جلسه چهارم
00:39:59
در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی میشود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمتهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و سیرهٔ امام حسین (علیهالسلام) جان میگیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آنکه انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد
معرفی
از منظر قرآن ؛ انسان در خسران است، مگر آنکه بر مدار حقانیّت باشد.
حقانیت؛ شاخص انسانیت، و امیرالمؤمنین(ع)، نماد انسان کامل.
توصیف مظلومیت امیرالمؤمنین(ع) و شرایط متفاوت زمان او با پیامبر اکرم(ص).
حق را بپذیر، از صغیر یا کبیر، حتی اگر از او نفرت داری!
تعصب؛ دشمن حقیقت است و ابلیس، امامالمتعصبین!
پذیرش مبتنی بر استدلال؛ مرز میان حقانیت است با تعصب.
امیرالمؤمنین(ع)؛ شاخص حق است و پیروی از او شرط انسانیت!
حرّ؛ مصداق تاریخی که استدلال و انصاف او مایهی نجاتش شد.
روضه؛ در مصیبت جنایات شام و هلهله شامیان و بازار بردهفروشان…
حقانیت؛ شاخص انسانیت، و امیرالمؤمنین(ع)، نماد انسان کامل.
توصیف مظلومیت امیرالمؤمنین(ع) و شرایط متفاوت زمان او با پیامبر اکرم(ص).
حق را بپذیر، از صغیر یا کبیر، حتی اگر از او نفرت داری!
تعصب؛ دشمن حقیقت است و ابلیس، امامالمتعصبین!
پذیرش مبتنی بر استدلال؛ مرز میان حقانیت است با تعصب.
امیرالمؤمنین(ع)؛ شاخص حق است و پیروی از او شرط انسانیت!
حرّ؛ مصداق تاریخی که استدلال و انصاف او مایهی نجاتش شد.
روضه؛ در مصیبت جنایات شام و هلهله شامیان و بازار بردهفروشان…
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در سورهی مبارکهی عصر، خدای متعال اوضاع بشر را این شکلی توصیف کرد که آدمیزاد به سمت خسارت حرکت میکند و سرمایههایش را از دست میدهد؛ در عوضش هم چیزی نصیبش نمیشود، چیزی گیرش نمیآید. یک عمر ۵۰ ساله، ۶۰، ۷۰ ساله سر میآید، آخرش هم ما به ازایی در قبال این عمر برای همچین کسی نیست. نمیشود تصور کرد. دنیایش که خب تمام شد، اگر لذتی بوده، کیف و حالی بوده، قدرتی بوده، ریاستی بوده، شهرتی بوده، با مرگ تمام میشود. آخرتش چون این آدم حرکت درست و دقیقی نداشته، آوردهای هم ندارد.
آن حرکت دقیق چهار تا ویژگی دارد: «الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.» توی یک کلمه اگر بخواهیم خلاصه بکنیم، این است که در مدار حقیقت و حقانیت حرکت کردن؛ تبعیت از حق، به حق و باطل کار داشتن. خودش اولین نکتهی مهم است. این خودش یک فکر پخته، یک روح به بلوغ رسیده میخواهد که آدم تحلیل، نگاه و محاسبهاش توی زندگی روی این حساب باشد. اکثر آدمها اصلاً این شکلی تحلیل نمیکنند. اصلاً فضای فکر و فضای ذهنشان این جور مسائل نیست. آورده و سودی که لحاظ میکنیم، همین چیزهای مادی و غریزی است که نصیبمان میشود و خب با حیوانات غالباً مشترک است. حیوانات هم رفتارهایی که انجام میدهند، اگر یک جا میآیند، اگر یک جا نمیآیند، اگر یک جا خوشحال میشوند، اگر یک جا ناراحت میشوند، به حسب این است که یک چیزی گیرشان آمده که غریزهشان را دارد سرحال میآورد.
شما جلوی گربه شیر بگذار، خوشش میآید. جلوی گاو علف بگذار، خوشش میآید. شما علف را از جلوی این گاو بردار، ببر بگذار جلو آن یکی گاو، ناراحت میشود، جیغ و سروصدا میکند. خیلیها هم به حسب ظاهر فکرشان میخواهد مثلاً خودشان را توی فکر خودشان، انسان معرفی بکنند. حرف از انسانیت هم میزنند؛ ولی وقتی که تحلیل میکنی و بررسی میکنی، میبینی نه، اینها روی همان مبنایی که بقیه حیوانها خوشحال میشوند، اینها خوشحالند. روی همان مبنایی که بقیه ناراحت میشوند، اینها ناراحتند. تفاوت انسان با بقیه چیست؟ انسان با چه شاخصی به انسانیت میرسد و از حیوانیت در میآید؟ آن شاخص، شاخص حقانیت است.
آدم تا وقتی که روی مرز حقانیت حرکت نکند، تابع حقانیت نباشد، به او نمیگویند انسان. نماد بارز و کامل انسانیت کیست؟ امیرالمؤمنین علیه السلام. چرا نماد انسانیت است؟ که قرآن هم انسان را گفته. آنجایی که تعریف کرده، مثلاً «ان الشیطان للانسان عدو مبین.» در روایات ما، اینجاها که کلمهی «الانسان» رفته و تجلیل شده از انسان، غالباً توی روایاتمان، «الانسان» را گفتند منظور امیرالمؤمنین علیه السلام است. اینکه شیطان دشمنی دارد با انسان، دشمنی دارد با کدام انسان؟ با امیرالمؤمنین. نماد انسانیت، شاخص انسانیت، تبلور انسانیت. انسانیت اگر بخواهد دست و پا پیدا کند، قیافه پیدا کند، چشم و گوش و ابرو پیدا کند، میشود امیرالمؤمنین. کتاب «انسان کامل» شهید مطهری در مورد امیرالمؤمنین همین حرفهای ایشان را بیان میکند، حالا به آن ادبیاتی که ایشان دارد. میشود انسان.
چه باعث شده امیرالمؤمنین انسان باشد؟ چون «علی مع الحق و الحق مع علی.» یک کسی یک طوری بتواند زندگی بکند که یک ذره از چهارچوب حق بیرون نباشد. البته مقام امیرالمؤمنین حتی بالاتر از این است. توی این روایت میفرماید: «علی مع الحق و الحق مع علی.» در خطبهی غدیر، پیغمبر اکرم وقتی که دعا کردند برای امیرالمؤمنین، این طور عرض کردند: «اللهم ادر الحق حیث دار علی.» خیلی عجیب است. یک عبارت این است که «علی هر جا که هست، حق با علی است.» یک عبارت این است: «خدایا علی هر جایی بود، حق را بفرست همان جا.» خیلی عجیب است. یک وقت میگویند آقا این آدم این قدر خالص و پاک است، هرچیزی که بخواهد، بالاخره چیزهایی را دوست دارد که خدا دوست دارد. چیزی که خدا دوست ندارد را او هم دوست ندارد. یک وقت در مورد کسی یک همچین چیزی گفته میشود. این کمالی است که خب شاید بعضی از ماها بتوانیم برسیم. حضرت زهرا سلام الله علیها چه گفتند؟ «رضا الله رضا فاطمه». نه، فاطمه راضی به رضای خداست. هرچیزی را که فاطمه راضی بشود، خدا میگوید: «من هم همین را راضیام.» خیلی عجیب است. خیلی مقام است. این میشود مقام انسان. یک ذره فاصله ندارد از حق.
توی دستگاه معرفتی، فکری و ادراکی او، وقتی وارد میشوید، تحلیل میکنید، جستجو میکنید، میگردید، یک نقطه پیدا نمیشود که یک چیزی را بخواهد، یک چیزی را قبول بکند، یک چیزی را دوست داشته باشد و این مطابقت نداشته باشد با حقیقت، با آن چیزی که خدا گفته، با آن چیزی که خدا خواسته. بلکه این قدر این درو قوی است که اصلاً شما به جای اینکه اول بروی حقیقت را پیدا کنی، بعد بیایی ببینی علی باهاش مطابقت دارد یا نه، کار راحتتر این است که علی را ببین موضعش چیست، کارش چیست، حرکتش چیست، میفهمی حق چیست. به جای اینکه بروی حق را پیدا کنی، بعد علی را باهاش محک بزنی، علی را پیدا کن، خودت حق را کشف میکنی.
خودش فرمود. خود امیرالمؤمنین فرمود که: «لا یعرف الحق بالرجال.» این جوری نیست که شما بتوانید حق را با آدمها تشخیص بدهید. توی یک سری از این جنگها، بعضیها دچار انحراف و تردید شده بودند به خاطر اینکه نگاه میکردند آدمهای گندهای آن طرفند. این از این چیزهایی است که ماها درگیرش میشویم دیگر. یک موضعی را میخواهیم بگیریم، نگاه میکنیم ببینیم کیا دارند این حرف را میزنند. یک موضعی را میخواهیم نقد بکنیم، نگاه میکنیم آقا طرف آدم گندهای است. آدمها اثر میگذارند توی اینکه ما یک حرفی را بپذیریم یا رد بکنیم. واسه همین توی برخی از این جنگهایی که برای امیرالمؤمنین پیش آمد، که انصافاً جنگهای امیرالمؤمنین، جنگهای هم از جهت فیزیکی، جنگهای سختی بود. جنگهای امیرالمؤمنین کلاً با جنگهای پیغمبر متفاوت بود. مظلومیت امیرالمؤمنین، اول مظلوم عالم است دیگر، که مظلومیتش از پیغمبر هم بیشتر است به حسب ظاهر توی این عالم دنیا. نفسشان، جانشان که یکی است؛ ولی موقعیتی که خدای متعال قرار داد، امیرالمؤمنین به مراتب سختتر بود. البته پیغمبر هم موقعیت سادهای نداشت؛ ولی لااقل این جور بود که پیغمبر جنگهایشان با کفار و با مشرکین بود. جنگ با کفار و مشرکین غنیمت هم داشت، پول هم گیرشان میآمد، کنیز هم گیرشان میآمد. یک عده هم خب اینها انگیزهشان به همین چیزهاست دیگر. «میرویم یک پولی برمیداریم و چهار تا زن را در جنگ کنیز میگیریم.» برای بعضیها یک جاذبهای دارد. بعدش هم که اینها دشمن خارجیاند و خورده حساب داریم و نفرت داریم و بدمان میآید.
