حقی که به گردن ماست

جلسه هشتم

01:01:00
261

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
رب اشرح لي صدري و یسرلي امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولي.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در یک دسته‌بندی که دارند، همه فضائل را به چهار گروه (الفضائل اجناس) تقسیم می‌کنند که در غررالحکم آمده است. امشب چند روایتی را از کلمات قصار امیرالمؤمنین (صلوات الله و سلام علیه) خواهیم خواند که در اتمام این جلسه و این جلسات، پایان‌بخش مباحث ما در واقع خواهد بود.
می‌فرمایند که: «فضائل، جنسه» یک جلسه در مورد این گفته شد، نکاتی (روایت) خوانده نشد. فرمود: «احدها الحکمة و قوامها فی الفکرة.» دسته اول از جنس حکمت است. جایگاهش جایگاه فکر است که بر اساس آن مطالبی که عرض شد، می‌شود همان وهم انسان. دیشب هم عرض کردم دسته‌ای است که در یک ساحت کمالات با هم حضور داریم. ساحت فکر، کمالاتش و فضائلش تحت عنوان حکمت تعریف می‌شود. فضائل فکری است؛ طهارت قوه خیال و طهارت وهم، اندیشه بالنده است.
و «ثانیها العفة و قوامها فی الشهوة.» در حوزه شهوات انسان که گفتیم مطلق تمایلات انسان؛ حتی همین که انسان به یک جای خوب برای استراحت تمایل دارد، این هم می‌شود شهوت. فضائل در عرصه شهوت عنوانش هست "عفت" که چند مطالبی عرض شد و امشب جمع‌بندی بحث است.
و «ثالثها القوة و قوامها فی الغضب.» گفتیم عقل است که از ملائکه است. انسان ترکیبی از فرشته و حیوان است. خاطر دوستان هست، دیگر؟ جلسات را بودند ان‌شاءالله. آن چیزی که از جنس ملائکه است، عقل است. آن چیزی که از جنس حیوانات چیست؟ وهم، غضب و شهوت. وهمش اگر درست بشود، می‌شود حکمت. شهوتش اگر درست بشود، می‌شود عفت. غضبش اگر درست بشود، می‌شود قوه. «خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّةٍ.» «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً.» حضرت لوط فرمود خطاب به قومش: «ای کاش من یک قوتی داشتم، یک سپاهی داشتم با شما درگیر می‌شدم و می‌جنگیدم.»
و «رابعها العدل.» چهارمیش عدل است. اعتدال همه این قوا که آن نظامی است که بر همه این قوا حاکم است که همان عقل است. عقل ایجاد اعتدال می‌کند. همه را سر جای خودشان می‌نشاند. «و قوامها فی اعتدال قوی النّفس.» همه این قوا که سر جای خودشان نشستند، الان به این آدم می‌گویند عادل.
این تعبیر عادلی که ما می‌گوییم، تعبیر خیلی بلندی است. می‌گوییم امام جماعت باید عادل باشد، قاضی باید عادل باشد، شاهد باید عادل باشد. اگر بخواهیم عادل به معنای واقعی‌اش را بگیریم، به قول مرحوم صاحب جواهر، فقط مقدس اردبیلی با این تعریف ما جور در می‌آید. اگر قرار باشد امام جماعت و مرجع تقلید و قاضی و شاهد و اینها عادل باشند، فقط مقدس اردبیلی می‌تواند همین کار را انجام بدهد؛ به کس دیگری نمی‌رسد. ما همین‌قدر که معصیت نمی‌بینیم و هرزگی توی این قوا نمی‌بینیم، دیگر بهش می‌گوییم عادل. وگرنه عادل حقیقی، اونی است که واقعاً همه اینها را به نقطه درست خودش رسانده و کنترل کرده است. کار بسیار سختی است.
عرض کردیم اینها یک سری ریشه‌هایی دارد. از آن ریشه‌ها اگر شروع بشود، خیلی مباحث حل می‌شود. امروز بعضی دوستان گزارشی می‌دادند، کار کرده بودند، آمار گرفته بودند در مورد مشکلات جوانان، مشکلات دانشجویان. گزارش جالبی بود که ما جمعیت غیر فعالی که داریم، چه دسته‌ای هستند؟ یا مشغول کارند، یا بیکارند، یا غیر فعّالند. بیکار دنبال کار هست، می‌گویند جویای کار است، ولی کار پیدا نمی‌کند. یکی هم هست که کار می‌کند. دسته سوم، غیرفعّالند. اصلاً کار نمی‌کنند و دنبال کار نیستند. ممکن است سیر باشند، لزوماً معنای فقیر و اینها نیست. حمایت دارند می‌شوند. به اینها می‌گویند غیرفعّال. ما کشور دوم دنیا هستیم در تعداد جمعیت غیرفعّال؛ پنجاه و دو درصد جمعیت ما، جمعیت غیرفعّال است. مصر فقط از ما بالاتر است، آن هم اخیراً بالاتر رفت. و واقعاً مشکل و معضل جدی کشور ما، کار نکردن و تنبلی است. معضل جدی است. البته اقسام گوناگونی هم دارد. البته یک بخشی از اینکه این آمار در کشور ما بالاست، به این خاطر است که توی رده‌بندی‌هایی که تو دنیا دارند، زنان را هم جزء جمعیت شاغل به حساب می‌آورند. در ایران زن‌ها چون خیلی‌هایشان خانه‌دارند، که این اتفاقاً چیز خوبی است، برای همین اینها را هم جزء جمعیت غیرفعّال به حساب می‌آورند و آخر می‌گویند نرخ غیرفعّال ما بالاست. البته این که زن‌ها خانه‌دارند، چیز خوبی است، ولی لزوماً در مجموع اتفاق خوبی نیست. برای اینکه کار، فقط کار توی خیابان و پول درآوردن نیست. حضرت زهرا (سلام الله علیها) خانه‌دار بود، ولی جزء زنان فعّال به حساب می‌آمد.
