متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام الدین.
در جلسات قبل، بحث کتاب صدیقه در قیامت و این روایت شریف از پیامبر اکرم (ص) را شروع کردیم. بنا داشتیم که با سرعت بیشتری روایت را در چند جلسه تمام بکنیم؛ ولی به هر حال، آن‌قدر مطلب در این روایت استثنایی و بی‌نظیر نهفته است که حیف می‌آید برای آدم که سریع از کنار مطالب رد بشود. شاید هم برای طرح این مباحث دیگر فرصت وقت دیگری نباشد. البته وقت هست تا به مباحث بپردازیم و گره‌گشایی بکنیم. این مباحث کلیدی است برای فهم مسائل مربوط به برزخ و در خود فلسفه دین و فلسفه احکام؛ اینکه اصلاً این احکام و این آداب و این وظایفی که به ما گفتند، این‌هایی که در رساله‌های عملیه گفتند، این‌ها چیست؟ شبهات در فضای مجازی متاسفانه خیلی زیاد و بیداد می‌کند. ماها، یعنی قشری که ازشان توقع می‌رود پاسخگو باشند و فعالیت بکنند، متأسفانه خیلی وقت‌ها در این حوزه‌ها فعالیتی نداریم، کار چندانی انجام نمی‌دهیم و این شبهات دارد می‌آید و همین‌جور آسیب می‌زند و جماعتی را با خودش می‌برد.
همین امروز بنده دو سه تا مطلب این شکلی دیدم که شبهاتی که وارد می‌کنند گاهی به اسم این مجتهد و آن آیت‌الله و فلان و این‌ها است تا وجهه بدهند و بها بدهند؛ در حالی که این‌ها یا واقعاً اصلاً شخصیت‌های وجودندار و جعلی‌اند یا سواد ندارند. به وضوح دیده می‌شود مطالبی که مثلاً گفته می‌شود که ما اصلاً چیزی به اسم وجوب دیگر الان نداریم، هرچه هست توصیه است و احکام مثلاً فقها دیگر این بساط را باید جمع بکنند. توصیه به این چیزهاست و باید به‌جای عمل و جسم ما، تکیه را بیاوریم روی خلق. بحث‌های این شکلی! آن دیگری مثلاً مقاله نوشته که اینی که گفتند دست را قطع بکنید، منظور دست قدرت است! وجوهی در بحث‌های فقهی... خب این‌ها جنبه تحویلی که ندارد. بحث فقهی را که تحویل نمی‌دهد. ملکوت دارد، ولی خود انجامش را که تحویل نمی‌دهد که بگوییم دستش را قطع کن، یعنی مثلاً میزش را ازش بگیر، مثلاً مدیریتش را ازش بگیر. نه، دستش را ببر! خب آن‌وقت امیرالمومنین (ع) متوجه نمی‌شدند که دست طرف را قطع می‌کردند؟ اینی که جزو واضحات تاریخی است در سیره اهل بیت (ع)، در سیره امیرالمومنین (ع)، سیره پیغمبر (ص)، و حرف و حدیثی در این‌ها نیست که اهل بیت (ع) این شکلی عمل می‌کردند. بلکه اگر روش کار بکنیم جزو متواترات تاریخی است. آن‌قدر در مورد این مسئله ما نقل‌های تاریخی داریم که به حد تواتر می‌رسد، اصلش که دست قطع می‌شده است و این جزو احکام قصاص است. چیزهایی تراشیده‌اند و درآورده‌اند. هی آدم را نگران می‌کند و هی این دغدغه را ایجاد می‌کند که ما در این زمینه‌ها باید بیشتر صحبت بکنیم و بحث مربوط به عمل، اصل است.
ببینید، قرآن هرجا ایمان را می‌گوید، پای عمل را می‌کشد وسط و عمل صالح را کنارش می‌آورد: «ان الانسان لفی خسر» مگر کسانی که «آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر». عمل چیه؟ اگر خلق ملاک است... اگر توصیه است... که بماند که حالا آن وجوبی هم که گفته می‌شود دقیقاً در روایات ما ازش تعبیر شده «فریضه». فریضه چیست؟ که خود قرآن هم «کتب علیکم». بر شما نوشته شده. «فریضه من الله». این فریضه‌ای است از جانب خدا. فریضه ما داریم. واجبات. تعبیر معادل همان فرایضی که در رابطه با آن بهش اشاره شده است، و این‌ها توصیه نیست. این‌ها ابوابی است از سکولاریزه کردن دین و معارف الهی که گاهی عمامه‌به‌سرهایی که متاسفانه عمامه آن بالا است، ولی زیر عمامه خبری نیست و خالی است و درکی از دین و معارف دین و از قرآن و سنت و این‌ها نیست، این حرف‌ها را بلغور می‌کنند و جماعتی را دچار تردید می‌کنند که این‌ها مسئولیت بسیار سنگینی دارند و عواقب بسیار بدی هم در انتظار این‌جور افرادی است که بازی می‌کنند با حقایق دین.
خیر! اعمال، مسئله‌ای است که درش هیچ بحثی نیست و هرچه که در قرآن بهش اشاره شده، به‌واسطه عمل، همه مقامات به واسطه عمل می‌رسد. انسان به هر پیغمبری و نبیّی که به هرچه رسید، به خلق نبود. خود خلق محصول عمل بود. خود پیغمبر (ص) نماز می‌خواند. بیش از همه هم نماز، مقدار واجب نمازی که پیغمبر (ص) می‌خواند از همه ماها بیشتر است. ایشان نماز شب هم بهش واجب بود: «قم اللیل الا قلیلا». به‌ عنوان یک توصیه این را نگرفت: «شب‌ها بشین مثلاً شمع روشن کن، مثلاً رمان بخون، شعر بخون.» نه! عمل. قیام. نماز بخون! آن‌قدر روی پا می‌ایستادند که پاهایشان تاول می‌زد و ورم می‌کرد. عملی است که انسان را به مراتب می‌رساند. تا این بروز پیدا نکند، نه شاکله‌ای شکل می‌گیرد، نه خلقی شکل می‌گیرد، نه ملکوتی شکل می‌گیرد. ملکوت تابع عمل ماست و البته نیت هم هسته مرکزی عمل است. عملی صورتی دارد و عمقی و یک روحی دارد. آن روحش نیت است. نیت هم هیچ‌وقت بدون عمل محقق نمی‌شود، مگر اینکه نیت خالی باشد و در حد عمل قلبی باشد.
جلسات قبل مفصل صحبت کردیم. این روایت شریف پیغمبر (ص) ناظر به همین موضوع است. تکیه بر اینکه روحیه عمل‌گرایی در امت رایج بشود. آخرین خطبه پیغمبر (ص). باید همه مقید به عمل باشند. در عمل باید بروز پیدا بکند. این نگاه، یک نگاه در واقع پراگماتیستی و عمل‌گرایانه و تحقق‌گرایانه است که صرف انتزاعیات و در واقع وهمیات کسی را به جایی نمی‌رساند. به کسی در ازای توهماتش چیزی نمی‌دهند. من بنشینم صبح تا شب فکر بکنم به اینکه مثلاً قهرمان المپیک بشوم... حالا یک مقداری از این بحث‌ها را در قالب آن مباحث قانون جذب و قانون جاذبه عرض کردیم که بحث مفصلی آنجا نسبتاً مطرح شد و این‌ها اشاره‌ای شد که اصل این است. به‌واسطه عمل و این بروز این شکلی است که انسان به جایی می‌رسد. برای همین پیغمبر اکرم (ص) برای روحیه عمل‌گرایی که می‌خواهند ایجاد بکنند به ملکوت اعمال توجه می‌دهند. ما دائماً در حال عملیم و دائماً به‌واسطه عمل، آن دارد ملکوتی از ما شکل می‌گیرد و این ملکوت یک صورتی دارد، یک روحی دارد. آن روحش که نیت ماست می‌شود شاکله ما، می‌شود شخصیت ما، هویت ما، خلقیات ما، ابدیت ما یا به‌ یک معنا عالم قیامت ما. قیامت ما همان خلقیات و ملکات عالم برزخ و صورت اعمال ما است. البته ما در عالم قیامت هم صورت اعمال را خواهیم داشت، ولی در پس بروز این بخش هم باز در مباحث «پا اندر برزخ» که بعضی دوستان پیگیر آن جلسات هم هستند و حضور مجازی دارند، آنجا توضیحاتی داده شد.
خب، ادامه کلام پیامبر اکرم (ص): «و من خان امانه فی الدنیا و لم یرددها علی اربابها مات علی غیر دین.» در مورد خیانت در امانت، یک جلسه قبلاً یکی دو جلسه صحبت کردیم. کسی در دنیا اگر خیانت در امانت بکند – که آنجا هم گفتیم امانت نشانه‌ها و مصادیق فراوانی دارد – کسی اگر در دنیا به امانتی خیانت کند و به صاحب آن امانت برنگرداند، «مات علی غیر دین الاسلام». این بر دین اسلام نمی‌میرد. مسلمان به‌حساب نمی‌آید موقع مرگ. چون اولین حسابرسی که می‌خواهد بشود و طرف را مسلمان… اصلاً همه این تلقین‌ها و ماجراهای این شکلی و این‌ها برای این است که این طرف با اسلام از دنیا برود. دیگر دم آخرش می‌آیند بغل گوشش تلقین می‌کنند. موقعی که می‌میرد تلقین می‌کنند، موقعی که در قبر می‌گذارند تلقین می‌کنند. می‌گویند این تلقینات توجه دادن و تلنگر دادن (به) روح شخص است (این بدن که دیگر رفته است). روح شخص را دارند تلنگر می‌دهند. متوجه باشد به آن اصلی که آن طرف لازمه، آن هم اسلام است.
اصل اساسی و اولیه، آن دو ملک هم در ورود به عالم قبر از همین باب است. و این دوتا ملک چهره‌ای هم دارند که فتنه‌خیز است؛ یعنی انسان را دچار تلاطم و اضطراب می‌کنند تا آدم آنی که واقعاً در عمق دارد و ریشه دوانده در فکر و شخصیت او، آن را بروز بدهد. چهره این دو ملک، آنکه سؤال دارند البته در قبر ازشان سؤال می‌شود، این دو ملک چهره‌شان این شکلی است و «فتان»، فتنه‌گر. فتنه‌گر به این معنا که می‌ریزند به هم اوضاع را، شرایط را دچار آشوب روحی شخص می‌کند که آنی که در باطن دارد و در عمق رسوخ پیدا کرده، دیگر بازی درنیاورد، فیلم بازی نکند، یک تلقین ذهنی، محفوظ ذهنی و این‌ها نباشد، بریزد بیرون آنی که در ریشه دارد و باور قلبی‌اش است. وقتی شرایط به هم می‌خورد، «تعرف جواهر الرجال» همین است دیگر. آنجا جوهر آدمی بیرون می‌ریزد. اینجا همین است. حالا این آدمی که خیانت در امانت می‌کرد آنجا، این «مات علی غیر دین الاسلام»، اسلام خبری نیست. این است که این به زبانش نمی‌آید. آنی که خیانت در امانت کرده «لا اله الا الله» به زبانش نمی‌آید. در جواب نمی‌تواند بگوید. «الله جل جلاله» را نمی‌تواند بگوید. امام را نمی‌تواند. اصلاً اسلام چون هیچ ریشه‌ای در درون او ندارد. آدمی که امانت‌دار نیست، هیچ تعهدی، هیچ وابستگی، هیچ عِرقی ندارد نسبت به ملکوت و نسبت به دین و نسبت به خدا و نسبت به حقایق این شکلی.
