حقی که به گردن ماست

جلسه نهم

01:00:22
298

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.**
در مورد عملکرد مثبت و منفی چشم دیشب اشاره‌ای شد و برخی از عملکردهای مثبت چشم را عرض کردیم که این‌ها هرچقدر تقویت شود، این چشم نورانی‌تر می‌شود و کنترلش بهتر می‌شود. حالا اصطلاحاً علما می‌گویند: هر چیزی از اعضا و قوای ما که تجردش بیشتر و قوی‌تر است، هم کنترلش سخت‌تر است و هم اثرش بیشتر؛ و در بین اعضای ما، تجرد چشم طبق نظر ملاصدرا از همه این‌ها بیشتر است. نظر شریف ملاصدرا بر این است که اثرپذیری روح از کانال چشم بیش از اثرپذیری از کانال گوش است. این امر به همین برمی‌گردد؛ چون حیطه و شعاع چشم بسیار وسیع است و اثرگذاری‌اش قوی‌تر و ماندگارتر است، ما باید چشم را مهار کنیم، وگرنه اجازه نمی‌دهد آدم پیشرفتی داشته باشد و حرکتی بکند.
بخشی از کنترل چشم همین بود که آن را مؤدب کنیم؛ مؤدب به رفتارهای زیبا، قشنگ و درست. بعضی رفتارها، رفتارهای خیلی سختی نیست. آدم همین که سعی کند چشمش خیلی نچرخد. بزرگان سفارش می‌کردند آدم وقتی به حرم می‌رود، چشمش خیلی نچرخد، سر پایین باشد، چشم پایین باشد، در زیارت چشم به یک نقطه باشد، در نماز چشم به یک نقطه باشد. این چشم چرخانیدن خیلی زیبا نیست. حالا در آداب نماز، بحث‌های جالبی در مورد چشم داریم که چشم به کجا باشد: موقع نماز به مُهر باشد، به نوک پا باشد؛ در رکوع مثلاً به نوک پا باشد؛ در سجده به نوک بینی باشد؛ در تشهد به دامن باشد؛ و این‌ها هرکدام آثاری دارد و در توجه انسان خیلی دخالت دارد؛ خصوصاً نگاه به مُهر و با این تصور که این مُهر را آدم کعبه فرض کند که این خیلی اثر دارد در تمرکز آدم. کلاً آدم چشمش خیلی اهل چرخش و گشت و گذار نباشد.
حالا خود بنده مبتلا هستم به این مسائل، خصوصاً با این شبکه‌های اجتماعی و مسنجرهای ارتباطی و این مسائل که انگار غریزه در آدم شکل گرفته که من باید الان در جریان باشم چه خبر است در مملکت. بعد دیگر چه برم که در هر خانه یک خبر است. الان هر کسی گوشی دستش می‌گیرد و شروع می‌کند حرف زدن و ماجرا درست کردن. فضای مجازی را گشته و حجم وسیعی عکس وارد مغز شده و حجم بسیار قلیلی اطلاعات؛ هیچ اطلاعات هم مفت نمی‌ارزید این همه که ما دیدیم و این آثارش ماندگار است. لااقل یک چهل روزی آدم را عقب می‌اندازد. اثرات این شکلی در این تصاویر از خدا به دادمان برسد! خیلی کنترل چشم در این زمان سخت‌تر شده. شرایط، شرایط سختی است ولی خب به هر حال، اگر کسی واردش شود، هر وقت چیزی سخت‌تر می‌شود، ارزشمندتر می‌شود. اگر کسی الان در کنترل چشم موفق باشد، این به مراتب ارزشش بیشتر از افرادی است که قدیم بودند و دایره ارتباطی یک آدم قدیم نهایتاً 50 نفر در محل بود. یک نانوا، 20 نفر می‌آمدند این‌ها را می‌دید؛ یک خیاط، 10 نفر به او مراجعه می‌کردند این‌ها را می‌دید و ته دیدنش به همین 10 نفر و آن 50 نفر بود. الان میلیونی شده دیگر دایره ارتباطی.
یکی از اساتید ما می‌فرمودند: پدر ایشان خیاط بود و ایشان بیماری‌ای پیدا کرد از ناحیه مغز و از دنیا رفت. این استاد از احوال برزخ ایشان باخبر می‌شد و چیزهایی نقل می‌کرد. حالا چیزهای خوبش را گاهی خود ایشان عمومی نقل می‌کرد، ما هم عمومی زیاد گفتیم. از ماجراهایی که خیلی خوب نبود، خصوصی می‌گفت. خصوصی گفت این بود: گفت که وقتی پدرم رفت آن دنیا، اینکه چرا سنش به اینقدر رسید و با این سن و سال از دنیا رفت و اینجوری رفت و این‌ها... گفتش که چون ایشان خیاط بود و مواردی بود که قبل انقلاب و شاید اوایل جوانی خانم‌هایی به ایشان مراجعه کرده بودند برای خیاطی و ایشان آن قوای خیال و این‌ها که درگیر شد و فعال شده بود، این به مرور به غده‌هایی ترشح شده و به مغز ایشان آسیب زده. بعد هم با همان ضایعه مغزی از دنیا رفت. گفته بود که من این را آن دنیا که رفتم، در عالم برزخ دیدم که در اثر آن نگاه‌هایی بود. خلاصه مشاغلی که با خانم‌ها سروکار دارند، مثل طلافروشی و کفاشی و پرده‌فروشی و لوازم خانگی، این جور مشاغل باید 7-8 برابر مراقبت بکنند. نه اینکه آدم شغلش را ول کند و برود، ولی مراقبتش مراقبت سخت‌تر و شدیدتری است.
چند نمونه از چیزهایی که در عملکرد چشم نقطه منفی به حساب می‌آید، غیر از نگاه حرام که نگاه به نامحرم است. انشاالله موارد خاص‌تری را عرض می‌کنیم. بعضی مواردش خیلی موارد غریبی است، کمتر ما در مورد این‌ها می‌شنویم. مثلاً غیبت با چشم و تمسخر با چشم. غیبت با چشم گاهی این جور است، چشم اشاره کردن به یک کسی یا چیزی. گاهی هم این جوری است که مثلاً در مورد یک شهری لطیفه‌هایی ساخته می‌شود. بعد حالا ما اهل تقواییم، ما آن جوک‌های مربوط به آن شهر را که نقل نمی‌کنیم، ولی اسم آن شهر مثلاً یکهو در میان صحبت من و رفیقم می‌آید، یک نگاه خاصی به هم می‌کنیم. "فلان شهر..." این هم غیبت است. تمسخر با این حرکت است. دارد می‌گوید همه آن جوک‌هایی که می‌گفتند و می‌شنیدیم، همه همین است. کنترل چشم می‌خواهد.
تمسخر، تحقیر؛ این جوری آدم با یک کسی صحبت می‌کند، با چشم‌های جمع کرده و این جوری زیر چشمی صحبت می‌کند، این هم تحقیر است و این نگاه هم نگاه حرام است. این جور نگاه کردن گاهی نگاه تندی است که طرف می‌ترسد، مستحقش هم نیست. این هم نگاه حرام است. نگاه با خشم به پدر و مادر که دیشب در موردش عرض کردیم و نگاهی که ایجاد ترس بکند برای دیگران و نگاه به حریم خصوصی.
تجسس! نمی‌دانم چرا ما خیلی تجسس را جدی نمی‌گیریم. تجسس واقعاً حرام است، گناه است: **«لاتجسسوا»** و دایره‌اش هم خیلی وسیع است.
در اتوبوس نشسته‌اید، اتوبوس سطحش بالاست دیگر، از اتوبوس می‌شود ماشین‌های بغل را دید. خب آدم نگاه می‌کند توی ماشین‌ها دارند چه‌کار می‌کنند و ضبطشان روشن و مثلاً فیلم نشان می‌دهد. حالا الان می‌گویند البته نیروی انتظامی می‌گوید که داخل ماشین حریم خصوصی نیست، ولی خب حریم عمومی هم نیست. حالا حریم خصوصی نیست ولی عمومی هم نیست. این خانه‌هایی که ارتفاعش بالاست، خانه‌های با ارتفاع پایین را در حیاط آن‌ها اشراف دارد؛ گاهی اتاق‌ها این‌ها اشراف دارند که دیگر اصلاً واضح است. در حیاط کسی نیست، همین قدر دیدنش هم این هم حق الناس است. و نگاهی که مشکل دارد. از این نمونه‌ها خلاصه زیاد داریم. نگاه به گوشی بقیه در مترو که بغل ما نشسته.