این بحث‌های مهمی است و ما در جامعه متأسفانه آمار بسیار وحشتناکی داریم. تعداد زیادی از جامعه ما سی‌سالگی تازه وارد کار می‌شوند. تعداد زیادی از جامعه ما پنجاه‌سالگی از کار می‌افتند. سن فعال جامعه ما سی تا پنجاه است، در حالی که تا شصت و پنج سالگی، خصوصاً مردان ما، کاملاً استعداد فعالیت قوی را دارند. و فکر می‌کنیم همین‌قدر که سیریم، نیازی نیست دیگر کار بکنیم. و خصوصاً جوانان ما که از جانب پدر و مادرها تأمین می‌شوند، اینها معضلات جامعه ماست. کمتر به اینها پرداخته می‌شود. اینها ریشه بسیاری از مفاسد جامعه است. بیکاری، ام‌الفساد است. باید مشغول بشود انسان. این جوان‌هایی هم که می‌پرسند ما چکار بکنیم، باید کار بکنی. نباید تنها بمانی. نباید در خلوت قرار بگیری. باید خودت را مشغول کنی، آن‌قدر خسته باشی که وقتی رفتی توی بستر، بیهوش شوی. این یکی از راه‌های اساسی درمان بسیاری از معضلات جوان‌ها و نوجوان‌هاست. در حالی که ما الان معضلات جدی داریم توی پنجاه‌ساله‌ها، پنجاه و پنج‌ساله‌ها. مراجعات جدی تو این مشاوره‌ها داریم که از وقتی که بازنشسته شده، توی این فضای مجازی افتاده به داستان‌هایی و کم‌کم دارد کشف می‌شود. بیکاری فسادآور است، حتی برای آدم هفتاد ساله. اینها معضلات جدی زندگی ماست. یک بخشیش برمی‌گردد به اینکه ماها از یک مبادی تأمین می‌شویم. معضل جدی اقتصادی مملکت ما، اقتصاد نفتی است. ما یک بچه پولداری هستیم؛ روی نفت نشسته‌ایم، در می‌آوریم، می‌فروشیم، می‌خوریم. یک چیز مفتی به اسم نفت. «نفت مفت، تالون عزیز.» نفت مفت در می‌آوریم، می‌فروشیم، زندگی می‌کنیم، اموراتمان اداره می‌شود و این باعث می‌شود که فرهنگ مفت‌خوری نهادینه بشود توی جامعه. فرهنگ مفت‌خوری... حالا درست است این اصطلاح یکمی تند است، زننده است، ولی نمی‌شود که بگوییم آقا اسمش را نیاور، خودش را بیاور. این همین هست. توی زندگی‌ها تأمین می‌شویم. این چیز بدی است. این اتفاق بدی است و ریشه توقع را هی در ما افزایش می‌دهد. فرهنگ عمومی کشور ما فرهنگ متوقعانه‌ای است؛ کلاً توقعات ما بالاست.
من کار ندارم به اینکه خیلی از مسئولین عرضه ندارند که ندارند، کار ندارم به اینکه ما تو مملکتمان آدم فاسد داریم که زیاد داریم. در مقام توجیه خرابی‌ها و فساد و مشکلات و اینها نیستیم. همه اینها سر جای خودش و درست. فضا، فضای متوقعانه‌ای است؛ توقع زیاد، توقع حمایت، حمایت بی‌دریغ، حمایت مفت. ما سوبسیدمان زیاد است، مصرفمان زیاد است. یک مشکلی است در جامعه ما. باید از کودکی فکری به حال این قضیه کرد و مهارت‌هایی دارد. حالا ما گفتیم که آقا یکی از این مهارت‌های جدی، مهارت عدم درخواست است. یک جوری باید پرورش پیدا کنیم که از کسی درخواست نداشته باشیم. درخواست چیز بدی است. توقع چیز بدی است. ریشه غضب، توقع است. بسیاری از مشکلات خانوادگی ما بازگشتش به توقع است: از عروسش توقع دارد، از دامادش توقع دارد، از پدرخانم توقع دارد، توقع دارد. اِن‌قَدَرَش، بابا ریشه حسادت، توقع است. بسیاری از مشکلات ما به توقع برمی‌گردد. بسیاری از کمالات ما به نداشتن توقع است.
عفت اصلش در واقع نداشتن توقع است، چشم نداشتن به کسی. این نکته بسیار کلیدی است. البته بعضی دوستان پرسیدند که آقا مطلقاً بد است درخواست؟ تو بچه‌ها نه. اتفاقاً باید مهارت به او یاد داد (که) بتواند درخواستش را مطرح بکند. بعضی جاها باید درخواست داشته باشد. درخواستش را چه شکلی مطرح بکند؟ یکی از جاهایی که سؤال خوب است، توی فضای علمی است. خدای متعال اینجا اهل سؤال را دوست دارد. روایت داریم (که) خدای متعال سائل را دوست دارد. کسی که اهل سؤال است، سؤال می‌کند که یاد بگیرد. در مطلب علمی، در گفتگوی علمی، سؤال خودش یک نوع درخواست است؛ درخواست فهم، درخواست توضیح، درخواست ارائه مطلب. این مطلب، این (چیز) بسیار خوبی است.
حالا ما کار نداریم به اینکه یک سری نوابغی بودند مثل علامه طباطبایی -که فرمود در عمرم از اساتیدم سؤال نکردم.- اینها نوابغی بودند. فرمود روی سؤال کردن نداشتم و اگر مطلبی را متوجه نمی‌شدم، خودکشی می‌کردم، با مطالعه می‌فهمیدم. سؤال کنم از استاد؟ یک عفت عجیبی بوده در علامه طباطبایی. در ابعاد مختلف زندگی ایشان، در بعد اقتصادی‌اش هم همین‌طور بود و ایشان تا آخر عمر مبارکش مستأجر بود. در یک وضعیت اقتصادی فاجعه‌بار. اسفار درس می‌داد. می‌دیدند حاشیه ندارد. کتاب ایشان را معمولاً اساتید حاشیه نوشتند، حاشیه‌شان را استفاده می‌کنند. به ایشان گفتند آقا چرا از... چرا توی کتابتان حاشیه نیست؟ می‌فرمود: «من اصلاً این کتاب را ندارم، از کتابخانه قرض گرفته‌ام.» پول نداشته که کتاب معمولی دم دستی مورد نیازش را بخرد. در تفسیر المیزان از کتاب المنار خیلی استفاده می‌کند. تا جلد هشت و نُه تقریباً. گفتند به بعدش دیگر حرفی از المنار نیست. رد می‌کند. مطالبی از المنار را نقل می‌کند، معمولاً رد می‌کند، نقد می‌کند. گفتند چرا یهو قطع می‌شود توی المیزان از یک جایی به بعد؟ گفتند برای اینکه دسترسی‌اش به کتابخانه قطع شده بوده. یکی از کتابخانه‌ها را نمی‌توانسته بگیرد. حالا جابجا شده بودند، چطور بوده؟ و دیگر خب ببین، اینها خسارت. بعضی‌هایش برای ماها. ولی اینها عفت نفس است. این شخصیت بزرگوار لب تر می‌کرد، از همه جای دنیا برایش کتاب می‌ریختند. اهل این مسائل، تأمینش می‌کردند. ابعاد مختلف اقتصادی او را تأمین می‌کردند. شهید مطهری (رضوان الله علیه) همین‌طور، به خاطر مشکلات اقتصادی از قم جمع می‌کند، می‌آید تهران، استاد دانشگاه می‌شود. روحیه ایشان، یک روحیه عفت‌مدارانه‌ای بوده و خدای متعال هم به همین عفت اینها برکت داده وگرنه الی ماشاءالله داریم افرادی که بودجه‌هایی به اینها داده شده، من همینجور دارد حروم می‌شود. پولی که می‌ریزند (برای) یک کار پژوهشی مثلاً چه انجام بشود، آخرش هم هیچی به هیچی. این می‌شود عفت.
