جلسه هشتم
00:44:23
در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی میشود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمتهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و سیرهٔ امام حسین (علیهالسلام) جان میگیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آنکه انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد
معرفی
از منظر قرآن؛ انسانها در حزب شیطان و در خسرانند![3:50]
داستان زنجیر شیطان و وسوسهی شیخ انصاری![7:10]
برخی وسوسهها از جنس گناهند و برخی، از جنس نماز و دعا![15:30]
روایت تجسم شیطان بر عابد بنیاسرائیل با وسوسهی توبه و تقرب به خدا![18:50]
ابزار مقابله با وسوسه، تواصی به حق است و تواصی به صبر.[23:00]
تعریف برد و باخت حقیقی با نگاهی تحلیلی به بازی فوتبال.[25:40]
وسوسهشکنیِ اهلبیت اباعبدالله(ع)، با تواصی به حق و تواصی به صبر.[35:50]
روضه؛ مصیبت دختر سهسالهای که روح نازنینش بهانهی بابا گرفت و پرکشید…[41:00]
داستان زنجیر شیطان و وسوسهی شیخ انصاری![7:10]
برخی وسوسهها از جنس گناهند و برخی، از جنس نماز و دعا![15:30]
روایت تجسم شیطان بر عابد بنیاسرائیل با وسوسهی توبه و تقرب به خدا![18:50]
ابزار مقابله با وسوسه، تواصی به حق است و تواصی به صبر.[23:00]
تعریف برد و باخت حقیقی با نگاهی تحلیلی به بازی فوتبال.[25:40]
وسوسهشکنیِ اهلبیت اباعبدالله(ع)، با تواصی به حق و تواصی به صبر.[35:50]
روضه؛ مصیبت دختر سهسالهای که روح نازنینش بهانهی بابا گرفت و پرکشید…[41:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و الصلاه و السلام علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.
قال الله تعالی فی محکم کتابه و هو اصدق القائلین و یعز لسانه:
«وَالْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ» (سوره عصر)
انسان با تمام سرمایهها، امکانات، و توانمندیهایش از دست میدهد، و چیزی هم برایش حاصل نمیشود. این داستان خسران آدم به چیست؟ از کجاست؟ یک رازی دارد. یعنی یک چیزی این وسط هست. اسم آن در آیات دیگری آمده است.
این کلید که دیشب یک بیشتر گفتم در قرآن کریم، در سوره مبارکه مجادله، میفرماید: «أُولَٰئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ ۚ أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ.»
یک جماعتی را به عنوان حزب و دارو دسته ی شیطان معرفی میکند. بعد میفرماید: همینان که خسارت و ضرر کردند؛ «خاسرون». حزب شیطان!
نکته اول، چند تا نکته است، نکته زیاد است. دوستان هم حوصله ی تحمل و تامل بحث پیگیری کنند. دوستان حالا از سر محبت به ما، دوستانی که اسم جلسه را میآورند به اندازهی جلساتی که اثر دارد و حسن ظن و اینها، مزاحم دوستان نمیشوم.
جلسه به اندازه این چند جلسه، آنقدر فکرم درگیر است. وقتی دو دقیقه امان نمیدهی به آدم، پشت هم هی فکر آدم را مشغول میکنی و درگیر میشوی. اصل کاری که ما باید بکنیم همین است توی این جلسات. یکی فکر است، یکی هم یک بخشش ذکر یاد اهل بیت است، یاد مصائب. بخش ذکر معمولاً پر است؛ مخصوصاً ذاکرین امتحان و انجام میدهند.
ما یک بخش قضیه را تفکر کردن میدانیم. چند لحظه تفکر کردن، بر اساس روایت، از یک سال عبادت بالاتر است. بر اساس روایت دیگری از ۷۰ سال عبادت بالاتر است.
گفتند: آقا کدام تفکر از ۷۰ سال عبادت بالاتر است؟ یکی از علما فرموده بود: آن تفکری که حُرّ در آن چند ثانیه انجام داد. آن جور تفکری از ۷۰ سال عبادت بالاتر است. هفتاد سال آدم زندگی بکند، چند لحظه یکی فکر بکند، ابدیتش تغییر میکند.
خب، حالا ما اگر به جای چند ثانیه، این تبدیل بشود مثلاً به چند دقیقه، چهل، پنجاه دقیقه، توی جلسه چه میشود؟ این چه چیزی میسازد زندگی و دنیا و آخرتمان را میسازد. فلسفه اینکه ما توی این جلسات میآییم، سخنرانی میشود، این است: فکر و ذکر با همدیگر میآیند.
خب، حالا آن چیزی که امشب فکرمان را با آن میخواهیم تغذیه بکنیم این مطلب است. قرآن میفرماید که: «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ»، انسان در خسران است. تو آیه دیگر میفرماید: «حزب شیطان در خسران اند.» این دو تا را که کنار همدیگر میگذاریم چی فهمیده میشود؟ آن انسانی که در حزب شیطان است در خسران است.
خب، چرا نگفت: انسانی که در حزب شیطان است در خسران است؟ چون گفت: انسان در خسران است. چون معلوم میشود آدمیزاد انگار، به قول جوانها، به «بای دیفالتش» اوضاع اولیه اش به سمت چیست؟ به سمت حزب شیطان. توی دام شیطان افتاد. انگار همه همینجور اتومات میافتند توی بغل شیطان. یک تعداد خاصیاند که زور میزنند، خودشان را از بغل شیطان میکشند بیرون. درست است؟
آقا این چیزی هم که ما میبینیم همین است. آدم از وقتی که متولد میشوند و توی زندگی رشد میکنند و اینها، دیگر کمکم به سن بلوغ که میرسند، به جای اینکه اتومات سمت خدا بیایند، اتومات میافتند توی دامن گناه، اتومات میروند به سمت آلودگی. معمولاً این شکلی است. واسه همین اگر آدم یک نوجوان پاک دید، میگوید: «این پس بچه خوبی است. این خودش زحمت کشیده.»
ما هر وقت نوجوان پاک ببینیم، نمیگوییم: «عه! خب بله، اتومات آدم این شکلی میشود.» نه. میگوییم: «باریکالله! این توی این دوره و زمانه، با این شرایط، با این امکانات، با این فیلترشکن کانفینگ، با این چیزها، نرفته سمت این جریانات. این میتوانست الان از جنس مخالف مثلاً رفیق داشته باشد و ساقی داشته باشد و دور هم باشند و پارتی بروند.»
طبیعت و تمایل اولیه ماها به سمت آلودگی، به سمت دنیاست، به سمت شهوات است. درست است؟ شیطان هم از همین استفاده میکند. یک تعداد خاصیاند که مرد وار وامیایستند روبروی این چیزها، مقاومت میکنند، این چیزها را، خودشان را از منجلاب بیرون میکشند. قاعده اولیه انگار توی زندگی ما این است که همه میافتند توی دامن، میافتند توی حزب شیطان. برای همین «ان الانسان لفی خسر»؛ قاعده اولیه این است که انسان در خسران است. در واقع، آنی که توی خسران است شیطان است، حزب شیطان است. این انسان هم چون رفت قاطی آنها، افتاد تو خسران. این هم چون حزب شیطان شد، افتاد تو خسران. درست شد؟
این آیه، آیه دوم سوره مبارکه نساء، چند تا آیه است. من اول آن آیه وسطیاش را میخوانم، بعد قبل و بعدش را. آیه ۱۱۹، میفرماید که: «وَمَن يَتَّخِذِ الشَّيْطَانَ وَلِيًّا مِّن دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِينًا»؛ هر کی به جای خدا برود سراغ شیطان. به جای اینکه خدا را رفیق خودش بگیرد، آقا بالاسر خودش بگیرد، حرفگوشکنش بشود، مرید شیطان بشود، حرفگوشکن شیطان بشود، رفیق شیطان بشود، هر کی اینجوری بشود، «فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِينًا»، خیلی خسران مبین است. دوباره راز خسران انسان چی میشود؟ تبعیت از شیطان، حرف شیطان را گوش دادن.
این دو تا آیه را در نظر بگیریم. «ان الانسان لفی خسر» در واقع علتش را نگفته، علتش توی آیات دیگر است. چرا انسان در خسران است؟ چون آدمیزاد بازیچه شیطان است، دنبال شیطان است، حرفگوشکن شیطان است.
قضیه معروف را شنیدید دیگر. گفتش که یک طلبهای توی نجف خواب دیده بود. دیده بود که این شیطان هر کسی را یک طنابی دور گردنش میاندازد. طناب، زنجیر، زنجیر آهنی، زنجیر میاندازد و میکشد سمت خودش. شیخ انصاری از علمای بزرگ، خبره، بزرگمرد الهی فوقالعاده. میگوید: «من توی خواب دیدم که یک زنجیر کت و کلفتی انداخت گردن شیخ انصاری و شروع به کشیدن کرد. آقای تقلید، ولیامر مسلمین را یکم شروع به با آرام آرام کشیدن کرد. یکهو زنجیر پاره شد.»
شیخ دیدم همینجور این انگشتهای زیادی که دارد، هر کدام سر این انگشتها یک طنابی، یک کنفی، یک چیزی کت و کلفتی داشت که انداخته بود برای شیخ انصاری که آخر آن هم در رفت. بقیه را دیدم یک سری طنابهای باریک است و بعضیها که یکم کلفته، یکم محکمتر میکشد، بعضیها یکم آرامتر میکشد. همه دارند میآیند سمت شیطان.
گفتم: «این چیست؟» گفت: «این ابزار حیله من است. میاندازم گردن اینها و میکشم سمت خودم.» دیشب گفتم دنبال این بود که انتقام بگیرد. گفت: «من به اینها اگر سجده نکردم، میفهمی؟ اینها باید به من سجده کنند.» و همه را وادار میکند که بهش سجده کنند. و وقتی هم سجده کرد، «قال الشیطان للانسان اکفر، فلما کفر قال انی بریء منک». وقتی هم که سجده میکنم، میگوید: «خب حالا دیگر برو گم شو. ازت حالم به هم میخورد. میخواستم بزنم توی دستگاه خدا، بگویم اینهمه من را اذیتم کردی چون به اینها سجده نکردم، دیدید لایق نبودی؟ خودش به من سجده میکند. مگر رفیق میخواهم؟ برو گم شو، من خودم گرفتارم قیامت. انی اخاف الله رب العالمین، من خودم از خدا میترسم. بعد تو آمدی میخواهی به من سجده کنی؟»
گفتش که: «آره، من اینها را این شکلی میکشم سمت خودم.» میگوید: «گفتم آقا پس چرا من طناب ندارم؟ همه را با یک طنابی، با یک زنجیر، با یک چیزی میکشی. چرا من طناب ندارم؟» شیطان گفت: «بچه خوبی هستی. هر وقت صدایت کنم میآیی. هزینه ی که من دیگر امکانات خرج بکنم، بشکن بزنم نمیخواهم. اینجایی.»
میگوید: «بیدار شدم و ترسیدم. خدایا این چی بود؟ صحنه چی بود؟ این حرفها چی بود؟» رفتم پیش شیخ انصاری. گفتم: «حاج آقا من یک همچین خوابی دیدم.» گفت: «پس اینطور! دیدی اعمال ما همش حقیقت ملکوتی دارد. صورتی در عالم ملک، گاهی توی خواب خودمان، گاهی توی خواب بقیه، خدای متعال یک هشداری به ماها میدهد. یک چیزی را به ما میفهماند. «لهم البشری فی الحیاه الدنیا»، این خودش جزو بشارتهای خداست. خدا چون بندهاش را دوست دارد، یک سری چیزها را قبل از اینکه از دنیا برود میخواهد اینجا روشنش بکند، اینور طرف صاف بکند. با این خواب خدا خواسته به شیخ انصاری تلنگر بزند. این بنده محبوبش، بنده مورد علاقهاش، این شکلی بهش تلنگر میزند.»
گفتم: «شیخ انصاری اینطور گفتم؟» گفت: «عجب! من دیروز...» خب، شیخ انصاری مرجع تقلید بود. وجوهات که میدادند، خمس و زکات و اینها دست ایشان بود. ایشان تقسیم میکرد. قدیم هم که مثل الان نبود که کارت و این چیزها باشد، پول بوده دیگر، پول نقد بوده. تازه پول هم چه بسا نبوده، طلا و نقره و این چیزها بوده که ایشان هم یک اتاقی داشته که آن وجوهات آنجا نگهداری میشده است. خودش از وجوهات چیزی برنمیداشت. زندگیاش هم خیلی زندگی سختی بوده.
