شبکه حقیقت

جلسه نهم: عزتِ حسینی؛ شکست‌ناپذیر در اوج مصیبت

00:56:48
129

در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی می‌شود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمت‌های امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و سیرهٔ امام حسین (علیه‌السلام) جان می‌گیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آن‌که انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد

معرفی
تواصی به «حق و صبر»؛ آخرین وصیت امام سجاد(ع).[4:00]

کاراییِ حق از نگاه امیرالمؤمنین(ع)؛ «حق، شمشیری‌ست بر سر باطل».[6:50]

یک ذره حق، یک خروار باطل را محو می‌کند![14:00]

عزت رهبر شهید در مواجهه با شهادت فرماندهان و تهدید‌های ترامپ![19:50]

«هر ذلیلی حق را بگیرد، عزیز می‌شود و هر عزیزی که حق را رها کند، ذلیل»![24:00]

عزت امام حسین(ع)؛ سبب به ستوه آمدن یزیدیان شد و دلیل قساوتهای آنها![29:50]

روضه‌خوانی امام‌رضا(ع)؛ محرم ماهی که خون ریختن حرام بود، جز برای اهل‌بیت پیغمبر…[30:20]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم‌الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب‌العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین و لعنةالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی. أعظم الله اُجورنا و اجورکم بمصابنا بالحسین علیه السلام و جعل الله و إیاکم من الطالبین بثاره مع امامه المهدی علیه السلام.

این چند جلسه‌ای که صبح توفیق داشتیم محضر عزیزان باشیم، در مورد توجه کردن و توجه دادن به حق، نکاتی را عرض کردیم. خب، امروز شرایط، شرایط نه سخنرانی و سخنرانی شنیدن است. امروز روز عزا و مصیبت است. چند کلمه‌ای مطلبی را عرض می‌کنم؛ ان‌شاءالله به فیض عزاداری نائل شویم. ان‌شاءالله ظهر هم خدمت عزیزان هستیم. عنایت الهی، بخشی از عزاداری هم ان‌شاءالله وقت (ما شود).

در روایتی از ابوحمزه ثمالی، در کافی شریف آمده است. این روایت از امام باقر علیه السلام است: «لما حَضَرَتْ أَبِی عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلَامُ الْوَفَاةُ، ضَمَّنِی إِلَى صَدْرِهِ». امام باقر می‌فرمایند که موقعی که وقت رحلت پدرم، امام سجاد علیه السلام، شد، من را به آغوش کشید. امام سجاد علیه السلام فرمود: «یَا بُنَیَّ أُوصِیکَ بِمَا أَوْصَانِی بِهِ أَبِی عَلَیْهِ السَّلَامُ حِینَ حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ». امام باقر فرمودند موقع رحلت پدرم امام سجاد، پدرم امام سجاد من را در آغوش کشید و فرمود: پسرم، آن سفارشی را به تو می‌کنم _این موقع وقت جان دادن، همان سفارش را به تو می‌کنم_ که پدرم امام حسین موقع شهادتش به من کرد.

لحظه آخر امام حسین علیه السلام سفارشی داشتند به امام سجاد علیه السلام. امام سجاد هم همین سفارش را عیناً به امام باقر علیه السلام می‌فرمایند موقع رحلتشان. لحظه آخر حیات، این مردان بزرگ می‌خواهند عصاره عمرشان را هدیه کنند. اصلی‌ترین جمله‌ای که می‌شود گفت وصیت هست؛ یعنی همین. وصیت‌نامه همین است. وصیت‌نامه یعنی آن چیزی که من می‌خواهم در نبودم دیگران به آن توجه کنند. آن حرفی که اگر بودم به آن تأکید می‌کردم را بخواهم در قالب وصیت بگویم، تا در نبود من، این جمله بعد از من به یادگار بماند، ماندگار بماند. این می‌شود وصیت. یک خط وصیت امام حسین علیه السلام به امام سجاد در این ساعت پایانی عمر مبارکش این بود که فرمود _البته عصاره این ده جلسه‌ای هم که ما خدمت عزیزان بودیم، همین یک خط می‌شود_ البته امام حسین علیه السلام فرمود، پدرم هم موقع رحلتش این وصیت را به من کرد. امیرالمؤمنین هم آخرین وصیتشان در لحظات آخر همین بود: «یَا بُنَیَّ اصْبِرْ عَلَى الْحَقِّ وَ إِنْ کَانَ مُرّاً». پسرم! بر حق صبر کن، حتی اگر تلخ باشد.

همین یک جمله؛ وصیت امام سجاد به امام باقر، امام حسین به امام سجاد، امیرالمؤمنین به امام حسین. حق و صبر و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر. این جمله هم سفارش به حق، هم سفارش به صبر است. همان دو کلیدی که باعث می‌شود انسان از خسران نجات پیدا کند: توجه به حق و حقیقت و صبر برای حق. پای حق، تلخی‌هایش را به جان خریدن.

روایات زیاد است؛ حالا عرض کردم خیلی فضا، فضای سخنرانی نیست، ولی چند تا روایت را از کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام عرض بکنم ان‌شاءالله کم‌کم وارد روضه بشویم. در مورد حق و باطل، خب آیات قرآن به‌صورت خاص و کامل این مطلب را شرح داده. اولاً حق را معرفی کرده است؛ حق چیست، کجاست و نسبتش را با باطل معرفی کرده.

جلسه گذشته عرض کردم حق خود خداست، حق کمالات خداست، حق اراده خداست، حق کار خداست. هرجایی که آدم خودش را متصل کند به اراده خدا، به کار خدا، آنجا می‌شود موقعیت حق. آن نقطه می‌شود نقطه حقانیت. هرجا هم که آدم از این جدا شود، کار نداشته باشد اراده و دستور خدا چیست و به این و آن نگاه کند، به اکثریت نگاه کند، به هوای نفسش نگاه کند، به وسوسه شیطان نگاه کند، این می‌شود خروج از حقانیت. این می‌شود ناحقانیت.

