شبکه حقیقت

جلسه ششم

00:39:58
83

در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی می‌شود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمت‌های امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و سیرهٔ امام حسین (علیه‌السلام) جان می‌گیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آن‌که انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد

معرفی
کارکرد شیاطین انس، به عنوان کارپردازان شیاطین جن![2:30]

نقش شیاطین انس در جریان سقیفه و جنگ‌های امیرالمؤمنین(ع).[7:00]

شرحی بر سوره‌ی ناس و خطر وسوسه‌گری شیاطین انس و جن.[11:00]

داستان جنگ احد و اغواگری شیاطینِ انس برای ایجاد ترس از جنگ![15:00]

پاسخ به کارزارِ «جنگ دوست داری برو جنوب»![22:00]

#نه_به_جنگ؛ محصول تفکر یهودی‌ست که در آن؛ «دست خدا بسته است»![25:15]

اشتباه محاسباتی عمر‌سعد در نقطه‌ی انتخاب میان «رجیم و رحیم».[28:10]

روضه؛ کاخ یزید.. رخت اسارت و چوب خیزران و نطق کوبنده‌ی امام‌سجاد(ع)…[33:30]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

بحثی که این جلسات و این شب‌ها در موردش گفتگو می‌کردیم، این بود که انسانیت ما به میزان بهره‌مندی ما از حقانیت است؛ هر چقدر انسان از حقانیت بهره داشته باشد، به همان میزان انسان دارای کمالات الهی، کمالات حقانی و ویژگی‌هایی می‌شود که در پیغمبر اکرم و در اهل بیت به عنوان نماد حقانیت وجود دارد. پیغمبر فرمود: "مَن رَآنی فَقَد رَأی الحَق"؛ هر که من را ببیند، حق را دیده است. حق مطلق! همه وجودش سر تا پا حقیقت است، حقانیت است. ویژگی‌های او، رفتارهای او، کارهای او، همه اینها می‌شود شاخص حقانیت. هر کس که این شکلی بود، هر کس که اینها را داشت، به همان میزان می‌شود انسان. هر کس هر چقدر از اینها فاصله داشت، به همان میزان می‌شود شیطان، "ان الشیطان لکم عدو مبین"؛ شیطان با انسان دشمن است.

بعضی‌ها به‌حسب ظاهر انسانند، ولی در واقع اینها چی هستند؟ شیطان. قرآن می‌گوید آقا بعضی شیاطین انسانند، بعضی شیاطین جن. ما کمتر این نکته را این شکلی تحلیل می‌کنیم. ما معمولاً وقتی درمورد شیطان صحبت می‌کنیم، درمورد موجود ماوراییِ مبهم و ناشناخته صحبت می‌کنیم، درحالی‌که روایت هم داریم: "تا شیاطین انس فعال نشوند، شیاطین جن نمی‌توانند کاری کنند." قدرت ندارند. مفصل صحبت می‌شود. برای اینکه شیاطین جن آدم نمی‌توانند بکشند، قتل و غارت و این‌جور حرکات نمی‌توانند انجام دهند. آنها فقط وسوسه می‌توانند کنند، "یوسوس فی صدور الناس"؛ اونی که می‌تواند فتنه را راه بیندازد، فتنه را مدیریت کند، شروع کند و پشت بندش شیاطین جن بیایند، شیاطین انسانند.

لذا در خطبه فدکیه حضرت زهرا (سلام الله علیها)، تعابیر عجیبی است. بنده وقتی فاطمیه، پنج جلسه این عبارت حضرت زهرا (سلام الله علیها) را توضیح می‌دادم. ایشان می‌فرماید: "شیطان های جن و ابلیس، شیاطین جن کمین کرده بودند، رصد می‌کردند مدینه را، بعد از پیغمبر اکرم، تا ببینند شیاطین انس کی وارد میدان می‌شوند." وقتی شیاطین انس وارد میدان شدند، شیاطین جن وارد میدان شدند. شیاطین جن بدون شیاطین انس نمی‌توانند کاری کنند. نهایتاً می‌توانند وسوسه کنند؛ حرکتی اتفاق نمی‌اُفتد. سقیفه و غصب خلافت حق امیرالمؤمنین (علیه السلام)؛ پیشرو و جلودارش شیاطین انس بودند، پشت بند آنها شیاطین جن هم شیطان‌های جن می‌آیند وسوسه می‌کنند، القا می‌کنند، تلقین می‌کنند، توی گوش‌ها می‌خوانند: "یه آدم خوبیه ها! این باسواده‌ها! این دکتره‌ها! این صحابه پیغمبره‌ها! این سابقه خوب داره‌ها! حرف این تندرو علی به کشتن می‌دهه‌ها! این پدرتونو درمیاره‌ها! این بیاد همه‌تون بدبختید!" چهره‌ای که از امیرالمؤمنین (علیه السلام) ایجاد می‌کردند، همین بود. و چهره‌ای هم از دشمنان امیرالمؤمنین ایجاد می‌کردند: "تا کی جنگ تموم نشه؟ دیگه خلاص بشیم، نمی‌خوایم زندگی کنیم. همش جنگ، جنگ! علی هم جز کار جز جنگ که کاری بلد نیست! همش شمشیر، شمشیر، خون می‌چکه! تموم شد دیگه بابا! پیغمبر هم زحمت کشید، ما می‌خواهیم زندگی کنیم. تا کی بجنگیم؟ اینها دیپلماسی بلدند، اینها زبان دنیا بلدند، اینها حرف می‌زنند، جنگ هم تمومش می‌کنیم. مردم دیگه می‌خواهند زندگی کنند."

