متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
مرحوم آیتالله العظمی بهجت در یکی دیگر از فرمایشاتشان میفرمایند که خواندن زندگینامه عالمان و بزرگان کمتر از دیدن کتابهای اخلاقی نیست. خب، خودِ کتابهای اخلاقی را آدم وقتی میخواند، بر او اثر دارد. مطالعه کتابهای اخلاقی، موعظه، نصیحت، اینها بر آدم اثر دارد. خواندن زندگینامه علما و بزرگان هم اینگونه است، بلکه شاید اثرش بیشتر باشد. زندگینامه علما و بزرگان شاید اثرش هم بیشتر باشد. مثلاً آدم یک وقتی در مورد غیبت نکردن روایت میشنود، ولی یک وقتی میبیند که یک کسی، یک بزرگی، در برابر غیبت چه حالی پیدا میکند.
حضرت امام رحمتالله علیه در مسجد سلماسی قم درس میدادند. یک روزی شنیدند، آن اواخر، که دو تا طلبه دارند با همدیگر صحبت میکنند. یکی از اینها جملهای گفت در مورد یکی دیگر از مراجع تقلید که کمی بوی غیبت میداد. کمی بوی غیبت میداد. گفتند که امام خمینی این جمله را که شنید به مدت سه روز بیمار شدند. سه روز بیمار و درسشان تعطیل شد. بعد از سه روز که آمدند نشستند و میخواستند درس را شروع کنند، هنوز نفسنفس میزدند. ما صد ساعت در مورد بدی غیبت بگوییم، شاید اثرش به اندازه همین یک دانه داستان نباشد.
زندگینامه علما و بزرگان، این شهدا، هر کدام از اینها یک جلوهاند، یک نورند. شهید حاج قاسم سلیمانی، شهید محسن حججی، شهدای مدافع حرم، شهدای هستهای، شهدای انقلاب، شهدای دفاع مقدس، شهدای امنیت؛ هر کدامشان یک حال و هوایی داشتند، ویژگیهایی داشتند. آدم وقتی اینها را میبیند، دل نورانی میشود، با صفا میشود، مُطهر میشود. احوالات بزرگان خیلی اثر دارد. الحمدلله کتابهای خوبی هم چاپ شده است؛ حالا در مورد زندگینامه شهدا، زندگینامه بزرگان. انشاءالله مسجد هم اگر بتوانند این کتابها را بیاورند و برای فروش بگذارند، و کتابخانه اینجا را فعال کنند. قبلاً کتابخانه مسجد فعال بود؛ تا قبل از بازسازی مسجد، اینجا کتابهایی داشت که استفاده میشد. الان البته کتابخانه را بردند این بغل، ظاهراً آنجاست. عزیزان بروند از کتابخانه استفاده بکنند، کتاب بگیرند. حالا آنجا هم انشاءالله کتابهای زندگینامه علما، بزرگان را بیشتر بیاورند.
زندگینامه شهدا خصوصاً خیلی اثرگذار است. زندگینامه شهید ابراهیم هادی را بخوانید. کتاب «سلام بر ابراهیم» خیلی کتاب اثرگذار و بسیار نورانی و باصفایی است. و همینطور شهدای دیگری که از علمایمان، بزرگانمان هستند. خواندن اینها آدم را با صفا میکند، آدم چیز یاد میگیرد؛ از نوع برخورد اینها، از نوع حرکات اینها.
میفرمایند که دو نفر از مراجع نجف، هنگامی که میخواستند برای زیارت امام رضا علیهالسلام از طریق ایران مشرف شوند، به احتمال اینکه مبادا در این سفر ناصرالدین شاه به ملاقاتشان بیاید، از آن سفر صرف نظر نمودند. با آن همه ثوابی که برای زیارت حضرت رضا علیهالسلام است. دو تا از مراجع نجف میخواستند بیایند مشهد. گفتند: «ما اگر بریم مشهد، ناصرالدین شاه میخواهد بیاد پیشمون.» از باب اینکه ناصرالدین شاه نیاید که یک وقت "تأیید ناصرالدین شاه نشود"، تا "تأیید ناصرالدین شاه نشود"، اینها قید سفر مشهد را زدند، قید زیارت امام رضا را زدند. حالا ماها گاهی برای یک زیارت صد تا گناهم میکنیم؛ ماشین را جلوِ در خانه یکی دیگر گذاشتیم و در ورود ممنوع میرویم، چراغ قرمز را رد میکنیم، در ازدحام و فشار و اذیت قرار میگیریم.
ولی علما اینطور بودند؛ چقدر حساسیت، چقدر وسواس، چقدر دقت، خصوصاً در این مسائل. تأیید ناصرالدین شاه وقتی نشود... ناصرالدین شاه آدم روبهراهی نبود. قید سفر را زدند تا یک ظالمی تأیید نشود، ظالمی تقویت نشود. "تقویت ظالم" خیلی بحث مهمی است. تو اداره گاهی آدم تو محل کارش با سکوتش ظالم را تقویت میکند، با لبخندش ظالم را تقویت میکند. در روایت داریم: اگر به صورت آدم بی نماز، آن آدمی که بی نماز است، لبخندی بزنی که تأیید کارش باشد، مثل این میماند که کعبه را هفتاد بار خراب کردهای. مثل این است که هفتاد تا پیغمبر را کشتهای. تأیید ظلم، و تأیید گناه خیلی مسئله حساس است. علمای ما وسواس داشتند در این مسائل، حساس بودند.
