حقی که به گردن ماست

جلسه هفتم

00:50:52
285

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد، اللهمّ صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
«ربّ اشرح لی صدری و یسّر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی»
در جلسات گذشته عرض شد که ریشه تمام فضائل اخلاقی و همه کمالات، صبر در انسان است؛ اینکه بتواند خودش را مهار کند و در مسیری قرار دهد که مسیرِ حق است. التزام به حق، صبر می‌خواهد: «تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.» و دائماً باید مراقبت بکند که از این خط و خطوط بیرون نیاید.
اینکه می‌گوییم صبر، لزوماً یک رفتار منفعلانه نیست؛ گاهی یک رفتار فعالانه است. لزوماً هنگام گرفتاری و فشار نیست. مهار کردن نفس هنگام خوشی‌ها بسیار سخت‌تر است. در برخی آیات قرآن هم صبر هنگام نعمت و صبر هنگام خوشی مطرح شده است که علما در مورد آن بحث کرده‌اند. وقتی که انسان دنیا رو می‌آوَرَد، آنجا صبر کند. صبر کردن یعنی چه؟ یعنی حق را ادا کند. اتفاقاً آنجا ادای حق معمولاً سخت‌تر است. آدمی که پول ندارد، یک جور باید صبر کند. آدمی که پول دارد، یک جور دیگر صبرش در این است که باید حق این پول را ادا کند: «فی اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم.» هم زکاتش را بدهد، هم حقوق واجبش را بدهد، انفاق بکند، و طغیان نکند. «ان الانسان...» صبر در برابر اینکه انسان طغیان نکند، از صبرهای سخت است. اسراف نکند، صبر در برابر اسراف؛ ریخت و پاش نکند. فکر می‌کند دیگر چون دارد و پول از خودش است، هر جور دلش خواست می‌تواند خرج بکند. نخیر، باید طبق حق خرج بکنیم.
قضیه‌ای را عرض کردم. برادر عزیز و بزرگوارمان، دوست خوب و مهربانمان، ذاکر با اخلاص و باصفای اهل بیت، حاج مهدی آقای سلحشور، ایشان تعریف می‌کرد از اخوی عزیز و بزرگوارشان، هنرمند انقلابی و فقید، مرحوم حاج فرج‌الله سلحشور. می‌گفت: «ایشان میلیاردر بود، خیلی وضع اقتصادی‌اش خوب بود و خدا بهش داده بود.» می‌گفت: «فقط بابت سریال حضرت یوسف، اوایل دهه ۸۰، آنی که در ذهن من است، دستمزد ایشان فقط بابت کارگردانی، چون هم تهیه کننده بود و هم کارگردان و هم نویسنده بود، فقط بابت کارگردانی آن موقع، آنی که در ذهن من است، حداقل ۳۰۰ میلیون تومان بود. یک حسابی داشت که میلیاردی بود و دائماً در چرخش بود.»
و از علما می‌پرسید: «آقا این خمسش به چه نحوی می‌شود؟ این خمسش چند صد میلیون می‌شود، چه جور می‌شود؟» می‌گفت: «دستش همش به خیر و خرج بود. دائماً در حال تهیه جهیزیه و کمک به این و کمک به آن بود و این پول اصلاً دست خودش نمی‌آمد. اصلاً این کارت و حساب را گذاشته بود برای خرج برای دیگران و رسیدگی به دیگران.»
می‌گفت: «بعد از رحلتش خوابش را دیدم. گفت که این طرف خیلی عجیب است.» گفت: «با اموال خودم خرجی که کردم، آنهایی که خرج دیگران شد، قبل از اینکه بیایم، برابر کردند و به حسابم زدند، هر چه خرج کار خیری کردم.» ولی «هر چه خرج خودم کردم، قرون به قرون حساب است؛ «فی حلالها حساب و فی حرامها عقاب.»» این گوشی را برای چه خریدی؟ بین این ده تا گوشی چرا این را انتخاب کردی؟ گوشی داشتی، چرا بعد یک سال دوباره یکی دیگر خریدی؟ فکر می‌کند که چون پولش حلال است، دزدی نکرده، از کس دیگری نگرفته و می‌بیند بقیه با دزدی می‌روند چیزی می‌خرند، خوشحال است. فکر می‌کند دیگر می‌رود بهشت که لااقل با پول خودم خریدم. نه آقا! اسراف کردی: «ان الله لا یحب المسرفین.» گوشی‌ات دارد کار می‌کند، گرافیکش باید آن جور باشد که فلان چیز نصب بشود. سر خودت کلاه نگذار. این هم صبر هنگام دارایی است.
این صبر از آن صبرهای سخت است. این صبر که تمایلاتت را کنترل می‌کنی، به هر چیزی رو نمی‌کنی، هر چیزی را نمی‌خواهی، به سمت هر چیزی نمی‌روی، به آن می‌گویند عفت. این عفت فقط مخصوص دامن نیست؛ این حوزه وسیعی دارد. صبر دائره وسیعی دارد. صبر، البته مقدمات و مقارنات دارد.
بعضی چیزها حکم مقدمه دارد برای صبر، یعنی باید فراهم بشود تا صبر بیاید. بعضی چیزها مقارن با صبر است و کنار صبر باید باشد. مثلاً ذکر و توجه اینها مقارن صبر است که فردا شب مقداری، ان‌شاءالله که شب آخر جلساتمان هست، نکات را عرض خواهم کرد.
بعضی چیزها تمرین می‌خواهد، آماده‌سازی می‌خواهد. در روایت هم دارد که صبر با تعقل حاصل می‌شود. تمرین صبر، وادار کردن به صبر. صبر یک چیز یهویی نیست.
