جلسه پنجاه و دوم
در این مجموعه جلسات، قرآن بهعنوان معجزه زنده الهی معرفی میشود؛ کتابی منسجم، بیتناقض و فراتر از توان بشر. با روشی عمیق و عقلانی میآموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید. مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، بهصورت کاربردی ترسیم میشود. این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور میدهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازهای از زندگی میرساند
* تکرار و ممارست در عمل، عامل شکل گیری شاکله.
* سعادت برای اهلش و شقاوت برای اهلش لذتبخش است.
* فرق ایمان مستودع و مستقر
* هدف غایی سعادت مندان، رسیدن به رحمت الهی، جنت و رضایت خداست.
* فوز واقعی رحمت الهی و فوز عظیم بهشت است.
* بندگی عاشقانه مرتبهای فراتر از بندگی سوداگرانه!
* سعادت حقیقی، مقام رضای الهیست که بالاتر از بهشت است.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
**بخش پایانی درس پنجم**
انشاءالله امروز در این ساعت درس پنجم را تمام خواهیم کرد. چند مطلب از درس پنجم مانده است. مطلب اول این است که سعادتمندان از اعمال خود لذت میبرند؛ سعادت لذت دارد و اساساً لذت حقیقی هم همین است. لذت آن حالتی است که یک چیزی مطابقت داشته باشد با خواسته و نیاز آدم.
تشنه از نوشیدن آب خنک، شیرین، گوارا لذت میبرد. آدم خسته از خوابیدن روی یک تخت نرم، یک متکای خوب، ابر باشد، چه باشد؛ اگر سرما باشد زیر یک پتوی گرم، زیر کولر گازی گرم، کنار یک بخاری گرم، زیر یک کرسی گرم لذت میبرد. تابستان باشد، زیر یک کولر گازی که سرد بکند، در هوای خنک لذت میبرد. اینها همهاش میشود لذت.
علامه طباطبایی در جلد اول «المیزان»، صفحه ۱۸۳ بحثی را مطرح میکنند، بحثی دقیق که انشاءالله دوستان باید با توجه به این نکته گوش کنند. الان میفهمند هر کاری که انسان انجام دهد، یک هیئت و حالتی از سعادت و شقاوت در نفسش ایجاد میشود. ما هیچ کار خنثایی نداریم. در اثر هر کاری یا دارد برای ما سعادت ایجاد میشود، یا شقاوت؛ یا داریم خوشبخت میشویم، یا بدبخت. همین کلاسی که بنده دارم صحبت میکنم، درسی که دارم میدهم، محتوایی که دارم میگویم، یا دارم در اثر این تدریس و این کلاس به خوشبختی نزدیک میشوم و به خوشبختی میرسم، یا دارم گرفتار میشوم و برای خودم بدبختی درست میکنم. دیگر کلاً مجموعهای از مسائل دخالت دارد؛ نیت من، انگیزه من، خود آن کاری که دارم انجام میدهم، خوب بودنش، بد بودنش، مطابقت داشتنش با دستور خدا یا نهی خدا. اینها همهاش با همدیگر میشود این مکانیزم سعادت و شقاوت. عنوان سعادت و شقاوت را بر کار من بار میکند. گوش دادن شما هم همینطور.
یکی ممکن است این جلسه را دارد گوش میدهد و از معارف «المیزان» بهرهمند شود. یکی هم دارد گوش میدهد و سوتیهای گوینده را پیدا میکند، عیبهای بنده را بگیرد که بنده سراسر عیب هستم. ولی وقت گذاشتن و گوش دادن و اینها که لیست بکند اینجا، اینجا را اشتباه گفت، آن کلمه را سوتی داد، مثلاً فرض بفرمایید میخواهد یک سوتی بگیرد و بدهد بیبیسی مثلاً پخش بکند یا پرونده بکنند برای یک روزی که همه اینها را جمع بکنند، یک مستندی بکنند، یک کاری بکنند برای زدن بنده مثلاً. حالا من که ارزشی ندارم ولی به درد بخور است. یک مؤمنی همین گوش دادن اگر برای یادگیری قرآن باشد که این درس قرآن است، مطالب و مال تفسیر «المیزان» و علامه طباطبایی، گوینده ناقصی مطالب را فقط خراب میکند این وسط واسطه شده است. اگر برای شنیدن آن باشد، میشود سعادت. اگر برای پیدا کردن عیب و ایراد و زمین زدن یک بدبختی باشد، میشود بدبختی، میشود شقاوت.
همه کارهای ما از تویش سعادت یا شقاوت درمیآیند. یک تعبیری یک وقتی هم بنده یک متنی در این زمینه نوشتم: عمل باردار است یا از آن شیطانی متولد میشود یا فرشتهای. همه کارهای ما باردار است، حاملاند و زایمان میکنند. روز قیامت روزی است که دونهدونه کارهای ما زایمان میکنند جلوی چشم ما. یا از تویش فرشته درمیآید و نور درمیآید یا از تویش شیطان و ظلمت درمیآید. پناه میبریم به خدا ما کارِ خنثی نداریم. همین که نشسته گوشیش ور میرود، چه میدانم، چُرت میزند، رجهای قالی را میشمارد مثلاً یا چه میدانم مثلاً کارهای خیلی معمولی، که دریا مثلاً به جنگل این یا سعادت یا شقاوت. یا در آیات الهی را نگاه میکند، تدبر در آیات تکوینی خدا میکند، آیات آفاقی را دارد نگاه میکند، به بطالت میگذراند، تو ذهنش و خیالاتش و اوهامش فکر گناه دارد میکند، دسیسه و توطئه دارد میکند یا به غفلت دارد میگذراند. پس یک کار است ولی از تویش یا سعادت درمیآید یا شقاوت.
همین کار وقتی تکرار شود، آن حالت سعادت و شقاوت شدت پیدا میکند؛ آن توجهی که کاری که محل توجه بود دوباره که انجام میشود دوباره توجه میآورد. مثلاً فرض کنید روضه امام حسین (علیهالسلام) یا زیارت امام حسین. یک بار که انجام میدهی یک مقدار نورانیت برایت دارد، یک مقدار صفای باطن دارد، یک مقدار سعادت دارد. دوباره که تکرار میکنی اثر شدیدتر میشود، دفعه سوم شدیدتر، دفعه چهارم شدیدتر. غیبت که میکنی دفعه اول ظلمت و کدورتی برایت دارد. قبح گناه میریزد، عادی میشود. دفعه دوم شدیدتر، دفعه سوم شدیدتر. آن طاعتی که انجام میدهی نورانیت و سعادتش هرچه تکرار میشود شدیدتر میشود. این معصیتی که انجام میدهی، شقاوت و ظلمتش هرچه تکرار میشود شدت پیدا میکند. کمکم در وجود آدم نقش میبندد. کمکم به صورت یک ملکه و طبیعت ثانوی درمیآید. آدم شاکله یعنی مفصل جلساتی را داشتیم و مباحثی را داشتیم، شاکله ثانویه بر آدم شکل میگیرد. یک آدم جدیدی میشود، یکی دیگر میشود.