آن نقطه حقانیت، نقطه ماندگاری است، نقطه بقاء است، نقطه پیروزی است، نقطه نصرت است. ممکن است کسی سلاحش در برابر دشمنش، سلاح قوی نباشد، سلاح پیشرفته و پیچیده‌ای نباشد، ولی جایگاهش در مقایسه با جایگاه دشمنش، جایگاه حقانیت باشد. این خودِ این جایگاه حقانیت، مهم‌ترین سلاح است. امیرالمؤمنین در «غررالحکم» که کلمات قصار امیرالمؤمنین علیه السلام است، می‌فرمایند: «الْحَقُ سَیْفٌ عَلى أَهْلِ الْباطِلِ». حق شمشیری است بر سر اهل باطل. حق خودش پیشرفته‌ترین سلاح، کاراترین سلاح است. آن سلاحی که ضربه‌اش کار طرف را تمام می‌کند، سلاح حقانیت است. همینی که آدم در نقطه حقانیت ایستاده، باعث می‌شود که دستش نسبت به دشمنش دست برتر باشد، غالب باشد، حتی اگر شکست بخورد.

به کلمه دیگر دارند امیرالمؤمنین علیه السلام می‌فرمایند: «الْمَغْلُوبُ بِالْحَقِّ غَالِبٌ». کسی که شکست می‌خورد، ولی پای حق شکست می‌خورد، می‌توانست برود قاطی اهل باطل بشود، از این شکست خارج بشود، ولی نمی‌رود؛ پای حقش وامی‌ایستد. به‌حسب ظاهر شکست می‌خورد، کشته می‌شود، محروم می‌شود، مغبون می‌شود. این شکست نخورده، این نباخته. «الْمَغْلُوبُ بِالْحَقِّ غَالِبٌ». این غلبه کرده، این پیروز شده.

باز جای دیگر در غررالحکم می‌فرمایند: «الْغالِبُ بِالشَّرِّ مَغْلُوبٌ». اونی که غلبه می‌کند، ولی با شر، با شیطنت، این نبرده، این شکست خورد. ببینید اوضاع‌واحوال نتانیاهو کثیف و خبیث را. ان‌شاءالله به حق عظمت این روز مبارک و بزرگ، خدای متعال نابودی کامل اینها را به همین زودی و زود رقم بزند. اوضاع نتانیاهو را ببینید. بعد از دو سال جنایت، ترور، آدم‌کشی، دیروز این دادگاهش برگزار شد. حرف‌هایی که می‌زد: برای شما زحمت کشیدم، حالا من را می‌خواهید بیندازید زندان. به دست ملت خودش گرفتار شد، اول بدبختی، اول رسوایی و اول بی‌آبرویی و در همین دنیایش، همین وقتی که زنده است. کسی به بودنش افتخار نمی‌کند، کسی او را قهرمان نمی‌داند. وقتی بمیرد که هیچی، از یادها می‌رود؛ مثل شارون، مثل دیگران، به جهنمی که تمام نمی‌شود، «خَالِدِینَ فِیهَا أَبَدًا».

اینجا خودش را در جایگاهی می‌بیند که دشمنش را حذف کرده است؛ سید حسن نصرالله را کشته، یحیی سِنوار را کشته، تمام فرماندهان حماس را کشته، تمام فرماندهان حزب‌الله را و تمام فرماندهان سپاه پاسداران را کشته، رهبر عظیم‌الشأن ما را کشته. در چنگ اینهاست، زیر سلطه خون اینهاست. خون اینها تازه کارش شروع شده است. رهبر شهید رفت، با آن جمله پایانیش، در آن سخنرانی پایانیش، یک گوشه‌ای از تاریخ کربلا شد. تا امام حسین هست و کربلا هست، این رهبر شهید هست. بعد از ۱۴ قرن، خودش را به ۷۲ نفر رساند. مگر می‌شود حذفش کرد؟ مگر در این ۱۴ قرن توانستند این ۷۰ نفر را حذف کنند؟ مگر توانستند امام حسین را محو کنند؟ ﴿وَیَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ﴾. خدا باطل را محو می‌کند، حق را تثبیت می‌کند، ماندگار می‌کند. هرچه می‌گذرد، بیشتر نما پیدا می‌کند. شما ببینید امسالتان در قیاس با پارسالتان، امام حسین و عاشورا برای شما روشن‌تر است، تابناک‌تر است. با این قضایایی که پیش آمد، یک سالی که گذشت با همه تلخی‌هایش، امام حسین زنده‌تر از هر روزی است. چرا؟ این ویژگی حق است. کی می‌خواهد به آن غلبه کند؟ تازه کار امام حسین، تازه سلطنت امام حسین شروع شده است در این عالم، بماند که در ملکوت هستی سلطنتش سلطنت دائمی و کامل است. همین‌جا هم سلطنتش روزبه‌روز دارد توسعه پیدا می‌کند. روزبه‌روز شعاع تأثیرگذاری و دلبری امام حسین دارد بیشتر می‌شود. روزبه‌روز حقانیت منطق امام حسین دارد شفاف‌تر می‌شود. اینها چیست؟ اینها معنای همین است که فرمود: «الْمَغْلُوبُ بِالْحَقِّ غَالِبٌ». اونی که با حق مغلوب می‌شود، این شکست نخورده، این غلبه کرده.

