شبکه حقیقت

جلسه پنجم

00:46:03
78

در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی می‌شود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمت‌های امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و سیرهٔ امام حسین (علیه‌السلام) جان می‌گیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آن‌که انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد

معرفی
پیامبر اکرم(ص)؛ اَعلام‌الحق است و حق مجسم.[1:50]

شاخص اصلی انسانیت، حقانیت است.[4:00]

ارزش انسانیت در نگاه امیرالمؤمنین(ع)، حتی نسبت به یهود اهل ذمّه![8:30]

نقدی تحلیلی بر مخالفان‌ مطالبه‌گری و‌ مقابله با آمریکا![17:00]

درخواست یک انسان کامل؛ «خدایا اولین کریمه‌ای که از من می‌گیری جانم باشد»![21:00]

سرانجامِ زندگی ذلت‌بار؛ از یاسرعرفات تا حارث‌بن‌زیاد![23:20]

غوغا و ولوله‌ی عالم در تشییع رهبر شهید؛ مصداقی بود بر عیار حقانیت ایشان![29:30]

نقل روایاتی در باب روشنگری امام سجاد(ع) با تمسک به قرآن کریم، در بازار شام.[31:25]

روضه؛ در مظلومیت امامی که با دستی قرآن و با دستی علی‌اصغر را حَکَم قرار داد …[37:30]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، صلی الله علی سیدنا و نبینا قاسم مصطفی محمد و آل طاهرین طیبین و لعن الله اعدائهم اجمعین.

عرض کردیم که تبعیت از حق، راه بسته‌ای نیست، بسته‌ به آن است که آدم حق را بشناسد. این کلام امیرالمؤمنین علیه السلام است: «الحق اهل حق را با آدم‌ها فرمود: با آدم‌ها نمی‌توان تشخیص داد. آدم‌ها را باید با حق محک زد.» افراد و وزنشان، اینکه یک نفر آدم را عنوان شاخص حق بپذیریم، این به‌صورت کلی قابل‌پذیرش نیست، مگر در مورد افرادی که از این‌ها تعبیر می‌شود به «اعلام». این‌ها نشانه‌هایند. این‌ها هر طرف که باشند، حق هم آنجاست. این‌ها هر کاری که بکنند، عین حق است.

اعلام الحق: پیغمبر اکرم، امیرالمؤمنین، اهل بیت، امام حسین علیه السلام. امام حسین علیه السلام فرمود: «من جزء اعلام الحق هستم.» اگر کسی دنبال این است که حق را تشخیص بدهد، اینجا پیامبر اکرم فرمود: «من رآنی فقط رآنی الحق.» خیلی کلام بلندی است. برخی از اهل معرفت و اهل معنا هم خیلی روی این روایت پیغمبر اکرم مانور می‌دهند. از آن روایت‌های بسیار بسیار کاربردی و کلیدی است: «هر که من را ببیند، حق را دیده است.» حق را می‌خواهی؟ هیچ‌کس نمی‌تواند. این حق مجسم، پیامبر است. برای همین، در هر چیزی که آدم دچار تردید می‌شود، دچار ابهام می‌شود که حق چیست، باطل چیست، باید برگردد ببیند پیغمبر چه‌کار کرده است.

راه‌حل دیگر: امیرالمؤمنین علیه السلام: «علی مع الحق و الحق مع علی.» و یا تعبیری که دیشب خواندیم: «اللهم اجر الحق حیثما دار.» خدایا، حق را بر هر طرف که علی می‌گردد بگردان. هر طرفی که علی رفت، حق را تابع او قرار بده. نه فقط علی علیه السلام تابع حق است، بلکه انگار حق آن‌قدر در وجود او کامل موج می‌زند که وجود او، انگار هر حقی که در بیرون بروز پیدا می‌کند، از جان مطهر او بیرون ریخته و از قلب او سرچشمه گرفته است. همین هم باعث می‌شود که این شخص، «انسان میزان» باشد. انسانیت ما به‌میزان حقانیت ماست.

بعضی‌ها شعار می‌دهند که آقا: «دین من، انسانیت است.» این‌هایی که دینشان انسانیت است، دارید می‌بینید کارهایشان را. همین‌هایی که دینشان انسانیت است، به عمویشان می‌گویند: «مینابو را بزن، لامردو را بزن.» عمویشان ترامپ است، عمویشان نتانیاهو است. دینشان را بپرسی چیست، می‌گوید: «دین من انسانیت است.» چیزی مد شده: «دین ما، انسانیت است.» انسانیت یعنی چه؟ اصلاً انسانیت، امثال شماهایی که همه‌چیز را محدود می‌کنید به خوردن و خوابیدن و کیف و حال حیوانی کردن، شما اصلاً چه تعریفی از انسانیت دارید؟ ذهن این‌هایی که زندگی را خلاصه می‌کنند در همین چهار روز دنیا، اتفاقاً خوشبخت‌ترین موجودات، همین حیوانات‌اند. این‌ها غبطه می‌خورند به زندگی سگ. واقعیت زندگی این‌هاست. اصلاً اقرار خودشان است. پول می‌دهند، آقا! گزارش‌هایش هست، اخبارش هست، اسناد اینترنت را سرچ بکنید. همین اینترنت فیلترشده خودمان هم کلی از اخبارش می‌آید. مثلاً پول می‌دهند که یک هفته، حالا بماند که می‌روند عمل جراحی می‌کنند: فکشان، صورتشان، قیافه‌شان، معده و روده‌شان را. گاهی آن‌ها را متناسب با خوراک سگ می‌کنند. دست‌وپایشان را عمل می‌کنند. فکشان، صورتشان را... دیدید دیگر در خیابان‌ها در قیافه آن‌ها... یک هفته، مثلاً، می‌روند توی این جاهایی که محل زیست خوک است. یک هفته بین خوک‌ها زندگی می‌کنند. با همان خوراک و با همان شرایط زندگی می‌کنند. روی بدنشان تغییراتی انجام می‌دهند که بین آن‌ها بتوانند زندگی کنند، کمی از این زندگی خوکی کیف ببرند و لذت ببرند.