بعضی آدمها را نگاه میکنی ۲۰ سال قبل دیدیش، یک جوانی بوده نورانی باصفا. بعد ۲۰ سال نگاه میکنی میبینی اصلاً قیافه عوض شده، تیپش عوض شده، شخصیتش عوض شده، افکارش عوض شده. این محصول هی آن ممارست در گناهان است. یک وقتی هم ممارست در طاعات است. این ملکه در اثر نفوذ بیشتر صورت سعید یا شقی در نفس، ملکه وقتی که شدید شد برای آدم تبدیل به شخصیت آدم میشود. یک صورتی برای باطن آدم درست میکند که به آن صورت میگویند سعادت سعید، میگویند شقاوت شقی. یک چهره معنوی برای آدم درست میکند. آن چهره معنوی چهره یک آدم خوشبخت است. یک چهره معنوی برای آدم درست میکند. آن چهره یک آدم بدبخت است.
حالا گاهی از آن تعبیر میشود به صورت برزخی، چهره ملکوتی، چهرهای دارد سراسر نورانیت: «سیماهم فی وجوههم من اثر السجود». «یسعی نورهم بین ایدیهم و بایمانهم». نورش دارد همهجور میتابد. همه چهرهاش نور است. همه وجودش نور است. این در اثر ممارست و تمرین و مداومت در طاعت و نورانیت یک چهره نورانی پیدا کرده است؛ چهره معنوی نورانی پیدا کرده است. آن یکی هم در اثر ممارست در گناه، تو گِلِ فرو رفتن در مادیات، غفلتها، صورت ملکوتی تاریک و ظلمانی پیدا کرده است.
ملکه سعادت و شقاوت و صورت سعادت و شقاوت بر آدم شکل میگیرد. مبدأ هیئتها و صورتهای نفسانی میشود. دیگر حالا این خودش میشود مبدأ یک سری صورتهای نفسانی. مثلاً این وقتی که صورت شقاوت پیدا میکند، همه رذائل و زشتیهای عالم در وجود این شکل میگیرد، صورتها شکل میگیرد. گرگصفت میشود، کلاغصفت میشود، مورچهصفت میشود. مثل مورچه حرص میزند، مثل کلاغ طمع دارد، مثل گرگ بیرحم است، مثل سگ پاچه میگیرد، مثل الاغ نادان است، مثل فلان حیوان منفعتطلب است، مثل فلان حیوان ترسو است، مثل فلان حیوان بیحیا است. همه بدیهای همه موجودات صورتهایی میشود برای وجود او. این میشود صورتهای نفسانی که از شقاوت میآید.
از آنور صورتهای معنوی نورانی که از سعادت میآید. این وقتی چهره یک شخص مؤمن و نورانی را پیدا میکند، تمام آن صورتهای زیبای معنوی در عالم در او هست. مثل خورشید، مثل دریاست. مثل دریا بزرگ است. مثل خورشید نورانی تابنده است. مثل کوه سرسخت است. مثل ابر میبارد، جاری است. مثل درخت در حال رشد، بارور است، تنومند است. همه این صورتهای زیبایی که در عالم هست در نفس او شکل میگیرد. همه کمالات در عالم در نفس او شکل میگیرد.
ملکه سعیده در انسان باعث میشود او از کارهای خوبی که انجام میدهد لذت ببرد. بعد دیگر حالا از این به بعد مطابقت باطنی پیدا میکند. چون مقتضای باطنی پیدا میکند. چطور آدمی که خوابش میآید الان مقتضای خواب او چیست؟ یک بستر نرم است. یک بستر گرم. یک زیرانداز خوب. با یک متکا و بالش خوب. با یک پتو خوب. اینها همهاش به فراخور مقتضا. حالا این مقتضا که نیاز به خواب است، که نیاز فیزیولوژیکی نیاز بدنش است، بدنش این اقتضا را دارد. این از خواب لذت میبرد. حالا وقتی روح انسان اقتضای یک چیزی را داشته باشد، از آن کار لذت میبرد.
شما از رفتن به کربلا، شما مؤمن لذت میبری. از کلاس درس، از تفسیر «المیزان»، از شنیدن قرآن لذت میبری. از رفتن تو مسجد لذت میبری. از دیدن سخنرانی رهبر انقلاب لذت میبری. از دیدن عکس حاج قاسم سلیمانی لذت میبری. از رفتن به کنار مزار شهدا لذت میبری. اینها همهاش میشود لذت. چرا؟ چون اینها آن اقتضای باطن نورانی و باصفای شماست. آن نیاز برطرف میشود، تأمین میشود. به فراخور آن نیاز بهشت دارد خوراک داده میشود. این همان خوراکی است که این نفس میخواهد. این را طلب دارد و با آن سنخیت دارد. از جنس خودش است. همان چیزی است که میخواهد. همان چیزی است که دنبالش است. به آن میرسد، لذت میبرد.
حالا یکی دیگر از حسادت لذت میبرد. از غیبت کردن لذت میبرد. از دشمنی لذت میبرد. از یک آدمی بد میآید، میبیند شما هم از او بدت میآید. از این دشمنی شما لذت میبرد. بهش حسودی میکند، میبیند تو هم حسودی میکنی، لذت میبرد. نفسش اقتضایی را دارد که دائم غیبت او را بشنود. دائم در موردش بد بگوید. دائم تحقیرش کند. فحشش بدهد. از این فحش دادن لذت میبرد. از این تحقیر کردن لذت میبرد. از شنیدن بدیهایش لذت میبرد. از نابود شدن و رسوا شدنش لذت میبرد. چرا؟ چون اقتضای این نفس خبیث و شقی همین است.