اهل سنت به خلیفه دوم خیلی اعتقاد دارند، میدانید دیگر؟ مخصوصاً به زهد خلیفه دوم خیلی اعتقاد دارند. میگویند: «خلیفه دوم خیلی زاهد بود.» اهل سنت زمان شیخ انصاری، ایشان را که دیده بودند، میگفتند: «زهد او که زهد عمر است. یک نفر اگر مثل فلانی بتواند زهد داشته باشد.» همین شیخ انصاری. میخواستند تعریف بکنند. از شیخ انصاری گفتند: «زهدش ما را یاد آقا جونمان میاندازد.» آنقدر این زاهد بود. میخواستند ازش تعریف بکنند، یاد مسیح میافتادند. فلانی می از ساعت شیخ انصاری. عذرخواهی میکنیم، این جمله را در بستههای ایشان گفتیم. میخواستم بگویم که به هر حال حتی شیعه نبودند، تجلیل میکردند از زهد شیخ انصاری.
شیخ انصاری از وجوهات برنمیداشت. زندگی خیلی عادی داشت و زندگی خیلی سختی داشت. یعنی جوری بود که زن و بچهاش واقعاً در مضیقه بودند. از اینکه دارند با این مرجع تقلید زندگی میکنند. با رنج بسیار بالا، زندگی بسیار سخت. و آنقدر حساسیت نسبت به اموال و این چیزها داشت. وقتی هم که استاد صاحب جواهر، شیخ محمد حسن نجفی داشت از دنیا میرفت، به ایشان گفته بود: «بعد از من مرجعیت را تو به عهده بگیر، ولی آنقدر سخت نگیر. یکم احتیاطات را کم بکن. فشار نیاور به خودت.» خیلی خودش را اذیت میکرد. آدم عجیبی هم بود. حالا در مورد ایشان حرف باید بزنیم.
«من چرا همچین خوابی از شما دیدم؟ شما آنقدر شخصیت فوقالعاده و بینظیر هستید.» شیخ انصاری نام این برکت را جاری میکند. اولیاء خدا! شاگردی داشته شیخ انصاری. درس ایشان را نمیفهمید. خیلی درس آدم میخواند، پدرش در میآید. عجب سنگین است مطالب درس ایشان. میرفت نمیفهمید. به امیرالمؤمنین علیهالسلام متوسل شد. گفت: «آقا به دادم برس، من هیچی نمیفهمم از درس این. یک کاری بکن برایمان.» شب خواب دید. توی گوشش کی بود؟ حالا میگفت: «ملک بود، امام بود؟» چی بود؟ در گوش این آقا گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم.» احساس خاصی بهش دست داد. صبح آمد دید عجب! «من فهمم عوض شده. تو درس نشسته، درس شیخ انصاری را دارد میفهمد.» شروع کرد اشکال کردن به شیخ. «غوره نشده مویز شدی، جست و خیز کردی تو درس شیخ انصاری.» درس تمام شد، آمد برود. شیخ انصاری آمد در گوشش گفتش که: «ببین عمو، دور برت نداره! اونی که "بسم الله" در گوش تو گفته، تا "وَ لَا الضَّالِّينَ" در گوش ما گفته است.»
خواب دیده بود خودش، مرد الهی بود. گفته بود: «بسم الله» در گوشت گفته، این همه سر و صدا! یک شخصیت بود. کرامات از ایشان خیلی زیاد است. آیت الله بهجت گاهی بعضی کرامات شیخ انصاری را نقل میکرد. میفرمود: «شیعه اینها را دارد. شیعه به اینها مینازد.» خدای من، چه کرامتی!
گفت: «من دیروز خیلی توی مضیقه بودم. ظاهراً مهمانم آمده بود. دیگر شیخ انصاری دست به وجوهات هم نمیزد. خیلی دیگر توی فشار بودم. دیدم هیچی توی خانه نیست و اینها. میخواستم یک درهم از پول بیت المال وجوه که خود ایشان هم سهم داشته، خودش هم سهمی سخت بوده، بخشی به خودش تعلق میگرفته، برنمیداشت. یک دفعه گفتم: بیایم یک درهم قرض کنم و بروم یک گوشتی، چیزی بگیرم، سبزی چیزی بگیرم، بیایم بساط ناهار امروز را درست کنم. اولین فرصتی که پول گیرم آمد این یک درهم را برمیگردانم.»
«آمدم یک درهم را برداشتم. توی خیابان که آمدم، به خودم گفتم: مرتضی، چکار میکنی؟ برای چی خودت را مدیون بیت المال میکنی؟ تو اگر زنده نماندی، آن پول را برگردانی چکار میکنی؟ تو از کجا مطمئنی موقع بازپرداخت زنده بمانی؟ پشیمان شدم. برگشتم، پول را گذاشتم سر جایش.» پس این آن زنجیر شیطان برای من بود. «یکم من را کشید تا خیابان. زنجیر را پاره کردم، دوباره برگشتم.» پس این زنجیر کشیدن شیطان بود.
شیطان چکار میکند؟ وسوسه. «یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ» (سوره ناس). وسوسههایش هم این شکلی است. ببین گشنه میمانی، ببین میمیری. بعضی وقتها هم وسوسههایش برای بعضیها که دیگر سطوح آدمها فرق میکند دیگر. برای بعضیها وسوسههای صاف همین است که: «برو از جوانیت کیف کن، حالش را ببر! حرفها چی است؟ حرف این آخوندها را گوش نده! زندگیات را، جوانی ات را بکن. مگر آدم چند بار زندگی میکند؟ استفاده کن. پولت را خرج کیف و حال خودت کن.»
حالا بعضی وقتها یاد مرگ هم میاندازد. میگوید: «تو بمیری، بقیه میخورند. خودت کیف و حالش را ببر!» این اصلاً مرگ را یک جور دیگر برایت تفسیر میکند. «دنیا دو روزه است. ببین رفیقات چه شدند. فلانی مثلاً ۲۵ سالش بود، مرد. اگر بمیری چه؟» میگوید: «تو کیفش را ببر، آن کیف نکرد و مرد. تو کیف کن قبل از اینکه بمیری.» اینجوری است شیطان.
بعضیا وسوسههایش این است. برای بعضیهای دیگر، خب قاعدتاً اینجوری اثر نمیکند. طرف تقید و یک تعهدی دارد. میآید شروع میکند با خدا و پیغمبر و این حرفها. یک داستانی را یک کتابی دارد شهید دستغیب. خیلی کتاب قشنگی است. بنده در نوجوانی، خدا خیر بدهد آن کسی که به ما این کتاب را معرفی کرد، ۱۵ سالم شاید بود، شاید هم کمتر، شاید بیشتر. یادم است از دم حرم حضرت سیدالکریم، حضرت عبدالعظیم علیهالسلام این کتاب را خواندم. چند تا کتاب خریدم و دیگر حالا خیلی ما عشق کتاب بودیم. هر جا میرفتم کتاب بغلم بود. کتاب میخواندم. کتاب «استعاذه» ایشان را دو روزه فکر کنم تمام کردم. خیلی مطلب داشت، خیلی نکته در مورد شیطان.
کتاب، به قضیه را آنجا شهید نقل میکند. میگوید: «یک عابدی بود در بنی اسرائیل. پزشک مفصّل. الان من هم یکهو ذهنم آمد این قضیه.» بعد بیست و خردهای سال بعد دوباره مراجعه کنم. حالت توی اینترنت سرچ بکنی میآید. من حالا هر چقدر که یادم است بهتان میگویم دیگر. حالا خودتان که کلیت قضیه را میدانید. اصل داستان دستتان میآید.
ای برادر قصه چون پیمانه است
معنی اندر آن مثال دانه است
معنیاش را بگیرید دیگر، محتوا را. میگوید: «عابد بنی اسرائیل بود. این شیاطین توی کارش مانده بودند. گفتند: این را چکارش کنیم؟ همش نماز و عبادت و اینها.» شیاطین هم ردهبندی دارند، اسم دارند، درجهبندی دارند، سطحبندی دارند. هر کدام مخصوص به یک بخش هستند. اینها کارهایشان مثلاً یکیشان مسئول این است که فقط نگذارد کسی برای نماز بیدار شود. یک تعدادشان مسئول بازارند. یک بخشیشان فقط تحریک میکنند، طرف عصبانی شود و فحش بدهد. خیلی شیاطین زیادند. هر کدام تقسیم کار کردهاند، درجهبندی شدهاند. درجه پایینیها زورشان نمیرسد. درجه بالاییها تا خود شخص ابلیس کار میکنند. علامه طباطبایی بحثی دارد: کی شخص ابلیس برای کسی آستین بالا میزند و شخصاً باهاش درگیر میشود؟ در کتاب «المیزان» یک بحث مفصلی دارد علامه. وگرنه اصلش اینها را ابلیس حواله داده به شاگردانش. خودش برای کسی وارد کسی خیلی بکشد بالا کارش را، آنجا شخص ابلیس میآید.
میگوید: «این شیاطین توی کار مانده بودند. گفتند: آقا از پس این برنمیآییم.» همدیگر را جمع کردند و همه نظر دادند. یکیشان گفت: «باشه، با من.» گفت: «چکار میکنی؟» گفت: «از جنس خودش بهش میدهم.»
اینها وسوسه است. وسوسه، وسوسه شیطان زمینهساز این میشود که ما حرف شیطان را گوش بدهیم. حرفش را که گوش دادیم، دنبالش راه میافتیم. دنبالش که راه افتادیم، توی ولایتش میرویم. توی ولایتش که رفتیم، حزب شیطان میشویم. حزب شیطان که شدیم، توی خسران میافتیم. میشود «ان الانسان لفی خسر». مراقب همهاش از وسوسه است. وسوسه بعضی آنقدر صاف و پوست کنده است که «یالا بیا گناه کن!» وسوسه بعضیها با حرفهای خوشگل است. خوشگل مثل: «آیا روایت بلد است؟» سر وقت نهج البلاغه میخواند، قرآن میخواند. روایت خیلی وارد است.
گفت: «کنار این عابد بنی اسرائیل آمد و شروع کرد این شیطان هی نماز خواندن.» میتواند شیطان بعضی وقتها در چهره انسان هم ظاهر شود. حرف امام صادق علیهالسلام. یک پسری داشت به نام اسماعیل، فرقه اسماعیلیه. یک کسی میگوید: «من رفتم کنار کعبه دیدم اسماعیل دارد نماز میخواند. آمدم از یک محلهای رد بشوم دیدم همان اسماعیل، پسر امام صادق، نشسته شراب میخورد.» رفتند پیش امام صادق. گفتند: «آقا پسرتان که کعبه داشت نماز میخواند، رفتم توی خیابان دیدم نشسته شراب میخورد.» حضرت فرمود: «آن یک شیطانی است به شکل پسر من ظاهر شده که یک جماعتی مثل شما را منحرف کند. که فکر کنید ما به شما میگوییم شراب نخورید، بچه خودمان میرود شراب میخورد. حساب کار دستمان بیاید دیگر با کیها طرف هستیم.»
این عابد بنی اسرائیل، شیطان آمد بغلش نشست، شروع کرد گر و گر نماز خواندن. حالا آن مثلاً با سرعت ۱۰ کیلومتر در ساعت داشت نماز میخواند، این با سرعت ۳۰ کیلومتر در ساعت، تند تند تند تند. آن ۵۰ رکعت میخواند، این ۵۰۰ رکعت. دیگر بنده خدا پر و پالش ریخت و برگشت. گفت: «عمو تو کجا بودی تا حالا؟ من پشتت نشستم و تو چقدر تو چقدر خوب بودی. تو چقدر باحالی. تو کجا بودی تا حالا؟ نمازخوان کی بودی تو؟»
شیطان گفت: «این چیست؟ آخه اینجوری من داستان دارم.» گفت: «بگو داستانت را. من که از اول این شکلی نبودم. من خراب بودم، من گناهکار بودم، من آلوده بودم، من اهل فحشا بودم. توبه کردم، خدا توبهام را پذیرفت، اینجوری شدم.» گفت: «عجب! چکارها میکردی؟» گفت: «فلان محله میرفتم توی شهر با فلان خانوم. این کارها که کردم، توبه کردم، خدا پذیرفت، اینجوری نمازها این شکلی شده.» یعنی من هم اگر بعد آن گناه یک همچین توبهای کنم این شکلی میشوم؟ گفت: «آره.» آدرس را داد. آدرسش را. این هم اسم این خانم است و فلان جای محله. روایت را برایتان میگویم، امام صادق علیهالسلام. آدرس را داده.
