جلسه هفتم: قدرت اعجازآمیز محبت و مصافحه در روایات
00:52:48
«دلسوز» سفری است از آیات قرآن تا عمق دل انسان؛ از سوره «بلد» تا «حدید» و «ماعون»، از رحمت نبوی تا اشک عاشورایی امام حسین (علیهالسلام). در این جلسات، رحمت الهی نه در کلمات، بلکه در زندگی معنا میشود؛ از زکات و صبر تا دلسوزی، انصاف و مهربانی اجتماعی. هر گفتار آمیزهای از تفسیر ناب، روایتهای اهل بیت (علیهمالسلام) و تجربه زیستهی ایمان است؛ ایمانی که عمل میکند، میفهمد، میبخشد و میگرید. «دلسوز» روایتی است از دینِ زنده و انسانِ دلسوز؛ برای آنان که میخواهند ایمان را در زندگی لمس کنند، نه فقط بشنوند
معرفی
صلاح و فساد جامعه در گرو سه رکن است؛ شدت/رحمت/عبودیت[1:40]
داستان تشَر دلسوزانهی امیرالمؤمنین(ع) و شرح مراتب ششگانهی استغفار.[9:40]
به روایت امام صادق(ع)؛ رابطهی امام با ما، تابع رابطهی ما با مؤمنان است.[16:00]
روایتی تکاندهنده از سرریز رحمت الهی، برای مراودات محبتآمیز میان مؤمنان![21:30]
جلسهی خصوصی خدا با مؤمنانی که با مهر و مودت مجالست دارند![25:00]
فتنهای که خنثی شد؛ حکایت علیابنیقطین، مأمور مخفی امام کاظم(ع) در دستگاه هارونالرشید![29:50]
از خودگذشتگیِ مؤمنان برای هم؛ آزمونِ صدق ادعای از جانگذشتن برای امام است.[33:20]
روضه؛ صحرای کربلا، تجلیِ صادقانهی بذل جان اصحاب برای امام... [36:50]
داستان تشَر دلسوزانهی امیرالمؤمنین(ع) و شرح مراتب ششگانهی استغفار.[9:40]
به روایت امام صادق(ع)؛ رابطهی امام با ما، تابع رابطهی ما با مؤمنان است.[16:00]
روایتی تکاندهنده از سرریز رحمت الهی، برای مراودات محبتآمیز میان مؤمنان![21:30]
جلسهی خصوصی خدا با مؤمنانی که با مهر و مودت مجالست دارند![25:00]
فتنهای که خنثی شد؛ حکایت علیابنیقطین، مأمور مخفی امام کاظم(ع) در دستگاه هارونالرشید![29:50]
از خودگذشتگیِ مؤمنان برای هم؛ آزمونِ صدق ادعای از جانگذشتن برای امام است.[33:20]
روضه؛ صحرای کربلا، تجلیِ صادقانهی بذل جان اصحاب برای امام... [36:50]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی ام ولل عقدة من لسانی یفقهو ق.
در جلسات گذشته نکتهای را تأکید و تکرار میکردیم: سه ویژگی و سه مؤلفه برای جامعه اسلامی. این سه ویژگی است که در آیه پایانی سوره مبارکه فتح آمده: «اَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم وَتَراهُم رُکَّعًا سُجَّدًا یَبتَغونَ فَضلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضوانًا».
جامعه اسلامی ایدهآل نسبت به جبهه بیرونی شدت دارد و با سرسختی برخورد میکند؛ نسبت به جبهه درونی با رحمت و محبت برخورد میکند و نسبت به خدای متعال هم با تضرع، استغاثه، اظهار فقر و اظهار نیاز، با خشوع برخورد میکند. اینها سه ویژگی یک جامعه اسلامی ایدهآل است. اگر اینگونه بود، این جامعه صلاحیت دارد که امام حق بر آن حکومت کند؛ این میشود جامعه صالح. اگر اینگونه نبود، میشود جامعه فاسد. امام حسین (علیه السلام) فرمودند: «من خروج کردم لطلب الاصلاح فی امت جدی». آمدم امت جدم را اصلاح کنم، چرا؟ چون فساد پیدا کرده بود. امت پیغمبر دچار فساد شده بود. چرا دچار فساد شده بود؟ همین آیه، پیغمبر و «الذین معه» را دارد معرفی میکند. آیه پایانی سوره مبارکه فتح، جامعهای که جامعه پیغمبر است را با این ویژگیها توصیف میکند.
وقتی این سه ویژگی نبود، حتی اگر اسم پیغمبر باشد، خلیفه پیغمبر هم به ظاهر باشد، آن جامعه، جامعه صالحی نیست، جامعه اسلامی نیست. هر کدامش که نباشد، میشود جامعه فاسد. هر کدامش که کمرنگ بشود، جامعه به سمت فساد کشیده میشود. فساد اصلی اینهاست. ریشه فساد این بی بندوباری و هرزگی و روابط کثیف و هزار و یک مسائلی که ما میبینیم -شرابخواری، موسیقی فلان و تئاتر علان- اینها هم بد است، اینها هم فساد است، بلکه فحشاست، اینها هم هرزگی است. ولی کی در جامعه اینها شکل میگیرد؟ وقتی که «اشداء علی الکفار» نباشد. فرمود: «اعداؤنا اصل کل شر». ریشه این هرزگیها و این کثافتکاریها کیست و چیست؟ طاغوت است، دشمن. آنها میخواهند جامعه را کثیف کنند، آنها میخواهند فساد بیاورند در جامعه. «ام الفساد» خود اوست. او که رفت کنار، اینها برطرف میشود. یک عده میگویند: "به آمریکا چه کار داری، حجاب را مثلاً درست کن" یا از اینجور حرفها. اینها سادهاندیشی است، تحلیل سطحی کردن است. تا او هست، فساد هست، کثافت هست. حیاتش بند به آلوده شدن آدمهاست. آدمها اصلاح نمیشوند، جامعه پاک نمیشود. او دارد تزریق میکند، او دارد تولید میکند عفونت را، آلودگی را. اینها در قیاس با آن فساد، فسادهای خرده ریز است. اینها در تبع و فرع اوست. «اعداؤنا اصل کل شر».
یک روایت مفصلی دارد امام صادق (علیه السلام) که آنجا توضیح میدهند: همه این اخلاقهای بد، رفتارهای بد، همهاش ریشهاش دشمنان ولایت طاغوت است. جامعه وقتی «اشداء علی الکفار» شد، همه این آلودگیها از جامعه برچیده میشود. دست طاغوت وقتی از جامعه بریده شد، جامعه پاک میشود، جامعه سالم میشود. این یک طرف قضیه.
یک طرف دیگر قضیه، «رحماء بینهم» است؛ در ارتباط مؤمنین با همدیگر. حالا اینجا البته بحث، بحث مفصلی است. مقداریاش را در جلسات قبل عرض کردیم. نکته هم دارد. حالا سؤالاتی هم عزیزان پرسیدند، سؤالات خوبی است. به نظرم جا دارد که در این جلسه به آن پرداخته بشود. «رحماء بینهم»؛ در فضای درونی جامعه باید محبت باشد، صفا باشد، رحمت باشد، یگانگی باشد، اعتماد باشد. البته این معنایش این نیست که برخورد هیچ تشری، هیچ اخمی، حتی گاهی سیلی، کتک و اینها نباشد. نخیر! سرِ وقت خودش لازم است، حتی نیاز به چک و سیلی و اینها کشیده میشود. عزیزی گفتند: "تو خودت از «رحماء بینهم» صحبت میکنی، گاهی حمله هم میکنی به بعضی افراد." خوب، حرف قشنگی است. البته گفتند بعضی، حرف خودم نیست، از بعضی عزیزان شنیدم. در جلسه، حرف خوبی است، مطلب خوبی است، سؤال خوبی است. نکتهاش این است که «رحماء بینهم» به معنای ناز و نوازش دائمی نیست. این افراد از جامعه بیرون نیستند، ولی یک وقتهایی نیاز به تشر دارند.
امام حسین (علیه السلام) به حر تشر میزند، تشر شدید. حر کافرپَرَک، محب حضرت زهرا (سلام الله علیها) است، محب پیغمبر، محب امام حسین. حضرت به او میفرمایند که برو با عصابت نماز بخوان، وقت اذان شده. میگوید: "شما هستید، برای چی من با عصابت نماز بخوانم؟ همه پشت شما نماز میخوانیم." اهل نماز که هست، اهل نماز جماعت که هست، پشت امام حسین هم نماز جماعت میخواند. حضرت هم به او میفرمایند: "ماندن شما چه جور در میآید؟" نام کنار هم قابل جمع است؟ این رحمت است، همیشه بوس فرستادن نیست. مخصوصاً وقتی که یک حرکت تخریبی دارد انجام میشود. ممکن است کسی بگوید آقا خب آنجا حر مثلاً در موقعیتی بود که طرف دشمنان بود. خب اینهایی هم که ماها گاهی عصبانی یک چیزی میگوییم، کارهایی میکنند که طرف دشمن میشود. رهبر شهیدمان فرمودند: "اونی که در جامعه تفرقه میاندازد، اختلاف میاندازد، چه بداند چه نداند، چه بخواهد چه نخواهد، دارد کار دشمن انجام میدهد." هزار بار هم گاهی با محبت و صمیمیت و اینها آدم حرف میزند، استدلال میآورد، طرف نمیخواهد قانع بشود. گاهی موضعش بیپرواتر و شدیدتر هم میشود. البته در اهل بیت خیلی جاهای متعددی داریم. حالا در اهل بیت که قولاً، در علما هم که دامنه آن قله اینها را دیدهایم.
حالا این را میخواهم بگویم چون بحث مرتبط است. روایت بسیار مهم و فوقالعاده را امشب میخواهم بخوانم در کنار بقیه روایاتی که از شب گذشته مانده. این را میبینیم به عنوان یک مربی، به عنوان یک پدر، به عنوان یک پدر دلسوز. دلسوزی که همهاش به نوازش کردن نیست. دلسوزی گاهی به تشر زدن، گاهی به اخم کردن، گاهی به چک زدن، اثر دلسوزیاش است. بابایی سیگار در دست بچهاش میبیند، میخواباند در گوشش. غیر از این است؟ –تا الان که دیگر همه چی عادی شده. خب برای چی این کار را میکند؟ این اثر دلسوزیاش است. البته اینها نباید خلط بشود که حالا دیگر به اسم دلسوزی هر کی هر جا با هر قضیه مواجه شد شروع کند سنگینترین و تلخترین برخورد را انجام بدهد. نخیر! اینها حد و حدودی دارد، ضابطهای دارد، قاعدهای دارد. ولی میخواهم از هیچ طرف بوم نیفتیم.
در نهجالبلاغه روایت دارد، چه چیزهای عجیبی است! نشسته بود بغل امیرالمؤمنین (علیه السلام)، جوانی بود. این در نهجالبلاغه است و حکمتهای نهجالبلاغه. تسبیح دستش گرفته، هی استغفار میکرد. جوان به این خوبی نشسته اینجا استغفار میکند. بعد الان دیگر سر و کلهاش را بوسیدند دیگر، ها؟ الکی پس میکند استغفار الکی بدون توجه. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او رو کرد، فرمود: «ثکلتک امک، اتدری ما الاستغفار؟» مادرت به عزایت بنشیند، میفهمی استغفار چیست؟ بدبخت فحش که نمیدهد، که ترانه که نگذاشته. مشغول معصیت بود، داشت شراب میخورد. حالا بر اساس یک روایتی امام صادق (علیه السلام) آمدند رد شوند، هواسو کشی روی صورتش. برگشت، حضرت زدند روی شانهاش، فرمودند: "از ما رو برنگرد." آقا آنجا طرف عرق میخورد، میآیند به او محبت دارند. استغفار میکند؟ مادرش هم به عزایش بنشیند؟ چی شد آخر؟ نه، امام که خوب میداند که کی نیاز به چه تشری دارد.
بعد البته حضرت آنجا شروع کردند، فرمودند: "استغفار شش مرحله دارد." بعد بحث مفصل و فوقالعاده در توضیح استغفار؛ که با پشیمانی شروع میشود، مرحله آخرش هم این است که: گوشتهایی که هنگام لذت از معصیت به بدنت آمده، آن گوشتها هم باید ذوب بشود، نه تنها حق و حقوق باید جبران بشود، بعد آن شیرینی معصیت از وجودت بیاید بیرون، نه فقط شیرینی بیاید بیرون که روی بدنت اثر کرده بود هم باید خارج شود. خیلی حضرت با این تعبیر «مادرت به عزایت بنشیند»، «الهی بمیری»، «الهی بمیری» تلخ نیست؟ سنگین نیست؟ بعد مگر نمیگویند امیرالمؤمنین (علیه السلام) پدر امت است؟ از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مهربانتر مگر ما داشتیم؟ «عبدالرحیم رئوف». یک بچه در مسجد دارد استغفار میکند، اینجور به او تشر بزنند؟ اینها هست. این ذیل دلسوزی است، ذیل محبت است.