در روایت هم دارد که غیبت خوراک سگهای جهنمی است؛ «ادام و کلاب النار». سگ خوراک میخواهد. سگ جهنمی خوراک میخواهد. خوراکش چیست؟ مردار است. مردار عفونتزده است. هم سگ است به مقتضای سگ بودنش مردار میخواهد، هم جهنمی از عفونت و کثیفی لذت میبرد. آن کسی که از غیبت لذت میبرد، نفسش دائم اشتها دارد برای غیبت. این سگ جهنمی، این هم سگ است هم جهنمی است. در قیامت چهره باطنی او که جلوه پیدا میکند، این خودش را جزء سگهای جهنم میبیند. وای پناه میبریم به خدا. اینجا ممکن است در سیمای اهل علم باشد، طلبه با شعور روحانی باشد، فاضل باشد، مداح باشد، بسیجی باشد، قاری قرآن باشد. یکهو چشم باز میکند میرود جزء سگهای جهنم است. چون این صورت برای او ملکه شده، راسخ شده. این را برای خودش تثبیت کرده. آن صورتهای دیگر به ملکه نرسیده. گاهی بوده، گاهی نبوده. آنها بهش میگویند ایمان عاریت، معارین. به آنها میگویند. ایمان باید تثبیت شود. ما ایمان مستقر داریم، ایمان مستودع داریم. در روایت مفصل به این بحث پرداخته شده است. اول هم اصل در همه ایمانها مستقر نبودن است، مستودع بودن است. میپرد. مگر اینکه زور بزند آدم این را تثبیتش کند. مداومت داشته باشد در طاعت که این تثبیت شود. وقتی که تثبیت شد دیگر از این به بعد لذت میبرد. هیچ سختی برایش ندارد. بیداری شب برایش لذت است. اگر سحر خواب بماند گریه میکند، عذاب میشود برایش. این اگر ماه رمضان نتواند روزه بگیرد به هم ریخته است.
آن یکی تا نفس شکل بگیرد و از حیوانیت دربیاید، این روزههای ماه رمضان برایش سخت میگیرد ها. زورکی میگیرد، بهش فشار میآید. از یک ساعت قبل افطار نشسته هی دارد خودش را میخورد. سفره را پهن کرده، غذا را گذاشته، آب را گذاشته، هی نگاه میکند تا دقیقه آخر. مانده به اذان صبح دارد میخورد. اگر ماه رمضان هم ۲۹ روز بشود چه کیفی میکند که ۳۰ روز نشد، یک روز کمتر خلاص شدیم. بهش فشار میآید. به نفسش فشار میآید تا برسد به آن صورت ملکوتی، صورت مؤمنانه و سعید. وقتی بر او شکل گرفت، این را برایش سخت است. ماه رمضان که تمام میشود میخواهد جان بدهد. ماه رمضان که دارد میآید دارد بال درمیآورد از شدت خوشحالی. نمیداند روزهایش دارد چه شکلی میگذرد که وارد ماه رمضان دارد میشود. این ساعات ماه رمضان اصلاً برایش انگار تو بهشت است. اصلاً تو آسمان است، غرق در لذت. مثل یک آدمی که شب عروسیش است، چقدر خوشحال است. البته عروسیها الان یک جوری است که کمر آدم میشکند. مؤمن تو ماه رمضان این شکلی است. مؤمن تو مسجد این شکلی است. مؤمن تو حرم این شکلی است. مؤمن تو اعتکاف این شکلی است. خیلی کیف میکند، خیلی لذت میبرد. خیلی برایش سخت است وقتی میخواهد بیرون بیاید. این مال وقتی است که این صورت برای آدم شکل میگیرد.
وقتی که لذت میبرد از طاعت، لذت میبرد از معصیت، بدش میآید. آن نفسی هم که سیئات برایش ملکه شده و شقاوت برایش شکل گرفته، لذت میبرد از سیئات و از طاعت بدش میآید. وای نماز اذیتش میکند. نماز صبحتازه این هنوز میخواند. یک وقتی که کلاً متنفر میشود. از شنیدن آیه قرآن متنفر است. از دیدن گنبد مسجد متنفر است. یاد اسم شهدا آوردن، اسم شهدا اینکه اسم شهید سر کوچه باشد تحمل ندارد. همینقدر را ببیند. اینها همهاش اقتضای آن نفس خبیث است که اذیت میشود. کراهت دارد. «اشمأزت» فرموده است. وقتی اسم خدا میآید: «اذا ذکر الله وحده اشمأزت قلوب الذین لا»، اشمئزاز پیدا میکند. چندشش میشود. فارسیش بهش میگویند چندش. خیلی اذیت میشود. به قول ما میگویند بدنش کهیر میزند. اصلاً انگار خیلی حالت تهوع بهش دست میدهد. از یاد خدا، یاد قبر، یاد معاد، جهنم، حساب و کتاب. وای اصلاً نگو اینها را، خوب صحبت کن. پس لذت میبرد، چون مناسب با نفس اوست. همچنین او میبیند که انسانیت او هر لحظه فعلیت جدید به خود میگیرد. دائماً هم دارد هی فعلیت پیدا میکند. در این مسیر سعادت، هی دارد تثبیت میشود. مثل یک بذر سیبی که آمده آمده شکوفه زده، جوانه زده، بیرون آمده، شکل سیب بودن پیدا کرده. هی هرچه آفتاب بهش میخورد، باد بهش میخورد، آب بهش میرسد، کود خوب بهش میرسد، هی آن صورت سیب بودن دارد برای او کاملتر میشود و هی دارد سیب کاملتری میشود. اول قیافهاش قیافه سیب میشود، دیگر قیافه هلو نیست، قیافه گلابی نیست. هی آن صورت سیب بودنه در او قویتر میشود، قویتر میشود. کمکم رنگش هم معلوم میشود. سیب سرخ. اولین سیم سرخ کمرنگ است، هی پررنگ، پررنگ، پررنگ، پررنگ. دیگر به آن آخر کارش مثل یک سیب درشت، آبدار، سرخ با یک بوی محشر که به مشام آدم میخورد، مست میکند آدم را. آن دیگر به اوج کمالش دارد میرسد. وقت چیدن است. سفرش تمام شده. انسان هم همینطور. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) که ضربه را که میخورد، پست کعبه، تمام شد دیگر. رسید به مقصد، نائل شد به هدف.
بنابراین، اگر کارهای خوب انجام بدهیم و بهش عادت کنیم، انجام دادنش و دوری از کارهای بد برایمان لذتبخش و شیرین میشود. خوب پس این تکرار میخواهد و عادت میخواهد. کارهای خوب اولش برای آدم سخت است. همه کار هم شکل گرفته است. چون طبیعت انسان، طبیعت مادی به سمت غفلت است. اتوماتیک ما کارهای خوب انجام نمیدهیم. به تعبیر امیرالمؤمنین (علیهالسلام) «شر در طبیعت همه ما کامل است» یعنی کمین کرده. «کمون» دارد تو باطن ما. تو طبیعت همه ما شر است. باید مهارش کنیم. بچه را ولش کنی میرود سراغ بازی. بچهها به طور اتوماتیک به درس خواندن علاقه ندارند. بچهها به طور اتوماتیک به خوابیدن و خوردن و بازی کردن علاقه دارند. باید هی آوردش به سمت درس، به سمت مطالعه. با تشویق، با تنبیه، با رسیدگی، با مراقبت، آرام آرام آرام تا ملکه بشود برایش درس خواندن. بعد یک جوری میشود درس خواندن لذت میبرد. بعد این حالت هی دارد شدیدتر، شدیدتر، شدیدتر. دیگر اگر از آن جدا شود احساس بیماری میکند. آن یک ساعتی که الان نمیتواند درس بخواند کلافه است. اعصابش خرد است. دارد بهش فشار میآید. تو عذاب است، شکنجه است. دنبال این است که زود از این کارها دربیاید. یک ساعت رفته صف نان فقط منتظریم که نان را بگیرد، برگردد برود مطالعه به برسد. همونصف نان هم وایساده است یک کتابی چیزی دارد میخواند. ملکات لذت بردن عبادات هم همینطور است. آرام آرام تدریجی است. حالا بحثش بحث مفصلی است.
