منطقه رهبر شهید ما بود. خیلی‌ها این‌ها را درک نمی‌کنند، نمی‌فهمند، واقعاً نمی‌فهمند. استدلال هم حالیشان نمی‌شود.

آقا! ساختار را خراب نکن. چه می‌شود که کشور ده روز رهبر ندارد. توی سنگین‌ترین جنگ تاریخی خودش واقع می‌شود. با یازده تا کشور دارد می‌جنگد. بدون رهبر. سیاست نظامی، راهبرد کلان نظامی جنگ منطقه‌ای بوده. بعد مردم آمده‌اند، دارند پوزش می‌طلبند از دیگران. کشور اداره می‌شود. کشور ساختار دارد. چرا ساختار دارد؟ چون یک آدمی چهل سال برای آن خون دل خورده. هشت سال خاتمی تحمل کرده، هشت سال روحانی تحمل کرده. چهار سال خواستند روحانی را کنارش بزنند. دو سالش مجلسی بوده که انقلابی‌ترین مجلس بوده. تا یک هفته قبل از رفتن روحانی توی قضیه بنزین ۹۸، خودش را آماج همه تیرها کرده که این ساختار بماند. که یک روزی اگر رهبر نبود، کشور اداره شود. ساختار را به عشق رهبری خراب می‌کند. "انقدر که آقا را دوست دارد." مردم مبعوثند. ما داریم. شما می‌خواهید چه کار؟ بدون ساختار، کف خیابان پرچم چرخاندن تا آمریکا توی رودربایستی برود؟ این به کمک آن ساختاری که حرکت می‌کند. این می‌شود پشتوانه آن ساختار. این گیر و گورها و لَگ، آن ساختار را می‌گیرد. هرجا ساختار می‌خواهد به هم بریزد، فروپاشی کند، کج برود، مجلس خبرگان توی تردید مانده. توی فشار، فشارهای عجیب و غریب این قضیه.

بعد وسط جنگ، وسط این بحران روحی-روانی فقدان رهبر، جسد رهبر، پیکر رهبر روی زمین. کشور دارد متلاشی می‌شود. ابرقدرت یکه‌تاز دنیا دارد می‌زند. مردم کف خیابان می‌آیند. ساختار را فعال می‌کنند. نه اینکه کار ساختار را بکنند. ساختار مجلس خبرگان «لَنگ» مانده توی این اوضاع، نمی‌تواند جلسه تشکیل بدهد، نمی‌تواند به جمع‌بندی برسد، توی تردید مانده. مردم کف خیابان راه می‌اندازند، ساختار را راه می‌اندازند. نه اینکه ساختار را کنار می‌زنند. خیلی تویش نکته است که بعضی‌ها بهش توجه نمی‌کنند. به پشتوانه این مردم جلسه تشکیل می‌دهد، سخت‌ترین شرایط خودش. بله، این مردم مبعوث هستند، ولی مکمل آن ساختارند. این خیلی تویش نکته است. شما می‌خواهی خدمت به او برسانی، ساختار را قوی کن.

می‌آمدند به آقا می‌گفتند که: "آقا! ما رفتیم مدرسه غیرانتفاعی زدیم، این کارها را کردیم." ایشان فرمود: "این مدارس دولتی هم مال همین نظام، مال همین شماهاست. برای این‌ها چه کار کردی؟ چرا این را غریبه می‌دانی؟ چرا هوو می‌دانی این را؟ زن صیغه‌ای بابات چرا می‌دانی؟ این مال خودت است. چرا این را دور می‌زنی؟" می‌خواهی یک خدمتی به انقلاب بکنی، این را قوی‌اش کن. این مال انقلاب است، این مال ساختار است. ساختار را درست کن. آموزش و پرورش را ببر بالا. دور بزنی، درازمدت این خدمتی نیست. ساختار ضعیف شده.