آدمی که خیانت در امانت می‌کند، یک بخشش همین مسئولین بعضاً فاسد ما که مثل ریگ دروغ می‌گویند. در چشم این ملت شبانه‌روزی ده تا، صد تا، هزار تا دروغ می‌گویند. بریز و بپاش… ابداً احساس مسئولیت نسبت به امانتی که بهشان سپرده شده است. نسبت به این دست کردن در جیب مردم که دائماً دارند این داشته‌های مردم را به باد می‌دهند و این پول ملی را کاهش می‌دهند، سرمایه‌ها را کاهش می‌دهند، مردم را در فشار و مضیقه قرار می‌دهند. این خیانت در امانت است. مسئولیت گرفته، ریاست گرفته، میزی را گرفته و ابداً آن مسئولیتی که متوجه اوست مراعات نمی‌کند. این مسلمان به‌حساب نمی‌آید. در واقع سیاستشان دینی باشد، این‌ها دینشان سیاسی‌کاری است. تعابیر بی‌نظیر که رهبر انقلاب در مورد برخی از مسئولین فعلی و مسئولین سابق به‌کار برده است: «به‌جای اینکه سیاستشان دینی باشد، دینشان سیاسی‌کاری است.» اسلام ندارد. این‌که خیانت در امانت می‌کند، اصلاً تعلقی به اسلام ندارد و مسلمان به‌حساب نمی‌آید. این دینش سیاسی‌کاری است، سیاسی‌بازی است، جناح‌بازی است. اصلاً به امانت کاری ندارد. این یک طعمه‌ای است افتاده دستش برای بلعیدن و برای چپاول و زدن رقبا و مخالفین و منتقدین. این است که بهره‌ای از اسلام ندارد و ابداً ملاکش، ملاکات الهی نیست در این مسائل.
«و لقی الله تعالی و هو علیه غضبان.» خدا در حالی ملاقاتش می‌کند که خدا بر او غضب کرده است. پناه بر خدا! اگر بفهمیم غضب خدا را و غضب خدا یعنی چه که ما دائماً در هر نماز داریم می‌گوییم: «غیر المغضوب علیهم.» غضب‌شدگان نباش! یکی از آن‌ها که غضب کرده خدا بهشان خیانت در امانت می‌کند. پس ما در هر نماز داریم لااقل دوبار از خدای متعال می‌خواهیم که ما جزو خائنین در امانت نباشیم. «فیؤمر به الی النار.» دستور می‌دهند: «این را ببر و بینداز در آتش.» «فیهوی به فی شفیر جهنم ابدا.» این را تا ابد در یک قسمتی از جهنم نگه می‌دارند. شفیر جهنم آن لبه و پرتگاه و جایی است که بی‌حفاظ است. پناه بر خدا! گفت چون این آدم امانت مردم را بی‌ پناه کرد، پناهی باشد برای این امانت و امانت مردم را بی‌ پناه کرد، محافظت نکرد از پول ملی، از آبروی ملت، از عزت ملت، از امنیت ملت. به امان... حالا به اصطلاح امروز می‌گویند «به امان خدا سپردی». تعبیر قشنگی است. معمولاً برای جای خوب به‌کار می‌برند، ولی ما برای کسی که هوای چیزی را ندارد... این حالا جای خوبی... علی‌الاصطلاحش را بخواهیم بگیریم همین می‌شود. تو این امانت که به تو سپرده بودند، به امان خدا سپردی. ولش کردی، در امان نگرفتی. آن‌ور هم در امان نیستی و کسی محافظ تو نیست و دل به حال تو نمی‌سوزاند و هوای تو را ندارد. در یک بخشی از جهنم که آدم احساس بی‌هوایی و بی‌ پناهی می‌کند و ول و آواره است، آنجا این را نگه می‌دارند (و) پرت می‌کنند. «و یهوی.» سقوط در آنجا.
«و من شهد شهاده زور.» اگر کسی شهادت دروغ بدهد. رفیق، فامیل، همکار... می‌آیند به نفع این، پول می‌گیرند، می‌آیند شهادت می‌دهند در مسائل مختلف. این ملکوتش چیست؟ «الا علی الرجل المسلم.» حالا یا علیه یک مسلمان شهادت دروغ می‌گوید یا علیه یک کافر. قید «ذمّی.» کافری که در مملکت اسلامی دارد زندگی می‌کند. این برادران و خواهران ارمنی ما در ایران یا زرتشتی‌های ایران، به‌حساب فقهی کافرند. کافرند، ولی در «ذمه» اسلامند. عزت این‌ها، مال این‌ها، همه محترم است. جان این‌ها محترم است. ناموس این‌ها محترم است. کسی حق ندارد به این‌ها تعرض کند. اگر کسی شهادت دروغ علیه یک ارمنی داد، الان علیه یک زرتشتی داد. «او من کان من الناس.» یا هر کدام از مردم. اصلاً یهودی، یک بهایی. یک بهایی! آیت‌الله بهجت! اسم بهایی وقتی می‌آوردم، فرمودند «بهایی‌های ملعون.» آیت‌الله بهجت (ره) مرد ملکوتی، مقدسی که در کوچکترین کلام احتیاط داشت یک کلمه جابه‌جا نشود. این را هم بگویم تا بدانی آیت‌الله بهجت (ره) که بود که این‌جور می‌گفت: «بهایی‌های ملعون!» گفت که دو نفر بودیم، آمدیم خدمت آقای بهجت. دو تا طلبه، ظاهراً مازندرانی بودند. سر ماجرای اختلافشان شده بود. نشستند و آماده می‌کردند. یکی از این طلبه‌ها شروع می‌کند از آن یکی گله کردن. آقا، این مثلاً آن کاری که باید این سری انجام داد، انجام نداد و حرف ما را گوش نداد و این‌ها. آن یکی اول گله کرده بود، این یکی داشت بد گله می‌کرد. آیت‌الله بهجت (ره) جواب داد: «حالا من گوش کدامتان را باید بکشم؟» سرشان را آوردند بالا، دیدند آن یکی نیست. می‌گوید رنگ ایشان سرخ شد، عرقش جاری شد! آیت‌الله بهجت (ره) که «الان این حرف نکند غیبت بوده باشد؟ نکند که ضربه‌ای به آبروی طرف مقابل در نبودش؟ با این‌جور گفتیم.» آقا! کی رفت؟ برمی‌گردند. لرز پیدا می‌کنند. این مردی که این‌جور بود، آن‌وقت ببینید بعضی مسائل بی‌مهابا آقای بهجت موضع می‌گرفت. یکیش همین بود در مورد مثلاً رضا شاه که لعن می‌کرد (رضا شاه ملعون، پهلوی ملعون). این شکلی که در کلمات ایشان زیاد است. یکیش همین است: «بهایی‌های ملعون.» استاد، قاطی کردن است؟ این از جهت ایدئولوژیکی جایگاه حضرت. ملکوتی که مستقر در ملکوت بود، لعن می‌کرد.
ولی کسی اگر شهادت علیه یک بهایی داد، برای یک بهایی که وضعش این است، اگر شهادت داد، ملکوتش چیست؟ «علق بلسانه یوم القیامه.» این عرض کردیم بارها: در قیامت هیچ اتفاق نوظهوری ما نداریم. هیچ‌چیز جدید رخ نمی‌دهد. وقوع نداریم. همه‌چیز ظهور است. هیچی واقع نمی‌شود. هرچه که می‌گویند در قیامت این‌جوری است، یعنی همین باطن و ملکوت اینجاست که آنجا می‌بینیم. اگر کسی اینجا باطنی بود، قلبی داشت که از این حجاب‌های ماده درآمده بود، (به) باطن عالم راه پیدا کرده بود، او هم همین‌جا این‌ها را می‌بیند. مثل آقای آیت‌الله بهجت (ره). در قیامت این شکلی است، نه یعنی آنجا این‌جوری‌اش می‌کنند. همین الان این شکلی است. آنجا می‌بیند. اینجا الان ملکوتش چیست که آنجا می‌بیند؟ به زبان آویزان آدم. آدم به زبانش آویزان بشود یعنی چه؟ آدم به زبان آویزان بشود، از زبانش آویزان است. این زبان، زبان باید به من آویزان باشد یا من به زبان؟ زبان قرار است کار من را بکند دیگر. زبان قرار است که این زبان می‌گردد، می‌چرخد. حالا یک بخشش در تکلم است، یک بخشش در عملیات بلع، برای خوردن غذا. لقمه را می‌آورد، می‌رساند به این دندان‌ها. بعد به گلو و فلان و این‌ها. این کارش چرخیدن و در خدمت بودن است. او معلق در گردش برای رفع نیاز من. حالا اگر آدمی کنترل زبان نداشت، که یکی از نمونه‌هایش در بحث شهادت دروغ گفتن است، که یکی از مصادیق بسیار واضح و بدش است، این به‌جای اینکه زبان در اختیار این باشد، این در اختیار زبان است. بعد حالا اینجا این زبان قرار است ابزار باشد دیگر. شما فرض کنید یک کسی که قرار است گاوی را داشته باشد، مثلاً عرض می‌کنم (مثال حالا خیلی دقیق نیست، ولی کمک می‌کند): یک گاو و گاوآهنی که این باید بهش یک اهرمی ببندد و او را به شخم وادار کند. حالا فرض کنید برعکس بشود. فرضش که می‌شود فرض کرد دیگر. تصورش را بکنید. این یک گاوی بیاید این را به گاوآهن ببندد و این بشود شخم‌زن و کارگر و عمله برای آن گاو. چقدر تحقیر است؟ خیلی اوج تحقیر است دیگر. مالک او بشود مملوکش. به‌جای اینکه این در اختیار او باشد، او در اختیار این است. به‌جای اینکه این به او سواری بدهد، او به این سواری بدهد. حالا در این گاو می‌بینید یک جنبه دیگر، بروز دیگرش همین زبان است. این در اختیار زبان است.
این اوج حقارت و بی‌ارزشی یک آدم است. کی؟ آنجا در ملکوت بروز پیدا می‌کند. آن‌وقت این زبان چون رها بوده، ول بوده، کثیف بوده، تیره بوده، هرجایی بوده، هرز بوده، این آدم به یک‌چیزی بند است که اولاً این مالک او بوده است و این اوج تحقیر است که این را بسته‌اند به آنی که باید برای این کار بکند و یکی هم اینکه آن همه آن کثافات و آلودگی و این‌ها... این به آنجا بند است، معلق به آن و این همین‌جور هرز می‌گردد. این هم هرز می‌گردد. هرزگردی برزخی. هرزگردی دنیا. هرز بود. زبان هرز بود. کنترل، مراقبتی نداشت. آنجا هم هر... هیچ‌جایی مراقبت... به هر آتشی، هر چرکی، هر کثافتی، هر تعفنی، هر عفونتی، هر.... هر پلشتی که شما در عالم جهنم بگیرید، آنجا مجمع و جمع‌کننده همه پلشتی‌ها و کثافت‌های عالم است. هرچه پلشتی در ذهنتان می‌آید و هرچه پلشتی تصور کنید، همه را یک کاسه کنید می‌شود جهنم. این در آن پلشتی‌ها می‌لولد و هیچ مراقبت و کنترلی نیست. چون هرز است. چون زبان هرزش در اختیار زبان است و زبان او را می‌چرخاند در همه این کثیفی‌ها. خیلی معانی برایمان باز می‌شود.