یک جا دیگر امیرالمؤمنین جمله‌ای می‌فرماید. خیلی این جمله دقیق و فوق‌العاده است. می‌فرماید: «قَلِیلُ الْحَقِّ یَدْفَعُ کَثِیرَ الْبَاطِلِ». یک ذره حق، یک خروار باطل را کنار می‌زند. شما فرض کنید ما یک میلیون صفر را کنار هم جمع کنیم، یک میلیون صفر. این یک میلیون صفر با یک دانه عدد پنج محو می‌شود، با یک دانه عدد یک هم محو می‌شود، با یک ده‌ام هم محو می‌شود، با یک صدم هم محو می‌شود، با یک میلیاردوم هم محو می‌شود. غیر از این است؟ آقا، چنین هست و آنها نیستند. ولو کم، ولی هست. یک غلام سیاه امام حسین که از جهت علمی نه، از جهت موقعیت اجتماعی نه، از جهت موقعیت سیاسی هیچ شأنی، هیچ جایگاهی، هیچ امتیازی ندارد، کل بساط یزید و معاویه و بنی‌امیه و قبل و بعد و همه‌شان را جمع می‌کند. همه‌شان را جمع بکن. یک دانه پاکبان بیت رهبری برای نابودی آمریکا و جبهه باطل... رفته بودم بیت رهبری چند وقت قبل. یکی از دوستان بیت، قضیه‌ای را تعریف کرد. برای بنده جالب بود که لحظه شهادت رهبر عزیزمان، پاکبان بیت، همزمان با آقا شهید می‌شود. گفتند چند سالی بود که بازنشسته شده بود. همسرش تعریف کرده بود، گفته بود که بهش گفتیم: فلانی بازنشسته شدی، دیگر نمی‌خواهد بروی. از اولی که اینجا بیت رهبری شده بود، ایشان پاکبان بود، آن بخش داخلی بیت، نه بیرون. گفته بود که: من با آقا آمدم، من با آقا می‌روم. با آقا آمدم، با آقا می‌روم. بابا نفهمیدیم این جمله بعدها چه معنایی می‌خواهد پیدا کند. به‌حسب ظاهر شأن اجتماعی و سیاسی فوق‌العاده‌ای ندارد؛ نه فرمانده نظامی بوده، نه رئیس جمهور بوده، نه رأی میلیونی داشته. ولی نامش کنار نام این رهبر شهید می‌درخشد. همین یک دانه، همین یک دانه شهید برای نابودی ترامپ و نتانیاهو و آمریکا و اسرائیل و همه‌شان بس است.

حق، کم هم که باشد، غلبه می‌کند به باطل، ولو باطلی که همه‌جا را پر کرده است. چون نیست، چون پشتوانه‌ای ندارد، به جایی بند نیست، هواداری ندارد. کی می‌خواهد از پشت این در بیاید؟ کی می‌خواهد این را نگهش دارد؟ کی در این عالم متولی می‌شود؟ کی این را گردن می‌گیرد؟ کدام‌یک از ذرات کائنات این را به رسمیت می‌شناسد؟ این ویژگی حق و باطل است.

ادامه این روایت البته جالب است. فرمود: «کما ان القلیل من النار یحرق کثیر الحطب». یک کوچولو آتش، یک خروار هیزم را آتش می‌زند. یک دانه کبریت می‌افتد، یک انبار باروت را می‌سوزاند. این ویژگی حق در قبال باطل است.

یکی دیگر از ویژگی‌های حق را بگویم و کم‌کم وارد روضه بشویم. اونی که اهل حق است و طالب حق است، عزت پیدا می‌کند. عزت ویژگی حق است. عزت یعنی چه؟ خب، یک غلبه داریم که مشخص است، یک عزت داریم. عزت در برابر ذلت است. عزت آن وقتی است که یک چیزی فرو نمی‌ریزد، نمی‌شکند، خرد نمی‌شود. این با آن شکست پیدا کردن تفاوت دارد. وقتی که کلنگ می‌زنند به یک زمینی، هرچه می‌زنند، چیزی از این زمین کنده نمی‌شود. در زبان عرب می‌گویند: «ارض عزیزه». می‌گویند این زمین عزیزی است. از هم نمی‌پاشد، به هم نمی‌ریزد، دم‌ودستگاه و تشکیلاتش را از دست نمی‌دهد، فروپاشی پیدا نمی‌کند. آدم عزیز کسی است که هیمنه و هیبت و شخصیتش در هیچ موقعیتی نمی‌شکند، نمی‌ریزد، خودش را نمی‌بازد. می‌شود عزت. اینکه می‌گویند در برابر دشمن عزت داشته باش، این است دیگر. نه اینکه برگردی بگویی هرکی می‌جنگه، پای لرزش هم می‌شینه. اینها نفهمیدن. اینها نداشتن عزت است. اینها ذلتی است که موجب می‌شود یک مملکت بی‌آبرو بشود. آن هم همچین مملکت عزیزی. خدا نجات دهد این مملکت را از اشتباهات. حق امام حسین علیه السلام عزت یعنی این. یعنی آن تهدیدش روی تو اثر نمی‌کند. یعنی فشارش روی تو تأثیر... بله، فشار ضربه می‌زند، ولی دشمن وقتی به چهره تو نگاه می‌کند، می‌بیند هیچ اثری از این فشار در این چهره دیده نمی‌شود. این می‌شود عزت. منفعل نشده، خودش را نباخته. انگار نه انگار اتفاقی افتاده.

عزت... شما رهبر شهید ما را نگاه کنید. اینها دیگر آنقدر برای ما رخ داده بود، عادی شده بود، طبیعی شده بود. فرماندهانش را در یک ساعت از او می‌گیرند. غروب آن روز می‌آید سخنرانی می‌کند. ببینی این آدم با آدم هفته قبل هیچ تفاوتی نکرده، هیچ. انگار نه انگار. رئیس جمهور مملکت در میانه این اوضاع بین‌المللی هلیکوپترش سقوط می‌کند. همان لحظه می‌آید صحبت می‌کند. درحالی‌که بیشتر از همه او الان باید نگران باشد، استرس داشته باشد. می‌فرماید ایران، ایران امام رضاست. هیچ اتفاقی در این مملکت رخ نخواهد داد.