لطیفه می‌سازند، می‌گوید: «در تاکسی نشسته بودم، آنقدر که این سر بغلی در گوشی من بود، یک جایی به بعد دیگر گفتم تو بیا با این طرف صحبت کن، من دیگر حوصله ندارم در جریان ماجرا، هرچه نوشتم خواندی، بقیه‌اش را تو برو.» این‌ها هم همه اقسام نگاه حرام و باعث تضعیف چشم می‌شود.
یکی دیگر از نگاه‌ها، گاهی در این فضای مجازی می‌چرخیم و نامحرم را می‌بینیم که خب بحث نامحرم است. نامحرم نیست. مثلاً یک خانم می‌رود همین جور مدل‌های مختلف مو، این پیج‌های سلبریتی‌ها و بازیگرها و مدل‌ها را چک می‌کند. «خوب این هم نگاه مباح مخرب تشویش می‌شود، باعث مقایسه می‌شود. نگاه‌های مقایسه‌ای، نگاه‌هایی که ایجاد مقایسه می‌کند، اضطراب می‌آورد. می‌گویند: از اختلالات شایع روانشناسی، اختلال «خود زشت‌پنداری» است. خصوصاً در مورد اینستاگرام گفته‌اند که حدود 90 درصد از افرادی که در اینستاگرام هستند و کاربرند و فعالیت دارند، وقتی ازشان پرسیدند که شما خودتان را خوشگل می‌دانید یا زشت، گفتند "زشت". آنقدر اینجا آدم خوشگل می‌بیند که دیگر اصلاً قیافه‌ام به چشم نمی‌آید. هیکل و اندام خودش را چطور؟ آنقدر اینجا سیکس‌پک می‌بیند که ما ایربگ به حساب هم نمی‌آییم! این مقایسه‌ها، این نگاه هم نگاه مخرب است. آثار حرام نیست، احتمالاً حرام نیست. اگر چیزی ضرر داشته باشد که حرام است. حالا ولی احتمالاً حرام نیست ولی مخرب است. آرامش سلب می‌شود. یک مدت که آدم نرود این‌ها را هم بزند و چک بکند. بله یک کسی دنبال این است که بخواهد مو رنگ کند، دنبال این است که ببیند مثلاً چند نفر دیگر که این را اینجوری رنگ کرده‌اند، چه شده. آن بحثش فرق می‌کند. مدل‌های لباس را دارد می‌بیند. و بعد صبح تا شب در این پیج‌هاست که این ماشین‌ها آخرین سیستم و این ویلاهای لوکس و خانه‌های لاکچری و دیوانه می‌کند آدم را، روانی می‌کند آدم را. چه‌ کاریست آخه، آدمِ سالم با خودش مگر همچین کاری می‌کند؟ دیوانه‌ایم مگر؟ برویم این‌ها را چک کنیم، هی افسوس بخوریم، هی اعصابمان خورد بشود که به این می‌گویند زندگی. این شیرآلات خانه، این‌ها را ببین. مبلمان را ببین. این کف را ببین چه جور درآورده! حیات را ببین. این استخر را ببین. جکوزی را ببین. چه‌ کاریست؟ خانه بخری، مگر دنبال آدم بخرد؟ اینقدر هم نمی‌زند. آنقدر چشمش نمی‌چرخد.
بحث چشم یک زاویه‌اش بحث نگاه به نامحرم است، یک زوایای این شکلی هم دارد که باید نسبت به آن حساس باشیم. این موارد را عرض کردم.
برویم سراغ کتاب. کتاب شنود که خدمت عزیزان عرض کردیم امشب یک مقداری از این کتاب را برای اولین بار... کتابی که هنوز چاپ نشده و معلوم هم نیست چاپ بشود. البته به خاطر اینکه بخش‌هایی از این کتاب خیلی به نحو خاصی در مورد مسؤولین صحبت کرده، از برزخ مسؤولین حکایت کرده، یک کمی در چاپ شدنش ممکن است دچار مشکل بشود. چاله‌چوله‌های دیگری هم کتاب باهاش مواجه شده تازگی، ولی حالا یک مقداریش را می‌خوانیم در این حد که تشویق بشویم که چاپ شد. اگر بنا به چاپش باشد، به‌زودی انشاالله منتشر می‌شود. 10-15 صفحه امشب از کتاب می‌خوانیم، به شرط اینکه همه قول بدهند کتاب را بروند بگیرند. دیگر بخشی از کتاب چاپ نشده را بخواهیم این جوری بخوانیم، خیلی جالب نیست. ولی مسائل خیلی عجیبی دارد، خصوصاً بخش مهم این کتاب هم بحث محرم و نامحرم است. طرح جلدش را هم با همین بحث محرم و نامحرم درآورده‌اند کتاب را، چون خیلی این فضا را دارد. یک بخشش مربوط به حجاب است و این‌ها که آن هم اگر فرصت بشود در این جلسه می‌گوییم؛ اگر هم فرصت نشود، در بحث حق پا که فردا شب انشاالله داریم، بخشی از این بحث هم به حق پا مربوط می‌شود.
خب یک سری صفحاتش را بنده اینجا یادداشت کردم که این صفحات را بخوانم برایتان. صفحه 26 و 27. اولش این برادر عزیزمان که دیشب معرفیشان کردم، برایش مننژیت رخ می‌دهد و بیمارستان بقیةالله بستری می‌شود. بیهوش می‌شده، هی به هوش می‌آمده. بیهوش که می‌شده، صحنه‌هایی می‌دیده، چیزهای جالب و عجیبی در مورد گذشته، حال و آینده. مسائل خیلی خاص و جالبی را دیده که باید خود از آن مطالعه کند که به بحث خودمان ربط دارد. از دیگر چیزهایی که در بیمارستان می‌دیدم، حیوانات وحشتناک و عظیم‌الجثه‌ای بود که برخی مواقع به سمت بیماران می‌آمدند. طبق عادت دنیایی، هر بار از چیزی می‌ترسیدم یا نگران می‌شدم، ذکر خدا و اهل بیت بر زبانم جاری می‌شد. من در بیمارستان هر بار این حیوانات را می‌دیدم، ذکر می‌گفتم و متوجه فرار این حیوانات می‌شدم. آنجا بود که فهمیدم این‌ها شیاطینی هستند که هر بار به گونه‌ای به سراغ انسان‌ها می‌آیند. شیاطین را به صورت حیوان‌هایی دیده بود. در بیمارستان تقریباً هر روز بیماری از دنیا می‌رفت. من دیدم که این حیوانات برای چه اینجا هستند. کار آن‌ها مربوط به لحظات مرگ انسان‌ها می‌شد. شیاطین موقع مرگ بیشترین فعالیتشان آن لحظه است. پس امام از استادشان مرحمت‌الله نقل می‌کردند: اصل تعلقات آن وقت است، کیمیا جلو چشم آدم ولو یک ساعت آدم تعلق داشته باشد، می‌آورد. خدا تصرفات را به این‌ها اجازه داده، تا این حدش را می‌توانند در عالم ملکوت تصرف کنند. گاهی مثلاً می‌آورد، ساعت را دست می‌گیرد، یک دانه چکش هم می‌گیرد، می‌گوید که «لا اله الا الله» بگو و ساعت را می‌شکنم. می‌خواهند تلقینش کنند لحظات آخر و بلکه می‌گوید که توهین کن به خدا، تو ساعت را ول کن. تعلقات موقع مرگ جلو چشم آدم می‌آید و شیاطین از این‌ها نهایت استفاده را می‌کنند.
خود حضرت امام (آقای خمینی) خیلی علاقه داشتند. علاقه از راه چشم شکل می‌گیرد. یک نگاه می‌کند و دل می‌رود. علی‌آقا را خیلی دوست داشتند و این نوه‌ی فاضلشان که الان در نجف ساکن است، در بین نوه‌ها (ی امام) ایشان خاص بود برای حضرت امام. چهار پنج سالش هم بود موقع رحلت حضرت امام. با این بازی می‌کردند و تو بغل دستش را می‌گرفتم. خیلی نامه قشنگی هم به این بچه چهار-پنج ساله نوشته‌اند. «صحیفه سجادیه مشهدی» دارم می‌گویم: «من در پیشانی او نمی‌دانم، مثلاً چی چی می‌بینم و خیلی تعابیر خاصی.» روزهای آخر، (حضرت) امام به حاج احمد آقا فرموده بود: «این سری‌ها که می‌آیی، دیگر علی را با خودت نیاور. اذیت می‌کند و ...» بعداً من دوزاری‌ام افتاد که این به خاطر این سفارش مرحمت‌الله شهابادی است که بیشترین حمله‌ی شیاطین موقع مرگ و تعلقات، وجود چشم آدم است که جلوه می‌دهد. بسته به امام (خمینی)، چون علاقه داشتند، نوه‌شان را می‌خواستند این لحظات آخر جلو چشم نباشد که یک وقتی شیاطین کاری با این بچه نکنند. آن که امام خمینی بود و از سر انگشتش قاسم سلیمانی‌ها تولید شدند، این جور حساس بود. دیگر امثال من!