جامعه ایده‌آل این‌ها، زندگی ایده‌آل این‌ها، آن چیزی است که خوک نه غصه بدهی دارد، نه اجاره‌خانه دارد، نه مالیات، نه مشکل بیمه دارد، نه بازنشستگی دارد. می‌خورد و می‌خوابد و بعدش هم راحت. بهترین زندگی، زندگی سگ است. از کلمه «زندگی»... بعد خنده‌دار این است که این‌ها از انسانیت حرف می‌زنند. به این‌ها می‌گویی دینت چیست؟ می‌گوید: «انسانیت.» چه می‌فهمی از انسان؟ انسانیت یعنی حقانیت. «والوزن یوم اذن الحق.» آن چیزی که در عالم بها می‌دهد به موجودات، حق است، حقیقت حقانیت است. آن چیزی که عیار یک انسان را بالا می‌برد، حقانیت است. اینی که نمره می‌دهد می‌گوید «انسانیت»... یک زمانی یادتان هست؟ همین‌هایی که دینشان انسانیت بود، عین خیالشان نبود که در غزه و لبنان چه می‌گذرد. ما همان موقع داد می‌زدیم، می‌گفتیم: «این‌ها که برایشان مهم نیست غزه و لبنان چی می‌شود. برایشان مهم نیست که شهرهای مرزی ما چه می‌شود.» زندگی برایشان خلاصه شده در همان شمران و نیاوران. جنوب کشور اگر هجوم می‌شود، حمله می‌شود، جنگ می‌شود، می‌گوییم: «دفاع کنید.» می‌گوید: «جنگ دوست دارید؟ بروید جنوب!» یعنی جنوب غزه و لبنان. به همان‌هایی هم هستم که می‌گویند: «دین ما انسان است.» این‌ها با هم این‌طور فرق دارند.

اونی که دینش انسانیت است، مثل مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت رضوان‌الله‌تعالی‌علیه. واقعاً خودم کیلومترها و میلیاردها کیلومتر فاصله دارم از این احوالات خوبان با امثال آقای بهجت، چه برسد به اهل بیت آزاد. آقای آیت‌الله‌العظمی بهجت، رضوان‌الله علیه، پسر ایشان می‌گفت که گاهی پدر سه روز دستش به غذا نمی‌رود و غذا درست‌وحسابی نمی‌خورد. انگار غذا طعم ندارد. به سختی غذا می‌فهمیدیم. به‌خاطر اینکه، مثلاً، خبری درآمده که در بغداد انفجار شده یا تعدادی کشته شده‌اند. گفت: «تا سه روز خواب و خوراک نداشت.» فیلم هست از ایشان. آقای روحانی سالخورده‌ای به ایشان می‌گوید: «آقا، برای ما دعا کنید.» آیت‌الله بهجت می‌فرمایند که: «من برای مسلمانان چین دعا می‌کنم که اگر دعا نکنم، مسلمان نیستم. بعد شما می‌گویید برای شما دعا کنم؟» من برای مسلمانان چین دعا می‌کنم. خب، فقط هم مسلمان‌هایش که نیست. برای آدم‌ها دل سوزاندن، برای آدم ارزش قائل بودن، برای جان یک آدمیزاد ارزش قائل بودن. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «خلخال از پای دختر یهودی بکشند...» البته این را بعضی‌ها فکر کردند، مثلاً، حضرت دلش برای یهودی‌ها سوخته. خب، یهودی‌ها همیشه تاریخ جزء لجوج‌ترین دشمنان مسلمان‌ها بوده‌اند. اینجا بحث یهودی بودنش نیست که امیرالمؤمنین، پس با یهودی‌ها دیگر خوب شد. نه! بحث یهودیش نیست. یهودیش آنجایی که دشمنی می‌کند، سخت‌ترین مجازاتش را باید کرد. کما اینکه خودش هم پدر مرحب یهودی را درآورد، آن قلعه خیبرشان را هم آن‌جور تارومار کرد. این کلام حضرت، ارزش برای انسان قائل است، ارزش برای انسانیت.

البته یک بخش دیگری هم دارد که این خیلی مهم است. مخصوصاً در این روزگار باید به آن توجه شود. این کلامی که همه هم شنیدند در نهج‌البلاغه هم که خب، الحمدلله، در بورس است برای رأی آوردن و این‌ها. این کلام امیرالمؤمنین، اصلش این است. می‌فرماید که: «در مملکت اسلامی، به یک دختری که در ذمه بوده و اهل ذمه بوده و اهل ذمه یعنی چه؟ یعنی این متعهد شده به حکومت اسلامی: "من قوانین اینجا را رعایت می‌کنم." حکومت اسلامی هم متعهد شده امنیتش را تأمین کند.» اینکه اهل ذمه بوده، ولی چی بوده؟ یهودی بوده، نه مسلمان و شیعه و این مسائل. آن مسلمانی که قطعاً تفاوت پیدا می‌کند. یک دختر یهودی که جامعه اسلامی و حکومت اسلامی وظیفه داشته امنیتش را تأمین کند. حالا کلام حضرت در نهج‌البلاغه این است. فرمود: «شبانه آمدند، شبیخون زدند، حمله کردند.» یک روستایی بود سمت انبار کنونی. شام و سوریه و این‌طرف عراق، الان هم جزء مرزها می‌شود. این داعش و این‌ها گرفته بودند انبار را. دیگر استان انبار. یک بخشی بود دست جناب کمیل هم. همین کمیلی که امشب می‌خوانی دعای کمیل را. به قول استاد ما: «کمیل به درد دعا می‌خورد، نه وزارت مدیریت.» مدیریت قوی نبود. اهل دعا و عرفان، عارف‌مسلک، وضعیت عرفانی بالا. یک روستای کوچکی را امیرالمؤمنین علیه السلام به او سپرده بود. خوب مدیریت نکرد. پاسبان باید می‌گذاشت، نگذاشته بود.

خب، می‌دانید معاویه یک جریانی را پیش آورد بعد جنگ صفین و آتش‌بس دروغینی که به پا کرد. با فریب، قرآن را برد بالا، آتش‌بس کرد و بعد هم با فریب ابوموسی اشعری را بازی دادند. خلاصه، در فضای رسانه‌ای غلبه کردند به امیرالمؤمنین و فضا را به‌هم ریختند. شروع کردند به «القرارات القرارات». هر تکه را حمله می‌کردند، غارت می‌کردند. تمام مملکت وسیع امیرالمؤمنین که از آذربایجان تا حکومت امیرالمؤمنین، بحرین در حکومت امیرالمؤمنین بود. مصر در حکومت امیرالمؤمنین بود. ایران در حکومت امیرالمؤمنین بود. عراق در حکومت امیرالمؤمنین بود. حجاز در حکومت امیرالمؤمنین بود. این کشورهای بزرگی که امروز در منطقه ما چندین کشورند. یک کاری با غارت القرارات کردند. تکه‌تکه کندند و کندند و کندند و کندند. فقط کوفه در مشت امیرالمؤمنین ماند. آه، حضرت یک سخنرانی آتشینی کرد که: «همه رفتند. کوفه ماند.» دیگر: «شما کی قرار است غیرت به خرج بدهید؟ کاش شماها را نمی‌شناختم! کاش ندیده بودم کوزه بهتان بدهم! امید ندارم وقتی به من برگرداندید، دسته کوزه را ندزدیده باشید!» این‌ها کلمات امیرالمؤمنین در نهج‌البلاغه خطاب به مردم جناح کوفه بود. این تحریک کرد. حضرت خطبه خواند. بعد این‌ها تصمیم گرفتند که بجنگند. بعد نماز جمعه بود، ظاهراً، آنی که در ذهن من است. از این جمعه تا جمعه بعد نیرو جمع بکنند، جمعه بعد حرکت بکنند بروند معاویه علیه بجنگند. به جمعه بعدی نرسیده حضرت شهید شد.

