شرح کتاب شط شراب

جلسه هفدهم

00:39:09
52

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله ظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

در ادامه، کلمات مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت (رحمت الله علیه) را می‌فرمایند که مثل ما مثل پول‌داران است. بعضی پول را ذخیره می‌کنند و به کار نمی‌زنند و بعضی با آن تجارت می‌کنند و به کار می‌بندند، بنابراین روز به روز بر سرمایه آن‌ها افزوده می‌شود؛ ولی آنان که به کار نمی‌بندند آن‌قدر از آن مصرف می‌کنند تا این‌که سرمایه تمام می‌شود. این عمر و سرمایه که خداوند به ما عنایت فرموده، هرچه هست بعضی از ما از آن استفاده می‌کنیم و بعضی استفاده نمی‌کنیم؛ بلکه گاهی به آن اعتنایی نداریم. تا این‌که از عمر -مثل سرمایه‌اش- چه سرمایه‌ای بالاتر است؟! از کدام سرمایه بهتر از عمر است؟! بچه، خونه، شهرت، هیچ‌کدام از این‌ها مثل عمر نمی‌شود.

گاهی برویم توی این قبرستان‌ها، اگر حالی داری، کسی تنها خلوت کند؛ دل آدم که می‌گیرد، غصه‌دار که می‌شود، برود کنار این قبر بنشیند؛ با خودش بگوید که اینی که این زیر دفن است، آرزویش این است که یک ثانیه جای من باشد؛ یک... خیلی از مرده‌ها آرزویش این است که یک ثانیه برگردند دنیا. یک ثانیه. یک ثانیه بیاید چه‌کار کند؟ یک "یا الله" بگوید، "یا الله"، یا "استغفرالله". همینی که تو دلمان یک لحظه می‌آید که اشتباه کردم، همین را خدا می‌گوید "کفا باندون"، "کفی توبه پشیمونی". برای توبه کفایت می‌کند پشیمانی. پشیمانی، پشیمانی... اینجا پشیمانی آنجا نه ها! یک ثانیه برگردد اینجا پشیمان بشود.

خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله مجتهدی می‌فرمود که «بابت یک گناه... الله اکبر! تنم لرزید.» سخنرانی ایشان بود. می‌فرمود که بابت یک گناه، ۵۰۰ سال گرفتاری دارد آدم. در قیامت بهش می‌گویند: «اگر تو دنیا چند لحظه وقت می‌گذاشتی گریه می‌کردی، اینجا ۵۰۰ سال گریه نمی‌کرد.» آنجا ۵۰۰ سال گریه فایده... بهش می‌گویند: «چند لحظه تو دنیا گریه می‌کردی، این ۵۰۰ سال گریه این طرفت برداشته می‌شد.» این‌ها حقیقت دارد. آقایون، عزیزان، برادران، بزرگواران، این‌ها واقعیت دارد. خدا دل من را بیدار کند، بنده را از غفلت در بیاورد، از این خوابی که تویشم.

خیلی واقعیت دارد. خیلی واقعیت. این‌هایی که چند نفری که تجربه برایشان پیش آمده بود، موقت از دنیا رفتند، برگشتند، چیزی که می‌گویند این است: می‌گویند: «آقا، هرچی که گفتن واقعیت داره. هرچی می‌گم از آن طرف واقعیت داره.»

