متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
اشارهای شد در جلسات قبل، در مورد قوه خیال؛ فعالترین بخش از وجود انسان که دائماً در حال کار و فعالیت است و حتی وقت خواب هم درگیر است. بلکه میشود گفت درگیری قوه خیال از یک جهت بیشتر است و دارد ریکاوری میکند هر آنچه را که تا حالا دریافت کرده است. همین است که انسان خواب میبیند و عمدتاً انسان در خواب، قوه خیال خود را پردازش میکند و در قوه خیال خودش سیر میکند. این قوه خیال که گفته میشود، با آن کلمه «خیال» که ما در فارسی معمولاً «خیالبافی» و اینها میگوییم و منظورمان توهم و اینهاست فرق میکند. این خیال توهم نیست؛ این عین واقعیت است، بلکه واقعیت اصلی در قوه خیال است و آنجا ما داریم با هم زندگی میکنیم. بحثهای بسیار عمیقی است و بحثهای بسیار دقیقی است و تقریباً هم در اکثر کتب این حرفها نیست. اینها بیشتر حرفهایی است که نزد عرفا و اولیای خداست و اینها در اثر مجاهدت نفس به این مسائل میرسند. دروازه معرفت خدا از این مسائل شروع میشود و کنترل قوه خیال و عبور از مرحله خیال که اینجا دیگر در واقع شهود خداست.
حالا مطالبی که اینها میگویند بحث قوه خیال خیلی مهم است، خصوصاً در بحث توجهات ما. ما اگر بخواهیم توجه قلبی پیدا کنیم، قوه خیالمان خیلی اثرگذار است در اینکه این خطورات شکل میگیرد؛ خطورات قلبی، اصلش خطورات قلبی است. یکهو یک بارقه میزند در این دل و شعلهور میشود به سمت یک علاقهای. کانالش چی بود؟ حالا چون اول جلسه است، اینها را دارم میگویم، خلوت است. گفتم اینها را بگویم. یکم شلوغتر شد، باز برویم توی حرفهای معمولی خودمان. اول آمدند، بالاخره باید یک فرقی بکند با آنهایی که دیرتر میآیند. گفتم این اولیه، عرضی این شکلی داشته باشیم.
قوه خیال یک کانال برای قلب است. تلنگری به قوه خیال میخورد انسان. این تلنگر یا خوب است یا بد، که اینجاها خصوصاً شیطان خیلی دخالت دارد. الهام هم از جانب ملائکه اینجا خیلی دخالت دارد. این تلنگری که به قوه خیال میخورد را اگر انسان بگیرد و تحویل دل بدهد، این هی قوی میشود، قوی میشود. حالات دل قوی میشود. بعد دیگر این خطورات، میشود خطورات قلبی، واردات که در مناجات عارفین، دعای خمس عشر، همین را دارد: که «تو هی یک بارقههایی را در دل اولیای خدا و عارفین میزنی، یکهو آتش میگیرد». نمونههایش را شبهای قبل از اولیای خدا عرض کردیم. مسائل گاهی خیلی ابتدایی. همین که مثلاً میبیند که بچه همسایه دارد با گدا حرف میزند در مورد مادرش میگوید و اینها، این دو روز آتش عشق شعلهور است. این خطورات و واردات قلبی است که از راه کنترل خیال است که درست میشود. حضور قلب در نماز، چه باید حاضر باشد در نماز؟ قلب. از چه راهی حضور قلب پیدا میشود؟ از راه قوه خیال. بخش عمده از قوه خیال ما در اثر حرف زدنهای ماست. امثال بنده که پرحرفی و وراجی میکنیم، نابود است قوه خیالمان. بدبختیم. بعضی بودند که یک ساعت حرف میزدند، ده ساعت میرفتند ناله میکردند. باباتون. آن یک ساعتی که حرف زده، بس که در قوه خیال اثر بد دارد حرف زدن. خصوصاً اگر حرف لغو و لهو و بیخود و حرام باشد که اصلاً کلاً سیاه میکند قوه خیال را و دل را. لغو هم باشد، اثر این شکلی دارد. این بود که مرحوم آیتالله کوهستانی فرمود: «من حرف لغو را از حرف حرام کمتر نمیدانم، اثرش همان است.»
وضعیت قوه خیال برای حضور قلب در نماز، باید انسان سکوت زیادی داشته باشد. این یکی است. سکوت. دو تا نوع سکوت داریم: یک سکوت کلامی است، یک سکوت، سکوت بصری است. سکوت بصری هم مهم است. بعضی چشمها بیشفعال است. اینها در قوه خیال اثر معکوس دارد، توجه را کم میکند. وضع بزرگان سفارش میکردند که شما با مردم که صحبت میکنی، حالا نامحرم که هیچی، با محرمش هم که صحبت میکنید به چهره کسی زل نزنید. بعضی مقید بودند خیلی در بحر تصاویر نمیرفتند. در بحر تصاویر نمیرفتند. به چهره کسی زل نمیزدند. چون زل زدن به چهره کسی، درگیر کردن قوه خیال است و قوه خیال هم که درگیر میشود، دل درگیر میشود. «هر آنچه دیده بیند، دل کند به یاد» احتمالا اشاره به «هر آنچه دیده بیند دل کند یاد» مرور میکند. یکی آنهایی که دیده را، یکی آنهایی که گفته را، یک مقدار هم آنهایی که شنیده را. بیشتر چیزهایی که گفته و چیزهایی که دیده درگیرش میکند. یک خلوتهایی لازم دارد. یک سکوت فکری و سکوت بصری میخواهد. خصوصاً سحر، خلوت در تاریکی، عبادت، نماز شب و نماز صبح را آدم میخواند در تاریکی. بعضی نماز مغرب عشا را هم در تاریکی میخوانند. هرچه تاریکتر بهتر. اسباب توجه بیشتر فراهم است. بلیت مثلاً مجلس روضه؛ چرا اینها را کم میکنند؟ تا آدم حال دلش مناسبتر باشد برای اشک و تمرکز بیشتر شود. این تاریکی یک سری دارد. تاریک شدن چشم که دیگر فعالیت خلاص میشود، دل حالا راحتتر میتواند همراه شود.
بحث نگاه، بحث خیلی مهمی است. حالا ما سمت نگاه حرام فعلاً خیلی نرفتهایم و میرویم انشاءالله امشب. فعلاً در مورد نگاه مباح این را عرض بکنیم. در مورد مباح، اگر انسان حساس باشد، حتماً در مورد حرامش هم حساسیت انسان بالا میرود. نگاه مباح را حضرت یحیی علیهالسلام فرمود: «من بمیرم برایم بهتر است تا نگاهی بکنم که برایم خاصیت ندارد.» «الموت احب الیه» نگاهی که خاصیت ندارد. حالا که چی؟ اینها را داریم عرض میکنیم برای کسانی که دنبال حضور قلب و حالات قلب و اینها هستند. امثال بنده، همان سریال را بنشینیم ببینیم. همان حرام فقط نبینیم. همان هم که نگاه میکنیم با نگاه عبرت نگاه کنیم. این هم همان حد بنده است. همین هم اگر من برسم، عاقبت به خیرم و خیلی رشد کردهام. ولی یک عده حدشان حد شماست. اینها خیلی بالاترند دیگر. مسئلهشان، مسئله حلال و حرام و اینها نیست در نگاه کردن. مسئلهشان، مسئله قلب است و حضور قلب و توجه دل. اینها دیگر باید نسبت به مباح هم حساس باشند. نامحرم که هیچی. آقای شیخ حسن، به محرمش نگاه نمیکردند. نامحرمش. به صورت پسران شیخ مفید؛ دو تا شاگرد سید رضی و سید مرتضی. اینها جوان بودند. محاسن درنیاورده بودند. یک مدتی گذشت. به مناسبتی شیخ مفید؛ چون خواب دیده بود، حضرت زهرا سلاماللهعلیها این دو تا را آوردند برای ایشان و بیبی فرموده بودند که «عَلِّمْهُما الفِقهَ» به این دو تا فقه یاد بده. فردا دیدند که یک علویه در میزند و دو تا بچه در بغل دارد و گفت: «علمهما الفقه یا شیخ، علمهما الفقه» به این دو تا فقه یاد بده. خواب حسن و حسین علیهمالسلام را دیده بود. صبح که سید رضی و سید مرتضی را مادرشان آورد، که هر دو از بزرگان بودند. سید رضی هم که نهجالبلاغه را جمع کرده است و سید مرتضی هم از علمای درجه یک ما است، که سید مرتضی استاد شیخ طوسی است. شیخ طوسی هم مؤسس حوزه علمیه نجف. این دو تا آقازاده محاسن نداشتند. گفتند آنقدر شیخ مفید به صورت اینها نگاه نمیکرد. مثلاً هدیه خریده بود. شانه آورده بود. «برای نماز محاسنتون رو مرتب کنید.» آقا چی میگه؟ آقا نمیدونم. ما ریش درنیاوردهایم، در صورتم نگاه نمیکند. افراط و نمیدانم در حد عقل این آدم درست است. او از آنطرف میگوید همین که بهش بگه: «برای چی؟ لذت خدا آفریده. من نگاه کردن شما. راحت باش عزیزم.» طرف میگوید «نعمته و لذت خدا. دیگر ما نگاه کنیم؟ دیگر یعنی چی که اینو نبینم؟ شما راحت باش.» «چه داند آنکه اشتر میرود؟» یک ضربالمثلی بود. دو تا مهندس با هم حرف میزنند، یکی نمیآید بگه: «نمیدونم فرغونم کجاست.»
اولیای خدا دارند یک چیزیهایی میگویند برای یک جاهایی دارند میگویند. آنها میفهمند. دل. حالات دل. یک نگاه چه اثری دارد در دل؟ کتاب «فضیلتهای فراموش شده» را بخوانید. در مورد مرحوم شیخ عباس تربتی. ایشان در حرم دفن است. صحن آزادی. از بزرگان. مرحوم راشد را بزرگترای جلسه باید یادشان باشد. شیخ حسینعلی راشد خاطرتان هست؟ بزرگترای جلسه. حاج آقا یادشونه دیگر. عزیزان، از منبریهای معروف بود. عاشق رادیو. برنامه داشت. راشد یزدی. راشد به رحمت خدا رفت. ایشان دهه پنجاه به نظرم دنیا رفتند. شیخ حسینعلی راشد، پسر مرحوم شیخ عباس تربتی. کتاب «فضیلتهای فراموش شده» را ایشان نوشته است. خیلی هم اصرار دارد بر اینکه هیچ کرامتی از باباش ثبت نکند. مقدمه سفت میگوید: «من از این کرامتسازی و اینها بدم میآید و الکی شخصیتها را گنده کنند و اصلاً نمیخواهم از این حرفها بزنم و بعضی کتاب مینویسند برای اینکه پول در بیاورند و من میخواهم یک کمی بهتون اخلاق بگویم در مورد پدرم.» البته لابهلایش کرامت هم میگوید که موقع مرگش ایشان حضرت زینب سلاماللهعلیها را دیده بود. یکی از ماجراهایی که تعریف میکند این است: میگوید من رفته بودم تهران برای تحصیل. شیخ عباس تربتی انسان خاصی بود. از این روستا به آن روستا، همش در حال رفتن برای تبلیغ بود و احتیاطهای عجیب و غریبی هم داشت. پول را بهش میدادند میگفتند: «آقا، این پنج هزار تومن را بگیر، پنج تا هزاری از آن وجوهاتی که پیشت هست به ما بده.» میگفت: «نه، من احتیاط میکنم.» گفتم: «بابا، داریم پول مبادله میکنیم. ما پنج تا هزاری میخواهیم. هزاری از آن وجوهات بخواهم به شما محل احتیاط؟» خیلی احتیاطهای عجیبی داشت. آزاده. ایشان میگوید که تهران، به نظرم میدان بهارستان بوده. «پارسال که آمده بودیم، میدان نزده بودند. سال بعد که پدرم آمد، با هم آمدیم توی خیابان قدم بزنیم. گفتم: 'بابا، اینجا دیدی میدان زدند؟' گفت: 'نه پسرم!' گفتم: 'خب، ببینید!' گفت: 'نه پسرم! اصلاً مشغولم کن. زدم که زدم، به من چه؟'»
پاساژها را میگردیم همینجور. بالا را میگردیم، پایین را میگردیم. دوباره از اینور میآییم، افقی میرویم، عمودی میآییم. این پیج را همینجور میرویم. بعد باز کی اینو فالو کرده؟ باز اونو کی فالو کرده؟ باز اون. این که چرا امسال حال ندارم محرم؟ نه، حالم نمیآید. آره، شما بنشین یک دو تا دیگه کامنت بخوانی میآید. زدی نابود کردی قوه خیال را. همین که چراغها تاریک میشود، پیجهایی که رفتی، میآید رژه میرود یکی یکی. الله اکبر! نماز هم که میگویی تازه یک کامنت اون زیر بود، الان دیدی، توی نماز چشمت افتاده بود باز نکرده بود، لود نشده بود، الان لود شد. یک حساسیتی اگر آدم بخواهد این دل یک حالی داشته باشد. تازه این یک حال است. اگر میخواهد تبدیل به مقام شود، انگار خودکشی است. این حالش یک محرم، یک شب میآید، میرود. اولیای خدا خودشان را میکشند که این حالی که یک شب آمد و رفت، بیست و چهار ساعته باشد. اون دیگر زجرکُش میشود آدم. شیرینی دارد که اون زجرکُش شدنش هم عین عشق است. میبینی این در مسابقهها میآیند طرف ده تا دوچرخه گذاشته، رفته بالا. عقل سالم دارد، عشقش است. اون موقع که این شکلی نیستیم و دیوانه میدونه. تو که این ده تا دوچرخه بالا را نرفتهای، تو از زندگی چی کشیدهای که زندگی میکنی؟ لذت زندگی تو اینه. آقای بهجت، نمازشان تمام شد میفرمود: «عَینُ المُلُوکِ» عین ابنا الملوک. چی میدانند مردم لذت چیست وقتی در نماز است؟ شیخ مرتضی انصاری رضواناللهعلیه، در گرمای نجف از درس آمده بود خانه. سرداب ساخته بودند در نجف و ایشان باب کرد، چون دزفولی بود. دزفولیها سرداب زیاد میسازند. چون که از کنار دز، یعنی دز از وسط شهر اینها رد میشود، آنها سرداب میسازند که دز از اون بالا که میآید، این پایینش خنک میشود. شیخ انصاری که رفته بود نجف، این مدل را برده بود. سرداب ساختن. بانک آنجا دیگر خیلی رودی هم ندارد. یک بحر نجف و خیلی خنکی هم ندارد. سرداب یک کمی خنک میکرد این سبک را. و شیخ انصاری برده بود نجف. از درس آمده بود خانه. خیلی تشنهاش بود. خانواده فهمیده بودند ایشان تشنه است. یکی رفته بود از سرداب آب بیاورد. ده دقیقه طول میکشید بروند، آب در کوزه کنند، بیایند. ایشان ده دقیقه را گفته بود: «چیکار کنم؟ دو رکعت نماز بخوانم.» وایستاده بود. یک ساعت نمازش طول کشیده بود. آب جوش شده. بغل ایشان گذاشتند. بعد وصیت کرده و گفته بود: «بعد از مرگم همه نمازهایم را از نو قضا کنید. من آنقدر در نماز لذت بردم، شائبه دارم، لذت خودم میخواندم نماز. خیلی حال میکردم در نماز. اصلاً شک دارم در نماز، نماز درست بود یا نه؟» این چی؟ شک بین دو و هفت میکنیم. در رسالهها نوشته: «هفت، حال کردم.» درسته؟ غلطه. با کی کار دارد این؟ اینها کجا بودند؟ چی میگفتند؟ اینها. این دل یک چیزی است، این سرمایهای است. کنترل خیال میخواهد. کنترل خیال به همین است.
