جلسه اول: تفاوت نگاه انسانی و نگاه الهی به زندگی
00:30:58
در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی میشود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمتهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و سیرهٔ امام حسین (علیهالسلام) جان میگیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آنکه انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد
معرفی
سوره عصر معیاری برای نجات؛ انسان در خسران است، مگر آنکه اهل حق و صبر باشد.[2:00]
بازی غیرتمندانهی تیم ملی ایران با وجود فشارها، مصداق تنظیم نسبت خود است با حق![3:40]
اشک و اضطراب آیتاللهبروجردی در روزهای آخر عمر، از سنجش سختگیرانهی اعمال.[9:00]
حساب و کتاب قیامت، بر اساس ایمان و عمل صالح است، نه اسم و رسم![15:00]
کسی که طالب حق است، هر چیز سفتی در مسیرش نرم و هر چیز دوری، نزدیک میشود![20:00]
روضه؛ در سوگ شهادت امام سجاد(ع) که یکبار با دیدن گودال قتلگاه، جان داد…[26:30]
بازی غیرتمندانهی تیم ملی ایران با وجود فشارها، مصداق تنظیم نسبت خود است با حق![3:40]
اشک و اضطراب آیتاللهبروجردی در روزهای آخر عمر، از سنجش سختگیرانهی اعمال.[9:00]
حساب و کتاب قیامت، بر اساس ایمان و عمل صالح است، نه اسم و رسم![15:00]
کسی که طالب حق است، هر چیز سفتی در مسیرش نرم و هر چیز دوری، نزدیک میشود![20:00]
روضه؛ در سوگ شهادت امام سجاد(ع) که یکبار با دیدن گودال قتلگاه، جان داد…[26:30]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل الطیبین الطاهرین)، و لعنه الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری، و یسر لی امری، و احلل عقدهً من لسانی یفقهوا قولی.
در سورهٔ مبارکهٔ عصر، خدای متعال فرمود: مسیر اولیهٔ انسان به سمت خسران است. سرمایههایش را از دست میدهد و چیزی در ازای آن نصیبش نمیشود، مگر اینکه اهل این ویژگیها باشد: «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْر»، یعنی ایمان و عمل صالح داشته باشد، سفارش به حق بکند و سفارش به صبر بکند. این چهار تا را میشود خلاصه کرد توی این جمله: کسی اهل نجات است و اهل خسران نیست که اهل توجه کردن به حق باشد و اهل توجه دادن به حق هم خودش دائماً موقعیت خودش را با حق رصد میکند؛ هم دیگران را متوجه میکند، جامعه را متوجه میکند که نسبتشان را با حق فراموش نکنند. وقتی که این شکلی بود، دیگر اهل خسران نمیشود و نجات پیدا میکند.
خیلی چیزها برایمان به حسب ظاهر یکطوری دیگری است. بگذارید من به حساب اتفاقی که امروز رخ داد، بحث را با همین مثال شروع کنم و پیش ببرم. خب، تیم ملی کشورمان امروز بازی حساس و مهمی را انجام داد. و حقاً و انصافاً هم نتایجی که این سری گرفتند، با همه شرایط سختی که بود، الحمدلله تا به الان که خوب بود. انشاءالله که حالا صعودشان از این مرحله هم رقم بخورد و به مرحلهٔ بعدی صعود بکنند. در خاک دشمنمان، در آمریکا؛ بعد از این همه کارشکنی ترامپ، دولت آمریکا، تحقیر تیم ملیمان و آزار تیم ملی؛ بعد از اینکه این تیم مدتها بازی نکرد؛ بازی مقدماتی و تدارکاتی نداشت؛ جنگ بود؛ اوضاع کشور به هم ریخته بود، این بچهها با غیرت رفتند بازی کردند.
دقیقهٔ نود و سوم-نود و چهارم بازی امروز بود. یکی از بازیکنان ما گل زد. پیراهنش را درآورد، خوشحالی کرد، کارت زرد هم گرفت. آمد و خلاصه یک چند تا ژست هم گرفت و به عنوان اینکه گلزن در جام جهانی و آن هم گل در همچین بازی و هم باعث پیروزی بشود و هم باعث صعود... دقیقهٔ 94 دیگر در پوست خودش نمیگنجید و اشک شوقی بود که میریختند و همه خوشحال و خودش خوشحال و توی آسمانها و اینها... یک «ویدئو چک» کار را خراب کرد. «ویآر»! لعنت خدا و ملائکه بر روی «ویآر»! که سه تا بازی، هر بازی یک گل زدیم. توی هر بازی ما، آنی که عامل عدم پیروزیمان بود، «ویآر»، «ویدئو چک»! چهار سانت، پنج سانت آفساید! تمام. نتیجه برگشت. این همه خوشحالی، این همه شادی، این همه فیگور، یک کارت زرد هم گرفت بندهٔ خدا، لباس از تن کنده!
این داستان زندگی ماهاست، این داستان این دنیاست: «الفقر و الغنی بعد العرض علی الله». بعد از ویدئو چک معلوم میشود کی گل زده، کی گل خورده. شادیهایش را میکنیم اینجا: «لا تفرح ان الله لا یحب الفرحین». امثال فرعون، امثال قارون، سرمستند اینجا. «خوشحالم، زدیم و بردیم و برنده شدیم و کشتیم» و چقدر خوشحال است این ترامپِ مست! این میمون مست، این فیل مست، این گرگ مست، این سگ مست، این خوک مست... هر حیوانی که بگویید هست؛ هر بدی که از هر حیوانی بگویید دارد. مست به این گل آفسایدی که زده، به گلهای آفسایدی که زده، به صد تا گلی که زده و یکیاش درست نیست! موقع ویدئو چک میفهمد کارت زردی که گرفته آن فقط واقعیت داشته، گلهایش هیچکدام واقعیت نداشت! «ان الانسان لفی خسر».
اوضاع ما چطور است؟ موقعی که ویدئو چک میشود چهار سانت-پنج سانت پایی که توی آفساید است، یک گل ابطال میشود. داستان عجیبی هم دارد، ها! برای بنده خیلی جالب است. مثلاً اینجوری نیستش که گل که میزنند، اول یک توقف بدهند، بگویند آقا هیچ خوشحالی نکند، بررسی بکنیم، بعد اعلام میکنند. بلکه توی آن، بردم، امتیاز میرود و گل ثبت میشود و خوشحالیاش را میکنند، همهچیز انجام میشود. تازه میرود برای حساب و کتاب، امتیاز هم اول میدهند. «فکر کن زدی، فکر کن بردی، فکر کن رفتی، فکر کن جلو افتادی، کارت پیش رفت»، ولی اینجا «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ». من وایستادم اینجا، کمین کردم، رصد میکنم. «مرصاد» آنجایی است که یک کسی در آن نقطه قرار میگیرد، رصد میکند. توی این نقطه رصد کمین میکنم، نمیگذارم کسی از اینجا رد بشود مگر اینکه به حق، مگر با عمل حق، مگر با اعتقاد حق.
