جلسه دهم: استدراج الهی؛ غافلگیری دشمن در اوج غرور
در گیرودار نبردی که نه در میدانهای مرزی، بلکه در ساحت باورها و دستگاه محاسباتی انسانها جریان دارد، «جاهلیت مدرن» میکوشد با ابزار ترس و تقلیل حقیقت دین به پوستهای بیجان، اراده مؤمنان را به سازش وادارد. این مجموعه با واکاوی سیره ربّانیون و شاخصههای ذهن قرآنی، پرده از سازوکارهای پیچیده جنگ شناختی برمیدارد تا تفاوت میان دینداری کاسبکارانه و حقیقتِ «صبرِ مؤمنانه» را در بزنگاههای تاریخی عیان سازد.
بیماری فکری و اعتقادی ریشهی بیماریهای عملی و رفتاریست.[4:30]
شرح یک محاسبه غلط!؛ کسی که برحق است، زندگی بدون زحمت دارد و اصلا باخت ندارد![13:25]
داستان بیمار دلی به نام «عبداللهبناُبی» نماد نفاق و تشکیک قلوب مومنین![15:20]
غربالگری؛ سنت خداست برای تمحیص و تطهیر قلوب مؤمنین.[19:00]
رهبر شهید؛ «طاغوتهای عالم آنهنگام که در اوج غرور بودند، خدا نابودشان کرد»![20:50]
سنت استدراج؛ مکر خداست برای نابودی ریشهی کفر![23:00]
انتصاب رهبر جوان، ملت مبعوث و اهتزاز پرچم سرخ انتقام، ثمرهی خون قائد شهید![29:30]
ابتلاء بنی اسرائیل با سپاه فرعون و دریا، برای خالص کردن مؤمنین و نابودی مشرکین![32:20]
در سوگ پیکر خونین سربازی که بعد از ۴۷سال مأموریت، به آغوش فرمانده بازگشت!…[41:30]
روضه؛ ألسَّلامُ عَلى مَنْ دَفَنَهُ أَهْـلُ الْقُرى..فدای سردار شهید بیسر و بی قبر و بی کفن…[44:50]
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنةالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي.
بحثی که خدمت عزیزان داشتیم، در مورد محاسباتی بود که انسان در زندگیاش گاهی دارد و این محاسبات غلط است. حسابوکتابهایی که گاهی در ذهنمان است، گاهی تبدیل به باور میشود و برایمان اعتقاد میشود و اینها غلط است. البته خب، انسان اشتباه میکند. وقتی که فهمید اشتباه بوده، اصلاح میکند. آن آدمی که واقعاً دنبال واقعیت، دنبال حقیقت و دنبال فکر و حرف درست است، حالا گاهی دچار اشتباه میشود. هم خدای متعال دستش را میگیرد، هم خدا اشتباهش را میبخشد، هم راه درست را به او نشان میدهد، و هم واقعاً اگر طالب باشد، توفیق پیدا میکند راه درست را پیدا کند.
ولی بعضی وقتها نه، این اعتقاد و فکر غلط میماند. نه خودش دنبال این است که اصلاح بکند و نه حتی وقتی هم که به او گفته میشود این غلط است، ترتیب اثر میدهد. این حکایت از یک بیماری دارد در آدم، که قرآن از آن تعبیر میکند به «فی قلوبهم مرض». دل انسان بیمار، فکر بیمار، دل بیمار. بعضی وقتها بعضی چیزها اشتباه محاسباتی است، یک اشتباه در برنامهریزی. ولی بعضی چیزها نه، به صرف خطا و اشتباه نیست. اینها وقتی هم که میفهمند خطا است، شروع میکنند توجیه کردن، و میخواهند یک جور دیگر پیش ببرند. بین این دو تا تفاوت هست.
بعضی وقتها هم بعضی چیزها را خودمان به یک اشتباه محاسباتی ساده توجیه میکنیم؛ در حالی که همیشه هم اینقدر ساده نیست. مسئله ما گاهی مثلاً این است که فلانی خب نظرش این است، سلیقهاش این است، همهچیز خیلی به سلیقه این شکلی نیست. بله، حالا گاهی سلیقه کسی با کسی فرق میکند؛ مثلاً کسانی که از فلان مداح خوششان میآید، آن یکی از فلان مداح خوشش میآید. معنایش این نیست که یکیشان میروند بهشت، یکیشان میروند جهنم. این از آن روضهای که آن میخواند، از سوز او، و از صدای این بیشتر خوشش میآید، آن یکی از این یکی بیشتر.
گاهی مثلاً از فلان شخصیت سیاسی در داخل چارچوب، این یکی از او بیشتر خوشش میآید، آن یکی از آن یکی بیشتر خوشش میآید. میگوید: «من متانت این شخصیت، این فکر، این بیان را بیشتر میپسندم.» بله، در اینجور چیزها سلیقه جا دارد، ولی اینی که کلاً دو تا خط متفاوت باشد و یکیش داخل چارچوب باشد، داخل حقانیت باشد، یکیش بیرون باشد، این را به اسم سلیقه نمیشود حلش کرد.
بعضی اشخاص در مملکت ما گاهی، حالا مخصوصاً بعضاً مسئولین و اینها، مسائلی را مطرح میکنند و به یک جور دیگهای یک رِیْلی را در واقع مسیر دیگری را میگذارند. مثل آن حرفی که میگفتند: «دنیای آینده مثلاً دنیای گفتمان است، دنیای موشک نیست.» از این قبیل حرفها. این را نمیشود اسمش را گذاشت اختلاف نظر و اختلاف سلیقه. این اسمش انحراف است. اینها تفاوت دارد. ممکن است کسی بگوید: «خب آخه این آدم این جوری فکر میکند.» خب اشتباه فکر میکند. اصلاً بحث دیشب همین بود: بعضی از فکرهایی که ما میکنیم معصیت اعتقادی است.
حالا من نمیخواهم یک همچین قضیهای را با آن قضیهای که الان میخواهم عرض بکنم مقایسه بکنم، ولی جنس اینها این شکلی میشود. مثل این که بگویی: «آقا، آقا چرا مثلاً این اسرائیلی بچهها را میکشد؟» میگویند: «آخه خب اینها فکر میکنند نژاد برترند.» آخه غلط میکند این جوری فکر میکند! آخه به هفت جدش خندیده که این شکلی فکر میکند. برای چه این شکلی فکر میکند؟ خدا قانع میشود؟ مگر درست است؟ او هم یک منطقی برای خودش دارد. هر چیزی را نمیشود این شکلی ماستمالی کرد که: «آخه خب، این نظرش این است، نظر ایشان با نظر فلانی فرق میکند.» خب بله، یک وقت سلیقه است، دو جور نگاه کردن است و جفتش هم در مسیر حق است.