این آدم بدبخت. حالا ببینید اخلاص آدم را نجات میدهد. ممکن است آدم گول بخورد، ولی اگر ته نیت برای خدا باشد، یک وقتی میفهمد. یک وقتی میخواهد، خدا نمیگذارد بنده خالص تا ته قضیه اشتباه برود. یک جایی نقطه توقف دارد. داستانهای دیگر هم هست برای این قضیه. راه افتاد و حالا دیدند: «آقا عابد بنی اسرائیل معروف بود بین اینها. همه میشناختندش. آمده توی خیابان، آمده فلان محل.» «فلانی این محل هی دارد میرود در خانه فلان خانوم.» «حاجی آخر الزمان شده است! این اینجا چکار میکند؟» دیدند رفت در زد. «اینجا چکار دارد؟ با آن خانوم.»
خانم آمد دم در و گفت: «حقیقت داستان این است. من برای این آمدم. آمدم که بعدش یک توبه جانانهای کنم، بپرم بالا.» حالا خدا، خدا چقدر کارهایش تمیز است! همه را با همدیگر دارد مدیریت میکند. میگوید: «این زنه یکهو زد زیر گریه.» نه، اینی که تو را دعوت به این کار کرد، فرشته نبود، آدم خوب نبود. «آن شیطان بود. و من اتفاقاً میخواهم که تو آلوده به این گناه نشوی. گول آن را نخوری. و اتفاقاً من میخواهم توبه کنم. من میخواهم به تو ملحق شوم.»
حالا ظاهراً همسرش هم شد بعدش. یعنی پاک شد و طیب و طاهر هم شد. برایشان ازدواج هم کرد. و این شیطان هم رکب خورد. وسوسه برای عابد به چی بود؟ با اسم توبه و مقاماتت بالا میرود و این حرفهاست.
خب، حالا اگر کسی میخواهد توی حزب شیطان نباشد، راهش چیست؟ راهش این است: باید هم وسوسه گوش ندهد، هم وسوسه بشکند. وسوسهشکن باشد. مهشکن شنیدید؟ میگویند: «آقا شب تاریک است، میروی با ماشین مهشکنات را بزن.» حالا توی این مسیر که میخواهی بروی، وسوسهشکن لازم داری. وسوسهشکن چیست؟ آقا در برابر وسوسه چیست؟ کی بلد است؟ آه! در برابر وسوسه «تواصو» است. «تواصوا» فقط نسبت به دیگران نیست. «توصیه به حق، توصیه به صبر». «وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ».
کی از این خسران درمیآید؟ از این خسران حزب شیطان در میآید: ایمان، عمل صالح، تواصی به حق، توصیه به صبر.
تواصی یعنی چی؟ یعنی آن شروع میکند وسوسه کردن، پچپچ کردن توی گوش آدم، حرف مفت زدن و حرف مفت خواندن. تو شروع کن هی مرور کردن به آن چیزی که حق است و درست است. آن چیزی که خدا گفته، آنی که پیغمبر گفته، آنی که اهل بیت انجام دادهاند. هم برای خودت تواصی کن. یک بخشش هم با خودمان است، فقط با دیگران نیست. خودمان خودمان را وسوسه میکنیم. «توصی به نفس»، خودش خودش را وسوسه میکند. ضد آن وسوسه چیست؟ تواصی است. خودت خودت را توصیه کن. خودت با خودت مرور کن. خودت به خودت سفارش به حق کن. خودت به خودت سفارش به صبر کن.
توی جامعه وسوسه دارد رایج میشود. شیاطین انس دارند وسوسه میاندازند. بقیه را سمت گناه میکشند. همین کار این خانومه را کن. این تواصی به حق کرد. یک شیطانی گول زده بود این را. این توصیه به حق بود که خودش هم عاقبتبخیر شد. خودش هم از خسران در آمد. و «تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ» که شد، از خسران، از چنگ شیطان در آمد، از شیطان بودن در آمد.
مثالی برایتان امشب بزنم، خستگیتان هم در بیاید. خب، تا چند دقیقه دیگر فینال جام جهانی شروع میشود. همه مستحضرید که هستید؟ بله. کسی بود خبر نداشته باشد اینجا؟ شما خبر دارید. اینها دیگر پسرهای پیغمبرند در زمان ما. ایشان هم خبر دارد.
خب، یک حرفهایی میخواهم بزنم یک کمی شاید به نظرتان برسد که من شاید یک کمی عقلم را از دست دادم. به نظرم درست است. به نظرتان میرسد؟ اگر اینجور به نظرتان برسد... امام جمعه داشت خطبه میخواند. معمولاً توی خطبه دوم نماز جمعه تکبیر میگویند دیگر، میدانید؟ خیلی حماسی و اینها. ولی اول اخلاقی که تکبیر نمیگوید.
امام جمعه داشت بحث معاد میکرد. گفت: «مردم روز قیامت مردم به باطنشان محشور میشوند. بعضیها چهره باطنشان به شکل حیوانات است. مثلاً ممکن است همین بنده فلانی که اینجا خطیب بودم، امام جمعه بودم، خود من خدای ناکرده روز قیامت به شکل سگ محشور شوم.» یکی گفت: «تکبیر!»
الان فینال جام جهانی امشب، قهرمان فوتبال جهان معرفی میشود. حالا یا مثلاً اسپانیا، یا انشاءالله اسپانیا، و خدای ناکرده آرژانتین. احتمال آرژانتین بیشتر است. ۱۰ دقیقه، ۷ دقیقه، ۵ دقیقه، کن فیکون میکند. حالا ما که دوست داریم به خاطر اینکه به هر حال دولت اسپانیا با ما بود، و دولت آرژانتین با اسرائیلیها بود، و اینها. آرژانتینیها که مسی و اینها همه صهیونیستند، و یامال و اینها طرفدار فلسطیناند و اینها. اینجوری دوست داریم که به هر حال به اینها برسد.
ولی فوتبال خیلی ربطی به حق و باطل ندارد. مهم است. بعضیها از شیاطین از همینها هم استفاده میکنند. وسوسههای شیطان عجیب است. از همین مثلاً امشب اگر مسی قهرمان شد، میآیند میگویند: «ببین همین مسی که آنقدر بد گفتی، ببین چقدر خدا پشت مسی است. دوبار کاپ قهرمانی را بالا آورده. جام جهانی قبلی گفت من دیگر نیستم. دوباره تیمش را قهرمان کرد.» بعدی هم دوباره میآید همین را میخواهد بکند ابزار وسوسه. توی دل شما را خالی کند. شک کنی به اعتقادات قبلی. «ببین، آنها از فلسطین حمایت کردند، تهش هم باختند. اینها اسرائیلی بودند، تهش هم بردند.» بقیهاش هم همین.
از توهمات بیاییم بیرون. ما پیروزیم، آنها بازند. دنیا همچین دنیایی نیست. دنیا، دنیای تکنولوژی است. دنیای برتری است. دنیای حرفهایگری است. مهم این است که حرفهای باشی. الان خوب توانستم وسوسهتان کنم؟ وسوسه شیطانی انجام شد؟
خب شما به این فوکس که ندانستید امشب فینال است، خیلی قانع نشدید و اینها. حالا آقا اصلاً اینجا پیروزی من حالا یک اشاره در جلسه قبل کردم. امشب یک چیز دیگر میخواهم بگویم که این بخش دومش را احتمالاً از من که بشنوید یک تست الکلی از من میگیرید. پیروزی این جام جهانی مثلاً اگر آرژانتین بود یا اسپانیا، این پیروزی که بهش میگویند پیروزی و قهرمانی چیست؟ تحلیل کنیم. یکم تحلیل میخواهیم. فکر کنیم دیگر. «یک لحظه تفکر از ۷۰ سال عبادت» بالاتر است.
آقا جام جهانی یعنی چی؟ فوتبال یعنی چی؟ قهرمانی یعنی چی؟ خوب دل بدهید. ببین چند تا آدم نشستهاند با همدیگر قرار گذاشتهاند. فرض کردهاند. دقت باید بکنید به حرف. یک توپی را انداختهاند. ۱۱ نفر اینور، ۱۱ نفر آنور. این ۱۱ نفر قرار شده یک تیم باشند. قرار فرض شده این ۱۱ تا یک تیم هستند. فرض شد آن ۱۱ تا یک تیم دیگر هستند. مثل همین یامال و مسی، جفتشان بارساییاند، ولی الان توی دو تا تیم روبروی هماند. ممکن است جای دیگر اینها همتیمی هم باشند. اسپانیا و آرژانتین، اینها خیلیهایشان همتیمیاند با همدیگر، ولی الان فرض گرفتیم توی این بازی اینها یک تیماند، آنها یک تیم دیگرند. درست است؟
آقا این یک فرض است. فرض یعنی چی؟ یعنی توی ذهن من است. واقعیت که ندارد. ماها قرار گذاشتهایم الان فرض میگیریم که آقا به اینور جلسه امشب شام بدهند، به آن برای جلسه ندهند. این روضهای که قشنگ برای جلسه است، روضه را کامل میسوزاند دیگر. فرض دیگر، فرض گذاشتهاند ۱۱ تا یک تیم، آن ۱۱ تا یک تیم. فرض گذاشتهاند ۹۰ دقیقه، دو تا ۴۵ دقیقه. ۲۲ و نیم دقیقه. یک آبدرنگ هم آن وسط میخورد.
فرض گذاشتیم بر اینکه توپ از روی این خط که رد بشود، گل است. فرض گذاشتیم توپ به دست که بخورد، هند است. فرض گذاشتیم اگر توپ رسید به این یکی، این یکی پاس داد، آن لحظه که دارد پاس میدهد این اگر به اندازه یک وجب جلوتر باشد، آفساید است. بعد فرض گذاشتیم که آفساید بین این و دروازه حریف، یک نفر باید باشد. قدیم میگفتند دروازهبان. قدیم ویدیو چک نبود. مارادونا دو تا گل فاسد هم میزد، آرژانتین میرفت بالا. با دست گل میزد. الان پدر همه را در میآورند با ویدیو.
همه اینها چیست آقا؟ فرض است. فرض میگذاریم که اگر این توپ را رد کرد از خط، گل است. اگر آنها نتوانستند رد کنند، گل نزدند. این یک دانه که رد کرد، با این یک دانه گل توی ۹۰ دقیقه، پیروز است. ۳ امتیاز. و فرض بعدی اینکه اینی که این بازی را برد، با آن یکی که آن یکی را بازی برد، میروند یکهشتم، یکچهارم، نیمه نهایی، فینال. توی فینال ۹۰ دقیقه، ۱۲۰ دقیقه، پنالتی، ۵ تا پنالتی، توی پنج تا. قرار میگذاریم اگر توی این پنج تا آنها پنج تا را گل کنند، اینها چهار تا گل کنند، برنده اند.
همه اینها که شد فرض و قرارداد و تصور و توهم و اینها، پیروزش کجا بود؟ حالا من میخواهم آن بخش دوم را به شما بگویم که عجیب است. حالا این جام جهانی روز قیامت خدا به پیروز جام جهانی چه شکلی امتیاز داده و پیروز را کی دانسته؟
میگوید که آقا، ۴۸ تا تیم رفتید جام جهانی، بیا اینجا ببینم کدامتان ایمان، عمل صالح، توصیه به حق، توصیه به صبر داشتید؟ قهرمان جام جهانی او است. وگرنه همه «لفی خسر». همه باختید.
این خودش تست الکل ندارد؟ حالا من نمیخواهم بگویم تیم ما تیم خوبی بود از جهت فوتبالی که خب میدانیم که تیم داغونی بود. آنکه بحث ندارد. دروازهبان آن خوب بود. چند تا بازیکن آن بازیکن زمین شدند و اینها. چند تا گل آفساید هم الحمدلله زدیم. کی درست بود؟ رفته بودیم بالا. هر بازی تقریباً یک گل آفساید داشتیم. همه بازیها را ببریم، ولی مسئله این است. کدام تیم بود که وقتی رفت آمریکا، پدر ترامپ در آمد، روش حساس شد، غیظ و غضب دشمن خدا را توی این ۴۸ تا تیم کدام توانست در بیاورد؟
قرآن میفرماید: «شما هر کاری که بکنید صدای دشمن در بیاید، عصبانی بشود، «کتب لهم بهی عمل صالحون». من این را عمل صالح مینویسم.» من به امتیاز و گل و آقای گل و امباپه ۲۲ تا زده و آن یکی ۱۰ تا زده و این هفت تا پاس گل نه. قیامت به این چیزها حسابرسی ندارم.