درخواست نکردن، قناعت، قناعت به همونی که دارد. راضی تو مسائل اقتصادی، تو مسائل مادی. نه تو مسائل معنوی. ما معمولاً قناعت را داریم ولی در مسائل معنوی. همین نمازی که می‌خوانیم، بابا اَنقَدر خدا بی‌نماز دارد، ملائکه ماندند چکار بکنند با این نماز من؟ کما اینکه ما صبر هم داریم. یک صبر داریم، صبر مذمومه. برخی علما فرمودند: «صبری که بد است، آن هم صبر بر فراق است.» «فکیف اصبر علی فراقک.» صبر بر اینکه من از آن مقامات بلند معنوی دورم. صبر بر فراق از خدا، صبر بر فراق از اولیاء خدا.
معین صبر. اتفاقاً خیلی‌هایمان داریم. حرم یک سال بسته می‌شود، زندگیمان را می‌کنیم. یک سال، دو سال، تا ده سال هم مشکل نداریم. بی‌تاب بشویم، بی‌خواب بشویم، از خوراک بیفتیم، یک جوری برویم، اَنقَدر به این در و دیوار بزنیم که ما را توی این حرم یک پنج دقیقه راه بدهند؟ نه دیگر. آقا دیگر گفتند نه، دیگر اذیت نکن. دیگر. اینجا صبرمان خوب است. جاهای دیگر بهش دختر نمی‌دهند، بیخود کرده‌اند (می‌گویند): «من خودم را آتش می‌زنم.» الکی است مگر؟ دختر ندهند؟ قناعت! آقا اینجا به کمترینش اکتفا کن. نه اینکه اهل فعالیت نباشی، زحمت نکشی، تلاش نکن، مفت‌خور باشی. نه. اینها خیلی وقتها آن روحیه مفت‌خوری، ضبط می‌کند این کمالات را. نه اتفاقاً، همه تلاشت را بکن. برای خودت ورندار. برای خودت به کمترینش راضی باش. کمترین ماشینی که کارت را راه می‌اندازد چیست؟ بهتر از اینی هست؟ همین ماشین. از این بهتر هست؟ کف اونی که نیازت را تأمین می‌کند چیست؟ اینها باعث می‌شود نفس از طغیان درآید. اینها نکات بسیار مهمی است. دیدید امام عسکری (علیه السلام) لباس قشنگ تنشان بود، لباس فاخری تنشان بود. صوفی‌مسلک بود ولی اهل ادعا بود. برگشت گفتش که: «دیگر بنی‌هاشم هم افتاده‌اند به تیپ. فرزندان رسول الله تیپ می‌زنند، خوش‌تیپ شده‌اند. جدتان امیرالمؤمنین آنجور لباس می‌پوشید، شما اینجوری لباس‌های فاخر؟» حضرت فرمودند که: «دستت را بیاور.» دستش را آورد. لباس رو را زدند کنار. گفتند: «دست کن به این لباس زیری.» دست زد؛ یک لباس زبر از تو دارد. پنبُه می‌خورد، لباس رو، لباس نرم، تمیز، فاخر، شیک. لباس تو را می‌خورد، تنِ رو. حضرت فرمودند: «هذا لله و هذا للناس.» این را برای خدا پوشیدم، آن زیر طناب می‌خورد. این را هم پوشیدم تو جامعه انگشت‌نما نشوم. انگشت‌نما شدن توی جامعه چیز بدی است.
حضرت فرمودند: «اما انت؟» اما بگذار در مورد تو بگویم. یک لباس پشمی زبری را پوشیدی، یک لباس نرم، تمیز، گوارا آن زیر پوشیدی. به خودت از آن زیر داری حال می‌دهی. از بیرون هم بگویند: «وای این چقدر زاهد است، چقدر پاکدست است، ساده‌زیست است.» از زبان این، می‌رود جهنم. ریاست‌کاری. توی عموم خوب می‌گردد. چرا آن زیر لباس آقا؟ خب چرا خودتان را اذیت می‌کنید؟ نباید نفس را این شکلی پر توقع کرد. ببین پر توقع. که توقع امیرالمؤمنین فرمود: «من (از) فالوده خوشم می‌آید، به نفسم نمی‌دهم.» توقع پیدا می‌کند، بعد من را زمین می‌زند. «انما هی نفسی أروضها بالتقوى.» ریاضتش می‌دهم. اینها عفت است. از یک جایی باید مهارش کرد، وگرنه این توقعات و خواسته‌هایش پایان‌ناپذیر است. تا هر جا برود، تموم نمی‌شود. توی همین غرب هم که شهوات و حیوانیت در اوج خودش است، هر چقدر که می‌روند، باز تموم نمی‌شود. می‌روند (دنبال) یک ورژن کثیف‌تر از این. هستید دیگر؟ بنده شرم دارم اسمش را بیاورم: با حیوانات، با همجنس، با پدر و مادر و خواهر و برادر و به چیزهای عجیب و غریبی رسیده‌اند. کتاب‌ها را دیده‌اید؟ می‌بینید؟ توی این فضای مجازی اخبارش منتشر می‌شود. برای اینکه نفس سیر نمی‌شود. یک جایی باید این را گرفت. یک جایی باید محدودش کرد. آن کجاست که باید آنجا محدودش کرد؟ کمترین حدی که کارم راه بیفتد. قناعت.
