متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
مرحوم آیتالله العظمی بهجت (رضوان الله تعالی علیه) مطالبی در مورد زندگی شیخ انصاری (رحمة الله علیه) میفرمایند. مطالب زیبا و اثرگذاری میفرمایند. این همه علما، بین آنان شیخ مرتضی را ملاحظه میکنید که نوشتههایش در فقه و اصول، گرچه متفرقه است، کمتر از صاحب جواهر نیست و مورد استفاده است. گاهی اصطلاحات ایشان (که میفرمایند) اصطلاحات طلبگی است، ولی سعی میشود که انشاءالله توضیحات داده شود تا مطلب خیلی سخت نباشد و ساده شود.
صاحب جواهر از علمای بزرگ ماست. ایشان چهلوسه جلد کتاب فقهی دارد. به صورت کامل، کل فقه شیعه را از اول تا آخر (که علمای اهل سنت تعجب کرده بودند از عظمت چنین کتابی، چهلوسه جلد!)، به قول علما از طهارت تا دیات، از اول تا آخر فقه را همه را به صورت استدلالی (چهلوسه جلد). صاحب جواهر، شیخ انصاری شد. مرجع کل. شیخ انصاری مرجع کل فرمودند که: شیخ انصاری هم مطالبش از صاحب جواهر کمتر نیست و مورد استفاده است، و آن همه موفقیت در عبادت که با همه کارهایش هر روز جزئی از قرآن (مقرر بود).
حالا این همه بحث علمی داشت شیخ انصاری. آن بحث استفاده از عمر که دیشب بود، این بحث به آن ربط دارد. شیخ انصاری این همه درس و بحث و مباحث علمی و اینها در کنارش روزی یک جزء قرآن میخواند. زیارت جامعه کبیره میخواند. نماز جعفر طیار هر روز، این سه تا را داشت. معیشت وی یک شاهی بود که پدرش به او میداد که حتی برای مخارج عادی وی هم کافی نبوده. یک شاهی پدرش به او پول میداد. خرجهای عادیاش را نمیتوانست تأمین کند. خیلی تو فقر و مضیقهی شدیدی بود، شیخ بود.
لباس مختصری داشته، حتی گاهی لنگ میبسته و سرِ درس آقای سید محمدباقر شفتی در اصفهان حاضر میشد. اوایل، خب ایشان اهل دزفول بود و میآمده از علمای ایران اوایل استفاده میکرد تا اینکه رفت ساکن نجف شد. از مرحوم شفتی استفاده کرده، از مرحوم نراقی استفاده کرده. در ایران با این عزیزان و این بزرگان در ارتباط بوده. مرحوم شفتی هم که انسان خیلی ویژهای بود در اصفهان. شیخ انصاری با ایشان مدتی مراوده داشت. لنگ میبست، میرفت توی درس شرکت میکرد. تو تکلف نبودن اینها. کسی بخواهد تو تکلف زندگی کند، همیشه کلاهش پسِ معرکه است. میگوید: "چرا ازدواج نمیکنی؟ سربازی نرفتم، بیمه ندارم، ماشینم..." آقا! تکلف را وِل کن! خدا کمک میکند، خدا بزرگ است، درست میشود. بدون تکلف.
تکلف گر نباشد خوش توان زیست
تعلق گر نباشد خوش توان مُرد
تکلف گر نباشد خوش… مرحوم عاشق مرتضی انصاری تکلف نداشت، بنابراین کسی به او اعتنا نداشت. که روزی با لنگ در درس شرکت کرده و اشکال میکند. سید متوجه میشود اشکالی بهجاست. شفتی عالم خیلی بزرگی بود، ولیفقیه بود در واقع در اصفهان. میبیند که این اشکالی که این شیخ با لنگ (که با لنگ نشسته) مطرح میکند، اشکالی جوندار است. گویا در همان ایام چند روزی بوده تهیهی غذا برای وی میسر نبوده. نانوا هم به وی نسیه نمیداده است. حالا این شیخی که اینجا نشسته اشکال میکند، شیخ مرتضی انصاری، چند روز بوده که نان نداشته بخورد. نانوا هم به او نان نسیه نمیداد. لذا سر درس سید که میرود نمیتوانسته برای سید تواضع کند. سید بعد از تمام شدن درس متوجه او میشود. پولی نداشته به شیخ بدهد. انگشتر مهر خودش را به او میدهد. علما انگشتر مهر داشتند دیگر. مهرشان را با انگشتر خاتم (که میگویند همین است دیگر) با انگشترشان مهر میزدند. انگشتر خیلی مهمی بوده. شفتی میبیند که این وضعش که خوب نیست، لنگ بسته، چهرهاش هم مشخص است گرسنه است. انگشتر مهرش را به ایشان میدهد و میگوید: "اینو خرج کن، خدا بزرگ است."
شیخ مهر را به نانوا میدهد. نانوا متوجه میشود که مهر سید است. شروع میکند به زدن وی که: "مهر سید را دزدیدی!" شیخ انصاری را میزند. سید چون از قضیه اطلاع پیدا میکند، میآید و سرش را به دامن میگیرد، نوازشش میکند. میگوید: "هرکه آن مقامات را میخواهد باید اینها را بکشد." یعنی آن مقامات بلندی که شیخ انصاری داشت. از جهت علمی شخصیت فوقالعادهای بود. یک روز سر درس دید که یک طلبهای بود، مطلب را نمیفهمید. هر روز که میآمد خیلی توسل به امیرالمؤمنین پیدا کرد. یک شب در عالم رؤیا خواب امیرالمؤمنین را دید. حضرت در گوشش گفتند: "بسم الله الرحمن الرحیم."
صبح آمد سر درس شیخ انصاری نشست. دید مطالب را دارد متوجه میشود. فهمش رشد کرد. شروع کرد اشکال کردن. اشکال کرد، استاد جواب داد. اشکال کرد، استاد جواب داد. اشکال کرد، استاد جواب داد. خوشش آمد از خودش که ما داریم اشکال میکنیم. از خودش خوشش آمد! درس تمام شد. شیخ انصاری فرمودند: "بیا اینجا." در گوشش فرمودند که: "اونی که بسم الله الرحمن الرحیم تو گوش تو گفت، تاوَل الضالین یعنی انتهای سوره حمد تو گوش ما خوانده! مغرور نشو!" یعنی تو گوش سید شفتی به ایشان فرمودند: "آن مقامات را که میخواهی اینها را باید بکشی. گرسنگی دارد، خستگی دارد، بیلباسی دارد. مهر سید را هم که میآوری نانوایی، میگیرند میزنندت!"
همین شیخی که در مریضی سیدعلی شوشتری به عیادتش میآید. سیدعلی شوشتری از عرفای بزرگ ماست. علیآقای قاضی! شاگرد سید احمد کربلایی بود. آقای بهجت و علامه طباطبایی و خیلی بزرگان دیگر شاگرد آقای قاضی بودند. آقای قاضی شاگرد سید احمد کربلایی بوده. سید احمد کربلایی شاگرد ملاحسینقلی همدانی بوده. همدانی شاگرد سیدعلی شوشتری بوده، درست! سیدعلی شوشتری استاد سیر و سلوک شیخ انصاری بود. شاگرد فقه و اصولش. سیر و سلوک به او درس میداد، فقه و اصول هم از او شیخ انصاری یاد میگیرد.
درست شد. سیدعلی شوشتری آمد عیادت شیخ انصاری. شیخ به او میفرماید که: "من خواهم مُرد." سید میگوید: "از خدا میخواهم من بمیرم اما شما زنده باشید." شیخ جواب میدهد: "من از خدا خواستم من بمیرم و دعا مستجاب شده دیگر." گذشته!
همین شیخ است که در زمان مرجعیتش، ناصرالدین شاه با عدهای از اهل و عیالش به نجف اشرف مشرف میشوند. روزی به خانهی شیخ میروند. شیخ غذای فقیرانه برایشان تهیه میکند. ناصرالدین شاه آمده است. صدای یکی از اهل بیت شاه بلند میشود که: "این چیست؟ ملاعلی کنی چی؟" ملاعلی کنی از علمای بزرگ بود در تهران و وضعش هم خیلی خوب بود. در تهران بود. یک ماجرای مفصلی داشت. یک چاهی و سنگ افتاده بود، آب نمیداد. این را آمدند وقف ملاعلی کنی کردند (روغن ریختن نذر امامزاده میکنند، چاه بیخود هم به علما ثوابی ببرند). چاهی که آب نداشت و سنگ افتاده بود. سنگ را هم! این را وقف ملاعلی کنی کردند. زد و تهران زلزله آمد. سنگ جابجا شد. چاه به آب افتاد. ملاعلی کنی شد پولدار اول تهران!