ولی امیرالمؤمنین سه تا جنگ دارد، هر سه تا با مسلمانها. غنیمت هم ندارد، به اموالشان هم نمیتوانی دست بزنی، زنهایشان را هم نمیتوانی کنیز بگیری. یکیشان که با آدمهایی که بچهمسجدیهای خودمان بودند توی کوفه، جنگ نهروان با خوارج. بچهمحلهات را باید بروی بکشی. به اموالشان هم دست نمیزنی. تفاوت جنگهای پیغمبر با امیرالمؤمنین این میشد که بعضیها توش میماندند. جنگ نهروان جنگ سختی بود. شبی که میخواست جنگ بشود، بعضی از این اصحاب درجه یک امیرالمؤمنین که اسم نمیآورم، چادر... اسم بیاورم، ولی به هر حال هم احترامشان را نگه داریم، هم چون توضیح مفصل میخواهد که اینها حالا قضیهای که برایشان پیش آمد چی بود. یکی از این اصحاب درجه یک که شما همهتان میشناسید، شب جنگ نهروان برگشت به امیرالمؤمنین... آیا صدای قرآنی میآید؟ به نظرم از این جبههی مقابل هم میآید. خیلی قشنگ عبدالباسط. جنگ نهروان، عبدالباسط مناطق محروم! صدای عبدالباسطی میآید، دارد میخواند و خیلی قشنگ دل برده از ما. چه قرآنی میخواند! منظورش این است که ما میخواهیم با اینها بجنگیم؟ طرف قاری قرآن است، همچین قرآنی. بعضیهایشان هم حافظ، عبادتهای طولانی، پیشانیهای جای مهر. امیرالمؤمنین به بیان بنده فرمودند که: «حالا وایسا، نخوابیده شب در...» حالا تحمل تا فردایش که جنگید. خب، یک لشکر بزرگی هم بود، لشکر نهروان، خوارج. امیرالمؤمنین یکی از کراماتش این بود، یکی از معجزاتش این بود، فرمود: «از لشکر من ۱۰ نفر کشته نمیشوند. از لشکر آنها ۱۰ نفر زنده نمیمانند.» همین. از سپاه امیرالمؤمنین ۹ نفر کشته شدند. از سپاه طرف مقابل ۹ نفر زنده ماندند که یکیاش ابن ملجم بود، شقاوت بشریت و بدبختی.
بعد آمدند سر وقت این جنازهها. نه تا جنازه. یکی از این جنازهها که سر و صورت سیاه، ظلمت باطن هویدا بود، امیرالمؤمنین نشان دادند به آن آقا که اسمش را نیاوردم، که همهتان هم میشناسیدش، صحابهی درجه یک امیرالمؤمنین. «فلانی، این را میشناسی؟ توی کوفه مثلاً دیدیش؟ مثلاً رفیقید، آشنایید، فامیلی؟» «همانی که دیشب قرآن میخواند، دل برده بود از ما.» مگر میشود کسی اهل قرآن باشد؟ ظاهراً هم ایمن الیاسی. قرائتش معروف است و میشناسید و حالا اخبار تکذیب هم شد و اینها؛ ولی خب او موضعگیریهایش که خب مشخص است. سوار جنگنده شده بود، جنگندهی سعودیها را میرفته یمنیها را میزده برمیگشته. استاد قرآن. شما بشنوی مینشینی دو ساعت گریه میکنی. این قدر قرائت قرآنش قشنگ است.
خب، حالا شما فرض کن توی یک موقعیتی قرار بگیرید، مقابل شما همچین کسی باشد. یک موضع سیاسی، یک مداح، این مداحی که ۵۰ سال است دارد مردم را میگریاند، مقدس است. آقا ۵۰ سال گریهی امام حسین؟ یعنی امام حسین دست نوکرش را نمیگیرد؟ بزن. یک عالم، عالمی که ۷۰ سال است با این درس و بحث و کتاب و فتوا و اینها سروکار دارد. اول انقلاب قضایای آقای شریعتمداری و بزرگترها لابد یادشان است. مرجع تقلید صاحب رساله گفته بود آقای خمینی آخر یک کار میکند من حکم جهاد بدهم علیه شاه، علیه پهلوی حکم جهاد نداد، علیه امام حکم داد. پشت آن خانه مینشست، مقلدینش از آذربایجان و اینها میآمدند سرود میخواندند. «شریعتمداری ای امام!» آهنگ خمینی امام را میخواندند. آخر هم اسناد لانهی جاسوسی وقتی در آمد، دیدند این بزرگوار نقشهی قتل امام خمینی را داشته و توطئهی ترور امام را نقشهکشی کرده. جامعهی مدرسین اقدام کرد و از سال ۵۸-۵۹ ایشان از مرجعیت خلع شد. بعضی از بزرگترها یادشان باشد. من چند سال پیش رفته بودم مسجد کوفه. پیرمردی از آذربایجان: «شریعتمداری ما...» داستان بابا، ۳۰ سال گذشته، ۴۰... بنده خدا از دنیا ۴۰ سال گذشته. هنوز که طرف نگاه میکند، میگوید: «آخه یعنی مرجع تقلید؟ مگر میشود تشخیص ندهد؟ یعنی تو طلبه درست میفهمی، این مرجع تقلید با ۸۰ سال سن اشتباه میکند؟» توی جنگهای امیرالمؤمنین این شکلی میشد.
حضرت پاسخ چه میداد؟ «و آن مشکل تو این است که آدمها را میگذاری معیار، بعد میخواهی حق را توی قوارهی اینها درآوری.» «اعرف الحق تعرف اهله.» این خیلی قاعدهی مهمی است. «برو حق را بشناس، بعد اهلش را پیدا کن.» تو آدمها را میگذاری. بعد آن آدمها را خوب میدانی. حالا بعضیها را خوب میدانی، بعضیها را بد میدانی. حالا این هم باز یک بدبختی دیگر است. شبهای بعد یک اشاره بکنم، اگر نخواندم، توی ذهنتان باشد. میفرماید که: «اقبل الحق عن صغیر او کبیر و ان کان بغیضاً.» حق را قبول کن، کوچک بهت بگوید یا بزرگ بهت بگوید. خیلی سخت است. خیلی سخت است یک پامنبری بنده بیاید به من بگوید حاج آقا داری اشتباه میکنی. برای من زور میآید. بچه ۱۵ ساله هم باشد، فشار. ادامهی روایت کمر آدم را میشکند. تا اینجا با آدم فشار میآمد. ادامهاش میفرماید: «و ان کان بغیضاً.» حتی اگر ازش نفرت داری. صغیر یا کبیر. بدت هم بیاید. خیلی درد دارد. از آن ور: «و ارد و دل باطل.» باطل را رد کن. «عن صغیر و کبیر و ان کان حبیباً.» کلمات امیرالمؤمنین را داشته باشید توی ذهنتان. خیلی قشنگ است.
یکی از بزرگان ۱۰-۱۵ سال پیش به بنده توصیه میکرد، میفرمود که هر ۲۴ ساعت یک جمله از «الحکم» بگذار جلویت. ۲۴ ساعت. میبینی یک مدت که میگذرانی، اصلاً حال و احوال و هوای آدم. یکی از آن کلمات: «قرر حق را بپذیر از صغیر یا کبیر، حتی اگر بدت بیاید از طرف. باطل را رد کن از صغیر یا کبیر، حتی اگر خوشت بیاید.» خیلی سخت است. «آقا ما فن فلانیایم، آقا ما مرید فلانیایم، آقا ما فالوورشیم، آقا ما رفیقشیم، آخه این داداشمه، داداشمه.» این داداش ماست؟ به آن میگویند تعصب. تعصب دشمن است. تعصب سم است. تعصب پدر آدم را در میآورد. امام المتصبین هم کیست؟ امیرالمؤمنین توی نهجالبلاغه. امام المتصبین که ابلیس است. اولین کسی که تعصب به خرج داد، کی بود؟ تعصب را معمولاً برای بازی پرسپولیس و استقلال و تیم ملی و اینها میگوییم. «تعصبی.» الان که بعضیها هم تعریف هم میکنند، میگویند: «بازیکن متعصب.» این به پرسپولیس مثلاً تعصب دارد. نه، منظور این تعصب نیست. تعصب یعنی یک رگی بین من و شما مشترک است. کار نداریم حق است یا باطل است. سر همین. گاهی فامیل بودن است، گاهی هممحل بودن است، گاهی همشهری بودن است، گاهی همحزبی بودن است، همتیمی بودن است. از این چیزهای مشترک که هر که این ور این خط باشد، برای ما میشود سفید. هر که آن ور آن خط باشد، برای ما میشود سیاه.
خب، داستان ابلیس چه بود که تعصب داشت؟ این به جنس کار داشت. از آتش است یا از گل است؟ بهش گفتند: «سجده کن.» «جنسش با ما فرق میکند.» اگر آتش بود، قبول. «این گل است.» آخه آتش و گل. مشهد و قوچان از اینها داریم دیگر. حالا مشهد قوچان کمتر. بعضی شهرهای دیگر که حالا اسم نمیآورم، حساسیتها. این تا میفهمی مثلاً خواستگار که میآید، میگوید مثلاً: «مال آن شهر است.» «نه نه، ما به فلان شهریها نمیدهیم.» آقا، حالا بررسی کن. این خوب است؟ بد است؟ سالم است؟ مؤمن است؟ کافر است؟ پایینبررهای است؟ بالابررهای است؟ تعصب. تعصب یعنی معیارشان برای پذیرش و رد کردن، حق و باطل نیست. یک رشتهی مشترکی که ما با چند سال پیش، یکی از این رجال سیاسی، بعد آن قضیه حالا بنده هم طرفدار این آقا نیستم، طرفدار آن یکی هم که حالا میخواهم قضیه را ازش تعریف کنم، نیستم. این مثال تعصب است. این مثال این است که وقتی ما معیارانمان نمیآید روی حقیقت. این کلام امیرالمؤمنین که «حق را بپذیر، حتی اگر از طرف بدت میآید. باطل را رد کن، حتی اگر خوشت میآید.» ما درگیر افراد میشویم، درگیر نسبتمان با افراد میشویم. به جای اینکه افراد را با حق محک بزنیم و نسبتمان را با حق تعریف کرده باشیم، اول نسبت را با افراد تعریف کردیم. بعد هم نگاه میکنیم ببینیم کی میگوید.
آقا، فلانی همین جمله را آن یکی بگوید. یکی از شخصیتهای سیاسی، بعد قضیهی ترور شیخ نمر، عربستان. اسم خیابان، خیابان شیخ نمر. یک مدت بعد دوباره باز برداشت شوخی کردم، گفتم پیرزن مشهدی میخواهد تاکسی بگیرد، میگوید: «نمر میرود یا نمیرود؟» این داستان که شد نمر را، شیخ نمر را ترور کردند که علوم غذای سفارت عربستان و اینها. یکی از این افراد، حالا من به اصلاحطلب و اصولگرایش کار ندارم، فقط برای اینکه بدانید داستانش را، اسم جناحشان را. یکی از این اصلاحطلبان مصاحبه کرده بود، گفته بود که: «یعنی چی که بردارند عالم شیعه را گردن بزنند و ما هیچ واکنشی نداشته باشیم؟ حتماً ما باید واکنش نشان دهیم. باید محکوم کنیم. باید اعتراض خودمان را به سفارت عربستان اعلام کنیم. مسئولینمان اگر در این کار کوتاهی کنند، مردم خودشان وارد خواهند شد.» این حرفها را زد. حالا دوست دارم اسمشان را هم بگویم، ولی حالا نمیخواهم بحثم سیاسی بشود.