خیلی این‌ها دقیق است. این را بهش می‌گویند خیط و اخوت. این اعضای این پیکر نسبتشان را با همدیگر بدانند. نسبت به همدیگر مسئولیت‌پذیر بشوند. شما می‌خواهی به آن خط طولی خودت ابراز ارادت بکنی، به امام، به خدا، به پیغمبر؛ آن ارادت، توی این برقرار کردن این رگ، این خیط عرضی. هرچقدر این را استحکامش می‌دهی، سفتش می‌کنی، او محکم‌تر می‌شود.

خدا رحمت کند مرحوم آقای صفایی را. می‌گفت: "مالک عشقش این بود که کنار علی باشد. صبح تا شب النظرة الی وجه علی بن ابی طالب عبادة" (النظر الی وجه علی بن ابیطالب عبادهُ). به این عبادت مشغول. ولی چه کند که کار علی توی مصر است؟ چند جمله قشنگ. چه کنی که بار علی توی مصر است؟ علی توی مصر است. بله، این چهره‌ای که بهش نگاه کنی عبادت است، این‌جاست. این هم دوست دارد مثل بقیه پشت علی نماز بخواند، صبح تا شب علی را ببیند، دستش را ببوسد، «چاکرم، مخلصم.» بعد این می‌شود که هیچ‌کس برای امیرالمؤمنین مالک نمی‌شود. فرمود: "نسبت او با من، نسبت من با رسول‌الله بود." جمله عجیب. چرا؟ برای اینکه امیرالمؤمنین هم به پیغمبر این شکلی است. فقط زل بزن نگاه کند.

مثل آن بازاری که هر روز می‌آمد پیغمبر را این‌جوری نگاه می‌کرد. شلوغ بود. پیغمبر بود. کله کشید، نتوانست سرش را ببرد بالا، ببیند. تا نبیند نمی‌رود سر کار. اربعین محبت و عشق و این‌ها کجای بار پیغمبری تو؟ کجای کار؟ دختر پیغمبر دارد استنصار می‌کند، فرمود: "ارث من را توی روز روشن، معظم ارث، هضمش کردم، قورتش دادند. هیچ‌کدامتان صدایتان درنیامد. اگر غیرتتان نجنبید، انصاری؟ مگر شمشیر نکشیدید از پیغمبر دفاع کنید؟" این همان ارث پیغمبر خوردن است. صدایتان درنمی‌آید. این قضیه این است، مشکل تو چیست؟ خیط اخوت. من پیغمبر قبولم. پیغمبر بگوید باش. اتفاقاً تو که این‌جوری پیغمبر بگوید "باش"، انجام نمی‌دهی. از زیرش در می‌روی. چون پیغمبر یک چیز جدا از این نیست. یک چیز جدا از این هم نمی‌گوید. پیغمبر بهت بگوید، می‌گوید: "برو مصر." امیرالمؤمنین که نمی‌گوید: "پاشو بیا این‌جا همین بغل بنشینیم با همدیگر زل بزنیم نگاه کنیم."

«کی آقا را بیشتر از همه دوست داشت؟» به نظر من آقای رئیسی توی مسئولینی که ما دیدیم که به عشق آقا قید امام رضا را زد، قید حرم را زد، رفت قوه قضائیه. نمی‌دانید چه حالی بود وقتی می‌خواست برود قوه قضائیه. من از نزدیک یک واسطه خبر داشتم، سحرها می‌رفت ناله می‌زد حرم. یک فیلم ازش هست، گفت: "به آقا گفتم که «جهنم دادگاهم» که توی روایت دارد لبه پرتگاه جهنم. آقا فرمود «شماره وسط بهشت می‌خواهی بیاری وسط جهنم؟»" حالا با شوخی و جان رضوان‌الله علیه، او می‌بیند که آقا روی زمین مانده. خود شهید بهشتی که حالا ایام سالگردشان است.