یک ثانیه عمر، یک ثانیه تفکر... «ساعة تفکر خیر من عبادة سبعین سنه.» یک لحظه تفکر فرمود: «از ۷۰ سال عبادت بالاتر است.» یک لحظه من کیم؟ چی‌ام؟ چه‌کاره‌ام؟ تو روایت دارد: مرده‌ها با حسرت و غبطه نگاه می‌کنند به این‌ها که مسجد می‌روند. شماهایی که الان تو مسجد نشستید، می‌دانی چقدر؟ چند میلیارد آدم تو عالم برزخ آرزویش این است که این‌جایی که شما نشستید، بنشینند. گوش می‌دهی، حاج خانم، تو داری حال و احوال می‌کنی؟ حالا اگر گوش بدهد که دیگر چقدر... باز دوست دارم که سخنرانی گوش بدهد؛ گوش دادن، نماز خواندنش و این‌هاش که باز دیگر بهتر است. همین نشستن شما تو مسجد، تنفس شما تو مسجد، تنفس شما تو مجلس روضه... «نَفَسُ المَهموم لِظُلمِنا تَسبیح.» امام صادق فرمود: کسی غصه دارد، ظلم ما می‌شود، ظلمی که به ما شده، آه می‌کشد یا تو دلش غم دارد، نفس‌هایی که می‌کشد، آن وقتی که دلش غم دارد، آن یک نفس تسبیح است. یک نفس تو مجلس روضه. مرحوم شهید دستغیب می‌فرمود: مثل ماه رمضون می‌ماند: «کنفاسکم فیه تسبیح.» ماه مبارک چطور است؟ نفس‌های شما تسبیح است. تو مجلس روضه همین شکلی. اینجا که نشستیم نفس به نفس...

حالا این عمر و این سرمایه را بعضی‌ها استفاده می‌کنند، می‌شوند آقای بهجت. آدم نگاه می‌کند، می‌گوید: «مگر یک آدم چقدر می‌تواند رشد بکند تو زندگی‌اش؟ چقدر می‌تواند بالا برود؟» یکی این سرمایه را استفاده می‌کند، می‌شود حاج قاسم سلیمانی. یکی استفاده می‌کند، می‌شود شهید حججی. تو سنین مختلف؛ جوان ۲۰ ساله، ۲۴ ساله، ۲۵ ساله، آدم چهل ساله، آدم ۶۰ ساله. این اولیای خدا، این علما، این بزرگان از این ثانیه‌های عمرشان استفاده کردند.

«تفریحگاهی بیرون ساعات عمرم.» بررسی که می‌کنم، می‌بینم برای من یک همچین جایی را ننوشتند. حالا تفریح خوب است، اصلش بطالت منظورشون نیست. ایشون اگر تفریح‌گاهی هم می‌رفت، یک کتاب باهاش بود. یکم که می‌نشستیم و حال و هوا عوض می‌شد و از مقداری که باید استفاده می‌کرد از آن تفریح و این‌ها که میزان کمی بود که فقط بیاید اینجا هوای تازه کند. می‌گوییم: «آقا، کرونا ما را نبرد.» خب، الان کرونا نبرد که بمانیم چه‌کار بکنیم، عزیز؟ ماندیم یک روز بیشتر گناه کنیم؟ یک روز بیشتر غیبت کنی؟ یک روز بیشتر با عروسمان و دامادمان دعوا کنیم؟ یک روز بیشتر به همسایه‌مان ظلم کنیم؟ یک آدم آمده اینجا معرفت پیدا بکند، رشد علمی پیدا بکند، از درون شکوفا بشود، با دستگاه عالم آشنا بشود، با صاحب عالم آشنا بشود. این عالم دست کیست؟ همه کاره این عالم کیست؟ با اهل بیت آشنا بشود، فاطمه زهرا را بشناسد، امیرالمؤمنین را بشناسد، امام زمان را بشناسد. با امام حسین ارتباط برقرار کند، زیارت برود. محبت اهل بیت داشته باشد. خوش به حال اونی که عمرش این شکلی است. می‌گوید: «می‌خواهم بیشتر عمر کنم که هی بیشتر محبت اهل بیت در من افزایش پیدا کند.» حقایق قرآن را بفهمم.