صبر حوزه وسیعی دارد، باید در مراتب مختلفش حاصل بشود. همه ما هم با هم باید شریک باشیم در صبر. برای همین می‌گوید: «تواصوا بالصبر.» اساساً صبر از یک جنبه، جنبه فردی است، از یک جنبه مهم‌تر، جنبه اجتماعی است. همه باید به هم کمک کنیم. «این مشکلِ خودت است.» یعنی چه؟ «دیگر خودت باید صبر کنی، دیگر خودت می‌دانی، دیگر باید تحمل کنی.» این یک همچین چیزهایی ما نداریم. این مشکل همه است. همه باید شریک بشوند. همه در این گرفتاری باید یک سهمی از صبر داشته باشند.
در قضیه ازدواج، قرآن یک دستوری داده است. قسم جلاله خورد که این دستور ابداً در این جامعه ما و هیچ جای دنیا عملی نمی‌شود. دو جا قرآن در مورد نکاح صحبت کرده است: یکی اول سوره مبارکه نساء، یکم اواسط سوره مبارکه نور.
اول سوره مبارکه نساء فرمود: «ازدواج کنید.» «فانکحوا ما طاب لکم من النساء.» در سوره مبارکه نور یک دستور دیگری داد. این خیلی مهم است. فرمود: «و انکحوا الایامی منکم و الصالحین من عبادکم.» ایامی که جمعش می‌شود «ایامی»، ایامی یعنی مجرد. «انکحوا» یعنی چه؟ یک «نکحوا» داریم، «نکحوا» یعنی ازدواج کنید. «انکحوا» یعنی چه؟ «به ازدواج درآورید.» یک «نکاح» داریم، یک «انکاح» داریم: ازدواج و به ازدواج درآوردن.
دستور به همه داده است: «آقا کمک کنید!» نه فقط به پدر و مادر می‌گوید بچه‌ات را زن بده یا شوهر بده. به همه گفته است: «مشارکت کنیم در قضیه ازدواج مجردها.» خب، خیلی‌ها مشارکت نمی‌کنند. چرا؟ «آقا، حوصله داری؟ سرت درد می‌کند؟ بابا پس فردا...» جمله معروف: «پس فردا چی؟ خوب بشه می‌گن خودمون پیدا کردیم، بد بشه می‌گن با همین جمله می‌ریم جهنم.» «نازل کنم؟ زودتر می‌گفتی. می‌گفتم بچه‌ها ننویسند اینها را. در قرآن الکی یک خط هدر رفت. خیلی مطلب عمیق علمی بود.»
«یک بار دیگر بگو: خوب بشه...» خیلی جالب بود. «در کوزه آبش را بخور.»
«اسبروا و صابروا.» «جوابت را هم می‌دهم.» «بیا، این هم جوابت.» یک خط دیگر توضیح: این را گفتم یک جای دیگر آخر سوره آل عمران که از این حرف‌ها نزنی: «و اصبروا و صابروا ورابطوا لعلکم تفلحون.»
صبری که می‌گویم، مال آن نیست. تو هم او. یک سری صبرهایی دارد او در ازدواج. خودش باید کار کند، پول در بیاورد، خرج زن و بچه بدهد، خانه تهیه کند. با مشکلات قبل ازدواج، حین ازدواج، بعد ازدواج. تو هم سهمت از این صبر این است که باید مورد معرفی کنی. بعداً فحش بخوری. خوب دقت بکنی موردی که معرفی می‌کنی، درست باشد. خوب تحقیق کنی. روی روال پیش بروی. خسته نشوی. توجیه که «به ما چه؟» جمله جهنمی‌هاست: «به ما چه؟»
«به ما چه» نداریم. به کرات در قرآن این مبنا را زده است. می‌گوید به بعضی‌ها اصلاً می‌گفتند: «بابا، اینها که سر به راه نمی‌شوند. برای چی این همه تذکر می‌دهید؟» این در قرآن آمده است. اینها جواب دادند که: «برای اینکه روز قیامت پیش خدای متعال بگوییم که ما وظیفه‌مان را انجام دادیم. من کارم را کردم.» گفتند: «فقط این تذکر لسانی...» تذکر لسانی، همه یاد خیابان و اینها می‌افتند، دو تا منکر در ذهنمان می‌آید.
بابا، تذکر لسانی، آنی که می‌تواند معرفی کند، معلم مدرسه است، استاد دانشگاه، دختر می‌شناسد، پسر می‌شناسد. به این وظیفه اجتماعی‌اش عمل نمی‌کند. یک جنبشی راه بیفتد. تذکر لسانی بدهد به اینها. اینها اگر کار بکنند، لازم نیست در خیابان بروی به هر بدبختی که می‌رسی، یک تذکر لسانی بدهی که بد ته قیف را رفتی گرفتی که کمترین ثمر را دارد و بیشترین سوءتفاهم.
تو هم بگویی حاج آقا روشنفکر شدی، با گشت ارشاد مخالف شدی؟ نه عزیز من! اصلاً یک مدل دیگر است. یک چیز دیگری کلاً دارد ارائه می‌شود با یک مدل دیگر. رفتی به یک چیزی گیر کردی. همه دینت بنده به اثبات و نفی این است. اگر این رد بشود، دینت به باد می‌رود. اثبات بشود، دینت حفظ می‌شود. اصلاً این سیستم کلاً غلط است. این منطق غلط است. یک مجموعه وسیعی است حق و صبر. «و اصبروا و صابروا.» خودت صبر کن. با بقیه صبر کن. مشارکت داشته باش در صبر. مشارکت داشته باش در اطلاعات بقیه.
چند تا آیه بخوانیم. جمیعاً علامه طباطبایی می‌فرماید این تفاوت اصلی اسلام با همه ادیان است. خونِ من، من تکی نمی‌خواهم. اسلام آوردم. اسلام یعنی همه با هم باید بیایید. پیغمبر اکرم فرمود: «شیّبتنی سورة هود.» کمرم را شکست. و من تاب...
تکی رفتن که هر کسی بلد است، بیغوله‌ای پیدا می‌کند. در همه امت‌های سابق هم بود؛ نوار نماز جماعت.
