جلسه یازدهم: بهشت، جای ادعا نیست؛ میدانِ جهاد و صبر است
در گیرودار نبردی که نه در میدانهای مرزی، بلکه در ساحت باورها و دستگاه محاسباتی انسانها جریان دارد، «جاهلیت مدرن» میکوشد با ابزار ترس و تقلیل حقیقت دین به پوستهای بیجان، اراده مؤمنان را به سازش وادارد. این مجموعه با واکاوی سیره ربّانیون و شاخصههای ذهن قرآنی، پرده از سازوکارهای پیچیده جنگ شناختی برمیدارد تا تفاوت میان دینداری کاسبکارانه و حقیقتِ «صبرِ مؤمنانه» را در بزنگاههای تاریخی عیان سازد.
آنچه امیرالمؤمنین را امینالله کرد، صبر و جهادش بود.[06:00]
تقرب به صبر و جهاد است، خواه همسر فرعون باشی، خواه همسر نوح(ع)![10:00]
میثاق بستن منافقین در حرم حضرت عباس(ع) و نماز خواندن صدام در حرم امام رضا(ع)؛مصداق ایمان ادعایی.[15:30]
مقامات رهبر شهید، محصول صبر و جهاد کبیرشان بود.[24:00]
تشییع جهانی رهبر شهید و زیارت عتبات؛ مزد یک عمر صبر و مجاهدت ایشان است![27:00]
روضه؛ به فدای آقایی که انگشترش را با انگشت به غارت بردند…[32:00]
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا...
در مورد محاسبات اشتباهی که گاهی در زندگیهای ما رقم میخورد و مبنای تصمیمهای اشتباهی میشود، باورهای اشتباهی را در ما شکل میدهد که گاهی منجر به رفتارهای اشتباه میگردد. مطالبی را در جلسات گذشته عرض کردیم. آیاتی از سوره مبارکه آل عمران به چندین مورد اشاره میکند. این آیات از آیه ۱۳۹ به بعد است. دو تا آیه را مروری داشتیم، تا این آیه (آیه ۱۴۲): «أَمْ حَسِبْتم أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنکُمْ وَ یَعْلَمَ الصَّابِرِینَ».
یکی از آن محاسبات غلط را خدای متعال در این آیه اشاره میکند؛ با همین کلمه "أَمْ حَسِبْتم". "اینجور حساب کردید؟ محاسباتتان این است؟ " این محاسبه اشتباه است. چه محاسبهای؟ محاسبه اینکه تا قبل از اینکه معلوم شود کی مجاهد است و کی صبور، کسی بخواهد وارد بهشت شود.
ترجمه ساده امروزیاش میشود: این بهشت بیهزینه است، بهشت رایگان است؛ به صرف اینکه ما ادعایی بکنیم، حرفی بزنیم، حتی اظهار بکنیم خدا را قبول داریم، امام حسین را قبول داریم، تمام شد! به صرف اظهارش فکر کردی دیگر میروی بهشت؟ فکر کردید من این چیزهایی که وعده دادم به مؤمنان، اینهایی که گفتم بهتان میدهم، این مال همانی است که به زبان بیاورد؟ این یک محاسبه غلطی است.
دو جور آدم این محاسبه غلط را میکند: گاهی خود مؤمنین، گاهی آدمهای روبروی مؤمنین. آدمهای روبروی مؤمنین میگویند: "اگر ایمان چیز خوبی بود، اگر ایمان بهدرد میخورد، فایده داشت، شما حالوروزتان این نبود! اینقدر گدا و گشنه و بدبخت و بیچاره و اینها نبودید! هرچه بیشتر از خدا و پیغمبر میگویید بیشتر گرفتار میشوید!" پاسخ به اینها این است که: خیلی از اینهایی که ادعای ایمان میکنند، ایمانشان واقعی نیست. بعدش هم خیلی از اینها امتحان است، دوره را باید رد بکنند تا به نتیجه برسد. نمیشود به صرف اینکه اینها ادعای ایمان دارند بگوییم: "خب، شما که مؤمنید پس چرا هیچی نشد؟ پس معلوم میشود خبری نیست!" نخیر. به ادعایش خدا چیزی نمیدهد. آنهایی که در مورد مؤمنین فرموده میدهم، مال مدعیان ایمان نیست، مال آنهایی است که واقعاً ایمان دارند. فرقش چیست؟ فرقش در امتحان ظاهر میشود.