رنگ صورتشان میپرید، عرق روی صورت شان مینشست. همین آیتالله العظمی بهجت. در احوالشان گفتند گفتند که دو تا طلبه شمالی آمده بودند پیش ایشان؛ یکی از اینها با هم نشسته بودند، اینها پذیرایی می آوردند. یکی از اینها برگشت گفت: «آقا، ما با هم قرار داشتیم. برنج مثلاً باید با هم رد و بدل میکردیم. مثلاً از زمین هر کداممان تو ذهنم هست که مثلاً یک سال از زمین این بابا برنجها رو به جفتمون بدیم، سال بعد از زمین ما به جفتمون برنج.» یک تقسیمبندی اینشکلی داشتند. این یکی برگشت گفت: «آقا، اون سهمیه امسال را به ما نداده. حاج آقا، اون کلمه دیگه آن است که سهمیه را که باید امسال به ما میداد، نداده!» پایین بود با حالت شوخی فرمودند که: «یعنی باید گوش این آقا را بکشم؟» نزدیک به این عبارت. آقا نیست، رفته بود حیاط که مثلاً سرویس بهداشتی کار داشت. در موردش حرف زدند. راوی میگفت: «یهو دیدم رنگ آقای بهجت مثل گچ سفید شد. شروع کرد به لرزیدن.» زیرا احساس کرد غیبت است. این احساس کرد "غیبت". گفت: «ایشان کجا هستند؟» گفت: «یخ کردیم.» گفت: «آقا! نکنید این کار را. این که گفتم، غیبت بود.» واسه همین گفتند: اگر حلالیت از غیبت خواستی بطلبی، اگر رفتی به خودِ طرف گفتی غیبت او را کردی، و او ناراحت شد، پس برو پشت سرش استغفار کن و اعمال انجام بده. اگر ناراحت نمیشود و حلالت میکند، خب ناراحت میشود و دل او میشکند، پس جلو خودش هم میگویم که کار بدتر است؛ که هم غیبت است، هم دل او را شکوندی، هم آبرویش را بردی، هم دلش را شکوندی.
این بزرگان حساس بودند روی این مسائل. ما نمیگوییم نبی و یا ولی شویم؛ خمیره آنها خمیره دیگری است، ارواح ما از اجساد آنهاست. ما هرچقدر هم بخواهیم بالا برویم، روح ما به اندازه تن امام رضا علیهالسلام، هر چقدر رشد کنیم، روحمان اندازه تن امام رضا هم نمیشود. پاکی و طهارتی که تن امام رضا علیهالسلام دارد، از روح همه مومنین بالاتر است. درست! خمیره اینها فرق میکند، ولی میفرماید: بلکه میگوییم عالمان این امت بر اثر پیروی از رسول الله به جایی میرسند که از پیامبران گذشته افضل میشوند. گویا روایتی هم در این باب وارد شده که «علماء امتی افضل من انبیاء بنیاسرائیل». بعضیها راه افتادند دنبال پیغمبر، آقا از علما و بزرگان به جایی رسیدند که انبیاء قبلی، حتی بعضیهاشان به اینجا هم نرسیدند. با تقوا و مراقبت، با دقت، مثل خود مرحوم آیتالله العظمی بهجت، مثل حضرت امام خمینی رحمتالله علیه.
برخی بزرگان میفرمودند: امام خمینی حتی از اکثر امامزادههای ما بالاتر است. امامزادهها مقامهای معمولی داشتند. خیلی حضرت امام رحمتالله علیه خیلی موقعیت معنوی بالایی داشتند. اثر تقوا، بندگی خدا، دقت محض. منزل ایشان خادم آورده بودند در نجف. این خادم خیلی خوب کار نمیکرد. خانواده خیلی راضی نبودند از این خادم. بنا شد که خادم را تغییر بدهند. خانم دومی را آوردند. همسر امام که خود ایشان هم خیلی آدم مقید و مومنی بود، خدا همه آنها را رحمت کند. همسر امام میآید و تعریف میکند از این خادم دوم به حضرت امام، و میگوید که: «این خادم جدیدی که آوردیم، الحمدلله خوب کار میکند!» امام فرمودند: «این حرفت بوی غیبت خادم قبلی را میدهد. من حاضر نیستم گوش دهم.» بوی غیبت! «خوب کار نمیکرد!»
همسر ایشان فرموده بود که وقتی امام از من خواستگاری کرد، من شرطهای سختی برایش گذاشتم. «همسر دوم نباید بگیری.» که البته حالا خیلی سخت نیست. «حالا باید به من، نمیدانم، رسیدگی کنی، خانهام را چطور قرار بدهی.» من چون ایشان در وضعیت خوبی بزرگ شده بود، خانم امام در خانهای بزرگ شده بود که خادم داشت، مثلاً کنیز اینها. «خادم باید بگیری. بعد من مثلاً خیلی نمیتوانم قم دوام بیاورم، جای توی خانه تنگ و تاریک و سخت و فلان و اینها.» خیلی شرایط سختی برای امام گذاشته بود. حضرت امام هم قبول کرده بودند با اینکه امام هم سنشان خیلی بیشتر بود. حضرت امام نزدیک سی سالشان بود. خانم ایشان تقریباً چهارده، پانزده سال؛ نصف سن خانم امام. خانم امام شرطهای سختی گذاشت. حضرت امام همه را قبول کرد. خانم امام سوال میکند که: «شما شرطت برای ازدواج چیست؟» فکر کرد: خب، لابد ایشان هم شرط سختی میگذارد. قاعدتاً این همه شرط سخت گذاشت. امام «گفت: امام فرمودند که: "یک کلمه معصیت خدا را. تنها شرط من این است که با هم زندگی کنیم، در تمام عمر یک بار معصیت خدا را مرتکب نشویم."» «غذات اینطور باشد، لباست اینطور باشد، مدل مویت اینشکلی باشد، خانه باید جارو شده باشد، ظرف کثیف توی ظرفشویی نبینم، من فلان غذا را دوست ندارم، آن غذا را خیلی دوست دارم.» یک کلمه از اینها نگفته بودند امام خمینی. بنده خدا، انسان صالح. فقط شرطش این بود: معصیت خدا. خب، همچین بنده صالحی!
امام پدر و مادرش در سن کودکی ایشان از دنیا رفته بودند. پدر ایشان که شهید شد، میدانید امام هم فرزند شهید هستند، هم پدر شهید؛ پدر ایشان، شهید سیدمصطفی خمینی، پسر ایشان هم شهید سیدمصطفی خمینی. خیلی جالب: پدر و پسر هر دو مصطفی خمینی. خدا رحمت کند همه آنها را. در سن کمی هم امام بودند که پدرشان هم از دنیا رفت، هم مادرشان. و با یتیمی و اینها بزرگ شدند، با غربت. در قم هم که تحصیل میکرد و تقریباً بیکس و کار بود. حضرت امام یک برادر فقط داشت؛ آیتالله پسندیده، که فاصله سنی تقریباً زیادتر از آن فاصله داشت با امام، و بزرگتر از امام.