ماجرای شیخ بهایی را نقل می‌کند که بابایش می‌مرد. آدرس فلان حمام را هی اسمش را می‌آورد. بعداً گفتند که ایشان در جوانی یک بار در خانه را باز کرده بود، یک خانم زیبارویی بود، این گفته بود که «فلان حمام کجاست؟» ایشان آدرس را داده بود. بعد پشیمان شده بود که چرا آدرس داده. تا آخر عمر این هی اسم آن حمام را می‌آورد، و می‌آمدیم پریشان می‌شد. لحظات جان دادن، یک نگاه و علاقه. نگاه بالاخره این شکلی است.
بعد می‌گوید که: «کار این‌ها (شیاطین) مربوط به لحظات مرگ انسان‌ها می‌شد. این شیاطین با روش‌های مختلف مانع از این می‌شدند که بیمار در حال مرگ با ایمان از دنیا برود. آن‌ها به دنبال نقطه ضعف انسان و یا دلبستگی‌های دنیایی او می‌رفتند و از همین اهرم استفاده می‌کردند تا انسان را در لحظات مرگ از خدا غافل کنند. از طرفی شاهد بودم که ملائکه الهی نیز در آن لحظات حساس به انسان‌ها کمک می‌کردند. اما اینکه آن بیمار با ایمان یا بدون ایمان از دنیا برود، بستگی به شرایطی دارد که در طول زندگی برای خودش رقم زده. کسی که در طول عمر خودش نافرمانی خدا و اطاعت از شیطان را پیشه کرده، بعید است در آن شرایط نجات پیدا کند، مگر اینکه خدا عنایت کند.»
«من در یکی از شب‌ها که روحم آزاد بود، بار دیگر ملک‌الموت را دیدم. از دور نگاه می‌کردم که کجا می‌رود. برایم مهم بود که چه اتفاقی رخ خواهد داد. البته آنقدر وجود نورانی و مهربان داشتند که دوست داشتم به سراغ من می‌آمدند و یک بار دیگر چهره پرمحبت ایشان را مشاهده می‌کردم. اما دیدم که ظاهراً برای همه اینقدر مهربان نیستند.»
الان که بیمارستان پر است دیگر. روزی چند تا با کرونا دارند می‌روند. آمار هم چقدر است؟ 339 قتل عام است. رفته بود تا دویست و خرده‌ای رسیده بود. الان بیمارستان‌ها دیگر ایام پیک کاری ملائکه قبض روح است دیگر. الان شب عیدشان به حساب می‌آید و 24 ای 7 (چهارده ساعته) دارند کار می‌کنند. خلاصه با برخی نیز با خشونت برخورد کرده و هیچگونه مهر و محبتی ندارد.
«من دیدم که ایشان به یکی از اتاق‌های بیمارستان رفتند که در بخش دیگری بود، از اتاق من خیلی فاصله داشت. پیرمردی در حال جان دادن بود.» (پیرمردها را نمی‌خورد این مدل، جوان‌ها را می‌خورد.) «شیاطین با انواع و اقسام حیله‌ها دورش را گرفته بودند. برخی شبیه حیوانات ترسناک و حتی برخی از شیاطین شبیه زنان نیمه‌برهنه بالای سر او به عشوه گری می‌پرداختند.» این معلوم می‌شود که در جوانی اهل بخیه بوده این بزرگوار. جوانی خاصی را پشت سر گذاشته. آدم پیر می‌شود، دیگر چشمش خیلی نمی‌بیند، ولی موقع مرگ که ملکات آدم با اوست، دیگر جانی ندارد دنبال این کارها برود. جوانی رفته، الان جان ندارد (شاعر می‌گوید): "از غم بی‌حالی افسرده است." نفس اژدهاست آن کی مرده است "از غم بی‌حالی افسرده است." موقع مرگ همه این‌ها می‌آید بالا. قشنگ کل جوانی و حس و حال جوانی، انگار جوان می‌شود، زنده می‌شود. و می‌کنند می‌برند. (مثل شعر مولانا که می‌گوید): "درد کندن که من می‌خواستم ببینم یا من این را دیدم، دل برده از من." حالا تا برود آن دنیا و این دل از این کنده بشود و این‌ها چقدر طول می‌کشد.
«این پیرمرد که ظاهراً رابطه‌ای با معنویت نداشت، هرچی می‌خواست خدا را صدا بزند، نشد. از دیدن آن چهره‌ها وحشت کرد. دست آخر هیچ کاری نتوانست انجام بدهد. او به طرز بدی از دنیا رفت. این را از نحوه انتقال روح او توسط ملک‌الموت می‌شد فهمید. البته بعد از آن هم چندین بار این موجودات را می‌دیدم که وارد بیمارستان شدند. همان لحظه می‌فهمیدم کسی در حال انتقال به برزخ است.» (سه دقیقه در قیامت هم از همین مجموعه است، یک داستان می‌خوانیم، پنج شش جلسه شرح می‌دهیم. امروز می‌خواهیم در یک جلسه پنج شش داستان بخوانیم، رکورد!)
در این بحث‌ها، یکی دیگر مربوط به بیت‌المال است. کلاً چیزهای خیلی جالب و عجیب و خیلی این کتاب، کتاب تأثیرگذاری است. حتماً انشاالله تهیه کنید، بخوانید. ماجرا را نقل می‌کند، خیلی جالب است.
«مطالب عجیبی که در آن روزها و در خروج روح از بدن شاهد بودم، درک باطن تمامی افرادی بود که آن‌ها را مشاهده می‌کردم. آن هم نه فقط باطن معمولی انسان. من حتی افکار، عقاید، اجداد و نسب و حتی سرنوشت او را شنیدم. از آیت‌الله بهجت به یکی از دوستان خاص خود گفته بود که من از ازل تا ابد برخی افراد را با یک نگاه متوجه می‌شوم. درست در آن لحظات برای من رخ داده. یعنی من به هر کسی نظر می‌کردم، نه تنها باطن و فکر و نیتش، بلکه اتفاقاتی که از لحظه تولد تا مرگش می‌خواهد رخ بدهد را متوجه می‌شدم. نه تنها تا لحظه مرگ، که حتی می‌دیدم که چه کسانی در صحرای محشر گرفتارند و چه کسانی (فلان). البته این را تأکید کنم که خداوند فرصت توبه و بازگشت از هیچ کس نگرفته. یعنی انسان می‌تواند با اختیاری که خدا بهش داده، خودش را تغییر بدهد.»
«12 روز تو بیمارستان و 10 روز در بخش مراقبت‌های ویژه بودم. بارها ماجرای خروج روح و تجربه نزدیک به مرگ برای آن اتفاق افتاد. من حداقل روزی یک بار از بدن خارج می‌شدم و توصیف آنی که دیدم کار ساده‌ای نیست. اینکه برخی دوستان و بستگان خودت را به گونه‌ای مشاهده کنی که باورش برای همه سخت است. مثلاً یک بار به سراغ دوستان دوران نوجوانی رفتم. (تفریحات برزخی بچه‌های نوجوانیم کجایند؟) دو نفر از آن‌ها در اداره مشغول کار بودند. خوب وقتی کسی تعهد می‌دهد که در یک اداره به میزان ساعتی مشخص کار مفید انجام دهد، باید نهایت دقت را بکند که مشکل حق الناس و خصوصاً در ادارات دولتی و مشکل بیت‌المال گرفتار نشود. این گرفتاری‌ها انسان را دچار مال حرام کرده و نتیجه مال حرام در ذریه انسان نمایان می‌شود.»
«به اتاق یکی از دوستانم رفتم؛ در وقت اداری مشغول کار شخصی بود و ارباب رجوع را پشت در معطل کرده بود. با یک نگاه فهمیدم که این کار هر روزش است. با اینکه ایشان نمازخوان و اهل رعایت حلال و حرام بود، اما من قیامتش را دیدم که همینطور به دنبال مردم می‌گشته از این‌ها حلالیت بطلبد.»