یک وقت هم یک نظریهای است که صد بار ثابت شده غلط است. بعدش هم که معلوم میشود غلط است، طرف حاضر نمیشود که افشا بکند، تصحیح بکند، درستش بکند. هاشا میکند. اصلاح نمیکند. از زیرش فقط در میرود. اینها را گاهی میبینیم. اینها به تعبیر قرآن «فی قلوبهم مرض» است. اینها در دلشان بیماری دارند. علامه طباطبایی میفرماید که این بیماری یکم اگر شدت پیدا بکند در کسی، تبدیل میشود به نفاق.
بعضیها مبتلا به بیماری ظاهربینی هستند در مسائل، و همهچیز را همین شکلی یعنی فقط ظاهری مسائل ظاهری را تحلیل میکنند، میفهمند. دنیایی نگاه میکنند. نگاهی به آخرت و خدا و ملائکه و این چیزها ندارند. در محاسباتشان هیچ جای قضیه این نیست. ظاهربینی مرض است، بیماری قلبی است. خب، شدیدتر که میشود، تبدیل میشود به نفاق. نفاق چیست؟ نفاق یک مرحله بالاتر از ظاهربینی است: ظاهرسازی. هم ظاهربین است، هم ظاهرساز. این دیگر حرفهایتر است. یعنی خودش را یک جوری نشان میدهد انگار این مؤمنانَه است که مثلاً حرفهایی که میزنند در مورد خدا و پیغمبر و امام حسین و ملائکه و بهشت و جهنم و اینها، میگویند «قبول داریم ولی بالاخره ما میگوییم این جوری باید... » همان همان حرفهایی که کسی که قبول ندارد میزند و اینها هم میزنند. فقط یک دانه «ما هم قبول داریم، ما هم امام زمان را قبول داریم» تنگش میاندازند. «ما هم امام زمان را قبول داریم، ولی بالاخره میگوییم صاحب عالم، کدخدای عالم آمریکاست.» خب دیگر چه جوری پس امام زمان را قبول داری؟ الان منتظر کدام امام زمان هستی؟ امام زمانی که قرار است بیاید کدخدا را کنار بزند؟ امام زمان کدخدا را کنار بزند؟ میگوید: «نه خب، مگر نمیگوییم کنار؟ میگوییم فعلاً حالا با این فعلاً تا کنیم. راه حل این است.» «حالا فعلاً کدخدا این است. قبول داری که فعلاً کدخدا این است؟» «امام زمان میآید این کدخدا را ورش میدارد!» اینها مشکلات و بیماریهای فکری و اعتقادی است. گاهی خیلی شفاف میگوید: «آقا، من امام زمان را قبول ندارم. کدخدای عالم، صاحب عالم آمریکاست.» این حساب آدم با او روشن است.
یک وقت دعای فرج را هم میخواند، بعد شروع میکند یک جور برایت تفسیر کردن که از تویش منظور این در میآید که بالاخره باید با آمریکاییها بسازی. از کربلا درس مذاکره میگیرد! یکهو مثلاً این جوری. اینها، اینها بیماریهای فکری و اعتقادی است از بیماریهای عملی و رفتاری بدتر است. ریشه بیماریهای عملی اینها است. حالا در روایات هم تعابیر فوقالعادهای داریم. مثلاً میفرماید بخل از کجا نشئت میگیرد؟ بخل. آدمهایی که خسیس هستند، آب از دستشان نمیچکد. بخل خودش یک صفت اخلاقی است که منجر میشود به یک سری رفتارها. مثلاً چی میشود؟ مثلاً این آدمه «نَمْ پس نمیدهد» یعنی خرج نمیکند. آن چیزهایی که حالا باید مثلاً بحثهای مالی واجبی که دارد، خمس، زکات، فلان، مکه باید برود، حج باید برود. انجام نمیدهد. گناه عملی. نسبت به خانوادهاش، نسبت به زنش درستوحسابی نفقه نمیدهد. نسبت به بچههایش رسیدگی درستوحسابی نمیکند. هر چه هست، فقط برای خودش جمع میکند. خیرش به کسی نمیرسد. اینها میشود گناههای رفتاری.
گناه رفتاری از کجا نشئت گرفته؟ از یک صفت، از یک خُلقوخوی باطنی. آن خلقوخوی باطنی از کجا نشئت گرفته؟ از یک بیماری فکری. امیرالمؤمنین فرمود: بخل، البته چند تا چیز را فرمود در نهجالبلاغه. یکیش بخل است. فرمود: «بخل از چی نشأت میگیرد؟ از سوءظن به خدا!» آقا سوءظن به خدا نشنیده بودیم! سوءظن نسبت به آدمها شنیده بودیم. «نسبت به این سوءظن نداشته باش.» مگر آدم نسبت به خدا سوءظن دارد؟ بله! اصلاً همه مشکلات همین است که آدم نسبت به خدا سوءظن دارد. خدا را میگوید: «ها!» گاهی هم میگوید: «من رازق میدانم.» نمازش هم میخواند، هر روز ۱۰ بار هم در نماز میگوید: «أعَبُدُ و إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ.» «إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» یعنی چی؟ فقط از تو کمک میخواهم. بعد در گرفتاری که میافتد، تنها کسی که ازش کمک نمیخواهد خداست! شهرام و بهرام و متقی و نقی و اصغر و اکبر و همه را از این و آن رو میزند. همه را در حسابش میآورد. سراغ همه میرود. التماس میکند. حتی اگر لازم باشد، شانه به شانهاش مالش هم میمالد (نزدیکی کردن و خودش را به آنها رساندن برای کسب منفعت). التماسش را شدیدتر هم میکند، ولی این که حالا خدا را این وسط کاره مؤثر بداند، «خدا کیه؟ این آقا باید امضا بزند. امضا دست این است. خدا چه کاره است اینجا؟» سوءظن بالله. «به خدا هم بگوییم چه فرقی میکند؟ خدایا کمک کن.» آخرش شهرام باید امضا بکند. درست شده من برای خودم میگویم: «خدایا کمک کن.» شهرام امضا کرد. باورش نمیآید که این شهرام امضایش بنده اراده خداست. خدا را کاره نمیداند در عالم. این را بهش میگویند سوءظن به خدا.