مردمی که می‌خواستند زندگی کنند و می‌خواستند نجنگند، دست به دست هم دادند. اولین کسی که را کشتند، کی بود؟ فاطمه زهرا (سلام الله علیها). فاطمه زهرا چی فرمود به اینها؟ فرمود: "غیر علی نمی‌تواند جامعه را زندگی بخش اداره کند، پدرتونو درمیارند." علی مثل آن کسی است که شتر را وقتی می‌بَرد کنار نهر، کنار چشمه، آنقدر با آرامش و مدارا می‌بَرد، این پوزبند شتر که به بینیش بسته می‌شود، افسارش را که می‌گیرد. فرمود: "علی یه طوری این شتر رو" (جامعه را تشبیه می‌کند، مردم را، فضا را، حرکت این جامعه را به این شتری که می‌خواهد بیاید کنار چشمه آب بخورد، می‌خواهد به هدفش و فایده‌اش برسد)، می‌فرماید: "یه طوری شتر رو می‌بَرد این پوزبندش زخم نمی‌شود، ولی این یکی‌ها که کار دستشان است، یه طور می‌بَرند هم پوزبند این زخم می‌شود، هم به‌جای شیر از این شتر خون می‌دهند." همین. آن موقع می‌گفتند: "فاطمه تندرو!" این حرف‌های آنها بود. غدیر با امیرالمؤمنین بیعت کردند، دو ماه بعد، توی ماه صفر که پیغمبر رحلت فرمودند و شهادت از دنیا رفتند. چند روز بعدش سقیفه را شکل دادند. در ربیع، سه ماه بعد از غدیر، سقیفه شد. چند وقت بعدش سقیفه بود، بعدش چی؟ دیگرانی آمدند: اولی و دومی و سومی. غدیر، ۲۵ سال بعد. ریختند در خانه امیرالمؤمنین، التماس کردند که "آقا بیا دوباره!" دوباره روز غدیر بود. وقتی که عثمان را کشتند، دوباره روز غدیر ریختند در خانه امیرالمؤمنین، باهاش بیعت کردند. ۲۵ سال طول کشید. ۲۵ سال بد! تازه آن هم دنبال حقانیت امیرالمؤمنین آنقدر نبودند. دنبال این بودند که "بقیه را انتخاب کنید، دنبال این قضیه نیستیم." دلشان از بخوربخورها پُر بود. دلشان از بخوربخورها هم نه بابت اینکه "ظلمه‌ها!"، بابت اینکه "به ما نمی‌دهند!" یه وقتی آدم دلش از این بخوربخورها پُر است چون حق مردم خورده می‌شود. وقتی می‌گوید: "آخه لامصب یه کم به من بده!" از عثمان که ناراحت بودند، به‌خاطر این ناراحت بودند: "به من نمی‌دهد." طلحه و زبیر از این ناراحت بودند دیگر. طلحه و زبیر اولین کسانی بودند که با امیرالمؤمنین بیعت کردند. اینها مطرح کردند خلافت امیرالمؤمنین را. امیرالمؤمنین کار دست گرفت، ولی باز به اینها نداد. "ما با اون سرشاخ بودیم چون به ما نمی‌داد!" اولین کسانی که با امیرالمؤمنین بیعت کردند، طلحه و زبیر. اولین کسانی که با امیرالمؤمنین جنگیدند، طلحه و زبیر؛ جنگ چی؟ جنگ جمل. بدبختی ای را هم پیدا کردند، از آبروی عایشه، از خانواده پیغمبر استفاده کردند. سوار شترش کردند، آوردند توی جنگ که دورش جمع بشوند، به اسم پیغمبر روبروی علی بن ابیطالب. اینها خیلی مهم است. آدم اگر حق را نشناسد، اینجوری می‌شود. بالاخره این زن پیغمبر، ام‌المؤمنین! کلمات پدر آدم را درمی‌آورد! خب این زن پیغمبر، آن جان پیغمبر است. به قرآن نخوندی مگر؟ آیه مباهله را ندیدی؟ "نِساءَنَا و نِساءَکُمْ و اَبناءَنا و اَبناءَکُمْ و اَنفُسَنا و اَنفُسَکُمْ". نساءَنَا که پیغمبر گفت، دست عایشه را نگرفت که بردارد بیاورد، دست فاطمه را گرفت، برداشت و آورد. با این سخن‌ها چه کار کردید؟ آن روز که فاطمه راه افتاد در خانه‌هاتون، نگفتید "این نساءَنا؟!" آن روزی که عایشه راه افتاد دنبال قدرت روبروی امیرالمؤمنین، گفتید: "این نساءَنا؟!"

ای بدبخت آدمیزاد نادان! از شیاطین انس رکب می‌خوری. هر انسانی، انسان نیست؛ هر صورت انسانی، انسان نیست. بعضی وقت‌ها صورت انسان است، ولی باطن شیطان. قرآن می‌گوید: "شیاطین الانس والجن". بعضی از اینها که ما بهشان می‌گوییم آدمیزاد، اینها شیطانند؛ اینها شیطانِ اِنسند. و اصلاً جن‌ها مگر کار می‌کنند؟ به‌واسطه اینها کار می‌کنند. اینها قدرت می‌دهند به شیاطین جن، اینها کار شیاطین جن را به هدف می‌رسانند، به نتیجه می‌رسانند. اینها سقیفه را علم می‌کنند، اینها جنگ جمل را علم می‌کنند، اینها نهروان را علم می‌کنند، اینها کربلا را علم می‌کنند، اینها ضربه را می‌زنند. شیاطین جن پشت‌بند کار اینها می‌آیند، توی ذهن‌ها وسوسه می‌کنند. یا قبل کار اینها، یا بعد کار اینها، یا حین کار اینها، شیاطین جن وسوسه می‌کنند، تلقین می‌کنند، می‌ترسانند. "الشَّیْطَانُ یَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشَاءِ"؛ شیطان از چی می‌ترساند؟ از فقر: "گشنه چه می‌شویم؟" روز جنگ، مشکل آبمان، مشکل برق، موتور چگونه حل شد؟ جنگ نبود آن روز! این تابستان نه آب داشتیم، نه برق. جنگ شد که داریم زندگی می‌کنیم. تأسیسات آمریکایی‌ها را زدی، معلوم شد اینها داشتند ابرها و آسمان را کنترل می‌کردند! سد کرج پُر شد، دریاچه ارومیه زنده شد! "لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ." شیطان خدا را خط می‌زند، خدا را کاره ای نمی‌داند! "یونجه، یونجه نیست!" یونجه کوه بود! یونجه همه چی! "یونجه!" خدا! خدا چیه؟ "گوسفند خدا نمی‌فهمد!" یونجه! به بعضی‌ها می‌گوید: "آقا خداست، برای خدا، حق است." این طرف حق است، آن طرف باطل. می‌گوید: "حق و باطل چیه؟ آنور بی‌دودهه است." "بی‌تو خدا دارد می‌فهمی؟ خدا چیه؟ با خدا برو الان سر کوچه بگو من خدا باهامه، یه سطل ماست اگر بهت دادند!" خدا چیه؟ پول! کی؟ شیطان. شیاطین الانس و الجن.