یکی از این مناطقی که گرفتند، با بی‌رحمی هم می‌گرفتند. جوری هم بود که قشنگ شبیه این قضایای دی‌ماه خودمان بود. یک نوع ترس بین مردم می‌انداختند. یک جوری که می‌گرفتند تا ده‌تا همه عقب‌نشینی می‌کردند و فرار می‌کردند. یک جوری می‌آمدند آتش می‌زدند و مال مردم را می‌گرفتند و آدم می‌کشتند و این‌ها. خبرش به امیرالمؤمنین رسید. منطقه‌ای بود که دست کمیل بود. حضرت یک نامه‌ی تلخی دادند به کمیل. خیلی هم توپیدند: «این چه وضعی است؟» و بعد این جملات را حضرت فرمود. فرمود که: «اگر به مسلمان خبر برسد که در یک بخشی از مملکت اسلامی، خلخال کشیدند از پای یک دختر یهودی که مملکت اسلامی وظیفه داشته امنیت او را تأمین کند...» اصل کلام این است که معمولاً به آن توجه نمی‌شود. اینکه حضرت فرمود: «اگر مسلمان بمیرد، جا دارد.» یک توضیحی دارد. به‌خاطر اینکه خلخال از پای او کشیدن فقط نیست. آن هم هست. فرمود: «این دختری که خلخال از پایش کشیدند، فقط گریه می‌کرده و کمک می‌خواسته و هیچ‌کس نبوده کمکش بکند.» و این‌هایی که خلخال از پایش کشیدند، آن‌قدر در امان بودند بدون اینکه خالی بهشان بیفتد، زخمی بهشان وارد شود، رفتند خلخال را کشیدند، برگشتند. مسلمان نبود اینجا این‌ها را بکشد و اگر مسلمانی این حرف را بشنود و بمیرد، «ما کان ملوما» هیچ سرزنشی بر او نیست. کسی حق ندارد به او بگوید چرا مُردی، اثر غیرتش مرده است. این می‌شود دین انسانیت. انسانیت یعنی حقانیت.

این برای آدمیزاد ارزش قائل است، نه اونی که می‌رود دینش انسانیت است، از دشمن آمریکایی و اسرائیلی‌اش... دیدید این سس خرسی برگشته بود گفته بود: «این حملاتی که شد، محصول سفری بود که من به اسرائیل کردم، درخواست کردم. من از اسرائیل درخواست کرده بودم بزن.» خیلی در ذهنمان همچین چیزهایی سابقه ندارد. در طول تاریخ این‌ها اتفاقات عجیبی است. ما هیچ پادشاهی را... بله، پادشاهان دیکتاتور داشتیم. دیکتاتور بوده، چه‌کار می‌کرده؟ به مردم خودش زور می‌گفته. این اواخر قاجار و این‌ها دیگر کم‌کم پادشاهانی پیدا شدند که در برابر دشمن‌های... اصلاً پادشاهان همیشه در ایران این شکلی بودند که در برابر دشمن می‌ایستادند. یک جا را فتح می‌کردند، مثل نادرشاه همین‌جا سر چهارراه دفن است. یک جایی را می‌گرفتند، با دشمن بیرون می‌جنگیدند، به مردم خودشان زور می‌گفتند، دیکتاتور بودند، به مردم خودشان زور می‌گفتند، دشمن را می‌زدند، از چنگ دشمن درمی‌آوردند. اواخر قاجار به مردم خودشان زور می‌گفتند، با دشمن بیرونی هم خوب بودند. دوران پهلوی دیگر در تاریخ بی‌نظیر است. نوکری دشمن را می‌کرد که بهش امکانات بدهند، بتواند مردم خودش را زور بگوید. این آخریش دیگر روی همه‌ی پهلوی‌ها را سیاه کرده، سفید کرده. این دیگر بی‌نظیر است که می‌گوید: «آقا، من هرجا را که ترامپ بگوید، می‌بوسم، هرجا را هم که بخواهد، بهش می‌دهم. فقط بگذار من یک گوشه بنشینم، اسم من شاه باشد.» با شاه بود، واقعاً شاه دکوری باشم. هرچه می‌خواهی ببری، ببر. من در دکور بگذار. بی‌نظیر است واقعاً. ولی این‌ها دینشان چیست؟ انسانیت! بدبخت انسانیت! این موجودات وحشی، یعنی بین حیوانات همچین چیزی شما نمی‌بینید: ناموس خودت را، حریم خودت را در خدمت دشمن خونخواری که به خون این تشنه است، قرار بدهد که بعد با همدیگر دوتایی بنشینند تقسیم بکنند. شما هیچ گوسفندی را پیدا نمی‌کنی که برود با یک گرگی قرار بگذارد که: «من بهت چندتا گوسفند معرفی می‌کنم که تو بیا این‌ها را تکه‌پاره کن. یک بخشی از آن گوسفندها را بده من بخورم.» حکایت پهلوی است. مخزن سس خرسی. مملکت‌داری را فکر کردی این شکلی شریکیه؟ موجودات عجیب و غریبی اند.

