شرح کتاب شط شراب

جلسه بیست و یکم

00:39:37
54

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد) و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

یکی دیگر از مطالبی که مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت می‌فرمایند، بهترین جلسه‌ای که شب آخریه که خدمت عزیزان هستیم و آخرین جملات ایشان در این جلسه را مرور می‌فرمایند، آن آقایی که از مراجع است، همه می‌شناسید و الان در نجف است (منظورشان امام خمینی بوده)، سال‌های تبعید امام. آقای خمینی فرمود: آقا سید رضی تبریزی که یکی از برجستگان علما بود و در زمان آقا شیخ عبدالکریم حائری به قم آمده بود، نقل می‌کرد: «هنگامی که در نجف بودم، روزی که به وادی‌السلام رفته بودم (البته وادی‌السلام درست است)، وارد مقام صاحب‌الزمان شدم. دیدم پیرمردی به خواندن زیارت عاشورا مشغول است. به وی نزدیک می‌شدم، می‌دیدم در کربلایم و سروصدای زائران حرم مطهر را می‌شنوم. چون عقب می‌آمدم، می‌دیدم در مقام صاحب‌الزمان قرار دارم.» (مقام صاحب‌الزمان و وادی‌السلام را دیدید دیگر؟ رفتند عزیزان حتماً.)

تبریزی ایشان فرموده بود که رفته بودم وادی‌السلام، مقام صاحب‌الزمان. دیدم پیرمردی دارد زیارت عاشورا می‌خواند. نزدیکش می‌شدم، می‌دیدم کربلا صدای زائران را می‌شنوم. عقب می‌آمدم، می‌دیدم تو مقام صاحب‌الزمانم. چندین بار چنین کردم؛ همان امر را دیدم. هی می‌رفتم جلو، تو کربلا؛ سروصدای زائران می‌آمد. می‌آمدم عقب، می‌دیدم مقام صاحب‌الزمان. هنگامی که کار پیرمرد تمام شد، پرسیدم: «خانه شما کجاست؟» از این پیرمرد. فرمود: «در فلان کاروان‌سرا.» فردای آن روز چون بدانجا رفتم و خصوصیاتش را پرسیدم، گفتند: «بله، اینجا بود ولی امروز از اینجا رفت.» آدرسش را گرفتم، گفتند: «فلان کاروان‌سراست.» فرداش رفتم و گفتم: «دیروز هنا بود؟» گفتند: «بله اینجا بود ولی امروز از اینجا رفت.»

در راه به مرد ترک پیری رسیدم که صاحب کمال بود. رسیدم به یک پیرمرد آذری‌زبانی. این پیرمرد اهل کمال بود. باطن را مثلاً نگاهی کرد، به من نگاه کرد و گفت: «این جدی، آدم‌های آقا بسیار معمولی، تو همین مساجد و اینها، گاهی باورش نمی‌شه که کسی این‌طور اهل کمالات باشه.» بسیار معمولی. می‌گفتند که در مسجدی یک آدم خیلی معمولی با یک سر و وضع به‌هم‌ریخته‌ای، با یک تیپ خیلی معمولی وارد شد. امام جماعت تو نماز بود. این صف اول وایستاد. اقتدا کرد و یک مقداری با این امام جماعت خواند. بعد دیدند که نمازش را فرادا، نماز فرادا کرد و نماز جماعت می‌خواندند. سفره‌اش را پهن کرد و خیار و یکم پنیر درآورد، با نان خشک شروع کرد خوردن. قورچ قورچ صدا... نماز تموم شد. بهش گفتند: «آقا جان، تو الان وسط نماز جماعت، نمازت را نصفه‌نیمه خوندی و بعد هم که نشستی، نون و پنیر و خیار می‌خورید؟ این کارها چیه؟» گفت: «آقا، خودش بیاد، بهش بگم.» امام جماعت آمد کنار. «بهت بگم؟» گفت: «این چه نمازیه؟ همش توی خربزه و کدو و اینها. برای چی؟» گفت: «نماز را دیدم. پشت اقتدا کردم به شما اگر اقتدا می‌کردم چی می‌دیدم؟ قبل اینکه بیام مسجد، بیرون بازار نگاهی کردم و گفتم می‌رم مسجد نمازم را می‌خونم، بعد نماز میام ازت می‌خرم. تو فکر این بودم کدوم را بگیرم از کدوم برانداز...»