مسجد، اعتکافش هم بامزه است. «آقا، چند روز خلوت کن.» «باشه.» «کجا خلوت کنیم؟» «بیابان خوب. کجا سراغ داری؟» «چه روزی بریم اعتکاف؟» «بیابان باطله. باید بریم مسجد جامع.» خب، مسجد جامع یعنی چه؟ یعنی مسجدی که مردم همه نمازها را آنجا می‌خوانند. دیگر چه خلوتی شد؟ وقتی که مردم نمازشان را خواندند و رفتند، خلوت کن. «لا رهبانیة فی الاسلام.» رهبانیت در امت... امت جهاد. فرمود: «امت من رهبانیتش...» راهب که می‌شوند، عزلت می‌گزینند، می‌روند کنار. فرمود: «امت من اگر بخواهند رهبانیت داشته باشند، می‌روند جهاد و می‌روند مسجد.» مساجد رهبانیت امت من است.
بعد جالب است که از رهبانیت، یعنی از این متن این زندگی دنیایی فاصله بگیری. دیگر خب چه شکلی فاصله بگیریم؟ دسته‌جمعی فاصله بگیریم. جهاد که تکی نمی‌روند که. یک گروه جمع بشوید با همدیگر از زندگی دنیا فاصله بگیریم. مسجد را هم که تکی برای یک نفر که مسجد نمی‌سازند که. مسجد برای جماعت گروهی و فاصله بگیرید. کلاً همه‌چیز گروهی است: «واعتصموا بحبل الله جمیعا.» «ولتکن منکم امة.» باید از شما یک امتی باشد. اصلاً امر به معروف و نهی از منکر را برده به روی امت. یک گروه امر به معروف و یک گروه نهی از منکر کند. کارت تکی نیست. تکی شما نباید انجام بدهید. یعنی باید سیستم داشته باشید. یعنی باید بنشینید فکر کنید.
ازدواج یک مکانیزم می‌خواهد، یک مقدماتی دارد. آنهایی که می‌توانند ازدواج کنند، آنهایی که نمی‌توانند ازدواج کنند، یک فکرهایی برای آنها کرده، یک فکرهایی برای اینها کرده.
یک مکانیزم برای همه نقشه کشیده، طراحی کرده. ما فکر می‌کنیم مثلاً خدا یک راهی گفته. اکثر ما این شکلی فکر می‌کنیم: «خدایا، من جوانم. غریزه دارم، نیاز دارم. چه کار کنم؟» «برو ازدواج کن.» «خدا، اگر نشد چی؟» تعریف نشده در سیستم، «اگر نشد» ندارد. آیه قرآن است: «ولیَستعفف الذين لا يجدون نكاحا.» دستور ازدواج داده، بعدش دستور داده، پُلَن بی را گفته: «نمی‌توانی هم این کار را کن.» بعد غوغا کرده در این آیه: «ولیَستعففوا حتّی یغنِیهم الله من فضله.» عفت داشته باش تا خدا از فضلش... بعد سه تا کلمه گفته: «خدا از فضلش بی‌نیازت کند.» این خودش یک دهه، دو دهه منبر می‌خواهد که بشود در مورد این سه کلمه صحبت کنیم که این چه مکانیزمی است. مکانیزم دارد ازدواج. نمی‌گوید تا زن گیرت بیاید، تا در خانه‌ات را بزنند، تا خدا از فضلش بی‌نیازت کند. یک سیستم عفت یعنی این.
مبانی دارد، مقدماتی دارد. همه عفت را برده، بارَش را گذاشته روی دوش عفت دامن، آن هم اینجا. همه سیستم را ریخته به هم. پسر و دختر کنار هم نشسته، کلاس دانشگاه، در گروه تلگرامی کنار هم عضو هستند. همه را ول کرده آن قیف آخر: «حاج آقا، ما اذیت می‌شویم.» «همکلاسی‌ام...» نه، اذیت نشو. صبر کن. برای خدا «لیَستعفف.» استعفاف، عفت داشته باش. می‌دانی چقدر روایت داریم در مورد عفت؟ عقل. گفتند: «عقل را به کار بیندازید.» همه را ول کرده، یکهو اینجا رسیده، اینجا می‌خواهد یقه‌اش را بگیرد: «عفت داشته باش. صبر کن.» ده‌ها مدل دارد. ده‌ها جای دیگر هست.
این روح عفت در آدم شکل می‌گیرد. امیرالمومنین یک بیانی دارند در نهج‌البلاغه. علما هم هستند در جلسه. بنده جسارت می‌کنم، درس پس می‌دهم خدمتشان. واقعاً خجالت می‌کشم، بزرگ‌ترهای بنده در جلسه حضور دارند. ما جسارت می‌کنیم این بالا، محضر این عزیزانم عذرخواهی می‌کنم که ما جسارت می‌کنیم ارائه می‌دهیم بحثی را خدمت عزیزان. یک بیانی دارند امیرالمومنین، بیان آقا. یکی از شاه‌کلیدهای روانشناسی اسلامی، ساعت‌ها باید نشست و گفتگو کرد.
در حکمت ۴۴۵ نهج‌البلاغه، می‌فرماید که: «إذا کان فی رجلٍ خُلةٌ...» در یک نسخه «خلة» ندارد. در یک نسخه «خصله.» اگر در کسی ویژگی دیده شد: «خلةٌ رائعه.» یک ویژگی شگفت‌انگیزی. عبارت، عبارت خنثایی است. دیگر هم شامل ویژگی‌های مثبت می‌شود، هم شامل ویژگی‌های منفی. یک ویژگی شگفت‌انگیزی وقتی در کسی دیدی، یک چیز جالبی دیدی. جالب، حالا یا بد اخلاقی جالب، یا خوش اخلاقی جالب. یا رذیله یا فضیلت. یک چیز جالب دیدی، یک چیزی که جلب توجه می‌کند، «فانتظروا منه اخواتها.» منتظر اخواتش هم باش. «اخوات» یعنی خواهران. می‌گوید: کمالات، ویژگی‌ها، اوصاف، ویژگی‌های نفسانی، یک دونه‌ای نیستند، دسته‌ای هستند.