این میشود ایمان و عمل صالح. به حق باشد؛ این «به حق بودن» خیلی مهم است. به حق بودن، درست بودن، آنجوری که خدا میخواست، آنجوری که دستور بود، آنجوری که وظیفه بود. آی دلمان خوشه خوشحالیم! بروجردی (رضوان الله علیه)، مرجع بزرگ، منشأ آن خدمات بزرگ. در زمان ایشان، الازهر شیعه را به عنوان مذهب فقهی رسمی شناخت. خدماتی که ایشان کرد توی تقریب شیعه و سنی! حوزهٔ علمیه را به چه نقطهای رساند! مبلغینی که فرستاد سراسر دنیا، یکیاش مجمع اسلامی هامبورگ که بعدها شهید بهشتی و دیگران دست گرفتند. هر جای دنیا، ایشان نمایندههایی فرستاد، شیعه را تبلیغ کردند. چقدر در زمان ایشان شیعه ترویج پیدا کرد! حوزه ساختارش عوض شد، قم ساختارش عوض شد. مسجد اعظم را ایشان تأسیس کرد. درسی که داشت، شاگردانی که داشت... یک شاگردش امام خمینی است، یک شاگردش آیتالله بهجت است، یک شاگردش رهبر شهید انقلاب است.
روزهای آخر عمرش اشک میریخت. ایشان گفتند: «آقا، شما چرا احوالت این شکلی است این روزهای آخر؟» فرمود: «دارم از دنیا میروم؛ همان استرسی که فوتبالیستی که چطور دل تو دلش نیست، دارند ویدئو چک میکنند که چی میشه نتیجه، دارم از دنیا میروم.» گفتند: «آقا، شما با این همه خدمات، با این همه زحمات، با این همه کار، شما که دستت پر است.» ایشان این روایت را خواند: «أَخْلِصِ الْعَمَلَ فَإِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ». کارت را خالص کن. آنی که قرار است چک بکند، نمره بدهد، خیلی حواسش است، خیلی حواسش به اعماق انگیزه است.
بله، بقیهٔ ما نگاه میکنند: «آقا خوش به حال شما، روضهخوانید، منبر میروید، حدیث میخوانیم.» خودمان هم که خبر داریم از احوالاتمان، ولی خیلی وقتها خودمان هم غافل میشویم. او حواسش هست اعماق انگیزههای ما چیست. یک بنری بخورد، یک اسمی، یک عکسی، یک تشکیلاتی، دم و دستگاهی و مریدی چیزی هم بزنیم... خدا آنها را میکشد بیرون. آن انگیزه اگر خالص نباشد، از تو این چیزی درنمیآید، یک عمل دیگر حق نخواهد بود، آدم از خسران نجات پیدا نمیکند.
خدا رحمت کند علامه جعفری را. این مرد بزرگ، یک مرد فوقالعاده. این مرد دانشمند، اندیشمند، منشأ این خدمات فراوان. من گاهی برای خیلیها... منبری به این معنا نبود، بیشتر توی دانشگاهها سخنرانی میکرد. حقاً و انصافاً هم مایهٔ افتخار حوزه بود. وقتی که توی دانشگاه صحبت میکرد، تسلط عجیبی داشت به علوم روز. از یک طرف، به نهجالبلاغه، انس عجیبی که با امیرالمؤمنین (علیه السلام) داشت. تسلطش به معارف قرآن، به فقه شیعه و علوم روز. مکاتبه داشت با دانشمندان بزرگی در دوران خودش. دیوید هیوم و دیگران، ایشان با آنها نامهنگاری داشت، مطالب علمی رد و بدل میکرد. پروفسور حسابی میآمد گاهی که نشستم. این دانشگاه لبریز از جمعیت، همه هم استاد دانشگاه و دکتر و فوقدکترا و دانشجوهای رشتههای خاص و اینها. آدم باصفایی بود (رضوان الله علیه، روحش شاد).
جمعیت را نگاه میکنم. میگویم: «تقی، محمد تقی جعفری! اگر کارت برای خدا نباشد، اینها هیچکدام مفت نمیارزد.» به این دم و دستگاه و جمعیت و اسم و بنر و تشکیلات و علامه علامه گفتن آنور، به علامه ملامهای که اینور میگویند کار ندارند. داور وقتی میخواهد گل را قبول بکند، کار ندارد به اینکه صد هزار نفر کف زدند، «تو رو تش... آفرین، عجب گلی زدی!» ما خودمان نگاه میکنیم. داور قبول نکند: «صد هزار نفر کف زدند، نود میلیون خوشحال شدند با این گلی که من زدم، درست بود یا غلط؟! شما بگو من مسی، من رونالدو، من گرانترین فوتبالیست دنیا.» بگو من ارزانترین فوتبال... این کسی که گل امروز را زد، گفتند جز ردهٔ ارزانترین فوتبالیستهای دنیا بود. اول جام جهانی اعلام کرده بودند. اگر درست باشد، ارزانترین فوتبالیست دنیایی هم که باشی، گلت قبول است. درست نباشد، گرانترین فوتبالیست دنیایی هم که باشی، گلت قبول نیست. چون آنجا معیار چیست؟ آقا درست و غلط، حق و باطل. به درست و غلط نمره میدهند، نگاه نمیکنند کی است، چی است، اسمش چی است، عنوانش چی است. تریلی گاهی اسمش را نمیتواند بکشد؛ گاهی این طرف عناوین و القاب و الفاظ و اینها سر به فلک میکشد، آن طرف نگاه میکنی میبینی دست طرف خالی است.