«دوست دیگرم در یکی دیگر از واحدهای آن اداره مشغول بود. او همان لحظه برای کاری وارد اتاقی شد که من حضور داشتم. با دیدنش خیلی وحشت کردم. باطنش شبیه زنان عریان شده بود.» یکی از شهیدان به آقای حاج علی‌آقا خیاط در بهشت رضا، دفن تهران بوده ایشان. مشهد آمده. خیلی سال از دنیا. اتوبوسی در زمان شاه در تهران سوار شدم. ماجرای جالبی است. این را رفته برای شیخ رجبعلی (خدابخشی) گفته. «تا سوار شدم دیدم کل اتوبوس همه شکل یک خانه‌... همه یک شکل‌اند، همه شکل یک خانه‌اند.» این می‌گوید: «یخ کردم. برگشتم. آن خانم پشتم وایساده بود. یک خانم بدحجاب، سر و وضع ناجور دیدم. این وارد اتوبوس شده، همه بهش نگاه کردند، همه ملکوتشان شکل این (زن بدحجاب) شده.» این هم می‌گوید که: «من دیدم که این رفیق نوجوانیم وارد این اتاق شد، شبیه زنان...»
«وقتی بار دیگر بهش نگاه کردم، فهمیدم که این دوستم تا لحظاتی قبل و در محل کار و با اینترنت بیت‌المال مشغول تماشای فیلم‌های مستهجن بوده. اتحاد پیدا می‌کند به وجود آدم. بعد ارزش وجودی این‌ها چیست؟ تحقیرکننده است. تشبیهش می‌کنند به زن‌های فاحشه. بگو که نگاه می‌کنی، خودت می‌شوی او. از جهت رتبه خدا به داد... عمل حرام آن هم در وقت اداری.»
«من دیدم که این دوستم به چه سرنوشتی در دنیا و آخرت دچار می‌شود به خاطر این کارهای زشت و گناه‌های اینگونه و عدم رعایت حق الناس. با بی‌آبرویی از همان اداره اخراج شد. دیدم که اخراج و دچار گرفتاری‌های شخصی شد. در آخرت هم گرفتاری او شدید بود. البته بعدها و پس از مرخص شدن از بیمارستان، بار دیگر به این دو عزیز سر زدم. به خاطر وظیفه همگانی امر به معروف و نهی از منکر به همین گفتم: فلانی! اگر چشمت را حفظ نکنی، گرفتار می‌شوی. حدیثی برایش خواندم.»
«من حتی یکی از همکاران فعلی خودم را که خیلی گرفتار مشکلات بود، مشاهده کردم. دوست داشتم بدانم چرا اینقدر در زندگی با مشکلات مواجه است. متأسفانه رفیق من هم در زمان بیت‌المال به کارهایی مشغول می‌شد که باعث می‌شد گفت این مشکلات در نتیجه کارهای خودش ایجاد می‌شد. این هم یکی دیگر. کلاً تو همین حال و هواست. کتاب قشنگی است. از این مسائل زیاد دارد.
ماجرای بعدی، حوصله‌ها که سر نرفته‌ها؟ (فاصله‌ها جمع هم شده فکر کنم) حواسم. قشنگ خیلی تصور ماجراها اینجوری نشه. خیلی سعی کن تصور نکن این‌هایی که می‌شنویم.
«هر بار که روح از بدنم خارج می‌شد، با حقایق بیشتری آشنا می‌شدم. حقایقی بعضاً تلخ و وحشتناک، اما آموزنده. من می‌دیدم که برخی اعضای کادر درمانی بیمارستان چقدر خالصانه فعالیت انجام می‌دادند و به خاطر رسیدگی به مشکلات انسان‌ها و دعای خیر مردم، چقدر رُشد می‌کند. اما برخی دیگر، در یکی از دفعاتی که روح از بدنم بیرون آمد و می‌خواستم از بیمارستان خارج بشوم. یک دختر و پسر پرستار وارد اتاق من شدند. دختر خانم همانطور که با آن پسر پرستار صحبت می‌کرد، رفت سراغ سرم من و مشغول بررسی شد. آقا پسر هم پرونده من را نگاه کرد تا ببیند چه دارویی در چه ساعتی باید داخل سرم تزریق بشود. آن‌ها به ظاهر کار و وظیفه خودشان را انجام می‌دادند، اما به محض اینکه به این دو نفر خیره شدم، وحشت سرتاپای وجود من را گرفت. نه تنها باطن و افکار آن‌ها، بلکه نتایج فکر و عمل آن‌ها را می‌دیدم. من حتی اسم و مشخصات و محل تولد و پدر و مادرشان را به اسم می‌دانستم.»
«این دختر خانم تلاش می‌کرد دل این پسر را به خود جذب کند، در حالی که قبلاً با 5 پسر دیگر رابطه داشت.» یکم از (محدودیت‌های) بدن درآمده، آنقدر آمار دارد امام زمان! دیگر پرونده جَد و آبادمان دستشان است. راست راست می‌رویم. امام رضا چی می‌بیند؟
«من حتی می‌توانستم بفهمم که چه کسایی قبلاً با او دوست بودند. این پسر هم با چندین دختر دیگر ارتباط داشت و بسیاری از آن‌ها قول ازدواج داده بود. او تلاش می‌کرد تا این دختر را هم برای مقاصد شهوانی با خودش همراه کند. حتی می‌دیدم که وقتی ساکت می‌شدند، فکر می‌کردند که الان چی بگوییم؟ دختر فکر می‌کرد چه تیکه‌ای بیندازد و او چی جواب بدهد. این‌ها را هم می‌دانستم که الان دارد چی چی می‌گوید، که این چی بگوید، که بعد آن چی بگوید. من می‌دیدم که شیاطین بین آن‌ها قرار گرفته و همین‌طور آن‌ها را به ادامه گفتگو تحریک می‌کند. وقتی یک ظرف آتش قرار داشته باشد و یک لیوان بنزین تویش بریزیم، این آتش شعله‌ور می‌شود. من دقیقاً همین را می‌دیدم. در بین این دو پرستار آتشی ایجاد شده بود که هر کلامی که گفته می‌شد، مثل یک لیوان بنزین عمل می‌کرد. برایم عجیب بود که همان زمان گوشی تلفن این دختر خانم زنگ خورد. می‌فهمیدم چه کسی پشت خط است، به چی می‌گوید و چه نیتی دارد. شخص پشت خط یکی از دوست‌پسرهای قدیم این خانم بود. کمی باهاش صحبت کرد، دختر خانم سریع خداحافظی کرد تا در راهرو به این جوان پرستار برسد.»
«از طرفی می‌دیدم که گرفتاری آن‌ها به همین مسئله ختم نمی‌شود. این خانم پرستار بعد از اینکه کمی با آن جوان در راهرو صحبت کرد، به اتاق مجاور رفت. یک پیرمرد بیهوش روی تخت خوابیده بود. این خانم عجله داشت که زودتر سرم را قطع کند و به سراغ همان پسر برود. چنان با سرعت سوزن سرم را از دست پیرمرد درآورد و چسب را از دستش کند که از دست این پیرمرد خون جاری شد. او یک چسب دیگر را روی زخم زد و با خودش گفت: "این که بیهوش است، چیزی نمی‌فهمد." بعد هم سریع بیرون رفت. من اذیت‌شد‌ن‌های آن پیرمرد را مشاهده کردم. من دیدم که این پیرمرد به پرستار دشنام داد و نفرین کرد.» آدم بیهوش، نفرین می‌کند. خبرهای ملکوت عالم، غوغای تمام. این‌ها حق‌الناس بود که باید یک روزی جواب داده می‌شد. و متأسفانه کسانی که در صورت (نزد خدا) برایشان اهمیتی ندارد، به حق‌الناس هم بی‌تفاوتند.
«من دیدم که مادر و پدر این دختر جوان خیلی برایش دعا می‌کردند، اما بیشترین چیزی که عاقبت این دختر را تباه کرد، مسئله حق‌الناس بود. من تا پایان عمر هر دو تای آن‌ها را دیدم. دیدم که هرکدام آن‌ها با چه کسی ازدواج کرد. من مشاهده کردم که هیچ کدام در زندگی شخصی و مشترک آینده خودشان روی آرامش نخواهند دید و زندگی مشترک آن‌ها با همسرانشان گرفتار همین ارتباط‌های حرام دوران جوانی خواهد شد و به سرانجام نمی‌رسد.»