یکی که می‌آید، یک دسته را با خودش می‌آوَرَد. یک دانه را دیدی، منتظر دسته‌اش باش. بخل یک دسته است، اسراف یک دسته است. یک دسته ویژگی‌ها کنار هم نشسته. یک بروزش اسراف است. ویژگی‌های بد، ویژگی‌های خوب که حالا شاهد مثال ما عفت است. عفت، یکی‌اش که بیاید، دسته‌اش می‌آید. شما چرا روی یک دانه متمرکز می‌شوی، وقتی می‌توانی دسته را با یک ۱۰ تای دیگر بیاوری؟ چرا؟ نمی‌تواند. ضعف دارد. این فلان عفت را نمی‌تواند داشته باشد. می‌تواند داشته باشد. از آنجا عفتش را تقویت کند، مثل تا حدی شبیه مکانیزم بدن است. شما عضلات را قوی می‌کنی، افعالی از این عضلات ظاهر می‌شود. این افعال دسته‌ای است. مثلاً اگر قوت بازو داشته باشی، بیست سی تا ورزش می‌توانی انجام بدهی، درست است؟
آقا، قوت ذهنی داشته باشی، می‌توانی مثلاً شطرنج و چه و چه و چه. این قوت ذهن می‌خواهد، آن یکی قوت تمرکز می‌خواهد، آن یکی قوت بازو می‌خواهد، آن یکی دو استقامت است. بعد بعضی چیزها ورزش مادر است، مثل ۲. همه عضلات را به کار می‌گیرد. بعضی کمالات، کمالات مادر است. بعضی مراقبت‌ها، مراقبت مادر است. توقع نداشتن مراقبت مادر... چیزهای ساده‌ای را می‌اندازیم کنار. با چه چیزهای ساده‌ای می‌شود آدم رشد بکند!
به آیت الله العظمی بهجت می‌گفتند که: «آقا، این مرد بزرگ چقدر وارد بود؟ چقدر انسان‌شناس و روانشناس بود!» می‌گفتند: «آقا، برای حضور قلب در نماز چه کنیم؟ عشق حاصل بشود. عشق به خدا.» خب، راهکارهای داده‌اند علما: مراقبه، توجه، دائم‌الذکر بودن، چه چه چه... ایشان فرمود که راهکارهای ساده هم دارد. دسته‌ای دیدن این شکلی است. به اینجا که برسی، همش می‌آید. «روزنه‌های دیگر را امتحان کن.»
ایشان فرمود که: «با محبت به قرآن نگاه کن. کم کم علاقه به خدا پیدا می‌کنی.» و خصوصاً روی ذکر شریف صلواتشان خیلی عنایت فرمود. «کثرت صلوات، عشق به خدا می‌آورد. احسنت.» خیلی ساده است. مداومت می‌خواهد. «یک دانه بفرستم؟» «تو برو شصت سال مراقبه کن، من دو تا صلوات بفرستم، می‌رسم؟» نه بابا، این تمرین بازویش، این یکی ساده‌تر است. شصت تا تمرین داریم برای اینکه شما عضلات بازویت قوی بشود. حالا آن یکی نمی‌دانم دمبل از کجا، آن یکی مثلاً بهت نمی‌سازد. این سرشانه‌هایت اذیت می‌شود. شما این یکی دمبل، این یکی را بزن. دیده‌اید که خیلی چیزها مثلاً یک بویی دارد. نمی‌دانم توپ‌های خاصی دارد، می‌دهد دستت، می‌گوید برای اینکه عضلات دستت قوی بشود، همین را بگیر فشار بده. بعد مدت، عضلات دستت قوی می‌شود. کار کردن دیگر.
در بحث‌های روحی هم همین شکلی است. بحث‌های اخلاقی. حالا شما ریشه غضب و شهوت و گناهان را خوب دقت بکنید. آدم کِی از کوره در می‌رود؟ با بچه‌ام مثلاً. نمی‌توانم. تمرین می‌خواهد. معصوم هم که نیستی. باید کار بکنی. تمرین، مداومت.
آدم باید زحمت بکشد. بدنسازی باشگاه، گفتش که: «آقا، می‌خواهم بیایم اینجا ثبت نام کنم.» گفتند: «باشد، ولی هفته اولش یکم اذیت می‌شوی. فشار می‌آید.» گفت: «خب، باشد. من می‌روم هفته دوم.» «هفته اول هر جا، هر وقت شروع کنیم، هفته اولش سخت است. هفته دوم هم بیاید، دوباره می‌شود هفته اول.»
کِی ما از بچه‌مان عصبانی می‌شویم؟ چرا عصبانی می‌شویم؟ اصلاً چرا از کسی عصبانی می‌شوی؟ ریشه‌اش برمی‌گردد به توقع. چون توقع داشتیم ما این شکلی رفتار کند یا توقع داشتیم آن کار را بکند. آدم بی‌توقع کلاً. خلاصه، اصلاً گفتند: «همه اخلاص در بی‌توقعی است.» در قرآن دیگر چه شکلی ما کد بدهیم؟ سوره انسان، دیگر انسان شکل انسان می‌شود: «انما نطعمکم لوجه الله.» اخلاص خیلی سخت است. تمرین کن. چه کار کنم؟ بی‌توقعی را تمرین کن. اول تمرین کن به زبان نیاری توقعاتت از دیگران را. بعد کم کم ملکه می‌شود. به زبان هم نمی‌آوَرَند.