روایت هم دارد در بعضی از موضوعات خاص میفرماید کسی که اهل نماز شب نباشد، روز قیامت فقیر محشور میشود. آقا، این طرف، طرف دم و دستگاهی دارد، صاحب بزرگترین رستوران، بزرگترین هتل، فلان استادیوم به نامش است، فلان مجموعهٔ ورزشی و تفریحی به نامش است. آنجا شاخص و معیار یک چیز دیگر است: ایمان، عمل صالح. این چیزها ملاک اینجا برای کسی خیلی این چیزها ملاک نیست. چرا؟ چون اینجا سرگرمی و بازی و کیف و تفریح و حال خوش دنیایی و اینها ملاک است. هر که سر مردم را گرم بکند، یک حال این شکلی بیاورد، تحسینش میکنند. امثال آقای بهجت و آقای قاضی و علامه طباطبایی و اینها خاصیتشان برای شکم ما چی بوده؟ اینها برای شکم ما چهکار کردند؟ رفاه اینجایی برای ما چی آوردند؟ البته اینها رفاه میآورند، ولی رفاهشان دم دستت یک ویلا مثلاً کلیدش را بهت بدهد نیست. آن رفاهی که بهت میدهد این است که عقل تو را بارور میکند، ذهن تو را شکوفا میکند، ایمان تو را روشن میکند، انسانیت تو را بیدار میکند که اینها وقتی راه میافتد، خیلی اتفاقات میافتد. وجدان وقتی که بیدار میشود، آدم، آدم میشود. بر مبنای حق رفتار میکند، حواسش جمع میشود، حق و ناحق نمیکند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «اگر اقالیم سبعه را به من بدهند، هفت تا اقلیم عالم را.» هفت تا اقلیم را، آقا، نه اینکه نصف مشهد را بهم بدهند! ما نصف مشهد که چه عرض کنم، ما همین واحد بغل توی آپارتمان ساختمانمان هم، آن را هم به ما بدهند بگویند آدم هم بکش، میکشم. بعضی از ماها این شکلیایم دیگر. حالا اگر یک واحد، یک ساختمان که هیچ، یک هتل که هیچ، ویلا، نصف مشهد را نه، نصف مشهد نه، کل مشهد نه، کل خراسان نه، نصف ایران نه، کل ایران نه، کل آسیا نه، کل کرهٔ زمین! فرمود: «اقالیم سبعه.» یعنی این زمین به آسمان اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، همهٔ ملک وجود، همهٔ عوالم وجود با همهٔ موجودات عالم. همه را به علی بدهند، بگویند این شعیرهای که توی دهان «فِی فَمِ نَمْلَهٍ»؛ این شعیره یعنی این برگ جو که در دهان این مورچه است، دارد میبرد، اقالیم سبعه مال تو. «این برگ جو را از این بگیر، اقالیم سبعه مال تو.» این برگ جو را از دهان مورچه بگیر! یک زمین! چه جنایتها، چه قتلها، چه دروغها، چه تهمتها، یک مدت ریاست برای پست برای یک موقعیت! رو زمین زدن یک نفر برای بالا بردن یک نفر. خاصیت این آدمها هم همین است که اینجوری تربیت میکند. آدم این است، انسان این است. انسانی که توی این دنیا سود کرده و خودش را نباخته و سرمایهاش را نباخته، این شکلی است. آدمی که بر مبنای حق رفتار میکند، بر مدار حق زندگی میکند.
من دو سه تا روایت از امیرالمؤمنین (علیه السلام) برایتان بخوانم، بعد روضه ارزان تمام. چند تا از این کلمات... چقدر فردا هم کلمات فوقالعادهای داریم. به یکی از بزرگان عرض کردم خیلی سال پیش، شاید سیزده-چهارده سال پیش بود: «نصیحتی کنید به ما.» مدتی توفیق داشتم... دیگر حالا بعد مشغله و کار و اینها... زیاد. «روزی یک عبارت از غررالحکم امیرالمؤمنین را بخوان، 24 ساعت روش فکر کن.» کلمات عجیبی هم هست، کلمات امیرالمؤمنین (علیه السلام). ایشان فرمود: «بخوان. 24 ساعت تا 24 ساعت بعدی روش فکر کن. آن شبانهروزت مشغول آن عبارت باش.» واقعاً عجیب است. حالا آدم اگر تجربه کند 24 ساعتی که ذهنش درگیر این جمله است، میبیند اصلاً زندگیاش عوض میشود.
چند تا از این کلمات امیرالمؤمنین (علیه السلام) را ببینید، خیلی جالب است. به محضر منور آقا امیرالمؤمنین (علیه السلام) که میخواهیم از کلماتشان استفاده بکنیم، اول یک صلوات.
میفرماید: «مَنْ جَعَلَ الْحَقَّ مَطْلَبَهُ ...» کسی اگر حق را مطلب خودش قرار بدهد. «مطلب» یعنی آن چیزی که آدم دنبالش است، محل طلب آدم. آنی که دنبالشی، حق باشد. حق را بگذاری ملاک، دنبال این باشی. توی کار، توی رفتار، توی تصمیم. خواستگار برای دخترت میآید، برای پسرت خواستگاری میروی؛ ملاک برای چیست؟ کدام پسر را «آره» میگویی، کدام پسر را «نه» میگویی؟ کدام دختر را برای پسرت انتخاب میکنی؟ اگر چشمت به حق باشد، با شاخص حق، با پارامتر حق، با معیار حق بروی جلو، این میشود مصداق این کلام. یک وقت هم نه، به چیزهای دیگر کار داری: پولش، مدرکش، خوشگلیاش، موقعیت اجتماعیاش، خانوادهاش.
فرمود: «اگر اونی که آدم دنبالشه حق باشه، لَانَ لَهُ الشَّدِیدُ وَ قَرُبَ عَلَيْهِ الْبَعِيدُ.» عجب عباراتی! هر چیز سفتی سر راهش نرم میشود، هر چیز دوری برایش نزدیک میشود. آدم صاحب دارد. آن کسی هم صاحب عالم است که خودش حق مطلق است. وقتی میبیند کسی طالب حق است، اسباب را جور میکند. ولی اگر طالب حق نبود، نه، معلوم نیست. انگیزهها وقتی انگیزههای خالص و صافی نیست توی کار هی پیچ میافتد. ولی وقتی انگیزه صاف و ساده است، بیشیلهپیله است، کارش پیش میرود، درست میشود. خدا دوست دارد دیگر، آن کار خوب را خدا دوست دارد، اسبابش را جور میکند، فراهم میکند، راه میاندازد.
خود شماها تجربه کردید. میخواهید مثلاً برای محرم سفره پهن کنید، دیگ بار بزنید... حالا مشهد شده، خیلی توی بورس است دیگر، شلهای را بار کنید. نیتش را که میکنی، تصمیمش را که میگیری، اولین اقدام... همهچی دارد جور میشود: یکی دیگش را میآورد، یکی آشپزش خودش میآید میگوید آقا من آشپزیاش را انجام میدهم، یکی بانی گوسفندش میشود، یکی بانی حبوباتش میشود، هیئتت جور میشود.
یک خاطرهای بگویم برایتان از خودمان. یک وقتی ما یک مجلسی گرفتیم قم. دعوت کرده بودیم دوستان را، سی-چهل نفر به ما گفته بودند میآییم. حالا بنده که نه، خانواده، غذای بزرگ درست کردند برای سی-چهل نفر. مجلس را شروع کردیم. دیدیم هیشکی نبود، خانواده خودمان تنها. شام ماند روی دستمان. «بریم سمت جمکران، بالاخره این غذا را ببینیم کسی پیدا بشود.» یکی از این روستاهای اطراف جمکران رفتیم و البته قبلاً به مناسبتی رفته بودیم، گم شدیم، اشتباه رفتیم و تاریک هم بود آنجا، برق هم نداشت، چراغ هم نداشت و اینها. یک وسط دیدیم یک چراغ، نوری روشن است. پدر رفت آنجا سراغ بگیرد ببینم آقا اینجا خانواده، کسی هست و اینها. دید یک مجلس روضه است. «غذا دارم در حد سی-چهل نفر میخواستم بدهم.» میگفت دیدم اشک توی چشمانش جمع شد. «امشب مهمان برای هیئتمان اضافه بر سازمان آمده و سی-چهل نفر کم بود، مانده بودم غذای اینها را چه شکلی تأمین کنم.» مهمانهای شما از آنور قم، این مهمانهای این جلسه. هیشکی نیاید، غذا را درست کند، به دلش بیفتد پاشود بیاید، برود توی تاریکی گم بشود، یک تکه نور ببیند، ببیند سر از عالم عالم حق صاحب دارد. میرساند آن کسی که مقصدش حق است به مقصدش میرسد.