یک بخشی از این تشرهای اهل بیت هم این بخش مهمی است که میخواهم وارد فصل بعدی بحث بشویم. یک بخش جدی از این تشرهای اهل بیت، مال آنجاست که رابطه مؤمنین با همدیگر گل آلود میشود. اهل بیت به آن بسیار حساسیت نشان میدهند. من یک روایت محشری میخواهم امشب برایتان بخوانم، شاید از قشنگترین مطالبی باشد که البته ما که حرف به درد بخور نداشتیم که حالا بخواهیم به آن افتخار بکنیم، اگر چیزی لابلای کلمات اهل بیت بوده که ارزش دارد. حرف به بنده برگردد، ارزشی ندارد. ولی احتمالاً یکی از قشنگترین روایتهایی که چه در این جلسات، چه در عمرتان میشنوید، این روایت است که میخواهم برایتان بخوانم. در جلد ۵ بحار، مرحوم مجلسی نقل میکند و از رجال کشی و کتاب قضاء الحقوق و ثواب الاعمال. روایت عجیبی است. روایت بسیار بسیار بسیار پر نکته است. این را بگویم و انشاءالله بعد برویم سراغ تتمه روایاتی که از دیشب مانده.
میگوید که اسحاق بن عمار، خوب از اصحاب امام صادق (علیه السلام) بود، نزدیک هم بود. به او گفتش که: «لما کثر مالی اجلست علی بابی بواب». از این روایتم باید خوب توضیح داده بشود وقتی به انحراف کشیدند، شعر مطلب غلط فهمیده نشود، باید با دقت فهمیده بشود. اسحاق بن عمار میگوید: "من یکم که وضعم خوب شد و اینها، دیگر پول داشتم و اینها. خوب مردم هی مراجعه میکردند، دیگر آدمی که وضعش خوب است به او مراجعه میشود." دیگر الان که دیگر شمارهاش را داشته باشند و الان دیگر شماره هم نمیخواهد، پیام در ایتا و بله و اینها طرف را زخم میکنند، به معنای واقعی کلمه پدرش را در میآورند. حالا ایشان هم میگوید که: "حالا آن موقع که کارت به کارت و امکانات و اینها نبود، شماره کارت بفرستند و اینها. آمدم دم در." میگوید: "آقا ما یک کمی وضعمان خوب شد و پولدار شدیم و اینها. انقدر که آمدند دم در خانهام و هی در زدند و فلان و اینها، من یک دربون گذاشتم." نگاه کند ببیند اگر قیافهاش میخورد که کمیته امدادی و غیراتی و خیریهای است، «یرد عنی الفقراء الشیعه». دم در گذاشتم این فقرا را رد کند، دک کند. «فخرجت الی مکه فی تلک السنه». وای عجب! چه داستان عجیبی است! چه حکایت عجیبی! ماها وقتی میخواهیم حساب کتاب خودمان را بکنیم کجاها میرویم؟ فکر میکنیم میگوییم من دزدی کردم؟ نه! زنا کردم؟ نه! آدم کشتم؟ نمیدانم بدبختیهای زندگیام از کجاست.
برای اینکه حسابرسی اهل بیت، حسابرسی خدا با ما اینجوریهاست. توی قضیه علی بن مهزیار هم که حالا وقت نیست بخواهم الان اشاره بکنم. ۲۰ سال است در به در دنبال شما، امسال من را راه دادید. فرمود: "سه تا چیز را حضرت به عنوان مشکل به او گفتند که الان نمیخواهم اشاره بکنم. مسائل خیلی سطحی بود که به چشمش نمیآمد." فرمود: "اگر این سه تا نبود، ۲۰ سال من منتظر توأم، هر سال حج من منتظرم که تو بیایی دیدار ما. تو مانع داری، گیر و گور داری، نمیتوانی بیایی. حالا ببینید این گیر این آقا رو توی این قضیه اسحاق بن عمار." میگوید: "همان سالی که دربون گذاشتم، رفتم مکه و حج و اینها، رفتم خدمت امام صادق (علیه السلام). «فسلمت علی ابی عبدالله علیه السلام». خیلی سلام دادم به امام صادق (علیه السلام). «فرد علی بوجهٍ قاطبٍ مظفرٍ»." دیدم حضرت انقدر سنگین و تلخ –به قول ما- در قیافه بودند. با یک چهره درهم کشیده، خیلی از سر سنگین جواب ما را دادند. امام میدانید؟ زیارت مردم که ندارد. حرم میبینیم، حسی نداریم، حالی. اینجوری است. امام سنگین با آدم، عجیب است. «فداک، ما الذی غیّر حالی عندک؟» عبارت را ببینید، عجب عبارتی است! آدم باصفای با معرفت، نمیآید بیرون بگوید این امام صادق هم امام صادق قدیم نیست! آخه بعضیها زود آنور نسبت میدهند. حماقت ماست دیگر. من چه کار کردم؟ این آقا چش است امروز؟ آقا فکر کنم امروز حالش خوب نبودها. آقا حالش خوب نبود، ما که همیشه اوکی هستیم؛ الحمدلله. این آدم با معرفت بود، باشعور بود. گفت: "چیست؟ اوضاع من پیش شما تغییر داده، یا اباعبدالله؟" امام صادق، چه کار کردم اوضاعم عوض شده؟ رفتار شما با من عوض شده؟ من چه کار کردم که رفتار شما با من عوض شده؟ فرمودند: "رفتارت با رفقای ما عوض شده، «تغیرک علی المؤمنین». رفتارت با رفقایمان عوض شده، رفتار ما با تو عوض شده. قبلاً با رفقای ما این شکلی نبودی، قبلاً با رفقای ما این شکلی نبودیم، ما هم قبلاً با تو این شکلی نبودیم. اوضاع را عوض کردی، ما هم اوضاع را عوض کردیم." «تغیرک علی المؤمنین».
بعد شروع کرد استدلال آوردن. بخواهند به آدم مراجعه بکنند، حالا یکی به خاطر پولش، یکی سؤال دارند، یکی مشورت میخواهد. بالاخره مشکلات هم که زیاد است. تقاضا زیاد است، عرضه کم است. این بدبختی است که میخواهد پاسخگو باشد. خودش بدبختی دارد، زندگی دارد، دنگ و فنگ دارد، ۲۴ ساعت بخواهد در اختیار باشد. این هم هست. بالاخره اینور هم دلیل دارد. گفت: "آقا استدلالش را ببینید. بعد، بعد حضرت شروع میکنند یک چیزی به این میگویند، آن دیوانهکننده است! روایت اول تا آخرش همهاش گوشت خالص است، همهاش محتوای ناب است." میگوید: "گفتم آقا، این که من اوضاعم عوض شده، «انی لَاَعلَمُ انهم علی دین الله». من میدانم اینها متدین هستند، اینها شیعه هستند. از باب تکبر و اینها که نیستش که خدایی نکرده که نخواستم تحقیرشان کنم، آفا که نیامدم برای اینها. «ولکن خشیت الشهره علی نفسی»." میترسم معروف بشوم، مشهور بشوم. یک بخشش هم این بود که اینها، فقرا شیعه بودند. رفت و آمد اینها دور خانه من زیاد بشود، میفهمند ما شیعه هستیم، پدر ما را در میآورند. راه نمیدادم. گفتم: "این فقرا شیعه را رد کن، میفهمند ما شیعهایم، باید تقیه کنیم، شرایط اینجوری است. نمیشود اوضاع فکری و اعتقادی و سیاسیمان نباید لو برود." این توجیهاش بود، استدلالش بود. حالا نمیدانم حضرت قانع شدند یا نشدند، ولی یک جوابی دادند -امام صادق- نقطهزن، حق پرو مکس.
حضرت فرمودند: «یا اسحاق، اما الموت»؛ جمله را ببینید! به به! مست میکند آدم. «ان المؤمنين اذا التقيا فتصافحا ...» شما بعد از این روایت قطعاً آدم قبلی نخواهید شد. رابطههایتان عوض میشود. دو تا مؤمن وقتی به همدیگر میرسند، به هم دست میدهند. همین دستی که همهمان میدهیم، خیلی معمولی، عادی. دست است دیگر. بعد نماز دست میدهیم، میرسیم دست میدهیم، هیئت دست میدهیم، مهمانی دست میدهیم. دو تا مؤمن وقتی به همدیگر میرسند، به همدیگر دست میدهند. «انزل الله بین ابهامیمها مائة رحمه». این دو تا دست که به همدیگر میرسد، دستها را که به همدیگر میدهند، این شست این آقا این بیرون است، آن شست آن آقا آن بیرون است، این چهار تا را این وسط فشار میدهند. بین دو تا شست میشود. درست است؟ آقا فرمود: "خدا بین این دو تا شست، صد تا رحمت میفرستد." که یک شب عرض کردم، فرمود: "یک دانه رحمتش، از کل پرونده اعمالتان بهتر و بالاتر است، و «رحمت ربک خیر مما یجمعون»." صد تا میفرستد. «تسعٌ و تسعین». که از این صد تا، ۹۹ تا مال کیست؟ ما فقط سلام و جواب سلام را میدانیم. ۶۹ تا. آن یکی؟ «تسع و تسعین لاشدهما حبا»؛ اونی که اون یکی را بیشتر دوست دارد، بیشتر علاقه دارد، صفر در دست میدهد با محبت بیشتر دست میدهد، ۹۹ تاش مال این است، یکیش مال اون یکی. ۹۹ رحمت توی دست دادن! نماز که نخوانده، نماز شب که نخوانده! چه خبر است؟ نماز شب نخوانده. این همین دست دادن است، میدانی کاروبار امام زمان (عج) را دارد اداره میکند. توضیح میدهم. یعنی چی؟ مملکت شیعه را همین دست دادنها نگه داشته. میدانی اگر این دست دادنها نبود، بعد ۱۴۰۰ سال روضه نبود، مسجد نبود، قرآن نبود، محبت اگر نبود، صمیمیتها نبود، رفاقتها نبود، هیچی نبود. نه حوزه علمیه داشتیم، نه عالم داشتیم، نه خمس داشتیم، نه مسجد داشتیم، نه وقف داشتیم، نه بانی داشتیم، نه مجلس روضه زنانه و مردانه، هیچی نداشتیم. اینها همه از همین رفاقت و رابطههای اجتماعی شکل گرفته. غیر از این است؟ آقا حرف! حرف پیچیدهای است. با همدیگر جمع نمیشدند، رابطه نداشتن که هیچی نبود. آن رابطه هم باید توش گرما باشد، محبت باشد. و اینها، کسی اقبال نشان نمیدهد. به هم میرسند، دست میدهند. همین صد تا رحمت جاری میشود.
دیگر چه؟ خوب این فقط دست دادنش بود. حالا اگر همدیگر را بغل گرفتند، به آن میگویند معانقه. «فاذا اعتنقا»؛ رحمت جاری شد. همدیگر را که در آغوش میگیرند، «غمَرَتهم الرحمه». غمَرت، غمر. غمرت. کسی که یکهو پرتش میکنند توی استخر، امشب قمرت با قاف «غمرتهم الرحمه». انگار انداختندشان توی استخر رحمت. جفتشان را. رحمت دیگر. عشق است دیگر، محبت است دیگر. خدا هم که عاشق است دیگر. تو این را دوست داری، آن هم تو را دوست دارد. خدا، خدا جفتتان را دوست دارد. خدا از همه عاشقتر، خدا از همه مهربانتر. خدا عاشق مهربانی، خدا عاشق مهربانها. تو به او محبت نشان بدهی، خدا به او محبت نشان ندهد؟ تو به او محبت نشان بدهی، خدا به تو محبت نشان ندهد؟ میشود خداتان این است؟ خدا این شکلی است؟ میگیرید مطلب؟ جفتی را میاندازد توی دریای رحمت. اوه اوه! آخرای روایت که دیگر خود امام صادق (علیه السلام) میزنند زیر گریه. انقدر دیگر عرفانی میشود، سنگین میشود.