پس یک سری رفتارهاست که مشکل دارد. برمیگردد به یک سری خلقیات که بد است. آن خلقیات بد برمیگردد به یک سری نگاهها و افکار و اعتقاداتی که غلط است و فاسد. این اتفاقاً بدتر است. ماها گاهی نسبت به بچههایمان حساسیت نشان میدهیم. بچه فلان فیلم را نبیند، فلان صحنه را نبیند، فلان عکس را نبیند، فلان مجلس را نرود، با جنس مخالفش در رابطه نباشد که خب بالاخره اینها معصیت است، حساسیت هم میطلبد. ولی مثلاً نسبت به فلان کتابی که دارد میخواند، یک رمان مثلاً دارد میخواند. رمان حالا به قول امروزیها «اروتیک» هم نیست، این بحثهای جنسی و اینها مثلاً تویش ندارد، ولی آقا فکر این آدم را دارد فاسد میکند. اینقدر از این چیزها داریم که به حسب ظاهر که نگاه میکنی، صحنه منکر زشت بد عیانی در تویش نیست. حالا در فیلمش، در کتابش. مخصوصاً خیلی از این فیلمهایی که هالیوود میسازد. آدم گاهی حالا شوخیش این است با خودش میگوید: «آن فیلم مستهجنش را بنشینم نگاه کنم بهتر از این یکی است!» فیلمهای تمِ، حالا به زبان امروزیاش، فلسفه نیهیلیستی (پوچانگاری)، هیچ! هیچ صحنه بدی هم ندارد زن و مردی بخواهند کاری بکنند و اینها، ولی دارد میگوید: «آقا، ساختار عالم کلاً هیچ و پوچ است، کشک است. دنیا کشک است.» خیلیها هم در اثر همین تلقینات و این افکار و این مطالب و اینها، به خودکشی و اینها کارش میکشد که امروز متأسفانه در بین جوانهای ما خودکشی دارد رواج پیدا میکند. این حس ناامیدی، این افسردگی، این ذهنیت خرابش نسبت به زندگی که از همهچیز بدتر است. این زیرساخت بقیه گناهان است، از تو دل این در میآید.
نسبت به چهار تا گناه ما گاهی حساسیت نشان میدهیم. باید هم نشان بدهیم، باید هم نشان بدهی؛ ولی نسبت به آن کجفکری اعتقادی آدم باید شدیدتر حساسیت نشان بدهد. آن مهمتر است و گاهی ما نسبت به آن اتفاقاً بیتفاوتیم، ساده میگیریم. قرآن کریم همین شکلی است، نسبت به مسائل فکری و اعتقادی بیشتر واکنش نشان میدهد. گاهی مثلاً طرف جنگ نمیآید یا در جنگ میآید زود خسته میشود، تنبلی نشان میدهد، منفعتش را دنبال میکند. خب اینها رفتارهای بدی است. قرآن میرود سراغ آن ریشه قضیه، میگوید: «بگذار من بهت بگویم مشکل کجاست؟ فکر تو مشکل دارد. آن مشکل را باید اول حل بکنی.»
خب، یکی از این مواردی که خطا در فکر، اشتباه در محاسبه است، دیشب یک اشارهای کردیم، قرار شد امشب بیشتر توضیح بدهیم. یکی از آن محاسبات غلط این است: آدم فکر میکند اگر کسی یا چیزی بر حق بود، دیگر این مساوی با این است که زحمت و اذیت و آزار و اینها ندارد. همهچیزش روال است، راحت است، درست است، جور است، جنسش جور است، امکاناتش جور است، باخت ندارد، سختی ندارد، تلخی ندارد، اذیت و آزار ندارد. این از آن مطالب خیلی مهم است. در جامعه ما هم خیلی رایج است. در موردش هم خیلی کم صحبت میشود. ریشه بسیاری از مشکلات و تحلیلهای غلط همین جاست.
در جنگ احد وقتی که شکست خوردند، که البته شکستی که خوردند تقصیر خود مردم بود، تقصیر پیغمبر نبود. پیغمبر راهکار داده بود. درست خط و نشان داده بود. آن تنگه احد را پیغمبر فرموده بود: «این را سفت نگه دارید، ولش نکنید. ما حتی از این ور رفتیم مکرم را فتح کردیم، شما پای این باید بایستید تا آخر.» تا دیدند که آقا دارند پیروز میشوند و غنائم دارند پخش میکنند و اینها، دویدند و ول کردند. از پشت هم دشمن، کار دشمن تمام شده بود. جنگ تقریباً آخرایش بود. دشمن داشت نابود میشد که اگر نابود میشد، ورق برمیگشت. اصلاً خیلی از اتفاقات تاریخ اسلام، تاریخ پیامبر، دیگر این شکلی اتفاق نمیافتاد. دور زدند، قیچی کردند، بهترین اصحاب پیغمبر مثل جناب حمزه به شهادت رسیدند. سرداران بزرگ پیغمبر، قاریهای بزرگ قرآن. کلان همه را از دست دادند. مگر چقدر اصحاب داشت پیغمبر؟ اولی بود که آمده بود در مدینه حکومت راه انداخته. پیغمبر تا مرز شهادت، دندان مبارکش آسیب دید، مجروح شد، صورتش مجروح شد، جانباز شد. خیلی هزینهها سرشان آمد.
یک منافقی بود، یک بیماری بود، دل بیمار و فکر بیماری بود در سپاه پیغمبر به نام عبدالله بن اُبیّ. که این خیلی در موردش باید صحبت کرد. رهبر شهید ما زیاد به این شخصیت اشاره میکرد. در مورد این کار بشود که میفرمود: «عبدالله بن اُبیّها امروز در جامعه ما هستند، که بزند، تریبون دارند، رسانه دارند، کار میکنند.» جایگاه عبدالله بن اُبیّ منافق بود، ظاهرسازی میکرد، اداش را در میآورد که من پیغمبر را قبول دارم و اینها. بعد آن سر بزنگاه، سر وقت، یکهو یک متلکی میانداخت و کل سپاه پیغمبر را به شور و آشوب میآورد و همه را به تردید میانداخت. میخواهم بگویم این از آن بدتر است. یک وقتی کسی میآید همه را مثلاً به فحشا میاندازد، کانتینر شراب مثلاً میآورد، همه را سر سفره مینشاند، که خیلی کار بدی است. ولی این فکر غلط که میاندازی، از آن هزار مرتبه بدتر است. گاهی با توجیهات به ظاهر شقالورق (شکاف میان سر و گردن به نشانه اعتراض شدید و حیرت)، یکهو وسط جنگ، حالا اینها استرس و شوک سنگین بهشان وارد شده که شکست خوردند، بازی برده را دقیقه ۹۳ باختند. این شوکه. از یک طرف عبدالله بن اُبیّ یک حرفی زد. اینها را داشت کلاً از دین پیغمبر خارج میکرد.