لذا بوعلی سینا میگوید که: «من از اول مقید بودم رمان نخوانم.» قصه نمیخوانده. «چون من میخواستم عاقل بشوم. من میخواستم فیلسوف بشوم.» فیلسوف را با پرورش قوه خیال چه کار؟ رمان همش پرورش خیال است. داستان خیالی است. البته ایشان بعداً خودش رمان نوشته است: کتاب «حی بن یغظان» که کتاب کوچک و خیلی معروفی است، ترجمه فارسی دارد، فکر کنم داشته باشد. این خودش رمان است. یک داستان است. یک داستان فلسفی. همین قوه خیال و شهوت و غضب و اینها در قالب داستان. در «پرنده یومی»، رمان فلسفی نوشته است. رمان فلسفی خوب است. مرحوم علامه طباطبایی به یکی از شاگردانشان - حالا اسم ببرم جناب آقای دکتر ابراهیمی دینانی که تلویزیون هم گاهی ایشان را نشان میدهد - در جوانی یک قوه شاعری قوی داشتند. یک شعر خیلی قشنگ گفتم. علامه که خودش تهِ شاعری بود. اصلاً شعرهایی میگفت علامه. «کیش من مهر دلدارها» این شعر معروف. «تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد / از سمک تا به سمایش کشش لیلا برد.» این اشعار معروف علامه که فوقالعاده است. دختر ایشان رفته مدرسه، یک شعری برایش معلم گفته بود. کلاس اول. بعد آمده بود خانه. علامه گفته: «چرا این را گفته؟» یک قصیده بلند علامه سروده بود. رفته بود مدرسه. «این کی گفته؟ پدرم فیلسوفه.» یک کلمه دخترش گفت: «علامه شاعره.» دیوانش را انداخته بود توی آب. هرچی که سروده بود. بعد آقای ابراهیمی به ایشان گفته بود که: «آقا، این شعر را من برایتان بخوانم؟ شعر گفتم.» علامه میگوید: «چطور؟ اینا. اگر میخواهی فیلسوف بشوی، تو شاعری نرو. شعر و شاعر قوه خیال را تقویت میکند.» «بده دیگر! به هر حال قوه خیال را تقویت میکند دیگر!» اگر میخواهی عقل را تقویت کنی، قلب را تقویت کنی، باید حواست باشد. علامه جعفری میفرمود که: «من در حجره، عصری بود. در گرما میخواستم استراحت کنم. مهمان داشتم.» حالا مهمانشان هم اسمش را گفتند، یکی از علما بود. در کتاب خاطرات ایشان است. الان در ذهنم نیست چون خیلی سال پیش این را خواندم. گفتند که: «چای را گذاشتم، آب جوش را گذاشتم. پلکم سنگین شد. یک لحظه خوابم برد.» حالا بنده خودم شک دارم کانت را دیده بود یا دکارت را دیده بود. یکی از این دو تا فیلسوفهای معروف غرب. گفت که این به علامه گفتش که: «توی بحثهایی که در مورد ما صحبت کردی، خیلی مطالب خوبی گفتی. ما استفاده کردیم از مطلبی که تو گفتی.» بعد گفت که به من گفتش که: «پیغمبر شما خیلی کار خوبی کرد از اول نگذاشت خیلی شما در فضاهای شعر و شاعری بروید.» عرب جاهلیت خیلی فضای شعر و شاعری درشان قوی بود. گفت: «پیغمبر شما میخواست فیلسوف پرورش بدهد. فیلسوف میخواست. یک ملت عاقل پرورش بدهد.» ملت عاقل با این شعر. خیلی خوب سر جای خودش. خیلی عالی است. شعر لازمه ضروریه. خود امیرالمؤمنین دیوان منظوم دارد. ولی این که این فضا دیگر قالب بشود، هم در مورد رمان همین است، هم در مورد شعر همین است. این فضا وقتی قالب میشود، دیگر قوه خیال غلبه میکند در آدم. آدم میبیند دیگر افرادی که این قوه خیال در آنها غلبه دارد، احساسات هم در اینها غلبه دارد. جوگیر میشوند، هیجانی میشوند، احساسی میشوند. یکهو اینوری میشوند، یکهو آنوری میشوند.
یکی از کانالهای کنترل خیال، کنترل چشم است. کنترل چشم. در مورد چشم جلسه گذشته گفتیم که یکی بحث این است که نحوه دیدنمان را مدیریت کنیم. یکی خود دیدن را. این که چی؟ امشب حالا انشاءالله ما فردا شب این بحث را اگر خدا بخواهد تمام میکنیم. بحث حق چشم را وارد بحث بعدی میکنیم. این بخش حالا معمولاً بحث چشم در ارتباط با نامحرم است که خیلی اثرگذار است. یک قواعد روانشناسی هم دارد که حالا این هم آورده بودم. دیگر فرصت نیست برایتان بخوانم که چرا مرد حساس است و نورونهای عصبی مرد نسبت به زن حساس است و زن تحریککنندگی برای مرد دارد و بیشتر مرد از جانب چشم است که آسیب میبیند در ارتباط با زن. زن از کانال گوش است که بیشتر آسیب میبیند. اصل چشم و یادگیری و اثر چشم در قوه خیال و حافظه خیلی زیاد است. گفتند که شصت و پنج تا هشتاد درصد دریافتهای مغز، شناخت مغز و ادراک ما نسبت به اطرافمان از کانال چشممان است. اینها وارد حافظه میشود. چشم میتواند سی و شش هزار بیت اطلاعات را در هر ساعتی پردازش بکند. چشم در هر ساعت سی و شش هزار بیت اطلاعات. لذا ما شصت و پنج الی هشتاد درصد کانالهای منتهی به مغز در اختیار چشم است. گفتند هشتاد درصد آموزش از راه چشم است. یک درصد کمی از راه گوش و بقیه دیگر، بقیه حواس ما از راه چشم است که یاد میگیریم. اصل آموزش، آموزش بصری. خیلی هم واضح است. الان بنده از شما اگر سؤال بکنم خاطره داشته باشید، مثلاً فرض کنید که حضرت امام. شما سخنرانیهایی از امام احتمالاً خواندهاید، شنیدهاید. اگر یک بار حضرت امام را از نزدیک دیده باشید، ولو حرف خاصی هم امام نزده باشند، آن حرکات امام را که با چشم دیدید، قشنگ یادتان است. ولی اگر ده هزار ساعت سخنرانی از امام خمینی شنیده باشید، شاید ده درصدش یادتان باشد. این آدم وقتی یک کسی را میبیند، این دیدن خیلی بیشتر اثر دارد در یادگیری. ما از راه چشم است که یاد میگیریم. اصل ارتباطمان با بیرون از راه چشم است. این هم در روانشناسی اثبات شده، هم در فلسفه و عرفان اثبات شده.
آدم اگر یک تصویری را گرفت، تا این تصویر در آن محو نشود، با محو صورت در روانشناسی که اثبات شده، تسلّا و تجربههای مختلف. در فلسفه هم که میگویند که چون اتحاد پیدا میکند، اتحاد عاقل و معقول. ما تصویری که میگیریم، اول میآید به قوه حس. چشم میبیند، میفرستد برای واهمه. واهمه میفرستد برای خیال. خیال میفرستد برای عقل. هرچی که رفت در مرتبه عقلی ما، با ما متحد میشود. اگر نورانی باشد، نفس ما نورانی میشود تا ابد. اگر ناری باشد، نفس ما ناری میشود تا ابد. یک صورت حرام تا ابد آدم را آتشین میکند. مگر اینکه توبه کند و یک کاری بکند، کانالش را عوض کند.
حالا برای کنترل چشم، خیلی نمیخواهم تمرکز ببرم روی اینکه ما مثلاً نامحرم را نگاه نکنیم و نسبت به حرام کنترل بکنیم. از یک دریچه دیگری وارد این بحث بشویم. آن هم این است که ما سعی کنیم چشممان را بیشتر درگیر امور قشنگ و نورانی کنیم. دیگر فرصت نمیرسد به اینکه آدم چشمش آلوده بشود و خود این نورانیت چشم باعث میشود که آدم با صحنه حرام که مواجه میشود، چشمت نمیگذارد که تو آلوده بشوی. مرحوم آیتالله شیخ عباس قوچانی که وصی مرحوم علی آقا قاضی بود. «نجف که بودیم، محضر قاضی که بودیم، مراقبههایی که ایشان میفرمود. کار به جایی رسیده بود که اگر با نامحرم مواجه میشدیم، چشممان به صورت اتوماتیک یا بسته میشد یا برمیگشت، قبل از اینکه به او برسیم. چشم به صورت حالا ناخودآگاه یا خودآگاه بگوییم، چشم خودش مشغول فعالیت دیگری میشد.» چشم وقتی نورانی بشود، این شکلی میشود. نورانی کنیم، عملاً دیگر از این تصاویر حرام آدم دور میشود.
حالا یک چند تا راهکار برای اینکه چشم نورانی شود. اینها را بگویم و بعدش هم اگر فرصت شد چند تا نمونه از این مواردی که چشم آلوده میکند. مسائل مهمی هم هست و راهکاری و این بحث انشاءالله تمامش کنم. یکی از کارهای خوب، حالا گفتیم که آدم خیره نشود به چهره افراد. به چیزهای خوب خیره بشود. مثلاً نگاه به کعبه خیلی سفارش شده است. خیره بشود آدم، زیاد نگاه کند. برویم! حالا انشاءالله باز بشود و فراهم بشود. هرچی میتوانی طواف کن، نماز بخوان. خسته شدی، بنشین کعبه را نگاه کن. اصلاً خود نشستنش هم که آنجا موضوعیت دارد. هم نشستن در مسجدالحرام، هم نشستن خصوصاً روی کوه صفا که خیلی آثار خاصی دارد. خود نشستنش و نگاه به کعبه آثار عجیبی دارد. حالا فرصت نیست در مورد اینها بحث بشود. خیلی جای گفتگو دارد.
نگاه به کعبه، نگاه به پدر و مادر، اثر رحمت، اثر محبت. چون واسطه فیضاند دیگر. نماد رحمت برای ما پدر و مادرند. شما به پدر و مادر که اینجوری نگاه میکنی، انگار متمرکز بر رحمت خدا شدی. داری رحمت جذب میکنی. این بحث جذب و اینهایی که اینقدر میگویند، اینها مقداریش تا یک حدودیش درست است. یکیش همینجاست: خیره شدن روی چیزهایی که نماد رحمت است. مثل کعبه، مثل استاد، معلم، پدر، مادر، عالم، امام معصوم، شهدا، عکس شهدا. بنشینید تماشا کنید، بنشینید نگاه کنید، خیره بشوید، متمرکز بشوید. آثارش را میبینیم.
نگاه به کفن. ما قم که بودیم یک تکه از کفنمان را روی میز کارمان گذاشته بودیم. یک بخشی دارد که از امضا، امضا داشته باشد. جلوی چشم آدم باشد. استادی که سفارش میکرد: «صحرا پاشید با کفن نماز شب بخوانید.» آن دیگر اصلاً آدم اگر پاشه، همان که میاندازد این کفن را، حالا خودش اگر سکته نکند، خانواده میکنند. یک لحظه یکی چشم وا کند و یکی اینجا وایستاده با کفن و اینها، سنگکوبی میکنند. حتماً یک حس و حال خاصی دارد کفن. لطافت میآورد برای آدم. پدر آیتالله شبیری زنجانی، مرحوم زنجانی که از دوستان حضرت امام بودند، با هم آمده بودند پیش نخودکی. ایشان پنج دقیقه قبل از ناهار که میخواستم سفره پهن بشود و اینها، کفن را دست میگرفت. یک دور کل قرآن را روی کفنش ایشان نوشته بود. هر روز یک انس و ارتباط با کفن. آثار خاصه. دیدنش آثار خاصی دارد. حالات خاصی برای آدم ایجاد میکند. پس خیره شدن برای تمرکز روی افکار مثبت. نگاه محبتآمیز. حالا به فرزند هم همین است. آدم به بچهاش با محبت نگاه کند. نگاه به کفن. نگاه محبتآمیز به همسر. نگاه به کعبه، عالم، امام عادل. نگاه به برادر دینی. همین گریهکنهای امام حسین علیهالسلام. نگاه به اینها اثر دارد.