یکی از این نمایندههای اصولگرا، که چه عرض کنم، نمایندهی جبههی پایداری، رفته بود یکی از دانشگاههای تهران. این دانشجوهای اصلاحطلب هم نشسته بودند که سخنرانی این را خراب کنند. این صحنه خیلی صحنهی بامزهای است. اینها نشسته بودند سخنرانی این را خراب کنند. این آقا شروع کرد خیلی رندانه، صحبتهای آن نمایندهی اصلاحطلب را از روی کاغذ، یک جوری که انگار من خودم حرفم را از قبل نوشتم که از روی آن بخوانم، نگفت میخواهم حرف یکی دیگر را بخوانم. شروع کرد: «بسم الله الرحمن الرحیم. باید دولت آقای احمدینژاد نام بود دیگر. باید دولت فلان بکند وگرنه مردم اقدام میکنند و خودشان میروند سفارت عربستان.» اینها شروع کردند داد و بیداد و «این حرفها چیست؟» و اینها. گفت: «پایینش دکتر علی فلان، نمایندهی اصلاحطلبان.» یک هو اینها همهشان ساکت کردند. این معیار دوگانه سم است. این باعث خسارت آدم میشود. این آدم را توی «ان الانسان لفی خسر» نگه میدارد. حرف را که میشنود، نگاه نمیکند این درست است یا غلط است. به حق و باطلش کار ندارد. کی گفته؟ رفیقهای ما گفتند یا دشمنانمان؟ این خیلی مطلب مهمی است.
پس این شاخص چی شد؟ «لا یعرف الحق بالرجال.» این ولی این آدمها مال آدمهای معمولی است. یکم این را توضیح بدهم و عرضم را تمام کنم. خستهاید. این آدمهای معمولی را نباید معیار کنی. توی یک روایت دیگر هم داریم. میفرماید که: «یک وقت برنداری یک نفر را بگذاری جلویت، هرچیزی که گفت، تصدیق بکنی.» «فتصدقوه دون الحجه.» این «تصدقوه دون الحجه» را این انجمن حجتیه و اینها برداشتند، این روایت را این جوری کردند، گفتند که: «اینها یک وقت جای امام زمان نگذاری جلویت، هرچیزی گفت قبول کنی.» متلک بندازم به رهبری و ولایت فقیه و... منظور امام زمان نیست. حجت یعنی استدلال. میگوید: «یک وقت نکنی یک آدم را بگذاری جلویت. با استدلال کار نداشته باشی، فقط این آدمه هرچیزی گفت، بله.» این در مورد ولایت فقیه، کسی بخواهد این جوری رفتار بکند، غلو است نسبت به ولایت فقیه. ما پذیرش داریم به خاطر استدلال. پشتوانهاش هم استدلال است. حالا روایت چی میگوید؟ «هرچیزی گفت، گوش بدهی، قبول کنی، کار نداشته باشی استدلال دارد یا ندارد، درست میگوید یا غلط میگوید. این کار را اگر بکنی، داری این را میپرستی. میپرستی. تو دیگر خداپرست نیستی. چرا میخواهی قیامت چه میخواهی جواب بدهی؟ حاج آقا فلانی گفت. توی روزنامه نوشته بود. توی کانال فلان بود.» کانال فلان که آنجا توی دم و دستگاه محشر کانال مانال ندارند که. «آقا استدلالت چیست قبول کرده بودی؟» این که نباشد، میشود تعصب.
امام متعصبین کیست؟ ابلیس. امام متعصبین دیگر امیرالمؤمنین نیست. امیرالمؤمنین امام متقین است، نه امام متعصبین. هر کسی که اهل تعصب شد، میرود توی دارودستهی ابلیس. امامش دیگر ابلیس است. تفاوت تعصب با آن مسیر حقانیت در همین است. به استدلال کار دارد. حتی اگر کسی است که من علاقه دارم، میبینم آقا این استدلالش برایم قابل قبول نیست. حتی اگر کسی است که بدم میآید، میگویم: «راست میگوید، حرفش درست است، قابل قبول است، استدلال دارد، قانعکننده است.» آدمی که این جوری برود، حق را پیدا میکند. این میشود تابع حق. و این گرفتار خسران نمیشود.
حالا نکتهای که عرض میکردم چی بود؟ در مورد بقیهی آدمها این را نمیشود گفت. ولی یک نفر است که اینجا خودش شاخص حق است. بقیه شاخص حق نیستند. باید با اینها را محک زد. یک نفر است که شاخص حق است. آن کیست؟ امیرالمؤمنین. آن اهل بیت. امام حسین علیه السلام در مورد خودش، ابتدایی که حضرت شروع کرد به قیام، به محمد بن حنفیه نامهای که حضرت خودشان به عنوان «اعلام الحق» معرفی کردند. «اعلام الحق ما علم.» هر کسی هر وقت میخواهد دنبال حق بگردد، پیدا کند ما را. در مورد هیچ کس دیگر این ادعا را نمیشود کرد. خیلی نعمت است. خیلی این حق را بهت... دنبال اینکه رف... از اینجا به بعد بهت میگویند انسان. از اینجا به بعد عرایضم را یک دور دیگر مرور کنم و تمام کنم.
تفاوت انسان و حیوان توی این اتفاق رقم میخورد که انسان توی فضای حقیقت و حقانیت قدم میزند. حیوان نه، به شهوات و علاقهها و نفرتها و اینهاش کار دارد. خوشش بیاید و بدش بیاید. کار نداریم راست میگوید، درست میگوید، غلط میگوید. این پهلوی چیها را میبینید موضع گرفتن؟ هرچی اینترنشنال، هرچی که آنها میگویند، اینها غرغره میکنند، تکرار میکنند. «آقا، یک دزد خودت فکر کردی، استدلالی، حرفی؟» یکیشان برگشته دیشب توییت کرده که: «آقا، من یک سوالی برایم پیش آمده. اینها آن رهبر قبلیشان که کشته شد، خب اینکه چهار تا بچه داشت، چرا آن بچهای که مرده را کردند رهبر؟» خب، احمق. خود همین استدلال است برای اینکه این نمرده. نه آخه اینترنشنال گفته بچهاش مرده. من میخواهم قبول کنم که این نمرده. ولی اینترنشنال! چه کار کنم؟ این تعطیل کردن عقل است. آخه به ما گفتند این هم کشته شده. این کشته شده. اینها صدایش را در نمیآورند. الکی به اسمش هی دارند بیانیه میدهند. «داداش بزرگتر هم دارد.» خب، این را چرا رهبر نکردند؟ بعد میخواهد بدبخت احساس میکند یک چیزی توی وجودش به اسم عقل هست. آن تههای سوسویی میزند؛ ولی خب نمیتوانم استفاده کنم. میدانی، سخت است این جوری.
عظمت اصحاب امام حسین در کربلا چیست؟ اهل تعصب نیست، اهل استدلال است. این فرق با بقیه. این عاقبتبخیری میکند. این حر را از خسران خارج میکند. این توی حب و بغضش نمانده. این اتفاقاً میتواند حب و بغضهایش را تکان بدهد اگر جای استدلالی باشد. عاقبتبخیریها اینها خیلی مهم است. شما یک محکی بزنید، یک عیاری بگیرید از این آدمهایی که عاقبتبخیری شدند. ویژگی مشترک توی همهشان هست. آن هم همین. نه انصافاً اهل استدلال. مغز را تعطیل نمیکنند. توی حب و بغضشان نمیمانند. یک دری باز میگذارند. یک روزی از این حب خارج بشود.
یک کلمهی دیگر از امیرالمؤمنین بخوانم. این هم فوقالعاده است. فرمود: «رفیق تو را یک جوری دوست داشته باش که عصا ان یکون بغیضک یوماً ما.» شاید یک روز دشمنت بشود. «دشمن تو را یک جوری دشمنی کن عصا یکون حبیبک یوماً ما.» شاید یک روز رفیقت بشود. آقا، خیلی عظمت میخواهد. آدم با رفیقش یک جور برخورد کند، یک دری گذاشته باشد. با دشمنش هم یک جور برخورد کند، یک دری گذاشته باشد. «یک روزی تا قیامت قرار است با این دشمنی کنیم.» مبنا دارد دشمنیمان؟ نه، آخه من کلاً خوشحال نمیکنم. من بهشت؟ چرا؟ اگر حق بگوید حق باشد، چی؟ خب، قیامت میخواهی چه کار کنی؟ بهشت واقعاً نمیخواهی بروی؟
بیرون این، توی این شاخص حقانیت حرکت کردن، شاخص حقانیت که آدم را از خسران خارج میکند، تابع استدلال بودن، انصاف داشتن، گرفتار حب و بغض نشدن، حر. این شکلی. رفیقهایش این ور. آنها هم که آن ورند، گروه خونی این به آنها نمیخورد. افسر ارشد طاغوتی، حقوقبگیر عبیدالله بن زیاد توی دولت بنیامیه. مأمور جناب سرهنگ با ۳۰ سال سابقه، سن و سالی ازش گذشته، با نوچههایش ۴۰۰۰ تا نوچه. حالا میبیند امام حسین حرفش حق است، روی حساب استدلال است. میفرماید: «آقا، اینها نامه دادند. من به خاطر نامهی اینها آمدم.» بعد برگشت گفت: «آقا، من نامهها را ننوشتم. من توی این نامهها نبودم.» یک خورجین، دو تا خورجین نامه خالی کردند. بماند گفتگویی که بین امام حسین و حر شد که بحث مفصلی دارد.