عزت سید حسن نصرالله به شهادت می‌رسد. با چه عظمتی، با چه اقتداری، با چه عزتی! آن نماز جمعه نصر ایشان. موقعیتی که دشمن گفته است می‌زنم، شوخی هم ندارد، ترسی هم از کسی ندارد. پا می‌شود می‌آید. بیشتر از اوقات دیگر، وقت‌های دیگر نماز جمعه را ایشان می‌خواند، نماز عصر را نمی‌خواند، می‌رفت. ایستاد، نماز عصرش را هم خواند، بعدش نشست، تعقیباتش را هم خواند، بعدش وایساد گپ و گفتش را هم کرد، خوش‌وبشش را هم کرد. دارد تحقیر می‌کند دشمن را.

حاج قاسم را که شهید کردند، همین ترامپ خبیث کثیف ملعون گفته بود: اگر ایران بخواهد واکنشی نشان دهد، ۵۲ نقطه را می‌زنم، که یکیش بیت رهبری است. همان صبحی که عین‌الاسد را زدند، رهبر شهید عزیزم سخنرانی کرد. خب معمولاً سخنرانی ایشان، بیت رهبری ایشان سخنرانی انجام می‌دادند، بعداً پخش می‌شد. معمولاً شبش پخش می‌شد. استثنائاً آن روز پخش زنده گذاشت. ایشان یک ساعت هم جلویش گذاشت رو به دوربین که ببین این ساعت دارم صحبت می‌کنم. من اینجا هستم. مگر نگفتی می‌زنم؟ این را بهش می‌گویند عزت. این عزت مال کیست؟ مال اونی است که اهل حق است. خاطرش جمع است، قرص است. این اثر روانی ارتباط با حق در دل آدم این است. احساس عزت می‌کند. از چی باید بترسد؟ چه را از دست می‌دهد؟ چرا باید احساس بکند خسارت بهش وارد شده است؟ خسارت مال اونی است که حق ندارد.

امام می‌فرمود: ما از چی باید بترسیم؟ اینها باید بترسند. اینهایی که خدا ندارند. اینهایی که مرگشان اول بدبختی‌شان است. ماییم امام حسین داریم، ماییم که شهادت داریم، ماییم که لقاءالله داریم، بهشت داریم. ما از چی باید بترسیم؟ از چی باید خودمان را ببازیم؟ چرا باید منفعل بشویم؟ این را می‌شود عزت. فرمود: «مَنِ اعْتَزَّ بِالْحَقِّ أَعَزَّهُ الْحَقُ». هرکی بخواهد با حق عزیز شود، حق عزیزش می‌کند.

جمله آخرم را بگویم، بریم تو روضه. این روایت را بنده خیلی دوست دارم. یک علاقه خیلی‌خیلی خاصی به این کلام امام عسکری علیه السلام دارم. به نظرم از آن جملاتی است که اگر مثلاً آدم در زندگی‌اش پنج تا جمله بلد باشد، می‌تواند باهاش تا ابد زندگی بکند. یکیش همین. یعنی یک منطقی به آدم می‌دهد. ساختار زندگی آدم را عوض می‌کند. آنقدر این را دوست دارم، دوست دارم روی قبرم این روایت نوشته بشود. آنقدر این روایت، روایت فوق‌العاده‌ای است. می‌فرماید: «مَا تَرَکَ الْحَقَّ عَزِیزٌ إِلَّا وَ هُوَ ذَلِیلٌ، وَ لَا أَخَذَ بِهِ ذَلِیلٌ إِلَّا وَ هُوَ عَزِیزٌ». هر آدم ذلیلی که حق را بگیرد، عزیز می‌شود. هر آدم عزیزی که حق را ول کند، ذلیل می‌شود.

عزیز و ذلیل شدن با تعریف این و آن، و رأی این و آن، و حمایت پولدارها، و موقعیتی به هم زدن، و خانوادگی داشتن، و با کیا وصلت کردن و با اینها نیست. خب ماها می‌فهمیم یک نسبتی باید برایمان برقرار بشود، ولی نمی‌دانیم با چی باید نسبت برقرار کنیم. اونی که باید با او نسبت برقرار کنیم تا بشویم حق، نه فلان وزیر، نه فلان وکیل، نه فلان سرمایه‌دار، نه فلان حساب، نه فلان حقوق، نه فلان‌قدر فالوور و طرفدار و مرید و فن و این حرفا. اونی که آدم باید باهاش نسبت برقرار کند تا عزیز بشود، حق است. هرچقدر هم عزیز باشد، به حسب ظاهر نسبت نداشته باشد با حق، ذلیل می‌شود، ذلیل می‌شود. خیلی روایت، روایت عجیب و فوق‌العاده‌ای است. عرضم را تمام کنم.

امام حسین علیه السلام نماد حقانیت و نماد عزت. یک ذره در برابر این دشمن انفعال به خرج... خودش را نمی‌بازد. تغییری در احوالش حاصل نمی‌شود. یکی از بزرگان فرموده بود: «این جمله به نظرم خیلی جمله فوق‌العاده‌ای است». خنده بود. آدم کلمات. آنقدر که با اینها زندگی کردیم، برایمان عادی است. این چیزها برایمان عادی است. مثل یک آدمی که از وقتی چشم باز کرده، همیشه روز بوده است. مثلاً انگار یک جایی آدم زندگی بکند، هیچ‌وقت شب نداشته باشد. اصلاً نمی‌فهمد خورشید یعنی چه. کسی می‌فهمد خورشید یعنی چه که شب را فهمیده باشد، شب را درک کرده باشد.