از آنور در روایت دارد: «النَّظَرُ إلی البخیل یقسی القلب» نگاه به بخیل قساوت قلب میآورد. بعد فرمود: «بخیلترینم کسی است که اسم پیغمبر را بشنود، صلوات نفرستد.» (اللهم صل علی محمد و آل محمد). اینها دیدنشان آثار وضعی دارد. گاهی در اداره آدم افرادی هستند، نگاه به اینها آثار وضعی دارد. یعنی حالات از آدم از دست میرود در اثر نگاه به اینها. معاشرت به حد ضرورت برسد، به حد ضرورت. اینها برای کسی که دنبال این مسائل میگردد دیگر. و اینها باز ما اگر بخواهیم عمومیش را بگوییم، باید بگوییم: «آقا، فقط حرام نباشد.» بیشتر از این میگردد. بیشتر از اینها میخواهد.
بگذارید من یک داستان بگویم. الان یادم آمد. علامه جعفری رضواناللهعلیه، انصافاً آدم وقتی قلم و کتابهای ایشان را میخواند، میبیند این آدم کلماتش کلمات خاصی است. مخصوصاً وقتی در مورد امیرالمؤمنین ایشان مینویسد که به یکی از شاگردانشان میگوید: «من فلان کتاب ایشان را خواندم در مورد حکومتداری امیرالمؤمنین.» آمدم به ایشان گفتم که: «آقا، خیلی کتاب خاصی بود.» لهجه شیرین آذریش فرمود: «من کلاً وقتی قلم میزنم، برای به عشق علی است.» یک وقت دیگر هم فرموده بود که: «شما اینجا جسد جعفری را در تهران میبینید، قلب جعفری نجف است.» جسدش اینجاست. ارتباط خاصی با امیرالمؤمنین داشت و برخی اهل دل میگفتند: «الان هم در وادیالسلام امیرالمؤمنین جایگاه خاصی به ایشان دارد. خصوصاً به خاطر شرح نهجالبلاغه که ایشان نوشته که آن هم به سفارش امیرالمؤمنین بوده.» علامه امینی را خواب دیده بود. نوشتنش هم یک جایی وسطش یک عنایتی از امیرالمؤمنین بهش میشود که در یک جلسه ما یک وقتی گفتیم، الان نمیخواهم واردش بشوم. این بخش اولش را میخواهم بگویم.
شب میلاد حضرت زهرا بوده و اثر نگاه. اینها، اثر نگاه. اثرش این است. اگر ما داریم، اینها گرز آتشین و فلان و اینهاش خیلی نیستیم، دنبال این حرفها نیستیم. دنبال این بخش بودیم. گرمای نجف بود. «قلب الاسد» نجف بود. گرمترین وقت سال. ما میگوییم خرماپزان. عراقیها میگویند «قلب الاسد». اوایل و اواسط مردادماه. ایشان میگوید که: «بحر نجف هم به خاطر گرما و اینها شته و حشره زده بود و یکجوری شده که این حشرهها آمده بودند در شهر. خود مردم نجف دیگر نمیتوانستند زندگی کنند.» اینها که عادت داشتند به این حشرات، آن سال خیلی گرما هم خیلی افتضاح. ایشان هم یک حجره شرقی داشت. شرقی یعنی چی؟ رو به آفتاب. میگوید: «نشسته بودم در این ضلع. گرما داشت من را میپخت. ایشان هم مال تبریز، آنطرفها خنک. خیلی حالم بد بود. شبش هم شب میلاد حضرت زهرا سلاماللهعلیها.» در کتاب «دیدار با علی علیهالسلام» این ماجرا نقل شده. «طلب آمد. گفتش که: 'آقا، شب است. به سفارش تولیت مدرسه، خورده خوراک آورده. درسامون دیگر کسی درس حالیش نمیشه و اینها.' قرار شده که جلسه دورهمی داشته باشیم در حجره فلانی. شما هم بیا. ده، پانزده نفریم. دور هم تفریح کنیم امشب.» حالا غروب بوده، عصر بوده، کی بوده. «رفتم نشستم و جمع، جمع بشاش و بذلهگویی بود و مدیر مدرسه تولیت بود و بزرگترای جلسه بودند. و یکی از اینها یک کاغذی درآورد.» عکس صفحه اول مجله آمریکایی. که «چهره زن سال» بود. قدیمی است دیگر. هر سال دختر شایسته سال را انتخاب میکردند. زیباترین دختر و اینها. که این طلبهها رند بودند. الان این شوخیها زیاد است در فضای طلاب. درآورد و گفت: «آقایون، میخواهم یک امتحانی بگیرم ازتون. چیه؟ میخواستم دور هم بگم بخندند. هوا خوب است. نگاه کنید و بگید سوأل من این است که اگر مخیّر بشید بین دیدار امیرالمؤمنین و زندگی با این زن در دنیا. یک بار دیدار امیرالمؤمنین و زندگی هشتاد ساله با این زن در دنیا.» مدیر مدرسه نشسته بود و پسرش هم بغلش بود. پسرش دست گرفت و یک نگاه اینجوری به پسرش کرد و گفت: «کاکا، بگم؟ کی میره؟» مادرش میگوید. نفر دوم. نفر دوم گفتش که: «ما طلبهها که مشمول شفاعت امیرالمؤمنین واقع میشویم انشاءالله در آخرت، آنقدر امیرالمؤمنین را ببینیم، اینجا چیزی نداریم ما. همین حجرهمان، زندگیمان را...» علامه نفر پنجم یا ششم بودند. این برگه همینجور میآید. به ایشان که میرسد. ایشان میگوید: «من یک حالی پیدا کردم، حالم منقلب شد.» گفتم: «چیو با چی مقایسه میکنی؟» عصبانیت. «این کاغذ را پرت کردم. پا شدم رفتم. رفتم توی حجره نشستم. به محض اینکه نشستم، این آفتاب، حالا همان عصر بوده احتمالاً. آفتابم که میزد و پلکم سنگین شد، چشمم رفت. دیدم توی مجلسی هست و یک کسی بالای مجلس. همه تا کمر خماند و یکی به من اشاره کرد. گفت: 'آقا، امیرالمؤمنین با شما کار دارد.' آمدم جلو. حضرت یک لبخند زد و ظاهراً به اسم ایشان را صدا زدند. یک لبخندی زدند حضرت. من دنیا و آخرت را از دست دادم با این لبخندی که امیرالمؤمنین به من زد.»
کتاب خودم یعنی علامه جعفری را آمدم. با یک شوری برگشتم، رفتم توی حجره. این برگه داشت میچرخید. چهار، پنج نفر رد شده بود. هنوز نداشتند نگاه میکردند، نظر میدادند. آمدم با یک حال پریشان نشستم. گفتم: «چته؟ چی شد؟» گفتم: «ولش کن، ولش کن.» گفت: «من الان رفتم، اینجوری شدم.» همه زدند زیر گریه. آن مسئولشان هم برگشت به آن طلبه گفت که: «بد امتحانی از ما گرفتی. همهمونم رفوزه شدیم.» نگاه به اجنبیهای که بدون قصد لذت و ری باشد و از اینها. همه بلد بودند. «نما که الان اینجا ریبالود نگاه نمیکنیم.» «اونا اصلاً قصد عبرت آموزشی داری از این حرفها. من اصلاً داریم قوه تفکرمان را قوی میکنیم. تحلیل شعارها و اینها.» که دیگر علامه جعفری از این حرفها: «من نگاه کنم؟ اصلاً چی را با چی مقایسه میکنید؟»
یک امیرالمؤمنین. یک نگاه اول بوده. نگاه دومشان بوده که در تهران بوده. خیلی خاص است. وقت نیست که بخواهم تعریف کنم. دیگر وقتمان دارد تمام میشود. مشغول نوشتن بوده. «یک جاییش میرسد، دیدم قلم دارد آتش میگیرد. این عشقم به امیرالمؤمنین شعلهور شد و نوشتم، نوشتم. یکهو دیدم یک دستی روی شانهام آمد. گفت: 'باریکالله!' دیدم این دست، دست امیرالمؤمنین است. گفت: 'این دست، انرژی و آتشی که به من وارد کرد، دیدم من روی زمین نمیتوانم بند بشوم. داشتم میمردم. پا شدم هی خودم را به اینور و آنور کوبیدم. رفتم کتابخانه را کلاً ریختم. همه را. همه کتابها را پرت کردم که زنده بمانم. دیدم من نمیتوانم. گر گرفتم. دیدم کتابها را پرت کردم، من بند نمیشوم. رفتم توی حیاط. بالا و پایین، پایین و بالا. دیگر آخر گفتم: 'دو رکعت نماز بخوانم.' دیگر اگر میخواستم بمیرم، در نماز بمیرم که آرام شدم. بعد از این دستی که حضرت روی شانه من گذاشت، تا امروز بنده با مجهولی مواجه نشدهام. هر مسئلهای که مواجه میشوم، این هم بلدم.» عنایت دست. دست یدالله. اینها را میخواهد. یک از خودگذشتگیهایی میخواهد. ندیدنهایی میخواهد. اجازه بدهند یک نظری. اینها. اینهاست. ما در مورد اینها داریم صحبت میکنیم با نوکرها و محبین عاشقان و شیفتههای اباعبدالله که در این کرونا و این وضعیت، در این هوای باز که یک کمی هم هوا سرد است، آمدهاند دور هم نشستهاند. با اینها باید از اینها بگوییم. نه که آی نگاه اینجوری کنی، تیر میرود تا کجا که چیکار، درسته؟ ولی این الان این حرف ما اینه. اینها آدم را محروم میکند از نظر، از نظر محروم.
این نگاههای پاک و تمیز. نگاه به قرآن. خصوصاً بعضی بزرگان میفرمودند که: «ما از دیدار صورت امام زمان محرومیم.» معادل امام زمان چیست؟ «کتابالله و عترتی.» درسته؟ معادل امام زمان قرآن. حقیقت امام زمان حقیقت قرآن. صورت امام زمان صورت قرآن. آن وجود کتبی، این وجود مادی. یعنی قرآن دست و پا بخواهد در بیاورد، میشود امام زمان. کلمه و اسم و فعل و حرف بخواهد بشود، میشود قرآن. درسته؟ خب شما دست و پا را نمیتوانی نگاه کنی؟ آن چهره را نمیتوانی نگاه کنی؟ این اسم و فعل و حرف را که میتوانی نگاه کنی. داری به صورت امام زمان نگاه میکنی. بعد آثار میبینی. یکیش کربلای کاظم بود دیگر. عنایتی که بهش شد که اسمش را مراجع دوران مثل آیتالله بروجردی گذاشتند: «معجزه قرن.» که در ساروق بود. سارق، استان مرکزی. امامزاده. چند بار امامزاده رفتیم. امامزاده خیلی باصفا و خاصی هم هست. ایشان کشاورز بوده در ساروق. سواد هم نداشته. مقید به زکاتش بوده. کار خاصی هم بلد نبوده. فقط نماز. عاشق قرآن بوده. فقط قرآن نگاه میکرده. «من چیزی بلد نیستم بخوانم. ولی این نور است دیگر. شما میگویید نور است. من به این نورش نظر میاندازم.» یک بار که داشته میرفته امامزاده، دو نفر سر راهش را میگیرند و در امامزاده آن بالا. امامزاده آیات سخره که مال سوره اعراف است، دور تا دور گنبد نوشته بوده. این دو نفر که ظاهراً دو تا ملک بودند، بهش میگویند که: «کربلایی، این بالا را بخوان ببینم.» «عمو، من سواد ندارم. آمدهام اینجا فاتحه بخوانم.» «حالا بخوان آیه را برای ما.» «سواد ندارم.» میگوید: «کلش را دور تا دور خواند. غش کرد. به هوش آمد. دید کل قرآن حافظ است.» از اول به آخر، از آخر به اول، از وسط به دو طرف. هم آیه را بلد است، هم خواصش را میداند. آثار دنیاییاش، آثار اخرویاش. کشور به کشور رفت. شهید نواب صفوی مصر گفت: «این معجزه ماست.» نشانش داد. مردم به سجده افتادند. گریه کردند. یک چیز عجیبی بود. در اثر نگاه به قرآن آنقدر انرژی میگیرد آدم. وارد جای دیگری میشود. نگاه به قرآن، اثرش این است.
