شبکه حقیقت

جلسه هشتم: حق‌طلبی؛ مسیر بریدن و سوختن

01:16:04
162

در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی می‌شود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمت‌های امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و سیرهٔ امام حسین (علیه‌السلام) جان می‌گیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آن‌که انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد

معرفی
حقانی شدن؛ با اتصال «عمر» و«توجه» به حق مطلق، به خداوند.[4:00]

حدیث عقلانیت؛ مدح اقلیت و مذمت اکثریت در قرآن![11:00]

کربلا؛ صحنه‌ی نمایش؛ بر مدار حق «رفتن» و بر مدار حق «صبر کردن»[16:00]

اراده‌ی امام سجاد(ع)؛ «بی اراده‌گی در برابر اراده‌ی خداست»، سوختن، ذوب شدن در حق![20:30]

داستان احراق آیت‌الله قاضی، در بارگاه قمر بنی‌هاشم(ع)![25:50]

تلاوت قرآن و روضه‌ی اباعبدالله(ع)، سکّوهای عروج به مقامات معنوی‌ست![30:00]

در ایستگاه «حبّ‌الحسین»؛ آدم‌ها عوض می‌شوند..![35:30]

ماجرایی که عباس(ع) را «باب‌الحوائج» کرد![46:00]

روضه؛ جان کندن اباعبدالله(ع) در دل کندن از عباس(ع)؛ جانسوزترین صحنه‌ی عاشورا… [56:30]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم‌الله الرحمن الرحیم.

الحمدلله رب‌العالمین و صلی‌الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت‌الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم‌الدین.

رب اشرح لی صدری و یسر لی امری، و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.

در جلسات گذشته بحثمان به این سمت رفت، به این مطلب رسیدیم انسان دو تا سرمایه دارد که البته این دو به یک معنا یکی است: یکی عمر انسان است، یکی توجه انسان و تعلق انسان. به حسب زمان، این عمر انسان در حال گذر است، در حال تمام شدن است و آنی که این عمر را ارزشمند می‌کند، این رفتن را برایش ما‌به‌ازا درست می‌کند و از خسارت خارج می‌کند، باعث می‌شود که اگر چیزی رفت، سودی برای انسان حاصل شود، توجه انسان است. هم عمرش در حال گذر است، هم توجهات و تعلقاتش در حال گذر است و مهم این است که این توجه «قلاب» شود به یک نقطه‌ای که آن نقطه، نقطه برقراری و نقطه ماندگاری است. آن نقطه برقراری و ماندگاری همانی است که از آن تعبیر به "حق" می‌شود. داستان نجات از خُسران و خسارت، به میزانی است که انسان بهره‌مند از حقانیت باشد؛ به همان میزان از خسارت نجات پیدا می‌کند.

ولی اگر گرفتار ناحقانیت بود، یعنی خودش را مشغول کرد به چیزهایی که واقعیت ندارد در این عالم؛ سراب است، خیال است، توهم است، این عمر می‌رود، این توجهات می‌رود، این فرصت می‌رود، این فرصت ساخته شدن، فرصت پرواز کردن و به عروج رسیدن می‌رود ، اما چیزی ما‌به‌ازا ندارد، یک ابدیت سراسر حسرت، خالی و پوچ می‌شود. اگر تازه گرفتار نباشد و در عذاب و در فشار نباشد، می‌شود حسرت با دست خالی از این عالم می‌رود. وقتش را تلف می‌کند. آنی که انسان را به حقانیت می‌رساند، توجه کردن و توجه دادن به حقیقت است.

حالا این حقیقت چیست؟ «ذَلِكَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ». آنی که در این عالم هست و خواهد بود و برقرار است، آن خدای متعال است. خدا حقیقت مطلقه است. خدا حق مطلقه است. هر چیزی که در اتصال با او باشد، در ارتباط با او باشد، می‌شود حق؛ می‌شود حقیقی، می‌شود حقانی. خدا حق محض است. کمالات خدا حق محض است. اسماء و صفات خدا حق محض است. کار خدا حق محض است. حالا هرکدام از این‌ها بحث جداگانه‌ای می‌خواهد. اراده خدا حق محض است. آدم اگر خودش را انداخت توی مسیر اراده خدا، این هم می‌شود حق آدم. از اراده خودش وقتی عبور کرد، چنگال خودش را، چنگال وجودش را انداخت به اراده خدا، امشب برحق ولی اگر به اراده خدا کار نداشت، به اینکه خدا چی می‌خواهد کار نداشت، به اینکه خدا چی می‌گوید کار نداشت، این می‌شود خُسران.

دلم چی می‌خواهد؟ نفسم چی می‌گوید؟ غریزه‌ام چه دستوری می‌دهد؟ هوای نفسم چه فرمانی می‌دهد؟ این‌ها می‌شود همانی که برابر حق است. برخی از آیات قرآن هم هوای نفس را برابر حق قرار داده است که خب بخواهم وارد آن بحث بشوم، بحثش مفصل می‌شود. به حضرت داوود علیه السلام می‌فرماید که: «با حق حکم بکن و لا تتبع الهوا فیذلک عن سبیل الله». دنبال هوای نفس نروی، از راه به در می‌شوی. مو‌به‌مو این حق را باید بیایی، البته حق سخت است. پیغمبر فرمود: هم تلخ است و هم سنگین، «ثقیل مر». برعکس، باطل هم سبک است و هم شیرین، «خفیف حلوٌ». سبک است، زحمت ندارد؛ چون دقیقاً مطابق با همانی است که نفس من می‌گوید. نفس می‌گوید: هر جا را دوست داری نگاه کن. نفس می‌گوید: هر چه دوست داری بگو. نفس می‌گوید: هر جور دوست داری قضاوت کن. نفس می‌گوید: وقتی از طرف بدت می‌آید، لجَن مالش کن. نفس می‌گوید: وقتی خوشت می‌آید، پشتش باش. نفس می‌گوید: رفیق است. نفس می‌گوید: هم‌حزبی و هم‌جناحیت است. خب دیگر سختی ندارد که باطل.

آدم کاری ندارد به اینکه خدا چی می‌گوید، دین چی می‌گوید، شریعت چی می‌گوید، دستور چیست؟ آنی که به این چیزها کار دارد، بهش فشار می‌آید. اینجا می‌شود صراط مستقیم، به حضرت فرمود: «صراط مستقیم از مو باریک‌تر است، از شمشیر بُرّنده‌تر است.» این چهار پنج دقیقه شاید عصاره همه بحث‌ها بود؛ خیلی هم فشرده شد، غلظت و چگالی مطلب هم خیلی رفت بالا. معمولاً بنا ندارم جلسات خیلی حجم مطالب زیادی داشته باشد، ولی حالا به هر حال چون جلسات آخر باید به جمع‌بندی برسیم، نکات زیادی در این چند دقیقه گفته شد. فرمود: «صراط مستقیم از مو باریک‌تر، از شمشیر بُرّنده‌تر است.» واقعیت دارد. آدم بخواهد در این مسیر برود، می‌بیند به اندازه یک مو این‌ور و آن‌ور می‌شود، عوض می‌شود. یک مو این‌ور و آن‌ور می‌شود و تیز و برنده است. دائم رفتن توی این خط، همین که داری در این مسیر می‌روی، هی از این ور و آن‌ورت دارد می‌کَند، از وجودت دارد می‌بُرد. صراط مستقیم این شکلی است. بخواهی در این خط بروی، قید خیلی چیزها را باید بزنی، خیلی باید بر ضابطه حرکت بکنی و در مرز باریکی حرکت بکنی. یک کم آن‌وری می‌شود، می‌شود باطل. هر یک کم می‌بری، می‌شود باطل. همه‌اش بُریدن است، بُریدن است، بُریدن است تا برسی به مقصد و تا برسی به لقاء، تا برسی به ملاقات الهی.

چون اینجوری است، «حق همیشه قرین صبر است»، واسه همین در توجه کردن و توجه دادن دو چیز مطرح است: توجه کردن و توجه دادن به حق، توجه کردن و توجه دادن به صبر. حالا بخوانیم سوره را: بسم‌الله الرحمن الرحیم. «وَالْعَصْرِ ﴿۱﴾ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ ﴿۲﴾ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ» این شد عصاره سوره مبارکه عصر. داستان کربلا این است، داستان انسان است، داستان بر مدار حق رفتن است، داستان بر مدار حق صبر کردن است. داستان بُریدن است. داستان در مرز باریک رفتن و اتفاقاً چون مرز باریکی است، این هم خودش عامل بُریدن است یعنی کم آوردن؛ هرکسی نمی‌کشد، هرکسی نمی‌ماند. هفتاد تا می‌مانند پاش و "قلیل و ما هم" قرآن تأکید به این دارد که جریان مؤمنین، جبهه مؤمنین تعدادشان کم است.