ولی اگر هر مقصد دیگری را غیر از حق قرار بدهد، به جایی نمیرسد، میشود خسران، میشود باخت: «مَنْ کَانَ مَقْصَدُهُ الْحَقَّ أَدْرَکَهُ.» کسی که مقصدش حق باشد، بهش میرسد. «وَلَوْ کَانَ کَثِيرَ الِالْبَاسِ.» ولو توی این مسیر مانع زیاد است، پرده و ابهام و گیر و گور زیاد است، ولی میرسد. چون حق.
فرمود: «کُنْ عَالِمًا بِالْحَقِّ عَامِلاً بِهِ يُنْجِيکَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ.» هم حق را بشناس، هم عمل کن، خدا تو را نجات میدهد. کسی که دنبال حق است، خدا نجاتش میدهد. اگر هم دنبال باطل رفت، گرفتار میشود. «الْحَقُّ مَنْجَاةٌ لِكُلِّ عَامِلٍ.» حق مایهٔ نجات هر کسی است که بهش عمل کند. به هر کسی که توی گفتارش به حق تکیه کند. آن وقت حرف قرص و موقعیت ممتاز و برتر.
عرض من تمام. روز شهادت امام سجاد (علیه السلام) بنابر روایتی، دوازدهم محرم. این امام حق که سالها گریه کرد بر مظلومیت پدرش، ای مظلومیتی که مظلومیت بهخاطر حقطلبی. مظلومیت امام حسین سر چی بود؟ امام حسین مقصدش چی بود؟ امام حسین مقصودش چی بود؟ فرمود: «أَلا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ و أَنّ الْباطِل لا یُتَناهی؟» مگر نمیبینی به حق کسی اعتنا نمیکند، عمل نمیکند؟ کسی جلوی باطل را نمیگیرد؟ چه کردند با این عامل به حق، با این کسی که همه توجهش به حق بود و همه را به حق توجه میداد. مظلوم واقع شد! کسی شاید فکر نمیکرد بعد از آن قضیهٔ گودال قتلگاه، دیگر چیزی از امام حسین (علیه السلام) باقی نماند. دوباره اسم از امام حسین کسی جرئت نکند، ادای امام حسین را در بیاورد. به خیالشان کار تمام.
عمر سعد ملعون مثل امروز عصر، این زن و بچه را وقتی میخواست از این سرزمین ببرد... چون دو روز نگهداشت اینها را، کشتههای نحس خودشان را دفن بکنند. از غروب عاشورا تا غروب امروز، اینها همه کربلا بودند. همه را نگهداشت کشتههایشان دفن بشوند. کشتههایشان را که دفن کرد، گفت: «حرکت کنیم.» این زن و بچه را با دست بسته، با ریسمان راه انداختند. عمر سعد گفتش که این زن و بچه را اول ببرید کنار گودال قتلگاه. قدرتنمایی کنیم، بفهمند چهکار کردیم، روحیهشان گرفته بشود، دیگر جرئت نکنند در برابر امیرالمؤمنین عرض اندام کنند، حرفی بزنند، کاری بکنند، درس عبرت باشد برایش.
آمدند کنار این گودال. این بدنهای پارهپاره. امام سجاد (علیه السلام) نگاهش افتاد به گودال قتلگاه. زینب کبری میفرماید: «من متوجه شدم به برادرزادهام امام سجاد. دیدم دارد جان میدهد از شدت این داغ، از دیدن این بدنهای پارهپاره، از دیدن این صحنه.» صدا زدم، گفتم: «عزیز دلم، عزیز برادرم، یا بقیه الماضین! ای باقیماندهٔ گذشتگان! ای یادگاری پنجتن! مالی أراک تجودک...» عزیزم، میبینم داری جان میدهی. «عمه جان، چی شده؟» عرض کردم: «عمه جان، ببینید.» نگاه امام هم نگاه حق، نگاه حقانی. عواطف انسانی توش هست، ولی از جنس این عاطفههای حیوانی و این توهمات و اینها نیست. دلسوزیاش برای حق است، برای مظلومیت حقیقت.
گفت: «عمه جان، کشتههای نحس خودشان را همه را دفن کردند، بدن پسر پیغمبر، پارهپاره و عریان روی زمین است. اینها بدن اولیای خداست، ولی یکطور رفتار کردند انگار اینها کشتههای ترک و دیلمند، انگار از لشکر کفرند، اصلاً انگار نه انگار اینها مسلماناند. اینجوری بدنها را پارهپاره کردند، رها کردند.»
زینب کبری چیزی فرمود، یک اشاره فقط میکنم. فرمود، عرض کرد: «عزیزم، نگاه نکن بدنهای پارهپاره. پدرم امیرالمؤمنین به من فرمود این بدنهای پاره اینجا دفن میکنند، اینجا حرم میشود. عاشقانی از سراسر عالم اینجا دور این بدنهای پارهپاره تا ابد اینجا میدرخشد. هرچی فراعنه زمین تلاش میکنند نور خاموش کنند، مهر حسین را از دلها بیرون کنند، هرچی بیشتر تلاش میکنند، عشق بیشتر توی دلها میافتد، دلها بیشتر متوجه امام حسین (علیه السلام) میشود.»
این خط روضه را هم بگویم. عزیزم، انشاءالله فیض بدهند. همسر زهیر بن قین، خوب طلاق داد زهیر همسرش را. ولی طاقت نیاورد، ادامه داد مسیرش را. زهیر جدا شد، به امام حسین ملحق شد. زهیر هم با چند تا غلام و نوکر و خدمهای که داشت، خودش پشت این کاروان حرکت کرد کربلا. به امام حسین (علیه السلام) گفتند. عصر عاشورا یک پارچهای داد همسر زهیر به غلامش. اگر میخواهید اشک بریزید با این روضه. ناله!
پارچهای داد. خوب، طلاقی که داده بود زهیر طلاقی نبود که توی فقه شیعه معتبر باشد. چون بر اساس مذهب خودش طلاق داده بود، این تعلق هنوز توی همسرش بود. این محبت را داشت. این پارچه را داد به غلامش. همسر زهیر گفت: «آقای من، زهیر کشته شده، برو این پارچه را بنداز رو بدنش، پیکرش روی زمین است.» رفت غلام زهیر. برگشت. زن زهیر بهش گفت: «چهکار کردی؟» «لا إله إلا الله. حقیقتش خانم، من رفتم پیکر زهیر را هم پیدا کردم. خواستم این پارچه را روش بیندازم، بپوشانمش. ولی نگاهم افتاد به بدن ارباب زهیر. دیدم آن بدن پارهپاره است، دیدم اون بدن عریان است. روم نشد آنجایی که بدن حسین این شکلی بود، بدن… احساس کردم خود زهیرم دوست ندارد. شرمنده سرم را انداختم پایین، برگشتم.»