«و هو مع المنافقین فی الدرک الاسفل من النار.» دیگر از ویژگی‌های این آدم در ملکوت چیست؟ این بیچاره با منافقین است در ملکوت عالم، در درک اسفل از آتش. ما درجات داریم برای بهشت و درکات داریم برای جهنم. هرچه «درک» هی… پایین‌تر می‌رود. این است که می‌گوید «به درک! به درک اسفل.» این درک اسفل که حالا فارسی‌اش می‌شود «درک». فارسی می‌گویند درک. وقتی یک کسی از یک‌چیزی فرار می‌کند و می‌افتد در دامش، «درک می‌شود.» این می‌شود درک. درک می‌شود یعنی از دست در نمی‌رود. بهش می‌رسد. در مشت کسی می‌افتد. در مشت آنی که دنبالش بوده. آنی که دنبالش بوده این را درک می‌کند، درکش می‌کند، بهش دسترسی پیدا می‌کند. دستش... کسی فرار می‌کند، مثلاً تصور کنید یک نفر یک دزدی دارد فرار می‌کند، می‌رود در یک خانه‌ای، در این کوچه‌ها. از صاحب آن خانه‌ای که دزدی کرده دارد فرار می‌کند. یک خانه مخروبه‌ای پیدا می‌کند، می‌رود آنجا و می‌رود در زیرزمین قایم می‌شود. از قضا آن زیرزمین مخروبه آن خانه اصلاً خانه اصلی این مالک و صاحبخانه است. به خیالش چقدر خوشحال که در رفت، نجات پیدا کرد. صاحبش، هم در مشت صاحبخانه افتاد. صاحبخانه می‌آید یک قفل می‌زند به آن در. «ان ربک لبالمرصاد.» همین. یعنی هیچ‌وقت در نمی‌روی از دست خدا. هرجا بروی، مملکت و «لا یمکن الفرار من حکومتک.» این عالم، این وجود، مملکت خداست. در مشت خدا. در قبضه قدرت خدایی.
حالا جهنم بروز این است که این داشته فرار می‌کرده، یکهو می‌بیند این در مشت توست. این می‌شود درک و درکات. حالا برخی از این‌ها از همه پایین‌تر است. این خیلی فیلم بازی می‌کرد و احساس می‌کرد با زبانش خیلی کارها دارد می‌کند و هیچی لو نمی‌رود. یکهو خیلی همه‌چیز لو می‌رود. به میزانی که این توقع این را ندارد که آن‌قدر لو رفتن ببیند، این درک جهنم می‌آید پایین‌تر. منافقین چون آن‌قدر این‌جور... در درک اسفل از آتش که قرآن بهش اشاره کرده، نساء آیه ۱۴۵، سوره جن و جاهای دیگر هم هست «غنا» در درک اسفل، بدترین جای جهنم. چرا؟ ابداً فکر نمی‌کردم این‌جور لو برود. حالا بقیه گناه‌ها آدم یک‌وقت یک احتمال لو رفتنی هم دارد، ولی نفاق چون زبان‌بازی و ظاهر سازی، تظاهر است، ابداً آدم فکر نمی‌کند که این با این فرم بیانی که من کردم و همه را گول زدم، یکهو آن‌جور لو برود و همه‌چیز پته من کلاً بیفتد روی آب و رسوا بشوم. درک اسفل این بدترین نوع در مشت افتادن است. کی همش، یکهو می‌بینی همش لو می‌رود. برای کسی داشتی ارسال می‌کردی، مثل روح‌الله زم بدبخت و بیچاره که حالا روز آخر عمرش هم است (عمر کثیفش). این بیچاره همه اطلاعات را داشت می‌فرستاد مثلاً با کسی داشت هماهنگ می‌کرد که به نظرش صمیمی‌ترین دوستش بود و تا جایی که به خانم‌اش می‌گفت: «بیا این محرم.» دوست‌ترین کسی که فکر می‌کرد، دشمن‌ترینت ** بود. این اوج درد است دیگر. این خیلی درد سنگینی است. یک‌وقت با رفقای خودت داری کار می‌کنی، دشمن می‌آید می‌گیردت. یک‌وقت رفیق‌ترین، دشمن‌ترینت است. یک‌وقت آنی که به ظاهر بسیار به نفع توست و برایت خوب است، دقیقاً برعکسش بوده. می‌شود بدترین درد. می‌شود درک اسفل جهنم. حالا آنکه شهادت دروغ می‌داده همین شکلی است. فکر می‌کرد با زبانش دارد همه‌چیز را این‌وری می‌کند و به نفع می‌کند و ظاهر سازی می‌کند. منافقین این‌جوری فکر می‌کردند. یا همه این‌هایی که داشت می‌گفت همش لو رفت و همه حقوق هم که باید برگردد. هیچی در نرفته و هیچ حقی هم که از هیچ‌کس فوت نمی‌شود و هیچ فیلم‌بازی کردنی هم نداریم. هیچ دروغی در این عالم نیست. همه‌چیز هم آخر برمی‌گردد سر جاش. فقط سرکار بودی با حماقتت. فکر می‌کردی که داری سر کار می‌گذاری. فقط هم خودت را سر کار می‌گذاشتی. یک نفر در این عالم سرکار بود، آن هم خودت. همه‌چیز سر جایش بود. همه‌چیز هم آخر برگشت به همه. همه‌چیز هم آخر لو رفت تا همه‌چیز با جزئیاتش برای همه معلوم بشود. تو برای خودت کرده بودی توی برف. فکر می‌کردی که هیچ‌کس هیچی خبر ندارد. حالا خودت سرت را می‌آورد بالا، می‌بینی همه همه‌چیز را دیده‌اند. فقط تو بودی که ندیدی. این هم ملکوت شهادت دروغ.
«و من قال لخادمه او مملوکه و من کان من الناس: «لا لبیک و لا سعد.»» خوب، اگر کسی به خادمش، کسی که خدمتگزار است یا مملوکش که حالا قدیم غلام داشتند، برده و کنیز و این‌چیزها را داشتم؛ «و من کان من الناس.» یا هرکی از مردم بگوید: «لا لبیک و لا سعد.» وقتی از آدم درخواستی دارند، آدم اگر اجابت کند می‌گوید: «لبیک.» اگر اجابت نکند می‌شود: «لا لبیک.» نمی‌خواهم. یک‌وقت آدم مقدور نیست واقعاً. یک‌وقت نه سفت می‌گوید. مقدور هم هست. آقا این را جابه‌جا کنیم؟ نه نمی‌خواهم. یک‌وقت می‌گوید: «الان نمی‌توانم، کمرم درد می‌کند، دستم این‌جوری است.» کسی را می‌آورم. سفت «لا لبیک و لا سعدی.» این «نه» گفتن‌های سفت که از نشانه‌های آدم متکبر است. آدم متکبر سفت «نه» می‌گوید. آدم‌های لطیف، این اولیاء خدایی که آدم می‌بیند، «نه» گفتن خیلی برایشان سخت است. علامه طباطبایی (رضوان الله علیه)، چقدر این مرد بزرگ! چقدر این مرد فوق... من واقعاً اصلاً احساس حقارت می‌کنم پیش این مرد بزرگ. باید دو تا سفرنامه احساس حقارت نکنم! عین حماقت است. بزرگان احساس حقارت می‌کنند پیش علامه طباطبایی. یکی از این بازاری‌های قم آمده بود، بهش گفته بود که: «آقا، این قرآن من می‌خواهم استخاره کنم، بلد نیستم. شما یک لطفی کنی، این بالا هر صفحه بنویسی اگر من استخاره کردم، این باز شد، این صفحه آمد، این خوب است، بد است، متوسط است، عمل کنم.» گرفته بود کل قرآن ششصد صفحه، «خوب است، بد است، متوسط.» معلوم است که من این‌جوری نیستم. خیلی توقع نمی‌رود با این وضع خراب آلوده از ما. غیر از این توقع از علامه طباطبایی غیر از آن توقع نمی‌رفت با آن مشغله‌ای که ایشان نقطه‌های المیزان را نمی‌گذاشت که کارش عقب نیفتد. وقت نگیرد ازش. بیست ثانیه وقت نگرفت. نشستی، یک دور قرآن را برای این بنده ... نه، نتوانسته بود. بعضی سفت «نه» می‌گویند. این آقا «نه» گفتن ملکوت دارد. «نه» گفتن... حالا کار کردن، بله گفتن، بهشتی شدند. بعضی به یک «نه» گفتن بهشتی شدند. بعضی به یک «بله» گفتن جهنمی شدند. «نه» گفتن جهنم. «لا لبیک و لا سعد.» نه، نه! این را نگاه می‌کنی.
حالا یک‌وقت هست که این فوق‌العاده... این تیکه از روایت این است: «من قال لخادمه او مملوکه.» این به خادمش می‌گوید نه، نه. خادم بهش بگوید: «نه.» مسئولین که خادم ملتند، این‌ها که حق ندارند بگویند «نه». یک‌وقت آدم خودش به خادمش می‌گوید «نه». خادم به آدم بگوید... هیچی. روشن است... او وظیفه ذاتیش این است که اصلاً باید اطاعت کند و حرف گوش بدهد، ولی گوش نمی‌دهد. وظیفه ذاتیش نیست. به خادمش می‌گوید، به مملوکش می‌گوید. او یک درخواستی دارد. «آقا، امروز به ما مرخصی می‌دهی؟ یکم می‌شود با ما راه‌بیایی؟ این یک ساعت را...» حضرت زهرا (س) همان اول با فضه قرار گذاشتند. به‌ عنوان خادم گرفته بودند فضه را. حضرت زهرا (س) هم در فشار بودند. چند تا بچه کوچک و مسئولیت‌های سنگین. آن هم کارهای خانه. آن دوران، نه الان. الانش آدم در یک دانه بچه خانم‌ها بعضی‌ها می‌مانند. ماشین ظرفشویی و این هم که جاروبرقی، آن هم که پلوپز. همه‌چیز هم که آماده. ربش را که گرفته‌اند و آن‌ور هم نانش را که از بیرون گرفته‌اند. این‌ها همه را قدیم خودشان درست می‌کردند. از لباس شستن و از نمی‌دانم چی! غذا و بعد با آن عبادات سنگین حضرت صدیقه سلام الله علیها. دیگر نیاز به خادم پیدا کردند. خادم را که آوردند، فضه و افتخار بود برایش که کار کند در خانه حضرت. فرمودند: «یک روز تو کار کن، من استراحت کنم. یک روز من کار می‌کنم، تو استراحت کن.» یا العجب! این‌ها که بودند؟ چجور راه‌می‌آمده‌اند؟ تا می‌کرده‌اند؟ این تواضع. این روح بندگی است. فشار نمی‌آورد. خودش را بالاتر نمی‌داند. رئیس نمی‌داند. رئیس‌بازی درنمی‌آورد. این ملکوت رئیس‌بازی این‌هاست. رئیس‌بازی در... این حرف است. آقا، بهشتی نیست. این بوی جهنم می‌دهد. این‌جوری حرف نمی‌زند. حساب نمی‌برند. دیگر بالاخره مظلوم واقع می‌شود. بهشتی همیشه کس شهید بهشتی مظلوم است. فشار نمی‌آورد. به‌هر حال یا گوش می‌دهند یا گوش نمی‌دهند. یا بالاخره طرف درک و شعور دارد، می‌فهمد یا نمی‌فهمد. یا می‌توانیم این‌جور دیکته کردن، اعمال فشار و اعمال قانون‌های سفت... این‌ها سیره اولیاء خدا و صالحین نبوده. هیچ سفت اعمال قانون نمی‌کردند. خدا به دادمان برس. خدا به دادمان برس. گریه کنیم.