«بعدها به یکی از دوستانم گفتم: "بیمارستان یکی از محل‌های معراج ارواح انسان‌هاست." به ما گفتند در هنگام جان دادن، محتضر را دورش را خلوت کنین، افراد تارک الصلاة یا نجس بالای سر محتضر نباشند، صدای حرام شنیده نشود، سوره یاسین یا برخی ادعیه برای محتضر خوانده شود که متأسفانه این موارد در بیمارستان‌ها رعایت نمی‌شود. برعکس، بارها دیده‌ایم که صدای نگاه حرام، بدحجابی و بی‌دینی در مراکز رواج دارد. این‌ها در لحظه مرگ انسان اثر منفی دارد. مختصر اذیت می‌کنید. پر کثافت و شیاطین نماز می‌خواند سبک بشود. بیمارستان بدبخت را مرکز فسق و فحشا!» این هم یکی دیگر.
«چهارمین شبی که تو بیمارستان بودم، (هر شب می‌رفتی این‌ها را برادر عزیزمان سید عزیز می‌رفتی یک چکی می‌کرده برمی‌گشته) چهارمین شبی که تو بیمارستان بودم با اتفاق عجیبی همراه بود. پیگیری در زمان بیداری و هوشیاری چنان دردی در سرم احساس می‌کردم که قابل تحمل نبود. دوست داشتم هرچه سریع‌تر به خواب رفته یا بیهوش بشوم. من هر شب از بدنم جدا می‌شدم و ماجرای نزدیک به مرگ را تجربه می‌کردم. کاملاً متوجه بودم که این اتفاقات با خواب و رویا متفاوت است. در عالم خواب، فضا با آنی که من تجربه می‌کردم متفاوت بود. من تو بیمارستان خواب هم می‌دیدم. بعضاً به خاطر دردهای شدید از خواب می‌پریدم، اما مقوله خواب هیچ ربطی به این تجربه‌ها نداشت. زمانی هم که به بدنم می‌آمدم، بدون اینکه چشم باز کنم، می‌دانستم چه کسی و از چه زمانی بالای سرم بوده. برای اینکه این ماجرا فراموش نشود، بارها برای شخص همراه خودم کامل توضیح می‌دادم که تو این مدت به کجا رفتم و چه اتفاقاتی برایم افتاده تا او هم بنویسد.» (که بیشتر همسرشان نوشته و آخر همسرشان از دنیا می‌رود.) «هر چند باور این مطالب برای آن‌ها بسیار سخت بود، اما اینقدر نشانه‌های دقیق بیان می‌شد که باور می‌کردند. مثلاً یک بار شاهد بودم که دکتر بخش به فرد همراه من بیرون از اتاق گفت: "اگر ۲۴ ساعت دیرتر به بیمارستان آمده بود، کشته بود." هر چند حالا وضعیت خیلی خوبی ندارد. من شاهد این مکالمه بودم. وقتی به هوش آمدم، همین مطلب را به فرد همراهم گفتم. او با تعجب گفت: "من بیرون اتاق بودم، تو چطور متوجه صحبت دکتر شدی؟"»
«در شب پنجم، وقتی روح از بدنم خارج شد و به فضای بالای بیمارستان آمدم، متوجه صدای خنده و قهقهه‌ای وحشتناک و شیطانی شدم. (متوجه شدم صدای خنده و قهقهه وحشتناک و شیطانی به گوش می‌رسد.) به دنبال منبع صدا رفتم. در آسمان تهران کمی به این طرف و آن طرف رفتم. یک اتوبان بزرگ زیر پایم بود. چیز عجیبی دیدم. پایین آمدم تا با دقت بیشتری نگاه کنم. باز هم توضیح بدهم که پایین آمدن من زمان نمی‌خواست. اراده می‌کردم، انجام می‌شد. این اتوبان شبیه بزرگراه امام علی (ع) بود که در گودی قرار داشت. یک طرفه بود و تقریباً 8 ردیف خودرو به سمت پایین شهر حرکت می‌کرد. نکته عجیب برای من این بود که تمام اتوبان تا سقف ماشین‌ها در کثافت و فاضلاب فرو رفته بود. تهران ما!»
«خلاصه من نگاهی به خودروها کردم و دیدم تمام آن‌ها پر از سرنشین است و از اینکه در این منجلاب قرار دارند، هیچ شکایتی ندارند. حتی داخل خودروها پر از کثافت بود، اما هیچ کس ناراحت نبود. با خودم گفتم: چرا این‌ها تلاش نمی‌کنند از این شرایط بیرون بیایند؟ مگر نمی‌بینند چقدر آلوده شده‌اند؟ حتی پایین‌تر رفتم تا به برخی خودروها کمک کنم، اما هیچ کس کمکی نخواست. همه در مسیر آلودگی بودند و به این شرایط راضی بودند. با تعجب و از کمی بالاتر نگاه کردم، دیدم تعداد کمی از خودروها بدون آلودگی‌اند؛ تمیز و پاکند، نور دارند و کاری با آلودگی ندارند. از طرفی می‌دیدم که از کنارگذر این بزرگراه خودروهایی وارد می‌شوند و آن‌ها هم در این منجلاب فرو می‌روند. سرم را به اطراف چرخاندم. آپارتمان‌ها و ساختمان‌های اطراف بزرگراه را نگاه کردم. از در و پنجره بیشتر این آپارتمان‌ها کثافت و نجاست و چیزی شبیه فاضلاب بیرون می‌زد. بالاتر آمدم. داخل برخی واحدهای آپارتمانی را نگاه کردم. دیدم که مردم خانوادگی جلوی تلویزیون نشسته‌اند و مشغول تماشای آن هستند، اما تمام منزلشان را نجاست و فاضلاب پر کرده. عجیب اینکه این‌ها هم به این شرایط راضی بودند و شکایتی نداشتند. خدای من! چی می‌بینم اینجا؟ همین تهرانی که من تویش زندگی می‌کنم؟»
«کمی که با دقت نگاه کردم، در بین طبقات ساختمانی واحدهایی وجود داشتند که گل‌های محمدی از در و دیوار آن‌ها آویزان بود. نه تنها از کثافات خبری نبود، بلکه بوی عطر و نور درخشان این خانه‌ها فضا را پر کرده بود. اما تعداد این واحدهای نورانی در مقابل واحدهای تاریک و آلوده بسیار اندک بود. من دیدم که برخی از همان خودروهای تمیز به همین منازل نورانی وارد می‌شدند.» (روضه‌های امام حسین چه اثری در شهر ما دارد؟ این لطف خدا بود. امسال ما آمدیم تو خیابان‌ها، کثافت.) «از طرفی واحدهای نورانی با رشته‌هایی از نور به هم متصل بودند. واحدهای آلوده هم با رشته‌های ظلمانی و سیاه به همدیگر اتصال داشتند. توضیحات مفصل! حتی مغازه‌ها و فروشگاه‌ها هم ظلمانی و نورانی بودند. حالا این جایش بامزه است.»
«فراموش کرده بودم که من برای پیدا کردن منبع صدا از بیمارستان بیرون آمدم. اول صدا شنیدم، آمدم بیرون، رفتم شهر. این خبرها، هنوز آن خنده‌های وحشتناک به گوش می‌رسید. از مسیر همین بزرگراه و بر خلاف جهت خودروها حرکت کردم. هر چه جلو می‌رفتم، صدا بیشتر می‌شد. در ابتدای بزرگراه مشاهده کردم که یک لوله‌ی بسیار قطور قرار دارد و فاضلاب را به داخل این بزرگراه می‌ریزد. یک‌باره دیدم که شیطان با چهره بسیار شادمان در کنار این لوله قرار دارد و خنده‌های مستانه سر داده. بعد با تعجب دیدم که در اطراف شیطان، صدها شیطانک که شبیه او، اما کوچک‌تر بودند، حلقه زده و با او خوشحالی می‌کردند. شیطان با خوشحالی پایین بزرگراه را نشان می‌داد و خوشحال بود که بیشتر مردم ازش تبعیت می‌کنند. شیطانک‌ها مثل مگس‌هایی که گرد کثافت حلقه می‌زنند، با خوشحالی در کنار شیطان می‌چرخیدند. با خودم گفتم به شیطان حمله کنم، اما دیدم حریفش نمی‌شوم. سریع از آنجا دور شده. از بالا، از آسمان تهران هرچه خانه می‌دیدم، پر از نجاست بود، اما حدود 10 درصد از خانه‌ها مثل خورشید می‌درخشیدند و بوی عطر این خانه‌ها تا آسمان‌ها هم می‌آمد. تصمیم گرفتم بالاتر برم. تهران مثل یک آسمان پرستاره زیر پایم بود. خانه‌های نورانی می‌درخشیدند. (خانه‌هایی که نماز شب می‌خوانند، این مثل ستاره است. ملائکه تو آسمان می‌درخشند.) بالاتر رفتم. ایران را به همین وضعیت دیدم. برخی شهرها نورانیت بیشتری داشتند، برخی کمتر. بالاتر رفتم. کل زمین را مثل یک آسمان پرستاره می‌دیدم، اما اگر تمام زمین مثل ستاره بود، یک نقطه و یک شهر مثل ماه می‌درخشید. شاید بگویم مثل خورشید. از آن بالا دیدم یک جا مثل خورشید می‌درخشد. بقیه جاها دانه دانه کوچک نور می‌دهد. یک جا از زمین خورشید است. شاید بگویم مثل خورشید چون نور خیره کننده‌ای داشت. سریع به آن نقطه رفتم. در تصور اولیه خودم فکر می‌کردم اینجا مکه باشد، اما وقتی به سمت آن نقطه رفتم، حس و حالم به کلی عوض شد. من دو گنبد طلایی را دیدم: کربلا. منبع عظیم نور الهی بود که تمام نورها در تمام نقاط عالم به آن متصل بود. کربلا عامل نورانیت تمام زمین بود.» (امام حسین ماسک کلاً می‌سوزاند. همه کثافات و آلودگی و چرک‌ها مصباح الهدی است. سفینه‌النجات در این فاضلابی که دارد کثافت می‌برد، آدم‌ها این کشتی سوارت می‌کند، می‌بردت تو نور امام.)