پس یک دستهای که این محاسبه غلط را دارند، گروه روبروی مؤمنیناند. یک دستهای که این محاسبه غلط را دارند، خود مؤمنین (خیال میکنند): "دیگر چون از خدا و امام حسین و اینها گفتند، دیگر تمام است." گاهی ما هم یک همچین فکرهایی میکنیم. میگوییم: "ما امام حسین را داریم آقا! نه آقا! مگر میشود اینجوری بشود؟"
گاهی خود ماها، مثلاً، یک سری چیزها روی حساب محاسباتی پیش میآید. قبلاً پیش آمده، مواردی بوده که پیش میآمده که مثلاً: "آقا ممکن است فلان اتفاق بیفتد؟ حالا مثلاً جنگ بشود، آنجور بشود، آنجور بشود؟" جواب میدهیم "نه آقا! امام حسین داریم." یا "نه آقا! ما خدا داریم. نه، اینجوری نمیشود." همان امام حسینی که دارید، اتفاقاً میخواهد که اینجوری بشود.
خود امام حسینی که شما پشتت بهش گرم است و دلت بهش گرم است، خود او صد مرحله سختتر از اینها را گذرانده است. مثلاً آقا - مثلاً میگویم، حالا فکر نکنی واقعاً مثال من این است - مثلاً آقا ممکن است یک وقتی قحطی بشود، بر فرض؛ ایشالا که نمیشود به عنایت الهی. آقا ممکن است این پیش بیاید. "نه آقا! ما امام حسین داریم." بابا! خود امام حسین سه روز تشنگی تحمل کرد. بله، البته گاهی ممکن است به خاطر اشتباه ما باشد؛ عقوبت الهی باشد. گاهی امتحان باشد. "خدا که امام حسین را که عقوبت نکرده بود!" که "خدا از امام حسین هم امتحان میگیرد؟" خدا به امام حسین هم هرچه داده بابت جهاد امام حسین داده، به زحمت امام حسین داده. فرق امام حسین با ما در همین است. میگوییم: "خب، آن خوب بوده ما بد بودیم." خب، چرا آن خوب بوده ما بد بودیم؟ چون مجاهدت کرده، ما مجاهدت نمیکنیم. خوب و بد بودن به این است.
"من که یک ذاتی..." البته گوهر وجودی آنها با ماها تفاوت دارد؛ بله، خیلی خالصتر است، خیلی عالی. ولی این نیست که خدای متعال از اولی که خلق کرد، یک دانه موجود فولآپشن خلق کرد با همه امکانات و کمالات و اینها به نام امیرالمؤمنین، "چون دوستش دارم، همینجوری حال کرده بود، خوشش میآمد، دیگر گفت تو علی برو عشقش را بکن، نوش جونت. بقیهاش را پدرشان را درمیآورم!"
نه! برای بنده پیش آمده بود در حرم امیرالمؤمنین، یک جوانی سؤال میکرد (از امیرالمؤمنین علیه السلام) میگفتش که: "چرا خدا من را علی ابن ابیطالب خلق نکرد؟ چرا خدا پارتیبازی کرد؟ چرا هرچه بود داد به علی ابن ابیطالب؟" محاسبه غلط این است. فکر کرده اصلاً خدا از همان روز اول همه دکمهها را آنور زده فعال کرده به این بدبخت هم گفته: "برو برو! خوشم نمیآید، برو بیرون!" پاسخ هم این است: "تو حاضر بودی دستت را ببندند در خیابانها بچرخانند؟ همسرت را با آن وضعیت جلو چشمت به شهادت برسانند؟ ۲۵ سال حقت را بخورند به خاطر مصالح سکوت؟" که نه، شما میگویید امیرالمؤمنین ۲۵ سال سکوت کرد. سکوت نکرد. ۲۵ سال در حمایت از این افرادی که به غصب کرده بودند خلافتش را، حرف زد که چرخ این حکومت اسلامی بچرخد.
من بهت وعده تضمینی میدهم. خدا از اول تو را بکند امیرالمؤمنین. شیرینیهاش، مزههایش، خدا چقدر علم داده به امیرالمؤمنین؟ چه مقاماتی داده؟ "قسیم الجنة و النار"، هرکی دوستش داشته باشد میرود بهشت. "همه عالم را اشراف داشته، جبرئیل نمیدانم میآمده اینطور میکرده!" علوم امیرالمؤمنین! او اینها را میشنود. مفتی بهش داده؟ خوشش میآمده... داده به این؟ اینجوری بوده؟ گفته: "تورم که دارم اینها را بهت میدهم چون میدانم بیشتر از همه میدویی." شما میروی زیارت امینالله میخوانی چی میگویی؟ میگویی: "أشهد أنک قد أقمت الصلات، و آتیت الزکات..." بقیهاش؟ میگوید آن اصلیاش را: "و جاهدت فی الله حق جهاده."