علی لعنه الله علی القوم الظالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل الطیبین الطاهرین)، و لعنه الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری، و یسر لی امری، و احلل عقدهً من لسانی یفقهوا قولی.
در سورهٔ مبارکهٔ عصر، خدای متعال فرمود: مسیر اولیهٔ انسان به سمت خسران است. سرمایههایش را از دست میدهد و چیزی در ازای آن نصیبش نمیشود، مگر اینکه اهل این ویژگیها باشد: «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْر»، یعنی ایمان و عمل صالح داشته باشد، سفارش به حق بکند و سفارش به صبر بکند. این چهار تا را میشود خلاصه کرد توی این جمله: کسی اهل نجات است و اهل خسران نیست که اهل توجه کردن به حق باشد و اهل توجه دادن به حق هم خودش دائماً موقعیت خودش را با حق رصد میکند؛ هم دیگران را متوجه میکند، جامعه را متوجه میکند که نسبتشان را با حق فراموش نکنند. وقتی که این شکلی بود، دیگر اهل خسران نمیشود و نجات پیدا میکند.
خیلی چیزها برایمان به حسب ظاهر یکطوری دیگری است. بگذارید من به حساب اتفاقی که امروز رخ داد، بحث را با همین مثال شروع کنم و پیش ببرم. خب، تیم ملی کشورمان امروز بازی حساس و مهمی را انجام داد. و حقاً و انصافاً هم نتایجی که این سری گرفتند، با همه شرایط سختی که بود، الحمدلله تا به الان که خوب بود. انشاءالله که حالا صعودشان از این مرحله هم رقم بخورد و به مرحلهٔ بعدی صعود بکنند. در خاک دشمنمان، در آمریکا؛ بعد از این همه کارشکنی ترامپ، دولت آمریکا، تحقیر تیم ملیمان و آزار تیم ملی؛ بعد از اینکه این تیم مدتها بازی نکرد؛ بازی مقدماتی و تدارکاتی نداشت؛ جنگ بود؛ اوضاع کشور به هم ریخته بود، این بچهها با غیرت رفتند بازی کردند.
دقیقهٔ نود و سوم-نود و چهارم بازی امروز بود. یکی از بازیکنان ما گل زد. پیراهنش را درآورد، خوشحالی کرد، کارت زرد هم گرفت. آمد و خلاصه یک چند تا ژست هم گرفت و به عنوان اینکه گلزن در جام جهانی و آن هم گل در همچین بازی و هم باعث پیروزی بشود و هم باعث صعود... دقیقهٔ 94 دیگر در پوست خودش نمیگنجید و اشک شوقی بود که میریختند و همه خوشحال و خودش خوشحال و توی آسمانها و اینها... یک «ویدئو چک» کار را خراب کرد. «ویآر»! لعنت خدا و ملائکه بر روی «ویآر»! که سه تا بازی، هر بازی یک گل زدیم. توی هر بازی ما، آنی که عامل عدم پیروزیمان بود، «ویآر»، «ویدئو چک»! چهار سانت، پنج سانت آفساید! تمام. نتیجه برگشت. این همه خوشحالی، این همه شادی، این همه فیگور، یک کارت زرد هم گرفت بندهٔ خدا، لباس از تن کنده!
این داستان زندگی ماهاست، این داستان این دنیاست: «الفقر و الغنی بعد العرض علی الله». بعد از ویدئو چک معلوم میشود کی گل زده، کی گل خورده. شادیهایش را میکنیم اینجا: «لا تفرح ان الله لا یحب الفرحین». امثال فرعون، امثال قارون، سرمستند اینجا. «خوشحالم، زدیم و بردیم و برنده شدیم و کشتیم» و چقدر خوشحال است این ترامپِ مست! این میمون مست، این فیل مست، این گرگ مست، این سگ مست، این خوک مست... هر حیوانی که بگویید هست؛ هر بدی که از هر حیوانی بگویید دارد. مست به این گل آفسایدی که زده، به گلهای آفسایدی که زده، به صد تا گلی که زده و یکیاش درست نیست! موقع ویدئو چک میفهمد کارت زردی که گرفته آن فقط واقعیت داشته، گلهایش هیچکدام واقعیت نداشت! «ان الانسان لفی خسر».
اوضاع ما چطور است؟ موقعی که ویدئو چک میشود چهار سانت-پنج سانت پایی که توی آفساید است، یک گل ابطال میشود. داستان عجیبی هم دارد، ها! برای بنده خیلی جالب است. مثلاً اینجوری نیستش که گل که میزنند، اول یک توقف بدهند، بگویند آقا هیچ خوشحالی نکند، بررسی بکنیم، بعد اعلام میکنند. بلکه توی آن، بردم، امتیاز میرود و گل ثبت میشود و خوشحالیاش را میکنند، همهچیز انجام میشود. تازه میرود برای حساب و کتاب، امتیاز هم اول میدهند. «فکر کن زدی، فکر کن بردی، فکر کن رفتی، فکر کن جلو افتادی، کارت پیش رفت»، ولی اینجا «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ». من وایستادم اینجا، کمین کردم، رصد میکنم. «مرصاد» آنجایی است که یک کسی در آن نقطه قرار میگیرد، رصد میکند. توی این نقطه رصد کمین میکنم، نمیگذارم کسی از اینجا رد بشود مگر اینکه به حق، مگر با عمل حق، مگر با اعتقاد حق.
این میشود ایمان و عمل صالح. به حق باشد؛ این «به حق بودن» خیلی مهم است. به حق بودن، درست بودن، آنجوری که خدا میخواست، آنجوری که دستور بود، آنجوری که وظیفه بود. آی دلمان خوشه خوشحالیم! بروجردی (رضوان الله علیه)، مرجع بزرگ، منشأ آن خدمات بزرگ. در زمان ایشان، الازهر شیعه را به عنوان مذهب فقهی رسمی شناخت. خدماتی که ایشان کرد توی تقریب شیعه و سنی! حوزهٔ علمیه را به چه نقطهای رساند! مبلغینی که فرستاد سراسر دنیا، یکیاش مجمع اسلامی هامبورگ که بعدها شهید بهشتی و دیگران دست گرفتند. هر جای دنیا، ایشان نمایندههایی فرستاد، شیعه را تبلیغ کردند. چقدر در زمان ایشان شیعه ترویج پیدا کرد! حوزه ساختارش عوض شد، قم ساختارش عوض شد. مسجد اعظم را ایشان تأسیس کرد. درسی که داشت، شاگردانی که داشت... یک شاگردش امام خمینی است، یک شاگردش آیتالله بهجت است، یک شاگردش رهبر شهید انقلاب است.