باز ماجراهایی را نقل می‌کنند. ببینم که کجاها را یادداشت کردم.
«فراموش نمی‌کنم که همان ایام فعالیت در بسیج، (حالا بحث بسیجشان را مطرح می‌کند) حومه شیراز بوده. چند بار توسط مسئولین مربوطه توبیخ شدم که چرا از افراد مسئله‌دار در بسیج استفاده می‌کنم. نه، ماجرای خاصی است دیگر. حالا به دوستان گفتم که این‌ها را در پاورقی بزنید که آقا گفتنشان این‌ها شاید یکی از مطالب مثبت 18 باشد، ولی ضرورت دارد. (چاپ این‌ها خورده نگیرند بعضی‌ها که آقا این مثلاً این حرف‌ها مستهجن و این‌ها. نه، فضای جوان با این چیزها... این‌ها خیلی چیزهای دیگر هست که این‌ها دیگر تحریک‌کنندگی اصلاً ندارد، شکلات به حساب گفته بشود چون خیلی مهم است.) اما من به کار خودم یقین داشتم. لذا محکم و استوار ادامه دادم. حتی بعدها مسئولیت پایگاه‌ها را از من گرفتند. بسیاری از بسیجی‌ها که بیکار بودند، در قالب یک شرکت خدماتی مشغول کار شدند؛ برقکاری، جوشکاری. خیلی از مهارت‌ها را به این‌ها یاد دادم. خودم در کنارشان بودم. بسیاری از آن‌ها فن و حرفه را یاد گرفتند و شغل مناسبی برای خودشان دست و پا کردند. یادم نمی‌رود در همان ایام اتفاقی افتاد که هیچ وقت از ذهن من پاک نمی‌شود. خدا امتحان سختی از من گرفت و بعد از آن درهای رحمت الهی به گونه دیگری بر من باز شد.»
«ما مرکز خدمات ساختمانی داشتیم با همان بچه‌های بسیج. فعالیت می‌کردیم. یک نفر تماس گرفت و گفت کولر منزل ما احتیاج به سرویس دارد. آن روز تعمیرکار کولر نبود، اما خودم این کار را بلد بودم. با یکی از بچه‌هایی که دوره کارآموزی را می‌گذراند، به آن خانه رفتیم. کار سرویس کولر انجام شد و برگشتیم. روز بعد خانمی تماس گرفت و گفت: دیروز کولر منزل مادرم را تعمیر کردید، اگر ممکن است امروز کولر منزل ما را سرویس کنید. با یکی از رفقا به آدرسی که داده شده بود، رفتیم. مشکل خاصی نداشت، خیلی سریع کار انجام شد. اما آن خانم جوان اصرار داشت که کلید برق کولر را از داخل خانه سرویس کنیم. به دوستم گفتم: برو پایین، موتور را روشن کن، من الان می‌آیم. بالا گفتم، وارد خانه شدم. ظاهراً کسی داخل خانه نبود. دیدم کلید کولر مشکل خاصی ندارد. یکی دو بار روشن خاموش کردم. مشکلی نیست. گفتم: خانم، کلید سالم است، مشکلی ندارد. این خانم جوان تشکر کرده، یک لیوان شربت برایم آورد و نزدیک‌تر آمد. تو خواستم شربت را بگیرم که دیگر خلاصه... دیگر نمی‌توانم بخوانم متن را.»
«در دلم یک "یا زهرا" گفتم، شربت را روی میز گذاشتم و سریع از خانه بیرون آمدم. خدا می‌داند که به خاطر این ترک گناه حاضر و آماده، چه برکات و توفیقاتی نصیب من شد. من در بررسی اعمالم دیدم که به خاطر این چشم‌پوشی از حرام، خداوند درجات و توفیقاتی در دنیا و آخرت نصیب من کرد که گفتنی نیست، اما اگر این وسوسه شیطان را قبول می‌کردم، زندگی مشترک من که تازه آغاز کرده بودم، دچار مشکلات بسیاری می‌شد. اثر نگاه‌های ما.»
«امتحان مهم دیگری که برایم پیش آمد، زمانی بود که گرفتار پرونده‌های امنیتی می‌شدم. پیشنهادهای بی‌شرمانه‌ای می‌شد.» این را دیروز توضیح دادم، اشاره کرد: «تا ما از برخی موارد امنیتی چشم‌پوشی کنیم. اما هرگز دنبال این مسائل نرفتم. من از نوجوانی آموخته بودم که حریم محرم و نامحرم را به خوبی رعایت کنم. با نامحرم در جای خلوت قرار نگیرم و می‌ترسیدم گرفتار وسوسه‌های شیطانی بشوم. من در بررسی اعمال دیدم که برخی رفقای من این مسائل و حریم نامحرم را رعایت نکردند و چقدر گرفتار مشکلات شدند. خدا در آن لحظات به من نشان داد که تمام ماجراهای شهوت‌انگیز این گونه، امتحان خاص الهی بود. من امتحانات را با یاری خدا به خوبی پشت سر گذاشتم. من یقین داشتم که خدا در مواقع خطر و آلودگی، دست کسانی که به خدا توکل کنند را می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد گمراه بشوند. من دیدم کسانی می‌خواستند من را بی‌ آبرو کنند، اما خدای متعال بود که هر بار من را نجات می‌داد. حتی برخی از این دختران جوان از سوی برخی ... خدا بود که همواره پشت و پناه بود.»
بریم آخرین بخش را بخوانیم و عرض امشب را تمام کنیم. صفحه 58 کتاب. این دیگر آن بخش اصلی کلش را بخوانم برایتان.
«در روز بعد، (حوصله‌ها که سر نرفته‌ها؟ سردتان هم که نیست؟ خسته هم که نیستید؟) صلوات بفرستید (بر) آل محمد! در روز بعد، بار دیگر روح از بدنم خارج شد و مشغول گشت و گذار شدم. من در این تجربه به هر کسی نظر می‌کردم، از ابتدا تا انتهای زندگی و تمام حالات و افکارش را متوجه می‌شدم. حتی آثار اعمال دیگران را با یک نگاه می‌فهمیدم. بیرون از بیمارستان یک برج در حال ساخت بود. به ساختمان مرتفع و زیبای برج نگاه کردم. مالک برج در کنار مهندس ساختمان ایستاده بود و به برج خودش نگاه می‌کرد، اما من دیدم که نه تنها این برج، بلکه هیچ کدام از ثروتی که جمع کرده، برایش نمی‌ماند. من دیدم که مال این شخص فوق‌العاده بی‌برکت بود و با فلاکت از دنیا خواهد رفت. اما به چه علت؟ برادر این آقا از دنیا رفته بود و این شخص وقتی ارث پدرش را تقسیم می‌کرد، سهم فرزندان یتیم برادرش را نداده بود. همین مسئله، آه این بچه‌ها و یتیمی زندگی‌اش را به نابودی کشاند. من در صحنه برزخ و قیامت چون دیدم، من مشاهده کردم که حتی در مقابل ملائک خدا دلیل می‌آورد که من وکیل گرفتم، دادگاه به نفع من رأی داد، بچه‌های برادرم هیچ سندی نداشتند. ملائک خدا به او می‌خندیدند که در مقابل دادگاه الهی هم حرف از وکیل و دادگاه دنیا می‌زند. ملائک خدا باطن اعمال و حتی نیت و گفتگوی درون او را نشان دادند و او دیگر ساکت شد. حالا او مانده بود و حسرت مال از بین بچه‌های یتیم. عجیب‌تر اینکه یک خانه شبیه همان که ساخته بود، در جهنم برزخی برایش آماده کرده بودند. یک برج فول امکانات برای دنیا ساخته. برج فول امکانات را در جهنم تحویلش می‌دهند. همه امکاناتی را که آنجا می‌خواستی، اینجا ما این طرفش را برایت زدیم. چه خبر؟ برو تو همان خانه، گرفتار عذاب آتش کرده.»