فرمود امیرالمؤمنین (علیه السلام): «اصل العفّة القناعة و ثمرتها قلّة الأحزان.» ریشه عفت قناعت است و ثمره‌اش (ثمره‌ی عفت) چیست؟ اگر قناعت داشته باشی، افسردگی‌ها برطرف می‌شود. «قلّة الأحزان.» آیا می‌شود یک جماعت خوش‌فکر، دانای باسواد، کاربلد، بیایند همین روایت را روی آن کار بکنند؟ ریشه عفت، قناعت. نتیجه عفت، برطرف شدن غصه‌ها. کجاها؟ با چه چشم‌پوشی‌هایی آدم به یک آرامش‌هایی می‌رسد؟ از یک افسردگی‌هایی نجات پیدا می‌کند؟ توقعات، ریشه افسردگی‌های ماست. چون حاصل نمی‌شود، افسرده می‌شود. تو توقع داری و خودمان را محق می‌دانیم. برای چی به من ندادند؟ آدم اعصابش خورد می‌شود. وقتی توقع نباشد، افسردگی. امروز برای چی باید به من بدهند؟
بعد یک ناشکری عجیبی بر ما حاکم است. هر چقدر هم که می‌دهند، وظیفه‌شان است. حتی خدا ها! هر چه که می‌دهد، وظیفه اش است. باید بدهد. آنجا وقتی آدم شاکر می‌شود، هر سری که عنایتی می‌شود، غرق در شرمندگی می‌شود. خدایا من لایق نبودم، خدایا من با چه محبتی تو به من داری توجه می‌کنی. غم و غصه‌ها برطرف می‌شود. بسیاری از مشکلات روحی و روانی حل می‌شود. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در وصف متقین در خطبه همام فرمود: «حاجاتهم خفیفه و أنفسهم عَفیفه.» حاجاتشان کم است، نفسشان عفیف است. حاجاتشان کم است، حاجات دنیویشان. اخروی که تمام نمی‌شود. شما ببین هر چه دعا... هر چه دعا می‌کنند، سیر نمی‌شود. البته ریشه همه حوائج همان گفتگو با خداست. آنجا طمع دارد. هر چقدر رحمت خدا بیاید، باز بیشترش را می‌خواهد. اینجا نه آقا. کارمان راه می‌افتد، با همین هم می‌خواهم چکار؟ همین کفش کار من را راه می‌اندازد. یک خال برمی‌دارد، می‌اندازد کنار. خب این نفست را از عفت خارج می‌کند. بعد جاهای دیگر آسیب می‌بینی. همیشه که همه چیز در اختیارت نیست. یک جاهایی یک سری چیزها را تمایل داری، به دست نمی‌آوری، آنجا پدرت در می‌آید. اگر اینجا خودت را مدیریت کنی، کنترل کنی، آنجا هم خلاصی، راحتی. اقدام می‌کنی، نمی‌رسی، خلاص (می‌شوی). (کار) به جنون می‌کشد. کار بعضی‌ها (توی) انتخابات شرکت می‌کند، رأی نمی‌آورد. خواستگاری می‌رود، بهش نمی‌دهند. اوف! مورد داریم، می‌گوید که خواستگاری فراوان. خیلی از اینها که خودکشی می‌کنند. بعضی وقتها که قبل از خودکشی، حالا بخورند به تور کسی: گویان، مواجه شدیم با موارد این شکلی. به دختر علاقه‌مند بود و دوست داشته، می‌خواسته برود خواستگاری. رفته سربازی، برگشته، ازدواج کرده. مادرش می‌گوید: «چهار ساله توی اتاقش است، بیرون نمی‌آید، با کسی حرف نمی‌زند.» تخت، سربازی برگشته، طرف ازدواج کرده. خب ما فکر می‌کنیم حق دارد، بنده خدا. مشکل سختی است. نه آقا! حق نداری. مشکل در تربیت است. مشکل در عفت است. مشکل فکری دارد. توکل باید داشته باشی. باید به خدا خوش‌بین باشی. خدایا شکرت. این مال ما نبود، تمام شد. بریم بعدی. ازدواج کرده، الحمدلله. دو رکعت نماز شکر می‌خوانم. نه، این مال من بود. نه مال. نه من مال این. خلاص (می‌شوی).
او! حالا جماعتی دست به کارند: آقا طلسم‌نویس. برو پیش این ننه جعفر. طلسم دارد بهت می‌دهد. اصلاً آب روی آتش. طلسمش کن که این با او به هم بخورد، بیاید سمت تو. یک لشکرهایی الان فعالند توی این زمینه‌ها. غوغای مشکل برمی‌گردد به عدم عفت. چیزی که می‌خواهد، باید بهش برسد. بعضی‌ها هم که خوب می‌دهند توی این مسائل. حالا خودمان مشکل کم داریم، می‌آیند برایش فلسفه هم می‌بافند. ببین تو اگر به چیزی زیاد فکر کنی، کم‌کم جذبت می‌شود. می‌آید. بهش متمرکز شو. بابا چی می‌گویی تو؟ قرص‌هایت را سر وقت نخوردی؟ متمرکز! دیوانه می‌کنی طرف را. نه کائنات مسئولیت دارد. کائنات دست یکی دیگر است. باید نیاز تو را (برطرف کند). دو تا مورد هم تخیلی می‌گذارد سر راهت. فلانی بود، حیف، این فکر کرد، آخر بهش رسید. بسپار دست یکی دیگر. خلاص (شو).
«حاجاتهم خفیفه.» حاجاتت را بیاور پایین. نیازت را کم کن. عفت نفس داشته باش. بعد سبکی پیدا می‌کنی. همه لذت دنیا توی سبکی است. می‌گوید: «آخ، سبک شدم.» گاهی آدم خیلی غرق در نعمت، غرق در امکانات، سنگین (می‌شود). مجلس روضه امام حسین (علیه السلام) سبک می‌شویم. لذت سبکی با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست. این لذت سبکی، لذت رهایی، رهیده شدن از دنیاست. رها شدن از دنیاست. خلاص شدن از این مسائل. این چی می‌گوید؟ آن چی می‌خواهد؟ فهمش (به) این است که «لایبالی من اهل الدنیا.» علامه طباطبایی، شروع کردم یک خرده غر زدن از مشکلات اقتصادی و اینها. آقا نمی‌دانم برنج گران شده، روغن موتور. علامه با آن لطافت محکم با دو تا انگشت زد روی لب من: «دنیا؟ نزن! چی؟ اینها که می‌گویی ولش کن، به من چه؟» آقا نسبت به وظایف اجتماعی... ببین قاطی نکن. وظایف اجتماعی یک چیز است. این غرغر کردن‌ها و این نق زدن‌ها، حرص زدن‌ها و اینها یک چیز دیگر است. ما اتفاقاً دقیقاً برعکسیم. وظایف اجتماعی اینجا نداریم. فقط با همدیگر تشریک مساعی می‌کنیم. آن چهار تا غر می‌زند، من چهار تا. تخلیه می‌شویم، می‌رویم، نمی‌دانیم شصت کیلو بار جفتمان اضافه می‌شود. اگر هم بگویی آقا غر نزن، می‌گوید: «همین دیگر. شما یک ماله می‌کشی.» نه آقا! وظایف اجتماعی‌ات را باید بروی پیدا کنی. باید همه با همدیگر بنشینیم، وظایفمان را پیدا کنیم، کار کنیم، حلش کنیم. خودت را بیچاره می‌کنی.
