بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
آخرین خطبه از پیامبر اکرم (ص). حضرت حقایق ملکوتی را در این خطبه مطرح فرمودند. مقداریش را خواندیم، مقدار دیگرش مانده. به این عبارت رسیدیم: «و من اهان فقیراً مسلماً من أجل فقره و استخف بِهِ، فقد استخف بحق الله و لم یزل فی مقت الله و سخطهِ حتی یرقی». میفرماید که هر کسی یک فقیر مسلمانی را اهانت کند. اهانت را در فارسی «توهین» میگوییم؛ یعنی کلمات بد بگوید. اهانتی که اینجا گفته میشود فقط این نیست، بلکه یعنی کسی را بهخاطر فقرش تحقیر کند، کوچک بشمارد، تحویلش نگیرد. این تحویل نگرفتن، همان اهانت است؛ یعنی برایش جایگاهی قائل نباشد و ارزشی برایش نداشته باشد.
اینجا در واقع ملکوت ارتباط با فقیر مطرح است. بالاخره در جامعه افرادی هستند که دارا هستند، وضع خوبی دارند، منزل خوبی دارند، ماشین خوبی دارند. یک نفر ماشین خوبی دارد، به یکی دیگر میرسد که او ماشینی دارد، (حالا نمیخواهم اسم خاصی از ماشینی ببرم) یک ماشین خیلی قدیمی که الان دیگر اصلاً پیدا نمیشود، تولید نمیشود و هزار و یک عیب دارد. این مثلاً با یک لحنی با او صحبت میکند، مسخره میکند. تعبیر این، اینجا میشود اهانت. فقیری را بهخاطر فقرش به او محل نگذارند یا کوچکش بدانند. کمالاتی را دیگران دارند، او کمتر دارد یا ندارد. آن یکی با تقواست، این کمتر با تقواست، انسان تقوا ندارد. اینجا تحویلش نمیگیریم. خیلی خوبیم، حقم همین است؛ ولی وقتی آن یکی بیشتر پول دارد، این کمتر دارد، آن را بیشتر تحویل میگیریم. آن که به مهمانی خانههایشان میآید، ظرفهای خوب را میآورند. این که میآید، ظرف معمولی و بد را میآورند. آن را دو سه بار در سال دعوت میکنند. این خود را به خانهمان میاندازد. با آن رفتوآمد زیاد میکنند؛ چون بالاخره به درد میخورد دیگر. سر وقت مشکل که داشته باشی، یک زنگ به او میزنی. هم پارتی زیاد دارد، هم رفیق زیاد دارد، هم پول دارد. هر وقت هم که زنگ بزنم گیر کرده و یا وام میخواهد، یا سفارش میخواهد، یا فلان؛ از این قبیل نیازها.
فقیر را بهخاطر فقیر مسلمان، بهخاطر فقرش، تحویل نگیرد. خفیفش بداند. اصلاً به چشمش نمیآید. نه کار این به چشمش میآید نه محبت این به چشمش. یک داماد پولدار دارد، یک داماد بیپول دارد. داماد بیپول اصلاً به چشمش نمیآید. برادر بیپول به چشمش نمیآید. بچه، بعضی وقتها پدر پسر بیپولش به چشمش نمیآید، بچهای که پول دارد به چشمش میآید. و همینطور اینجور اگر باشد، ملکوتش چیست؟ برزخی که از این عمل ایجاد میشود چیست؟. عمل تحویل نگرفتن، همچنین عملی هم داریم، عمل به چشم نیامدن، عمل ارزش قائل نبودن. ملکوتش چیست؟ این اولاً حق الله را خفیف دانسته: «فقط استخف بحق الله و لم یزل فی مقت الله و سخطه». این دائماً در موقعیت مقت خداست و سخط خداست. خدا از این راضی نیست و برای خدا به چشم نمیآید. کارهای این پیش خدا به چشم نمیآید. انفاق میکند، صدقه میدهد، قربانی میدهد، سفره حضرت ابوالفضل میگیرد، به کمیته امداد کمک میکند. کجا میرود؟ کجا میرود؟ کجا میرود؟ به چشم خدا نمیآید. اثر نمیبیند. چون او به چشمش نیامد؛ او اگر به چشمش میآمد، اینم یک کار کوچکش برای خدا به چشم میآمد. هزار تا فقیر پیش چشم این هیچ به حساب نمیآید، در حالی که یک دانه پولدار به حساب میآید. هزار تا نماز این هم پیش خدا یک دانه نماز به حساب دیگران نمیآید. یک دانه نماز استغاثه میخوانند، اثر میبینند. این هزار تا بخواند، کار یک دانه بقیه را میکند. به حساب نمیآید. در مقت خداست، در سخط خداست. خدا به حسابش نمیآورد، ارزش برایش قائل نیست. نظر رحمت را خدا از او گرفته. چطور این نظر رحمت را از این فقرا گرفته بود؟ نظر اکرام را گرفته بود؟ نظر محبت را گرفته بود؟ کدام نظر محبت و اکرام و اینها را از این گرفته بود! خوب است آدم در روابطش خدا را این شکلی به حساب بیاورد: این آدم ارزش اجتماعی ندارد، بهخاطر تو محبت من هم ارزش ندارد، من هم ارزش اجتماعی پیش تو ندارم. این بیارزش که بیارزش واقعی آن بیارزش اعتباری است. احترام میکند تا پیش تو ارزش پیدا کند.