وقتی رفته بود خواستگاری، خواستگاریِ مرحوم آیتالله لواسانی که از دوستان امام بود. به ایشان میگوید که آقا، من این خانم (خانم ثقفی) که فرزند عالم هم بود و همه پدر و پدربزرگ ایشان عالم بودند، گفت که این از آشناهای ماست، در تهران زندگی میکنند، خانمهای خیلی خوبیاند. من واسطه بشوم شما بروید خواستگاری. امام میآیند خواستگاری. و این دختر که «خانم امام» بعدها شد، خانم ثقفی، اول خیلی واکنش منفی و سختی داشت، چون هم سنش کم بود، نمیتوانست با شرایط طلبگی زندگی بکند. هم از مادربزرگش نمیتوانست جدا بشود. مادربزرگش را خیلی دوست داشت. این مسائل باعث شده بود که ایشان همان اولی که امام آمد، با خیلی تلخی و اینها امام را رد کرد. نگذاشتند که امام برای خواستگاری دیگر وارد گفتگو و صحبت و اینها بشود. امام را رد کرد. حالا امام هم ظاهراً دلشان شکسته بوده از اینکه خواستگاری که رفته بودند، چون از قم هم پا شده بودند آمده بودند تهران. ظاهراً دل شکسته شده بودند. با دل شکستگی امام میرود.
فرداش، اینجا را خوب دل بدهید عزیزان، قشنگه این ماجرا، به درد این ایاممان میخورد. فرداش دیده بودند که خانم امام، خانم ثقفی، خدیجه سیره، ایشان صبح از خواب پا شده و دارد ناله و گریه میکند. رفت تو بغل مادربزرگش با گریه و زاری گفت: «اون آقا سیدی که دیروز اومده بود خواستگاری، بگین دوباره بیاد.» گفتند: «چی شده؟» گفت: «دیشب خواب دیدم تو این صحنه منزلمون، تو فضای خونه و حیاط و اینها، خانم بزرگواری وارد منزل شد.» پرسیدم: «ایشان کیست؟» گفتند: «فاطمه زهرا سلامالله علیها.» با اشتیاق رفتم جلو، سلام دادم. دیدم خانم روی خود را از من برگرداندند، به من اعتنا نکردند. گفتم: «بیبی جان، مادر جان خانم جان، چرا به من اعتنا نمیکنید؟» فرمودند: «پسرم میآید خواستگاریت، بیرونش میکنی؟» اینها این بودند! این بزرگ ها اینجور اتصال داشتند. انگار فاطمه زهرا رفتند خواستگاری برای حضرت امام رحمتالله. که امام فهمید که امام خمینی مورد تایید حضرت زهرا است. ناراحتم از این باب که دیگر درخواست کرد. اما آمدند. البته بعد هم باز شرایط خودشان را مطرح کردند.
این بزرگان، آقا، اینطور بودند. این جور اتصال با حضرت زهرا سلامالله علیها. شهید ردانیپور، موقع ازدواج، از شهدای بزرگ و عزیز ماست، از شهدای اصفهان، از شهدای خوب، از شهدای روحانی، خدا رحمتش کند. ایشان وقتی میخواست ازدواج بکند، با اینکه ازدواج اولش هم بود، چون شنیده بود که حضرت امام فرمودند که با همسران شهدا ازدواج بکنید، اینها جوانند، شوهر از دست دادهاند، اولویت دارد ازدواج با اینها. شهید ردانیپور در محله خودشان، یک خانمی را پیدا میکند از همسران شهدا. تصمیم میگیرد که با او ازدواج کند. به خانواده خودش خبر نمیدهد، چون مادرش مخالفت میکرد. اگه میفهمیده ایشان همسر شهید است، یعنی همسر یک شهید دیگر است، میروند خواستگاری و شرایط جور میشود و بنا میشود ازدواج کنند. قرار میشود که کارت دعوت بنویسند. برای چند نفر از اهل بیت: یکی برای امام رضا علیهالسلام کارت دعوت مینویسند. یکی برای امام زمان که میروند توی مسجد جمکران میاندازند. یکی هم برای حضرت زهرا سلامالله علیها که آن را در ضریح حضرت معصومه سلامالله علیها میاندازند.
خانم ایشان میگوید که مراسم ازدواج برگزار کردیم. شبی که عروسی و ازدواج ما بود، مراسم جشن بود، تمام شد. استراحت داشتیم میکنیم. نصف شب دیدم صدای ناله شهید مصطفی ردانیپور که چند روز بعد از ازدواجش هم شهید شد. بعد همان ازدواج رفت جبهه و بعد دیگر برنگشت. گفت: «دیدم صدای نالهاش بلند است و داد میزند و گریه میکند که: "قربان محبت و معرفت شما."» گفتم: «چی شده؟» گفت: «یادته رفتیم حضرت زهرا را دعوت کردیم برای عروسی؟ الان به خوابم آمدند، فرمودند: "آقا مصطفی، ما در مراسم عروسی تو شرکت کردیم. ما را دعوت کردی، ما آمدیم. مگر میشود دعوت بشویم و نیاییم؟"» اینجور محبت دارند به محبینشان، به شیعیانشان. همچین مادر کریمهای است. مادر همه محبین است. مادر همه شیعیان است. دلش نیامد فاطمه زهرا ببیند آقا روحالله خمینی، شاهین زرارهای که (ذریهای که) بعد از چندین نسل از او آمده، یکم رنجیده و دلشکسته است. رفت در خوابش خواستگاری. دلش نیامد دعوت مصطفی ردانیپور را پس بزند، پس آمد و فرمود که: «ما در مراسم عروسی تو شرکت کردیم.»
این خانمی که دلش نمیآید یکی از ذریه دورش، و یک سیدی دلشکسته بشود، احساس غربت کند، چه کشید موقعی که داشت از این دنیا میرفت و این حسن و حسین را داشت در این دنیا تنها میگذاشت. چه داغی به دل فاطمه زهرا سلامالله علیها بود. چقدر این بچهها را دوست داشت فاطمه. چقدر دلسوزی کرد برای اینها. به امیرالمومنین عرض کرد: «علی جان، بعد از من برای یتیمهای منم گریه کن. هم برای خودم گریه کن.» کجا دیدید کسی وصیت بکند که بعد از من برایم گریه کنی؟ کجا دیدی کسی وصیت بکند بعد از من برای بچههایم گریه کن؟ یعنی دلسوزی کن. «علی جان برای این بچهها دلسوزی کن. این بچهها غریبند، این بچهها یتیمند، این بچهها بیکسند.» و بعد از من تو این شهر با این سن کم، بچههای چهار پنج ساله قد و نیمقد، دلشکسته.