یک بخشی از عفت، عفت کلام است. یک بخشی از عفت کلام، نق نزدن و غر نزدن است. از آداب روزه‌دار این است که گرسنه‌ای، هی نگویی: «وای وای، ضعف کردم. آقا چقدر تو عزا مانده؟» اینها بی‌ادبی تو روزه است. تشنه‌ام، وای چه گرم است! ما سحرم نمی‌دانم کله پاچه خوردیم، پدرمان درآمده. اینها بی‌عفتی است. عفت شعب فراوانی دارد. قناعت، ریشه عفت است. بعد امیرالمؤمنین فرمود: «من را یاری کنید.» یکیش عفت بود. فرمود: «با عفتتان من را یاری کنید.» یاری که می‌خواهد عفیف آدم. با عفت می‌شود یار امام زمان. عفت خیلی مهم است. یاران امام زمان عفیف‌اند. بعد فتح ربط مستقیم دارد با عزت. آدم کوچک نمی‌شود. این خواسته‌ها آدم را کوچک می‌کند. ده میلیون از این دستی بگیرد، پنجاه میلیون از آن بگیرد. خب با همین ماشینی که داری سر کن دیگر. کسی دراز نیست. خدا برکت می‌دهد به عفت تو. خدا برکت می‌دهد. همه‌اش خوبی می‌شود. زندگی ما مشکل‌دار شده (که) بخش عمده‌اش برمی‌گردد به توقعات ما، به جنس نیازهای ما. مفصل است و زمینه‌هایی هم می‌خواهد طرح بحثش که الان واردش بشوم، بحث جمع نمی‌شود.
اگر جامعه خودمان را مقایسه کنیم با دهه هفتاد، ما مشکلات زیاد داریم، بحثی نیست. قیمت‌ها، گرانی، تورم، بیکاری. آدم باید عقلش کم باشد که بخواهد منکر بشود. در کنار همه اینها، توقعاتمان هم خیلی بالاست. آقا توی غرب، من فقط یک نمونه عرض می‌کنم. دیگر از مملکت خودمان هم نمی‌گویم. توی غرب، دختر و پسری که می‌خواهند ازدواج بکنند -هلند این شکلی است، ایتالیا، فرانسه، خیلی کشورها- اصلاً جهیزیه به این معنا توی غرب، حالا آنجا اصلاً ازدواج نیست ها! به این شکل، ولی جهیزیه هم نیست به این شکل. دختر و پسر می‌روند جنس دست دوم می‌خرند. زندگی با آن شروع می‌کنند. حالا شما اینجا برو بگو من جنس دست دوم خریدم. صبحگاه تیربارانت نکرد؟ پدر آن طرف مقابل! جنس دست دوم برای (کدوم) دور رفتی؟ تلویزیون سمساری خریدی برای دختر من؟ «ألا لعنة الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا أی منقلبٍ ینقلبون.» پدرت را در می‌آورم. تازه از این معمولی‌ها، کوچک‌مچیکا هم نداریم. یک فلت باید بگیری، توی جنگل. یک دیوار شفاف. دختر شوهر نمی‌دهی. پسری نیست که بتواند نیاز (تو را) تأمین کند. خودت هم بعد پنجاه سال نمی‌توانی تأمین کنی. تلویزیون ببینند. دیگر کسی تلویزیون هم نمی‌بیند. که: «برنامه تلویزیون تو گوشی می‌بینند.» چیزی که تصویر پخش بکند کفایت می‌کند. ظاهراً یک صدایی داشته باشد، یک تصویر، کور نشوی. من فقط بتوانیم ببینیم. این حرفها را اگر بزنی که: «جامعه‌ای که حق و باطلش قاطی می‌شود.» بحث شب آخر و دقایق آخر را با بحث شب اول و دقایق اولش تمام بکنم.
جامعه‌ای که حق و باطلش قاطی می‌شود، این شکلی است. کسی که می‌آید دعوت به حق می‌کند، سرکوبش می‌کنند. کسی که این حرفها را بزند، متهم به خیلی چیزها می‌شود. توی جامعه تحقیر می‌شود به اینکه: «تو زمانه را نمی‌فهمی! تو از زندگی حالیت نمی‌شود! فقط ماستمالی می‌کنی.» روشن. «عرض یخچال دست دوم می‌خرند. فرش دست دوم می‌خرند. یک مدتم استفاده می‌کنند. خیلی از آنها هم پشت در می‌گذارند. یکشنبه‌ها. می‌گویند تو اروپا معمولاً مهاجرین -حالا نمی‌گویم کدام کشورها- اینها اصلاً وقتی می‌روند آنجا، جنس نمی‌روند بخرند. از بعضی کشورها خصوصاً حالا کشورهای همسایه و اینها معروف توی اروپا و آمریکا و کانادا، اینها یکشنبه‌ها توی خیابان‌ها می‌چرخند. هرچی توی زندگی لازم دارند، یخچال و تلویزیون و فرش و مبل و (اینها را) بیرون پشت در (پیدا می‌کنند.) دست دوم می‌خرند. استفاده دست دوم. (یا) اجاره می‌کنند یا می‌خرند. هی می‌گوید جهان اولی! جهان اولی! مصرف جهان اول را هم یک نگاهی بکن. تولیدش را هم یک نگاه بکن. تولید خودت را هم یک نگاه بکن. مصرف خودت را هم یک نگاهی بکن. از اینها نگوییم، هی بیاییم بار بیندازیم روی تقوا. جوان چشمش را کنترل کند، آن هم نمی‌دانم فلان کند، این هم جور. ثواب دارد. اینها همش خوب است. ولی ریشه‌ها را وقتی درست نکنیم، مشکلات حل نمی‌شود.
کنترل چشم البته بسیار مهم است. عرض کردیم خود چشم، هوس می‌آورد. اصلاً ما می‌گوییم چشم و هم چشمی. تعبیر قشنگی هم هست: هی سرک کشیدن توی زندگی‌ها. این چی دارد، آن چی ندارد. لذا تجسس حرام است. توی فرهنگ ما متأسفانه قبح تجسس را خیلی رویش کار نکردیم. به من چه که این چند تا خانه دارد؟ به من چه که این چند تا ماشین دارد؟ به من چه که این ماشینش، این ماشین به نام کیست؟ به من چه که روز زن برایش چی خریده؟ توقع می‌آورد. رفته توی پارک، مصاحبه کرده، این را بنده دیدم. این کلیپش هست. از یک خانم توی پارک، افسرده اینجا نشسته، ناراحت. می‌گوید: «شوهرت روز زن برایت چی خریده؟» می‌گوید: «یک سرویس طلا، گوشواره و گردنبند و اینها.» می‌گوید: «حالا چرا اینقدر اینجوری؟» می‌گوید: «من توقع داشتم یک واحد آپارتمان برایم بگیرد.» واقعاً جوک (بود)، می‌گوید: «خب برای چی؟» می‌گوید: «آخه همه دوست‌هایم شوهرهایشان برایشان یک واحد آپارتمان خریدند.» «پیششان ضایع شدم. هی توی گروه گفتند این چی گرفته، آن چی گرفته. من آخر مجبور شدم بگویم یک دست سرویس طلا.»
