خطای محاسباتی

جلسه دوازدهم: وفا با خائن، خیانت است

00:37:39
232

در گیرودار نبردی که نه در میدان‌های مرزی، بلکه در ساحت باورها و دستگاه محاسباتی انسان‌ها جریان دارد، «جاهلیت مدرن» می‌کوشد با ابزار ترس و تقلیل حقیقت دین به پوسته‌ای بی‌جان، اراده‌ مؤمنان را به سازش وادارد. این مجموعه با واکاوی سیره ربّانیون و شاخصه‌های ذهن قرآنی، پرده از سازوکارهای پیچیده جنگ شناختی برمی‌دارد تا تفاوت میان دین‌داری کاسب‌کارانه و حقیقتِ «صبرِ مؤمنانه» را در بزنگاه‌های تاریخی عیان سازد.

معرفی
غافلگیری ویژگی خاص فتنه ‌است.[1:45]

جنگ؛ فتنه‌ی خداست، تا مدّعیان آماده‌ی مرگ امتحان شوند.[3:00]

امیرالمؤمنین(ع)؛ وفای به اهل خیانت، عین خیانت است![16:15]

آنچه تحسین دنیا را نسبت به رهبر شهید برمی‌انگیزد؛ صلابت و قدرت ایشان بود نه انفعال و ترس![18:50]

در برابر دشمن، دو راه داریم ؛ یا جهاد با عزت یا تسلیم با ذلت![25:00]

امیرالمؤمنین(ع)؛ «اگر با دست بسته زنده بمانید، تاریخ شما را مرده و اگر با اقتدار بمیرید تاریخ شما را زنده حساب می‌کند»![26:10]

روضه؛ الشام..الشام..الشام! در سوگ امام ساجدین، میراث‌دار حماسه‌ی کربلا...[32:30]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبین ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

در جلسات گذشته – که البته، دو شبی به خاطر ازدحامی که در مشهد بود و مراسم تشییع رهبر شهید و فرزانه‌مان، توفیق حضور نداشتیم – سه شب قبل بحث به اینجا رسید: در مورد محاسبات اشتباهمان و خطاهای محاسباتی. این آیۀ قرآن را از سورۀ مبارکه آل عمران مرور کردیم: «فرمودی شما این‌طور محاسبه کردید، این‌طور خیال کردید: "ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما یعلم الله الذین جاهدوا منکم و یعلم الصابرین؟"»

محاسبۀ شما این است؛ خیال کردید که من بدون امتحان، بدون هزینه، بدون بها، کسی را به بهشت می‌فرستم؟ خیال کردید به صرف ادعا، به صرف اینکه آدم یک چیزی بگوید، تمام می‌شود، درست می‌شود، حل می‌شود؟ ادعا نیست، باید اثبات بشود، باید بروز داده بشود، باید بیرون ریخته بشود؛ آن چیزی که درون آدم است. امروزی‌ها گاهی از آن به "ضمیر ناخودآگاه" و این‌ها تعبیر می‌کنند. ضمیر ناخودآگاه آدم باید معلوم بشود، باید بروز پیدا کند. خودِ آدم هم خیلی وقت‌ها نسبت به خودش دچار خطای محاسباتی است. این‌ها در امتحان بروز پیدا می‌کند.

گاهی آدم با خودش خیال می‌کند اگر فلان اتفاق بیفتد، قدرتش را دارد؛ مثلاً تحملش را دارد. بعد که خدای متعال در آن شرایط قرارش می‌دهد، می‌بیند نه، ادعا توهم بود. اتفاقاً ادامۀ آیه خیلی جالب به همین نکته اشاره می‌فرماید که: «و لقد کنتم تمنون الموت.» عجب است! شما تا قبل از جنگ – این آیات خوب مرتبط با داستان جنگ اُحد است. بعد از جنگ اُحد، در میانۀ آن درگیری‌ها این آیات نازل شده؛ مردم روحیه‌شان را باخته بودند، شکست سنگینی تحمل کرده بودند، حالشان حال بدی بود، بزرگانی را از دست داده بودند – خدای متعال این‌جوری دارد به این‌ها دلداری می‌دهد. قشنگش این است، می‌فرماید: «که چی شده؟ حالا این‌جوری زانوی غم به بغل گرفتید؟»

امتحان؟ خیال کرده بودید امتحان پیش نمی‌آید؟ خیال کرده بودید چون پیغمبر را قبول دارید، به او ابراز محبت می‌کنید، همین‌طور دیگر، راست راست می‌روید بهشت؟ همین‌طور مفت درِ بهشت باز می‌شود، همه‌تان می‌روید تو بهشت؟ فکر نمی‌کردید لازم باشد هزینۀ سنگین بدهید؟ کنار پیغمبر این کلمۀ "هزینۀ سنگین" را داشته باشید. یک بحثی را یک هفته است تو ذهنم است بیان بکنم، هی می‌خورَمَش، هی عقب می‌اندازم. حالا امشب که بعید است، ولی یک شبی احتمالاً به آن بپردازم. بحث مهمی است در مورد "هزینۀ سنگین". حالا ببینیم شب‌های بعد به آن می‌پردازیم یا نه. یک داستان عجیبی دارد این کلمۀ "هزینۀ سنگین". شاید یک شب به آن بپردازم. باید ببینم حال و هوای جلسه و بحث و این‌ها به کدام سمت کشیده می‌شود.