«بعد به او گفتند: "تمام این بچه‌های کوچک برادرت باید بزرگ شوند، دنیا بروند." به و این بخش آخر. کمی از بیمارستان فاصله گرفتم. سر یک چهارراه، یک ماشین پشت چراغ قرمز ایستاد. یک خانم جوان و فوق‌العاده بدحجاب با آرایش غلیظ از عرض خیابان و از مقابل این ماشین عبور کرد. من دیدم که راننده ماشین محو چهره این خانم است، در حالی که همسرش کنارش نشسته بود و زیرچشمی شوهرش را نگاه می‌کرد. دختر آن‌ها که 10-12 سال بیشتر نداشت، پشت سرشان نشسته بود. منِ راننده را که دیدم، از ازل تا ابدش را فهمیدم. حتی خوب به یاد دارم که با یک نگاه فهمیدم که اسمش فرشید است، متولد کدام شهر است، مادر و پدرش کیستند، حتی ویژگی‌های او چیست. حتی فهمیدم که او در دلش در مورد دختری که عبور کرد، چی می‌گوید. او درباره اندام‌های بدن این زن مطلبی را در ذهنش گذراند. بعد به همسر خودش که کمی چاق بود، فکر کرد و گفت: "این همه زن زیبا! از ما هم رفتیم یک بشکه گرفتیم." یک بار دیدم به خاطر این هرزگی و چشم‌چرانی‌های راننده، زندگی آن‌ها در سال بعد متلاشی خواهد شد. آن‌ها از هم طلاق می‌گیرند و فرزند آن‌ها دچار آسیب‌های روحی فراوان خواهد شد. زندگی عادی دخترشان مختل شد و گرفتار مشکلات شخصی شد. من دیدم که آلودگی و گناهکاری این مرد در آیندگان و حتی هفت نسل بعدی او اثرگذار خواهد شد.» (چون یک محله را وقتی فرض کنید مثلاً این هفته همه زباله‌های مشهد را بیایم بریزم تو محله ما، هرچقدر هم شما پاک کنی، این تا 50 سال آثارش باقی است در این محل. هر نسل‌های بعدی آثارش جبر نیست. آن‌ها هم از این آلوده نمی‌شوند، ولی زمینه را دارد دیگر. این در نسل‌های بعد هم این گناه این بابایی زمینه‌هایی را در مسیر برای گناه این‌ها فراهم‌تر می‌کند به نسبت دیگران.)
«اما وقتی به باطن اعمال آن خانم جوان بدحجاب که واقعاً با چهره زننده در خیابان ظاهر شده بود، نگاه کردم، چیز عجیب‌تری دیدم. من دیدم که فقط در آن روز بیش از 100 نامحرم را (به خود) نگاه (کرده). برخی از آن‌ها همسر داشتند که همسرشان به این زیبایی نبود. آن‌ها در دل حسرت می‌کشیدند. برخی شرایط ازدواج نداشتند. آن‌ها با دیدن این شخص آلوده به فساد می‌شدند. به من نشان داده شد که گناه تمام این افراد برای این خانم نوشته شد! به من نشان داده شد که به خاطر این همه فساد و آلودگی که این خانم به وجود آورد، از زندگی شخصی خودش هم لذتی نخواهد برد و گرفتار مرگ و برزخ و قیامت این خانم (خواهد شد). دیدم از آنی که به سرش آمد، وحشت کرده. من دیدم که در صحرای قیامت، این خانم جوان 1000 سال به دنبال این آقا فرشید می‌گشت. 1000 سال فقط فرشید، تازه حلالیت بطلبد! چون یکی از کسانی بود که باعث نابودی زندگی آقا فرشید شد. من دیدم که این آرایش و بدحجابی، جدای از معصیت خدا، به نوعی حق الناس هم در پی دارد. این افراد با این پوشش که در بیشتر مواقع کاذب و با انواع و اقسام وسایل آرایشی همراه می‌شود، خود را بسیار زیباتر از واقعیت نشان می‌دهد و همین عمل زندگی عادی مردم را به هم می‌ریزد.»
«البته خدا باب توبه را برای همه بنده‌ها باز گذاشته، اما اثر و زیر برخی گناهان با توبه هم پاک نمی‌شود؛ مثل کسی که به جسم خودش آسیب بزند. این شخص اگر هم توبه کند، اثر کاری که کرده بر بدنش باقی خواهد ماند.» خیلی شوخی خلاصه. رساله حقوق امام سجاد (ع) بر این است که یک کمی باورمان بیاید دنیا به این کشکی نیست!
کتاب «شنود»، حالا اسمی که بنا شده، انتشارات «شهید ابراهیم هادی» انشاالله زیر چاپ الان (یا) چاپ بشود. از این فروشگاه‌های اطراف حرم انشاالله می‌توانید تهیه کنید. همان انتشاراتی که «صدیقه در قیامت» را چاپ کرده بود. همان مجموعه. این آقا جان، این‌ها مقداریش بود؛ یک سر سوزنی بود که یک نفر دیده و درست هم دیده. همه هم درست است. خیلی بیش از این‌هاست. خیلی به گفت و شنود نمی‌آید این حرف‌ها. (باید) رفع دید که چه غوغایی در اثر این اعمال و کارهای ما. و همین قدر که برزخ اینوری سخت است، آدمی که چشم پاک است و اهل طهارت، برزخ خیلی شیرینی دارد. می‌فرماید: خدا مباهات می‌کند به جوان پاک‌دامن که نگاهش را کنترل می‌کند. خیلی، مخصوصاً الان در این دوره ما. شاید هم یک دقیقه کانکت می‌شود به اینترنت، در همان پیام‌هایی که برایش ارسال می‌شود و پیام‌های تبلیغاتیش، می‌بیند که آدم آلوده می‌شود. یعنی هیچ جا هم نخواهی بروی، آن پیام تبلیغاتی‌ات تو این وضعیت خیابان، آلوده از دانشگاه است. شیر آلوده است. رسانه‌اش یک جور آلوده است. خصوصاً این بچه‌های جوان با این مشکلات اقتصادی، قدرت ازدواج ندارند، شرایط ندارند، این‌ها دامنشان را نگه می‌دارند، چشمشان را نگه می‌دارند. این‌ها آقایون عزیزان من، به واسطه این بچه‌ها، پاکی این بچه‌ها، این جوان‌ها که الحمدلله در این جلسه از این‌ها زیاد داریم، عذاب از یک امت برداشته می‌شود. از یک شهر عذاب برداشته می‌شود. این بچه‌ها پاکند، دست و پایشان را ببند تو این موقعیت، پیر هم بودند خودشان را کنترل کنند.
یکی از علمای مازندران که ایشان بالای 80 سال سنشان است، از اولیای خداست. من در خیابان‌های بابل که می‌آیم، از بزرگان نجف بود. الان ساکن مازندران. خیلی سخت است اگر کسی در این موقعیت نگه داشت. این اجرش مضاعف است. چیزی که بعضی‌ها در اثر 100 بار کنترل چشم، خدا به آن‌ها می‌دهد، تو این موقعیت در اثر یک بار است. حواسمان باشد.
