متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم‌الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب‌العالمین و صلی‌الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت‌الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم‌الدین.
جلسه قبل، خطبه نبی اکرم (ص) را در مدینه که آخرین خطبه حضرت بود، آغاز کردیم و بحثش را خدمت عزیزان داشتیم. این جلسه، ان‌شاءالله این خطبه را ادامه می‌دهیم. مطالب بسیار خوبی دارد؛ هم انذار و هم تبشیر. از جهت سندی هم قابل‌قبول است. این روایت، روایت بسیار تأثیرگذاری است، خیلی هم حاوی نکات است. روایتی هم هست که اگر به همین زبان خود روایت –که زبان فهم مردم آن دوران است- بخواهد طرح شود، برای نسل ما و زمانه ما قابل‌فهم نیست و بلکه دچار سوء تفاهم می‌کند. لذا ما باید کمی ادبیات نوسازی و به‌روزرسانی شود، اصل مطلب فهمیده شود و با زبان زمانه خودمان این روایت را بتوانیم ترجمه کنیم و بفهمیم. ان‌شاءالله بخش‌های امیدبخشی دارد. حالا بیشتر این بخشی که خواندیم، بخش‌های نهیبی این خطبه بود، درحالی‌که جلوتر بخش‌های بشارتی هم دارد و نکات امیدبخشی هم هست که خیلی اثرگذار است. به ‌هرحال این خطبه، یک مانیفست –به‌قول امروزی‌ها- از ملکوت و زندگی ملکوتی و اوضاع حاکم بر ملکوت است که حضرت اینجا مطرح می‌کنند.
در ادامه می‌فرمایند: «وَ مَنْ اِطَّلَعَ فِی بَیْتِ جَارِهِ یَنَاظِرُ إِلَى عَوْرَةِ رَجُلٍ أَوْ شَعْرِ امْرَأَةٍ أَوْ شَیْءٍ مِنْ جَسَدِهَا كَانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ أَنْ یُدْخِلَهُ النَّارَ مَعَ الْمُنَافِقِینَ الَّذِینَ كَانُوا یَبْتَغُونَ عَوْرَاتِ النَّاسِ فِی الدُّنْیَا وَ لَا یَخْرُجُ مِنَ الدُّنْیَا حَتَّى یَفْتَحَ اللَّهُ وَ یُبْدِیَ لِلنَّاسِ عَوْرَتَهُ فِی الْآخِرَةِ». خیلی این بخش‌ها واقعاً عجیب است. خیلی ما از این‌ها فاصله داریم. این مطالب و این معارف برایمان نامحسوس و نامفهوم است.
می‌فرماید که اگر کسی «اطلاع» پیدا کند بر خانه همسایه‌اش؛ «اطلاع» را ما در فارسی به معنای آگاهی می‌دانیم. «اطلاع» نه، این حالت یک‌چیزی برای یک‌چیزی "مشرف" می‌شود و سر در می‌آورد؛ مثل خورشید که طلوع می‌کند؛ یعنی خورشید سر بیرون می‌آورد. این سر بیرون آوردن و بیرون زدن از یک موضع بالای یا در یک جایگاه بالایی قرار گرفتن، این می‌شود طلوع و اطلاع و این‌ها. آگاهی هم حالا ما می‌گوییم اطلاعات. بر مسئله اشراف پیدا می‌کند، در یک موضع بالایی قرار می‌گیرد نسبت به آن. پس این بحث آگاهی لزوماً نیست؛ از یک موضع بالای اشراف داشتن مدنظر است. پس بحث این نیست که کسی از خانه همسایه‌اش خبر داشته باشد؛ بحث این است که کسی برود آنجا مشرف شود.
خب، هر خانه‌ای پشت‌بامی دارد. خانه همسایه هم یک حیاطی دارد. من از پشت‌بام یا از حیاط‌خلوت یا چه‌می‌دانم، از ایوان، از هر چیز در موقعیتی قرار بگیرم که به منزل همسایه اشراف داشته باشم. حالا یک وقتی می‌روم پشت‌بام کار دارم و کاری هم به خانه همسایه ندارم، هیچ نگاهی نمی‌اندازم. یک وقت می‌روم نگاه می‌کنم، وایمیستم نگاه می‌کنم: ای، این‌ها پشت‌بامشان آن را گذاشته‌اند، عجب؛ توی حیاتشان درخت فلان دارند، ولو نامحرمی از این‌ها آنجا نیست. الان شاید خانه‌شان خالی باشد، فعلاً هیشکی نباشد. اما صرف اینکه من اشراف پیدا می‌کنم بر خانه او و دید می‌زنم منزلش را؛ چون حریم شخصی اوست و فضایی است که اختصاص به خود او دارد. مسئله محرمانه اوست. این بخش محرمانه و بحث محرمانه خیلی بحث مهمی است. چون دارم ورود می‌کنم در حریم محرمانه او. هر وقت ورود به حریم محرمانه کسی باشد، به هر نحوی باشد، این شامل حال همین روایت می‌شود.
اول یک‌سری مصادیق بگویم، بعد بیاییم ادامه را باید ببینیم که خب، این اثر ملکوتی‌اش چیست. اگر کسی سر وقت گوشی یکی دیگر برود، این شامل همین می‌شود. آقا و خانم گوشی همسرشان را چک می‌کنند بدون اجازه، گوشی فرزندشان را چک می‌کنند. نمی‌دانم درمورد مسئله تربیتی که مثلاً بعضی چه شکلی اجازه می‌دهند، یک موارد نادری شاید توی یک فضاهایی بشود این را تجویز کرد، ولی حکم کلی و حکم اولیه‌اش واضح است که کسی حق ندارد برود گوشی بچه‌اش را چک بکند؛ مگر یک موارد استثنائی که یک ضرر بزرگ و جدی و یقینی –نه همین‌جور احتمالی- یک ضرر جدی این‌شکلی دارد ایجاد می‌شود و راه دیگری غیر از این نمانده. آنجا با دیگر از باب ضرورت انسان می‌تواند کار بکند. آن‌هم در حد ضرورتش، نه که تک‌تک پیام‌های همه جایش را برود چک بکند که دقیقاً حریم شخصی است. ولو معصیت هم بکند، این معصیت بین او و خدای اوست. پدر و مادر هم حق ندارند در این مسئله دخالت به این شکل بکنند.
حالا عرض می‌کنم جزئیات مسئله بحث مفصلی دارد درمورد اینکه دقیقاً باید چه‌کار کرد و این‌ها. آن بحثش را نمی‌خواهم واردش بشوم. حکم کلی‌اش را دارم عرض می‌کنم، موارد استثنائی و موارد نادر مستثناست. پس چک کردن گوشی، چک کردن لپ‌تاپ یا یک کسی توی گوشی‌اش دارد با کسی حرف می‌زند، بغلی نشسته گوشی او را نگاه می‌کند. تاکسی‌ها و متروها و این‌ها زیاد پیش می‌آید، نگاهش به اینکه این چی دارد می‌نویسد، با کی دارد صحبت می‌کند، کجاها دارد می‌رود، کدام پیج، کدام کانال، چی دارد نگاه می‌کند. نگاه کردن به ماشین دیگران؛ توی اتوبوس نشستیم، از یک جایی بالاتر یک ماشین دیگر بغلمان است، از توی اتوبوس ماشین را چک می‌کنیم که این‌ها کیند و چیند و چه‌جوری نشسته‌اند و چه‌کار دارند می‌کنند توی ماشین. نگاه کردن به خانه دیگران؛ حالا نه لزوماً حیاطشان، به همه جا. مهمان خانه کسی وقتی می‌شویم، دید زدن که این اتاق پشتی چه خبر است و این‌ها هی می‌روند پشت در، چه‌کار می‌کنند و میوه می‌آورد و یک چکی می‌کنیم خوب برانداز می‌کنیم جاهای مختلف خانه را. این‌ها همه‌اش موارد و مصادیق این‌شکلی تجسس و فضولی با چشم به حریم محرمانه کسی است.
کتابخانه کسی را مرتب کردن برای ما زیاد پیش می‌آید. من کتاب‌های ما را هم می‌زنند. چهار تا کتاب گذاشته‌ایم روی میز. یک عزیز بزرگواری می‌آید منزل ما، کتاب‌خانه‌مان را هم می‌زند، لای کتاب‌هایمان را هم می‌زند، دفترهایمان را هم می‌زند. یک‌چیزی نوشته در دفتر، گذاشته آنجا روی میز. باشد؟ رفته مثلاً بیرون. یکی می‌آید دفتر این را برمی‌دارد. بحث خاصی نوشته باشد؟ بله، بعد از مرگش آن‌هم به ورثه. وقتی وصیت‌نامه رسیده، حکمش جداست. خوب، ورثه می‌توانند بروند چک بکنند؛ اگر مثلاً مطلبی آنجا هست از آن استفاده بکنند. کتاب. در حاشیه کتابش هم چیزی نوشته باشد و دوست ندارد شما بخوانی. شماره نوشته باشد و همین‌جور مسائل محرمانه، شماره تلفن کسی نمی‌خواهد شماره تلفنش منتشر شود در فضای مجازی. شماره این‌ها همه‌اش مسائل محرمانه اشخاص است: نگاه کردنش و درمعرض دید قرار دادنش.
هر چیزی که محرمانه است و سری است، به‌قول امروزی‌ها «پرایویت» است. هر چی که این‌جوری باشد، این عقوبت ملکوتی را دارد. خدا نسبت به این مسئله غیرت دارد و نسبت به اسرار –خدای متعال- حساسیت فوق‌العاده دارد. تعبیر حساسیت تعبیر رسایی نیست، ولی حالا به زبان این تعبیر را خدا حساسیت بسیار بالایی دارد نسبت به اسرار؛ چه اسرار الهی، چه اسرار مردم. اسرار «سِرّ» است دیگر، «سِرّ» آنی است که دوست ندارد منتشر شود؛ به هر نحو، هرچی که باشد. «سِرّگشایی»؛ خصوصاً وقتی که در معرض دید قرار بگیرد. یک کسی از گفتگوی شخصی‌اش با یکی دیگر اسکرین‌شات می‌گیرد، منتشر می‌کند، ولو به دو نفر دیگر می‌دهد، توی گروه خانوادگی می‌گذارد. الان یکی می‌آید، ما شاء الله خیلی الان اوضاع با این فضای مجازی جهنم است. سرعت سیر ما در اعماق جهنم، سرعت نور شده دیگر. قدیم خیلی سخت بود این مقدار سلوک کردن به عمق جهنم. الان خیلی تک‌تک آبروی یک نفر می‌خواست آدم ببرد، به ۵۰ نفر می‌آمدی تک‌تک شیر فهم می‌کرد ی. الان یک پست می‌گذاری، چند میلیون، بلکه چند میلیارد آدم این را می‌بینند و آبرویش پیش همه این‌ها می‌رود. یک کلمه با هم گمان و سوءظن و فلان و این آدم با یک کلمه، حیثیت یک نفر را به باد می‌دهد و این ابداً اصلاً جای جبران ندارد. چه‌جوری می‌خواهی جبران کنی؟ یک عذرخواهی مثلاً می‌خواهی بکنی؟ آدم یک برگی که توی دست خودش مچاله کرده، خشک کرده، فوت کرده توی هوا پخش می‌کند. به این بگوئیم که «همه قطعاتی که توی هوا پخش کردی را برو جمع کن». مگر می‌شود؟ نمی‌خواهم کسی را هم ناامید کامل بکنیم، ولی خب امید نمی‌شود اینجا واقعاً داد به کسی که این کار را کرده. دیگر برود خودش را در محضر درگاه الهی که شاید نمی‌دانم، راه حلی پیدا شود و خدا یک‌جوری راهی برای این وا بکند. این‌ها خیلی معصیت‌های بزرگ و سنگین است.