خلاصه، می‌فرماید: «فکر کردید هزینۀ سنگین ندارد؟» چرا، هزینۀ سنگین دارد. فکر کردید دیگر خدا پیغمبرش را دوست دارد، شما پشت پیغمبر نماز می‌خوانید، دیگر حل شد؟ این آیات وقتی نازل شد که مردم روزی پنج وعده پشت پیغمبر نماز می‌خواندند. نماز اول وقت می‌خواندند. پشت پیغمبر می‌خواندند، تو مسجد پیغمبر می‌خواندند که دومین مسجد پُرفضیلت است. خوب، بعضی‌ها به همین چیزها دچار خطای محاسباتی می‌شوند. «دیگه ما که خوبیم و خدا دوستمان دارد و مثلاً هیئت می‌گیریم، روضه می‌دهیم، روزه برگزار می‌کنیم، کربلا می‌رویم، نذری می‌دهیم. ماها را که خدا این‌جوری نمی‌چلاند.» اتفاقاً «هر که در این بزم مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند.» آن حسابی‌ها را خدا بیشتر می‌چلاند.

در آیات ابتدایی سورۀ مبارکۀ عنکبوت هم فرمود: «که شما فکر کردید، گفتن فکر کردی دچار فتنه نمی‌شوید؟» فتنه. خدا چند تا کلمه دارد در قرآن. با هم فرق می‌کند، هر کدام حساب و کتاب دارد. یک "ابتلا" داریم، یک "امتحان" داریم. «امتحانُ‌اللهِ قُلوبَهُم لِلتَقوی.» گاهی می‌فرماید: «من ابتلا ایجاد می‌کنم، نَبلُوَ.» حالا بلا هم ابتلاست. در مورد حضرت ابراهیم هم تعبیر "بلا" را به کار می‌فرماید. «بلاء مبین.» امتحانی که در مورد بچه‌اش گرفتیم، قضیۀ اسماعیل. گاهی ابتلاست، گاهی امتحان، گاهی فتنه است. این‌ها با هم فرق می‌کند. کلمۀ "فتنه" خودش فتنه است. آن به هم ریختن شرایط آن‌جوری که آدم فکرش را می‌کند، یک غافلگیری تو فتنه است. آدم این‌جوری‌اش را خیال می‌دانست. این یک سختی‌هایی دارد، می‌دانست یک داستان‌هایی دارد، می‌دانست یک هزینه‌هایی دارد. فکر نمی‌کرد این‌جوری باشد، فکر نمی‌کرد این باشد، فکر نمی‌کرد آن‌طور باشد. این "فکر نمی‌کرد، فکر نمی‌کرد"ها خیلی توش داستان است. این‌ها همان چیزهایی است که خدا امتحان می‌گیرد. این‌ها همان فتنه‌هایی است که پیش می‌آید.

در این آیه که آیۀ **۱۴۳** سورۀ مبارکۀ آل عمران است، به نکتۀ عجیبی خدای متعال اشاره می‌کند. قبلش می‌فرماید که: «چیه؟ فکر می‌کردید که من همین‌جوری می‌فرستم، مجاهدینتان را بیرون نمی‌کِِشم؟ صابرین‌تان را بیرون نمی‌کَِشم؟ دلتان به همین نمازی که پشت پیغمبر می‌خوانید، پنج وعده، به همین خوش بود؟ ماه‌رمضان‌ها روزه می‌گرفتید و ناهارتان را عقب می‌انداختید و مثلاً شامتان را سحری می‌خوردید و این‌ها، دیگر همین، تمام بود؟ دیگه ما الحمدلله بهشتی شدیم و هدایت را پیدا کردم و خاک بر سر هر کی که گمراه شدین و تمام؟ ما که الحمدلله هدایت شدیم و "اهدنا الصراط المستقیم" را که البته آن‌ها آمین می‌گویند بندگان خدا، ما الحمدلله می‌گوییم. خوبه هر کی می‌دونه، اونا دعاشون، می‌خوان مستجاب بشه آمین می‌گن تهش. ما الحمدلله می‌گیم. خوب، حالا ما که الحمدلله می‌گیم، تموم شد دیگه؟ ما هدایت شدیم؟ سورۀ حمل را که تمام می‌شود، مستحب است الحمدلله بگوییم. غیر شیعیان آمین می‌گویند که نمازشان هم باطل می‌شود. خوب، الحمدلله می‌گوییم یعنی چی؟ یعنی ما که خوب هدایت، در مورد آن محقق شده. ما که دیگه یاعلی گفتیم و دیگه امیرالمؤمنین و دیگه تمام؟ دیگه همین؟ امتحانش کو پس؟ محکَش کو؟ دیگه امتحانش همین بود تو کل این کرۀ زمین ما بودیم که یاعلی گفتیم و ما بودیم رفتیم طرف امیرالمؤمنین و پرچم امیرالمؤمنین.» این حرف‌ها.

می‌فرماید: «نه، خیلی آیه بعد جالب است، می‌فرماید شما کسانی بودید که تا قبل جنگ اُحد: "کنتم تمنون الموت من قبل." آرزوی مرگ می‌کردید. بعضی‌هاتون آماده‌ی مرگ بودید، دل کنده از دنیا بودید، دل سیر از دنیا بودید. حالا به هر دلیل؛ گاهی خستگی، گرفتاری، بدبختی، ناامیدی، هر حالت دل کندنی و آماده بودن برای مرگی و این‌ها، معنایش این نیستش منتظر بهشتی و آماده‌ی رفتن به بهشتی و اوضاعت پیش من خوبه‌ها.» خیلی جالب است‌ها. «حتی گاهی آدم به همین حالاتش هم دچار خطای محاسباتی می‌شود که خب ما که به دلمان نگاه می‌کنیم ترسی از مرگ نداریم. می‌گوید نه، این ترس از مرگ نداشتن با آن وقتی که روبه‌روی دشمن وایستی، همه وجودت به لرزه بیفتد فرق می‌کند. آن را من امتحان می‌گیرم. این را که این همه آدم خودکشی می‌کنند، ترس از مرگ هم ندارند. ده تا قرص برنج رفته بالا، ترس از مرگ هم نداشت. دشمن اگه هشتاد بار خودشو خیس نکرد، برمی‌گرد با گریه و زاری برمی‌گرد.»