کسی با موقعیت شهید بهشتی، با جایگاه شهید بهشتی، واقعاً بعد امام، جایگاه رهبری است. شخصیت بین‌المللی، مدیر زیرک، دنیاشناس. خودش را خرج دادستانی می‌کند، دادگستری می‌کند. خیلی دونه شانه دَرباره‌ی رنج، خیلی لوکلاس است، خیلی پایین است. کاندیدا بشود تربت جام، مثلاً نماینده مجلس بشوم. مثلاً وزارت به من پیشنهاد دادند، قبول کردم. تربت جام رقابت کنم؟ آیت‌الله حائری می‌فرمود: "سال آخر ریاست جمهوری آقا (رحمة الله علیه) به ایشان گفتم که برنامه‌تان بعد ریاست جمهوری چیست؟ سال آخر است، دارد تمام می‌شود." ایشان گفت: "دوست دارم برگردم قم، بروم مشغول درس و بحث بشوم ولی برنامه‌ای ندارم. اگر امام بگوید یک ژاندارمری توی زابل است، تو باید بروی آن‌جا مشغول بشوی، می‌رفت." ما فکر می‌کنیم « می‌شیم». می‌رفت، اگر می‌گفتند می‌رفت. رئیس جمهوری که امام هی این‌ور و آن‌ور دارد می‌گوید "این را، رهبری کار کنیم." یک ژاندارمری توی زابل. همین الانش کسی از ما حاضر است برود با زن و بچه؟ پاشم. خیلی حرف است.

ببین، این فداکاری‌ها. بعد این بارهای سنگین خدا را روی این دوش‌ها می‌گذارد. کسی که درسش را تعطیل کرده به‌خاطر اینکه بی‌احترامی به درس بقیه مراجع نباشد. منی که چهل سال از بقیه کوچک‌ترم، درسم از این‌ها شلوغ‌تر است. رهبر بعدی. این ظرفیت، توی این آدم، ظرفیت. به «هُجَن» و «تلوپ» و سر و صدا و فیگور و ادا که نیستش که. "چقدر توی این فشار." این مخصوصاً آن وقتی که پا گذاشتند روی خود این اصل قضیه. این است. آن‌جا معلوم می‌شود آدم چه کاره است. أَشْجَعُ النَّاسِ مَنْ غَلَبَ هَوَاهُ. فرمود: "آن کسی که به هوای خودش غالب‌تر است." قدرت تو این است. قدرت اینکه "زدیم طرف را لت و پار کردیم پروندش را درآوردیم، یک توییت زدم ده درصد رأی ریخت" و این‌ها بهش می‌گویند قدرت. قدرت این است که کجا توانستی مهار کنی خود این نفس سرکش و این انگیزه‌ها را؟ این هیجانات و این حب و بغض‌ها را؟ حب و بغض‌ها.

خدا نکند یکی خوشمان بیاید، خدا نکند یکی بدمان بیاید که معمولاً هم آن خوش آمدن و بد آمدن همش برمی‌گردد باز به نفس‌مان. سر خدا پیغمبر که نیستش. "با من این‌جور صحبت کرد."، "برگشته به من این‌طور می‌گوید."، "اونی که گفتم انجام نداده." می‌شود مبنای حب و بغض. این را مهار کنی.

این قدرت است. این قدرت است که آن وقت روی کولش می‌شود بار گذاشت. إِنَّ هَا هُنَا لَعِلْماً جَمًّا لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَهً "این‌جا مالامال علم است، موج می‌زند. آدمش را پیدا نکردم بهش بدهم." بعد شروع می‌کند هشت تا ویژگی امیرالمؤمنین توی آن حکمت نهج‌البلاغه. هشت تا ویژگی می‌گوید که آن‌ها که من دیدم این هشت تا را نداشتند. برای همین لایق نبودند سر این سفره بنشینند. یکیش این است: مُسْتَعْمِلُ الدِّينِ لِلدُّنْيَا. «یعنی هرچی از این دین گیرش می‌آمد، می‌برد خرج گوشت دنیایش می‌کرد.» خوب، تا وقتی این است، منم چیزی بهش نمی‌دهم. چون امین نیست. خیلی حرف است. امین نیست.