معمولاً ما سوره ناس را درست نمی‌خوانیم. سوره ناس اصلاً کلاً چی می‌گوید؟ خیلی جالب است. می‌خواهیم امشب یه کم سوره ناس را... همه بلدیم دیگر. "بسم الله قل اعوذ برب الناس ملک الناس اله الناس من شر الوسواس الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس من الجنة و الناس." یه عمره داریم می‌خوانیم. یه کم مرور کنیم ببینیم چقدر باهاش زندگی کردیم؟ شما که زندگی کردید. من خودم. کلمه ناس را که استفاده می‌کنم. مردم. این دو تا خیلی مهم است. یه جا که رب، خداست، مَلِک، خداست، یه ناس دیگر هم داریم که "یوسوس فی صدور الناس". یه ناسی وسوسه می‌کند توی سینه ها. یه ناس دیگر، یه بخشی از مردم وسوسه می‌کنند، یه بخش دیگر از مردم وسوسه می‌شوند. پس مردم دو گروه اند، دو جور مردم هستند. مغالطه بعضی‌ها می‌کنند، می‌گویند: "آقا ما روبروی مردم نمی‌ایستیم." روبروی کدام مردم؟ روبروی مردمی که وسوسه می‌کنند یا روبروی مردم که وسوسه می‌شوند؟ سوره ناس دو جور مردم معرفی می‌کند. می‌گوید یه مردمند که وسوسه می‌شوند، یه مردمم که وسوسه می‌کنند. "اعوذ برب الناس ملک الناس اله الناس من شر الوسواس الخناس." این "وسواس الخناس" که "یوسوس فی صدور الناس"، این این وسوسه را کی انجام می‌دهد؟ "من الجنة و الناس." یه بخشیش را جن‌ها وسوسه می‌کنند، یه بخشیش را ناس، آدم‌ها وسوسه می‌کنند. پس یه بخشی از شیاطین شدند آدم. همه آدم، آدمیزاد اند. حالا یه سری‌ها شدند وسوسه کننده، یه سری‌ها هم شدند وسوسه پذیر، وسوسه شونده. این وسوسه شونده‌ها بندگان خدا، چه خاکی به سر کنند؟ باید پناه ببرند به رب الناس، ملک الناس، اله الناس. از شرّ آنها. گرفتی چی شد؟ پس یه تعدادی از مردم، از آدم‌ها که به‌حسب ظاهر آدمند، دست و چشم و گوش دارند، بقیه هم به اینها می‌گویند آدم، ولی خدا به اینها می‌گوید شیطان. به کی می‌گوید آدم؟ به کی می‌گوید انسان؟ به آن کسی که شیطان دشمنش باشد، "عدو مبین". تا کسی دشمن شیطان نشده، شیطان دشمنش نشده، این انسان نشده. بعضی‌ها نه تنها دشمن شیطان نیستند، کارپرداز شیطانند، کارچاق‌کن شیطانند. همان، همان حرف‌های او را القا می‌کند، به خورد بقیه می‌دهد. توی سوره مبارکه آل عمران آیاتی دارد، خیلی جالب است. می‌فرماید یکی از این وسوسه‌های ناس برای ناس بودن. آن را می‌گوید. بشنوید این را. آیا قرآن مال همین الان نیست؟ باهاش زندگی کنید. می‌فرماید که این آیات مربوط به جنگ احد است. قضیه توی جنگ احد خوب است. سپاه شکست خورد. سپاه قریش توی جنگ بدر. سپاه پیغمبر تعدادشان کم بود، سپاه دشمن تعداد زیاد، ولی اینها خالصانه و عاشقانه آمدند. سیصد نفر. آنها چند هزار نفر. این سیصد تا غلبه کرد. هم نیروهای اصلی‌شان را کشت، هم نیروهای زیادی را اسیر کرد. ضربه کاری زدند. اینها رفتند احد. اینها توی بدرشان برده بودند. گفتند: "خب دیگه، می‌رویم می‌زنیم دیگه. دوباره تکرار می‌کنیم. ما مدافع عنوان قهرمانی و دوره قبلی هم فینال بودیم و این سری هم دیگه می‌رویم، می‌رویم می‌زنیم دیگه. تمومه." بعد تعداد اینها خیلی بیشتر از جنگ قبلی‌شان، تعداد آنها خیلی کمتر از جنگ قبلی‌شان. همه چی حکایت از این داشت که اینها می‌زنند و می‌بَرند. اول جنگ هم همین بود. داشتند می‌زدند و می‌بُردند. تنگه را پیغمبر فرمود که اصلاً این هم استراتژی خود مردم بود. یعنی مشورتی بود که مردم داده بودند به پیغمبر: "آقا دور این تنگه، فضای جنگی را آنجا بیاوریم، این تنگه راهبردی است، اینجا را داشته باشیم، می‌گیریم دشمن را." پیغمبر فرمود: "خیلی خب، پس تنگه را ول نکنید." تنگه احد! اینجا نقطه پیروزی ماست. یه تعدادی هم آنجا بودند، نه آن بالا ی کوه. نگاه کردند: "سپاه ما دارد برنده می‌شود. نامردها، غنایم را جمع می‌کنند و همه چی را! ته دیگش هم به ما نمی‌رسد! محمد بدو! بدو بریم که باختیم! جنگ تموم شد و اینها به ما خبر نکردند!" پیغمبر گفته بود: "هر چی شد، شما ول نمی‌کنید اینجا!" تنگه را رها کردند که بروند غنایم را بگیرند و آمدند پایین. حالا غنایم خوب. هر چی جمع می‌شود آخر می‌دهند دست پیغمبر. پیغمبر عادلانه تقسیم می‌کند. آدمیزاد دیگر! وسوسه شیطان دیگر! بدو بدو! "بُردند، خوردند." به توی اینها. بدبخت‌ها دویدند و رفتند و تنگه خالی شد. دشمنی که شکست خورده بود، از پشت آمد، گازانبری به اینها حمله کرد. از پشت زد، همه را لت و پار کرد. تا نزدیک پیغمبر رسید، دستش به پیغمبر هم رسید. امیرالمؤمنین یک تنه وایستاد، از پیغمبر دفاع کرد. دندان پیغمبر را شکستند، کلاه خود پیغمبر را به آن ضربه زدند. پیغمبر تا مرز شهادت رفت. حتی خبر شهادت پیغمبر هم منتشر شد. بین مسلمانان گفتند: "فرار کردند! کشته شد پیغمبر!" بعضی از اینها را با اسم: "بابا من زنده‌ام! برگرد بیا." در اوضاع جنگ با فداکاری امیرالمؤمنین (علیه السلام) که توی این جنگ هم مثل جنگ بدر دوباره ملائکه بین زمین و آسمان فریاد زدند: "لا فتی الا علی، لا سیف الا ذوالفقار!" نگه داشت. یک تنه با شمشیر ورق برگشت. خب، خیلی هم مجروح دادند. اصل کاره‌ها هم شهید شدند دیگر. مثل حمزه، شخصیت‌های اصلی سپاه پیغمبر، ۷۰ تا مثلاً حافظ قرآن و شخصیت‌های درجه یک و اینها شهید شدند. شخصیت‌های دیگر مجروح شدند، درب و داغان، لت و پار. اینها حالا افتادند. دشمن هم رفته، غنایم را بگیرد و اینها. اینها گفتند: "آقا الان که اینها دوباره حمله کنند، دوباره حمله کنند..." لرزه افتاده بود و می‌گفتند: "آن که جنگ بود و ما دست برتر بودیم، این شد. الان اگر بزنند که دیگه لت و پار می‌شویم." بین اینها توی خیمه‌هاشان، شب بعد از جنگ احد، ولوله‌ای افتاد. اوضاع خیلی بهم ریخت. چند گروه بودند که حالا سوره مبارکه آل عمران عمدتاً مربوط به اینهاست. خیلی سوره واقعاً خواندنی و نیست. من این محرم و صفر خیلی به این سوره هی توی بحث‌ها اشاره کردم.