درخواست نکن. «آقا، می‌شود من را تا سر خیابان برسانی؟» روز اگر گفت: «دیگر پول خرج کن.» آخه این دارد ماشین خالی می‌رود، اسنپ ۵۰ هزار تومان می‌گیرد. خب با همان اسنپ برو که با ماشین خالی نروی جهنم. «به جهنم که خالی می‌رود.» یکم خرج کن. حالا باشد، ان‌شاءالله سری بعد. الان فعلاً دارد خالی می‌رود. اینها... «الان مغزم این حرف‌ها نمی‌رسد. می‌خواهم فکر کنم تا سری بعد بخواهد فکر کند.» دوباره: «حاج آقا، چه کار کنیم ما اخلاص داشته باشیم؟» همان ماشینه رفت، آن برد. اخلاص، تو نخواه از کسی. «لا یسألون الناس الحافا.» این عفت می‌آورد. عفت یکی از ارکان صبر است. صبر یکی از ارکان ایمان است. ایمان یکی از ارکان عبودیت است. صبر ریشه همه کمالات است.
به همین سادگی آدم با یک صبرهای کوچک و ساده می‌تواند عضلات روحی خودش را قوی کند. بعد قوی می‌شوی. این قدر نمی‌گویی: «آقا، من از پس شیطون برنمی‌آیم. آقا، ما نمی‌توانیم. آقا، این نمی‌توانیم.» ما یک جاهایی تمرین‌های... بله، معلوم است که برنمی‌آید. بدون هیچ تمرین و مسابقه و فلان و اینها بفرستیم جام جهانی. از توی خیابان جمع کنیم سر ساختمان، بگوییم اینها بدن خوب است، روزها خوب آجر می‌دهند بالا. بیا، آقا، تیم ملی. الان دو تا توپ بزن. واترپلو یک تمرین‌هایی دارد. والیبال یک تمرین دارد. هندبال یک تمرین دارد. فوتبال یک تمرین دارد. فوتبال ساحلی تمرین کلاً فرق می‌کند. به قول دانشجوها، میان رشته‌ای است بین والیبال و فوتبال.
تمرین دیگری دارد. البته همش یک سری ویژگی‌های مادر می‌خواهد. یک ورزش مادر است. مثلاً ورزش مادر همه عضلات را به کار می‌گیرد. بی‌توقعی یک فضیلت مادر است. درخواست نکردن یک فضیلت مادر است. چشم داشت نداشتن. بعد آدم عزت پیدا می‌کند. کم کم شخصیت پیدا می‌کند.
بعضی چیزها را آدم در تلویزیون می‌بیند، بعد می‌بیند چقدر زشت است. بعد می‌بیند بقیه صداشان درنمی‌آید، بیشتر می‌فهمد چقدر زشت است. بعضی چیزها فرهنگ شده بین ما. اینها خیلی زشت است. بله، این رابطه‌های محرم و نامحرمی قاطی، اینها که دیگر اصلاً دیگر روال است. خب، الان آنجاها سخت است موضع گرفتن. با ساده‌ترهاش شروع کن.
تلویزیون نشان می‌داد. حالا بنده اگر بخواهم این را نقد بکنم، آن بازیگر محترم هم نقد می‌شود. اول باید بگویم که بنده نقد نسبت به شخص ایشان که خب ندارم. نسبت به این قضیه، نسبت به این تیزر تبلیغاتی، ان‌شاءالله ایشان متوجه نبوده به این قضیه. ولی اینها خیلی زشت است برای جامعه. یعنی اینها یک سری بدی‌ها را با خودش... اینها دسته‌ای است. ببین، یک دانه است، ولی یک دسته است. آمدنش هم یک دانه است، ولی یک دسته بدی با خودش می‌آوَرَد.
یک سری چیزها را عادی می‌کند. تبلیغ نشان می‌دهد، پنیر را می‌خواهد تبلیغ کند. سلبریتی محترمی، یک بازیگر محترمی آمده در فروشگاه آقای فلانی. بعد ابراز علاقه می‌کند. بعد دوتایی با هم دست می‌اندازند. دست می‌اندازند به این پنیره. بدی می‌گوید: «مگر نگفتی طرفدار منی؟ عاشق منی؟ فلان؟» می‌گوید: «نه، این پنیر فلان است.» برمی‌دارد می‌رود. آنی که این را ساخته، منظورش این بوده که: «این قدر این پنیر خوب است که شما در انتخاب بین این پنیر و این آقا، این پنیر را انتخاب می‌کنید.» خیلی چیز جالبی است. ولی یک چیزی هم پشتش است. می‌خواهد بگوید این آقا این قدر سطحش پایین است که بین این پنیر، آقا این آقا را می‌گذاری کنار پنیر. این خیلی زشت است.
ببین، آدم با عزت نفس تن نمی‌دهد. «آقا، چند میلیارد دادند؟» آدم پول می‌گیرد مگر تحقیر بشود؟ چند نفر صداشان درمی‌آید؟ دست نامحرم که نبوده که. این ریشه همه بدبختی‌هاست. این عزت نفس را دارد می‌کوبد. می‌گویم ان‌شاءالله نمی‌دانسته‌اند، توجه ندارند. عامدانه نیست، ان‌شاءالله. آدمی که عزت نفس دارد، عفت عزت نفس می‌آوَرَد. دیگر به هر چیزی تن نمی‌دهد. به هر خواسته‌ای، به هر معامله‌ای. تحقیر نمی‌شود.
به چه قیمتی آخه؟ استفاده کنیم. محبوبیتم. ابراز علاقه کنم. بگویم: «بنده خیلی شما را دوست دارم. اگر مثلاً در این ماشینم جای یک نفر باشد، بغلم بنشیند، من حتماً به جای گوسفند شما را سوار می‌کنم.» الان تعریف بود؟ فحش بود؟ نه، خواستم بگویم مثلاً بنده بین شما گوسفند، شما را انتخاب می‌کنم. بیا. اصلاً این مقایسه غلط است. اصلاً یعنی چه؟ آن باز گوسفند است، این پنیر است، این شیر. آن را برداشتن چیز کردن.