این حرف‌ها برای خیلی‌ها خنده‌دار است. بمانیم که مثلاً با قرآن ارتباط داشته باشیم؟ درجات آن طرف، رتبه‌بندی‌ها اینجا رتبه‌بندی علمی می‌کنند تو دانشگاه‌ها: این مثلاً کارشناس، کارشناسی ارشد، آن دکتر است، آن پروفسور. این رتبه‌بندی علمی تو عالم برزخ... حالا اینجا مثلاً ۴ تا ۵ تا اصطلاح است. دانشگاهیش گریه علمی داره، آنجا چند هزار مرتبه علمی داره. فرق می‌کند بین این آدم و آن آدم که مثلاً این ۱۰ تا آیه بلد است، آن یکی ۱۱ بلد است، خیلی فرق می‌کند با آن که ۱۰ تا آیه بلد است. خیلی فرق دارد. می‌گوید: «ای کاش من یک آیه بیشتر یاد گرفته بودم.» آنجا سخنرانی بود. پا شدم رفتم. رفتم چه‌کار؟ فوتبال نگاه کردم.

خدا رحمت کند آیت‌الله مصباح یزدی، استاد عزیز و بزرگوارمان. ایشان می‌فرمود که یکی از حسرت‌هایی که آدم می‌خورد و یکی از وسوسه‌هایی که شیطون می‌کند، سر تواضع این مثال را می‌زد. مثال از آیت‌الله جوادی آملی می‌زد که خب، این‌ها همسن بودند، با هم هم‌رتبه علمی بودند. ایشان می‌فرمود مثلاً نشستی پای تلویزیون، تلویزیون دارد درس تفسیر آیت‌الله جوادی آملی پخش می‌کند. کانال عوض می‌کنی، می‌شوی برنامه آشپزی نگاه می‌کنی. یک برنامه دیگر که خیلی نفع آن‌چنانی ندارد. ایشان فرمود: «همین این خسارت است، این حسرت است، این باخته. برد شیطون است.»

برای چی؟ الان این گوشی‌ها آمده دست ما. می‌دانی چقدر کار با این‌ها می‌شود کرد؟ چقدر چیز با این‌ها می‌شود یاد گرفت؟ خود بنده استفاده نمی‌کنم آن‌جوری که باید استفاده کنم. ابوالفرج اصفهانی چهل پنجاه جلد کتاب داشت. هرجا می‌خواست برود، دو تا شتر فقط کتاب‌هاشو بار این شترها می‌کرد که از این شهر به آن شهر کتاب‌ها رو با خودش ببرد. الان تو گوشی من و شما هر کداممان شاید به اندازه ۴۰۰، ۵۰۰ تا کتاب پیدا می‌شود. بیا برویم توی اینترنت، هر کتابی... چندین هزار کتاب تو کتابخانه‌ها. و شترم نه، شتر می‌خواهد نه موتور می‌خواهد، هیچی نمی‌خواهد. این قدیمی‌ها با چه زحمتی... مرحوم آیت‌الله بهادینی زیر نور مهتاب شب‌ها تو قم ان‌قدر ایشون فرمود بروجردی محلول نور مهتاب این کتاب را چسباند به چشمش که بتواند مطالعه کند. نور نبود که. چشمانش کم‌سو شد، بسیار ضعیف شد. یا بعضی دیگر بودند، این‌ها می‌گفتند ما می‌رفتیم مدرسه فیضیه، چراغ نبود. آن موقع نفت باید می‌ریختیم توی چراغ و این‌ها. نفت نداشتیم. می‌گفتند که مدرسه فیضیه سرویس بهداشتی‌اش یک دانه چراغ آنجا گذاشته بودند. طلبه‌ها دور آن چراغ جمع می‌شدند. این همه عالم و فاضل و بزرگان در آمد. الان این لپ‌تاپ هر کدام از ما را باز بکنیم، ۲ میلیون کتاب تویش است.