خوب، دست دادند، همدیگر را بغل کردند. حالا میخواهند بنشینند کمی با همدیگر گپ بزنند، کمی خلوت کنند، حال و احوال کنند. خوب، چه خبر؟ محمد آقا الحمدلله. اکبر آقا خوب کجا بودی؟ چه کار کردی؟ کی آمدی؟ کی میروی؟ از این حرفها. «الا وجه الله». نه اینکه حالا آمده کسبی کند. جنس آمده بخرد و بفروشد و اینها. نه! برای خدا جمع شده سر بزند. آمده داداش مؤمنش را ببیند. برای خداست. توی هیئت آمده به عنوان نوکر امام حسین، به عنوان خادم امام حسین. آمدند دوتایی با همدیگر دیگ بار بگذارند. اینجوری خلوت که میکنند، «قیلَ لهما غفرَ لکما». از باطن هستی به اینها خطاب میرسد: "جفتتان را بخشیدم." تمام. بابا! بخشیدم. آنور طرف گفت: "استغفرالله." امیرالمومنین فرمود: "مادرت به عزایت بنشیند!" استغفار مگر همین جور شوخی است؟ هر شش مرحله دارد. اینجا همینجوری نشستم با همدیگر گپ بزنم ۶ مرحله؟ استغفار میکرد. همین جوری هم داشت استغفار میکرد. امیرالمومنین فرمود: "الهی بمیری! این چه استغفاری است؟"
گپ میزد. از امیرالمؤمنین (علیه السلام) تشر نمیخورد آن شکلی. همین که مینشیند گپ بزند، خطاب میرسد که جفتتان را بخشیدم. حالا این کمی توقف کرده است، خطاب رسید جفتتان را بخشیدم. شروع میکنند به حرف زدن. کمی حرفشان به درازا میکشد، چی میشود؟ «فاذا جلسا یتسائلان». حال و احوال میکنند. خوب، دخترت را شوهر دادی؟ حالا یک وقتی هم که فضولی برای تجسس، آن که هیچی. آن که ارتباط مؤمنانه نمیشود. دارد میپرسد که ببیند وقتی کم و کسری جهیزیه چه کار کردی؟ وام را گرفتی؟ یخچاله را چه کار کردی؟ میخواهی من یک مقدار دستی بهت بدهم؟ من یک وام گرفتم هنوز لازم ندارم، باشد حالا ۶ ماه دیگر به من بده. این گفتگو، حال و احوال دارند میکنند و اینها که بالاخره یک رنگ و بویی از رحمت دارد. «قالت الحفظ بعضها لبعض». ملائکه میگوید "این دو تا ملکی که محافظ این یکی با آن دو تا ملکی که محافظ آن یکی هستند، نامه اعمال دستشان است و پرونده و چپ و راست و اینها. این دو تا به آن دو تا دیدی جلسه خصوصی میگیرند؟ شخصیت و محافظها به همدیگر نگاه میکنند، میگویند بریم بیرون؟" میگوید: "این دو ملک به آن دو ملک میگویند که مثل اینکه جلسه خصوصی است، بریم بیرون؟ اینها خلوت کردند با همدیگر. «اعتزلوا بنا عنهما فان لهما سراً». اینها دارند حرف خصوصی میزنند، بریم بیرون؟ «وقد ستره الله علیهما»." خدا پوشانده بر اینها. ای کاش میگذاشت حضرت ادامه بدهد. خراب کردی! حالا خدا رحمتش کند اسحاق بن عمار آدم خوب و اینها. بد نشد، ولی به نظرم حضرت اگر همین جوری میرفتند، خیلی محشر میشد.
شروع کرد به قدم از این دست دادن اینها، شروع کرده متوقف کرد. گفت: "آقا ملائکه یعنی واقعاً میروند؟ بعد احوال را مینویسد؟ اینها میروند تکلیف اعمال چی میشود؟ «فلا تسمع الحفظ قولهما ولا تکتب». یعنی چی؟ نمیشنوند؟ یعنی هیچی نمینویسند؟" حضرت فرمودند: "بابا! قرآن گفته: «ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید»؛ هر کلامی که ادا میشود، یکی هست حواسش هست کنار این کلام." میگوید: "حضرت اینجاش بود." از او یک سکوت طولانی. سرش را انداخت پایین. امام صادق (ارواحنا فداه علیه آلاف التحیة و الثنا)، بعد چند لحظه سرشان را آوردند بالا. دیدم اشک به صورت حضرت دارد میآید، چشمهای حضرت پر اشک، صورتش پر اشک است. فرمود: "ملائکه نمیشنوند، فقط سَمِعَ عالم السرّ و اخفی. عالم السرّ که میشنود." خدا که آنجاست. چی میخواهند بگویند؟ میخواهم بگویم: "بابا! اینکه ملائکه رفتند کنار، خدا سپرده شده است. یعنی اینجا جایی است که این دو نفر، نوع خدا، دیگر حتی ملائکه هم غریبند. شأن ملائکه هم نیست که بخواهند بشنوند اینجا چی گذشته." پیغمبر فرمودند: "من حالاتی با خدا دارم، جبرئیل هم خبر نیست. لا یسعنی ملک مقرب." اینها را که نمیخواهد دور بزند، میخواهد شدت قرب را بگوید. این دو نفر وقتی نشستند، ببین شدت رحمت، شدت نور، شدت عشق. دیگر اینها هم نمیکشند. مجلس دیگر برای اینها هم تخصصی است. فوق کلاس این است. اینها هم دارند بیرون -دیگر- خداست و این دو نفر. خدا که میشنود اینها چی میگویند.
بعد حضرت یک تذکر هم اینجا دادند به او که حالا البته از بحث ما دور است، ولی به نکته چون فوقالعاده است میخوانم. حضرت فرمودند که: "حواست باشد یا اسحاق «فوالله کانک تراه»." یک جوری از خدا بترس، انگار داری خدا را میبینی. خدا برایت حاضر باشد. اگر هم تو او را نمیبینی، او تو را میبیند. اگر هم شک داری که او تو را میبیند، تو کافری. اگر یقین داری که میبیند و باز گناه میکنی، خدا را در همه آن کسانی که دارند بهت نگاه میکنند، کمتر از همه حساب کردی. میشد روایت اسحاق بن عمار. چی فرمود حضرت به او؟ فرمود: "تو احوالت عوض شد، ما هم رفتارمان با تو عوض شد." این رابطه امام با ماها خیلی وقتها تابع رابطه ماها با مؤمنین است.
قضایایی هست. علی بن یقطین وزیر بود. مورد توجه موسی بن جعفر (علیه السلام). خیلی حضرت دوستش داشت. هی هم میخواست استعفا بدهد. این وزیر هارون بود، نفوذی موسی بن جعفر (علیهم السلام) بود توی دستگاه هارون، بغل دست هارون. دستگاه هارون دستگاه عجیبی بود. حالا دستگاه سلطنت عباسی خودش یک دستگاه عجیبی بود. توی همه این عباسیها هارون الرشید وسعت حکومتش از همه بیشتر بود که قبر نحسش هم همینجا توی همین شهر زیر پای امام رضا (علیه السلام). حضرت گذاشته بودنش بغل هارون. "عذر من را بپذیر، من نمیتوانم آنجا باشم." حضرت فرمودند: "خدا یک سری بندهها دارد، با اینها دفع بلا میکند از اولیای خودش. تو جزء آنهایی. تو را آنجا گذاشتم از مؤمنین دفع بلا کنی، آنجا ناظر باش، حواست جمع باشد، نگذار حق و حقوقی از شیعیان تلف بشود، ضایع بشود." سخت هم بود. یک بار هم آمدند راپورت او را به هارون دادند. گفتند: "این شیعه است ها!" گفت: "برو این حرفهای مفت را نزن. این شیعه است؟ این رفیق فابریک ماست!" گفتند: "نه بابا! این رفیق فابریک موسی بن جعفر است." گفت: "این حرفهای مفت چیست؟" گفتند: "نه آقا! ما خبر داریم." گفت: "من بررسی میکنم. اگر درست باشد، گردن او را میزنم. اگر غلط باشد، گردن تو را میزنم ها!" گفت: "آقا قبول. من خبر دارم." گفت: "از کجا میخواهی بفهمی؟" گفت: "بیا من یک خلوتی که رفت خواست وضو بگیرد، نماز بخواند. تنها بود. از یک روزنه نشانت میدهم. خلوت که میرود، مدل شیعیان وضو میگیرد."
حالا داشت نزدیکهای اذان میشد. یکهو به دست علی بن یقطین نامه رسید. نامه از امام کاظم (علیه السلام). نامه چیست؟ حضرت فرمودند: "از این لحظهای که بهت میگویم، مدل اهل سنت وضو میگیری. تمام!" آقا مقدمه مؤخره، توضیح، ابتدا. اینجور باید آدم حرف گوش کن باشد. نه احتمالاً منظور حضرت در آن بخش حضرت احتمالاً تحمیلی بهشان شده بوده است. از این توجیهات و این حرفها. یک تیکه را به نفع خودمان، یک تیکه را به ضرر خودمان. آن را ماستمالی میکنیم، این را سفت میچسبیم. از این کارها نه. احتمالاً منظور حضرت این بوده است که اگر خواستی در خیابان نماز بخوانی، وضو از این لحظه اهل سنت. حالا ما خلوت، تک و تنها اندرونی. پا شد وضو بگیرد. شروع کرد مدل اهل سنت وضو گرفتن. تک و تنها توی خانه. همان لحظه هارون آمد. شروع کرد نگاه کردن. خیلی لحظه حساسی بود. این یکی هم که قند توی دلش آب شده که دیگر زدیم علی بن یقطین. تا این وضو را گرفت، گفت این چرا دارد آب را این شکلی میریزد روی دستش؟ مدل خودمان وضو میگیرد. میزنم! اینها رفتند نمازش را خواند. علی بن یقطین. نامه از امام کاظم (علیه السلام) رسید: "از این لحظه مدل خودمان دوباره وضو بگیر."
امام این شکلی حواسش هست به همه. آنها این مال امام کاظم نیست ها. امام زمان (عج) نسبت به تک تک ما همچین حالی دارد. نمیفهمیم، حواسمون نیست. اینجوری به پای ماست. خیلی رفیق بود با امام کاظم (علیه السلام). یک وقتی پا شد رفت مکه، حج به جا آورد و مخفیانه، سری رفت مدینه. شب بود، تاریکی. یک جوری که محافظها و رفقایش و اینها نفهمند. اسم اینکه بریم قبر پیغمبر، مسجد پیغمبر نماز بخوانیم. یک کوچولو آمد سریع امام کاظم (علیه السلام) را ببیند و برگردد. حضرت پشت در فرمودند: "کیست؟" گفت: "آقا علی بن یقطینم." فرمود: "برو!" گفت: "یعنی چی برم؟" فرمود: "خودت میدانی." این حرف را به کی گفتی؟ این داستانش چی بود؟ صفّان جم شتردار بود. حالا داستان مفصل است. توی کوفه به بغداد. علی بن یقطین دوست نداشت بفهمن این شیعه است. این شیعیان و رفقای امام کاظم (علیه السلام) اگر میآمدند با او گرم میگرفتند، یک بار این صفوان آمده بود سر بزند. این هم بنده خدا توی تحفظ شرایط اضطراری تا پشت در. صفوان گفت: "منم." گفت: "برو!" شاید یک کمی بد تحقیرش خوب شد. بهتر بگوید. حالا راهش میدادی، معمولی برخورد میکرد. پشت در بیرونش؟ کجا؟ توی بغداد. رفته کجا؟ مدینه. امام کاظم (علیه السلام) به او فرمودند: "به صفوان پشت در گفتی برو، من هم بهت میگویم برو! تو از دلش در نیاوردی، بر نمیگردی." شبانه با چه زحمتی از مدینه خودش را رساند بغداد. صاف رفت در خانه صفوان جمال. در زد. عجب روایتی! صفوان در را وا کرد. گفت: "علی بن یقطین اینجا چه کار میکند؟ تو با این همه محافظ دم و دستگاه و تشکیلات، صدا میزدی من میآمدم." گفت: "هیچی نگو. فقط کف پایت را بگذار روی صورت من!" گفت: "یعنی چی؟" گفت: "آقای من به خاطر تو من را رد کرد." آقا من راضیم! گفت: "فقط پایت را باید بگذاری روی صورت من." دراز کشید. او پایش را گذاشت روی صورت این. خاص! اینجور خاکساری کند. میداند امام چقدر دوست دارد این رابطه. این جوری کرد. برگشت. دفعه دوم که برگشت امام کاظم (علیه السلام) آغوش باز کرد، سفت در آغوش گرفت.