نه، اینها کار رسانه‌ای است. خب، همین کار رسانه‌ای. همین ببین، امواج ناخودآگاه و پنهان اینها نابود می‌کند همه چیز را. و اینها ظرافت می‌خواهد، دقت می‌خواهد. حواست باشد چه خوراکی دارند بهت می‌دهند. سواد رسانه‌ای که می‌گویند یک بخشش اینهاست دیگر. آدم حساس می‌شود.
اینی که دارند می‌گویند یک نمونه بود دیگر. الی ما شاء الله ما از اینها داریم. روح توقع، روح دریوزگی، روح تحقیر و حقارت در فضاهای دانش‌آموزی آدم زیاد می‌بیند. فضا، فضای تحقیر. معلم دانش‌آموز را تحقیر می‌کند. جوک‌های ما، جوک‌های تحقیرآمیز. تا قبلش تحقیرآمیزهای قومیتی بود. بعضی خوشحالند، می‌گویند دیگر تحقیرآمیز قومیتی نداریم. آره، به جایش تحقیرآمیز ترک و لر و بلوچ ندارند. خودمان کلاً همه را با هم تحقیر می‌کنیم: «ما ایرانی‌ها اینجوری‌ایم.» درجه پیشرفت کردی دیگر.
نمی‌گویم ترک‌ها. نه بابا، فقط می‌زدی به ظاهراً تمسخر کسی نیست. این آقا روح حقارت را دارد به خوردت می‌دهد. دارد تحقیر می‌کند. تحقیر، عزت را می‌زند، نابود می‌کند. اینها آن سرمایه‌های اصلی. آنها که خُرد و تو نمی‌توانی بیایی به این بگویی که: «آقا، ببین، یکی از ریشه‌های اصلی...» این را من به کی بروم بگویم؟ کجا؟ «یکی از ریشه‌های اصلی بی‌حجابی، حقارت نفس است.» آرام صحبت کنیم.
می‌گوید: «ایرانی‌هایی که مهاجرت می‌کنند غرب...» ببخشید. شب تو استادم این حرف‌ها را می‌گوید. «در غرب یک سری آرایش‌های خاصی هست مخصوص جماعت خاصی. آرایش غلیظ با آرایش می‌آیند بیرون با لباس... ولی جیغ نیست. آرایش جیغ نیست، لباس جیغ نیست. ته چیزم این است که موهایش را شانه می‌کند خانم که آمده محل کار.» مگر زن چیزی باشد.
می‌گوید که: «بعضی از ایرانی‌هایی که مهاجرت می‌کنند، آنجا که می‌آیند، اینها سوبل آرایش می‌کنند، یک جوری که آن زن‌ها...» چیز، همین جور آرایش نمی‌کند منی که می‌خواهد التماس کند، بگوید: «تو را خدا، من را هم جزو خودتان بپذیرید. من بدبختم، از جهان سوم آمده‌ام.»
بعد چرا جوان‌ها اینها این کار را نمی‌کنند؟ برای اینکه هی بهش گفتند: «تو جهان اولی هستی. تو ابرقدرتی. دنیا دست توست.» الان برای کی باید خودنمایی کند، وقتی کسی که از درون احساس این جوری دارد؟ ببین، آن تذکر لسانی خوب است، لازم است. اینها را زده آمده یک چیز بی‌قواره... اینها را کجا زده تذکر لسانی بده؟ آنجایی که ایرانی بودن را دارد تحقیر می‌کند. این ریشه همه بی‌عفتی‌های بعدی است که برای جلب توجه هر کاری می‌کند. گرفتی چی عرض می‌کنم؟ اینها دقت می‌خواهد. اینها حکمت می‌خواهد. اینها ظرافت...
باید یک سری جاها ما حساسیت‌هایی نشان بدهیم، اصلاً نشان نمی‌دهیم. می‌گوید: «کدام رساله گفته این حرام است؟» رساله عقل. یک رساله عملیه داریم، رساله عقلیه داریم. رساله عقلیه می‌گوید: «نه، حرام.» فکر که بکنی می‌فهمی اینها تبعاتش چیست. چه آثار بدی در جامعه بر جای می‌گذارد.
مهارت‌ها هم دارد. این را عرض بکنم تا یادم نرفته. به هر حال در فضای مجازی دوستان زیادی، بحث و جوان‌های زیادی هستند. ما دیگر وارد یک سری جزئیات نشدیم. ان‌شاءالله دوستانی که جوانانی که دوست دارند بیشتر صحبت بکنیم در بحث مهارت‌های کنترل شهوت، ان‌شاءالله دهه بعد سؤالات دوستان، حالا این صوتی که حالا بعد منتشر می‌شود، سؤالاتشان را بفرستند، جمع‌آوری می‌شود.
یک وبیناری، حالا ان‌شاءالله یک جلسه، چند جلسه خواهیم داشت. بنشینیم راه‌کارهای جزئی‌تر بررسی بکنیم. اینجا دیگر به فراخور جلسه و عمومی بودن جلسه و بهار شب، تا صبح شب عاشورا، مباحث به صورت عمومی مطرح می‌کنیم. ولی اینها راه‌کارهای خصوصی‌تر هم دارد برای یک جوان که بخواهد عفت داشته باشد، هم در بحث عفتش اگر شرایط ازدواج ندارد، هم در بحث ازدواجش.
اهل بیت به ما یاد دادند، راه‌کار دادند، متد دارد. می‌شود روش بحث کرد. مطرح می‌کنیم این است. ما باید نسبت به یک سری چیزها حساس بشویم. نسبت به درخواست کردن. در روایت هم دارد: «اگر از مردم درخواست کنی، کوچک می‌شوی. از خدا درخواست کنی، بزرگ می‌شوی.» خیلی روایت در مورد «استغناء عن الناس» ما داریم. خیلی چیز بدی است درخواست از دیگران، ولو درخواست‌های معمولی. «آقا، این کوله را بزن. آقا، این را ببر. آقا، آن را بیاور.» قربان دستت، آن آنجا هستی، این جوری کن. دستت را نمی‌شویی، بایست پاشو این کار را بکن.