این‌ها برای نان درآوردن و پول درآوردن و فالوور جمع کردن و مجلس شلوغ کردن و این‌ها نیست که یاد بگیرد برود مجلسش را شلوغ کند. این‌ها برای شکسته شدن است، این‌ها برای خورد شدن است، این‌ها برای خود را پس زدن و خود را کشتن. و هرکس هم می‌آید این‌جا، امیرالمؤمنین بیانش را به یک نحوی بیان می‌کند. هرکس هم می‌آید این‌جا دنبالم یک دانه نیست. همین یک کار را نمی‌خواهد بکند. خودش را برمی‌دارد، می‌آورد. هرچی هم توی قلکش بریزم، می‌افتد توی این قلک منش. این «من» هی گنده‌تر می‌شود. سواد هرچی بیشتر می‌شود، مدرک هرچی بالاتر می‌رود، رتبه تشکیلاتی هرچی بالاتر می‌شود، این قلک منش هی دارد بادکنکش، این بادکنکش هی دارد گنده می‌شود. روی خیال ما. هی داریم موقعیت ممتاز پیدا می‌کنیم. آن آقا صاحب نظریه، «دنیای فردا دنیای گفتمان‌هاست نه موشک‌ها.» سال ۸۴ توی آن فیلم‌های تبلیغاتیش، یکی ازش سؤال می‌کند: "شما اگر زمان امیرالمؤمنین بودی، به نظرت جزء کارگزاران امیرالمؤمنین بودی؟" فیلمش هست. "بله، من حتماً جزء آنان بودم."

بعد رهبر شهید فرمود: "من از اینکه اسمم را کنار اسم قنبر بگذارم، خجالت می‌کشم." ما کجا، قنبر او کجا. بار را روی دوش کی می‌گذارد؟ آن بار برنمی‌دارد. چرا؟ چون باد دارد. آنی که باد دارد، نمی‌تواند بار بردارد. بار روی دوش کسی است که باد ندارد. این آقا «مجتبی» ویژگی اصلیش که به نظر من او شایسته‌ی رهبری کرد، همین بود که باد نداشت. و خیلی حرف است که تو توی آن موقعیت ممتاز باشی. از وقتی چشم باز کردی توی این خانواده و این‌ها. ولی "دنبال رفتم، توی تاکسی‌ها نشستم بی پرده حرف را بشنوم، منتقل کنم." تو باید الان با آقازاده‌ها بپلکی، توی لابی‌های سیاسی باشی. توی تاکسی‌ها نشستی، حرف پیرزن کف خیابان را بشنوی. چرا؟ چون می‌خواهد بار بردارد. آن‌جاهایی که آقا دستش نمی‌رسد، نمی‌تواند او برود بفهمد، پیدا کند، منتقل کند، بار بردارد. قشنگ کنار دست آقا. هرجایی که لازم بوده، بحث علمیش بوده. توی ورودش به بحث‌های نظامی بوده. باربردار کار بوده. همین پیامی که ایشان برای قوه قضائیه دیروز داد را ببین، چقدر مسلط به قوه قضائیه. تشکیلاتی که تا کسی تویش رفت و آمد نداشته باشد، سر درنمی‌آورد از آن سازوکار. جلوی کسی چهار ماه رهبر شده، این‌جور با اشراف دارد، انگار خود آقا پیام داده دوباره برای قوه قضائیه. انقدر اشراف. این چرا؟ برای اینکه توی این سوراخ سنبه‌ها چرخیده. نه برای اینکه برود اعمال نفوذ کند و آقازادگیش را بگوید. تو رفته گیر و گورها را پیدا کند، بار بردارد. خیلی بین این دو تا تفاوت است.