اگر کسی «نه» سفت گفت به خادمش، به مملوکش که به یکی از مردم. یک کمکی، یک درخواستی، مراعاتی، یک‌چیزی. به‌ هر حال درخواست داشتند. این گفت: «نه.» «لا لبیک و لا سعد.» در خدمت نیستم. کمکی از من ساخته نیست. کمک ساخته نیست یعنی یک درخواست نامعقولی است یا در توان نیست. شرایطش واقعاً به‌ هر دلیل نیست. اینجا آدم محترمانه می‌گوید: «من واقعاً مقدورم نیست.» یک درخواستی دارد که هم درخواست او عاقلانه است. هم شاید اصلاً واقعاً جایش هم بوده که این درخواست را بکند. هم من می‌توانم برمی‌آیم. من هم نتوانم به یکی می‌توانم ارجاع بدهم. با این حال می‌گویم: «نه.» تعبیر «به امان خدا سپردن.» این می‌ماند و کارش مشکل خودت است دیگر. خودت می‌دانی. خودت. این‌ها. این حرف است. این ملکوتش چیست؟ «قال الله عزوجل له یوم القیامه لا لبیک و لا سعدی.» خدا بهش چی می‌گوید از ملکوت و باطن عالم؟ «لا لبیک و لا سعدیک.» اجابت نمی‌کنم. محل نمی‌... کارت ندارم. به من چه! گفتی به من چه. من هم می‌گویم به من چه. لا لبیک. امام سجاد (ع) وقتی محرم شده بودند گریه می‌کردند. همه گفتند: «لبیک اللهم لبیک.» دیدند حضرت نمی‌گوید. عرض کردند محضر امام سجاد (ع): «آقا، شما چرا نمی‌گویید؟ جزو واجبات است. آدم محرم می‌شود باید بگوید لبیک اللهم لبیک.» حضرت فرمودند: «می‌ترسم لبیک اللهم لبیک بگویم، از باطن عالم حق تعالی در جواب من بگوید لا لبیک و لا سعدی.» جواب نمی‌دهم. محل نمی‌گذارم، اعتنا نمی‌کنم، کاریت ندارم، به من چه! بی‌محلی کند. امام سجاد (ع) می‌ترسید. ما که خیلی خیالمان راحت است. ما که خیالمان تخت است. تبارک! ما یک‌دانه لبیک اصلاً ما نگفته، خدا اصلاً جواب همان اول می‌گوید: «لبیک عبدی.» ما خیلی خیالمان راحت است. چون نمی‌دانیم باطن عالم چه خبر است.
خب باطن عالم چه خبر است و در مقام فقر محض این‌ها می‌فهمید. بعد می‌دانستند اگر «لا لبیک» بگوید یعنی چه؟ یعنی هستی یک بنده به باد رفته. اگر خدا بهش بگوید «لا لبیک.» از کجا خدا به آدم می‌گوید «لا لبیک.» آنجایی که آدم به بقیه می‌گوید «لا لبیک.» از من کاری ساخته نیست، نمی‌توانم، نمی‌خواهم، نمی‌آیم، کاری نمی‌کنم، به من چه! مشکل خودت است. ندا می‌زنی، خدا می‌گوید: «مشکل خودت است، به من چه! کاری ساخته نیست.» ساخته است. تو ساخته بود کاری نکردی. اینجا هم از خدا ساخته نیست، کاری نمی‌کند. خودت را می‌بینی. همانی که چندین بار عرض کردیم. همش ماییم. همش ماییم و عمل. عمل عزیز! عمل. نه چیزهای دیگر. توهم برایمان ندارد. ما هیچی غیر از عمل نیستیم. ما هیچی غیر از عملمان نیستیم. آن خلقی که می‌گویی عمل است. هرچه می‌گویی انسانیت و فلان، هرچه می‌گویی، آن عمل است. عمل می‌شود انسانیت. عمل می‌شود خلق. عمل می‌شود ملکوت. عمل می‌شود ملکات. عمل. عمل. گفتی بله، گفتی نه. گفتی می‌توانم، لبخند زدی، اخم کردی، روی در هم کشیدی. مرحوم آشتیانی در «شذرات»، بخش‌های آخرش، بحث تجسم اعمال را مطرح می‌کند. می‌گوید فقیر وقتی آمد، رویش را این‌وری کرد، محل نگذاشت. «تُعْفُرُ وجوههم.» این می‌خورد اول به پیشانی‌اش. این مهر ذلت. بعد می‌خورد به پهلویش، بغلش. بعد می‌خورد به پشتش. چون اول پیشانی در هم کشید، اخم کرد. بعد بغلش را گرفت. بعد پشت کرد. همه این‌ها را آنجا می‌بینی. فقیر ازت درخواست کرد، این‌جور بی‌اعتنایی کردی، ابرو در هم کشیدی. «می‌زنم توی ابروت.» «زدن در ابروت» آنجا می‌بینی. همان‌جا مهر خورد. این مهر ذلت. این ابرو در هم کشیده. آدمی که می‌تواند به یکی کمک کند و کمک نمی‌کند. این همان مهر ذلت خداست. بر پیشانی‌اش. سیاهی مهر لجن و بدبختی و رسوایی که خدا زده بر پیشانی. خدا کمکمان کند. به پهلو شدی، به پهلویت هم خورد. به پشت شدی، به پشتت هم خورد. همش ماییم. همش خودمانیم. چون چنین بودی، گشتی این‌چنین. چون چنان گشتی، گشتی این‌وری. این‌وری می‌شوی، آن‌وری می‌شوی. این‌ورم. آن‌وری بشوی، آن‌ورم. «اذکرونی؛ اُذْکُر». «اُفو بعهدی اُفو بعهدکم» که اینم باز یه مبحثی بود یه وقتی گردو شکستن با خدا! ازش تعبیر شد «گلو شکستن.» گردو شکست. یک به ده. یک به ده توی حسنات. یک به ده توی «صیداد». یک به یک. می‌آیی. همین همین است. خودت را می‌بینی آنجا. فقط خودت را می‌بینی. تجلیات و این اسما و این صفاتی که از خودت ایجاد کردی و از خدا... این‌ها دریچه دیدن خداست. تو اینجا حجاب کردی. تو اینجا می‌توانستی خدا را ببینی. با یک «بله» گفتن. با «بله» گفتن خدا را می‌دیدی. با «نه» گفتن، «نه» گفتن خدا را دیدی. همش ملاقات خداست در پس پرده این ظواهری که ما اینجا پنکه و سقف و صندلی و بخاری و مهتابی و این‌ها می‌بینیم. این‌ها همش پشتش ملکوت عالم و باطن این عالم و همش ماییم و خدا. از این دریچه‌ها، از این آیات و از این «مرآت» =آینه‌ها، از این آینه... از آینه این آیات و خودمان داریم دریچه باز می‌کنیم. بله می‌گویی، او بله می‌گوید. نه می‌گویی، نه می‌گوید. این‌ها خیلی فوق‌العاده است این حرف‌ها. این‌ها چیزهایی است که اهل بیت (ع) به ما یاد دادند. کجای عالم این حرف‌ها پیدا می‌شود؟ و ما شکر نعمت اهل بیت و شنیدن این حرف‌ها و این معارف را بعد از مرگ می‌کنیم. وقتی می‌میریم، همه این‌ها را به ما... و آن بیچاره‌ای که پیغمبر نداشته، معصوم و اباعبدالله... او می‌رود آن‌ور، یک دستی اول به هم می‌کوباند: «این‌ها بود و هیچ خبری نداشت.» دنیا این است. این بله او است. این نه، این است. می‌گوید: «لا لبیک و لا سعدیک. اجلس فی النار.» بنشین تو جهنم. چطور بنشینم؟ خودت هستی. خودت می‌دانی. چه‌کار کنم؟ مشکل خودت است. طرف با خودش تنها گذاشت. با مشکلاتش. این هم ملکوت «نه» گفتن.
«و من اضر بإمراه.» خدا کند اینی که دارد این حرف‌ها را می‌زند، اهل عمل باشد. خدا کند به دعای شماها. «حتی تفتدی منه نفسها.» کسی به یک خانمی ضرر برساند، جوری که این خانم برای اینکه خودش را آزاد کند، مهریه‌اش را ببخشد. آن‌قدر این تحت شکنجه و اذیت و آزار به انواع مختلف قرار بگیرد. خانه را ول می‌کند. در فشار قرارش می‌دهد. نفقه بهش نمی‌دهد. دعوایش می‌کند. چیزی از اموالش برمی‌دارد. تهدیدش می‌کند. هرجور. هرجور، هرجور که خیلی متأسفانه رایج است. خیلی رایج است. یک‌جوری یک بلایی سرش درمی‌آورد که این خودش ول کند برود. مهرش را ببخشد. مخصوصاً الان با این سکه‌های نمی‌دانم سیزده میلیونی. این‌ها آن‌هایی که مسبب وضعیت اقتصاد الان هستند، در همه ماجراها شریکند. در همه ماجرا. ندارد مهریه را؟ بده بهش. فشار می‌آید. فشار می‌آورد به یک زن که او از مهریه بگذرد. بله. این آقا ملکوتی که حالا عرض می‌کنیم و دارد، آن مسئول هم در همه گناه‌ها شریک است. نمی‌توانستی مسئولیت را به عهده بگیری، غلط کردی که وارد شدی. غلط کردی وارد شدی. غلط کردی مسئولیت را به عهده گرفتی. غلط کردی دوباره مسئولیت را به عهده گرفتی. غلط کردی طیف مقابلت را لجن‌مال کردی که به تو رأی... غلط کردی. سرتاپا غلط کردی. تو همه این‌ها شریک هستی. سکه شد سیزده میلیون. این‌ها مهریه را ندارد بدهد. در فشار قرار می‌دهد. کسی در فشار قرار بدهد که این مهریه‌اش را بگذرد: «لم یرضَ الله تعالی له بعقوبه دون النار.» خدا هیچ عقوبتی کمتر از آتش راضی نمی‌شود. سوزاندی؟ می‌سوزانمت. سوزاندی این زن را. بدجور سوزاندی‌اش؟ بدجور می‌سوزانمت. «و لعن الله تعالی یغضب للمرأه کما یغضب للیتیم.» خدا برای زن آن‌گونه غضب می‌کند که برای یتیم غضب می‌کند.
یتیم حامی خودش را از دست داده است، که این به‌معنای نگاه جنسیتی هم لزوماً نیست. به‌معنای تحقیر هم نیست. مگر هرکی یتیم است حقیر است؟ پیامبر اکرم (ص) مگر یتیم نبود؟ حقیر بود؟ پیغمبر (ص) آن شرایط مادی شخصش یک‌جوری است که حمایت مادی و ظاهری ندارد. در عین حال از جنبه ملکوتی از همه سرتر است. «المجد» که یتیمان یتیم دهر بود. پیغمبر اکرم (ص) دردانه و یگانه بود. این یتیم ظاهری هم بود. خدا نسبت به یتیم ظاهری، با همه‌ی حرمت باطنی که دارد برای یتیم ظاهری قداستی قائل است و برای او غضب می‌کند. همان‌جور که برای یتیمان اباعبدالله (ع) غضب کرد و این‌ها یتیم بودند و برای خدا جایگاه ویژه‌ای داشتند بابت آن ضعف ظاهری. ضعف ظاهری! باز خلط نشود. یک عده بابت این ضعف ظاهری در مورد زن هم همین است. وضعیت مادی شرایطش به نحوی است که خدای متعال حمایتی برای او لحاظ کرده. با این ساختارهایی که در نظر گرفته، از این زن باید حمایت بشود. اگر از او حمایت نشود و مظلوم واقع بشود، می‌شود مثل یتیمی که ازش حمایت نشده و مظلوم واقع شده. همان‌جور که خدا برای آن یتیم غضب می‌کند، برای این زن هم غضب می‌کند. حالا من و شما؛ مردی که مسئولیت به گردنش است، سپرده شده است. مرد اسمی. البته حساب کارمان دیگر چیست. خدا آن‌جوری برای زن غضب می‌کند که برای یتیم اباعبدالله (ع) غضب می‌کند! این‌جوری غضب می‌کند که اگر به او... بعد عجیب است که ما گاهی برای یتیم امام حسین (ع) گریه می‌کنیم و این‌جور هم زورمان می‌رسد به زن‌هایمان و گردن‌کلفتی می‌کنیم، زور می‌گوییم، اذیت می‌کنیم. نمی‌خواهم بگویم آن را ول کنیم از آنجا بگیریم بیاوریم اینجا آبادش کنیم. دیگر چطور دل می‌سوزانیم برای یتیم؟ دل می‌سوزانیم. اصلاً نه یتیم امام حسین (ع)، بعضی یتیم زیر پر و بال دارند، حمایت می‌کنند. برای یتیم واقعاً دل می‌سوزانند. در عین حال اینجا این‌جوری به همسرشان ظلم می‌کنند، زور می‌گویند، دیکته می‌کنند، در فشار قرار می‌دهند. حالا یک بخشش دیگر مصداق واضحش همین ماجرای در فشار قرار دادن برای گذشتن مهریه. تتمه بحث‌های خانواده‌مان است که قبلاً گفته بودیم. از باب بحث خانواده‌اش. حالا مسائل خاص همسرانه. در فشار قرار می‌دهد، بی‌اعتنایی می‌کند، حقوق را مراعات نمی‌کند. در خورد و خوراک، در پوشاک اذیت می‌کند. بد پول می‌دهد. سین جیم زیاد می‌کند: «این کجا بود؟ این برای چی بود؟ این را کجا بودی؟ این را چه‌کار کردی؟» اعتماد نیست.