خب بحث پایانی ما در مورد عاقبت این انسانهای سعید، سعادتمندان، آخرش چی میشود؟ به اینها چی میدهند؟ قرآن کریم به سه تا چیز اشاره میکند. حالا طبق بیانی که اینجا تو این کتاب داریم، به این انسانهای سعادتمند سه تا چیز میدهند. اولین چیزی که میدهند این است که وارد در رحمت خدا میشوند. دومین چیزی که میدهند این است که اینها همیشه در بهشت ساکناند. و سومین چیزی که میدهند این است که از رضایت خدا بهرهمندند. وارد رحمت خدا میشوند. ساکن میشوند در بهشت خدا و بالاتر از بهشت خدا رضوان خدا، رضایت الهی.
خب این سه تا را بررسی کنیم و درس پنجم را تمام کنیم. در سوره مبارکه جاثیه آیه ۳۰ میفرماید که: «فم الذین آمنوا و عملوا الصالحات»، در مورد ایمان و عمل صالح قبلاً صحبت کردیم. آنها که ایمان و عمل صالح دارند: «فیودخلهم ربهم فی رحمته»، رب اینها را وارد در رحمت خودش میکند. «ذلک هو الفوز المبین». این فوز مبین است. قبلاً در مورد تفاوت فوز و فلاح یک اشارهای کردیم. یک توضیح مختصری عرض کردیم. فوز واقعی، پیروزی واقعی، نتیجه داشتن واقعی آن وقتی است که آدم واقعاً کارش به ثمر میرسد و نتیجه نهاییش را میبیند. آنجاست. آن آن چیزی است که انسان برایش خلق شده. فوز آن چیزی است که انسان برایش خلق شده و بهش میرسد. آن نتیجه نهایی. سیب خلق شده که سیب باشد. یک سیب سرخ آبدار خوشبو خوشطعم. برای همین خلقش کردند. وقتی میرسد به آن نقطه، به فوز خودش رسید. همانی شده که باید میبوده. همانی شده که به خاطرش آمده. همانی شده که همه این انرژیهای این درخت و این خاک و این املاح در این خاک و موجوداتی که اینجا بودند همه زحمتهایی که کشیده شده بود برای این بود که این به ثمر برسد. این همه را به ثمر رساند. میشود فوز مبین. حالا گاهی تعبیر «فوز مبین» است گاهی «فوز عظیم». اینکه انسان برسد به رحمت خدا. او را خلق کرده برای اینکه به رحمت او برسد. مورد لطف او واقع بشویم. مورد ترحم و عنایت او واقع بشویم. وقتی رسیدی به آن نقطه که به رحمت خاصه خدای متعال رسیدیم و مورد ترحم و عنایت او واقع شدیم، به فوز مبین رسیدیم. غرض خلقتمان حاصل شد، تأمین شد.
علامه در جلد ۱۸ «المیزان»، صفحه ۲۷۳ میفرمایند که یکی از واژههای قرآنی در مورد سعادت کلمه «فوز»، «فوز مبین» یعنی رستگاری روشن، یعنی آن پیروزی خیلی واضح. مراد از رحمت، عنایت الهی است. یعنی خدا توجه کند. نظر لطف و محبتآمیز داشته باشد میشود رحمت. وقتی خدا رحمت دارد، یکی از نتایجش میشود بهشت. اصلاً بهشت خودش یکی از نتایج رحمت خداست. علت بهشت رحمت خداست. در واقع از رحمت خدا جوشیده. اصل آن رحمت خداست. در قالب بهشت جلوه کرد، خودش را نشان داد. خوب، ما به رحمت پس وقتی میرسیم به آن سعادت اصلی رسیدیم. الان میفهمند از این آیه شریفه استفاده میشود کسی که در قلمرو رحمت الهی وارد شود به فوز درستی رسیده. به او رحمت خاص رسیده. به آن رحمت رحیمیه رسیده، نه رحمت رحمانی. قبلاً در مورد رحمت رحمانیه و رحمت رحیمیه صحبت کردیم. این همان رحمت رحیمی است که میشود بهشت که مال کیا بود؟ آنها که ایمان و عمل صالح دارند.
خب این یک اثر. دومیش چی بود؟ سکونت همیشگی در بهشت. این را هم قرآن کریم فوز دانسته، ولی فوز عظیم دانسته. در سوره مبارکه حدید آیه ۱۲: «یوم تری المؤمنین و المؤمنات یسعی نورهم بین ایدیهم و بایمانهم». در قیامت میبینی که مؤمنین و مؤمنات، مؤمنهای مرد، مؤمنهای زن نورشان دارد جلوی اینها و سمت راست اینها حرکت میکند، راه میرود. «بشراکم الیوم جنات تجری من تحتها الانهار». امروز با چی شما را شادتان میکنند؟ با بهشتهایی که از زیرش چشمه جاری است. «خالدین فیها» همیشگی است. «ذلک هو الفوز العظیم». این آن فوز عظیم است. قرآن رسیدن به این بهشت را فوز عظیم میداند؛ بهشتی که «خالدین فیها» باشد، همیشه تویش باشد.
علامه اینجا میفرمایند که این البته مربوط به آیات قبلش، مربوط به قرض دادن به خداست که البته قرض دادن به مؤمن میشود قرض دادن. سوره حدید سورهای است که در مورد کمک اقتصادی کردن است. خدا میفرماید که این سوره در مورد حمایت اقتصادی است، خصوصاً حمایت اقتصادی از جنگ، در میدان جنگ از مجاهدین حمایت اقتصادی کنیم. آنها که حمایت اقتصادی میکنند از مؤمنین آن وقتی که جامعه نیاز دارد، خصوصاً وقتی که جامعه درگیر جنگ است با فعالیت اقتصادیشان، با حمایتشان، با مصرف درستشان پشتیبانی میکنند از رزمندهها. تقویت میکنند اینها را. این کاری که اینها میکنند میشود مصداق قرض دادن به خدا. وقتی که قرض میدهند به خدا نتیجه چی میشود؟ اجر کریم دارد. آن روزی که، چه روزی؟ اجر اینهاست. آن روزی که مؤمنان به خدا در حالی که نورشان پیشاپیش اینها در حرکت است، میروند وارد آن خانه سعادت میشوند و آنجا بهشان بشارت داده میشود که غم و غصه نداشته باش. یک جایی آمدی که دیگر از اینجا درت نمیآورند. تا ابد اینجا هستی. همیشه هستی. این میشود فوز عظیم.