یا فاطمه الزهرا، یا بنت محمد، یا قرهالعین الرسول، یا سیدنا و مولانا، انا توجهّنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله، و قدمناک بین یدی حاجاتنا، یا وجیهتاً عند الله، اشفع لنا عند الله.
میزبان تو میشود ملکوت
یا ملائک در آستان توام
لحظهای که قنوت میگیری
همه شهر مهمان توام
چتر این رحمت الهی را
بر سر اهل شهر گسترده
با تو همسایهها چه خوشبختند
همه را یک به یک دعا کرده
ما که همسایه تو نه اما
زیر سایت هستیم، در هیاهوی
روز محشرم، به نخ چادر
تو دلبسته ایم.
درس عشق است، درس زندگیت
بین خانه، صفا و سادگیت
چه دفاع مقدسی شده
در دل جبهه ایستادگیت
بهتر از این کدام تقدیر است؟
در دفاع از علی شهید باب شد
بعد از آن حماسه تو در رکاب
ولی، شهید شدن نام زهرا
به میان معرکهها نقش بست.
فرزند حاج قاسمها
دل سردار ما سرای علی
وقف روضه زهرا
چقدر دوست داشت حاج قاسم سلیمانی، حضرت زهرا سلامالله علیها را. خوش به حالش، با روی سفید از این دنیا رفت به محضر صدیقه کبری. خدا کند ما هم رو سفید از این دنیا بریم. سالها بود بانی روضه حال
بر سفره تو حاج قاسم که مرد میدان بود.
حاج قاسم که میدان است، تو علمدار عزت و کوثری.
کوثری و بیتو شب قدر عالمی زهرا.
حیف قدر تو را ندانستند.
ما از آن قدرناشناسیها
ما از این زخمها داریم.
با درِ خانه تو میسوزیم
با درِ خانه تو میباریم.
بر غربتت، شهادت و ریسمان،
شعله، میخ در، سرد، دیوار غم گذاشت
علی تکیه از کوه بردی.
ما گوشه بچههای تو گریان
روضه برپاست کنج خانه تو.
در دل آسمان چه غوغایی است
نیست وقت تشییع مخفیانه تو.
همراه یاسی باغبان را
علی به خاک سپرد.
مثل گنجی که میشود پنهان آسمان را
علی بخوان: لاالهالاالله...
قربان دل ای وای بچههای تو. مادر را غریبانه از دست دادند. غلام غربت بابا را میبینند. بابا چقدر این روزها شکسته شده است. بعد از مادر، انگار چند سال پیر شده است. امیرالمومنین، خیلی این داغ سنگین است. هنوز دو سه ماه بیشتر نگذشته، پیغمبر اکرم را به خاک سپردند، و کمر علی شکست در داغ پیغمبر. آنقدر سریع، آنقدر زود، تو این فاصله، حالا پاره تنش، عزیز دلش را به خاک میسپرد. دوباره.
مرحوم حاج عبدالزهرا کعبی، منبری بود در کربلا. یک شب ایام فاطمیه آمد بالای منبر و گفت: «مردم، دیشب خوابی دیدم. میخواهم بگویم. امشب هرکی آماده است بسمالله.» خدا نظر کند به دل ما، رحمت خدا جاری بشود با این روضه. اشکها انشاءالله، مشکلات این جمع، مشکلات جامعهمان انشاءالله برطرف بشود. عنایت و رحمت خدا.
حاج عبدالزهرا کعبی گفت: «دیشب خواب هستم و امام حسین علیهالسلام را دیدم. به من فرمودند: "عبدالزهرا، چرا ایام فاطمیه روضه ما را نمیخوانی؟"» عرض کردم: «فداتون بشم، من که همیشه روضهخوان شما هستم. گریز همه روضههام شمایید، مظلومیت شماست.» فرمودند: «نه، روضه مخصوص ما در ایام فاطمیه است.» عرض کردم: «چیست فداتون بشم؟ بهم یاد بدین بخوانم.» فرمودند: «اون وقتی که دشمنها ریختند داخل منزل ما. یک طرف دستهای پدرم را میبستند، با این حال به زور از خانه خارجش میکردند. از یک طرف مادر ما را بین در و دیوار و مجروح و مصدومش کرده بودند، با شمشیر و تازیانه میزدند مهاجمان. ایستاده نمیدانستیم باید به بابا کمک کنیم یا به مادر کمک کنیم. از یک طرف سن و سالی نداشتیم، تاب و قدرتی نداشتیم. فقط ایستادیم، مظلومیت این پدر و مادر را نگاه کردیم و خون گریستیم.»
ای وای بریده روضه. التماس دعا.
امیرالمومنین هم با دست بسته نگاه میکرد که فاطمهاش را جلو چشمش هتک حرمت کردند. این یک جای ماجرا علی بود، دستش بسته و جلو چشمش به ناموسش بیاحترامی و جسارت کردند. یک علی دیگر هم داریم: ابنالحسین (امام سجاد) در شهر، با دست بسته، جلو چشمش به ناموسش بیاحترامی و جسارت میکردند. دست روی اینها بلند میکردند. یا حسین جان، حسین جان، حسین حسین جان، علی...
لعنهالله علی القوم الظالمین. عظمت که... یا الله یا رحمن و یا رحیم، یا مقلّب القلوب، قلوبنا علی دینک، انک علی کل شیءٍ قدیر. یا حمیدُ به حق محمد، یا فاطمهُ به حق فاطمه، یا محسنُ به حق الحسن، یا قدیمُ الاحسان به حق الحسین. اللهم عجّل لولیک الفرج.
خدایا به مظلومیت و غربت صدیقه طاهره، فرج فرزندش امام زمان را برسان. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات، شهدا، فقها، امام راحل را سفرهنشین فاطمه زهرا مهمان بفرما. شب اول قبر فاطمه زهرا به فریادمان برسان. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت را نصیبمان بفرما. آنی و کمتر از آنی ما را به خودمان وا مگذار. ظالمین را به خودشان برگردان. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت را اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود بفرما. مرزا را به شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. حاجت حاجتمندان را برآورده بفرما. رهبر عزیز انقلاب را حفظ و نصرت کامل عنایت بفرما. آنچه گفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن.
رحمالله من قرأ الفاتحه.