بعد می‌بینیم که روزی ۱۰ ساعت تو این فضای مجازی، صفحه این را نگاه می‌کند و عکس‌های او را می‌بیند. زندگی شخصی آن یکی را می‌بیند: این خانم بازیگره تازگی چه‌کار کرد و آن با این طلاق گرفت و آن فوتبالیست به کی فحش داد... چرا، حاج آقا؟ داریم. هرچی شنیدی، باور کن. شما ما الان طلبه داریم که می‌رود تو استادیوم -اصطلاحاً چه‌چیزی می‌گویند؟- "لیدر". تشویق می‌کنند تیم‌ها را. این هم می‌شود خط می‌دهد که چه شعاری بدهند. طلبه داریم با این لباس. بدبخت! آخرالزمان که می‌گویند، واقعیت دارد. آخرالزمان است. به قول قدیمی "آخرالزمونه". امکانات رفته بالا، حال و حوصله‌ها کمتر شد. امکانات در خدمت چه‌چیزی است؟ در خدمت شیطان و هوای نفس و... بله. الان امکانات خیلی خوب است برای تهمت زدن، برای تجسس، فضولی تو زندگی این و آن، برای دروغ. قبلاً یک دروغ اگر می‌خواست آدم پخش بکند، من چه‌کار می‌کردم؟ شما یک محله را اگر می‌خواستی دروغت را پخش بکنی، خیلی زحمت داشت. بعد می‌آمدی در حجره حاج قاسم و حاج حسن و حاج ممد و حاج کریم توضیح می‌دادی. باز می‌رفتی مغازه بغلی دو ساعت توضیح می‌دادی. باز مغازه بغلی دو ساعت توضیح. خانه دو ساعت توضیح می‌داد که بتوانی یک شایعه را توی محل پخش بکنی، شاید یک هفته طول می‌کشید. الان تو فضای مجازی یک پیام می‌گذارد، در لحظه ۵۰ هزار نفر می‌خوانند. چند تا محله می‌شود این.

این می‌توانست با این یک کلامش ۵۰ هزار نفر را تو یک لحظه هدایت کند. این خبیثی که تازگی اعدامش کردند، این ملعون، کانال تلگرامی که داشت، تو دو سال، سه سال، چند میلیون توهین؛ فقط تعداد درصد توهین‌هایی که کرد. چقدر خون به گردن این بابا بود که آدم کشتند تو این مملکت، فتنه به پا کرد، آشوب به پا کرد، چقدر تهمت به علما و بزرگان و آخرم جوان‌مرگ بحمدالله اعدامش کردند که همینم لطف بود در حقش. البته هرچه بیشتر می‌ماند، اوضاعش بدتر.

آدم نگاه می‌کند، یک نفر مثل شهید اول، شهید ثانی. این‌ها ۴۰ سال، ۵۰ سال عمر کردند. عمر ۴۵ ساله. ان‌قدر آثار نوشته شهید ثانی، سه قرن، ۴ قرن حوزه‌های علمیه دارند کتاب‌هاشون درس می‌دهند. می‌خوانند. روزی چند هزار تا طلبه کتاب‌های شهید اول را می‌خوانند، شهید ثانی را می‌خوانند. این می‌شود عمر ۴۴ ساله، ۴۵ ساله. آنم می‌شود عمر ۴۴، ۴۵ ساله. یکی دیگر با این فضای مجازی رفته آن طرف. چند میلیون خون و ظلم و حق الناس و خراب کردن بانک‌ها و آتش زدن موتور مردم و خانه مردم. زخم و زیری کردن و گلوله زدن. و یاد می‌داد رسماً تو کانالش که چه‌شکلی چوب بزنند، پرتاب بکنند تو سر و صورت مردم که این برود تو گلوی این‌ها، زمین‌گیرشون کند، بکشتشون تو شکمشون. آموزش... آخر خودمون تلگرام که دست صهیونیست‌ها بود، دیدند این کانال نمی‌شود این‌جوری ادامه پیدا کند، اونها بستنش. این سرمایه، این چقدر حسرت و خسارت است. تو یک ثانیه آدم چه‌کارها می‌توانست بکند. ایرانی بود، بله. از قماش...