درست شد. اینجوری! ناصرالدین شاه که آمد خانهی شیخ انصاری، گفت که: "شیخ انصاری چطور زندگی میکند؟ ملاعلی کنی چطور زندگی میکند در تهران؟ آن چه وضع خوبی دارد!" شیخ میشنود. به نوکرش میگوید: "اینها کیند؟ بیرونشان کنید!" ناصرالدین شاه را شیخ میبیند. ساکت نمیشود. صدا میزند: "ملاعلی سر و کارش با شماست. من سر و کارم با عدهای مثل خودم کلهبزن. دستگاه لازم دارد. من با مردم فقیر." فقرا! متواضع بودن. خوشحال نشد که: "بله، ما اینیم." آنها را ببین خوشش بیاید. این روح تواضع و بندگی تو وجود اینها بود.
همین شیخ است که وقتی حاجی جواد تبریزی به نجف میرود، پولی بین اهل علم تقسیم میکرده است. در حرم، شیخ را میبیند. میخواسته پولی هم به شیخ بدهد. شیخ مشغول بوده، ممکن نمیشود که به او بدهد. شیخ دارد عبادت میکند. کنار کفشداری میایستد. هنگامی که شیخ بیرون میآید، یک تومان به شیخ میدهد. شیخ میگوید: "دو قران کفایتم میکند. فردا هم خدا بزرگ است." مثلاً یک تومان میشده یک میلیون، دویست هزار تومان امروزی. میخواستند یک میلیون به او بدهند. میگوید: "دویست تومان بس است. برای امروز دویست تومان بس است. برای فردا هم خدا بزرگ است." توکل! اینها را ببینیم. میگوید: "بگیر، باقیماندهاش را هم بده." میگوید: "ندارم." این را خُرد میکند، دو قرانش را به شیخ میدهد.
همین شیخ است که مرحوم کاظمی پول میدهد که به طلاب درس بدهد. مرحوم کاظمی تو خیالش میگذرد که: "این سهم خودم است که مقروض هستم. سهم امام از همینهایی که شهریه میدهند به طلبهها." مرحوم کاظمی که این را میگیرد، میگوید: "خب این سهم امام است. من هم که قرض دارم." فردای آن روز وقتی شیخ او را میبیند، میگوید: "آنها را صرف شاگردها کن، برای خودت هم داده میشود." تو خیالش آمده بود! تو خیالش گفته بود که خودم بردارم. این از شهریهی امام زمان باشد برای من. باطل! این را خب. بدون اینکه به کاظمی بگوید: "تو چنین خیالی کردهای." نمیگوید که: "تو ذهنت این بود."
یک کسی نشسته بود پیش ایشان آیتالله بهجت، همین بزرگوار که داریم ازش میخوانیم. او هی دو دل بود تو دلش بود، بپرسم، نپرسم؟ تو ذهنش این آمد: "آخه من با سوال بیهوده هم میخواهم مزاحم ذکر حاج آقا بشوم؟" آیتالله بهجت رو کرد به من و گفت: "مگر ذکر من چه ارزشی دارد؟ مگر ذکر من چه چیزی است؟" هم تواضعش را نشان داد که ذکر ما چیست؟ چه خبر است؟
باز از شیخ انصاری میفهمیم، آقای بهجت. همین شیخ است که وقتی مرجعیت به او منتقل میشود، به یکی دو نفر از علمای ایران بدین مضمون نامه مینویسد، میگوید که: "آن وقتی که شما در نجف بودید، از من بهتر بودید، مرجعیت را بپذیرید." از علمای مازندران هم است، مرحوم سیدالعلما. ایشان دوست شیخ انصاری بود. اوایل طلبگی با هم بودند، با هم مقایسه میکرد. همچین بزرگان علمایی داریم. واسهی همین صبح تا شب به اینها توهین میکنند، بد و بیراه میگویند. دشمن میدانی کی را باید بزند؟ میدانی اگر مردم بفهمند این علما کیاند، چیاند؟ مستر همفر، جاسوس بزرگ انگلیس در ایران، خاطراتش را که نوشته، میگوید: "ما باید همه زورمان را بزنیم که این جوانها را نسبت به علما بدبین کنیم. نباید اینها بفهمند این علما کیاند. اگر علما را بشناسند، دیگر از انگلیس و آمریکا و حکومت بریتانیا و ماه و اینها هیچی نمیماند."
علمای بزرگی بودند. مرحوم سیدالعلما با شیخ انصاری هممباحثه بودند. سیدالعلما بعد مدتی برمیگردد مازندران. شیخ انصاری ادامه میدهد. به او میگویند که: "شما مرجع تقلید شدی، همه میخواهند از شما تقلید کنند، صلاحیت علمی در شماست." ایشان میگوید: "من یک هممباحثهی قدیم داشتم. آن موقع که مقایسه میکردیم، فهمش از من قویتر بود. بروید او را به عنوان مرجع تقلید انتخاب کنید." حالا تو انتخاباتهای ریاست جمهوری چه خبر است؟ ریاستها و موقع رأی گرفتن چیست؟! "شما از من بهتری." یا آنقدر تهمت و دروغ و پروندهسازی.
آمدند به سیدالعلما گفتند. گفتند: "شیخ انصاری اینطور گفته." فرمود که: "درست میگوید. وقتی که ما با هم هممباحثه بودیم، من فهم از او قویتر بود، ولی من دیگر آمدم اینجا مشغول رسیدگی به کارهای مردم شدم، چند سالی از درس و بحث فاصله گرفتم. به ایشان بگویید که لطف کند قبول کند مرجعیت را." باز تواضع ایشان. تواضع شیخ انصاری. فرار بود اینها از موقعیت و ریاست و مسند و این حرفها. آن آقا مینویسد: "درست است، ولی من سالهایی است که با عوام سر و کار دارم، شما برای استنباط آمادهتر از من هستید." نمیخواهم بگویم مثل شیخ یا حاجی ملاعلی کنی باشید. آقای بهجت میفرماید: "میگویم اینها چنین بودند. هرچه وظیفه تشخیص میدادند عمل میکردند. ما چهکارهایم؟ نه اینی، نه آن!" این علما، بزرگان کارهایشان را کردند و بارشان را بستند و رفتند آنجایی که باید بروند. وظیفهشان را تشخیص دادند.
آقایان، عزیزان، خانمها! وظیفهی من چیست؟ از من خدا چه میخواهد؟ یک سری چیزها که بین همهی ما مشترک است. علما میگویند همینی که تو رسالهها نوشته. از همهی ما روزی هفده رکعت نماز میخواهند. نماز صبح همهی ما هم دو رکعتی است. من و آقای بهجت هم با هم فرقی نداریم. آقای بهجت هم باید وضو بگیرد، اول دست راستش را بشورد بعد دست چپش. بله. نماز نخوانم که آقای بهجت میخواند. یا بهجت، امام زمان میخوانند، امیرالمؤمنین میخوانند. نماز مشترک روزمان مشترک است. عرض کنم که زکاتمان مشترک است. حجمان مشترک است. احکام کلی همهی ما مشترکیم. واجبات که همه باید انجام دهیم. یک سری چیزها هم که به همهی ما حرام است. دروغ نگوییم، غیبت نکنیم، دزدی نکنیم، ظلم نکنیم. وظیفهی کلیمان همین است. آقا اگر کسی داشته باشد، بهجتی به او: «أَعبَدُ الناسِ مَن أعدَّ فَرَائضَ الله» - عابدترین مردم این است که واجباتش را انجام دهد. عبادتش درست است، هرچه لازم بوده آورده.