کتاب «صدیقه در قیامت» گفت: «به من گفتند که هر نگاه حرامی که کنی، شهادت 6 ماه عقب می‌افتد. شهادت می‌خواهی؟ باید چشمت را کنترل کنی.» جوان‌های پاک، قیمت خدا (را دارند.) این‌ها را دوست دارد. وقتی خدا دوست دارد، یعنی امام زمان هم این‌ها را دوست دارد. یعنی امام حسین هم این‌ها را دوست دارد. نامحبوب امام حسین، محبوب امام حسین. حاجتی داریم، به بچه‌های پاک بگوییم این‌ها برای ما دعا کنند. جوان‌های پاک‌دامن، ببینید این اوضاع دنیا (با) هم و غم این بر بچه‌های جوان ما. این جلسه این بوده که این مجلس برگزار بشود. امروز غصه‌شان این بوده باران (درباره) اگر (باران) جمع کردند که باران زد. تو دنیا چه خبر است؟ جوان‌ها درگیر چی‌اند؟ این برای بچه‌های پاک ما، تو این اوضاع، همان موقع می‌توانی سیاهی‌ها و هیئت و مردم بیایند و روضه بخوانیم و امسال بتوانیم سینه بزنیم. دشت امسال محرم را از دست ندهیما. امام حسین آغوش باز می‌کند برای این‌ها. امام حسین دوست دارد این جوان‌ها را.
یک نمونه از این جوان‌ها را امشب برایتان بگویم. یکی از این جوان‌هایی که امام حسین عاشق پاک‌دامنی‌اش بود، قاسم بود. قاسم بن الحسن. جوان پاک، چهره‌اش را دارد که هر وقت دل بنی‌هاشم برای امام حسن تنگ می‌شد، به این چهره نگاه می‌کردند. اولین جوان نورانی بود، مطهر بود. چهره یادآور چهره امام حسن. آنقدر ابی‌عبدالله این بچه را دوست (داشت.) شب عاشورا او پرسید: «عموجان، من شهید می‌شوم؟» (بحثش جداست، یک روضه مفصلی است.) روز عاشورا با اینکه شب عاشورا قاسم از امام حسین قطعیتش را گرفت، اذنش را گرفت که برود میدان و شهید بشود و حضرت بهش خبر دادند که تو هم شهید می‌شوی. روز عاشورا حضرت خیلی این را دست گرداندند، اجازه ندادند برود میدان. دست‌نوشته‌ای از امام حسن آورد که آخر امام حسین به محض اینکه دست‌نوشته را زدند، اشک حضرت جاری شد. سخت‌ترین وداع در کربلا، وداع ابی‌عبدالله با قاسم بود. وداع با علی اکبر هم (سخت بود.) آنقدر یادگار امام حسین (بود)، آینه برادرم حسن بن علی. امام حسین هم که عاشق امام حسن، انگار امام حسن را دارد راهی میدان می‌کند. تنها جایی که این واژه نقل شده، این عبارت وداع قاسم با ابی‌عبدالله که وقتی قرار شد برود میدان، اینجا دارد که: **«فَجَعلَا اعتنقا و بَکَیا حتی غَشِی علیهما»** (دست به گردن هم انداختند، شروع کردند گریه کردن تا (اینکه) هر دو از حال رفتند.) **«غَشِی علیهما»** یعنی غش کردن. (در مقتل فقط یک بار در کربلا آمده که در وداع ابی‌عبدالله با کسی غش کنند، از حال بروند.) هر دو تا با هم غش کردند. نه قاسم طاقت دارد یک چند دقیقه‌ای از عمو دور بشود، نه عمو طاقت دارد این بچه را بفرستد دهانه‌ی یک مشت گرگ. این بچه جوان که وقتی قرار شد برود میدان، هر چه گشتم زره برایش، کلاه خود برایش پیدا نکردم. پایش به رکاب نمی‌رسید. با یک عبا و عمامه فرستادنش میدان. این بچه را با یک نعلینی که پاره هم شاید بود. نه کفش رزمی داشت، نه سلاح آن‌چنانی داشت. بچه 13 ساله چقدر مهارت جنگی دارد؟ چقدر تجربه دارد؟
خیلی ابی‌عبدالله نگران این بچه بودند. ایستاده بودند، نگاه می‌کردند به رزم این بچه. و رفت میدان و جنگ نمایانی کرد با ازرق شامی و بچه‌هایش. خیلی جنگ ویژه‌ای کرد. ضرب‌المثل شد جنگ قاسم. آمد یکی یکی بچه‌های ازرق شامی را جلو چشم این ملعون کشت. با خود او درگیر شد. سپاه دشمن لجش درآمد که این بچه آمد زد. این جور افراد ما را دارد تلف می‌کند. دیدند نمی‌شود با این بچه این جور کنار آمد. گفتند: «باید همه با هم بهش حمله‌ور بشویم.» این خیلی دارد رزم نمایان می‌کند. این دارد در دل لشکر ما را خالی می‌کند. می‌گوید: «این‌ها بچه‌هایشان هستند، این هم بزرگ‌هایشان چیستند؟» همه با هم حمله‌ور شدند و البته قبلش با نامردی جناب قاسم را مجروح کردند و همه حمله‌ور شدند و تو آن شلوغی یک نفر ضربه کاری را زد و قاسم علیه‌السلام تو آن ضربه آخر فریاد کشید: «یا عَمَّ عَلَیکَ مِنّی السَلام.» عموجان، خدانگهدار، من رفتم. گفتند: «کسَر مثل باز شکاری.» ابی‌عبدالله زد تو دل میدان با سرعت تمام. این‌ها بخش‌های عجیب مقتل و روضه است. دست ما را بگیرید حضرت قاسم، همان جور که دست حاج قاسم‌ها را گرفتند و بردند. دست ما را هم بگیرید تو این ظلمت‌کده و آلوده‌بازار دنیا. ما را نجات بده.
ابی‌عبدالله زد تو دل میدان این لشکر. یکهو ابی‌عبدالله که آمد، ترسیدند، عقب‌نشینی کردند. حالا دور تا دور قاسم را گرفتند. امام حسین به این‌ها حمله‌ور شدند. این‌ها با هم عقب‌نشینی کردند. اسب‌ها زیاد بود، گرد و خاک بلند شد. گرد و خاک بلند شد. ابی‌عبدالله که غبار کل میدان را گرفته. اینجا تعبیر سید بن طاووس در لهوف این است: «چون دیگر صدایی از بچه نمی‌آمد که صدای قاسم را بشنوند، بفهمند قاسم کجاست. ساکت شده بود قاسم. این ور و آن ور نگاه کردند، غبار کل صحنه را گرفته بود. حضرت یک کمی ایستادند.» این صحنه، صحنه سینمایی. تصور کنید، قلب آدم را آتش می‌زند این صحنه. ابی‌عبدالله صادر... غبار کل صحنه را گرفته بود. ایستاد... غبار آرام آرام نشست. یکهو دید یک گوشه‌ای از میدان، یکی دارد هی پا روی زمین می‌کشد. سرش را تو بغل گذاشتند. دیدند دیگر نمی‌تواند حرف بزند. لحظات آخر فرمود: «به خدا خیلی برای عمویت سخت بود. صدا زدی، نتوانستم جواب بدهم و خیلی برایم سخت است حالا من صدا می‌زنم تو نمی‌توانی جواب بدهی.» لا اله الا الله! بگذارید امشب یک گریز این جوری بزنیم و کربلا‌یمان را به پا کنیم. امشب این جمله ابی‌عبدالله خیلی معنا داشت. قاسم کمک خواسته بود. قاسم وسط دشمن گرفتار شده بود. ابی‌عبدالله نتوانست کاری بکند: **«وَاللهِ عَلی عَمَّکَ»** به خدا خیلی برایمان سخت بود. تو گرفتار (بودید)، نتوانستم به دادت برسم. شرمنده بچه شد. با اینکه این بچه رفت به ملکوت اعلا پیوست، ولی عمو نشست و زار زار گریست که من نتوانستم برای این بچه کاری کنم.
آقا، این بچه بود، مرد بود، رزمنده بود. آمد زد، شمشیر داشت. درست است نوجوان بود، کم‌سن و سال بود. شمشیر داشت. دشمن را از پا درآورد. آبستن که نبود! بین در و دیوار جلوی چشم امیرالمؤمنین، با دست بسته شما می‌گویید نتوانستم برات کاری کنم. خیلی برای عموت سخت بود. بابای شما (امیرالمؤمنین) باید چی بگوید؟ بگویند: «زهرا جان! جلو چشم من، با دست بسته تو را بزنند، من نتوانم کاری کنم.»
**السلام علیک یا اباعبدالله، لا لروحی بجمال علیكَ منی سلامُ الله أَبداً ما بقیتُ و بقیَ اللیلُ و النهارُ جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ لزیارتکَ، السلامُ علی (الحسین).**
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات حقی که به گردن ماست

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00