خدا رحمت کند یکی از علما می‌فرمود که عمر مثل تانکر است. تانکر آب کمتر پیدا می‌شود این روستاها، این‌ها. هنوز تانکر آب را یادتان است؟ این تانکر را پرش می‌کردند. بعد یک شیری داشت. دبه دپزشک می‌گرفتم می‌آمدیم برمی‌داشتیم. فرموده بود که عمر مثل تانکر آب است ولی شیرش کنده. این همین‌جوری دارد آب می‌رود. این آبی که دارد می‌رود، می‌توانی باهاش باغچه آب دهی، می‌توانی استخر پر کنی، می‌توانی تشنه سیراب کنی، می‌توانی بندازی تو خانه زندگی مردم، اجناس این‌ها را خراب کنی، بندازی یک کتابخانه را بندازی زیر آب. همه این آب خراب.... این آب دارد می‌رود. چقدر قدرش را می‌دانیم؟ هر یک روزی نگاه کنیم ببینیم امروز که گذشت چی کاسب بودیم. «وال تَنظُر نَفسٌ ما قَدَّمَت لِغدٍ.» قرآن دستور عجیبی است. در قرآن می‌فرماید: «هرکی بنشیند نگاه کند ببیند برای فردا چی فرستاده.» هر شب بنشینیم نگاه کنیم که ببینیم امروز چه‌کاره بودم من. علما بهش می‌گویند محاسبه. اگر کسی اهل محاسبه باشد، عاقبت به خیر می‌شود. هر شب آقا شده دو دقیقه. من امروز چی کاسب بودم؟ از این ماس‌بندی‌ها و از این چه‌می‌دانم اسباب‌بازی‌فروشی‌ها و این‌ها که کمتر نباید باشیم. اسباب‌بازی‌فروشی ما بچه‌تر که بودیم، کاسب بودیم. در مغازه پدرم کار می‌کردیم. یک دفتری داشت، آنجا باید هرچی که می‌فروختی، می‌نوشت. یک دفتر دیگر داشت، هرچی جنس وارد می‌شد، می‌نوشتی. شب به شب یک دور با هم محاسبه می‌کردیم که امروز چقدر فروختیم؟ چقدر تو دخل آمده؟ اینی که تو دخل آمده، به اونایی که نوشتیم جور در می‌آید یا نه؟ اگر دو تومن کم و زیاد می‌شد، این یک ماجرایی داشت. یا کسی برداشته بود یا کسی انداخته بود. چرا ننوشتند؟ کدوم جنس بوده؟ باید بررسی می‌کردیم چه جنسی بوده امروز فروش رفته ننوشتیم. هر شب نیم ساعت، ۴۰ دقیقه، یک ساعت طول می‌کشید این حساب‌وکتاب.

بعد ماه به ماه، سال به سال. دو تا جنس آدم می‌خواهد بفروشد، می‌خواهد ته جیبش بگذارد. ۴ روز می‌خواهد زندگی کند، ان‌قدر حساب‌وکتاب می‌کند. ما تا ابد می‌خواهیم زندگی کنیم. این حساب‌وکتاب ندارد. یک سال، دو سال، ۱۰ هزار سال، ۵۰ هزار سال، ۱۰ میلیارد سال. ابد، آقا، ابد. ابد، ابد. تا ابد حساب‌وکتاب نمی‌خواهد؟ بنشینیم بررسی کنیم چه‌کار کردیم؟ این کلمه‌ای که به من گفتم خوب بود، بد بود؟ دلش شکست؟ خوشش آمد؟ نکند ناراحت شد؟ دیشب پمپ گاز، مردم صف وایستاده بودند. یک بنده خدایی از این ته صف، یعنی خروجی پمپ گاز، آمد تو. یک جایگاه خالی بود، رفت تو. آمدم بهش گفتم که: «آقا، این‌ها صف وایستادند. شما باید بیایی بروی ته صف.» گفت: «سر و تهش ۵ دقیقه است.» بهش گفتم: «این‌ها صف وایستاده‌اند.» گفتم: «۵ دقیقه برگردونی، یک جایی باید برگردونی که نداری. تا ابد این ۵ دقیقه می‌سوزد.» عین خیالشم نبود، این بدبخت. حالا بعد مرگ چطور می‌خواهد برود التماس این ده تا ماشین بکند که: «آقا، من ۵ دقیقه وقت شما را گرفتم.»