خلاصه آقا، یه تعداد مؤمنین درجه یک بودند که اینها استرس نداشتند، شب هم راحت خوابیدند. حتی بعضی‌هاشان خوابشان بُرد که هیچی، حتی نیاز به غسل هم پیدا کردند، آنقدر خوابشان عمیق بود، توی خواب کیف کردند. یه عده دیگرشان از اینهایی که وسوسه پذیر بودند و اینها، شب خوابشان نبرد و همش می‌ترسیدند: "الان می‌آیند، می‌زنند، می‌کُشندمان!" این شکلی. اینجا قرآن یه تعبیری دارد، این را یادگاری داشته باشید. می‌فرماید یه تعدادی از این ناس به یه تعداد دیگر از آن ناس (سوره ناس را دیدید دیگر؟) برگشتند گفتند: "إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ." گفتند: "آقا جمع شده‌اند، دست به دست هم می‌کشند! بیا جنگ نشود! فقط جنگ نشود! جنگ!" توی خیمه‌ها صحبت کردند: "آقا بدبخت شدیم! آقا زدند، کشتند! من بچه‌ام منتظرم بود. من دو ماه دیگر از خدمتم مانده است. من یه ماه دیگر دارم. جنگ نشود! جنگ بشود..." قرآن چی فرمود؟ "این همان وسوسه است، شیطان!" این ظاهرش انسان است. حتی گاهی ممکن است کنار پیغمبر باشد، توی سپاه پیغمبر، همسر پیغمبر باشد. اونی که انسان را از غیر انسان جدا می‌کند، روی حق ایستادن است، توی مسیر حق بودن است، حقانیت است. وگرنه انسانی که حقانیت نداشته باشد، شیطان است. خود شیطان! نوکر شیطان! خود شیطان! حرف هم که می‌زند، حرف شیطان است، کارش کار شیطان است.