روزهای آخر عمرش اشک میریخت. ایشان گفتند: «آقا، شما چرا احوالت این شکلی است این روزهای آخر؟» فرمود: «دارم از دنیا میروم؛ همان استرسی که فوتبالیستی که چطور دل تو دلش نیست، دارند ویدئو چک میکنند که چی میشه نتیجه، دارم از دنیا میروم.» گفتند: «آقا، شما با این همه خدمات، با این همه زحمات، با این همه کار، شما که دستت پر است.» ایشان این روایت را خواند: «أَخْلِصِ الْعَمَلَ فَإِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ». کارت را خالص کن. آنی که قرار است چک بکند، نمره بدهد، خیلی حواسش است، خیلی حواسش به اعماق انگیزه است.
بله، بقیهٔ ما نگاه میکنند: «آقا خوش به حال شما، روضهخوانید، منبر میروید، حدیث میخوانیم.» خودمان هم که خبر داریم از احوالاتمان، ولی خیلی وقتها خودمان هم غافل میشویم. او حواسش هست اعماق انگیزههای ما چیست. یک بنری بخورد، یک اسمی، یک عکسی، یک تشکیلاتی، دم و دستگاهی و مریدی چیزی هم بزنیم... خدا آنها را میکشد بیرون. آن انگیزه اگر خالص نباشد، از تو این چیزی درنمیآید، یک عمل دیگر حق نخواهد بود، آدم از خسران نجات پیدا نمیکند.
خدا رحمت کند علامه جعفری را. این مرد بزرگ، یک مرد فوقالعاده. این مرد دانشمند، اندیشمند، منشأ این خدمات فراوان. من گاهی برای خیلیها... منبری به این معنا نبود، بیشتر توی دانشگاهها سخنرانی میکرد. حقاً و انصافاً هم مایهٔ افتخار حوزه بود. وقتی که توی دانشگاه صحبت میکرد، تسلط عجیبی داشت به علوم روز. از یک طرف، به نهجالبلاغه، انس عجیبی که با امیرالمؤمنین (علیه السلام) داشت. تسلطش به معارف قرآن، به فقه شیعه و علوم روز. مکاتبه داشت با دانشمندان بزرگی در دوران خودش. دیوید هیوم و دیگران، ایشان با آنها نامهنگاری داشت، مطالب علمی رد و بدل میکرد. پروفسور حسابی میآمد گاهی که نشستم. این دانشگاه لبریز از جمعیت، همه هم استاد دانشگاه و دکتر و فوقدکترا و دانشجوهای رشتههای خاص و اینها. آدم باصفایی بود (رضوان الله علیه، روحش شاد).
جمعیت را نگاه میکنم. میگویم: «تقی، محمد تقی جعفری! اگر کارت برای خدا نباشد، اینها هیچکدام مفت نمیارزد.» به این دم و دستگاه و جمعیت و اسم و بنر و تشکیلات و علامه علامه گفتن آنور، به علامه ملامهای که اینور میگویند کار ندارند. داور وقتی میخواهد گل را قبول بکند، کار ندارد به اینکه صد هزار نفر کف زدند، «تو رو تش... آفرین، عجب گلی زدی!» ما خودمان نگاه میکنیم. داور قبول نکند: «صد هزار نفر کف زدند، نود میلیون خوشحال شدند با این گلی که من زدم، درست بود یا غلط؟! شما بگو من مسی، من رونالدو، من گرانترین فوتبالیست دنیا.» بگو من ارزانترین فوتبال... این کسی که گل امروز را زد، گفتند جز ردهٔ ارزانترین فوتبالیستهای دنیا بود. اول جام جهانی اعلام کرده بودند. اگر درست باشد، ارزانترین فوتبالیست دنیایی هم که باشی، گلت قبول است. درست نباشد، گرانترین فوتبالیست دنیایی هم که باشی، گلت قبول نیست. چون آنجا معیار چیست؟ آقا درست و غلط، حق و باطل. به درست و غلط نمره میدهند، نگاه نمیکنند کی است، چی است، اسمش چی است، عنوانش چی است. تریلی گاهی اسمش را نمیتواند بکشد؛ گاهی این طرف عناوین و القاب و الفاظ و اینها سر به فلک میکشد، آن طرف نگاه میکنی میبینی دست طرف خالی است.
روایت هم دارد در بعضی از موضوعات خاص میفرماید کسی که اهل نماز شب نباشد، روز قیامت فقیر محشور میشود. آقا، این طرف، طرف دم و دستگاهی دارد، صاحب بزرگترین رستوران، بزرگترین هتل، فلان استادیوم به نامش است، فلان مجموعهٔ ورزشی و تفریحی به نامش است. آنجا شاخص و معیار یک چیز دیگر است: ایمان، عمل صالح. این چیزها ملاک اینجا برای کسی خیلی این چیزها ملاک نیست. چرا؟ چون اینجا سرگرمی و بازی و کیف و تفریح و حال خوش دنیایی و اینها ملاک است. هر که سر مردم را گرم بکند، یک حال این شکلی بیاورد، تحسینش میکنند. امثال آقای بهجت و آقای قاضی و علامه طباطبایی و اینها خاصیتشان برای شکم ما چی بوده؟ اینها برای شکم ما چهکار کردند؟ رفاه اینجایی برای ما چی آوردند؟ البته اینها رفاه میآورند، ولی رفاهشان دم دستت یک ویلا مثلاً کلیدش را بهت بدهد نیست. آن رفاهی که بهت میدهد این است که عقل تو را بارور میکند، ذهن تو را شکوفا میکند، ایمان تو را روشن میکند، انسانیت تو را بیدار میکند که اینها وقتی راه میافتد، خیلی اتفاقات میافتد. وجدان وقتی که بیدار میشود، آدم، آدم میشود. بر مبنای حق رفتار میکند، حواسش جمع میشود، حق و ناحق نمیکند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «اگر اقالیم سبعه را به من بدهند، هفت تا اقلیم عالم را.» هفت تا اقلیم را، آقا، نه اینکه نصف مشهد را بهم بدهند! ما نصف مشهد که چه عرض کنم، ما همین واحد بغل توی آپارتمان ساختمانمان هم، آن را هم به ما بدهند بگویند آدم هم بکش، میکشم. بعضی از ماها این شکلیایم دیگر. حالا اگر یک واحد، یک ساختمان که هیچ، یک هتل که هیچ، ویلا، نصف مشهد را نه، نصف مشهد نه، کل مشهد نه، کل خراسان نه، نصف ایران نه، کل ایران نه، کل آسیا نه، کل کرهٔ زمین! فرمود: «اقالیم سبعه.» یعنی این زمین به آسمان اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، همهٔ ملک وجود، همهٔ عوالم وجود با همهٔ موجودات عالم. همه را به علی بدهند، بگویند این شعیرهای که توی دهان «فِی فَمِ نَمْلَهٍ»؛ این شعیره یعنی این برگ جو که در دهان این مورچه است، دارد میبرد، اقالیم سبعه مال تو. «این برگ جو را از این بگیر، اقالیم سبعه مال تو.» این برگ جو را از دهان مورچه بگیر! یک زمین! چه جنایتها، چه قتلها، چه دروغها، چه تهمتها، یک مدت ریاست برای پست برای یک موقعیت! رو زمین زدن یک نفر برای بالا بردن یک نفر. خاصیت این آدمها هم همین است که اینجوری تربیت میکند. آدم این است، انسان این است. انسانی که توی این دنیا سود کرده و خودش را نباخته و سرمایهاش را نباخته، این شکلی است. آدمی که بر مبنای حق رفتار میکند، بر مدار حق زندگی میکند.