«سِرّگشایی» از دیگران؛ یکی با یکی اختلاف دارد، با همسرش مشکل دارد و طلاق گرفته. یک کسی بچه‌طلاق است. یک کسی بچه فلان است. آقا دوست ندارد کسی بداند که این پدرش کی بوده، بچه کی است. این‌ها همه‌اش مصادیق «سِرّگشایی» است؛ افشای سِرّ از یک امر مخفی. ما داریم با همدیگر دوتایی صحبت می‌کنیم. «الْمَجَالِسُ بِالْأَمَانَةِ». حرفی که دو نفر با هم خصوصاً گفته‌اند، مال همین دو تا است. حق ندارد کسی ببرد منتشر کند. من که یقین داشته باشم راضی است نه، بلکه یقین داشته باشم او ناراضی باشد. این بحث آن ورش نیست که می‌گوید: «خب، من هنوز فعلاً احتمال می‌دهم که ناراضی نیست». به درد نمی‌خورد. باید یقین داشته باشی که راضی است تا بتوانی بروی منتشر کنی. یعنی حرف دو نفره که دارد زده می‌شود، مال این دو نفر است. این الان جزو اسرار است. این سِرّ است و امانت، این خیانت در امانت است. افشای سر، منتشر کردن، نگاه کردن را اینجا همین مسئله است و همین حکم را دارد.
خوب، می‌فرماید که اگر این‌جور باشد منزل همسایه اشراف پیدا کند و نگاه کند «إِلَى عَوْرَةِ رَجُلٍ أَوْ شَعْرِ امْرَأَةٍ». حالا این کلمه را ما توی فارسی معمولاً معنای خاصی را برایش در نظر می‌گیریم. واژه «عورت» را مثلاً به معنای شرمگاه معمولاً ترجمه می‌کنیم؛ درحالی‌که این واژه معنایش همان است که یک وقت دیگر هم شاید اشاره شد، به معنای امر مخفیانه و سری است؛ امری که کسی دوست ندارد دیگران ازش باخبر باشد. این نگاه کردن به این‌ها چه در یک مرد، چه در یک زن؛ اگر به مردی نگاه بکند، اگر به آن بخشی که از بدن این آقا محرمانه به‌حساب می‌آید نگاه شود. این کلمه را قبلاً عرض کردیم که باید به معنای محرمانه بگیریم؛ «عورت» به معنای محرمانه است. حالا بخش‌های محرمانه، یک بخشش که برای همه است و هر مردی موظف است که این بخش را بپوشاند و یک بخش دیگرش هم ممکن است در یک شخصی، خود این آدم کراهت دارد، خوشش نمی‌آید کسی این‌ها را ببیند. که خیلی باحیا می‌شوند و لطیف می‌شوند این‌جوری نسبت به دیده شدن حجم بدنش عمل می‌کنند. آقایون‌ها، خانم‌ها که هیچی جای خود دارند.
علامه طباطبایی (ره) مثلاً، بزرگان. یکی از اساتید می‌فرمود که مرحوم آیت‌الله مرعشی نجفی. صحنه یادم نمی‌رود. ایشان نماز جماعت که می‌خواندند در حرم مطهر، که نماز ایشان هم خیلی سریع بود و معروف بود این نماز خیلی نماز فوریه‌ای بود و گفتند هیشکی نمی‌رسد به رکوع و سجده آقا. استاد می‌فرمود که من می‌دیدم این جورابشان را هی دارند این لبش را می‌کشند بالا، هی بازی ... دو دقیقه بعد می‌گذشت، باز این جورابشان را صاف می‌کردند. یک‌کمی از این پوست پایشان دیده می‌شد. حالا ایشان پیرمرد بود، کسی اصلاً به پوست پای آقا (ره) نگاه هم نمی‌کند، نگاه هم بکند قصدی ندارد. خوب، مثل بعضی از این کم‌عقل‌ها نبود که بگوید: «اگه کسی نگاه کنه بیماره و فلان». آن حیای خود این آدم مهم است، نه اینکه «تو نگاه نکن». چه حرف خنده‌داری! هرکی نگاه می‌کنه مریضه! حیای این آدم بود، آن عفت این آدم بود، یک ذره، آن لطافت این آدم بود، یک ذره نمی‌خواست این سر این جوراب پایین بیاید که پوست بدن او را ببینند. آقایون بودند، خانم‌ها که نبودند توی آن صحنه. همه آقا بودند. یک آقایی هم یک وقتی پای این پیرمرد را نبیند. نه اینکه شهوت و ریبه و این‌ها نداشته باشد، بحث این‌ها نبود، حیا اجازه نمی‌داد. «عورت» به‌حساب می‌آمد.
خب، وقتی که کسی این‌جوری است و این‌قدر خودش مواظبت دارد که پوست پایش آن‌جور دیده نشود، حالا نگاه به همین هم می‌شود، نگاه به «عورت». چون امر مخفیانه است. یکی ممکن است حالا باکی نداشته باشد نسبت به این مسئله. با شلوارک هم بیاید و خب، این «عورت» شرعی که نیستش. اگه کسی با شلوارک آمد پاهایش مثلاً تا سر زانو دیده می‌شود، «عورت» شرعی نیست. یک آستین‌کوتاه آمد، دست‌هایش تا سر تا سر آرنج دیده می‌شود، این «عورت» شرعی نیست. «عورت» شهریار هم نیست البته. همه موظفند که بپوشانند، ولی این بخش، این آدمی که خیلی لطیف است اینجا این آستین‌کوتاه هم برایش مهم است. حجم بدنش هم دیده بشود. برای سقفی که مرحوم تهرانی (ره) در نامه‌ای که بعد از امام به امام حسینی تهرانی (ره) دارد، از همین گله می‌کند، می‌گوید که این شلوارهای جدید که آقایون باب کرده‌اند، می‌پوشند، این حجم بدنشان دیده می‌شود. می‌شود یک کاری بکنی در سیستم و حکومت که برگردیم به آن لباس‌هایی که تا قبل از رضا شاه داشتیم، لباس‌های بلند گشاد. همین شکل همین لباس روحانیت که الان علما تنشان می‌کنند و که حجم بدن دیده نمی‌شود.
خلاصه این، وقتی شخص نسبت به این یا مثلاً یک عالمی شاید دوست نداشته باشد کسی او را مثلاً در فضای منزل یا سربرهنه ببیند. با عمامه. خود همین هم این‌جوری است. دوست ندارد. اگه یک کسی عکسی از او داخل خانه بگیرد که مثلاً عمامه به سر ندارد، یک عکس منتشر شود. این همین مسئله می‌شود که حالا می‌خواهم عرض بکنم. اثر ملکوتی‌اش چیست؟ همه‌اش موارد نگاه حرام است. نگاه حرام فقط نگاه به زن نامحرم، نگاه به چه‌می‌دانم، آن وضعیت‌های ناجور آن‌چنانی نیست. نگاه حرام یعنی نگاه به هر چیزی که حریم الهی است و سِرّ و امر مخفیانه است. این می‌شود نگاه حرام.
یک وقتی توی برنامه رادیو این را عرض کردم. مجری بزرگوار، برادر عزیزمان خیلی تعجب کرد و به شگفت آمد از این مثال و واقعاً هم همین است. عرض کردم شما اگر یک نفر مهمان بیاید خانه‌تان، در اتاق را می‌بندید که مهمان نرود. اگه مهمان بیاید برود از توی سوراخ آن در، آن اتاق را نگاه کند و دید بزند، چه‌حسی پیدا می‌کنی؟ فرض کن که ناموس تو حالا توی اتاق باشد. فرض کن ناموست در وضعیتی باشد که تو دوست نداری ناموست را کسی توی این وضعیت ببیند؛ هم توی اتاق خانه‌ات است، هم مهمانت است، هم ناموست را دارد نگاه می‌کند در وضعیتی که نه آن ناموس را می‌خواهی کسی ببیند، نه این اتاق را می‌خواهی کسی ببیند. بعد فرض کن که با دوربین فیلم‌برداری و عکاسی که تو بهش دادی و امانت است، دارد از همسر تو هم از همان دریچه فیلم می‌گیرد و عکس. این دوست مجری ما گفت: «این آدمو باید بکشیم».
نگاه حرام توی این عالم این است: با چشمی که خدای متعال به ما امانت داده و ما مهمان او هستیم در این عالمی که خانه اوست و محضر اوست. یک غروبگاهی را درست کرده، یک اتاقی گفته: «اینجا بخش محرمانه و سری من است، نمی‌خواهم کسی به اینجا نگاه کند» و کسی با چشم امانتی، این چشمی که خدا بهش داده، می‌آید می‌رود آن غروبگاه خدا که صاحب‌خانه است، به ناموس او نظر می‌کند. این ماجرای نگاه حرام. اگر انسان بفهمد که چه چیزی است، آدم سر به بیابان می‌زند. اگه حقیقت این مسئله برای ما روشن بشود که چیست این نگاه؟ خب، این نگاه ابعاد فراوان دارد. هر چیزی که محرمانه است. کسی دوست ندارد این دیده شود. «مسئله شخصی منه». حالا لیبرال‌ها هی: «حریم شخصی، حریم شخصی» می‌کنند. ولی خب، این حریم شخصی توی فرهنگ لیبرال است. این اصلاً ما آن حریم شخصی را سر سوزنی از یک ارزنی قبول نداریم. آن اثر نفسانیت و بت نفس و این‌هاست. بابا کار نداریم. این حریم شخصی یک انسانی که بنده خداست، این برای ما مهم است. یک موجودی که این بنده خداست و خدا برای او حریم قائل شده، خدا برای او حرمت قائل شده، این را از حریم شخصی نباید نگاه کردن به آن امر سری و مخفیانه، آثار ملکوتی دارد.
حالا این نگاه سری به این که گفته می‌شود در مرد، همان بخش محرمانه و سری است. یک بخش دیگری هم که همین بخش محرمانه و سری به‌حساب می‌آید، تن یک خانم، یا موی یک خانم، اندام‌های یک خانم. این‌ها همه می‌شود آن بخش‌های محرمانه. محرمانه لزوماً به معنای... چون ما می‌گوییم شرمگاه، مثلاً یعنی انسان شرمش می‌آید. بعد می‌گویند: «خب، در آقایون مثلاً یک بخشی این‌جور شرمگاه به‌حساب می‌آید. چرا شما همه تن زن را شرمگاه می‌دانید؟» این این است که ما نمی‌پردازیم به ادبیات روز. نه، این گونه نیست. ما نمی‌گوییم همه تن زن و موی زن این‌ها شرمگاه است. ما می‌گوییم همه‌اش «سِرّ» است. همه‌اش محرمانه است. همه‌اش محرمانه است. اتفاقاً این اوج ارزش قائل شدن است. توی این ادارات دیدید، یک کارمند باید مدت‌ها حضور داشته باشد. بعد مخصوصاً ادارات نظامی و این‌ها، پس از آن درجه‌ای می‌دهد. آن درجه این است که دسترسی به اطلاعات محرمانه می‌دهد. یک درجه است. مدت‌ها که این آدم اثبات کرده خودش را، صلاحیتش را و اینکه لیاقت دارد و امین و محرم سر است به او داده می‌شود. می‌گویند: «دسترسی به اسناد محرمانه سطح دسترسی‌اش می‌آید بالا». این دیگر حالا می‌تواند یک بخش‌های دیگری از اسرار این اداره و این نهاد نظامی را خبر داشته باشد.