این بنده روایت را زیاد شنیده‌ام، روایت خیلی مهمی است. امام کاظم علیه السلام در حدیث مفصلی که خطاب به هشام‌بن‌حکم دارند، که حدیث فوق‌العاده‌ای است، حدیث عقلانیت ، می‌فرماید که: «خدای متعال در قرآن اقلیت را مدح کرده، اکثریت را مذمت کرده است.» دقیقاً برعکس آن چیزی که ماها معمولاً بهش توجه داریم. ما یک مسیری را که می‌خواهیم برویم، همه‌اش نگاهمان به این است که اکثریت چی می‌گوید، اکثریت چکار می‌کند؟ اکثریت اینجور وقت‌ها چکار می‌کند؟ مثلاً از این سایت‌هایی که یک کمی حالا تعبیر "خاله‌زنک" تعبیر قشنگی نیست، ولی به هر حال خانم‌ها تویش خیلی عضو هستند و این هر مسئله‌ای که برایشان پیش می‌آید، می‌آیند به اشتراک می‌گذارند، سؤال می‌کنند، می‌خواهد ببیند بیشتر آدم‌ها اینجور وقت‌ها چکار می‌کنند؟ بیشتر آدم‌ها واکنششان چیست؟ یک چیزی است دیگر؛ از جهت روانی یک آرامشی برای آدم می‌آورد. البته یک وقتی هست این «بیشتر آدم‌ها» حکایت از عقلانیت دارد. آدم عقل و علم بقیه را اضافه می‌کند به خودش. خب این چیز خوبی است، ولی خب متأسفانه معمولاً این شکلی نیست. چون «اکثرهم لایعقلون». مسئله این است که اکثراً اصلاً فکر نمی‌کنند، اکثراً اصلاً دنبال عقل نیستند که بخواهند عقلشان را باز هم به شما اضافه کنند.

مسئله این است که اکثراً دنبال هوای نفسشان هستند. اکثراً روی عقلشان پا می‌گذارند، روی وجدانشان پا می‌گذارند. این می‌شود که اگر خواستی دنبال اکثریت بروی، از حق می‌افتی. «اِن تُطِع أَكثرَ مَن فِي الأَرضِ يُضِلّوكَ عَن سَبيلِ اللَّهِ»؛ اگر دنبال اکثریت رفتی، دیگر از راه خدا می‌آیی بیرون. خود این اقلیت بودن، بازی صبر جداگانه‌ای می‌خواهد، تلخی‌های جداگانه‌ای می‌خواهد، بریدن‌های جداگانه‌ای دارد. قید خیلی چیزها را باید بزنی. مسیر حق، مسیر بریدن است. مسیر کمال، مسیر بریدن است. همه‌اش در همین کلمه "بریدن" خلاصه می‌شود که خدا را شکر سخت است. اصلاً کلمه‌اش سخت است، کلمه‌اش تلخ است، قید خیلی چیزها را زدن. مسیر اینجوری است. داستان کربلا هم همین است. همه‌اش بریدن است، دل بریدن.

این می‌شود توجه کردن به حق، رفتن توی مسیر حق. این جاذبه‌ها خیلی زیاد است. جاذبه‌هایی که نفس را مشغول می‌کند، نفس را اسیر می‌کند. به این‌ها توجه نکردن، دل ندادن، اعتنا نکردن. کاری هم که طاغوت می‌کند، کاری هم که شیطان می‌کند، هی این‌ها را بزک کردن است؛ «لهم فی الارض». غرایز را بزک کردن، شهوات را بزک کردن. کار یزید این‌هاست دیگر. کم پیش می‌آید کسی این جاذبه‌ها گرفتارش نکند. کار به اینجا برسد که در فشار بگذارد، در مضیقه بگذارد، آب را به روی تو ببندد، از ابتدایی‌ترین حقوق خودت محرومت کند، از ابتدایی‌ترین بهره‌برداری‌های مادی و غریزی محرومت کند. خب این‌ها ترفندشان همین است. این هم واقعاً ترفند بگیریه‌ای است، کارِ راه‌انداز است. آدمیزاد آب و نان بهش نرسد، هرچه بهش تحمیل بشود، می‌پذیرد. این‌ها تعلقات است دیگر. زمان ساواک گاهی با سیگار ندادن به طرف، یک هفته سیگار ندادن به طرف؛ طرف هرچه که باید اقرار می‌کرد، هرچه هم نباید اقرار می‌کرد، اقرار می‌کرد. یک زوم کردن ازش اطلاعات جمع می‌کردند. یک سیگار، یک نخ سیگار یک هفته بهش نرسد. این‌ها تعلقات ماست. این قضیه واقعیت دارد، ولی جنبه تمثیلی دارد، جنبه نمادین دارد. هرکی اسیر یک چیزی است.

هرکی یک نقطه ضعفی دارد، هرکی از یک جایی می خورد، هرکی نفسش به یک طرف میل دارد، یک چیزی برایش جاذبه دارد. اوه اوه، این خیلی داستان پیچیده و ترسناکی است. یکی پول برایش جاذبه دارد، یکی پول خیلی جاذبه ندارد، قدرت برایش جاذبه دارد. یکی نه پول آن‌قدر برایش جاذبه دارد، نه قدرت، شهرت برایش جاذبه دارد. مگر شهرت، که هم پول برایت درست می‌کند و هم قدرت برایت درست می‌کند. یکی هم هیچ‌کدام این‌ها برایش جاذبه ندارد؛ جاذبه‌های جنسی و غریزی می‌گوید: «ته پول و قدرت و این‌ها چیست؟ کامیابی است دیگر. کامیابی را می‌خواهم. چرا دنبال مقدماتش بروم؟ خودم را به زحمت بندازم؟»

معمولاً خدای متعال هم از همین روزنه‌ها آدم‌ها را امتحان می‌کند. شیطان هم که خیلی وارد است، قشنگاً همین نقطه را می‌آید، برجسته می‌کند، جلوه می‌دهد. این می‌شود آن روزنه‌ای که آدم از حق آرام‌آرام متمایل می‌شود، منحرف می‌شود، کشیده می‌شود، دور می‌شود. ادامه دادن این خط، بُریدن می‌خواهد، گذشتن می‌خواهد، گذشتن و نادیده گرفتن می‌خواهد، نادیده گرفتنی که گاهی همه وجودت، همه زندگیت بهش بند است. تا آنجایی که آب را به رویت ببندد. آقا شما دیگر ببین در چه موقعیتی قرار می‌دهد. سه روز در موقعیتی باشی که آب نداری. خب حالا ماها گاهی خودمان تحمل می‌کنیم در آن نقطه عطش را. حالا می‌زند، زن و بچه‌ات هم همراهت است. نقاط ضعف آدم دیگر نمی‌تواند که تشنگی زن و بچه‌اش را تحمل کند. زن و بچه تشنگی تحمل کند. بچه شیرخواره و شش‌ماهه هم تویش باشد، آن بچه با تشنگی تا آستانه مردن هم برود. ببینید چی می‌شود اوضاع. مسیر حق رفتن، برای امام حسینش هم این‌ها را دارد. او هم همین‌جوری رفته، شده امام حسین. همین خط را رفته. فکر نکنید آن‌ها یک خط BRT داشتند، صاف انداختند، راحت و بی‌ترافیک رفتند، ماها را انداختند در این ترافیک و پدرمان درآمده. راه این است. ذات این راه این است. آنی هم که در اوج است، اتفاقاً بیشتر از همه بریده، بیشتر از همه دل کنده، بیشتر از همه فشار تحمل کرده. «ما أوذي نبيٌ مثل ما أوذيتُ»؛ پیغمبر فرمود: «هیچ پیغمبری به اندازه من اذیت نشد.» امیرالمؤمنین فرمود: «ما زلتُ مظلوماً منذو وُلدتنی اُمی» سبحان‌الله. از این تعابیر. «از وقتی مادرم من را به دنیا آورد، مظلوم بودم. از وقتی مادرم من را به دنیا آورد...» مسیر این‌ها این است؛ ذات حق این است، ذات رفتن دنبال حق این است. یک غربتی تویش است، یک تنهایی تویش است، یک تلخی تویش است، یک فشاری تویش است. البته این تا یک جایی است؛ تا آنجایی است که آدم نفسانیت دارد، میل دارد، تمایل دارد، این تمایلات کشش دارد. آنجایی که دیگر کامل این نفس می‌میرد، کشته می‌شود، لگدمال می‌شود، دیگر تمایلی برای آدم نمی‌ماند، از آنجا دیگر تلخی‌های حق‌طلبی و حق‌خواهی هم تمام می‌شود؛ دیگر شیرین می‌شود.