من دو سه تا روایت از امیرالمؤمنین (علیه السلام) برایتان بخوانم، بعد روضه ارزان تمام. چند تا از این کلمات... چقدر فردا هم کلمات فوقالعادهای داریم. به یکی از بزرگان عرض کردم خیلی سال پیش، شاید سیزده-چهارده سال پیش بود: «نصیحتی کنید به ما.» مدتی توفیق داشتم... دیگر حالا بعد مشغله و کار و اینها... زیاد. «روزی یک عبارت از غررالحکم امیرالمؤمنین را بخوان، 24 ساعت روش فکر کن.» کلمات عجیبی هم هست، کلمات امیرالمؤمنین (علیه السلام). ایشان فرمود: «بخوان. 24 ساعت تا 24 ساعت بعدی روش فکر کن. آن شبانهروزت مشغول آن عبارت باش.» واقعاً عجیب است. حالا آدم اگر تجربه کند 24 ساعتی که ذهنش درگیر این جمله است، میبیند اصلاً زندگیاش عوض میشود.
چند تا از این کلمات امیرالمؤمنین (علیه السلام) را ببینید، خیلی جالب است. به محضر منور آقا امیرالمؤمنین (علیه السلام) که میخواهیم از کلماتشان استفاده بکنیم، اول یک صلوات.
میفرماید: «مَنْ جَعَلَ الْحَقَّ مَطْلَبَهُ ...» کسی اگر حق را مطلب خودش قرار بدهد. «مطلب» یعنی آن چیزی که آدم دنبالش است، محل طلب آدم. آنی که دنبالشی، حق باشد. حق را بگذاری ملاک، دنبال این باشی. توی کار، توی رفتار، توی تصمیم. خواستگار برای دخترت میآید، برای پسرت خواستگاری میروی؛ ملاک برای چیست؟ کدام پسر را «آره» میگویی، کدام پسر را «نه» میگویی؟ کدام دختر را برای پسرت انتخاب میکنی؟ اگر چشمت به حق باشد، با شاخص حق، با پارامتر حق، با معیار حق بروی جلو، این میشود مصداق این کلام. یک وقت هم نه، به چیزهای دیگر کار داری: پولش، مدرکش، خوشگلیاش، موقعیت اجتماعیاش، خانوادهاش.
فرمود: «اگر اونی که آدم دنبالشه حق باشه، لَانَ لَهُ الشَّدِیدُ وَ قَرُبَ عَلَيْهِ الْبَعِيدُ.» عجب عباراتی! هر چیز سفتی سر راهش نرم میشود، هر چیز دوری برایش نزدیک میشود. آدم صاحب دارد. آن کسی هم صاحب عالم است که خودش حق مطلق است. وقتی میبیند کسی طالب حق است، اسباب را جور میکند. ولی اگر طالب حق نبود، نه، معلوم نیست. انگیزهها وقتی انگیزههای خالص و صافی نیست توی کار هی پیچ میافتد. ولی وقتی انگیزه صاف و ساده است، بیشیلهپیله است، کارش پیش میرود، درست میشود. خدا دوست دارد دیگر، آن کار خوب را خدا دوست دارد، اسبابش را جور میکند، فراهم میکند، راه میاندازد.
خود شماها تجربه کردید. میخواهید مثلاً برای محرم سفره پهن کنید، دیگ بار بزنید... حالا مشهد شده، خیلی توی بورس است دیگر، شلهای را بار کنید. نیتش را که میکنی، تصمیمش را که میگیری، اولین اقدام... همهچی دارد جور میشود: یکی دیگش را میآورد، یکی آشپزش خودش میآید میگوید آقا من آشپزیاش را انجام میدهم، یکی بانی گوسفندش میشود، یکی بانی حبوباتش میشود، هیئتت جور میشود.
یک خاطرهای بگویم برایتان از خودمان. یک وقتی ما یک مجلسی گرفتیم قم. دعوت کرده بودیم دوستان را، سی-چهل نفر به ما گفته بودند میآییم. حالا بنده که نه، خانواده، غذای بزرگ درست کردند برای سی-چهل نفر. مجلس را شروع کردیم. دیدیم هیشکی نبود، خانواده خودمان تنها. شام ماند روی دستمان. «بریم سمت جمکران، بالاخره این غذا را ببینیم کسی پیدا بشود.» یکی از این روستاهای اطراف جمکران رفتیم و البته قبلاً به مناسبتی رفته بودیم، گم شدیم، اشتباه رفتیم و تاریک هم بود آنجا، برق هم نداشت، چراغ هم نداشت و اینها. یک وسط دیدیم یک چراغ، نوری روشن است. پدر رفت آنجا سراغ بگیرد ببینم آقا اینجا خانواده، کسی هست و اینها. دید یک مجلس روضه است. «غذا دارم در حد سی-چهل نفر میخواستم بدهم.» میگفت دیدم اشک توی چشمانش جمع شد. «امشب مهمان برای هیئتمان اضافه بر سازمان آمده و سی-چهل نفر کم بود، مانده بودم غذای اینها را چه شکلی تأمین کنم.» مهمانهای شما از آنور قم، این مهمانهای این جلسه. هیشکی نیاید، غذا را درست کند، به دلش بیفتد پاشود بیاید، برود توی تاریکی گم بشود، یک تکه نور ببیند، ببیند سر از عالم عالم حق صاحب دارد. میرساند آن کسی که مقصدش حق است به مقصدش میرسد.
ولی اگر هر مقصد دیگری را غیر از حق قرار بدهد، به جایی نمیرسد، میشود خسران، میشود باخت: «مَنْ کَانَ مَقْصَدُهُ الْحَقَّ أَدْرَکَهُ.» کسی که مقصدش حق باشد، بهش میرسد. «وَلَوْ کَانَ کَثِيرَ الِالْبَاسِ.» ولو توی این مسیر مانع زیاد است، پرده و ابهام و گیر و گور زیاد است، ولی میرسد. چون حق.