همین نماز، همین روزه، اینی که تو رساله گفته، اینی که علما گفتند. مهم این است که حالی باید تو ما باشد، با علما در ارتباط باشیم. برویم سوال بکنیم، مسائلمان را بدانیم. امثال بنده لازم داریم. بنده هم خودم سوال میکنم. همین پاسخگویی حرم. گاهی سوال دارم، میروم آنجا میایستم سوال میکنم. یک روز با لباس شخصی رفته بودیم. یک مهر کوچکی، تربت کربلای عزیزی، تو حرم به ما دادند. لطف امام حسین بود. لطف امام رضا بود. اهل کربلا بود. گفت که این مال کنار مزار امام حسین علیه السلام است. مهر خیلی کوچکی بود. من شک کردم با این میشود نماز خواند یا نه؟ روحانی پاسخگویی حرم. گفتیم آقا نشان دادم، گفتم با این میشود نماز خواند؟ گفت: "نه، این کوچک با لباس شخصی بودن من. گفتم دلیل شما چیست؟" گفتش که: "باید اندازه یک بند انگشت باشد." گفتم: "اینو کجا گفته؟" یک بند انگشت. یک بنده خدایی نشسته بود این بغل که سوال بپرس، قبول کنی ولی خب بود این جوان. روحیش خوب بود وقتی کارشناس میگوید آدم باید قبول کند دیگر. اِن قُلت ندارد. درست هم میگوید. معلوم نیست نه من فلان جور فکر میکنم. من خوشم نیامد، بهم نمیچسبد. دیدید بعضیها: "نه بهم نمیچسبد، دلم نمیگیرد این را نماز نخواندم." کارشناس دارد میگوید آقا با این نمیشود نماز خواند. کارشناس میگوید فلان مسئله اشکال ندارد. کارشناس میگوید فلان کار واجب است. کارشناس میگوید فلان کار حرام است. میشود وظیفهی ما. خود از ما این را خواسته.
همهی مقاماتی که اولیای خدا به آن میرسند، با هم میرسند. یک داستان دیگر خدمتتان عرض کنم. عرض مطلب امشب. مرحوم کربلایی کاظم ساروقی، اسم ایشان را شنیدهاید؟ کربلایی کاظم ساروقی. ایشان کی بوده آقا؟ ایشان یک عنایتی به او میشود، مال همین حول و حوش صد سال پیش، هفتاد هشتاد سال پیش. یک عنایتی به او میشود. اهل ساروق بوده، یک امامزاده است در ساروق استان مرکزی. "رفتیم یک چند باری توفیق بوده، امامزاده باصفایی است." ایشان کشاورز بوده، کربلایی کاظم کشاورز. عرض میکنم رمز موفقیتش چی بوده. یک روزی بیسواد بوده، سواد هیچی نداشت. یک روزی داشته میرفته امامزاده، تو مسیر امامزاده دو نفر سر راهش را میگیرند. میگویند کربلایی با هم برویم امامزاده. با هم میآیند امامزاده و به او میگویند کربلایی دور این گنبد چی نوشته؟ آیاتی از سورهی مبارکهی اعراف نوشته، آیات پنجاه و چهار تا پنجاه و شش. میگوید: "من سواد ندارم." میگوید: "خب کربلایی یک نگاه بکن ببین میتوانی بخوانی؟" میگوید: "آقا جان من سواد ندارم." میگوید: "عزیزم، تو نگاه کن."
کربلایی یک نگاه میکند، میبیند یک نوری دارد میدرخشد و همهی این کلمات را دارد میخواند. دو نفر نیستند! میبیند کتابهایی که تو آن امامزاده است، هرچه نگاه میکند، همهی قرآنها را حافظ کل قرآن شده. از اول به آخر میخواند، از آخر به اول میخواند، از وسط به هر دو طرف میخواند. خواص آیات را میدانست. آیتالله بروجردی ایشان فرمود: "این معجزهی اسلام است." میبردند تو کشورهای اسلامی میچرخاندند، مثل بردن ایشان. نشان دادن به عنوان معجزهی اسلام. خدا رحمت کند استاد بزرگوار آیتالله مصباح میفرمود: "یکی از دلیلهایی که میشود آورد برای اینکه قرآن تحریف نشده، کربلایی کاظم است." قرآن تحریف نشده. کربلایی کاظم نشان داد قرآن تحریف نشده. جلویش جمله عربی میگذاشتند، با یک دستخط مینوشتند، وسطش دو کلمه قرآن مینوشتند. میگفت: "بقیهاش قرآن نیست، این دو کلمهاش قرآن است." "واو" خالی مینوشتند، یک "واو" به نیت قرآن مینوشتند، یک "واو" به نیت معمولی میگذاشتند جلوش. میگفت: "این "واو" اول، آن یکی قرآن نیست. این نور دارد، آن ندارد." اگر توی صفحه قرآن بود تشخیص میداد. روایت بود، میگفت: "این روایت نورش به اندازه قرآن نیست ولی یک کمی نور دارد."
کربلایی شخصیت عجیبی بود. مطالب گفتند و خیلی علما ایشان را دیده بودند، همه تعجب میکردند از عظمت این مرد. حافظ کُل قرآن و همهی نور قرآن را میفهمیدند. گفته بودند رمز موفقیتش این است که دو تا چیز. یکی اینکه زکاتش را میداد، با عشق. زکات آقا همین زکاتی که واجبات، دستکم بگیریم دیگر. همین زکات، همین خمس، همین نماز واجب آدم را میرساند. زکاتش را میداد کربلایی. با عشق. اینورش را کمتر بده، آنورش را امسال نده. این دو تا چیز را، زکاتش را. نه با عشق میداد. یکی همین که قرآن را خیلی دوست داشت. قرآن را نمیفهمید، باز میکرد جلو چشمش. گفت: "خدایا این کتاب تو، این کلمات تو است، من این کلمات را دوست دارم." با عشق بهش نگاه میکرد. خدای متعال بهش عنایت کرد. یک همچین عن عنایتی. نور قرآن تو سینهی مرد قرار گرفت. با همین کارهای ساده آدم مورد عنایت واقع میشود. خیلیها بودند با کارهای بسیار کوچک، معمولی، ابتدایی. یکیاش کی بود آقا؟ حر بن یزید ریاحی. گفتند چی شد که حر عاقبت بخیر شد؟ معمولاً علما، بزرگان اینطور میگویند دیگر. راه را روبروی امام حسین بست. حضرت فرمودند که: "من میخواهم برگردم مدینه. برو." حر گفت: "خب من اجازه ندارم بگذارم شما برگردید مدینه." امام حسین فرمود: "پس بگذار بروم کوفه." حر گفت: "نمیتوانم بگذارم از اینجا جلوتر بروید. باید همین جا نگهتان دارم تا ببینم دستور از بالا چی میآید."
حضرت فرمودند: "مادرت به عزات بنشیند." حر گفت: "مادرت به عزات بنشیند." آدم زوردار نبود، فرماندهی لشکر بود. چهار هزار نیرو زیر دست حر بود. آدم معمولی نبود. گفت که: "ذکرت امی. اسم از مادرم آورد. رسم این قاعده این است که منم وقتی یاد از مادرم کردی با یاد از مادرت جواب تو را بدهم ولی چه کنم، مادر تو فاطمه زهراست." گفتند احترام کرد به فاطمه زهرا، مورد عنایت قرار گرفت. یک محبت. همین که آقا توهین نکرد. همین که واجب است دیگر توهین به فاطمه زهرا نکرد. این جماعتی که ایام فاطمیه میآیند میبینند تو خیابانها شلوغ است، همینقدر که توهین نکنند، نگویند: "باز فاطمیه شد راه ما را بند آوردند، شلوغ کردند." همینقدر توهین نکنند. حضرت!
حالا اونی که محبت داشته باشد، اونی که خرجی میدهد با عشق، اونی که روضه میگیرد، نوک سیاهی میزند، حتماً دیدید، به همه عنایت دارد. خاطرهای را امروز یک عزیزی برای بنده فرستاده بود. حیفم آمد نگم. الان یادم افتاد این خاطره. البته حضور داشتیم ما در متن خاطره، ولی یادمان رفته بود. عزیزی از اقوام نزدیک امروز فرستاده بود، یادآوری کرد این خاطره را به ما. خاطرهی جالبی بود. یک هیئتی را در قم گرفته بودند. خیلیها را دعوت کرده بودند. قرار بود شام بدهند. شب شهادت حضرت زهرا هم بود. خب شب شهادت آنقدر مراسم بود در قم، دیگر کسی این مراسم جمعوجور خانگی را دیگر نیامد. اهل آن جلسه، یکی نشست حدیث کسا خواند، خودش هم صحبت کرد و روضه خواند و چایی پخش کرد. هیچکس هم نبود. هیچکس از بیرون. چهل پنجاه تا غذا درست کرده بودند، یک نفر از بیرون نیامد.