آدم خیلی معمولی‌ای که اصلاً ظاهرش به هیچی نمی‌خورد. جور بهم باطن این آقا مشرف... خدا رحمت کنه حاج آقا مجتهدی را. شب جمعه است. ان‌شاءالله همه اموات و علما و بزرگان و خوبان و اموات سر سفره اهل‌بیت مهمان باشند. شهید (رحمة الله علیه) می‌فرمود که تو مسجدی بین نمازگزاران، آدم‌های خیلی معمولی به این سفر سمت چپی، بعد نماز قبول کن و اینها... گفتم: «نفر سمت راستی.» نگاه کردم. دیدم خیلی بنده خدا ظاهرش می‌خوره خیلی پرت و پلا باشه، مسلمان باشه. یک گواهی کراهتی به این هم دست دادم. گفتم یک موجی از نور و بوی خوش و اینها یکهو آمد. فهمیدم این از اولیا خداست. افرادی گاهی با یک سر و وضعی که اصلا نمی‌شناسیم و تشخیص... پس مساجد، تو این خصوصاً حرم امام رضا (علیه السلام)، یکهو می‌آید در گوش آدم، یک قبرستون، آدم یک چیزی می‌گه. یکهو مسخره می‌کنن. به اینها می‌گن دیوونه. خیلی اینجوری توی محل، یک آدم اهل کمالات، همسایه‌ها گاهی زن و بچه‌اش بهش می‌گن: «دیوونه. بابا فلانی که خله. بابا درست حسابی...» به دعایی یک اتفاقاتی می‌افتد، بلاهایی برطرف می‌شود، رحمتی جاری می‌شود، گره‌هایی از افراد باز می‌شود. این پیرمرد معمولی زیارت عاشورا می‌خواند، آن آقا که از علمای نجف بود، نزدیکش می‌شد، می‌دید کربلا؛ از اتصال این آدم به امام حسین (علیه السلام)، چه زیارت عاشورایی!

یک کسی می‌گفت که یک آقایی را در تهران (آب غوره فروش بود) می‌شناخت. این را حالا آدرسش را نمی‌توانم بگویم که کجای تهران می‌نشیند. پایین شهر البته، آب غوره و آبلیمو اینها... می‌گفت که یک محرمی من شهر دیگر خیلی دور به نسبت تهران بودم. می‌گفت که چند وقتی از مادرم حال نپرسیده بودم و نمی‌دانستم که ناراحته. مشغول جلسات و روضه و منبر و فلان و اینها بودم و حالی از مادرم نپرسیدم. شبش این آقای آب غوره فروش را تو عالم رویا دیدم. به من گفت که مادرت ازت دلخوره. به خاطر همین داشتی سقوط خیلی زیادی می‌کردی. مثلاً این آقای آب غوره فروش دست این را گرفته بود یا مثلاً بهش گفتش که امام حسین نجات... بعد صبحش مثلاً از مادرش... گفت: «آره من دلم شکسته بود از تو که حال از من نپرسیدی و همین باعث سقوط مثلاً ممکن بود.» بعد، بعد مدتی رفته بود تهران پیش اون آب غوره فروش. گفت: «با امام حسین سر و کارت چیه؟ کربلا هم نرفتم؟» گفت: «ولی دم روضه و هیئت‌ها می‌رم، کفش رو جفت...» می‌فهمید که آدم اهل حال و ارادتمند. خیلی از اینها هستن.

آقا، به حساب نمی‌آورند بزرگ را در عالم معنا. در قیامت چه خبر؟ یک آیه قرآن، سوره واقعه که خوب هم هست شب، شب جمعه است، سوره واقعه را بخونیم. بزرگوار این آیه را فرموده بود: «خافِضَةٌ رَافِعَةٌ.» «خافِضَةٌ رَافِعَةٌ» یعنی چی؟ این آیه. خَفض، خَفض پایین آوردن. رَفع، بالا بردن. «خافِضَةٌ» می‌بره پایین. «رَافِعَةٌ» میاره بالا. گفت: «آقا، خیلیا تو دنیا بالان، اون طرف کجا؟» می‌بره پایین. «خیلیا تو دنیا پایینن، اون طرف بالا.»