درخواست از کسی نکن. این ملکه بشود. از بچگی کار کنیم. غربی‌ها خُرد می‌کنند. هی جزئی می‌کنند. مهارتی می‌خواهد. یک روشی می‌خواهد. هی برداریم بچه‌ها چه درخواست‌هایی دارند. از این ده تا درخواست، ۵ تا از درخواست‌هاشان را به راحتی می‌شود بهشان یاد داد. درخواست چه شکلی یاد بدهیم بچه‌ها درخواست نکنند. با آنها روح عفت و عزت در وجود اینها شکل می‌گیرد.
معطلت نکنم، بریم کربلا. آدم‌های عفیف، آدم‌های بزرگی هستند. روایت فرمود: «کاد العَفیفُ ان یکون من الملائکة.» ملائکه من الملائکه. آدم عفیف هم‌رتبه با ملائکه است. خیلی درجه بالایی دارد.
آدم عفیف درخواست نمی‌کند، ولی وقتی ازش درخواست بشود، زمین نمی‌زند. اصلاً نمی‌تواند درخواستی را رد بکند. عظمت شخصیتی قبل از اینکه از او درخواست بشود، درصدد برمی‌آید که برساند. اگر کار به درخواست رسید که، جانش را برای... برای درخواست خیلی عظمت قائل است. وقتی یک کسی آبرویش را گذاشته. نیاز، وقتی کسی دارد. از زیر سنگ هم شده پیدا می‌کند. درخواست خیلی مهم است. عفیف این شکلی است. اگر ازش درخواست بشود، «نه» نمی‌تواند بگوید.
در مورد اهل بیت دارد، از ویژگی‌های پیغمبر اکرم این بود که «نه» نمی‌توانست بگوید. وقتی کسی درخواست می‌کرد، از کسی درخواست نمی‌کرد. ولی وقتی کسی درخواست می‌کرد، ولو درخواست‌های خیلی سطح پایین، «نه» نمی‌توانست بگوید. با سختی خودش همراه بود.
امشب در مورد یک عفیف می‌خواهیم با هم صحبت کنیم که درخواست نمی‌کرد و درخواستی را رد نمی‌کرد. در مورد کسی که این قدر بزرگ بود و بزرگ بود و بزرگ بود که یک تنه شده بود کل سپاه اباعبدالله. اباعبدالله به او فرمود: «اگر تو بِرَوی، لشکرم از هم می‌پاشد.»
روز تاسوعا اتفاقی افتاد در کربلا، خیلی برای حضرت عباس (علیه السلام) سنگین بود. شنیدید قضیه ورود شمر و امان‌نامه. مثل فردا در کربلا سپاه دسته‌دسته بود دیگر. فرماندهانی بودند و دسته‌هایی داشتند. گفتند که بی‌عفت‌ترین دسته در لشکر عمر سعد، دسته شمر بود. چهار هزار اراذل و اوباش کثیف را جمع کرده بود شمر که خود سپاه عمر سعد هم بقیه‌شان از اینها بدشان می‌آمد. همه‌شان در یک سطح نبودند. فرمانده‌شان رذل‌ترین فرمانده و سپاه رذل‌ترین سپاه بود. یک چیزی در گوشی می‌گویم رد می‌شوم، فقط در حدی که بدانید. وگرنه این خودش یک روضه است. این سپاه نزدیک‌ترین سپاه به خیمه اباعبدالله بود و مسئولیت غارت خیمه‌ها با اینها بود. خیلی بی‌حیا بود. لشکر هم خیلی بی‌حیا بوده.
آمد اعلام جنگ بکند. برگشت، گفت که: «ما از طریق مادر با عباس بن علی نسبت داریم. امان‌نامه آورده‌ام.» یک کلیپی امروز می‌دیدم، خیلی جالب بود. ساخته بودند. شاید دیده باشید. در خیابان رفتند بچه‌های کوچک را جمع کردند یک کناری. می‌گویند: «چی دوست داری؟» عفت را ببین در بچه‌ها، ببین خیلی جالب بود. اینها کارهای قشنگ رسانه‌ای است. اینها هنر است. اینها حکمت است. از این کارها باید بکنیم. از این کارها باید به بچه...
می‌گوید: «چی دوست داری؟» یکی می‌گوید: «من اسکوتر دوست دارم.» یکی می‌گوید: «پی اس فایو دوست دارم.» یکی می‌گوید: «من چی دوست دارم.» یکی می‌گوید: «من چی.» می‌گوید: «زنگ می‌زنم تهیه کننده برایت بخرد، الان بیاوَرَد.» او هم خوشحال می‌شود. می‌گوید: «فقط یک شرط کوچک دارد.» می‌گوید: «چیه؟» می‌گوید: «یک درخواستی دارم. باید انجام بدهی.» می‌گوید: «درخواست چیه؟»
دست می‌کنی، یک عکسی می‌دهد، عکس گنبد امام حسین (علیه السلام). می‌گوید: «باید بگویی که من دیگر از این به بعد به این آقا علاقه ندارم.» به امام حسین. بلااستثنا همه بچه‌ها گفتند: «نمی‌خواهیم!» گفت: «بابا، پی اس فایو است.» گفت: «من از امام حسین بگذرم به خاطر پی اس فایو؟ نمی‌خواهم. اسکوتر می‌خواهم چه کار کنم؟ عشقم امام حسین است.» خیلی کلیپ قشنگی است. اگر ندیدید، ببینید.
بابا، به یک بچه وقتی می‌گویند بین حسین و دنیا انتخاب کن، می‌گوید: «حسین.» بعد تو به عباس می‌گویی بین من و حسین یکی را انتخاب کن؟ بین تو ای شمر و حسین یکی را انتخاب کنم؟ خیلی خجالت کشید عباس از این طرح مسئله. جواب نداد. فقط داد زد: «خدا لعنتت کند! خدا تو و امان‌نامه‌ات را لعنت کند! این چه حرفی است تو داری با من می‌زنی؟» این عفت، حیاء است.
