متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان قیام یوم الدین.
روزی که جلسۀ ماست و بحثمان ضبط می‌شود، شبش می‌شود شب رحلت یا شهادت نبی اکرم صلوات الله و سلام علیه. ایام شهادت امام رضا علیه السلام هم هست. از جانب ما، که امیدی نمی‌رود برای قبولی این بحث‌وگفت‌وگوها، به برکت اخلاص عزیزانی که با شوق و محبت و علاقه‌مندی این بحث‌ها را پیگیری می‌کنند و به برکت این روایت شریف و اثرگذاری که آخرین خطبۀ نبی اکرم بود در دوران پربرکت حیاتشان، اگر ثوابی به فضل الهی شامل حال این بحث و این جلسه بشود، تقدیم می‌کنیم به نبی اکرم صلوات الله و سلام علیه و از خدای متعال می‌خواهیم که شفاعت آن ذات مقدس و آن حقیقت یکپارچۀ نور را نصیب همۀ ما بکند، ان‌شاءالله.
ادامۀ روایت را که در واقع این روایت یک مانیفستی بود از ملکوت اعمال و حقایق ملکوتی (ملکوت اعمال هم وقتی گفته می‌شود، خصوصاً یعنی اثرات و بروزات این اعمال در عالم برزخ چیست؟) همین الان در برزخ حاضر است. ما هم که به برزخ منتقل می‌شویم، این‌ها را به این نحو، به این کیفیت می‌بینیم. همه‌اش با این نیست که بگویی مثل دنیاست که من یا در حال خیاطی‌ام، یا در حال نجاری‌ام، یا در حال بنایی‌ام و الان فقط اثربنایی‌ام را می‌بینم، یا اثرنجاری‌ام را می‌بینم، یا اثرخیاطی‌ام را می‌بینم. الان مشغول یکی از این‌ها هستم. تزاحم به محدودیت؛ آنجا اثرخیاطی و نجاری و بنایی و همۀ این‌ها یک آن حاضر است. همه‌اش با من است، در یک لحظه. و خودم را در این گستره می‌بینم که من همۀ این‌ها هستم و همۀ این آثار با من است.
خب، در ادامۀ روایت می‌فرماید که: «و من کانت له امرأه لم توافقه و لم تسبر رزقه الله تعالی و شقّت علیه و حملته ما لم یقدر علیه، لم یقبل الله منها حسنهً تتّقی بها النار». اگر کسی همسری داشته باشد، زنی داشته باشد (حالا اینجا عرض می‌شود که زن موضوعیت ندارد و مرد هم زن؛ ولی حالا به‌خصوص در مورد زن اشاره می‌کند) اگر کسی خانمی داشته باشد که این موافقش نباشد و صبر نمی‌کند این خانم به روزی این مرد (مرد هم زحمتش را می‌کشد، بالاخره همین‌قدر است سهمش از روزی. آدم مثلاً پرروزی نیست.) خب این خانم مثلاً مقایسه می‌کند با شوهرخواهرش، با برادر خودش، با مثلاً پسرخاله‌اش، با همسایه‌شان، با شوهر دوستش و می‌بیند که آن‌ها مثلاً یک صبح تا ظهر دویست تومان کاسب هستند، پانصد تومان کاسب هستند. این شوهر ما مثلاً یک صبح تا ظهر که چه عرض کنم، در کل ماهش مثلاً هفتادهزار تومان کاسب نیست. یک تومان هم نمی‌شود این درآمد دارد و صبر نمی‌کند. حالا خصوصاً در زندگی‌های ما طلبه‌ها، این خیلی نمود دارد. عرض می‌شود که همسران ما طلبه‌ها واقعاً، آن‌که غالباً آدم می‌بیند، به‌صورت غالب ما دیدیم، واقعاً فرشته است. یعنی دست این‌ها را بوسید؛ بگو عبادات ما طلبه‌ها، باران دست این خانم را ببوسیم که با این شرایط سخت زندگی ما را تحمل می‌کند.
بندۀ خودم خاطرات عجیب‌غریبی دارم، اگر بخواهم تعریف کنم و می‌ترسم باور نکنید. خلاصه به چه نحوی بود و این‌ها، و آدم شرمندۀ این محبت‌ها می‌شود که بعضی همسران طلبه، از زندگی خوبی که داشتند در دوران مجردی، وقتی دختر خانه بودند تشکیلاتی بود و در خدمتشان بودند و بالاخره خوب به آن‌ها می‌رسیدند: خوراک خوب، پوشاک خوب، وضع خوب، آسایش خوب؛ آمدند زن طلبه شدند، با اقل درآمد و در شرایط و در مشکلات اجتماعی و سیاسی و تنگناهای هم سخت‌ترین شرایط اقتصادی را تحمل کنی، هم کلی هم بشنوی از این و آن و بیرون، بدترین تهمت‌ها و متلک‌ها و نفرت‌پراکنی‌ها، به‌چشم ببینی، ببینی در زندگی‌ات این آزارها و صدمات را، و تحمل کنی. این‌ها که در روایت فرمود که این‌ها «کارگران خداوند» هستند.
«امان الله»، «کارگر خدا» خیلی تعبیر فوق‌العاده‌ای است. کارگرها! الان چطور خودشان را حرم امام حسین مثلاً جزء ستاد بازسازی عتبات باشند؟ بیمارستان سامرا، آن ایامی که یادم هست بازسازی جدی بود، بعضی افراد دو ماه، سه ماه، آن پشت کانکس‌هایی بود، بنده رفته بودم، در اتاقک‌های عجیب‌غریبی نجف را دیده بودم، سامرا را دیده بودم. حالا نجف اوضاعش بهتر بود، اتاق درست‌وحسابی با سیمان درست کرده بودند، در قشنگ همین کانکس‌هایی که در زلزله‌زده‌ها حالا دادند یا ندادند، مثل همین‌ها بود. طرف سه ماه آنجا زندگی می‌کرد که به‌عنوان کارگر امام عسکری و امام هادی مثلاً به‌حساب بیاید. این عامل و کارگزار و کارپرداز امام زمان به‌حساب بیاید.
می‌روند مثلاً بازسازی عتبات در کربلا یا همین جا حرم امام رضا. چقدر افتخار! آدم خادم حرم، تازه خادم باز با عامل فرق می‌کند. خادم یعنی خودت رفتی یک کاری را دوش گرفتی. حضرت به تو نگفتند برو این کار را انجام بده. این خانمی که این شکلی تحمل می‌کند و راه می‌آید و می‌سازد با شوهرش و این سختی‌ها را، مخصوصاً الان وضعیت چطور است؟ وضعیت اقتصادی که حالا در مورد برزخ مسئولین بخش بعدی یک بخش فوق‌العاده‌ای است و دست‌به‌دست کنیم برسد به مسئولین محترم که حالا می‌خوانیم، ان‌شاءالله.
در این وضعیتی که همه خبر داریم اوضاع چیست، دیگر باید با هم کنار بیاییم. دیگر به هر حال قبلاً دو تا نان بوده، الان شده یک نان. دو تا صابون بوده، شده یک صابون. دیگر خرج‌های دیگر را که نمی‌گویم. همین که ضروریات زندگی است، خمیر دندان است. باید جوری سر کرد و دیگر با این بستۀ نمک و با این چهار تا پوشک و با این‌ها دیگر باید جوری کنار آمد. در این اوضاع تنگنای اقتصادی که البته خب انصافاً هم نگاه کنیم منحصر به ایران هم نیست. حالا ما درست است دلمان… ولی اختصاص به ایران هم ندارد. همۀ دنیا وضعیت، وضعیت به‌هم‌ریخته‌ای است و شرایط بسیار بحرانی.
به هر حال، اگر یک خانمی اهل صبر نبود در این شرایط، ملکوت خانه و خانواده است دیگر. موافق شوهرش نبود، وفاق نداشت، جور درنمی‌آمد، سازگار نبود، سرناسازگاری داشت، صبوری نمی‌کرد به این رزق شوهر. ولی یک وقتی حالا شوهر، عرض می‌کنم مایه نمی‌گذارد، کار نمی‌کند، تنبل است. آن حالا، آن هم باز شرایط بالاخره باید آدم ببیند و بسنجد و این‌ها، مصلحت‌سنجی بکند و حالا آنجا می‌شود یک جوری بالاخره این را سوقش داد، یک جوری برنامه‌ریزی کرد و حرکتش داد، هلش داد برای کار. و واقعاً کار طلبگی این شکلی است. یعنی یک طلبه فاضل شبانه‌روزش می‌شود مثل مرحوم علامه طباطبایی که روزی شانزده ساعت فعالیت علمی داشتند، تا هیجده، هیجده ساعت. این سال‌های آخر هیجده ساعت، هیجده ساعت فعالیت علمی می‌کردند. پول نداشت یک عمامه بخرد. علامۀ طباطبایی است که دیگر در رأس ماست و اجارۀ خانه که نداشت و تا آخر عمر هم که مستأجر بوده و منزل ایشان هم کوچک بوده؛ در جلساتشان را نمی‌توانستند در خانۀ خودشان برگزار کنند و این دوستانی هم که می‌رفتند منزل ایشان، خیلی شرمنده می‌شدند از اینکه مثلاً همۀ زندگی این‌جوری است، بعد بیایند، کل زندگی ایشان تحت‌الشعاع قرار می‌گیرد که دو دقیقه، دو تا شاگرد سؤال بکنند. جلسات خاصی، گردشی بوده، می‌چرخیده در خانۀ… جلسات خاصشان طبقه‌بندی بوده، آن طبقۀ عمومی‌ترش که مرحوم آیت‌الله انصاری شیرازی، بزرگان این شکلی بودند، طبقۀ عمومی‌تر یعنی متوسطین بودند. طبقۀ خاص‌ترش که دیگر همان جلسۀ مرحوم آیت‌الله پهلوانی، آیت‌الله جعفری تهرانی و این‌ها بودند که بعداً حالا هم کتاب «ثمرات الحیات» سبد حیات شد، یکی‌اش کتاب، یکی دیگر از این جنس جلسات بوده. آن جلسات عمومی‌ترشان که مثلاً بیست نفری می‌شدند و این‌ها گردشی بوده، می‌چرخیده در خانه‌های برخی از اهالی آن جلسه جزء جلسۀ خواصین هم بودند.
این دیگر در رأس علمای ماست دیگر. علامۀ طباطبایی که دنیا در برابر او تعظیم می‌کنند و به عظمت شیعه پی برده. این عمامه چقدر شسته شده بود، آبی شده بود، سرمه‌ای هم نه دیگر، آبی شده بود. و استاد ما می‌فرمود که اولین باری که من علامه را دیدم در مشهد زیارتشان کردم، گفتند که منزل آقای، به نظرم میلانی بوده، جلوی در منزل ایشان. گفتند که من دیدم به دست لرزان، دکمه‌های باز، قبای مندرس، قبای پاره، عمامۀ رنگ و رو رفته، کسی دارد به دست لرزان پیرمردی می‌آید. گفتند که من با خود گفتم احتمالاً ایشان یکی از روضه‌خوان‌های مشهد است. من راه را باز کردم که ایشان بیاید برود تو. گفتم به احترام روضه‌خوان بودنش و پیرمرد بودنش. بعد رفتم دیدم همه بلند شدند: «آقای طباطبایی، طباطبایی، علامۀ طباطبایی، فلان آقای فلان…» علامۀ طباطبایی بود. و همسر ایشان که خب ما زیاد ذکرخیر کردیم از این دو بزرگوار که ان‌شاءالله سر سفرۀ نبی اکرم که هستند، حتماً ان‌شاءالله آنجا نمی‌توانیم بگوییم سر سفرۀ مهمان باشند، مهمان که حالا هستند. از آن‌ها که نصیبشان می‌شود، یک چیزی هم برای ما کنار بگذارید.