به هیچ جای قضیه هم هیچ وقت نبوده جلو چشم باشد. آقا رزومه؟ یک چیزی پشت پشت‌هاست. آقا در مورد حاج قاسم می‌فرمود: "توی جلسات، آن پشت پشت‌ها قایم می‌شود. گاهی هم می‌خواستیم اسمش را بیاوریم، باید می‌گشتیم پیدایش می‌کردیم." بارش را این برمی‌داشت، کلاسش را احمدی‌نژاد می‌گذاشت. «ما در لبنانی ترک کردیم و فلان کردیم.» مراقبت همه مان به خیر. برعکس آقای رئیسی. چه کاری مانده؟ رئیس جمهوری. نه خواب داری، نه خوراک داری. آقا می‌فهمد چند بار بهش گفت: "بابا! یکم استراحت کن، به خودت برس." «باید دولت...» آقا صحبت کرد و بعد جام جهانی هشت سال پیش کار می‌کند، مردم آرام می‌شوند. خیلی جالب. آرام می‌شوند. احساس می‌کنند خلاصه....

آقا! این می‌شود خط اخوّت. این خیط عرضی. خوب، ادامه‌اش. می‌فرماید که لباس عزت، یا «ساتر عورت» (پوشاننده عورت)، با صرف آن خط طولی شکل نمی‌گیرد. این خط عرضی هم باید باشد که آن عرضی می‌شود همان اخوّ1ت که از احکام سیاسی الهی است برای اجرای مقاصد اسلامی. خدا برای اداره جامعه اسلامی دو تا خط طولی و عرضی، این تاروپود را درست کرده که این می‌شود آن لباس عزت. یکیش جریان ولایت و امامت و هدایت است از بالا به پایین، یکم رابطه مؤمنین با همدیگر است. اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (آل‌عمران/۲۰۰). ربط من و شما با همدیگر گیر و گورهای کار ولی را برطرف می‌کند.

خیلی نکته است. آن‌هایی که تجربه‌های مدیریتی دارند، می‌فهمند که وقتی مثلاً دو تا نیرو با همدیگر یکدل‌اند، هماهنگ‌اند، اوکی‌اند. ولو مثلاً آن‌جور هم اگر اذیت اخلاقی و فلان و این‌ها باشد. تو نسبت با من، آن صمیمیتی که مثلاً من با فلانی دارم، با این‌ها ندارم. ولی به عصب تشکیلات من، تعلق خاطرم به این ده برابر آن است. چون بار من را این برمی‌دارد، کار من را، راندمان کار را این بالا برده. هرچقدر توی این‌ها توافق می‌بینم، یکدلی و یکرنگی می‌بینم، بیشتر طیب خاطر پیدا می‌کنم تا یک ذره این‌ها به هم می‌افتند، تنشش به من منتقل می‌شود. یک تشویشی می‌اندازد. یک‌هو یک جای کار که می‌لنگد، آن کسی که عهده‌دار است، آن کسی که می‌خواهد این چرخ این مجموعه را بچرخاند و ببرد جلو، دچار تشویش می‌شود. به آن ابراز علاقه و آن رفاقت شخصی آن شخص با من نیست. به چرخاندن و گرداندن کار، پیش بردن کار. اینی که روی دوشت است، این است که بهت سپرده شده. پای تو خیلی ابعاد آدم‌های خوبی‌اند، مؤمن‌اند، پاکند، دلسوزند، خالص‌اند. آن مجموعه، آن گروه که دارند کار می‌کنند. با یک عدم دقت، با یک عدم توجه. با صد بار هم گاهی گفته شده که "آقا! این‌جور کار بشود، آن‌جور کار نشود." زحمت مجموعه، آبروی مجموعه کلاً هدر می‌رود با یک بی‌دقتی. باید چون این‌ها همش حاصل جمعی است دیگر. از بیرون چی می‌شود؟ این می‌شود خطای فلانی. موضع فلانی. موضع رسمی فلانی نسبت به فلان اتفاق. موضع رسمی من نیست این چیزهایی که گفته می‌شود.