اگه ناراحت نشستی، نگاهت تو افق مَحو است. به بدبختی‌هایش فکر می‌کند. می‌گوید: «توی امور مادی با کسانی رفت و آمد کن که از تو پایین‌ترند. تو امور معنوی با کسانی رفت و آمد کن که از تو بالاترند.» یکم با این خوبان (که) آدم می‌چرخد، از خودش خجالت می‌کشد. آنها تو چه حال و هوایی‌اند؟ با اینها که می‌چرخی می‌بینی، (و) همین که نماز می‌خوانی و یک چیزی هم یک لچکی سرت می‌اندازی، احساس می‌کنی ملائکه دارند حلوحلواَت می‌کنند. هی نگاه می‌کنی این ماشین ماه به ماه دارد بهتر می‌شود، ما همین‌جور بدبخت با خط واحد باید برویم و بیاییم. با اولیای خدا که می‌چرخی می‌بینی، یک اشکنه می‌خورَد با همون اشکنه سحر (و) سه ساعت سجده (می‌کند) که: «من پنج دقیقه هم نمی‌توانم سحر بلند شوم. نمازهایم اول وقت هم نمی‌توانم بخوانم.» همه همتم این می‌شود که لااقل نمازم اول وقت بخوانم. غصه‌ام این می‌شود. رویکردم عوض می‌شود. فرمود: «کنترل چشم و یاد مرگ.» اینها باعث می‌شود که بتوانی دامنت را کنترل بکنی. یاد مرگ، حواست آن وری می‌کند. توجهت را آن وری می‌کند. آن وری چی داری؟ اینها که همه تمام می‌شود، می‌رود. هر کسی هم داشت، ول کرد و رفت. «کسانی که از جهت مراتب معنوی از من بالاترند.» ما سریع ریشه را قطع می‌کنیم. تا از اینها می‌خواهیم بگوییم، آقا خیلی شورش را درآوردید، حاج آقا سخت نگیر، خیلی افراد را می‌کنی تندروی. نه، ما همش باید از اینها بگوییم. چطور هر چی توی اینستا لاکچری‌بازی در می‌آورند، «صدایت در نمی‌آید!» تندروی است؟ دو کلمه می‌خواهیم بگوییم آقا بعضی بودند بیشتر از این مراقبت می‌کردند، روحیه لطیف‌تر داشتند. نگفته واجب است. فشار نیاوریم، زور. ما هم نمی‌گوییم واجب است، ولی باید از این خوبان گفت، تا حال و هوامون عوض بشود. به همین که داریم دل نبندیم.
ابن بطوطه نقل می‌کند در سفرنامه‌ای که دارد، که یک سفرنامه استثنایی است. نقل شده البته (که) از ابن بطوطه است. همه جای دنیا رفته، اهل مراکش بوده. همه جای دنیا را هم رفته. خاطرات عجیبی هم دارد. همین مشهد هم آمده، در قرن هشتم. می‌گوید بازاری من را بردند و قصابی بود و اینها. اهل سنت هم بوده. می‌گوید وسط بازار دیدم یک دری باز است، یک تخته چوبی. چراغ هم رویش گذاشته‌ام، روشن کرده‌ام. گفتم: «اینجا چیست؟» گفتند: «این مزار علی بن موسی الرضاست.» بغلش است. ایرانی‌ها وارد می‌شوند. یک لگد به این می‌زنند، یک سلام به آن می‌دهند. می‌روند. گفتم: «این قبر بغلش است؟» (طرف) گفت: «این قبر حانرشیده.» سفرنامه‌اش… الرحمن… سفرنامه‌اش می‌رود بلخ. در بلخ می­گوید که فرماندار بنی عباس دستور داد از مردم بلخ -حاکم بنی عباس- به فرماندار بلخ دستور داد که مالیات جمع بکند از مردم بلخ. مردم بلخ هم مردم فقیری بودند. وضع اقتصادیشان خیلی بد. این فرماندار آمد گفت و اینها هم هیچ درآمدی نداشتند. «مقدار پول باید بگذارین کنار.» شیون اینها بلند شد. دست به دامن همسر فرماندار بلخ شدند: «اگه این فیلم را کسی بسازد، قطعاً مجوز پخش پیدا نمی‌کند. این تیکه‌هایش قطعاً مجوز پخش پیدا نمی‌کند، برای اینکه اینها دعوت به افراط و تندروی است.» گفتند که: «خانم! دستمان به دامن شما. شما یک سفارشی بکن به شوهرت از ما مالیات نگیرد. ما نمی‌توانیم.» زن راهی‌ بود. رضوان خدا بر او. به شوهرش گفت که: «من یک لباسی دارم، مخصوص عروسی. از اعیان و اشراف بود. این مْرَصَّع به جواهرات. این را به تو می‌دهم، تو این رو به عنوان مالیات مردم بلخ ببر، بده به حاکم. بگو پول نداشتند. شمار هم که مالیات می‌خواستی، این را همسرم داد.» رفت پیش حاکم. این لباس را بهش داد. گفتش که: «اینها پول نداشتند. همسر من این را داد.» حاکم یک تکانی خورد. گفت که: «عجب! چه زنی!» خیلی شرمنده شد که به این مردم فشار آورده. گفتش که نه، به خاطر این حرفی که خانمت زده، من اصلاً مالیات را از مردم بلخ برداشتم. «ببر پیراهن را به خانمت برگردان و اصلاً برای همیشه من تا وقتی حاکمم، نمی‌خواهم مالیات بگیری از مردم بلخ.» پیراهن را آورد، داد به همسرش. گفت: «چی شد؟» گفت: «این حاکم گفتش که من مالیات نمی‌خواهم، این را برگردان به خانم.» گفت: «پیراهن را از توی آن پوششش درآوردی، جلویش گذاشتی یا مثلاً با همان کاورش دادی؟» گفت: «درآوردم.» «خوب پس چشم نامحرم بهش افتاد. نمی‌توانم دیگر آن را بپوشم.» گفت: «چکارش کنم؟» گفت: «بفروش، جایش مسجد بساز.» مسجد بلخ، محصول پیراهن این زن عفیف است که چشم نامحرم افتاده به پیراهنش.
بعضی مقیدند از تن مانکن لباس نمی‌خرند. برخی از بزرگان ما گفتند: «آثار وضعی دارد.» گفتند: «چیزی که از توی ویترین برداری، آثار وضعی دارد، چون چشم بهش افتاده.» چشم پشت سرش دیگر. حالا خود مانکن و لباس‌هایش و زن‌هایی که به عنوان کالا ازشون استفاده می‌شود، که تبلیغ بکنند. تبلیغ گوجه فرنگی هم می‌خواهند توی تلویزیون بکنند، یک زن زیبارویی باید بیاید تبلیغ کند. بعد اگه حرف بزنی، می‌شود: «یک مشت امل. بیمارید. شماها که اینجوری هستید. شهر خودت را نخوارانی. بیمار.» اینها عفت. یک روحیه‌ای در آدم دمیده می‌شود. یک لطافتی. باید گفت از این قله‌های عفت. همانجور که وقتی می‌خواهند کارآفرینی کنند، بازاریابی کنند، از قله‌های اقتصاد می‌گویند. فلانی این مسیر را ببین چه پولی دارد. والیبالیست بشوی، چهار تا والیبالیست باید ببینی (که) راه بیفتی. فضائل اخلاقی تو جامعه می‌خواهد حاکم بشود، باید از چهار نفر جلوتر گفت. این زندگینامه شهدا را بخوانید. بخوانیم. خیلی عالی است.