عرض کنم که یک وقت این‌جوری است، یعنی زحمت می‌کشد، درآمد آخرش آن‌قدر خود را وقف کرده. دیگر حالا عرض می‌کنم این شکلی است. حالا زندگی‌های شبه‌طلبگی هم این شکلی است. حالا رفقایی که در مجموعۀ ما فعال خالصانه مهندس مملکت که چقدر زحمت کشیده و کار کرده، طلبه‌هایمان که جدا، بچه‌های دانشجو‌یمان هم که حالا نوعاً مهندسان این‌ها مخلصانه، فداکارانه، بدون چشم‌داشت، بدون پولی، مزدی، کاری، حتی گاهی در حد یک تحسین و یک باریکلا و این‌ها. از ما کار برآید، رفقا را تحسین خواهد کرد. انتصاب به ما دارند. از چشم اهل بیت نیفتند، بقیه حالا مهم این است.
عرض کنم که این‌ها هم همین است. یعنی زحمت و تلاش و این‌ها. خب، کار فرهنگی، کار جهادی، اصلاً همین است. همۀ زورمان را می‌زنیم، به اقل آن سود مادی اکتفا می‌کنیم. اصلاً معمولاً هم ندارد. یعنی کارهای این شکلی. قاسم سلیمانی رضوان الله علیه که شما منزل ایشان را دیدید. وقتی که رفتند، آن مبل خانۀ ایشان بود، آن دیوار ترک‌خورده بود، آن فرش کف خانۀ ایشان بود. تازه ایشان می‌گفت من خانۀ رهبر انقلاب که رفتم، شرمنده شدم، اولین باری که رفتم جلسۀ خصوصی، چون چهارشنبه جلسۀ خصوصی، اولین باری که جلسه در منزل و اندرونی خانۀ ایشان بود، من شرمنده شدم از همانی که در خانه دارم. کلام فرش کف خانۀ حاج قاسم شما نگاه کنید که فرش گذاشته یا نه. مثلاً، حالا نمی‌خواهم خدایی نکرده اهانتی به جایگاه ایشان باشد. می‌خواهم آن سطح اقل زندگی ایشان را بگویم و اتفاقاً این‌که مردان بزرگ به این چیزها بی‌اعتنا بودند و این نشان می‌دهد آن همسر چقدر همسر بزرگی است. همیشه این‌هایی که این‌جور جلو هستند و موفقند، خود رهبر انقلاب تأکید داشتند که من محصول دو زنم و این فعالیت‌های من، یکی مادرم، همسرم و به‌ویژه از همسر بزرگوارشان که خدا طول عمر با عزت بهشان بدهد و حق بزرگی به گردن ماهایی دارد که ما خودمان را علاقه‌مند به رهبری می‌دانیم. حالا آن‌ها که در این فضا نیستند که درس قیامت بر آن‌ها معلوم می‌شود که این بانو و این رهبر عزیز چه جایگاه بلندی دارد. رهبری ان‌شاءالله چند جلسۀ بعد، ترک، حالا متن کتاب دو، سه جلسه در مورد ایشان مفصل صحبت می‌کنیم، چون آخر کتاب بحثی که حساب ذهن ما را درگیر کرده، داریم برایش مطالب مرتب می‌کنیم و چند ماه، یعنی هیچ بخشی از صیغ در قیامت، آن‌قدر ذهن ما را درگیر نکرده که بحث کاملی بشود در مورد رهبری که حق مطلب ادا بشود. فتنه‌ها بیشتر است و این فاصله‌گرفتن‌های قلوب گاهی متأسفانه بیشتر نیاز به این بحث بیشتر است که حالا باید برسیم، نمی‌دانم بیست جلسه. خود ولایت فقیه هم در مورد این شخص بزرگ و همسر…
اگر شما فرض کنید که یک خانمی باشد که بخواهد درگیر بکند این شخصیت‌های بزرگ ما، حاج قاسم سلیمانی را، امام رضوان الله، رهبر انقلاب، علامۀ طباطبایی، شهید مطهری: «فلان جا من امروز نمی‌دانم رفتم فلان مثلاً بازار توس، بیا دنبالم و رفتم آن جنس‌ها را خریدم. فردا بیایم آنجا مهمانی، کجا؟» حرام است؟ حالا نوعاً هم اشکال ندارد این‌ها. ولی این بزرگان اگر درگیر این چیزها می‌شدند، اگر خانم‌هایشان می‌خواستند این‌ها را درگیر این حرف‌ها، به «المیزان» می‌رسیدند و نه به نمی‌دانم روش رئالیسم و نه به انقلاب و نه به تبعید و نه به دفاع از نمی‌دانم حرم حضرت زینب و دفاع از مظلوم. همۀ این‌ها نشان می‌دهد که یک خانمی در منزل، یک همسر موافق، سازگار و فداکاری که این فضای خانه را دارد با چنگ و دندان اداره می‌کند، با شرایط سخت و حالا مشکلات اقتصادی، مشکلات تربیتی فراوانی که الان داریم در سروکله‌زدن با بچه‌ها و آن بیرون، ویترین حاج قاسم سلیمانی می‌شود، حضرت امام می‌شود، رهبر انقلاب. اندرونی خانه، چه خبری است که آنجا دارد مدیریت می‌شود و دارد می‌سازد. که تو از این ۲۴ ساعت، ۱۸ ساعتش مال اسلام است. مثلاً چقدرش می‌ماند؟ ۶ ساعت می‌ماند. آن ۶ ساعت هم که لابد ۴ ساعت، ۵ ساعتش خوابی. آن یک ساعت هم که می‌شود همین غذاخوردن‌ها. سر سفره بنشین، صبحانه و ناهار و شام. یک ساعت هم که حالا نماز و فلان و این‌ها. که دیگر خلاصه چه می‌رسد به این خانواده؟ این‌ها فداکاری است. و مثل همسر تعریف کردیم که وسط نوشتن می‌گوید من فقط رشتۀ ذهنت را… علامّه سکتۀ خفیف کردند بعد از رحلت همسرشان، از شدت علاقۀ ایمانی به این زن، به این زن بزرگوار. فیلم بانوی مکرمه.
خب، این ملکوت نورانی، آن که در موردش صحبت کردیم (حالا اگر کسی موافق نبود چه؟ سازگار نبود چه؟) حالا همسر علامۀ طباطبایی، همسر علامۀ طباطبایی بود. ما اگر تحمل می‌کردیم، خدا خواسته رشدی که همسر علامۀ طباطبایی در اثر تحمل سختی‌هایی که علامّه تحمل می‌کرد و کار علامّه، خدا آن را به شما بدهد با همین همسری که دارید. نمی‌خواهم توهین به این همسر هم نمی‌خواهم بکنم. خدا می‌داند، شاید این همسر شما از علامّه بالاتر باشد. ترازو، خط‌کش که نداریم بگوییم علامّه مثلاً چهار متر، این مثلاً یک متر. خدا می‌داند گاهی بعضی از این شهدای مدافع حرم را آدم می‌بیند، این‌ها راه هزارساله را یک‌شبه رفتند و بزرگان هم تأیید و تصدیق می‌کردند امثال شهید حججی که این‌ها عارف واصل به‌حساب می‌آوردند بزرگان ما این‌جور شهدایی را، و ما می‌دیدیم برخی اساتید بسیار بزرگوار که تره خرد نمی‌کردند برای حتی شخصیت‌های شناخته‌شده در به اسم عرفان و این‌ها، برای شهید حججی چه اشکی می‌ریختند. شهدای مدافع حرم، چه گریبانی پاره می‌کردند بعضی از این اساتید بزرگوار. خلاصه مقاماتشان را خدا می‌داند. خب، این همسران این شهدا واقعاً الان چیزی نمی‌شود گفت که از همسر علامۀ طباطبایی کم دارد. این کتاب «یادت باشد» را آدم می‌خواند، می‌بیند چقدر این‌ها اهل فداکاری و زحمت و تلاش و این همسران، واقعاً همسران بزرگواری، مخصوصاً مدافع حرم، این شهدایی که تازگی آوردند که همه‌شان ان‌شاءالله همنشین پیغمبر اکرم باشند و واسطۀ شفاعت باشند برای… تحمل کردی، همانی که به همسر علامّه دادند، به همسر شهید مطهری دادند و به این بزرگان، به این بزرگواران عنایت فرمود؛ نصیب شما.
اگر نکردی، اینجا چه می‌شود؟ اگر موافق نبودی، صبر نکردی و «شقّت علیه»، برایش سنگین بود یا این خانم سنگین بگیرد، سخت بگیرد به این آقا، در فشارش قرار بدهد. «علیه»، یعنی در مشقت قرار بدهد، فشار قرار می‌دهد بابت این وضعیتی که دارد، با متلک‌ها و کنایه‌ها و سوزاندن‌ها و به رخ کشیدن‌ها و مقایسه‌ها که این مقایسه‌ها نمی‌دانی چه پدری از زندگی درمی‌آورد. «ایّاک و المقایسه»، یک روایتی دارد از شخص خود بنده، عصاره ده‌ها و صدها روایت و اصول تربیتی و این‌هاست. هم در بحث خانواده، هم در ارتباط با بچه، آن هم «ایّاک و المقارسه»، مقایسه نکن. مقایسه آقا نابود می‌کند بچه را. یا حسود می‌شود، اعتمادبه‌نفس از دست می‌دهد، شوقش را از دست می‌دهد، نفرت پیدا می‌کند. او، آن‌قدر، آن‌قدر ماجرا دارد مقایسه. مقایسۀ خودت را مقایسه کن با بهتر از خودت از جهت معنوی، با کمتر از خودت از جهت مادی.