داستان حقانیت این است. داستان انسانیت این است. حالا شاخص حقانیت چیست؟ شاخص حقانیت چیست؟ اعلام می‌خواهد. اعلام‌الحق می‌خواهد. اعلام‌الحق پیغمبر، امیرالمؤمنین، اهل بیت. هر که هر چقدر این‌ها را در وجودش پذیرفته و شبیه این‌ها شده است، می‌شود حق. می‌شود حقیقت. البته شاخص اصل خداست، یعنی خود خدا حق است. «ثم ذالک بَانّ الله هو الحق و انما یدعون من دونه هو الباطل.» در سوره مبارکه حج، حق مطلق خود خداست. حقیقت محض است. به هر چه که الهی باشد، هر چه که رنگ‌وبوی او را داشته باشد، هر چه که نور او را داشته باشد حق می‌گوییم. ما که می‌خواهیم انتخاب بکنیم، چگونه پیدا کنیم؟ با اعلام. با انسانیت. شاخصش این است. در هر قضیه‌ای آدم نگاه کند ببیند آقا رفتار پیغمبر چی بوده است. حالا برای ماهایی که مخصوصاً اعتقاد داریم، دیگر ما داریم در یک لایه‌ای صحبت می‌کنیم که یک کسی خدا و پیغمبر و قرآن را پذیرفته، دیگر بعدش داریم صحبت می‌کنیم. اگر کسی نپذیرفته بود که باید می‌نشستیم چند قدم عقب‌تر بحث می‌کردیم که اصلاً چرا دین و چرا خدا و چرا پیغمبر و چرا قرآن؟ ما داریم با این فرد صحبت می‌کنیم که این‌ها را همه را پذیرفته و دنبال اینیم که حق را بشناسیم و حق را انتخاب کنیم و دنبالش برویم. تبعیت از حق. ما داریم در این مرحله با هم صحبت می‌کنیم. حالا اونی که می‌خواهد این حق را بشناسد و دنبالش برود، راهش این است. بگردد و ببیند آقا سیره پیغمبر چیست. حالا، به‌خصوص قرآن که در مورد قرآن عرض می‌کنم نکاتی را در این جلسه. سیره پیغمبر چی بود؟ الان مثلاً آقا هر که حرف از دفاع و مقاومت و این‌ها می‌زند، می‌گویند جنگ‌طلب. می‌بینید بعضی عمامه‌ی پیغمبر هم به سر دارند. از نسل پیغمبر هم گاهی هستند. غضب ظاهر همه‌اش اشتباه است. ولی می‌گوید هرکه دارد می‌گوید که آقا مثلاً مذاکره برای صلح خیانت و این‌هاست، همکار اسرائیل است. خیلی عجیب است! هرکه می‌گوید: «آقا، نگذار به ناموست تجاوز بشود.» یعنی دارد می‌گوید که دعوا کنیم؟ کی می‌گوید دعوا کن؟ اسرائیل که دعوا کنی چه می‌شود؟ این‌ها احتمالاً عاشورا هم بودند، به امام حسین می‌گفتند: «هرکه بگوید روبه‌روی یزید بایستیم، یعنی جنگ دوست دارد. یزید هم که جنگ دوست دارد. پس هرکه بگوید بجنگیم، یزیدی است.» این‌ها هم یک بخشش محصول جنس خوب تهیه نکردن است. از هرجای آدم نباید جنس بگیرد. در پارک و این‌ها مثلاً موتوری مواد مرغوب ایزو ۹۲ داشته باشد خوب است! وقتی می‌زنی بالا، آرد قاطی دارد. این‌ها چیزهایی از این قبیل‌اند.

این کسانی که می‌گوید: «بیاییم بکشیم.» که بعد چون یزید می‌گوید بکشیم، این هم می‌گوید بکشیم، پس این‌ها شدند شریک‌های یزید! نکشی، می‌کشمت. می‌گوید: «خب بکش.» این بکشی تو، آن بکشی، فرق می‌کند. مذاکره کردیم. یک بار مذاکره کردیم، وسط مذاکره کشتند. دوباره مذاکره کردیم، دوباره وسطش کشتند. دوباره وسط جنگ آتش‌بس کردیم، دوباره وسطش کشتند. چه‌کار باید بکنیم؟ آیا نفهم بفهمد که آن‌ها می‌خواهند بکشند که اگر نکشیمشان هم می‌کشند، بکشیمشان هم می‌کشند؟ ولی اگر نکشیمشان، با ذلت می‌کشندمان. حالی‌شان نکرد: «لا یعقل.» نمی‌فهمند. حالی‌شان نمی‌شود.

حالا خنده‌دار این است که می‌آید می‌گوید: «آقا، این مسیر امام حسین است.» همان‌هایی که از کربلا درس مذاکره گرفتند، اینش بامزه است. اگر تو واقعاً منطقت این است، خب ببین پیغمبر چه‌کاره بوده، می‌شود شاخص حقیقت. امیرالمؤمنین چه مدلی بوده؟ آن یکی برگشته می‌گوید: «رهبر عزیزمان درخواست داریم.» بابایش را کشتند؟ خب، بابای خیلی‌ها را کشتند. ببخشد دیگر! حالا یکی توئیت زده بود: «بی‌پروا باید صحبت کنم.» دیگر چه‌کار کنم؟ البته بی‌پروا که باید حیا را هم رعایت بکنیم دیگر. زمانه‌ای است که همه‌چیز با بی‌حیایی دارد انجام می‌شود. یکی نوشته بود که مثلاً: «حرف از انتقام، زندگی کنیم.» یکی جواب داده بود که: «اگر، مثلاً، به فلان کس تعرض می‌شد، باز هم این حرف را می‌زدی؟» گفته بود: «آره.» چون اگر می‌خواستم به او بگویم: «عجب کاری کردی!» بعد می‌گرفت ۱۰ بار من را می‌زد. بنده دیگر امکانات نداشتم که جواب به این بدهم. خیلی مراعات کردم. یک پاسخی داشتم که اگر با یک اکانت فیکی می‌خواستم باهاش حرف بزنم، راحت می‌گفتم. اینجا آخوندی محترمانه بالای منبرش که: «الان تو یک جوری هستی که خود من دارم هوس می‌شوم. تجاوز دیگر دارد داد می‌زند: "آقا بیا من را بزن، غارت کن، به ناموس من هر کاری می‌خواهی داشته باشی، داشته باش!"» داد زدن غیر از این است. کسی همچین موجود ضعیف و ذلیل و زبونی... بعدش هم مگر کسی گفت ضعیف باش؟ قوی باش! حرف بین این است. تو چرا فکر کردی که هرکه بخواهد وایسد، این لزوماً ضعیف و ضعیف می‌شود و بدبخت می‌شود؟ کی گفته این را؟ انسانیت یعنی همین. گوهر شرافتم بالاتر از این آب و نانی است که بخواهد به من برسد. می‌خواهی زنده بمانی؟ می‌خواهی زنده بمانی چه‌کار کنی؟ بخوری!؟ زنده ماندنش به چیست؟ زندگی برای چی می‌خواهد؟ یک کلامی دارد امیرالمؤمنین علیه السلام، خیلی زیباست. این‌ها شاخص انسانیت است. دعاست. عرض می‌کند به خدای متعال: «خدایا، اولین...» این را یادگاری داشته باشید، خیلی قشنگ است. عرض می‌کند: «خدایا، اولین کریمه‌ای که از من می‌گیری، جانم باشد.» اولین چیز با ارزشی که به من عطا کردی، برگردانم جان. یعنی چه؟ یعنی گوهر انسانیت من، شرف من، غیرت من، ناموس من، عدالت من، محبت من، انصاف من. این‌ها نباشد؟ این‌ها را بگذارم زیر پا که زنده بمانم؟ اگر بین همه‌ی این‌هایی که دادی، قرار است یکی را بهت برگردانم، جانم باشد. این‌ها را برنگردانم. شرفم و ناموسم و عزتم... بعضی‌ها حاضرند همه را بدهند که فقط زنده بمانند. این چه زندگی‌ای است؟ بعدش همه‌ی این‌ها را که می‌دهی، تو فکر می‌کنی برای چی باید تو را زنده نگه دارد، آن کسی که این‌ها همه را در اختیارش گذاشتی؟ چنگیز بود دیگر، یا اسکندر بود. چوپان مثل اینکه خیانت کرد و لو داد، فروخت آن شهر را. یک دم هم دستش شدند. حالا یک کمی پادشاه... اسمش دقیق خاطرم نیست. یک عده از آن مردم، همان شهر، همدست این شدند، همشهری‌هایشان را لو دادند و فروختند و جنگیدند و این‌ها. تمام که شد، منطقه را که دست گرفت، دستور داد گفت: «همه‌ی این‌هایی که این‌جور خیانت کردند، گردن بزنید.» برای چی؟ «اعلیحضرت گفت: "این بی‌شرف‌ها، این کثافت‌ها هم‌وطن‌هایشان را فروختند. ما که دشمن اجنبی بودیم، ما را می‌خواهند. هرکه پول بدهد، این‌ها می‌روند همه چیز را به خطر می‌اندازند."» گردنشان را بزنید.