من میگویم: آقا آقای امباپه، شما آقای گلی، برای بابا هست. اینجا که آمدی برای من عمل صالح چی داری؟ ایمان چی داری؟ تواصی به حق چی داری؟ تواصی به صبر چی داری؟ وسوسه کدام شیطانی را شکوندی؟ من به این نمره میدهم.
توی این ۴۸ تا تیم، آن پرچمی که وقتی رفت بالا، شیاطین عصبانی شدند، کدام پرچم بود؟ توی همه این ۴۸ تیم فقط پرچم جمهوری اسلامی بود. قهرمان جام جهانی جمهوری اسلامی بود. هر کدام از این بچههای بازیکن ما هم که این را فهمیدند، با این نیت رفتند، آنها هم قهرمان بودند. اگر مربی با این توجه رفت، او هم قهرمان شده. برنده جام جهانی او بوده. برنده این زندگی او بوده.
قیامت معلوم میشود. این خندهدار نیست؟ الان شما قهرمان جام جهانی شدید. خسران حزب شیطان را چکارش کردی؟ رفتی قهرمان شدی، کاپ را بردی بالا، بعد رفتی پیام تبریک به نتانیاهو فرستادی، برای ترامپ کف زدی. مسی رفیق فابریک نتانیاهو است. برای چی گفت: «من امشب بازی را نگاه میکنم. آرزوی پیروزی برای آرژانتین میکنم.» ما هم به همین دلیل آرزوی باخت برای آرژانتین میکنیم. درست شد؟ صدای صهیونیستها در بیاید و ببازند انشاءالله. و برد اسپانیا اگر موجب عصبانیت اینها میشود، انشاءالله اسپانیا.
البته این آرزوهای من و شما نیست. چون برای اینکه اصلاً برد و باخت هم اینکه همهاش قرارداد آنهاست. برد واقعی مال آن کسی است که بتواند امشب صدای مظلومی را توی دنیا برساند. اگر کسی پرچم فلسطین گرفت بالا، از چهار تا از این بچههای آن تیم ما که به اسم میناب ۱۶۸، یاد این بچههای شهید مظلوم میناب را زنده کرد. این توصیه به حق است. این وسوسهشکن است. دیدی صدای برانداز چه جوری در آمده بود؟ لجشان در آمده بود. پرچم جمهوری اسلامی چه جوری خار توی چشم اینها بود؟ قهرمان این است. پیروز این است. پیروز واقعی این میشود. آن حساب و کتاب درست و دقیق وسوسهشکن.
هر کی که این وسوسهشکنی را دارد، این انسان، آدمیزاد، این برنده است. هر کی ندارد، باخته است. عرضم را تمام کنم.
داستان عاشورا را شما ببینید. توی چه موقعیتی این خانواده هستند. دود میکنند وسوسههای این شیاطین را. عبیدالله بن زیاد و یزید بیآبرو میکنند اینها را. رسوا میکنند اینها را. این را میگویند تواصی به حق. البته تواصی به حق با توصیه به صبر. کسی اگر اهل تحمل نباشد، اهل صبر نباشد، نمیتواند وسوسه روی او اثر نکند. اذیت میکند. شیاطین اذیت میکنند. تحقیر میکنند. تخریب میکنند. هیچ وقت تیم ملی ما شروع دورهای آنقدر تخریب نشده. این همه آدم داخلی، فوتبالی داخلی، مربی، گزارشگر، کارشناس، آنقدر به اینها توهین نکرده بود. چرا؟ برای اینکه دیگر قضیه فوتبالی نیست. قضیه حق و باطل است.
این شیاطین به خط شدند. نونخورهای شیاطین به حرف آمدند. چون پرچم جمهوری اسلامی رفته آنجا. بعد اینها میخواستند پرچم جمهوری اسلامی عامل مضحکه بشود. برود ۱۰ تا از سوئیس بخورد و بخند ند. رفت آنجا مساوی کرد. اینها لجشان گرفت. بعد کمپ تیم ملی توی مکزیک شد پاتوق آزادگان دنیا. ما هیچ ستاره ی متارهای هم نداریم توی تیممان. این جمعیت که ریخت، شاید برای آرژانتین نریخته بود. آمدند با پرچم ما کمپ تیم ملی به عشق تیم ما قلقلی کردند. توی خود آمریکا، توی خود مکزیک. چه ابراز عشقی کردند مردم دنیا به تیم ما؟ چرا؟ نه به خاطر بازیکنانمان. ما نه مسی داشتیم نه امباپه داشتیم. چرا؟ شرف دارند، آدمند. نه به خود بازیکن. بعضی بازیکنان خودشان هم اوضاعشان خراب بود.
این تیم پرچمش بوده است. این چی میخواهد؟ صبر میخواهد. تحمل میخواهد. حوصله کردن میخواهد. این خانواده چقدر تحقیر شدند؟ این زن و بچه چقدر تحقیر شدند؟ تحمل کردند. وسوسهشکن پا شدند. رفتند. آن یزید ملعون اینها را آورد شام تحقیرشان کند، تخریبشان کند، بشوند ابزار قدرتنمایی یزید. شدند ابزار رسوایی یزید. میخواست آن زن و بچههای مظلوم را بردارد بیاورد آنجا. روی کمطاقتی حساب کرده بود. اینها به التماس بیفتند، به عجز و لابه بیفتند، اشک ذلت بریزند. «بچه است دیگر، بیطاقت است، کم میآورد، خسته میشود.»
چی شد؟ اینها شدند نماد مقاومت. چقدر این بچهها تازیانه خوردند، سیلی خوردند. یک کلمه از این بچهها شما ذلت نمیبینی. یک جا خودشان را خُرد نکردند. هر چی هست صبر، تحملت دیگر میرسد به امشب. امشب که دیگر این بچه صبرش طاق شد. این بچه دیگر به گلوش رسید این داغ، این درد. آن هم رو به دشمن نزد ها. از دشمن درخواست نکرد. از عمهاش درخواست کرد. «عمه دلم برای بابا تنگ شده. عمه من دیگر طاقت ندارم.» بعضیها قشنگ تحلیل کردهاند این قضیه را. میدانید این دو سه روز اول ماه صفر، خب مجلس یزید بود و این اتفاقات تلخ بود. اوضاع توی مجلس یزید ورقش برگشت. حقانیت اهل بیت اثبات شد. یزید رسوا شد، خراب شد.
یزید برگشت گفت: «خدا لعنت کند عبیدالله را. من نمیخواستم حسین را بکشم. عبیدالله پیشدستی کرد. با من هماهنگ نکرده بود. حسین برادر من بود. من میخواستم حسین بیاید اینجا با هم گفتگو کنیم. دست من بود. نمیکشتمش.» بعد دستور داد شهر شام را که آذین بسته بودند، سیاه پوش کردند. مجلس ختم گرفتند. مجلس عزا توی خود کاخ یزید مجلس عزا گرفتند. اوضاع شام این شکلی عوض شد.
یک بعضیها تحلیل ذوقی قشنگ کردند. این سند تاریخی ندارد، ولی تحلیل ذوقی قشنگی است. گفتند: «این بچه وایساد تا آن نقطه آخر. زورش را برای حقانیت این بابا زد تا آن نقطه آخر. ایست. دشمن شکست خورد. دید کارش را انجام داده. دیگر آنجا بهانه بابا را گرفت.» یک جورایی انگار زبان حال این بچه این است: «بابا تا الان تازیانه بود، صبر کردم. کعب نی بود، صبر کردم. سیلی بود، صبر کردم. یک وقت نگی دخترت کم آوردهها! دیگر اوضاعمان عوض شد. اینها دیگر نمیخواهند به ما تازیانه بزنند. دیگر نمیخواهند سیلی بزنند. من مأموریتم را انجام دادم. من این وسوسهها را شکستم. من تواصی به حق کردم. دیگر فقط تو را میخواهم. به دشمن هم رو نمیزنم که من را ببرد پیش بابام. من از عمهام خواستم. امشب آنقدر گریه میکنم توی این خرابه تا تو به دادم برسی. تا تو نجاتم بدهی.»
خرابه به تعبیر ما این بچه را سرش گذاشت. امشب چه کرد توی این خرابه؟ چه ولولهای کرد؟ قلقلهای کرد. یزید ملعون از خواب پرید. گفت: «چه خبر است توی این خرابه؟» گفتند: «این بچه کوچک دارد بهانه میگیرد.» «بهانه چی میگیرد؟» «بهانه بابایش را میگیرد.» «چی میخواهد؟» «بابایش را میخواهد.» «خب ببرید برایش.» «چه جوری ببریم؟» سر بریده را ببر. لا اله الا الله.
من عرض روضهام را تمام کنم. خیلی معطلتان نکنم. همهتان شنیدید. میدانید با چه وضعی اینها این سر را آوردند. توی طبق آوردند. این بچه اول فکر کرد غذا برایش آوردند. «به من که غذا نمیخواستم.» چقدر این بچه با عزت است! احساس کرد دشمن دلش برایش سوخته. غذا برایش آورده. «من غذا نمیخواستم.» خودش روپوش را از این طبق کنار زد. «فنظرَت الی رأس ابیها». یکهو نگاهش افتاد دید سر بریده بابا آمده. خودش را انداخت روی این سر. شروع کرد نجوا کردن، درد دل کردن. یک ذره شما ذلت و زبونی توی این کلام این بچه با پدرش نمیبینی. همش عزت، ولی همش سوز است، همش درد است.
اول هم شروع کرد گفت: «یا ابتی، من الذی ایتمنی فی صغر سنی؟» بابا! بچگی من رحم نکردند؟ من را توی این سن کم یتیم کردند؟ این بچهای که سرتا پا رنج است، سرتا پا درد است، سرتا پا زخم است. شروع کرد اول با بابا این شکلی حرف زدن. «من الذی قطع وریدک؟» اول بهم بگو: «این رگهای گردنت را کی بریده بابا؟» اول دلش برای بابا سوخت. «بابا این سر تو چرا بریده است؟»
دیگر اینجا شما میدانید توی عالم پدر و دختری چه حرفهایی میشود زد. لابد منتظر بود بابا بیاید بوسش کند، موهایش را شانه کند. دیگر اینها همه زبان حال است. «بابا تو که رفتی دیگر کسی موهای من را شانه نکردهها! بابا آنقدر دست به موهایم انداختند، موهایم را کشیدند. بابا آنقدر تازیانه خوردند، آنقدر سیلی خوردم. از کاروان جا میماندم. آنقدر من را میزدند.» لا اله الا الله. «بابا هوسم این بود تو باشی و من بیایم توی بغلت. بابا چرا آنقدر کوچولو شدی؟ تو آمدی توی بغل من. بابا پس دستهایت کو؟ دلم برای دستهایت تنگ شده.»
نمیدانم بچه خبر داشت توی کربلا با دستها چه کرده بودند؟ انگشت ها را چه کرده بودند؟ لا اله الا الله. روضهام را تمام کنم. امشب اینجور گذشت. صبح شد. خواستند این بچه را غسل بدهند، کفن کنند، دفن کنند. ظاهراً تنها شهید کربلا که محترمانه دفن شد همین شهید بود. ولی همین شهید هم کفنی نداشت. توی خرابه امکاناتی نبود. ولی خب خدا را شکر تنها شهیدی است که غسلش دادهاند. لااقل غسل داده شد. زن غساله آوردند بچه را غسل بدهد. لا اله الا الله.
شماها من میدانم خیلیهایتان گریهکنهای حضرت رقیه، سفرهدارهای مجلس حضرت رقیه هستید. چه سفرههایی برای حضرت رقیه توی کربلا نگرفتید! الان هم جلوی در سفره راه انداختهاند. به یاد سفرههای کربلا امشب با همان حال و هوایی که توی کربلا سفره میگرفتید، با همان حال و هوا گریه کنید. امشب شبش است.