نفقه می‌دهد و آن‌قدر حق داری که درجریان باشی، ولی دیگر گاهی بیش از این است. در فشار قرار می‌دهد. در فشار قرار داده. خدا غضب می‌کند برای زن. این قاعده کلی را داشته باشید. این قاعده را به ما خیلی نگفتند. این قاعده این است: تابلو بشود همه‌جا، در هر خانه‌ای، در ذهن هر مردی باید باشد. حالا به در و دیوار هم نمی‌زنند. در ذهن هر مردی باید باشد. هرکی می‌خواهد ازدواج کند، از بچگی، از نوجوانی باید به همه یاد بدهیم: «خدا غضب می‌کند برای زن آن‌جوری که غضب می‌کند برای یتیم.» این حریمی است که این‌جور باید برایش ارزش قائل بود و این‌جور باید حمایت کرد. حالا اگر آن زن مادر انسان باشد که آن دیگر بحثش جداست. اگر همسر انسان باشد، آدم باید مراقب باشد. خدا غضب می‌کند آنجا که برای یتیم غضب می‌کند. غضب خدا هم که دیگر... غضب خدا! احدی، احدی جرئت عرض اندام ندارد. غضب خدا. این غضب‌های ظاهری مثل اینکه کسی غضب می‌کند، یک رئیسی حقوق ما را قطع می‌کند، ما را اخراج می‌کند. این همین‌قدر ازش می‌آید. همه‌کار خداست. حالا شما فرض کنید ماییم و به شعاع این عالم فقر و خدای غضب کننده‌ای که به شعاع این عالم در اختیار دست اوست. «و لله جنود السماوات و الارض.» یکی پنج تا سرباز دارد، غضب بکند، ازش همچین می‌ترسیم. با این پنج تا سرباز پدر ما را درمی‌آورد. حالا پنجاه تا سرباز بشود، پانصد تا سرباز بشود، پنج میلیون سرباز باشد، پنجاه میلیون سرباز. خدا فقط هشت میلیارد سرباز بشر دارد! جدای از جنود ملائکه و جن و حیوانات و این‌ها. همه جنود خدا. نیاز ندارد. خودش یکی بس است. بخواهد بزند، با همه این‌ها می‌تواند بزند. غضب بکند. این‌جوری ما در برابر او. او غضب کند. به غضب خدا، در معرض غضب خدا خودمان را قرار ندهیم. چه‌جور در معرض غضب قرار می‌دهیم؟ ظلم می‌کنی، زور می‌گویی، فشار می‌آوری، زن مظلوم... این برای ما آقایان خصوصاً. البته خانم‌ها هم قبلاً اشاره شد که آن‌ها هم باز به نحو دیگری آزار و اذیت این‌ها بعضاً دارند که آن هم باز ملکوت دیگری است.
«و من سعی بأخیه الی سلطان لم یبدله منه سوء و لا مکروه.» کسی برود راپورت بدهد، زیراب‌زنی کند، از برادر مؤمنش پیش یک مسئولی، رئیسی، حاکمی. ملکوت زیراب‌زنی. حالا این یک‌وقت در حد مدرسه است. این زیراب‌زنی هم یک‌وقت جنبه نهی از منکر دارد و واقعاً چاره‌ای غیر از این نیست. آن اشکال ندارد. یعنی من برای اینکه جلوی منکر را بگیرم، به خود طرف تذکر دادم. گفتم از هر راهی که می‌توانستم، از ابزاری که داشتم استفاده کردم، فایده نداشته، دیگر باید بروم گزارش بدهم به مقام بالاتری، آنجا اشکالی ندارد. ولی اینی که از همان اول و فقط هم قصد تخریب اوست، از حیثیت انداختن و بدنام کردنش است، قصد نهی از منکر نیست، عوض شدن و اصلاح نیست؛ اگر اصلاح است از کانال‌های خودش اقدام متناسب نمی‌کند، این زیراب‌زنی این شکلی باطنش چیست؟ می‌فرماید که تازه اگر آن مقام مسئول و مقام بالاتر اذیتی نرساند، کاری نکند که این بابا خوشش نمی‌آید. مکروهی از او به این نرسد. یک امر ناخوشایندی ازش بهش نرسد. از آن مقام بالاتر به اینی که دارد زیرابش زده می‌شود، چیز بد و ناخوشایند نرسد. همین‌قدر فقط زیراب‌زنی می‌کند، «احبط الله عمله.» خدا عملش را حبس کرد. عملش پر. ارتباط و اتصال با اعمالش قطع شد. «فإن وصل الیه منه السوء او مکروه.» حالا اگر از آن مقام مسئول و مقام بالاتر بین اینی که زیرابش خورده بدی رسید، امر ناخوشایندی رسید، چه؟ آزار رسید، چه؟ «جعله الله فی طبقه هامان فی جهنم.» خدا این را همنشین هامان قرار می‌دهد در جهنم. هامان کی بود؟ وزیر اجرایی و معاون اول فرعون بود. یعنی امور به‌واسطه هامان جاری می‌شد. فرعون دستور می‌داد، هامان اجرا می‌کرد. حالا این مقام بالاتر می‌شود فرعون، اینی هم که زیراب‌زنیش کرده می‌شود هامان. این از جنس هامان بود. این کار هامانی کرد. او هم کار فرعونی کرد. زمینه را فراهم می‌کرد. هامان زمینه‌ساز بود، زمینه‌ساز و مقدمه‌چین دیکتاتوری فرعون بود. این هم زمینه‌ساز. آدم زیراب‌زن زمینه‌ساز دیکتاتوری است. دیکتاتورها خیلی خوب این را می‌دانند دیگر. همیشه دیکتاتورها چارت جاسوس و زیراب‌زن و آدم‌فروش دارند دور و برش. آدم‌فروش. این هرچه آدم‌فروشی است بدتر و آن عقوبت سخت‌تر. این هم عقوبت ملکوتی‌اش بدتر. و این هم از ملکوت زیراب‌زنی و آدم‌فروشی.
«و من قرأ القرآن یرید به السمعه.» اگر کسی قرآن قرائت کند و قصد صومعه داشته باشد. صومعه همان ریا است. ریا خود کار را نشان می‌دهم و دیگران می‌بینند و خوششان می‌آید. من به‌قصد دیدن بقیه انجام می‌دهم. صومعه به‌قصد اینکه به گوششان برسد، بروند بگویند، بروند تعریف کنند، انجام می‌دهم. ببینند می‌شود ریا. انجام می‌دهم بشنوند، به گوششان برسد. «بگویند فلانی همچین مهمانی داد.» بگویند «همچین چیزی خرید.» بگویند «برای عروسش این را آورده.» بگویند «دختر فلانی را گرفته.» بگویند، بگویند، بگویند... «مردم چی می‌گویند؟» این‌جور. بگویند پشت سرمان نام صومعه. حالا قرآن می‌خوانم که بگویند «این قاری اول شده.» بگویند «این خیلی قشنگ می‌خواند.» بگویند «عجب قاری‌ای است.» بگویند «باید دعوت همه‌جا اسم ما باشد. همه‌جا حرف ما باشد. پشت سر ما از ما هی خوب بگویند.» این‌ها می‌شود قصد صومعه. کسی اگر این‌جوری بخواند «و التماس شیء.» قرآن می‌خواند برای صومعه و برای اینکه به چیزی برسد. چیزی برسد از همین دنیا، مادی. حالا این قرائت قرآن است، می‌شود مداحی باشد، می‌شود منبر باشد. همه این‌ها همین حکم را دارد. اگر قرائت قرآن کند برای این‌ها یا منبر می‌رود برای آوازه، «ما بپیچد. سروصدایمان. اسم اسمم بخورد روی تیتر روزنامه‌ها و هرجا می‌نشینم در هر جلسه حرف ماست و در هر هیئتی حرف دعوت ماست و شمع مجلس.» مداح هم همین‌طور. قاری قرآن هم همین‌طور.