و اشک. اشکم که آثار خاصی دارد. روایاتی دارد. هر کدام فرصت نیست که لباسش را بخوانیم. فقط فهرستوار عرض کردیم: «بصیر فی الدنیا» هرکی دوست دارد در دنیا از چشمش بهرهمند بشود، «فلیکثر من النظر فی المصحف» زیاد به صفحه قرآن نگاه کند. حتی میگویند آن سورههایی که حفظید، بعد از نماز عشا بخوانید. بزرگان میگویند: «از روی قرآن بخوان.» «قرآن بخوان.» آن دیدنش یک اثر دیگری دارد. آن اثر چشم. یک روایت دیگر دارد که فرمود: «هرکی نگاه به والدینش کند، نگاه رحمت، کتب اللَّهُ لَهُ بِکُلِّ نَظْرَةٍ حَجَّةً مَبْرُورَةً» به هر یک نگاه یک حج قبول برایش مینویسند. میگوید: «پرسیدم: 'آقا، اگر روزی صد بار نگاه کند چی؟'» اثر این کار است. اثر حج در انرژی معنوی، در جذب نورانیت چقدر است؟ آن اثر در نگاه محبتآمیز به پدر و مادر. خدا قرار داده آثار معنویاش را میبینیم. این چه صفایی میآورد برای آدم. یک خانواده آباد میشود. این شکلی. بچه نشسته، مادرش و پدرش را اینجوری نگاه میکند. خیلی روایت در این زمینه. روایت عجیبی است. فرمود: «فقط نگاهت به پدر و مادر، نگاه رحمت و رقت باشد.» این هم روایت عجیبی است. این هم به این مناسبت بخوانم. میفرمایند که: «اگه کسی با تندی به پدر و مادرش نگاه کند، و هما ظالمان.» به زور گفتند و ظلم کردند. پدر و مادر ظلم کردند، نکردند. یک جایی ناحق میگویند و ظلم کردند. این اگر نگاه تند کند به اینها، «لَم یَقبل الله له صلاته». دیگر از این به بعد نمازی ازش قبول نیست. مگر اینکه توبه کند، برگردد. یعنی حالا این انرژی منفی هرچی نماز بیاید، دیگر جذب نمیشود. آن انرژی مثبت چقدر بود که کار حج میکرد هر یک نگاهش؟ این آنقدر انرژی منفی دارد که هرچی نماز بیاید، جذب نمیشود. یک نگاه. نگاه دیگر چیست؟ اینجوری نگاه کنی، آنجور اثر. آنجوری نگاه کنی، اینجوری نگاه. چقدر آدم میتواند کاسب باشد در ملکوت. آدم دارد هدر میدهد اینها را. همین چشم. صبح تا شب دارد میچرخد توی مترو و بیارتی و در مغازه و آثارش را هم آدم دارد میبیند در زندگی. یک بخشش همین دلسردیهایی است که آدم از همسرش دارد. کتاب «شنود» میگوید: «میگوید که سر چهارراه یک خانم خیلی زیبارو، سانتا مانتالی داشت رد میشد. یک پسر جوان اینجور زل زده بود بهش. نگاه میکردم هرچی توی ذهنشون بود میخواندم. گل پسر جوان برگشت گفت: 'زن به این میگویند. اونی که ما توی خونه داریم، بشکه است. زن به این میگویند.'» میگفتم: «این دختره که این را آتش زد و خودش هم که آتش گرفت، این هم زندگیش کلاً آتش گرفت. رفت خانه و بعد رابطهاش با زنش سرد شد.» البته این هم آن خانم هم در همه اینها شریک بود. حالا میخوانم برایتان انشاءالله فردا شب اگر فرصت بشود. گفت: «توی یک روز دویست نفر نگاهش کرده بودند. اون روزش را من دیدم. پرونده اون روزش که رفت بالا: دویست تا شعله آتش در عالم انداخته بود که شده برزخش و گرفتاریهای آنطرفش. حساب و کتاب خیلی زیاد است.» یک نگاه. علامه جعفری که نگاه نکرده، پا شد رفت. آن بود. داستانهایی از اینجا. اسرار و حقایقی هست در این نگاهها و آثار نگاه.
فرمود: «با کسی رفتوآمد کنید که «یُذَکِّرُکُم الله رؤیته» وقتی میبینیش یاد خدا بیفتی.» معاشرت، روابط باید این شکلی باشد. بهش سر بزنید. توی پیجش میروی، در مغازهاش میروی، دو کلمه باهاش حرف میزنی احساس میکنی سبک شدی، یاد خدا افتادی، جمع و جور کردی. آدم ربانی، آدم باصفا. با اینها باید آدم حشر و نشر داشته باشد. هشتاد درصد کانال مغز و ورودیهای قوه خیال و باطن ما از راه چشممان است. خیلی اثر دارد. در بحث تربیت هم همین است. مقدمه روضهمان بشود. پدر و مادر، مهمترین بخش اثرگذار روی بچه. بزرگترین امکان و فرصتی که دارند چیست؟ آن مقداری که بچهها از ما میبینند. اگر میخواهی بچهات به تو محبت کند، تو به پدر و مادرت محبت کن. بچهمان میبیند، یاد میگیرد. محبت که گفتنی نیست که بیاید بچه بگه که: «احترام بگذار.» «درست صحبت کن.» یاد میگیرد. هشتاد درصد از این راه. پدر و مادر وقتی با محبت همدیگر را صدا میزنند، با احترام صدا میزنند. اگر کسی اشتباه میکند، عذرخواهی میکند. قُلدربازی درنمیآورید. «بابای ما توی خونه هر وقت ما پامون میخوره به لیوان، 'کوری؟' هر وقت خودش پاش میخوره، میگه: 'عقلتون نمیرسه؟ لیوان نباید اینجا بگذاریم؟'» الا ای حال ما محکومیم. در هر صورت تقصیر ماست. داد میزند. دنبال مشاور میگردد. قلدری یاد گرفت. قلدری دیده. صبح تا شب ای محبت ببیند، احترام ببیند، تواضع ببیند، اخلاص ببیند. رضا میگوید: «وقتی میخواهی صدقه بدهی، انفاق کنی، جلوی چشم بچهات انفاق کن.» بچه ببیند خانواده مستمندی را کمک میکنی. تک و تنها هم رفتی اشکال ندارد. بچه کوچیکت را سوار کن. به بچهات هم بگو: «من اینجا آمدهام به این خانواده میخواهم کمک کنم. خانواده محرومی.» حالا لازم نیست آنها را نشان بدهی که آنها تحقیر بشوند پیش بچه. یاد میگیرد. آموزش میبیند از راه دیدن. دیدن خیلی مهم است. ببینید بچههای اهلبیت را در خونه چیها دیدند. چیها یاد گرفتند. چقدر اینها لطیفاند. چقدر نازند. در خونه اباعبدالله الحسین. پدرش باشد مثلاً حضرت رباب. مادرش باشد عشق و صفا و محبت و صمیمیت که بین آنهاست معلوم است که بچه چی میشود. گفتگوی پدر و مادر وقتی میبیند این احترامها را میبیند. علاقه امام حسین به امام حسن مجتبی چه علاقهای بود؟ خیلی علاقه خاص و ویژهای بود. انفاق وقتی میکرد، اگر آن نفر قبلی مثلاً امام حسن اگر صد تومن میداد، فقیر میآمد پیش امام حسین. امام حسین میفرماید: «من نود و نه تومان بیشتر نمیدهم. به احترام برادرم. من باید بفهمم من رتبهام با ایشان یکسان نیست که بخواهم یکسان کمک کنم. اگر پیش خودم آمده بودی دو برابر میدادم.» همه بفهمند که این اون جلوتره. اون امامه. اون آقاست. تازه برادر بودن دوران حیات امیرالمؤمنین هم بود. از نکات قشنگ و لطیف اینه، میگه که: «امام حسن میخواست امیرالمؤمنین را صدا کند و امام حسین را صدا کند.» این دو تا با همدیگر فرق میکرد. امام حسین وقتی میخواست امیرالمؤمنین را صدا کند، گفت: «یا اباالحسن.» بابای حسن. امام حسن میخواهد صدا کند: «یا اباالحسین.» بابای حسین. این لطافتها را ببینید. کسی با اینها زندگی بکند، همه وجودش میشود ادب. بعد از شهادت امام حسن عطر دیگر استفاده نکرد. ده سال در قید حیات بود شاید بیشتر امام حسین علیهالسلام بعد از امام حسن. ده سال عطر استفاده نکرد. گفتند: «آقا، چرا شما عطر نمیزنید؟» «من هنوز عزادار برادرم حسن بن علیام.» این احساسات، این لطایف. در ارتباط امام حسین با حضرت زینب چه عشقی. این نگاههای اینها، چشمهای اینها به همدیگر وقتی میافتد. ماجرای معروف که امام حسین علیهالسلام آمد منزل زینب کبری. دید حضرت زینب خوابیدهاند. آفتاب افتاده روی صورتشان. تمام مدت روی پا ایستاد. سایه کرد. امام حسین علیهالسلام. آفتاب روی صورت حضرت زینب سلاماللهعلیها نیفتاد. یک مدت طولانی ایشان ایستاد. این لطافتها را وقتی بچهها میبینند، جایگاه برادر، جایگاه خواهر، غیرت، ناموسدوستی یاد میگیرند این بچهها. نوعدوستی، محبت، دلسوزی.
بچههای امام حسین علیهالسلام ببینید ایثاری که این بچهها داشتند. فداکاری که داشتند. در این بر بچههای کمسن و سال. صبر. تحمل. همه را در خانه دیدند و یاد گرفتند. دیدند و یاد گرفتند خیلی مهم است. حالا شما تصور کنید این بچهها این صحنههایی از غیرتی مثل غیرت قمر بنیهاشم دیدند. اینها همه با غیرت شدند. آدم وقتی دو بار اون غیرت اباالفضل العباس را در اون خانه میبیند، این حس و حالش نسبت به این ناموس عوض میشود. حالا از این به بعد روضهها را باید با این زاویه دید بخوانید و ببینید. این بچههایی که توی این کاروان اسرا بودند، اینها غیرتمند بودند. لذا بود که این دختر رو کرد به اباعبدالله گفت: «یا ابتا، انظر الی عمتی المضروبه.» بابا، ببین عمه را دارند میزنند. بچهها غیرت داشتند. نمیگفت: «منو دارند میزنند.» بابا، فداکاریها را دیده بودم. هیشکی توی این خونه حرف از خودش نمیزند. هیشکی برای خودش نمیخواهد کاری بکند. چیزی برای خودش نمیخواهد اثبات کند. دیده بودن این بچهها. مخصوصاً عبدالله بن الحسن که آقازاده امام حسن مجتبی بود که شب پنجم رسم است به ایشان متوسل میشویم، در خونه ایشان میروند. این حالا این بچه ده، یازده ساله، کز قنداق و شیرخوارگی پدر از دست داد و توی خونه ابی عبدالله بزرگ شد. این کنار علیاکبر بزرگ شده. کنار امام سجاد بزرگ شده. در حکم پسر امام حسین. از یک طرف هم خون امام مجتبی توی رگاشه. غیرت امام حسن مجتبی. شنیده بود توی این خونه هر وقت حرف از ماتم و غصه بوده، همه حرف از کوچه زدند و این درد این خانواده این بوده. شنیده که پدرش در جوانی محاسنش سفید شد از غصه کوچه. اینها را خبر دارد این بچه. اینها همش تربیت میکند این بچه را. این بچه با غیرت است. لذا آخرین شهید کربلا قبل از امام حسین علیهالسلام این بچه است. اون هم ماجرا این بود: امام حسین علیهالسلام موقع وداع سفارش غلیظی کرد. فرمود که: «زینبم، این بچه را دستش را سفت بگیر. این بچه غیرت دارد. من میشناسم این را. نگذار این بچه در بره. این امانت است. این ده سالشه.» بچه ده ساله. خصوصاً برادر سیزده سالهاش قاسم بن الحسن هم شهید شده. میدانست امام حسین این بچه یک گوله آتش است. خیلی تأکید کرد. فرمود: «دست این را سفت بگیرین. نیاید صحنه.» یکجوری بود، به هر حال میدان را میتوانستند ببینند. گفتند آن لحظات آخر وقتی این بچه کنار خیمهها ایستاده بود، داشت نگاه میکرد. دید عمو تنها شده. بیکس و کار شده. این بچه با این غیرت. خون امام حسن توی رگاش باشد. لابد اون بچه این لحظات اینجور میگفت. میگفت: «یک بار توی کوچه پدرم بود، کاری از دستش نیامد.» «برای هفت پشت ما بسه دیگه. نمیگذارم عموم هم همونجور تنها بشود.» یکهو دید که ابی عبدالله اینها بخشهای سنگین روضه است. دید اباعبدالله به زمین افتادهاند و اینها هجوم آوردند به اباعبدالله. همون روضه ظهر عاشورا که نیزهدار و شمشیردار و شما روضهاش را میشنوی، تحمل نمیکنی. توقع داری اون بچه وایستاده باشد همینجور نگاه کند؟ تربیتشده عباس باشد وایستا نگاه کند؟ تربیتشده حسین باشد وایستا نگاه کند؟ گفتند: «اینجا دستش را هی توی دست امین. صحنه را تصور کن. این دست را گذاشته. میخواهد این دست را بکشد. عمه دارد دست او را سفت. هی این توی کشاکش آخر دست را کند از دست زینب. دوید به سمت گودی قتلگاه.» «عمو را تنها گیر آوردید؟ به خدا نمیگذارم بکشیدش!» گفتند: «همین که رسید، وقتی بود که اباعبدالله روی زمین افتاده بود.» یا صاحب الزمان! روضهها سنگین است. شب پنجم دیگر این داغ عاشورا و محرم گر میگیرد دیگر. گفت: «این شمشیر را آماده کرده بودند برای اینکه فرو بیاورند بر بدن نازنین اباعبدالله. این بچه آمد دستش را اینجوری گرفت روی این شمشیر.» «گوهرام زاده، شمشیر را بر عموی من بلند میکنید؟» عمو این دست را گرفت. اون شمشیر در حال فرود آمدن بود. این دستش را گرفت. ضربه محکم خورد. مگر دست بچه ده ساله چقدر جون دارد؟ گفتند: «این ضربه را که خورد، دیدند دست برگشت روی پوست. آویزون شد.» لا اله الا الله. یک چیزی این بچه اینجا گفت. عجیب است. اینهاست که آدم میگوید اینها تربیتشدهاند. ضربه وقتی به دست محکم وارد شد که بچه یکهو. این بچه انرژیش را از دست میدهد. وقتی بچه شما ضربه محکم به پاش میخورد، یکهو محکم زمین میخورد، میبینی غش میکند. انرژی پا شدن ندارد. این بچه دستش یکهو قطع شده. پرت کرد توی بغل عمو. روی زمین. ابی عبدالله در همون حال، لبها خشکیده و حرف نمیتواند بزند و بدن پر از جراحت، انرژیش را جمع کرد. فرمود: «عزیز عمو، غصه نخوریا. الان بابات میآید به استقبالت.» بچه. ضربه که به دستش وارد شد، یک کلمه فقط داد زد. بگویم؟ حقش را ادا کنید دیگر امشب. حیف امشب مدینه نرفته باشیم. باباش را صدا زد. نه ابی عبدالله را صدا زد. در مقتل به نظرم سید بن طاووس هم در «لهوف» این را نقل کرد. ضربه که خورد به دست عبدالله، داد زد: «یا اُمّتاه!» وای مادرم! انگار بچه یاد بازو افتاد. غلاف شمشیر به بازو.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
اشارهای شد در جلسات قبل، در مورد قوه خیال؛ فعالترین بخش از وجود انسان که دائماً در حال کار و فعالیت است و حتی وقت خواب هم درگیر است. بلکه میشود گفت درگیری قوه خیال از یک جهت بیشتر است و دارد ریکاوری میکند هر آنچه را که تا حالا دریافت کرده است. همین است که انسان خواب میبیند و عمدتاً انسان در خواب، قوه خیال خود را پردازش میکند و در قوه خیال خودش سیر میکند. این قوه خیال که گفته میشود، با آن کلمه «خیال» که ما در فارسی معمولاً «خیالبافی» و اینها میگوییم و منظورمان توهم و اینهاست فرق میکند. این خیال توهم نیست؛ این عین واقعیت است، بلکه واقعیت اصلی در قوه خیال است و آنجا ما داریم با هم زندگی میکنیم. بحثهای بسیار عمیقی است و بحثهای بسیار دقیقی است و تقریباً هم در اکثر کتب این حرفها نیست. اینها بیشتر حرفهایی است که نزد عرفا و اولیای خداست و اینها در اثر مجاهدت نفس به این مسائل میرسند. دروازه معرفت خدا از این مسائل شروع میشود و کنترل قوه خیال و عبور از مرحله خیال که اینجا دیگر در واقع شهود خداست.