منزل خودمان این اتفاق افتاد. روضه را خواندیم و صحبت کردیم و غذاها ماند. "ای دلشکستهای پدر ما گفت چهکار کنیم؟ چهل پنجاه تا غذا مانده روی دستمان. بیا برداریم ببریم مسجد جمکران بدهیم به مهمانان امام زمان، شب شهادت حضرت زهرا." بعد یک روستایی اطراف جمکران است، منطقهی بسیار محرومی. پدر ما آنجا را بلد بود. زیاد رفته بود. شب هم بود البته، ساعتهای ده و یازده شب. آنجا تو آن روستا پخش شد. هرچه که میرفت گم میکرد روستا را، چون خیلی تاریک بود، چراغها روشن نبود. چراغها را تشخیص بدهم. یک چراغ پیدا کرد رفت، دید که طویله است. یک چراغ دیگر رفت، افتاد تو چاله. هرچه میگشت پیدا نمیکرد. دیگر خیلی دیر وقت شد. ساعت یازده دوازده شب بود. روستا را پیدا کرد. یادم هست قبلاً آمده بود. عقب ماشین هم پُر غذا بود. آمد و دید یک جای شلوغ است. گفت: "اینجا چیست؟" گفتند: "مجلس روضه است." آمد جلو در مجلس روضه و گفت که: "اینجا چه خبر است؟" گفت: "که اینجا مجلس روضه دارد." روضه است. آن سید هم بانیاش روسری دو زن بود. صدا زد: "آقا، من خانهمان روضه بوده. شام درست کردم. هیچکس نیامده. آوردم برای شما."
گفت: "دیدم سید یهو یخ کرد، وا رفت. گفتم چی شد؟ گوشی را گرفت و حقیقتش مام گفت: امشب روضه گرفتیم، فکر میکردیم چهل پنجاه نفر بیشتر نمیآید، چهل پنجاه تا درست کردیم. صد نفر آمدند. به خانمها غذا نرسیده بود. آبگوشت برای آقایان داشتیم. من مانده بودم، من سید پیش مادرم شرمنده شده بودم که روضهخوانها و گریهکنها و مهمانهای مادرم امشب گرسنه ماندند. تو را فرستادند ساعت دوازده شب از آنور قم، صد تا غذا آوردی اینجا. نون توی روستای اطراف جمکران، تو این بیابان. نون این گریهکنها را. شعری که میخواند:
"چادرت را بتکان، روزی ما را برسان."
این آقا تعارف نیست، این شوخی نیست، نه. واقعیت است. فاطمه زهرا عنایت دارد. محبین فاطمه زهرا، گریهکنهای فاطمه زهرا عنایت دارد. همینی که کسی ذرهای محبت تو دلش باشد نسبت به این صدیقه طاهره، مادر! مادر مهر مادری دارد. کسی کمترین صدا را بزند فاطمه زهرا، کمترین درخواست از او داشته باشد. این خانمی است که شب تا صبح برای مردم مدینه دعا میکرد، گریه میکرد. امام حسن مجتبی عرض کرد: "مادر جان، این همه دعا کردی برای مردم، برای خودت دعا نکردی؟" فرمود: "بنیه الجار ثم الدار. پسرم، اول همسایه فتح بعد خونه." کدام همسایهها را دعا میکرد؟ فاطمه زهرا. اینها خیلی آدمهای مؤمن و روبهراهی بودند. عمو همسایههایی که وقتی در خانهی فاطمه زهرا را آتش زدند، یکی از اینها بیرون نیامد. صدای فاطمه را شنیدند، به روی خودشان نیاوردند. آمدند گفتند: "علی جان به فاطمه بگو یا شب گریه کند یا روز. از صدای گریهاش خسته شدیم." همین گریه، همین همسایهها را فاطمه زهرا برایشان دعا میکرد، برایشان دلسوزی.
امشب است آن شب علی گریان شود
روضهخوان آن گُل پنهان شود
از نجف میآید او با اشک درد
را آهسته میگوید به درد
امشب اولین شب تنهایی امیرالمؤمنین. امشب اولین شبی است که بیفاطمه سر میشود.
دست توسل بر شفیعه، دامن آن را ز پنهان
ببینی با دلی خون، و نگاهی بیقرار
اشک میریزد به چون ابر، مینشیند در کنار تربت
یادش آید روزهای غربت
یاد شاید اتفاق کوچه گشته پرپر، ناشکفته غن
یادش آید ماجرای آن گُل، آنم امانت از پدر
یاد شاید اتفاق لحظه فاطمه بود و علی
خونه را زیر محجر میچکید، غربتش دل را به محشر میکشید.
زهرا از چه بستر ماندهای؟
از چه راز من پوشاندهای؟
پرده بردار و ببینم روی
جای زخم پهلو من خودم دیدم
تو را بی بال تو خون افتاده بودی پشت
گرچه پنهان میکنم، میکنی تو از علی صحنه را
با چشم خود دیدم ولی من خودم دیدم
تو را نی در میان کوچهها
دامن بردنت با تیغ شمشیر از
تا بگیرند از علیت فاطمه
از من تو کتمان میکنی
زخم را در جامه پنهان میکنی
خیز و ای گل ریحان من
زخم جان تو نشسته جان من
بیشتر از این پریشانم مکن
از صبوریت و مکن
من که دانم درد تو درد، درد تو این عالم زرد
اصلاً از اول خودم فهمیدم
این حقیقت را به چشمت دیدم.
شب اول بیمادری حسنین. امشب موقع دفن دور و بر شلوغ است. درست است عزادار داغدار است. برای منی دور و بر شلوغ است. آنقدر داغ از درون نمیسوزاند. همین که دور و بر... خصوصاً وقتی میروند آنجایی که جایگاه و امیت بوده، اتاق، خانهاش، محل کارش. آنجا دردها شروع میشود، خاطرات مرور میشود. امشب غریبانه تک و تنها بچهها جمع شدند. هر جای خانه را نگاه میکنند یاد مادر میافتند. "مادر بلند شو برامون دوباره غذا!" "این تنور بوی تو را میدهد." "همهی جای خانه بوی پیراهن و عطر تو را میدهد." "اذان شده مادر! پاشو نماز بخوان!" "زهرا! صدای ناله و نجوای تو تو گوش ما میماند. امشب خاموش شده این خانه." "مادر! پاشو قرآن بخوان!" "بابامان دارد وارد میشود، به استقبالش بیا." شستنش دور کن. اینها تازه خاطرات خوب است. یادهای دو خط روضه بخوانم.
امشب مادر سادات به همهی ما عنایت کنند. این فاطمیه همهی ما محتاج عنایت بانو هستیم. خاطرات دیگر بچهها چیست؟ بگویم بسم الله. هر وقت به این دیوار نگاه میکنم، یاد وقتی میافتند مادر به دیوار میگرفت، یک دست به پهلو. یاد این حیاط، یاد آن وقتی میافتند مادر روی زمین افتاد. چه نامحرمی از این در رد شد؟ هر وقت به این در نگاه میکنم، در نیمسوخته با خودم میگویم وقتی میافتند که مادر بین در و دیوار.
من ایست که مادرم را زار
گهی به کوچه خانه میزد زهرا
یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا
مثل « یعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون».
اللهم و نشهد عظمتک. یا الله، یا رحمان و یا رحیم، یا مقلب القلوب، ثبت قلوبنا علی دینک. انک علی کل شیء قدیر.
یا فاطمه، به حق فاطمه!
یا محسن، به حق الحسن!
یا قدیم الاحسان، به حق الحسین!
اللهم عجل لولیک الفرج. خدایا به حرمت مادر سادات، امالائمه، فاطمه زهرا، فرج فرزندش، منتقمش، امام زمان را برسان. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمرمان را نیز در خدمت حضرتش قرار بده. مثل ما نوکران حضرتش قرار بده. شهدا، فقها با ما را سر سفره با برکت فاطمه زهرا مهمان بفرما. شب اول قبر فاطمه زهرا به فریادمان برسان. آریو، کمتر از آنی ما را به خودمان واگذار نفرما. مرزهای اسلام را کامل عنایت بفرما. حاجت حاجتمندان را از صاحب برآورده بفرما. الهی شر دشمنان را به خودشان برگردان. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود بفرما. الهی در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت را به ما بفرما. هر آنچه گفتی و صلاح ما بود و آنچه نگفتیم، صلاح ما میدانیم، برای ما رقم بزن.