مقایسه خوب است؟ هیچ کسی را با هیچ‌کسی مقایسه نکن. نه جلویش، نه پشتش، نه در دلت، نه به زبان. «فلانی، فلانی!» کراهت. یکی از معاملات مکروهی: «سه تومان گران است، نخر این زبان.» این لامصب برای چه باید این‌جوری بچرخد؟ الکی به‌چه باید این را بگویی؟ الان دو نفر را به‌جان هم می‌اندازی. خوشحال می‌شود؟ خوشت می‌آید؟ «فلانی دارد قیمت آورده پایین، بازار ما را خراب کرده.» این‌جوری می‌خواهد یک زهری… تا ابد، اگر خدای نکرده یک قطرۀ خون ریخته بشود با این کلمه که تو گفتی، به‌گردن این نفرت پیدا کند، بعد در درازمدت تبدیل بشود به کینه و شقاق و فاصله و این‌ها، بعد می‌رود بعداً یک وقتی در یک ماجرایی، دعوایی می‌شود، یک چَکی می‌زند، خونی از دماغ این می‌آید. شما سهم دارید. کلمه‌ای که گفتی تو در این ایجاد نفرت سهم داشتی. برای چه تو دلال محبت باشی؟ آن چه بیماری است که ما در زبانمان است؟ اینستاگرام و کامنت‌ها. آن‌ها که لجن‌زار است. فضای مجازی که لجن‌زار است واقعاً. به‌معنای موظف است. هر که می‌آید یک لجنی بپراکند. نوعاً این‌جوری است دیگر. عمدتاً این شکلی است. یا باید مقایسه کنی، یا باید نیش بزنی، یا متلک بیندازی و یک چیزی باید در قلبت فرو کند، «روزم شب نمی‌شود»، «جهنم است» واقعاً. این فضای حقیقی برای مقایسه کنی و به‌رُخش بیاوری.
خانمی که مقایسه می‌کند، ملکوتش چیست؟ ملکوت سخت‌گیری به این شوهر، عدم سازگاری، تا نکردن، راه نیامدن، در فشار گذاشتن شوهر. «و حملته ما لم یقدر علیه»، چیزهایی تحمیل بهش می‌کند که قدرت ندارد. تحمیل به این مرد می‌کند چیزهایی که در توانش نیست. «این سرویس طلا را باید بخریم.» «یخچال را باید عوض کنیم.» «تلویزیون را باید عوض کنیم.» «فرش فلان را باید بگیری.» تا اینکه «باید خانه‌مان را ببریم فلان جا و یک خانه بخری.» «پول رهن ندارد.» «پول رهن را هم بده.» «باید خانه‌ام را فلان جا بخری، نزدیک مامانم باشد، بالاشهر هم باشد، این‌جوری هم باشد، طبقۀ اولم نباشد، طبقۀ چهارمم نباشد، آسانسور هم داشته باشد.» که دارم می‌گویم، «حد میانی» گرفتم. خیلی بیش از این‌ها ماجرا داریم.
این تحمیل اگر بکند به این شوهر، «لم یقبل الله منها حسنهً تتّقی بها»؛ نتیجه‌اش چیست؟ خدا هیچ حسنه‌ای از این آدم قبول نمی‌کند. چون تو انگار هیچ‌چی از این مرد قبول نکردی. انگار هیچ‌چی از «این» (کنایه از شوهر) به چَشمت نیامد. کدام؟ هیچ‌چی از تو (کنایه از زن) به چَشمش نمی‌آید؟ آن‌قدر که دارد با او سر کردی یا نه؟ بله، حالا ترقی ماده که اشکال ندارد. ترقی می‌کنیم با همدیگر، با صلح، با سازگاری، با موافقت، بدون فشار، بدون مشقت. پول جمع می‌کنیم، کمک می‌کنم، خرجم را کمتر می‌کنم، تو هم تلاشت را بیشتر می‌کنی. خرج‌های بی‌خود، اسراف‌کاری که اکثراً در زندگی ما هم اسراف‌کاری است که دارد آسیب می‌زند. در خانۀ همۀ ما معمولاً هست. حالا همه دارند از این وضعیت اقتصادی می‌نالند. یخچالی که باز می‌کنی، سه تا دلستر و نمی‌دانم… حد میانی می‌گیرم وگرنه در یک چیزهایی در خانه‌ها پیدا می‌شود که در اومده رفته آنجا. تابلوفرشی که مثلاً دو میلیون قیمتش است. تابلو فلان ده میلیون قیمت. کجای زندگی نباشد؟ به کجا مدیریت بشود؟ این‌ها جمع بشود، خدا برکت می‌دهد به آن عقل معاشی که آدم به‌کار می‌گیرد. به همین پول هم برکت می‌دهد. این‌ها خوردخوردش، از توی این‌ها چیزهایی درمی‌آید. صندوق‌های خانوادگی که دارید، نفری صد تومان، پانصد تومان، دویست تومان، یک میلیون می‌گذاری کنار، بگذارم فشار نمی‌آید؟ پنجاه نفر در گردش و آخر هر ماه هم قرعه‌کشی و بعد مثلاً بعد چند وقت هم یک‌هو ده میلیون، بیست میلیون. چقدر؟ به تو می‌گوید پس‌انداز هر ماه من بیست میلیون پس‌انداز هرماهه داشتم خودم اگر جمع می‌کردم.
ماده که اشکال ندارد، این اشکال ندارد این‌جوری برویم ولی چون این به چَشمش آمده، زحمات و دارد خودش هم تلاش می‌کند ولی این حالتی که به چَشمش نمی‌آید، تلاشی هم نمی‌کند، فقط هم توقع دارد، طلبکار است، در فشار هم قرار می‌دهد؛ اینجا خدا هیچ حسنه‌ای از او قبول نمی‌کند. هیچ اثر نمی‌بینی از هیچ کاری. اثر نمی‌بینی، نماز استغاثۀ امام زمان بخوان. می‌گوید خواندیم، اثر ندیدیم! خب مگر می‌شود آدم نماز استغاثه؛ «الله اکبر»ش را که می‌گویی آثارش ظاهر می‌شود. توجه به امام زمان، توسل به امام زمان این است؟ «یا صاحب الزمان!» همین یک کلمه با توجه اگر باشد، مانعی از جان قلب ما و اعمال ما اگر نباشد. آثاری ظاهر می‌شود قطعاً. آدمی که می‌خواهد، می‌گیرد یا فوق آن‌چه که می‌خواهد. اگر آن مصلحتش نباشد، بهتر از آنی که می‌خواهد به او می‌دهند. یا سریع به او می‌دهند یا با فاصله‌ام ندارد، یا ملکوتی‌اش را می‌دهند که سریع‌تر می‌دهند یا مادی‌اش را می‌دهند، سریع می‌دهند. یا ملکوتی‌اش سریع‌تر از مادی‌اش! همان آن دیگر. همان لحظه که می‌خواهی. عقب افتادن ندارد. سوخت‌وسوز هم ندارد. دیروزود هم ندارد. نقد، توسط… مگر چی؟ من که مامان دارم بالا نمی روم. از گوش من نیست که من گوش نمی‌دهم، از دهن خودت بیرون نمی‌آید. بیرون نمی‌آید پلاست حلقوم است. این خانمی که قبول نمی‌کند از این شوهر، خدا هم از او حسنه قبول نمی‌کند. این مانع اثر نمی‌بیند از… می‌گوید دستم نمک ندارد، دست ما خیر… دستم سنگین است، پایش سنگین است، فلان. درست است، آثار وجودی افراد هستند. بعضی وجودشان خیر است. «جعلنی مبارکاً.» عین ما یکی می‌شود حضرت مسیح. هر جا می‌رود مبارک است. برکت به خودش می‌برد. نورانی می‌کند. صفا می‌برد. سبک می‌کند فضا را. تلطیف می‌کند. امثال ما هر جا هستیم، این کدورت، سنگینی، غبار.
«تتقی بها النار»، حسنه‌ای که بخواهد با آن شعلۀ آتش خود را نگه دارد، خدا از او قبول نمی‌کند آتش چیست؟ حقیقت ماده. صحبت شعلۀ آتش چیست؟ جلز و ولزهای مادی که آدم را می‌سوزاند. که اینجا سوختگی‌های مادی است. «ماشین ندارم.» «چرا در خانه‌مان این رنگی‌ام کنیم؟» «آن تابلو را اینجا نتوانستم بگیرم بزنم.» افتاد، شکست. همه‌اش همین غصه. همۀ درگیری‌ها. این‌ها دغدغه‌ها. این‌ها آتش است. این‌ها شعلۀ آتش است که اینجا آن‌قدرش را دارد می‌سوزاند. بعداً که وارد ملکوت می‌شود، کامل سوختگی را احساس می‌کند. حسنه اگر باشد، نمی‌گذارد این‌جور بسوزد. حسنه این را وصل ملکوت می‌کند. آن وقت این شعله‌ها و سوختگی‌هایی ندارد. آن حسنه را چه باعث می‌شود که قبول بشود؟ که اثر بگذارد؟ آن راه آمدن با دیگران، با مردم، خصوصاً با همسر. مردم داریم، مردم داریم. آقا همسرداری اصلاً اصل مردم. مردم دارند و در خانه که می‌ماند که این، به‌قول آقای حسن‌زاده وقتی می‌فرمودند که این در خانه، «پدر» نیست، «پلنگ» است. پلنگ، پلنگ، پلنگ. این پلنگ پدر نیست. پدر بیرون که می‌آید: «نه، این همۀ حاج آقا، حاج آقا جون و فلان و برای همه خوب است. ولی در خانه می‌آید، پناه بر…» خلاصه این حسنه قبول می‌شود با او.
وقتی تو قبول می‌کنی، کنار می‌آیی، تا می‌کنی، راه می‌آیی، می‌پذیری: «بیا، با هم باید بسازیم.» دیگر می‌سازی، خدا هم با تو می‌سازد. همینِ کمت هم می‌سازد. با همین کمت هم کلی برایت می‌سازد. کلی دور می‌شود، این برایت سپر می‌شود، مانع می‌شود. و «غضب الله علیها». خب، یکی این‌که خدا از او قبول نمی‌کند. یکی دیگر این‌که چی؟ «غضب الله علیها ما دامت کذالک» تا وقتی این شکلی است، خدا بهش غضب کرده. مغضوب علیهم شده. یکی مغضوب علیهم‌ها که ما در هر نماز دوباره می‌خواهیم و روزی ده بار از خدا می‌خواهیم نباشیم، خانمی که ناسازگار با شوهرش مادامی که این‌جوری است، خدا بهش غضب می‌کند. این هم از ملکوت ناسازگاری همسر.
بعدش چیست؟ «و من اکرم اخی و انما یکرم الله». ملکوت احترام به برادر، برادر مؤمن. حالا یا برادر صلبی، برادر خودمان می‌شود، برادر خواهر خودمان می‌شود، برادر هم‌جنسیت مطرح نیست دیگر. برادر، خواهر. یک وقت هم برادر و خواهر ایمانی. احترامش می‌کند، به‌خاطر ایمانش. «برادر ایمانی.» «اخو» جاهای مختلف چند باری به این اشاره کردیم، در بحث‌های تشکیلاتی و این‌ها. «شجرات» بیشتر توضیح می‌دهد. من الان می‌فرماید که ما یک حقیقت داریم، مجاز داریم دیگر. حقیقت مجاز چیست؟ مثلاً می‌گویی که آقا «ماه مثل ماه». ماه نماد خوشگلی و سفیدرویی. و خود ماه می‌شود حقیقت. بعد می‌گوید آقا این «قمر بنی هاشم»، عباس «قمر بنی هاشم». قمر واقعی که نیست. ماه مثلاً. یعنی از زیبایی قمر را دارد در بنی هاشم. اینجا می‌شود مجاز. قمر حقیقی چیست؟ ماه واقعی که در آسمان است. قمر مجازی چیست؟ همین که تشبیهش می‌کنند. درست شد؟ یا شیر. شیر واقعی آن‌که در جنگل است. شیر برادر در نگاه قرآن حقیقی و مجازی چیست؟ خیلی نکتۀ لطیفی است، داشته باشیم. خیلی نکتۀ قشنگی است.