حالا مطالبی که اینها میگویند بحث قوه خیال خیلی مهم است، خصوصاً در بحث توجهات ما. ما اگر بخواهیم توجه قلبی پیدا کنیم، قوه خیالمان خیلی اثرگذار است در اینکه این خطورات شکل میگیرد؛ خطورات قلبی، اصلش خطورات قلبی است. یکهو یک بارقه میزند در این دل و شعلهور میشود به سمت یک علاقهای. کانالش چی بود؟ حالا چون اول جلسه است، اینها را دارم میگویم، خلوت است. گفتم اینها را بگویم. یکم شلوغتر شد، باز برویم توی حرفهای معمولی خودمان. اول آمدند، بالاخره باید یک فرقی بکند با آنهایی که دیرتر میآیند. گفتم این اولیه، عرضی این شکلی داشته باشیم.
قوه خیال یک کانال برای قلب است. تلنگری به قوه خیال میخورد انسان. این تلنگر یا خوب است یا بد، که اینجاها خصوصاً شیطان خیلی دخالت دارد. الهام هم از جانب ملائکه اینجا خیلی دخالت دارد. این تلنگری که به قوه خیال میخورد را اگر انسان بگیرد و تحویل دل بدهد، این هی قوی میشود، قوی میشود. حالات دل قوی میشود. بعد دیگر این خطورات، میشود خطورات قلبی، واردات که در مناجات عارفین، دعای خمس عشر، همین را دارد: که «تو هی یک بارقههایی را در دل اولیای خدا و عارفین میزنی، یکهو آتش میگیرد». نمونههایش را شبهای قبل از اولیای خدا عرض کردیم. مسائل گاهی خیلی ابتدایی. همین که مثلاً میبیند که بچه همسایه دارد با گدا حرف میزند در مورد مادرش میگوید و اینها، این دو روز آتش عشق شعلهور است. این خطورات و واردات قلبی است که از راه کنترل خیال است که درست میشود. حضور قلب در نماز، چه باید حاضر باشد در نماز؟ قلب. از چه راهی حضور قلب پیدا میشود؟ از راه قوه خیال. بخش عمده از قوه خیال ما در اثر حرف زدنهای ماست. امثال بنده که پرحرفی و وراجی میکنیم، نابود است قوه خیالمان. بدبختیم. بعضی بودند که یک ساعت حرف میزدند، ده ساعت میرفتند ناله میکردند. باباتون. آن یک ساعتی که حرف زده، بس که در قوه خیال اثر بد دارد حرف زدن. خصوصاً اگر حرف لغو و لهو و بیخود و حرام باشد که اصلاً کلاً سیاه میکند قوه خیال را و دل را. لغو هم باشد، اثر این شکلی دارد. این بود که مرحوم آیتالله کوهستانی فرمود: «من حرف لغو را از حرف حرام کمتر نمیدانم، اثرش همان است.»
وضعیت قوه خیال برای حضور قلب در نماز، باید انسان سکوت زیادی داشته باشد. این یکی است. سکوت. دو تا نوع سکوت داریم: یک سکوت کلامی است، یک سکوت، سکوت بصری است. سکوت بصری هم مهم است. بعضی چشمها بیشفعال است. اینها در قوه خیال اثر معکوس دارد، توجه را کم میکند. وضع بزرگان سفارش میکردند که شما با مردم که صحبت میکنی، حالا نامحرم که هیچی، با محرمش هم که صحبت میکنید به چهره کسی زل نزنید. بعضی مقید بودند خیلی در بحر تصاویر نمیرفتند. در بحر تصاویر نمیرفتند. به چهره کسی زل نمیزدند. چون زل زدن به چهره کسی، درگیر کردن قوه خیال است و قوه خیال هم که درگیر میشود، دل درگیر میشود. «هر آنچه دیده بیند، دل کند به یاد» احتمالا اشاره به «هر آنچه دیده بیند دل کند یاد» مرور میکند. یکی آنهایی که دیده را، یکی آنهایی که گفته را، یک مقدار هم آنهایی که شنیده را. بیشتر چیزهایی که گفته و چیزهایی که دیده درگیرش میکند. یک خلوتهایی لازم دارد. یک سکوت فکری و سکوت بصری میخواهد. خصوصاً سحر، خلوت در تاریکی، عبادت، نماز شب و نماز صبح را آدم میخواند در تاریکی. بعضی نماز مغرب عشا را هم در تاریکی میخوانند. هرچه تاریکتر بهتر. اسباب توجه بیشتر فراهم است. بلیت مثلاً مجلس روضه؛ چرا اینها را کم میکنند؟ تا آدم حال دلش مناسبتر باشد برای اشک و تمرکز بیشتر شود. این تاریکی یک سری دارد. تاریک شدن چشم که دیگر فعالیت خلاص میشود، دل حالا راحتتر میتواند همراه شود.
بحث نگاه، بحث خیلی مهمی است. حالا ما سمت نگاه حرام فعلاً خیلی نرفتهایم و میرویم انشاءالله امشب. فعلاً در مورد نگاه مباح این را عرض بکنیم. در مورد مباح، اگر انسان حساس باشد، حتماً در مورد حرامش هم حساسیت انسان بالا میرود. نگاه مباح را حضرت یحیی علیهالسلام فرمود: «من بمیرم برایم بهتر است تا نگاهی بکنم که برایم خاصیت ندارد.» «الموت احب الیه» نگاهی که خاصیت ندارد. حالا که چی؟ اینها را داریم عرض میکنیم برای کسانی که دنبال حضور قلب و حالات قلب و اینها هستند. امثال بنده، همان سریال را بنشینیم ببینیم. همان حرام فقط نبینیم. همان هم که نگاه میکنیم با نگاه عبرت نگاه کنیم. این هم همان حد بنده است. همین هم اگر من برسم، عاقبت به خیرم و خیلی رشد کردهام. ولی یک عده حدشان حد شماست. اینها خیلی بالاترند دیگر. مسئلهشان، مسئله حلال و حرام و اینها نیست در نگاه کردن. مسئلهشان، مسئله قلب است و حضور قلب و توجه دل. اینها دیگر باید نسبت به مباح هم حساس باشند. نامحرم که هیچی. آقای شیخ حسن، به محرمش نگاه نمیکردند. نامحرمش. به صورت پسران شیخ مفید؛ دو تا شاگرد سید رضی و سید مرتضی. اینها جوان بودند. محاسن درنیاورده بودند. یک مدتی گذشت. به مناسبتی شیخ مفید؛ چون خواب دیده بود، حضرت زهرا سلاماللهعلیها این دو تا را آوردند برای ایشان و بیبی فرموده بودند که «عَلِّمْهُما الفِقهَ» به این دو تا فقه یاد بده. فردا دیدند که یک علویه در میزند و دو تا بچه در بغل دارد و گفت: «علمهما الفقه یا شیخ، علمهما الفقه» به این دو تا فقه یاد بده. خواب حسن و حسین علیهمالسلام را دیده بود. صبح که سید رضی و سید مرتضی را مادرشان آورد، که هر دو از بزرگان بودند. سید رضی هم که نهجالبلاغه را جمع کرده است و سید مرتضی هم از علمای درجه یک ما است، که سید مرتضی استاد شیخ طوسی است. شیخ طوسی هم مؤسس حوزه علمیه نجف. این دو تا آقازاده محاسن نداشتند. گفتند آنقدر شیخ مفید به صورت اینها نگاه نمیکرد. مثلاً هدیه خریده بود. شانه آورده بود. «برای نماز محاسنتون رو مرتب کنید.» آقا چی میگه؟ آقا نمیدونم. ما ریش درنیاوردهایم، در صورتم نگاه نمیکند. افراط و نمیدانم در حد عقل این آدم درست است. او از آنطرف میگوید همین که بهش بگه: «برای چی؟ لذت خدا آفریده. من نگاه کردن شما. راحت باش عزیزم.» طرف میگوید «نعمته و لذت خدا. دیگر ما نگاه کنیم؟ دیگر یعنی چی که اینو نبینم؟ شما راحت باش.» «چه داند آنکه اشتر میرود؟» یک ضربالمثلی بود. دو تا مهندس با هم حرف میزنند، یکی نمیآید بگه: «نمیدونم فرغونم کجاست.»
اولیای خدا دارند یک چیزیهایی میگویند برای یک جاهایی دارند میگویند. آنها میفهمند. دل. حالات دل. یک نگاه چه اثری دارد در دل؟ کتاب «فضیلتهای فراموش شده» را بخوانید. در مورد مرحوم شیخ عباس تربتی. ایشان در حرم دفن است. صحن آزادی. از بزرگان. مرحوم راشد را بزرگترای جلسه باید یادشان باشد. شیخ حسینعلی راشد خاطرتان هست؟ بزرگترای جلسه. حاج آقا یادشونه دیگر. عزیزان، از منبریهای معروف بود. عاشق رادیو. برنامه داشت. راشد یزدی. راشد به رحمت خدا رفت. ایشان دهه پنجاه به نظرم دنیا رفتند. شیخ حسینعلی راشد، پسر مرحوم شیخ عباس تربتی. کتاب «فضیلتهای فراموش شده» را ایشان نوشته است. خیلی هم اصرار دارد بر اینکه هیچ کرامتی از باباش ثبت نکند. مقدمه سفت میگوید: «من از این کرامتسازی و اینها بدم میآید و الکی شخصیتها را گنده کنند و اصلاً نمیخواهم از این حرفها بزنم و بعضی کتاب مینویسند برای اینکه پول در بیاورند و من میخواهم یک کمی بهتون اخلاق بگویم در مورد پدرم.» البته لابهلایش کرامت هم میگوید که موقع مرگش ایشان حضرت زینب سلاماللهعلیها را دیده بود. یکی از ماجراهایی که تعریف میکند این است: میگوید من رفته بودم تهران برای تحصیل. شیخ عباس تربتی انسان خاصی بود. از این روستا به آن روستا، همش در حال رفتن برای تبلیغ بود و احتیاطهای عجیب و غریبی هم داشت. پول را بهش میدادند میگفتند: «آقا، این پنج هزار تومن را بگیر، پنج تا هزاری از آن وجوهاتی که پیشت هست به ما بده.» میگفت: «نه، من احتیاط میکنم.» گفتم: «بابا، داریم پول مبادله میکنیم. ما پنج تا هزاری میخواهیم. هزاری از آن وجوهات بخواهم به شما محل احتیاط؟» خیلی احتیاطهای عجیبی داشت. آزاده. ایشان میگوید که تهران، به نظرم میدان بهارستان بوده. «پارسال که آمده بودیم، میدان نزده بودند. سال بعد که پدرم آمد، با هم آمدیم توی خیابان قدم بزنیم. گفتم: 'بابا، اینجا دیدی میدان زدند؟' گفت: 'نه پسرم!' گفتم: 'خب، ببینید!' گفت: 'نه پسرم! اصلاً مشغولم کن. زدم که زدم، به من چه؟'»
پاساژها را میگردیم همینجور. بالا را میگردیم، پایین را میگردیم. دوباره از اینور میآییم، افقی میرویم، عمودی میآییم. این پیج را همینجور میرویم. بعد باز کی اینو فالو کرده؟ باز اونو کی فالو کرده؟ باز اون. این که چرا امسال حال ندارم محرم؟ نه، حالم نمیآید. آره، شما بنشین یک دو تا دیگه کامنت بخوانی میآید. زدی نابود کردی قوه خیال را. همین که چراغها تاریک میشود، پیجهایی که رفتی، میآید رژه میرود یکی یکی. الله اکبر! نماز هم که میگویی تازه یک کامنت اون زیر بود، الان دیدی، توی نماز چشمت افتاده بود باز نکرده بود، لود نشده بود، الان لود شد. یک حساسیتی اگر آدم بخواهد این دل یک حالی داشته باشد. تازه این یک حال است. اگر میخواهد تبدیل به مقام شود، انگار خودکشی است. این حالش یک محرم، یک شب میآید، میرود. اولیای خدا خودشان را میکشند که این حالی که یک شب آمد و رفت، بیست و چهار ساعته باشد. اون دیگر زجرکُش میشود آدم. شیرینی دارد که اون زجرکُش شدنش هم عین عشق است. میبینی این در مسابقهها میآیند طرف ده تا دوچرخه گذاشته، رفته بالا. عقل سالم دارد، عشقش است. اون موقع که این شکلی نیستیم و دیوانه میدونه. تو که این ده تا دوچرخه بالا را نرفتهای، تو از زندگی چی کشیدهای که زندگی میکنی؟ لذت زندگی تو اینه. آقای بهجت، نمازشان تمام شد میفرمود: «عَینُ المُلُوکِ» عین ابنا الملوک. چی میدانند مردم لذت چیست وقتی در نماز است؟ شیخ مرتضی انصاری رضواناللهعلیه، در گرمای نجف از درس آمده بود خانه. سرداب ساخته بودند در نجف و ایشان باب کرد، چون دزفولی بود. دزفولیها سرداب زیاد میسازند. چون که از کنار دز، یعنی دز از وسط شهر اینها رد میشود، آنها سرداب میسازند که دز از اون بالا که میآید، این پایینش خنک میشود. شیخ انصاری که رفته بود نجف، این مدل را برده بود. سرداب ساختن. بانک آنجا دیگر خیلی رودی هم ندارد. یک بحر نجف و خیلی خنکی هم ندارد. سرداب یک کمی خنک میکرد این سبک را. و شیخ انصاری برده بود نجف. از درس آمده بود خانه. خیلی تشنهاش بود. خانواده فهمیده بودند ایشان تشنه است. یکی رفته بود از سرداب آب بیاورد. ده دقیقه طول میکشید بروند، آب در کوزه کنند، بیایند. ایشان ده دقیقه را گفته بود: «چیکار کنم؟ دو رکعت نماز بخوانم.» وایستاده بود. یک ساعت نمازش طول کشیده بود. آب جوش شده. بغل ایشان گذاشتند. بعد وصیت کرده و گفته بود: «بعد از مرگم همه نمازهایم را از نو قضا کنید. من آنقدر در نماز لذت بردم، شائبه دارم، لذت خودم میخواندم نماز. خیلی حال میکردم در نماز. اصلاً شک دارم در نماز، نماز درست بود یا نه؟» این چی؟ شک بین دو و هفت میکنیم. در رسالهها نوشته: «هفت، حال کردم.» درسته؟ غلطه. با کی کار دارد این؟ اینها کجا بودند؟ چی میگفتند؟ اینها. این دل یک چیزی است، این سرمایهای است. کنترل خیال میخواهد. کنترل خیال به همین است.