رضوان خدا بر شهید ابراهیم هادی (رحمت الله علیه). از قله‌های عفت. باید گفت. این شهدا. آقا واقعاً اثرگذار است. یکی از وجوهش هم همین است. آدم احساس حقارت می‌کند وقتی اینها را می‌بیند. وجوه معنوی خیلی از ما جلوتر است. اخلاق اینها، ایمان اینها، حال خوش اینها، اخلاص اینها، توکل اینها، طهارت اینها، عفت (اینها). بخش‌هایی از زندگینامه این شهید عزیز و بزرگوار، شهید ابراهیم هادی، خدمتتان عرض بکنم و بحثمان را تمام کنیم با ذکر خیر این شهید بزرگوار، که توی این یک سال اخیر، ایشان حقوقی که به گردن ما پیدا کرد، خیلی بیشتر شد، که حالا فرصت گفتگو نیست.
خدمت شما عرض کنم که توی این کتاب «سلام بر ابراهیم»، اثر ماندگار، چند تا نکته را آنجا (توی) جلد دومش طرح می‌کنند. اینها خیلی نکات قشنگ (هستند) برای ایجاد عفت. همین، همین الگوها، همین نشان‌دادن، همین خواندن این کتاب‌ها، گفتن اینها، ترویج اینها، تا حد زیادی کفایت می‌کند. می‌گوید سید عباس نامی بود. دوست شهید ابراهیم هادی بود. ابراهیم هادی خیلی متأثر از او بود. من دیگر کتاب را خواندم. دوست دارم کسانی که نخوانده‌اند، بخوانند ان‌شاءالله. و آن سید عباس خیلی تأکید به حیا داشت. برای شهید ابراهیم هادی می‌گفت: «اگر کسی باحیا بود، امید به سعادتش هست. ولی انسان بی‌حیا دین ندارد.» یکی از عوامل عاقبت به خیری، حیا (و) عفت است. ابراهیم هادی همیشه تحت تأثیر این دوستش، که البته او در همان دوران هم از دنیا می‌رود، ایشان همیشه لباس‌های گشاد می‌پوشید. شهید ابراهیم هادی. پوشش و عفت فقط برای خانم‌ها که نیستش. آقایان هم باید اهل عفت باشند. دیگر بحث پوشش، بحث بسیار مهمی است. می‌رود پرورش اندام، بعد لباس تنگ توی این خیابان. خب معلوم است که این اثر دارد. پدر جماعتی را در می‌آورد. به خاطر همین می‌روند تو همین رشته‌ها که بیایند پدر جماعتی را در بیاورند. ابراهیم هادی خوش‌اندام، خوش‌هیکل، خوش‌قد و قواره. (ولی) لباس گشاد می‌پوشید. می‌گویند هیچ وقت در حضور دیگران لخت نمی‌شد. توی بیشتر ورزش‌ها دیده بودنش. پینگ‌پنگ، والیبال، در فوتبال هم نابغه بود و می‌گوید یادم نمی‌آید با ابراهیم استخر رفته باشی. این هم برمی‌گردد به حیایی که داشت. شاید استخر می‌رفت، ولی همراه رفقا نبود. نمی‌توانست جلوی کسی (از) دوست و آشنا و شناس (لخت شود). لباس کشتی‌گیر بود. لباس کشتی‌گیر می‌پوشید. معمولاً دوبنده‌ای (لباس) تهیه می‌کرد که پاچه‌دار باشد. بلندترین دوبنده را می‌خرید. در حضور دیگران لخت نمی‌شد. لباس کشتی را تو خانه، زیر (لباس خودش می‌پوشید)، تو سالن فقط لباسش را بیرون می‌آورد. می‌گوید که بین رفقایش هم کسانی را انتخاب می‌کرد که اهل حیا بودند. اگر می‌دید کسی عفت و حیا ندارد، اول تلاش می‌کرد اصلاحش کند. می‌گوید حتی اینش دیگر خیلی جالب است. خود نویسنده کتاب این را می‌گفت. دوست عزیزمان، برادر عزیزمان آقای عمادی می‌گفت که به نظر من، ابراهیم هادی این حیا و عفتش ویژه کرد. این مطلب، مطلب بسیار عجیبی است.
ان‌شاءالله امشب خود ابراهیم هادی ما را می‌برد کربلا. شب عاشورا می‌برد روضه. که امشب روضه امشب، روضه جانکاهی است. امیدوارم ما از روزی امشب زنده بیرون بیاییم ان‌شاءالله. البته اگر زنده‌ هم بیرون نیامدیم که چه بهتر. می‌گوید حتی به خاطر این حیا بود که همیشه آرزو داشت پیکرش برنگردد. چون که آمده و بهشت‌زهرا مراسمی که از شهدا، توی غسل آن شهید دیده بود، مردم جمع شده‌بودند، بدن عریان این شهید را نگاه می‌کردند. گفته بود: «خدا کند ما اینطور نشویم. کسی که آدم را شستشو می‌دهد، اگر دقت لازم را نداشته باشد، جلوی مردم خیلی بد است.» بعد گفته بود: «من که از خدا خواستم مثل مادر سادات گمنام باشم و دیگر کارم به غسالخانه نرسد، از شرم اینکه موقع غسل دادن، چهار تا مرد تن او را عریان نبینند.» می‌خواهید همین جا یکم سکوت بکنیم، با هم فکر بکنیم و گریه کنیم. خیلی روضه امشب خدا شاهد است. اصلاً قدرت بیان نیست. یعنی نمی‌دانم با چه حالی باید وارد این روضه بشوم.
علامه بحرانی، استاد شیخ حر عاملی، اهل بحرین بود. از علمای بزرگ شیعه است. ایشان این مقتل را نقل کرده در کتاب مدینة المعاجز الأئمة که از کتب معتبر شیعه است. جلد چهار، صفحه شصت و هفت. عنوان معجزات امام حسین (علیه السلام) است. گفته. ولی روضه عجیبی که بنده نمی‌توانم ترجمه کنم. قطعاً یک بخش‌هایی از روضه امشب را من بنده ترجمه نمی‌کنم. فقط اگر کسی عربی بلد است که خودش دیگر می‌داند. کسی هم عربی بلد نبود، اگر خواست برود از کسی بپرسد که توصیه می‌کنم نروید ترجمه‌اش را بپرسید. فقط می‌گویم دیگر حالا هر چه بادا باد. بخش‌هایش را ترجمه می‌کنم، بخش‌هایش را ترجمه نمی‌کنم.