آیات سوره مبارکه آل عمران نازل شد، برشان گرداند اینها را در دین. عبدالله بن ابی برگشت گفتش که: «به نظرتان اگه این آقا راستراستی پیغمبر بود، خدا اجازه میداد پیغمبرش این جوری شکست بخورد؟ مگر خود این پیغمبر بارها به ما نگفته پیغمبرها همیشه پیروزند؟ خدا با پیغمبر است. خدا با ماست. حق پیروز است و این حرفها.» این همه آیات قرآن مگر نگفته بود «إِنَّ جُندَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ»؟ مگر نگفته بود «أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؟ مگر نگفته بود حزب خدا پیروز است؟ پس چرا ما باختیم؟ پس یعنی سپاه خدا نبود؟ پس این چی بود؟ این آقا که بود؟ این یعنی پیغمبر نبود؟ آقا، همه رد دادند. سپاه پیغمبر متلاشی میشد. یک کلمه حرف، یک دانه مغالطه، یک دانه ویروس، ویروس فکری، یکهو افتاد. همه دلها لرزید، جو به هم ریخت. آقا دچار تردید شدند. یعنی این پیغمبر؟ یعنی کشتههایمان پس چی؟ اینها تلف شدند؟ اینها گُوش خوردند فریب خوردند. وای، یعنی حمزه چه بود؟ این هم گول آن آقا را خورد؟
آیات نازل شد: «چی خیال کردی؟ فکر کردی چون بر حقی، چون مؤمنید، مفتی میروید بهشت؟ فکر کردی چون خدا را قبول کردیم، پیغمبر را قبول کردید، هر جا وارد شدید، اتوماتیک همه دشمنهایتان میخورند زمین؟ میروید هر جا خواستید فتح میکنید؟» من پدرتان را در میآورم. من امتحان میگیرم ازتان. باخت باید بدهی، شکست داری. بعد آیات عجیب اینجا نازل شد. هم در سوره مبارکه آل عمران که من فقط یک اشارهای بکنم به این آیه و آیات دیگری که من انشاءالله هر شب اگر بشود چند تاش را برایتان میخوانم. آیات خیلی جالبی در سوره مبارکه آل عمران. آیه البته از ۱۳۹ شروع میشود، آیه ۱۴۰ میفرماید: «شما زخم برداشت پیروز نشدید، جبهه مقابلتان هم زخم برداشته.» «وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ.» فکر نکنید آنها چون بردند، من دوستشان داشتم. من هیچ وقت ظالمها را دوست ندارم، حتی اگر یک وقتی هم اجازه پیروز بشن. خیلی جالب است.
«چرا این کار را کردم؟» «وَلِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكَافِرِينَ.» اوف! چی؟ ما فکر میکنیم خدا چه کار دارد میکند؟ خیلی جالب است. فرمود: «من میخواستم بچلانم، میخواستم محک بزنم، میخواستم غربال کنم، تست بگیرم ازتان. ببینم کی به کیه؟ چی به چیه؟ چه کارهاید؟ برای چی آمدید؟ دنبال چی هستید؟ چه چیزی را قبول کردید؟ شماها را پاک کنم، تمحیص کنم، آنها را هم نابود کنم.» خدایا! الان یعنی در واقع حالا ما را میخواستی پاک کنی، اینها را زدی نابود کردی. به نظرت اینها نابود شدند؟
گنده ۷ اکتبر ما چی میگفتیم؟ میگفتیم اسرائیل نابود شد، داغون شد. رهبر شهیدمان فرمود: «اسرائیل توسط حماس و بچههای غزه «ضربه فنی» شد.» یادتان هست این جمله را از رهبر شهید؟ فرمود: «حماس اسرائیل را «ضربه فنی» کرد.» آقا فرمود: «ضربه فنی کرد.» بعدش اسرائیل آمد فرماندههای لبنان، سیدحسن نصرالله را زد. اسماعیل هنیه را زد. بخشهایی از لبنان را اشغال کرد. فرماندهان ارشد ما را زد. رهبرمان را زد. مردممان را زد. الان کی «ضربه فنی» دارد میشود؟ ببخشید، الان مطمئنید آن «ضربه فنی» شد؟ «ضربه فنی» ما نیستیم؟ به نظرتان یکم اشتباه تحلیل نمیکنید؟ خیلی جالب است. ما این محاسبه را این گونه میآوریم که کیها کشته شدند؟ کجاها گرفته شد؟ خدا داستانش فرق میکند.
یک وقت رهبر شهیدمان هم یک اشارهای به این نکته کرد، رضوان الله علیه. فرمود: «طاغوتهای عالم، آن وقتی که در اوج غرور بودند، خدا سرنگونشان میکند.» یک قاعده است. خدا برای اینها دارد «غافلگیری». خیلی قشنگ مثال برایتان بزنم، بعد نکته را توضیح بدهم. یک آدم ساده ممکن است این جور نگاه کند، میگوید: «آقا، یک مجرم امنیتی را مثلاً آن فیلم گاندو را دیده بودید دیگر؟ یادتان هست جیسون رضاییان؟ در فیلم اسمش مایکل بود. مثلاً آقا این را پیدایش کردند. پرونده دست گرفتند. نیروهای اطلاعاتی و امنیتی ما رویش سوار بودند. خب، رویش که سوارند، همان روز اولی که میبینند این دارد جاسوسی میکند و خرابکاری میکند و کارهایی میکند و اینها، همان روز اول دستگیرش میکنند. مگر این طور است؟»
بله، چه کار میکنند؟ این، گام به گام که میروند جلو، چه کار میکنند؟ مثلاً میآیند اول یک دور بهش تذکر میدهند: «های جیسون، ما نیروی اطلاعات سپاه پاسداران هستیم. داور! کنایه از "بازدارنده" دقت کن! از این به بعد حواست را جمع کن.» من این کار را میکنند یا نه؟ برعکس! میآیند میگویند: «سلام جیسون، ما از سفارت آمریکا هستیم مثلاً در بغداد. آمدیم با تو رفیق بشویم.» یادتان هست آن مرتیکه «روحالله زم» چه بلایی سرش آوردند؟ چه جور وارد شدند؟ باهاش رفیق شدند؟ چه جور کردندش توی گونی؟ تاریخی شد. حالا یک کاری با این مل مرد کردند. یک بلایی سرش آوردند که به خواب شبش نمیدید. به قول یکی از رفقای امنیتی میگفت: «آن اربعینی که این را ما در کربلا گرفتیم، هیچ دلشکستهای در سرزمین عراق به دلشکسته روحالله زم پیدا نمیشد.» اشک آمده بود برای سرنگونی جمهوری اسلامی. بعد سیستم اطلاعاتی فرانسه صحبت کرده بود، آنها هم گفته بودند: «اگه واقعاً این جوریه، پاشو برو دیگر. حالا این جوری بهت میگویند و اینها.» ماشین میآید و یکم جابهجا میکند. فرودگاه اربیل و چشماش را میبندند و باز میکنند تهران. مهرآباد نشسته. دلشکسته اشک میریخت. هایهای. «زیارت امام حسین میرفتم من. تا آنجا رفته بودم.»