آن آخرش دید که عمر سعد منطق ندارد. گفتگو کرد با... مشکل چیست؟ واقعاً میخواهی بکشی حسین را؟ نامه نوشتند به خاطر نامهی اینها آمدم. الان هم میگویید نیایم، برمیگردم. خب، چه کارش میکنی؟ برای چه باید... گفت: «نه، دستور امیر به من رسیده، دستور عبیدالله.» حر برگشت، گفتی: «من به دستور امیر چه کار دارم؟ من کلام پیغمبر را کار دارم.» فرمود: «قاتل حسین از شفاعت من محروم است. من نمیخواهم دستم آلوده بشود.» اوضاع را ببین. توی این شرایط خیلی سخت است. بله، معما چو حل گشت، آسان شود. من و شما الان نگاه میکنیم. «باید هم حر انتخاب میکرد.» الان که بله. چه موقعیتی باشی؟ ۴۰۰۰ تا نوچه و شاگرد و رفیقت این ور. آمدهام یک برخوردی کردی که روی برگشت نمیبینی و احتمال میدهی بخواهی برگردی، ملامت میشوی، تحقیر میشوی. خیلی حرف است. این جور پای حق وایسا و خیلی خودش را شکست.
یکی مثل حبیب بن مظاهر ۹۰ و خوردهای سال سن. ۷۰-۸۰ سال تهجد. امام حسین کنار جسد مطهر حبیب بن مظاهر فرمود: «تو کسی بودی که شب یک دور ختم قرآن میکردی.» خب، بعد حر همین ظهر عاشورا بزند بیاید. برای بعضی سوال است که آقا چه جور میشود؟ آخه آن ۷۰-۸۰ سال عبادتی همین جور ظهری گازش را گرفت آمد. انگار یک جوری خودش را شکست که کار ۷۰-۸۰ سال. خودشکنی امثال حبیب بن مظاهر بود. داستانش این است. خیلی آنجا جرئت و جسارت. آدم این جور خودش را بشکند. با آن حال، با آن روحیه. برگشت گفت: «تشخیص دادم شما برحقید. پشیمانم، شرمندهام.» کفشش را انداخته بود روی گردنش، به بهانهی اینکه برای اسبهایم آب بدهم. از اینها جدا راه افتاد سمت شهریه. مسیر را کج کرد سمت امام حسین علیه السلام با گردن کج. برگردم. راه برای برگشت من هست. حضرت فرمود: «ارفع رأسک یا...» سرت را بگیر بالا. «معلوم است که راه برگشت هست.» خیلی هم حضرت تجلیل کردند. رفت میدان. این شد حر. شد انسان. بانک اجلش ظهر عاشورا رسیده بود. تمام. کشته شد. از خسران محض رفت توی سود محض. شهید پای رکاب امام حسین. البته به هر حال درجات فرق میکند. حبیب بن مظاهر آن جور احوالات. یک ضریح کنار امام حسین دارد. حری که خب بیرون کربلا افتاده. اینها سر مبنا. ولی این هم از علی اصحاب الحسین.
ولی وقتی این شکلی نشود، میشود مردم شام. به حق و باطل کار ندارند. گرفتار حب و... اینها یک عمر با بغض امیرالمؤمنین رشد کردند، بزرگ شدند. با حب یزید و معاویه بزرگ شدند. دیگر مغزش را کار نمیاندازد که آقا، اگر جنگی هم بوده باشد، اگر امام حسین خارجی بوده باشد، مستحق قتل بوده باشد، بچههایش را برای چه کشته؟ با بچههایش برای چه باید این جور...؟ شب اول ماه صفر است. خیلی این شبها و این ساعات، لحظات سختی برای اهل بیت است. فردا روز ورود اهل بیت به شام است. همان شامی که بر اساس نقلی به امام سجاد علیه السلام گفتند: «شما از مدینه رفتید مکه، از مکه رفتید کربلا، از کربلا کوفه، از کوفه شام، از شام مدینه.» کجا بیشتر از همه به شما سخت گذشت؟ بر اساس این روایت، حضرت سه بار فرمود: «الشام، الشام، الشام.» هیچ جا مثل شام نیست. یک نقلی هم دارد. یک بیتی از قول امام سجاد علیه السلام منقول است که وقتی حضرت وارد شام شد و آن اوضاع شام را دید، امام سجاد علیه السلام فرمود: «یا لیتنی لم تلدنی امی.» کاش مادر من را به دنیا نمیآورد که این صحنهها را نمیدیدم.
یک جملهای هم از امام سجاد باز منقول است. فرمود: «جدم رسول الله به شما گفت من در ازای رسالتم از شما مزدی نمیخواهم. «لا اسئلکم علیه اجراً الا المودة فی القربی.» یک مودت میخواهم. اگر خواستید مزدی به من بدهید، مزد منی که همهی زحمتها را کشیدم، دین برایتان آوردم، قرآن آوردم، وحی آوردم، معارف آوردم. ۳۰ سال در رنج و شکنجه و گرفتاری و زحمت و تبعید و توی این چیزها بودم برای اینکه این دین به شماها برسد. من مزد نمیخواهم. اگر خواستید مزدی بدهید، مزد من یک چیز باشد: «الا المودة فی القربی.» نسبت به زن و بچهی من، نسبت به خانوادهی من محبت کنید.» نقل امام سجاد علیه السلام در شام فرمود: «خوب شد جدم به شما گفت مزد رسالت من محبت به خانوادهام باشد. اگر جدم رسول الله گفته بود مزد رسالتم این باشد که هرچیزی میتوانید ظلم کنید به زن و بچهی من، باز هم نمیتوانستید این کارها را... باز هم نمیشد این کارها را بکنی. این حجم از جنایت که شما انجام دادید. حتی اگر میگفت تا میتوانید بد، اگر سفارش میکرد بد، «تا میتوانید به بچههای من ظلم کنید، زور بگویید، اذیت کنید.» باز هم نمیشد یک همچین بساطی به پا کنیم.»
چه کردند توی ورود به شام؟ این ایام شما پیکر رهبر شهید ترور تشییع گردید. ۴۰ میلیون نفر. یک هفته این تشییع طول کشید. باز هم اگر طول میکشید، باز چندین میلیون دیگر میآمدند. این پیکر یک جوری میبردند، میدانستند اگر وارد مسیر جمعیت بخواهد بشود، ساعتها طول میکشد. شاید یکی دو روز طول بکشد. از مسیرهای کوتاه آوردند. مردم هم گلایه داشتند. اینها میگفتند آقا میخواهیم مدیریت بکنیم. توی همان مسیر کوتاه چهار پنج کیلومتری در تهران ۱۲ ساعت تقریباً این پیکر طول کشید. ۱۰ ساعت تقریباً طول کشید بخواهد جابهجا بشود، مسافت کوتاهی را. چرا؟ از شدت علاقهی مردم، از شدت عشق مردم، ابراز ارادت مردم پای این تابوت. همهی اینها را که آدم میشنود، توی دلش با خودش میگوید: «لا یوم کیومک یا اباعبدالله.»
این زن و بچه را سه روز پشت دروازهی ساعات نگه داشتند. پشت در شهر شام. منابع نقلی سه روز اینها را نگه داشتند. گفتند: «آقا، چرا در را باز نمیکنی وارد شهر بشوند؟» گفتند: «هنوز شهر آماده نشده. دارند شهر را آذین میبندند، ریسه میبندند، نونوار لباسهای نو میپوشند. میخواهند شیرینی و شربت پخش بکنند.» با چه اوضاعی این زن و بچه وارد این شهر شدند. میزدند و میکوبیدند و میرقصیدند. این جوانها جمع شده بودند، چشمچرانی میکردند. یک دم از روی پشتبامها سنگ میانداختند. این کثافات، دورریز از گوسفند و احشای گوسفند را جمع کرده بودند، به سر و صورت این زن و بچه پرتاب میکردند. لا اله الا الله. روضه زیاد نخوانم. روضههای شام خیلی سنگین است. همان یک روز ورود اهل بیت به شام را باید ۱۰ روز فقط روضه خواند. یک عاشورایی بود واقعاً برای اهل بیت. عاشورایی بود با این تفاوت که ظهر عاشورا همهی آن صحنهها توش عزت بود، شکوه بود، حماسه بود. اینجا همهی این صحنهها توش غربت بود، شکست روحی بود. خیلی این زن و بچه تحقیر شدند توی شام. خیلی اذیت شدند. خیلی غرورشان جریحهدار شد. خیلی حیایشان لکهدار شد. خیلی اذیت شدند.
من یک خط برایتان روضه بخوانم. هرچند یک خط هم سنگین است، میدانم اذیت میشوید. این زن و بچه را وارد شهر شام کردند. بردند جلوی در مسجد اموی. مسجد دمشق. ببخشید، دیگر مجبورم یک کمی توضیح بدهم. میدانم اذیت میشوید. میشناسم شماها را. میدانم امام حسینیاید. میدانم عاشقید. میدانم گریه میکنید. دلم طاقت ندارد روضهی سنگین بشنوید؛ ولی چه کنم؟ امشب یک کمی همدردی کنید با امام سجاد. چه چیزها که ندید! امام سجاد علیه السلام این خانواده را بردند جلوی در مسجد. جلوی در مسجد دمشق. چرا آنجا بردند؟ این دلیل داشت. ببخشید. یزید به قول خودش خلیفهی مسلمین بود. خلیفهی مسلمین اختیاردار جنگ بود. سپاه میفرستاد، میرفتند میجنگیدند. کجا میرفتند میجنگیدند؟ معمولاً با کفار و مشرکین، خزر و دیلم و جاهای مختلف. از آنجاها وقتی میجنگیدند، اسیر میآوردند. بخشی از این اسیرها مرد بودند، بخشی از این اسیرها زن. خاک بر دهان، اسیر زن به عنوان کنیز خرید و فروش میشد. این اسیرهای مرد و زن را کجا میآوردند؟ جمع میکردند. بازار خرید و فروش اینها کجا بود؟ این روضههایی که هی میشنوی میگویند اینها را بردند بازار، این بازار مثلاً ترهبار و این حرفها که نبود. این بازار بردهفروشها بود. کجا بود؟ جلوی در مسجد اموی بود. این زن و بچه را وارد شهر که کردند، مستقیم بردند پشت در مسجد. تعبیر این است: «کما یقام السباة.» همان جوری که اسیر و کنیز میآورند، این زن و بچه را آنجا بردند. آن شکلی نگه داشتند. خیلی این صحنهها سخت بود برای اهل بیت.