مگر به همینی که کسی از زندگی سیر است و از دنیا سیر است و خسته است و این‌ها، تمام شد؟ «شماها خیلی‌هاتون – قرآن می‌فرماید در مورد آن مردم زمانۀ جنگ اُحد که خوب به بعضی از ماها هم صادق است – می‌فرماید: "هاتون قبل از جنگ خیالتان این بود که آماده‌ی مرگ و دل کنده از دنیا و دیگه وقت رفتن و دیگه بریم و همه‌چی حله و این حرفا. بعد که جنگ شد: "فقط رأیتموه و انتم تنظرون." همین‌جور میخکوب شدید به صحنۀ جنگ نگاه می‌کردید، به دشمن نگاه می‌کردیم، به جبهۀ خودی نگاه می‌کردیم، به امکانات کمتان، به امکانات زیادشان."»

این داستان مال همۀ ماها است‌ها، این‌ها آیات تاریخی نیستند. «مام گاهی می‌شنویم خب بالاخره تاریخ داستانه دیگه، داستان چیه آقا؟» این داستان زندگی است، این داستان بشر است، این داستان انسان است. «کاربن گذاشتند. قرآن یک آیاتی که گفته، کاربن گذاشته. کاربن را که می‌دانی چی است دیگر؟ بازاری این‌ها، همه بازاری‌ها بلدند چی است. بنی‌اسرائیل است، نخوانی این را. کاربن گذاشته، زیرش شیعه است، زیرش مردم ایران‌اند. تاریخش را اشتباه نگیری‌ها، نگویی مثلاً مال پنج هزار سال پیش است و این حرف‌ها. نخیر، این مال ۱۴۰۵ هجری شمسی است، مال همین الان ما است. همین شرایطی که دشمنتان دارد محاصرۀ دریایی را شروع می‌کند. همین لحظاتی که دشمنتان وارد جنگ شده، ولی برخی مسئولینتان نمی‌خواهند قبول کنند که جنگ است. بعضی‌ها توهم می‌زنند، بعضی‌ها ساده می‌گیرند، بعضی‌ها بلاتکلیف‌اند، بعضی‌ها نادان‌اند، بعضی‌ها احمق‌اند. همه‌چیز را با خندیدن و گفتن و بوس فرستادن و لایک فرستادن و فحش ندادن و این‌ها تمام می‌شود، می‌رود.»

«همه دیدم یکی کامنت نوشته بود که آقا نمی‌شود یک نذری دعایی چیزی برداریم، مهر ما بیفتد تو دل ترامپ، به ما دیگه کار نداشته باشد؟ مهربان بیفتد تو دل ترامپ؟ ببین دعانویس، یک چیزی بنویسم به خورد ترامپ بدهند، مهر مردم ایران بیفتد به دلش؟ جزیرۀ اپستین، اگر می‌خوای مشکل ندارد، مهرت بیفتد به دلش، کارش باهات شروع می‌شود. نفهمی. این‌ها ساده گرفتن قضیۀ گوسفند است. فکر می‌کند چون نمی‌خواهد گرگ را بخورد، گرگ هم دیگه نمی‌خواهد این را بخورد. ما که نمی‌خواهیم آمریکا را نابود کنیم، لابد آن هم نمی‌خواهد ما را نابود کند.» «امضا می‌زنیم زیر هر چی تجهیزات بود، ورداشت، آورد.»

«وقتی ضعف نشان می‌دهی، وقتی ترس نشان می‌دهی، بدتر می‌شود. چرا تو جنگ چهل‌روزۀ رمضان، ناتو را نتوانست با خودش همراه کند؟ برای اینکه یک مشت بچۀ رشید، دلیر، بچه‌های سپاه، بچه‌های ارتش و البته مردمی که پشت این‌ها بودند، تو خیابان‌ها آمدند، گفتند آقا ما از هیچ‌چیز نمی‌ترسیم. هر غلطی می‌خواهی بکنی، بکن. رهبرشان را زدند، این‌ها سفت‌تر شدند، محکم‌تر شدند. فرمانده‌ها را زدند، شخصیت‌ها را زدند، تهدید کردند. روز قدس تو خیابان بیاییم، خیابانتان را می‌زنیم. خیابانشان را زدند، کف خیابان پرچم خونی شد، پرچم را دست گرفتند. چه صحنه‌هایی روز قدس رقم خورد؟ لحظه‌های تاریخی بی‌نظیر. این نماز استغاثه راه افتاد، پنجاه میلیون تو خیابان نماز استغاثه خواندند. به آمار تخمینی، هفته بعدش اتفاقات عجیبی افتاد برای آمریکا. آمد به سمت اصفهان و هلی‌بُرن و این حرف‌ها. هی آن زور می‌زد، آقا کرۀ ژاپن، این نفت مال تو است، لامصب بیا کمک کن. ناتو، آلمان، اروپا به دادم برسید، یک کاری بکنید، یک غلطی بکنید. هی شروع کرد داد و بیداد کردن، تهدید کردن. اینجا کمک نکنی، من اوکراین کمک نمی‌کنم‌ها. هیچ‌کسی محل سگ به سگ زرد نگذاشت. شد این آتش‌بس و این اتفاقات که البته اولش می‌گفتند لازم است، حتماً هم لازم بوده. دشمن هم درخواست کرد که آتش‌بس بشود.»