تکبر برای خانم‌ها خوب است. برای آقایون، این تکبر خوب است؛ نه تکبر دربرابر اولیاء خدا و تکبر دربرابر دستور خدا و حقایق الهی بلکه تکبر دربرابر نامحرم. به این معنا که من جزو آن اسناد محرمانه خلقتم که کسی باید به این راه پیدا کند که این‌قدر باید در این درگاه خودش را اثبات کرده باشد، لیاقتش را نشان داده باشد که سطح دسترسی او به این اسناد محرمانه بالا آمده باشد. «ذهوازه زنبور و هی دو چشم و واف». این زهر جزو کمالات زن است. مرد اگه داشته باشد، نقص است. چون زن نماد شب است، مرد نماد روز. جزو اسرار الهی است، امر مخفی و مخفیانه است و پوشیدنش جزو اسرار است. لذا به موی سر خانم، این بیرون گذاشتن این مو، این افشای سر است برای نااهل. مثل اونی که اسرار الهی را انسان به نااهل افشای سر می‌کند. این دیگر یک تار یا دو تار ندارد. مثل اینکه بگوییم به خاطر یک کلمه خدا، که به خاطر یک کلمه کسی را ببرد نه، بابا، یک کلمه یا دو کلمه ندارد. سر، یک تار یا دو تار ندارد. سر، سر است. سر را نباید منتشر کرد. این اسرار خلق است. این فقط باید به اهلش، این را به اهلش هم بد است نشان داد. این اندام این زن، کل تن او محرمانه است. باید کسی داشته باشد که مدت‌های مدید در امتحانات مختلف خودش را اثبات کرده و نشان داده که این لیاقت دارد که دسترسی به اطلاعات محرمانه داشته باشد. لذا مرد می‌آید خواستگاری و باید صداق بدهد. مهریه را می‌گویند «صداق». صداق یعنی من صدقم را نشان بدهم، لیاقتم را در عمل نشان بدهم. پای هزینه‌هایش وایمیستم، دست در جیب می‌کنم، بهای سنگینی می‌دهم که من دسترسی به این سِرّ پیدا کنم. این می‌شود ارزش و لیاقت زن. جایگاه خرید و فروش هم نمی‌کنند. تن زن را خرید و فروش نمی‌کنند با مهریه. مهریه صداق است. صدق فرد باهاش فهمیده می‌شود. این‌ها پس همه شد مصادیق محرمانه. نگاه به همه این‌ها می‌شود نگاه حرام. همان که به‌اش می‌گوییم نگاه حرام. نگاه به اسرار، افشای سر. نگاه به آن غروبگاه، به آنجایی که کسی نباید بهش نگاه کند. «ورود افراد متفرقه ممنوع است. آنجا نباید کسی وارد بشود».
خب، پس موی زن یا بخشی از تن زن که نامحرم باشد برای ما، به این نگاه کند یا به آن بخش‌های محرمانه مرد یا به منزل همسایه‌اش و موارد دیگری که همین‌جور شاید هفت‌هشت‌ده تا مثال عرض کردیم. همه این‌ها مصادیق چیزهای محرمانه است. این چی می‌شود؟ «حق بر خداست». «حق علی‌الله» را شاید توی همین جلسات بود، یک اشاره‌ای کردیم به جلسات دیگر الان به خاطرم آمد. این خدای متعال عهده‌دار این مسئله است؛ با اسماء و صفات. یعنی اسماء و صفات الهی خودشان را موظف می‌دانند دربرابر این مسئله که این کار را بکنند، این عقوبت رقم بزند که چه‌کارش بکنم: «أَنْ یُدْخِلَهُ النَّارَ مَعَ الْمُنَافِقِینَ»؛ این آدم، درجه و وضعیت ملکوتی این است که اولاً که داخل می‌شود در آتش. هر جایی که حریم یک انسان است و نباید وارد بشود، اگر ورود پیدا بکنیم آتش است. «آتش» بعد با کیا؟ با منافقین. چرا با منافقین؟ با منافقینی که این‌ها دنبال عیوب مردم بودند در دنیا. اصلاً منافقین برای اینکه عیوب پنهانی خودشان را بتوانند دوباره بپوشانند، چون عیوب منافقین پنهانی است دیگر. اگر لو بدهند رو بیاید که دیگر منافق نمی‌شوند، می‌شوند کافر. این‌ها یک‌سری چیزها را باور ندارند، قبول ندارند، در دل اعتقادی بهش ندارند، مسخره می‌کنند. یک پوشش عوام‌فریبانه مسلمانی از خودشان نشان می‌دهند. تحت این پوشش، آن عیب‌ها و آن بی‌اعتقادی‌ها را مخفی می‌کنند. بعد برای اینکه این عیوب این‌ها دیده نشود، هی عیوب مردم را جلوه می‌دهند. عیب و ایراد این و آن و آن را هی جلوه می‌دهند که مردم مشغول عیب و ایراد بقیه بشوند که کسی نکند بیاید برود عیوب این‌ها را بکاود و از این پشت این پرده در بیاورد.
لذا آن‌هایی که محرمانه‌ها را منتشر می‌کنند و مردم را مشغول محرمانه‌ها می‌کنند، این‌ها منافقین‌اند. توی فضای رسانه‌مان هم می‌بینید دیگر. توی فضایی می‌شود که مردم یک عیبی از یک جریان فاسدی، یک جناح سیاسی مخرب و خرابکاری تا دارد منتشر می‌شود، سریع یک جایی یک عیبی از یک کسی، امر مخفی از یک کسی را در می‌آورد و منتشر می‌کند. شگرد منافقین. «عورات» مردم را –عورات همان امور محرمانه و سری مردم - این‌ها توی دنیا منتشر می‌کند تا حواس‌ها به این‌ها پرت شود. مردم همه‌اش درگیر این‌ها بشوند و بقیه از چشم بیفتند. آدم‌های معتبر و محترم، بی‌اعتبار بشوند. آن‌ها که بی‌اعتبار شدند، این‌ها محترم می‌شوند؛ با دغدغه و دروغ. این شگرد منافقین است. این آدم هم که چشمش همه‌اش دنبال همین امور مخفیانه و سری بود، این هم باطناً جزو منافقین است. همان است. این هم هی می‌خواهد از امور مخفیانه و سری مردم سر در بیاورد و ببیند این‌ها را. همان ویژگی که منافقین داشتند که هی این‌ها را می‌خواستند سر در بیاورند که منتشر کنند و دنبال این‌ها هی می‌گردند. پس نگاه حرام، دروازه ورود به نفاق است. آدم از اینجا منافق می‌شود.
یکی از آثار ملکوتی که از همه آثار ملکوتی بدتر هم همین است دیگر. امیرالمؤمنین (ع) در نهج‌البلاغه فرمود: «بزرگ‌ترین درد و بیماری نفاق و کفر و شرک بزرگ‌ترین درد است». هیچ دردی با این‌ها قابل‌قیاس نیست. بقیه دردها را می‌شود طاقت آورد. چون آن‌ها جهنم فعل است، این‌ها مربوط به جهنم ذات است. نفاق، شرک این‌ها مربوط به جهنم ذات است. جهنم صفات هم حتی نیست. خیلی گرفتاری سختی دارد انسان اگر به این‌ها مبتلا بشود و این بررسی‌های امور سری مردم و محرمانه‌های خلقت و اسرار عالم که غروبگاه عالم است، این‌ها را که می‌بیند، آدم را به سمت نفاق می‌برد. به جهنم ذات. اصل درد این است.
از جهت ملکوتی آثار دیگرش این است که از دنیا خارج نمی‌شود، مگر اینکه خدا این را رسوا می‌کند. خدای انسان برای این امور «مغناطیس منفی» قرار داده نسبت به این امور سری خودش. آقا، یک بانک وقتی که می‌خواهد از این پول‌ها مواظبت بکند و از سندهایی که دارد مواظبت بکند، صد تا راه‌حل می‌گذارد و تدبیر انجام می‌دهد که این‌ها چه‌جور باعث دافعه بشود، کسی نیاید پس بزند. هم مراقبت‌های ویژه می‌گذارد و همه، اموری می‌گذارد که این‌ها مثلاً حالا بعضی بانک‌های پیشرفته این‌جوری است که مثلاً گاوصندوق‌ها یک موج الکتریکی دارد که وقتی دست کسی بهش بزند و مثلاً این قبلش مثلاً با اثرانگشت اول تعریف باید بشود. مثلاً اثرانگشتش را بزند، آنجا سیستم بشناسد، پردازش بکند وگرنه هرکی دیگر دست بزند، اصلاً برق می‌گیردش. یک کارهای این‌شکلی می‌کنند که دافعه داشته باشد و مغناطیس منفی ایجاد می‌کند برای اینکه کسی جرئت نکند این سمت بیاید. خدای متعال هم نسبت به این غروبگاه‌ها مغناطیس منفی ایجاد کرده. لذا آثار فوق‌العاده بدی دارد این نگاه‌های این‌شکلی به هر چیزی که عرض کردم، نگاه حرام به‌حساب بیاید. نگاه به آن امر شخصی و محرمانه زندگی مردم، ولو از بیرون دارم نگاه می‌کنم. خدا به داد برسد دیگر. این‌ها همه مبتلائیم.
خودکدام خانه‌ها را از بیرون می‌توان دید؟ دیگر، این چراغش روشن است و پرده‌اش کنار است، تا حد توی خانه دارد دیده می‌شود. خود همین به همان میزان نگاه این‌شکلی است و اثر دارد. ولی چون دلت می‌خواهد سر در بیاوری از آن اندرونی‌ها و آن مخفیانه‌ها، آن موج منفی این را می‌گیرد. توی این دنیا ذلیلش می‌کند و خوارش می‌کند. یک اثر که توی همان کتاب «در قیامتم» گفت دیگر. گفت: «اگه اون ارتباط با اون خانم ادامه می‌دادی، خدا رسوات می‌کرد». اثر همان نگاه. «وَ یُبْدِیَ لِلنَّاسِ عَوْرَتَهُ فِی الْآخِرَةِ». بعد از این دنیا هم حالا آن امور سری و مخفیانه‌ای که این آدم داشته در باطنش و دوست نداشت کسی باخبر بشود، خدا این را برای همه خلایق مکشوف می‌کند. پس خدا ستارالعیوب است، ولی درمورد افرادی این‌طور است. نه درمورد همه. کسی که خودش یک میزانی از این پوشش را داشته، میزانی از این پوشش درمورد دیگران رعایت می‌کرده، نه کسی که هی می‌خواسته به این امور مخفیانه سر در بیاورد و آن‌ها را کشف بکند. این پس آثار ملکوتی‌اش این شد؛ هم در دنیا از دنیا نمیرد مگر اینکه دچار فضاحت می‌شود، مفتضح می‌شود در این دنیا. از این ور هم که رفت آن ور، همین که وارد می‌شود همه آن امور مخفیانه‌ای که این دوستش داشت و می‌خواست پوشیده بشود، برای همه مکشوف می‌شود. هرکی به آن نگاه می‌کند، از همه احوال مخفیانه او سر در می‌آورد: در خلوت‌ها چه‌کار کرده و چی‌چی بوده و این‌ها. همه را، همه برایشان معلوم است. آدمی که رفته به سمت امور محرمانه و سری این شد. این هم از این مسئله.