یک کسایی را آدم اینجا روشون یک حسابایی می‌کنه. به این می‌گه نمی‌دونم عارف بالله و نمی‌دونم ولی خدا و نمی‌دونم استاد اخلاق، آدمای آن‌چنانی. تو بازار گاهی یک نفر را، این را دیگه این حاجیه که همه روش حساب باز کردن، روش قسم می‌خوره. بعد یک مدت پرونده‌ای از این بابا درمیاد، کسی باورش... به کسی هم آدم معمولی، یک جوانی که ماجرا معروف از روایتش از امام سجاد (علیه السلام) هم هست، شب جمعه است حالا این روایت قشنگ و جالبی است. می‌گه یک جوانی بود در یک جزیره‌ای. یک روزی دید که یک خانم زیبایی... روایتش را ابوحمزه ثمالی نقل کرد از امام سجاد در کتاب کافی. جالبی این جوان، جوان اهل معصیت بود، اهل گناه. دید که یک خانمی لب ساحل به صورت عریان روی زمین افتاده. نگاه کردید؟ در نهایت زیبایی. به این نگاه کرد. گفت: «تو آدمی؟ جنی؟ پری؟ فرشته‌ای؟ چی هستی؟» گفت: «من آدمم. سوار کشتی بودیم، کشتیمون غرق شد. روی تخته‌پاره‌ای خدا به ساحل رسوندنم. لباسام هم آب برد.» این میل گناه کرد، این جوان. دست دراز کرد سمت این زن. دیدین تنش داره با چی می‌لرزه؟ «از خدا در محضر خدا می‌خوای به معصیت...» از لرزه این خانم، این جوون به لرزه افتاد. گفت: «تویی که اهل گناه نبودی وقتی این‌طور می‌لرزی، منی که یک عمر گناه کردم باید چیکار؟» این شروع کرد لرزه، شروع کرد لرزه و با همین حال ترس و به‌هم‌ریختگی آمد توی جزیره.

بعدش یک راهبی که گفتن پنجاه، شصت سال کارش عبادت، خلوت کرده بود عبادت. اینها به هم پرسیدند. گفت: «کجا بودی چیکار می‌کنی؟» گفت: «لب ساحل بودم و حالم بده. می‌خوام برگردم خونه. بیا با هم برگردیم.» سر ظهر بود، خیلی هم هوا گرم. این راهب گفتش هوا خیلی گرمه. «من دعا می‌کنم خدا یک ابری بالا سرمون بفرسته که از این حرارت ما را نجات بده تا برسیم خونه. گرما داره پوست ما را...» (جزیره‌ها این شکلیه دیگه، موقعیتی که خیلی هواش گرم می‌شه، یکمی از این هرم گرما نجات پیدا.) گفت: «من دعا می‌کنم تو آمین بگو.» دعا کرد. گفت: «خدایا ابری بفرست بالا سرمون تا منزل بالا سرمون باشه، آفتاب ما را نسوزونه.» اونم گفت: «الهی آمین.» ابر آمد بالا سر اینها. اینها حرکت می‌کردند، ابر هم بالا سرشون. رسیدن به دوراهی. این راهب خواست از این جوون جدا بشه. باهاش خداحافظی کرد و گفت: «تو برو خونه، من می‌رم خونه.» از هم که جدا شدن، دیدین ابر بالا سر اون جوون رفت! فهمید به دعای این نبود که ابر اومد. به آمین اون جوون بود که ابر... بهش گفت: «تو چیکار کردی امروز؟ یک موقعیت گناه پیش آمد، ترسیدم از...» گفت: «من این همه سال عبادت کردم. مورد توجه قرار نگرفتم. تو امروز با این چند لحظه ترسی که تو دلت آمد، مورد توجه...»

گاهی آدم هفتاد سال، هشتاد سال عبادت و اینور و اونور و درس اخلاق و جلسه و مطالعه و منبر و فلان، آخر با یک لرزه، با یک لغزش می‌خوره زمین. گاهی یک نفر یک عمر در معصیت و آلودگی و گناه. آخر عمر خدا یک جوری در به روش باز می‌کنه. برمی‌گرده به مقامات عالیه. طیب حاج‌رضایی، شهید طیب حاج‌رضایی، نمی‌دونم اسم ایشون شنیدید یا نه. الوات تهران. حالا این تعبیر در مورد ایشون الان تعبیر قشنگی نیست دیگه. چاره‌ای نیست. از الوات تهران. خیلی از جهت قلدری و اینها خیلی وضع حادی داشت. کلی نوچه داشت و نفر اول لات‌های تهران بود. قدیم تهران این شکلی بود. خیلی وقتی کسی تو چاقوکشی و قداره‌بندی و اینجور ماجراها قدرت پیدا می‌کرد، نوچه‌ها زیاد بود. تبعیدش می‌کردند بندرعباس. برای اینها یک جور سابقه به حساب می‌آمد. هم سوءسابقه بود، هم سابقه بود. وقتی برمی‌گشتند، اینها دیگه می‌شدند لات اول تهران. هرکی که تبعید بندرعباس رفته بود، این دیگه نفر اول می‌شد، رتبه اول لات‌ها. یک مدت تبعیدش کردند بندرعباس و برگشت و دیگه لات اول تهران بود. با رژیم شاهنشاهی رابطه خوبی داشت. عکس رضا شاه را رو شکمش خال‌کوبی کرده بود. اگه می‌خواستند یک جایی را به آتش بکشند، کافی بود که به طیب و نوچه‌هاش یک محله را می‌فرستادند، یک شهر را نابود می‌کردند، یک مملکت و حکومت را ساقط می‌کردند. حالا ماجراش مفصله.