خیلی خجالت کشید: «الان ارباب من در مورد من چی فکر می‌کند؟» به من گفتند. خیلی به غیرت عباس، اصلاً نمی‌دانم چه سری بود تاسوعا و عاشورا همش هی به غیرت عباس برخورد، هی به عفت عباس برخورد.
بابا، عباس شوخی نیست! اسمش می‌آمد سپاه دشمن... جمعی از صحابه هفت تا از سپاه امام حسین گفتند که روز عاشورا در میدان محاصره شدند. جنگ‌ها تن به تن بود. یکهو یک گروه آمدند، این هفت تا را که با هم وارد میدان شده بودند از دور محاصره، چند ده نفر بودند اینها. محاصره شدند، گیر افتادند. یکهو از دور دیدند عباس با دارد شتابان می‌آید. اصلاً جنگی نکرد، شمشیری هم نکشید. همین که آمد، لشکر عمر سعد متفرق شد. محاصره شکست. اسمش آمد که عباس دارد می‌آید، در رفتند.
عباس که درخواست هم نمی‌کرد، خیلی روی خودش پا گذاشت. آخر آمد درخواست کرد. گفت: «آقا جان، خیلی دیگر دارد بهم فشار می‌آید. می‌شود اجازه... اجازه بدهی بروم میدان؟» «لقد ضاق من هؤلاء صدری.» سینه‌ام به تنگ آمده. خیلی دارد بهم فشار می‌آید. چقدر روی خودش پا گذاشت که سؤال کرد، درخواست کرد.
امام حسین چی فرمود؟ فرمود: «تو امیر لشکری. وقتش نشده میدان.» «آقا، من چه کار کنم؟» فرمود: «یکم گوش بده. ببین یک صدایی دارد می‌آید.» این تکه را استاد آیت الله جوادی آملی می‌خواندند. بنده ندیدم در کتب، از ایشان شنیدم. می‌فرمود که: «یک خیمه‌ای بود در کربلا به اسم خیمه مشک‌ها. مشکی که می‌آوردند آنجا، آب می‌خواستند، می‌رفتند آنجا برمی‌داشتند و آب که می‌ریختند در ظرف، مقداری معمولاً روی زمین می‌ریخت. آب که دیگر در خیمه نمانده بود، ولی یکم کف خیمه هنوز یک کمی نَم داشت، رطوبت داشت.»
ایشان فرمود که: «این بچه‌ها پیراهن را بالا زده بودند، شکم را خاک مرطوب گذاشته بودند، یکم فقط خنک شوند. آب که نیست و هی صدا می‌آمد: «العطش!» فرمود: «صدا را می‌شنوی؟ صدای بچه‌هاست، صدای العطش بلند است.» «آقا، چه کار کنم؟» فرمود: «برو مشکِت را بردار، بزن به میدان.»
بگذار بقیه روضه را بزنم جلو. از کربلا بیاییم بیرون. نکته تربیتی بگویم. روضه را تمام کنم. یک بخشی از همه خوبی‌ها ژنتیک است. امیرالمومنین وقتی می‌خواهد زن بگیرد، فرمود: «یک زن عفیف و شجاع پیدا کنید. نسل خاصی می‌خواهم از این بچه داشته باشد.» برادرش عقیل گشت و گشت. گفت: «این فاطمه کلابیه را پیدا کردم، به شجاعت.» و حضرت باهاش ازدواج کردند تا عباس به دنیا بیاید. مادر باید این شکلی باشد تا عباس بخشی از عفتش را عباس از مادر گرفته.
بگذار از عفت مادر بگویم. دیگر از عباس بگذریم. بقیه روضه را باید برویم مدینه بخوانیم. سال‌ها گذشته از کربلا. سکینه زن بالغ و بزرگی شده. می‌گوید: «بعضی وقت‌ها می‌دیدم ام‌البنین، این پیرزن، یک گوله آتش بود دیگر. در مدینه می‌چرخید، روضه می‌خواند. دوست و دشمن گریه می‌کردند.»
می‌گوید: «گاهی در خانه را می‌زد. سر می‌زد. گفت‌وگو می‌کردیم. یک خجالتی، یک شرمی در صورت ام‌البنین می‌دیدم.» می‌گفت: «دخترم، عباسم را حلال کردی؟ شنیدم درخواست کردی، پسرم نتوانست اجابت کند. من خیلی شرمنده‌ام.» بعد توضیح می‌داد: «به خدا عباس من کسی نبود درخواست کسی را زمین بزند. آخه می‌دانی دست‌هایش را بریدند. اگر تیر به مشکش نخورده بود، حتماً آب را بهتان می‌رساند.» «دخترم، عباسم را حلال کن. من شرمنده‌ام. من خجالت می‌کشم. تشنه ماندی. سقا بود، پسرم بود. شما تشنه ماندید.»
وقتی مادر این است، بعد از این همه سال. حال عباسی که نتوانست یک جنگی بکند. نتوانست کسی از لشکر دشمن بکشد. شمر هم که این جور آمد، نق زد، داغ کرد عباس را جلو حسین. همه امیدش به این بود: «یک آبی به این بچه‌ها برسانم. یادشان نرود سایه عمو بالا سرشان.» تا حسین آمد بالاسرش. دید دست‌ها بریده است، پاها قلم شده، چشم دریده است، فرق دریده است. یک نیم‌جان در تنش مانده. بعضی مقاتل گفتند: یک جمله فقط گفت به عبدالله و برای شاید اولین بار و آخرین بار بود برادر صدا زد. «یا اخاه!» فرمود: «جانم.» فرمود: «لا تحملنی الی الخیام.» من را به خیمه برنگردان.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات حقی که به گردن ماست

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00