بعد چی شد؟ البته زینب کبری آنجا یک اقتداری نشان داد. این بیحیاها خودشان را جمع و جور کردند وگرنه یک حرفهای زشتی داشت رد و بدل میشد آنجا. «و وقف اهل الذمه لهن.» یهودیها و مسیحیهایی که توی شام بودند، این حالا داستان مفصل دارد که اینها خیلیهایشان زخمخورده بودند. خیلیهایشان از نسل آنهایی بودند که جنگ خیبر برایشان پیش آمده بود. به دست امیرالمؤمنین داغدار شده بودند. دنبال انتقام بودند. زخمخوردهی دست امیرالمؤمنین بودند. اینجا الان دختر امیرالمؤمنین آمده، بچههای امیرالمؤمنین آمدهاند با دست بسته. آمدهاند توی رخت اسارت. آمده است وقت انتقام. «فوقف اهل الذمه لهن.» میگوید یهودیان و نصرانیها توی این بازار جمع شدند. نمیدانم حقش این است من فریاد بزنم، ولی من جانش را ندارم. شماها که میشنوید حق روضه را ادا کنید. اینها جمع شدند. خب، چه کار میکردند؟ از آن اولی که اهل بیت وارد شدند، به اینها نگاه میکردند. سنگ میانداختند. آنها را که هیچی. اینها به طور خاص توی آن بازار وقتی این زن و بچه آمدند، یک حرکت خاصی انجام دادند. «یبصقون فی وجوههن.» یا صاحب الزمان، عذر میخواهم. میگوید این یهودیان و نصرانیها هی میآمدند آب دهان توی صورت این زن و بچه میانداختند. این قدر اینها را تحقیر کردند. این قدر به اینها توهین کردند.
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در سورهی مبارکهی عصر، خدای متعال اوضاع بشر را این شکلی توصیف کرد که آدمیزاد به سمت خسارت حرکت میکند و سرمایههایش را از دست میدهد؛ در عوضش هم چیزی نصیبش نمیشود، چیزی گیرش نمیآید. یک عمر ۵۰ ساله، ۶۰، ۷۰ ساله سر میآید، آخرش هم ما به ازایی در قبال این عمر برای همچین کسی نیست. نمیشود تصور کرد. دنیایش که خب تمام شد، اگر لذتی بوده، کیف و حالی بوده، قدرتی بوده، ریاستی بوده، شهرتی بوده، با مرگ تمام میشود. آخرتش چون این آدم حرکت درست و دقیقی نداشته، آوردهای هم ندارد.
آن حرکت دقیق چهار تا ویژگی دارد: «الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.» توی یک کلمه اگر بخواهیم خلاصه بکنیم، این است که در مدار حقیقت و حقانیت حرکت کردن؛ تبعیت از حق، به حق و باطل کار داشتن. خودش اولین نکتهی مهم است. این خودش یک فکر پخته، یک روح به بلوغ رسیده میخواهد که آدم تحلیل، نگاه و محاسبهاش توی زندگی روی این حساب باشد. اکثر آدمها اصلاً این شکلی تحلیل نمیکنند. اصلاً فضای فکر و فضای ذهنشان این جور مسائل نیست. آورده و سودی که لحاظ میکنیم، همین چیزهای مادی و غریزی است که نصیبمان میشود و خب با حیوانات غالباً مشترک است. حیوانات هم رفتارهایی که انجام میدهند، اگر یک جا میآیند، اگر یک جا نمیآیند، اگر یک جا خوشحال میشوند، اگر یک جا ناراحت میشوند، به حسب این است که یک چیزی گیرشان آمده که غریزهشان را دارد سرحال میآورد.
شما جلوی گربه شیر بگذار، خوشش میآید. جلوی گاو علف بگذار، خوشش میآید. شما علف را از جلوی این گاو بردار، ببر بگذار جلو آن یکی گاو، ناراحت میشود، جیغ و سروصدا میکند. خیلیها هم به حسب ظاهر فکرشان میخواهد مثلاً خودشان را توی فکر خودشان، انسان معرفی بکنند. حرف از انسانیت هم میزنند؛ ولی وقتی که تحلیل میکنی و بررسی میکنی، میبینی نه، اینها روی همان مبنایی که بقیه حیوانها خوشحال میشوند، اینها خوشحالند. روی همان مبنایی که بقیه ناراحت میشوند، اینها ناراحتند. تفاوت انسان با بقیه چیست؟ انسان با چه شاخصی به انسانیت میرسد و از حیوانیت در میآید؟ آن شاخص، شاخص حقانیت است.
آدم تا وقتی که روی مرز حقانیت حرکت نکند، تابع حقانیت نباشد، به او نمیگویند انسان. نماد بارز و کامل انسانیت کیست؟ امیرالمؤمنین علیه السلام. چرا نماد انسانیت است؟ که قرآن هم انسان را گفته. آنجایی که تعریف کرده، مثلاً «ان الشیطان للانسان عدو مبین.» در روایات ما، اینجاها که کلمهی «الانسان» رفته و تجلیل شده از انسان، غالباً توی روایاتمان، «الانسان» را گفتند منظور امیرالمؤمنین علیه السلام است. اینکه شیطان دشمنی دارد با انسان، دشمنی دارد با کدام انسان؟ با امیرالمؤمنین. نماد انسانیت، شاخص انسانیت، تبلور انسانیت. انسانیت اگر بخواهد دست و پا پیدا کند، قیافه پیدا کند، چشم و گوش و ابرو پیدا کند، میشود امیرالمؤمنین. کتاب «انسان کامل» شهید مطهری در مورد امیرالمؤمنین همین حرفهای ایشان را بیان میکند، حالا به آن ادبیاتی که ایشان دارد. میشود انسان.
چه باعث شده امیرالمؤمنین انسان باشد؟ چون «علی مع الحق و الحق مع علی.» یک کسی یک طوری بتواند زندگی بکند که یک ذره از چهارچوب حق بیرون نباشد. البته مقام امیرالمؤمنین حتی بالاتر از این است. توی این روایت میفرماید: «علی مع الحق و الحق مع علی.» در خطبهی غدیر، پیغمبر اکرم وقتی که دعا کردند برای امیرالمؤمنین، این طور عرض کردند: «اللهم ادر الحق حیث دار علی.» خیلی عجیب است. یک عبارت این است که «علی هر جا که هست، حق با علی است.» یک عبارت این است: «خدایا علی هر جایی بود، حق را بفرست همان جا.» خیلی عجیب است. یک وقت میگویند آقا این آدم این قدر خالص و پاک است، هرچیزی که بخواهد، بالاخره چیزهایی را دوست دارد که خدا دوست دارد. چیزی که خدا دوست ندارد را او هم دوست ندارد. یک وقت در مورد کسی یک همچین چیزی گفته میشود. این کمالی است که خب شاید بعضی از ماها بتوانیم برسیم. حضرت زهرا سلام الله علیها چه گفتند؟ «رضا الله رضا فاطمه». نه، فاطمه راضی به رضای خداست. هرچیزی را که فاطمه راضی بشود، خدا میگوید: «من هم همین را راضیام.» خیلی عجیب است. خیلی مقام است. این میشود مقام انسان. یک ذره فاصله ندارد از حق.
توی دستگاه معرفتی، فکری و ادراکی او، وقتی وارد میشوید، تحلیل میکنید، جستجو میکنید، میگردید، یک نقطه پیدا نمیشود که یک چیزی را بخواهد، یک چیزی را قبول بکند، یک چیزی را دوست داشته باشد و این مطابقت نداشته باشد با حقیقت، با آن چیزی که خدا گفته، با آن چیزی که خدا خواسته. بلکه این قدر این درو قوی است که اصلاً شما به جای اینکه اول بروی حقیقت را پیدا کنی، بعد بیایی ببینی علی باهاش مطابقت دارد یا نه، کار راحتتر این است که علی را ببین موضعش چیست، کارش چیست، حرکتش چیست، میفهمی حق چیست. به جای اینکه بروی حق را پیدا کنی، بعد علی را باهاش محک بزنی، علی را پیدا کن، خودت حق را کشف میکنی.
خودش فرمود. خود امیرالمؤمنین فرمود که: «لا یعرف الحق بالرجال.» این جوری نیست که شما بتوانید حق را با آدمها تشخیص بدهید. توی یک سری از این جنگها، بعضیها دچار انحراف و تردید شده بودند به خاطر اینکه نگاه میکردند آدمهای گندهای آن طرفند. این از این چیزهایی است که ماها درگیرش میشویم دیگر. یک موضعی را میخواهیم بگیریم، نگاه میکنیم ببینیم کیا دارند این حرف را میزنند. یک موضعی را میخواهیم نقد بکنیم، نگاه میکنیم آقا طرف آدم گندهای است. آدمها اثر میگذارند توی اینکه ما یک حرفی را بپذیریم یا رد بکنیم. واسه همین توی برخی از این جنگهایی که برای امیرالمؤمنین پیش آمد، که انصافاً جنگهای امیرالمؤمنین، جنگهای هم از جهت فیزیکی، جنگهای سختی بود. جنگهای امیرالمؤمنین کلاً با جنگهای پیغمبر متفاوت بود. مظلومیت امیرالمؤمنین، اول مظلوم عالم است دیگر، که مظلومیتش از پیغمبر هم بیشتر است به حسب ظاهر توی این عالم دنیا. نفسشان، جانشان که یکی است؛ ولی موقعیتی که خدای متعال قرار داد، امیرالمؤمنین به مراتب سختتر بود. البته پیغمبر هم موقعیت سادهای نداشت؛ ولی لااقل این جور بود که پیغمبر جنگهایشان با کفار و با مشرکین بود. جنگ با کفار و مشرکین غنیمت هم داشت، پول هم گیرشان میآمد، کنیز هم گیرشان میآمد. یک عده هم خب اینها انگیزهشان به همین چیزهاست دیگر. «میرویم یک پولی برمیداریم و چهار تا زن را در جنگ کنیز میگیریم.» برای بعضیها یک جاذبهای دارد. بعدش هم که اینها دشمن خارجیاند و خورده حساب داریم و نفرت داریم و بدمان میآید.
ولی امیرالمؤمنین سه تا جنگ دارد، هر سه تا با مسلمانها. غنیمت هم ندارد، به اموالشان هم نمیتوانی دست بزنی، زنهایشان را هم نمیتوانی کنیز بگیری. یکیشان که با آدمهایی که بچهمسجدیهای خودمان بودند توی کوفه، جنگ نهروان با خوارج. بچهمحلهات را باید بروی بکشی. به اموالشان هم دست نمیزنی. تفاوت جنگهای پیغمبر با امیرالمؤمنین این میشد که بعضیها توش میماندند. جنگ نهروان جنگ سختی بود. شبی که میخواست جنگ بشود، بعضی از این اصحاب درجه یک امیرالمؤمنین که اسم نمیآورم، چادر... اسم بیاورم، ولی به هر حال هم احترامشان را نگه داریم، هم چون توضیح مفصل میخواهد که اینها حالا قضیهای که برایشان پیش آمد چی بود. یکی از این اصحاب درجه یک که شما همهتان میشناسید، شب جنگ نهروان برگشت به امیرالمؤمنین... آیا صدای قرآنی میآید؟ به نظرم از این جبههی مقابل هم میآید. خیلی قشنگ عبدالباسط. جنگ نهروان، عبدالباسط مناطق محروم! صدای عبدالباسطی میآید، دارد میخواند و خیلی قشنگ دل برده از ما. چه قرآنی میخواند! منظورش این است که ما میخواهیم با اینها بجنگیم؟ طرف قاری قرآن است، همچین قرآنی. بعضیهایشان هم حافظ، عبادتهای طولانی، پیشانیهای جای مهر. امیرالمؤمنین به بیان بنده فرمودند که: «حالا وایسا، نخوابیده شب در...» حالا تحمل تا فردایش که جنگید. خب، یک لشکر بزرگی هم بود، لشکر نهروان، خوارج. امیرالمؤمنین یکی از کراماتش این بود، یکی از معجزاتش این بود، فرمود: «از لشکر من ۱۰ نفر کشته نمیشوند. از لشکر آنها ۱۰ نفر زنده نمیمانند.» همین. از سپاه امیرالمؤمنین ۹ نفر کشته شدند. از سپاه طرف مقابل ۹ نفر زنده ماندند که یکیاش ابن ملجم بود، شقاوت بشریت و بدبختی.