ما می‌گوییم که خب، این الان برادر من که با هم از یک مادریم این برادر حقیقی است. به آن آدمی هم که مثلاً مؤمن است، در مسجد همدیگر را می‌بینیم، می‌گوییم: «سلام برادر!» «سلام خواهر!» آنجا مجازی. به آن می‌گوییم برادر و خواهر. این حقیقت و مجاز است. درست است؟ این تصور ماست. قرآن این نیست. برعکس! «انم المومنون» انما طلبه‌ها چیست؟ ادات حصر است. مفهوم دارد. «انم المومنون اخوه»، فقط مؤمنان برادرند. فقط! فقط مؤمنان برادر. یعنی برادر واقعی، برادر ایمانی است. به برادر مادری‌ات از جهت شباهت با برادر ایمانی، به آن می‌گوییم برادر. به آن مجاز برادر. این ور در حقیقی، همۀ رفاقت‌ها از هم پاشیده است. رفاقت‌های تقوایی و ایمانی. پس اصل برادری، برادر ایمانی. حالا اگر کسی برادر ایمانی‌اش را احترام، چه‌جوری احترام کرد؟ حالا در کلامش احترامش را نگه داشت. در رابطه‌اش، در نحوۀ حرف‌زدنش، در پذیرایی ازش، رفع نیازش، توجه بهش، موقع مشکلش و و و و و و برادر ایمانی.
در مورد علما صحبت نمی‌کنیم. در مورد بزرگان و معلم و پدر و مادر و این‌ها صحبت نمی‌کنیم. در مورد برادر. کسی که برادرش را اکرام کرد (اکرام همان احترام خودمان است، تحویل‌گرفتن.) خدا کسی برادرش را تحویل گرفت، چه کسی را تحویل گرفته است؟ «فانما» باز انما دارد. «فقط یکرمه الله»، فقط آقا. یعنی چی؟ این برادر مسجدی را من جا باز می‌کنم بنشیند، جا بشود. من خدا را احترام کردم. این کفشش را مثلاً جفت می‌کنم در مسجد که آمده، می‌گذارم کنار. ضدعفونی کند. حالا حرم و زائر و این‌ها را باز نمی‌گویم. آن‌ها که خیلی جایگاهشان بلند است. آن‌ها که اصلاً ابداً سر سوزنی نباید بهشان بی‌احترامی کنی. فضای معمولی خودمان دیگر. آقا ارباب‌رجوع است. اصلاً نمی‌گویم مسجد، ارباب‌رجوع. این کارمند بانکی، شما چوبش سنگین است. در آستین می‌کنند چوب را حسابی. این که احترام می‌کند، این پیرمرد سواد ندارد. ما هم که الان حوصله و الحمدلله در معرض زوال مثل دایناسورها دارد منقرض می‌شود. حوصله‌ها هم توضیح بدهم برایش، بنویسم و بهش بگویم این الان چکش را پشت نویسی… حرف بزنم با تو؟ در فضای مجازی یک ایموجی برایت می‌فرستم دیگر. حرف‌زدن ندارد. حوصلۀ حرف‌زدن، احترام توضیح دهی. این مؤمن است. این مسلمان است. مؤمن، مسلمان هم نباشد، مخلوق خداست. مخلوق خداست.
اینجا اگر این را اکرام کردی، خدا را اکرام کردی. می‌دانی یعنی چه؟ آقا یعنی خداست؟ نه عزیزم، این عکس خداست. عکس خدا را پاره نکن. الان اگر بنده، جنابعالی که شما اینجا نشستید، عکس شما جلوی من باشد، یکی فیلم‌برداری کند، خودت هم نباشی، من عکست را بردارم ببوسم، محبت به شما، محبت به کاغذ خودت نیست دیگر. تصویر تو که افتاده روی صفحۀ گوشی من، یک کاغذی که پرینت است، پاره کنم، آتش بزنم. ما همان عکس خداییم. «المومن مراة المومن.» ده تا معنی دارد. یکی‌اش این است. مؤمن که شما باشی، که مؤمنی، مراتِی آینه‌ای برای کی؟ برای مؤمن که خدا باشد. «السلام المومن المهیمن العزیز الجبار المتکبر» که آخر سورۀ مبارکۀ حشر، یکی از اسماءالله چیست؟ المومن. «المومن مراة المومن.» این مؤمن آینۀ آن مؤمن است. اعتقاد دارد دیگر. خدا خیلی به خودش اعتقاد دارد. اعتقاد محض به خودش. کوچولوتر به خدا اعتقاد داری دیگر. یک سر سوزن ایمان است. یک کوچولو اعتقادت شبیه عکس، عکس اعتقاد او به خودش افتاده در وجود شما. عکس اعتقادی که او به خودش دارد، افتاده در وجود شما. الان مؤمن شد، عکس خدا. بعد این چون خودش عکس را انداخته، چون خودش ظاهر کرده، لابراتوار بوده. این از کعبه بالاتر. «اعظم حرمتاً من الکعبه.» حرمت مؤمن کعبه بالاتر. کعبه نقشی نداشته در اینکه عکس خدا باشد ولی مؤمن نقش خودش، تصویر را انداخته، در حرمتش بالاتر است. درست شد؟ این را که اکرام می‌کنی، عکس خداست دیگر. عکس پیغمبر را چکار می‌کنی؟ زیر پا می‌اندازی؟ کثیف شده باشد؟ خاک گرفته باشد؟ کسی بخواهد خدایی نکرده اهانت بهش بکند، آب دهان بیندازد؟ الله! این‌که تو اداره آمده کار دارد. این مؤمن است. ما این حرف‌ها را اگر بفهمیم، آقا، دنیا با این‌ها آباد می‌شود.
قانون جریمه و ماسک. بندۀ خدا تو اعتقادی نداری به ماسک و کرونا و این‌ها. می‌بینی خب ناقل که هستی. اگر عقلت برسد، عاقل نیستی، ناقل که هستی. فحش می‌دهد، نمی‌دانم به وزارت بهداشت و بدون دارو و فلان و بزرگواری. داروی امام کاظم خوردی، نمی‌دانم چی خوردی؛ حالا یک چیزی خوردی که خوب شدی. تو الان ناقلی. تو الان منتقل می‌کنی به یک پیرمرد بدبخت. این حق‌الناس است. تو قاتلی. ناقلی یعنی قاتلی. مخالفت می‌کنند. «جمهوری اسلامی نظام مشکل دارد.» ماسک بزن. گفت: «اینجا دیگر مال امام رضا است. اینجا مال جمهوری اسلامی نیست که بخواهیم نظر بدهیم.» قانون، اعمال کن. ناقلی، بندۀ خدا، اگر بفهمی، اکرام کن آقا. تو قبول نداری این ماسک خفتت می‌کند، فلان می‌شوی. الان راه اینکه منتقل نشود تو قوی رد می‌کنی مثل آنفولانزا فلان. این حرف‌ها که می‌گویند ولی ناقلی آقا جان. منتقل می‌کنی. این هم می‌شود احترام مؤمن. «من به احترام تو دست نمی‌دهم.» «به احترام ماسک نمی‌زنم.» «به احترام تو ضدعفونی می‌کنم.» «به احترام بقیه.» آخه ما فقط می‌ترسیم به ما منتقل نشود. فقط حُسمان مطمئنیم که مثلاً آدم‌های خوب و تر و تمیزی هستیم. به آن‌ها دست از ما که می‌توانیم به ما منتقل نمی‌کند. خب عکس خدا آقا مؤمن عکس خدا. این مؤمن اعتقاد به خدا دارد. خدا هم اعتقاد به خودش دارد. این اعتقاد خدا به خودش در این جلوه کرده. باید احترامش کنیم. اگر اکرامش کردی، چه می‌شود؟
پس یکی این‌که خدا را اکرام. «الله ان یفعل به…» اصلاً اینجا دیگر نتیجۀ ملکوتی نگفت. یعنی اصلاً قلب من به تاپ‌تاپ می‌افتد این‌جور وقت‌ها. وقتی این‌جور تیکه‌هایی از روایت می‌خوانم، خیلی دیوانه‌کننده. ملکوتش چیست؟ ملکوتش این است که خدا را اکرام کرد. خب، یعنی چی؟ بهش می‌دهند باغ می‌دهند، حوری می‌دهند، یک چیزی دیگر حالا بگو. «فما ظنّکم بمن یکرمه الله ان یفعل به؟» به نظرتان؟ نظرتان چیست در مورد کسی که خدا را اکرام کرد؟ به‌نظرتان خدا با این چکار می‌کند؟ هیچی دیگر. نگفت. نمی‌شود توضیح داد. خدا را اکرام کرده. الان آقا شما عکس یک بزرگی را مثلاً بوسیدی. بگو علاقه‌مندی نشان دادی. مثلاً او باخبر است، دیده. او الان چکار می‌کند؟ چکار می‌کند؟ ممکن است برایت یک پرس غذا بفرستد. غذای حرم، مثلاً کارت برایت بفرستد. پیام تشکر بفرستد. این‌ها کف ماجرا. آن اصلی‌اش می‌دانی چیست؟ این است که دوستت می‌دارد بابت این کاری که کردی. مگر بفهمی دوست‌داشتن یعنی چی؟ گمانت چیست؟ تصورت چیست؟ «ذعن» در اصطلاح، تصور، ذهنیت، ذهنیتتان چیست؟ به نظرتان خدا چکار می‌کند؟ آنی که خدا را اکرام کرده چکار می‌کنی؟ دوستش… خب، دوستش داری یعنی چی؟ می‌خوانی و نمی‌فهمی چی قبلش است. همۀ این‌ها قبلش است. بعدش این است که دوستش داشته باشد. «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی، یحببکم الله.» اگر خدا را دوست دارید، دنبال من پیغمبر راه بیفتید، خدا دوستتان دارد. «آخر صابرین»، «یحب المتوکّلین»، «یحب المتقین». دیگر از این بهتر مگر می‌شود؟ گفت خدا دوستش دارد. دوستش داشتن مثل یک اعتباریات دنیا نیست. مثلاً قلب می‌فرستادند، استیکر می‌فرستد، قلب توش تیر رفته. اینجا هرچی هست ظاهر است. اینجا هرچی هست نمود است. اینجا هرچی هست اعتبار است. حقیقت دوست‌داشتنی، اتصال، این قرب وجودی، می‌کشد سمت خودش. به خودش راه می‌دهد. اکرام مؤمن که می‌کنی این گریه‌کن امام حسین، این عزادار است، این علاقه‌مند است به امام حسین. «احب الله من احبّه حسین». محبوب خداست بابت این کارش. خدا خودش را در هر جا می‌بیند خوشش می‌آید. دیگر محب حسین، خوشت نمی‌آید. ببینم کسی در اینستاگرام مثلاً فالو‌اش می‌کنم. خب، تو احترامش کن. من خودم خیلی از این حرف‌ها دورم. آ، خیلی. یعنی واقعاً از خدا می‌ترسم. اگر این‌جوری بشویم آباد می‌شود دنیا و آخرتمان.