فرمود: «کُنْ عَالِمًا بِالْحَقِّ عَامِلاً بِهِ يُنْجِيکَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ.» هم حق را بشناس، هم عمل کن، خدا تو را نجات میدهد. کسی که دنبال حق است، خدا نجاتش میدهد. اگر هم دنبال باطل رفت، گرفتار میشود. «الْحَقُّ مَنْجَاةٌ لِكُلِّ عَامِلٍ.» حق مایهٔ نجات هر کسی است که بهش عمل کند. به هر کسی که توی گفتارش به حق تکیه کند. آن وقت حرف قرص و موقعیت ممتاز و برتر.
عرض من تمام. روز شهادت امام سجاد (علیه السلام) بنابر روایتی، دوازدهم محرم. این امام حق که سالها گریه کرد بر مظلومیت پدرش، ای مظلومیتی که مظلومیت بهخاطر حقطلبی. مظلومیت امام حسین سر چی بود؟ امام حسین مقصدش چی بود؟ امام حسین مقصودش چی بود؟ فرمود: «أَلا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ و أَنّ الْباطِل لا یُتَناهی؟» مگر نمیبینی به حق کسی اعتنا نمیکند، عمل نمیکند؟ کسی جلوی باطل را نمیگیرد؟ چه کردند با این عامل به حق، با این کسی که همه توجهش به حق بود و همه را به حق توجه میداد. مظلوم واقع شد! کسی شاید فکر نمیکرد بعد از آن قضیهٔ گودال قتلگاه، دیگر چیزی از امام حسین (علیه السلام) باقی نماند. دوباره اسم از امام حسین کسی جرئت نکند، ادای امام حسین را در بیاورد. به خیالشان کار تمام.
عمر سعد ملعون مثل امروز عصر، این زن و بچه را وقتی میخواست از این سرزمین ببرد... چون دو روز نگهداشت اینها را، کشتههای نحس خودشان را دفن بکنند. از غروب عاشورا تا غروب امروز، اینها همه کربلا بودند. همه را نگهداشت کشتههایشان دفن بشوند. کشتههایشان را که دفن کرد، گفت: «حرکت کنیم.» این زن و بچه را با دست بسته، با ریسمان راه انداختند. عمر سعد گفتش که این زن و بچه را اول ببرید کنار گودال قتلگاه. قدرتنمایی کنیم، بفهمند چهکار کردیم، روحیهشان گرفته بشود، دیگر جرئت نکنند در برابر امیرالمؤمنین عرض اندام کنند، حرفی بزنند، کاری بکنند، درس عبرت باشد برایش.
آمدند کنار این گودال. این بدنهای پارهپاره. امام سجاد (علیه السلام) نگاهش افتاد به گودال قتلگاه. زینب کبری میفرماید: «من متوجه شدم به برادرزادهام امام سجاد. دیدم دارد جان میدهد از شدت این داغ، از دیدن این بدنهای پارهپاره، از دیدن این صحنه.» صدا زدم، گفتم: «عزیز دلم، عزیز برادرم، یا بقیه الماضین! ای باقیماندهٔ گذشتگان! ای یادگاری پنجتن! مالی أراک تجودک...» عزیزم، میبینم داری جان میدهی. «عمه جان، چی شده؟» عرض کردم: «عمه جان، ببینید.» نگاه امام هم نگاه حق، نگاه حقانی. عواطف انسانی توش هست، ولی از جنس این عاطفههای حیوانی و این توهمات و اینها نیست. دلسوزیاش برای حق است، برای مظلومیت حقیقت.
گفت: «عمه جان، کشتههای نحس خودشان را همه را دفن کردند، بدن پسر پیغمبر، پارهپاره و عریان روی زمین است. اینها بدن اولیای خداست، ولی یکطور رفتار کردند انگار اینها کشتههای ترک و دیلمند، انگار از لشکر کفرند، اصلاً انگار نه انگار اینها مسلماناند. اینجوری بدنها را پارهپاره کردند، رها کردند.»
زینب کبری چیزی فرمود، یک اشاره فقط میکنم. فرمود، عرض کرد: «عزیزم، نگاه نکن بدنهای پارهپاره. پدرم امیرالمؤمنین به من فرمود این بدنهای پاره اینجا دفن میکنند، اینجا حرم میشود. عاشقانی از سراسر عالم اینجا دور این بدنهای پارهپاره تا ابد اینجا میدرخشد. هرچی فراعنه زمین تلاش میکنند نور خاموش کنند، مهر حسین را از دلها بیرون کنند، هرچی بیشتر تلاش میکنند، عشق بیشتر توی دلها میافتد، دلها بیشتر متوجه امام حسین (علیه السلام) میشود.»
این خط روضه را هم بگویم. عزیزم، انشاءالله فیض بدهند. همسر زهیر بن قین، خوب طلاق داد زهیر همسرش را. ولی طاقت نیاورد، ادامه داد مسیرش را. زهیر جدا شد، به امام حسین ملحق شد. زهیر هم با چند تا غلام و نوکر و خدمهای که داشت، خودش پشت این کاروان حرکت کرد کربلا. به امام حسین (علیه السلام) گفتند. عصر عاشورا یک پارچهای داد همسر زهیر به غلامش. اگر میخواهید اشک بریزید با این روضه. ناله!
پارچهای داد. خوب، طلاقی که داده بود زهیر طلاقی نبود که توی فقه شیعه معتبر باشد. چون بر اساس مذهب خودش طلاق داده بود، این تعلق هنوز توی همسرش بود. این محبت را داشت. این پارچه را داد به غلامش. همسر زهیر گفت: «آقای من، زهیر کشته شده، برو این پارچه را بنداز رو بدنش، پیکرش روی زمین است.» رفت غلام زهیر. برگشت. زن زهیر بهش گفت: «چهکار کردی؟» «لا إله إلا الله. حقیقتش خانم، من رفتم پیکر زهیر را هم پیدا کردم. خواستم این پارچه را روش بیندازم، بپوشانمش. ولی نگاهم افتاد به بدن ارباب زهیر. دیدم آن بدن پارهپاره است، دیدم اون بدن عریان است. روم نشد آنجایی که بدن حسین این شکلی بود، بدن… احساس کردم خود زهیرم دوست ندارد. شرمنده سرم را انداختم پایین، برگشتم.»
علی لعنه الله علی القوم الظالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه هشتم: حقطلبی؛ مسیر بریدن و سوختن
شبکه حقیقت
جلسه سوم: چرا حق بهترین یاور مؤمن است؟
شبکه حقیقت
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شبکه حقیقت
جلسه پنجم: توجه، سرمایه اصلی انسان
شبکه حقیقت
جلسه هفتم: ایمان حقیقی؛ ترجیح حق بر ضرر شخصی
شبکه حقیقت
جلسه سوم: چرا حق بهترین یاور مؤمن است؟
شبکه حقیقت
جلسه دوم: معنای واقعی مراقبت از خود
شبکه حقیقت
جلسه سوم: وقتی باطل خود را پیروز میپندارد
شبکه حقیقت
در حال بارگذاری نظرات...