«من بحث سیاسی نمی‌کنم، دارم قرآن می‌گویم. قرآن برای امروزمان است، اشتباه نگیرید. بعضی می‌گویند آقا این حرف‌ها را تلویزیون هم می‌زند. آره، ولی مهم‌تر از تلویزیون که این حرف‌ها را قرآن می‌زند. آیات سورۀ آل عمران این‌جوری شما را می‌اندازد توی جنگ. توی شرایطی می‌اندازم که آن‌هایی که قبل آرزوی مرگ می‌کردند، صحنه را که می‌بینند می‌ترسند، جا می‌زنند. می‌گویند ما می‌گفتیم می‌خواهیم بمیریم، نه این شکلی. ما می‌گفتیم شهادت، نه این مدلی. یک شهادت خوبی با خانواده، خیلی گوگولی، خیلی سنگین‌رنگین. قتل عام پدرمان درمی‌آید. این شکلی خودکشی است. تعبیر خودکشی هم می‌کنم: «وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَة».»

چی عرض می‌کردم؟ «این ساده گرفتن قضیه و ترسیدن و جا زدن و این‌ها که خطای محاسباتی است، نتیجه‌اش این می‌شود. حالا این آتش‌بس که اولش لازم بود، باید می‌شد. با قدرت هم اولش وارد شدن و حرف‌ها را هم زدند و که دشمن هم هیچ‌کدام از آن تعهداتی که داده بود را عمل نکرد و باز مذاکره شد و باز اتفاقات و این حرف‌ها که کار نداریم. رسماً وسط این تشییع، زده حمله کرده، پنج تا استان را زده، چند ده نفر را کشته، چند ده نفر را مجروح کرده. رسماً برگشته گفته این تفاهم‌نامه را پاره کردن. دو روزه صدای کسی درنمی‌آید. تا دیروز می‌گفتیم تشییع شلوغ است، دنبال این هستیم که این مراسم تمام بشود. توهین کرده بالا و پایین مملکت. ما اهل توهین نیستیم. در جواب این توهین فحش بدهیم. چه مهربان و گوگولی شدید یکهو. خوش‌اخلاق می‌شوید یکهو. اینجا جای خوش‌اخلاقی نیست. اینجا جای توهین است.»

«امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در حکمت نهج‌البلاغه فرمود: «وفا با اهل غدر.» غدر یعنی خیانت. «وفاءٌ بِأَهلِ الغَدرِ غَدرٌ عِندَ اللهِ.» ممکن است بگویی این را رعایت کردم، این تفاهم را، این پیمان را. وقتی طرف زده زیرش، تازه آیۀ قرآن که عجیب‌تر است، می‌فرماید که وقتی احساس کردی می‌خواهد زیرش بزند: «إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْخائِنینَ.» می‌بینی می‌خواهد بزند زیرش، پرت کن سمتش، تو بزن زیرش. تو اقتدار نشان بده، تو قدرت نشان بده، تو صلابت نشان بده، تو نشان بده نمی‌ترسی. این برایت امتیاز می‌آورد، این برایت قدرت می‌آورد. فرمود: «به اهل خیانت وقتی که وفا کنی، خدا تو را، اسمت را خائن می‌نویسد. با اهل خیانت وقتی که خیانت می‌کنی: «الوفا عندالله.» خدا اسم تو را وفادار و فداکار می‌نویسد. این وفای پیش خداست. این حکمت نهج‌البلاغه است.» الان که از تفاهم آمده بیرون، آتش زده زیرش، زده. «هر کسی بخواهد به این تفاهم وفادار بماند در ایران، این را خدا جزء خائنین محسوب خواهد کرد.» این کلام امیرالمؤمنین در نهج‌البلاغه است.

«ثمرات دیگرش چیست؟ شما تو جنگ چهل‌روزه نترسیدید، هرچی التماس کرد به ناتو هیچ‌کس نیامد کمکش. هی زد این آتش‌بس و این تفاهم را خراب کرد. از این‌ور آن‌ورش دید صدایتان درنمی‌آید. محاصرۀ دریایی را شروع کرد. روی ما اثر گذاشته، نفت نمی‌توانستیم بفروشیم، بودجه نداریم، چه جور، چه‌کار کنیم؟ بدبخت می‌شویم. این حرف‌هایی که از دهن بعضی مسئولین بیچون می‌افتد. این حرف‌ها را که زدید، ضعف که نشان دادید، پا شد رفت کشورهای ناتو را تو ترکیه بغل گوشتان، روز رهبرتان جمع کرد. با آن اردوغان خائن کثیف و بی‌ناموس که بهش می‌گوید، به زن خوشگلت سلام منو برسان. ترامپ به اردوغان می‌گوید. همۀ این‌ها را جمع کرد، همه را برداشت آورد به اینکه تو این محاصرۀ دریایی و جنگ بعدی، همه شرکت آمریکا داشت مارو می‌زد، می‌زدیمش. الان قطر و بحرین دارند ما رو می‌زنند و نگاه می‌کنیم. نه، جنگ نمی‌شود. نه، نباید جنگ بشود. نه، آخه می‌دانی آخه محاصرۀ دریایی برداشته، آن‌ور هم ریل راه‌آهن را تو آب قلا زده، از ترکمنستان. بعداً اگر خواست چیزی بیاورد، آرام‌آرام چابهار شروع کرده زده. جاهای اصلی را دارد قشنگ نقشۀ جنگی، موقعیت جنگی، کار جنگی، ورود به جنگ نگاه می‌کنیم. کاپ اخلاق مال ما. چقدر ما مهربانیم! دنیا برای آدم احمق کف نمی‌زند. نمی‌گویند این خیلی مهربان بود، می‌گویند خیلی نادان بود.»