اینها «رحماء بینهم» است. بند به این رابطههای من و شماست. این دلیل دارد. امشب دیگر وقت گذشت. یک استدلال منطقی ریاضی دارد. فردا شب انشاءالله اول جلسه عرض میکنم چرا انقدر رابطه ما با امام گره خورده است به رابطه خودمان با همدیگر. این استدلال دارد، توضیح دارد، روایاتی هم دارد. انشاءالله عرض میکنم. اینجور گفتند، گفتند: "شما تا وقتی برای همدیگر نمیمیرید، برای ما هم دروغ میگویید." نه! این جوری نمیشود. برای ما هم جان نمیدهید، برای ما هم بذل نمیکنید، بخل نشان میدهید. این خیلی حرف عجیبی است. کربلا عرض کردم دیشب، ویژگی مشترک همه اصحاب امام حسین (علیه السلام) بذلشان، «بذلوا مهجهم دون الحسین». آقا رقابتی بود سر اول من، اول من، بیشتر من، بهتر من. توی چی؟ غنیمتی نیست، آبی نیست، نانی نیست. دعوا آنجا سر چیست؟ سر آب نخوردن است، سر نان نخوردن است، سر نخوابیدن است. بذل! از امروز که آب را بستند به روی حرم ابی عبدالله (علیه السلام)، گفتند تا روز آخر، اونی که آب نخورد امام حسین (علیه السلام). یک قطره آب پیدا میشد، میفرمود: "بدهید به اصحاب در حد ضرورت. کمتر از همه، آخر از همه."
بابا وقتی آدم یک جایی باشد، امامش این باشد، اینقدر عاشق، اینقدر اهل ایثار، اهل بذل، آدم معلوم است که با عشق جان میدهد. آنجا گفتند: "سه نفر کمتر از همه آب خوردند، از روز هفتم تا روز عاشورا: امام حسین (علیه السلام)، قمر بنی هاشم و حضرت زینب (سلام الله علیهم اجمعین)." اینها کمتر از همه. اینجوری بودند. بذل یعنی این. فدا کردن. اصحاب آمدند گفتند: "حالا امام حسین که فرمود: "پاشید برید! فقط با من کار دارد." اینها گفتند: "ما اصلاً مسئله این نیست که با شما کار دارند یا با شما کار ندارند. مسئله این است که ما بدون تو نمیتوانیم زندگی کنیم. مسئله این است ما دوست داریم فدایت بشویم. ما که ازمان کاری بر نمیآید، چون حضرت فرمودند: "از شما کاری بر نمیآید، من را میکشند." اینها گفتند: "آقا! کاری که از ما بر میآید که فقط این نیست که نگذاریم شما را بکشند. خب باشد، آن از ما بر نمیآید. ولی یک کاری از ما بر میآید، آن هم این است که ما خودمان را فدای تو بشویم. این که از ما بر میآید، ما میخواهیم این را انجام بدهیم. از ما بپذیر!" دیگر حالا به التماس میافتادند. مثل قاسم به دست و پا افتادن، «یقبّل یدیه و رجله». انقدر این دست و پای امام حسین را بوسید تا حضرت اجازه دادند میدان برود، بذل کند. امام حسین بذل اینها را پذیرفت. اصحاب هم برگشتند گفتند: "تا ما هستیم، نمیگذاریم کسی از بنی هاشم میدان برود. ما میخواهیم فدایی بشویم. بذل هم امام حسین هم بنی هاشم." رفت. همهشان هم کشته شدند تا نفر آخر اصحاب، نوبت رسید به بنی هاشم. ببین این است داستان.
حالا این طرف، اولین کسی که متقاضی رفتن به میدان از بنی هاشم کیست؟ دارد رصد هم میکند. دید نفر آخر اصحاب رفت، شهید شد. تا شهید شد، آمد خدمت بابا: "بابا! نوبت بنی هاشم شده. اجازه میدهی من میدان بروم؟" بذل و فدایی آقازاده است. میتوانست آن گوشه موشهها. انقدر هم بودند فدای او بشوند از خود بنی هاشم. یک جوری هنوز کسی اقدام نکرده، جلو نیامده. دوید آمد. امام حسین هم نظرش به این است که اول علی اکبر برود. چون او هم میخواهد برای خدا بذل کند. او هم بهترین موجودیاش را میخواهد بدهد. خودش هم گفت: "گفت خدایا! من از این بهتر نداشتم ها. تو این کاروان از این بهتر پیدا نمیشود." اینجا مقاتل آقا عباراتی دارند مفصل. واقعاً چهار پنج ساعت من بنشینم برایتان روضه بخوانم. اگر بخواهم یک روضهای از حضرت علی اکبر بخوانم که به دلم بنشیند. هر مقتلی یک تیکهاش را گفته. بعضیها اینجور گفتند. تا آمد پیش امام حسین (علیه السلام)، گفت: "بابا من بروم میدان؟" حضرت فرمودند: "برو." یک جمله اینجا آمده: «و نظر الیه نَظَرَةَ یائسٍ مِن»؛ شروع کرد به چشم، نگاه آخر به علی اکبر نگاه کرد. «نظرة یائسٍ من»، یعنی این. یعنی من که دیگر نمیبینمت. تمام شد. گفتند: "چشمهایش هم پر اشک شد." امام حسین (علیه السلام) اشک را خورد، فرمودند: "برو بابا! برو میدان." بعد شروع کرد با خدا مناجات کردن: «اللهم اشهد علی هؤلاء». خدایا تو شاهد باش من کی را فرستادم. «اشبه الناس برسولک». این از همه بیشتر شبیه پیغمبر بود. یک جملهای هم گفت عجیب، عجیب. میخواهد برساند من چی را دارم بذل میکنم. گفت: "خدایا! تو میدانی من هر وقت دلتنگ پیغمبر میشدم به این بچه نگاه میکردم. من آینه پیغمبر را دارم میفرستم. رابطه من با این بچه اینجوری است."
آخی... رفت میدان. گفتند: "جنگی کرد از ۱۲۰ تا تا ۲۰۰ نفر گفته شده به دست مبارک او به درک واصل شد." توانش را از دست داد، برگشت. حالا این برگشتنش وجه دارد. میخواهد جان بگیرد، بهتر خودش را بذل کند، بیشتر فدا کند، بهتر فدا کند. نمیخواهد بابا را شرمنده کند. ولی خب نمیخواست ولی شد دیگر. گفت: "بابا! نمیتوانم شمشیر بزنم. جان ندارم بجنگم. العطش! بابا تشنگی دارد من را میکشد." نمیخواست امام حسین را شرمنده کند. گفت: «هَل مِن سَبیلٍ الی ما». به نظر شما راهی پیدا میشود من یک مقدار آب پیدا کنم؟ «اتَقَوّی به علی اعدایی». یکم جان بگیرم فقط بتوانم یکم دیگر بجنگم. راوی میگوید: "امام حسین زد زیر گریه. محمود بابا! شرمنده. انشاءالله از دست جدم سیراب میشوی. تحمل کن." بابا! بعضیها گفتند خاص به بچه برساند من از آن بدتر است. فرمود: "این دهان را بیاور جلو بابا! ببینی خشکی این گلو چه جوری است." آخه بعضیها هم گفتند: "میدان که رفت تیری آمد نشست به گلوی علی اکبر." این هم در برخی متون داریم. این باعث شد که بیشتر این هر چی هم که رطوبت بود توی گلوی او با این خونی که خارج شد، خارج شد. کام او خشک خشک شد. خیلی اوضاع علی اکبر سخت شد. دیگر هم هیچی نگفت. رفت. گفتند: "اتفاقاً جنگی کرد شدیدتر از جنگ قبلی. جنگ حیثیت شد، ناموسی شد. بابا فکر نکند من دارم کم میگذارم. ت شده، جان ندارم. با همه وجودم میخواهم برایش بجنگم، بذل کنم خودم."
جنگید. این جنگی هم که کرد، **لج** دشمن را درآورد. یکی برگشت گفت: "من داغ این را باید به دل بابایش بگذارم. «علی آساد العرب ان لم یفعل مثل ذلک ان لم اسکله ابا»." گناه همه عرب به گردن من اگر داغ این را به دل بابایش نگذارم. میگوید: "علی اکبر هم هی میتاخت به این لشکر دشمن. اینها هم خودشان را باخته بودند. هی هم کشته میدادند." کمین کرد نامرد. همیشه اینها راهشان با همین کمینها و غافلگیریها بوده. یک نیزهای را کمین کرد. «فعترضه مرة بن منقذ». خدا عذابش را بیشتر کند. «فَطَعَنه»؛ فرو کرد به پهلوی علی اکبر. اینجا چند جور گفته شده. یک نقلی در برخی مقاتل این است که تا این نیزه فرو شد، زخمهای دیگر هم داشت، سر و صورت حضرت علی اکبر دراز شد روی اسب. خودش را انداخت روی اسب. یک عبارتی در مقتل که ازش این فهمیده میشود که اسب علی اکبر تربیت شده جنگی است. اسب جنگی تشخیص میدهد. نشانههایی دارد. اسب خوب خیلی باهوش است. سوارش وقتی دست میانداخت دور گردنش، میفهمید سوار زخمی شده. سوار برمیگردد عقب. سرعت پیدا میکرد با شتاب برمیگرداند. علی اکبر (علیه السلام) دستش را انداخت دور گردن این اسب. مقتل با جزئیات نگفته ولی احتمالی که داده میشود این است. شاید این خون سر و صورت علی اکبر (علیه السلام) جلوی چشم اسب را گرفت. گفتند: "اسب شروع کرد دوان دوان با شتاب «فی ما عسکر عبیدالله»." رفت توی دل دشمن. به جای اینکه برگردد عقب، رفت توی دل قافله دشمن. از آن خط مقدم رفت خط عقب دشمن. حالا این علی اکبر روی اسب افتاده. چی بگویم؟ این روضه را از اینجا به بعد چه شکلی بخوانم؟ «و تبادرت القوم». «لا اله الا الله». این کشتههای دی ماه یادتان است؟ یک صحنهای بود. یکی از این بسیجیها پشت موتور، موتور داشت با سرعت میرفت. این بیحال شد از پشت افتاد. یکهو یک مشت از این حرومیها ریختند دورش، زنده زنده آتشش زدند. یک رگههایی را خدا به ما نشان داده از روضه علی اکبر. میگوید: "جماعت ریختند دورش. همه با هم آمدند. دیگر همه شیر شدند. دستش به شمشیر نیست. جانی ندارد." چه کار کردند؟ عبارت مال شیخ مفید است. فقط چه جور ترجمه کنم این عبارت را؟ نمیگوید همه با شمشیر زدندش. نمیگوید همه با شمشیر زخمش کردند. میگوید همه با شمشیر قطعه قطعهاش کردند. یک عبارت دیگر هم که مال سید است: «اربن اربا». این تیکهها از هم پاشید. هر تیکهای جدا شد.
آخی! امام حسین (علیه السلام) خودش... روضه را بدم، اشک را بریزید. عزیزمون هم انشاءالله ادامه میدهد. شب هشتم است دیگر. معلوم که نیست بد باشیم. برای علی اکبر گریه کنیم. چقدر سال پیش برای علی اکبر گریه کردند، امسال نیستند، زیر خاکند. میگوید: "دیدم امام حسین شتابان خودش را رساند به این بچه." یک نقل دیگر هم دارد که آن لحظهای که آن نیزه بهش فرو شد، علی اکبر (علیه السلام) یک جمله فقط گفت که این خودش دریایی از حرف است. هر چی جان داشت جمع کرد، گفت: "بابا! من به دست پیغمبر سیراب شدم ها. غصه تشنگی من را دیگر نخور." چون علی اصغر انقدر غصه خورد، دیشب روضهاش را خواندم. از آسمان صدا زدند: "غصه نخور." بچه! علی اکبر صدا زد: "بابا غصه نخور! بابا! جدم میگوید به بابات بگو زودتر بیاید، منتظریم همه اینجا بیتاب تو اند." این را گفت، تمام شد.
میگوید امام حسین خودش را رساند. شروع کرد دیگر نفرین کردن به این لشکر دشمن. «و انهمرت عیناه بالدموع»؛ این چشمها مثل ناودان میبارید. چشم ابی عبدالله. صدا زد: «علی الدنیا بعدک العفا». تف به این دنیا! بعد تو این دنیا دیگر بعد تو هیچی ندارد. اگر آمادهای، اگر نالهات را جمع کردی. امشب به نظرم این خط مقتل، آنجایی است که باید باهاش ناله بزنیم. امام حسین چی فرمود؟ فرمود: "خدایا! تو میدانی ما هر وقت دلتنگ پیغمبر میشدیم به این بچه نگاه میکردیم." خوب، امام حسین دلتنگ میشد، نگاه میکرد. زینب هم دلتنگ میشد، نگاه میکرد. او دیگر لحظه آخر است دیگر. یکی بود هر وقت دلتنگ میشدیم بهش نگاه میکردیم. او هم دارد میرود. تمام شد. «و خرجت زینب اخت الحسین مسرعته». یکهو دیدند از توی خیمه یک زنی دارد میدود، هی شیون میکشد. "یا اخا! آه خیام! آه داداشم! آه برادرزادهام!" دوید. حالا این همه نامحرم وسط لشکر دشمن. حتی «اکبّت علیه». آمد خودش را پرتاب کرد روی بدن علی اکبر. «و اخذت راسه». این جملات را گوش بده. من کار دارم با این عبارت. چون معمولاً میگویند امام حسین داشت تمام میکرد، زینب آمد به داد امام حسین رسید. این حالا حال خود امام حسین چی بود آنجا؟ زینب هم آمد خودش را انداخته روی علی اکبر. میگوید امام حسین سر زینب را در آغوش کشید. «الی حسراتِ»؛ سر زینب توی بغل امام حسین بود. برگرداند خیمه. توی آغوش امام حسین همینجور گریه کرد تا خود خیمه. بعد هم رسید به خیمه، فرمود: "یک تعداد از این، این جوانها جمع شوند، بروند علی را از میدان بیاورند."