خب، برویم سراغ بخش اصلی. کی گفتیم «جا دست‌به‌دست کنید برسد به دست اصل‌کاری‌ها و من تولی ارافتا قوم و لم یحسن فیهم». اگر کسی عهده‌دار مسئولیتی بشود در بین مردم، نگفتم تعداد چقدر؟ پنج نفر، ده نفر. ده نفر زیرمجموعه، ده نفر مسئول. این عقوبت و برزخ و ملکوت عمل را در واقع از مسئول برای ده نفر گفتند دیگر. حالا زیر آن ده نفر کار ندارد. لااقل ده نفر به ۸۵ میلیون هم کار ندارد. می‌ترجم مدیرکل داریم صحبت می‌کنیم. ریاست جمهوری و وزارت مشخص است. آن دیفالت جهنم است. مثلاً یک کانون زیر دستش است. مهد کودک، مدیر مدرسه، دانش‌آموز. مشخص است مدیر مدرسه‌ها و دست این‌ها. این‌ها در همین ماجرا که مردم زیر خط فقر دارند له می‌شوند، به‌فکر خط ریش‌شان هستند که خراب نشود. ماسک بزند که خط ریشش… کسی اگر مسئولیت قومی را، جماعتی را به‌عهده گرفت و «لم یحسن فیهم»، نگفته ظلم کند، نگفته به کام بدبختی بفرستد این‌ها را، ول کند این‌ها را به امان خدا، نابودشان کند، نیشخند بزند به بدبختی و مشکلات این‌ها، به هیچ‌چی حساب نکند درد این‌ها، مصیبت این‌ها را، «لم یحسن فیهم»، آن‌جوری که باید کار کند، کار نکند. «لم یحسن»، خوب کار نکند. آنی که توقع می‌رود. یعنی کار می‌کند، شش متر زبان است. این که خوب کار نمی‌کند، «حبس علی شفیر جهنم»، پناه بر خدا. لا اله الا الله. چقدر این تعابیر عجیب است. این حبسش می‌کند. لب شفیر، لبۀ آن لبه‌ای که بغلش گودی است. شفیر بغل گودی جهنم حبس است.
«به کل یوم الف سنه». به هر یک روزی که مسئولیت داشته، هزار سال. هر یک روز مسئولیت. اگر هر یک روزی مردم را درد هزارساله به آن‌ها دادی، چکار کردی؟ پا نمی‌شدی. حرفش را گوش نمی‌دادی. مشکل حل می‌شد. و اگر یک بار این مثلاً تلفنی با وزیر صحبت می‌کند، خبر یک تلویزیون می‌شود که مثلاً طولانی با وزیر مثلاً ده دقیقه صحبت کرد. مهد کودک دارد، مدیر مثلاً حرف بزند، حرف دانش‌آموز گوش بدهد، با ولی صحبت کند، این را پیگیری کند، آن را باید مثلاً بررسی کند. آن‌جوری که باید کار نمی‌کند. این بابت هر یک روزی هزار سال لبه. تعارف، شوخی! ان‌شاءالله شوخی است. آقا، ان‌شاءالله نیست. آن وقت، ۵۰ ساله، ۶۰ ساله، ۷۰ ساله. می‌رویم دیگر. چه خبری است؟ چه‌ می‌شود؟ اگر نباشم که ما چیزی از دست نمی‌دهیم. لااقل یک شرافت، شرافت کاری، یک وجدان کاری نشان دادیم. فقط یک نام نیکی می‌ماند از آدمی که دارد مراقبت‌های این شکلی می‌کند. هیچ خبری نیست! همین هم قبول ندارد که می‌میرد در گودال می‌رود. همین هم فکر نمی‌کند. به هر یک روزی هزار سال.
و «حشر و یدیه مغلوله الا عنقه». در حالی محشور می‌شود که دست‌هایش روی گردنش، غل و زنجیر. سورۀ مبارکۀ اسرا، بحثش را داشتیم. گردن علامت «تشخص» آدم است دیگر. «گردن‌کلفت» می‌گویند طرف. گردن‌کلفت. گردنش را تبر مثلاً خورده. آن گردن یعنی آن بودن طرف. هستی طرف. «از رگ گردن به تو نزدیک‌ترم.» گردن اینجا منظور این گردن آدم مثلاً بزند به گردنش. می‌گوید آقا من از خودش یک هویتی نشان بدهد. من کسی هستم. چیزی. گردنش می‌زنم. من آقا من گردنم از مثلاً می‌گویند گردنم را از مو باریک‌تر. فدا می‌کنم. «رقبه» آزاد کن. گردن آزاد. دست، پا، چشم، قلب. گردن یعنی آن تشخص آدم، وجود، موجودیت آدم، هویت آدم به‌گردنش است. بعد آدمی که دست‌هایش ابزار کار کردن است دیگر. با این دست‌ها باید به شماها رسیدگی کنم. گردنم یعنی فقط خودم را سفت چسبیدم. گردن که علامت هویت بود. دست‌هایم کار کرده بود. هرچی هست برای خودم. برای خودم جمع می‌کنم. پول فلان جا را می‌دهم برای اینکه بچه‌ام هیئت علمی فلان جا بکند. همۀ پول‌ها برود آنجا و خودم و بچۀ خودم و رفیق و هم‌جناحی خودمان از باب اینکه تقویت من می‌شود. کار می‌کند. هوایم را دارد. وقتی لازمش دارم گوش می‌دهد. خودم. این دست‌ها به گردن چسبیده است. تو دستت باز بود. تو مسئول بودی. می‌دانستی چکار می‌تونستی بکنی. گردن خودت. فقط خودت. خود را گرفتی. برو خودت را بستی. این ملکوتش همین است. دست‌ها به گردن بسته است. تو هر یک روزی خواستی بار هزارساله ببندی، هر یک روزی آن‌ور هزار سال نگه‌ات می‌دارند. پس فردا. هر یک روزی می‌خواستی بار هزارساله ببندی، هر یک روزی هزار سال این دست‌ها به گردنت.
ادامۀ روایت هم این است: «فان کان آقا این‌ها کسی دیگر نرود سمت مسئولیت و مدیریت.» صحبت‌هایی کردیم. «فان کان قام فیهم بامر الله تعالی اطلقه الله» بررسی می‌کنند. اگر همۀ کارهایی که کرده به امرالله بوده، مدیر خدا بوده. این کارگزار خدا بوده. آزادش می‌کند. یعنی آدم خوبی بود، اول گرفتند، بستند. بعد خوب بود. من مدیر، بد. به مدیر این کار را می‌کنند. نه، مدیر بدی. مدیر بودی؟ ده نفر زیرمجموعه؟ خب، وایسا. دست‌ها به گردن بسته. اصل بر این است که گفتم دیفالت، پیش‌فرضش این است. چون آدمی که مدیر می‌شود اصل این است که بار خودش را می‌خواهد ببندد دیگر. راه هزارساله را برای خودش می‌خواهد تحصیل کند. الان مدیرکلم. بعد بشوم نمی‌دانم مثلاً رئیس فلان جا. بعد بشوم وزیر و بعد بشوم رئیس جمهور. بار بعدی را ببند. دستم به گردن. اگر به امرالله بودم، دست را آزاد می‌کنم. من چون‌که نه، تو بار خودت را نمی‌بستی. خب، برو.
«و ان کان ظالماً لما هو یبقه فی نار جهنم سبعین خلیفا.» اگر ظالم باشد، ظلم کرده به این زیردست‌ها، این در آتش جهنم «سبعین خریف»، پاییز گفتم. سال‌های آن طرف مثل اینجا نیست. بهار، تابستان، پاییز، زمستان. آنجا همه‌اش پاییز است، پاییز، پاییز. برای پاییز، پاییز شدیدتر. پاییز، پاییز. الان پاییز و بعدش یک بهاری می‌آید. الان برگ‌ریزان است. درخت سرد می‌شود. یخ می‌بندد. بهار می‌آید دوباره. این آفتاب می‌خورد. حرارت می‌خورد. دوباره بعد پاییز می‌آید می‌ریزد. حالا فرض کنیم تابستان، بهار نیاید. الان پاییز باشد. دو سال بعد پاییز بشود. حجاب است دیگر. هفتاد حجاب. این چقدر حجاب دارد از آن رشد و شکوفایی و گرم شدن و میوه‌دادن و نتیجه‌دادن. این الان پاییز حجابش شده حجاب پاییز، کرفت بهار. حالا پاییز دوم که آمد می‌شود حجاب دوم. پاییز سوم می‌شود حجاب سوم. این هفتاد خریف یعنی هفتاد پاییز در جهنم می‌ماند. یعنی ۷۰ لایه دارد برای شکوفایی. هفتاد پرده و هفتاد عمق در گرفتاری جهنمی او هست. یکی‌یکی باید این‌ها را طی کند. بیرون بیاید، سر کند.
«و من لم یحکم بما انزل الله کان کمن شهد شهاده الزور.» ملکوت بعدی. کسی که حکم نکند به آن‌چه خدا نازل کرده، بر اساس قواعد و قوانین و قوارۀ الهی کار نمی‌کند. نظام جزایی، نظام قضایی، نظام حقوقی، نظام تربیتی آموزشی. نظام آموزشی و این‌ها که مثل بی‌بی‌سی و فلان این‌ها. هر طرف می‌رویم، هر جا می‌رویم، بعضی‌ها جلوی چشممان می‌بینی همه جا حاضرند در هر فسادی، مشکلات آموزشی، پرورشی، فرهنگی، تربیتی. آنی که قواعد الهی، قوارۀ الهی است، بر اساس آن عمل نمی‌کند. سازمان بهداشت دستور داد. بابا، قوارۀ الهی‌اش چیست؟ آن هم اگر گفته، جور درمی‌آید با اینکه خدا گفته. به‌خاطر اینکه خدا گفته انجام بده. ما دیگر از آن‌ها بخواهیم بخوریم. از اینکه هستیم بدتر می‌شویم. انرژی از خودمان نشان می‌دهیم. تلف می‌شویم.
کسی که حکم نکند به آن‌چه خدا نازل کرده، مثل کسی است که شهادت زور داده. شهادت دروغ. «النار»، این را پرتش می‌کنند به همین قصر. انداختن. مثل سنگی که پرت می‌کند. حالت رهاشدگی دارد دیگر. از چنگ خدا خودش را رها کرد. از قواعد و از آن حدود الهی وقتی درآمد، در مشت خدا بود، درست شد؟ در مشت خدا بود، در این مشتش رشد می‌کرد، شکوفا می‌شد، از زمین بزند بیرون، از زمین، از خاک دربیاید. این خودش را درآورد اینجا از این خاک، از این محدوده، از این حدود. افتاد بیرون. دیگر نه رشد دارد، نه شکوفایی دارد، نه مواظبتی نسبت بهش هست. این هم که از این قوانین و قواعد الهی خودش را درآورد، این شکلی می‌شود. افتاده بیرون مثل سنگی که از تو رها می‌شود، پرتاب می‌شود. ملکوت دارد پرتاب می‌شود در آتیش. «و یعذب بعذاب شاهد زور.» عذابی هم که داشت، آنی که شهادت دروغ می‌داد، این همان عذاب را هم ملکوت بعدی.