نبی و.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
مرحوم آیتالله العظمی بهجت (رضوان الله تعالی علیه) مطالبی در مورد زندگی شیخ انصاری (رحمة الله علیه) میفرمایند. مطالب زیبا و اثرگذاری میفرمایند. این همه علما، بین آنان شیخ مرتضی را ملاحظه میکنید که نوشتههایش در فقه و اصول، گرچه متفرقه است، کمتر از صاحب جواهر نیست و مورد استفاده است. گاهی اصطلاحات ایشان (که میفرمایند) اصطلاحات طلبگی است، ولی سعی میشود که انشاءالله توضیحات داده شود تا مطلب خیلی سخت نباشد و ساده شود.
صاحب جواهر از علمای بزرگ ماست. ایشان چهلوسه جلد کتاب فقهی دارد. به صورت کامل، کل فقه شیعه را از اول تا آخر (که علمای اهل سنت تعجب کرده بودند از عظمت چنین کتابی، چهلوسه جلد!)، به قول علما از طهارت تا دیات، از اول تا آخر فقه را همه را به صورت استدلالی (چهلوسه جلد). صاحب جواهر، شیخ انصاری شد. مرجع کل. شیخ انصاری مرجع کل فرمودند که: شیخ انصاری هم مطالبش از صاحب جواهر کمتر نیست و مورد استفاده است، و آن همه موفقیت در عبادت که با همه کارهایش هر روز جزئی از قرآن (مقرر بود).
حالا این همه بحث علمی داشت شیخ انصاری. آن بحث استفاده از عمر که دیشب بود، این بحث به آن ربط دارد. شیخ انصاری این همه درس و بحث و مباحث علمی و اینها در کنارش روزی یک جزء قرآن میخواند. زیارت جامعه کبیره میخواند. نماز جعفر طیار هر روز، این سه تا را داشت. معیشت وی یک شاهی بود که پدرش به او میداد که حتی برای مخارج عادی وی هم کافی نبوده. یک شاهی پدرش به او پول میداد. خرجهای عادیاش را نمیتوانست تأمین کند. خیلی تو فقر و مضیقهی شدیدی بود، شیخ بود.
لباس مختصری داشته، حتی گاهی لنگ میبسته و سرِ درس آقای سید محمدباقر شفتی در اصفهان حاضر میشد. اوایل، خب ایشان اهل دزفول بود و میآمده از علمای ایران اوایل استفاده میکرد تا اینکه رفت ساکن نجف شد. از مرحوم شفتی استفاده کرده، از مرحوم نراقی استفاده کرده. در ایران با این عزیزان و این بزرگان در ارتباط بوده. مرحوم شفتی هم که انسان خیلی ویژهای بود در اصفهان. شیخ انصاری با ایشان مدتی مراوده داشت. لنگ میبست، میرفت توی درس شرکت میکرد. تو تکلف نبودن اینها. کسی بخواهد تو تکلف زندگی کند، همیشه کلاهش پسِ معرکه است. میگوید: "چرا ازدواج نمیکنی؟ سربازی نرفتم، بیمه ندارم، ماشینم..." آقا! تکلف را وِل کن! خدا کمک میکند، خدا بزرگ است، درست میشود. بدون تکلف.
تکلف گر نباشد خوش توان زیست
تعلق گر نباشد خوش توان مُرد
تکلف گر نباشد خوش… مرحوم عاشق مرتضی انصاری تکلف نداشت، بنابراین کسی به او اعتنا نداشت. که روزی با لنگ در درس شرکت کرده و اشکال میکند. سید متوجه میشود اشکالی بهجاست. شفتی عالم خیلی بزرگی بود، ولیفقیه بود در واقع در اصفهان. میبیند که این اشکالی که این شیخ با لنگ (که با لنگ نشسته) مطرح میکند، اشکالی جوندار است. گویا در همان ایام چند روزی بوده تهیهی غذا برای وی میسر نبوده. نانوا هم به وی نسیه نمیداده است. حالا این شیخی که اینجا نشسته اشکال میکند، شیخ مرتضی انصاری، چند روز بوده که نان نداشته بخورد. نانوا هم به او نان نسیه نمیداد. لذا سر درس سید که میرود نمیتوانسته برای سید تواضع کند. سید بعد از تمام شدن درس متوجه او میشود. پولی نداشته به شیخ بدهد. انگشتر مهر خودش را به او میدهد. علما انگشتر مهر داشتند دیگر. مهرشان را با انگشتر خاتم (که میگویند همین است دیگر) با انگشترشان مهر میزدند. انگشتر خیلی مهمی بوده. شفتی میبیند که این وضعش که خوب نیست، لنگ بسته، چهرهاش هم مشخص است گرسنه است. انگشتر مهرش را به ایشان میدهد و میگوید: "اینو خرج کن، خدا بزرگ است."
شیخ مهر را به نانوا میدهد. نانوا متوجه میشود که مهر سید است. شروع میکند به زدن وی که: "مهر سید را دزدیدی!" شیخ انصاری را میزند. سید چون از قضیه اطلاع پیدا میکند، میآید و سرش را به دامن میگیرد، نوازشش میکند. میگوید: "هرکه آن مقامات را میخواهد باید اینها را بکشد." یعنی آن مقامات بلندی که شیخ انصاری داشت. از جهت علمی شخصیت فوقالعادهای بود. یک روز سر درس دید که یک طلبهای بود، مطلب را نمیفهمید. هر روز که میآمد خیلی توسل به امیرالمؤمنین پیدا کرد. یک شب در عالم رؤیا خواب امیرالمؤمنین را دید. حضرت در گوشش گفتند: "بسم الله الرحمن الرحیم."
صبح آمد سر درس شیخ انصاری نشست. دید مطالب را دارد متوجه میشود. فهمش رشد کرد. شروع کرد اشکال کردن. اشکال کرد، استاد جواب داد. اشکال کرد، استاد جواب داد. اشکال کرد، استاد جواب داد. خوشش آمد از خودش که ما داریم اشکال میکنیم. از خودش خوشش آمد! درس تمام شد. شیخ انصاری فرمودند: "بیا اینجا." در گوشش فرمودند که: "اونی که بسم الله الرحمن الرحیم تو گوش تو گفت، تاوَل الضالین یعنی انتهای سوره حمد تو گوش ما خوانده! مغرور نشو!" یعنی تو گوش سید شفتی به ایشان فرمودند: "آن مقامات را که میخواهی اینها را باید بکشی. گرسنگی دارد، خستگی دارد، بیلباسی دارد. مهر سید را هم که میآوری نانوایی، میگیرند میزنندت!"
همین شیخی که در مریضی سیدعلی شوشتری به عیادتش میآید. سیدعلی شوشتری از عرفای بزرگ ماست. علیآقای قاضی! شاگرد سید احمد کربلایی بود. آقای بهجت و علامه طباطبایی و خیلی بزرگان دیگر شاگرد آقای قاضی بودند. آقای قاضی شاگرد سید احمد کربلایی بوده. سید احمد کربلایی شاگرد ملاحسینقلی همدانی بوده. همدانی شاگرد سیدعلی شوشتری بوده، درست! سیدعلی شوشتری استاد سیر و سلوک شیخ انصاری بود. شاگرد فقه و اصولش. سیر و سلوک به او درس میداد، فقه و اصول هم از او شیخ انصاری یاد میگیرد.
درست شد. سیدعلی شوشتری آمد عیادت شیخ انصاری. شیخ به او میفرماید که: "من خواهم مُرد." سید میگوید: "از خدا میخواهم من بمیرم اما شما زنده باشید." شیخ جواب میدهد: "من از خدا خواستم من بمیرم و دعا مستجاب شده دیگر." گذشته!
همین شیخ است که در زمان مرجعیتش، ناصرالدین شاه با عدهای از اهل و عیالش به نجف اشرف مشرف میشوند. روزی به خانهی شیخ میروند. شیخ غذای فقیرانه برایشان تهیه میکند. ناصرالدین شاه آمده است. صدای یکی از اهل بیت شاه بلند میشود که: "این چیست؟ ملاعلی کنی چی؟" ملاعلی کنی از علمای بزرگ بود در تهران و وضعش هم خیلی خوب بود. در تهران بود. یک ماجرای مفصلی داشت. یک چاهی و سنگ افتاده بود، آب نمیداد. این را آمدند وقف ملاعلی کنی کردند (روغن ریختن نذر امامزاده میکنند، چاه بیخود هم به علما ثوابی ببرند). چاهی که آب نداشت و سنگ افتاده بود. سنگ را هم! این را وقف ملاعلی کنی کردند. زد و تهران زلزله آمد. سنگ جابجا شد. چاه به آب افتاد. ملاعلی کنی شد پولدار اول تهران!