و این آیه مطلق است. شامل مؤمنان همه امتهاست. اختصاص به امت اسلام ندارد. این عبارت «بشراکم الیوم» هم حکایت بشارتی است که فرشتهها در قیامت میدهند. یعنی هنوز وارد بهشت نشده. آنجا آرامش میکنند. دغدغه دارد، استرس دارد. اوضاع ما چی میشود؟ ما کجا میرویم؟ اولاً نورش دارد حرکت میکند. روشن میکند برایش همه جا را. از تاریکی و خطر درمیآید. دین تاریکی سراسر خطر است دیگر. خطر و زمین خوردن، افتادن، دور شدن، گم شدن. وقتی نور دارد گم نمیشود. راه را دارد درست میرود. به سمت خانه اصلیاش میرود. رفیقهایش را گم نمیکند. هادیان واقعی را گم نمیکند. مؤمنان و سعادتمندان را گم نمیکند. حواسش به اینهاست. اینها کجا دارند میروند. دنبال اینها حرکت میکند. چون نور دارد. با نورش راه میافتد، میرود. تازه بشارت هم بهش میدهند که خوشحال باش، امیدوار باش. داری میروی آن خانهای که سراسر خوشی، امکانات، رفاه، آسایش. تازه تویش همیشه هم هستی. «خالدین فیها» برایت همیشه میماند. این فرشتهها به دستور خدای متعال به مؤمنان میگویند که بشارت شما امروز باغهایی که در اینها نهرها جاری است و شما در اینها جاودانید.
و سومین چیزی که خدای متعال نصیب میکند، بهرهمندی از رضایت خداست که این خیلی مهم است. این از همه آن قبلیها مهمتر است. انسان در وضعیتی باشد که خدا از او راضی باشد. راضی بودن خدا یعنی که: «من همانی که میخواستم شدی. همانی که خلق کرده بودم. همان نقطهای که برایش خلق کرده بودم رسیدی. رسیدی به همانجایی که بهت گفته بودم بیا. همانی شد که من گفتم. همانی شد که من میخواستم.» این رضایت خداست. این از بهشت هم مهمتر است. از بهشت بالاتر است. در سوره مبارکه مائده آیه ۱۱۹: «قال الله هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم». خدای متعال آنجا میفرماید که امروز روزی است که به آدمهای راستگو و راستکردار، آدمهایی که درست بودند، درست رفتند، حرف درست زدند، اعتقاد درست داشتند، کار درست کردند. که به اینها میگویند صادقین. امروز میفهمند نتیجه این درستیها و راستیها و راه راست رفتنها چیست. فایدهاش را میبینند. «امروز روزی است که به صادقین صدقشان سود میرساند. لهم جنات تجری من تحتها الانهار». باغهایی که از زیرش چشمهها جاری است. «خالدین فیها». در اینجا جاودانه، ماندگار. «خالدین فیها ابدا». اینجا کلمه «ابداً» را هم اضافه دارد. «رضی الله عنهم و رضوا عنه». اینها از خدا راضیند. هم خدا از اینها راضی است. اینها آنی شدند که خدا میخواست. هم خدا همانی را برای اینها انجام میدهد که اینها میخواستند. واسه همین همینها از خدا راضیند. هم خدا از اینها راضی است. این اوضاعی که هم تو از خدا راضی، هم خدا از تو راضی است، چه اوضاعی است؟ «ذالک هو الفوز العظیم». این میشود فوز عظیم. این همان پیروزی است. این را میگویند رسیدن به هدف. این را میگویند موفقیت. تو پولدار شدن و سر این را کلاه گذاشتن، برج ساختن اینها لزوماً موفقیت نیست. معلوم نیست پشت اینها موفقیت واقعی و ابدی باشد. شاید باشد، شاید هم نباشد. خیلی فاکتورها باید لحاظ شود. به صرف برج داشتن، املاک زیاد داشتن، ده تا ماشین درجهیک ۲۰۲۶ آمریکایی داشتن، به صرف اینها آدم، آدم موفقی نیست. خیلی فاکتورهای دیگر و پشت این باشد که موفقیت آن روز است و در چی؟ در رضایت خداست.
خدا راضی باشد از کسی که البته همین دنیا هم میشود حاصل بشود. و این رضایت آقا، کسی که دنبال رضایت است، همش میخواهد نظر او را جلب بکند. مثل این جوانهایی که تو ایام عقد هستند، دنبال جلب رضایت این دختر است، دنبال جلب رضایت پسر است. دختر و پسرها چه کار میکنند برای جلب رضایت همدیگر؟ پسر رفته یک ادکلنی را زده که دختر دوست دارد. دختره غذایی را درست کرده، یک کیکی را درست کرده آورده که پسره دوست دارد. پسر یک رنگی لباس پوشیده که دختر دوست دارد. برندی را پوشیده که دختر دوست دارد. دختر هم رفته موهایش را یک فرمی آرایش کرده، یک جوری صورتش را میکاپ کرده که پسره دوست دارد. هی دنبال این است که تو از چی خوشت میآید؟ میخواهم برایت ناهار درست کنم، چی دوست داری؟ قورمهسبزی چه مدلی دوست داری؟ ترش باشد، ترش نباشد؟ گوشتش زیاد باشد، لوبیاچیتی داشته باشد، لوبیا قرمز داشته باشد؟ سبزیش زیاد باشد؟ ماکارونی دوست داری؟ تهدیگش چی باشد؟ نانی باشد؟ سیبزمینی باشد؟ همش دنبال این است که او چی میخواهد. این هم حکایت از عشق دارد. چون توجه همش به یکی توجه کردن است. عشق همینه دیگر. عشق همش به یکی متوجه بودن و از دیگران غافل بودن است. بقیه را ول میکند. عشق این شکلی است. وقتی عاشق میشود دیگر حواسش به بقیه نیست. حواسش به یکی است. این حالت خودش حکایت از عشق دارد. نتیجهاش هم عشق است. وقتی که این حالت رسوخ پیدا کند در باطن کسی، عشق در او شدید میشود. این حالت این دختر و پسر هم هم به خاطر علاقهای که دارند به هرچی که این مسئله در اینها شدیدتر میشود علاقهشان هم شدیدتر میشود. یک علاقه ضعیفی است. بر اساس آن علاقه ضعیف میخواهد نظر طرف مقابل را جلب کند. وقتی جلب میکند و زور خودش را دارد میزند برای جلب نظر او، نگاه میکند محبت او هم در دلش بیشتر شد. و هی توجهش به او شدیدتر میشود. هی از بقیه بیشتر دارد غافل میشود. هی محبت او در او شدیدتر دارد میشود.