ولی وقتی کار جمعی می‌شود، تلاش و فعالیت هر نفری هم مزایایش و محاسنش، هم معایبش، حاصل جمعی می‌شود. سختی کار را بالا می‌برد. این فضیلت کار را دو برابر می‌کند. خرابی کارم را دو برابر می‌کند. مال شخص من نیستش که. من آبروی یک مجموعه را دارم می‌برم. به تلاش کلی آدم دارم آسیب می‌زنم. ارزش افزوده‌ای که تک‌تک این آدم‌ها با تلاششان، با فعالیتشان برای مجموعه ایجاد کردند. گاهی به خاطر عیب کار من، سهل‌انگاری من، خطای من. کل این‌ها هدر می‌رود. توی تشکیلات دولتی این‌ها هم همین است دیگر. این همه آدم زحمت می‌کشد، قاسم سلیمانی‌ها فدای مملکت می‌شوند. یک آبرو اعتباری برای نظام ایجاد می‌شود. یک آدم با این جمله "صبح جمعه فهمیدم" همه را به باد می‌دهد. حیثیت نظام را به باد می‌دهد. آبروی مملکت را می‌برد. این همه آدم پای لانچر دست و پاهایشان قطع شده. بعد یکی برمی‌گردد می‌گوید که: "ملت گرسنه‌اند، چه کار کنیم؟"

یعنی این همه زور خودش را زده که این چهره ضعیف، زبون، درمانده، شکست‌خورده از این مملکت تولید نشود. آن یکی در مذاکرات خزانه خالی است. آن یکی باید ویلچر ببرندش، مذاکره می‌کرد. خوب، کمرت درد می‌کند، نرو. یک ماه دیگر برو. من با ویلچر ببرنت. این‌ها به بازی گرفتن حیثیت یک مملکت. ما نمی‌فهمیم این‌ها حساب‌وکتابش قیامت معلوم می‌شود. نسبت به جمع خودمان هم همین است. من یک موضعی که بگیرم، به اسم شخص من لزوماً نیست، به اسم کل این مجموعه است. تا می‌خواهند بگویند: "آقا! تعالی؟" می‌گویند: "فلانی، فلانی که فلان‌جا در مورد فلان چیز این را گفته بود." خلاصه آقا! این‌جوری می‌شود کارهای جمعی. خطای یک نفر مال کل آن مجموعه است. اهمال کار یک نفر بود، هواپیمای اوکراینی را زد. یک اشتباه کرد. همه آن درخشش کار توی عین‌الاسد و فلان و این‌ها، متأثر از این خطای یک نفر آدم می‌شود. حالا البته بعدها آن دادگاه کانادایی آمد گفت اشتباه از آن هواپیما اوکراینی بوده. بعد چهار سال که خوب دیگر همه این عدم دقت‌ها این است. یعنی دیگر کار شخص من دیگر کار مال یک جمع. در عین حال فایده‌اش هم همین شکلی است.

شما یک گوشه‌ای داری یک کار شخصی، یک کاری می‌کنی که مثلاً در اندازه خودت است. ولی هر چیزی که خدمات و ثمرات این نظام می‌شود، توی پرونده‌ی شما می‌آید. یک مثلاً فرض بفرمایید آن کسی که آبدارچی آقای رئیسی بوده، توی تمام خدمات و ثواب‌های آقای رئیسی و دولتش و بعد دولتش و توی همه این‌ها شریک است. آدم فکر بکند کار خطیر می‌شود، ضریب پیدا می‌کند این نکته اساسی. خوب، این معرفه ششم تمام شد.

معرفه هفتم، اگر وقت می‌شود من کوچولو در موردش صحبت بکنم. خدمت شما عرض کنم که باشد ان‌شاءالله بقیه‌اش فردا. از آیه شریفه: واذکروا نعمت الله علیکم اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا (آل‌عمران/۱۰۳). مستفاد می‌شود که اخوّت به حسب حقیقت، الفت قلوب و ارتباط دل‌های مؤمنین است به یکدیگر. اخوّت که گفته می‌شود، رابطه همکاری با هم داشتن که نیست. صرفاً توی مجموعه کنار هم نشستن نیست. رابطه دلی است. رابطه عاطفی. تب کردن برای همدیگر است.