بعد آمدند سر وقت این جنازهها. نه تا جنازه. یکی از این جنازهها که سر و صورت سیاه، ظلمت باطن هویدا بود، امیرالمؤمنین نشان دادند به آن آقا که اسمش را نیاوردم، که همهتان هم میشناسیدش، صحابهی درجه یک امیرالمؤمنین. «فلانی، این را میشناسی؟ توی کوفه مثلاً دیدیش؟ مثلاً رفیقید، آشنایید، فامیلی؟» «همانی که دیشب قرآن میخواند، دل برده بود از ما.» مگر میشود کسی اهل قرآن باشد؟ ظاهراً هم ایمن الیاسی. قرائتش معروف است و میشناسید و حالا اخبار تکذیب هم شد و اینها؛ ولی خب او موضعگیریهایش که خب مشخص است. سوار جنگنده شده بود، جنگندهی سعودیها را میرفته یمنیها را میزده برمیگشته. استاد قرآن. شما بشنوی مینشینی دو ساعت گریه میکنی. این قدر قرائت قرآنش قشنگ است.
خب، حالا شما فرض کن توی یک موقعیتی قرار بگیرید، مقابل شما همچین کسی باشد. یک موضع سیاسی، یک مداح، این مداحی که ۵۰ سال است دارد مردم را میگریاند، مقدس است. آقا ۵۰ سال گریهی امام حسین؟ یعنی امام حسین دست نوکرش را نمیگیرد؟ بزن. یک عالم، عالمی که ۷۰ سال است با این درس و بحث و کتاب و فتوا و اینها سروکار دارد. اول انقلاب قضایای آقای شریعتمداری و بزرگترها لابد یادشان است. مرجع تقلید صاحب رساله گفته بود آقای خمینی آخر یک کار میکند من حکم جهاد بدهم علیه شاه، علیه پهلوی حکم جهاد نداد، علیه امام حکم داد. پشت آن خانه مینشست، مقلدینش از آذربایجان و اینها میآمدند سرود میخواندند. «شریعتمداری ای امام!» آهنگ خمینی امام را میخواندند. آخر هم اسناد لانهی جاسوسی وقتی در آمد، دیدند این بزرگوار نقشهی قتل امام خمینی را داشته و توطئهی ترور امام را نقشهکشی کرده. جامعهی مدرسین اقدام کرد و از سال ۵۸-۵۹ ایشان از مرجعیت خلع شد. بعضی از بزرگترها یادشان باشد. من چند سال پیش رفته بودم مسجد کوفه. پیرمردی از آذربایجان: «شریعتمداری ما...» داستان بابا، ۳۰ سال گذشته، ۴۰... بنده خدا از دنیا ۴۰ سال گذشته. هنوز که طرف نگاه میکند، میگوید: «آخه یعنی مرجع تقلید؟ مگر میشود تشخیص ندهد؟ یعنی تو طلبه درست میفهمی، این مرجع تقلید با ۸۰ سال سن اشتباه میکند؟» توی جنگهای امیرالمؤمنین این شکلی میشد.
حضرت پاسخ چه میداد؟ «و آن مشکل تو این است که آدمها را میگذاری معیار، بعد میخواهی حق را توی قوارهی اینها درآوری.» «اعرف الحق تعرف اهله.» این خیلی قاعدهی مهمی است. «برو حق را بشناس، بعد اهلش را پیدا کن.» تو آدمها را میگذاری. بعد آن آدمها را خوب میدانی. حالا بعضیها را خوب میدانی، بعضیها را بد میدانی. حالا این هم باز یک بدبختی دیگر است. شبهای بعد یک اشاره بکنم، اگر نخواندم، توی ذهنتان باشد. میفرماید که: «اقبل الحق عن صغیر او کبیر و ان کان بغیضاً.» حق را قبول کن، کوچک بهت بگوید یا بزرگ بهت بگوید. خیلی سخت است. خیلی سخت است یک پامنبری بنده بیاید به من بگوید حاج آقا داری اشتباه میکنی. برای من زور میآید. بچه ۱۵ ساله هم باشد، فشار. ادامهی روایت کمر آدم را میشکند. تا اینجا با آدم فشار میآمد. ادامهاش میفرماید: «و ان کان بغیضاً.» حتی اگر ازش نفرت داری. صغیر یا کبیر. بدت هم بیاید. خیلی درد دارد. از آن ور: «و ارد و دل باطل.» باطل را رد کن. «عن صغیر و کبیر و ان کان حبیباً.» کلمات امیرالمؤمنین را داشته باشید توی ذهنتان. خیلی قشنگ است.
یکی از بزرگان ۱۰-۱۵ سال پیش به بنده توصیه میکرد، میفرمود که هر ۲۴ ساعت یک جمله از «الحکم» بگذار جلویت. ۲۴ ساعت. میبینی یک مدت که میگذرانی، اصلاً حال و احوال و هوای آدم. یکی از آن کلمات: «قرر حق را بپذیر از صغیر یا کبیر، حتی اگر بدت بیاید از طرف. باطل را رد کن از صغیر یا کبیر، حتی اگر خوشت بیاید.» خیلی سخت است. «آقا ما فن فلانیایم، آقا ما مرید فلانیایم، آقا ما فالوورشیم، آقا ما رفیقشیم، آخه این داداشمه، داداشمه.» این داداش ماست؟ به آن میگویند تعصب. تعصب دشمن است. تعصب سم است. تعصب پدر آدم را در میآورد. امام المتصبین هم کیست؟ امیرالمؤمنین توی نهجالبلاغه. امام المتصبین که ابلیس است. اولین کسی که تعصب به خرج داد، کی بود؟ تعصب را معمولاً برای بازی پرسپولیس و استقلال و تیم ملی و اینها میگوییم. «تعصبی.» الان که بعضیها هم تعریف هم میکنند، میگویند: «بازیکن متعصب.» این به پرسپولیس مثلاً تعصب دارد. نه، منظور این تعصب نیست. تعصب یعنی یک رگی بین من و شما مشترک است. کار نداریم حق است یا باطل است. سر همین. گاهی فامیل بودن است، گاهی هممحل بودن است، گاهی همشهری بودن است، گاهی همحزبی بودن است، همتیمی بودن است. از این چیزهای مشترک که هر که این ور این خط باشد، برای ما میشود سفید. هر که آن ور آن خط باشد، برای ما میشود سیاه.
خب، داستان ابلیس چه بود که تعصب داشت؟ این به جنس کار داشت. از آتش است یا از گل است؟ بهش گفتند: «سجده کن.» «جنسش با ما فرق میکند.» اگر آتش بود، قبول. «این گل است.» آخه آتش و گل. مشهد و قوچان از اینها داریم دیگر. حالا مشهد قوچان کمتر. بعضی شهرهای دیگر که حالا اسم نمیآورم، حساسیتها. این تا میفهمی مثلاً خواستگار که میآید، میگوید مثلاً: «مال آن شهر است.» «نه نه، ما به فلان شهریها نمیدهیم.» آقا، حالا بررسی کن. این خوب است؟ بد است؟ سالم است؟ مؤمن است؟ کافر است؟ پایینبررهای است؟ بالابررهای است؟ تعصب. تعصب یعنی معیارشان برای پذیرش و رد کردن، حق و باطل نیست. یک رشتهی مشترکی که ما با چند سال پیش، یکی از این رجال سیاسی، بعد آن قضیه حالا بنده هم طرفدار این آقا نیستم، طرفدار آن یکی هم که حالا میخواهم قضیه را ازش تعریف کنم، نیستم. این مثال تعصب است. این مثال این است که وقتی ما معیارانمان نمیآید روی حقیقت. این کلام امیرالمؤمنین که «حق را بپذیر، حتی اگر از طرف بدت میآید. باطل را رد کن، حتی اگر خوشت میآید.» ما درگیر افراد میشویم، درگیر نسبتمان با افراد میشویم. به جای اینکه افراد را با حق محک بزنیم و نسبتمان را با حق تعریف کرده باشیم، اول نسبت را با افراد تعریف کردیم. بعد هم نگاه میکنیم ببینیم کی میگوید.
آقا، فلانی همین جمله را آن یکی بگوید. یکی از شخصیتهای سیاسی، بعد قضیهی ترور شیخ نمر، عربستان. اسم خیابان، خیابان شیخ نمر. یک مدت بعد دوباره باز برداشت شوخی کردم، گفتم پیرزن مشهدی میخواهد تاکسی بگیرد، میگوید: «نمر میرود یا نمیرود؟» این داستان که شد نمر را، شیخ نمر را ترور کردند که علوم غذای سفارت عربستان و اینها. یکی از این افراد، حالا من به اصلاحطلب و اصولگرایش کار ندارم، فقط برای اینکه بدانید داستانش را، اسم جناحشان را. یکی از این اصلاحطلبان مصاحبه کرده بود، گفته بود که: «یعنی چی که بردارند عالم شیعه را گردن بزنند و ما هیچ واکنشی نداشته باشیم؟ حتماً ما باید واکنش نشان دهیم. باید محکوم کنیم. باید اعتراض خودمان را به سفارت عربستان اعلام کنیم. مسئولینمان اگر در این کار کوتاهی کنند، مردم خودشان وارد خواهند شد.» این حرفها را زد. حالا دوست دارم اسمشان را هم بگویم، ولی حالا نمیخواهم بحثم سیاسی بشود.