اینها داستانش چیست آقا؟ داستان غافلگیری است. این در محاسبات ما معمولاً اینجوری نیست. «خدا چرا نمیزند؟ نتانیاهو را چرا؟ پس با ترامپ کاری ندارد؟» اینها اگر آن مردند، آن پسره که با روحالله زم در ارتباط بود، چرا بهش تذکر نمیداد؟ «روحالله، حواست را جمع کن. تو داری اشتباه میکنی.» او نمیخواهد او حواسش را جمع کند، پرت کند. هی سرشان شیره میمالد. حواسش را هم هر جا بخواهد جمع بشود، باز پرت میکند. نکته را میگیری؟ هر جا بخواهد احساس کند آقا دارند بهش نزدیک میشوند، یک جور برخورد میکند تا اثبات بکنند. دیگر فیلم گاندو همین شکلی بود. پیدایش کرده بودند، تا مدتها رویش سوار بودند. نمیگذاشتند لو برود. چرا؟ «آقا، پرونده این باید قطور بشود. این الان من با پرونده بگیرم نهایتاً ۶ ماه زندان است. من دو سال روی این کار کنم، ۵ تا اعدام میتوانم برای این بگیرم.» میگیرید مطلب را؟
با این مثال، خدا نمیگذارد همان اول هفت اکتبر نتانیاهو، ترامپ و اینها. نتانیاهو، ترامپ میروند، دوباره یکی دیگر، یک دیوانه دیگر میآید! من میخواهم این را جا در بیاورم. این غده را میخواهم بکنم. نمیخواهم با قرص و دارو حل بشود. میخواهم قطع عضو بشود. میخواهم بمیرد، با این غده میخواهم بمیرد. من مهلت بدهم، ریشه بدداند. ریشه بدداند! این جوری است. کارهای خدا که از سنت تحویل ایجاد میشود. خدا «استدراج» میکند. خدا فریب میدهد. به ظاهر با طرف یک جور رفتار میکند، انگار من هوایت را دارم. نتانیاهو گفته بود: «خدا یک جوری هوای ما را دارد، ما مطمئنیم با هر کسی وارد جنگ بشویم، پیروز میشویم. خدا در این دو سال نشان داد که قصد دارد سرزمین موعود ما را به ما برگرداند.» خدا دارد بازیش میدهد. میبرد آن نقطهای که دیگر قشنگ خاطرجمع. روحالله زم دیگر رسیده فرودگاه بغداد: «آخ جون! بعدازظهر پول را گرفتم و فردا شبکه زدم و اینها.» فرداش تهران، تحویل سپاه پاسداران. نقطه اوجش که دیگر خاطرش جمع است، کارش تمام شده است.
رهبر شهید خیلی حکیم بود، خیلی آدمشناس و عالمشناس بود. عالم را میشناخت، سازوکار عالم را میدانست. سنت خدا را در عالم میشناخت. آن ضربه فنی داستانش این است. آن خودش هم نفهمیده ضربه فنی شده. آن آدمی که چشمش و گوشش کار میکند، فهمیده این ضربه فنی شده. آن دیگری صدایش را شنیده، این خودش نفهمیده. دکتر به یک مریض، بعضی مریضیها به ظاهر خودش را نشان نمیدهد. طرف مثلاً مشکل کبدی دارد، مشکل خونی دارد. بعضی بیماریهای خونی هست. حتی دکتر نگاه میکنی آدم سرحال قبراق کیفور است. دکتر بهش نگاه میکند، آزمایشش را نگاه میکند، میگوید: «آقا، تو ۴۰ روز دیگر بیشتر زنده نیستی.» میگوید: «برو دیوانه! من تازه پارسال یکم دلم هم درد میکرد، الان دیگر دلدرد هم ندارم. چی چی چند روز دیگر زنده نیستم؟» میگوید: «آقا تو نمیدانی. من دارم نگاه میکنم. مشخصاتی که من میبینم، ۴۰ روز دیگر کار تمام است.»
داستان اینها این است. وضعیت اسرائیل، وضعیت نابودی. البته خودشان اجمالاً این را فهمیدند که اگر دستی تکان بدهند، وگرنه کارشان تمام است. ولی باورش نمیشود که وضعیتی که الان دارند. دو سال پیش، هفته اکتبر، سه سال پیش، وقتی شروع شد، دولت جو بایدن بود، پشت اینها بود. مثلاً این جوری نبود. بعد این همه داستان، این همه جنایت کردند، دنیا این همه سروصدا کرد علیه اسرائیل. ترامپ تازه آمد، دنیا را هم آورد پشت اسرائیل. «دیدی ما پیروزیم؟ دیدی خدا با ماست؟ دیدی حسن نصرالله را کشتیم؟ دیدی خامنهای را هم کشتیم؟ دیدی فرماندههایشان را هم کشتیم؟ دیدی هر جا را خواستیم در تهران گفتیم زدیم؟ دیگر ما چه کار باید بکنیم بفهمیم بر حقیم؟» آدم سادهلوح هم که نگاه میکند، میگوید «میخوریم.» اینها محاسبات غلط است. اینها فکرهای غلط است. اینها خوردن نیست. در دایره تقدیر خدا به بهترین شکل پیش رفتند.
شما تصور بکنید. من البته نمیخواهم یک چیزی بگویم که این داغ در دل شما سرد بشود. این داغ باید هم همین جور فوران بکند تا روز انتقام، ولی شما این شهادت رهبر عزیز ما، در این سنی که امام راحل ما در همین سن از دنیا رفته. ۸۶ سال، ۹ ماه، تقریباً دقیقاً در یک سن با امام راحل ما، ایشان بیماریهای سنگین و مخصوصاً آن یک سال آخر عمرشان، بستریهای ممتد و بیماریهای قلبی و بَدَم (و در نهایت) آخرش با همان بیماری از دنیا رفتند. البته امام جنگ را به سامان رساند و بعد کار تمام. خب، رهبر شهید، امام. این دوسه سال اخیر دیگر آثار شکستگی و فرتوتی و اینها درش کمکم داشت نمایان میشد. حالا فرض بکنید که با همین بیماری طبیعی و بیمارستان و دکتر و اینها، ایشان از دنیا بَرَوَد. به عجلی که مثلاً شاید همین حالا، اگر این هم نبود، شاید تکلیف بکنم، شاید یک سال دو سال، نمیدانم چقدر دیگر. حالا ایشان عمر میکرد، به عمر طبیعی. خب، ایشان اگر در این اوضاع، با این وضعیت، با آن دی ماهی که اتفاق افتاد، با این وضع منطقهای، با این گرانی، با این مشکلات کشور، اگر بستری میشد، بیمار میشد، بعد به مرگ طبیعی از دنیا میرفت، اوضاع به نظرتان چی میشد؟ بعد رهبر بعدی چی میشد به نظرتان؟ رهبر بعدی، این فرزند برومند ایشان رهبر جدید، این قدر ساده و راحت میشد انتخاب بشود و چند ده میلیون باهاش بیعت بکنند؟ این تشییع میلیونی که امروز در تهران رقم خورد، که بعضی برآوردهای مجموعه این چند روز را محاسبات کردند، گفتند ۲۴ میلیون نفر در مراسم وداع با ایشان شرکت کردند که! ثبت گینس باید بشود. رکورد تاریخی را شکسته. نفر بعدی که تشییع شلوغترین تشییع بوده ۱۲ میلیون نفر بوده. نفر سوم امام بوده، ۱۰ میلیون نفر. نفر چهارم قاسم سلیمانی بوده، ۷ میلیون نفر. رهبر شهید ۲۴ میلیون نفر! تازه تا اینجا. هنوز قم مانده. هنوز مشهد مانده. کربلا و نجف مانده. پاکستان درخواست داشت. قبول نکردند. آنجا هم اگر میرفت.