و «وَ مَنْ سَخِطَ بِرِزْقِهِ وَ بَثَّ شَكْوَاهُ»؛ خب، بحث بعدی. کسی اگه رزقی که خدا بهش داده است را، از این رزق گله دارد و بلکه عصبانی است، شکایتش را این ور و آن ور پخش می‌کند از خدا و رزقش. «این چه‌بچه‌ای به ما داده‌اند؟ این چه‌ شوهریه؟ این چه‌خونه‌ای بود؟ این چه‌وضع است؟ سلامت من چه؟ چرا من باید زشت باشم؟ چرا من باید قدم کوتاه باشه؟ چرا من باید توی این خانواده به دنیا بیام؟ چرا من باید ایران به دنیا بیام؟» این پیام‌هایی که هی ماها می‌زنیم. شکر این نعمت را به جا نمی‌آوریم که ما زیر سایه اسلام به دنیا آمدیم، زیر بیرق امام حسین (ع)، توی این مملکت امام حسین (ع). از وقتی که چشم باز کردیم که مجلس روضه بودیم. اینجا ایران است و ما ایرانی هستیم. فضای شوخی و همه می‌فهمیم که آقا این قصد گله ندارد، فضای طنزآمیزی است. یک وقتی همه‌اش گله است و همه‌اش سیاه‌نمایی. یعنی هم اینی که دارد می‌گوید، با درد دارد می‌گوید، هم اونی که دارد می‌شنود، با درد دارد می‌شنود و بلکه آن نگاهش سیاه تر می‌شود. این هی شکایت را پخش کردن و منتشر کردن. اینجا می‌فرماید که اگر کسی این‌جوری باشد، از این رزق، این روزی‌اش بوده ایران به دنیا بیاید؛ توی شهر مشهد یا قم، کجا به دنیا بیاید؛ یا توی یک خانواده مذهبی به دنیا بیاید؛ هی از این گله می‌کند: «ما کجا به دنیا آمدیم؟ با کیا چه کشیدیم؟ شدیم ۸۰ میلیون. این چه‌مملکتی است؟» جا قحط بود ما اینجا به دنیا آمدیم. این یک نمونه است دیگر و نمونه‌های فراوان دیگری که آدم گله دارد از رزقش و صبر نمی‌کند «وَ لَمْ یَصْبِرْ».
خب، این چه‌اتفاقی می‌افتد؟ «لَمْ یُرْفَعْ لَهُ إِلَى اللَّهِ حَسَنَةٌ» (هیچ حسنی از این آدم بالا نمی‌رود). یعنی، آن یک کانال چون همان کانالی که می‌گفتیم از یک طرفش رزق می‌آید، از یک طرف عمل می‌رود بالا. این با این ناشکری‌ها و بی‌صبری‌هایش انگار دست برده توی آن کانال رزق و دارد دستش را آنجا گذاشته که: «خدایا نفرست این‌ها را برای من». دستش را لای آن پره‌ها گذاشته، لای آن کانال گذاشته، توی آن تونل گذاشته که این‌ها را برای من نفرست. «نمی‌خواهم». خب، وقتی این دست را گذاشتی، از دو طرف رابطه قطع می‌شود دیگر. هم از آن ور می‌گویی: «نمی‌خواهم»، هم از این ور هم بالا نمی‌رود. تونل را بست. از همان کانال بود که رزق پایین می‌آمد و عمل بالا می‌رفت. لذا هیچ عملی از تو بالا نمی‌رود. هر چی نماز بخوانی، هیچ اثری نمی‌بینی، حبس شد عملت.
دقت بفرمایید، قواعد ملکوت است. انگار دست برده توی آن کانال و کانال بسته است. می‌گوید: «چون این‌ها برای من نیاید. من این بچه را نمی‌خواهم. من آن شوهر را نمی‌خواهم. من این زندگی را نمی‌خواهم. من آن بابا را نمی‌خواهم. من همسایه را نمی‌خواهم. من این قد را نمی‌خواهم. من این صورت را نمی‌خواهم. من این پوست را نمی‌خواهم…». و و و و هر یک دونه‌اش، نه همه‌اش با هم. هر یک دونه‌اش که باشد، هر یک دونه‌اش که باشد، همین دست انداختن توی این تونل که: «این‌ها برای من نفرست». خب، از این ور که قطع می‌کنی که «نفرست»، از آن ور هم که باید ارسال کنی، نمی‌رود دیگر. نه دریافت می‌کنی، نه ارسال می‌کنی. لذا هیچ حسنی از این آدم بالا نمی‌رود.
«وَ لَقِیَ اللَّهَ تَعَالَى وَ هُوَ عَلَیْهِ غَضْبَانُ». حالا تو از خدا عصبانی بودی. اینجا تو در رابطه عبد و رب، تو که در مقام عبودیت بودی و عصبانی بودی از خدای متعال و غضبناک بودی. اثرش این می‌شود که در ملکوت، خدا از تو غضبناک است. غضب تو جلوه ملکوتی‌اش می‌شود غضب او. اگر تو راضی باشی، جلوه ملکوتی‌اش می‌شود رضایت او. تو او را دوست داشته باشی، جلوه ملکوتش می‌شود دوست داشتن او. تو مطیع او باشی، جلوه ملکوتی‌اش می‌شود مطیع بودنت او برای تو. این‌ها جزو عجایب این عالم است. «أَنَا مُطِیعٌ مَنْ أَطَاعَنِی». در روایتی است که مربوط به ماه رجب است. خدای متعال به ملک می‌فرماید: «برو صدا بزن به این‌ها بگو که ماه رجب شده بیایند. أَنَا مُطِیعٌ مَنْ أَطَاعَنِی». هرکی مطیع من باشد، من هم مطیعش می‌شوم. اوج موافقت را خدا همیشه دارد و یک رابطه دو طرفه است که ما وقتی یک بحثی داشتیم توی دانشگاه؛ «گردو شکستن با خدا». رابطه با خدا این شکلی است. یک قدم تو باید بیایی. این گردو شکستن البته یک طرفه نیست! او تو که یک قدم آمدی، ده قدم می‌آید. ولی این رابطه این‌شکلی است. یک حرکت از آن ور هست، یک حرکت معادلش از ملکوت جلوه می‌کند. هرچی که تو نشان می‌دهی، یک معادل ملکوتی دارد. آن آینه است دیگر. هرچی تو نشان می‌دهی، معادل ملکوتی‌اش هم خودش را به تو نشان می‌دهد. تو غضب نشان می‌دهی، غضب دریافت می‌کنی. این‌ها به آن قانون جذب و این‌ها خیلی فرق می‌کند. ملکوت آن قانون جذب کار ملکوت ندارد. هر چی هست و انرژی و ماده و این‌ها خلاصه می‌شود. این ملکوت و ارتباط با حق تعالی است. غضب نشان می‌دهی، غضب دریافت می‌کنی. شکر نشان می‌دهی، شکر دریافت می‌کنی. محبت نشان می‌دهی، محبت دریافت می‌کنی. اطاعت نشان می‌دهی، اطاعت دریافت می‌کنی. تعهد نشان بدهی، تعهد دریافت می‌کنی. وفا نشان می‌دهی، وفا دریافت می‌کنی. ذکر می‌کنی، یادت می‌کند. «فَذَكُرُونِی». از یاد می‌کنی یادت می‌کنم. توجه می‌کنی، توجهت می‌کند. و البته از تو توجه عبد، از او توجه رب. این کجا، آن کجا؟! بچه به مادر توجه می‌کند، مادر به او توجه می‌کند. توجه بچه به مادر کجا، توجه مادر به بچه کجا؟ بچه به مادر لگد می‌زند، مادر از او رو بر می‌گرداند نه ! لگد زدن بچه به مادر کجا، رو برگرداندن مادر به او کجا؟ مادر اگه از او رو برگرداند، نابود می‌شود! این غضب می‌کند و هم غضب می‌کند.
این پس قواعدش این است: از رزق ناراضی بودی، عصبانی شدی از خدا. پس عصبانی شده از تو. البته عبدالرحمتش به این است که فعلاً نمی‌زند، قطع نمی‌کند، در را باز گذاشته برای اینکه برگردی. اولین آینه این‌شکلی: هرچی نشان بدهی، «أَنْتُمْ أَوْفَیْتُمْ» (آیه قرآن است). قاعده‌اش برگردی، برمی‌گردیم. آن وری بشوی، آن وری می‌شوی. «چون چنان بودی، گشتیم آن‌چنان / چون چنین کن»؛ یعنی آن‌جوری کنی، آن‌جوری می‌بینی، این‌جوری کنی، این‌جوری می‌بینی. «ارْحَمُوا تُرْحَمُوا» یعنی رحم کنید، رحم می‌بینی. بی‌رحمی کنی، بی‌رحمی می‌بینی. محبت بفرستی، محبت دریافت می‌کنی؛ از ملکوت، نه از مردم. نه در ماده، اینجا از مردم محبت می‌کنی، نفرت می‌بینی. مثل امیرالمؤمنین (ع)، ولی علی (ع) محبت می‌کند، از خدا محبت دریافت می‌کند، از خلایق نه. پس نباید قاطی کرد.
همانی که خدا بهت داده، اگر راضی باشی. چه‌قدر قشنگ است! شهابادی هم توی یکی از بیاناتشان دارند. این تعبیر، خیلی این تعبیر زیباست. می‌فرماید که جزو آداب این است که وقتی به مؤمن هدیه‌ای ولو کم باشد. به پیغمبر اکرم (ص) ولو نصف خرما هم کسی داده، حضرت قبول می‌کرد. افطاری دعوت می‌شدند، با یک خرما ازت قبول می‌کرد. پاچه بز. «پاچه هم یک‌دانه پاچه». کسی دعوتت کرد به قضایی، دعوتش را رد نکن. آقای شهابادی می‌فرماید که این مظهر «یا من یقبل الیسیر». یکی از اسماء الهی این است: ای کسی که «کم» را قبول می‌کنی. می‌گوید: «تو کم را قبول کن یا من یقبل الیسیر». شده. آن هم از تو کم را قبول می‌کند.
کسی اگر به رزق کم خدا راضی بشود. کدام به عمل کم او راضی می‌شود؟ «بِلْ یَسِیرٍ مِنَ الْعَمَلِ، بِلْ یَسِیرٍ مِنَ الرِّزْقِ». اگه باشد. همین کمی که دارد، همین خانه چهل‌پنجاه متری. تلاشش را می‌کند ها! جور در نمی‌آید. به همین بیش از این خانه چهل متری نمی‌رسد. راضی است؟ همین که خدا بهش داده. نمازی هم که آخر وقت می‌خواند و بدون حضور و آداب و این‌ها، خدا همان را ازش قبول می‌کند. همان. همان‌قدر ازش اثر می‌بیند. اثری از آن نمازش می‌بیند که آن دیگری نماز اول وقت مسجد می‌رود، پشت آیت‌الله فلان. هر روز هم می‌رود، کلی عطر و ادکلن و این‌ها می‌زند. آن، آن از نمازش اثر نمی‌بیند که این دارد از این نماز این‌جوری اثر می‌بیند. چرا؟ چون شاید آن آدم آن‌قدر راضی نیست به اونی که خدا بهش داده. آن مظهر «یا من یقبل الیسیر» نشده. همین کمی که بهت داده، راضی باش. نگو: «این چی است؟» ما را تحقیر کرد. کسی می‌آید: «آخه به فلانی از این‌ها می‌دهند؟ اینجوری هدیه می‌دهند؟ هدیه را این شکلی می‌دهند؟ این‌جوری می‌فرستند؟» کتاب برداشته برای من فرستاده. مثلاً کتاب دست دومی که هیشکی نمی‌خواند. مال عهد بوق بوده. نمی‌دانم، جلدش هم پاره شده. برای ما هدیه داده‌اند. «خجالت نمی‌کشی این را دیگر؟ چیزی است که آدم هدیه بدهد؟» اینجوری که می‌کنی، و: «خدا، این هم نمازی است که بفرستی بالا؟ ملکوت؟ بفرستیم؟ آخه من چه‌ارزشی داشتم که این‌ها برای من هدیه بفرستند؟». اینجای در، باز می‌شود به رو ی آدم یا «یا من یقبل الیسیر» را آدم می‌بیند. خیلی این قواعد قواعد شورانگیزی است از عالم ملکوت. و به زندگی‌های ما و سبک زندگی هم می‌انجامد؛ از توی این حرف‌ها در می‌آید دیگر. اگه بفهمم، سر حالیمان بشود، باورمان بشود، این‌ها می‌شود سبک زندگی.
پس فرمود که اگر این‌جور گله کند، خدا بر او غضب می‌کند. این از آن ور این‌شکلی دریافت می‌کند. غضب می‌فرستد، غضب دریافت می‌کند.