لذا بوعلی سینا میگوید که: «من از اول مقید بودم رمان نخوانم.» قصه نمیخوانده. «چون من میخواستم عاقل بشوم. من میخواستم فیلسوف بشوم.» فیلسوف را با پرورش قوه خیال چه کار؟ رمان همش پرورش خیال است. داستان خیالی است. البته ایشان بعداً خودش رمان نوشته است: کتاب «حی بن یغظان» که کتاب کوچک و خیلی معروفی است، ترجمه فارسی دارد، فکر کنم داشته باشد. این خودش رمان است. یک داستان است. یک داستان فلسفی. همین قوه خیال و شهوت و غضب و اینها در قالب داستان. در «پرنده یومی»، رمان فلسفی نوشته است. رمان فلسفی خوب است. مرحوم علامه طباطبایی به یکی از شاگردانشان - حالا اسم ببرم جناب آقای دکتر ابراهیمی دینانی که تلویزیون هم گاهی ایشان را نشان میدهد - در جوانی یک قوه شاعری قوی داشتند. یک شعر خیلی قشنگ گفتم. علامه که خودش تهِ شاعری بود. اصلاً شعرهایی میگفت علامه. «کیش من مهر دلدارها» این شعر معروف. «تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد / از سمک تا به سمایش کشش لیلا برد.» این اشعار معروف علامه که فوقالعاده است. دختر ایشان رفته مدرسه، یک شعری برایش معلم گفته بود. کلاس اول. بعد آمده بود خانه. علامه گفته: «چرا این را گفته؟» یک قصیده بلند علامه سروده بود. رفته بود مدرسه. «این کی گفته؟ پدرم فیلسوفه.» یک کلمه دخترش گفت: «علامه شاعره.» دیوانش را انداخته بود توی آب. هرچی که سروده بود. بعد آقای ابراهیمی به ایشان گفته بود که: «آقا، این شعر را من برایتان بخوانم؟ شعر گفتم.» علامه میگوید: «چطور؟ اینا. اگر میخواهی فیلسوف بشوی، تو شاعری نرو. شعر و شاعر قوه خیال را تقویت میکند.» «بده دیگر! به هر حال قوه خیال را تقویت میکند دیگر!» اگر میخواهی عقل را تقویت کنی، قلب را تقویت کنی، باید حواست باشد. علامه جعفری میفرمود که: «من در حجره، عصری بود. در گرما میخواستم استراحت کنم. مهمان داشتم.» حالا مهمانشان هم اسمش را گفتند، یکی از علما بود. در کتاب خاطرات ایشان است. الان در ذهنم نیست چون خیلی سال پیش این را خواندم. گفتند که: «چای را گذاشتم، آب جوش را گذاشتم. پلکم سنگین شد. یک لحظه خوابم برد.» حالا بنده خودم شک دارم کانت را دیده بود یا دکارت را دیده بود. یکی از این دو تا فیلسوفهای معروف غرب. گفت که این به علامه گفتش که: «توی بحثهایی که در مورد ما صحبت کردی، خیلی مطالب خوبی گفتی. ما استفاده کردیم از مطلبی که تو گفتی.» بعد گفت که به من گفتش که: «پیغمبر شما خیلی کار خوبی کرد از اول نگذاشت خیلی شما در فضاهای شعر و شاعری بروید.» عرب جاهلیت خیلی فضای شعر و شاعری درشان قوی بود. گفت: «پیغمبر شما میخواست فیلسوف پرورش بدهد. فیلسوف میخواست. یک ملت عاقل پرورش بدهد.» ملت عاقل با این شعر. خیلی خوب سر جای خودش. خیلی عالی است. شعر لازمه ضروریه. خود امیرالمؤمنین دیوان منظوم دارد. ولی این که این فضا دیگر قالب بشود، هم در مورد رمان همین است، هم در مورد شعر همین است. این فضا وقتی قالب میشود، دیگر قوه خیال غلبه میکند در آدم. آدم میبیند دیگر افرادی که این قوه خیال در آنها غلبه دارد، احساسات هم در اینها غلبه دارد. جوگیر میشوند، هیجانی میشوند، احساسی میشوند. یکهو اینوری میشوند، یکهو آنوری میشوند.
یکی از کانالهای کنترل خیال، کنترل چشم است. کنترل چشم. در مورد چشم جلسه گذشته گفتیم که یکی بحث این است که نحوه دیدنمان را مدیریت کنیم. یکی خود دیدن را. این که چی؟ امشب حالا انشاءالله ما فردا شب این بحث را اگر خدا بخواهد تمام میکنیم. بحث حق چشم را وارد بحث بعدی میکنیم. این بخش حالا معمولاً بحث چشم در ارتباط با نامحرم است که خیلی اثرگذار است. یک قواعد روانشناسی هم دارد که حالا این هم آورده بودم. دیگر فرصت نیست برایتان بخوانم که چرا مرد حساس است و نورونهای عصبی مرد نسبت به زن حساس است و زن تحریککنندگی برای مرد دارد و بیشتر مرد از جانب چشم است که آسیب میبیند در ارتباط با زن. زن از کانال گوش است که بیشتر آسیب میبیند. اصل چشم و یادگیری و اثر چشم در قوه خیال و حافظه خیلی زیاد است. گفتند که شصت و پنج تا هشتاد درصد دریافتهای مغز، شناخت مغز و ادراک ما نسبت به اطرافمان از کانال چشممان است. اینها وارد حافظه میشود. چشم میتواند سی و شش هزار بیت اطلاعات را در هر ساعتی پردازش بکند. چشم در هر ساعت سی و شش هزار بیت اطلاعات. لذا ما شصت و پنج الی هشتاد درصد کانالهای منتهی به مغز در اختیار چشم است. گفتند هشتاد درصد آموزش از راه چشم است. یک درصد کمی از راه گوش و بقیه دیگر، بقیه حواس ما از راه چشم است که یاد میگیریم. اصل آموزش، آموزش بصری. خیلی هم واضح است. الان بنده از شما اگر سؤال بکنم خاطره داشته باشید، مثلاً فرض کنید که حضرت امام. شما سخنرانیهایی از امام احتمالاً خواندهاید، شنیدهاید. اگر یک بار حضرت امام را از نزدیک دیده باشید، ولو حرف خاصی هم امام نزده باشند، آن حرکات امام را که با چشم دیدید، قشنگ یادتان است. ولی اگر ده هزار ساعت سخنرانی از امام خمینی شنیده باشید، شاید ده درصدش یادتان باشد. این آدم وقتی یک کسی را میبیند، این دیدن خیلی بیشتر اثر دارد در یادگیری. ما از راه چشم است که یاد میگیریم. اصل ارتباطمان با بیرون از راه چشم است. این هم در روانشناسی اثبات شده، هم در فلسفه و عرفان اثبات شده.
آدم اگر یک تصویری را گرفت، تا این تصویر در آن محو نشود، با محو صورت در روانشناسی که اثبات شده، تسلّا و تجربههای مختلف. در فلسفه هم که میگویند که چون اتحاد پیدا میکند، اتحاد عاقل و معقول. ما تصویری که میگیریم، اول میآید به قوه حس. چشم میبیند، میفرستد برای واهمه. واهمه میفرستد برای خیال. خیال میفرستد برای عقل. هرچی که رفت در مرتبه عقلی ما، با ما متحد میشود. اگر نورانی باشد، نفس ما نورانی میشود تا ابد. اگر ناری باشد، نفس ما ناری میشود تا ابد. یک صورت حرام تا ابد آدم را آتشین میکند. مگر اینکه توبه کند و یک کاری بکند، کانالش را عوض کند.
حالا برای کنترل چشم، خیلی نمیخواهم تمرکز ببرم روی اینکه ما مثلاً نامحرم را نگاه نکنیم و نسبت به حرام کنترل بکنیم. از یک دریچه دیگری وارد این بحث بشویم. آن هم این است که ما سعی کنیم چشممان را بیشتر درگیر امور قشنگ و نورانی کنیم. دیگر فرصت نمیرسد به اینکه آدم چشمش آلوده بشود و خود این نورانیت چشم باعث میشود که آدم با صحنه حرام که مواجه میشود، چشمت نمیگذارد که تو آلوده بشوی. مرحوم آیتالله شیخ عباس قوچانی که وصی مرحوم علی آقا قاضی بود. «نجف که بودیم، محضر قاضی که بودیم، مراقبههایی که ایشان میفرمود. کار به جایی رسیده بود که اگر با نامحرم مواجه میشدیم، چشممان به صورت اتوماتیک یا بسته میشد یا برمیگشت، قبل از اینکه به او برسیم. چشم به صورت حالا ناخودآگاه یا خودآگاه بگوییم، چشم خودش مشغول فعالیت دیگری میشد.» چشم وقتی نورانی بشود، این شکلی میشود. نورانی کنیم، عملاً دیگر از این تصاویر حرام آدم دور میشود.
حالا یک چند تا راهکار برای اینکه چشم نورانی شود. اینها را بگویم و بعدش هم اگر فرصت شد چند تا نمونه از این مواردی که چشم آلوده میکند. مسائل مهمی هم هست و راهکاری و این بحث انشاءالله تمامش کنم. یکی از کارهای خوب، حالا گفتیم که آدم خیره نشود به چهره افراد. به چیزهای خوب خیره بشود. مثلاً نگاه به کعبه خیلی سفارش شده است. خیره بشود آدم، زیاد نگاه کند. برویم! حالا انشاءالله باز بشود و فراهم بشود. هرچی میتوانی طواف کن، نماز بخوان. خسته شدی، بنشین کعبه را نگاه کن. اصلاً خود نشستنش هم که آنجا موضوعیت دارد. هم نشستن در مسجدالحرام، هم نشستن خصوصاً روی کوه صفا که خیلی آثار خاصی دارد. خود نشستنش و نگاه به کعبه آثار عجیبی دارد. حالا فرصت نیست در مورد اینها بحث بشود. خیلی جای گفتگو دارد.
نگاه به کعبه، نگاه به پدر و مادر، اثر رحمت، اثر محبت. چون واسطه فیضاند دیگر. نماد رحمت برای ما پدر و مادرند. شما به پدر و مادر که اینجوری نگاه میکنی، انگار متمرکز بر رحمت خدا شدی. داری رحمت جذب میکنی. این بحث جذب و اینهایی که اینقدر میگویند، اینها مقداریش تا یک حدودیش درست است. یکیش همینجاست: خیره شدن روی چیزهایی که نماد رحمت است. مثل کعبه، مثل استاد، معلم، پدر، مادر، عالم، امام معصوم، شهدا، عکس شهدا. بنشینید تماشا کنید، بنشینید نگاه کنید، خیره بشوید، متمرکز بشوید. آثارش را میبینیم.
نگاه به کفن. ما قم که بودیم یک تکه از کفنمان را روی میز کارمان گذاشته بودیم. یک بخشی دارد که از امضا، امضا داشته باشد. جلوی چشم آدم باشد. استادی که سفارش میکرد: «صحرا پاشید با کفن نماز شب بخوانید.» آن دیگر اصلاً آدم اگر پاشه، همان که میاندازد این کفن را، حالا خودش اگر سکته نکند، خانواده میکنند. یک لحظه یکی چشم وا کند و یکی اینجا وایستاده با کفن و اینها، سنگکوبی میکنند. حتماً یک حس و حال خاصی دارد کفن. لطافت میآورد برای آدم. پدر آیتالله شبیری زنجانی، مرحوم زنجانی که از دوستان حضرت امام بودند، با هم آمده بودند پیش نخودکی. ایشان پنج دقیقه قبل از ناهار که میخواستم سفره پهن بشود و اینها، کفن را دست میگرفت. یک دور کل قرآن را روی کفنش ایشان نوشته بود. هر روز یک انس و ارتباط با کفن. آثار خاصه. دیدنش آثار خاصی دارد. حالات خاصی برای آدم ایجاد میکند. پس خیره شدن برای تمرکز روی افکار مثبت. نگاه محبتآمیز. حالا به فرزند هم همین است. آدم به بچهاش با محبت نگاه کند. نگاه به کفن. نگاه محبتآمیز به همسر. نگاه به کعبه، عالم، امام عادل. نگاه به برادر دینی. همین گریهکنهای امام حسین علیهالسلام. نگاه به اینها اثر دارد.