وقتی الان مثلاً این پهلوی که این‌قدر کثیف و بی‌خاصیت است، این الان چه خاصیتی برای ترامپ دارد؟ غیر از اینکه پلی بشود برای اینکه بیاید به ناموس او تجاوز کند؟ برای چی؟ این عقلی دارد، شعوری دارد، سوادی دارد، تحصیلاتی دارد، هنری دارد، قدرتی دارد، قدرت مدیریت دارد، قدرت اغنا دارد؟ ایران را دست گرفت؟ برای چی باید یک سهمی برای پهلوی در نظر بگیرد؟ چه کمالی دارد که برایش ارزش قائل شود؟ از عموی عزیزش تشکر می‌کند. عموی عزیزش که اگر دستش برسد، اولین کسی که غارت می‌کند، همین یاسر عرفات را یادتان هست دیگر؟ بزرگترها خاطرشان هست. اولش جزء مبارزین بود علیه اسرائیل و فلان. ایران هم آمد و خلاصه حمایت‌ها هم شد و سفارت فلسطین و اینجا راه افتاد. جمله معروف هم مال یاسر عرفات است که به امام خمینی نسبت می‌دهند: «انقلاب شما انفجار نور بود.» در دعوای جمله یاسر عرفات، حالا جمله‌اش درست است یا نه، جمله دارد. حالا خودش جمله یاسر عرفات، به عنوان جمله امام، می‌گوید: «انقلاب شما انفجار نور...» همچین چیزی گفت به امام خمینی. ولی اولین کریمه‌ای که خدا ازش گرفت، جانش نبود. اول عقلش بود. آخرین کریمه‌ای که ازش گرفت، جانش بود. عقل و شرف و ناموس و عزت و همه‌ی این‌ها را ازش گرفت. پیمان کمپ دیوید، دو دولتی را پذیرفت، خلع سلاح شد. مذاکره کرد با اسرائیل. هرچی که اسرائیل می‌خواست، بهش داد. یک قران هم از اسرائیل گیرش نیامد. در مجلس ختم اسحاق رابین -خدا عذابش را بیشتر کند- نخست وزیر، یکی از نخست‌وزیران ادوار رژیم صهیونیستی، یاسر عرفات رفت مجلس ختم شرکت کرد. دولا شد، دست زن اسحاق رابین را هم بوسید. ترور بیولوژیکش کردند، با لباس زیر ترورش کردند، کشتند. اضافه نمی‌خواهم بگویم. موجود بی‌ناموس کثیفی که به ملت خودش خیانت می‌کند، به من خیانت نمی‌کند؟ پس‌فردا یک کسی دیگر یک پولی اضافه‌تر بدهد. اعتماد کنم به چی؟ این مردم به چه دل خوش کنند؟ گرفتند، کشتند. این است داستان عالم. این است واقعیت زندگی ما.

طفلان مسلم را برداشت سر برید با آن قضیه‌ی عجیب آن ملعون، بن حارث. این دوتا بچه با همچین وضعیتی، بچه‌های ۱۰-۱۱ ساله که نه از زندان فرار کرده بودند و مدت‌ها در بیابان بودند، یک سال توی نخلستان‌ها. یک سال. شیخ صدوق در امالی نقل می‌کند. این بچه‌ها هی توی نخلستان رفتند. آخر به یک خانه‌ای رسیدند. در آن خانه، این بن حارث مال همین قبیله کمیل هم بود. نخعی. دوتا بچه را دید و فهمید که این‌ها از بنی‌هاشم‌اند. این‌ها اسیر بودند توی زندان عبیدالله. فرار کرده بودند. «عجب!» این‌جوری تصمیم گرفت گردن این دوتا را بزند. مزایده هم شد. یک غلامی داشت، غلام سیاهی. اول این را راه انداخت و گفت: «ببر گردن این دوتا بچه را بزن.» او هم گفت: «من گردن این‌ها را نمی‌زنم.» این بچه، اشک و گریه‌ی این‌ها را دیده، حال این بچه‌ها را دیده. طفل‌های معصوم. خودش را انداخت توی فرات. بغل آب، بغل فرات بود. الان قبر این دوتا بزرگوار کنار هم است. نفر اول انجام نداد، انداخت بچه‌ها را توی آب، رفت آن‌ور، فرار کرد. نفر دوم دید این‌جوری نیست. خودش آمد گردن این‌ها را زد. یکی از این بچه‌ها محمد، و دیگری ابراهیم بود. برگشت گفتش که: «حالا می‌خواهی گردن ما را بزنی، قبلش بگذار ما دو رکعت نماز بخوانیم.» بن حارث گفت: «من جانتان را می‌گیرم. هزار رکعت هم می‌خواهید بخوانید، بخوانید.» دو رکعت نماز خواندند. شروع کردند دعا کردن: «یا احکم الحاکمین، احکم بیننا و بینه.» خود تو بین ما و بین این قضاوت کن. همین گرفت گردن این دوتا بچه را زد. با چه بی‌رحمی!؟ بدنشان را هم انداخت در آب. این دوتا... عبیدالله اعلام کرده بود هر سری هزار درهم قیمت دارد. برداشت توی کیسه گذاشت. کاخ عبیدالله. دوتا سر را گذاشت. آن رو گفت: «آقا، مژدگانی چی؟» «دوتا سر آورد.» «سر کی؟» «یک سال از کربلا گذشته. سر کی را این دوتا زندانی بودند؟ فرار...» «سر بچه.» «سر بچه را برای من آوردید؟ چه شکلی گرفتید؟» گفت: «این‌جوری بود و آمدند توی خانه و این حرف‌ها شد و این‌ها تا آخر را تعریف کرد. دو رکعت نماز گفتند بخوانیم. آخرش هم دعا کردند: "یا احکم الحاکمین." این‌جور گفتند.» «خوب! من الان آن حرفی که در دعا گفتند را اجابت می‌کنم.» «فلان‌فلان‌شده، کی به تو گفته بود سر بچه را بیاور؟ من اصلاً این‌ها را خودشان را می‌خواستم. می‌خواستم از کارت این‌ها استفاده کنم. سر بچه به چه درد من می‌خورد؟ این‌ها زنده‌شان بیشتر به درد می‌خورد. تو غلط کردی بدون اجازه من گردن این دوتا را زدی. ببر گردنش را بزنیم.» فلان. یک قران پول سیاه که توی دست این‌ها نگذاشت. گردنش هم زدند. وقتی تابع کسی باشی که کریمه‌هایش را یکی‌یکی از دست می‌دهد، آخرش هم جان. ولی وقتی تابع حق باشد، این کریمه‌هایی که خدا بهش عطا کرده، هیچ‌کدام از دست نمی‌دهد. جانش را هم اگر از دست بدهد، خدا چند میلیارد برابر –که نمی‌شود اصلاً میلیارد هم گفت– بهش عطا می‌کند. چه عطا؟ شما امام حسین علیه السلام!؟ شرفش، عزتش، ناموسش، انسانیتش، مردانگی‌اش، همه‌اش مانده است. یک جانی که بالاخره باید می‌رفت، رفته است و این جان‌هایی است که خدا پای این جان فدا کرده و ریخته و دارد. هنوز هم طراوت دارد. تازه این دنیایی است. آخرت چه!؟ این مال آن کسی است که تابع حق می‌شود.