و «وَ مَنْ لَبِسَ ثَوْباً اخْتَالَ فِیهِ». بحث بعدی. کسی یک لباسی بپوشد، در این لباس «خیال» کند. خیالات و رشته خیالات را ببینید. روایات ما دارد با آن «خیال»ی که ما توی فارسی می‌گوییم و «خیال»ی که توی زبان فلسفه می‌گوییم، فرق می‌کند. آنجا عالم خیال و این‌ها است. منظور در زبان فارسی هم می‌گوییم خیالات یعنی منظور توهمات نهی شده است. منظور عالم خیالی که توی فلسفه می‌گوییم، توهم نیست، یک عالم واقعیه‌ای است که بالاتر از عالم دنیاست، عالم مثال است. خیالی که توی روایت می‌گویند، منظور تکبر است. «إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ.» که آدم خودش را توی یک جایگاه برتری نسبت به بقیه می‌بیند، نه از آن جنس برتری‌هایی که خانم نسبت به نامحرم می‌بیند. یک برتری سر امور وهمی و بی‌ارزش. مثلاً دفترش از دفتر آن یکی قشنگ‌تر است، بهتر است، جنسش بهتر است، گران‌تر است، این لباسش «برند» است، «مارک» دارد، لباسش را فلان کشور خریده، این لباس را از فلان جا برایش فرستاده‌اند یا مثلاً این امضای فلانی مثلاً روی توپ است. روی این توپه هست، مثلاً من توپی که دارم، امضای فلانی را دارد. تو توپت این را ندارد. با این چیزها فخرفروشی می‌کند. یک شأن و شئون توهمی و خیالی؛ یعنی غیر واقعی و بی‌ارزش که به تعبیر روایت، مثل این است که چیزی آدم توی خواب هدیه بگیرد. این دقیقاً «خیال» را این‌شکلی تعریف می‌کنند. توی خواب هدیه بگیرد. توی خواب بهش یک ویلای ۵۰۰۰ متری داده‌اند توی لواسان. خب، این الان باید خوشحال بشود. بعد من بیدار شوم به آن بغل‌دستی‌ام فخرفروشی کنم: «چون من همچین چیزی دارم. من توی خواب بهم یک ویلای ۵۰۰۰ متری داده‌اند». چه‌قدر احمقانه! که توی خواب به من ویلای ۵۰۰۰ متری داده‌اند. من الان دارم به آن فخرفروشی می‌کنم، نسبت به این بنده خدا با دیده حقارت بهش نگاه می‌کنم که: «بدبخت، تو نداری از این‌ها. به من داده‌اند». کجا بهت داده‌اند؟ توی عالم خیال. آن «خیال»، یعنی توهم، چیزی که نه‌ردّ دارد، نه واقعیت دارد، نه ارزش دارد.
حالا کسی یک لباسی بپوشد، این لباس برایش از این‌جور خیالات بیاورد. «لباس من گران‌تره، خوشگل‌تره». توی عروسی، لباس عروس مثلاً باشد. این لباس عروس، «بهترین لباس عروس الان بازاره، گران‌ترین، خوشگل‌ترین. توی فامیل ما هیشکی لباس عروسش مثل ما نبود. هیشکی آرایش عروسیش مثل ما نبود. هیشکی این‌جور برند نبود. برند فلان جا، اصل هم است. فلانی برام رفته گرفته، خریده، فرستاده.» به این چیزها خیالات برش دارد از لباسش. ملکوت لباس عجیب است. والا همه چیزهایی که ملکوتی دارد. همین حرف زدن بنده ملکوت دارد. چشمی که الان دارم می‌چرخانم، دستی که دارم تکان می‌دهم. همین وضعیتی که شما که نشستید یا ایستاده‌اید یا در حرکتی و دارید گوش می‌دهید، تک‌تک آنات و حالات و این لحظات شما ملکوتی دارد. او یک دریایی از ملکوت و حقایق خوشنود است. لباسی که می‌پوشی، ملکوت دارد. برای چی پوشیدی؟ داری می‌نازی؟ این «خیال» به معنای همان نازیدن است. داری می‌نازی به اینکه برند داری. داری می‌نازی به اینکه لباس تو از همه خوشگل‌تر است. داری می‌نازی به اینکه بلند است. گاهی لباس بلندی که همچین دامن کش می‌کشد، آدم خوشش می‌آید، جلب‌توجه می‌کند. لباس این‌جوری را اگه پوشیدی: «خَسَفَ اللَّهُ بِهِ قَبْرَهُ مِنْ شَفِیرِ جَهَنَّمَ یَتَجَلْجَلُ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ» یعنی قبرش «خسف» می‌شود؛ شکاف از پایین ایجاد می‌شود و یک‌هو سقوط کردن و پرت شدن. این را توی قبر که می‌گذارند.
این قبر عرض کردیم بارها این جلساتم شاید گفتیم. هیچ وقت قبری که توی روایت ما می‌گویند –به زبان ملکوت وقتی دارند حرف می‌زنند می‌گویند «قبر»- این قبر سیمانی ابداً منظور نیست. قبر یعنی آن عالم برزخ. یعنی وارد عالم برزخ که می‌شود، یک‌هو می‌رود پایین، پایش خالی شد. یک‌هو پرت می‌شود می‌رود. یعنی ورودش به برزخ این‌شکلی است. یک سقوط آزاد. چون دقیقاً معکوس آن حسادت می‌خواست بالا برود توی توهمات مردم، توی عالم خیال. خب، این مابه‌ازایش توی عالم واقعیت و ملکوت می‌شود برعکسش دیگر. بالا رفتن در خیال و توهمات، حقیقتش می‌شود پایین آمدن در واقعیت. بلندپروازی‌های توهمی. اینجا پس این آدم بلندپروازی می‌کند، هی می‌خواهد بالا بالا باشد. همیشه بهترین لباس، بهترین برند، بهترین تیپ، بهترین آرایش. همچنین بهترین‌ها این‌جوری. حقیقتش می‌شود که همیشه پایین‌ترین. توی ملکوت می‌شود پایین‌ترین. پایین‌ترین لباس، پایین‌ترین تیپ، پایین‌ترین قیافه ملکوتی‌اش. توی ورزش‌های دل بسته که واقعیت ندارد، اصلاً ارزش نیست. توی این عالم به‌حساب نمی‌آید و همین‌جور دارد می‌رود پایین. این در حال سقوط است. چون آن حالت نفسانیه‌ای که هی می‌خواست ببرد بالا، باهاش هست. آن ور ورود می‌کند و او را پیدا می‌کند، هی می‌آورد این را پایین تا وقتی آسمان و زمین هست. این دارد آن ور می‌رود پایین.
قارون از این جهت بود. «وَ إِنَّ قَارُونَ لَبِسَ حُلَّةً فَاجْتَالَتْ فِیهَا». اصلاً قارون که زمین این را بلعید به این علت بود که چون لباس فوق‌العاده ای تنش بود و یک لباس آن‌چنانی داشت، به این لباس می‌نازید. که وقتی حضرت موسی بهش گفتش که بیا آن حقوقی که به عهده‌ات است را ادا کن. به این لباسش نگاه کرد، دید من با همچین لباسی به تو با همچین لباس چگونه. چون لباس حضرت موسی (ع) پشم بود، لباس درجه پایینی بود. مدار «صوف» که امیرالمؤمنین (ع) در نهج‌البلاغه اشاره کرده‌اند. یک مجرای سوفی بود. پشمی بود. یک زره پشمی بود. یک لباس پشمی بود. همچین بی‌ارزش و بی‌قیمت لباس. با همچین تیپی به یک کسی مثل تو و همچون توپی بخواهم این کار را بکنم! آدم‌ها به لباس‌هایشان خیلی می‌نازند دیگر.
لباس‌ها خیلی داستان دارند. ماجرای معروف که مال بهلول بوده، یکی دیگر بوده که آمد توی مجلسی نشست. هیشکی تحویلش نگرفت. رفت لباس خیلی تمیز و شیکی، حالا کت‌وشلواری، لباس آن‌چنانی تنش کرد. من نشستم، بردندش بالا، نشاندند. نشست غذا خوردن. هی غذاها را می‌ریخت توی آستین. گفتند: «دیوانه، چرا این کارها را می‌کنی؟» گفت: «این‌ها غذای من نیست. این‌ها غذای لباس است. کسی به من غذا نداد. آن‌ها به لباسم غذا دادند». برای من ارزش نه. همین لباس زیباست نشان آدمی؟ «تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه همین لباس زیباست نشان آدمی». خاتمه با شعارش خوب است. همه الحمدلله شعارش را بلدیم، ولی در عملش نمی‌دانم، امثال بنده متأسفانه که در عمل این‌جوری نیست. یکی را می‌بینیم. همچین تیپی شکیل پوشیده؛ لباس فاخر، لباس گران. در چشم ما جور دیگر جلوه می‌کند. یک لباس پاره‌پوره، چروکیده، کثیف، سرووضع به‌هم‌ریخته و ژولیده و غبارآلود این‌ها را که می‌بینیم مصیبت است.
قارون این‌شکلی بود. ملکات و شاکله آدم. شاکله قارونیه برای کسی که این‌جوری به این چیزها ارزش قائل می‌شود و با این چیزها نمره می‌دهد، ارزش می‌دهد به آدم‌ها. این شاکله، شاکله قارونی است و ملکوت قارون نصیبش می‌شود و عاقبت قارون بهش مبتلا می‌شود. عاقبت قارون این بود که این لباس آن‌چنانی پوشیده بود و دچار توهمات این‌شکلی شد و زمین او را بلعید. می‌فرماید همین الان هی دارد زمین او را می‌بلعد تا قیامت. حتماً که مرده است. الان آن جسدش را می‌رود پایین. بدن برزخی هم همین‌جور هی دارد مراتبی را سیر می‌کند به سمت سقوط. هی به «هول‌وهولای» بیشتری می‌افتد. هی دارد وارد مراتب پایین‌تر و نازل‌تری می‌شود کسی که این‌جور به سرووضع می‌رسد با این نگاه و با این ارزش‌گذاری. ملکوتش این است.
خوب، بخش بعدی روایت و «وَ مَنْ نَكَحَ امْرَأَةً حَلَالًا بِمَالٍ حَلَالٍ». چی دارند می‌گویند پیغمبر! توی این روایت غوغایی. این خطبه. یک کسی یک خانمی را گرفته حلال، به مال حلال هم گرفته. ازدواج حلال با مال حلال. صیغه شرعی خوانده‌اند. قشنگ تعهد بینشان بوده. مدت، عقد، مهریه، این‌ها همه‌اش معلوم بوده. بعد هم مال حلال هم است. با مال دزدی نیست. «غَیْرَ أَنَّهُ أَرَادَ بِهَا الْقِیَامَ» یعنی این برای فخرفروشی با ما ازدواج کرده. برای جلب‌توجه و ریا. آدم معروفی بوده، اعتبار اجتماعی داشته، شأنی داشته، پول‌دار بوده. از این به بعد همه می‌گویند که داماد فلانی، زن فلانی، شوهر فلانی. سر زبان‌ها این بیفتد. هرجا خواستم خودم را معرفی کنم، می‌گوید: «من زن فلانیم!» «من شوهر فلانیم!» «من داماد فلانیم!» «من عروس فلانیم!» اگه یک خانواده‌ای آمد این‌جوری، مثلاً خواستگاری کرد و ویژگیش این‌جوری بود، قبول نکنیم نه!. با این انگیزه نباشد، نیتی نباشد از بانک جوان مؤمن نیست. نه به خاطر اینکه مثلاً پسر آیت‌الله فلانی یا پسر فلان‌کس است. خاطر این قبول نکنید که به ما بعداً بگویند: «عروس فلانی مثلاً یا عروس حضرت امام مثلاً بشویم». چه‌می‌دانم، مثلاً داماد رهبر انقلاب بشوم. این حرف‌ها نباشد. البته بنده خدا هم باید با این‌ها ازدواج بکند دیگر، چاره‌ای.