ملکوت این صومعه چیست؟ «لقی الله تعالی یوم القیامه و وجهه مظلم لیس علیه لحم.» خدا را روز قیامت در حالی ملاقات می‌کند که این صورتش گوشت ندارد. صورت استخوان دارد. گوشت. بعد این صورت هم سیاه است. سیاهی. اصلاً خودش این ظلمت وجه از همان توجه مادی می‌آید دیگر. هر کسی که توجهاتش مادی باشد، افکار و خیالاتش در حد همین ماده و افکار این شکلی باشد، این صورت ملکوتی سیاه. خیلی قشنگ برداشت می‌کند از آن آیه‌ای که دارد می‌گوید وقتی خبر می‌دادند به این‌ها که شما دختردار شده‌اید، «و وجهه مُسْوَدُُّا.» اول صورتش سیاه می‌شد، عصبانی می‌شد، می‌ریخت در خودش. بعد می‌آمد دخترها را می‌برد، دفن می‌کرد. اول سیاه می‌شد، در خودش می‌ریخت، می‌رفت دفن می‌کرد. اول سیاه شدنش از شدت عصبانیت سیاه می‌شد، می‌تواند باشد. ولی آنی که بیشتر مدنظر است این است: این از جنبه ملکوتی سیاه می‌شد. این رو سیاه ملکوتی می‌شد. چرا؟ چون همه فکر و خیالات و اوهام و همه محاسبات این در حد ماده و افکار این شکلی. تو سیاه به ... بی‌خود، بی‌در و پیکر، بی‌حساب، کشکی، پوچ. همه فکر و ذکر و هوش و گوش و همه‌چیزش همین‌ها بود. این می‌شود صورت سیاه. این سیاهی صورت. حالا یک‌وقت هم قاری قرآن نور ندارد. روشنایی نگرفته. آدم قرآن می‌خواند که روشن بشود. چشمانش روشن بشود. دلش روشن بشود. نورانی بشود. نماز نورانی بشود. برای اینکه مردم بگویند نورانی بشود. ببینید! حساس است. حواس‌آدم باید جمع باشد. خوشگل بشود. نورانی شدیم که بدن مثلاً نوری در صورتش. این هم همان ریا و صومعه است دیگر. فرقی نمی‌کند. من نورانی بشوم در مسیر رفتن به سمت حق تعالی. جلوی پایم را ببینم. چشمانم را باز کنم. راه را از چاه تشخیص بدهم. این نور. «نورا جعلنا له نورا یمشی به الناس.» نور این شکلی پیدا کند. نورانی بشود. حالا اینی که قرآن این‌جوری می‌خواند، صورتش تاریک است. «لیس علیه لحم.» گوشتی. همین صورت ندارد. چون علامت رشد است دیگر. یک استخوان، یک گوشتی دارد. محافظ از این استخوان، یک پرده، یک عایقی دارد. این گوشت نرمی دارد. یک محافظتی دارد. یک سازگاری ایجاد می‌کند. وقتی چیزی از مقابل می‌آید، این صورت سازگاری‌اش به این گوشت است دیگر. هرچه این صورت گوشت بیشتری دارد، سازگار در برابر این‌هایی که از بیرون آسیب‌ها و مشکلاتی که از بیرون بهش می‌خورد. این قرآن چون این‌جوری می‌خواند، این سازگاری‌اش با عالم ملکوت از بین رفته و این صورت او بی‌حفاظ شده. بی‌حفاظ. این اولین ضربه به... حالا آن‌هایی که مثلاً صورت‌ها پرگوشت است، این چک که می‌خورد، آسیب به استخوان که نمی‌رسد. مشت اگر بخورد، استخوان نمی‌شکند. گوشت محافظت می‌کند. هرچه پرگوشت‌تر باشد، می‌گویند گردن‌کلفت است. یعنی همین. تبر گردن طرف خورد، خون نمی‌کند یعنی به استخوان نمی‌رسد. هرچه هست این‌قدر گوشت هست که هرچه می‌زنند، گوشت محافظت می‌کند. حالا آنی که قرآن را برای خدا می‌خواند، همش می‌شود گوشت. گوشت برزخی این شکلی است. گوشتی که از خودش می‌روید و آن طرف همه‌چیز در تنعم است، قبلاً عرض کردیم. گوشت که می‌گویند گوشت صورت خصوصاً علامت تنعم است دیگر. می‌گویند: «آب زیر پوستش افتاده.» مثلاً این چهره‌هایی که مثلاً تپلمپeln و این‌ها، مثلاً می‌گویند: «این بهش خوش گذشته. در ناز و نعمت بزرگ شدی.» علامت ناز و نعمت است. از صورت طرف ناز و نعمت کشف می‌شود. اینکه قرآن را برای چیزی خوانده، برای دنیا و ناروا خوانده، این از آن ناز و نعمت ملکوتی محروم است. این اصلاً همه قرآن ناز و نعمت بود. تو خراب کردی. «و وجه القرآن فی قفا حتی یدخله النار.» قرآن آن‌قدر پس گردن این می‌زند. قرآن به‌جای اینکه جلویش باشد، دنبال قرآن برود. قرآن پشت بود. قرآن پشتش بود. این جلو می‌رفت، قرآن را می‌آورد. این می‌افتد سمت پول. این پول جلویش بود. قرآن را با خودش می‌برد سمت پول. قرآن سمت شهرت، موقعیت، اعتبار، ریاست. قرآن ابزار بود. او قرآن را گذاشته بود پشتش، در کولش بود. می‌رفت. قرآن دنبال این می‌آمد. پس کله، پشت، از پشت می‌زند. زن پشت کله‌اش. حالا آن تحقیر است و آن درد است و آن رنج است و همه این‌ها. بعد آن عظمت قرآن و بعد این قرآنی که آن‌ور آن‌جور مقامی دارد که وقتی یک آیه‌اش را می‌خوانی، یک «پایین» و یک «فِیها، مع من». «فِیها.» هی می‌زند می‌برد پایین. آن بهشتی‌ها را هی می‌خوانند، می‌رود بالا. «اقرء و ارقه.» اقرأ. قرائت کن و ترقی کن. بهش می‌گویند بخوان، برو بالا. مقامات بهشتی به‌میزان مقامات قرآن و آیات قرآن، درجات قرآنی است. جلو راهش نبود. راهبرش نبود. بهش خط نشان نمی‌داد. از قرآن چیزی نمی‌گرفت. قرآن پشت. اگر جایی می‌خواست حقی را زنده کند، بچاپد. من پدر تو. عمل با بچه‌ام که به قرآن عمل نمی‌کنم. هر وقت می‌خواهم یک‌چیزی دیکته کنم، «والدین احسانا.» پس چی شد؟ قرآن یک اهرمی برای فشار. قرآن را جلو راه گذاشته‌ام. در کوله‌ام می‌برم. قرآن را استفاده می‌کنم. هر وقت لازم بود، درمی‌آورم، می‌اندازم. کارم راه بیفتد. حرفم را گوش بدهند. مطیع شوند. ساکت بشنوند. دنبال راه رفتن، دنبال قرآن نیستم. قرآن می‌زند پس کله‌اش، می‌برتش تا اعماق جهنم. با کسانی که پایین رفته‌اند. این هم می‌رود پایین.
پس هر قرآن خواندنی لزوماً ملکوت آن‌شکلی، آن روایتی که در مورد قرائت قرآن گفته شده، برای آنی است که اخلاص دارد، توجه دارد، قرآن دارد، دنبال قرآن می‌رود. نه هرکی به‌هر نحوی قاری قرآن باشد. دانلود مداحش هم همین است. در مورد خطیبش هم همین است. البته ما حسن ظن داریم به هر کسی. ما حق سوءظن و تفتیش و قضاوت نداریم در مورد هیچ کسی. در مورد هیچ قاری قرآن نمی‌توانیم بگوییم به‌خاطر دنیا دارد می‌خواند. البته خب واقعاً هم کسی حق اینکه بخواهد تعیین نرخ بکند و این‌ها... واقعاً دیگر این‌ها خیلی جالب نیست. حالا بنده نمی‌خواهم همونش را قضاوت کنم. چون واقعاً ما زندگی کسی را خبر نداریم و از نیت کسی هم خبر نداریم. ولی واقعاً بعضی کارها در شأن نیست. در شأن خطیب نیست که بخواهد تعیین نرخ بکند و بخواهد بگوید که: «آقا، من اگر دعوت شدم اینجا باید به حسابم آن‌قدر بریزی. آن‌قدر. اصلاً این مقدار باید بریزی، بعداً باید فیشش بیاید، بعد راه می‌افتم.» بعد آن یکی مثلاً بگوید: «مداحی من آن‌قدر می‌گیرم. پارسال آنجا آن‌قدر دادند.» این‌ها آن‌قدر در شأن نیست. ما قضاوت نمی‌کنیم، ولی خیلی این کارها بوی همینو می‌دهد که آدم دنبال اسم و رسم و آوازه و متاع دنیا است. اگر این‌جوری باشد، آن اثر را دارد. مداحی این شکلی، قرائت قرآن این شکلی، سخنرانی این شکلی... باید با خدا معامله کرد. همانی که «لبیک و سعدیک.» برای تو می‌روم. نان من با توست. هزینه‌ام را عمل... خود ما کارگر روزمان هم دست او است. از هرجا بخواهد می‌رساند. این کاری است که ما باطمان باشد و باورمان باشد ان‌شاءالله.
«و من قرأ القرآن و لم یعمل به.» کسی قرآن بخواند، عمل نکند. ببین، هی دارد دیگر جزئی‌تر می‌شود. و حالا قرائت قرآن نمی‌خواند، آن هم حالا یک ملکوتی دارد که بحث دیگری است. اصلاً قرآن اعتنا ندارد به قرآن. در این فضای مجازی، ماشاءالله روزی ده ساعت این گوشی دستش است. همه پست‌های این و آن و آن بازیگر و این خواننده و همه را می‌خواند. لایک می‌کند. بعضی‌ها را دوبار می‌خواند، سه بار می‌خواند. کلام خدا و قرآن را تا ماشین که می‌نشینم (از باب سمع نمی‌دانم به‌حساب می‌آید، چی می‌شود، عرض می‌کنم که ان‌شاءالله فرهنگ بشود). از باب پیشنهاد. همیشه همین‌جوری نیستم. بعضی وقت‌ها این‌جوری حس می‌کنم شاید این خوب باشد. اهل عمل نیستم. احساس می‌کنم شاید این خوب بشود. در ماشین که می‌نشینم، حالا سخنرانی برخی اساتید خوبان و این‌ها که خب علاقه دارم گوش بدهم. در ماشین این رادیو تلاوت که از رادیوهای خوب است، خدا خیر بدهد به عواملش. رادیو قرآن داریم، یک رادیو تلاوت. رادیو قرآن، بخش‌های مختلف قرآنی. هر سه تای این‌ها هم خوب است. حالا این‌ها که رادیو خیلی خوب است و اگر هم بتوانیم، آن را هم گوش می‌دهیم. ولی رادیو تلاوت همش تلاوت است. یعنی دارد صبح تا شب کلام خدا را منتشر می‌کند. رادیو دیفالت ماشین که روشن می‌کنم، این رادیو شروع می‌کند خواندن. بزنم روی USB یا مثلاً سی‌دی فلان بحث گوش بدهم. کیفم می‌کند. می‌گویم تو می‌خواهی کلام خالق را بگذاری بروی کلام مخلوق گوش بدهی؟ حرف می‌زند. لطفی که اصلاً ماشینت را روشن می‌کنی، خدا شروع کند تکلم با این آیات. در ماشین بنشینی علامه طباطبایی (ره) کنارت باشد. تا در ماشین می‌نشینی، علامه طباطبایی خودش شروع کند حرف زدن. چقدر شیرین است! اصلاً تو هم نپرسی. قرآن این است دیگر. می‌نشینی در ماشین، روشن می‌کنی. خود خدا شروع می‌کند باهات حرف زدن. خدا کند که ما فهم عربی مان مشکل داریم دیگر. به ادبیات قرآن دستمان نیست. باید کار بکنیم. اینجا وقت بگذاریم. قرائت قرآن یاد بگیریم. عربی یاد بگیریم. وقت بگذاریم. ارزش قائل بشویم. خدا هم کمک می‌کند.
ما افرادی دیدیم با سنین بالا. یک سرهنگی بود. سرهنگ عزیزی. ان‌شاءالله روحش همنشین صاحب این ایام اباعبدالله باشد. سرهنگ عظیمی. ما اولین باری که طلبه شدیم، ایشان پنجاه و هشت سالش بود به‌نظرم. و یک سال ما ایشان را درک کردیم و زیارتش کردیم و اواخر سال اول طلبگی ما، ایشان تصادف کرد. به‌رحمت خدا رفت. حافظ کل قرآن بود ایشان. سرهنگ بازنشسته ارتش بود. حالا بنده کم اسم ایشان را می‌برم. ولی آن‌قدر به این مرد عزیز علاقه دارم، چهره جلو چشمم است. این همه سال گذشته، هنوز چهره و اسمش جلو چشمم است. آن‌قدر که به این چون علاقه داشتم به ایشان، ما را اصرار داشت که برویم در خط حفظ قرآن و کمک می‌کرد و روش‌های عجیب و جالبی هم داشت. ایشان پنجاه سالگی رد شده بود که شروع کرده بود حفظ قرآن و کل قرآن را حفظ کرده بود. پسرانش قبول نکردند. گفتم «نمی‌روید، خودم می‌روم.» هفت سال یا شش سالش بود. آمده بود طلبه شده بود و با سختی این کتاب «سیوطی» آن موقع که کتاب دوم طلبگی بود. آن‌قدر حاشیه نوشته بود با خودکار و مداد این‌ها، کتاب سیاه شده بود کلاً. و با یک سختی درس می‌خواند. با اینکه قدرت فهم آدم دیگر در آن سن پنجاه و خورده‌ای سال تازه می‌خواهد ادبیات عرب یاد بگیرد و خدا او را پسندید و زود بردش و او با آن حفظ قرآن و ان‌شاءالله که آن طرف نظر رحمتش با ما باشد و حق رفاقت با ما. بالاخره کمی از پای ایشان با اینکه پانزده سالم بود، حکم نوه ایشان را داشتیم آن موقع. خیلی محبت داشت و صمیمی باهاش بودیم. رضوان خداوند. مرد عزیز. کلاس... این جلسات هم یادش هست. و حالا این ده‌ها هزار نفری که حالا این بحث‌ها را گوش می‌دهند و می‌شنوند، یاد این مرد عزیز هم باشند و به روح ایشان هم صلواتی هدیه می‌کنیم. اللهم صل علی... ان‌شاءالله ایشان هم همین الان یک هدیه از امام حسین (ع) برای تک‌تک ما بگیرد بگذارد کنار.