درست شد. اینجوری! ناصرالدین شاه که آمد خانهی شیخ انصاری، گفت که: "شیخ انصاری چطور زندگی میکند؟ ملاعلی کنی چطور زندگی میکند در تهران؟ آن چه وضع خوبی دارد!" شیخ میشنود. به نوکرش میگوید: "اینها کیند؟ بیرونشان کنید!" ناصرالدین شاه را شیخ میبیند. ساکت نمیشود. صدا میزند: "ملاعلی سر و کارش با شماست. من سر و کارم با عدهای مثل خودم کلهبزن. دستگاه لازم دارد. من با مردم فقیر." فقرا! متواضع بودن. خوشحال نشد که: "بله، ما اینیم." آنها را ببین خوشش بیاید. این روح تواضع و بندگی تو وجود اینها بود.
همین شیخ است که وقتی حاجی جواد تبریزی به نجف میرود، پولی بین اهل علم تقسیم میکرده است. در حرم، شیخ را میبیند. میخواسته پولی هم به شیخ بدهد. شیخ مشغول بوده، ممکن نمیشود که به او بدهد. شیخ دارد عبادت میکند. کنار کفشداری میایستد. هنگامی که شیخ بیرون میآید، یک تومان به شیخ میدهد. شیخ میگوید: "دو قران کفایتم میکند. فردا هم خدا بزرگ است." مثلاً یک تومان میشده یک میلیون، دویست هزار تومان امروزی. میخواستند یک میلیون به او بدهند. میگوید: "دویست تومان بس است. برای امروز دویست تومان بس است. برای فردا هم خدا بزرگ است." توکل! اینها را ببینیم. میگوید: "بگیر، باقیماندهاش را هم بده." میگوید: "ندارم." این را خُرد میکند، دو قرانش را به شیخ میدهد.
همین شیخ است که مرحوم کاظمی پول میدهد که به طلاب درس بدهد. مرحوم کاظمی تو خیالش میگذرد که: "این سهم خودم است که مقروض هستم. سهم امام از همینهایی که شهریه میدهند به طلبهها." مرحوم کاظمی که این را میگیرد، میگوید: "خب این سهم امام است. من هم که قرض دارم." فردای آن روز وقتی شیخ او را میبیند، میگوید: "آنها را صرف شاگردها کن، برای خودت هم داده میشود." تو خیالش آمده بود! تو خیالش گفته بود که خودم بردارم. این از شهریهی امام زمان باشد برای من. باطل! این را خب. بدون اینکه به کاظمی بگوید: "تو چنین خیالی کردهای." نمیگوید که: "تو ذهنت این بود."
یک کسی نشسته بود پیش ایشان آیتالله بهجت، همین بزرگوار که داریم ازش میخوانیم. او هی دو دل بود تو دلش بود، بپرسم، نپرسم؟ تو ذهنش این آمد: "آخه من با سوال بیهوده هم میخواهم مزاحم ذکر حاج آقا بشوم؟" آیتالله بهجت رو کرد به من و گفت: "مگر ذکر من چه ارزشی دارد؟ مگر ذکر من چه چیزی است؟" هم تواضعش را نشان داد که ذکر ما چیست؟ چه خبر است؟
باز از شیخ انصاری میفهمیم، آقای بهجت. همین شیخ است که وقتی مرجعیت به او منتقل میشود، به یکی دو نفر از علمای ایران بدین مضمون نامه مینویسد، میگوید که: "آن وقتی که شما در نجف بودید، از من بهتر بودید، مرجعیت را بپذیرید." از علمای مازندران هم است، مرحوم سیدالعلما. ایشان دوست شیخ انصاری بود. اوایل طلبگی با هم بودند، با هم مقایسه میکرد. همچین بزرگان علمایی داریم. واسهی همین صبح تا شب به اینها توهین میکنند، بد و بیراه میگویند. دشمن میدانی کی را باید بزند؟ میدانی اگر مردم بفهمند این علما کیاند، چیاند؟ مستر همفر، جاسوس بزرگ انگلیس در ایران، خاطراتش را که نوشته، میگوید: "ما باید همه زورمان را بزنیم که این جوانها را نسبت به علما بدبین کنیم. نباید اینها بفهمند این علما کیاند. اگر علما را بشناسند، دیگر از انگلیس و آمریکا و حکومت بریتانیا و ماه و اینها هیچی نمیماند."
علمای بزرگی بودند. مرحوم سیدالعلما با شیخ انصاری هممباحثه بودند. سیدالعلما بعد مدتی برمیگردد مازندران. شیخ انصاری ادامه میدهد. به او میگویند که: "شما مرجع تقلید شدی، همه میخواهند از شما تقلید کنند، صلاحیت علمی در شماست." ایشان میگوید: "من یک هممباحثهی قدیم داشتم. آن موقع که مقایسه میکردیم، فهمش از من قویتر بود. بروید او را به عنوان مرجع تقلید انتخاب کنید." حالا تو انتخاباتهای ریاست جمهوری چه خبر است؟ ریاستها و موقع رأی گرفتن چیست؟! "شما از من بهتری." یا آنقدر تهمت و دروغ و پروندهسازی.
آمدند به سیدالعلما گفتند. گفتند: "شیخ انصاری اینطور گفته." فرمود که: "درست میگوید. وقتی که ما با هم هممباحثه بودیم، من فهم از او قویتر بود، ولی من دیگر آمدم اینجا مشغول رسیدگی به کارهای مردم شدم، چند سالی از درس و بحث فاصله گرفتم. به ایشان بگویید که لطف کند قبول کند مرجعیت را." باز تواضع ایشان. تواضع شیخ انصاری. فرار بود اینها از موقعیت و ریاست و مسند و این حرفها. آن آقا مینویسد: "درست است، ولی من سالهایی است که با عوام سر و کار دارم، شما برای استنباط آمادهتر از من هستید." نمیخواهم بگویم مثل شیخ یا حاجی ملاعلی کنی باشید. آقای بهجت میفرماید: "میگویم اینها چنین بودند. هرچه وظیفه تشخیص میدادند عمل میکردند. ما چهکارهایم؟ نه اینی، نه آن!" این علما، بزرگان کارهایشان را کردند و بارشان را بستند و رفتند آنجایی که باید بروند. وظیفهشان را تشخیص دادند.
آقایان، عزیزان، خانمها! وظیفهی من چیست؟ از من خدا چه میخواهد؟ یک سری چیزها که بین همهی ما مشترک است. علما میگویند همینی که تو رسالهها نوشته. از همهی ما روزی هفده رکعت نماز میخواهند. نماز صبح همهی ما هم دو رکعتی است. من و آقای بهجت هم با هم فرقی نداریم. آقای بهجت هم باید وضو بگیرد، اول دست راستش را بشورد بعد دست چپش. بله. نماز نخوانم که آقای بهجت میخواند. یا بهجت، امام زمان میخوانند، امیرالمؤمنین میخوانند. نماز مشترک روزمان مشترک است. عرض کنم که زکاتمان مشترک است. حجمان مشترک است. احکام کلی همهی ما مشترکیم. واجبات که همه باید انجام دهیم. یک سری چیزها هم که به همهی ما حرام است. دروغ نگوییم، غیبت نکنیم، دزدی نکنیم، ظلم نکنیم. وظیفهی کلیمان همین است. آقا اگر کسی داشته باشد، بهجتی به او: «أَعبَدُ الناسِ مَن أعدَّ فَرَائضَ الله» - عابدترین مردم این است که واجباتش را انجام دهد. عبادتش درست است، هرچه لازم بوده آورده.