یکی از این نمایندههای اصولگرا، که چه عرض کنم، نمایندهی جبههی پایداری، رفته بود یکی از دانشگاههای تهران. این دانشجوهای اصلاحطلب هم نشسته بودند که سخنرانی این را خراب کنند. این صحنه خیلی صحنهی بامزهای است. اینها نشسته بودند سخنرانی این را خراب کنند. این آقا شروع کرد خیلی رندانه، صحبتهای آن نمایندهی اصلاحطلب را از روی کاغذ، یک جوری که انگار من خودم حرفم را از قبل نوشتم که از روی آن بخوانم، نگفت میخواهم حرف یکی دیگر را بخوانم. شروع کرد: «بسم الله الرحمن الرحیم. باید دولت آقای احمدینژاد نام بود دیگر. باید دولت فلان بکند وگرنه مردم اقدام میکنند و خودشان میروند سفارت عربستان.» اینها شروع کردند داد و بیداد و «این حرفها چیست؟» و اینها. گفت: «پایینش دکتر علی فلان، نمایندهی اصلاحطلبان.» یک هو اینها همهشان ساکت کردند. این معیار دوگانه سم است. این باعث خسارت آدم میشود. این آدم را توی «ان الانسان لفی خسر» نگه میدارد. حرف را که میشنود، نگاه نمیکند این درست است یا غلط است. به حق و باطلش کار ندارد. کی گفته؟ رفیقهای ما گفتند یا دشمنانمان؟ این خیلی مطلب مهمی است.
پس این شاخص چی شد؟ «لا یعرف الحق بالرجال.» این ولی این آدمها مال آدمهای معمولی است. یکم این را توضیح بدهم و عرضم را تمام کنم. خستهاید. این آدمهای معمولی را نباید معیار کنی. توی یک روایت دیگر هم داریم. میفرماید که: «یک وقت برنداری یک نفر را بگذاری جلویت، هرچیزی که گفت، تصدیق بکنی.» «فتصدقوه دون الحجه.» این «تصدقوه دون الحجه» را این انجمن حجتیه و اینها برداشتند، این روایت را این جوری کردند، گفتند که: «اینها یک وقت جای امام زمان نگذاری جلویت، هرچیزی گفت قبول کنی.» متلک بندازم به رهبری و ولایت فقیه و... منظور امام زمان نیست. حجت یعنی استدلال. میگوید: «یک وقت نکنی یک آدم را بگذاری جلویت. با استدلال کار نداشته باشی، فقط این آدمه هرچیزی گفت، بله.» این در مورد ولایت فقیه، کسی بخواهد این جوری رفتار بکند، غلو است نسبت به ولایت فقیه. ما پذیرش داریم به خاطر استدلال. پشتوانهاش هم استدلال است. حالا روایت چی میگوید؟ «هرچیزی گفت، گوش بدهی، قبول کنی، کار نداشته باشی استدلال دارد یا ندارد، درست میگوید یا غلط میگوید. این کار را اگر بکنی، داری این را میپرستی. میپرستی. تو دیگر خداپرست نیستی. چرا میخواهی قیامت چه میخواهی جواب بدهی؟ حاج آقا فلانی گفت. توی روزنامه نوشته بود. توی کانال فلان بود.» کانال فلان که آنجا توی دم و دستگاه محشر کانال مانال ندارند که. «آقا استدلالت چیست قبول کرده بودی؟» این که نباشد، میشود تعصب.
امام متعصبین کیست؟ ابلیس. امام متعصبین دیگر امیرالمؤمنین نیست. امیرالمؤمنین امام متقین است، نه امام متعصبین. هر کسی که اهل تعصب شد، میرود توی دارودستهی ابلیس. امامش دیگر ابلیس است. تفاوت تعصب با آن مسیر حقانیت در همین است. به استدلال کار دارد. حتی اگر کسی است که من علاقه دارم، میبینم آقا این استدلالش برایم قابل قبول نیست. حتی اگر کسی است که بدم میآید، میگویم: «راست میگوید، حرفش درست است، قابل قبول است، استدلال دارد، قانعکننده است.» آدمی که این جوری برود، حق را پیدا میکند. این میشود تابع حق. و این گرفتار خسران نمیشود.
حالا نکتهای که عرض میکردم چی بود؟ در مورد بقیهی آدمها این را نمیشود گفت. ولی یک نفر است که اینجا خودش شاخص حق است. بقیه شاخص حق نیستند. باید با اینها را محک زد. یک نفر است که شاخص حق است. آن کیست؟ امیرالمؤمنین. آن اهل بیت. امام حسین علیه السلام در مورد خودش، ابتدایی که حضرت شروع کرد به قیام، به محمد بن حنفیه نامهای که حضرت خودشان به عنوان «اعلام الحق» معرفی کردند. «اعلام الحق ما علم.» هر کسی هر وقت میخواهد دنبال حق بگردد، پیدا کند ما را. در مورد هیچ کس دیگر این ادعا را نمیشود کرد. خیلی نعمت است. خیلی این حق را بهت... دنبال اینکه رف... از اینجا به بعد بهت میگویند انسان. از اینجا به بعد عرایضم را یک دور دیگر مرور کنم و تمام کنم.
تفاوت انسان و حیوان توی این اتفاق رقم میخورد که انسان توی فضای حقیقت و حقانیت قدم میزند. حیوان نه، به شهوات و علاقهها و نفرتها و اینهاش کار دارد. خوشش بیاید و بدش بیاید. کار نداریم راست میگوید، درست میگوید، غلط میگوید. این پهلوی چیها را میبینید موضع گرفتن؟ هرچی اینترنشنال، هرچی که آنها میگویند، اینها غرغره میکنند، تکرار میکنند. «آقا، یک دزد خودت فکر کردی، استدلالی، حرفی؟» یکیشان برگشته دیشب توییت کرده که: «آقا، من یک سوالی برایم پیش آمده. اینها آن رهبر قبلیشان که کشته شد، خب اینکه چهار تا بچه داشت، چرا آن بچهای که مرده را کردند رهبر؟» خب، احمق. خود همین استدلال است برای اینکه این نمرده. نه آخه اینترنشنال گفته بچهاش مرده. من میخواهم قبول کنم که این نمرده. ولی اینترنشنال! چه کار کنم؟ این تعطیل کردن عقل است. آخه به ما گفتند این هم کشته شده. این کشته شده. اینها صدایش را در نمیآورند. الکی به اسمش هی دارند بیانیه میدهند. «داداش بزرگتر هم دارد.» خب، این را چرا رهبر نکردند؟ بعد میخواهد بدبخت احساس میکند یک چیزی توی وجودش به اسم عقل هست. آن تههای سوسویی میزند؛ ولی خب نمیتوانم استفاده کنم. میدانی، سخت است این جوری.
عظمت اصحاب امام حسین در کربلا چیست؟ اهل تعصب نیست، اهل استدلال است. این فرق با بقیه. این عاقبتبخیری میکند. این حر را از خسران خارج میکند. این توی حب و بغضش نمانده. این اتفاقاً میتواند حب و بغضهایش را تکان بدهد اگر جای استدلالی باشد. عاقبتبخیریها اینها خیلی مهم است. شما یک محکی بزنید، یک عیاری بگیرید از این آدمهایی که عاقبتبخیری شدند. ویژگی مشترک توی همهشان هست. آن هم همین. نه انصافاً اهل استدلال. مغز را تعطیل نمیکنند. توی حب و بغضشان نمیمانند. یک دری باز میگذارند. یک روزی از این حب خارج بشود.
یک کلمهی دیگر از امیرالمؤمنین بخوانم. این هم فوقالعاده است. فرمود: «رفیق تو را یک جوری دوست داشته باش که عصا ان یکون بغیضک یوماً ما.» شاید یک روز دشمنت بشود. «دشمن تو را یک جوری دشمنی کن عصا یکون حبیبک یوماً ما.» شاید یک روز رفیقت بشود. آقا، خیلی عظمت میخواهد. آدم با رفیقش یک جور برخورد کند، یک دری گذاشته باشد. با دشمنش هم یک جور برخورد کند، یک دری گذاشته باشد. «یک روزی تا قیامت قرار است با این دشمنی کنیم.» مبنا دارد دشمنیمان؟ نه، آخه من کلاً خوشحال نمیکنم. من بهشت؟ چرا؟ اگر حق بگوید حق باشد، چی؟ خب، قیامت میخواهی چه کار کنی؟ بهشت واقعاً نمیخواهی بروی؟
بیرون این، توی این شاخص حقانیت حرکت کردن، شاخص حقانیت که آدم را از خسران خارج میکند، تابع استدلال بودن، انصاف داشتن، گرفتار حب و بغض نشدن، حر. این شکلی. رفیقهایش این ور. آنها هم که آن ورند، گروه خونی این به آنها نمیخورد. افسر ارشد طاغوتی، حقوقبگیر عبیدالله بن زیاد توی دولت بنیامیه. مأمور جناب سرهنگ با ۳۰ سال سابقه، سن و سالی ازش گذشته، با نوچههایش ۴۰۰۰ تا نوچه. حالا میبیند امام حسین حرفش حق است، روی حساب استدلال است. میفرماید: «آقا، اینها نامه دادند. من به خاطر نامهی اینها آمدم.» بعد برگشت گفت: «آقا، من نامهها را ننوشتم. من توی این نامهها نبودم.» یک خورجین، دو تا خورجین نامه خالی کردند. بماند گفتگویی که بین امام حسین و حر شد که بحث مفصلی دارد.
آن آخرش دید که عمر سعد منطق ندارد. گفتگو کرد با... مشکل چیست؟ واقعاً میخواهی بکشی حسین را؟ نامه نوشتند به خاطر نامهی اینها آمدم. الان هم میگویید نیایم، برمیگردم. خب، چه کارش میکنی؟ برای چه باید... گفت: «نه، دستور امیر به من رسیده، دستور عبیدالله.» حر برگشت، گفتی: «من به دستور امیر چه کار دارم؟ من کلام پیغمبر را کار دارم.» فرمود: «قاتل حسین از شفاعت من محروم است. من نمیخواهم دستم آلوده بشود.» اوضاع را ببین. توی این شرایط خیلی سخت است. بله، معما چو حل گشت، آسان شود. من و شما الان نگاه میکنیم. «باید هم حر انتخاب میکرد.» الان که بله. چه موقعیتی باشی؟ ۴۰۰۰ تا نوچه و شاگرد و رفیقت این ور. آمدهام یک برخوردی کردی که روی برگشت نمیبینی و احتمال میدهی بخواهی برگردی، ملامت میشوی، تحقیر میشوی. خیلی حرف است. این جور پای حق وایسا و خیلی خودش را شکست.