نکاتیه‌ها، نکات خیلی مهمی است. از یک جای دیگر نه، دیگر چیز دیگری نمی‌خواهد. اصلاً اراده‌ای ندارد، اصلاً خواستی ندارد، اصلاً پیشنهادی ندارد. امام حسین علیه السلام ظاهراً روز عاشورا وقتی آمدند بالا سر امام سجاد علیه السلام، گفتند: «پسرم، چیزی نمی‌خواهی؟ چی می‌خواهی بابا؟» عرض کرد: «اُریدُ اَن لا اُرید.» حالا این مضمون به عبارات مختلفی گفته شده و نقل شده است. «اُریدُ اَن لا اُرید»، می‌خواهم که چیزی نخواهم. اراده کردم، اراده نکردن را. حضرت فرمود: «تو شبیه جدت ابراهیم علیه السلام هستی.» وقتی تو آتش پرتش می‌کردند، ملائکه آمدند، جبرئیل آمد، «کمک می‌خواهی؟» گفت: «اَما اِلَیکَ فَلا.» از شما نه. تو کی باشی آقا؟ جبرئیل تو کی باشی؟ «اُنی که باید کار بکند، خودش هم خبر دارد.» «علم به حالی کفانی از سُؤالی.» آنی که می‌تواند کار بکند، خودش هم دارد می‌بیند. به خود کاریم بکند، لازم نیست من بگویم. این نقطه انقطاع را شما ببینید چه نقطه‌ای است. به جبرئیل هم توجه ندارد، به جبرئیل هم نیاز ندارد. خیلی حرف‌ها. اوج انقطاع. «کمال الانقطاع الیک»؛ هیشکی نیست، هیچی نیست. حق خالص، حق محض، بریدن محض، انقطاع محض. این می‌شود حق، این می‌شود حقیقت، این می‌شود کمال انسان. این می‌شود یک نقطه‌ای که آن نقطه دیگر نقطه برقراری است، آن دیگر نقطه اوج عزت است، نقطه اوج حقانیت است. تو دیگر اراده‌ای نداری در برابر اراده خدا. وقتی اینجور بود، اصلاً می‌شود مظهر اراده خدا. حرف که می‌زند، خدا دارد حرف می‌زند.

فرمود: «بنده من آنقدر به من نزدیک می‌شود که: کُنتُ سَمعَهُ الَّذی یَسمَعُ بِهِ و لِسانَهُ الَّذی يَتَكَلَّمُ بِه»؛ من می‌شوم زبانش، من می‌شوم گوشش، من می‌شوم چشمش. مقام قرب نوافل بهش می‌گویند. بزرگان به یک نقطه‌ای از اوج صعود تقرب به خدای متعال می‌رسد، دیگر دوگانگی اینجا نیست. یکی او اراده می‌کند، او حرف می‌زند. این اصلاً از خودش حرفی ندارد، از خودش تکلمی ندارد. این از خودش کلمه‌ای ندارد. قرآن در مورد پیغمبر چی می‌گوید: «مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى»؛ هرچه بگوید، وحی است، هرچه بگوید، حرف خداست، این حرف خودش نیست. اصلاً خودی ندارد که بخواهد حرف خودش را بزند، خودی نمانده. خودش کجا بود؟ این محو است، این غرق است. این ذوب است، این سوخته. حالا این کلمه سوخته را هم داشته باشد. چند تا کلمه خیلی مهم امروز توی این بحث الحمدلله جاری شد، در گفت و گو؛ سوختن. این بریدن است. کلمه قشنگ‌تر و کامل‌تر و بهترش، سوختن است.

علامه طباطبایی می‌فرمود از استادم مرحوم آیت‌الله قاضی (رضوان‌الله علیه)، حالا البته این بحث، بحث مبسوط و عالی‌ای هم هست؛ یعنی خیلی بحث عمیق معنوی درمورد اینکه شیوه تربیتی و شیوه سلوکی و معنوی اسلام، قاضی از شخصیت‌های بسیار بی‌نظیر بود. ایشان فرمودند: «اسلام یک تفاوتی دارد با بقیه ادیان. از همه کامل‌تر است.» مسیری که بنده را سوق می‌دهد به کمال می‌رساند، مسیر «احراق» است. این کلمه احراق. آنجا استادم فرمودند: «من از استاد گرفتم. مکتب احراق»، گفت: «می‌سوزانند. وقتی سوخت، دیگر هیچی نمی‌ماند.» قرب به خدای متعال، هرچه که حاصل می‌شود، این سوختن بیشتر می‌شود. آتش، آتش عشق او، که هرچه می‌آید، دیگر این حرارت است، این آتش است. هرچه دیگر هست را می‌سوزاند، چیزی دیگر نمی‌ماند. این بریدن با این آتش، راحت می‌شود. این بریدن با این آتش، راحت می‌شود.

خود مرحوم آقای قاضی می‌فرمود: «من معنی مقامات معنوی را که دنبالش بودم، چهل سال در زدم. چهل سال در زدم.» می‌فرمودند: «داری هم به رویم باز نشد.» مرحوم علامه حسن‌زاده می‌فرمودند: «هرکه دیرتر رسید، بهتر رسید.» یک وقتی پشت در نگه می‌دارند، بهتر می‌خواهند بدهند، چیز بزرگ‌تری می‌خواهند بدهند. گاهی آدم یک حرکتی می‌زند، همان‌جا یک چیزی روزی‌اش می‌شود. این نشان می‌دهد که خیلی آدم طاقت ندارد. حسین بچه که تا می‌گوید: «گشنمه.» بعد مامانش بهش می‌گوید: «غذا روی گاز، یک ساعت دیگر پخته می‌شود.» این همیشه یک بار دیگر بگوید و یک یا دو بار دیگر پا بکوبد، یک ویفری، لقمه نانی، یک چیزی توی یخچال در بیاورد، نان‌پنیری بهش می‌دهند، سیر می‌شود. این بچه هم ساکت می‌شود، می‌رود. خبر ندارد دیگر چلومیچه‌ای گذاشتند روی گاز، در حال پختن. یک دو سه ساعتی باید صبر کند. «گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم.» از غوره! غوره با آن همه تلخی‌اش. خیلی قشنگ است این ضرب المثل قدیمی ایرانی. لبریز از حکمت. حلوا درست می‌کند با چی؟ با غوره. ولی صبر می‌خواهد دیگر. «واریز شود ولیک به خون جگر شود.»

گفت: «من چهل سال در می‌زدم، در باز نمی‌شد. هر شب جمعه کربلا بودم.» چهارشنبه‌ها ظاهراً ایشان حرکت می‌کردند. پیاده می‌رفتند کربلا. جمعه با ماشین برمی‌گشتند. یک تعبیری از ایشان نقل شده. گفته بود: «وجبی از حرم امام حسین پیدا نمی‌شد که من آنجا وقوف نکرده باشم. شب‌های جمعه توسلات و عرض ارادت و کار و دیگر حالا زحمات معنوی و اینها. گفت: «دری باز نمی‌شد. یک شب جمعه‌ای کربلا بودم. نماز مغرب را در حرم عباس علیه السلام خواندم. حال ناامیدی.» این ناامیدی، نه ناامیدی از رحمت خدا؛ ناامیدی که دیگر آدم به خودش می‌گوید: «تو چیزی نمی‌شوی.» از خودش می‌بُرد. آن دیگر نقطه آخر این است. قبلش از دیگران بریدن و از این پول و پله و موقعیت و مقام و اسم و رسم و این‌هاست. کم‌کم دوروبرش هم خلوت می‌شود. خیلی از رفقایش را از دست می‌دهد. مسیر حق رفتن این شکلی است و تنهایی دارد. به یک جایی باید برسد که دیگر از خودش هم باید ببُرد. آن نقطه‌ای که از خودش هم ناامید می‌شود.