برادر ایشون می‌ره خدمت مرحوم آیت‌الله خوانساری. شب جمعه است. چی شد دیگه ماجرا تو ذهنمون آمد؟ حتماً شب آخر این ده همونه. ان‌شاءالله دستمون را بگیره. ماجرا و این توجهی که ان‌شاءالله در اثر این ماجرا... آیت‌الله خوانساری: «خانواده شناخته‌شده حسین، خانواده مؤمنی هستیم، خوبی طیب، آبرو برای ما، خیلی همه‌مون را بدنام، خیلی ما را خراب و خیلی داره خرابکاری می‌کنه. چیکارش کنیم؟ نماز می‌خونه؟ نه. روزه می‌گیره؟ نه. مسجد می‌ره؟ نه. بددهن، فحاش، بداخلاق، زورگو، قلدر.» بد گفت، بد گفت، بد گفت. آیت‌الله خوانساری (خدا رحمت از بزرگان تهران، با آیت‌الله سید احمد خوان) گفت: «این‌طوری که تو می‌گی، این برادر عاقبت‌به‌خیری نداره.» گفت: «آقا دستم به دامنتون، چیکار کنیم؟» ایشون فرمود: «مگر اینکه امام حسین دست…» گفت: «اگه می‌تونی ببریش کربلا.» «کربلا نمی‌تونم ببرم.» «کربلا دیگه من نمی‌دونم. ببرش کربلا. اونجا اگه دلش بشکنه، امام حسین بهش نظری کنه، عاقبت...» موافق نبود. آخر یک جوری راضیش کرده. یک قدیم دیگه حالا کربلا رفتن هم سخت بود. مثل الان نبود. کلی باید تو مسیر می‌بودند و راه طولانی. رسیدن کربلا. آیت‌الله خوانساری فرموده بود که: «ببین اونجا حالش عوض می‌شه یا نه.»

کربلا که برادر طیب زیرچشمی طیب را زیر نظر... سمت گنبد اباعبدالله. خدا ان‌شاءالله به همین زودی به حق این شب جمعه زیارت. گفت: «دیدم که طیب روبروی حرم امام حسین (علیه السلام) وایستاده. سرشو انداخته پایین. آروم آروم داره...» آمد در گوشش گفتم که: «امام حسین را دوست داری؟» گفتم: «اینایی که چاقوکشی می‌کنی، می‌زنیشون، اینها محبین امام حسینن. اینها امام حسین را دوست دارن.» به گل روی امام حسین ضامن. گرفت سمت گنبد اباعبدالله. گفت: «حسین، غلافش کردم.» به حال برگشت تهران.

بعد از مدتی، یک آقایی بود در تهران، رقیب طیب به حساب می‌آمد، به اسم حسین رمضون یخی. اینم جزء اون الواتی بود که بندرعباس رفته بود ولی سابقه و نوچه‌ها و نوکراش به اندازه طیب نبودند. یک شب ماه رمضون. از این جهت دست به خیره: به خانواده‌های یتیم و بی‌‌پناه و بی‌سرپرست و اینها رسیدگی بهش. گفتش که: «یک خانواده هستن اینجا بی‌‌پناهن. بریم کمک کنیم.» شب تنها هم بود. طیب بدون گفت که: «تنها هم باید بیای آبروشون حفظ بشه. نباید نباید کسی باخبر.» تنها طیب را برش داشت، برد تو یکی از این محله‌های خلوت و تاریک تهران، توی بن‌بستی. با نوچه‌هاش راهو بستن. چاقوش را درآورد. بیست و یک ضربه زد تو تن طیب. گفت: «این ضربه‌ها را زد و طیب افتاد رو زمین.» میرحسین رمضون یخی، داره جون می‌ده. آمد که بره. طیب تو همون حال به‌هم‌ریخته دست کرد تو جیبش، چاقوی ضامن‌دارش را درآورد. گفت: «فکر نکنی چاقو نداشتم از خودم دفاع کنم. من کربلا با اباعبدالله عهد کردم این را غلافش کردم.» به هر حال، هرجوری بود رساندن و بردندش بیمارستان. جون سالم به در برد.