«عظمت این رهبر شهید در این بود. قدرت داشت. با قدرت و صلابت ایستاد. جانش هم کف دست مردم. به این است. این رهبر بزرگ می‌نازند و افتخار می‌کنند. اگر قرار بود مثل خیلی، مثل بعضی از ماها، سرمان زیر کبک بعضی از مسئولین: "دنیای آینده، دنیای گفتمان است، دنیای موشک نیست. من با گفتگو همه‌چیز حل می‌شود. دعوا سر پرتقال است. این می‌گوید پوستش را بده، آن می‌گوید آب پرتقال را بده." از این حرف‌های لودگی و احمقانه. اگر از سر خیانت نباشد. اگر این رهبرم می‌خواست با این محاسبات بیاید، که همۀ ما را بلعیده بودند آقا. همۀ ما را جویده بودند. چه اقتداری ایجاد کرد که ملت عراق بهش افتخار می‌کنند؟ دیگر بحث ملی نیست که آقا، این خاک را نگه داشت برای این کشور. اقتدار. پارسال اربعین یادتان است شماها؟ وقتی که مشرف شدید، پویش سواری‌خوری راه انداخته بودند، عراقی‌ها دستشان را این‌جوری می‌کردند. یادتان است دیگه؟ به شماها می‌رسند، به هر ایرانی که می‌رسند، او احساس نمی‌کرد موشک مال جمهوری اسلامی است که کشور همسایۀ من که حالا قبلاً هم با من جنگ داشته مثلاً موشک دارد. که حالا او بخواهد احساس ترس بکند. احساس ترس که نمی‌کرد، هیچی. احساس افتخار و اقتدار می‌کرد. می‌گفت این موشک مال شیعه است، این موشک مال مسلمان است. این موشک تو سر این یهودی است که هر کی را سر می‌برد، هیچ‌کس صدایش درنمی‌آید. این اقتداری بود که رهبر شما ایجاد کرد. چرا؟ چون نمی‌ترسید از دشمن، از تشر دشمن نمی‌ترسید، از تهدید دشمن نمی‌ترسید.»

«آخر هم تو خانه‌اش با زن و بچه‌اش کشته شد. زن و بچه‌اش هم نمی‌ترسید. وسط کودتا. کودتایی که دو ماه قبل به اسم رهبری، هر کی را هر جا پیدا می‌کردند. دیگه حالا الان شاید بشود یک کمی گفت. تو این اسفراین، شما شبانه آمدند ریختند، حوزۀ علمیه را آتش زدند، بولدوزر آوردند صاف کردند، خاکبرداری کردند، گودبرداری کردند. تو نیشابور دیدی چه‌کار کردن؟ چند ساعت نیشابور سقوط کرد؟ دیگه حالا بعد شش هفت ماه می‌شود یک کمی حرف زد. مشهد اوضاع چطوری شد؟ ترامپ برگشت نوشت مشهد سقوط کرد. راست هم می‌گفت. یعنی دو سه ساعت دیگر اگر ادامه پیدا می‌کرد، برخی از آمارها، برخی از مشاهدات، برخی از افرادی که تو دل ماجرا بودند، به خود بنده گفتند شرایط، مخصوصاً احمدآباد و بعضی جاها طوری بود که داشت مشهد سقوط می‌کرد. یکم دیگر پیش می‌رفت، یکم دیگر به تعداد این‌ها افزوده می‌شد. این شبش این اتفاق افتاد. صبحش رهبر شهید ما آمد سخنرانی کرد. صبحش، با اینکه شبش، فردا دوباره همین اتفاقات کف خیابان بود. من اینجا نشستم، این کودتا برای من است، برای کشتن من است، من اینجا هستم. نه از داخلی‌اش می‌ترسید، نه از خارجی‌اش می‌ترسید، نه از اینش می‌ترسید، نه از آنش می‌ترسید. تو اوج این بحران‌هایی که روح همه به تلاطم می‌افتاد، می‌آمد سخنرانی می‌کرد. نگران نباشید، هیچ‌کسی، هیچ‌کدام این‌ها هیچ غلطی نمی‌تواند بکند. مردم آرام می‌شدند، آرامش پیدا می‌کردند. یک کلمه در مورد این ملت، حرف مفت اگر کسی یک سر دنیا می‌زد، می‌آمد می‌ایستاد دفاع می‌کرد، جواب می‌داد، کوبنده، محکم.»