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
مرحوم آیتالله العظمی بهجت در یکی دیگر از فرمایشاتشان میفرمایند که خواندن زندگینامه عالمان و بزرگان کمتر از دیدن کتابهای اخلاقی نیست. خب، خودِ کتابهای اخلاقی را آدم وقتی میخواند، بر او اثر دارد. مطالعه کتابهای اخلاقی، موعظه، نصیحت، اینها بر آدم اثر دارد. خواندن زندگینامه علما و بزرگان هم اینگونه است، بلکه شاید اثرش بیشتر باشد. زندگینامه علما و بزرگان شاید اثرش هم بیشتر باشد. مثلاً آدم یک وقتی در مورد غیبت نکردن روایت میشنود، ولی یک وقتی میبیند که یک کسی، یک بزرگی، در برابر غیبت چه حالی پیدا میکند.
حضرت امام رحمتالله علیه در مسجد سلماسی قم درس میدادند. یک روزی شنیدند، آن اواخر، که دو تا طلبه دارند با همدیگر صحبت میکنند. یکی از اینها جملهای گفت در مورد یکی دیگر از مراجع تقلید که کمی بوی غیبت میداد. کمی بوی غیبت میداد. گفتند که امام خمینی این جمله را که شنید به مدت سه روز بیمار شدند. سه روز بیمار و درسشان تعطیل شد. بعد از سه روز که آمدند نشستند و میخواستند درس را شروع کنند، هنوز نفسنفس میزدند. ما صد ساعت در مورد بدی غیبت بگوییم، شاید اثرش به اندازه همین یک دانه داستان نباشد.
زندگینامه علما و بزرگان، این شهدا، هر کدام از اینها یک جلوهاند، یک نورند. شهید حاج قاسم سلیمانی، شهید محسن حججی، شهدای مدافع حرم، شهدای هستهای، شهدای انقلاب، شهدای دفاع مقدس، شهدای امنیت؛ هر کدامشان یک حال و هوایی داشتند، ویژگیهایی داشتند. آدم وقتی اینها را میبیند، دل نورانی میشود، با صفا میشود، مُطهر میشود. احوالات بزرگان خیلی اثر دارد. الحمدلله کتابهای خوبی هم چاپ شده است؛ حالا در مورد زندگینامه شهدا، زندگینامه بزرگان. انشاءالله مسجد هم اگر بتوانند این کتابها را بیاورند و برای فروش بگذارند، و کتابخانه اینجا را فعال کنند. قبلاً کتابخانه مسجد فعال بود؛ تا قبل از بازسازی مسجد، اینجا کتابهایی داشت که استفاده میشد. الان البته کتابخانه را بردند این بغل، ظاهراً آنجاست. عزیزان بروند از کتابخانه استفاده بکنند، کتاب بگیرند. حالا آنجا هم انشاءالله کتابهای زندگینامه علما، بزرگان را بیشتر بیاورند.
زندگینامه شهدا خصوصاً خیلی اثرگذار است. زندگینامه شهید ابراهیم هادی را بخوانید. کتاب «سلام بر ابراهیم» خیلی کتاب اثرگذار و بسیار نورانی و باصفایی است. و همینطور شهدای دیگری که از علمایمان، بزرگانمان هستند. خواندن اینها آدم را با صفا میکند، آدم چیز یاد میگیرد؛ از نوع برخورد اینها، از نوع حرکات اینها.
میفرمایند که دو نفر از مراجع نجف، هنگامی که میخواستند برای زیارت امام رضا علیهالسلام از طریق ایران مشرف شوند، به احتمال اینکه مبادا در این سفر ناصرالدین شاه به ملاقاتشان بیاید، از آن سفر صرف نظر نمودند. با آن همه ثوابی که برای زیارت حضرت رضا علیهالسلام است. دو تا از مراجع نجف میخواستند بیایند مشهد. گفتند: «ما اگر بریم مشهد، ناصرالدین شاه میخواهد بیاد پیشمون.» از باب اینکه ناصرالدین شاه نیاید که یک وقت "تأیید ناصرالدین شاه نشود"، تا "تأیید ناصرالدین شاه نشود"، اینها قید سفر مشهد را زدند، قید زیارت امام رضا را زدند. حالا ماها گاهی برای یک زیارت صد تا گناهم میکنیم؛ ماشین را جلوِ در خانه یکی دیگر گذاشتیم و در ورود ممنوع میرویم، چراغ قرمز را رد میکنیم، در ازدحام و فشار و اذیت قرار میگیریم.
ولی علما اینطور بودند؛ چقدر حساسیت، چقدر وسواس، چقدر دقت، خصوصاً در این مسائل. تأیید ناصرالدین شاه وقتی نشود... ناصرالدین شاه آدم روبهراهی نبود. قید سفر را زدند تا یک ظالمی تأیید نشود، ظالمی تقویت نشود. "تقویت ظالم" خیلی بحث مهمی است. تو اداره گاهی آدم تو محل کارش با سکوتش ظالم را تقویت میکند، با لبخندش ظالم را تقویت میکند. در روایت داریم: اگر به صورت آدم بی نماز، آن آدمی که بی نماز است، لبخندی بزنی که تأیید کارش باشد، مثل این میماند که کعبه را هفتاد بار خراب کردهای. مثل این است که هفتاد تا پیغمبر را کشتهای. تأیید ظلم، و تأیید گناه خیلی مسئله حساس است. علمای ما وسواس داشتند در این مسائل، حساس بودند.
رنگ صورتشان میپرید، عرق روی صورت شان مینشست. همین آیتالله العظمی بهجت. در احوالشان گفتند گفتند که دو تا طلبه شمالی آمده بودند پیش ایشان؛ یکی از اینها با هم نشسته بودند، اینها پذیرایی می آوردند. یکی از اینها برگشت گفت: «آقا، ما با هم قرار داشتیم. برنج مثلاً باید با هم رد و بدل میکردیم. مثلاً از زمین هر کداممان تو ذهنم هست که مثلاً یک سال از زمین این بابا برنجها رو به جفتمون بدیم، سال بعد از زمین ما به جفتمون برنج.» یک تقسیمبندی اینشکلی داشتند. این یکی برگشت گفت: «آقا، اون سهمیه امسال را به ما نداده. حاج آقا، اون کلمه دیگه آن است که سهمیه را که باید امسال به ما میداد، نداده!» پایین بود با حالت شوخی فرمودند که: «یعنی باید گوش این آقا را بکشم؟» نزدیک به این عبارت. آقا نیست، رفته بود حیاط که مثلاً سرویس بهداشتی کار داشت. در موردش حرف زدند. راوی میگفت: «یهو دیدم رنگ آقای بهجت مثل گچ سفید شد. شروع کرد به لرزیدن.» زیرا احساس کرد غیبت است. این احساس کرد "غیبت". گفت: «ایشان کجا هستند؟» گفت: «یخ کردیم.» گفت: «آقا! نکنید این کار را. این که گفتم، غیبت بود.» واسه همین گفتند: اگر حلالیت از غیبت خواستی بطلبی، اگر رفتی به خودِ طرف گفتی غیبت او را کردی، و او ناراحت شد، پس برو پشت سرش استغفار کن و اعمال انجام بده. اگر ناراحت نمیشود و حلالت میکند، خب ناراحت میشود و دل او میشکند، پس جلو خودش هم میگویم که کار بدتر است؛ که هم غیبت است، هم دل او را شکوندی، هم آبرویش را بردی، هم دلش را شکوندی.