گفت: «به این حال رسیدم، حال ناامیدی. از حرم عباس علیه السلام آمدم بیرون، بروم حرم امام حسین، نماز عشا را آنجا بخوانم.» یک آقایی بود در عراق، در کربلا، این را به عنوان دیوانه می‌شناختند. گفت: «من وارد بین‌الحرمین و آن موقع که بین‌الحرمین به این شکل نبود، یک بازار باریکی بوده، پارک بین‌الحرمین شدم، خواستم بروم حرم امام حسین علیه السلام، این دیوانه به من رو کرد.» یک اشاره کرد به گنبد ابوالفضل العباس علیه السلام. فرمود: «آن دیوانه گفت: امروز قبله اولیا ابوالفضل عباس است. همه اولیا محتاج یک نگاه اویند.» گفت: «این جمله در من آتشی به پا کرد؛ احراق. نفهمیدم چه جور شد. دوباره برگشتم توی حرم عباس علیه السلام. با یک آتشی برگشتم. همه وجودم شعله‌ور بود. این بار که برگشتم، بعد چهل سال در زدن و زحمت کشیدن، تا پایم را گذاشتم توی حرم عباس علیه السلام، دیدم پرده ها کنار رفت. آن حقیقتی که یک عمر دنبالش بودم و دویده بودم دنبالش، به دست قمر بنی هاشم مشاهده‌اش و وصالش برایم حاصل شد.»

یک جمله هم آنجا مرحوم آقای قاضی گفت که خیلی این جمله کلیدی و طلایی است. فرمود: «آنجا فهمیدم رحمت‌الله الواسعه امام حسین علیه السلام و باب رحمت‌الله الواسع، قمر بنی‌هاشم این رحمت است.» آدم را درمی‌یابد. از این‌ور بریدن، از آن‌ور کشیدن. آن کشیدن رحمت است. رحمت امام حسین. می‌بینی هیشکی مثل امام حسین در این عالم جاذبه ندارد. جاذبه واقعی، از این جاذبه‌های حیوانی نه، از این جاذبه‌های غریزی جاذبه دارد برای فطرتت، برای وجودت، برای جانت، برای قلبت. فرمود: «من محبت امام حسین را جاساز کردم، توی دل مؤمنین.» محبت مکنون است توی دل مؤمنین. «یک آتشی انداختم از عشق حسین.» «انَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ حَرَارَةً فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لاَ تَبْرُدُ أَبَداً»، همه آن‌هایی که تا الان گفتیم، همه همین‌جاست، آن احراق است، آن آتش گرفتن است، آن سوختن است، آن کار امام حسین است. آن با همین سوختن برای امام حسین شروع می‌شود. همین که اوج بگیرد، می‌سوزاند، همه را می‌دهد کنار. نزدیکترین راه، راحت‌ترین راه، مطمئن‌ترین راه، امام حسین است. محبت امام حسین.

علامه طباطبایی فرمودند در مورد برخی از مقامات معنوی: «آن‌قدر که ما سراغ داریم، کسی که به این مقام رسیده، یا در روضه امام حسین و حرم امام حسین بوده، یا در حین تلاوت قرآن، روضه و زیارت امام حسین علیه السلام خوانده است. آتشیه.» همه‌مان هم تجربه کرده‌ایم دیگر. یعنی از آن مقامات معنوی که همه آن‌هایی که حسین را چشیده باشند، تجربه‌اش کرده‌اند. همین که عمیق که می‌شود، شدید که می‌شود، می‌شود آن مقامات عمیق عرفانی. آتش است. یکهو در قلبت که می‌افتد در روضه امام حسین، دنیا از ریخت و قیافه برایت می‌افتد. دیده‌ای؟ دید تمایل دیگر نداری، دیگر نمی‌خواهی، دیگر ارزش ندارد. دیده‌ای؟ می‌سوزاند این تعلقات و این توجهات را، از جایی به جایی منصرف می‌کند. توجه تو، حواست دیگر پرت این چیزها نیست. در اوج مشکلات مالی، مشکلات معیشتی، مشکلات روحی، می‌آید روضه امام حسین و مخصوصاً حرم امام حسین. اصلاً انگار در این عالم خبری نیست، غیر از امام حسین، غیر از عشق امام حسین، غیر از داغ امام حسین. غیر از داغ امام حسین، اصلاً چیز گدازنده و سوزاننده‌ای در این عالم نیست جز محبت امام حسین، جز داغ امام حسین.

ظهر عاشورا دیدی مومن مثل مرغ پرکنده است، سردرگم، آواره است. اینجوری می‌شود. هر سال هم تکرار می‌شود. این باب رحمت. این اگر نبود، هیچکی بهشت نمی‌رفت‌ها. با این تعلقاتی که ما داریم، با این گرفتاری‌هایی که ما داریم، کشیده نمی‌شد کسی به آن نقطه. جذب نمی‌شد به آن سمت. انقطاع آدم با امام حسین می‌تواند تجربه کند، مزمزه کند. انقطاع، دل بریدن، دل کندن، رو دل پا گذاشتن در این دنیا و روی این جاذبه‌های دنیا پا گذاشتن، از خود گذشتن. در این مشکلات اقتصادی، در این قیمت‌های کمرشکن، می‌بینی چه جور مردم خرج می‌کنند برای امام حسین. در روز عادی و معمولی سر یک قران دوزارشان دعواست. در خیابان ایستاده، نذری پخش می‌کند با التماس. وقتی دیگر حاضر است از جیبش اینجوری بدهد، در خیابان یکی دیگر بخورد که معلوم نیست کیست.

من همه زحمت کشیدم، پول درآوردم، دیگ برود سر پای کنم، بدهم یکی دیگر بخورد؟ آدم فامیل نزدیکش سرزده می‌آید خونش، موقع ناهار می‌آید، اعصابش خورد می‌شود در یک وضعیت اقتصادی‌ای. قبلش خبر نداده، دم ناهار آمده. «تو که می‌خواهی بیایی، بعد ناهارت را بخور بیا.» مجلس روضه گرفته. از قبل اینجا حاج آقای محجوری سه چهار ماه در گل و شل و کوبیدن و ساختن و اینها که اینجا را حسینیه کنند، آماده کنند. مردم بیایند اینجا بنشینند، روضه بگیرند. این چه حالی است؟ چه حالی است؟ دستگاه امام حسین. می‌توانیم تجربه کنیم‌ها. از خورد و خوراک و کار و زندگیت بزنی که خانه‌ات را حسینیه کنی که در روز سفره به پا کنیم، مجلس بگیری، خرج کنی. حالا هرکی به یک نحو، در یک سطح، در یک کیفیت. آدم‌های ناشناس، آدم‌های هفت پشت غریبه، بعد هرکی در روضه اضافه می‌شود، خوشحال‌ترم می‌شوی. مگر نه؟ مهمان‌های امام حسین، مجلس امام حسین آبرومندانه برگزار شد. چه حالی است؟ می‌بینم چقدر زلال است، چقدر قشنگ است.

این همانی است که اولیای خدا بهش می‌گویند مستی. مستی یعنی چی؟ همه این‌ها که دنبال مستی‌اند. آن لذت، آن مستی در چیست؟ از خود بی‌خود شدن. وقتی از خود بی‌خود شد، دردهایش هم یادش می‌رود، گرفتاری‌هایش هم یادش می‌رود. با این شراب معرفت، با این شراب اشک بر ابا عبدالله، آدم در روضه امام حسین تجربه می‌کند. یک سطحی از مستی را. فارغ از هر دو دنیا. آقا این پول تو بود، این چقدر شد؟ آن را چقدر دادی؟ این ظرف‌های یک‌بارمصرف را چند خریدی؟ این حساب‌وکتاب‌هایی که ماها داریم. یک قران دوزارمان بالا و پایین بشود، برای امام حسین خرج می‌کند. کیف می‌کند، عشق می‌کند، عشق می‌کند که اجازه دادند خرج کند، اجازه دادند روضه بگیریم. اجازه دادند دیگ سرهم کنیم. یک سال نتواند دیگ سرپا کند، در سرش می‌زند. «یا ابا عبدالله، از ما چی دیدی؟ چی شد؟ محروم کردی؟ بیرون کردی؟» نق می‌زند. سال بعد دو برابرش می‌کنم. فقط بگذار من خرج بدهم، من را بیرون ننداز، من را قبولم کن. عالم عجیبی‌ها، عالم عشق‌ها، عالم بریدن، عالم کندن، عالم سوختن. حقم هست به کاری کرده ابا عبدالله در این عالم، یک جوری گذشت، یک جوری کند. یک جوری آدم فقط شرمنده می‌شود. می‌گوید: «من کاری من، کار را تو کردی. تو بچه شیرخواره دادی، تو تکه‌تکه شدی، از من چی؟ حالا خوابم یک ساعت جابجا می‌شود، یک کیسه برنجی که می‌خواستم در یک سال بخورم، در یک ماه استفاده می‌کنم. می‌خواستیم پنج نفر بخوریم، پنجاه نفر می‌خوریم. چی؟»