شروع کردند ترساندن. اینها یعنی مؤمنان خالص چه کار کردند؟ قرآن خیلی قشنگ می‌گوید: "فَزادَهُمْ إیماناً." نه تنها نترسیدند، ایمانشان هم افزایش پیدا کرد. خیلی حرف است. مؤمن اینجا خودش را نشان می‌دهد. شیطان که می‌آید وسوسه کند، بترساند. خب اکثراً چی می‌شوند؟ می‌ترسند دیگر! تأثیر می‌گیرند از شیطان. بندگان خدا، امثال ما دیگر، بندگان خدا. ما را می‌ترسانند، می‌ترسیم دیگر. خب حالا آدم یه وقتی می‌ترسد، اشکال ندارد. یه وقتی می‌ترسد. هر سه حالت تبدیل به فرار می‌شود. قرآن ازش تعبیر می‌کند به فرار از "زحف". "زحف" یعنی جنگ. فرمود: "اگر از میدان جنگ به‌خاطر ترس برگشتی، انفال! فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ." فکر نکن برمی‌گردی توی خانه‌ات. آن دیگر خانه‌ات نیست. برمی‌گردی، می‌روی توی جهنم، اگر از ترس برگشتی از میدان جنگ. "من می‌دانم، گرفتار می‌شویم." جلو برویم، صدام دهانمان را آسفالت می‌کند. برگردیم، خود خدا آسفالت می‌کند! همین است. "من هم دهان صدام را آسفالت می‌کنم. آسفالت می‌کنم. نابودشان کنم." اشکال ندارد. نوش جان! یا بهشت می‌روی، یا رِزق مالی باشد، برایت جبران می‌کنم، "رِزق حسن" به‌جایش بهت می‌دهم. ولی اگر برگشتی از ترس، از بعدش دیگر من می‌زنم. او دیگر نمی‌زند، از من می‌خوری. دو حالت فقط دارد که عقب‌نشینی می‌کنی. "أوْ مُتَحَرِّفًا لِّقِتَالٍ." یا می‌خواهی به جمع ملحق بشوی؛ این می‌آیی که بروی به یه گروه دیگر ملحق بشوی، جمعیتتان بیشتر بشود. یا دور می‌زنی، تاکتیک را عوض می‌کنی. این دو تا عقب‌نشینی اشکال ندارد. ولی اگر به‌خاطر غیر این دو تا عقب‌نشینی کردی، بترسی، دیگر نروی جلو، دیگر نزنی دشمن را...