من آمدم اینجا شهادت بدهم. من آمدم زیارت تو را، تو را "امینالله" میدانم. "امینالله"، امانتدار خدا. خیلی حرف است! یک کسی چی باشد که خدا این را کامل بهش اعتماد صددرصد دارد؟ یعنی یک ذره خیانت نمیکند. خیلی حرف است! خود ماها در مسائل مالیمان در مورد کسی شاید نتوانیم اینجوری بگوییم. بعد خدا به گنجینههای عالم یک نفر را امین بداند؟ میشود "امینالله". چرا؟ شما در زیارت امینالله میگویی: "السلام علیک یا امینالله." بعد "تو خیلی دیگر خدا خوشش میآمد و اینها! دیگر بالاخره یک فرقی بین ما و شما بوده! عرب بودید اینها، ما بدبختها، فارس و اینها! دیگر پدر و مادرتان هم مثلاً اینجوری..." "حق جهاده" آن جهاد را گذاشتی وسط که اینجور دل بردی از خدا. هرکی دیگر همینجور مجاهدت کند دل میبرد از خدا. سیاه و سفید و عرب و عجم و اینها ندارد.
کسی در خانه پیغمبرش بوده رفته جهنم. کسی در خانه فرعونش بوده رفته بهشت. قرآن نیست؟ آیات آخر سوره مبارکه تحریم مگر نیست؟ میگوید: "من زن دارم، زن... زن دارم." خدا نمیگوید: "من زن دارم" یعنی همسر دارم. یعنی بنده زن دارم. در خانه پیغمبر بوده به نام نوح، در خانه پیغمبر بوده به نام لوط. الآن کجاست؟ آقا در جهنم. یک زن دیگر هم دارم، بنده من. در خانه فرعون بوده. الآن کجاست؟ نه، در بهشت معمولی! چون گفت: "رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة." مقام شهدا را خواست، شهید هم شد. آسیه. آسیه شهید شد به دست فرعون. به میخ کشید آسیه را. فرعون با ذیالأتاد، فرعون مخالفینش را به میخ میکشید، میخ میزد در دست و پای اینها. تحقیرشان میکرد با شکنجههای شدید. اینجوری. از در خانه فرعون. زن. نه مرد! "مقامات و کمالات هم چون هرچی میشنوند میگویند: اولیای خدا، عرفا، اینها همه مردند! میگویند پس خانمها چی؟" خدا مخصوصاً خانم ذکر کرده در قرآن. خواسته شخصیت برجسته بگوید. هم بدهاش را خانمها را گفته، هم خوبهاش را خانمها را گفته. از غیر انبیا هم گفته که اشتباه نشود فکر کنی که اینها مال آنها بود و بقیه دیگر بروند کشکشان را بمکند.
میشود زن باشد در خانه پیغمبر. "آقا! دیگر امکانات از این بهتر برای هدایت؟" آنهم پیغمبری که ۹۵۰ سال دعوت کرده مردم را. حضرت نوح. "سلام علی نوح فی العالمین" میفرماید. "من در همه هستی گفتم باید به نوح سلام بفرستی." یعنی محبوب همه کائنات است. کسی که در همه کائنات محبوب است در خانه خودش طرفدار ندارد؟ نه خانمش، نه پسرش. "جالب نیست؟" آدمیزاد! این را میخواهد بگوید. یک وقتی نگویی: "آقا! ما که شوهر فلان نداریم، آن آخه شوهرش اینجور بود. آن آخه باباش آنطور بود. آخه در حوزه علمیه قم به دنیا آمده بود. آن آخه نافش را در فیضیه بریدند." نخیر! مورد داریم از در خانه فرعون. خانه فرعون، نه محلشان، نه کوچه پشتی! همسر فرعون. زنش بد بود، شوهر خوب شد. شوهره بد بود، زن خوب شد. اصلاً یکی برگردد بگوید: "خب، ببینید! خانمها خیلی اختیار که ندارند که." جواب: "آقا خوب میتواند خودش راهش را انتخاب کند. خانمش هم بد باشد راهش را انتخاب میکند، میرود راه خوب." میگویم: "نه! آقاهه بد بود، فرعون هم بود." فرعون ها! خانمه راه را انتخاب کرد و رفت، شهید شد: "عندک فی الجنة."