همین نماز، همین روزه، اینی که تو رساله گفته، اینی که علما گفتند. مهم این است که حالی باید تو ما باشد، با علما در ارتباط باشیم. برویم سوال بکنیم، مسائلمان را بدانیم. امثال بنده لازم داریم. بنده هم خودم سوال میکنم. همین پاسخگویی حرم. گاهی سوال دارم، میروم آنجا میایستم سوال میکنم. یک روز با لباس شخصی رفته بودیم. یک مهر کوچکی، تربت کربلای عزیزی، تو حرم به ما دادند. لطف امام حسین بود. لطف امام رضا بود. اهل کربلا بود. گفت که این مال کنار مزار امام حسین علیه السلام است. مهر خیلی کوچکی بود. من شک کردم با این میشود نماز خواند یا نه؟ روحانی پاسخگویی حرم. گفتیم آقا نشان دادم، گفتم با این میشود نماز خواند؟ گفت: "نه، این کوچک با لباس شخصی بودن من. گفتم دلیل شما چیست؟" گفتش که: "باید اندازه یک بند انگشت باشد." گفتم: "اینو کجا گفته؟" یک بند انگشت. یک بنده خدایی نشسته بود این بغل که سوال بپرس، قبول کنی ولی خب بود این جوان. روحیش خوب بود وقتی کارشناس میگوید آدم باید قبول کند دیگر. اِن قُلت ندارد. درست هم میگوید. معلوم نیست نه من فلان جور فکر میکنم. من خوشم نیامد، بهم نمیچسبد. دیدید بعضیها: "نه بهم نمیچسبد، دلم نمیگیرد این را نماز نخواندم." کارشناس دارد میگوید آقا با این نمیشود نماز خواند. کارشناس میگوید فلان مسئله اشکال ندارد. کارشناس میگوید فلان کار واجب است. کارشناس میگوید فلان کار حرام است. میشود وظیفهی ما. خود از ما این را خواسته.
همهی مقاماتی که اولیای خدا به آن میرسند، با هم میرسند. یک داستان دیگر خدمتتان عرض کنم. عرض مطلب امشب. مرحوم کربلایی کاظم ساروقی، اسم ایشان را شنیدهاید؟ کربلایی کاظم ساروقی. ایشان کی بوده آقا؟ ایشان یک عنایتی به او میشود، مال همین حول و حوش صد سال پیش، هفتاد هشتاد سال پیش. یک عنایتی به او میشود. اهل ساروق بوده، یک امامزاده است در ساروق استان مرکزی. "رفتیم یک چند باری توفیق بوده، امامزاده باصفایی است." ایشان کشاورز بوده، کربلایی کاظم کشاورز. عرض میکنم رمز موفقیتش چی بوده. یک روزی بیسواد بوده، سواد هیچی نداشت. یک روزی داشته میرفته امامزاده، تو مسیر امامزاده دو نفر سر راهش را میگیرند. میگویند کربلایی با هم برویم امامزاده. با هم میآیند امامزاده و به او میگویند کربلایی دور این گنبد چی نوشته؟ آیاتی از سورهی مبارکهی اعراف نوشته، آیات پنجاه و چهار تا پنجاه و شش. میگوید: "من سواد ندارم." میگوید: "خب کربلایی یک نگاه بکن ببین میتوانی بخوانی؟" میگوید: "آقا جان من سواد ندارم." میگوید: "عزیزم، تو نگاه کن."
کربلایی یک نگاه میکند، میبیند یک نوری دارد میدرخشد و همهی این کلمات را دارد میخواند. دو نفر نیستند! میبیند کتابهایی که تو آن امامزاده است، هرچه نگاه میکند، همهی قرآنها را حافظ کل قرآن شده. از اول به آخر میخواند، از آخر به اول میخواند، از وسط به هر دو طرف میخواند. خواص آیات را میدانست. آیتالله بروجردی ایشان فرمود: "این معجزهی اسلام است." میبردند تو کشورهای اسلامی میچرخاندند، مثل بردن ایشان. نشان دادن به عنوان معجزهی اسلام. خدا رحمت کند استاد بزرگوار آیتالله مصباح میفرمود: "یکی از دلیلهایی که میشود آورد برای اینکه قرآن تحریف نشده، کربلایی کاظم است." قرآن تحریف نشده. کربلایی کاظم نشان داد قرآن تحریف نشده. جلویش جمله عربی میگذاشتند، با یک دستخط مینوشتند، وسطش دو کلمه قرآن مینوشتند. میگفت: "بقیهاش قرآن نیست، این دو کلمهاش قرآن است." "واو" خالی مینوشتند، یک "واو" به نیت قرآن مینوشتند، یک "واو" به نیت معمولی میگذاشتند جلوش. میگفت: "این "واو" اول، آن یکی قرآن نیست. این نور دارد، آن ندارد." اگر توی صفحه قرآن بود تشخیص میداد. روایت بود، میگفت: "این روایت نورش به اندازه قرآن نیست ولی یک کمی نور دارد."
کربلایی شخصیت عجیبی بود. مطالب گفتند و خیلی علما ایشان را دیده بودند، همه تعجب میکردند از عظمت این مرد. حافظ کُل قرآن و همهی نور قرآن را میفهمیدند. گفته بودند رمز موفقیتش این است که دو تا چیز. یکی اینکه زکاتش را میداد، با عشق. زکات آقا همین زکاتی که واجبات، دستکم بگیریم دیگر. همین زکات، همین خمس، همین نماز واجب آدم را میرساند. زکاتش را میداد کربلایی. با عشق. اینورش را کمتر بده، آنورش را امسال نده. این دو تا چیز را، زکاتش را. نه با عشق میداد. یکی همین که قرآن را خیلی دوست داشت. قرآن را نمیفهمید، باز میکرد جلو چشمش. گفت: "خدایا این کتاب تو، این کلمات تو است، من این کلمات را دوست دارم." با عشق بهش نگاه میکرد. خدای متعال بهش عنایت کرد. یک همچین عن عنایتی. نور قرآن تو سینهی مرد قرار گرفت. با همین کارهای ساده آدم مورد عنایت واقع میشود. خیلیها بودند با کارهای بسیار کوچک، معمولی، ابتدایی. یکیاش کی بود آقا؟ حر بن یزید ریاحی. گفتند چی شد که حر عاقبت بخیر شد؟ معمولاً علما، بزرگان اینطور میگویند دیگر. راه را روبروی امام حسین بست. حضرت فرمودند که: "من میخواهم برگردم مدینه. برو." حر گفت: "خب من اجازه ندارم بگذارم شما برگردید مدینه." امام حسین فرمود: "پس بگذار بروم کوفه." حر گفت: "نمیتوانم بگذارم از اینجا جلوتر بروید. باید همین جا نگهتان دارم تا ببینم دستور از بالا چی میآید."
حضرت فرمودند: "مادرت به عزات بنشیند." حر گفت: "مادرت به عزات بنشیند." آدم زوردار نبود، فرماندهی لشکر بود. چهار هزار نیرو زیر دست حر بود. آدم معمولی نبود. گفت که: "ذکرت امی. اسم از مادرم آورد. رسم این قاعده این است که منم وقتی یاد از مادرم کردی با یاد از مادرت جواب تو را بدهم ولی چه کنم، مادر تو فاطمه زهراست." گفتند احترام کرد به فاطمه زهرا، مورد عنایت قرار گرفت. یک محبت. همین که آقا توهین نکرد. همین که واجب است دیگر توهین به فاطمه زهرا نکرد. این جماعتی که ایام فاطمیه میآیند میبینند تو خیابانها شلوغ است، همینقدر که توهین نکنند، نگویند: "باز فاطمیه شد راه ما را بند آوردند، شلوغ کردند." همینقدر توهین نکنند. حضرت!
حالا اونی که محبت داشته باشد، اونی که خرجی میدهد با عشق، اونی که روضه میگیرد، نوک سیاهی میزند، حتماً دیدید، به همه عنایت دارد. خاطرهای را امروز یک عزیزی برای بنده فرستاده بود. حیفم آمد نگم. الان یادم افتاد این خاطره. البته حضور داشتیم ما در متن خاطره، ولی یادمان رفته بود. عزیزی از اقوام نزدیک امروز فرستاده بود، یادآوری کرد این خاطره را به ما. خاطرهی جالبی بود. یک هیئتی را در قم گرفته بودند. خیلیها را دعوت کرده بودند. قرار بود شام بدهند. شب شهادت حضرت زهرا هم بود. خب شب شهادت آنقدر مراسم بود در قم، دیگر کسی این مراسم جمعوجور خانگی را دیگر نیامد. اهل آن جلسه، یکی نشست حدیث کسا خواند، خودش هم صحبت کرد و روضه خواند و چایی پخش کرد. هیچکس هم نبود. هیچکس از بیرون. چهل پنجاه تا غذا درست کرده بودند، یک نفر از بیرون نیامد.