به نظرتان این اتفاقات میافتاد؟ به نظرتان آن اعتراضهای دی ماه و اینها اگر ایشان بستری میشد و به مرگ طبیعی و اینها از بین میرفت، به حَسَب ظاهر این جور قضایا میشد؟ خدا چقدر کارهایش قشنگ است! ما البته خب، خدایا ممنون. پس هیچی. تشکر هم. نه، آن که سرش را روی سینهاش میآرد که جدا میکند، آن خواب خوش نخواهد داشت تا انتقامش گرفته نشود که کمترین کار، قتل عامل او و نتانیاهو که کمترین کار. بقیهشان هم باید کشته بشوند. تازه داستان ادامه دارد. اول انتقام است، ولی حماقتی که اینها کردند، خودشان را پیروز دانستند. قوی دانستند. یک تعداد در خیابانهای تهران رفتند بالا پشت بام و «دیکتاتور» گفتند. پرچم آتش زدند. قرآن آتش زدند. آدم کشتند. اینها در محاسبهشان آمد که بزنیم، تمام است. برگشته پریروز میگوید که: «مگر شماها به من نگفتید من حمله کنم؟ فلانفلانشده! پس چرا این همه آدم دارد مرا لعنت میکند و دنبال من میآید.» این گریه میکند. این جوری خدا غافلگیر میکند.
الان تحلیلهایی که در خود آمریکاییها و اروپاییها هست، این است. میگویند: «آقا، این جنگ هیچ آوردهای برای ترامپ نداشت، غیر از این که یک رهبر راحت و رایگان مفت، با ۴۰ سال سن کمتر، تحویل اینها داد. ۳۰ سال کمتر. تحویل اینها! همان رهبر قبلی را ۳۰ سال جوان کردند. همان روال. وحدتشان هم بیشتر شد. یک تشییع جنازه چند ده میلیونی رقم زدند. پرچم انتقام هم دست گرفتند. احساس پیروزی و قدرت هم میکنند.» هیچی! ببینید کارهای خدا را. ما در محاسباتمان هی احساس شکست میکنیم. ببین حق و باطل را با چیز دیگری باید سنجید. من با این مسائل که «ای پس چرا این رفت؟ چرا آن خورد؟ چرا آن کشته شد؟» حالا اینجا بحث مفصل دارد. چون وقت کم است. اگر فرصت بشود فردا شب به آن میپردازم که اصلاً اینی که گفته پیروز میکنم، معنایش این نیستش که انبیاء میروند در میدان، همه سرومر و گنده برمیگردند. نخیر! خیلی وقتها آن جبههای که قرار است پیروز بشود، رهبرش کشته میشود. کشته میشود، فرماندههایش کشته میشود. نمونههای فراوان داریم در خود قرآن، نمونههایی داریم. این پیروزی لزوماً به این نیست.
یک وقتهایی هم خدا آن امتحانه را گذاشته. بنده اوایل دی ماه این مطلب را عرض کردم. خب، خیلی منتشر شد. همان ایام بعدش دیگر قضیه دی ماه و بعد اتفاقات بعدی و شهادت رهبر عزیز انقلاب پیش آمد. عرض کردم. شما یک لحظه خودتان را بگذارید جای بنیاسرائیل در آن لحظهای که شب حضرت موسی شما را آورده بیرون، میخواهد ببردتتان به ارض موعود، سرزمین موعود. میخواهد نجاتتان بدهد از دست فرعون. بهتان گفته: «امشب حرکت!» انشاءالله «ارض موعود، آنجا توقف، سرزمین موعود.» حضرت موسی شما را راه انداخت. شما الان فرض کنید داستان تهش را خبر ندارید. بله، داستان خبر است. حضرت موسی الان میآید اعلام میکند، میگوید: «آقا، همه آنهایی که بنیاسرائیل هستند و حزباللهیها، بسیجیها، هیئتیها، ۱۰ شب جلو در مسجد، حرکت مثلاً فردا صبح کربلا.» همه را جمع میکند. ساکت، آرام، سروصدا کسی در نیاید. پاورچینپاورچین میروند. میرسند به دریا. حالا امکانات قایق و مابقی را اینها بخواهند جور کنند، داشته باشند، نداشته باشند. یکهو میبینند: «عَه! فرعون هم با همه سپاه و تجهیزاتش، اینها پیادهسوار رسیدند به اینها.» «إِنَّا لَمُدْرَكُونَ» ما قطعا گرفتار شدهایم. یک لحظه خودت را در این موقعیت بگذار. چه حسی پیدا میکنی؟ «مرد حسابی، تو به ما گفتی سرزمین موعود. تو در خانهمان میمردیم. از خانه بیرون نمیآمدیم. امشب زنده بودیم. در خانهمان خواب بودیم. سرزمین گردنمان را میزند. نگاه کن ساده باز به این حرف این آخوندها کردیم. حضرت موسی پدر ما را درآورد. همهاش وعده و شعار، احمد شعار.»