باز وقتی چشم باز کردیم، این معارف بوده و این کلمات بوده و این حقایق، این کمالات این ذوات مقدسه. دیگر برایمان عادی شده است. زیر چتر کمالات این رهبران الهی: ۵۰ سال امام راحل، امام شهید، عادی شده برایمان. دیگر به چشممان نمی‌آید این کمالات. این بد است. اینها نیاز به تذکر دارد. یکی از بزرگان می‌فرمود: آدم کلمات امام حسین علیه السلام را وقتی بررسی می‌کند، می‌بیند از آن روزی که از مدینه حرکت کرد تا خود گودال قتلگاه، یک ذره ارتعاش در کلمات امام حسین علیه السلام دیده نمی‌شود. یک جوری است که اگر بهت نگویند این حرف را کجا فرموده، نمی‌فهمی. درحالی‌که هرچه جلوتر دارد می‌آید، گرفتاری‌ها دارد سنگین‌تر می‌شود. بلا دارد سخت‌تر می‌شود. شوخی نیست. یک آدم لحظه‌به‌لحظه در فشار، در مضیقه، در گرفتاری، در سختی، حرفش عوض نمی‌شود، حالش عوض نمی‌شود. بلکه می‌گوید: هرچه به ظهر عاشورا نزدیک‌تر می‌شدیم، می‌دیدیم این چهره برافروخته‌تر، شاداب‌تر، سرحال‌تر، نورانی‌تر. دائم دارد عزیز از دست می‌دهد. نمی‌شکند، نمی‌ریزد. بله، احساسات در او، در اوج غلیان احساسات و عواطف است. اشکش می‌ریزد، گریه می‌کند. ولی در تصمیم او، در رفتار او، در کنش و واکنش او، هیچ تحولی حاصل نمی‌شود. محکم.

جمع اینها با همدیگر خیلی معجون بی‌نظیری ایجاد می‌کند. آن حجم از عاطفه و محبت که به سرباز دشمن نگاه می‌کند، می‌بیند تشنه است. به اسب لشکر دشمن نگاه می‌کند، می‌بیند تشنه است. ذخیره آبش را درمی‌آورد، به آنها می‌دهد. اینها از تشنگی خارج... این محبت، این عاطفه. حالا بچه شیرخواره خودش دارد بال‌بال می‌زند، دلش می‌سوزد، ولی انفعالی در برابر دشمن ندارد. یک جوری واکنش نشان نمی‌دهد که انگار من محتاجم، من نیاز دارم، من ضعیفم، من ناتوانم، من در موقعیت شکست هستم. این را بهش می‌گویند عزت. این عزت امام حسین علیه السلام پدر اینها را در این جنگ درآورد. پدر اینها را درآورد. اونی که اینها ندارند، این عزت است. لج اینها را درآورد. آن ترور که می‌کند، ضربه کاری که می‌زند، این شکسته را ببیند. می‌بینی در مسئولین ما یک کلمه حرف مفت می‌زنند، ترامپ چه شکلی روش مانور می‌دهد. می‌خواهد بگوید: آقا ضربه را دیدی؟ کاری بود؟ دیدی نشست؟ دیدی زد؟ دیدی خرد کرد؟ امام حسین نمی‌گذارد کربلا این تصویر شکل بگیرد. این مطلب اگر فهمیده بشود، یک دری برای فهمیده شدن حجم زیادی از روضه‌های عاشورا.

عزت امام حسین آن چیزی بود که لج اینها را درآورد. یکی از دلایل این حجم از قساوتی که اینها نشان دادند، عزت امام حسین بود. بگذارید من اول روایت را از امام رضا بخوانم. محضر آقایمان هستیم، محضر مولایمان امام رضا علیه السلام هستیم. بگذارید امروز روضه‌خوانمان فرزند مطهرش امام رضا علیه السلام باشد. از دهان امام رضا روضه بشنویم امروز.

مرحوم صدوق در «امالی» نقل می‌کند. ابراهیم بن ابی محمود می‌گوید: «قَالَ الرِّضَا عَلَیْهِ السَّلَامُ: إِنَّ الْمُحَرَّمَ شَهْرٌ کَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِیَّةِ یُحَرِّمُونَ فِیهِ الْقِتَالَ». امام رضا علیه السلام فرمود: محرم ماهی بود که زمان جاهلیت هم حرمتش را نگه می‌داشتند. زمان جاهلیت هم جنگ، به محرم که می‌رسید، آتش‌بس می‌دادند، احترامش را نگه می‌داشتند، نمی‌جنگیدند. «فَاسْتُحِلَّتْ فِیهِ دِمَاؤُنَا». ولی در همین محرم خون ما اهل‌بیت پیغمبر را حلال کردند. «وَ هُتِکَ فِیهِ حُرْمَتُنَا». در محرم حرمت ما را هتک کردند. «وَ سُبِیَ فِیهِ ذَرَارِیُّنَا». بچه‌های ما را در محرم اسیر کردند. «وَ نِسَاؤُنَا». زن‌هایمان را اسیر کردند. «وَ أُضْرِمَتْ نِیرَانٌ فِی مَضَارِبِنَا». در محرم خیمه‌های ما را آتش زدند. «وَ نُهِبَ مَا فِیهَا مِنْ فِقَرْنَا». در محرم بود که هرچی در خیمه‌ها داشتیم، به غارت بردند. «وَ لَمْ یُرَاعَ لِرَسُولِ اللَّهِ حُرْمَةٌ فِی أَمْرِنَا». یک ذره مراعات پیغمبر را نکردند در رفتارشان با ما. یک ذره احترام پیغمبر را نگه نداشته‌اند.

اینجا آن جمله ماندگار را امام رضا فرمود. احساس کن در صحن نشسته‌ای، کنار ضریح نشسته‌ای. امام رضا از ضریح می‌آیند بیرون. این صبح عاشورا برایت روضه می‌خوانند. از زبان امام رضا بشنو. فرمود: «إِنَّ یَوْمَ الْحُسَیْنِ أَقْرَحَ جُفُونَنَا». عاشورا، روز حسین، پلک‌های ما را زخم کرد. آدم باید چقدر گریه کند، چطور گریه کند، پلکش زخم بشود؟ «وَ أَسْبَلَ دُمُوعَنَا». عاشورا اشک ما را جاری کرد.