«یادتان است. یادمان است. هنوز صدای رهبر تو گوشمان است. این رهبر بزرگ، این مرد رشید، این به این مردم جرئت داد. اگر یک آدم ترسو بود، اگر می‌ترسید، ول می‌کرد، به دست‌وپا می‌افتاد، اول از همه مردم باخته بودند خودشان. مسئولین باید این شکلی باشند. مثل آن رهبر و مثل این مردم بشوند. نمایندۀ مردم‌اند، چهرۀ مردم. خوش‌اخلاق‌بازی و فیگور ادب و این‌ها نداریم. بزن تو دهنش. از شماها که نترسید، از این مردم ترسید. این پرچم‌های سرخی که تو تشییع دست گرفتند، از آن روزی که این پرچم‌های سرخ را دید، ادبیاتش عوض شده. من را می‌خواهند بکِشَند. یک وقت دیدی من را زدند، نفر اولم. هواپیماشو عوض کرد. از ترکیه می‌خواست بلند شود. حالا خدا خیرشان بدهد. زحمت کشیدند. هرچند به این تشییع هم واقعاً انتقادات جدی وارد بود. دل مردم خون شد، اعصاب مردم خرد شد. هم تهرانش، هم قمَش، هم مشهدش، هم تو حرمش، با این نمازی که آخر خوانده شد. اعصاب مردم خرد شده، وقت مردم چندین ساعت گرفته شد. به‌هرحال، حالا الحمدلله باشکوه برگزار شد. مسئولین هم زحمت کشیدند. تشکر می‌کنیم ازشان. منصفانه رفتار می‌کنیم. حالا بماند. من دیگر حرفم خیلی به درازا کشید. کار شما تنبیه نیست، کار شما قصاص است. چرا می‌ترسید این کلمه را به زبان بیاورید؟ چرا می‌ترسیم بگوییم ما ترامپ را می‌خواهیم بکشیم؟ شما فکر می‌کنید اگر این را گفتید، برایتان بد می‌شود؟ نخیر. شما وقتی که این را نمی‌گویید، او می‌گوید من را می‌خواهم بکشند، بعد تک‌تک شماها را. به سران ناتو: پشت من اگر می‌خواهید کشته نشوید، همه با هم می‌رویم، همه‌شان را پدرشان را درمی‌آوریم. همه را جمع کرد، وارد جنگ شدیدتر با گرفتاری بیشتر. با نفت که نتوانستیم بفروشیم یا نه؟ نفت هم که به نفع آمریکا بود تو این قضای بازار جهانی و پُر کرد. که پس‌فردا اگر جنگ شد، تنگه بسته شد، کسی نتواند چیزی بگوید. فعلاً ذخیرۀ جهانی را برد بالا. بر حسب هزار یک امتیازی به ما داد، مثلاً چهل میلیون بشکه نفت. ما فکر ما نیست. می‌خواهد شما را نابود کند. او به چیزی کمتر از نابود کردن تک‌تک شما، کسانی که تو این تشییع شرکت کردید، تک‌تک کسانی که اسم امام حسین را می‌آورید، پیراهن مشکی می‌پوشید، با انقلاب خوب باشید، بد باشید، تک‌تک شماها برای او یک سوژۀ هدفی. بر سر او خطرید. برای او مانعید. تا شما هستید، نمی‌تواند به اهدافش برسد. تا این امام حسین هست، تا این مجلس هست، تا این پرچم هست، تا این می‌خواهی با انقلاب خوب باشی، می‌خواهی بد باشی، تک‌تک شما سوژه اید.»

«اینجا دو تا کار است. با عزت می‌جنبیـد، جهاد می‌کنید. مجاهدت نشان می‌دهید تو این راه، خدا کمکتان می‌کند. یا همه این هزینه‌ها را ده برابر از جیب می‌دهید، ذلیل هم می‌شوید، کشته هم می‌شوید، بدبخت هم می‌شوید. کسی هم به احترامتان کلاه از سر برنمی‌دارد. هیچ‌کسی هم تو تاریخ به شما افتخار نخواهد کرد. کلام امیرالمؤمنین را بگویم، عرضم را تمام کنم. وقتی آب را بست معاویه در جنگ صفین. خطبۀ نهج‌البلاغه. خدا رحمت کند شهید مطهری را، می‌فرمود: یکی از آن خطبه‌های بی‌نظیر تاریخ، تاریخ بشر. یک سخنرانی کرد، متن دم دست دارم، ولی چون وقت نیست، فقط یک اشاره می‌کنم، عرضم را تمام کنم. کلماتی به کار برد بی‌نظیر. حالا اونایی که اهل ادبیات عرب‌اند، اگر دقت بکنند به کلمات فوق‌العاده. آدم تو اون لحظات ان‌قدر بتواند خطبه با بلاغت و با ادبیات بخواند، خودش شاهکار است. چه روحی می‌طلبد. آب را بست معاویه به روی امیرالمؤمنین تو جنگ، محاصره کرد دیگه، محاصرۀ دریایی. آب را بست. چه‌کار کردم امیرالمؤمنین؟ خب بریم گفتگو کنیم، مذاکره کنیم. این‌ها ملت خفه می‌شوند، می‌میرند، تشنه‌ایم. بریم بگوییم یک خطبه بخوان برای مردم. فرمود: «آب می‌خواهید؟» حالا این کلمات عربی‌اش قشنگ است. فرمود: «آب می‌خواهید؟ باید شمشیرتان را از غلاف بیرون کنید. این‌ها را سیراب کنید اگر آب می‌خواهید.» بعد فرمود: «فالحیات فی موتکم مقهورین و الموت فالحیات فی موتکم قاهرین و الموت فی حیاتکم مقهورین.» اگر با دست بسته زنده بمانی، تاریخ تو را مرده حساب می‌کند. اگر با اقتدار بمیری، تاریخ تو را زنده حساب می‌کند.»