این بزرگان حساس بودند روی این مسائل. ما نمیگوییم نبی و یا ولی شویم؛ خمیره آنها خمیره دیگری است، ارواح ما از اجساد آنهاست. ما هرچقدر هم بخواهیم بالا برویم، روح ما به اندازه تن امام رضا علیهالسلام، هر چقدر رشد کنیم، روحمان اندازه تن امام رضا هم نمیشود. پاکی و طهارتی که تن امام رضا علیهالسلام دارد، از روح همه مومنین بالاتر است. درست! خمیره اینها فرق میکند، ولی میفرماید: بلکه میگوییم عالمان این امت بر اثر پیروی از رسول الله به جایی میرسند که از پیامبران گذشته افضل میشوند. گویا روایتی هم در این باب وارد شده که «علماء امتی افضل من انبیاء بنیاسرائیل». بعضیها راه افتادند دنبال پیغمبر، آقا از علما و بزرگان به جایی رسیدند که انبیاء قبلی، حتی بعضیهاشان به اینجا هم نرسیدند. با تقوا و مراقبت، با دقت، مثل خود مرحوم آیتالله العظمی بهجت، مثل حضرت امام خمینی رحمتالله علیه.
برخی بزرگان میفرمودند: امام خمینی حتی از اکثر امامزادههای ما بالاتر است. امامزادهها مقامهای معمولی داشتند. خیلی حضرت امام رحمتالله علیه خیلی موقعیت معنوی بالایی داشتند. اثر تقوا، بندگی خدا، دقت محض. منزل ایشان خادم آورده بودند در نجف. این خادم خیلی خوب کار نمیکرد. خانواده خیلی راضی نبودند از این خادم. بنا شد که خادم را تغییر بدهند. خانم دومی را آوردند. همسر امام که خود ایشان هم خیلی آدم مقید و مومنی بود، خدا همه آنها را رحمت کند. همسر امام میآید و تعریف میکند از این خادم دوم به حضرت امام، و میگوید که: «این خادم جدیدی که آوردیم، الحمدلله خوب کار میکند!» امام فرمودند: «این حرفت بوی غیبت خادم قبلی را میدهد. من حاضر نیستم گوش دهم.» بوی غیبت! «خوب کار نمیکرد!»
همسر ایشان فرموده بود که وقتی امام از من خواستگاری کرد، من شرطهای سختی برایش گذاشتم. «همسر دوم نباید بگیری.» که البته حالا خیلی سخت نیست. «حالا باید به من، نمیدانم، رسیدگی کنی، خانهام را چطور قرار بدهی.» من چون ایشان در وضعیت خوبی بزرگ شده بود، خانم امام در خانهای بزرگ شده بود که خادم داشت، مثلاً کنیز اینها. «خادم باید بگیری. بعد من مثلاً خیلی نمیتوانم قم دوام بیاورم، جای توی خانه تنگ و تاریک و سخت و فلان و اینها.» خیلی شرایط سختی برای امام گذاشته بود. حضرت امام هم قبول کرده بودند با اینکه امام هم سنشان خیلی بیشتر بود. حضرت امام نزدیک سی سالشان بود. خانم ایشان تقریباً چهارده، پانزده سال؛ نصف سن خانم امام. خانم امام شرطهای سختی گذاشت. حضرت امام همه را قبول کرد. خانم امام سوال میکند که: «شما شرطت برای ازدواج چیست؟» فکر کرد: خب، لابد ایشان هم شرط سختی میگذارد. قاعدتاً این همه شرط سخت گذاشت. امام «گفت: امام فرمودند که: "یک کلمه معصیت خدا را. تنها شرط من این است که با هم زندگی کنیم، در تمام عمر یک بار معصیت خدا را مرتکب نشویم."» «غذات اینطور باشد، لباست اینطور باشد، مدل مویت اینشکلی باشد، خانه باید جارو شده باشد، ظرف کثیف توی ظرفشویی نبینم، من فلان غذا را دوست ندارم، آن غذا را خیلی دوست دارم.» یک کلمه از اینها نگفته بودند امام خمینی. بنده خدا، انسان صالح. فقط شرطش این بود: معصیت خدا. خب، همچین بنده صالحی!
امام پدر و مادرش در سن کودکی ایشان از دنیا رفته بودند. پدر ایشان که شهید شد، میدانید امام هم فرزند شهید هستند، هم پدر شهید؛ پدر ایشان، شهید سیدمصطفی خمینی، پسر ایشان هم شهید سیدمصطفی خمینی. خیلی جالب: پدر و پسر هر دو مصطفی خمینی. خدا رحمت کند همه آنها را. در سن کمی هم امام بودند که پدرشان هم از دنیا رفت، هم مادرشان. و با یتیمی و اینها بزرگ شدند، با غربت. در قم هم که تحصیل میکرد و تقریباً بیکس و کار بود. حضرت امام یک برادر فقط داشت؛ آیتالله پسندیده، که فاصله سنی تقریباً زیادتر از آن فاصله داشت با امام، و بزرگتر از امام.