دیدی مقامات به چیست؟ به جهاد، به صبر. فکر کردی بهشت را من همینجوری میدهم امیرالمؤمنین، امام حسین؟ بعد ماها "یا علی" میگوییم از دیوار میپریم. "ما علی داریم." آن طرف شعر گفته بود، گفته بود که: "حسابش با علی است. "خلاصه هرچه خواهی گناه کن." حالا من بیتش را کامل یادم نمیآید و اینها. "امیرالمؤمنین داریم. خیلی باعشق است." چقدر هنری بهخرجداده و روحالقدس در دهان این دمیده است. چه بیتی گفتیم! "ما هرچه خواهی گناه کن، آنور علی ابن ابیطالب هست." گوشم خواب دید. امیرالمؤمنین علیه السلام را فرمود: "که حسابش قطعاً با علی است، شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن." حساب نتوانسته بکند. برای تو حساب کند؟ این آقا هرچه دارد به واسطه طاعت خودش دارد. بعد تو میخواهی معصیت کنی به طاعت یکی دیگر بری؟ میشود! پیغمبر اکرم به فاطمه زهرا فرمود - حالا فاطمه زهرا معصوم، سیده نساء العالمین - پیغمبر میخواهد به ماها تذکر بدهد: "پیش خودت نگو من دختر پیغمبرم، جایم تضمینی است در بهشت. من پیغمبرم، بهشت بروم با حسابوکتاب میروم بهشت. خدا از من هم حسابوکتاب میکند. تو فکر نکنی تو را به واسطه من راه میدهند. من خودم باید کارت نشان بدهم. فکر نکنی تو با منی ردت میکنند." "ما بچهپیغمبریم، سیدیم و فلان. ما محبیم. ما زائریم." بله، آن هم که گفته زائر امام حسین بهشت بهشت واجب میشود. کسی که گریه میکند، بهشت واجب میشود. معلوم میشود در این گریه، در این زیارت، یک زحمتی، یک جهادی، یک صبری نهفته است. هم انجام دادن این زیارت است، هم آن گریه، رسیدن بهش، هم نگهداشتنش. نگهداشتنش! وگرنه ما زائر داشتیم. "هرکی رفت کربلا دیگر کلاً تمام شد." نه آقا!
عملیات مرصاد. عملیات مرصاد میدانید دیگر، همه عزیزان من، بزرگان، محاسنسفیدها، بزرگترهای بنده، بیشتر از بنده خبر دارند. بعد از قبول قطعنامه، جمهوری اسلامی دوباره جنگ شد. بله. عراق حمله کرد. این بار کیا حمله کردند از عراق؟ منافقین. خدا خیرتان بدهد! لشکر فارسیزبان دشمن. جنگ ایران و عراق: فارسها از آنور، از عراق به ما حمله کردند. اینور عراقیها مثل ابومهدی المهندس دفاع میکردند. عراقی داشتیم از ایران دفاع میکرد، ایرانی داشتیم به ایران حمله میکرد. خیلی بامزه است! مثلاً الان دیگر آمریکایی پا شده آمده اینجا، در تشییع رهبری آمریکایی به انگلیسی "مرگ بر آمریکا" میگوید، ایرانیه رفته به آمریکا و اسرائیل گفته: "بزن ایران را." دنیای دیوانهخانهای است واقعاً! همه چیز خراباتی.
ایرانیها حمله میکردند که "ایران را بگیرند!"، "عراقیها دفاع میکردند که عراقیها نیایند ایران را بگیرند!" عملیات مرصاد. عملیات مرصاد شد. البته صدام برایش شهرام بهرام نداشت، هم عراق میزد، هم ایران میزد، هم حلبچه مال خودش بود زد، هم شیعه میزد، هم سنی میزد. فرقی نمیکرد. خدا عذابش را بیشتر کند. عملیات مرصاد که شد، چی شد؟ این گروهک منافقین. مسعود رجوی، مریم رجوی، خدا نابودشان کند، خدا عذابشان را بیشتر کند. اینها که راه افتادند، شما فکر میکنید اینها مثلاً یک مشت بیدین، گبر و اینها بودند؟ البته بودند در واقع قضیه بودند ولی در ظاهر قضیه چی؟ این را شاید نشنیده باشید، کمتر شنیده باشید. این عملیاتی که ما بهش میگوییم مرصاد، آنها میگویند "فروغ جاویدان." کجا رفتند با همدیگر پیمان بستند تا آخرین قطره خونشان در این راه مجاهدت کنند و دلاوری نشان بدهند؟ وصیتنامههایشان را کجا نوشتند؟ در حرم حضرت عباس علیه السلام کربلا. "میرود، میرود بهشت." نه! اینجوری هم داریم. از کربلا میآیند که جنایت بکنند. بچهکوچک سر میبریدند، زن سر میبریدند، پیرمرد سر میبریدند. کجا وصیت کردند؟ حرم حضرت عباس علیه السلام.