روضه من خط، انشاءالله آتش بگیریم با این یک خط. زینب رفت قتلگاه. رفت میدان. تک و پرسرزنان رفت. گریه کرد. خودش را انداخت. سر مبارکش را امام حسین گرفت، برگرداند خیمه. رفت. این دیگر آخرین بار بود ها. فکر نکنید هر بار از خیمه آمد بیرون، رفت توی میدان، همینجوری برگرداندند خیمه. دفعههای بعدی که آمد، انقدر تازیانه زدند، انقدر کعبه نی بهش زدند. دختر حسین شروع کرد داد و بیداد کردن: «یا ابتا انظر الی المضروبة». بابا! به این عمه کتک خورده من نگاه کن!
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی ام ولل عقدة من لسانی یفقهو ق.
در جلسات گذشته نکتهای را تأکید و تکرار میکردیم: سه ویژگی و سه مؤلفه برای جامعه اسلامی. این سه ویژگی است که در آیه پایانی سوره مبارکه فتح آمده: «اَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم وَتَراهُم رُکَّعًا سُجَّدًا یَبتَغونَ فَضلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضوانًا».
جامعه اسلامی ایدهآل نسبت به جبهه بیرونی شدت دارد و با سرسختی برخورد میکند؛ نسبت به جبهه درونی با رحمت و محبت برخورد میکند و نسبت به خدای متعال هم با تضرع، استغاثه، اظهار فقر و اظهار نیاز، با خشوع برخورد میکند. اینها سه ویژگی یک جامعه اسلامی ایدهآل است. اگر اینگونه بود، این جامعه صلاحیت دارد که امام حق بر آن حکومت کند؛ این میشود جامعه صالح. اگر اینگونه نبود، میشود جامعه فاسد. امام حسین (علیه السلام) فرمودند: «من خروج کردم لطلب الاصلاح فی امت جدی». آمدم امت جدم را اصلاح کنم، چرا؟ چون فساد پیدا کرده بود. امت پیغمبر دچار فساد شده بود. چرا دچار فساد شده بود؟ همین آیه، پیغمبر و «الذین معه» را دارد معرفی میکند. آیه پایانی سوره مبارکه فتح، جامعهای که جامعه پیغمبر است را با این ویژگیها توصیف میکند.
وقتی این سه ویژگی نبود، حتی اگر اسم پیغمبر باشد، خلیفه پیغمبر هم به ظاهر باشد، آن جامعه، جامعه صالحی نیست، جامعه اسلامی نیست. هر کدامش که نباشد، میشود جامعه فاسد. هر کدامش که کمرنگ بشود، جامعه به سمت فساد کشیده میشود. فساد اصلی اینهاست. ریشه فساد این بی بندوباری و هرزگی و روابط کثیف و هزار و یک مسائلی که ما میبینیم -شرابخواری، موسیقی فلان و تئاتر علان- اینها هم بد است، اینها هم فساد است، بلکه فحشاست، اینها هم هرزگی است. ولی کی در جامعه اینها شکل میگیرد؟ وقتی که «اشداء علی الکفار» نباشد. فرمود: «اعداؤنا اصل کل شر». ریشه این هرزگیها و این کثافتکاریها کیست و چیست؟ طاغوت است، دشمن. آنها میخواهند جامعه را کثیف کنند، آنها میخواهند فساد بیاورند در جامعه. «ام الفساد» خود اوست. او که رفت کنار، اینها برطرف میشود. یک عده میگویند: "به آمریکا چه کار داری، حجاب را مثلاً درست کن" یا از اینجور حرفها. اینها سادهاندیشی است، تحلیل سطحی کردن است. تا او هست، فساد هست، کثافت هست. حیاتش بند به آلوده شدن آدمهاست. آدمها اصلاح نمیشوند، جامعه پاک نمیشود. او دارد تزریق میکند، او دارد تولید میکند عفونت را، آلودگی را. اینها در قیاس با آن فساد، فسادهای خرده ریز است. اینها در تبع و فرع اوست. «اعداؤنا اصل کل شر».
یک روایت مفصلی دارد امام صادق (علیه السلام) که آنجا توضیح میدهند: همه این اخلاقهای بد، رفتارهای بد، همهاش ریشهاش دشمنان ولایت طاغوت است. جامعه وقتی «اشداء علی الکفار» شد، همه این آلودگیها از جامعه برچیده میشود. دست طاغوت وقتی از جامعه بریده شد، جامعه پاک میشود، جامعه سالم میشود. این یک طرف قضیه.
یک طرف دیگر قضیه، «رحماء بینهم» است؛ در ارتباط مؤمنین با همدیگر. حالا اینجا البته بحث، بحث مفصلی است. مقداریاش را در جلسات قبل عرض کردیم. نکته هم دارد. حالا سؤالاتی هم عزیزان پرسیدند، سؤالات خوبی است. به نظرم جا دارد که در این جلسه به آن پرداخته بشود. «رحماء بینهم»؛ در فضای درونی جامعه باید محبت باشد، صفا باشد، رحمت باشد، یگانگی باشد، اعتماد باشد. البته این معنایش این نیست که برخورد هیچ تشری، هیچ اخمی، حتی گاهی سیلی، کتک و اینها نباشد. نخیر! سرِ وقت خودش لازم است، حتی نیاز به چک و سیلی و اینها کشیده میشود. عزیزی گفتند: "تو خودت از «رحماء بینهم» صحبت میکنی، گاهی حمله هم میکنی به بعضی افراد." خوب، حرف قشنگی است. البته گفتند بعضی، حرف خودم نیست، از بعضی عزیزان شنیدم. در جلسه، حرف خوبی است، مطلب خوبی است، سؤال خوبی است. نکتهاش این است که «رحماء بینهم» به معنای ناز و نوازش دائمی نیست. این افراد از جامعه بیرون نیستند، ولی یک وقتهایی نیاز به تشر دارند.
امام حسین (علیه السلام) به حر تشر میزند، تشر شدید. حر کافرپَرَک، محب حضرت زهرا (سلام الله علیها) است، محب پیغمبر، محب امام حسین. حضرت به او میفرمایند که برو با عصابت نماز بخوان، وقت اذان شده. میگوید: "شما هستید، برای چی من با عصابت نماز بخوانم؟ همه پشت شما نماز میخوانیم." اهل نماز که هست، اهل نماز جماعت که هست، پشت امام حسین هم نماز جماعت میخواند. حضرت هم به او میفرمایند: "ماندن شما چه جور در میآید؟" نام کنار هم قابل جمع است؟ این رحمت است، همیشه بوس فرستادن نیست. مخصوصاً وقتی که یک حرکت تخریبی دارد انجام میشود. ممکن است کسی بگوید آقا خب آنجا حر مثلاً در موقعیتی بود که طرف دشمنان بود. خب اینهایی هم که ماها گاهی عصبانی یک چیزی میگوییم، کارهایی میکنند که طرف دشمن میشود. رهبر شهیدمان فرمودند: "اونی که در جامعه تفرقه میاندازد، اختلاف میاندازد، چه بداند چه نداند، چه بخواهد چه نخواهد، دارد کار دشمن انجام میدهد." هزار بار هم گاهی با محبت و صمیمیت و اینها آدم حرف میزند، استدلال میآورد، طرف نمیخواهد قانع بشود. گاهی موضعش بیپرواتر و شدیدتر هم میشود. البته در اهل بیت خیلی جاهای متعددی داریم. حالا در اهل بیت که قولاً، در علما هم که دامنه آن قله اینها را دیدهایم.
حالا این را میخواهم بگویم چون بحث مرتبط است. روایت بسیار مهم و فوقالعاده را امشب میخواهم بخوانم در کنار بقیه روایاتی که از شب گذشته مانده. این را میبینیم به عنوان یک مربی، به عنوان یک پدر، به عنوان یک پدر دلسوز. دلسوزی که همهاش به نوازش کردن نیست. دلسوزی گاهی به تشر زدن، گاهی به اخم کردن، گاهی به چک زدن، اثر دلسوزیاش است. بابایی سیگار در دست بچهاش میبیند، میخواباند در گوشش. غیر از این است؟ –تا الان که دیگر همه چی عادی شده. خب برای چی این کار را میکند؟ این اثر دلسوزیاش است. البته اینها نباید خلط بشود که حالا دیگر به اسم دلسوزی هر کی هر جا با هر قضیه مواجه شد شروع کند سنگینترین و تلخترین برخورد را انجام بدهد. نخیر! اینها حد و حدودی دارد، ضابطهای دارد، قاعدهای دارد. ولی میخواهم از هیچ طرف بوم نیفتیم.
در نهجالبلاغه روایت دارد، چه چیزهای عجیبی است! نشسته بود بغل امیرالمؤمنین (علیه السلام)، جوانی بود. این در نهجالبلاغه است و حکمتهای نهجالبلاغه. تسبیح دستش گرفته، هی استغفار میکرد. جوان به این خوبی نشسته اینجا استغفار میکند. بعد الان دیگر سر و کلهاش را بوسیدند دیگر، ها؟ الکی پس میکند استغفار الکی بدون توجه. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او رو کرد، فرمود: «ثکلتک امک، اتدری ما الاستغفار؟» مادرت به عزایت بنشیند، میفهمی استغفار چیست؟ بدبخت فحش که نمیدهد، که ترانه که نگذاشته. مشغول معصیت بود، داشت شراب میخورد. حالا بر اساس یک روایتی امام صادق (علیه السلام) آمدند رد شوند، هواسو کشی روی صورتش. برگشت، حضرت زدند روی شانهاش، فرمودند: "از ما رو برنگرد." آقا آنجا طرف عرق میخورد، میآیند به او محبت دارند. استغفار میکند؟ مادرش هم به عزایش بنشیند؟ چی شد آخر؟ نه، امام که خوب میداند که کی نیاز به چه تشری دارد.
بعد البته حضرت آنجا شروع کردند، فرمودند: "استغفار شش مرحله دارد." بعد بحث مفصل و فوقالعاده در توضیح استغفار؛ که با پشیمانی شروع میشود، مرحله آخرش هم این است که: گوشتهایی که هنگام لذت از معصیت به بدنت آمده، آن گوشتها هم باید ذوب بشود، نه تنها حق و حقوق باید جبران بشود، بعد آن شیرینی معصیت از وجودت بیاید بیرون، نه فقط شیرینی بیاید بیرون که روی بدنت اثر کرده بود هم باید خارج شود. خیلی حضرت با این تعبیر «مادرت به عزایت بنشیند»، «الهی بمیری»، «الهی بمیری» تلخ نیست؟ سنگین نیست؟ بعد مگر نمیگویند امیرالمؤمنین (علیه السلام) پدر امت است؟ از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مهربانتر مگر ما داشتیم؟ «عبدالرحیم رئوف». یک بچه در مسجد دارد استغفار میکند، اینجور به او تشر بزنند؟ اینها هست. این ذیل دلسوزی است، ذیل محبت است.
یک بخشی از این تشرهای اهل بیت هم این بخش مهمی است که میخواهم وارد فصل بعدی بحث بشویم. یک بخش جدی از این تشرهای اهل بیت، مال آنجاست که رابطه مؤمنین با همدیگر گل آلود میشود. اهل بیت به آن بسیار حساسیت نشان میدهند. من یک روایت محشری میخواهم امشب برایتان بخوانم، شاید از قشنگترین مطالبی باشد که البته ما که حرف به درد بخور نداشتیم که حالا بخواهیم به آن افتخار بکنیم، اگر چیزی لابلای کلمات اهل بیت بوده که ارزش دارد. حرف به بنده برگردد، ارزشی ندارد. ولی احتمالاً یکی از قشنگترین روایتهایی که چه در این جلسات، چه در عمرتان میشنوید، این روایت است که میخواهم برایتان بخوانم. در جلد ۵ بحار، مرحوم مجلسی نقل میکند و از رجال کشی و کتاب قضاء الحقوق و ثواب الاعمال. روایت عجیبی است. روایت بسیار بسیار بسیار پر نکته است. این را بگویم و انشاءالله بعد برویم سراغ تتمه روایاتی که از دیشب مانده.