خیلی اوضاع من عوض نشد. هر کاری تو کردی. کار را تو کردی. آدم احساس خجالت می‌کند در برابر امام حسین. آخه انقطاع، دل بریدن عالم عجیبی است. عالم عجیبی. عالم محبت، عالم محبت امام حسین علیه السلام؛ اصلاً آدم عوض می‌شود. این ایام اربعین شما ببینید آدم‌ها عوض می‌شوند در این زیارت اربعین. آدم‌ها عوض می‌شوند. طرف می‌گفت: «آقا، روزی دو بار می‌روم دوش می‌گیرم. اینجا یک هفته است در خاک و خولم. در هر موکبی می‌روم، طرف قبل من اینجا دراز بوده خوابیده. منی که حساسم، متکای من را کسی نباید رویش سر بگذارد. متکای خودم را باید هفته‌ای یک بار بشویم.» در موکب را باز می‌کنم، می‌بینم یک بساطی پهن است. می‌روم می‌گیرم می‌خوابم، پا می‌شوم می‌روم. داشت می‌گفت: «من خودم از خودم تعجب کردم.» راست می‌گوید. بریده، کنده. یک جاذبه، یک عشقی، یک چیزی مشغولش کرده، برده‌اش. از این چیزها فارغ شده. اصلاً دیگر به چشمش نمی‌آید. یک مزه‌ای دارد می‌ کشد از عشق، از محبت. این مزه تمیز بودن و مزه شیک بودن و مزه خاص بودن و مزه تک خوردن و اینها تا یک وقتی، یک جایی طعم داشت. آمده اینجا می‌بیند: «آقا، همه مزه اینجا به نوکری است.» مزه‌اش اینجا به نوکری است. مزه‌اش به این است که انگشتانت را می‌اندازی لای پای این زائر، این چرک‌های لای انگشتش را می‌شویی، بعد برمی‌گردی می‌گویی: «یا ابا عبدالله، راضی شدی؟ خوشت آمد؟» مثل سعید بن عبدالله ظهر عاشورا ایستاد جلو امام حسین، حضرت نمازش را خواند. «السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.» سعید بن عبدالله سر تا پا تیر بود. نماز حضرت تمام شد، افتاد روی زانو، «السلام علیکم و رحمه الله.» حضرت گفت: «از پشت افتاد توی بغل امام حسین.» عرض کرد: «گفت: یابن رسول‌الله، وفا کردم‌ها. خریدار بودی؟ خوشت آمد؟» فرمود: «آره.» می‌خواهد بگوید: «این لوتی‌گری یک‌طرفه نیست، این معرفت یک‌طرفه نیست. با کسی لوتی‌گری نکردی که بخواهد از تو بکند. با کسی لوتی‌گری کردی که می‌خواهد به تو ببخشد.» فرمود: «اینجا جلو من ایستادی، تیرها را خوردی، تو بهشتم، من هر جا بروم، تو جلو منی، تو کنار منی.» آن با چه اربابِ با معرفتی است.

به قول ما می‌گوییم آدم منظورداری است، یعنی مد نظر دارد، یادش نمی‌رود، منظوردارتر از ابا عبدالله در عالم پیدا نمی‌شود. یک بار حسینیه‌اش را جابجا کرده باشی، یک روز بهت می‌گوید، می‌گوید: «حسینیه ما را تمیز کردی‌ها، محفل ما را مرتب کردی. برای ما وقت گذاشتی، برای ما خرج کردی.» شرمنده می‌کند. آدم را شرمنده می‌کند.

همه شهدای کربلا می‌خواستند یک کاری برای امام حسین کنند، همه‌شان را شرمنده کرد. «ما یک خرجی برایت بکنیم، ما یک جور عشقمون رو به تو نشان بدهیم.» اوضاع طوری بود، او عشقش را نشان می‌داد. او می‌رفت کشته می‌شد، زمین می‌خورد، زخمی می‌شد، مجروح می‌شد؛ به امام حسین بگوید: «آقا، مخاطره خاک بودیم‌ها.» یکهو می‌دید ابی‌عبدالله آمده، زخم‌هایش را یکی‌یکی دارد نوازش می‌کند، سرش را در آغوش می‌گیرد، رویش را می‌بوسد. وادی عشق، وادی عجیبی است. شما یادتان است حاج قاسم وقتی که شهید شد (رضوان‌الله علیه)، آن کسی بود که همیشه می‌گفت: «آقا، من جانم را دست گرفتم، فدای انقلاب کنم، فدای رهبری کنم، فدای آقا کنم.» می‌گفت: «خیلی علاقه داشت به آقا.» خب در چشم ماها که آدم‌های ساده‌ای بودیم، این می‌آمد که خب یک عشقی است از یک سربازی به یک فرمانده. یک عشق از پایین به بالا. خب دیگر طبیعی است دیگر، یک‌طرفه هم هست دیگر. یکهو در شهادت حاج قاسم دیدیم: «اوه اوه، این کوره عشق، این دل بود.» نسبت به او بی‌قراری را کسی باورش نمی‌شد، کسی گمان نمی‌کرد. در آن نمازی که خوانده شد، آنجور آقا بی‌قرار بشود. جلوی چشم دشمن دارد فیلم‌برداری می‌شود. چه اشکی می‌ریخت آقا، چه ناله‌ای می‌زد. برخی از این اعضای دفتر آقا گفتند: «تا دو سه روز آقا گر گرفته بود.» از آن وقتی که خبر شهادت بهش دادند تا کنار تابوت حاج قاسم نیامد، داشت بال‌بال می‌زد. به بعدش هم دیگر دیدی. تمام این سال‌ها این محبت، این عشق، این توجه. عشق این شکلی‌ها.

«اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود»
چه خوشبی مهربانی از دو سَرویی، ‌ز یک سر مهربانی رنج سر.

«اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از آن شوریده‌تر»
بی تو فکر می‌کنی فقط دل تو برای کربلا تنگ شده؟ دل امام حسین برای تو تنگ شده. شما فکر می‌کنید محبت یک‌طرفه است. ابراز علاقه می‌کنید، آن هم سنگین، یک نگاهی می‌کند. نه، او در دلش جلز و ولز است از محبت به ماها. او برای شمر هم دلش می‌سوخت. آن لحظات آخر، لحظه آخر برگشته می‌گوید: «من قول می‌دهم شفاعتت کنم فقط درباره این سینه بلند شو.» تو به فکر شمر هم هستی. یک گلوله محبت است. یک گلوله عشق است. «رحمه الله الواسعه» است. رحمت مادری را، مادر به بچه چه جور رحمت دارد؟ چه جور بال‌بال می‌زند؟ بچه یک گرمش باشد، یک کم گشنه‌اش باشد، یک کم خسته باشد، مادر بی‌قرار است، کلافه است، به هم ریخته است. «بابا، تو لذت خودت را ببر، تو کیف زندگی خودت را بکن.» «بچه‌ام است. بچه‌ام گشنه است، بچه‌ام خسته است.» فرمود: «از صد درجه رحمت خدا، یک درجه‌اش را به دنیا داد. از آن یک درجه رحمتی که خدا به دنیا داد، یک درصدش را به مادر داد.» مادر اینجور برای بچه می‌میرد. این یکی از صدتای تو دنیاست که صدتای تو دنیا می‌شود یکی در برابر صدتای تو آخرت. همه این صد تا را خدا جمع کرده در دل با محبت امام حسین علیه السلام.