الان مثلاً وقتی یک نفری مثل این برادر بسیار عزیز و محترم و مغتنم، یک مشکل این شکلی، جسمی و مثلاً بیماری پیدا می‌کند، این‌جا معلوم می‌شود چقدر الفت به معنای واقعی توی مجموعه شکل گرفته. چقدر ما دغدغه پیدا می‌کنیم. چند بار حالش را پرسیدیم. چند بار برایش مثلاً ختم صلوات گرفتیم. چند بار حرم رفتیم. چقدر نذر کردیم. چقدر توی خلوت‌ها گریه کردیم. نمی‌شود برادری. آن خیط اخوّت یعنی این. آن چیزی که ما در اساتیدمان نسبت به خودمان، نسبت به شاگردانشان دیدیم، واقعاً نام حجت را به آدم تمام می‌کند. سر این قضایای جهانگیری که خوب بعضی‌هایتان در جریان بودید، توی ماه رجب بود که تقریباً سه چهار ماه بعدش قضیه حادثه پیش آمد برای جهانگیری و این‌ها. من تماس گرفتم، همان اولی که داشتم می‌رفتم بیمارستان، اولین کسی هم که زنگ زدم بهش، ما بودیم دیگر. توی راه بیمارستان زنگ زدم، حاج آقا جواب ندادند. و رسیدم بیمارستان و اوضاع را دیدم و این‌ها. بعد یک حاج آقا زنگ زد. تا گفتم بهشان، گفتم: "حاج آقا جهانگیری یادتان است؟ باهاش شوخی می‌کردیم." گفتند: "آره." حالا حاج آقا با خنده و شوخی با سبک همیشگی آن شوخی‌ها. گفتم: "حاج آقا با چاقو زدندش." "برای چی؟ کی؟ کجا؟ چه کارش کردم؟" گفتم: "حاج آقا این‌جوری." حاج آقا یک تماس قطع شد، با اشک حاج آقا تماس قطع شد. بعد دیگر هی پیام، و هی تماس و "حالش چطور است و فلان." برایش ختم صلوات گرفته بودند، هزار چقدر صلوات به شکلات خوانده بودند و شکلات بهش.... اگر بگویم ده بار حاج آقا به من پیام دادند، زنگ زدند: "حال جهانگیری چطور است؟ چطور شد؟ می‌خواهم بیایم، کی برویم؟ کجاست؟ کدام بیمارستان است؟" گفت: "نه، من می‌آیم." و بعد اولین باری که حاج آقا باهاش مواجه شدند، این رد گلویش را که دیدند، حاج آقا بغض کردند.

اگر این‌ها مؤمن‌اند، این‌ها آدم به من چه می‌گویند؟ «ندید نشناخت.» آدم دور. حالا پسرهای بهجت می‌گفتند: "گاهی طرف می‌آمد می‌گفت: «من پدرم مریض است.» آیت‌الله بهجت شبش دیگر نمی‌خوابید." "فلان مؤمن بیمار." می‌گفت: "ده بار از من می‌گفت." مثلاً همین دیگر ممنوع کرد آن کس را نتوانند آزار دهند. اگر کسی کاری دارد به ما بگوید. آقا که می‌گفتند: "این پیرمرد را اذیت می‌کردید." روزی ده بار از من سؤال: "بابای فلانی حالش چطور است؟ زنگ زدی؟ حالش را پرسیدی؟ مرخص شد؟ نشد؟ دارو و درمانش پیدا شده؟" تو مرجع تقلید. این همه کار. این همه برنامه. اگر این خیط اخوّت است، اگر اخوّتی که آن‌ها گفتند منظور این است. دانلود آهنگ مجموعه خودمان که دیگر همه با هم همکاریم و دیگر عقربا هم محسوب می‌شود. نسبت به بدیهی‌ترین چیزهایی که گاهی وظیفه من است نسبت به بقیه، وقتی انجام نمی‌دهم، چهار لیتر هم با الهی عظم البلاء (دعای فرج) گریه کنم. نسبت ما با همدیگر معلوم می‌کند که ما داریم به امام زمان راست می‌گوییم در اظهار ولایتمان یا نه. اظهار ولایت یعنی همین. یعنی حال این بیمار را پرسیدن. یعنی پیگیر کارش شدن. یعنی پیگیر کار فلان بچه بیمار، فلان رفیق شدن. یعنی دغدغه داشتن نسبت به فلان زندگی که در خطر است. تنشی که بین حالا بعضی‌ها خوب خوددارند، اهل کتمانند، دوست ندارند، نمی‌گویند. کسی هم بفهمد، دوست ندارند واکنش نشان بدهند. حالا روحیات، خوب متفاوت است. اینم خودش جا تا جا دارد. بعضی وقت‌ها مسئله ناموسی است، حجب و حیای طرف اجازه نمی‌دهد. غیرتش اجازه نمی‌دهد. بعضی‌هایش به هرکسی مرتبط نیست. یک شأن خاص، یک آدم خاص می‌خواهد. توی بعضی کارها ورود پیدا کند. "همین که تو فهمیدی من بیشتر عصبانی شدم. حالا دخالت هم می‌کنی؟ کی به تو گفت؟" این را از بعضی‌ها توقع دارد که اگر فهمیدند به رو نیاورند. از بعضی‌ها توقع دارد که وقتی فهمیدند به رو بیاورند. آدم این‌جوری است دیگر. این‌ها می‌شود همش حقوق اخوّت. حالا دیگر از این‌جا به بعد حقوق اخوّت کمرشکن شروع می‌شود. یک شزرزشکی مطلب، در مورد روایتش. همان سی چهل تا حقی که چه کار می‌کند.