در مورد خدای متعال هم همین است. میخواهد نظر او را جلب بکند. اوج این قضیه در کربلا دیده میشود. «یا ایها النفس المطمئنه الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی». امام حسین همه وجودش جلب رضایت خداست. جلب توجه خداست. وقتی کسی با خدا این شکلی وارد عشق میشود، رحمت او هم جلب میشود. رحمت او که جلب میشود، رضایتش هم میآید. برای همین امام حسین راضیة مرضیه است. هم راضی از خدا، هم مورد رضایت خداست. همه، همه آن کاری را کرده که خدا میخواهد. هم همانی است که خدا میخواهد. خدا هم باهاش کاری را میکند که او میخواهد. خودش را به او میدهد. چون همه تلاش امام حسین بوده که به او برسد و او را راضی کند. اصلاً خود همین رضایت خدا باعث رضایت امام حسین است. همین رضایت امام حسین تو همین بود. خدا که راضی میشود امام حسین هم راضی است. مؤمنین همین جوری راضی میشوند. همینه میخواستم. فقط میخواستم که او راضی باشد. تو عشقهای دختر و پسری هم همین است. اصلاً چیز اضافه تری نمیخواهد. میگوید من از چی راضیم؟ همینی که تو راضی. وقتی تو راضی میشوی من هم راضیم. این اثر عشق است. میگوید من چیز دیگر نمیخواهم. میگوید حالا این ته دیگ سیب زمینی که درست کردی برای ماکارونی، این شکلی درست کردی چون میدانستی من دوست دارم. الان که فهمیدی من دوست دارم و لذت بردم، خب بعدش چی میخواهی؟ میگوید دیگر بعدش چیزی نمیخواهم. همین که دیدم لذت بردی و کیف کردی و زل زده است دست گذاشته زیر چانه دارد به این پسره نگاه میکند. از اینکه این پسره از ماکارونی خوردن لذت میبرد. خوب بهت پول داد، تشکر کرد، اجرت داد، ماشین به نام زد، خونه به نامت زد؟ نه. کیف من در این است که معشوقم دارد کیف میکند. کیف من در این است که او راضی است. وقتی او راضی است من هم راضیم. میشود رضایت دوطرفه. «رضی الله عنهم و رضوا عنه». وقتی خدا راضی است مؤمن هم راضی است. چون اینها هدف دیگری نداشتند. معشوق اینها از اینها راضی است. وقتی که این حالت بود خدا به اینها چه وعدهای داده؟
خدا به اینها وعده داده است در سوره مبارکه توبه آیه ۷۲: «وعد الله المؤمنین و المؤمنات جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها». خدا وعده داده به مؤمنین و مؤمنات چی وعده داده؟ باغهایی را وعده داده که از زیرش چشمهها جاری است. همیشگی. «و مساکن طیبه فی جنات عدن». یک سری خانههای طیبه هم خدا گذاشته. یک ذره تویش آلودگی، خباثت، کثیفی، به هم ریختگی، آشفتگی تویش نیست. این میشود طیب. یک جایی است که تویش سکونت داری میشود مسکنت. آرامش داری. خاطرت جمع است. خیالت راحت است. همان خانهای که میخواهی. هیچ نگرانی از هیچی هم نداری. یک وقت دزد نیاید. یک وقت سوسک نیاید. یک وقت سقفش نریزد. سر سال بلندمان نکنند. هیچکدام از این نگرانیها و استرسها نیست. میشود مساکن طیبه. در کجا؟ «فی جنات عدن». که این جنات عدن توضیح دارد. «و رضوان من الله اکبر». رضایت خدا از اینها بالاتر از آن بهشت است. تازه چه بهشتی؟ جنات عدن.
علامه میفرماید و میخوانیم با اینکه اینها در جنات عدند. ولی یک چیزی از آن بهشت بالاتر است. آن هم رضایت خداست. «ذلک هو الفوز العظیم». این را بهش میگویند فوز عظیم. این آن پیروزی و موفقیت نهایی است. الله میفرماید که در «المیزان» جلد ۹ صفحه ۳۳۸ و ۳۳۹ میفرمایند که کلمه «عدن» مصدر به معنای اقامت و استواری است. مثلاً میگویند: «فلان عدن بالمکان». وقتی یک کسی میرود فلان جا ماندگار میشود، میگویند این عدل در این مکان پیدا کرد. معدن را به خاطر همین میگویند معدن. چون این جواهرات و فلزات تو آن بخش مستقر است. دارد آقا این دیگر همیشه تویش جواهر. میگویند معدن یاقوت، معدن فیروزه. این هر وقت بیایی تویش فیروزه است. این همیشگی است. تمام نمیشود فیروزهاش. جنات عدن هم آن بهشتی است که تمام نمیشود. بهشت ماندنی است، همیشگی است. همیشه برقرار است. همیشه جذاب است. همیشه شیرین است. که البته همه بهشت هم همین است. یک جای خاصی از بهشت نیست که بقیه جاهای بهشت این شکلی نباشد. همهاش همین است.