کورانی از محبت، عشق، عشق، عشق. یادش هم نمی‌رودها. حواسش هم جمع است‌ها. فراموش هم نمی‌کند. تلافی هم می‌کند. دست و بالش هم باز است. دست و بالش باز است. تلافی می‌کند آن وقتی که لازم داری، تلافی آن وقت بی‌کسی بهت نشان می‌دهد. کس و کار داری، ول نیستی، تنها نیستی، پشت داری، حامی داری. صبح تاسوعاست. برای عباس امان‌نامه آوردند. امروز امان‌نامه می‌خواهند از حسین جداش کنند. همچین با محبت آمد شمر. گفت: «خواهرزاده‌های من را بگویید بیایند.» ام‌البنین از قبیله کلابیه است. شمر ملعون هم مال همین قبیله است، هم‌قبیله. قوم و قومیت. آمده می‌گوید: «من دایی‌تانم، من برادر مادر و مادرتانم. هم‌قبیله مادرتانم. آمدم خواهرزاده‌هایم را با خودم ببرم.» صدایش از پشت در بلند شد. از پشت خیمه گفت: «به خواهرزاده‌های من بگویید بیایند.» تکان نخور. نه عباس علیه السلام، نه سه تا برادرش. یک روایت، یکی از مقاتل این است: حضرت فرمودند: «شما را صدا می‌زند. امام حسین فرمود: «عباسم، صدات می‌زند.» گفت: «آقا شمر گفت.» فرمود: «وقتی صدات زدند، جواب بده. فاسق هم بود، جواب بده.» من احساس می‌کنم این جمله رفت تو خور وجود قمر بنی هاشم. امروز حرم آنقدر می‌آیند، صدایش می‌زنند. تهران بروید تاسوعا ببینید. برای شیعه عاشورا روز عزاداری، برای ارمنی تاسوعا روز عزاداری. می‌گویند: «بابا، این اتفاق عاشورا افتاد.» می‌گوید: «نه. کربلا برای ما یعنی عباس. نشده صدایش بزنیم، جوابمان ندهد. جوابمان ندهد.» امام حسین فرمود: «امام حسین صدایت می‌زند، باشد، جوابش را بده.» همین عباس شد باب الحوائج. هرکی صدا بزند می‌گوید: «اربابم گفته هرکی صدا زد جواب بده.» آمد بیرون. «چی می‌گی؟ چی می‌گی؟» گفت: «امان‌نامه آوردم برایت. بیا بیرون. خودت را از این جدا کن. خودت را به کشتن نده. به خاطر برادرت، پسر فاطمه امان ندارد. امان ندارد.» بعد تو به من می‌گویی من در امانم؟ من در امانم؟ «لعن الله امانک.» خدا امان تو را لعنت کند. برو گمشو. «من از حسین جدا شوم؟»

امام حسین و عمل توجه دارد، منظور دارد، مد نظر دارد. مگر این‌ها را یادش می‌رود؟ غروب امروز، صبح یا ظهر شمر آمد این حرف را زد. «عباس، بیا بریم. عباس، بیا بریم.» نرفت دیگر. گفت: «پسر فاطمه امان ندارد.» امام حسین سر ضرب نقدی حساب می‌کندها. ببین چه جوری است. نقدی حساب. عصر امروز، لشکر دشمن آمد. عباس علیه السلام بیرون. امام حسین در خیمه بود. عباس علیه السلام گفت: «به حسین بگو برنامه اش چیست؟ چکار می‌خواهد بکند؟ اگر تسلیم نمی‌شود، ما جنگ را راه بیاندازیم.» آمد در خیمه. گفت: «آقا، اینها می‌گویند اگر تسلیم نمی‌شوید، می‌خواهند جنگ راه بیاندازند.» حضرت فرمود: «پنجشنبه است، عصر پنجشنبه است. عباس، تو می‌دانی من چقدر مناجات دوست دارم؟» یک تأخیری بگو حاصل کنند با عزت. حضرت فرمود: «بهشون بگو که تا صبح وقت بدهید، فکرهایمان را بکنیم.» ولی فرمود: «تو می‌دانی این تأخیری که دارم می‌گیرم به خاطر اینکه امشب را به عبادت بگذرانم. این شب جمعه با قرآن سر کنم، با نماز سر کنم.» حالا می‌خواهد امام حسین عباس را برگرداند، به میدان برود با آن‌ها صحبت کند. جمله را ببین. این همین ساعت پیش گفت: «پسر فاطمه امان ندارد.» امام حسین دو ساعت نشده دارد نقدی حساب می‌کند. فرمود: «اَرْکَبْ يَا أَخِي بِنَفْسِي أَنْتَ». سوار مرکب شو. برو بهشان بگو. «الهی فدات بشم عباس. عباس فدات بشم. فدات بشم. فدای آن دل با محبتت بشم یا ابا عبدالله. فدای معرفتت بشم یا ابا عبدالله.» خوشا به حال نوکرهای تو. نوکرهای تو. خوشا به حال آنی که در زندگیش دنبال تو است. دنبال تو است. خوشا به حال آنی که تو خریدارش هستی. مثل عباس. گذشت. عاشورا، عاشورا اوضاعی بود. کربلا، کربلا. از یک طرف از یک طرف ستون این خیمه‌ها به معنای واقعی کلمه عباس علیه السلام. از یک طرف مصیبت واقعی در کربلا برای امام حسین، مصیبت عباس است. خیلی داستان عجیبی دارد. داستان عباس علیه السلام با امام حسین تا این لحظه شهادت.

من احتمال می‌دهم هیچ کسی فکر نمی‌کرد چقدر این رابطه عمیق است، چقدر این محبت از طرف امام حسین شدید است. عباس علیه السلام تا قبلش همه‌اش احترام و این اظهار عشق و اینها از طرف عباس علیه السلام. خب، آقا امام، امام. موقعیتش، جایگاهش، یک جوری است. به حسب این جایگاه نمی‌تواند خیلی شفاف هی این را نشان بدهد. یادتان است؟ در مقام مقایسه نیستم‌ها، این مقامات که قابل مقایسه با همدیگر نیست؛ ولی یک چیزهایی را بالاخره برای ماها در یک سطحی معلوم می‌کند. بعد شهادت حاج قاسم یادتان است؟ رهبر شهیدمان چقدر این کلمه رهبری شهید (هنوز هم برایمان سخت است، سنگین است. تاسوعا آبی، علمدار بمانم رهبر شهیدمان) فرمود: «حاج قاسم پیش من می‌آمد گزارش می‌داد، من تحسینش می‌کردم، ازش تشکر می‌کردم، تجلیل می‌کردم. تا بود با زبان، با زبان این شکلی بهش می‌گفتم، تأییدش می‌کردم. حالا بعد شهادتش می‌خواهم برابرش تعظیم کنم.» یادتان است؟ این‌ها یک رگه‌هایی از داستان امام حسین و ابوالفضل است. تا عباس سرپا بود، امام حسین تجلیلش می‌کرد. همین که با آن نیزه خورد زمین، دیگر امام حسین تعظیم کرد در برابر عباس. داستان عجیبی است. هرچه می‌شد، امام حسین حواله می‌داد به عباس علیه السلام. «دشمن می‌خواهد گفتگو کند، عباس گفتگو کند.» «آقا، پشت خیمه باید خندق کنده بشود، عباس.» «آقا، سپاه باید حرکت کند، پرچم دست عباس. عباس حرکت کند.» «آقا، حرم آب ندارد، آب ندارد. کار کار عباس است.» و عباس. بگویید واقعاً هم در هر کاری وارد شد، کار را درآورد. صد از صدش را گذاشت. با عشقش، با همه وجودش رفت. خب، وقتی همچین کسی در این سپاه است، یعنی همه سپاه به کاکل او بند است، یعنی ستون این سپاه. دید یکی‌یکی رفتند، همه اصحاب، بنی هاشم هم رفتند. می‌دانست باید بماند. واسه همین تا به حال چیزی نگفته. به امام حسین ببین دیگر تمام شد. دیگر دارند می‌آیند سر وقت ارباب من، وقت ارباب. آمد گفت: «یا أَخي هَلْ مِنْ رُخْصَة؟» اجازه می‌دهی من میدان بروم؟ یک کلمه، یک کلمه، یک کلمه. «اجازه می‌دهید من میدان بروم؟» «فبکاء الحسین علیه السلام بکاءً شدیدا.» شدید. هنوز نه میدان رفته، نه زخم برداشته. هیچ حرف از جدایی شده، حرف از رفتن شده، از رفتن شده. «بکاءً شدیدا.» آقا، این‌ها شوخی نیست. گریه شدیدی کرد امام حسین. فرمود: «أنت صاحب لوائی و اذا و ایت تفرق عسکری.» «تو پرچمدار و علمدار منی. تو اگر بروی، سپاه من از هم می‌پاشد، از هم می‌پاشد.» گفت: «آقا، لَقَدْ ضَاقَ صَدْرِي حِيَاةً يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ.» «از زندگی خسته شدم. همه رفتند، همه رفتند. سختم است دیدن این جماعت در برابر تو. اجازه بده بروم انتقام بگیرم.» جمله را ببین. گذشت را ببین، گذشت را ببین، اراده را ببین.