یکی مثل حبیب بن مظاهر ۹۰ و خوردهای سال سن. ۷۰-۸۰ سال تهجد. امام حسین کنار جسد مطهر حبیب بن مظاهر فرمود: «تو کسی بودی که شب یک دور ختم قرآن میکردی.» خب، بعد حر همین ظهر عاشورا بزند بیاید. برای بعضی سوال است که آقا چه جور میشود؟ آخه آن ۷۰-۸۰ سال عبادتی همین جور ظهری گازش را گرفت آمد. انگار یک جوری خودش را شکست که کار ۷۰-۸۰ سال. خودشکنی امثال حبیب بن مظاهر بود. داستانش این است. خیلی آنجا جرئت و جسارت. آدم این جور خودش را بشکند. با آن حال، با آن روحیه. برگشت گفت: «تشخیص دادم شما برحقید. پشیمانم، شرمندهام.» کفشش را انداخته بود روی گردنش، به بهانهی اینکه برای اسبهایم آب بدهم. از اینها جدا راه افتاد سمت شهریه. مسیر را کج کرد سمت امام حسین علیه السلام با گردن کج. برگردم. راه برای برگشت من هست. حضرت فرمود: «ارفع رأسک یا...» سرت را بگیر بالا. «معلوم است که راه برگشت هست.» خیلی هم حضرت تجلیل کردند. رفت میدان. این شد حر. شد انسان. بانک اجلش ظهر عاشورا رسیده بود. تمام. کشته شد. از خسران محض رفت توی سود محض. شهید پای رکاب امام حسین. البته به هر حال درجات فرق میکند. حبیب بن مظاهر آن جور احوالات. یک ضریح کنار امام حسین دارد. حری که خب بیرون کربلا افتاده. اینها سر مبنا. ولی این هم از علی اصحاب الحسین.
ولی وقتی این شکلی نشود، میشود مردم شام. به حق و باطل کار ندارند. گرفتار حب و... اینها یک عمر با بغض امیرالمؤمنین رشد کردند، بزرگ شدند. با حب یزید و معاویه بزرگ شدند. دیگر مغزش را کار نمیاندازد که آقا، اگر جنگی هم بوده باشد، اگر امام حسین خارجی بوده باشد، مستحق قتل بوده باشد، بچههایش را برای چه کشته؟ با بچههایش برای چه باید این جور...؟ شب اول ماه صفر است. خیلی این شبها و این ساعات، لحظات سختی برای اهل بیت است. فردا روز ورود اهل بیت به شام است. همان شامی که بر اساس نقلی به امام سجاد علیه السلام گفتند: «شما از مدینه رفتید مکه، از مکه رفتید کربلا، از کربلا کوفه، از کوفه شام، از شام مدینه.» کجا بیشتر از همه به شما سخت گذشت؟ بر اساس این روایت، حضرت سه بار فرمود: «الشام، الشام، الشام.» هیچ جا مثل شام نیست. یک نقلی هم دارد. یک بیتی از قول امام سجاد علیه السلام منقول است که وقتی حضرت وارد شام شد و آن اوضاع شام را دید، امام سجاد علیه السلام فرمود: «یا لیتنی لم تلدنی امی.» کاش مادر من را به دنیا نمیآورد که این صحنهها را نمیدیدم.
یک جملهای هم از امام سجاد باز منقول است. فرمود: «جدم رسول الله به شما گفت من در ازای رسالتم از شما مزدی نمیخواهم. «لا اسئلکم علیه اجراً الا المودة فی القربی.» یک مودت میخواهم. اگر خواستید مزدی به من بدهید، مزد منی که همهی زحمتها را کشیدم، دین برایتان آوردم، قرآن آوردم، وحی آوردم، معارف آوردم. ۳۰ سال در رنج و شکنجه و گرفتاری و زحمت و تبعید و توی این چیزها بودم برای اینکه این دین به شماها برسد. من مزد نمیخواهم. اگر خواستید مزدی بدهید، مزد من یک چیز باشد: «الا المودة فی القربی.» نسبت به زن و بچهی من، نسبت به خانوادهی من محبت کنید.» نقل امام سجاد علیه السلام در شام فرمود: «خوب شد جدم به شما گفت مزد رسالت من محبت به خانوادهام باشد. اگر جدم رسول الله گفته بود مزد رسالتم این باشد که هرچیزی میتوانید ظلم کنید به زن و بچهی من، باز هم نمیتوانستید این کارها را... باز هم نمیشد این کارها را بکنی. این حجم از جنایت که شما انجام دادید. حتی اگر میگفت تا میتوانید بد، اگر سفارش میکرد بد، «تا میتوانید به بچههای من ظلم کنید، زور بگویید، اذیت کنید.» باز هم نمیشد یک همچین بساطی به پا کنیم.»
چه کردند توی ورود به شام؟ این ایام شما پیکر رهبر شهید ترور تشییع گردید. ۴۰ میلیون نفر. یک هفته این تشییع طول کشید. باز هم اگر طول میکشید، باز چندین میلیون دیگر میآمدند. این پیکر یک جوری میبردند، میدانستند اگر وارد مسیر جمعیت بخواهد بشود، ساعتها طول میکشد. شاید یکی دو روز طول بکشد. از مسیرهای کوتاه آوردند. مردم هم گلایه داشتند. اینها میگفتند آقا میخواهیم مدیریت بکنیم. توی همان مسیر کوتاه چهار پنج کیلومتری در تهران ۱۲ ساعت تقریباً این پیکر طول کشید. ۱۰ ساعت تقریباً طول کشید بخواهد جابهجا بشود، مسافت کوتاهی را. چرا؟ از شدت علاقهی مردم، از شدت عشق مردم، ابراز ارادت مردم پای این تابوت. همهی اینها را که آدم میشنود، توی دلش با خودش میگوید: «لا یوم کیومک یا اباعبدالله.»
این زن و بچه را سه روز پشت دروازهی ساعات نگه داشتند. پشت در شهر شام. منابع نقلی سه روز اینها را نگه داشتند. گفتند: «آقا، چرا در را باز نمیکنی وارد شهر بشوند؟» گفتند: «هنوز شهر آماده نشده. دارند شهر را آذین میبندند، ریسه میبندند، نونوار لباسهای نو میپوشند. میخواهند شیرینی و شربت پخش بکنند.» با چه اوضاعی این زن و بچه وارد این شهر شدند. میزدند و میکوبیدند و میرقصیدند. این جوانها جمع شده بودند، چشمچرانی میکردند. یک دم از روی پشتبامها سنگ میانداختند. این کثافات، دورریز از گوسفند و احشای گوسفند را جمع کرده بودند، به سر و صورت این زن و بچه پرتاب میکردند. لا اله الا الله. روضه زیاد نخوانم. روضههای شام خیلی سنگین است. همان یک روز ورود اهل بیت به شام را باید ۱۰ روز فقط روضه خواند. یک عاشورایی بود واقعاً برای اهل بیت. عاشورایی بود با این تفاوت که ظهر عاشورا همهی آن صحنهها توش عزت بود، شکوه بود، حماسه بود. اینجا همهی این صحنهها توش غربت بود، شکست روحی بود. خیلی این زن و بچه تحقیر شدند توی شام. خیلی اذیت شدند. خیلی غرورشان جریحهدار شد. خیلی حیایشان لکهدار شد. خیلی اذیت شدند.
من یک خط برایتان روضه بخوانم. هرچند یک خط هم سنگین است، میدانم اذیت میشوید. این زن و بچه را وارد شهر شام کردند. بردند جلوی در مسجد اموی. مسجد دمشق. ببخشید، دیگر مجبورم یک کمی توضیح بدهم. میدانم اذیت میشوید. میشناسم شماها را. میدانم امام حسینیاید. میدانم عاشقید. میدانم گریه میکنید. دلم طاقت ندارد روضهی سنگین بشنوید؛ ولی چه کنم؟ امشب یک کمی همدردی کنید با امام سجاد. چه چیزها که ندید! امام سجاد علیه السلام این خانواده را بردند جلوی در مسجد. جلوی در مسجد دمشق. چرا آنجا بردند؟ این دلیل داشت. ببخشید. یزید به قول خودش خلیفهی مسلمین بود. خلیفهی مسلمین اختیاردار جنگ بود. سپاه میفرستاد، میرفتند میجنگیدند. کجا میرفتند میجنگیدند؟ معمولاً با کفار و مشرکین، خزر و دیلم و جاهای مختلف. از آنجاها وقتی میجنگیدند، اسیر میآوردند. بخشی از این اسیرها مرد بودند، بخشی از این اسیرها زن. خاک بر دهان، اسیر زن به عنوان کنیز خرید و فروش میشد. این اسیرهای مرد و زن را کجا میآوردند؟ جمع میکردند. بازار خرید و فروش اینها کجا بود؟ این روضههایی که هی میشنوی میگویند اینها را بردند بازار، این بازار مثلاً ترهبار و این حرفها که نبود. این بازار بردهفروشها بود. کجا بود؟ جلوی در مسجد اموی بود. این زن و بچه را وارد شهر که کردند، مستقیم بردند پشت در مسجد. تعبیر این است: «کما یقام السباة.» همان جوری که اسیر و کنیز میآورند، این زن و بچه را آنجا بردند. آن شکلی نگه داشتند. خیلی این صحنهها سخت بود برای اهل بیت.
بعد چی شد؟ البته زینب کبری آنجا یک اقتداری نشان داد. این بیحیاها خودشان را جمع و جور کردند وگرنه یک حرفهای زشتی داشت رد و بدل میشد آنجا. «و وقف اهل الذمه لهن.» یهودیها و مسیحیهایی که توی شام بودند، این حالا داستان مفصل دارد که اینها خیلیهایشان زخمخورده بودند. خیلیهایشان از نسل آنهایی بودند که جنگ خیبر برایشان پیش آمده بود. به دست امیرالمؤمنین داغدار شده بودند. دنبال انتقام بودند. زخمخوردهی دست امیرالمؤمنین بودند. اینجا الان دختر امیرالمؤمنین آمده، بچههای امیرالمؤمنین آمدهاند با دست بسته. آمدهاند توی رخت اسارت. آمده است وقت انتقام. «فوقف اهل الذمه لهن.» میگوید یهودیان و نصرانیها توی این بازار جمع شدند. نمیدانم حقش این است من فریاد بزنم، ولی من جانش را ندارم. شماها که میشنوید حق روضه را ادا کنید. اینها جمع شدند. خب، چه کار میکردند؟ از آن اولی که اهل بیت وارد شدند، به اینها نگاه میکردند. سنگ میانداختند. آنها را که هیچی. اینها به طور خاص توی آن بازار وقتی این زن و بچه آمدند، یک حرکت خاصی انجام دادند. «یبصقون فی وجوههن.» یا صاحب الزمان، عذر میخواهم. میگوید این یهودیان و نصرانیها هی میآمدند آب دهان توی صورت این زن و بچه میانداختند. این قدر اینها را تحقیر کردند. این قدر به اینها توهین کردند.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...