غساله آوردند. جایی را آماده کردند این غساله این بچه را غسل بدهد. این زن غساله دیدند بعد چند لحظه برگشت. گفت: «بزرگ این کاروان کیست؟» زینب کبری فرمود: «بگو اگر حرفی داری.» گفت: «خانم ببخشید، من نمیتوانم این بچه را غسل بدهم.» حالا اینجوری که نقل شده، بنا به برخی از مقاتل، فرمود: «چرا؟ چرا نمیتوانی غسل بدهی؟» گفت: «حقیقتش من میترسم این بچه بیماری واگیردار داشته باشد، بیماریش به من منتقل شود.» فرمود: «چرا همچین جوری فکر میکنی؟» گفت: «خانم من این بچه را هر چی نگاه میکنم، میبینم این بچه سرتا پا کبود است. بچه سالم این شکلی نمیشود. یک جای سالم به تنش نیست.» فرمود: «نه، این بچه بیماری ندارد. چهل منزل آنقدر تازیانه، آنقدر کعب نی خورده، آنقدر سیلی خورده. اینها جای ضربه سیلی و تازیانه است.»
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و الصلاه و السلام علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.
قال الله تعالی فی محکم کتابه و هو اصدق القائلین و یعز لسانه:
«وَالْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ» (سوره عصر)
انسان با تمام سرمایهها، امکانات، و توانمندیهایش از دست میدهد، و چیزی هم برایش حاصل نمیشود. این داستان خسران آدم به چیست؟ از کجاست؟ یک رازی دارد. یعنی یک چیزی این وسط هست. اسم آن در آیات دیگری آمده است.
این کلید که دیشب یک بیشتر گفتم در قرآن کریم، در سوره مبارکه مجادله، میفرماید: «أُولَٰئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ ۚ أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ.»
یک جماعتی را به عنوان حزب و دارو دسته ی شیطان معرفی میکند. بعد میفرماید: همینان که خسارت و ضرر کردند؛ «خاسرون». حزب شیطان!
نکته اول، چند تا نکته است، نکته زیاد است. دوستان هم حوصله ی تحمل و تامل بحث پیگیری کنند. دوستان حالا از سر محبت به ما، دوستانی که اسم جلسه را میآورند به اندازهی جلساتی که اثر دارد و حسن ظن و اینها، مزاحم دوستان نمیشوم.
جلسه به اندازه این چند جلسه، آنقدر فکرم درگیر است. وقتی دو دقیقه امان نمیدهی به آدم، پشت هم هی فکر آدم را مشغول میکنی و درگیر میشوی. اصل کاری که ما باید بکنیم همین است توی این جلسات. یکی فکر است، یکی هم یک بخشش ذکر یاد اهل بیت است، یاد مصائب. بخش ذکر معمولاً پر است؛ مخصوصاً ذاکرین امتحان و انجام میدهند.
ما یک بخش قضیه را تفکر کردن میدانیم. چند لحظه تفکر کردن، بر اساس روایت، از یک سال عبادت بالاتر است. بر اساس روایت دیگری از ۷۰ سال عبادت بالاتر است.
گفتند: آقا کدام تفکر از ۷۰ سال عبادت بالاتر است؟ یکی از علما فرموده بود: آن تفکری که حُرّ در آن چند ثانیه انجام داد. آن جور تفکری از ۷۰ سال عبادت بالاتر است. هفتاد سال آدم زندگی بکند، چند لحظه یکی فکر بکند، ابدیتش تغییر میکند.
خب، حالا ما اگر به جای چند ثانیه، این تبدیل بشود مثلاً به چند دقیقه، چهل، پنجاه دقیقه، توی جلسه چه میشود؟ این چه چیزی میسازد زندگی و دنیا و آخرتمان را میسازد. فلسفه اینکه ما توی این جلسات میآییم، سخنرانی میشود، این است: فکر و ذکر با همدیگر میآیند.
خب، حالا آن چیزی که امشب فکرمان را با آن میخواهیم تغذیه بکنیم این مطلب است. قرآن میفرماید که: «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ»، انسان در خسران است. تو آیه دیگر میفرماید: «حزب شیطان در خسران اند.» این دو تا را که کنار همدیگر میگذاریم چی فهمیده میشود؟ آن انسانی که در حزب شیطان است در خسران است.
خب، چرا نگفت: انسانی که در حزب شیطان است در خسران است؟ چون گفت: انسان در خسران است. چون معلوم میشود آدمیزاد انگار، به قول جوانها، به «بای دیفالتش» اوضاع اولیه اش به سمت چیست؟ به سمت حزب شیطان. توی دام شیطان افتاد. انگار همه همینجور اتومات میافتند توی بغل شیطان. یک تعداد خاصیاند که زور میزنند، خودشان را از بغل شیطان میکشند بیرون. درست است؟
آقا این چیزی هم که ما میبینیم همین است. آدم از وقتی که متولد میشوند و توی زندگی رشد میکنند و اینها، دیگر کمکم به سن بلوغ که میرسند، به جای اینکه اتومات سمت خدا بیایند، اتومات میافتند توی دامن گناه، اتومات میروند به سمت آلودگی. معمولاً این شکلی است. واسه همین اگر آدم یک نوجوان پاک دید، میگوید: «این پس بچه خوبی است. این خودش زحمت کشیده.»
ما هر وقت نوجوان پاک ببینیم، نمیگوییم: «عه! خب بله، اتومات آدم این شکلی میشود.» نه. میگوییم: «باریکالله! این توی این دوره و زمانه، با این شرایط، با این امکانات، با این فیلترشکن کانفینگ، با این چیزها، نرفته سمت این جریانات. این میتوانست الان از جنس مخالف مثلاً رفیق داشته باشد و ساقی داشته باشد و دور هم باشند و پارتی بروند.»
طبیعت و تمایل اولیه ماها به سمت آلودگی، به سمت دنیاست، به سمت شهوات است. درست است؟ شیطان هم از همین استفاده میکند. یک تعداد خاصیاند که مرد وار وامیایستند روبروی این چیزها، مقاومت میکنند، این چیزها را، خودشان را از منجلاب بیرون میکشند. قاعده اولیه انگار توی زندگی ما این است که همه میافتند توی دامن، میافتند توی حزب شیطان. برای همین «ان الانسان لفی خسر»؛ قاعده اولیه این است که انسان در خسران است. در واقع، آنی که توی خسران است شیطان است، حزب شیطان است. این انسان هم چون رفت قاطی آنها، افتاد تو خسران. این هم چون حزب شیطان شد، افتاد تو خسران. درست شد؟
این آیه، آیه دوم سوره مبارکه نساء، چند تا آیه است. من اول آن آیه وسطیاش را میخوانم، بعد قبل و بعدش را. آیه ۱۱۹، میفرماید که: «وَمَن يَتَّخِذِ الشَّيْطَانَ وَلِيًّا مِّن دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِينًا»؛ هر کی به جای خدا برود سراغ شیطان. به جای اینکه خدا را رفیق خودش بگیرد، آقا بالاسر خودش بگیرد، حرفگوشکنش بشود، مرید شیطان بشود، حرفگوشکن شیطان بشود، رفیق شیطان بشود، هر کی اینجوری بشود، «فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِينًا»، خیلی خسران مبین است. دوباره راز خسران انسان چی میشود؟ تبعیت از شیطان، حرف شیطان را گوش دادن.
این دو تا آیه را در نظر بگیریم. «ان الانسان لفی خسر» در واقع علتش را نگفته، علتش توی آیات دیگر است. چرا انسان در خسران است؟ چون آدمیزاد بازیچه شیطان است، دنبال شیطان است، حرفگوشکن شیطان است.
قضیه معروف را شنیدید دیگر. گفتش که یک طلبهای توی نجف خواب دیده بود. دیده بود که این شیطان هر کسی را یک طنابی دور گردنش میاندازد. طناب، زنجیر، زنجیر آهنی، زنجیر میاندازد و میکشد سمت خودش. شیخ انصاری از علمای بزرگ، خبره، بزرگمرد الهی فوقالعاده. میگوید: «من توی خواب دیدم که یک زنجیر کت و کلفتی انداخت گردن شیخ انصاری و شروع به کشیدن کرد. آقای تقلید، ولیامر مسلمین را یکم شروع به با آرام آرام کشیدن کرد. یکهو زنجیر پاره شد.»
شیخ دیدم همینجور این انگشتهای زیادی که دارد، هر کدام سر این انگشتها یک طنابی، یک کنفی، یک چیزی کت و کلفتی داشت که انداخته بود برای شیخ انصاری که آخر آن هم در رفت. بقیه را دیدم یک سری طنابهای باریک است و بعضیها که یکم کلفته، یکم محکمتر میکشد، بعضیها یکم آرامتر میکشد. همه دارند میآیند سمت شیطان.
گفتم: «این چیست؟» گفت: «این ابزار حیله من است. میاندازم گردن اینها و میکشم سمت خودم.» دیشب گفتم دنبال این بود که انتقام بگیرد. گفت: «من به اینها اگر سجده نکردم، میفهمی؟ اینها باید به من سجده کنند.» و همه را وادار میکند که بهش سجده کنند. و وقتی هم سجده کرد، «قال الشیطان للانسان اکفر، فلما کفر قال انی بریء منک». وقتی هم که سجده میکنم، میگوید: «خب حالا دیگر برو گم شو. ازت حالم به هم میخورد. میخواستم بزنم توی دستگاه خدا، بگویم اینهمه من را اذیتم کردی چون به اینها سجده نکردم، دیدید لایق نبودی؟ خودش به من سجده میکند. مگر رفیق میخواهم؟ برو گم شو، من خودم گرفتارم قیامت. انی اخاف الله رب العالمین، من خودم از خدا میترسم. بعد تو آمدی میخواهی به من سجده کنی؟»
گفتش که: «آره، من اینها را این شکلی میکشم سمت خودم.» میگوید: «گفتم آقا پس چرا من طناب ندارم؟ همه را با یک طنابی، با یک زنجیر، با یک چیزی میکشی. چرا من طناب ندارم؟» شیطان گفت: «بچه خوبی هستی. هر وقت صدایت کنم میآیی. هزینه ی که من دیگر امکانات خرج بکنم، بشکن بزنم نمیخواهم. اینجایی.»
میگوید: «بیدار شدم و ترسیدم. خدایا این چی بود؟ صحنه چی بود؟ این حرفها چی بود؟» رفتم پیش شیخ انصاری. گفتم: «حاج آقا من یک همچین خوابی دیدم.» گفت: «پس اینطور! دیدی اعمال ما همش حقیقت ملکوتی دارد. صورتی در عالم ملک، گاهی توی خواب خودمان، گاهی توی خواب بقیه، خدای متعال یک هشداری به ماها میدهد. یک چیزی را به ما میفهماند. «لهم البشری فی الحیاه الدنیا»، این خودش جزو بشارتهای خداست. خدا چون بندهاش را دوست دارد، یک سری چیزها را قبل از اینکه از دنیا برود میخواهد اینجا روشنش بکند، اینور طرف صاف بکند. با این خواب خدا خواسته به شیخ انصاری تلنگر بزند. این بنده محبوبش، بنده مورد علاقهاش، این شکلی بهش تلنگر میزند.»
گفتم: «شیخ انصاری اینطور گفتم؟» گفت: «عجب! من دیروز...» خب، شیخ انصاری مرجع تقلید بود. وجوهات که میدادند، خمس و زکات و اینها دست ایشان بود. ایشان تقسیم میکرد. قدیم هم که مثل الان نبود که کارت و این چیزها باشد، پول بوده دیگر، پول نقد بوده. تازه پول هم چه بسا نبوده، طلا و نقره و این چیزها بوده که ایشان هم یک اتاقی داشته که آن وجوهات آنجا نگهداری میشده است. خودش از وجوهات چیزی برنمیداشت. زندگیاش هم خیلی زندگی سختی بوده.
اهل سنت به خلیفه دوم خیلی اعتقاد دارند، میدانید دیگر؟ مخصوصاً به زهد خلیفه دوم خیلی اعتقاد دارند. میگویند: «خلیفه دوم خیلی زاهد بود.» اهل سنت زمان شیخ انصاری، ایشان را که دیده بودند، میگفتند: «زهد او که زهد عمر است. یک نفر اگر مثل فلانی بتواند زهد داشته باشد.» همین شیخ انصاری. میخواستند تعریف بکنند. از شیخ انصاری گفتند: «زهدش ما را یاد آقا جونمان میاندازد.» آنقدر این زاهد بود. میخواستند ازش تعریف بکنند، یاد مسیح میافتادند. فلانی می از ساعت شیخ انصاری. عذرخواهی میکنیم، این جمله را در بستههای ایشان گفتیم. میخواستم بگویم که به هر حال حتی شیعه نبودند، تجلیل میکردند از زهد شیخ انصاری.