خوب «رضوان من الله اکبر» چی میشود؟ الله میفرماید طوری که سیاق این را برساند، معنای جمله «رضوان من الله اکبر» این است که رضایت خدا از اینها از همه نعمتها بزرگتر و ارزندهتر است. از همه نعمتهایی که تو بهشت دارند. چی بزرگتر است؟ چی مهمتر است؟ این است که خدا از اینها راضی است. یک دختر، یک پسر که عاشق است، این پسره که الان دارد لذت میبرد، آن دختره که دارد لذت میبرد. ماکارونی با تهدیگ سیب زمینی دارد لذت میبرد. آن هم مثلاً از این ادکلنی که این پسره برایش خریده که مورد علاقهاش است. ادکلن گران، دارد لذت میبرد. این نعمت دارد. ولی شیرینتر از این نعمت، شیرینتر از آن تهدیگ سیب زمینی ماکارونی و شیرینتر از این ادکلن برند گرانقیمت و خوشبو، شیرینتر از اینها آن لذت بردن از این است که او خوشش میآید از من. من را دوست دارد. به من توجه دارد. من را میخواهد. این خیلی مهم است. خیلی شیرین است. رضوان من الله اکبر. لذت بهشت تو این است. نتوانست سیب و گلابی و حوری و قصر و این چیزها. آنها هم لذت دارد. آنها هم خوب است. آنها هم شیرین است. ولی مهم این است که آنها را از سر عشقش به من داده است. اثر رحمت و توجهش به من داده است. از سر رضایتش به من داده است. این کادویی که به من داده. یک وقت یک کادو میدهم به کسی. مثلاً همکاری را طرف از یک جایی اخراج میکنم. یک چادری هم بهش میدهند. حالا کادو ارزشمند است ولی خب از ما رضایتی نداشت. آن وقتی که از یکی تقدیر میکنم و میخواهند بهش بگویند که ما میخواهیم اینجا بمانی، این را داریم بهت میدهیم که بدانی ما چقدر دوست داریم و چقدر دوست داریم اینجا بمانی. این برایش از آن کادو شیرینتر است. آن توجه و رضایتی که از کارش دارند، از بودنش دارند. از من راضیند. تو این اداره میخواهم من را نگهدارند. خوشحالم که من اینجا هستم. اضافه حقوق بهم میدهند، تشویقی بهم میدهند، مرخصی بهم میدهند، مرخصی با حقوق بهم میدهند. همش برای این است که بهم نشان دهند از من راضیند. محبت و رحمتشان را میخواهند بهم نشان دهند. رضوان الله اکبر. این توجه، این شیرینیش از همه آنها بالاتر است و مهمتر از همه آنها هست.
الله میفرمایند که کلمه «رضوان» نکره آمده. «رضوان من الله اکبر» برای اشاره به این است که انسان نمیتواند ماهیت و حدود رضوان الهی را درک کند. چرا نکره آورده؟ چون ناشناس است. نمیشود فهمید رضوان خدا یعنی چی؟ باید بروید ببینید. اصلاً اینجا قابل لمس نیست. مگر اینکه احوالاتی برای کسی رخ بدهد که مزه رضایت خدا را بچشد. یک جورهایی، یک جورهایی مردن تویش دارد. البته بدن نمیمیرد. یک تحولات عمیق ادراکی برای طرف شکل میگیرد که یک جورهایی مردن محسوب میشود آنجا. حالا بهش میگویند جذبه. برایش حاصل میشود. طعم رضایت خدا را میچشد. همه وجودش شعلهور میشود در عشق خدا. میبیند خدا چقدر به او توجه دارد. چقدر علاقه دارد. همه نظم و حساب کتابی که تو عالم برقرار کرده اثر توجهش به من بوده. همه را هم به خودش میگیرد. بابا ۷ میلیارد آدم هستند، دیگران هم هستند. عاشق اصلاً دیگرانی را نمیبیند. میگوید خورشید را برای من خلق کرده ها. آرام آرام خورشید را میآورد که طلوع آفتاب بشود. برای من دارد میآورد ها. الان که طلوع آفتاب شد، برای من آفتاب طلوع کرد ها. این «برای منش» این «من» نفسانی متکبرانه نیست ها. «منِ» عاشقانه است. همش تو شرمندگی است. همش شعلهور شدن از عشق است. همش تویش تشکر است. همش تویش احساس کوچکی کردن به شرمنده شدن است. نه اینکه من خیلی مهمم. برای من اینها نیست. «من» عاشقانه است. این جوری میشود. این رضوان قابل درک نیست. رضوان من الله اکبر. باید بروید ببینید. نمیشود اینجا فهمید. الان میفرمایند ماهیتش و حدودش اینجا قابل درک نیست. چون رضوان خدا محدود نیست تا با وهم بشر بتواند بهش برسد. برای فهمیدن این نکته باشد که کمترین رضوان خدا، هرچه کم باشد، کمترین رضوان خدا از بزرگترین بهشتها و نعمتهای بهشتی بالاتر است. کمترین رضوان خدا از بزرگترین بهشتها، از بزرگترین نعمتها در بهشت، کوچک چون عشق است دیگر. تو بزرگترین کادوها را برایت بگیرم، آن کوچکترین عشقی که تو آن رابطه است از بزرگترین کادوها شیرینتر است. قشنگتر است. بزرگتر عشق یک چیز دیگر است. اصلاً یک طعم دیگری دارد. عشقی که میسوزاند قلب آدم را. اصلاً فارغ شده از همه. تو خواب دارد اسمش را صدا میزند. بیدار میشود اول کسی که بهش توجه میکند او. گوشیش را چک میکند و بهش پیام داده یا نداده. تو خواب هم خوابش را دیده. بیدار هم شده بهش پیام میدهد. حالش را میپرسد. منتظر پیامش است. شب میخوابد. آن گوشی دستش است با او دارد حرف میزند که خوابش میبرد. اگر خوابش ببرد. اگر بتواند آن را ول کند. بیاید که بخوابد. سیر نمیشود از حرف زدن با او. از آن استیکر عاشقانهای که او میفرستد و از آن ایموجی محبتآمیزی که او میفرستد. بالاتر عشقی است که او دارد. توجهی است که به او میشود.
و «رضوان من الله اکبر» از بهشت بالاتر است. چون از جنس عشق است. آن هم موجودی به ما علاقهمند بشود. ماهاییم که سراسر ضعف و فقیریم. کسی علاقهمند بشود که سراسر قدرت، سراسر علم. همیشه هست و همیشه خواهد بود. همه جا هست. در دسترس. میشنود، میبیند، میتواند و انجام میدهد. فعال است. «فعال لما یشاء». هیچ کسی جلودار او نیست. هیچ کسی حریف او نیست. هیچ کسی زورش به او نمیرسد. هیچ کسی نمیتواند او را محکوم بکند. از میدان به در بکند. خواستش را به او دیکته بکند. موجود در این حد از وجود، در این مرتبه از وجود وقتی به من توجه داشته باشد، علاقه داشته باشد با هیچ نعمتی قابل مقایسه نیست. با هیچ بهشتی قابل مقایسه نیست.
علامه میفرمایند که چون حقیقت عبودیت که قرآن کریم بشر را بهش دعوت میکند، عبودیتی که به سبب محبت به خدا انجام بشود، رضوان خدا عرض کردم نتیجه محبت خداست. تویش محبت بود هم بعدش هم محبت هست. من دنبال رضایت خدا بودم. این با دوست داشتن همراه بود. وقتی هم که رضایت خدا را جلب میکنم دوست داشتن تویش همراه است و عشق. خدا از ما بندگی عاشقانه خواسته نه بندگی کاسبانه و تاجرانه که داد و ستد کنیم. پنج تا نماز میدهم پنج تا حاجت بده. پنج تا صلوات میدهم، ۵۰ تومان پول بده. داد و ستد. حدیث کسا میخوانم شفا بده. میدهم میگیرم، میدهم میگیرم. کاسبی، بانک. همین هم البته باز خوب است. چون بالاخره طاعت است. آخرش هم سعادت میآورد. ولی آنی که خدا ما را دعوت میکند این عبادت نیست. این بندگی نیست. بندگی عاشقانه است. اثر عشق. چون او قابل پرستش است. لایق پرستش. او را باید پرستید. سجده کرد. تسلیمش بود. زندگی برای او کرد. او را باید خواست. چون او این است. بعد پرستیدش. این میشود بندگی عاشقانه. قرآن ما را به بندگی عاشقانه دعوت کرد نه به سبب طمع به بهشت یا ترس از جهنم.