الان توی همچین اوضاعی هستیم. اوضاعی که مخصوصاً مسئولین و مردم که خودشان را نشان دادند. یه عده "جونور" هم، یه عده شیاطین همین وسط هی سوسه می‌زنند. "می‌آید جنگ!" "دوست داری برو جنوب." کارزار راه انداختند. "هر کی که می‌گه غیرت داشته باشید، مرد باشید، بجنگید." "جنگ دوست داری؟ برو جنوب!" ۱۰۰ تا جواب دارد که ۵۰ تاش فحش است، ولی یکیش که جواب خوبی است، منطقی و مؤدبانه‌اش این است: اینها که می‌گویند "بجنگید"، نمی‌گویند "برو یه جایی بگذارید که بمب بخوره توی سرمان، کشته بشویم، کشته می‌شویم." این حرفش این نیست. حرفش این است که "کم نیاور، نترس، ادامه بده. عقب‌نشینی نکن." البته راهش را هم پیدا کن. از آن راهی که او آسیب می‌بیند، به او آسیب بزن. حالا جواب خیلی محترم، خیلی دیگر محترم، یه جوری که اصلاً می‌دانم شما هم کیف نکردید. یه چیز محکمی. "ضربه شستی!" مؤدبانه‌اش جواب دارد. یه عقب‌نشینی کن. این است. نکته‌اش این است که همینایی هم که می‌گویند: "آقا مردم می‌گویند آقا نترس و بجنگ." اینها را مسخره می‌کنند، می‌گویند: "جنگ دوست داری؟ برو جنوب!" خنده‌دار این است که اینها همان‌هایی هستند که چهار ماه توی خیابان بودم. زیر موشک بودند. شب قرآن به‌سر داشتند. بغلشان خورده. آن توی تهران، آن انبار نفت وقتی زدند که آسمان که سیاه شد، آسمان شب روشن شد. رو آسمان سیاه شد. توی تهران خب کی آنجا بود؟ مسخره! "بجنگید!" همین‌ها بودند. ایست بازرسی‌هایی که شماها، شماهایی که مسخره می‌کنید، همین شیاطینی که مسخره می‌کنند، می‌گویند: "جنگ دوست دارید؟ برید جنوب!" همین‌ها مگر آمار نمی‌دادند؟ اینترنشنال! "اینترنشنال! آقا توی آزادی فلان‌قدر سرباز رفته، بزن! ورزشگاه آزادی را زدند. آقا فلان استادیوم کرج رفتند، بزن! آقا فلان خیابان، فلان جا." نقطه می‌دادند، آدرس می‌دادند و می‌زدند. کی از جنگ ترسیده؟ همان کسی که آن روز هم رفته بود شمال. آن بود. شمال را نمی‌زد کسی. بازرسی بود. شب‌ها زیر موشک بود. همان که روز قدس با همه تهدیدهایی که شد، جنگنده روی سرش رد می‌شد، توی خیابان بود و زدند و کشتند و شهید هم کردند. یادمان که نرفته! مگر نزدند توی خیابان؟ مگر همین مسئولین توی خیابان نبودند؟ رئیس قوه قضاییه مصاحبه نمی‌کرد؟ روبروش را زدند. پلک نزد! اعتراض و انتقاد هم داریم به مسئولینمان، به قوه قضاییه، به بقیه، به رئیس جمهور، ولی اینها را که تحسین می‌کنیم. مگر همین رئیس جمهور از توی کوچه تک و تنها نیامد که نشان بدهد: "آقا من نمی‌ترسم. بزن!" لاریجانی نبود؟ همان روز توی خیابان! مگر بقیه مسئولین نبودند؟ چه بازی درمی‌آورد این شیطان! این شیاطین از زیر باد کولر توی خانه‌هاتون نشسته‌اید با حقوق ۲۰۰ میلیونی! این جوان مردم دارد آنجا کشته می‌شود توی جنوب، توی گرما! دست بردارید! کوتاه بیاید. این است. آخه زورت! آخه این زور با چی حساب کردی؟ زور کی؟ زور چی؟ زور کی به کی؟ زور خدا به شیطان! خدا به شیطان نمی‌رسد! قرآن می‌فرماید: یهودی‌ها حرفشان چی بود؟ "وَ قَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ." یهودی‌ها چی می‌گویند؟ "دست خدا بسته است!" یهودی‌ها نیستند! یه میلیون که از مادر یهودی به دنیا آمده است، نیست. این مال فکر یهودی است. هر کی این شکلی فکر می‌کند، یهودی است. یهودی بودن به شناسنامه یهودی داشتن، اسم یهودی داشتن و چه می‌دانم اسمش بنیامین است، آن نفتالی است، آن یکی نمی‌دانم چیچی، یوسف، جوزف است، چی‌چی است. بین اسم‌های بنی اسرائیلی داشتن. به اینها نیست. به فکر بنی اسرائیلی است، به فکر یهودی است. فکر یهودی چیه؟ می‌گوید: "دست خدا بسته است." اینکه الان می‌گوید: "نه به جنگ!" راه انداخته: "هشتگ نه به جنگ." خنده‌دار این است که معمولاً هم کسانی هستند که همین‌ها از عمو ترامپ خواسته بودند که "بزن! اشکال ندارد، بهترش را می‌سازیم." خنده‌دار! رسماً دیوانه‌خانه است. آقا می‌زنند، می‌کُشند. "بدبخت! خب خدا کجاست؟ خدا؟ این داستانت کو؟ یدالله مغلوله!" ولی خدای پیغمبر، خدای موسی چیه؟ "إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ." مبسوطتان! جفت دستاش باز است. او اینها همه مترسکند. توی مشتش دارد بازی‌شان می‌دهد. فریبشان دارد می‌دهد. فرعون را توی خانه‌اش کشیده و برداشته آورده اینجا، می‌خواهد فرعون را غرق کند توی این دریا. "ساده‌لوح! فرعون سوار مرکب، پشت ما است. ما اینجا دریا، شب تاریک، هیچی! یدالله! غرق کن!" توی نادانی غرق می‌کند. "خدا ترامپ را برداشته آورده آمریکا را غرق کند توی این خلیج فارس. نابود می‌شویم!" "تو نزنی، من نابودت می‌کنم. به‌دست من نابود می‌شوی! فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ." ترامپ نمی‌خوری، از من می‌خوری. آخه خب ما هر چی نگاه می‌کنیم، خب آخه نگاه می‌کنی. قرار نیست با این نگاه کردن‌های تو درست بشود. باید برگردی به حقانیت. حق و باطل. شاخص حقانیت چی بود؟ دیشب عرض کردم: قرآن، پیغمبر، اهل بیت، "علی مع الحق و الحق مع علی." آن کاری که امیرالمؤمنین کرده، آن کاری که پیغمبر دستور دادند. پیغمبر، تسلیم فرمانده بود. "مِثلی لَا یُبَایِعُ مِثلَهُ یَزِیدُ." من با یزید بیعت نمی‌کنم. تسلیم نمی‌شود. "تموم شد! آخه تا کی؟ آخه تا کجا؟ به چه قیمتی؟ قیمت؟ آخه می‌گیرم می‌کُشم!" خب بکشند! چی می‌شود بعدش؟ نکشند، زنده بمانی؟ امام حسین به عمر سعد فرمود: "برای چی می‌خواهی حرف اینها را گوش بدهی؟" "بابا زورم کردند." گفت: "نه!" گفت: "اگر من حرفشان را گوش ندهم، خانه‌ام را خراب می‌کنند." خب ببینید آقا داستان ماها را. ببینید آن نقطه‌ای که باید انتخاب کنیم، مسیر حق را انتخاب نمی‌کنیم. این بین انسان بودن و شیطان بودن گرفتار می‌شوی و خسران می‌بینی. خسران! می‌بازی! اینجاست. با رسم امام حسین. بهش فرمود: "بیا!" گفت: "خونمو خراب می‌کنند." حضرت فرمود: "بهتر از خانه‌ای که توی کوفه داری، بهترش را توی مدینه بهت می‌دهم." "به اموال جدم رسول الله قسم!" گفت: "بچه‌ام را می‌گیرند، می‌کُشند." "اذان! تضمین می‌دهم بچه‌ات را نکشند." "وعده ملک ری به من دادند." "گندم ری نمی‌خوری." چی شد؟ به گندم ری که نرسید، خانه‌اش را مختار خراب کرد، بچه‌اش را مختار توی کوفه کُشت. تا وقتی زنده بود، بچه‌هاش، بچه‌های کوفه در دوره مختار، بخش‌هایی از آن ساخته شدند. بچه‌ها توی خیابان‌ها راه می‌اُفتادند، مسخره‌اش می‌کردند، فحشاش می‌دادند. حالا توی آن فیلم، یه حمام هم نمی‌توانست برود. آن مدتی که ماند. با بدبختی و فلاکت و ذلت مرد و تا ابد ته جهنم است. آخه از این اخترف و داری چی گیرت آمد نادان؟ الان توی چی گیرت است؟ به دست مختار کشته شدی، بچه‌ات هم کشته شد، خانه‌ات هم خراب شد. فرمود: "من خانه توی مدینه به تو می‌دهم. بچه‌ات را هم تضمین می‌کنم زنده باشد. می‌شدی جز یاران پیغمبر، یاران امام حسین، ابدی می‌شدی." هر کی می‌رفت کربلا، نیم لیتر هم برای عمر سعد گریه می‌کرد. کربلا نمی‌شد که کسی بخواهد گریه کند. اصحاب سپاه جهانی امام زمان. دنیا را اداره می‌کردید دیگر. به جزیره اپسین نمی‌رسید که زدی امام حسین را کشتی که بعد ۱۴ قرن اپسیل آمدند عالم را گرفتند. همه اینها هم گردن توست. به هر چی بدبختی بر سر بشریت می‌آید، باز گردن توست. چقدر آدمیزاد نادانی! یه نقطه است. از نقطه‌ای بترس که شیطانیت. یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست. از نقطه‌ای بترس که شیطانی شود. رحیم و رجیم. گوشی همان جایی است که آقا پیغمبر... همان‌جوری که پیغمبر. جالب این است تا صبح عمر سعد وقتی عبیدالله بهش پیشنهاد داد: "آقا نفر باش." خیلی داستان ترسناک است. خدا رحمت کند آیت الله بهجت را. کاری که خود عمر سعد با خودش کرد، هیچ بنی بشری توی عالم! همه هفت میلیارد کره زمین جمع می‌شوند این بلا را سرش بیاورند که خودش سر خودش آورد. خودش سر خودش آورد. چه کارش؟ بهش گفتش که سپاهت را راه بینداز. وقتی مأمورش آمد، یزید و عبیدالله که یزید او را مأمور کرد آمد کوفه را گرفت که خب داستانش مفصل است. کوفه را که گرفت، مسلم را اول قلع و قمع کرد و کُشت. این رؤسای عشایر را جمع کرد، خرید. عشایر را هم گرفت، کنترل کرد. سپاه عمر سعد: "حسین توی راه است. پیدا کن، بکش!" گفت: "نه، کار من نیست." "ملک ری و به سمت طالقان و اینها فرماندار بود." عمر سعد. خدا رحمت کند شیخ علی اکبر برهان. وصیت کرد و گفته بود: "من از دنیا رفتم، من را تهران دفن کنید." عالم تهران از بزرگان تهران. گفته: "چرا؟" گفته بود: "دوست ندارم توی زمینی دفن بشوم که به‌خاطرش امام حسین کشته شد." یعنی نه اینکه زمین آن سرزمین امام حسین است. گفت: "نه من حسین نمی‌توانم." گفت: "خب نمی‌کُشی! رقیب که می‌آید!" ببین خدا! آدم راحت‌تر می‌تواند بگذرد، ولی به این نده! "من هم نخورم، این هم نخورد، می‌توانم تحمل کنم." ولی "من نخورم، این بخورد"، دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. این دیگر خیلی درد دارد. گُلم! "یه شب فرصت بده، فردا جواب می‌دهم." گفت: "تا صبح راه رفت عمر سعد." خودم شنیدم پیغمبر فرمود: "قاتل حسین از شفاعت من محروم است." این را چه کارش کنم؟ آخرش صبح آمد، آن ابیات معروفی که گفته شد. اشاره بکنم. گفت: "چه کار بکنم؟ دیگه من این عار و نار را به‌جانم می‌خرم، ولی از ملک ری نمی‌توانم بگذرم. دیگه جهنم می‌داند پیغمبر چی گفته! پیغمبر چی!" این نقطه.