این جمله‌ای که بعد می‌فرماید امام رضا، انگار راز همه این روضه‌هاست. انگار همه روضه‌ها در همین یک جمله نهفته است. فرمود: «وَ أَذَلَّ عَزِیزَنَا بِأَرْضِ کَرْبٍ وَ بَلَاءٍ». در زمین کربلا، عزیز ما را ذلیل کردند. یا الله! بگذارید من این روایت را تمام کنم، برگردم به این جمله. فرمود: «وَ أَوْرَثَنَا الْکَرْبَ وَ الْبَلَاءَ إِلَى یَوْمِ الْانْقِضَاءِ». کرب، میراثی که برای ما به‌جا گذاشت، کرب بود و بلا. غصه بود و درد. دردی از آن روز در وجود ما، غصه در وجود ما. «فَعَلَى مِثْلِ الْحُسَیْنِ فَلْیَبْکِ الْبَاکُونَ». گریه‌کن‌ها باید برای حسین گریه کنند. «فَإِنَّ الْبُکَاءَ یَحُطُّ الذُّنُوبَ الْعِظَامَ». اشک بر حسین گناهان بزرگ را می‌ریزد.

بعد فرمود: «کَانَ أَبِی عَلَیْهِ السَّلَامُ إِذَا دَخَلَ شَهْرُ الْمُحَرَّمِ لَا یُرَى ضَاحِکاً». پدرم امام کاظم علیه السلام هرگاه ماه محرم می‌شد، دیگر کسی لب خنده پدرم، خنده پدرم را نمی‌دید. «وَ کَانَتْ الْکَآبَةُ تَغْلُبُ عَلَیْهِ». بیشتر احوال پدرم در محرم این بود که یک غم سنگینی سایه انداخته و در وجودش. محرم که می‌شد، این ظاهر می‌شد در پدرم. یک غم سنگین، یک غصه عمیق. «حَتَّى یَمْضِیَ مِنْهُ عَشَرَةُ أَیَّامٍ». تا روز دهم محرم می‌شد، عاشورا می‌شد. «فَإِذَا کَانَ یَوْمُ الْعَاشُورَاءِ، کَانَ ذَلِکَ الْیَوْمُ یَوْمَ مُصِیبَتِهِ وَ حُزْنِهِ وَ بُکَائِهِ». عاشورا دیگر برای پدرم روز اشک بود، روز مصیبت بود، روز غم بود. پدرم گریه می‌کرد. روز عاشورا این جمله را می‌گفت، می‌فرمود: «هُوَ الْیَوْمُ الَّذِی قُتِلَ فِیهِ الْحُسَیْنُ». جدم را امروز کشتند. آقایمان را امروز کشتند. رفقا، عزاداران، امام حسینیان!

چند ساعت دیگر اربابمان را می‌کشند. امروز روز آخر است. امروز روضه‌خوان نمی‌خواهد. منتظر روضه‌خوان نباشی. منتظر نباشیم من یک چیزی بگویم، گریه کنیم. تو خودت کنار خیمه‌ها باش. «یَا لَیْتَنِی کُنْتُ مَعَکَ». کاش منم امروز بودم یا اباعبدالله. در حد یک تیر، لااقل دفع می‌کردم. لااقل پشت خیمه‌ها یک دانه خار جمع می‌کردم؛ یک خار کمتر در پای بچه‌هایت برود.

جواد آقای ملکی می‌فرماید: عاشق سالک، مؤمن، آدمی که اهل مسیر بندگی است، محرم که می‌شود حالش این است. از عمق جانش با امام حسین حرف می‌زند. می‌گوید: کاش من را جای تو کشته بودند. کاش آب را برای من بسته بودند. تشنگی‌ات را من به جان می‌خریدم. درد و زخم‌هایت را من به جان می‌خریدم. دست زن و بچه من را جای زن و بچه تو بسته بودند. کاش زن و بچه من را به اسارت برده بودند. کاش زن و بچه من خورده بودند. این حال را بهش می‌گویند مواسات با امام حسین. همدردی. امام حسین هم می‌خرد. این همدردی را می‌خرد، می‌پذیرد.

خدمت امیرالمؤمنین گفتند: آقا، این جنگ را ما غلبه کردیم. من برادرم خیلی دوست داشت در این جنگ شرکت می‌کرد. مریض بود، نتوانست بیاید. شریک هست با ما در این جنگ؟ در نهج‌البلاغه است. فرمود: «أَهْوَاءُ أَخِیکَ مَعَنَا». دل داداشت با ما بود؟ گفتم: آره آقا، دلش اینجا بود. فرمود: نه تنها داداش تو، تو تمام این خدمات و ثواب‌ها و اجری که در این جنگ مجاهدین اسلام بردند، شریک است. نسلی می‌آید در طول تاریخ، کسانی که هنوز در صلب پدرانشان شکل نگرفته‌اند، آنها می‌آیند. در دامنه تاریخ، ثوابی که می‌برند، ثواب من و تو یکی است. تو این جنگ بردیم، اندازه شماها ثواب می‌برم. گفتم: چطور آقا؟ فرمود: دلشان با ماست. دلشان با ماست. هرکی امروز دلش با امام حسین است، جز شهدا ثبتش می‌کنند ها. قبولش می‌کنند. البته هرکی امروز دلش با امام حسین است، حالش هم فرق می‌کند. صبح عاشورا داری گریه می‌کنی با آن آقایی داری گریه می‌کنی که فرمود: من هر صبح و عصر برات گریه می‌کنم یا صاحب الزمان. صبح عاشورا کدام مجلس عزا؟ فدای اشک‌هایت بشوم آقا. فدای دل پر خونت بشهم.