«و من کان وجهین و لسانین فهو فی النار.» ای کسی که دوچهره‌ای باشد و دوزبانه باشد، این در آتش است. در مورد دوچهره و دوزبانه در بحث‌های نظام تقدیم که آن ۳۹ تا آخرش می‌شد بحث‌های آن‌سوی مرگ، صد و خرده‌ای، ۱۹۷۰. این جلسات میانیش چندین جلسه در مورد دوزبانه بودن و دوچهره‌ای بودن صحبت کردیم. ملکوت زبان و ملکوت دوزبانه بودن که حالا عزیزان اگر خواستند می‌توانند به آن بخش…
«و من مشی فی صلح بین اثنین.» اگر کسی برای اینکه بین دو نفر رابطۀ حسنه ایجاد کند، رابطۀ دو نفر را با هم خوب کند، گام بردارد، اقدام کند، که حالا قبلاً عرض کردیم این اقدام یا به این است که می‌آید پیش این، راه فیزیکی می‌رود یا به این است که می‌آید مثلاً در فضای مجازی یا تماس می‌گیرد یا نامه می‌دهد، کسی را می‌فرستد. اقدام. اگر کسی برای صلح بین دو نفر اقدامی بکند، «صلی الله علیه و ملائکته حتی یرجه.» تا برگردد. این محدوده که رفت، برهه‌ای که درگیر این کار بود و اقدام کرده بود برای آشتی دادن، برقرار کردن رابطۀ خوب بین دو نفر. برقرار کردن رابطۀ خوب‌ها، نه رابطۀ بد. رابطۀ خوب. اینجا که حق، به همین رابطۀ حق، به عدم رابطه است. نه اینکه آنجا بیایم آشتی بدهیم. آنجا ملکوت یک کسی از یک کسی به یک دلیل خوبی جدا شده، فاصله گرفته و وادار به گناه می‌کردند، به اعتیاد می‌کردند. این بیاید این‌ها را با هم پیوند بدهد. این نیست. که آنی که از این‌ها جدا شده و رابطه داشتن این‌ها با همدیگر خوب بود. تمام این برهه‌ای که برای این کار گذاشته، مشغول، مشمول صلوات خدا و ملائکه بوده تا برگردد. «و اعطی اجر لیله القدر.» بهش اجر لیله القدر را می‌دهند که هزار برابر اعمال در شب قدر. این هم در این برهه انگار در شب قدر بوده. این ساعت را برای ساعت شب قدری می‌نویسم، چون داشته تقدیراتی را رقم می‌زده. امورات دیگران را داشته به‌نحو خیر مدیریت می‌کرده. وقتی کار این‌جوری می‌شود آن ساعت می‌شود ساعت شب قدری. بعد هر عملی در آن ساعت مثل عمل در شب قدر. عمل در شب قدر هزار برابر. عمل این شخص هم در آن ساعت هزار.
«و من مشافی قطعه بین.» اگر کسی اقدام می‌کند برای اینکه بین دو نفر قطع بشود، برای بریدن دو نفر، «کان له من الو به قدر ما لمن اصلح بین من العجر.» همان‌قدری که آن بابایی که تلاش می‌کرد برای رابطۀ خوب بین دو نفر اجر داشت، این همان‌قدر وزر دارد. یعنی آن عملش در شب قدر به‌حساب می‌آمد. کار خوبی که یعنی صلوات خدا و ملائکه بود تا وقتی داشت این کار را انجام می‌داد. این می‌شود لعنت خدا و ملائکه. تا وقتی دارد آن اجر شب قدر داشت، انگار در فضای زمانی شب قدر داشت کار می‌کرد و کار خوب انجام می‌داد. انگار در فضای زمانی شب قدر دارد کار بد انجام می‌دهد. یک نفر آقا دزدی کند، شب معمولی دزدی کند، چقدر بد است. حالا شب قدر کسی دزدی کند، هزار برابر بدتر است دیگر. کسی هم که پیوند کسی را بخواهد خراب بکند، اقدام می‌کند دو نفر را از هم جدا کند، فاصله بیندازد، این‌ها را به طلاق بکشاند، به نفرت بکشاند، زیرآب بزند و و.. این همانی است. در این برهۀ زمانی اثر عملش این شکلی. «مکتوب علیه لعنت الله حتی یدخل جهنم.» برای نوشتن مکتوب لعنت خدا برایش نوشته شده است تا اینکه وارد جهنم بشود. «فیضاع له العذاب.» عذاب برایش مضاعف است. چون گفتیم مثل شب قدر می‌ماند.
ملکوت بعدی: «و من مشی فی عون اخیه و من منف.» اقدام بکند برای کمک کردن به برادرش، برای منفعت رساندن به برادرش، جلو برادر را توضیح داد. «فله ثواب مجاهدین فی سبیل الله.» آن‌هایی که خان‌طومان شهید شدند، مجاهدینی که در خان‌طومان بودند، جای دیگر بودند، مجاهدینی که در راه خدا دارند عرق می‌ریزند، زحمت می‌کشند، خونشان ریخته می‌شود، چقدر ثواب دارند. اجر ملکوتی این‌ها. ملکوت آن‌ها چیست؟ این هم که دارد رابطۀ خوبی برقرار می‌کند با یک برادر همین. چون او دارد از مرزها دفاع می‌کند دیگر. دارد دشمن را از مرز کنار می‌زند. این هم دارد دشمن را از مرزها. کدام دشمن؟ ابلیس. ابلیس را دارد از مرزها. کدام مرزها؟ مرزهای رفاقت، برادری، همبستگی، کیان جامعۀ اسلامی، این هم کیان خانواده است. از کیان روابط مؤمنانه است. از این‌ها محافظت می‌کند با کمک‌رساندنش، با تلاشش، با هم‌دلی‌اش، با خیرخواهی.
«و من مشافی عیب اخ و کشف عورته.» اگر کسی تلاش بکند، اقدام بکند برای اینکه عیب برادرش را رو کند، این را لو بدهد، رسوا کند. مشکلی، کاستی، کمبودی از این را نشان بدهد، به رو بیاورد، آشکار کند، لو بدهد. کسی که قدم برایش بردارد، اقدام این‌جوری بکند، یکی را از ریخت بیندازد، از قیافه بیندازد، از حیثیت بیندازد، از آبروی کسی به‌خطر بیندازد. مشکل و عیبی از کسی آشکار کند، «کان اول خطوت خطأ ها وضعها فی جهنم.» اولین قدمی که برداشت، خود آن اولین قدم در جهنم گذاشت. اولین گام جهنمی شد. «و کشف الله عورته علی رؤوس الخلا.» این‌ها که افشاگری پرونده‌سازی می‌کنند، پرونده پشت‌سرهم درمی‌آورند: «این خانه از کی کجا گرفته؟» «آن پرونده چی چی دارد؟» «آن مالک کجا برای نمی‌دانم وام گرفته؟» و «مال عمومی است.» تازه آن هم محل بحث است که می‌شود این‌ها را هم منتشر کرد یا نه. «مخفی، پنهانی محتمل» که هیچی ازش درنمی‌آید. معلوم نیست ما اصلاً نمی‌دانیم چی بوده، بعدش چی شده. هیچ‌چیزش یقینی نیست. هیچ‌چیز ازش فهمیده نمی‌شود از این عدالت‌خواهی‌های احمقانه‌ای که بعضی‌ها دارند می‌کنند الان. این را خدا جلوی چشم خلایق رسوا خواهد کرد. من مرده، شما زنده خواهید دید. این‌ها این قاعده‌ای است که پیغمبر فرمود. خدا عیوب مخفی این‌ها را جلوی چشم همۀ خلایق لو خواهد داد و آشکار خواهد کرد. این‌ها که می‌روند از توی سرشان، در آن زندگی مردم، از آن پشت‌سرشان، در پستو، یک چیزی پیدا کنند، بیاورند بیرون بکشند. خدا چشم همۀ خلایق… یعنی رسوایی. حالا تو ۴۰۰ هزار تا مخاطب داشتی، جلوی این‌ها رسوا می‌کردی. خدا تو را جلوی ۴۰۰ هزار تا رسوا نمی‌کند. «خلا» جلوی ۸ میلیارد آدم رسوا می‌کند.
«و من مشی الی قرابه و ذی رحم یسل به.» خب حالا یکم چیزهای خوب خوب بخوانیم. امروز همه‌اش ترسیدیم. انذار بود، یکم حالا بشارت. کسی اگر اقدام بکند برای صله رحم. به فامیلی سر بزند، به ارحام سر بزند. رحمی که خدا از او سؤال می‌کند. همان سه طبقه ارث می‌شوند این‌ها. رحم‌های اصلی. دورترند آن هم اشکالی ندارد ولی خدا دیگر از آن‌ها سؤال نمی‌کند. مسئولیت بابت آن‌ها ولی این‌ها که مسئولیت سه طبقه ارث، طبقۀ اول «کیا» بودند؟ پدر و مادر، فرزند و نوه و این‌ها. طبقۀ دوم «کیا» بودند؟ برادر و خواهر. طبقۀ سوم «کیا» بودند؟ عمو، عمه، دایی، خاله. به فرزندان این سه طبقه ارث می‌شود، سه طبقه رحم. به‌ترتیب اولویت قدم برمی‌دارد برای چی؟ حالا الان که در فضای مجازی می‌گویند ما گروه زدیم اینجا مثلاً صله رحم. به‌چه می‌فرستند و به که می‌فرستند؟ صله رحم نیست این. شعله‌ور کردن آتش و انداختنش در دامن قوم و خویش. صله رحم که نیست این. قطع رحم. و حضور در همچین جمعی هم که دارند مسخره می‌کنند بزرگان علما، شبهه افکنی می‌کند. اگر می‌توانی دفاع کنی، جواب بدهی، اثرگذار باشی، بمان. نیستی، و بیا بیرون. دلیل ندارد بودن شما در این فضا. اسمش هم صله رحم نیست. قطع رحم. صله رحم یعنی نفعی رساندن. طرف را با یک حقیقتی آشنا کردن. مشکل و گره‌ای از دنیا و آخرت طرف باز کردن. این‌جوری اگر اقدام کردی برای صله رحم: «اعطاه الله اجرم عطشه.» خدا به این اجر صد شهید می‌دهد. به همین اقدامی که کرد. یعنی اثری که ثبت (چون صد تا شهید گاهی تلف می‌شوند که یک خانه خراب نشود. ما در خرمشهر این‌جوری بود دیگر.) گاهی صد نفر کشته می‌شوند که دشمن دستش به یک خانۀ بعدی نرسد، پیشروی در خانۀ بعدی نکند. شما با صله رحم چکار می‌کنی؟ باعث می‌شود که شیطان پایش به خانۀ بعدی نرسد. یک خانه را حفظ می‌کنیم. این اجر صد تا شهید. گزافه‌گویی نیست. ما فکر می‌کنیم خیلی مثلاً این روایت همانی است دیگر. اثر همان کار را دارد. ملکوتش هم همان. صد نفر شهید می‌شدند، دشمن یک قدم جلو نیاید. در این شهر وارد این حریم نشود. شما با صله رحمت این کار را کردی. دشمن را پس زدی. ابلیس را از این خانه دور کردی. از این فامیل دور کردی. محافظت کردی.