منزل خودمان این اتفاق افتاد. روضه را خواندیم و صحبت کردیم و غذاها ماند. "ای دلشکستهای پدر ما گفت چهکار کنیم؟ چهل پنجاه تا غذا مانده روی دستمان. بیا برداریم ببریم مسجد جمکران بدهیم به مهمانان امام زمان، شب شهادت حضرت زهرا." بعد یک روستایی اطراف جمکران است، منطقهی بسیار محرومی. پدر ما آنجا را بلد بود. زیاد رفته بود. شب هم بود البته، ساعتهای ده و یازده شب. آنجا تو آن روستا پخش شد. هرچه که میرفت گم میکرد روستا را، چون خیلی تاریک بود، چراغها روشن نبود. چراغها را تشخیص بدهم. یک چراغ پیدا کرد رفت، دید که طویله است. یک چراغ دیگر رفت، افتاد تو چاله. هرچه میگشت پیدا نمیکرد. دیگر خیلی دیر وقت شد. ساعت یازده دوازده شب بود. روستا را پیدا کرد. یادم هست قبلاً آمده بود. عقب ماشین هم پُر غذا بود. آمد و دید یک جای شلوغ است. گفت: "اینجا چیست؟" گفتند: "مجلس روضه است." آمد جلو در مجلس روضه و گفت که: "اینجا چه خبر است؟" گفت: "که اینجا مجلس روضه دارد." روضه است. آن سید هم بانیاش روسری دو زن بود. صدا زد: "آقا، من خانهمان روضه بوده. شام درست کردم. هیچکس نیامده. آوردم برای شما."
گفت: "دیدم سید یهو یخ کرد، وا رفت. گفتم چی شد؟ گوشی را گرفت و حقیقتش مام گفت: امشب روضه گرفتیم، فکر میکردیم چهل پنجاه نفر بیشتر نمیآید، چهل پنجاه تا درست کردیم. صد نفر آمدند. به خانمها غذا نرسیده بود. آبگوشت برای آقایان داشتیم. من مانده بودم، من سید پیش مادرم شرمنده شده بودم که روضهخوانها و گریهکنها و مهمانهای مادرم امشب گرسنه ماندند. تو را فرستادند ساعت دوازده شب از آنور قم، صد تا غذا آوردی اینجا. نون توی روستای اطراف جمکران، تو این بیابان. نون این گریهکنها را. شعری که میخواند:
"چادرت را بتکان، روزی ما را برسان."
این آقا تعارف نیست، این شوخی نیست، نه. واقعیت است. فاطمه زهرا عنایت دارد. محبین فاطمه زهرا، گریهکنهای فاطمه زهرا عنایت دارد. همینی که کسی ذرهای محبت تو دلش باشد نسبت به این صدیقه طاهره، مادر! مادر مهر مادری دارد. کسی کمترین صدا را بزند فاطمه زهرا، کمترین درخواست از او داشته باشد. این خانمی است که شب تا صبح برای مردم مدینه دعا میکرد، گریه میکرد. امام حسن مجتبی عرض کرد: "مادر جان، این همه دعا کردی برای مردم، برای خودت دعا نکردی؟" فرمود: "بنیه الجار ثم الدار. پسرم، اول همسایه فتح بعد خونه." کدام همسایهها را دعا میکرد؟ فاطمه زهرا. اینها خیلی آدمهای مؤمن و روبهراهی بودند. عمو همسایههایی که وقتی در خانهی فاطمه زهرا را آتش زدند، یکی از اینها بیرون نیامد. صدای فاطمه را شنیدند، به روی خودشان نیاوردند. آمدند گفتند: "علی جان به فاطمه بگو یا شب گریه کند یا روز. از صدای گریهاش خسته شدیم." همین گریه، همین همسایهها را فاطمه زهرا برایشان دعا میکرد، برایشان دلسوزی.
امشب است آن شب علی گریان شود
روضهخوان آن گُل پنهان شود
از نجف میآید او با اشک درد
را آهسته میگوید به درد
امشب اولین شب تنهایی امیرالمؤمنین. امشب اولین شبی است که بیفاطمه سر میشود.
دست توسل بر شفیعه، دامن آن را ز پنهان
ببینی با دلی خون، و نگاهی بیقرار
اشک میریزد به چون ابر، مینشیند در کنار تربت
یادش آید روزهای غربت
یاد شاید اتفاق کوچه گشته پرپر، ناشکفته غن
یادش آید ماجرای آن گُل، آنم امانت از پدر
یاد شاید اتفاق لحظه فاطمه بود و علی
خونه را زیر محجر میچکید، غربتش دل را به محشر میکشید.
زهرا از چه بستر ماندهای؟
از چه راز من پوشاندهای؟
پرده بردار و ببینم روی
جای زخم پهلو من خودم دیدم
تو را بی بال تو خون افتاده بودی پشت
گرچه پنهان میکنم، میکنی تو از علی صحنه را
با چشم خود دیدم ولی من خودم دیدم
تو را نی در میان کوچهها
دامن بردنت با تیغ شمشیر از
تا بگیرند از علیت فاطمه
از من تو کتمان میکنی
زخم را در جامه پنهان میکنی
خیز و ای گل ریحان من
زخم جان تو نشسته جان من
بیشتر از این پریشانم مکن
از صبوریت و مکن
من که دانم درد تو درد، درد تو این عالم زرد
اصلاً از اول خودم فهمیدم
این حقیقت را به چشمت دیدم.
شب اول بیمادری حسنین. امشب موقع دفن دور و بر شلوغ است. درست است عزادار داغدار است. برای منی دور و بر شلوغ است. آنقدر داغ از درون نمیسوزاند. همین که دور و بر... خصوصاً وقتی میروند آنجایی که جایگاه و امیت بوده، اتاق، خانهاش، محل کارش. آنجا دردها شروع میشود، خاطرات مرور میشود. امشب غریبانه تک و تنها بچهها جمع شدند. هر جای خانه را نگاه میکنند یاد مادر میافتند. "مادر بلند شو برامون دوباره غذا!" "این تنور بوی تو را میدهد." "همهی جای خانه بوی پیراهن و عطر تو را میدهد." "اذان شده مادر! پاشو نماز بخوان!" "زهرا! صدای ناله و نجوای تو تو گوش ما میماند. امشب خاموش شده این خانه." "مادر! پاشو قرآن بخوان!" "بابامان دارد وارد میشود، به استقبالش بیا." شستنش دور کن. اینها تازه خاطرات خوب است. یادهای دو خط روضه بخوانم.
امشب مادر سادات به همهی ما عنایت کنند. این فاطمیه همهی ما محتاج عنایت بانو هستیم. خاطرات دیگر بچهها چیست؟ بگویم بسم الله. هر وقت به این دیوار نگاه میکنم، یاد وقتی میافتند مادر به دیوار میگرفت، یک دست به پهلو. یاد این حیاط، یاد آن وقتی میافتند مادر روی زمین افتاد. چه نامحرمی از این در رد شد؟ هر وقت به این در نگاه میکنم، در نیمسوخته با خودم میگویم وقتی میافتند که مادر بین در و دیوار.
من ایست که مادرم را زار
گهی به کوچه خانه میزد زهرا
یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا
مثل « یعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون».
اللهم و نشهد عظمتک. یا الله، یا رحمان و یا رحیم، یا مقلب القلوب، ثبت قلوبنا علی دینک. انک علی کل شیء قدیر.
یا فاطمه، به حق فاطمه!
یا محسن، به حق الحسن!
یا قدیم الاحسان، به حق الحسین!
اللهم عجل لولیک الفرج. خدایا به حرمت مادر سادات، امالائمه، فاطمه زهرا، فرج فرزندش، منتقمش، امام زمان را برسان. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمرمان را نیز در خدمت حضرتش قرار بده. مثل ما نوکران حضرتش قرار بده. شهدا، فقها با ما را سر سفره با برکت فاطمه زهرا مهمان بفرما. شب اول قبر فاطمه زهرا به فریادمان برسان. آریو، کمتر از آنی ما را به خودمان واگذار نفرما. مرزهای اسلام را کامل عنایت بفرما. حاجت حاجتمندان را از صاحب برآورده بفرما. الهی شر دشمنان را به خودشان برگردان. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود بفرما. الهی در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت را به ما بفرما. هر آنچه گفتی و صلاح ما بود و آنچه نگفتیم، صلاح ما میدانیم، برای ما رقم بزن.
نبی و.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سیزدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه چهاردهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه پانزدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه شانزدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه هفدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه نوزدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه بیستم
شرح کتاب شط شراب
جلسه بیست و یکم
شرح کتاب شط شراب
در حال بارگذاری نظرات...