بله. میلیارد نخوردم و اینکه چیزی نیست و آن گنده‌گنده پرید تو صف بود. گفتم که: «آقا، نوبت بقیه است.» گفت: «برو گنده‌گنده‌هاشو بگیر.» گفتم: «آن گنده‌گنده‌هاش از تو شروع کردند. تخم‌مرغ‌دزد، شتردزد می‌شود. از اینجاها شروع می‌کند آدم، دستش راه می‌افتد، ۳۰۰۰ میلیارد هم می‌خورد.» باورمان نمی‌آید. آقا، باید برویم آن‌ور ببینیم. ببینیم چه‌خبر است. این سرمایه را هدر دادیم. با این چه‌کارها می‌شد کرد. خدا کند بنده بفهمم. اینی که دارد این حرف‌ها را می‌زند، به حق حضرت زهرا سلام‌الله علیها حالی‌ام بشود. این سرمایه عمر را خدا به ما عنایت کرده، یک بار هم یک بار تجربه‌اش می‌کنیم. یک بار فرصت استفاده ازش داریم و تمام می‌شود، می‌رود. ۲۰ سال، ۴۰ سال، ۵۰ سال می‌گذرد. استفاده می‌کنیم تا ابد نتیجه‌اش را تا ابد، تا ابد. همان‌جوری که مادر بچه را ۹ ماه باردار است، ۹ ماهش را مراقبت می‌کند، این بچه ۷۰ سال سالم زندگی می‌کند. هرجایی نمی‌رود، هر کاری نمی‌کند. این ایست بازرسی حرم، خانم‌های باردار را جدا می‌کند. آن دستگاهی که چیز دارد، آن اشعه دارد. گفتند مثل اینکه آب‌جوش را روی بچه بریزی. تعداد زیادی اگر ریخته بشود، آسیب می‌زند به بچه، به مغز بچه، به پوست بچه. چقدر اذیت دارد. یک دو دقیقه اینور وایمیستی. با آن دستگاه بخوان ما را چک بکنند، ۱۰ ثانیه طول می‌کشد. دستی بخواهند چک بکنند، ۳۰ ثانیه. مادر احمق باشد بگوید: «من حوصله ندارم. بیا با همین دستگاه ما را چک کن، بریم.» تفاوتش ۲۰ ثانیه بود و ۷۰ سال این بچه باید زجر بکشد. این گازی که می‌خواستی بزنی، تفاوتش ۵۵ دقیقه بود به قول خودت، ولی سوختنش تا ابد است. حق‌الناس است. کسی هم کوتاه نمی‌آید.