دو تا عبارت برایتان بگویم از مقتل، روضه امشب. این دو تا باشد. خیلی عجیب است. چند تا کلام توی این مجلس یزید صورت گرفت. خب این ایام، ایام مجلس یزید و ماه صفر. این قضا است. خیلی عجیب و نقطه‌زن. این عبارت وجدان اینها را وقتی می‌شکافتی توی قلبش دارد می‌گوید: "پیغمبر چی می‌گوید؟ پیغمبر چی می‌خواهد؟" بازم دارد اینجوری رفتار می‌کند. تذکرةالخواص می‌گوید این جمله را بشنوید. خیلی جالب است: "کَانَ عَلِی بْنُ الْحُسَیْنِ (علیه السلام) وَ النِّسَاءُ مَوَفَّقِینَ فِی الْحِبَالِ." و دل بدهید. هم سخنرانی، هم روضه، هم مقتل. هم گوش بدهید، هم خوب دقت بکنید، هم اشک. امام سجاد با زن‌ها رو داشتند. هر کدام را بسته بودند با طناب‌هایی. "فَنَادَاهُ عَلِی (علیه السلام)"، توی مجلس یزید امام سجاد رو کرد به یزید، یه جمله. جمله را ببینید چقدر این جمله عجیب است. یه جمله‌ای فرمود امام سجاد به یزید، فرمود: "یَا یَزِیدُ! مَا ظَنَّکَ بِرَسُولِ اللهِ لَوْ رَآنَا مُوَفَّقِینَ فِی الْحِبَالِ وَ رَایَانا عَلَی أَقْتَابِ الْجِمَالِ؟" گفت: "یزید! اگه پیغمبر الان اینجا بود، روت می‌شد ما را این شکلی وارد این مجلس کنی؟ به‌نظرت اگه پیغمبر الان توی این اوضاع ما را می‌دید، چی می‌گفت؟" خیلی حرف است. با چه اوضاعی؟ فرمود: "مُوَفَّقِینَ فِی الْحِبَالِ." دست و بدنمان را با طناب بستی. "وَ رَایَانا عَلَی أَقْتَابِ الْجِمَالِ." سوار بر شترهای بی‌محمل و عریان کردی. این‌جور توی این شهرها چرخوندی. "به‌نظرت اگه پیغمبر بود چی می‌گفت؟ روت می‌شد جلو پیغمبر این کار را بکنی؟" "اِلا مَنْ بَکیٰ." می‌گوید: "هر کی توی مجلس نشسته بود زد زیر گریه." مجلس یزید، مجلس شراب، مجلس قمار، مجلس سر تا پا آلودگی. این جمله امام سجاد دست گذاشت روی نقطه اصلی: "پیغمبر بود، جرئت می‌کردی جلو پیغمبر این کار را بکنی؟"