مطلب این است. داستان به ما میخواهد بگوید: "آقا! نگویی این دیگر حالا در حرم دیدیمش." بله، ما که باید بنا را به این بگذاریم که وقتی جای خوب دیدیم با حسن ظن داشته باشیم. جامعه ایمانی این است. ما که پرونده اعمال که دست ما نیستش، حسابوکتاب بقیه را ما نداریم. ولی این هم نیست که بخواهیم به خطای محاسباتی بیفتیم که: "دیگر یک بار رفتیم کربلا دیگر همه چیز درست است." نه آقا! بعضی ده بار هم رفتند کربلا، الان جهنم حسابرس سخت هم دارد. همین محمدرضا پهلوی میآمد اینجا، صدام آقا بالاسر امام رضا نماز خوانده. عکسش موجود است. مگر امام صادق نفرمود: "هرکی زیارت فرزندم علی ابن موسی الرضا بیاید، قیامت میروم دستش را میگیرم، خودم میبرمش بهشت." این روایت است. روایت از امام صادق علیه السلام: "أخذت بیدی." دستش را میگیرم، خودم میبرمش بهشت. صدام آمده اینجا بالاسر امام رضا نماز خوانده. عکسش موجود است. در اینترنت بزنید: "نماز صدام در حرم امام رضا علیه السلام." امام صادق در محشر دنبال میگردد صدام را پیدا کند، دستش را بگیرد. "زائر امام رضا! کجایی؟"
اینها ما را به خطا میاندازد. به همین دلیل یک عنوان، یک زیارت، یک سلام چه ارزش دارد، که قیمت دارد. ولی نه به ادعا. نه از آدم مدعی. سلام آدم مدعی نه، زیارت امام رضا آدم مدعی نه. آدمی که ثابت کند امام رضا را قبول دارد. ثابت کند این ارزش دارد. این یک سلامش هم ارزش دارد. با چی ثابت میشود؟ جهاد، صبر. این دو تا. هرکی هم هرچی دارد از این دو تا دارد. همه کمالات مال این دو تاست. هرکی بیشتر و بهتر دارد، مقامش بالاتر است.
این رهبر شهید، این مرد بزرگ، این مرد استثنایی. شاید بشود گفت بزرگترین مجاهدی بود که ما، که در نسل خودمان که دیدیم، که واقعاً بزرگترین مجاهد زمانه ما این مرد بود. ما حسابوکتاب قیامتی و ملکوتیاش را نداریم ولی آنقدری که در تاریخ نگاه میکنیم هم میبینیم مجاهدی به عظمت این آدم در تاریخ بعد از اهل بیت پیدا نمیشود. الان به نظرم برای این حرفها زود است. ۵۰ سال دیگر این حرفها را که بگویند همه میگویند: "راست میگوید. راست میگوید. خوشا به حال آنهایی که نسل خامنهای (را دیدند)، آنها کی بودند؟ آنها چی بودند؟ او کی چه آدمی را دیدند؟ با کی زندگی کردند؟"
الان فعلاً از ایشان گفتن، ماها هنوز درگیر قیمت مرغ و قیمت مسکن و تورم و اینهاییم که مسئولیت کسانی غیر از ایشان بوده است. از کی اقتصاد مقاومتی را مطرح کرده بود؟ از سال ۸۷. ایشان شعارهای کشور را میبرد، شعارهای اول سال را میبرد به سمت مسائل اقتصادی از سال ۸۷. کی تحریم دشمن (شروع شد)؟ سال ۹۰. از کی ایشان میفهمند: "من دارم میبینم دشمن دنبال این است که ما را در فشار اقتصادی بگذارد." شروع میکند راهکار دادن، راهحل دادن. خب، خیلیهایش هم عمل نمیشود. حالا حرف زیاد است در این زمینه.
این مرد مجاهد. بعد شما ببینید، ادبیات این آدم در مورد هرچی میخواسته صحبت بکند، ادبیات، ادبیات جهاد. جهاد اقتصادی، جهاد علمی، جهاد فرهنگی، جهاد تبیین. هر موضوعی را به چشم جهاد. جهاد کبیر که واقعاً خودش در اوج این جهاد بود. جهاد کبیر چیست؟ در قرآن میفرماید: "و لا تطع الکافرین و جاهدهم به جهاداً کبیراً." یک وقت زیر بار حرف زور این کافران نروید! آقا سخت است! باشد. به این میگویند جهاد کبیر. جهاد بزرگ. این مرد خودش نماد کامل این جهاد بود. در آنهمه فشار با آن سن، تا آخر مثل مرد محکم یکتنه ایستاد. حتی حاضر نشد پناهگاه برود یک گوشهای مثلاً بخواهند پیدایش کنند بزنندش. "نه، من روز ماه رمضان صبح در محل کارم، در دفتر نظامی خودم نشستهام دارم قرآن میخوانم با خانواده."
با اینکه ایشان تربیتشده امام راحل عظیمالشأن ماست، عرض میکنم ما مقامات معنوی را خبر نداریم. آن را خدا میداند. اخلاص و نیتهای آدمها را خدا میداند ولی مقامات ظاهری را که نگاه میکنیم، چه مقامات ظاهری با مقامات معنوی فرق میکند. مثلاً امیرالمؤمنین علیه السلام، مقام معنویاش از امام حسین بالاتر است ولی خدا یک سری چیزها به امام حسین داده، به امیرالمؤمنین هم نداده. شما حرم امیرالمؤمنین بروید نمازتان را باید شکسته بخوانید. حرم امام حسین میتوانی نمازت را کامل بخوانی. شما خاک قبر امیرالمؤمنین را اگر بخورید، فعل حرام، گناه کبیره انجام دادید. خاک قبر امام حسین را که بخورید خدا شفا میدهد. "بانک امیرالمؤمنین بالاتر از امام حسین است؟" خدای (من)، مقام به امام حسین داده. دلایلی هم دارد، حسابوکتاب هم دارد که الان وقتش نیست بخواهم اشاره کنم.