حق‌الناس. پاش خورده بود به کفش یکی دیگر وایستاده بود. صاحبش را پیدا کرد. ان‌قدر وایستاد تا صاحب... حضرت امام بود ظاهراً. می‌خواست وارد مسجد بشود، پاش خورده به یک کفشی. آخر که همه داشتند می‌رفتند، ان‌قدر وایستاد تا صاحب کفش پیدا بشود. پیدایش کرد. صاحب گفت: «مگر این چیه دیگر؟» گفت: «ان‌قدر این مردم آن طرف گرفتار هستند، کسی از همین کفشش هم نمی‌گذرد.» این سرمایه عمر. آقا، این‌هایی که اولیای خدا بودند، خودشون رو پیش خدا فقیر می‌دیدند. فاطمه زهرا سلام‌الله علیها وصیت کرد: «علی جان، من را که دفن کردی، زود از کنار قبرم پا نشو برو. یکم کنار قبر من بنشین. با من انس بگیر. برایم قرآن بخوان.» این‌ها چی می‌دانستند؟ از شب عروسی ببینید. شما را به خدا من چقدر فاصله دارم با این اهل بیت. شوخی گرفتیم ماجرا را. حال و هوای این‌ها را ببین. شب عروسی امیرالمؤمنین، فاطمه زهرا را از منزل پیغمبر، منزل خودشون... عروس. شب عروسی است. آمدند دیدند داخل خانه، فاطمه زهرا نشسته گریه می‌کند. فرمودند: «دختر پیغمبر، از چیزی دلخوری؟ از چیزی ناراحتی؟» بالاخره ایشون هم مادر از دست داده بود و غریبانه هم عروسی برایش گرفتند. شاید به خاطر همین دل شکسته و ناراحت. عرض کرد: «علی جان، از خانه پدرم آوردی خانه خودت. این انتقال من را یاد وقتی انداخت که از خانه دنیا به خانه آخرت می‌رفتم.» بعد عرض کرد که: «علی جان، امشب را امشب را بیا به عبادت بگذر.» این یاد این انتقال افتاد از دنیا به آخرت. کی شفیعه محشر که کسی ذره محبت او را در دل داشته باشد، بهشتی می‌شود؟ این‌ها چی می‌دانستند؟ چقدر جدی گرفته بودند ماجرا را؟ چقدر واقعی می‌دانستند عالم بعد از مرگ را؟ چقدر از این سرمایه عمر استفاده می‌کرد؟

ان‌قدر مشغول عبادت می‌شد این خانمی که بهشتش قطعی بود، خدا عالم را به عشق او آفریده، ان‌قدر مشغول عبادت می‌شد، پاهایش ورم می‌کرد. پیشانی ورم می‌کرد. دست‌ها ورم می‌کرد. رنگ صورت مثل گچ سفید از گرسنگی و از خستگی در عشق خدا در عبادت. نمی‌گویی ما که نمی‌توانیم آن شکلی بشویم، لااقل امثال بنده می‌توانیم یک قدم راه بیفتیم. لااقل از گناه خودمون را... خدا کمک کند، این شام غریبان از فاطمه زهرا بخواهیم ما را بیدار بکند. بیدار بکند، هوشیارمان کند. بفهمیم.