میگوید که اسحاق بن عمار، خوب از اصحاب امام صادق (علیه السلام) بود، نزدیک هم بود. به او گفتش که: «لما کثر مالی اجلست علی بابی بواب». از این روایتم باید خوب توضیح داده بشود وقتی به انحراف کشیدند، شعر مطلب غلط فهمیده نشود، باید با دقت فهمیده بشود. اسحاق بن عمار میگوید: "من یکم که وضعم خوب شد و اینها، دیگر پول داشتم و اینها. خوب مردم هی مراجعه میکردند، دیگر آدمی که وضعش خوب است به او مراجعه میشود." دیگر الان که دیگر شمارهاش را داشته باشند و الان دیگر شماره هم نمیخواهد، پیام در ایتا و بله و اینها طرف را زخم میکنند، به معنای واقعی کلمه پدرش را در میآورند. حالا ایشان هم میگوید که: "حالا آن موقع که کارت به کارت و امکانات و اینها نبود، شماره کارت بفرستند و اینها. آمدم دم در." میگوید: "آقا ما یک کمی وضعمان خوب شد و پولدار شدیم و اینها. انقدر که آمدند دم در خانهام و هی در زدند و فلان و اینها، من یک دربون گذاشتم." نگاه کند ببیند اگر قیافهاش میخورد که کمیته امدادی و غیراتی و خیریهای است، «یرد عنی الفقراء الشیعه». دم در گذاشتم این فقرا را رد کند، دک کند. «فخرجت الی مکه فی تلک السنه». وای عجب! چه داستان عجیبی است! چه حکایت عجیبی! ماها وقتی میخواهیم حساب کتاب خودمان را بکنیم کجاها میرویم؟ فکر میکنیم میگوییم من دزدی کردم؟ نه! زنا کردم؟ نه! آدم کشتم؟ نمیدانم بدبختیهای زندگیام از کجاست.
برای اینکه حسابرسی اهل بیت، حسابرسی خدا با ما اینجوریهاست. توی قضیه علی بن مهزیار هم که حالا وقت نیست بخواهم الان اشاره بکنم. ۲۰ سال است در به در دنبال شما، امسال من را راه دادید. فرمود: "سه تا چیز را حضرت به عنوان مشکل به او گفتند که الان نمیخواهم اشاره بکنم. مسائل خیلی سطحی بود که به چشمش نمیآمد." فرمود: "اگر این سه تا نبود، ۲۰ سال من منتظر توأم، هر سال حج من منتظرم که تو بیایی دیدار ما. تو مانع داری، گیر و گور داری، نمیتوانی بیایی. حالا ببینید این گیر این آقا رو توی این قضیه اسحاق بن عمار." میگوید: "همان سالی که دربون گذاشتم، رفتم مکه و حج و اینها، رفتم خدمت امام صادق (علیه السلام). «فسلمت علی ابی عبدالله علیه السلام». خیلی سلام دادم به امام صادق (علیه السلام). «فرد علی بوجهٍ قاطبٍ مظفرٍ»." دیدم حضرت انقدر سنگین و تلخ –به قول ما- در قیافه بودند. با یک چهره درهم کشیده، خیلی از سر سنگین جواب ما را دادند. امام میدانید؟ زیارت مردم که ندارد. حرم میبینیم، حسی نداریم، حالی. اینجوری است. امام سنگین با آدم، عجیب است. «فداک، ما الذی غیّر حالی عندک؟» عبارت را ببینید، عجب عبارتی است! آدم باصفای با معرفت، نمیآید بیرون بگوید این امام صادق هم امام صادق قدیم نیست! آخه بعضیها زود آنور نسبت میدهند. حماقت ماست دیگر. من چه کار کردم؟ این آقا چش است امروز؟ آقا فکر کنم امروز حالش خوب نبودها. آقا حالش خوب نبود، ما که همیشه اوکی هستیم؛ الحمدلله. این آدم با معرفت بود، باشعور بود. گفت: "چیست؟ اوضاع من پیش شما تغییر داده، یا اباعبدالله؟" امام صادق، چه کار کردم اوضاعم عوض شده؟ رفتار شما با من عوض شده؟ من چه کار کردم که رفتار شما با من عوض شده؟ فرمودند: "رفتارت با رفقای ما عوض شده، «تغیرک علی المؤمنین». رفتارت با رفقایمان عوض شده، رفتار ما با تو عوض شده. قبلاً با رفقای ما این شکلی نبودی، قبلاً با رفقای ما این شکلی نبودیم، ما هم قبلاً با تو این شکلی نبودیم. اوضاع را عوض کردی، ما هم اوضاع را عوض کردیم." «تغیرک علی المؤمنین».
بعد شروع کرد استدلال آوردن. بخواهند به آدم مراجعه بکنند، حالا یکی به خاطر پولش، یکی سؤال دارند، یکی مشورت میخواهد. بالاخره مشکلات هم که زیاد است. تقاضا زیاد است، عرضه کم است. این بدبختی است که میخواهد پاسخگو باشد. خودش بدبختی دارد، زندگی دارد، دنگ و فنگ دارد، ۲۴ ساعت بخواهد در اختیار باشد. این هم هست. بالاخره اینور هم دلیل دارد. گفت: "آقا استدلالش را ببینید. بعد، بعد حضرت شروع میکنند یک چیزی به این میگویند، آن دیوانهکننده است! روایت اول تا آخرش همهاش گوشت خالص است، همهاش محتوای ناب است." میگوید: "گفتم آقا، این که من اوضاعم عوض شده، «انی لَاَعلَمُ انهم علی دین الله». من میدانم اینها متدین هستند، اینها شیعه هستند. از باب تکبر و اینها که نیستش که خدایی نکرده که نخواستم تحقیرشان کنم، آفا که نیامدم برای اینها. «ولکن خشیت الشهره علی نفسی»." میترسم معروف بشوم، مشهور بشوم. یک بخشش هم این بود که اینها، فقرا شیعه بودند. رفت و آمد اینها دور خانه من زیاد بشود، میفهمند ما شیعه هستیم، پدر ما را در میآورند. راه نمیدادم. گفتم: "این فقرا شیعه را رد کن، میفهمند ما شیعهایم، باید تقیه کنیم، شرایط اینجوری است. نمیشود اوضاع فکری و اعتقادی و سیاسیمان نباید لو برود." این توجیهاش بود، استدلالش بود. حالا نمیدانم حضرت قانع شدند یا نشدند، ولی یک جوابی دادند -امام صادق- نقطهزن، حق پرو مکس.
حضرت فرمودند: «یا اسحاق، اما الموت»؛ جمله را ببینید! به به! مست میکند آدم. «ان المؤمنين اذا التقيا فتصافحا ...» شما بعد از این روایت قطعاً آدم قبلی نخواهید شد. رابطههایتان عوض میشود. دو تا مؤمن وقتی به همدیگر میرسند، به هم دست میدهند. همین دستی که همهمان میدهیم، خیلی معمولی، عادی. دست است دیگر. بعد نماز دست میدهیم، میرسیم دست میدهیم، هیئت دست میدهیم، مهمانی دست میدهیم. دو تا مؤمن وقتی به همدیگر میرسند، به همدیگر دست میدهند. «انزل الله بین ابهامیمها مائة رحمه». این دو تا دست که به همدیگر میرسد، دستها را که به همدیگر میدهند، این شست این آقا این بیرون است، آن شست آن آقا آن بیرون است، این چهار تا را این وسط فشار میدهند. بین دو تا شست میشود. درست است؟ آقا فرمود: "خدا بین این دو تا شست، صد تا رحمت میفرستد." که یک شب عرض کردم، فرمود: "یک دانه رحمتش، از کل پرونده اعمالتان بهتر و بالاتر است، و «رحمت ربک خیر مما یجمعون»." صد تا میفرستد. «تسعٌ و تسعین». که از این صد تا، ۹۹ تا مال کیست؟ ما فقط سلام و جواب سلام را میدانیم. ۶۹ تا. آن یکی؟ «تسع و تسعین لاشدهما حبا»؛ اونی که اون یکی را بیشتر دوست دارد، بیشتر علاقه دارد، صفر در دست میدهد با محبت بیشتر دست میدهد، ۹۹ تاش مال این است، یکیش مال اون یکی. ۹۹ رحمت توی دست دادن! نماز که نخوانده، نماز شب که نخوانده! چه خبر است؟ نماز شب نخوانده. این همین دست دادن است، میدانی کاروبار امام زمان (عج) را دارد اداره میکند. توضیح میدهم. یعنی چی؟ مملکت شیعه را همین دست دادنها نگه داشته. میدانی اگر این دست دادنها نبود، بعد ۱۴۰۰ سال روضه نبود، مسجد نبود، قرآن نبود، محبت اگر نبود، صمیمیتها نبود، رفاقتها نبود، هیچی نبود. نه حوزه علمیه داشتیم، نه عالم داشتیم، نه خمس داشتیم، نه مسجد داشتیم، نه وقف داشتیم، نه بانی داشتیم، نه مجلس روضه زنانه و مردانه، هیچی نداشتیم. اینها همه از همین رفاقت و رابطههای اجتماعی شکل گرفته. غیر از این است؟ آقا حرف! حرف پیچیدهای است. با همدیگر جمع نمیشدند، رابطه نداشتن که هیچی نبود. آن رابطه هم باید توش گرما باشد، محبت باشد. و اینها، کسی اقبال نشان نمیدهد. به هم میرسند، دست میدهند. همین صد تا رحمت جاری میشود.
دیگر چه؟ خوب این فقط دست دادنش بود. حالا اگر همدیگر را بغل گرفتند، به آن میگویند معانقه. «فاذا اعتنقا»؛ رحمت جاری شد. همدیگر را که در آغوش میگیرند، «غمَرَتهم الرحمه». غمَرت، غمر. غمرت. کسی که یکهو پرتش میکنند توی استخر، امشب قمرت با قاف «غمرتهم الرحمه». انگار انداختندشان توی استخر رحمت. جفتشان را. رحمت دیگر. عشق است دیگر، محبت است دیگر. خدا هم که عاشق است دیگر. تو این را دوست داری، آن هم تو را دوست دارد. خدا، خدا جفتتان را دوست دارد. خدا از همه عاشقتر، خدا از همه مهربانتر. خدا عاشق مهربانی، خدا عاشق مهربانها. تو به او محبت نشان بدهی، خدا به او محبت نشان ندهد؟ تو به او محبت نشان بدهی، خدا به تو محبت نشان ندهد؟ میشود خداتان این است؟ خدا این شکلی است؟ میگیرید مطلب؟ جفتی را میاندازد توی دریای رحمت. اوه اوه! آخرای روایت که دیگر خود امام صادق (علیه السلام) میزنند زیر گریه. انقدر دیگر عرفانی میشود، سنگین میشود.
خوب، دست دادند، همدیگر را بغل کردند. حالا میخواهند بنشینند کمی با همدیگر گپ بزنند، کمی خلوت کنند، حال و احوال کنند. خوب، چه خبر؟ محمد آقا الحمدلله. اکبر آقا خوب کجا بودی؟ چه کار کردی؟ کی آمدی؟ کی میروی؟ از این حرفها. «الا وجه الله». نه اینکه حالا آمده کسبی کند. جنس آمده بخرد و بفروشد و اینها. نه! برای خدا جمع شده سر بزند. آمده داداش مؤمنش را ببیند. برای خداست. توی هیئت آمده به عنوان نوکر امام حسین، به عنوان خادم امام حسین. آمدند دوتایی با همدیگر دیگ بار بگذارند. اینجوری خلوت که میکنند، «قیلَ لهما غفرَ لکما». از باطن هستی به اینها خطاب میرسد: "جفتتان را بخشیدم." تمام. بابا! بخشیدم. آنور طرف گفت: "استغفرالله." امیرالمومنین فرمود: "مادرت به عزایت بنشیند!" استغفار مگر همین جور شوخی است؟ هر شش مرحله دارد. اینجا همینجوری نشستم با همدیگر گپ بزنم ۶ مرحله؟ استغفار میکرد. همین جوری هم داشت استغفار میکرد. امیرالمومنین فرمود: "الهی بمیری! این چه استغفاری است؟"
گپ میزد. از امیرالمؤمنین (علیه السلام) تشر نمیخورد آن شکلی. همین که مینشیند گپ بزند، خطاب میرسد که جفتتان را بخشیدم. حالا این کمی توقف کرده است، خطاب رسید جفتتان را بخشیدم. شروع میکنند به حرف زدن. کمی حرفشان به درازا میکشد، چی میشود؟ «فاذا جلسا یتسائلان». حال و احوال میکنند. خوب، دخترت را شوهر دادی؟ حالا یک وقتی هم که فضولی برای تجسس، آن که هیچی. آن که ارتباط مؤمنانه نمیشود. دارد میپرسد که ببیند وقتی کم و کسری جهیزیه چه کار کردی؟ وام را گرفتی؟ یخچاله را چه کار کردی؟ میخواهی من یک مقدار دستی بهت بدهم؟ من یک وام گرفتم هنوز لازم ندارم، باشد حالا ۶ ماه دیگر به من بده. این گفتگو، حال و احوال دارند میکنند و اینها که بالاخره یک رنگ و بویی از رحمت دارد. «قالت الحفظ بعضها لبعض». ملائکه میگوید "این دو تا ملکی که محافظ این یکی با آن دو تا ملکی که محافظ آن یکی هستند، نامه اعمال دستشان است و پرونده و چپ و راست و اینها. این دو تا به آن دو تا دیدی جلسه خصوصی میگیرند؟ شخصیت و محافظها به همدیگر نگاه میکنند، میگویند بریم بیرون؟" میگوید: "این دو ملک به آن دو ملک میگویند که مثل اینکه جلسه خصوصی است، بریم بیرون؟ اینها خلوت کردند با همدیگر. «اعتزلوا بنا عنهما فان لهما سراً». اینها دارند حرف خصوصی میزنند، بریم بیرون؟ «وقد ستره الله علیهما»." خدا پوشانده بر اینها. ای کاش میگذاشت حضرت ادامه بدهد. خراب کردی! حالا خدا رحمتش کند اسحاق بن عمار آدم خوب و اینها. بد نشد، ولی به نظرم حضرت اگر همین جوری میرفتند، خیلی محشر میشد.