با اینکه رهبر شهید ما شاگرد امام راحل بود ولی خدا یک مقاماتی را به ایشان داده بود، به امام راحل هم نداده. ایشان جانباز بود. امام به حسب ظاهر از این محروم بود. ایشان سالها شکنجه شده بود. ساواک، زندان، زندانهای مخوف. بخوانید این خاطرات ایشان وحشتناک است. شکنجههایی که به اینها میدادند. چقدرها زیر این شکنجهها جان دادند و آخر هم خدا شهادت را نصیب ایشان کرد. نه شهادت طبیعی، نه شهادت فردی، شهادت خانوادگی. شهادت جمعی. با دختر، با نوه، با عروس، با داماد. امام بزرگوار ما البته هم پسر شهید بود هم پدر شهید بود. هر دو هم مصطفی بودند. امام راحل پسر شهید سید مصطفی، پدر شهید سید مصطفی. این البته مقامی بود که امام راحل ما داشت ولی باز این هم در آن امتیازی رهبر شهیدمان داشت. با نوه کوچک، با دخترش، با عروسش، با دامادش خودش شهید بشود. کمالات این مرد بزرگ این محصول جهاد عظیم این آدم است. خدا چیها عنایت کرد به این مرد بزرگ. باید البته بنشینیم حالا حالاها در کمالات این مرد بزرگ صحبت بکنیم.
ابعاد مختلف جهادی که این مرد کرد. جهاد یعنی چی؟ یعنی هرجا دشمن یک ارادهای دارد میخواهد محقق بکند، وایسی بگویی: "نمیگذارم محقق بشود." جهاد خب، زحمت دارد. بعدش صبر میآید. حالا این دشمن، یک دشمن بیرون است. یک دشمن در خودمان است. دشمن در خودمان این هواهای نفسانی، این تمایلات آلوده. آن دشمن بیرون یک شیطان جن است، یک شیطان انس. روبروی اینها در آمدن. یکی دوتا هم نیستند. با همه اینها درگیر شدن، تحمل کردن سختیها را به جان خریدن، آزار دیدن، محروم ماندن، حرف شنیدن. اوه! حالا در مورد ایشان یک مقدار این چهار ماه مطالبی گفته شده. خیلی بیشتر از آن البته. خیلیهایی که میتوانستند خیلی چیزها بگویند رفتند. خیلیهایشان رفتند. شهید سید حسن نصرالله، شهید سلیمانی. خیلی شخصیتهایی که امروز اگر بودند البته اینها شاید دق میکردند. یعنی خدا خواست نباشند این روز سخت را ببینند. شهید سلیمانی میفرمود: "والله، والله، والله! یکی از شئون عاقبتبهخیری، رابطه دلی داشتن با این مرد بزرگی، حکیم بزرگی که امروز سکان این انقلاب دستش است. کسی به ایشان علاقه داشته باشد عاقبتبهخیر میشود." این خیلی حرف عجیبی است. چقدر باید یک آدم بزرگ بشود که اتصال به او پیش خدای متعال برای آدم آبرو بیاورد. البته اتصال واقعی، نه ادعایی. اتصال واقعی، علاقه واقعی. علاقهای که در عمل آدم نشان بدهد.
مثل اینها که آمدند تشییع، متلک شنیدند، زخمزبان شنیدند. آمدند. خدا میداند چه اجری دارد این تشییعی که برای (تشییع) مرد بزرگ شد. حالا در تهران و قم. مشهدش هم مانده. انشاءالله خدا به همهمان توفیق بدهد از این فیض استفاده بکنیم. ماها چیزی به این رهبر شهید نمیدهیم. ما ازش میگیریم. خیر گیر ما میآید. نه آن مرد! این مرد به ماها نیست. او کارش را کرد، رفت. چهار ماه است میهمان سفره مقربین شده. گیر ماها میآید. خدا میداند چه گرههایی از ما باز میشود. چه مشکلاتی از ما حل میشود. امروز در جلسهای عرض کردم، گفتم: "یک رهبر بزرگ، این مرد بزرگ، کسی بود که یک بچه ازش انگشتر میخواست میداد. هر کسی هر جایی پیام میداد: آقا من چفیه میخواهم. آقا من هدیه میخواهم. تصمیم میخواهم، انگشتر هدیه میفرستاد. در همان مجلس میخواستند نشان میداد." الان که دستش باز است با آن مقامات بلندی که دارد، خدا همه عالم را به پایش میریزد. هرکی هم از هرجای عالم درخواست میکند میشنود. دستش هم باز است. میتواند. در این تشییع ماها چیزی گیرمان میآید. این مرد بزرگ. حالا انشاءالله فردا شب اگر خدمت عزیزان بودیم بیشتر در مورد رهبر شهیدم و تشییع این مرد بزرگ نکاتی را عرض میکنم.