خلاصه با آن سنش به عشق قرآن. این‌ها خیلی درس است. ببین، برای قرآن ارزش آدم قائل باشد. خالی کرد، زندگیش را گذاشت کنار و آمد برای قرآن. هم قرآن حفظ کرد و هم قرآن را خواست یاد بگیرد که مطالعه کند، بخواند. ماها به‌نظر من می‌رسد که از ایشان کمتر نیستیم. اکثر کسانی که می‌بینم، اسمشان کمتر نیستند. نه سنشان، نه وقتشان، امکاناتشان، نه استعدادشان کمتر از ایشان نیست. وقت می‌کنیم، وقت داریم، باید بگذاریم. خوب البته ایشان وقتی بود که فضای مجازی این‌ها نبود و خودش هم اباطیل و کارهای علافی و بیهوده را وقت نگذاشت روی این‌ها. ما هم وقت بگذاریم و قرآن. وقتی می‌خوانند، هم گوش می‌دهی می‌فهمی، لذت می‌بری، انس پیدا می‌کنیم. خودمان می‌خوانیم، می‌فهمیم، لذت می‌بریم، تدبر می‌کنیم. صبح تا شب بیرون شما داری در خیابان می‌روی: «مرغ آن‌قدر شده و تخم مرغ...» حالا آن خدا مسببش را لعنت کند، آن که هیچی. ولی چرا افکار آدم با این‌ها هی تدبر؟ هی فکر از این داستان، از آن داستان، از این‌ور، از آن‌ور. هی یک گوشه از یک آیه‌ای را می‌شکافد، بیرون می‌آورد، می‌رود در عمقش. آن‌ور آقا، سلطنت با قرآن است. یک برزخ است و یک قرآن. غوغایی است آن‌ور. قرآن. آنجا سلطنت قرآن است. قرآن و اهل بیت هم یک حقیقت بیشتر نیستند. غوغا آن طرف است. خدا همه این معارف، همه اسرار و حقایق عالم را اصلاً خدا خودش را، نه خودش را، آورد در این دنیا به ما نشان داد در قالب قرآن. «تجلى خلقه بكلامه.» برای خلقش با کلامش تجلی کرد. این خود خداست که در شکل این الفاظ ظهور کرده و با این معنایی که در پس الفاظ است، دارد حرف می‌زند. دارد خودش را نشان می‌دهد. قرآن را دست کم نگیریم. قرآن محشر است.
البته در مورد قرائت قرآن و کسی که عامل به قرآن نیست و بدی می‌کند. این را حالا الان خواندم. روایت را. یک بخشی از «صدیقه در قیامت» هم همین است. حالا دیگر این بخشی که خواندیم، دیگر آن روایتش آنجا است. قرآن این است که اوایل دنبال قرآن بود و عمل می‌کرد، بعداً پشت کرد به قرآن. یک داستان از داستان جدیدی که اضافه شده که ان‌شاءالله بعد این مباحث می‌آیم داستان هم می‌خوانیم. قرآن اگر کسی باهاش ارتباط برقرار کرد، بعد حقش را ادا نکند، ازش سیلی می‌خورد. اگر هم ارتباط برقرار نکند، بدبخت دیگر. محروم است از سفره قرآن. مگر ما سفره بهتر داریم؟ همه حقایق و ملکوت و رزق و عنایت و خوراک اینجاست. عزیز! به من بفهماند این را. همه‌چیز اینجاست. دنبال چی ما وقت می‌گذاریم؟ این را حالا اشکال ندارد. این‌ها بالاخره درجه دو و سه هستند دیگر. این‌ها را که یاد می‌گیریم، با درجه دو و سه نگاهش کنیم و یاد بگیریم. درجه یک فقط قرآن است. از ما خواستند. بعد گفتند عربی یاد بگیرید. چرا؟ چون کلید قرآن است. اصلاً به ما فقط وظیفه این است که یک‌چیزی یاد بگیریم، آن هم قرآن است. ما آمده‌ایم اینجا قرآن یاد بگیریم. اگر کسی در مسیر باشد و دارد کارهایش را می‌کند، اینجا آن‌قدر که یاد گرفته، بقیه‌اش را در برزخ «علم فی قبره.» در قبرش بهش... قرآن به آدم یاد می‌دهد. اعمالی که آنجا ندارد. معارف قرآن، حقایق قرآن، اسرار قرآن. این‌ها را به آدم یاد می‌دهند.
خب حالا اگر کسی قرائت قرآن کرد «و لم یعمل به.» عمل به قرآن نکرد: «حشره الله یوم القیامه اعمى.» خدا روز قیامت این را کور محشور می‌کند. چون عمل نکرد دیگر. قرآن بینایی آدم است. چشم آدم «تبصره.» خود قرآن هم می‌گوید این تبصره چشمت را باز می‌کند. قرآن است که باهاش می‌بینی، می‌فهمی، تشخیص می‌دهی. راه را از چاه تشخیص می‌دهی. می‌فهمی در همه جزئیات زندگی‌ات هم همین است. نور قرآن و حقیقت قرآن. بعضی رفقای ما گفتند: «آقا، ما در مسائل سیاسی‌مان هم این تدبر قرآن و عنصر با قرآن...» می‌گفت یکی از دوستان ما که حالا از ایشان هم زیاد ذکر خیر می‌کنیم و اسمش را هم بیاوریم، اشکال هم ندارد. چون خیلی عزیز است برای ما. «آقا، هانی چیچیان که عزیز دل است.» ایشان می‌گفت که برخی از اساتید ما که مجتهد بودند و فقیه بودند، در آن اتفاقات سال ۸۸ این‌ها روبه‌روی نظام درآمدند. می‌گفتش من با اینکه از مثلاً یکی از این آقایان، صحیفه سجادیه را در ماشین در مسیر رفت و آمد که صحیفه سجادیه را به من یاد داده بود، در ماشین زاویه پیدا کردم. شهیدان علامه امین ؟ هم بوده. متأسفانه گفتی: «استاد، وقتی چپ کرد.» خیلیا. اکثر جلساتی که در تهران داشت باهاش، خطشان عوض شد. قرآن علامه امین ؟ هم نه. گفت: «قرآن.» نگه داشت. گفت: «دیدم این دیگر دارد، این را که می‌گوید، این با قرآن جور درنمی‌آید.» فقط قرآن. قرآن چشم آدم را باز می‌کند. تشخیص می‌دهد، می‌فهمی. چه کسی چی می‌گوید. می‌فهمی چه کسی چقدر حق است. این حقش می‌شود. این حقانیتش بیشتر است. این پنجاه درصد حق است. آن بیست درصد حق است. بعد این دارد پافشاری به آن بیست درصد حق می‌کند. آن پنجاه درصد حق دارد به باد می‌رود. فرقان می‌شود تشخیص. بعد آنی که پنجاه درصد حق است، چقدرش باطل است؟ من حواسم باشد آن باطلش را نگیرم. باطلش را به اسم حق نگیرم. حق را به اسم باطل جا نزنند برایم. یعنی قاطی نشود. آنی که می‌خواهد من را فریب می‌دهد. این حق را نگه باطل است. آن باطل را نگه حق. تشخیص بدهم. این نور می‌خواهد. آن نور چیست؟ از کجا می‌آید؟ از قرآن. یک بخش از قرآن قرائت است. یک بخش تدبر است. انس، فهم و کار کردن، مطالعه. برخی بزرگان می‌گفتند ما سه تا قرآن داریم. یک قرآن را روزی کنار می‌گذاریم. یکی را روزی یک آیه، یکی را روزی مثلاً دو صفحه می‌خوانیم. یکی را روزی یک جزء می‌خوانیم. آن یک آیه‌ایه که دیگر حسابی رویش فکر می‌کنیم. آن دو صفحه یا یک صفحه‌ای را مثلاً اندک تأملی داریم. آن یک جزوش هم برای ثوابش را مثلاً. حالا امام رضا (ع) که فرمودند: «من خیلی قرآن کم می‌خوانم.» «من خیلی تعمق می‌کنم.» سه روزه یک ختم قرآن دارد. یک روزه. آن یک آیه ما برای امام رضا (ع) روزی ده جزء بوده. تفاوت ما. همون یک جزوش هم که نمی‌خوانیم. ده جزء حضرت در حضرت. خیلی آرام می‌خواندند. وگرنه یک روز، روزی یک ختم قرآن. مظهر که کربلاست، امام حسین (ع) وقتی شهید شد، فرمودند: «خدا رحمتت کند! تو شبی یک ختم قرآن می‌کردی.» شبی یک ختم قرآن! شبی یک ختم قرآن! آقا، نه یک جزء قرآن. یک ختم قرآن. شبی یک ختم قرآن. بخش دیگر هم بودند روزی دو تا سه تا ختم قرآن. در قم البته روزی یک و نیم مثلاً می‌شد تا دو تا می‌رفت. بستگی به روزش و این‌ها. مغازه داشت، اجاره داده بود، نشسته بود فقط. اجاره داده بود. مشغول قرآن. الان امام زمان همه مشغولیتشان به قرآن خواندن، قرآن تعمیق، قرآن و تطبیق و پیاده‌سازی قرآن در عالم. این هم هست دیگر. این هم جزو مسئولیت‌های امام است. از قرآن غافل نشویم که باید انس جدی باشیم. هم آموزش یاد گرفتن و هم حالا حفظ قرآن. از بچه‌ها کوچک و این‌ها که خیلی اساتید ما موافق نبودند. از زیر هفت سال که بچه را پنج سالگی به حفظ و این‌ها می‌کنند. ولی آموزش معارف و مبانی بچگی داستان‌های قرآن خصوصاً کتاب قصه‌های قرآن آیت‌الله اشتهاردی (رضوان الله علیه) خیلی خوب است. کسی می‌خواهد وارد قرآن بشود، از ساده شروع کند. همین کتاب که بخش زیادی از مطالب و معارف قرآنی را گفته در قالب داستان. مستند. جمع و جور. بیان شیرین و ساده. کتاب هفتصد صفحه تقریباً «قصه‌های قرآن» ایشان، کتاب خیلی خوب و قشنگی است. یک دور تاریخ پیغمبر (ص) چون بخش مربوط به پیغمبر بخش عمده‌اش، و آیاتی است که تاریخ چشم آدم را باز می‌کند. تحلیل پیدا می‌کنی، می‌فهمی چی به چی است، کی به کی است. کمکت می‌کند توی انتخاب رفیقت هم گم نمی‌شوی. حواست جمع باشد از چی به چی است. استاد تو هم وقتی پایش را کج می‌گذارد، تو تشخیص می‌دهی که این دارد کج می‌رود. این خیلی مهم است.
خلاصه فرمود اگر قرآن بخواند، عمل نکند، روز قیامت کور محشور می‌شود و این آیه را: «فیقول رب لم حشرتنی اعمى و قد کنت بصیرا.» خدایا چرا من را کور محشور کردی؟ من که چشم داشتم در دنیا. «قال کذالک اتتک آیاتنا فنسی.» بحث‌های سوره طاها آمده است. این آیه را بحث کرد. «کدام آیات ما همین‌شکلی آمد، بی‌اعتنایی کردی، ندیدی؟» ندیدی آقا! ندیدی. بس است دیگر. بستی؟ ملکوتش است. ملکوت بستن چشم است. بستی! فقط تا وقتی تو دنیا بودی، می‌توانستی باز کنی، بسته بودی. می‌توانستی باز کنی، باز نکردی. این دیگر بسته ماند. اینجا دیگر نمی‌توانی باز کنی. در عالم برزخ تفاوت این است. همانی که بستی، بس بسته شد. آنجا می‌توانستی باز کنی، باز نکردی. باز می‌کردی، باز می‌شد. باز نکردی! اینجا دیگر باز نمی‌شود. کور است! تمام. بسته ماند. این چشم با چی باز می‌شد؟ با توجه به این آیات، با قرآن چشم آدم باز می‌شود. آدم بینا می‌شود. حالیش می‌شود.