شاخص حق چیست؟ قرآن. این دنبال این اتباع‌الحق است. «من دون القرآن و هو الحق.» قرآن و حق یکسان هستند. هر که در این مدار حرکت کند، در این خط برود، این انسان است. این انسانیت دارد. این هیچی از دست نمی‌دهد. آقا، این خسران ندارد. این کریمه‌های دیگرش را از دست نمی‌دهد. تنها کریمه‌ای که از دست می‌دهد، جانش است. به حسب ظاهر از دست می‌دهد. «ان الله اشتری من المؤمنین اموالهم و انفسهم بان لهم الجنه.» از دست نمی‌دهد، به دست می‌آورد. این یک جانی که باید با تصادف و با زلزله و با سیل و در استخر و این‌ها درمی‌آمد را این شکلی تقدیم شما می‌کند. ببینید رهبر شهید ۸۷ سال داشت. این عمر بلند تقریباً قمری‌اش می‌شود نزدیک ۹۰ سال. خدایا عمر این شکلی به ایشان بده. مگر دیگر چند صباح دیگر ایشان می‌خواست با حسب عمر طبیعی زندگی بکند. امام راحل ما در همین سن ایشان، پنج شش ماه کمتر، از دنیا رفت. این همه تازه فشارها و گرفتاری‌ها و مشکلات به اندازه رهبر شهید بود. چقدر دیگر می‌خواست بماند؟ شما ببینید در این شهادت چی بود؟ عالم قلقله بود! ایشان اگر به مرگ طبیعی می‌رفت، چه اتفاقی می‌افتاد؟ کودتا می‌شد. این شهادت ولوله‌ای که یکیش این قضیه عراق بود. ۱۱ میلیون نفر! آقا، من عادی است الان برایمان. می‌گویی، می‌شنویم. این حرف‌های ۱۰-۱۵ سال دیگر را افرادی گوش می‌دهند، آن موقع به نظرم نگاهشان عمیق‌تر است نسبت به قضایا. تحلیلشان بهتر است. ما الان در دل این اتفاقات، تکراری شده است. آقا، شوخی نیست. یک آدمیزاد، یک نفر، یک پیرمرد، یک جان، مگر چقدر می‌تواند در این عالم غوغا کند؟ یک پیرمرد ۹۰ ساله؟ بابا! این همه پیرمرد ۹۰ ساله. تا پیرمرد ۹۰ ساله می‌آید، چرا رفتن به استقبالش؟ هیچ‌کس این‌جور آدم را به‌هم نمی‌ریزد. چنین عیار... عیار انسانیت و عیار حقانیت وقتی جان را تقدیم می‌کند، عالم را ولوله می‌اندازد. دیدید شهادتش غوغا به پا کرد؟ بودنش که پدر دشمن را درآورد. همه‌ی سال حیاتش، هر سخنرانی‌اش زلزله‌ای بود برای دشمن. شهادتش غوغا به پا کرد. مراسم تشییع غوغا. قبرش غوغا. حالا حالاها هم روز به روز روشن‌تر، بلندتر، کامل‌تر، خواستنی‌تر. آن بدبخت پهلوی در مصر، کشور بدبخت غریبه. معلوم نیست همین قبلش هم تا چند وقت دیگر باشد. دولت دیگری بیاید تفاله‌اش را هم بگذارد آنجا بماند. همین چیزی هم که الان این‌ها شاخص حق اند، دنبال قرآن باشید.

بخوانم با این روایت وارد روضه امشب بشویم. خیلی جالب است. در شام، مثل این ایام، مثل امروز که اهل بیت وارد شدند که خب، روز بسیار سخت و سنگین. یکی از سخت‌ترین روزهایی که بر اهل بیت در تاریخ اهل بیت گذشته است، امروز اول صفر، ورود اهل بیت به شهر شام. دیشب یک بخشی از روضه را عرض کردم خدمتتان. این‌ها را آوردند و عطا وقف را الا درجه باب المسجد گذاشتند. پشت در مسجد این خانواده را آوردند. «هذا یقام است.» جایی بود که اسیرها را می‌آوردند. دیشب یک اشاره‌ای به این کردم. حالا این خانواده پشت این در، در همچین وضعیت سراسر غربتی، تحقیر ظاهری این خانواده را آورد. یکهو یک پیرمردی آمد. «قد اقبل» پیرمرد آمد جلو. «حتی دنا منها.» نزدیک شد. شروع کرد به این‌ها بد و بیراه گفتن و توهین. در چندتا نقل، حالا من یک اشاره‌ای به این سندهایش بکنم. یکیش را سید در لهوف نقل می‌کند. یکیش را ابن اعثم در فتوح نقل می‌کند. یکیش شیخ صدوق در امالی نقل می‌کند. این چندتا نقل که من حالا مجموعه‌ای از ترکیب این چندتا نقل را برایتان می‌گویم. می‌گوید که، حالا نقل شیخ صدوق این است. این پیرمرد آمد گفت: «الحمدلله الذی قتلکم و اهلککم و قطع قرن الفتنه.» حمد مخصوص خدایی است که شماها را هلاک کرد، نابودتان کرد و شاخ فتنه را با مرگ شما کند. نقل دیگر این است که: «اراه رجال من شرکم.» خدا مردم را از شر شما خلاص کرد. این پیرمرد به اهل بیت پیغمبر گفت: «شکر خدا را که ملت از شر شماها خلاص شدند.»