علامه امینی می‌فهماند: شب عاشورا صدقه بدهید برای امام زمان. قلبش در فشار است. چرا؟ فرمود: من هر صبح و عصر گریه می‌کنم. قبلش توضیح داد امام زمان، در زیارت ناحیه عرض می‌کنم محضر جدش، من به یاد این افتادم که نبودم کربلا سپر بلای تو بشوم. زمان من را به تأخیر انداخت. دیر رسیدم، جا ماندم، جا ماندم. حالا که جا ماندم، آنقدر گریه می‌کنم، آنقدر اشک می‌ریزم، تلافی بشود. نبود. تلافی نبودنمان در این اشک‌هاست ها. این تلافی‌اش است. باید اشک بریزیم، باید خون گریه کنیم. نبودیم، جا ماندیم. آخه روضه بخوانم؟

عرض کردم، اونی که خیلی دشمن را آزار می‌داد، عزت امام حسین بود. دیدند هر کاری می‌کنند، هیچ شکستی در چهره‌اش ظاهر نمی‌شود. از این موقعیت ابرقدرتی‌اش درنمی‌آید. از این جایگاه ممتازی که یک ذره در چهره او شکست، باخت، ترس، هیچ. سی هزار نفر دورش را گرفتند. ۳۰ هزار نفر احاطه‌اش کردند. مردی که از صبح تا حالا هرچی عزیز روی این کره زمین داشته، داده رفته. جوانش را داده. بچه شیرخوارش را داده. برادرش را داده. صمیمی‌ترین و عزیزترین رفیق‌هایش را داده. در اوج تشنگی، اوج تشنگی. ما اصلاً عطش امام حسین را بفهمیم امروز. چه عطشی بود؟ تعبیر مقتل، ترجمه‌اش، توضیح شرح ساده‌اش این است: از شدت عطش، این کبد گلویش لایه‌لایه شده بود و ترک‌ترک شده بود. یعنی چه آقا؟ این چه عطشی است؟ چه عطشی است؟ این لب‌ها ترک‌ترک شده بودند و لب‌ها خشک شده بود. این حنجره جمع شده بود. حرف نمی‌توانست بزند. حرف نمی‌توانست بزند. این تارهای صوتی به هم چسبیده بود. صبح عاشوراست. تا معطل نمانی‌ها. به این فکر کن ممکن است عاشورای بعدی نباشد. شرمنده امام حسین نمانیم.

عاشورا براش کم گریه کردیم. همه اینها هست، ولی آن اتفاقی که دشمن می‌خواهد بیفتد، نمی‌افتد. می‌خواهد حسین را بشکند. می‌خواهد حسین را خرد کند. می‌خواهد حسین را تحقیر کند. نمی‌شود. و این، عامل این مصیبت‌ها شد در کربلا. عرض کردم خیلی از اینها را آدم وقتی تحلیل می‌کند، می‌بیند با هیچ منطقی، با هیچ عقلی جور درنمی‌آید. آخه این کارها را برای چی کردند با امام حسین؟ چی تویش بود؟ قساوت هم حدی دارد. اونی که آدم بهش می‌رسد این است: می‌خواستند خردش کنند. می‌خواستند خوارش کنند. می‌خواستند ذلیلش کنند. می‌خواستند تحقیرش کنند. تحقیرش کنند.

من چون بنا ندارم این اول صبحی خیلی روضه سنگین بخوانم، چون بالاخره ظهر هم برنامه از شما در طول روز امروز جاهایی... نمی‌خواهم خسته بشوید، به مراسم‌های بعدی نرسید. دیگر از امروز از اول صبح، آدم باید آرام‌آرام کم‌کم در دل آدم شعله می‌گیرد. یک جوری باشد دم غروب دیگر قشنگ بیفتیم. دیگر مثل بچه‌هایش که دم غروب افتادند. دم غروب دیگر نا نداشتند. آمد دم خیمه. فرمود: «ائْتُوا بِي ثَوْباً لا يَرْغَبُ فِيهِ اَحَدٌ». برید از تو خیمه پیراهن پیدا کنید. پیراهنی باشد که ارزش نداشته باشد. بردارید بیاورید برای من بیاورید. «اَجْعَلُهُ تَحْتَ ثِیابِی». پیراهن بی‌ارزش می‌خواهم. می‌خواهم زیر این لباس‌ها بپوشم. فکر همه جا را کرده است. فکر همه تحقیرهایی که دشمن می‌خواهد سرش در بیاورد را کرده. فدای عزتت بشوم. «أَذَلَّ عَزِیزَنَا بِأَرْضِ کَرْبٍ وَ بَلَاءٍ». فرمود این پیراهن پاره را می‌خواهم زیر لباس‌هایم بپوشم. این لباس‌های رو، خب لباس‌های فاخر، لباس‌های جنگی بود، ارزشمند بود، کارآمد بود، قیمت داشت، مشخص بود. اینها را می‌برد. فرمود: می‌خواهم این را آن زیر بپوشم. «لَعَلِّی لَا أُجَرَّدُ مِنْهُ». دیگر لباس‌های رو که کندند، به این پیراهن زیر که رسیدند، ببینند این قیمت ندارد، ارزش ندارد. به این کار نداشته باشند.

من سختم است روضه بخوانم. خدا شاهد است این روضه اصلاً روضه‌ای است که اذیتم می‌کند. نمی‌دانم چرا هی من هم سمت این روضه می‌روم. نمی‌دانم چرا با این مادر شهید آرمان علی‌وردی صحبت می‌کردم. رفته بودیم منزلشان. مادرانه باهام صحبت می‌کرد. درد دل می‌کرد. گفت: آرمان من خیلی باحیا بود. می‌گفت: جلو من با آستین کوتاه نمی‌آمد. اگر من می‌آمدم در اتاقش زیرپوش تنش بود، سریع می‌پرید یک چیزی تنش می‌کرد. گفت: حاج آقا، می‌دانی چی اذیتم می‌کند؟ بچه‌ام را عریانش کردند کشتند. خیلی اذیتم. چون می‌دانم بچه‌ام چقدر حساس بود لباس از تنش درنیاد.