شروع کرد به قدم از این دست دادن اینها، شروع کرده متوقف کرد. گفت: "آقا ملائکه یعنی واقعاً میروند؟ بعد احوال را مینویسد؟ اینها میروند تکلیف اعمال چی میشود؟ «فلا تسمع الحفظ قولهما ولا تکتب». یعنی چی؟ نمیشنوند؟ یعنی هیچی نمینویسند؟" حضرت فرمودند: "بابا! قرآن گفته: «ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید»؛ هر کلامی که ادا میشود، یکی هست حواسش هست کنار این کلام." میگوید: "حضرت اینجاش بود." از او یک سکوت طولانی. سرش را انداخت پایین. امام صادق (ارواحنا فداه علیه آلاف التحیة و الثنا)، بعد چند لحظه سرشان را آوردند بالا. دیدم اشک به صورت حضرت دارد میآید، چشمهای حضرت پر اشک، صورتش پر اشک است. فرمود: "ملائکه نمیشنوند، فقط سَمِعَ عالم السرّ و اخفی. عالم السرّ که میشنود." خدا که آنجاست. چی میخواهند بگویند؟ میخواهم بگویم: "بابا! اینکه ملائکه رفتند کنار، خدا سپرده شده است. یعنی اینجا جایی است که این دو نفر، نوع خدا، دیگر حتی ملائکه هم غریبند. شأن ملائکه هم نیست که بخواهند بشنوند اینجا چی گذشته." پیغمبر فرمودند: "من حالاتی با خدا دارم، جبرئیل هم خبر نیست. لا یسعنی ملک مقرب." اینها را که نمیخواهد دور بزند، میخواهد شدت قرب را بگوید. این دو نفر وقتی نشستند، ببین شدت رحمت، شدت نور، شدت عشق. دیگر اینها هم نمیکشند. مجلس دیگر برای اینها هم تخصصی است. فوق کلاس این است. اینها هم دارند بیرون -دیگر- خداست و این دو نفر. خدا که میشنود اینها چی میگویند.
بعد حضرت یک تذکر هم اینجا دادند به او که حالا البته از بحث ما دور است، ولی به نکته چون فوقالعاده است میخوانم. حضرت فرمودند که: "حواست باشد یا اسحاق «فوالله کانک تراه»." یک جوری از خدا بترس، انگار داری خدا را میبینی. خدا برایت حاضر باشد. اگر هم تو او را نمیبینی، او تو را میبیند. اگر هم شک داری که او تو را میبیند، تو کافری. اگر یقین داری که میبیند و باز گناه میکنی، خدا را در همه آن کسانی که دارند بهت نگاه میکنند، کمتر از همه حساب کردی. میشد روایت اسحاق بن عمار. چی فرمود حضرت به او؟ فرمود: "تو احوالت عوض شد، ما هم رفتارمان با تو عوض شد." این رابطه امام با ماها خیلی وقتها تابع رابطه ماها با مؤمنین است.
قضایایی هست. علی بن یقطین وزیر بود. مورد توجه موسی بن جعفر (علیه السلام). خیلی حضرت دوستش داشت. هی هم میخواست استعفا بدهد. این وزیر هارون بود، نفوذی موسی بن جعفر (علیهم السلام) بود توی دستگاه هارون، بغل دست هارون. دستگاه هارون دستگاه عجیبی بود. حالا دستگاه سلطنت عباسی خودش یک دستگاه عجیبی بود. توی همه این عباسیها هارون الرشید وسعت حکومتش از همه بیشتر بود که قبر نحسش هم همینجا توی همین شهر زیر پای امام رضا (علیه السلام). حضرت گذاشته بودنش بغل هارون. "عذر من را بپذیر، من نمیتوانم آنجا باشم." حضرت فرمودند: "خدا یک سری بندهها دارد، با اینها دفع بلا میکند از اولیای خودش. تو جزء آنهایی. تو را آنجا گذاشتم از مؤمنین دفع بلا کنی، آنجا ناظر باش، حواست جمع باشد، نگذار حق و حقوقی از شیعیان تلف بشود، ضایع بشود." سخت هم بود. یک بار هم آمدند راپورت او را به هارون دادند. گفتند: "این شیعه است ها!" گفت: "برو این حرفهای مفت را نزن. این شیعه است؟ این رفیق فابریک ماست!" گفتند: "نه بابا! این رفیق فابریک موسی بن جعفر است." گفت: "این حرفهای مفت چیست؟" گفتند: "نه آقا! ما خبر داریم." گفت: "من بررسی میکنم. اگر درست باشد، گردن او را میزنم. اگر غلط باشد، گردن تو را میزنم ها!" گفت: "آقا قبول. من خبر دارم." گفت: "از کجا میخواهی بفهمی؟" گفت: "بیا من یک خلوتی که رفت خواست وضو بگیرد، نماز بخواند. تنها بود. از یک روزنه نشانت میدهم. خلوت که میرود، مدل شیعیان وضو میگیرد."
حالا داشت نزدیکهای اذان میشد. یکهو به دست علی بن یقطین نامه رسید. نامه از امام کاظم (علیه السلام). نامه چیست؟ حضرت فرمودند: "از این لحظهای که بهت میگویم، مدل اهل سنت وضو میگیری. تمام!" آقا مقدمه مؤخره، توضیح، ابتدا. اینجور باید آدم حرف گوش کن باشد. نه احتمالاً منظور حضرت در آن بخش حضرت احتمالاً تحمیلی بهشان شده بوده است. از این توجیهات و این حرفها. یک تیکه را به نفع خودمان، یک تیکه را به ضرر خودمان. آن را ماستمالی میکنیم، این را سفت میچسبیم. از این کارها نه. احتمالاً منظور حضرت این بوده است که اگر خواستی در خیابان نماز بخوانی، وضو از این لحظه اهل سنت. حالا ما خلوت، تک و تنها اندرونی. پا شد وضو بگیرد. شروع کرد مدل اهل سنت وضو گرفتن. تک و تنها توی خانه. همان لحظه هارون آمد. شروع کرد نگاه کردن. خیلی لحظه حساسی بود. این یکی هم که قند توی دلش آب شده که دیگر زدیم علی بن یقطین. تا این وضو را گرفت، گفت این چرا دارد آب را این شکلی میریزد روی دستش؟ مدل خودمان وضو میگیرد. میزنم! اینها رفتند نمازش را خواند. علی بن یقطین. نامه از امام کاظم (علیه السلام) رسید: "از این لحظه مدل خودمان دوباره وضو بگیر."
امام این شکلی حواسش هست به همه. آنها این مال امام کاظم نیست ها. امام زمان (عج) نسبت به تک تک ما همچین حالی دارد. نمیفهمیم، حواسمون نیست. اینجوری به پای ماست. خیلی رفیق بود با امام کاظم (علیه السلام). یک وقتی پا شد رفت مکه، حج به جا آورد و مخفیانه، سری رفت مدینه. شب بود، تاریکی. یک جوری که محافظها و رفقایش و اینها نفهمند. اسم اینکه بریم قبر پیغمبر، مسجد پیغمبر نماز بخوانیم. یک کوچولو آمد سریع امام کاظم (علیه السلام) را ببیند و برگردد. حضرت پشت در فرمودند: "کیست؟" گفت: "آقا علی بن یقطینم." فرمود: "برو!" گفت: "یعنی چی برم؟" فرمود: "خودت میدانی." این حرف را به کی گفتی؟ این داستانش چی بود؟ صفّان جم شتردار بود. حالا داستان مفصل است. توی کوفه به بغداد. علی بن یقطین دوست نداشت بفهمن این شیعه است. این شیعیان و رفقای امام کاظم (علیه السلام) اگر میآمدند با او گرم میگرفتند، یک بار این صفوان آمده بود سر بزند. این هم بنده خدا توی تحفظ شرایط اضطراری تا پشت در. صفوان گفت: "منم." گفت: "برو!" شاید یک کمی بد تحقیرش خوب شد. بهتر بگوید. حالا راهش میدادی، معمولی برخورد میکرد. پشت در بیرونش؟ کجا؟ توی بغداد. رفته کجا؟ مدینه. امام کاظم (علیه السلام) به او فرمودند: "به صفوان پشت در گفتی برو، من هم بهت میگویم برو! تو از دلش در نیاوردی، بر نمیگردی." شبانه با چه زحمتی از مدینه خودش را رساند بغداد. صاف رفت در خانه صفوان جمال. در زد. عجب روایتی! صفوان در را وا کرد. گفت: "علی بن یقطین اینجا چه کار میکند؟ تو با این همه محافظ دم و دستگاه و تشکیلات، صدا میزدی من میآمدم." گفت: "هیچی نگو. فقط کف پایت را بگذار روی صورت من!" گفت: "یعنی چی؟" گفت: "آقای من به خاطر تو من را رد کرد." آقا من راضیم! گفت: "فقط پایت را باید بگذاری روی صورت من." دراز کشید. او پایش را گذاشت روی صورت این. خاص! اینجور خاکساری کند. میداند امام چقدر دوست دارد این رابطه. این جوری کرد. برگشت. دفعه دوم که برگشت امام کاظم (علیه السلام) آغوش باز کرد، سفت در آغوش گرفت.
اینها «رحماء بینهم» است. بند به این رابطههای من و شماست. این دلیل دارد. امشب دیگر وقت گذشت. یک استدلال منطقی ریاضی دارد. فردا شب انشاءالله اول جلسه عرض میکنم چرا انقدر رابطه ما با امام گره خورده است به رابطه خودمان با همدیگر. این استدلال دارد، توضیح دارد، روایاتی هم دارد. انشاءالله عرض میکنم. اینجور گفتند، گفتند: "شما تا وقتی برای همدیگر نمیمیرید، برای ما هم دروغ میگویید." نه! این جوری نمیشود. برای ما هم جان نمیدهید، برای ما هم بذل نمیکنید، بخل نشان میدهید. این خیلی حرف عجیبی است. کربلا عرض کردم دیشب، ویژگی مشترک همه اصحاب امام حسین (علیه السلام) بذلشان، «بذلوا مهجهم دون الحسین». آقا رقابتی بود سر اول من، اول من، بیشتر من، بهتر من. توی چی؟ غنیمتی نیست، آبی نیست، نانی نیست. دعوا آنجا سر چیست؟ سر آب نخوردن است، سر نان نخوردن است، سر نخوابیدن است. بذل! از امروز که آب را بستند به روی حرم ابی عبدالله (علیه السلام)، گفتند تا روز آخر، اونی که آب نخورد امام حسین (علیه السلام). یک قطره آب پیدا میشد، میفرمود: "بدهید به اصحاب در حد ضرورت. کمتر از همه، آخر از همه."