شیخ انصاری از وجوهات برنمیداشت. زندگی خیلی عادی داشت و زندگی خیلی سختی داشت. یعنی جوری بود که زن و بچهاش واقعاً در مضیقه بودند. از اینکه دارند با این مرجع تقلید زندگی میکنند. با رنج بسیار بالا، زندگی بسیار سخت. و آنقدر حساسیت نسبت به اموال و این چیزها داشت. وقتی هم که استاد صاحب جواهر، شیخ محمد حسن نجفی داشت از دنیا میرفت، به ایشان گفته بود: «بعد از من مرجعیت را تو به عهده بگیر، ولی آنقدر سخت نگیر. یکم احتیاطات را کم بکن. فشار نیاور به خودت.» خیلی خودش را اذیت میکرد. آدم عجیبی هم بود. حالا در مورد ایشان حرف باید بزنیم.
«من چرا همچین خوابی از شما دیدم؟ شما آنقدر شخصیت فوقالعاده و بینظیر هستید.» شیخ انصاری نام این برکت را جاری میکند. اولیاء خدا! شاگردی داشته شیخ انصاری. درس ایشان را نمیفهمید. خیلی درس آدم میخواند، پدرش در میآید. عجب سنگین است مطالب درس ایشان. میرفت نمیفهمید. به امیرالمؤمنین علیهالسلام متوسل شد. گفت: «آقا به دادم برس، من هیچی نمیفهمم از درس این. یک کاری بکن برایمان.» شب خواب دید. توی گوشش کی بود؟ حالا میگفت: «ملک بود، امام بود؟» چی بود؟ در گوش این آقا گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم.» احساس خاصی بهش دست داد. صبح آمد دید عجب! «من فهمم عوض شده. تو درس نشسته، درس شیخ انصاری را دارد میفهمد.» شروع کرد اشکال کردن به شیخ. «غوره نشده مویز شدی، جست و خیز کردی تو درس شیخ انصاری.» درس تمام شد، آمد برود. شیخ انصاری آمد در گوشش گفتش که: «ببین عمو، دور برت نداره! اونی که "بسم الله" در گوش تو گفته، تا "وَ لَا الضَّالِّينَ" در گوش ما گفته است.»
خواب دیده بود خودش، مرد الهی بود. گفته بود: «بسم الله» در گوشت گفته، این همه سر و صدا! یک شخصیت بود. کرامات از ایشان خیلی زیاد است. آیت الله بهجت گاهی بعضی کرامات شیخ انصاری را نقل میکرد. میفرمود: «شیعه اینها را دارد. شیعه به اینها مینازد.» خدای من، چه کرامتی!
گفت: «من دیروز خیلی توی مضیقه بودم. ظاهراً مهمانم آمده بود. دیگر شیخ انصاری دست به وجوهات هم نمیزد. خیلی دیگر توی فشار بودم. دیدم هیچی توی خانه نیست و اینها. میخواستم یک درهم از پول بیت المال وجوه که خود ایشان هم سهم داشته، خودش هم سهمی سخت بوده، بخشی به خودش تعلق میگرفته، برنمیداشت. یک دفعه گفتم: بیایم یک درهم قرض کنم و بروم یک گوشتی، چیزی بگیرم، سبزی چیزی بگیرم، بیایم بساط ناهار امروز را درست کنم. اولین فرصتی که پول گیرم آمد این یک درهم را برمیگردانم.»
«آمدم یک درهم را برداشتم. توی خیابان که آمدم، به خودم گفتم: مرتضی، چکار میکنی؟ برای چی خودت را مدیون بیت المال میکنی؟ تو اگر زنده نماندی، آن پول را برگردانی چکار میکنی؟ تو از کجا مطمئنی موقع بازپرداخت زنده بمانی؟ پشیمان شدم. برگشتم، پول را گذاشتم سر جایش.» پس این آن زنجیر شیطان برای من بود. «یکم من را کشید تا خیابان. زنجیر را پاره کردم، دوباره برگشتم.» پس این زنجیر کشیدن شیطان بود.
شیطان چکار میکند؟ وسوسه. «یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ» (سوره ناس). وسوسههایش هم این شکلی است. ببین گشنه میمانی، ببین میمیری. بعضی وقتها هم وسوسههایش برای بعضیها که دیگر سطوح آدمها فرق میکند دیگر. برای بعضیها وسوسههای صاف همین است که: «برو از جوانیت کیف کن، حالش را ببر! حرفها چی است؟ حرف این آخوندها را گوش نده! زندگیات را، جوانی ات را بکن. مگر آدم چند بار زندگی میکند؟ استفاده کن. پولت را خرج کیف و حال خودت کن.»
حالا بعضی وقتها یاد مرگ هم میاندازد. میگوید: «تو بمیری، بقیه میخورند. خودت کیف و حالش را ببر!» این اصلاً مرگ را یک جور دیگر برایت تفسیر میکند. «دنیا دو روزه است. ببین رفیقات چه شدند. فلانی مثلاً ۲۵ سالش بود، مرد. اگر بمیری چه؟» میگوید: «تو کیفش را ببر، آن کیف نکرد و مرد. تو کیف کن قبل از اینکه بمیری.» اینجوری است شیطان.
بعضیا وسوسههایش این است. برای بعضیهای دیگر، خب قاعدتاً اینجوری اثر نمیکند. طرف تقید و یک تعهدی دارد. میآید شروع میکند با خدا و پیغمبر و این حرفها. یک داستانی را یک کتابی دارد شهید دستغیب. خیلی کتاب قشنگی است. بنده در نوجوانی، خدا خیر بدهد آن کسی که به ما این کتاب را معرفی کرد، ۱۵ سالم شاید بود، شاید هم کمتر، شاید بیشتر. یادم است از دم حرم حضرت سیدالکریم، حضرت عبدالعظیم علیهالسلام این کتاب را خواندم. چند تا کتاب خریدم و دیگر حالا خیلی ما عشق کتاب بودیم. هر جا میرفتم کتاب بغلم بود. کتاب میخواندم. کتاب «استعاذه» ایشان را دو روزه فکر کنم تمام کردم. خیلی مطلب داشت، خیلی نکته در مورد شیطان.
کتاب، به قضیه را آنجا شهید نقل میکند. میگوید: «یک عابدی بود در بنی اسرائیل. پزشک مفصّل. الان من هم یکهو ذهنم آمد این قضیه.» بعد بیست و خردهای سال بعد دوباره مراجعه کنم. حالت توی اینترنت سرچ بکنی میآید. من حالا هر چقدر که یادم است بهتان میگویم دیگر. حالا خودتان که کلیت قضیه را میدانید. اصل داستان دستتان میآید.
ای برادر قصه چون پیمانه است
معنی اندر آن مثال دانه است
معنیاش را بگیرید دیگر، محتوا را. میگوید: «عابد بنی اسرائیل بود. این شیاطین توی کارش مانده بودند. گفتند: این را چکارش کنیم؟ همش نماز و عبادت و اینها.» شیاطین هم ردهبندی دارند، اسم دارند، درجهبندی دارند، سطحبندی دارند. هر کدام مخصوص به یک بخش هستند. اینها کارهایشان مثلاً یکیشان مسئول این است که فقط نگذارد کسی برای نماز بیدار شود. یک تعدادشان مسئول بازارند. یک بخشیشان فقط تحریک میکنند، طرف عصبانی شود و فحش بدهد. خیلی شیاطین زیادند. هر کدام تقسیم کار کردهاند، درجهبندی شدهاند. درجه پایینیها زورشان نمیرسد. درجه بالاییها تا خود شخص ابلیس کار میکنند. علامه طباطبایی بحثی دارد: کی شخص ابلیس برای کسی آستین بالا میزند و شخصاً باهاش درگیر میشود؟ در کتاب «المیزان» یک بحث مفصلی دارد علامه. وگرنه اصلش اینها را ابلیس حواله داده به شاگردانش. خودش برای کسی وارد کسی خیلی بکشد بالا کارش را، آنجا شخص ابلیس میآید.
میگوید: «این شیاطین توی کار مانده بودند. گفتند: آقا از پس این برنمیآییم.» همدیگر را جمع کردند و همه نظر دادند. یکیشان گفت: «باشه، با من.» گفت: «چکار میکنی؟» گفت: «از جنس خودش بهش میدهم.»
اینها وسوسه است. وسوسه، وسوسه شیطان زمینهساز این میشود که ما حرف شیطان را گوش بدهیم. حرفش را که گوش دادیم، دنبالش راه میافتیم. دنبالش که راه افتادیم، توی ولایتش میرویم. توی ولایتش که رفتیم، حزب شیطان میشویم. حزب شیطان که شدیم، توی خسران میافتیم. میشود «ان الانسان لفی خسر». مراقب همهاش از وسوسه است. وسوسه بعضی آنقدر صاف و پوست کنده است که «یالا بیا گناه کن!» وسوسه بعضیها با حرفهای خوشگل است. خوشگل مثل: «آیا روایت بلد است؟» سر وقت نهج البلاغه میخواند، قرآن میخواند. روایت خیلی وارد است.
گفت: «کنار این عابد بنی اسرائیل آمد و شروع کرد این شیطان هی نماز خواندن.» میتواند شیطان بعضی وقتها در چهره انسان هم ظاهر شود. حرف امام صادق علیهالسلام. یک پسری داشت به نام اسماعیل، فرقه اسماعیلیه. یک کسی میگوید: «من رفتم کنار کعبه دیدم اسماعیل دارد نماز میخواند. آمدم از یک محلهای رد بشوم دیدم همان اسماعیل، پسر امام صادق، نشسته شراب میخورد.» رفتند پیش امام صادق. گفتند: «آقا پسرتان که کعبه داشت نماز میخواند، رفتم توی خیابان دیدم نشسته شراب میخورد.» حضرت فرمود: «آن یک شیطانی است به شکل پسر من ظاهر شده که یک جماعتی مثل شما را منحرف کند. که فکر کنید ما به شما میگوییم شراب نخورید، بچه خودمان میرود شراب میخورد. حساب کار دستمان بیاید دیگر با کیها طرف هستیم.»
این عابد بنی اسرائیل، شیطان آمد بغلش نشست، شروع کرد گر و گر نماز خواندن. حالا آن مثلاً با سرعت ۱۰ کیلومتر در ساعت داشت نماز میخواند، این با سرعت ۳۰ کیلومتر در ساعت، تند تند تند تند. آن ۵۰ رکعت میخواند، این ۵۰۰ رکعت. دیگر بنده خدا پر و پالش ریخت و برگشت. گفت: «عمو تو کجا بودی تا حالا؟ من پشتت نشستم و تو چقدر تو چقدر خوب بودی. تو چقدر باحالی. تو کجا بودی تا حالا؟ نمازخوان کی بودی تو؟»
شیطان گفت: «این چیست؟ آخه اینجوری من داستان دارم.» گفت: «بگو داستانت را. من که از اول این شکلی نبودم. من خراب بودم، من گناهکار بودم، من آلوده بودم، من اهل فحشا بودم. توبه کردم، خدا توبهام را پذیرفت، اینجوری شدم.» گفت: «عجب! چکارها میکردی؟» گفت: «فلان محله میرفتم توی شهر با فلان خانوم. این کارها که کردم، توبه کردم، خدا پذیرفت، اینجوری نمازها این شکلی شده.» یعنی من هم اگر بعد آن گناه یک همچین توبهای کنم این شکلی میشوم؟ گفت: «آره.» آدرس را داد. آدرسش را. این هم اسم این خانم است و فلان جای محله. روایت را برایتان میگویم، امام صادق علیهالسلام. آدرس را داده.
این آدم بدبخت. حالا ببینید اخلاص آدم را نجات میدهد. ممکن است آدم گول بخورد، ولی اگر ته نیت برای خدا باشد، یک وقتی میفهمد. یک وقتی میخواهد، خدا نمیگذارد بنده خالص تا ته قضیه اشتباه برود. یک جایی نقطه توقف دارد. داستانهای دیگر هم هست برای این قضیه. راه افتاد و حالا دیدند: «آقا عابد بنی اسرائیل معروف بود بین اینها. همه میشناختندش. آمده توی خیابان، آمده فلان محل.» «فلانی این محل هی دارد میرود در خانه فلان خانوم.» «حاجی آخر الزمان شده است! این اینجا چکار میکند؟» دیدند رفت در زد. «اینجا چکار دارد؟ با آن خانوم.»