از آنور در روایت دارد: «النَّظَرُ إلی البخیل یقسی القلب» نگاه به بخیل قساوت قلب میآورد. بعد فرمود: «بخیلترینم کسی است که اسم پیغمبر را بشنود، صلوات نفرستد.» (اللهم صل علی محمد و آل محمد). اینها دیدنشان آثار وضعی دارد. گاهی در اداره آدم افرادی هستند، نگاه به اینها آثار وضعی دارد. یعنی حالات از آدم از دست میرود در اثر نگاه به اینها. معاشرت به حد ضرورت برسد، به حد ضرورت. اینها برای کسی که دنبال این مسائل میگردد دیگر. و اینها باز ما اگر بخواهیم عمومیش را بگوییم، باید بگوییم: «آقا، فقط حرام نباشد.» بیشتر از این میگردد. بیشتر از اینها میخواهد.
بگذارید من یک داستان بگویم. الان یادم آمد. علامه جعفری رضواناللهعلیه، انصافاً آدم وقتی قلم و کتابهای ایشان را میخواند، میبیند این آدم کلماتش کلمات خاصی است. مخصوصاً وقتی در مورد امیرالمؤمنین ایشان مینویسد که به یکی از شاگردانشان میگوید: «من فلان کتاب ایشان را خواندم در مورد حکومتداری امیرالمؤمنین.» آمدم به ایشان گفتم که: «آقا، خیلی کتاب خاصی بود.» لهجه شیرین آذریش فرمود: «من کلاً وقتی قلم میزنم، برای به عشق علی است.» یک وقت دیگر هم فرموده بود که: «شما اینجا جسد جعفری را در تهران میبینید، قلب جعفری نجف است.» جسدش اینجاست. ارتباط خاصی با امیرالمؤمنین داشت و برخی اهل دل میگفتند: «الان هم در وادیالسلام امیرالمؤمنین جایگاه خاصی به ایشان دارد. خصوصاً به خاطر شرح نهجالبلاغه که ایشان نوشته که آن هم به سفارش امیرالمؤمنین بوده.» علامه امینی را خواب دیده بود. نوشتنش هم یک جایی وسطش یک عنایتی از امیرالمؤمنین بهش میشود که در یک جلسه ما یک وقتی گفتیم، الان نمیخواهم واردش بشوم. این بخش اولش را میخواهم بگویم.
شب میلاد حضرت زهرا بوده و اثر نگاه. اینها، اثر نگاه. اثرش این است. اگر ما داریم، اینها گرز آتشین و فلان و اینهاش خیلی نیستیم، دنبال این حرفها نیستیم. دنبال این بخش بودیم. گرمای نجف بود. «قلب الاسد» نجف بود. گرمترین وقت سال. ما میگوییم خرماپزان. عراقیها میگویند «قلب الاسد». اوایل و اواسط مردادماه. ایشان میگوید که: «بحر نجف هم به خاطر گرما و اینها شته و حشره زده بود و یکجوری شده که این حشرهها آمده بودند در شهر. خود مردم نجف دیگر نمیتوانستند زندگی کنند.» اینها که عادت داشتند به این حشرات، آن سال خیلی گرما هم خیلی افتضاح. ایشان هم یک حجره شرقی داشت. شرقی یعنی چی؟ رو به آفتاب. میگوید: «نشسته بودم در این ضلع. گرما داشت من را میپخت. ایشان هم مال تبریز، آنطرفها خنک. خیلی حالم بد بود. شبش هم شب میلاد حضرت زهرا سلاماللهعلیها.» در کتاب «دیدار با علی علیهالسلام» این ماجرا نقل شده. «طلب آمد. گفتش که: 'آقا، شب است. به سفارش تولیت مدرسه، خورده خوراک آورده. درسامون دیگر کسی درس حالیش نمیشه و اینها.' قرار شده که جلسه دورهمی داشته باشیم در حجره فلانی. شما هم بیا. ده، پانزده نفریم. دور هم تفریح کنیم امشب.» حالا غروب بوده، عصر بوده، کی بوده. «رفتم نشستم و جمع، جمع بشاش و بذلهگویی بود و مدیر مدرسه تولیت بود و بزرگترای جلسه بودند. و یکی از اینها یک کاغذی درآورد.» عکس صفحه اول مجله آمریکایی. که «چهره زن سال» بود. قدیمی است دیگر. هر سال دختر شایسته سال را انتخاب میکردند. زیباترین دختر و اینها. که این طلبهها رند بودند. الان این شوخیها زیاد است در فضای طلاب. درآورد و گفت: «آقایون، میخواهم یک امتحانی بگیرم ازتون. چیه؟ میخواستم دور هم بگم بخندند. هوا خوب است. نگاه کنید و بگید سوأل من این است که اگر مخیّر بشید بین دیدار امیرالمؤمنین و زندگی با این زن در دنیا. یک بار دیدار امیرالمؤمنین و زندگی هشتاد ساله با این زن در دنیا.» مدیر مدرسه نشسته بود و پسرش هم بغلش بود. پسرش دست گرفت و یک نگاه اینجوری به پسرش کرد و گفت: «کاکا، بگم؟ کی میره؟» مادرش میگوید. نفر دوم. نفر دوم گفتش که: «ما طلبهها که مشمول شفاعت امیرالمؤمنین واقع میشویم انشاءالله در آخرت، آنقدر امیرالمؤمنین را ببینیم، اینجا چیزی نداریم ما. همین حجرهمان، زندگیمان را...» علامه نفر پنجم یا ششم بودند. این برگه همینجور میآید. به ایشان که میرسد. ایشان میگوید: «من یک حالی پیدا کردم، حالم منقلب شد.» گفتم: «چیو با چی مقایسه میکنی؟» عصبانیت. «این کاغذ را پرت کردم. پا شدم رفتم. رفتم توی حجره نشستم. به محض اینکه نشستم، این آفتاب، حالا همان عصر بوده احتمالاً. آفتابم که میزد و پلکم سنگین شد، چشمم رفت. دیدم توی مجلسی هست و یک کسی بالای مجلس. همه تا کمر خماند و یکی به من اشاره کرد. گفت: 'آقا، امیرالمؤمنین با شما کار دارد.' آمدم جلو. حضرت یک لبخند زد و ظاهراً به اسم ایشان را صدا زدند. یک لبخندی زدند حضرت. من دنیا و آخرت را از دست دادم با این لبخندی که امیرالمؤمنین به من زد.»
کتاب خودم یعنی علامه جعفری را آمدم. با یک شوری برگشتم، رفتم توی حجره. این برگه داشت میچرخید. چهار، پنج نفر رد شده بود. هنوز نداشتند نگاه میکردند، نظر میدادند. آمدم با یک حال پریشان نشستم. گفتم: «چته؟ چی شد؟» گفتم: «ولش کن، ولش کن.» گفت: «من الان رفتم، اینجوری شدم.» همه زدند زیر گریه. آن مسئولشان هم برگشت به آن طلبه گفت که: «بد امتحانی از ما گرفتی. همهمونم رفوزه شدیم.» نگاه به اجنبیهای که بدون قصد لذت و ری باشد و از اینها. همه بلد بودند. «نما که الان اینجا ریبالود نگاه نمیکنیم.» «اونا اصلاً قصد عبرت آموزشی داری از این حرفها. من اصلاً داریم قوه تفکرمان را قوی میکنیم. تحلیل شعارها و اینها.» که دیگر علامه جعفری از این حرفها: «من نگاه کنم؟ اصلاً چی را با چی مقایسه میکنید؟»
یک امیرالمؤمنین. یک نگاه اول بوده. نگاه دومشان بوده که در تهران بوده. خیلی خاص است. وقت نیست که بخواهم تعریف کنم. دیگر وقتمان دارد تمام میشود. مشغول نوشتن بوده. «یک جاییش میرسد، دیدم قلم دارد آتش میگیرد. این عشقم به امیرالمؤمنین شعلهور شد و نوشتم، نوشتم. یکهو دیدم یک دستی روی شانهام آمد. گفت: 'باریکالله!' دیدم این دست، دست امیرالمؤمنین است. گفت: 'این دست، انرژی و آتشی که به من وارد کرد، دیدم من روی زمین نمیتوانم بند بشوم. داشتم میمردم. پا شدم هی خودم را به اینور و آنور کوبیدم. رفتم کتابخانه را کلاً ریختم. همه را. همه کتابها را پرت کردم که زنده بمانم. دیدم من نمیتوانم. گر گرفتم. دیدم کتابها را پرت کردم، من بند نمیشوم. رفتم توی حیاط. بالا و پایین، پایین و بالا. دیگر آخر گفتم: 'دو رکعت نماز بخوانم.' دیگر اگر میخواستم بمیرم، در نماز بمیرم که آرام شدم. بعد از این دستی که حضرت روی شانه من گذاشت، تا امروز بنده با مجهولی مواجه نشدهام. هر مسئلهای که مواجه میشوم، این هم بلدم.» عنایت دست. دست یدالله. اینها را میخواهد. یک از خودگذشتگیهایی میخواهد. ندیدنهایی میخواهد. اجازه بدهند یک نظری. اینها. اینهاست. ما در مورد اینها داریم صحبت میکنیم با نوکرها و محبین عاشقان و شیفتههای اباعبدالله که در این کرونا و این وضعیت، در این هوای باز که یک کمی هم هوا سرد است، آمدهاند دور هم نشستهاند. با اینها باید از اینها بگوییم. نه که آی نگاه اینجوری کنی، تیر میرود تا کجا که چیکار، درسته؟ ولی این الان این حرف ما اینه. اینها آدم را محروم میکند از نظر، از نظر محروم.
این نگاههای پاک و تمیز. نگاه به قرآن. خصوصاً بعضی بزرگان میفرمودند که: «ما از دیدار صورت امام زمان محرومیم.» معادل امام زمان چیست؟ «کتابالله و عترتی.» درسته؟ معادل امام زمان قرآن. حقیقت امام زمان حقیقت قرآن. صورت امام زمان صورت قرآن. آن وجود کتبی، این وجود مادی. یعنی قرآن دست و پا بخواهد در بیاورد، میشود امام زمان. کلمه و اسم و فعل و حرف بخواهد بشود، میشود قرآن. درسته؟ خب شما دست و پا را نمیتوانی نگاه کنی؟ آن چهره را نمیتوانی نگاه کنی؟ این اسم و فعل و حرف را که میتوانی نگاه کنی. داری به صورت امام زمان نگاه میکنی. بعد آثار میبینی. یکیش کربلای کاظم بود دیگر. عنایتی که بهش شد که اسمش را مراجع دوران مثل آیتالله بروجردی گذاشتند: «معجزه قرن.» که در ساروق بود. سارق، استان مرکزی. امامزاده. چند بار امامزاده رفتیم. امامزاده خیلی باصفا و خاصی هم هست. ایشان کشاورز بوده در ساروق. سواد هم نداشته. مقید به زکاتش بوده. کار خاصی هم بلد نبوده. فقط نماز. عاشق قرآن بوده. فقط قرآن نگاه میکرده. «من چیزی بلد نیستم بخوانم. ولی این نور است دیگر. شما میگویید نور است. من به این نورش نظر میاندازم.» یک بار که داشته میرفته امامزاده، دو نفر سر راهش را میگیرند و در امامزاده آن بالا. امامزاده آیات سخره که مال سوره اعراف است، دور تا دور گنبد نوشته بوده. این دو نفر که ظاهراً دو تا ملک بودند، بهش میگویند که: «کربلایی، این بالا را بخوان ببینم.» «عمو، من سواد ندارم. آمدهام اینجا فاتحه بخوانم.» «حالا بخوان آیه را برای ما.» «سواد ندارم.» میگوید: «کلش را دور تا دور خواند. غش کرد. به هوش آمد. دید کل قرآن حافظ است.» از اول به آخر، از آخر به اول، از وسط به دو طرف. هم آیه را بلد است، هم خواصش را میداند. آثار دنیاییاش، آثار اخرویاش. کشور به کشور رفت. شهید نواب صفوی مصر گفت: «این معجزه ماست.» نشانش داد. مردم به سجده افتادند. گریه کردند. یک چیز عجیبی بود. در اثر نگاه به قرآن آنقدر انرژی میگیرد آدم. وارد جای دیگری میشود. نگاه به قرآن، اثرش این است.