امام سجاد چی فرمود؟ خیلی ما درس‌آموز و خیلی نکته. «یا شیخ القرأت القرآن.» پیرمرد، حالا قرآن خواندی؟ ای کسی که تابع حق باشی، دنبال حق باشی، با قرآن پیدا می‌کنی، راهش این است. گفت: «آره، من قرآن زیاد خواندم.» حضرت فرمودند: «بگو ببینم این آیه چی می‌گوید: «قل لا اسألکم علیه اجراً الا الموده فی القربی.» این را خواندی؟» گفت: «آره، خواندم.» حضرت فرمودند: «این یکی آیه چی؟ در سوره اسراء: «و آت ذا القربی حقه.» به نزدیکانت حقشان را بده. این را خواندی؟» گفت: «آره، خواندم.» حضرت فرمودند: «نحن القربی.» این خانواده‌ای که گفته: «تو آن آیه که گفت: «ادعوا الموده فی القربی»، آن ماییم. این فعل‌های بعدی هم ماییم. «آت القربی حقه.» هماییم. «لله خمسه و للرسول خمس و لذی القربی.» پیغمبر و قبیله پیغمبر در آن‌اند.» گفت: «آره، خواندم.» حضرت فرمود: «این ذی‌القربای پیغمبر کیست؟ ماییم.» این آیه را خواندی؟ «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا.» اهل بیت کیست؟ ماییم.» و بقیه... شیخ ساعت ها ساکت بود و «ناد من علا ما تک این پیرمرد به خود آمد و فهمید». این پیرمرد یکهو سکوتی پریشان شد. پشیمان شد، ناراحت شد. سرش را گرفت به سمت آسمان. «اللهم انی تائب الیک.» باریکلا به آن آدم حق‌طلب که وقتی می‌فهمد حق چیست، تن در می‌دهد. حتی اگر این‌جور جسارت کرده به این خانواده، خدا می‌پذیرد. این را کمتر شنیدید داستان این پیرمرد و عاقبتش را. عاقبتش خیلی مهم است. چه جور آمد؟ در چه سنی؟ با چه کاری؟ در چه وضعیتی؟ به چه خانواده‌ای؟ چه چیزهایی را گفت؟ تا امام سجاد قرآن برایش خواند و گفت: «آقا، این در مورد ماست.» پذیرفت. حق را پذیرفت. ببین، تبعیت از شاخص انسانیت، شاخص حقانیت عیار می‌دهد به آدم. حتی یک لحظه. یک لحظه اعلام کرد: «من پشیمان شدم. خدایا، بابت حرف‌هایی که به این خانواده زدم و بابت بغضی که به اهل بیت پیغمبر برداشتم.» اینجا در نقل دیگری دارد، وقتی که این این حرف را زد، در نقل سید در لهوف خیلی عجیب است. می‌گوید به یزید گفتند که: «آقا، یک پیرمردی آمده بود آنجا در بازار با امام سجاد یک همچین حرفی زد و حضرت برایش قرآن خواند. این هم ناراحت شد و اعلام کرد گفت من توبه کردم.» یزید گفت: «یک همچین حرفی زده؟ این مایه آبروریزی ماست. ببرید گردنش را بزنید.» بردند کشتندش. پیرمردی آمده بود اهانت کند به اهل بیت. چهارتا آیه قرآن امام سجاد برایش خواند و تصدیق کرد. گفت: «من اشتباه کردم.» شهید شد. آقا امام حسین خرید برد. خرید برد. دریای کرم و رحمت را ببین. به چقدر از ما راضیه؟ به چقدر راضی؟ رحمت‌الله الواسع. شب جمعه است. شب رحمت. شب جمعه، اول ماه صفر. به فدای رحمت تو یا اباعبدالله! به فدای محبت تو یا اباعبدالله! چقدر دلسوز بودی؟ چقدر تو خیرخواه بودی؟ چقدر هم و غمت این بود، این‌ها حق را بفهمند، حق را قبول کنند؟

قرآن را سر دست گرفتی ظهر عاشورا به این‌ها نشان دادی، فرمودی: «بین من و شما، قرآن حکم باشد.» آخه یک بار دیگر این اتفاق افتاد. در جنگ صفین، لشکر شام و لشکر عراق. لشکر شام، معاویه، عمرو عاص این‌ها قرآن را بلند کردند. گفتند: «آقا، ما به قرآن تن می‌دهیم.» لشکر عراق قبول کرد. شما را به خدای مظلومیت‌ها! روضه‌ها حتماً لازم نیست حتماً روضه‌های مکشوفه باشد. بعضی از این چیزها، آدم وقتی بهش فکر می‌کند، از اعماق اعماق وجودش آتش می‌گیرد در مظلومیت اهل بیت. این‌هایی که روبه‌روی امام حسین بودند، لشکر عراق بودند. بعضی‌هایشان در جنگ صفین کنار امیرالمؤمنین بودند که اینجا روبه‌روی امام حسین بودند. این‌ها در آن روزی که جنگ صفین بود، کل لشکر عراق بودند. دیدند که وقتی معاویه قرآن را بلند کرد، علی ابن ابیطالب قبول کرد: «گوش! قرآن را گرفتید بالا، ما نمی‌جنگیم.» این‌ها در لشکر عراق بودند. روبه‌روی لشکر شام. دیدند علی بن ابیطالب وقتی قرآن حکم شد، پذیرفت. حالا اینجا پسر پیغمبر قرآن را سر دست گرفت. گفت: «بینی و بینکم هذا الکتاب.» بین من و شمایان قرآن باشد. گفتند: «تو مسلمان نیستی. تو را به عنوان مسلمان قبول نداریم.» مصحف را باز کرد و سر گذاشت: «من پناه می‌برم به قرآن.» قبول نکردند. عمامه‌اش را اشاره کرد. «این عمامه‌ی رسول‌الله بر سر من است.» اینجا بود که به نقل سعید بن طاووس، رفت بچه را برداشت آورد سر دست گرفت. علی اصغر را. شب جمعه کجا رفتیم؟ الحمدلله، ماه صفر با این اشک شروع می‌شود. خدا را شکر. دیگر ماه صفر باید برای بچه‌ها گریه کرد دیگر. شب‌های دیگر مال رقیه است. امشب آماده بشویم برای بچه گریه کردن‌ها را از امشب. بچه را سر دست گرفت. فرمود: «اصلاً من مسلمان نیستم. به قول بنده من مسلمان نیستم، من شایسته رحم نیستم. قرآن را هم از من نمی‌پذیرید.» این بچه که جنگ ندارد. این بچه هم دارد از شدت عطش می‌میرد. «الا ترونه کیف یتلاطم عطشاً و تلذی.» شنیدید دیگر. همه پای منبر بودید، پای روضه بودید. یک عمر گریه کردید. ماهی از آب بیرون می‌افتد هی دهن باز می‌کند هی می‌بندد. به این می‌گویند تلذی. «خودتان بچه را ببینید دیگر. این ادعای من نیستش که بخواهید انکار کنید. هرکه بچه را ببیند، می‌فهمد این بچه هی دارد لب و دهان از عطش دارد به خودش می‌پیچد. دارد دست و پا می‌زند. دارد می‌میرد. آبش هم بدهید، می‌میرد.» کبد این بچه معلوم نیست چه اوضاعی پیدا کرده است. حال این بچه معلوم نیست چطور است. با این عطش، با این گرما. او فقط می‌خواست یک سر سوزن تبعیت از حقیقت در این جماعت ببیند. راهی وا بشود برای دستگیری، برای شفا. این را می‌خواست. دیگر این‌ها هرچی هم که باشند، یک دوزار انصاف، انسانیت، وجدان، شرف، رحم توی وجودشان باید باشد دیگر. دلش برای بچه که دیگر باید بسوزد. همین را بهانه می‌کنم پیش جدم رسول‌الله. می‌گویم: «یا رسول‌الله، این‌ها به بچه تو ابراز علاقه کردند. به بچه شیرخواره تو محبت کردند. به بچه شیرخواره تو رحم کردند.» می‌خواهد باب شفاعت باز کند. بهانه کنار جدش رسول‌الله داشته باشد. امام حسین را پیش پیغمبر هم شرمنده نکند. بچه گوش تا گوش بریده شد. یا رسول‌الله.