جهاد بزرگی کرد. جهاد بینظیری که در عمرش همه ابعادش، همه زندگی این مجاهدت بود، زحمت بود، تلاش بود، فداکاری. خدا هم اجر بزرگی بهش داد. چهار ماه این مردم بیقرارند. بعد چهار ماه هنوز کسی طاقت ندارد این کلمه را بیاورد که "این رهبر شهید را میخواهیم زیر خاک ببریم. میخواهیم به خاک بسپاریم." هنوز این کلمه برایمان سنگین است. با اینکه دو تا تشییع برگزار شده. امشب هم که رهبر شهید مزد و اجرش را یک جور دیگر در این دنیا گرفت. میهمان امیرالمؤمنین، جدش. امشب در نجف. چقدر آرزومند زیارت بود! چقدر دلتنگ بود! همه را او فرستاد کربلا. این سالها همه ماها که رفتیم مدیون او بودیم. مدیون زحمت او بودیم. مدیون سربازهای او بودیم. تلاش قاسم سلیمانی، حشد شعبی، مدافعان حرم. اگر اینها نبودند مگر داعش چیزی از این حرمها میگذاشت؟ این بساط زیارت را برای ما جور کرد. همه ما را فرستاد کربلا. خودش در حسرت میسوخت. گرچه دوریم... "به یاد تو سخن میگوییم." یادتان است آقا بغض کرده بود بیت را میخواند: "من دلم تنگ است برای کربلا." هرکی رفت به یاد من هم باشد. امشب آقا نجف است، فردا کربلاست. در آغوش جدش سیدالشهداست. چه پذیرایی بکند امام حسین از این فرزند شهیدش!
بگذار من یک خط روضه بخوانم. این هم فرزند امام حسین است، حالا با چند نسل، با چند قرن فاصله. امام حسین در کربلا نشان داد آنهایی که در راه او جهاد میکنند عاشقانه، بین آنها با بچه خودش فرقی نمیگذارد. فرقی نمیگذارد. لذا یک جمله در مورد دو نفر بهکاررفته است. اشک بریزید، کیف بکنید. این اشکها را هم هدیه کنید به رهبر شهیدمان، هرچند او نیازی به هدیه ما ندارد. تقدیم کنیم به او بگوییم آقا امشب شما به یاد ما باشید، نجف. ما هر وقت کربلا رفتیم نایبالزیاره شما بودیم، به یاد شما بودیم. امشب از شما التماس دعا داریم. آقا فردا کربلا رفتیم، نایبالزیاره سلام ما را به جدت برسان.
یک جملهای "فوزا اخذا علی خده" در مورد دو نفر آمده. یکیاش آن صحنهای است که امام حسین رسید بالا سر جوانش علی اکبر. گفتند گونهاش را (صورتش را) گذاشت روی صورت علی اکبر. در مورد یک نفر دیگر هم برخی نقل کردند. یک غلام سیاهی بود در سپاه امام حسین علیه السلام. جون. غلام بود، غلام ابوذر بود در جوانی. بعد ابوذر غلام امام حسین شده بود. غلام رتبهای نداشت، جایگاه اجتماعی نداشت. این سیاهپوست هم بود، آفریقایی بود. آمد گفت آقا من هم میخواهم برایتان بجنگم. حضرت فرمود: نه نه، نمیخواهد. این فکر کرد امام حسین روی حساب اینکه این جایگاه اجتماعی ندارد میگوید. گفت: "میدانم آقا! من رویم سیاه است. من آبرویی ندارم. من زشتم. من کنار این سربازهای رشید تو چیزی بهحساب نمیآیم. من حسبونسبی ندارم. تنم هم بوی بد میدهد." اینها را گفت. نمیدانست با کی دارد صحبت میکند. با "رحمة الله الواسعة"، با این امام مهربان. همه را مثل بچه خودش میداند. یادتان است آقای شهید بارها: "من همه شماها را مثل بچههای خودم دوستتان دارم." آقا ما هم واقعاً احساس کردیم پدر از دست دادیم با رفتن شما. اینها از جدش امام حسین داشت. رهبر شهیدمان اینجوری بود. جون برگشت به امام حسین گفت: "بله، من میدانم رویم سیاه است، بوی بد میدهم، حسبونسبی هم ندارم. لابد بهخاطر این من را دک میکنید." حضرت فرمودند: "باشد برو میدان." رفت میدان. جانم! جنگید با عشق. زمین خورد. امام حسین خودش را رساند بالا سر جون. گفتند اینجا هم صورت گذاشت روی صورت جون، مثل پسرش.