عصر موسی چی فرمود؟ «إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ.» بابا! صبر کن، صاحب دارد اینجا. «نکند میخواهی دریا را وا کنی؟» «آره، لازم باشد دریا وا میشود.» چیزهایی که در محاسبات ما نیست. خب، خدای ما خیلی کار نمیتواند انجام بدهد. میدانی که ما خدایمان همان لنگ امضای شهرام است. «خدایا! ما یکم مشکل است، ضعف، ضعف جسمانی اینها دارد.» خدایمان را باید عوض کنیم. خیلی کاری ازش برنمیآید. بنده خدا! آقای دکتر، اول خدا و تو. «خدا ساعت اداری دارد. ۵ بعدازظهر دیگر میخواهد تعطیل کند.» به دکتر میگوید: «دکتر، تو هستی، من دارم میروم. بیا از پنج به بعد دکتره دیگر. اول خدا بعد دکتر.» نه آقا! اول خدا، «أَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ.» دکتر هم یک ابزار در دست خداست. خدا مخ او را، قدرت او را تسخیر کرده. با فکر او، ارادهاش را محقق میکند. فرعون اینجا آمده با امکانات، تجهیزات. این ور هم دریا. خب، چه کار کنیم؟ هیچی! حضرت موسی بن عصا دارد، چوب دارد. البته همهجور آپشنی هم دارد، ماشاءالله این چوب همه کار میکند. فول آپ مجهز. گرفت سمت دریا، یک تقه زد. «دریا! باش!» ایمان نمیشد. دیگر آن «معما چو حل گشت آسان شود». نترسید! «من یک چوبی دارم، میزنم.» اصلاً از قبل خوشت میآید. «تو هم پدر ما را در میآوری!» آره دیگر! من میخواهم ببینم چی داری؟ آن پشت باور داری یا نداری؟ من اصلاً همین کار را میکنم. «لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكَافِرِينَ.» کافران را هم این شکلی نابود میکنم. میبینی چه بادگلوئی میزند. فرعون چی شد؟ «موسی! داشتی در میرفتی، افتادی تو تور! پشتت هم دریا و اینها. چی؟ چه حسی دارد؟» دنبالش هم راه میافتد. میگوید: «اشکال ندارد. بابا! تو پیادهای، من سوار. تا تو بخواهی گازش را بگیری، رد شوی، ما آمدیم. همهتان را گرفتیم.» دنبال اینها راه میافتد و «لَا تَخَافُ دَرَكًا وَلَا تَخْشَى». این آیه را بنویسید روی ماشینتان. روایت دارد که ماشینی که مرکبی که این آیه رویش باشد، دچار سانحه نمیشود. «لَا تَخَافُ دَرَكًا وَلَا تَخْشَى.» مال سوره مبارکه طه است. خدا بهش فرمود: «دست اینها به شما نمیرسد. غصه نخور! نترسید! بزن برو.» آمد. اینها همینجور آرامآرام، مسمسکنان (شانه به شانه)، لنگلنگان آمدند از دریا رد شدند. آنها با سرعت دارند میآیند. این نفر آخر اینها که رفت بالا، دریا را هم آمد، فرعون در مصر غرق شد. کائنات گفتند: «فحش ندادیم.» «میخواستم «لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا» کجایش بود که میخواستم مؤمنان را خالص کنم و «يَمْحَقَ الْكَافِرِينَ» کافران را نابود کنم. دیدی چه شکلی؟ همینها خالص شدند، همانها نابود شدند.» البته حیف از این پیغمبر مظلوم خدا، حضرت موسی علیه السلام، که گیر این جماعت نادان افتاد! به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام، «از دریا رد شدند، هنوز پاهایشان رطوبت دریا داشت، رسیدند به اولین شهرک، دیدند اینها بت گذاشتند، میپرستند.» آدمهای نادان این جوریاند دیگر. بالاخره یک چهار تا خوبی داری، چهار تا هم بدی دارد. آنجا یکهو خوبیش میزند بیرون، اینجا بدیش میزند. برگشتند به موسی گفتند: «بابا، خدا این شکلیاش خوب است. نگاه کن اینها خدایشان را میبینند. قشنگ خم میشوند. چیست؟ خدایا، «اجْعَلْ لَنَا إِلٰهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ».» پایشان هنوز تر بود، بتپرست شدند! به هدف نرسیدند هم به عرض ارض موعود. بانک اصل داستان را رد کردند. آن مرحله بعدیاش گرفتار شدند.
غرض اصلی چی بود آقا؟ بگویید من کمکم عرضم را تمام کنم. غرض اصلیام بود: محاسبه اشتباه این است که چون بر حق است، زحمت و آزار و هزینه و سختی ندارد. او هم چون همینجور کارهایش پشت سر هم روال است، پس او درست است. نخیر! یک وقتهایی کارهایش روال است. این سنت «استدراج» خداست. خدا میخواهد غافلگیرش بکند. پرونده را دارد جمع میکند. «لیزدا» اسم من گذاشتم. کارش ندارم. میخواهم قشنگ پروندهاش قطور بشود که بزنم قشنگ حکم خوب برایش صادر کنم. سنگین ببرم. قشنگ پروندهاش جمع بشود. نه او به خاطر این است که خدا زورش به او نمیرسد و آدم بر حقی است. رابطهاش با خدا خوب است. نه اینی که آسیب میبیند و شکست میخورد و کشته میشود و اینها، به خاطر این است که خدا ازش دفاع نکرده، داده جلو گلوله. نخیر! خدا گاهی با همین کشته شدنها و با همین زخم خوردنها این کار را پیش میبرد. این انرژی را تولید میکند. اینها این ملت را مبعوث میکند. این شهادت اگر نبود، این خون اگر نبود، این ملت مبعوث هم نبود.
امروز دیدید چه قلقلهای (غوغا و شورش) بود! چه غوغایی بود! این پرچمهای سرخ. قشنگ آدم میدید این خون تکثیر شده. کل این خیابانهای تهران، این خیابانهای تهران! تهران آقا، شوخی نیست. این همان تهران چهار ماه پیش، تهران ۶ ماه پیش، همان خیابانهاست. همان وضعیت مکاشفهها و زنهای نیمهعریان، موتورسوار، آن اوضاع خراب و سگبازی و چه و چه و چه و چه. خیلی از این چیزهای منکری که آدم میبیند و دلریش میشود. این تهران، بروید ببینید چه اوضاعی بود؟ امروز همان مترویی است که وقتهای دیگر وقتی میروی، سرت را بالا نمیتوانی بگیری. بروید ببینید چی شد؟ چه انقلابی! مردم کجا بودند؟ هویت پیدا کردند، شخصیت پیدا کردند، قدرت پیدا کردند، جرئت پیدا کردند. تازه اول حرکت است. انشاءالله پرچمی هم که بلند شده، تا به آن نقطه نهایی نرسد، انشاءالله نمینشیند. این مردم خیز برداشتند برای ظهور، خیز برداشتند برای پیروزی نهایی. این مردم دیگر مردم نیستند که برگردند بروند در خانههایشان بنشینند. مشخص به نام برکت این خانه، این مرد بزرگ چه جهادی کردی! مرد بزرگ چه زحمتی کشیدی! سالها شکنجه، زندان، جانباز. سالها با جانبازی زندگی کردن. چه خون دلها به جان خرید. در آن نمازی که بر پیکر ایشان خوانده شد، من دلم سوخت! سه تا رئیس جمهور، حالا یکی که ۸ ساله بود از دنیا رفته و سه تا رئیس جمهوری که ۸ سال به واسطه تنفیذ ایشان رئیس جمهور بودند. هیچ کدام از آن سه تا در نماز بر پیکر ایشان حاضر نبودند. مظلومیت این رهبر واقعاً دلخراش! حالا بعضیهایشان، یکی دو تایشان، یکیشان امروز حضور پیدا کرده بود. دو تای دیگرشان حتی امروز هم نیامدند. سالها اینها را تحمل کرد. سالها بابت عملکرد خراب اینها چقدر حرف شنید؟ چقدر چیز به جان خرید؟ چقدر غصه تحمل کرد که این پرچم را نگه دارد. پرچم را نگه دارد! این رهبر شهید امروز برای همیشه از تهران رفت. بعد از ۴۷ سال سایه بلندش از این شهر برداشته شد. البته افتخاری برای اهل مشهد! این مرد الهی دارد برمیگردد به این خطه، به این خاک بعد یک عمر زحمت، ولی با پیکر خونین! با پیکر خونین دارد برمیگردد به این آشیانه. سربازی که حکم مأموریت را از امام رضا گرفت. ۴۷ سال با همه وجودش جنگید برای امام رضا. رفت خط مقدم که خط مقدمش تهران بود. بعد ۴۷ سال دارد برمیگردد به آغوش فرمانده با پیکر خونی. آن پیکر مجروح، آن پیکر جانباز.