«لَمَّا قُتِلَ أصْحَابُ الْحُسَیْنِ علیه السلام کُلُّهُمْ.» همه اصحاب امام حسین (علیه السلام) کشته شدند. (جمله عربی صحیح: «فلما قتل أصحاب الحسین (ع) کلهم») «کلهم»، همه اصحاب امام حسین (علیه السلام) کشته شدند و «تَفَارَقُوا.» و (فنا شدند.) «و لم یبق معه احد.» همه رفتند، دیگر کسی نمانده بود. «بقی علیه السلام یستغیث فلا یُغَاث.» ایستاد و استغاثه کرد و کسی به او پاسخی (نداد). «و أیقن بالموت.» دیگر خاطرجمع شد که لحظه شهادتش شد. «فأتی إلی نَحْوِ الْخَیمَة.» برگشت به سمت خیمه و «قال لأخته: یا زینب.» (سلام الله علیها). فرمود: «خواهرم! اعطینی بَثَوْبٍ عَتِیق.» پیراهن کهنه چی داریم در خیمه؟ «لا یَرْغَبُ أَحَدٌ فِیهِ مِنَ القوم.» یک لباسی باشد که مورد توجه احدی واقع نشود و هیچکس تمایل به این لباس نداشته باشد. یک پارچه بیخود. نمی‌دانم با چه تعبیری باید یاد کرد از اینکه امام حسین (علیه السلام) می‌خواسته یک پارچه دورریز، یک کهنه، یک چیزی (به او) بدهید. «أَجْعَلُهُ تَحْتَ ثِیَابِی.» زیر همه لباسهایم بپوشم. «لِئَلَّا یُجَرِّدُنِی بَعْدَ قَتْلِی.» ابراهیم هادی، حیا و عفتش از حسین (علیه السلام) بیشتر نیست. گفت بدنم برنگردد که بدن عریانم را کسی نبیند. فرمود: «یک چیزی بدهید آن زیر بپوشم، خیالم جمع باشد دیگر این را از تنم نمی‌کنند. عریانم نکنند.» آخ آخ.
«فارتفعت أصوات النساء بکاءً و نحیباً.» جیغ و فریاد زنها بلند شد وقتی این را شنیدند. کار به.... «ثُمَّ» یک لباس پاره پیدا کردند. اینجا البته دو تا نقل. نقل سید در لهوف این است که یک لباس اول آوردند، نگاه کرد. دیدی لباس تنگ است. فرمود: «نه، لباس تنگ خلاف عزت است.» فدای عزتت بشوم یا اباعبدالله. «همان لباس تنگ چسبان نمی‌خواهم.» لباس گشاد بیاور. لباس گشاد آوردند. لباسی که از هم باز شده بود. دید نه، هنوز یکمی سالم است. «فَخَرَّقَهُ وَ مَزَّقَهُ مِنْ أطْرَافِهِ.» هی شروع کرد چاک دادن لباس، از جاهای مختلف. لباس را پاره‌پاره کرد که دیگر کسی این را نَبَرَد. حالت جنگ هم هست. نیزه وارد می‌شود، شمشیر وارد می‌شود، تیر وارد می‌شود. دیگر از زیر نیزه و شمشیر و تیر و اینها، دیگر کسی این لباس هم دیگر به دردش نمی‌خورد و «جَعَلَهُ تَحْتَ ثِیَابِهِ.» این را زیر همه لباسها پوشید. الکی نیست می‌گویند شب عاشورا قلب امام زمان در فشار (است). فردا روز عجیبی است رفقا. فوق تصور. من می‌گویم ترجمه هم نمی‌کنم اینجایش را. نمی‌توانم ترجمه کنم. فقط یک تیکه اشاره بکنم. این تیکه را نشنیدید؟ برای اینکه اصلاً گفتنی نیست این روضه‌ها. فقط یک اشاره‌ای می‌کنم و «و کَانَ لَهُ سَرْوَالٌ جَدِید.» یک شلوار خوبی هم پای امام حسین (علیه السلام) بود. «فَخَرَّقَهُ أَیْضاً لَعَلَّ اللَّهَ یُسَلِّمُ مِنْ...» این را هم پاره‌پاره کرد که نکَنَند. آخرش چی شد؟ دیگر هیچی نمی‌توانم بگویم. بعضی کلماتش را البته خودتان می‌فهمید. شما توی دلت بگو من که نمی‌فهمم، ولی یا صاحب الزمان شما هم می‌فهمی، هم می‌بینی این روضه را. و هی توی دلت بگو: «غریب مادر.»
«فَلَمَّا قَتَلَ عَمَدَ إِلَیهِ رَجُلٌ.» بعد از شهادت مردی آمد. «فَسَلَبَهُ.» من که ترجمه کنم ادامه اش را. «وَ تَرَکَهُ عُرْیَاناً مُجَرَّداً عَلَی الرِّمَاضِ.» دو تا کلمه است که همیشه توی روضه‌ها می‌گویند: یکی‌شان «حسین عریان.» «حسین عریاناً.» به خدا نمیشود این عریان بودن را، همین‌هایی که تو مقتل آمده را، گفت. نمی‌شود گفت. البته می‌دانم شما به غیرتتان خیلی برخورد. یک چیز می‌خواهم بگویم. غیرتتان را آرام می‌کند ولی احتمالاً قلبتان منفجر می‌شود. از یک جهت خیالتان راحت می‌شود، از یک جهت دیگر دیوانه می‌شوید. این تن عریان شد ولی آن زیرها یک اتفاقاتی روی این تن (افتاد) که این بدن پوشیده شد. یک عبارتی می‌خواهم توضیح بدهم. قبلش باید با یک مثال بگویم. چون اصلاً این عبارت را با مثال توضیح دادن... ببخشید. ماشاءالله! اگه قلبت آتش گرفت، فقط فاطمه زهرا قلبت را آرام کند. یک واژه‌ای داریم به نام «مُرَمَّل.» «مُرَمَّل» را با مثال توضیح دادن، این را گفتند: شکلات را بچه می‌کند توی دهانش، خیس می‌شود. روی خاک می‌چرخاند. هرچی خاک است، این شکلات می‌گیرد. این شکلات دیگر فقط خاک است، دیگر شکلات دیده نمی‌شود. به این می‌گویند «مُرَمَّل.» «على المرمل بالدماء.» اما انقدر توی این خون غلطید، غلطید، غلطید. از این ور آمدند انداختند، آن ور از آن ور آمدند انداختند. دیگر از حسین فقط گِل دیده می‌شد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات حقی که به گردن ماست

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00