«و إن صلّ بهی و وصله بماله و نفسه جمیعاً کان له بکل خطت اربعون الف الف حسنه و رفع له اربعین الف الف درجه و کأنّما ابد الله تعالی.» اگر حالا فقط قدم برمی‌داشت، راه می‌افتاد برود، اجر صد تا شهید داشت. حالا اگر بیاید حال طرف را هم بپرسد، کسری، مشکلی، کاری… نه پارتی‌بازی، رانت‌بازی این‌ها. درست‌وحسابی. نه با سوء استفاده‌گری این‌ها. مال این کمک این‌جوری است. کمک مالی و بدنی: با مالش یا با جانش. یک کمکی به طرف بکند. برایش برود مرغی بخرد. حالا یا با پول خودش مرغ بخرد یا با پول طرف برایش مرغ بخرد. جفتش درست است، خوب است. دکتر ببرد، آرایشگاه ببرد، دندان‌پزشکی ببرد، چه می‌دانم، باشگاه ببرد، مدرسه ببرد. بچۀ مثلاً برادرش را مدرسه می‌برد، از مدرسه دنبالش می‌آید. این‌ها همه‌اش مصداق صله رحم است دیگر. این کارها را که بکند، به هر قدمی که برمی‌دارد، ۴۰ میلیون حسنه خدا بهش می‌دهد. آنجا خانم یک حسنه نداشت حفظش کند سپر می‌شود. این شیلد است، نمی‌گذارد به چیزی برسد. اینجا ۴۰ میلیون حسنه بابت هر قدم دارد و ۴۰ میلیون درجه دارد. حسنه، درجات. ارتقای معنوی حقیقی از درون. نه فقط صورت اعمال حسنات. صورت اعمال درجات ارتقای حقیقی از درون، تعالی وجودی. و انگار خدا را صد سال عبادت کرده بابت یک قدم. یعنی نورانیت صد سال عبادت چقدر است؟ اثر صد سال عبادت چقدر است؟ صد سال عبادت، صد سال نماز شب خوانده، روزه گرفته، صد سال داشته قرآن می‌خوانده. مخالفت با نفس توش بوده که این الان توش آن‌قدر مخالفت قواعد دارد. کشکی نگفته‌ام. برایم همه‌اش فرمولیزه است، همه‌اش فرمول است. بچگی‌مان «یک کیلو آهن سنگین‌تر است یا یک کیلو پنبه؟» یک کیلو پنبه. درست است، خیلی است اما یک کیلو است دیگر. درست است؟ این صد سال عبادت یک کیلو پنبه است. کوچولو. یک کیلو آهن، معادل آن است. سنگین‌تر نیست؟ معادله سنگین‌تر است. چون گفتیم که پنبه سنگین‌تر است، آهن. آهن سنگین‌تر است. یک کیلو، یک کیلو دیگر. فرقی نمی‌کند. وزن روز قیامت میزانش حقانیت است. حقانیت به چیست؟ به میزان توجه به خدا و فارغ بودن از نفس. این می‌شود حق. «الوزن یوم اذن الحق».
حالا یک وقت صد سال عبادت است، یک وقت یک گام برداشتن برای صله رحمی این فامیل. اتفاقاً هرچی با او خورده حساب بیشتر داشته باشی، دل‌چرکین‌تر باشی، کمتر به دردت می‌خورد، بیشتر توقع دارد، بیشتر غرغر می‌کند، بعد زبان‌تر است. اثر این عمل اتفاقاً بیشتر است. آن‌قدری که باید صد سال قرآن می‌خواندی که روی خودت پا گذاشته باشی. اتفاقاً معلوم نبود. بیشتر نفسم گاهی صد دور ختم قرآن کرد آن‌قدری که شاید آنجا هم گیر نیاید در صد سال عبادت حاصل می‌شود. ۴۰ میلیون حسنه، ۴۰ میلیون درجه.
«و من مشی فی فساد ما بینهما.» خب، حالا اگر کسی برای به‌هم‌زدن، دو به‌هم‌زنی، ملکوت دو به‌هم‌زنی، برای به‌هم‌زدن رحم با رحم. دو تا برادر را با هم به‌هم می‌زند. دو تا پسرخاله را، دو تا دخترعمه را، خاله و خواهرزاده را به به به! که حالا گاهی مثلاً این شوهر، رابطۀ خانمش را با اقوامش به‌هم می‌زند، خانم رابطۀ شوهرش را با اقوامش به‌هم می‌زند. که از این‌ها خیلی داریم، خیلی داریم. اگر کسی یک اقدام این شکلی بکند برای به‌هم‌زدن این‌ها و «قطعت ما بینهما». این‌ها را از هم جدا، «غضب الله تعالی علیه». خدا بر این غضب. «و لعنه فی الدنیی و الاخره». در دنیا و آخرت، منفی واقعی کائنات. این موج منفی است. این موج منفی در دنیا و آخرت می‌افتد در موج منفی خدا. غضب خدا. پس‌زدن و موج از زمین و زمان برایش بد می‌بارد. در فرکانسی قرار گرفته که فرکانس منفی. روی خوشی از ملکوت عالم به این نشان داده نمی‌شود. همین که این‌جوری رابطه‌ها را به‌هم...
«و کان علیه من الوذر قاطع الرحم.» سنگینی ملکوتی‌اش مثل سنگینی ملکوتی قطع رحم. فرق نمی‌کند خودت با پدر مادرت قطع رحم کنی، یک کاری کنی که همسرت با پدر مادرش سرد بشود، یا کار کنی یک نفر با پدر مادرش سرد باشد. فرقی نمی‌کند. هر جایی تو واسطۀ قطع رحم باشی، انگار خودت قطع رحم کردی. قطع رحم گاهی یک سر سوزن… سی سال عمر آدم را یک سر سوزن صله رحم سی سال عمر آدم را افزایش می‌دهد. پیام به ملکوت و کائنات و روی خوش نشاندن کائنات. یکی همین از یکی از این روی خوش نشان دادن کائنات همین است دیگر. ۳۰ سال به عمر اضافه می‌دهیم. تو لایقی بیشتر بمانی. اینجا ملک خدا را داری خراب می‌کنی. زمین خدا را آلوده کردی.
«و من عمل …» ماه ربیع شده دیگر. دوباره ازدواج‌ها. البته با این سکه، آن‌قدر ازدواج کنند، ولی حالا بالاخره اگر کسی قصد ازدواج دارد، این را بخواند، روایت. نخواند. بقیه توقع می‌رود که برای آن‌هایی که در شرایط ازدواج اند، اقدام بکنند. خیلی از آن بندۀ خدایی که خودش دوست دارد ازدواج…
«و من عمل فی تزویج بین مؤمنین.» کسی اقدام بکند برای اینکه دو تا مؤمن را به‌هم برساند. ازدواج. خب تو که می‌دانی این هم‌کلاسی، حالا خصوصاً از جانب خانم‌ها، معرفی معمولاً لازم است. «بابا، حالا به یک آدمی که مثلاً صلاحیت دارد، اعتباری دارد، جایگاهی دارد، این هم‌کلاسی من دختر خوبی است. شما مثلاً پسر داری، برادرزاده‌ات هست، هم‌کارت هست.» معرفی. آن‌ها را به‌هم منتقلشان کن. کسی اقدامی بکند. جوان مجرد، پسر، دختر، هی بنشینیم این‌ها را با همدیگر جفت و جور کنیم. برکات فراوانی. حالا ملکوتی‌اش که هیچی. برکات دنیوی‌اش هم عجیب است. فداکاری زیادی هم می‌خواهد. همانی که می‌گویند اگر خوب بشود می‌گویند خودمان پیدا کردیم، بد بشود می‌گویند «فلانی خدا لعنتش کند که در دامن ما…» یک فداکاری می‌خواهد آدم به‌خاطر خدا. البته اینجا مهارت هم می‌خواهد واقعاً. معرفی کند، تعریف و تأیید و این‌ها نکند. این‌ها را بسپارد به تحقیق. اصرار به اینکه به‌هم برسند این‌ها نداشته باشد. خوب هم، در همان معرفی‌اش، واقعاً به‌هم می‌آیند. هورتیکاری نشود که همین‌جوری دو نفر را تناسب ندارند می‌خواهند به‌هم بسپارند. بعد مشکلات پیش…
خلاصه اگر کسی اقدام بکند برای تزویج بین دو مؤمن، «حتی یجمع بینهما ازدواج»، «زوجّه الله الف الف امرت من الحور». «رزقنا الله و ایاک». خدا به او یک میلیون همسر از حورالعین، بابت همین یک کارش داده. یک میلیون! حالا این اعداد هم حساب و کتابی دارد. آنجا ۴۰ میلیون، اینجا یک میلیون. یک میلیون، دو تا، سه تا نه. یک میلیون آقا. خدا هزار اسم دارد و هزار اسم در هزار جلوه. می‌شود. به هر حورالعینی می‌شود جلوه‌ای از یکی از آن اسماء در یکی از آن جلوه‌ها. هزار اسم. هر اسمی هزار جلوه. «با صد هزار چهره برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم.» شهوت که آدم با پنج تا، ده تا، صد تا جفت‌گیری می‌کند. بس است دیگر آقا. دیگر کاباره است مگر؟ چه می‌دانم، کثافت‌کاری است مگر؟ ملکوت آقا، بهشت است. «ولا تعفیم». حضور خداست. خداست. «الحمدلله رب العالمین». «آخر دعوانا ان الحمدلله رب». همه‌اش جلوۀ توحید است. حورالعینش همسری‌اش این است. زوجیت پیدا کردی با این هزار اسم. سورۀ نور هم همسری را بعدش آیه نور را آورده دیگر. از این جنس اشتیاق به خدا و اتصال به خدا. از این جنس اشتیاق این زن و شوهر به هم. اتصال این دو تا لطیف‌ترین جنس محبت در عالم ماده است. وقتی این را ایجاد کردی، آن را با خدا بهت می‌دهد. آن زوجیت با اسماءالله را. زوج می‌شوی با همۀ هزار تا. بعد این‌ها همه‌رقم با هم یکی شدند دیگر. دو تا، دو تا کاملاً بیگانه، همه‌رقم با هم یکی. تنشان با هم یکی شد. فکرشان با هم یکی شد. سرنوشتشان با هم یکی شد. بچه‌شان با هم یکی شد. رزقشان با هم یکی شد. هزار جانبشان با هم یکی شد. تو هم با هزار اسم یکی می‌شوی. این می‌شود زوجیت با هزار اسم. این زوجیت با هزار اسم، هر اسمی هزار جلوه می‌شود زوجیت با یک میلیون. به عوام البته وقتی می‌گویم به ما عوام، وقتی می‌گویند آخ جون حورالعین، بدو بریم. ولی آنی که سطحش بالاتر، بزرگان علما، این‌ها می‌فهمند که یعنی چی منظورش چیست.