وسط قرآن خواندن آدم یاد بعضی از شهدای کربلا میافتد. سعید بن عبدالله ایستاده و امام حسین علیه السلام روز عاشورا، حضرت نمازشان را بخوانند. بقیه پشت امام حسین اقتدا کرده بودند، نماز میخواندند. سعید بن عبدالله ایستاده بود. تیر میانداخت دشمن به سمت امام حسین. با دستهایش تیرها را میگرفت. بعضی تیرها را با سینه میگرفت. سینهاش پر از تیر شد. با گلو از این تیرها را میگرفت. یکی دو نفر بودند جلو امام حسین علیه السلام. گفتند در مقتل نوشتند: «سعید بن عبدالله با هر ضرب و زوری که بود خودش را نگه داشت. این نماز امام حسین تمام بشود.» هی نگاه میکرد ببیند کجای نماز است. دید حضرت به تشهد رسیده. این هم دیگر جان ایستادن نداشت، به زانو افتاد. نگاهش به امام حسین علیه السلام بود. دید حضرت گفت: «السلام علیکم و رحمةالله و برکاته.» خودش را انداخت در بغل امام حسین علیه السلام. داشت جان میداد. سعید بن عبدالله خطاب کرد به امام حسین گفت: «یابن رسولالله، أَوَفَیْتُ (آیا وفا کردم)؟» مردانه ایستادهام، سنگ تمام گذاشتم، راضی بودی از من؟ امام حسین فرمودند: «آره، تو در بهشتی. هر جا من باشم، کنار منی، جلوی منی.» این رهبر شهید همانی است که در نماز جمعه گفت: «سید ما! مولای ما! من جسم ناقص، اندک آبرویی دارم، سر دست گرفتم تقدیم شما میکنم.» گُلش را تقدیم کرد. حتماً موقع شهادتش به امامش عرض کرده: «آقا، راضی بودید از سربازی من؟ راضی بودید؟» امام زمان هم این جور سنگ تمام گذاشت. چهار ماه این ملت در فقدان او این خیابانها را پر کردند. در تشییع قلقله کردند (غوغا کردند)، قیامت کردند. این پاداشی است که امامش برای او کنار گذاشته. جان! اگر میخواهید ناله بزنید، من چند کلمه بگویم. عزیزمان فیض بردیم.
هر مصیبتی که آدم میبیند، خب البته آدم این جنبههای شکوه و حماسه را که میبیند، افتخار میکند، ولی در این مصیبتها آدم نگاه که میکند، میبیند آقا هیچ مصیبتی کربلا نمیشود. «لَا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِاللَّه.» بعد از چهار ماه جنگ، اوضاع آشوب، به هم ریختگی کشور، شهادت فرماندهها. از این پیکر مراقبت کردند. بعد از چهار ماه چه تشییع باشکوهی شد. دشمن فکر نمیکرد این جنگی که راه انداخته، این اوضاعی که شروع کرده، از تو دل اینها ملت بتوانند چند ده میلیون بیایند این جور پیکر را تشییع کنند. این رهبر را. ولی خدا را شکر آقامان با احترام تشییع شد. عزتش حفظ شد. مراسم شلوغ بود.
«السلام علی مَن دَفَنَه اَهْلُ القُری.» فدای آن آقای غریبی که زن و بچهاش اسارت بودند. کسی نبود برایش قبری بکند. بیابانیها آمدند، بنیاسد آمدند، بیل و کلنگ دست گرفتند، گودال کندند. جانم فدای آن آقایی که یک کفن نداشت. بوریا برایش. این پیکر پارهپاره را خوردخورد جمع کردند در این بوریا. بدنی که سر تو این قبر دفن کردند.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه پنجم: فرعون در دام تقدیر؛ نصرت الهی در قلب دشمن
خطای محاسباتی
جلسه ششم: جنگ وجودی؛ جایی که مذاکره معنا ندارد
خطای محاسباتی
جلسه هفتم: پدیده مرجفون و هراسافکنی در جبهه خودی
خطای محاسباتی
جلسه هشتم: نظام محاسباتی قرآن و عبور از خطاهای راهبردی
خطای محاسباتی
جلسه نهم: چرا ایمان بدون امتحان پذیرفته نیست؟
خطای محاسباتی
جلسه یازدهم: بهشت، جای ادعا نیست؛ میدانِ جهاد و صبر است
خطای محاسباتی
جلسه دوازدهم: وفا با خائن، خیانت است
خطای محاسباتی
جلسه چهاردهم: جاهلیت مدرن و توهم پیروزی بدون جهاد
خطای محاسباتی
جلسه پانزدهم: شهید؛ برنده واقعی معامله با خدا
خطای محاسباتی
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات خطای محاسباتی
جلسه هفدهم: جهان اول، امت مؤمنان است نه ثروتمندان
خطای محاسباتی
جلسه بیستم: از غریزه تا وظیفه؛ مرز ایمان و جاهلیت
خطای محاسباتی
جلسه پانزدهم: شهید؛ برنده واقعی معامله با خدا
خطای محاسباتی
جلسه پنجم: فرعون در دام تقدیر؛ نصرت الهی در قلب دشمن
خطای محاسباتی
جلسه هجدهم: خون بر شمشیر پیروز است؛ یک شعار نیست
خطای محاسباتی
جلسه نوزدهم: ربّیون؛ یاران خستگیناپذیر پیامبران
خطای محاسباتی
جلسه ششم: جنگ وجودی؛ جایی که مذاکره معنا ندارد
خطای محاسباتی
جلسه هشتم: نظام محاسباتی قرآن و عبور از خطاهای راهبردی
خطای محاسباتی
در حال بارگذاری نظرات...