چند وقت بعد ماجرای پانزده خرداد پیش آمد. طیب حاج‌رضایی را شاه خواست. بهش گفتند که: «نوچه‌هاتو جمع کن، بیا تو محله‌های تهران آتش بزن. بعد دستگیرت می‌کنیم. مصاحبه کن. اعلام کن روح‌الله خمینی به من گفته تهران را به آشوب...» «من به سید ذریه فاطمه تهمت بزنم؟ برای چی؟» تو فشار قرارش دادند. زندانیش کردند. یک مدت گذشت. فکر می‌کردند قبول می‌کنه. بعد مدت‌ها هرچی تو فشار قرارش دادند، قبول نکرد. اصلاً شد طرفدار امام و انقلاب و اینها. حکم اعدامش را صادر کردند. یک روز صبح تیربارونش کردند. شکمش را تکه‌تکه کردند با گلوله‌ها. به رحمت الهی پیوست.

آیت‌الله حسینیه تهرانی می‌فرمود: «من افتخارم این بود که اولین زائر قبر طیب حاج‌رضایی بودم.» در حرم حضرت عبدالعظیم تهران و بزرگان از قبر ایشون خیلی می‌گفتند که چقدر قبر با برکت. تو اسناد ساواک هست. امام (رحمة الله علیه) بعداً تو درس‌هاشون، توی جلسه‌ای، ساواکی‌ها گزارش کردند: «امام خمینی درس که تموم شد، برگشتن گفتن که این آقای طیب حاج‌رضایی چندین سال غذا داره. اهل نماز و اینها نبود. نمازاشو بین خودتون تقسیم کنید.» این علمای بزرگی که شاگردان امام خمینی جز مراجع و شهدا و اینها شدن، بین خودشون تقسیم کردن. هر کدوم یک سال نماز طیب حاج‌رضایی را به عهده گرفتند. نماز حاج‌رضایی عشق به اهل‌بیت، عشق به امام حسین (علیه السلام).

شب جمعه این محبت سر سوزنی محبت دست آدم را می‌گیره. ان‌شاءالله خدا به حق امام حسین (علیه السلام)، به حق این روضه‌ها در هیئت مجالس فرق این شب جمعه، فرق این فاطمیه دست همه ما را بگیره. ما را به خودمون واگذار نکنه. سر سفره امام حسین باشیم. تا وقت مردن. بعد از مرگ هم ان‌شاءالله مهمون امام حسین، سفره امام حسین. شب جمعه باید رفع کربلا. امشب همه انبیا و اولیا و صدیقین و خوبان و شهدا همه کربلا. روحشون. امشب فاطمه زهرا هم کربلاست. معروف شب‌های جمعه فاطمه زهرا روضه‌خوان ابی‌عبدالله (علیه السلام). این جلسه آخرمون را این روضه آخرمون را از کربلا برگزار کنیم. در کربلا برگزار. از این گفت‌وگوی امام حسین و فاطمه زهرا در این شب با هم بخونیم و بگیم و اشک بریزیم:
«السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابدا ما بقی و بقی اللیل والنهار. و لا جعل الله آخر عهدی منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.»