و اشک. اشکم که آثار خاصی دارد. روایاتی دارد. هر کدام فرصت نیست که لباسش را بخوانیم. فقط فهرستوار عرض کردیم: «بصیر فی الدنیا» هرکی دوست دارد در دنیا از چشمش بهرهمند بشود، «فلیکثر من النظر فی المصحف» زیاد به صفحه قرآن نگاه کند. حتی میگویند آن سورههایی که حفظید، بعد از نماز عشا بخوانید. بزرگان میگویند: «از روی قرآن بخوان.» «قرآن بخوان.» آن دیدنش یک اثر دیگری دارد. آن اثر چشم. یک روایت دیگر دارد که فرمود: «هرکی نگاه به والدینش کند، نگاه رحمت، کتب اللَّهُ لَهُ بِکُلِّ نَظْرَةٍ حَجَّةً مَبْرُورَةً» به هر یک نگاه یک حج قبول برایش مینویسند. میگوید: «پرسیدم: 'آقا، اگر روزی صد بار نگاه کند چی؟'» اثر این کار است. اثر حج در انرژی معنوی، در جذب نورانیت چقدر است؟ آن اثر در نگاه محبتآمیز به پدر و مادر. خدا قرار داده آثار معنویاش را میبینیم. این چه صفایی میآورد برای آدم. یک خانواده آباد میشود. این شکلی. بچه نشسته، مادرش و پدرش را اینجوری نگاه میکند. خیلی روایت در این زمینه. روایت عجیبی است. فرمود: «فقط نگاهت به پدر و مادر، نگاه رحمت و رقت باشد.» این هم روایت عجیبی است. این هم به این مناسبت بخوانم. میفرمایند که: «اگه کسی با تندی به پدر و مادرش نگاه کند، و هما ظالمان.» به زور گفتند و ظلم کردند. پدر و مادر ظلم کردند، نکردند. یک جایی ناحق میگویند و ظلم کردند. این اگر نگاه تند کند به اینها، «لَم یَقبل الله له صلاته». دیگر از این به بعد نمازی ازش قبول نیست. مگر اینکه توبه کند، برگردد. یعنی حالا این انرژی منفی هرچی نماز بیاید، دیگر جذب نمیشود. آن انرژی مثبت چقدر بود که کار حج میکرد هر یک نگاهش؟ این آنقدر انرژی منفی دارد که هرچی نماز بیاید، جذب نمیشود. یک نگاه. نگاه دیگر چیست؟ اینجوری نگاه کنی، آنجور اثر. آنجوری نگاه کنی، اینجوری نگاه. چقدر آدم میتواند کاسب باشد در ملکوت. آدم دارد هدر میدهد اینها را. همین چشم. صبح تا شب دارد میچرخد توی مترو و بیارتی و در مغازه و آثارش را هم آدم دارد میبیند در زندگی. یک بخشش همین دلسردیهایی است که آدم از همسرش دارد. کتاب «شنود» میگوید: «میگوید که سر چهارراه یک خانم خیلی زیبارو، سانتا مانتالی داشت رد میشد. یک پسر جوان اینجور زل زده بود بهش. نگاه میکردم هرچی توی ذهنشون بود میخواندم. گل پسر جوان برگشت گفت: 'زن به این میگویند. اونی که ما توی خونه داریم، بشکه است. زن به این میگویند.'» میگفتم: «این دختره که این را آتش زد و خودش هم که آتش گرفت، این هم زندگیش کلاً آتش گرفت. رفت خانه و بعد رابطهاش با زنش سرد شد.» البته این هم آن خانم هم در همه اینها شریک بود. حالا میخوانم برایتان انشاءالله فردا شب اگر فرصت بشود. گفت: «توی یک روز دویست نفر نگاهش کرده بودند. اون روزش را من دیدم. پرونده اون روزش که رفت بالا: دویست تا شعله آتش در عالم انداخته بود که شده برزخش و گرفتاریهای آنطرفش. حساب و کتاب خیلی زیاد است.» یک نگاه. علامه جعفری که نگاه نکرده، پا شد رفت. آن بود. داستانهایی از اینجا. اسرار و حقایقی هست در این نگاهها و آثار نگاه.
فرمود: «با کسی رفتوآمد کنید که «یُذَکِّرُکُم الله رؤیته» وقتی میبینیش یاد خدا بیفتی.» معاشرت، روابط باید این شکلی باشد. بهش سر بزنید. توی پیجش میروی، در مغازهاش میروی، دو کلمه باهاش حرف میزنی احساس میکنی سبک شدی، یاد خدا افتادی، جمع و جور کردی. آدم ربانی، آدم باصفا. با اینها باید آدم حشر و نشر داشته باشد. هشتاد درصد کانال مغز و ورودیهای قوه خیال و باطن ما از راه چشممان است. خیلی اثر دارد. در بحث تربیت هم همین است. مقدمه روضهمان بشود. پدر و مادر، مهمترین بخش اثرگذار روی بچه. بزرگترین امکان و فرصتی که دارند چیست؟ آن مقداری که بچهها از ما میبینند. اگر میخواهی بچهات به تو محبت کند، تو به پدر و مادرت محبت کن. بچهمان میبیند، یاد میگیرد. محبت که گفتنی نیست که بیاید بچه بگه که: «احترام بگذار.» «درست صحبت کن.» یاد میگیرد. هشتاد درصد از این راه. پدر و مادر وقتی با محبت همدیگر را صدا میزنند، با احترام صدا میزنند. اگر کسی اشتباه میکند، عذرخواهی میکند. قُلدربازی درنمیآورید. «بابای ما توی خونه هر وقت ما پامون میخوره به لیوان، 'کوری؟' هر وقت خودش پاش میخوره، میگه: 'عقلتون نمیرسه؟ لیوان نباید اینجا بگذاریم؟'» الا ای حال ما محکومیم. در هر صورت تقصیر ماست. داد میزند. دنبال مشاور میگردد. قلدری یاد گرفت. قلدری دیده. صبح تا شب ای محبت ببیند، احترام ببیند، تواضع ببیند، اخلاص ببیند. رضا میگوید: «وقتی میخواهی صدقه بدهی، انفاق کنی، جلوی چشم بچهات انفاق کن.» بچه ببیند خانواده مستمندی را کمک میکنی. تک و تنها هم رفتی اشکال ندارد. بچه کوچیکت را سوار کن. به بچهات هم بگو: «من اینجا آمدهام به این خانواده میخواهم کمک کنم. خانواده محرومی.» حالا لازم نیست آنها را نشان بدهی که آنها تحقیر بشوند پیش بچه. یاد میگیرد. آموزش میبیند از راه دیدن. دیدن خیلی مهم است. ببینید بچههای اهلبیت را در خونه چیها دیدند. چیها یاد گرفتند. چقدر اینها لطیفاند. چقدر نازند. در خونه اباعبدالله الحسین. پدرش باشد مثلاً حضرت رباب. مادرش باشد عشق و صفا و محبت و صمیمیت که بین آنهاست معلوم است که بچه چی میشود. گفتگوی پدر و مادر وقتی میبیند این احترامها را میبیند. علاقه امام حسین به امام حسن مجتبی چه علاقهای بود؟ خیلی علاقه خاص و ویژهای بود. انفاق وقتی میکرد، اگر آن نفر قبلی مثلاً امام حسن اگر صد تومن میداد، فقیر میآمد پیش امام حسین. امام حسین میفرماید: «من نود و نه تومان بیشتر نمیدهم. به احترام برادرم. من باید بفهمم من رتبهام با ایشان یکسان نیست که بخواهم یکسان کمک کنم. اگر پیش خودم آمده بودی دو برابر میدادم.» همه بفهمند که این اون جلوتره. اون امامه. اون آقاست. تازه برادر بودن دوران حیات امیرالمؤمنین هم بود. از نکات قشنگ و لطیف اینه، میگه که: «امام حسن میخواست امیرالمؤمنین را صدا کند و امام حسین را صدا کند.» این دو تا با همدیگر فرق میکرد. امام حسین وقتی میخواست امیرالمؤمنین را صدا کند، گفت: «یا اباالحسن.» بابای حسن. امام حسن میخواهد صدا کند: «یا اباالحسین.» بابای حسین. این لطافتها را ببینید. کسی با اینها زندگی بکند، همه وجودش میشود ادب. بعد از شهادت امام حسن عطر دیگر استفاده نکرد. ده سال در قید حیات بود شاید بیشتر امام حسین علیهالسلام بعد از امام حسن. ده سال عطر استفاده نکرد. گفتند: «آقا، چرا شما عطر نمیزنید؟» «من هنوز عزادار برادرم حسن بن علیام.» این احساسات، این لطایف. در ارتباط امام حسین با حضرت زینب چه عشقی. این نگاههای اینها، چشمهای اینها به همدیگر وقتی میافتد. ماجرای معروف که امام حسین علیهالسلام آمد منزل زینب کبری. دید حضرت زینب خوابیدهاند. آفتاب افتاده روی صورتشان. تمام مدت روی پا ایستاد. سایه کرد. امام حسین علیهالسلام. آفتاب روی صورت حضرت زینب سلاماللهعلیها نیفتاد. یک مدت طولانی ایشان ایستاد. این لطافتها را وقتی بچهها میبینند، جایگاه برادر، جایگاه خواهر، غیرت، ناموسدوستی یاد میگیرند این بچهها. نوعدوستی، محبت، دلسوزی.
بچههای امام حسین علیهالسلام ببینید ایثاری که این بچهها داشتند. فداکاری که داشتند. در این بر بچههای کمسن و سال. صبر. تحمل. همه را در خانه دیدند و یاد گرفتند. دیدند و یاد گرفتند خیلی مهم است. حالا شما تصور کنید این بچهها این صحنههایی از غیرتی مثل غیرت قمر بنیهاشم دیدند. اینها همه با غیرت شدند. آدم وقتی دو بار اون غیرت اباالفضل العباس را در اون خانه میبیند، این حس و حالش نسبت به این ناموس عوض میشود. حالا از این به بعد روضهها را باید با این زاویه دید بخوانید و ببینید. این بچههایی که توی این کاروان اسرا بودند، اینها غیرتمند بودند. لذا بود که این دختر رو کرد به اباعبدالله گفت: «یا ابتا، انظر الی عمتی المضروبه.» بابا، ببین عمه را دارند میزنند. بچهها غیرت داشتند. نمیگفت: «منو دارند میزنند.» بابا، فداکاریها را دیده بودم. هیشکی توی این خونه حرف از خودش نمیزند. هیشکی برای خودش نمیخواهد کاری بکند. چیزی برای خودش نمیخواهد اثبات کند. دیده بودن این بچهها. مخصوصاً عبدالله بن الحسن که آقازاده امام حسن مجتبی بود که شب پنجم رسم است به ایشان متوسل میشویم، در خونه ایشان میروند. این حالا این بچه ده، یازده ساله، کز قنداق و شیرخوارگی پدر از دست داد و توی خونه ابی عبدالله بزرگ شد. این کنار علیاکبر بزرگ شده. کنار امام سجاد بزرگ شده. در حکم پسر امام حسین. از یک طرف هم خون امام مجتبی توی رگاشه. غیرت امام حسن مجتبی. شنیده بود توی این خونه هر وقت حرف از ماتم و غصه بوده، همه حرف از کوچه زدند و این درد این خانواده این بوده. شنیده که پدرش در جوانی محاسنش سفید شد از غصه کوچه. اینها را خبر دارد این بچه. اینها همش تربیت میکند این بچه را. این بچه با غیرت است. لذا آخرین شهید کربلا قبل از امام حسین علیهالسلام این بچه است. اون هم ماجرا این بود: امام حسین علیهالسلام موقع وداع سفارش غلیظی کرد. فرمود که: «زینبم، این بچه را دستش را سفت بگیر. این بچه غیرت دارد. من میشناسم این را. نگذار این بچه در بره. این امانت است. این ده سالشه.» بچه ده ساله. خصوصاً برادر سیزده سالهاش قاسم بن الحسن هم شهید شده. میدانست امام حسین این بچه یک گوله آتش است. خیلی تأکید کرد. فرمود: «دست این را سفت بگیرین. نیاید صحنه.» یکجوری بود، به هر حال میدان را میتوانستند ببینند. گفتند آن لحظات آخر وقتی این بچه کنار خیمهها ایستاده بود، داشت نگاه میکرد. دید عمو تنها شده. بیکس و کار شده. این بچه با این غیرت. خون امام حسن توی رگاش باشد. لابد اون بچه این لحظات اینجور میگفت. میگفت: «یک بار توی کوچه پدرم بود، کاری از دستش نیامد.» «برای هفت پشت ما بسه دیگه. نمیگذارم عموم هم همونجور تنها بشود.» یکهو دید که ابی عبدالله اینها بخشهای سنگین روضه است. دید اباعبدالله به زمین افتادهاند و اینها هجوم آوردند به اباعبدالله. همون روضه ظهر عاشورا که نیزهدار و شمشیردار و شما روضهاش را میشنوی، تحمل نمیکنی. توقع داری اون بچه وایستاده باشد همینجور نگاه کند؟ تربیتشده عباس باشد وایستا نگاه کند؟ تربیتشده حسین باشد وایستا نگاه کند؟ گفتند: «اینجا دستش را هی توی دست امین. صحنه را تصور کن. این دست را گذاشته. میخواهد این دست را بکشد. عمه دارد دست او را سفت. هی این توی کشاکش آخر دست را کند از دست زینب. دوید به سمت گودی قتلگاه.» «عمو را تنها گیر آوردید؟ به خدا نمیگذارم بکشیدش!» گفتند: «همین که رسید، وقتی بود که اباعبدالله روی زمین افتاده بود.» یا صاحب الزمان! روضهها سنگین است. شب پنجم دیگر این داغ عاشورا و محرم گر میگیرد دیگر. گفت: «این شمشیر را آماده کرده بودند برای اینکه فرو بیاورند بر بدن نازنین اباعبدالله. این بچه آمد دستش را اینجوری گرفت روی این شمشیر.» «گوهرام زاده، شمشیر را بر عموی من بلند میکنید؟» عمو این دست را گرفت. اون شمشیر در حال فرود آمدن بود. این دستش را گرفت. ضربه محکم خورد. مگر دست بچه ده ساله چقدر جون دارد؟ گفتند: «این ضربه را که خورد، دیدند دست برگشت روی پوست. آویزون شد.» لا اله الا الله. یک چیزی این بچه اینجا گفت. عجیب است. اینهاست که آدم میگوید اینها تربیتشدهاند. ضربه وقتی به دست محکم وارد شد که بچه یکهو. این بچه انرژیش را از دست میدهد. وقتی بچه شما ضربه محکم به پاش میخورد، یکهو محکم زمین میخورد، میبینی غش میکند. انرژی پا شدن ندارد. این بچه دستش یکهو قطع شده. پرت کرد توی بغل عمو. روی زمین. ابی عبدالله در همون حال، لبها خشکیده و حرف نمیتواند بزند و بدن پر از جراحت، انرژیش را جمع کرد. فرمود: «عزیز عمو، غصه نخوریا. الان بابات میآید به استقبالت.» بچه. ضربه که به دستش وارد شد، یک کلمه فقط داد زد. بگویم؟ حقش را ادا کنید دیگر امشب. حیف امشب مدینه نرفته باشیم. باباش را صدا زد. نه ابی عبدالله را صدا زد. در مقتل به نظرم سید بن طاووس هم در «لهوف» این را نقل کرد. ضربه که خورد به دست عبدالله، داد زد: «یا اُمّتاه!» وای مادرم! انگار بچه یاد بازو افتاد. غلاف شمشیر به بازو.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...