خانم آمد دم در و گفت: «حقیقت داستان این است. من برای این آمدم. آمدم که بعدش یک توبه جانانهای کنم، بپرم بالا.» حالا خدا، خدا چقدر کارهایش تمیز است! همه را با همدیگر دارد مدیریت میکند. میگوید: «این زنه یکهو زد زیر گریه.» نه، اینی که تو را دعوت به این کار کرد، فرشته نبود، آدم خوب نبود. «آن شیطان بود. و من اتفاقاً میخواهم که تو آلوده به این گناه نشوی. گول آن را نخوری. و اتفاقاً من میخواهم توبه کنم. من میخواهم به تو ملحق شوم.»
حالا ظاهراً همسرش هم شد بعدش. یعنی پاک شد و طیب و طاهر هم شد. برایشان ازدواج هم کرد. و این شیطان هم رکب خورد. وسوسه برای عابد به چی بود؟ با اسم توبه و مقاماتت بالا میرود و این حرفهاست.
خب، حالا اگر کسی میخواهد توی حزب شیطان نباشد، راهش چیست؟ راهش این است: باید هم وسوسه گوش ندهد، هم وسوسه بشکند. وسوسهشکن باشد. مهشکن شنیدید؟ میگویند: «آقا شب تاریک است، میروی با ماشین مهشکنات را بزن.» حالا توی این مسیر که میخواهی بروی، وسوسهشکن لازم داری. وسوسهشکن چیست؟ آقا در برابر وسوسه چیست؟ کی بلد است؟ آه! در برابر وسوسه «تواصو» است. «تواصوا» فقط نسبت به دیگران نیست. «توصیه به حق، توصیه به صبر». «وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ».
کی از این خسران درمیآید؟ از این خسران حزب شیطان در میآید: ایمان، عمل صالح، تواصی به حق، توصیه به صبر.
تواصی یعنی چی؟ یعنی آن شروع میکند وسوسه کردن، پچپچ کردن توی گوش آدم، حرف مفت زدن و حرف مفت خواندن. تو شروع کن هی مرور کردن به آن چیزی که حق است و درست است. آن چیزی که خدا گفته، آنی که پیغمبر گفته، آنی که اهل بیت انجام دادهاند. هم برای خودت تواصی کن. یک بخشش هم با خودمان است، فقط با دیگران نیست. خودمان خودمان را وسوسه میکنیم. «توصی به نفس»، خودش خودش را وسوسه میکند. ضد آن وسوسه چیست؟ تواصی است. خودت خودت را توصیه کن. خودت با خودت مرور کن. خودت به خودت سفارش به حق کن. خودت به خودت سفارش به صبر کن.
توی جامعه وسوسه دارد رایج میشود. شیاطین انس دارند وسوسه میاندازند. بقیه را سمت گناه میکشند. همین کار این خانومه را کن. این تواصی به حق کرد. یک شیطانی گول زده بود این را. این توصیه به حق بود که خودش هم عاقبتبخیر شد. خودش هم از خسران در آمد. و «تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ» که شد، از خسران، از چنگ شیطان در آمد، از شیطان بودن در آمد.
مثالی برایتان امشب بزنم، خستگیتان هم در بیاید. خب، تا چند دقیقه دیگر فینال جام جهانی شروع میشود. همه مستحضرید که هستید؟ بله. کسی بود خبر نداشته باشد اینجا؟ شما خبر دارید. اینها دیگر پسرهای پیغمبرند در زمان ما. ایشان هم خبر دارد.
خب، یک حرفهایی میخواهم بزنم یک کمی شاید به نظرتان برسد که من شاید یک کمی عقلم را از دست دادم. به نظرم درست است. به نظرتان میرسد؟ اگر اینجور به نظرتان برسد... امام جمعه داشت خطبه میخواند. معمولاً توی خطبه دوم نماز جمعه تکبیر میگویند دیگر، میدانید؟ خیلی حماسی و اینها. ولی اول اخلاقی که تکبیر نمیگوید.
امام جمعه داشت بحث معاد میکرد. گفت: «مردم روز قیامت مردم به باطنشان محشور میشوند. بعضیها چهره باطنشان به شکل حیوانات است. مثلاً ممکن است همین بنده فلانی که اینجا خطیب بودم، امام جمعه بودم، خود من خدای ناکرده روز قیامت به شکل سگ محشور شوم.» یکی گفت: «تکبیر!»
الان فینال جام جهانی امشب، قهرمان فوتبال جهان معرفی میشود. حالا یا مثلاً اسپانیا، یا انشاءالله اسپانیا، و خدای ناکرده آرژانتین. احتمال آرژانتین بیشتر است. ۱۰ دقیقه، ۷ دقیقه، ۵ دقیقه، کن فیکون میکند. حالا ما که دوست داریم به خاطر اینکه به هر حال دولت اسپانیا با ما بود، و دولت آرژانتین با اسرائیلیها بود، و اینها. آرژانتینیها که مسی و اینها همه صهیونیستند، و یامال و اینها طرفدار فلسطیناند و اینها. اینجوری دوست داریم که به هر حال به اینها برسد.
ولی فوتبال خیلی ربطی به حق و باطل ندارد. مهم است. بعضیها از شیاطین از همینها هم استفاده میکنند. وسوسههای شیطان عجیب است. از همین مثلاً امشب اگر مسی قهرمان شد، میآیند میگویند: «ببین همین مسی که آنقدر بد گفتی، ببین چقدر خدا پشت مسی است. دوبار کاپ قهرمانی را بالا آورده. جام جهانی قبلی گفت من دیگر نیستم. دوباره تیمش را قهرمان کرد.» بعدی هم دوباره میآید همین را میخواهد بکند ابزار وسوسه. توی دل شما را خالی کند. شک کنی به اعتقادات قبلی. «ببین، آنها از فلسطین حمایت کردند، تهش هم باختند. اینها اسرائیلی بودند، تهش هم بردند.» بقیهاش هم همین.
از توهمات بیاییم بیرون. ما پیروزیم، آنها بازند. دنیا همچین دنیایی نیست. دنیا، دنیای تکنولوژی است. دنیای برتری است. دنیای حرفهایگری است. مهم این است که حرفهای باشی. الان خوب توانستم وسوسهتان کنم؟ وسوسه شیطانی انجام شد؟
خب شما به این فوکس که ندانستید امشب فینال است، خیلی قانع نشدید و اینها. حالا آقا اصلاً اینجا پیروزی من حالا یک اشاره در جلسه قبل کردم. امشب یک چیز دیگر میخواهم بگویم که این بخش دومش را احتمالاً از من که بشنوید یک تست الکلی از من میگیرید. پیروزی این جام جهانی مثلاً اگر آرژانتین بود یا اسپانیا، این پیروزی که بهش میگویند پیروزی و قهرمانی چیست؟ تحلیل کنیم. یکم تحلیل میخواهیم. فکر کنیم دیگر. «یک لحظه تفکر از ۷۰ سال عبادت» بالاتر است.
آقا جام جهانی یعنی چی؟ فوتبال یعنی چی؟ قهرمانی یعنی چی؟ خوب دل بدهید. ببین چند تا آدم نشستهاند با همدیگر قرار گذاشتهاند. فرض کردهاند. دقت باید بکنید به حرف. یک توپی را انداختهاند. ۱۱ نفر اینور، ۱۱ نفر آنور. این ۱۱ نفر قرار شده یک تیم باشند. قرار فرض شده این ۱۱ تا یک تیم هستند. فرض شد آن ۱۱ تا یک تیم دیگر هستند. مثل همین یامال و مسی، جفتشان بارساییاند، ولی الان توی دو تا تیم روبروی هماند. ممکن است جای دیگر اینها همتیمی هم باشند. اسپانیا و آرژانتین، اینها خیلیهایشان همتیمیاند با همدیگر، ولی الان فرض گرفتیم توی این بازی اینها یک تیماند، آنها یک تیم دیگرند. درست است؟
آقا این یک فرض است. فرض یعنی چی؟ یعنی توی ذهن من است. واقعیت که ندارد. ماها قرار گذاشتهایم الان فرض میگیریم که آقا به اینور جلسه امشب شام بدهند، به آن برای جلسه ندهند. این روضهای که قشنگ برای جلسه است، روضه را کامل میسوزاند دیگر. فرض دیگر، فرض گذاشتهاند ۱۱ تا یک تیم، آن ۱۱ تا یک تیم. فرض گذاشتهاند ۹۰ دقیقه، دو تا ۴۵ دقیقه. ۲۲ و نیم دقیقه. یک آبدرنگ هم آن وسط میخورد.
فرض گذاشتیم بر اینکه توپ از روی این خط که رد بشود، گل است. فرض گذاشتیم توپ به دست که بخورد، هند است. فرض گذاشتیم اگر توپ رسید به این یکی، این یکی پاس داد، آن لحظه که دارد پاس میدهد این اگر به اندازه یک وجب جلوتر باشد، آفساید است. بعد فرض گذاشتیم که آفساید بین این و دروازه حریف، یک نفر باید باشد. قدیم میگفتند دروازهبان. قدیم ویدیو چک نبود. مارادونا دو تا گل فاسد هم میزد، آرژانتین میرفت بالا. با دست گل میزد. الان پدر همه را در میآورند با ویدیو.
همه اینها چیست آقا؟ فرض است. فرض میگذاریم که اگر این توپ را رد کرد از خط، گل است. اگر آنها نتوانستند رد کنند، گل نزدند. این یک دانه که رد کرد، با این یک دانه گل توی ۹۰ دقیقه، پیروز است. ۳ امتیاز. و فرض بعدی اینکه اینی که این بازی را برد، با آن یکی که آن یکی را بازی برد، میروند یکهشتم، یکچهارم، نیمه نهایی، فینال. توی فینال ۹۰ دقیقه، ۱۲۰ دقیقه، پنالتی، ۵ تا پنالتی، توی پنج تا. قرار میگذاریم اگر توی این پنج تا آنها پنج تا را گل کنند، اینها چهار تا گل کنند، برنده اند.
همه اینها که شد فرض و قرارداد و تصور و توهم و اینها، پیروزش کجا بود؟ حالا من میخواهم آن بخش دوم را به شما بگویم که عجیب است. حالا این جام جهانی روز قیامت خدا به پیروز جام جهانی چه شکلی امتیاز داده و پیروز را کی دانسته؟
میگوید که آقا، ۴۸ تا تیم رفتید جام جهانی، بیا اینجا ببینم کدامتان ایمان، عمل صالح، توصیه به حق، توصیه به صبر داشتید؟ قهرمان جام جهانی او است. وگرنه همه «لفی خسر». همه باختید.
این خودش تست الکل ندارد؟ حالا من نمیخواهم بگویم تیم ما تیم خوبی بود از جهت فوتبالی که خب میدانیم که تیم داغونی بود. آنکه بحث ندارد. دروازهبان آن خوب بود. چند تا بازیکن آن بازیکن زمین شدند و اینها. چند تا گل آفساید هم الحمدلله زدیم. کی درست بود؟ رفته بودیم بالا. هر بازی تقریباً یک گل آفساید داشتیم. همه بازیها را ببریم، ولی مسئله این است. کدام تیم بود که وقتی رفت آمریکا، پدر ترامپ در آمد، روش حساس شد، غیظ و غضب دشمن خدا را توی این ۴۸ تا تیم کدام توانست در بیاورد؟
قرآن میفرماید: «شما هر کاری که بکنید صدای دشمن در بیاید، عصبانی بشود، «کتب لهم بهی عمل صالحون». من این را عمل صالح مینویسم.» من به امتیاز و گل و آقای گل و امباپه ۲۲ تا زده و آن یکی ۱۰ تا زده و این هفت تا پاس گل نه. قیامت به این چیزها حسابرسی ندارم.
من میگویم: آقا آقای امباپه، شما آقای گلی، برای بابا هست. اینجا که آمدی برای من عمل صالح چی داری؟ ایمان چی داری؟ تواصی به حق چی داری؟ تواصی به صبر چی داری؟ وسوسه کدام شیطانی را شکوندی؟ من به این نمره میدهم.
توی این ۴۸ تا تیم، آن پرچمی که وقتی رفت بالا، شیاطین عصبانی شدند، کدام پرچم بود؟ توی همه این ۴۸ تیم فقط پرچم جمهوری اسلامی بود. قهرمان جام جهانی جمهوری اسلامی بود. هر کدام از این بچههای بازیکن ما هم که این را فهمیدند، با این نیت رفتند، آنها هم قهرمان بودند. اگر مربی با این توجه رفت، او هم قهرمان شده. برنده جام جهانی او بوده. برنده این زندگی او بوده.