وقتی رفته بود خواستگاری، خواستگاریِ مرحوم آیتالله لواسانی که از دوستان امام بود. به ایشان میگوید که آقا، من این خانم (خانم ثقفی) که فرزند عالم هم بود و همه پدر و پدربزرگ ایشان عالم بودند، گفت که این از آشناهای ماست، در تهران زندگی میکنند، خانمهای خیلی خوبیاند. من واسطه بشوم شما بروید خواستگاری. امام میآیند خواستگاری. و این دختر که «خانم امام» بعدها شد، خانم ثقفی، اول خیلی واکنش منفی و سختی داشت، چون هم سنش کم بود، نمیتوانست با شرایط طلبگی زندگی بکند. هم از مادربزرگش نمیتوانست جدا بشود. مادربزرگش را خیلی دوست داشت. این مسائل باعث شده بود که ایشان همان اولی که امام آمد، با خیلی تلخی و اینها امام را رد کرد. نگذاشتند که امام برای خواستگاری دیگر وارد گفتگو و صحبت و اینها بشود. امام را رد کرد. حالا امام هم ظاهراً دلشان شکسته بوده از اینکه خواستگاری که رفته بودند، چون از قم هم پا شده بودند آمده بودند تهران. ظاهراً دل شکسته شده بودند. با دل شکستگی امام میرود.
فرداش، اینجا را خوب دل بدهید عزیزان، قشنگه این ماجرا، به درد این ایاممان میخورد. فرداش دیده بودند که خانم امام، خانم ثقفی، خدیجه سیره، ایشان صبح از خواب پا شده و دارد ناله و گریه میکند. رفت تو بغل مادربزرگش با گریه و زاری گفت: «اون آقا سیدی که دیروز اومده بود خواستگاری، بگین دوباره بیاد.» گفتند: «چی شده؟» گفت: «دیشب خواب دیدم تو این صحنه منزلمون، تو فضای خونه و حیاط و اینها، خانم بزرگواری وارد منزل شد.» پرسیدم: «ایشان کیست؟» گفتند: «فاطمه زهرا سلامالله علیها.» با اشتیاق رفتم جلو، سلام دادم. دیدم خانم روی خود را از من برگرداندند، به من اعتنا نکردند. گفتم: «بیبی جان، مادر جان خانم جان، چرا به من اعتنا نمیکنید؟» فرمودند: «پسرم میآید خواستگاریت، بیرونش میکنی؟» اینها این بودند! این بزرگ ها اینجور اتصال داشتند. انگار فاطمه زهرا رفتند خواستگاری برای حضرت امام رحمتالله. که امام فهمید که امام خمینی مورد تایید حضرت زهرا است. ناراحتم از این باب که دیگر درخواست کرد. اما آمدند. البته بعد هم باز شرایط خودشان را مطرح کردند.
این بزرگان، آقا، اینطور بودند. این جور اتصال با حضرت زهرا سلامالله علیها. شهید ردانیپور، موقع ازدواج، از شهدای بزرگ و عزیز ماست، از شهدای اصفهان، از شهدای خوب، از شهدای روحانی، خدا رحمتش کند. ایشان وقتی میخواست ازدواج بکند، با اینکه ازدواج اولش هم بود، چون شنیده بود که حضرت امام فرمودند که با همسران شهدا ازدواج بکنید، اینها جوانند، شوهر از دست دادهاند، اولویت دارد ازدواج با اینها. شهید ردانیپور در محله خودشان، یک خانمی را پیدا میکند از همسران شهدا. تصمیم میگیرد که با او ازدواج کند. به خانواده خودش خبر نمیدهد، چون مادرش مخالفت میکرد. اگه میفهمیده ایشان همسر شهید است، یعنی همسر یک شهید دیگر است، میروند خواستگاری و شرایط جور میشود و بنا میشود ازدواج کنند. قرار میشود که کارت دعوت بنویسند. برای چند نفر از اهل بیت: یکی برای امام رضا علیهالسلام کارت دعوت مینویسند. یکی برای امام زمان که میروند توی مسجد جمکران میاندازند. یکی هم برای حضرت زهرا سلامالله علیها که آن را در ضریح حضرت معصومه سلامالله علیها میاندازند.
خانم ایشان میگوید که مراسم ازدواج برگزار کردیم. شبی که عروسی و ازدواج ما بود، مراسم جشن بود، تمام شد. استراحت داشتیم میکنیم. نصف شب دیدم صدای ناله شهید مصطفی ردانیپور که چند روز بعد از ازدواجش هم شهید شد. بعد همان ازدواج رفت جبهه و بعد دیگر برنگشت. گفت: «دیدم صدای نالهاش بلند است و داد میزند و گریه میکند که: "قربان محبت و معرفت شما."» گفتم: «چی شده؟» گفت: «یادته رفتیم حضرت زهرا را دعوت کردیم برای عروسی؟ الان به خوابم آمدند، فرمودند: "آقا مصطفی، ما در مراسم عروسی تو شرکت کردیم. ما را دعوت کردی، ما آمدیم. مگر میشود دعوت بشویم و نیاییم؟"» اینجور محبت دارند به محبینشان، به شیعیانشان. همچین مادر کریمهای است. مادر همه محبین است. مادر همه شیعیان است. دلش نیامد فاطمه زهرا ببیند آقا روحالله خمینی، شاهین زرارهای که (ذریهای که) بعد از چندین نسل از او آمده، یکم رنجیده و دلشکسته است. رفت در خوابش خواستگاری. دلش نیامد دعوت مصطفی ردانیپور را پس بزند، پس آمد و فرمود که: «ما در مراسم عروسی تو شرکت کردیم.»
این خانمی که دلش نمیآید یکی از ذریه دورش، و یک سیدی دلشکسته بشود، احساس غربت کند، چه کشید موقعی که داشت از این دنیا میرفت و این حسن و حسین را داشت در این دنیا تنها میگذاشت. چه داغی به دل فاطمه زهرا سلامالله علیها بود. چقدر این بچهها را دوست داشت فاطمه. چقدر دلسوزی کرد برای اینها. به امیرالمومنین عرض کرد: «علی جان، بعد از من برای یتیمهای منم گریه کن. هم برای خودم گریه کن.» کجا دیدید کسی وصیت بکند که بعد از من برایم گریه کنی؟ کجا دیدی کسی وصیت بکند بعد از من برای بچههایم گریه کن؟ یعنی دلسوزی کن. «علی جان برای این بچهها دلسوزی کن. این بچهها غریبند، این بچهها یتیمند، این بچهها بیکسند.» و بعد از من تو این شهر با این سن کم، بچههای چهار پنج ساله قد و نیمقد، دلشکسته.