ابی‌عبدالله فرمود: می‌خواهم یک لباس بی‌ارزش بپوشم، عریانم نکنند. «لَعَلِّی لَا أُجَرَّدُ مِنْهُ». لباس. لباسی آوردند. لباس تنگی بود، سایز حضرت نبود. تنگ‌تر بود. فرمود: «لَا ذَاکَ لِباسُ مَن یلبسُهُ لِتَبینَ عَوْرَتُهُ». این لباس بدن‌نماست. این خودش لباس اهل ذلت است. نه، لباس تنگ نمی‌خواهم. لباس بدن‌نما نمی‌خواهم. عوضش کنید. یکم گشادتر. رفتند دیدند یک لباس گشادتر است، ولی خیلی کهنه است، خیلی پاره است. «فَأخِذَ ثَوْباً خَلْقاً». یک لباس کهنه برایش آوردند. نگاه کرد. دیدید لباس پاره‌پاره است، ولی یک جاهایش سالم است. شروع کرد. همان جاهایی که سالم بود، با دستش چاک داد. «فَخَرَّقَهُ بَینَ یَدَیَّ». بین و بین الله، این لباس مفت نمی‌ارزد. این را می‌خواهد بگوید. امام حسین می‌خواهد بگوید: لباس ارزش ندارد. به درد نمی‌خورد. کسی ازت نمی‌خرد. جایی نمی‌توانی ببری بفروشی. «و جعَلَهُ تحتَ ثیابِه». عبارت از سید بن طاووس در «لهوف» است. زیر همه لباس‌ها تنگ کرد. روی لباس‌ها را پوشید: زره، عبا و لباس‌های بعدی را تنگ کرد. یک کلمه گفته سید بن طاووس. مختصر و مفید. سریع رفته سر اصل داستان: «فَلَمّا سَقَطَ عَلَیهِ السَّلامُ». همین که کشتنش، «جَرَّدُوهُ». همه لباس‌ها را کندند. همین پیراهن بی‌ارزش را هم کندند. دیدی چی گفتم؟ دنبال ارزش مالیش نبودند. فقط می‌خواستند تحقیرش کنند. فقط می‌خواستند خردش کنند.

یک خط دیگر بگویم. یک چیز دیگر بگویم. عرضم تمام. ان‌شاءالله عزیزمان روضه را بخواند. هر گوشه را که نگاه می‌کنی، می‌بینی داستان اینها با امام حسین این بود. بعدش هم نه اینکه بزدل بودند، جرئت نمی‌کردند رودررو بشوند. تا دستشان می‌رسید، شروع می‌کردند تخلیه کردن. خودشان را تخلیه می‌کردند. وگرنه اینکه پیرمرد وایسد با عصا بزند، این منطق ندارد. با عصا بزند. لا اله الا الله. من حال ندارم، جان ندارم پرحرارت روضه بخوانم. به حال من نگاه نکن. به حال خودت اشک بریز. ارباب تو را می‌خواهند بکشند. روضه من کار نداشته باش. حواست به ارباب خودت باشد. حواست به آقای خودت باشد. آخی فدای مظلومیتت بشوم: «أَذَلَّ عَزِیزَنَا بِأَرْضِ کَرْبٍ وَ بَلَاءٍ». عزیزم را ذلیلش کردند. خردش کردند. تحقیرش کردند. بماند چقدر. بماند آقا را دست انداختند، مسخره‌اش کردند. بهش توهین کردند. هرکدام از اینها یک روضه است. اگر بخواهم بگویم، مقتلش را بخوانم، مفصل باید بیایم بگویم چیا گفتند. چه متلک‌هایی انداختند.

یک کلمه‌اش را بگویم دیگر. حالا حیفم می‌آید این را نگویم. لحظه آخر می‌گوید: دیدم «یَلُوکُ لِسَانَهُ». آخه آخه. می‌گوید صورتش روی خاک بود. لحظات آخر دیگر جانی نداشت که بخواهد بجنگد. بدنش هم پر زخم بود. بدنش هم پر نیزه و شمشیر بود. «یَلُوکُ لِسَانَهُ». دیدم زبانش هی در دهانش می‌چرخد. تو را به خدا کم نگذار برای روضه. به قول قدیمی‌ها التماس کن به چشم‌هایت. شرمنده‌ات نکند روز عاشورا. روز عاشورا. می‌گوید: دیدم، می‌گوید دیدم در وضعی که روی زمین افتاده، روی زمین افتاده. یک جوهره خفیفی از صدا در گلویش است. می‌گوید: آب. می‌گوید برگشتم بهش گفتم: مگر نمی‌گویی بابات ساقی کوثر است؟ کوثر. الان بابات می‌آید سیرابت می‌کند. فدای غربتت بشوم. چقدر تحقیرش کردند. هی می‌خواهم از بغل روضه‌ها رد شوم. عاشوراست. حیفم می‌آید.

همین که سر را از پشت جدا کند، همین هم برایت تحقیرش بود یا همین که دست انداخته بود به محاسن. یک دست شمر به محاسن بود، یک دست به خنجر. می‌خواستند تحقیرش کنند. روی خاک بیابان رهایش کردند. رهایش کردند. عریانش کردند. سرش را... امام زمان در زیارت ناحیه فرمود: هنوز سرش را به نیزه زده بودند. هنوز دست و پایش داشت تکان می‌خورد. سرش را. هنوز داشت دست و پا می‌زد.

خط آخر. یک کاری با او کردند، با هیچ‌کس این کار را نکرده بودند. فقط برای تحقیرش این کار را کردند. به ده تا اسب نعل تازه زدند. تازه نعل تازه زده. خیلی تو این حرف است. این نعل تازه‌اش دیگر چه صیغه‌ای است؟ می‌خواهد قشنگ... نعل وقتی به این بدن می‌خورد، خب فشار وارد... برای همین وقتی آمد پیش عبیدالله، عبیدالله گفت: باید… گفت: تا ساق اسب من را طلا کنی. گفت: چرا؟ من دیگر جان ندارم. گفتم: از من توقع نداشته باش با فریاد روضه بخوانم. هر جور دوست داری با روضه فریاد بزنی. می‌خواهی بسوزی؟ می‌خواهی اشک بریزی؟ با خودت. عاشوراست دیگر. خودت می‌دانی. گفت: ما یک جوری به این بدن تاختیم. خودم شنیدم زیر پای اسبم استخوان سینه‌اش خرد شد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...