از توی دل سخنرانی‌ها چیزهایی که عرض کردم: «اراده‌ای ندارد، تصمیمی ندارد، خواستی ندارد.» با اینکه یک مرد جنگی است. امروزه که باید خودش را نشان بدهد. عباس. اسمش می‌آید. اسمش، دشمن عقب‌نشینی می‌کند. یک روضه رو بگذار جلو، جلو برایت بخوانم. جایش الان نیست، ولی خب مطلب بدون این _خوب فهمیده نمی‌شود_، یک بیت شعر دارد امام حسین علیه السلام کنار عباس علیه السلام. این روضه خودش انتهای روضه است. صبح تاسوعاست. دیگه باید اشک ریخت. دیگه یک جاهایی آتشمان تندتر می‌شود، یک جاهایی آرام‌تر می‌شود. این جمله، حالا اول روضه دارد خوانده می‌شود، ولی خودش منتهای روضه است.

یک بیت شعر امام حسین دارد، من حالا عربی‌اش را نمی‌گویم، ترجمه فارسی‌اش این است: کنار عباس که آمد؛ عباس تمام شده بود. فرمود: «چه چشم‌هایی که شب ها خواب نداشتند، دیگر از امشب راحت می‌خوابم، راحت می‌خوابند.» «چه چشم‌هایی که تا دیشب راحت خوابیدند، دیگر از امشب خواب ندارند.» عباس این است.
مرد جنگی، از اسمش لرزه می‌افتد توی دل دشمن. دوست دارد برود، یک شمشیری بچرخاند، یک چهار نفری را از میدان به در کند. یک چهار تا از این فرمانده‌های جبهه مقابل را. «هل من مبارز؟» شمر بیاید وسط، عمر سعد بیاید وسط. عباس اگر بیاید توی میدان که با جماعت نمی‌جنگد، با شمر و عمر سعد دست به یقه می‌شود. شمر و عمر سعد را داستان جنگ عوض بشود. ولی عباس اراده و تصمیم ندارد در برابر مولایش. مولا آمده برود جنگ، آمده برود میدان. امام حسین فرمود: «امام حسین، می‌خواهی بروی؟» گفت: «آره.» فرمود: «پس این‌وری نرو، آن‌وری برو.» آن‌وری برو یعنی چی؟ «آقا، صدای بچه‌ها را می‌شنوی؟ ببین چی می‌گویند.» گوشش را تیز کرد عباس علیه السلام دید از خیمه صدا بلند می‌شود: «العطش»، بچه‌ها بی‌قرار بودند. استاد ما آیت‌الله جوادی آملی اینجور روضه می‌خواندند. این‌جای روضه را اینجور می‌فرمودند: «من جایی ندیدم این‌ها را توی مقاتل، ندیدم.» به هر حال به حرفش حساب می‌شود کرد. ایشان می‌فرمود: «این بچه‌ها از شدت عطش پیرهن‌ها را زده بودند بالا. آن خیمه‌ای که تویش مَشک بود، یک کم کف خیمه خاکش رطوبت داشت. این بچه‌ها پوست تنشان را به این رطوبت می‌مالیدند. یک کم خنک شوند از شدت عطش.» امام حسین دست روی چی هم گذاشت؟ عباس می‌خواهد برود گنده‌های لشکر دشمن را زمین‌گیر کند. بچه‌های لشکر خودش زمین‌گیر شدند. می‌خواست برود گنده‌های لشکر دشمن را شرمنده کند، پیش بچه‌های لشکر خودش.
«اخی فسمع الاطفال ینادون العطش العطش» (مقتل بخوانم تاسوعاست) صدای بچه‌ها به گوشش رسید. همه هی فریاد می‌زنند: «تشنه‌مان است.» آخه «فَرَفَلِ عَلَيْهِ وَ فَرَسِهِ قَضَى عَدْوِهِ وَ مِنْهُ عَلى ظَهْرِ الْفَرَسِ أَخَذَ رُمْحَهُ وَ الْقِرْبَةَ» سوار اسب شد. آن پیکر رشید راوی می‌گوید: «سوار اسب که می‌شد، رِجْلَاهُ يَخْطَانِ عَلَى الْأَرْضِ» پاهایش روی زمین کشیده می‌شد. آن‌قدر رشید بودیم. ببین این پا را اینجا داشته باش، من باهاش کار دارم. امروز تاسوعاست، باید روضه بخوانم. این پایی که بلند بود، روی زمین کشیده می‌شد و من باهاش کار دارم. باهاش کار دارم. باهاش کار. سوار اسبش شد. نیزه را دست گرفت، مَشک را دست گرفت، علم را دست گرفت و «قَصَدَ نَحْوَ الْفُرَاتِ». زد به خط دشمن به سمت فرات.
«اخي فَحَاصَ بِهِ أَرْبَعَةُ آلَافٍ» روضه ابوالفضل آقامون امام زمان فرمود: «من روضه عموم شرکت می‌کنم.» یا صاحب الزمان، آقا جان، صبح تاسوعاست، دوست داریم کنار شما گریه کنیم امروز. فرمودی: «من صباحاً و مساءً گریه می‌کنم.» صبح تاسوعا کجا داری گریه می‌کنی؟ صاحب الزمان، آقا جان، ما رم راه می‌دهی کنارت یک کم اشک بریزیم؟ ما را شریک مصیبت می‌دانی؟ دیدی می‌خواهند تسلیت بگویند، می‌گویند: «ما رم در غم شریک بدانی.» ما را شریک بدون آقا. ما هم عمو از دست دادیم‌ها، فقط عموی شما نبودها. حرکت کرد. حرکت کرد. چهار هزار نفر احاطه‌اش کردند. «فَحَاصَ بِهِ أَرْبَعَةُ آلَافٍ مِنْ الَّذِينَ كَانُوا مُوَكَّلِينَ بِالْفُرَاتِ». چهار هزار نفر مأمور بودند نگذارند کسی به این شَریعه برسد، به آب برسد. چهار هزار تا سرباز داشت، احاطه کردند عباس را. عباس دارد می‌آید و «رُمِيَهُ بِالنِّبَالِ»؛ مرد که نبودند از جلو بجنگند، مرد که نبودند تن‌به‌تن بیایند جلو. از دور شروع کردند تیراندازی کردن. عباس هم که ماشاءالله رشید، تیر هر طرف پرتاب بشود، بالاخره یک چیزی بهش می‌خورد. چهار هزار نفر یکی را تیر بیاندازند، چه جور می‌شود. «فَكَشَفَهُ الْعَبَّاسُ.» می‌ترسد عقب‌نشینی می‌کند. زد توی دل این‌ها، این‌ها را خط را باز کرد، این‌ها را زد کنار، پس زد. آخی «وَ قَتَلَ مِنْهُمْ عَلَى مَا رُويَ ثَمَانُونَ رَجُلًا». هشتاد تا از این‌ها را کشت تا رسید به آب. «حَتَّى دَخَلَ». رسید. چی شد اینجا؟ چی شد اینجا؟ مُشکش را انداخت، پر کرد. مقاتل مختلف، دستش به آب رسید. یک دستی به آب برد. خیلی تشنه است، خیلی خسته است. جنگ سنگین، جراحت برداشته، تیرباران کردند. دست به آب رسیده. آب یک کم آمد به قول ما یک قلو و گلویی تر کند. «فَذَكَرَ عَطَشَ الْحُسَيْنِ». یکهو لب‌های ترک خورده آمد جلو چشمش. یکهو صدای العطش آمد توی گوشش. «بگذار اول آقام بخورد. اگر یک جور اما می‌خوریم، اول حسین.» آدم خوب کسی دارد اینجور نرده عشق‌بازی می‌بندد. امام حسین همه را جبران می‌کند. عشق یک‌طرفه نیست‌ها، دوطرفه است. مُشک را به دست گرفت، بلند شد، حرکت کرد. دیگر می‌دانید دیگر، جزئیاتش را همه‌تان بلد هستید. کمین کردند. «فَكَافَ مِنْهُمْ أَبَو الْفَضْلِ فِي الْأَكَمِ». از جلو که نمی‌توانستند بیایند، پشت این نخل‌ها قایم می‌شدند. کمین کرده تا آمد عباس، بچه دست راست را زد. دست راست را زد. مُشک را بغل گرفته، علم دستش است، نیزه دستش است، بدن تیرباران شده، داد. دست چپ، دست چپ جلوتر، دست چپ را زدند. صحنه عجیبی است. یک داستان برایتان بگویم این وسط وسط این مقتل صبح تاسوعا. شاد باشد روح همه علما، همه بزرگان. به نظرم حیفم آمد اینجا این قضیه را نگویم. شاید کمک کند به این اشک‌هایت.

مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی (رضوان‌الله علیه)، انسان عجیبی بود. انسان ملکوتی بود. خدا پرده‌هایی از قلبش کنار زده بود. ملکوت عالم باطن هستی را می‌دید، متصل بود. متصل به ارواح طیبه اهل بیت، اتصال داشت. خیلی انسان عجیبی بود. به یک کلمه، یک عاشورایی گفته بودند. ایشان رفت ظهر برای عزاداری و گریه و این‌ها. عصر عاشورا افتاد، از حال رفت و تا سه روز اشک می‌ریخت. با کسی حرف نمی‌زد. نه غذای درست حسابی، نه آب درست حسابی. اشک می‌ریخت. طبیب ایشان، پزشک ایشان به حسب اینکه بالاخره ارتباط داشت و اینها، خیلی حساس شده بود و تقاضای قضیه را درآورده بود. فهمیده بود: «آقا، شب عاشورا، قبل عاشورا گفته بود: یا ابا عبدالله، امسال می‌خواهم یک پرده‌ای از عاشورا را به من نشان بده.» یک گوشه‌اش را بفهمم. ظهر عاشورا یک پرده بهش نشان داده بود. نشان داده بود. سه روز اشک و ناله و مصیبت و جلز و ولز و ول. می‌گفت: «هی ما پرس و جو کردیم: آقا، چی شده؟ آقا، حرف بزن. آقا، بگو چی دیدی؟» بعد سه روز همین‌ها را گفت. جمله‌اش را داشته باش، با این جمله برو کربلا، آتشت می‌زند. بعد سه روز فرمود: «امان از انقطاع عباس.»
آن وقتی که مَشکش را زدند. گویا این را بهش نشان داده بودند. صحنه‌ای که این مَشک پاره شد. خب می‌خواندند در روضه‌ها. می‌گفتند: «این مَشک آب نبود، این شیشه آبروی عباس بود پیش حسین، پیش این بچه‌ها. این همه اعتبار عباس بود.» خلاصه، خلاصه دست‌ها را که زدند، مَشکش را هم زدند، تیربارانش هم کردند. گفتند یکی از این تیرها به چشم نشست. لا اله الا الله. اینجا دیگر روضه واقعاً سخت می‌شود خواندنش. تاسوعاست. ان‌شاءالله خود عباس عنایت کند. دست که نداشت تیر را بخواهد بیرون بکشد، انگشت می‌خواهد. سر را خم کرد، تیر را بین دو تا پا گذاشت. می‌خواهی ناله بزنی، بزن. من ساکت می‌شوم. تو تاسوعایت را برقرار کن. شاید تاسوعای بعدی شرمنده عباس نمانیم. اگر رفتیم شرمنده ابا عبدالله نشویم. برای عباس کم گریه کردیم. با بغل پایش، بغل تیر را گرفت که تیر را از جا در بیاورد. با پا که نمی‌شود تیر را از عقب بیرون کشید. بد دارم روضه می‌خوانم. ببخشید. باید تیر را از یک جا رها کند. رها کند. از پایین که رها نمی‌شود. از بالا باید تیر رها بشود. شروع کرد سر را هی جابه‌جا کردن. تیر از بالا رها بشود. این سر را هی جابه‌جا کرد. کلاه خودش افتاد. این سفیدی سر نمایان شد. نمایان شد. این‌ها هم یک مشت کفتار کمین کرده. افتخاری است برای هرکی بگوید: «من تو سر عباس زدم.» تا ابد در عشیره‌شان می‌پیچد: «قاتل عباس من بودم، من بودم، من بودم.» آخه به ام‌البنین هم که گفتند: «پسرت را کشتند.» گفت: «من باورم نمی‌شود. مگر کسی حریف پسرم بود؟» گفتند: «خانم، حریفش نشده‌اند. دست‌ها را که از پشت زدند، پشت زدند، بعد هم با عمود به فرقش زدند.» گفت: «آها. پس اینطور بوده. من می‌گویم کسی با شمشیر نمی‌توانست بیاید روبروی عباس من.» عمود را که زدند، زدند. «فَسَرَّ إِلَى الْأَرْضِ». افتاد روی زمین. خدایا روضه عباس است. عباس است.

یک روضه دیگر بگذار، یک داستان دیگر این وسط برایت بگویم. دو تا جنگ پشت سر گذاشتیم در این یک سال. در جنگ آدم یک سری چیزها برایش قابل فهم می‌شود. تاسوعای امسال با تاسوعای پارسال. چقدر فرمانده از دست رفت، رهبر از دست داد. رهبر از زمان رضا شاه قدغن بود دست بیرون آوردند. اگر اینکه کسی باید می‌رفت از آژانس اجازه می‌گرفت، اجازه کتبی می‌گرفت. به بعضی‌ها اجازه خاص می‌دادند. رسول ترک رحمت‌الله علیه، آن عاشق دل‌سوخته امام حسین، امام حسین. آن جگر پاره پاره برای امام حسین. صبح تاسوعا، ظهر تاسوعا، دسته را انداخت آورد بیرون. پاسبان سر راهش را گرفت. گفت: «جوازت را ببینم.» «جوازت را ببینم.» «جواز ندارم.» گفت: «دسته را جمعش کن.» «من جواز ندارم، ولی دو کلمه حرف دارم. مافوق تو را به من نشان بده. ما فوق تو کیست؟» گفت: «مافوق من آن سرهنگ آنجا ایستاده است. بگذار من دو کلمه با او حرف بزنم. تو دست به این دسته نزن فعلاً.» سرهنگ را کشید کنار. گفت: «سرهنگ، تو مافوق این‌هایی. من یک جمله می‌خواهم برای تو. اگر قانع نشدی، بگو دسته را جمع کنم. من همین‌قدر می‌خواهم با تو حرف بزنم.» گفت: «چی می‌خواهی بگویی؟» این فکر کرد مثلاً می‌خواهد یک توضیحی بدهد، توجیه کند، یک حرفی بزند، کسی را واسطه کند. گفت: «ببین، تو سرهنگی، درسته؟» گفت: «آره.» گفت: «ببین، این‌ها سربازان تو است؟» گفت: «اینجا الان اگر جماعتی بدخواه شما در بیایند، سرباز اگر دست آنها بیفتد، چکارش می‌کنند؟ می‌زنندش. ولی سرهنگ اگر دستشان بیفتد، چکار می‌کنند؟» گفت: «چی می‌خواهی بگویی؟» گفت: «می‌خواهم بگویم کربلا با سردار. سردار، بقیه را کشتند، بقیه را کشتند، ولی کینه‌هاشان را سر عباس خالی کردند. گوشک سرهنگ جاری شد.» گفت: «دست‌هایت را ببر.» دیدند آمده، کناری دارد گریه می‌کند. هرچه کینه بود، سر عباس خالی کردند. این کینه عبارت مقتل این است. حق علیه کینه‌هاشان را خالی کردند. این روضه را من نمی‌خوانم، این روضه، روضه‌ای نیست که در طول سال بشود خواند. روضه تاسوعاست. اگر ادا می‌کنی بگویم، وگرنه شرمنده روضه می‌شوی. یادت است؟ گفتم: «سوار مرکب پاهایش روی زمین کشیده می‌شد.» عبارت مقتل: «یَذیه و رِجْلیِهِ». از سر کینه و نفرتی که هم دو تا دستش را بریدند، هم دو تا پایش را بریدند. از اسب که خورد زمین، خورد زمین. ریختند سرش. عبارت مقتل این است: تا خورد زمین، ابی عبدالله مثل باز شکاری آمد. نمی‌دانم به دقیقه کشید یا نه. خیلی دارم بد روضه می‌خوانم. ببخشید. ببخشید. روضه عباس است، شوخی ندارد. یا الله. یا امام رضا. نمی‌دانم به دقیقه کشید یا نه، ابی عبدالله رسید بالا سر عباس، ولی عبارت مقتل این است. من چه جوری این روضه را بخوانم؟ خیلی خواندنش سخت است. دنبال کلمه می‌گردم. بگذار من راحت به من گیر ندهی. اگر دارم استفاده می‌کنم از کلمات، شما معنای خوبش را بفهمید. ولی من می‌خواهم آنی که در مَتَل است به شما بگویم: تا ابی عبدالله رسید سر عباس دید عباس را لختش کردند. لختش کردند. شمشیر را بردند، عمامه را بردند، کلاه خود را بردند، پیر آوردند. آوردند. آمد دید پیرهنش را بردند. بابا، یک دقیقه نشد، وقت نکرد. فدای آنی بشوم که همچین غارتش کردند. کار به اینجا رسید، به پیراهن پاره‌اش دست زدن.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...