یا فاطمه الزهرا، یا بنت محمد، یا قرهالعین الرسول، یا سیدنا و مولانا، انا توجهّنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله، و قدمناک بین یدی حاجاتنا، یا وجیهتاً عند الله، اشفع لنا عند الله.
میزبان تو میشود ملکوت
یا ملائک در آستان توام
لحظهای که قنوت میگیری
همه شهر مهمان توام
چتر این رحمت الهی را
بر سر اهل شهر گسترده
با تو همسایهها چه خوشبختند
همه را یک به یک دعا کرده
ما که همسایه تو نه اما
زیر سایت هستیم، در هیاهوی
روز محشرم، به نخ چادر
تو دلبسته ایم.
درس عشق است، درس زندگیت
بین خانه، صفا و سادگیت
چه دفاع مقدسی شده
در دل جبهه ایستادگیت
بهتر از این کدام تقدیر است؟
در دفاع از علی شهید باب شد
بعد از آن حماسه تو در رکاب
ولی، شهید شدن نام زهرا
به میان معرکهها نقش بست.
فرزند حاج قاسمها
دل سردار ما سرای علی
وقف روضه زهرا
چقدر دوست داشت حاج قاسم سلیمانی، حضرت زهرا سلامالله علیها را. خوش به حالش، با روی سفید از این دنیا رفت به محضر صدیقه کبری. خدا کند ما هم رو سفید از این دنیا بریم. سالها بود بانی روضه حال
بر سفره تو حاج قاسم که مرد میدان بود.
حاج قاسم که میدان است، تو علمدار عزت و کوثری.
کوثری و بیتو شب قدر عالمی زهرا.
حیف قدر تو را ندانستند.
ما از آن قدرناشناسیها
ما از این زخمها داریم.
با درِ خانه تو میسوزیم
با درِ خانه تو میباریم.
بر غربتت، شهادت و ریسمان،
شعله، میخ در، سرد، دیوار غم گذاشت
علی تکیه از کوه بردی.
ما گوشه بچههای تو گریان
روضه برپاست کنج خانه تو.
در دل آسمان چه غوغایی است
نیست وقت تشییع مخفیانه تو.
همراه یاسی باغبان را
علی به خاک سپرد.
مثل گنجی که میشود پنهان آسمان را
علی بخوان: لاالهالاالله...
قربان دل ای وای بچههای تو. مادر را غریبانه از دست دادند. غلام غربت بابا را میبینند. بابا چقدر این روزها شکسته شده است. بعد از مادر، انگار چند سال پیر شده است. امیرالمومنین، خیلی این داغ سنگین است. هنوز دو سه ماه بیشتر نگذشته، پیغمبر اکرم را به خاک سپردند، و کمر علی شکست در داغ پیغمبر. آنقدر سریع، آنقدر زود، تو این فاصله، حالا پاره تنش، عزیز دلش را به خاک میسپرد. دوباره.
مرحوم حاج عبدالزهرا کعبی، منبری بود در کربلا. یک شب ایام فاطمیه آمد بالای منبر و گفت: «مردم، دیشب خوابی دیدم. میخواهم بگویم. امشب هرکی آماده است بسمالله.» خدا نظر کند به دل ما، رحمت خدا جاری بشود با این روضه. اشکها انشاءالله، مشکلات این جمع، مشکلات جامعهمان انشاءالله برطرف بشود. عنایت و رحمت خدا.
حاج عبدالزهرا کعبی گفت: «دیشب خواب هستم و امام حسین علیهالسلام را دیدم. به من فرمودند: "عبدالزهرا، چرا ایام فاطمیه روضه ما را نمیخوانی؟"» عرض کردم: «فداتون بشم، من که همیشه روضهخوان شما هستم. گریز همه روضههام شمایید، مظلومیت شماست.» فرمودند: «نه، روضه مخصوص ما در ایام فاطمیه است.» عرض کردم: «چیست فداتون بشم؟ بهم یاد بدین بخوانم.» فرمودند: «اون وقتی که دشمنها ریختند داخل منزل ما. یک طرف دستهای پدرم را میبستند، با این حال به زور از خانه خارجش میکردند. از یک طرف مادر ما را بین در و دیوار و مجروح و مصدومش کرده بودند، با شمشیر و تازیانه میزدند مهاجمان. ایستاده نمیدانستیم باید به بابا کمک کنیم یا به مادر کمک کنیم. از یک طرف سن و سالی نداشتیم، تاب و قدرتی نداشتیم. فقط ایستادیم، مظلومیت این پدر و مادر را نگاه کردیم و خون گریستیم.»
ای وای بریده روضه. التماس دعا.
امیرالمومنین هم با دست بسته نگاه میکرد که فاطمهاش را جلو چشمش هتک حرمت کردند. این یک جای ماجرا علی بود، دستش بسته و جلو چشمش به ناموسش بیاحترامی و جسارت کردند. یک علی دیگر هم داریم: ابنالحسین (امام سجاد) در شهر، با دست بسته، جلو چشمش به ناموسش بیاحترامی و جسارت میکردند. دست روی اینها بلند میکردند. یا حسین جان، حسین جان، حسین حسین جان، علی...
لعنهالله علی القوم الظالمین. عظمت که... یا الله یا رحمن و یا رحیم، یا مقلّب القلوب، قلوبنا علی دینک، انک علی کل شیءٍ قدیر. یا حمیدُ به حق محمد، یا فاطمهُ به حق فاطمه، یا محسنُ به حق الحسن، یا قدیمُ الاحسان به حق الحسین. اللهم عجّل لولیک الفرج.
خدایا به مظلومیت و غربت صدیقه طاهره، فرج فرزندش امام زمان را برسان. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات، شهدا، فقها، امام راحل را سفرهنشین فاطمه زهرا مهمان بفرما. شب اول قبر فاطمه زهرا به فریادمان برسان. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت را نصیبمان بفرما. آنی و کمتر از آنی ما را به خودمان وا مگذار. ظالمین را به خودشان برگردان. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت را اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود بفرما. مرزا را به شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. حاجت حاجتمندان را برآورده بفرما. رهبر عزیز انقلاب را حفظ و نصرت کامل عنایت بفرما. آنچه گفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن.
رحمالله من قرأ الفاتحه.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهاردهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه پانزدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه شانزدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه هفدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه هجدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه بیستم
شرح کتاب شط شراب
جلسه بیست و یکم
شرح کتاب شط شراب
در حال بارگذاری نظرات...