برویم تشییع پیکر فاطمه زهرا در مدینه. امشب غریبانه مادر سادات را غسل می‌دهد. یک تشییع غریبانه‌ای امشب برقرار است در مدینه در خانه امیرالمؤمنین. بانوی اول عالم، سیده نساء عالمین. بانوی اول عالم در غربت، در تاریکی. امیرالمؤمنین تک و تنها، دست تنها غسل می‌دهد. چند تا بچه قد و نیم قد هم گریه کنند پای تابوت. «یا فاطمة الزهراء، یا بنت... یا قرّة النبی الرسول، یا سیدتنا و مولانا، إنا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بک الی الله و قدّمناک بین یدّی حاجاتنا یا وجیهة عند الله، اشفِ...» جان این تن می‌دهم. اینجا تن من هم به قربان مظلومیت و غربتت، یا امیرالمؤمنین. آقا جان، این تن که غسل می‌دهم اینجا، تن من هم جان داده است.
«لحظه جان دادن من بی جوشن است، گرچه، ولی جوشن من پیرزنی که رفته ز دنیا زن من است.»
کدام خانم ۱۸ ساله دیدی ان‌قدر شکسته باشد؟ «با حوصله، بدون تماست شستنش. اسما، ببین ز روی لباسم شست، تا می‌رسم به زخم سرش رم زمین.» دستش شکسته، مثل پرش، می‌خورم همراه جسم مختص به زمین، می‌خورم زمین. «ز دا از داغ حالت کمرش، می‌خورم زمین. لاغر شده است، حال تنش فرق کرده است. ماندم چرا لب و دهنش فرق کرده؟» «با اضطراب دست به نوش می‌کشم، گاهی به روی گونه و ابروش می‌کشم. با چشم بسته دست به پهلوش می‌کشم، من هرچه می‌کشم سر بازوش می‌کشم.»
«یک ضربه غلاف غرور مرا شکست. یک ضربه بود، بازویش از چند جا شکست.» «از داغ من، دل هر که گریه کرد، تا خود بر زمین. در و دیوار گریه کرد.» «زد زیر گریه آتش و مسمار گریه. یک بار نه، دو بار نه، صد بار گریه.»
«خاکسترم، ولی ز وجودم آذری. هی آب ریختم ز خون تازه. گرچه شکسته بود، ولیکن بدن که داشت.»
گریز روضه است. بسم الله.
شام غریبان مادر است. پارسال فاطمیه بودن. امسال در زیر خاک. دستش کوتاه است. حسرت می‌خورند به شما. خوش به حالتان. فرصت دارید برای فاطمه گریه می‌کنید. خدا می‌داند این اشک‌ها چقدر قیمت دارد. برای مظلومه گریه. برای غربت «شوق علیه ناموس کبریا دختر پیغمبر.»
مدینه بودیم، خانم، لااقل پشت در سر به دیوار می‌گذاشتی. آنجا لااقل بچه‌های شما را زیر پر می‌گرفتیم، نوازش می‌کردیم، دلداری می‌دادیم. «گرچه شکسته بود، ولیکن بدن که داشت. گرچه شب فرصت تشکیل یک تن که داد.»
«زهرای من، غریب شدم، اما کفن که داشت. حتی اگر نبود پیراهن که داد. داغ دل شکسته من این سخن شده: برعکس مادری، پسرم بی‌کفن شده.»
بند کفن رو امیرالمؤمنین بست. بچه‌ها رو صدا زد: «یا زینب، یا حسن، یا حسین، یا فضه. ه هذا فراق.» «بچه‌ها بیایند با مادرتان خداحافظی کنند. دیگر تا بهش همدیگر را نمی‌بینید.»
بچه‌ها دوان دوان. جانم، جانم، جانم. حسن و حسین انداختند رو سینه مادر. امیرالمؤمنین را وصیت کرد. دیروز فاطمه زهرا عرض کرد: «علی جان، جانم تو جان...» «لا تحسِ لا تُقَسِّ علی وجوههما.» «یک وقت نکند بچه‌های من را داد بزنی.» «علی جان، بابا...» امیرالمؤمنین خودش محور حق است. کار غلط نمی‌کند. مهر دارد نشان می‌دهد، فاطمه زهرا چه گفت؟ دل سنگ آب می‌شود. عرض کرد: «جان این بچه‌ها! تازه پیغمبر را از دست دادند. فردا مادر از دست می‌رود. بچه‌های من تو این شهر بی‌کس و کارند. فقط هوای این بچه‌ها را داشته باش.»

حالا این بچه‌ها آمدند بغل مادر. هم‌چین گریه کردند رو کفن مادر. راوی می‌گوید: «دیدم دست‌های دستا رو سینه چسبان.» امیرالمؤمنین شهید ملکی از آسمان صدا زد: «إرفعهما یا علی.» «جان این بچه‌ها را بلند کن.» «لقد واللّه یا اهل السماء...» «آسمانی‌ها طاقت ندارند این صحنه را.» امیرالمؤمنین با ناز و نوازشی بچه‌ها را از مادر جدا کرد. اشک پاک کرد، به سینه چسباند. یا اباعبدالله.
یک بچه دیگرم دارم جدا کردم از بدن. عزیزش را جدا کردن از بدن. انداخته بود خودش را ناله می‌زد. با نوازش جدا کردن، نه والله. اشکشش رو پاک. دست نوازش کشیدن به سرش. نه، ان‌قدر با کعب نیزه زدند، ان‌قدر موهاشو کشیدند، صدا زد: «بابا، اون مظلومان. بابا! می‌زنم حسین.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح کتاب شط شراب