رهبر انقلاب با این سن، اخیراً در این هفت هشت سال اخیر شروع کردند حفظ قرآن و الان تقریباً دو سوم قرآن را حفظ کرده‌اند. قبلاً فرموده بودند که به‌جای یک دستم حاضر بودم که نیم‌تنه ام فلج می‌بود و حافظ قرآن بودم. دوبار، سه بار این را آقا گفته بودند. بنای پرهیزگاری این را گفته. دیگر این اواخر آن‌قدر گفتند حفظ قرآن، حفظ قرآن، حفظ قرآن. آخر خودشان شروع کردند با این سن و این همه مشغله. گفتند که من دیدم که تدبر قرآن، بخش‌هایش بدون حفظ قرآن ممکن نیست. رفیق حافظی داشتیم. درس المیزان که می‌رفتیم، خیلی به وجد می‌آمد. رفیق خیلی فاضل و خوبی است که ما دوستش هم داریم و الان هم قم است، هنوز دارد درس می‌خوند. در مشوق ما بود که باز مثلاً شروع کنیم یک‌سری کارهای حفظ و این‌ها را. تنبلی کردیم. خیلی بحثی را به وجد می‌آمد، می‌گفت: «ببین، تو حافظ نیستی، نمی‌فهمی. حافظ می‌فهمد این نکته را که اینجا علامه دارد می‌گوید. المیزان دارد می‌گوید. تطبیق این آیه را. من همه موضوعات در مورد تو نمی‌فهمی. داری چی می‌گویی؟ همش در ذهنم می‌آید. مزه آنجا دارد کشیده می‌شود.» لذا اصلاً بدون حفظ تقریباً ممکن نیست. حالا اگر بشود یک کار جدی همه با هم جمع بشویم برای حفظ، یک کاری بکنیم که کسی ما را به یک کاری بکند، یک کار جدی. حالا در قالب مدرسه تعالی، چیزی، یک دوره‌ای بگذاریم، کاری بکنیم بشود ان‌شاءالله یک برنامه حفظ سراسری. آقا فرمودند: «ما از آرزوهایمان این است که یک روزی در این ایران چشم باز کنیم شش میلیون حافظ قرآن داشته باشیم. از آرزوهایمان است.»
حافظ قرآن آقازاده‌های آیت‌الله وحشت. می‌گفت: «ما اواخر فهمیدیم پدرمان حافظ قرآن است.» رو نمی‌کرد. زمزم عرفان. هی کد می‌دهد. حافظ کل بوده دیگر. می‌خوانی. «یک روزی یک جزء که آنجا می‌گوید.» این کد است دیگر. کسی آدم اهل کار نباشد که این‌جوری کد نمی‌دهد که. کار می‌کرده. در حرم داشت نماز می‌خواند. برگشت به من گفتش که: «شما قرآن حفظ کن.» می‌گفت: «ما جدی نگرفتیم.» و این استاد عزیز الان بینایی‌شان خیلی تضعیف شده. می‌گفت: «من نفهمیدم حرف‌های آقای بهجت را.» «صفحه قرآن را یکی بیاید در گوشم بخواند، من مثلاً مرور کنم.» و بینایی از دست بدهیم یا از مصلحتی که درش هست. ایشان داشت می‌گفت. به هر حال این حرف ایشان را هم باید جدی بگیریم و ان‌شاءالله بیفتیم در خط حفظ قرآن. حفظ قرآن خیلی برکات دارد برای عالم برزخ ما. اگر کسی قرآنی باشد، (قرآن‌خوان، عامل به قرآن) جوان وقتی قرآن می‌خواند، قرآن مثل گوشت و خون آمیخته می‌شود باهاش. با صورت مثالی‌اش. صورت نوعی‌اش می‌شود. فصل اخیرش این است. اون طرف ماهیتش این است. می‌گویند: «چیست؟» می‌گویند: «قرآنی است که مثلاً اکبر.» قرآنی است که اصغر. قرآن است که فلانی است. نمی‌گویند اکبر آقایی که یک قرآن... بلکه می‌گویند قرآنی که اکبر آمیخته شده با گوشت و خونش. از سن کم. لازم نیست از زیر هفت سال با فشار هم نباشد. نوری است در وجود آدم. بچه‌هایی که با قرآن انس دارند، می‌بینی. می‌بینی یک چیز دیگر است. فکر این بچه و ذکر این بچه. سلامت روحی و قلبی این بچه. آمادگی که دارد برای پذیرش حرف حق و برای تشخیص حق و عمل به حق. پوستش آمیخته شده با رقص و آواز و مطربی، مجلس عرق، بزن‌وبکوب، زن و مرد در همدیگر لولیدن و رقصیدن و این هم از بچگی. این اصلاً خودش نزده می‌رقصد. این اصلاً آماده است. زبان ملکوتیش این است: «یکی بیاید من را از راه به در کند، جان مادرت. یکی بیاید من را ببرد.» «یک ابلیسی پیدا نمی‌شود ما را ببرد.» آن هم که گوشت و پوستش اینجا آمیخته شده، می‌گوید: «آقا، یک استاد راهی پیدا نمی‌شود ما را بردارد، ببرد.» این از زبان ملکوتی دارد داد می‌زند و از ملکوت عالم استاد می‌شنود، می‌آید دستش را می‌گیرد، می‌برتش. این‌ها کار قرآن است.
قرآن را کامل بخواند، تفسیر بخواند، عمل کند. خودش خواه ناخواه می‌آید. می‌برندش. می‌کشندش در این مسیر. خط را پیدا می‌کند. خلاصه این می‌گوید: «چرا من را کور محشور کردی؟» بهش می‌گویند که: «این‌ها آیات آمد، ندیدی؟» اینجا کور. «و کذالک الیوم تنسى.» امرزم همین. «یؤمر به الی النار.» که این هم باز دستور داده می‌شود. ملکوت آخری که این جلسه فرض بکنیم. ملکوت: «و مَنِ اشترى خیانتا و هو یعلم انها خیانه.» کسی که مالی را بخرد بدون اینکه این مال از خیانت به‌دست آمده. جنس‌های دزدی که می‌آیند. معروف بود تهران، بازار «سیداسماعیل»، بازار «سیداسماعیل» دزدی بودنش معلوم بود. بازار «سیداسماعیل». پیدا می‌شد. دوچرخه دزدی، طلا دزدی، فلان دزدی. این دزدیده شده، نه. این کسی حق خرید این را ندارد. اگر «خیانتاً» چیزی را بخرد، خیانت باشد. می‌داند این هم خیانت است. «فهو کمَن خان فی آرائها.» خیانت کرده. فرقی نمی‌کند. گاهی «خیانتاً» می‌خرد، می‌شود این املاک نجومی و فلان و این‌ها. رانتی به من ارزان‌تر می‌دهند، زیر قیمت می‌دهند. اینجا متری پنج میلیون، با یک رانتی پنجاه هزار تومان به ما می‌دهند که برخی از این‌ها این‌جوری خریدند. متأسفانه کار این شکلی کردند. این خلاصه اینی که این‌جوری می‌خرد، قیمت دارد، خیانت می‌کند. اینجا گناه تو به او خائن یکی است. «فی آرائها و اسمها.» همی این، آن آری که در این ماجرا است، ننگ این کار، هم عقوبت این کار جفتش یکی است.
«و من قاود بین الرجل و المرأتِ بین الحرام.» اگر کسی «قیادت» بکند، حالا «قیادت» فارسی‌اش تعبیر قشنگی نیست. ما معادل فارسی‌اش را نمی‌توانیم به‌کار ببریم. دو نفر را به حرام به هم می‌رساند. واسطه‌گری. حالا اصطلاح خاصی هم دارد در زبان فارسی. یکی از فحش‌های کف خیابان هم همین. حالا آنش را کار نداریم. نمی‌گیرم. کسی واسطه‌گری کند در یک حرامی بین یک مرد و زنی. «حرمه الله علیه الجنه و مأواه جهنم و ساءتْ مسیرا.» خدا بهشت را بر او حرام می‌کند و جایگاهش جهنم است. و چه بد جایگاهی است! «ساءت مسیرا.» بد سیرورت‌گاهی است. سیرورت پیدا می‌کند، جهنم می‌شود. این جهنم می‌شود و چقدر بد است آدم جهنم بشود. چه بد شدنی. چقدر چیز بدی شده! وقتی جهنم می‌شود. جهنم چه چیز بدی است که چه چیز بدی شده! جهنم بروز خود ماست. ما آنجا فکر می‌کنیم «جهنمی جایی جدا از ما هستا.» این برخی فکر کنم می‌گویند: «وقتی ظهور خود ماست یعنی افکار ماست، افکار منفی، فلان، انرژی منفی.» نه، واقعاً یک‌جایی به‌اسم جهنم هست، ولی آن‌ها را خودت با انرژی منفی ایجاد کردی، تولید کردی و همش بروز خودت است که آنجا آینه خودت است. جهنم این است. کسی این‌جوری واسطه‌گری می‌کند. خب این دارد چه‌کار می‌کند؟ چرا بهشت بر او حرام است؟ برای اینکه این جامعه را دارد از آن چون به «مستقر»، محل قرار ماست دیگر. محل ملاقات ما. محلی که برایش آمده‌ایم. نقطه اصلی و نقطه غایی و کمالی ماست. خوب جامعه هم یک نقطه غایی دارد، یک نقطه کمالی دارد. نقطه کمالیش چیست؟ نسل‌های طیب و طاهر. این شهوت باید سر جای خودش قرار بگیرد. کار خودش را بکند. ثمره خودش دربیاید که نسل پاک جامعه و خلاصه جمعیتی باید باشد. این همه این‌ها را ریخته به هم. نه شهوت سر جای خودش، نه آن نطفه سر جای خودش، نه بچه سر جای خودش.
تعبیر بسیار لطیفی علامه طباطبایی در تفسیر سوره مریم دارد. که تفسیر سوره مریم اشاره کردیم یکی از وجوه اینکه گفتند بهشت به ارث می‌رسد. یکی از وجوهش این است. چرا می‌گوید به ارث می‌رسد؟ حالا توضیحاتی دارد. یکیش این است می‌گوید: «چون خدا هر کسی را برای بهشت آفریده بود و برای همه تو بهشت جا داشت. آن‌هایی که به جهنم می‌روند، جایشان خالی می‌ماند. خدا جای بقیه بهشتی‌ها را به ارث می‌رساند.» این یک نکته لطیف است در مورد ارث. برعکس آن در جهنم خانه نداده، زورکی می‌روند. همه جهنم. تو بهشت برای همه‌مان سند واحدهای آپارتمانی. اصلاً شهرک داریم. از همان اولی که «نفخت فیه من روحی.» روح را دمیدی تو این بچه، این تکان خورد، آن خانه برزخیش الان بهشتش آماده است. که تا وقتی گناه نکرده‌ام می‌روم آنجا. دیگر واسه همینه. تا وقتی معصیت نکردی، همانجا بهشتی، خانه‌اش را دارد. آنجا. من که بزرگ بشوم، بالغ بشوم، خودش گناه کند، خرابکاری کند که از آن خانه را خودش تحویل می‌دهد. هرکی. و این هم این‌جوری است. این رابطه با بهشت قطع کرده. شما رابطه با هر عمل صالحی، با هر غایت صالحی، وقتی رابطه خودت و افراد دیگر را قطع می‌کنی، رابطه با آن بهشت قطع می‌شود. «ولم یزل فی سخط الله حتی یموت.» دائماً در خشم و غضب و سخط خداست تا بمیرد. یعنی خدا بی‌اعتنا به این است و بلکه بی‌احترام است. یعنی هیچ حرمتی برای خدا ندارد. هیچی. خدا هیچی را به‌حساب نمی‌آورد. سخط الهی یعنی... یعنی وقتی کسی از چشم کسی افتاده، همین تعبیر قشنگ: «از چشم خدا افتاده است.» از دنیا برود.
این هم تا این جای روایت. این مقدار را این جلسه خواندیم که از این متن روایت یک صفحه شد. دوباره ما که راضیم. خدا را هم شاکریم که رزق ما را این مباحث این شکلی از معارف اهل بیت (ع) قرار داده. ان‌شاءالله اهل عمل هم باشیم. قواعد دارد دستمان می‌آید دیگر. همه این که از کتاب خواندیم و بخش‌هایی هم که مانده، بخش‌هایی هم که نخواندیم، همش فرمولش دارد دستمان می‌آید که حساب و کتاب عالم ملکوت چیست.
ادامه‌اش را ان‌شاءالله جلسه بعد با هم می‌خوانیم و بحث را پیش می‌بریم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)