یک کلام بود. امام سجاد فرمود. یه کلام دیگر هم هست. این را یه کس دیگری گفت. توی بعضی نقل‌ها دارد: "بعضٌ و جلسائه." که اسم نیاورد. ولی توی بعضی از نقل‌های دیگر اسم این شخص هم آمده به عنوان اینکه این شخص بود که این حرف را زد. حالا نقل‌های مختلف. من یه نقل برایتان می‌خوانم. تعبیر این است. خیلی تعبیر عجیبی است. می‌گوید که این یزید ملعون. لا اله الا الله. دیگه روضه‌های ماه صفر می‌دانید خیلی روضه‌های سنگین است. خیلی مقدمه‌چینی هم ندارد. بعضی روضه‌ها را باید مقدمه‌چینی کرد. روضه‌های ماه صفر مقدمه ندارد، صاف باید گفت. تعبیر این است. خوارزمی در مقتل‌الحسین می‌گوید: "كَشَفَ یَزِیدُ عَنْ ثَنَایَا رَأْسِ الْحُسَیْنِ (علیه السلام) بِقَضِیبِهِ." با چوب خیزران هی به این لب و دندان می‌کوبید. این سر بریده را گذاشته بود در تشت. تعابیر مختلف. من رویم نمی‌شود بعضی از این مقاطع را باز بکنم. گاهی می‌گوید: "این چوب را هی توی این دهان می‌چرخاند." گاهی هم هی به این لب‌ها می‌زد. اشعاری را سرود یزید ملعون: "أَبَا قَوْمُنَا أَنْصِفُونَا فَأَنْصِفُوا." اعلام قدرت و پیروزی بکند. اشعاری را گفت. یه جمله‌ای را یکی از آن اهل جلسه وسط پاشد. "باریکلا به این آدم!" توی آن امتحان انسانیت، توی این نقطه پیروز شد. طرف حق را گرفت. بین این همه شیطان نشان داد با این شیاطین نیست. "باریکلا!" می‌گوید: "یه نگاهی کرد توی آن جلسه با آن..." تصور کنید یزید دارد چه می‌کند. توی آن لحظه قدرت‌نمایی می‌کنی. زن و بچه هم دست و پاشون بسته است با رخت اسارت. توی سیمای ذلت این زن و بچه را آورده. یه نفر یهو وسط جلسه پاشد. گفت: "إِرْفَعْ قَضِیبَکَ عَنْ هَاتَیْنِ الثَّنَایَا!" بلند کنید چوب خیزران را. "بِاللَّهِ لَقَدْ رَأَیْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) یُقَبِّلُهُمَا." به خدا خودم دیدم این لب و دندان را پیغمبر می‌بوسید! اینجا محل بوسه رسول الله است! همین جایی را که تو داری بوسه می‌زنی، بارها و بارها پیغمبر اکرم بوسه زده. "حرمت پیغمبر را نگهدار! حرمت جای بوسه پیغمبر را نگهدار!" باریکلا به این مرد! به این مرد رشید! به این مرد شجاع! جلسه را بهم ریخت با این کلام. با این کلام. ولی چه فایده دارد دیگر؟ خیلی دیر شده. این محل بوسه پیغمبر یه جاهایی را رفت، یه جاهایی را دید. شب توی تنور خولی گذراند. بالای نیزه هم شهر به شهر چرخید. آنقدر روی از این پشت‌بام‌ها در شام سنگ خورد.

روضه‌ام را تمام کنم. شب سوم سفر است. یه گریز بزنم. شب‌های بعد بیشتر باید برای این سه ساله گریه کنیم. نمی‌دانم چه سری بود این بچه، لب را که گذاشت روی این لب‌های پیغمبر، روی لب‌های امام حسین که خب داستان خرابه را همه بلدید و شنیدید. سر را که آوردند، بابا. شروع کرد نجوا کردن، حرف زدن، درد دل کردن. آخرش دیدند لب‌هاش را گذاشت روی لب‌های امام حسین. گفتم: "این بچه احتمالاً خسته بوده، گریه زیاد کرده، دیگه خوابش برده." تصور اهل خرابه به این بود که خب بهانه بابا را گرفته بود، به بابا رسید. گریه هم زیاد کرده، احتمالاً خسته بوده، خوابش برده. یه مدت گذشت، آمدند بچه را تکان دادند، دیدند تکان نمی‌خورد. دیدند بچه "تمام کرده". کجا؟ آن نقطه‌ای که لب‌هاش روی لب‌های امام حسین بود. نمی‌دانم این بچه به چی پی برد؟ چی شد توی آن لحظات؟ شاید این بچه هم به یاد این حرف افتاد که اینجا محل بوسه رسول الله بوده. نمی‌دانم. این بود؟ این بچه آنجا قالب تهی کرد. شایدم این بود که دید این لب‌ها چقدر خشکیده است. آخه توی عاشورا وقتی علی اکبر آمد گفت: "بابا من خیلی تشنه‌ام." فرمود: "این زبانت را به دهان من بیاور ببین این دهان چقدر خشکیده." اصلاً این بچه سرش را انداخت پایین، برگشت به میدان. دیگه علی اکبر حرفی از آب نزد. اینجا هم این بچه می‌خواست با بابا درد دل کند. "بابا من سیلی خوردم! بابا من تازیانه خوردم!" لب‌های خشکیده را دید، همه را فراموش کرد. بچه جان داد پای این لب‌ها.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شبکه حقیقت