پس این می‌شود ارتباط قلبی با همدیگر که حالا روایتش خیلی روایت عجیبی است. این می‌شود خط اخوّت. هرچقدر این دل‌ها با همدیگر یکی بشوند، آن ارتباط و برداشتن، یعنی آن انسجام برای برداشتن این بار قوی‌تر می‌شود.

گفت امام (رضوان الله علیه) دکتر موشک می‌زدم توی جماران. من این نوار قلب امام، مانیتور بود، در لحظه هی چک می‌کردم، موشک می‌خواست بزنم، این خط عوض نمی‌شد، خط ضربان قلب امام. می‌گفت: "تا گزارش می‌دادند به امام که بین فلان شخص و فلان شخص از مسئولین این گفتگو، اختلاف شده، می‌زدم ضربان شروع می‌کرد با شدت بالا پایین شدن." خیلی حرف است. به هم ریختنش از ترس شخصی و این‌ها نیستش ها. که مثلاً آن دلسوزیش برای سرنوشت این ملت، این مردم. اوضاع نظام، نمونه است دیگر. یک عصاره، یک مینیمال از امام زمان (عج). درس یک مینیاتور از امام زمان (عج). این دعواها، تنش‌های ماها چه اثری روی قلب او ایجاد می‌کند؟ خیلی حرف است. زندگی است. یک آقایی یک جایی مشغول زندگی‌اش است. خیلی مزاحمشان نشویم از امورات چون غافل نیافتند. آلتازون ما که از وسط کمکم هستیم و حضرت هم ممنون‌دار ما هستند دیگر.

به ببخشید طولانی شد. ان‌شاءالله که خدای متعال همه مان را کمک بکند، به همه‌مان توفیق بدهد که به وظایفمان به احسن وجه عمل بکنیم. ان‌شاءالله این سوره واقعه را دوستان بخوانند به نیت فرج و گشایش در امور مسلمین، خصوصاً همه بچه‌های تعالی و به‌ویژه این رفقایی که مشکلات مربوط به بیماری و مشکلات اقتصادی و مشکلات معیشتی گریبان‌گیرشان هست. ان‌شاءالله که برای همه خدای متعال گشایش ایجاد بکند، گشایش مادی و معنوی. ان‌شاءالله این تقدیم باشد به محضر امام رضا (علیه السلام). با عنایت امام رضا (علیه السلام) ان‌شاءالله توجه حاصل بشود. ان‌شاءالله گشایش حاصل بشود. برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...