یک جمله‌ای گفت امام حسین آنجا، جیگر عالم را سوزانده است. این کلام امام حسین علیه السلام در قضیه صالح و شتر صالح. این شتر وقتی که از توی کوه آمد بیرون، قضیه تاریخیش را همه می‌دانید، معجزه حضرت صالح. این شتر، شتر بزرگی بود. یک بچه کوچکی هم کنار این شتر. این روضه دیگر مقدمه روضه‌های شب‌های بعدمان باشد. ایش این شب‌ها باید برای بچه کوچک گریه کنیم. حضرت صالح به این‌ها گفتش که: «این شتر خداست. مراقب باشید دست به سمت این شتر دراز نکنید.» شتر آب زیاد می‌خورد. فرمود: «این آب نه! باشد برای شما. یک روز شماها استفاده کنید، یک روز این شتر.» دلیلی که این‌ها این شتر را کشتند، این بود. می‌گفتند: «این شتر آب زیاد می‌خورد. ما نمی‌توانیم.» قبلش هم معجزه را خودشان خواسته بودند از حضرت صالح که: «معجزه برایمان بیاور.» این معجزه هم آمد. دیدند حضرت صالح فرمود: «شتر را جدا کنید. آب شما هم کم نمی‌شود. آن یک روز در میان که سهم شماست، آب به همه‌تان می‌رسد.» طمع کردند، یقه شتر را گرفتند. گرفتند شتر را کشتند. این شتر آب می‌خورد، ولی آن بچه شتری که باهاش بود، آب نمی‌خورد. او شیر مادرش را می‌خورد. گرفتند دوتا را با هم کشتند. عذاب که نازل شد، بنا به برخی روایات به خاطر این بود. گیرم آن شتر آب زیاد می‌خورد، بچه را برای چی کشتید؟ این بچه که شیر می‌خورد! اگر می‌خواهید اشک بریزید، با این روضه امشب اشک بریزید. هی خون علی اصغر را به آسمان پاشی. هی دست خونیش را به سر و صورت علی اصغر زد. شروع کرد با این بچه درد دل کردن. فرمود: «من می‌دانم تو پیش خدا از آن بچه شتری که کنار مادرش کشته شد و قوم صالح، بچه‌ای که کشتند، تو پیش خدا از آن بچه شتر ارزشت کمتر نیست. آن بچه را گفتند برای چی کشتی؟ این که آب نمی‌خورد! این چه گناهی داشت؟ این چه جرمی داشت؟ من می‌دانم تو در حساب‌رسی خدا... خدا برای آن بچه غضب کرد.» یعنی مگر می‌شود برای تو غضب نکند؟ فدای تو بشوم! آخه اوضاع هم متفاوت است. اوضاع متفاوت است. من چی بگویم؟ بچه را بخواهند بکشند با یک سلاحی متناسب با خودش می‌کشند. من روضه را نمی‌توانم باز بکنم. خیلی حرف‌ها گاهی در دل ماها هست. وقتی می‌رویم مطالعه می‌کنیم، مقتل می‌خوانیم، تاریخ می‌خوانیم، لغت می‌خوانیم، بالای منبر گفتنش سخت است. بعضی‌هاش را دیگر من سعی می‌کنم یک جوری بگویم. دیگر حالا مخصوصاً جایی که می‌دانم اهل روضه می‌فهمند. یک کلمه را برای شماها می‌گویم: «اصلاً تیر سه شعبه یعنی چه؟ اصلاً یعنی چه؟ تیر سه شعبه کجا استفاده می‌شود؟» لا اله الا الله! اگر ناله می‌زنید، بگویم شب جمعه است، شب رحمت. این ناله‌ها رحمت خدا را جذب می‌کند. می‌گویند: «تیر سه شعبه یک بدنه‌ای دارد. سرش از سه طرف، تیر نیزه مانند دارد. به سر این می‌زنند. چرا؟ برای اینکه وقتی می‌خواهند یک حیوان گریزپا را شکار بکنند، هر لحظه احتمال این هست از وقتی که این تیر پرتاب می‌شود تا آن لحظه که این به این حیوان می‌رسد، این حیوان جابه‌جا بشود. واسه همین سه شعبه می‌کنند که هر طرفی اگر جابه‌جا شد، این حیوان زمین‌گیر بشود، بهش بخورد.» این برای آهو استفاده می‌شود. برای حیوان بزرگ استفاده می‌شود. نمی‌دانم این حرامی‌ها چه‌جور با خودشان فکر کردند، آخه این گلو؟ تیر سه شعبه را یکهو نگاه کرد امام حسین دید فضا به سمت «طفل من الأُذن الی الأذن و من الورید الی الورید» است. یک دانه تیر بود. تیر یک همچین کاری نمی‌کند. ولی چون شعبه بود، با بچه این کار را کرد. سر گوش تا گوش بریده شده دید. نمی‌دانم حال امام حسین چی شد؟ چی گذشت به ارباب ما؟ این روضه را من هر وقت ۲۰ ساله، بیست‌و‌خرده‌ای سال هر وقت خواندم، گفتم: «خانم‌ها، با این روضه بیشتر و بهتر گریه کنند.» چون خانم‌ها می‌فهمند. ما مردها خیلی دقیق نمی‌فهمیم یعنی چه. امام حسین یک گریه‌ای کرد. رفقا، عزیزان. امام حسین ظهر عاشورا یک جا زنانه گریه کرد. آن هم برای این بچه بود. یکهو یک صدایی آمد بین زمین و آسمان. «دعوا یا حسین! آرام باش، حسین جان!»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شبکه حقیقت