«چقدر این کلمات نهج‌البلاغه است که بعضی‌ها باهاش رأی آوردند. این کلمات امیرالمؤمنین، این نهج‌البلاغه است که مردم تو اعماق وجودشان است و قبول دارند. اگر می‌خواهی تاریخ قضاوت کند، بگوید این زنده است. امروز همه عالم می‌داند سید علی خامنه‌ای، شهید کبیر عزیزمان، زنده است و زنده‌تر از دیروز است. دیدی چه غوغایی شد در عراق؟ اگر لبنان هم می‌رفت همین بود. اگر پاکستان هم می‌رفت همین بود. حتی اگر ترکیه هم می‌رفت همین بود. زنده است. از هم از این اردوغان و از این اراذل و اوباش منطقه ما هزار مرتبه آن وقتی که زنده بود، زنده‌تر بود. الان میلیون میلیون برابر زنده‌تر است. این را همین الانش مرده‌اند. هیچ‌کس به این‌ها افتخار نمی‌کند. قطر از دودلایی می‌خورد برای دودلایی هم واسطه‌گری می‌کند. یکی توییت کردم: همیشه تو زندگی‌ام قطر بودم، دو نفر همیشه می‌خواستم به هم پیوند بدهم. از دوتایی‌اش هم می‌خورد. از هر دو تا دارد می‌خورد. هم اسرائیل می‌زندش. یادتان است دیگر؟ حماسی‌ها را توی خاک این ترور کردند. هم ایران می‌زند، بدبخت است. چه‌کار بکند؟ چی دارد؟ کی تو عالم به جفت این‌ها باید امتیاز بدهد؟ به جفت این‌ها باید سواری بدهد؟ سر وقتش هم هر کدام از این‌ها دید ایمانش سر راهش است، می‌زند کنار. آن هم که این نوکرشان است، آمریکا و اسرائیل سر وقت ذبحش می‌کنند. همانی که ترامپ گفته بود گاو شیرده، هر وقت دیدیم شیر ندارد ذبحش می‌کنیم.»

«فرهنگ خدا می‌خواهد مجاهدین را بشناسد. فرمود بعضی از شماها می‌گفتید آماده‌ی مرگیم، تو میدان جنگ که آمدید ترسیدید، جا زدید. این ترسیدن تو آن موقعیت که قرار گرفتن خیلی توش حرف است. من یک مثال دیگر بگویم و بروم تو روضه. این دیدن و شنیدن. خدا رحمت کند علامه طباطبایی را. یک نکته فوق‌العاده دارد. یک نکته قرآنی دیگر هم امشب سر این سفره بنشینیم، استفاده بکنیم. وقتی حضرت موسی (علیه‌السلام) داشت به خدای متعال نجوا می‌کرد، تو آن سی روز که خب همه می‌دانید، قضیه‌اش را. ده روز بهش اضافه شد. ده شب که خدای متعال اضافه کرد. تو آن ده شب اضافی سامری آمد و کلی فتنه کرد. دیگه همه بلدید. خدای متعال تورات را آخر کار داد به حضرت موسی. فرمود: «برگرد سمت قومَت. ازلهم السامری. این سامری این‌ها را منحرف کرده.» آنجا شنید از خدای متعال که سامری قومش را منحرف کرده. وقتی که آمد این گوساله‌پرستی را دید، اینجا قرآن دارد که: «وَ أَلْقَی الْأَلْواحَ.» خدا حفظ کند استاد عزیز و بزرگوار ما را، آیت‌الله جوادی آملی. ایشان تو درس می‌فرمود: همه از من هی می‌پرسند چرا موسی آمد ریش هارون را گرفت؟ هیچ‌کس این جایش را سؤال نمی‌کند. ایشان می‌فرمود: «آرزو به دلم ماند این را از من سؤال بکنند.» هیچ‌کس این را سؤال نمی‌کند: «الق‌الالواح» یعنی چی؟ می‌فرماید: «صحنه را که دید، حضرت موسی تورات را پرت کرد. آمد ریش‌های هارون را گرفت. گفت: این‌ها دارند چه غلطی می‌کنند؟» هارون را گرفت. آنی که سؤال است این است: تورات را چرا پرت کرد؟ حالش چطور شد؟ حضرت موسی چطور از خود بیخود شد؟ آن حالی که پیدا کرد. تورات را حالا پرت کرد با احترام، دارد انداخت کنار. این چه حالی بود به حضرت موسی (علیه‌السلام) دست داد؟ علامه طباطبایی می‌فرماید که از این جمله فوق‌العاده را بشنوید، می‌خواهم بروم تو روضه. می‌فرماید: «مگر خدا آن بالا که بود، حضرت موسی بهش نفرمود سامری قومَت را منحرف کرده؟ «أَضَلَّهُمُ السَّامِرِیُّ».» از خدا شنیده بود. چقدر این نکته فوق‌العاده است. فرمود: «موسی هم – حالا به تعبیر بنده – موسی هم که باشی، بین دیدن و شنیدن خیلی تفاوت است.» آنجا شنید موسی که سامری قومش را منحرف کرد، ولی وقتی آمد دید، یعنی چی؟ آنجا خودشو باخت. حالا باختن او دیگه حالا باختنش که درباره دشمن که خودشو نباخت. آن حالی که داشت، با آن عشقی که آمده بود. بعد سجده به گوساله می‌کنند. گوساله که سامری درست کرده. من چهل روز این‌ها را ول کردم با چه عشقی رفتم تورات برای این‌ها آوردم، از همان ابتداییات دین برگشتم. می‌فرماید: «تفاوت دیدن و شنیدن این است.» این آیه هم همین را می‌گوید. می‌گوید: «یک‌وقت می‌شنوید آقا جنگ? خطر، محاصره است این حرف‌ها. می‌آیید توش قرار می‌گیرید. آن وقت معلوم می‌شود او چطور است، دلتان چه حال و هوایی دارد.» تفاوت این روضه‌هایی که ما می‌شنویم با آن چیزی که اهل‌بیت دیدند این است. اگر این است تأثیر شنیدن، شنیدن کی بود مانند دیدن؟