آن نیت این نباشد. اگه نیت این باشد، با مال حلال ازدواج کرده، ازدواج حلال هم داشته، ولی قصد فخرفروشی دارد. از بقیه بیاید بالاتر، جایگاه ویژه پیدا کند بین مردم به عنوان خاص و جلب‌توجه کند، توی چشم باشد. این چی می‌شود؟ «لَمْ یَزِدْهُ اللَّهُ بِذَلِكَ إِلَّا ذُلّاً وَ هَوَاناً». فقط در محضر خدا بهش چیزی که افزوده می‌شود، ذلت و خواری و کوچکی و هوان است. هیچی به‌حساب نیامدن. خدا این‌ها را به‌حساب نمی‌آورد. این‌جور آدم‌ها را کوچک و حقیرند. ذلیلند. در نگاه خدا ارزش ندارند. برای خیلی هم منطقی. تو مگر از من خواستی از عزیز بودن توی ازدواجت؟ مگر خواستی توی چشم من بزرگ باشی که الان توی ملکوت می‌خواهی از من که من تو را بزرگت کنم؟ توی چشم مردم بزرگ باشی که شدی. تمام شد. به نیتت رسید و آن غایت، به آن هدف مطلوبت رسید. تمام شد رفت. اینجا دست خالی و از چشم من هم افتاد. هرکی بخواهد توی چشم مردم بالا برود، از چشم خدا می‌افتد. اگر بخواهد در چشم خدا بالا برود، هم در چشم خدا بالا می‌رود، هم توی چشم مردم بالا می‌رود. چشم مردم بالا می‌رود ولی یک طوفانی است که می آید و دو روز بعد تمام می‌شود. هیشکی دیگر خبر ندارد. از این طوفان‌ها زیاد داریم. یک سال، دو سال، ۵ سال، ۱۰ سال تمام! ما الان از هنرمندهای قرن هفت و هشت و این‌ها غیر از حافظ و این‌ها چند نفر می‌شناسیم؟ با چند نفر کار داریم؟ آن هم که مانده، آن اخلاص و عشقش بوده که مانده. (یادگاری است که در این گنبد دوار بماند). او به خاطر این‌ها مانده. این همه شاعر آمدند و رفتند، یک دانه شان اسمی از این‌ها نمانده. با اینکه در زمان خودشان آثار پرفروش داشتند و معروف بودند. سرودست می‌شکستند برای دیدن این‌ها. تمام شد رفت. ملک و جانم خدا می‌داند چه وضع است.
یکی این قصدش این باشد که جلوه کند و توی چشم بیاید و خودی نشان بدهد، مانوری برود. این‌جور سوار بر توجهات باشد، وضعش این می‌شود که از درگاه الهی با این وضعیت جدا می‌شود، می‌افتد. از چشم خدا می‌افتد و «أَقَامَهُ اللَّهُ بِقَدْرِ مَا اسْتَمْتَعَ مِنْهَا عَلَى شَفِیرِ جَهَنَّمَ». لا اله الا الله. به میزانی که لذت برده از این زن، لذت حلال و یا لذت حرام؟ چون نیتش این بود که جایگاه پیدا کند بین مردم. هر لذتی که از این زن برده ازدواج کرده باشد. هر لذتی که برده، به همان میزان این آدم گرفتاری دارد. «علی شفیر جهنم». در لبه پرتگاه جهنمی. لبه پرتگاه جهنم که گفته می‌شود، وضعیت برزخی‌اش این‌جوری است: آنجا معطلش می‌کنند تا کار به قیامت بکشد که وضعیت نهایی‌اش معلوم بشود. این حال و هراس را دارد تا آن آخر. لب پرتگاه به همان میزان نگهش می‌دارند. یعنی اگر دوسوم عمرش را به این نحو گذرانده، دوسوم حضورش در برزخ این‌جوری نگهش می‌دارند لب آن پرتگاه تا وضعش روشن بشود.
حالا اگه بعداً توی دنیا اصلاح کرده، که بحثش جداست. اگه نه که دیگر همان میزان معطلی دارد. خیلی معطل می‌شود تا ببینید چیاست. گرفتاری‌های برزخ خیلی ابعاد بستگی دارد. «ثُمَّ یَهْوِی فِیهَا سَبْعِینَ خَرِیفاً». بعد هم می‌اندازندش توی جهنم. هفتاد خریف. این «خریف» یک بحث مفصلی است. الان دیگر فرصت نیست وقتی بحث باشد. «خریف» چی است؟ احقاب چی است؟ زمان‌بندی‌هایی که درمورد عالم است. اصلاً ما توی برزخ، زمان چه‌شکلی داریم؟ توی قیامت، زمان چه‌شکلی داریم؟ اینکه مثلاً این مقدار طول می‌کشد؛ مثلاً ۵۰۰ سال راه است. توی عالم برزخ و قیامت، سال، سن، زمان این‌ها چه نحوه ای؟ چطور است؟ البته خیلی بحث قشنگ است. توی کتاب توضیح دادم. بحث زمان را آنجا مطرح کردید. این‌طور هیشکی این‌جوری مطرح نکرده باشد. هفتاد خریف. همین‌قدر فقط. حالا خریف چی است؟ و خریف معنی فارسی پاییز است. ۷۰ پاییز یعنی چی؟ همه می‌ریزد. این برگ‌ها و میوه‌ها و این‌ها و درخت آن حیاتش را از دست می‌دهد. حالا شما فرض کنید یک درختی یک پاییز بهش بگذرد، بهار نیاید برایش. دوباره سال بعد پاییز ببیند. دوباره بهار نیاید. دوباره سال بعد پاییز ببیند. این ۷۰ تا پاییز ببیند؟ چه‌وضعی پیدا می‌کند؟ در چه حدی؟ چه‌قدر از آن طراوت دور است؟ حالا وضعیت زمان در برزخ، خریفش این است. ۷۰ تا پاییز. نمی‌گویند ۷۰ سال. می‌گویند ۷۰ تا پاییز. چون سال، بهار و تابستان هم دارد. توی برزخ سالش بهار و تابستان ندارد. پاییز و زمستان دارد. شکوفا نمی‌شود چیزی، جوانه نمی‌زند چیزی، در نمی‌آید. فقط می‌ریزد، فقط می‌ریزد، فقط می‌ریزد، فقط می‌ریزد، فقط قوا دارد از بین می‌رود. فقط دارد فاسد می‌شود. یک پاییز فاسد می‌شود، پاییز سال بعد می‌آید و بیشتر فاسد می‌شود. پاییز سال بعد می‌آید و بیشتر فاسد می‌شود. ۷۰ تا پاییز چی‌چی بود؟ این فقط یک ازدواج حلال هم بوده. با این فخرفروشی و من‌من کردن و بزرگ شدن فرد، توی همین دنیا هم به چیزی نمی‌رسد. آن‌قدر اختلاف مطرح می‌شد که تهش هم بعضی وقت‌ها کار به گلوله و کشتن و این‌ها هم می‌رسد.
آن وضعیت آن طرف خدا به داد برسد. شما درگیر ما و گرفتار چیا. آن ور انذار و بشارت‌های عجیبی هم می‌دهند که آن ور از چه‌چیزهایی آدم که آثار فوق‌العاده‌ای می‌بیند.
خوب، بخش بعدی روایت. «وَ مَنْ ظَلَمَ امْرَأَةً مَهْرَهَا». این را قبلاً به مناسبتی اشاره کرد. هرکی مهریه خانمش را ندهد این ظلم است. ظلم درمورد مهریه همسرش. «فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ» ملکوت به اسم «زناکار» می‌شناسد، به اسم «فاحشه» می‌شناسد، به اسم اهل فحشا و آدم‌های پست و پلیدی که ما توی همین دنیا هم اگه بخواهیم به کسی توهین بکنیم، از همین کلمات استفاده می‌کنیم دیگر. معمولاً فحش‌های کف خیابانی. فحش‌هایی که دلالت بر تن‌فروشی دارد. آدم‌های تن‌فروش، آدم‌های بسیار بی‌ارزش و حقیرند. حتی بین آدم‌های فاسد. آن‌‌ها می‌خواهند به همدیگر فحش بدهند، همین کلمات را استفاده می‌کنند. اگر یک زن را فاحشه تشبیه می‌کند. فحش‌های کف خیابان توی همین مسئله دیگر! همین‌جوری. حالا توی این دنیا بین آدم‌های فاسدی که صبح تا شب فکرشان درگیر همین کار است، وقتی این‌ها این‌قدر حقیر و ذلیلند، ملکوت دیگر چیست؟ آدمی که مهریه زنش را نمی‌دهد.
کسی از این فحش‌های این‌جوری به ما بدهد و ما را تن‌فروش تشبیه بکند یا کسی که تن به تن‌فروشی داده، مثلاً «بی‌ناموس». یک فحش بی‌ناموس! یعنی چی؟ یعنی: «ناموس تو در اختیار دیگران است». بی‌غیرت نسبت به تن‌فروشی همسرت، هیچ اعتنایی نداری. چه‌قدر بهمان برمی‌خورد اگه به ما «بی‌ناموس» بگویند! اینجا حالا به خدا به یکی بگوید «بی‌ناموس» باشد. تصورش را بکنیم! خدا بگوید! الله اکبر. کسی که توی مهریه همسرش ظلم می‌کند، این از جانب خدا این را دریافت می‌کند. این توهین‌های کف خیابانی که اینجا فقط فحش است و این فحش سر سوزنی پشتوانه ندارد، آنجا واقعی‌اش را از خدا دریافت می‌کند. زناکار پیش خداست و «وَ یَقُولُ اللَّهُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ». خدا روز قیامت بهش این را می‌گوید. خوش به حال آن‌هایی که خدا باهاشان حرف نمی‌زند. آن‌ها باز یک درجه از این‌ها پاک‌ترند. خدا به بعضی‌ها حرف می‌زند و این‌ها را می‌گوید، تکلم می‌کند و این‌ها را می‌گوید. چی می‌گوید؟ می‌گوید: «عَبْدِی، زَوَّجْتُكَ أَمَتِی عَلَى عَهْدِی». من کنیزم را بهت دادم با عهد من. «فَلَمْ تُوفِلِی بِالْعَهْدِ». با هم قرار داشتیم. من وقتی این کنیزم را در اختیار تو قرار دادم، این زن که کنیز خداست –زن‌ها همه کنیز خدایند-، مالک او، رب او، صاحب ماست. من کنیزم را در اختیار تو قرار دادم با این قول و قرار که بهش رسیدگی کنی، ازش کم نگذاری، پای دلش باشی. حق و حقوقش را بدهی. تو ازش کم گذاشتی است. مهریه هم فقط بحث مهریه هم نیست. مهریه خوبش است. اگه دست بلند کند و بزند و بی‌آبرویش بکند و و مسائل دیگر، آن‌ها که دیگر جای خود دارد. این مهریه را نداده. من کنیزم را دادم. با هم قول و قرار داشتیم. بعد تو این‌جوری زدی زیر عهدمان، لگد زدی. «فَیَتَوَلَّى عَزَّوجلَّ طَلَبَ حَقِّ غَصْبًا» یعنی خدا خودش متولی این می‌شود که حق این را وصول کند، حق این زن را. «فَیَسْتَوْجَبُ حَسَنَاتِهِ كُلُّهَا فَلَا یُفِی بِحَقِّهَا» یعنی همه حسناتش را باز می‌بیند که کفایت نمی‌کند. پرتش کنید توی جهنم. دو آتش. این هم ملکوت ظلم به همسر و ملکوت ظلم در مهریه.