یک دعایی هم کرد: "اللهم بیّض وجهه و طیّب ریحه." گفته بود "رویم سیاه است." امام حسین دعا کرد: "خدایا رویش را سفید کن." گفته بود "بدبواَم." امام حسین دعا کرد: "خدایا خوشبویش کن." گفته بود "بیکسوکارم." امام حسین دعا کرد: "خدایا با اجداد من محشورش کن. با مادرم فاطمه محشورش کن." راوی میگوید: "آمدیم جنازهها را عصر عاشورا، بعد عاشورا این جنازهها را پیدا کردیم و دفن خواستیم بکنیم و اینها. از یک گوشه این مقتل دیدیم یک بوی عجیبی میآید. یک رایحه عجیبی میآید. بوش با همه شهدا فرق میکند. همه را مست کرده." آمدیم بالا سرش تعجب کردیم. دیدیم این همین غلام سیاه امام حسین. "بوش کل کربلا را برداشته." حضرت برایش دعا کرد. گفته بود: "آقا! من بوی بد میدهم." آقا دعا کرد، خوشبو شد. جانم فدای تو یا اباعبدالله!
عرضم را تمام کنم. چقدر امام حسین میبینید مهماننواز است، مهربان است. از این رهبر شهیدمان هم اول شهادت پذیرایی کرده است. همین آقا چون به دلش زیارت کربلا مانده بود، با اینکه بعد از شهادت پرواز کرده رفته کربلا، امام حسین فرمودند: "من میدانم تو دوست داشتی با همین تنت بیایی کنار شش گوشه من. اسبابش را برایت جور میکنم. با همین تن خونآلودت بیا. با همین بدن پارهپاره بیا. همانجور که از بچههایم مراقبت کردم، در آغوش گرفتم، علی اکبرم را در آغوش گرفتم، تو را هم همانجور در آغوش میگیرم." فدای تو بشوم یا اباعبدالله! فکر همه بودی.
یک خط میخواهم روضه بخوانم. اگر میخواهید ناله بزنید. من احساس میکنم حتی فکر دشمنانش هم بود. این روضه یک خط است ولی ناله عمیق میخواهد. تاریخ دارد میگوید یک نفر آمد برای غارت ولی دیر رسید. نگاه کردید؟ عمامه را بردند، شمشیر را بردند، زره را بردند، کلاه خود بردند، کفش را بردند. دید چیزی نمانده. فقط یک انگشتر به دست مانده. اسمش بجدل بود ملعون. لا اله الا الله. نمیدانم چی بوده قضیه ولی مقتل اینطور میگوید: "میگوید این انگشتر را تنها نبرد و قطعالاصبع، انگشتر را با انگشت برد."
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه ششم: جنگ وجودی؛ جایی که مذاکره معنا ندارد
خطای محاسباتی
جلسه هفتم: پدیده مرجفون و هراسافکنی در جبهه خودی
خطای محاسباتی
جلسه هشتم: نظام محاسباتی قرآن و عبور از خطاهای راهبردی
خطای محاسباتی
جلسه نهم: چرا ایمان بدون امتحان پذیرفته نیست؟
خطای محاسباتی
جلسه دهم: استدراج الهی؛ غافلگیری دشمن در اوج غرور
خطای محاسباتی
جلسه دوازدهم: وفا با خائن، خیانت است
خطای محاسباتی
جلسه چهاردهم: جاهلیت مدرن و توهم پیروزی بدون جهاد
خطای محاسباتی
جلسه پانزدهم: شهید؛ برنده واقعی معامله با خدا
خطای محاسباتی
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات خطای محاسباتی
جلسه هفدهم: جهان اول، امت مؤمنان است نه ثروتمندان
خطای محاسباتی
جلسه بیستم: از غریزه تا وظیفه؛ مرز ایمان و جاهلیت
خطای محاسباتی
جلسه پانزدهم: شهید؛ برنده واقعی معامله با خدا
خطای محاسباتی
جلسه پنجم: فرعون در دام تقدیر؛ نصرت الهی در قلب دشمن
خطای محاسباتی
جلسه هجدهم: خون بر شمشیر پیروز است؛ یک شعار نیست
خطای محاسباتی
جلسه نوزدهم: ربّیون؛ یاران خستگیناپذیر پیامبران
خطای محاسباتی
جلسه ششم: جنگ وجودی؛ جایی که مذاکره معنا ندارد
خطای محاسباتی
جلسه هشتم: نظام محاسباتی قرآن و عبور از خطاهای راهبردی
خطای محاسباتی
در حال بارگذاری نظرات...