«ما یک چیزی می‌شنویم از کربلا، از اتفاقات. یک جمله منصوب به امام سجاد (علیه‌السلام). شهید امروز که امشب شام غریبان این امام بزرگوار آقا. مان یک جمله منصوب به ایشان در تاریخ. جمله عجیب، خیلی این جمله عجیب است، خیلی این جمله عمیق است، خیلی این جمله درد دارد. می‌گویند وقتی وارد شهر شام شد – که می‌دانید – از حضرت پرسیدند آقا کجا بیشتر از همه به شما سخت گذشت؟ شما کربلا، کوفه، خیلی صحنه‌ها دیدید، خیلی منظره‌ها. فرمود: «ال...» هیچ جا مثل شام نبود. برخی این‌جور نقل کردند. وارد شهر شام که شد، صحنه را که دید، از این بی‌حیایی‌ها، از این هلهلۀ دشمن، از این رقصیدن و کف زدن و توهین کردن و اوضاع. این زن و بچه تو شهر شام. آذینی که بستند، شیریی که پخش می‌کنند، سنگی که از روی پشت‌بام می‌زنند، دشنامی که می‌دهند. برخی این‌جور نقل کردند امام سجاد (علیه‌السلام) فرمود: «یا لیتنی لمت لدنی امی.» کاش مادرم من را به دنیا نمی‌آورد، این صحنه‌ها را نمی‌دیدم. ولی ببینید عظمت این آقا را. تو آن میدان خودش را نباخت. هر طرف نگاه می‌کردی دشمن. تو آن وضعیت وارد آن مجلس شد. چه خطبه‌ای خواند. یک‌تنه با آن بدن نحیف، با آن دست‌وبازوی تو زنجیر، با آن اوضاعی که داشت، به هم ریخت بساط یزید را یک نفره. این چه عظمتی است؟ این چه شجاعتی است؟ این چه مجاهدتی است؟ بگذارید برایتان بگویم از اوضاع امام سجاد در این شب شام غریبان. امام سجاد در این اولین شبی که رهبر شهیدمان زیر خاک است. دلتنگی‌مان بیشتر شد. تا قبلش انگار باور نکرده بودیم آقایمان را، رهبرمان را از دست دادیم. دیگه حالا با دست خودمان بردیم تحویل خاک دادیم. چقدر جای خالی‌اش تو وجودمان شعله‌ور است! چقدر وجودمان درد دارد از نبودن آقایمان! احساس یتیمی می‌کنیم، احساس بی‌‌پدری می‌کنیم، احساس می‌کنیم پشت و پناهمان را از دست دادیم.»

«رسید به جدش زین‌العابدین. امشب سر سفرۀ جدش امام سجاد است. اگر می‌خواهید اشک بریزید، هدیه کنید به این رهبر شهید من. چند خطی بخوانم عزیز دلمان، ان‌شاءالله فیض می‌دهند. وارد شهر شام که شد تو آن اوضاعی که عرض کردم، چه اوضاعی. سهل‌بن‌سعد ساعدی می‌گوید که من آمدم – از صحابۀ پیغمبر بود – تو شهر دمشق بودم. مردم جشن گرفتن، عیدی گرفتن، روز اول سفر مثل چند شب دیگر. سؤال کردم، گفتم: «ببخشید مراسم خاصی امروز دارید؟ جشن خاصی است؟» گفتند: «مثل اینکه غریبه‌ای یا خبر نداری؟» گفت: «آره، من از مدینه آمدم برای تجارت آمدم.» گفتند: «مگر خبر نداری یک مشت خارجی قرار است وارد شوند اسیر گرفته لشکر اسلام در جنگ.» می‌گوید حساس شدم ببینم این اسیرانی که دارند می‌آیند از کجا هستند؟ کدام جنگ بوده؟ لشکر اسلام فتحی انجام داده؟ گفتم از کجا وارد می‌شوند؟ گفتند از این دروازۀ ساعات قرار است وارد شوند. خودم را رساندم به دروازۀ ساعات. ببینم این چه جشن باشکوهی است؟ چند تا مرد جنگی لابد گرفتن از سران کفر می‌خواهند وارد کنند. یکهو دیدم در باز شد، یک مشت زن و بچه با رخت اسارت، با لباس مشکی وارد شدند. می‌گوید من جا خوردم، خشکم زد. به یکی از این دختربچه‌ها با تعجب زل زده بودم. یکهو آن دختر به من نگاه کرد، گفت: «تو خجالت نمی‌کشی به ما این‌جور نگاه می‌کنی؟ می‌دانی به چه خانواده‌ای نگاه می‌کنی؟» گفتم: «نه، من ای اهل‌بیت انتما.» مگر شما چه خانواده‌ای هستید؟ گفت: «نحن اهل بیت رسول الله.» ما خانوادۀ پیغمبریم. می‌گوید من گفتم: «من صحابۀ جدتان بودم. فکر نمی‌کردم شما را با این اوضاع وارد کنند.» عرضم همین بخشش است. گفتم: «آقا اگر درخواستی چیزی دارید بفرمایید، انجام بدهم.» دو تا چیز نقل شده. یکی این است: فرمود: «این زنجیر روی شانه‌ام خیلی اذیتم می‌کند. اگر دستمالی داری، زیر این زنجیر بگذار. استخوان این شانۀ من را ساییده، از بین برده.» یک چیز دیگر هم به من فرمود: فرمود: «سهل، پولی همراه داری؟» گفتم: «بله آقا جان.» اشاره‌ای. «آن را می‌بینی، مسئول این نیزه‌دارها او است.» فرمود: «یکم بهش پول بده، ازش درخواست کن، بگو این نیزه‌ها را جلوی این زن و بچه‌ها بگیرد. یکم دشمن مشغول دیدن این سرها بشود. ان‌قدر به عمق دخترها نگاه نکنند.»»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...