بحث بعدی. ملکوت شهادت. مشاهده چیست؟ یک ماجرایی بودیم. بعد هم بیاییم شهادتمان را هم بدهیم به خاطر منافعمان و رفیق‌بازی‌هایمان. ماجرا این‌شکلی است: دست پس از شهادت در برنامه. که باید شاهد باشیم، دفاع بکنیم از حق و حقوق کسی ولی در نمی‌آییم وسط و تنها می‌گذاریم. از شهادت برمی‌گردیم و «وَ مَنْ رَجَعَ عَنْ شَهَادَتِهِ وَ كَتَمَهَا» یعنی از شهادتش و کتمان کرد. با اینکه این توی صحنه بود، دید. این شاهد بود من به آن پول را دادم. این شاهد بود این من را زد. این شاهد این تصادف بود. به خاطر رفیق‌بازی و جناح‌بازی و ماجرا این‌شکلی شد. کتمان می‌کند. به رو نمی‌آورد. حق اینجا خورده می‌شود. این هم « أَطْعَمَهُ اللَّهُ لَحْمَهُ عَلَى رُؤُوسِ الْخَلَائِقِ» یعنی خدا گوشت این را خوراک خلایق می‌کند در ملکوت. چون یکی را رها کرد که دیگری او را بخورد. حق او را بخورد، آبروی او را بخورد، مال او را بخورد. یکی را به چنگال دریده شدن و به کام دریده شدن فرستاد. ملکوت چی می‌شود؟ خودش به کام دریده شدن می‌رود. ولی به کام دریده شدن ملکوتی. ملکوتیان می‌درند او را. رها کردی که بدرند پس رهایت می‌کنم که بدرند. این تازه شهادت نداده، اگه به دروغ داده باشد که دیگر هیچی. اگه خودش طرف ظلم بوده و شهادت یکی دیگر را سوءاستفاده کرده و ظلم کرده، آن که دیگر اصلاً درمورد آن‌ها اصلاً حرف نداریم که آن که اصلاً هیچ، خود جهنم گرفتار می‌شوند و امید ندارم که نجات پیدا کنند. به کام ظالم داد و یکی را به کام ظالمین داده می‌شود. همه می‌بلعند او را در قیامت و ملکوت. اطعام می‌شود و گوشت او خورده می‌شود و «وَ أَدْخَلَهُ النَّارَ وَ هُوَ یَلُوكُ لِسَانَهُ». می‌اندازندش توی آتش. او یلوک لسانه است.
ببینید، گرفتاری‌ها همه‌اش «آتش» گفته می‌شود، ولی هیچ‌کدام از این دو تا آتش شبیه هم نیست. هیچ‌کدام. ببینید، درد، فشار، رنج. مثلاً طرف مریض شد. مگر ما دو تا مریضی شبیه هم، دو تا سردرد شبیه هم را اینجا نداریم؟ تا چند سال پیش می‌گفتند ما ۶۰۰ مدل سردرد داریم، الان فکر کنم به ۲۰۰۰ تا رسیده. ۲۰۰۰ مدل سردرد داریم. هیچ دو تا سردردی با هم شبیه نیست. سردرد به خاطر بی‌خوابی، سردرد به خاطر عصبانیت، سردرد به خاطر از دست دادن عزیز، سردرد ناشی از سر و صدا. این همه سردرد داریم. این‌ها گرفتاری‌های دنیاست با این همه محدودیت. حالا این محدودیتش را بردار و این سردرد را بکن بی‌نهایت. بی‌نهایت توی عالم برزخ است. بی‌نهایت دل درد داریم توی عالم برزخ. بی‌نهایت چشم درد داریم توی عالم برزخ. بی‌نهایت آتش. این آتش، آن سوختن دارایی‌هاست. سوختن قواست که این قوای انسانی که اینجا داشتیم، قوه خلیفه‌الله شدن را داشتیم، سوزاندیمش با آتش شهواتمان، با آتش طمعمان، به آتش حرصمان، با آتش عجلمان و آتش رذائل معین مان. این را سوزاندیم. حالا به آتش کدام رذیله سوزاندیم؟ آتش مثلاً حسادت سوزاند یم. آن یکی با آتش عجله است. آتش… آتش تکبر… بعد هیچ تکبری شبیه آن یکی نیست. جلوه‌های تکبر خیلی متفاوت است. یکی تکبرش را با چشمش نشان می‌دهد، که با لبش نشان می‌دهد یا یکی نحوه نشستنش را نشان می‌دهد. یکی توی قلمش نشان می‌دهد. یکی توی راه رفتنش نشان می‌دهد. یک روز هم همه این‌ها را با هم نشان می‌دهد. فقط محدودیتش را بردار. نامحدودش کن. از ظاهر برو توی باطن. نامحدود کن. این قاعده برزخ است. از ظاهر برو به باطن. نامحدودش کن تا وضعیت ما در برزخ و ملکوت روشن شود.
خوب، «وَ هُوَ یَلُوكُ لِسَانَهُ» بود. این آدمی که باید شهادت می‌داد و نداد و زبانش را خورد. این حرف را خورد. زبان در کام گرفت. جایی که باید زبان را حرکت می‌داد. این چی می‌شود؟ زبانش را اینجا خورد. برو توی ملکوت، زبانش را دارد می‌خورد تا ابد. زبانش را می‌خورد. «یَلُوكُ لِسَانَهُ». زبانش را می‌خورَد؛ یعنی چی؟ الان کسی توی همین دنیا زبانش را گاز بگیرد، چی می‌شود؟ وسط غذا خوردن شما زبانت را گاز بگیر. یک گاز گرفتی. یک لحظه. این زبان آمده لای دندان. زبانی که باید بچرخد برای اینکه این طعام را بیاورد زیر دندان که این دندان آسیاب کند و بدهد به گلو که این ببرد پایین، تحویل معده بدهد. کار زبان است دیگر. این چرخش یک بخشش در بلع است، یک بخشش هم در تکلم است. یعنی بخشی از آن در فرو بردن غذا، یک بخشش هم در ابراز نظر است. حالا اگر آن وقت ابراز را فرو برده باشد و آن وقت فرو بردن را ابراز کرده باشد، این‌ها هر کدام آثارش در ملکوت است. وقت ابراز را فرو برده. بعد این زبانی که باید بچرخد و حرف بزند امّا فرستاده زیر دندان. نه این کار را کرد و خورده زبانش را. بله نبود. اینجا جای بیرون ریختن و بروز بود. چیزی که باید بروزش می‌دادی ولی بلعیدی‌اش. آن چی بود؟ آن خود زبانت بود. حالا این زبان توی آن ملکوت، آنجایی که باید ابراز بکند، ابراز نیاز بکند که بهش کمکی بشود. ابراز علاقه بکند. ابراز ارادت بکند. ابراز انیس بکند. با زبان چه‌کار می‌کند؟ چه‌لذتی می‌شود از زبان برد؟ «دردم را به یکی بگویم، یکم سبک شوم». این زبان ندارد آنجا بگوید. زبانش را دارد می‌خورد. خودش دارد می‌خورد. نه تنها دردش را کسی دوا نمی‌کند. تفسیر هم مطرح می‌کردند. اذن عذرخواهی داده نمی‌شود. اذن حرف زدن داده نمی‌شود، این درد مضاعف است. حتی نمی‌تواند حرف بزند، که سبکش بکند که لااقل. گفتم: «ولو کسی به دادم نرسه، گلوم بود». این آدمی که آنجا باید حرف حق را می‌زد و نزد. این می‌ماند و حرف‌هایش. آن هرچی که باید بگوید و هرچی باید بگوید، وضع زبانش زیر دندان است. درد این زبانی که زیر دندان است، توی این دنیا چه‌قدر است؟ این را بکن ابدی و نامحدود. این می‌شود برزخ و درد برزخ. خدا به دادمان برسد. این ساعت‌ها و دقایق باقی‌مانده از عمر ما را خدا ما را بیدار کند. تکان بخوریم. با این وضعی که ما خیلی شوخی گرفتیم با عالم برزخ و قیامت که دیگر بحث به این حرف‌هایی که می‌زنی و نمی‌زنیم. گفتن‌ها و نگفتن‌ها حسابی دارد پیش ملکوت. زنده است این‌ها.
آن ادامه روایت. «وَ مَنْ كَانَتْ لَهُ امْرَأَتَانِ». این هم خیلی مهم است. اگه کسی دو تا همسر داشته باشد؛ حالا این دو تا همسر می‌خواهد سه تا باشد، چهار تا باشد. «فَلَمْ یَعْدِلْ بَیْنَهُمَا فِی الْقِسْمَةِ مِنْ نَفْسِهِ». تقسیم عادلانه نمی‌کند. البته در بحث علاقه نیست. این را علما گفتند. گفتند که طبیعتاً کسی دو تا همسر داشته باشد. یک نکته هم عرض بکنم. بعضی‌ها گفتند دارد فرهنگ‌سازی می‌کند فلانی با این حرف‌ها درمورد تعدد. فرهنگ‌سازی نمی‌کنیم. ما داریم وضعیت موجود را مداوا می‌کنیم. الان پزشک‌ها می‌آیند درمورد کرونا می‌گویند. نمی‌گویند که «بروید کرونا بگیرید که بعد بیایند اینجا». ما این‌ها را که می‌گوییم، مال این است که: «اول کرونا بگیرید، بعد مثلاً این‌ها را بخورید که خوب بشوید». بلکه می‌گوید: این کار را بکن که مبتلا نشوی. بحث ما این‌شکلی است. یک مقدارش پیشگیرانه است. یک مقدارش هم مداواجویانه است. کسی می‌خواهد تعدد زوجات داشته باشد و توجه به این مسائلش را ندارد. حواسش را جمع کند. یک کسی همسر گرفته، متعدد. همسر دوم، سوم. ما تشویق به اصل کار نداریم؛ نه تشویقی داریم، نه تنبیهی داریم. هیچی، هیچ‌کدامش. نه می‌گوییم: «انجام بده»، نه می‌گوییم: «انجام نده». گزارش از یک ملکوتی می‌کنیم. یک وصفی داریم می‌کنیم. امر نمی‌کنیم. اصلاً امر و نهی نمی‌کنیم. ما داریم توصیف می‌کنیم. یک وضعیتی را داریم توصیف می‌کنیم. اخبار داریم می‌کنیم.
آن کسی که این‌جوری باشد، این وضع اوست در ملکوت. یا از پس این حق برمی‌آید یا بر نمی‌آید. از پس حق برآمدن بسیار سخت است. تا جزئیات را مراعات کند. علمایی که الان دو تا همسر دارند؛ کسی برای ایشان شیرینی می‌آورد دفترشان. برخی از این علمایی که الان در قید حیاتند، ایشان پول می‌دهد به مثلاً خادمش، می‌گوید: «عین همین شیرینی را می‌روی از آن مغازه می‌خری. این را می‌بری آن خانه، آن را می‌بری آن خانه». هندوانه می‌خرد، دو تا هندوانه هم‌اندازه می‌گیرد؛ یکی برای این خانه، یکی برای آن خانه. سیب می‌گیرد، یک کیلو می‌گیرد برای این. یکی برای آن می‌گیرد. پارچه برایش می‌آورد. به همان میزان که به این پارچه را می‌دهد، تازه مرغوب‌تر هم نباید باشد. همان باید جنسش همان باشد. دقیقاً مصیبت هدیه وقتی برایشان می‌آورند که آقا مثلاً این را به خانواده بدهید. این‌ها سختی‌های کار خود همین مرجع بزرگوار که این‌جور مراعات می‌کنند. توی همان تفسیر مبارکی که دارند که تفسیر معروفی است، ایشان آنجا مطرح می‌کنند، می‌گویند که تعدد زوجات یعنی انسان نمی‌تواند علاقه‌اش را نسازد. نمی‌شود. علاقه‌ات به همه این‌ها یکسان باشد. تو علاقه را خدا نخواسته عادلانه باشد. چون نمی‌شود. طبیعتاً به یکی علاقه آدم بهش بیشتر است. به‌هرحال مهم توی رفتارت ا ست که باید عادلانه باشد. یعنی نباید توی ابراز علاقه به یکی ابراز علاقه بیشتر باشد. بودنت با یکی بیشتر باشد. محبت، صمیمیتت، گرم بودن ارتباط با هر دو. همه‌اش باید عادلانه باشد. از روابط زناشویی که باید یکسان باشد با هر دو تا گرفته تا بقیه مسائل. زمان‌بندی بودن کنار او، زمان‌بندی بودن کنار این و بقیه مسائل که کار فوق‌العاده سختی است. «سری که درد نمی‌کند، آدم دستمال نمی‌بندد». خودشان تشخیص می‌دهند وظیفه‌شان را. با کسی کاری ندارم.