«تا چند دسته گل شود امشب نثار تو؟»
«خون گریه می‌کنم سر خاک مزار تو»
«برخیز و موج چشم ترم را نگاه کن»
«شمعی نداشتم، جگرم را نگاه کن»
«مادر ز جای خویش که آمده مهمان»
«دل‌خسته و گریانت، اینکه نشسته»
«من کنارم حسین تو، این بی‌گناه گرم زیارت حسین تو»
«برخیز و حال از کودکت بپرس»
«حال بقیعم از این کودکت بپرس»
«رفتی و نیستی که ببینی برادرم»
«هر روز آب می‌شود از غصه در برم»
«بر سینه‌اش گرفته حسن چادر تو را»
«گوید مدام زیر لب: ای وای مادرم»
«از لحظه‌ای که رفتی از این خانه تاکنون»
«شانه نخورد به گیسوی خواهرم»
«از اینکه بغض کرده و خانه‌نشین شده»
«ترسم که جان دهد پدرم در برابرم»
«آیا تو بر حسین جوابی نمی‌دهی؟»
«تشنه رسیده کاسه آبی نمی‌دهی؟»
«برخیز و با حسین ز بازو سخن بگو»
«از درد زخم سینه و پهلو سخن بگو»
«مادر بگو که خوب شده زخم بهبود یافته آن چشم کم»
«یادم نرفته، بر در و دیوار خورد»
«یادم نرفته، سیلی بسیار خوردنه»
«یادم نرفته، روی زمین دست و پا زدی»
«بابا خدامت را صدا زدی»
«رفتی و من خاطرات تو، من زنده شده‌ام»
«عزای تو در کربلای من»
«یعنی که بعد تو میایی به دیدنم»
«در نگاه وقت سر از تن بریده وقت...»
«وقتی که رفت بر سر سرم بیا»
«وقت هجوم است روی پیکرم بیا»
«فکر رباب کن که در بین سلسله است»
«وقتی می‌افتد از سر نی اصغرم»
«نیمه‌شب قافله در دشت می‌رود»
«افتد ز روی ناقه اگر دخترم»

این شب‌ها ابی‌عبدالله می‌ره کنار قبر نجوا می‌کنه با مادر. غریب. در خلوت تنها. داغدار مادر. ناله می‌کنه، گریه می‌کنه. دلتنگه. رابطه این بچه‌ها با مادر. رابطه خاصی بوده. خیلی فاطمه حسین را دوست داشت. جانم جانم جانم فدای دل خسته تو یا... دیدی باز دیدی داره اینجا میاد کنار مادر ناله می‌زنه. یک وقت دیگه هم هست مادر میاد کنار پسر. الله اکبر. اون لحظات آخر از اسب زمین افتاد.
«بلندمرتبه شاهی ز صدر زین افتاد»
«اگر غلط نکنم، عرش بر زمین افتاد»
با لب تشنه، بدن بی‌رمق. دورش را گرفتن. محاصره‌اش. الله اکبر. بچه جان داشت. مقاومت کرد. ایستاد. دیگه می‌رم. آه از آن ساعتی که با تن نهادی تشنه‌لب صورت خود روی... لحظات آخر با صورت به زمین. دیگه دیدن رمقی برای دفاع. بهش حمله ور شدن. «لا اله الا الله.» رحمت خدا به این اشک‌ها و ناله‌ها. جمعه شب آخر این دهه و این مجلس. برگردان ابی‌عبدالله روی سینه نشست. اگر طوری بود کار را تمام... از گودی بیرون. دیدن تنش می‌لرزه. «شمر کار را تموم کردی دیگه. از چی می‌لرزی؟» گفت: «یک صدای زنونه قتلگاه را پر کرده بود!» ای صدا می‌زد:
«غریب مادر، پسرم...»
«نشناختنت، قَتَلُوکَ وَ مِنَ المَاء مَنَعُوکَ.» اگر کشتن، آب چرا ندادید؟
«چرا اگر کشتن، چرا خاکت نکردم؟ کفن در جسم صد چاکت نکردم؟»
حسین حسین حسین حسین...
«وَ سَیعلَمُ الَّذینَ ظَلَموا ای مُنقلَبٍ ینقَلِبون.»
«لعنة الله علی القوم الظالمین.»
یا عظیم الجلالی.
«یا الله یا رحمان و یا رحیم، یا مقلب القلوب. انک علی کل شی قدیر.»
«الهی و به حق محمد و یا علی یا فاطمه یا قدیم الاحسان، به حق الحسین.»
«اللهم عجل لولیک الفرج.»

خدایا به حق مادر سادات، به حق ابی‌عبدالله، به حق این شب جمعه، فرج آقامون امام زمان، قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری از عطش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات و علما و شهدا و فقها و اسرا را کربلا مهمان ابی‌عبدالله قرار بده. شب اول قبر ابی‌عبدالله به فریادمون برساند. آنی و کمتر از آنی ما را به خودمون واگذار بفرما. ظالمین را به خودشان برگردان. دشمنان دین و قرآن و ولایت اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود بفرما. رهبر عزیز انقلاب را حفظ و نصرت عنایت بفرما. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل‌بیت (علیهم السلام) نصیب ما بفرما.
الهی رهبر عزیز انقلاب را حفظ و نصرت عنایت بفرما.
گفتیم و صلاح ما بودن که نگفتیم و سلام برای ما رقم بزن.
رحم الله من قرأ...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح کتاب شط شراب