بابا وقتی آدم یک جایی باشد، امامش این باشد، اینقدر عاشق، اینقدر اهل ایثار، اهل بذل، آدم معلوم است که با عشق جان میدهد. آنجا گفتند: "سه نفر کمتر از همه آب خوردند، از روز هفتم تا روز عاشورا: امام حسین (علیه السلام)، قمر بنی هاشم و حضرت زینب (سلام الله علیهم اجمعین)." اینها کمتر از همه. اینجوری بودند. بذل یعنی این. فدا کردن. اصحاب آمدند گفتند: "حالا امام حسین که فرمود: "پاشید برید! فقط با من کار دارد." اینها گفتند: "ما اصلاً مسئله این نیست که با شما کار دارند یا با شما کار ندارند. مسئله این است که ما بدون تو نمیتوانیم زندگی کنیم. مسئله این است ما دوست داریم فدایت بشویم. ما که ازمان کاری بر نمیآید، چون حضرت فرمودند: "از شما کاری بر نمیآید، من را میکشند." اینها گفتند: "آقا! کاری که از ما بر میآید که فقط این نیست که نگذاریم شما را بکشند. خب باشد، آن از ما بر نمیآید. ولی یک کاری از ما بر میآید، آن هم این است که ما خودمان را فدای تو بشویم. این که از ما بر میآید، ما میخواهیم این را انجام بدهیم. از ما بپذیر!" دیگر حالا به التماس میافتادند. مثل قاسم به دست و پا افتادن، «یقبّل یدیه و رجله». انقدر این دست و پای امام حسین را بوسید تا حضرت اجازه دادند میدان برود، بذل کند. امام حسین بذل اینها را پذیرفت. اصحاب هم برگشتند گفتند: "تا ما هستیم، نمیگذاریم کسی از بنی هاشم میدان برود. ما میخواهیم فدایی بشویم. بذل هم امام حسین هم بنی هاشم." رفت. همهشان هم کشته شدند تا نفر آخر اصحاب، نوبت رسید به بنی هاشم. ببین این است داستان.
حالا این طرف، اولین کسی که متقاضی رفتن به میدان از بنی هاشم کیست؟ دارد رصد هم میکند. دید نفر آخر اصحاب رفت، شهید شد. تا شهید شد، آمد خدمت بابا: "بابا! نوبت بنی هاشم شده. اجازه میدهی من میدان بروم؟" بذل و فدایی آقازاده است. میتوانست آن گوشه موشهها. انقدر هم بودند فدای او بشوند از خود بنی هاشم. یک جوری هنوز کسی اقدام نکرده، جلو نیامده. دوید آمد. امام حسین هم نظرش به این است که اول علی اکبر برود. چون او هم میخواهد برای خدا بذل کند. او هم بهترین موجودیاش را میخواهد بدهد. خودش هم گفت: "گفت خدایا! من از این بهتر نداشتم ها. تو این کاروان از این بهتر پیدا نمیشود." اینجا مقاتل آقا عباراتی دارند مفصل. واقعاً چهار پنج ساعت من بنشینم برایتان روضه بخوانم. اگر بخواهم یک روضهای از حضرت علی اکبر بخوانم که به دلم بنشیند. هر مقتلی یک تیکهاش را گفته. بعضیها اینجور گفتند. تا آمد پیش امام حسین (علیه السلام)، گفت: "بابا من بروم میدان؟" حضرت فرمودند: "برو." یک جمله اینجا آمده: «و نظر الیه نَظَرَةَ یائسٍ مِن»؛ شروع کرد به چشم، نگاه آخر به علی اکبر نگاه کرد. «نظرة یائسٍ من»، یعنی این. یعنی من که دیگر نمیبینمت. تمام شد. گفتند: "چشمهایش هم پر اشک شد." امام حسین (علیه السلام) اشک را خورد، فرمودند: "برو بابا! برو میدان." بعد شروع کرد با خدا مناجات کردن: «اللهم اشهد علی هؤلاء». خدایا تو شاهد باش من کی را فرستادم. «اشبه الناس برسولک». این از همه بیشتر شبیه پیغمبر بود. یک جملهای هم گفت عجیب، عجیب. میخواهد برساند من چی را دارم بذل میکنم. گفت: "خدایا! تو میدانی من هر وقت دلتنگ پیغمبر میشدم به این بچه نگاه میکردم. من آینه پیغمبر را دارم میفرستم. رابطه من با این بچه اینجوری است."
آخی... رفت میدان. گفتند: "جنگی کرد از ۱۲۰ تا تا ۲۰۰ نفر گفته شده به دست مبارک او به درک واصل شد." توانش را از دست داد، برگشت. حالا این برگشتنش وجه دارد. میخواهد جان بگیرد، بهتر خودش را بذل کند، بیشتر فدا کند، بهتر فدا کند. نمیخواهد بابا را شرمنده کند. ولی خب نمیخواست ولی شد دیگر. گفت: "بابا! نمیتوانم شمشیر بزنم. جان ندارم بجنگم. العطش! بابا تشنگی دارد من را میکشد." نمیخواست امام حسین را شرمنده کند. گفت: «هَل مِن سَبیلٍ الی ما». به نظر شما راهی پیدا میشود من یک مقدار آب پیدا کنم؟ «اتَقَوّی به علی اعدایی». یکم جان بگیرم فقط بتوانم یکم دیگر بجنگم. راوی میگوید: "امام حسین زد زیر گریه. محمود بابا! شرمنده. انشاءالله از دست جدم سیراب میشوی. تحمل کن." بابا! بعضیها گفتند خاص به بچه برساند من از آن بدتر است. فرمود: "این دهان را بیاور جلو بابا! ببینی خشکی این گلو چه جوری است." آخه بعضیها هم گفتند: "میدان که رفت تیری آمد نشست به گلوی علی اکبر." این هم در برخی متون داریم. این باعث شد که بیشتر این هر چی هم که رطوبت بود توی گلوی او با این خونی که خارج شد، خارج شد. کام او خشک خشک شد. خیلی اوضاع علی اکبر سخت شد. دیگر هم هیچی نگفت. رفت. گفتند: "اتفاقاً جنگی کرد شدیدتر از جنگ قبلی. جنگ حیثیت شد، ناموسی شد. بابا فکر نکند من دارم کم میگذارم. ت شده، جان ندارم. با همه وجودم میخواهم برایش بجنگم، بذل کنم خودم."
جنگید. این جنگی هم که کرد، **لج** دشمن را درآورد. یکی برگشت گفت: "من داغ این را باید به دل بابایش بگذارم. «علی آساد العرب ان لم یفعل مثل ذلک ان لم اسکله ابا»." گناه همه عرب به گردن من اگر داغ این را به دل بابایش نگذارم. میگوید: "علی اکبر هم هی میتاخت به این لشکر دشمن. اینها هم خودشان را باخته بودند. هی هم کشته میدادند." کمین کرد نامرد. همیشه اینها راهشان با همین کمینها و غافلگیریها بوده. یک نیزهای را کمین کرد. «فعترضه مرة بن منقذ». خدا عذابش را بیشتر کند. «فَطَعَنه»؛ فرو کرد به پهلوی علی اکبر. اینجا چند جور گفته شده. یک نقلی در برخی مقاتل این است که تا این نیزه فرو شد، زخمهای دیگر هم داشت، سر و صورت حضرت علی اکبر دراز شد روی اسب. خودش را انداخت روی اسب. یک عبارتی در مقتل که ازش این فهمیده میشود که اسب علی اکبر تربیت شده جنگی است. اسب جنگی تشخیص میدهد. نشانههایی دارد. اسب خوب خیلی باهوش است. سوارش وقتی دست میانداخت دور گردنش، میفهمید سوار زخمی شده. سوار برمیگردد عقب. سرعت پیدا میکرد با شتاب برمیگرداند. علی اکبر (علیه السلام) دستش را انداخت دور گردن این اسب. مقتل با جزئیات نگفته ولی احتمالی که داده میشود این است. شاید این خون سر و صورت علی اکبر (علیه السلام) جلوی چشم اسب را گرفت. گفتند: "اسب شروع کرد دوان دوان با شتاب «فی ما عسکر عبیدالله»." رفت توی دل دشمن. به جای اینکه برگردد عقب، رفت توی دل قافله دشمن. از آن خط مقدم رفت خط عقب دشمن. حالا این علی اکبر روی اسب افتاده. چی بگویم؟ این روضه را از اینجا به بعد چه شکلی بخوانم؟ «و تبادرت القوم». «لا اله الا الله». این کشتههای دی ماه یادتان است؟ یک صحنهای بود. یکی از این بسیجیها پشت موتور، موتور داشت با سرعت میرفت. این بیحال شد از پشت افتاد. یکهو یک مشت از این حرومیها ریختند دورش، زنده زنده آتشش زدند. یک رگههایی را خدا به ما نشان داده از روضه علی اکبر. میگوید: "جماعت ریختند دورش. همه با هم آمدند. دیگر همه شیر شدند. دستش به شمشیر نیست. جانی ندارد." چه کار کردند؟ عبارت مال شیخ مفید است. فقط چه جور ترجمه کنم این عبارت را؟ نمیگوید همه با شمشیر زدندش. نمیگوید همه با شمشیر زخمش کردند. میگوید همه با شمشیر قطعه قطعهاش کردند. یک عبارت دیگر هم که مال سید است: «اربن اربا». این تیکهها از هم پاشید. هر تیکهای جدا شد.
آخی! امام حسین (علیه السلام) خودش... روضه را بدم، اشک را بریزید. عزیزمون هم انشاءالله ادامه میدهد. شب هشتم است دیگر. معلوم که نیست بد باشیم. برای علی اکبر گریه کنیم. چقدر سال پیش برای علی اکبر گریه کردند، امسال نیستند، زیر خاکند. میگوید: "دیدم امام حسین شتابان خودش را رساند به این بچه." یک نقل دیگر هم دارد که آن لحظهای که آن نیزه بهش فرو شد، علی اکبر (علیه السلام) یک جمله فقط گفت که این خودش دریایی از حرف است. هر چی جان داشت جمع کرد، گفت: "بابا! من به دست پیغمبر سیراب شدم ها. غصه تشنگی من را دیگر نخور." چون علی اصغر انقدر غصه خورد، دیشب روضهاش را خواندم. از آسمان صدا زدند: "غصه نخور." بچه! علی اکبر صدا زد: "بابا غصه نخور! بابا! جدم میگوید به بابات بگو زودتر بیاید، منتظریم همه اینجا بیتاب تو اند." این را گفت، تمام شد.
میگوید امام حسین خودش را رساند. شروع کرد دیگر نفرین کردن به این لشکر دشمن. «و انهمرت عیناه بالدموع»؛ این چشمها مثل ناودان میبارید. چشم ابی عبدالله. صدا زد: «علی الدنیا بعدک العفا». تف به این دنیا! بعد تو این دنیا دیگر بعد تو هیچی ندارد. اگر آمادهای، اگر نالهات را جمع کردی. امشب به نظرم این خط مقتل، آنجایی است که باید باهاش ناله بزنیم. امام حسین چی فرمود؟ فرمود: "خدایا! تو میدانی ما هر وقت دلتنگ پیغمبر میشدیم به این بچه نگاه میکردیم." خوب، امام حسین دلتنگ میشد، نگاه میکرد. زینب هم دلتنگ میشد، نگاه میکرد. او دیگر لحظه آخر است دیگر. یکی بود هر وقت دلتنگ میشدیم بهش نگاه میکردیم. او هم دارد میرود. تمام شد. «و خرجت زینب اخت الحسین مسرعته». یکهو دیدند از توی خیمه یک زنی دارد میدود، هی شیون میکشد. "یا اخا! آه خیام! آه داداشم! آه برادرزادهام!" دوید. حالا این همه نامحرم وسط لشکر دشمن. حتی «اکبّت علیه». آمد خودش را پرتاب کرد روی بدن علی اکبر. «و اخذت راسه». این جملات را گوش بده. من کار دارم با این عبارت. چون معمولاً میگویند امام حسین داشت تمام میکرد، زینب آمد به داد امام حسین رسید. این حالا حال خود امام حسین چی بود آنجا؟ زینب هم آمد خودش را انداخته روی علی اکبر. میگوید امام حسین سر زینب را در آغوش کشید. «الی حسراتِ»؛ سر زینب توی بغل امام حسین بود. برگرداند خیمه. توی آغوش امام حسین همینجور گریه کرد تا خود خیمه. بعد هم رسید به خیمه، فرمود: "یک تعداد از این، این جوانها جمع شوند، بروند علی را از میدان بیاورند."
روضه من خط، انشاءالله آتش بگیریم با این یک خط. زینب رفت قتلگاه. رفت میدان. تک و پرسرزنان رفت. گریه کرد. خودش را انداخت. سر مبارکش را امام حسین گرفت، برگرداند خیمه. رفت. این دیگر آخرین بار بود ها. فکر نکنید هر بار از خیمه آمد بیرون، رفت توی میدان، همینجوری برگرداندند خیمه. دفعههای بعدی که آمد، انقدر تازیانه زدند، انقدر کعبه نی بهش زدند. دختر حسین شروع کرد داد و بیداد کردن: «یا ابتا انظر الی المضروبة». بابا! به این عمه کتک خورده من نگاه کن!
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...