اگه کسی دو تا همسر داشته باشد و عدالت بین این‌ها را رعایت نکند. تازه این درمورد همسر دائمی ا ست. درمورد دائم و موقت که ابداً محل عدالت نیست. همسر موقت هم باید با من عادلانه و اندازه آن یکی باشد؟ نه، اصلاً موقت سطح ارتباط ش سطح ارتباط با دائم نیست. او همسر دائمی ا ست که باید عادلانه باشد. بعد گاهی برعکس؛ همسر موقت گرفته و به همسر موقتش بیشتر از آن همسر دائمی‌اش می‌رسد. این که دیگر اوج ظلم است. این اصلاً خود ظلم است. دیگر این ظلم است، قبل از این است. اصلاً کلاً سوء تفاهم است. خود ظلم است. تازه بخواهی عادلانه و مساوی هم برخورد بکنی، وجهی ندارد. همسر موقت است. همسر دائمی ا ست که باید عادلانه برخورد کرد. حالا نه اینکه به این هم ظلم بکنی ها. توقع نباید باشد که این باید با مساوی با آن یکی باشد، چه‌رسد به اینکه این بیشتر از آن یکی باشد. جوان‌تر است. خوشگل‌تر است. چی است؟
حالا اگه کسی دو تا همسر داشت و عدالت بین این‌ها را رعایت نکرد، ملکوتش چیست؟ از نفسش و مالش. یعنی آن‌قدر که خودش را باید در اختیارش قرار بدهد، آن‌قدر که مالش را باید در اختیار قرار بدهد، عادلانه برخورد کند. «جَاءَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَغْلُولاً مَائِلَةً شِقَّتُهُ». خیلی این تعبیر فوق‌العاده است. این روایات. کجای عالم این‌ها را سراغ داریم؟ با چه‌دینی آشنا شدیم! خدایا، ما تا ابد باید سجده شکر بکنیم در محضر تو که با محمد و آل محمد (ص) آشنا شدیم و خانواده امان را معارف این‌ها را به ما رسانده.
کسی این‌جوری بیاید روز قیامت با دست بسته او را می‌آورند. دو تا دست دارد. دو تا لب دارد. چطور تعادل را توی این‌ها رعایت بشود؟ دو تا دست باید تعادل داشته باشد. دو تا لب هم باید تعادل داشته باشد. این چون دو تا همسر داشته و «تعادل» و «عدالت» را رعایت نمی‌کرده، دو تا دستش از حالت تعادل خارج می‌شود. دو تا لبش هم از حالت تعادل خارج می‌شود. لب‌ها کج می‌شود. دست‌ها هم بسته از هیچ‌کدام از این دو دست بهره‌مند نیست. همان‌جور که کاری کرد که از هیچ‌کدام از این دو زن عدالت را رعایت نکرد. حق هیچ‌کدام از این دو تا را چون بهشان نداده، چون عدالت رعایت نشده، یعنی به هر دو تا ظلم شده. هم به این ظلم کردی که بیش از اونی که توقعش بوده و پیش از آن که لیاقت داشته، داده. هم به این ظلم کرده که کمتر داده. پس به هر دو تا ظلم کرد. از هر دو تا دست محروم می‌شود. دو تا زن را حقشان را ادا نکرده و حق دو تا دست را ادا نکرده. از دو تا دست محروم می‌شود. این یکی از دو تا لب هم محروم می‌شود. لب چون کانون احساسات است دیگر. توی خون. لب سرخی‌اش اصلاً از خون است. میزان خونی که در سر جریان دارد، بیشترین جایش لب است. تحریک‌پذیری لب بسیار بالاست و معمولاً هم اوج ابراز علاقه و تمایل در لب است. انسان از طریق لب حالا در قالب بوسه و این‌ها بروز می‌دهد و جلوه می‌دهد. لب، آن کانون جوشش عواطف و احساسات در انسان است. چرا؟ از خود همین‌ها هم البته انسان‌شناسی می‌کنند، مزاج‌شناسی و بدن‌شناسی. از فرم لب و این‌ها قشنگ می‌شود تشخیص داد کسی از جهت علاقه و شخصیت و این‌ها چه‌ویژگی‌هایی دارد: لب‌های درشت، لب‌های کوچک، لب‌های پهن، لب‌های باریک نام هرکدام از این‌ها فهمیده می‌شود. حالا این آدم دو تا لب داشت. کانون احساسات او که دو تا همسرش بود. چون این‌ها را در تعادل قرار نداد، میزان نکرد با هم، در یک تناسب‌سنجی عاقلانه این‌ها قرار نداد، صورت ملکوتی می‌شود که لبش آشفته و ول است. و یک لب از پایین ول است و یک لب از بالا کج است. سکته می‌کنند. یک لب پایین می‌رود، سمت چپ. لب بالا می‌رود، سمت راست. مثلاً چه‌وضعیتی است؟ حرف نمی‌تواند بزند. بوسه نمی‌تواند داشته باشد. احساساتش را نمی‌تواند بروز بدهد. آدم خوشش می‌آید، لبخند می‌زند. بدش می‌آید، لب می‌گزد. لب ترش می‌کند. احساسات ما توی لب از طریق لب است و خیلی فهمیده می‌شود دیگر. این آدم از طریق لب بروز می‌دهد. این اصلاً آنجا این احساسات انگار تعطیل شده است. با هیچ‌کسی نمی‌تواند ارتباط برقرار کند.
برعکس بهشتی‌ها که اگر این تعادل‌ها رعایت شده و روابط این‌جور عاقلانه بود، این لب‌ها در اوج شکوفایی است، اوج زیبایی، اوج است. لب بهشتیه! این‌ها لب‌ها آویزان، از هم پاشیده، به‌هم‌ریخته و هرچی که هرچی تصور کنید درمورد یک لب خراب و لب بی‌کاربرد است. این لبش همان‌جوری است. چه‌قدر این روایت فوق‌العاده است.
بعد می‌فرماید که: «وَ مَنْ كَانَ مُعَذِّیاً لِجَارِهِ حَتَّى یَدْخُلَ النَّارَ» یعنی او را تا برود توی جهنم. بحث تمام است. ملکوت آزار همسایه. «مَنْ كَانَ مُعَذِّیاً لِجَارِهِ مِنْ غَیْرِ حَقٍّ». کسی همسایه‌اش را اذیت کند بدون حق. حالا یک وقتی مثلاً من عزیزی را از دست دادم، دارم گریه می‌کنم. می‌رود بالا. مثل حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها که اذیت شدن بود، ولی حق بود. یعنی باید حضرت زهرا (س) گریه می‌کرد و باید این صدای گریه بالا می‌رفت. می‌خواهید شما اذیت بشوید یا نشوید، به درک که اذیت می‌شوید. پیغمبر اکرم (ص) از دنیا رفته، توی خانه‌هایتان لم دادید. حق خلافت و وصایت این‌جور خورده شده. راحت گرفتید و خوابیدید. غلط می‌کنی که اذیت می‌شوی. بمیرید از این اذیت شدن. «مُوتُوا بِغَیْظِكُمْ» یعنی بمیرید از این عصبانیتتان. اذیت بشوید. عصبانی باشین. از این عصبانیتتان هم بمیرید.
ولی وقتی همسایه اذیت می‌کند بدون حق. آمده توی پارکینگ، ماشین را روشن کرده تا گرمش کند. آن‌قدر گاز می‌دهد. شیش‌ونیم صبح توی پارکینگ. هی گاز گاز گاز. ماشین داغ بشود. یک ۲۰ دقیقه زودتر بیا. ماشین را گازش ندهی. سروصدا نکنی. مگر چه‌گناهی کرده‌اند؟ صدای تو ۶ صبح همه را زارپر می‌کند. این یک اذیت است. کپچر پشت در و راه‌پله است. کفش را زیر پایش می‌اندازد و می‌گوید: «می‌خواهم ببرم و بیاورم». کفش‌تان زیر پا می‌افتد. اساسشان می‌ریزد. آسانسور با وسیله ای جابجا می‌کنید. آسانسور استهلاکش می‌رود بالا. بعد هم خراب می‌شود. از جیب همه باید برود. همه این‌ها حق‌الناس و آزار همسایه است که موارد فراوان دارد. حالا اینجا هم همسایه را اگه اذیت کند «مِنْ غَیْرِ حَقٍّ» و بدون اینکه حق باشد: «حَرَّمَ اللَّهُ رِیحَ الْجَنَّةِ». از شخص محروم می‌دارد. می‌فرماید که از بوی بهشت محروم می‌شود. که قبلاً بوی بهشت را عرض کردیم.
همسایه را اگه اذیت کند، از آن موافقتی که دو نفری که با هم دارند و همنشین‌اند و هم‌زیستی دارند. این باعث اذیت آن می‌شود. این از هم‌زیستی با او اذیت می‌شود. این باید در اثر معاشرت و ارتباط با او یک احساس آرامش و هماهنگی بکند. بوی هر چیزی نشان‌دهنده موافقتی است که از او دارد ایجاد می‌کند و میلی است که دارد ایجاد می‌کند. این آدم اگه بی‌میل بود از همنشینی و از همسایگی با این آدم، ملکوت بی‌میلی همسایگی این آدم با آن آدم، ملکوتش این می‌شود که این آدم هم از آن بوی خوش بهشت که باید ایجاد میل و ایجاد توافق بکند با این آدم، از او محروم می‌شود و «وَ مَأْوَاهُ النَّارُ». جایگاهش هم می‌شود آتش. «إِلَّا وَ إِنَّ اللَّهَ یَسْأَلُ الرَّجُلَ عَنْ حَقِّ جَارِهِ». خدا از هر کسی از درمورد حق همسایه سؤال می‌کند. یکی از بحث‌هایی که ما باید جواب بدهیم بعد از مرگ، حق همسایه‌مان است که جدی است. و چند نکته به شرح زیر است. «فَلَیْسَ مِنَّا». یعنی کسی حق همسرش را ضایع کند، از ما نیست. این را می‌فرماید که: بچه خودمان نمی‌دانیم. «پدر امت» و پیغمبر، شناسنامه این بچه را از شناسنامه خودش درآورده. اسمش را از شناسنامه درآورده. کسی به همسرش اذیت کند و آزار برساند، پیغمبر اسم او را از شناسنامه خودشان در می‌آورند. اسم را از شناسنامه من که برگردد، خودش است. هر وقت برگشت، آن هم توی شناسنامه برمی‌گردد. «منا اهل البیت». یعنی اسمش توی شناسنامه ماست. به همسایه اذیت کنی یا اسم ش را از شناسنامه خارج کنی.
تا اینجا خواندیم: «مَنْ أَهَانَ فَقِیراً مُسْلِماً». کسی به فقیر اهانت بکند، اوضاعش چیست؟ که جلسات بعد ان‌شاءالله گفتگو خواهیم کرد.
و صلی‌الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)