قیامت معلوم میشود. این خندهدار نیست؟ الان شما قهرمان جام جهانی شدید. خسران حزب شیطان را چکارش کردی؟ رفتی قهرمان شدی، کاپ را بردی بالا، بعد رفتی پیام تبریک به نتانیاهو فرستادی، برای ترامپ کف زدی. مسی رفیق فابریک نتانیاهو است. برای چی گفت: «من امشب بازی را نگاه میکنم. آرزوی پیروزی برای آرژانتین میکنم.» ما هم به همین دلیل آرزوی باخت برای آرژانتین میکنیم. درست شد؟ صدای صهیونیستها در بیاید و ببازند انشاءالله. و برد اسپانیا اگر موجب عصبانیت اینها میشود، انشاءالله اسپانیا.
البته این آرزوهای من و شما نیست. چون برای اینکه اصلاً برد و باخت هم اینکه همهاش قرارداد آنهاست. برد واقعی مال آن کسی است که بتواند امشب صدای مظلومی را توی دنیا برساند. اگر کسی پرچم فلسطین گرفت بالا، از چهار تا از این بچههای آن تیم ما که به اسم میناب ۱۶۸، یاد این بچههای شهید مظلوم میناب را زنده کرد. این توصیه به حق است. این وسوسهشکن است. دیدی صدای برانداز چه جوری در آمده بود؟ لجشان در آمده بود. پرچم جمهوری اسلامی چه جوری خار توی چشم اینها بود؟ قهرمان این است. پیروز این است. پیروز واقعی این میشود. آن حساب و کتاب درست و دقیق وسوسهشکن.
هر کی که این وسوسهشکنی را دارد، این انسان، آدمیزاد، این برنده است. هر کی ندارد، باخته است. عرضم را تمام کنم.
داستان عاشورا را شما ببینید. توی چه موقعیتی این خانواده هستند. دود میکنند وسوسههای این شیاطین را. عبیدالله بن زیاد و یزید بیآبرو میکنند اینها را. رسوا میکنند اینها را. این را میگویند تواصی به حق. البته تواصی به حق با توصیه به صبر. کسی اگر اهل تحمل نباشد، اهل صبر نباشد، نمیتواند وسوسه روی او اثر نکند. اذیت میکند. شیاطین اذیت میکنند. تحقیر میکنند. تخریب میکنند. هیچ وقت تیم ملی ما شروع دورهای آنقدر تخریب نشده. این همه آدم داخلی، فوتبالی داخلی، مربی، گزارشگر، کارشناس، آنقدر به اینها توهین نکرده بود. چرا؟ برای اینکه دیگر قضیه فوتبالی نیست. قضیه حق و باطل است.
این شیاطین به خط شدند. نونخورهای شیاطین به حرف آمدند. چون پرچم جمهوری اسلامی رفته آنجا. بعد اینها میخواستند پرچم جمهوری اسلامی عامل مضحکه بشود. برود ۱۰ تا از سوئیس بخورد و بخند ند. رفت آنجا مساوی کرد. اینها لجشان گرفت. بعد کمپ تیم ملی توی مکزیک شد پاتوق آزادگان دنیا. ما هیچ ستاره ی متارهای هم نداریم توی تیممان. این جمعیت که ریخت، شاید برای آرژانتین نریخته بود. آمدند با پرچم ما کمپ تیم ملی به عشق تیم ما قلقلی کردند. توی خود آمریکا، توی خود مکزیک. چه ابراز عشقی کردند مردم دنیا به تیم ما؟ چرا؟ نه به خاطر بازیکنانمان. ما نه مسی داشتیم نه امباپه داشتیم. چرا؟ شرف دارند، آدمند. نه به خود بازیکن. بعضی بازیکنان خودشان هم اوضاعشان خراب بود.
این تیم پرچمش بوده است. این چی میخواهد؟ صبر میخواهد. تحمل میخواهد. حوصله کردن میخواهد. این خانواده چقدر تحقیر شدند؟ این زن و بچه چقدر تحقیر شدند؟ تحمل کردند. وسوسهشکن پا شدند. رفتند. آن یزید ملعون اینها را آورد شام تحقیرشان کند، تخریبشان کند، بشوند ابزار قدرتنمایی یزید. شدند ابزار رسوایی یزید. میخواست آن زن و بچههای مظلوم را بردارد بیاورد آنجا. روی کمطاقتی حساب کرده بود. اینها به التماس بیفتند، به عجز و لابه بیفتند، اشک ذلت بریزند. «بچه است دیگر، بیطاقت است، کم میآورد، خسته میشود.»
چی شد؟ اینها شدند نماد مقاومت. چقدر این بچهها تازیانه خوردند، سیلی خوردند. یک کلمه از این بچهها شما ذلت نمیبینی. یک جا خودشان را خُرد نکردند. هر چی هست صبر، تحملت دیگر میرسد به امشب. امشب که دیگر این بچه صبرش طاق شد. این بچه دیگر به گلوش رسید این داغ، این درد. آن هم رو به دشمن نزد ها. از دشمن درخواست نکرد. از عمهاش درخواست کرد. «عمه دلم برای بابا تنگ شده. عمه من دیگر طاقت ندارم.» بعضیها قشنگ تحلیل کردهاند این قضیه را. میدانید این دو سه روز اول ماه صفر، خب مجلس یزید بود و این اتفاقات تلخ بود. اوضاع توی مجلس یزید ورقش برگشت. حقانیت اهل بیت اثبات شد. یزید رسوا شد، خراب شد.
یزید برگشت گفت: «خدا لعنت کند عبیدالله را. من نمیخواستم حسین را بکشم. عبیدالله پیشدستی کرد. با من هماهنگ نکرده بود. حسین برادر من بود. من میخواستم حسین بیاید اینجا با هم گفتگو کنیم. دست من بود. نمیکشتمش.» بعد دستور داد شهر شام را که آذین بسته بودند، سیاه پوش کردند. مجلس ختم گرفتند. مجلس عزا توی خود کاخ یزید مجلس عزا گرفتند. اوضاع شام این شکلی عوض شد.
یک بعضیها تحلیل ذوقی قشنگ کردند. این سند تاریخی ندارد، ولی تحلیل ذوقی قشنگی است. گفتند: «این بچه وایساد تا آن نقطه آخر. زورش را برای حقانیت این بابا زد تا آن نقطه آخر. ایست. دشمن شکست خورد. دید کارش را انجام داده. دیگر آنجا بهانه بابا را گرفت.» یک جورایی انگار زبان حال این بچه این است: «بابا تا الان تازیانه بود، صبر کردم. کعب نی بود، صبر کردم. سیلی بود، صبر کردم. یک وقت نگی دخترت کم آوردهها! دیگر اوضاعمان عوض شد. اینها دیگر نمیخواهند به ما تازیانه بزنند. دیگر نمیخواهند سیلی بزنند. من مأموریتم را انجام دادم. من این وسوسهها را شکستم. من تواصی به حق کردم. دیگر فقط تو را میخواهم. به دشمن هم رو نمیزنم که من را ببرد پیش بابام. من از عمهام خواستم. امشب آنقدر گریه میکنم توی این خرابه تا تو به دادم برسی. تا تو نجاتم بدهی.»
خرابه به تعبیر ما این بچه را سرش گذاشت. امشب چه کرد توی این خرابه؟ چه ولولهای کرد؟ قلقلهای کرد. یزید ملعون از خواب پرید. گفت: «چه خبر است توی این خرابه؟» گفتند: «این بچه کوچک دارد بهانه میگیرد.» «بهانه چی میگیرد؟» «بهانه بابایش را میگیرد.» «چی میخواهد؟» «بابایش را میخواهد.» «خب ببرید برایش.» «چه جوری ببریم؟» سر بریده را ببر. لا اله الا الله.
من عرض روضهام را تمام کنم. خیلی معطلتان نکنم. همهتان شنیدید. میدانید با چه وضعی اینها این سر را آوردند. توی طبق آوردند. این بچه اول فکر کرد غذا برایش آوردند. «به من که غذا نمیخواستم.» چقدر این بچه با عزت است! احساس کرد دشمن دلش برایش سوخته. غذا برایش آورده. «من غذا نمیخواستم.» خودش روپوش را از این طبق کنار زد. «فنظرَت الی رأس ابیها». یکهو نگاهش افتاد دید سر بریده بابا آمده. خودش را انداخت روی این سر. شروع کرد نجوا کردن، درد دل کردن. یک ذره شما ذلت و زبونی توی این کلام این بچه با پدرش نمیبینی. همش عزت، ولی همش سوز است، همش درد است.
اول هم شروع کرد گفت: «یا ابتی، من الذی ایتمنی فی صغر سنی؟» بابا! بچگی من رحم نکردند؟ من را توی این سن کم یتیم کردند؟ این بچهای که سرتا پا رنج است، سرتا پا درد است، سرتا پا زخم است. شروع کرد اول با بابا این شکلی حرف زدن. «من الذی قطع وریدک؟» اول بهم بگو: «این رگهای گردنت را کی بریده بابا؟» اول دلش برای بابا سوخت. «بابا این سر تو چرا بریده است؟»
دیگر اینجا شما میدانید توی عالم پدر و دختری چه حرفهایی میشود زد. لابد منتظر بود بابا بیاید بوسش کند، موهایش را شانه کند. دیگر اینها همه زبان حال است. «بابا تو که رفتی دیگر کسی موهای من را شانه نکردهها! بابا آنقدر دست به موهایم انداختند، موهایم را کشیدند. بابا آنقدر تازیانه خوردند، آنقدر سیلی خوردم. از کاروان جا میماندم. آنقدر من را میزدند.» لا اله الا الله. «بابا هوسم این بود تو باشی و من بیایم توی بغلت. بابا چرا آنقدر کوچولو شدی؟ تو آمدی توی بغل من. بابا پس دستهایت کو؟ دلم برای دستهایت تنگ شده.»
نمیدانم بچه خبر داشت توی کربلا با دستها چه کرده بودند؟ انگشت ها را چه کرده بودند؟ لا اله الا الله. روضهام را تمام کنم. امشب اینجور گذشت. صبح شد. خواستند این بچه را غسل بدهند، کفن کنند، دفن کنند. ظاهراً تنها شهید کربلا که محترمانه دفن شد همین شهید بود. ولی همین شهید هم کفنی نداشت. توی خرابه امکاناتی نبود. ولی خب خدا را شکر تنها شهیدی است که غسلش دادهاند. لااقل غسل داده شد. زن غساله آوردند بچه را غسل بدهد. لا اله الا الله.
شماها من میدانم خیلیهایتان گریهکنهای حضرت رقیه، سفرهدارهای مجلس حضرت رقیه هستید. چه سفرههایی برای حضرت رقیه توی کربلا نگرفتید! الان هم جلوی در سفره راه انداختهاند. به یاد سفرههای کربلا امشب با همان حال و هوایی که توی کربلا سفره میگرفتید، با همان حال و هوا گریه کنید. امشب شبش است.
غساله آوردند. جایی را آماده کردند این غساله این بچه را غسل بدهد. این زن غساله دیدند بعد چند لحظه برگشت. گفت: «بزرگ این کاروان کیست؟» زینب کبری فرمود: «بگو اگر حرفی داری.» گفت: «خانم ببخشید، من نمیتوانم این بچه را غسل بدهم.» حالا اینجوری که نقل شده، بنا به برخی از مقاتل، فرمود: «چرا؟ چرا نمیتوانی غسل بدهی؟» گفت: «حقیقتش من میترسم این بچه بیماری واگیردار داشته باشد، بیماریش به من منتقل شود.» فرمود: «چرا همچین جوری فکر میکنی؟» گفت: «خانم من این بچه را هر چی نگاه میکنم، میبینم این بچه سرتا پا کبود است. بچه سالم این شکلی نمیشود. یک جای سالم به تنش نیست.» فرمود: «نه، این بچه بیماری ندارد. چهل منزل آنقدر تازیانه، آنقدر کعب نی خورده، آنقدر سیلی خورده. اینها جای ضربه سیلی و تازیانه است.»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
شبکه حقیقت
جلسه چهارم
شبکه حقیقت
جلسه پنجم
شبکه حقیقت
جلسه ششم
شبکه حقیقت
جلسه هفتم
شبکه حقیقت
در حال بارگذاری نظرات...