بزرگترین سعادت و رستگاری برای یک نفر عاشق و دوستدار این است که رضایت معشوق خودش را جلب کند. رضوان خدا بر تو علامه طباطبایی. و خوش به سعادت تو که رسیدی به این رضوان الهی. ما هم رضوان الهی برسیم. طعم عشق را در عمر چشیدی، در زندگی چشیدی. آن هم عالیترین سطوح عشق و بندگی. کاش ما هم بتوانیم مسیری که این بندگان خدا رفتند، این خوبان الهی رفتند، بریم، برسیم به نتایج بزرگترین سعادت و موفقیت که بزرگترین حقیقت عالم عاشق تو باشد. ازت راضی است. بزرگترین سعادت عالم این است که جوری باشی که معشوق بزرگترین حقیقت عالم باشی و عاشق بزرگترین حقیقت عالم باشی. رحمت خدا بر شهید حججی. تو وصیتنامهاش به پسرش میگوید پسرم: «طوری زندگی کن که خدا عاشقت بشود.» بعد دیگر توضیح میدهد اگر خدا عاشقت بشود اینطور میشود، آنطور میشود، آنطور میشود. بزرگترین سعادت همین است. طوری زندگی کنیم که خدا عاشقت باشد، خدا ازت راضی باشد، روسفید بعد از مرگ وارد بشوی. خوشحال باشی از وضعی که داری. خوشحال باشی از وضعی که گذراندی. از دنیایی که پشت سر گذاشتی. راضی باشی از خدا و کاری که خدا با تو کرده. توجه داشته باشی چه کار کرده باهات. به نعمتهاش، به عنایتهاش. و فقط تو زندگی دنبال جلب رضایت او باشی. دنبال ارضای نفس خودت و نیازهای خودت، یعنی خواستههای خودت نباش. یک جوری حالا همان داستان ماکارونی است. یک جوری ماکارونی درست کنی فقط او خوشش بیاید. اصلاً من ماکارونی بدم ولی به عشق ماکارونی هم میخورم. مهم این است که او کیف کند. او دوست داشته باشد. میبینم او دارد میخورد، خوشش میآید. حالا اینجا مثال خب تمثیل بشریه و او نیاز دارد و میخورد و غریزه است و توضیح میدهد. داستان عشق از دیدن اینکه او میخورد لذت میبرم، کیف میکنم. حالا او دستور بهم میدهد که تو هم باید بخوری. من تنهایی بخورم کیف نمیدهد، لذت نمیدهد. تو هم باید کنارم بخوری. مثلاً ماکارونی بدم میآید ولی ولی عشق یک کاری کرده من از خوردن ماکارونی لذت میبرم. اثر عشق بشر را برای این آفریدند. اینها سعادت انسان است. اینها غایت وجودی انسان است. عاشق شدن.
«روزی کار جهان سرآید
ناخوانده درس مقصود از کارگاه هستی
درس مقصود از کارگاه هستی
از این زندگی درس مقصود چه بود
عاشق شدن
تا عاشق نشود درس اصلی که واسش آمده اینجا، تو این کارگاه نخوانده بهش نرسیده.»
خدا ما را عاشق کند. از اینی که آیه شریفه با جمله «ذلک هو الفوز العظیم» تمام میشود، فهمیده میشود این دلالت بر معنای حصر دارد. از این فهمیده میشود که این رضوان حقیقت هر فوز و رستگاری بزرگی است. هر جا صحبت سعادت از فوز است. یک جمله باعث شده که آن فوز شکل بگیرد. آن هم رضایت خداست. آن چیزی که سعادت را تضمین میکند و قوام سعادت بهش است رضایت خداست. سعادت هم یک کلمه است: رضایت خدا. آدم طوری حرکت کند او راضی بشود. دنبال جلب رضایت او باشد. دائم نظر او را بخواهد. دائم حواسش به این باشد که او اینجا واکنشهاش چیست؟ خوشش میآید، بدش میآید؟ من اینجوری حرف زدم، صدایم را بلند کردم، خوشش آمد یا بدش آمد؟ نکنه ناراحت شده باشد؟ نکنه خوشش نمیآید؟ با قرآن برای انسان ایجاد میکند. الان میفهمند که این رستگاری که از رسیدن به بهشت جاودان حاصل میشود همان رضوان است. چون اگر در بهشت حقیقت رضای خدا نباشد، همان بهشت هم عذاب خواهد بود نه نعمت. عجب جملهای! اگر در بهشت رضایت خدا نباشد بیمحلیه دیگر. بهترین غذا را به طرف بدهم ولی باهاش قهر باشم. بهترین جایزه را بدهم ولی جایزه اخراجش باشد. هیچ لطفی تویش نیست. ولی کتک باشد ولی اثر محبت باشد، این خیلی شیرین است. آنی که بهشت را بهشتی میکند رضایت خداست و آن سعادت حقیقی انسان، فرستنده بهشت، رسیدن به این نکته که به رضوان الهی برسیم. خدا انشاءالله همه ما را به رضوان الهی نائل کند.
درس پنجم تمام شد. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهل و هفتم
لعل روانبخش
جلسه چهل و هشتم
لعل روانبخش
جلسه چهل و نهم
لعل روانبخش
جلسه پنجاهم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و یکم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و سوم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و چهارم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و پنجم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و ششم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و هفتم
لعل روانبخش
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات لعل روانبخش
جلسه سی و ششم
لعل روانبخش
جلسه سی و هفتم
لعل روانبخش
جلسه سی و هشتم
لعل روانبخش
جلسه سی و نهم
لعل روانبخش
جلسه چهل و یکم
لعل روانبخش
جلسه چهل و دوم
لعل روانبخش
جلسه چهل و سوم
لعل روانبخش
جلسه چهلم
لعل روانبخش
جلسه سیزدهم : قرآن؛ مسیریاب زندگی انسان
لعل روانبخش
جلسه چهاردم : تلاوت حق؛ معیار ایمان به قرآن
لعل روانبخش
در حال بارگذاری نظرات...