«کلوا و رائعت فی قصر من دور.» حالا یک میلیون همه‌اش یکجا، فله‌ای ریختند مثلاً؟ نه. هر یک دانه توی قصر، محل ملاقات. چند فرق؟ جلوه‌گاهش از یک دریچۀ دیگری می‌بینی. او غیر از دریچه‌ای که قبلی را. هرکدام در قصری از دُرّ و یاقوت. قصرش هم از دُرّ یاقوت. دُرّ چه رنگی است؟ طلای سفید می‌شود دُرّها؟ یاقوت سر آن سفیدی و سرخی… آن سفیدی شفافیت، بی‌‌پیرایگی، یک رنگی نمی‌شود. دُرّ آن یاقوت سرخی آن عشقی که از درون آن آتش، آن شعلۀ عشقی که از تو جوشیده و دارد می‌جوشد. این خم می میِ سرخ که عشق اغلب رنگ اغلب را به قرمز معمولاً نشان می‌دهند دیگر. اصلاً خود علقه هم قرمز است، سرخ است دیگر. علقه بچه‌ای که عرقی که می‌شود، خون بسته شده بهش می‌گویند، بهش می‌گویند علقه. قرمز. «خون به‌دلم کردی.» «دلم خون شده به‌دل از عشق به فلانی.» درست شد؟ می‌شود رنگ سرخ. این می‌شود یاقوت آن دُرّ. حالا این قصر همه‌اش دُرّ و یاقوت است. هم سفیدی، هم سرخی. سفیدی بی‌‌پیرایگی، سرخی عشق. و یک جلوه‌ای آقا. چه خبر؟ برویم زودتر برویم. دیگر نه آقا، زودتر. مسئول ده نفر آدم، کشف علوم دیگران و قطع رحم امام رضا به داد…
«و کان له بکل خطبه خطاها فی ذالک.» هر قدمی که اینجا برداشت برای اینکه دو تا را به‌هم برساند. «او کلمه تکلم بها فی ذالک.» بابت هر کلمه‌ای که گفته، توی مسیری که این دو نفر به‌هم… خوش به‌حال مشاورۀ ازدواج. پول نمی‌گیرند، هم خوب دقت می‌کنند. صادق نیست. به هر گامی که برمی‌دارد و به هر کلمه‌ای که می‌گوید، عمل یک سال را برایش می‌نویسند. پرونده باز می‌شود یک سال عبادت من. «یک سال قیام لیلها و صیام نهارا.» یک سال هر روز روزه بودم، شب‌ها مشغول عبادت. کلمه‌ای که گفتی: «فلانی برای ازدواج فلانی خوب است.» و رفتن. از آن یک کلمه تو، نتیجه حاصل شد: ازدواج کردند. آن یک کلمه. اگر دو کلمه بوده دو سال می‌شود. ها؟ اگر یک کلمه بوده این می‌شود چی؟ یک. خوش به آن‌ها که در این کارها…
و اگر کسی آقا جان برای فاصله انداختن بین زن و شوهری کاری کرد (توضیح دادیم از متن کتاب هم باید بخوانیم که حالا گاهی در وضعیت پوشش من هست که باعث می‌شود زن و شوهری از هم فاصله بگیرند، در نحوۀ حرف‌زدن من است. در اداره یک‌جور با همکارم صحبت می‌کنم، من خانم یا من آقا. او سرد می‌شود نسبت به همسرش. این‌ها همه‌اش همین است.) کاری می‌کنم که جدایی می‌آورد بین زن و شوهری. «کان علیه غضب الله دوباره مغضوب خودش شد و مغضوب و لعنت فی الدنیا والا.» همان لعنت، همان انرژی منفی در دنیا. «و کان حق علی الله تعالی ان یرزاقه به الف صخره من نار.» پناه بر خدا! حقی است به‌عهده خدا. یعنی خدا این را برو وقتی می‌گویند «حق علی الله»، یعنی خدا در این مسئله برو. حق الله یعنی چکار می‌کند؟ می‌فرماید که حقی است به‌عهده خدا که «ان یرزقه با الف صخره من…» خدا سنگسارش می‌کند. سنگسار بدترین. «المیزان» می‌گویند که بدترین عقوبت، «عقبت سنگسار» نزدیک بشوم از دور می‌زنمت. توش تحقیر، توهین، پرتاب، پرتاب سنگ، درد، فشار، فاصله‌گرفتن، سنگسار بدترین نوع غذا. خدا این را سنگسار می‌کند با چی؟ با سنگ نه، با صخره. «به تجارت من سجیل». سنگریزه بود که زد. «فجعلهم کَسبٌ مَعکول.» مثل کاه خورده شده. یا کاهی که تو دهان جویده شده. وقتی این‌جوری احتمال دادند گفتند نه، وقتی گفتند نه. «کسبٌ مَعکول» یعنی کاری که رفته تو معده، از معده خارج شده. کاه خودش چیست؟ بعد تو معده برود، هضم بشود، بعد به‌ عنوان مدفوع خارج بشود. تاپاله، تاپاله با سنگریزه. حالا کسی که زن و شوهری را از هم جدا می‌کند، فاصله می‌اندازد به‌هرنحوی، با هر کاری، این سنگسار می‌شود با صخره. با هزار صخره از جانب خدا. نه سنگریزه. با هزار و…
«و من مشى في فساد ما بینهما.» حالا نه این‌ها را به جدایی بکشد، هر کی یک کاری بکند که بین این‌ها دل‌خوری بشود، خراب بشود رابطه‌شان، جدا نشوند، سرد بشود. «و لم یفرق.» جدا اصلاً تصریح می‌کند، اصلاً به جدایی نمی‌کشد، فقط این‌ها نسبت به همدیگر رابطه‌شان به‌هم شکراب می‌شود. «کان فی سخط الله و لعنته فی الدنیا والآخرة.» این در سخت خدا و لعنت خداست در دنیا. همان انرژی منفی. «و حرم الله النظر الی وجه.» خدا حرام کرده نگاه به وجه. حالا دو تا معنا دارد. یا خدا حرام کرده ملائک رحمت و ملائک جلالی به چهرۀ این آدم نگاه کنند. یا حرام کرده که این آدم به چهره خودش نگاه کند. از دیدار خودش خدا او را محروم…
«و من دل ضریراً الی مسجده او الی منزله.» این هم آخریش باشد که بخوانیم. حالا اگر یک کسی نابینا بود، شما آمدی دست این را گرفتی راهنمایی‌اش کردی، به مسجد بردی، رساندی «الی منزله» یا به خانه‌اش رساندی. حاجتمند، از «حوائجه»، نانوایی می‌خواست برود، آن‌ور خیابان می‌خواست برود، چه می‌دانم بانک می‌خواست برود، فیش بنویسد تو بانک. به‌هرنحوی کمک کردی به کسی که نابیناست. «فمشی فیها اقدامی کردی برایش حتی یغضیها.» قدم برداشتی و مشکلش را برطرف کردی، کمکش کردی، مسئله‌اش را حل کردی. «اعطاه الله تعالی برائت.» خدا دو امان‌نامه به او برائت «برائت من النار و برائت من النفاق.» یکی امان‌نامه از آتش. این الان مجوز دارد دیگر. این الان دیگر آتش سمتش نمی‌آید. چون گفتم آتش جهنم و ملکوت آتشش باش. جهنمی می‌شود. برائت از آتش. یکم برات از نفاق. چون نفاق لبش اساسش مغزش چیست؟ خودخواهی و وابستگی به دنیا و همۀ امکانات را در خدمت خود گرفتن، برای خود گرفتن، فقط به‌فکر خود بودن. نفاق در فیش است نه. این آدم که به‌فکر بقیه است، از نفاق درمی‌آید. ایمان نصیبش می‌شود. شیرینی ایمان را می‌چشد. شیرینی عمل مؤمنانه را می‌چشد. از حجاب نفاق جدا می‌شود. «و قوا له سبعین الف حاجت فی عاجل الدنیا.» خدا هفتاد هزار حاجت را در همین زندگی زودگذر دنیا و همین شرایط زود به زودی عاجل با عجل، عجله، در همین دنیایی که برای خدا نمی‌ارزد و خدا اینجا عجله نمی‌کند برای کسی معمولاً، به کسی زود چیزی اینجا نمی‌دهد. این را زود بهش ۷۰ هزار حاجت را برایش…
نابینایی در خیابان پیدا کنیم. می‌گفت که شنیده بود و کمک کند. معلمش گفت که: «خب پسر جان چکار کردی دیروز؟» گفت: «آقا رفتیم یک پیرزنی این‌ور خیابان بود بردیمش آن‌ور خیابان.» «آفرین پسرم، چه‌جوری؟» گفت: «آقا نمی‌دانستیم چکار کنیم، به زور بردیمش سوار اتوبوسش کنیم بفرستیمش یک جایی.» خلاصه خدا ان‌شاءالله سلامتی بدهد به همۀ روشن‌دل‌ها که طبعاً در مخاطبین ما هم داریم از این عزیزان. خدا حفظشان کند و دعا کنند ان‌شاءالله برای ما با دل پاک و پرمهری که دارند. و حالا این شوخی که می‌کنیم در مورد عمل داریم می‌گوییم. در مورد اهل، صبر باشند. امام صادق به ابوبصیر که نابینا بود دست کشیدند جلوی چشمش. دنیا را می‌بیند. حضرت فرمودند: «دوست داری این‌جور باشی و خدا حساب چشمت را بکشد یا من تضمین کنم؟ تضمینش در ذهن برات بهشت رایگان و بدون حساب را و برگردی حالت قبلی.» گفت: «برمی‌گردم حالت قبلی.» نابینا اگر صبر بر این حالت بکند، بهشت بی‌حساب دارد، رایگان. یک نعمت ویژه از خدا داده. و اگر بد بود، هیچ نبی از انبیای الله به این دچار نمی‌شد. ما برخی از انبیا‌یمان نابینا شدند. حضرت یعقوب حضرت نقص بود این. بلکه کمال هم هست. اگر کسی از شدت اشک به این حالت بیفتد که کما اینکه دیدیم که این‌جوری شده اند بعضی بزرگان در آخر عمر نابینا شده. فرصت فوق‌العاده است برای رشدشان.
برای ما یک فرصت است که یک کمکی به این‌ها بکنیم. به خدا کمکمون کن. «ادامه رابطه حتی یر. دائماً خووض می‌کند در رحمت خدا. شناور در رحمت خداست.» الان که رفت در کار این نابینا کمک کند، شناور شد در رحمت خدا. تا این تموم بشود این شناور لول می‌خورد در رحمت. چکار می‌کنی؟ همین‌جور شناور در یک دریای عظیم پر از صدف و ماهی و جواهرات و فلان و این‌ها. این احتمالاً یک دستگیری از یک کسی کرده به یک نحوی. «حتی یرجه.» تا وقتی برمی‌گردد. خدا ان‌شاءالله دست همۀ ما را بگیرد. ما بنده‌ایم که نابینای معنوی هستیم. پیر طریقتی بیاید دست ما را هم بگیرد برای رضای خدا و نبی اکرم که دلیل راه و راه‌بلد است، دست ما را بگیرد. امثال بنده که نابیناییم را، مقصود ان‌شاءالله عاقبت ما را ختم‌به‌خیر بفرماید. و صلی الله علی
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)