همه کارهای این دنیا و این روابط ما، بابی برای مناجات با حق تعالی، بابی برای گفتگو، بابی برای خودشیری، برای لوس کردن خودمان پیش خدا. خیلی قشنگ خودمان را پیش خدا لوس کنیم. خدا هزار و یک گونه جور کرده برای اینکه ما با هزار و یک گونه خودمان را لوس کنیم. پیش فقیر میبینی، یک جور. پولدار میبینی، یک جور. پولدار میبینی، بگو خدایا من تو را غنی میدانم، به این کار ندارم، من از تو میخواهم. این را جلو چشم من گذاشتی که یاد غنای تو بیفتم، دارایی تو را ببینم. آدم بیمار، سالم میبیند. سالم، بیمار میبیند. پولدار، بیپول میبیند. بیپول، پولدار میبیند. خوشگل، زشت میبیند. زشت، خوشگل میبیند. بچهدار، بیبچه میبیند. بیبچه، بچهدار را، بچه میخواهد، بچه میبیند. همسر میخواهد، همسردار میبیند، همسر میبیند. همه اینها یک بهانه است برای گفتگو، مثل حضرت زکریا (سلام الله علیه). وقتی یک بحثی داشتیم، دعای متن، دعای حاشیه. متن زندگی ما باید دعا وارد شود، یعنی همین. یعنی همین جاها دعا کنیم با خدا. حضرت زکریا، حضرت مریم را خدا جلویش قرار داد که این را ببیند، هوس بچه کند، بگوید خدایا یکم به ما بده. حسودی نکند به باجناقش که باجناق چه بچهای دارد، پیر شدیم، بچهدار نشدیم. نه تنها حسودی نکرد، گدایی کرد. ما توی روابط معمولاً دچار حسودی و تکبر و عجب و اینها میشویم. همه این روابط، محوری برای گدایی است.
خودمان را وقتی میبینیم، اینجا خودمان را میبینیم، ریا میکنیم. آنجا خودمان را میبینیم، عجب! عجب چیزی هستیم! آنجا میبینم تکبر: من از آن بهترم. اینجا میبینم حسودی: چرا او دارد، من ندارم؟ همهاش خودم را دارم. همه کانون توجه به خودم است. همه را با این مقیاس دارم میسنجم. کانون توجه اگر به خدا شد، همه اینهایی که میبینم، یک دری میشود برای گدایی: «فتح الله لکم باباً». خدایا دری باز کرده برای ما. «باب المسئله»، باب گدایی را خدا باز کرده برای ما. میزان روابط و شعاع ارتباطاتم در خانه گدایی. قشنگ میبینی خانهی کوچک، میبینی خانهی خرابه، گدایی خدا. قبر میبینی، مرده میبینی. زنده میبینی، کرونایی میبینی. پدر از دست دادی، یکی با پدرش است. مادر از دست دادی، یکی با مادرش است. زن میخواهی، یکی با زنش است. چرا حسودی میکنی؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ نگاه ناشکری میکنی؟ نگاه گدایی کن. به فقیر میرسی، نگاه گدایی پیش خدا کن. منم نداری پیش توام. منم ارزش ندارم، منم لایق نیستم. این ندار را تحویل گرفتم که تو هم این ندار را تحویل بگیری. چقدر قشنگ است! اینها باب شود. این نگاه ملکوتی که خداجو دنبال خدا میگردد، چشمش به خداست، چشمش به دست خداست، چشم دنبال او میگردد. توی زندگی، در همه این وقایع و اتفاقات، او را جستجو میکند. این طالب است، این شائق است، مشتاق اوست.
حالا اگر فقیر را اکرام کرد: «من اکرم فقیراً مسلماً، لقی الله یوم القیامه». حالا یکمی بعد آن تلخیها، یکمی شیرینی اینور هم داشته باشیم. روز قیامت خدا را جوری ملاقات میکند: «و هو یضحک الیه». ای جان! در حالی که خدا دارد به این میخندد. حالا خدا که ماده ندارد، چهره ندارد، صورت ندارد. لبخند زدن یعنی چه؟ خندیدن؟ شما میروید محضر استاد، لبخند میزند. این لبخندیها حکایت انس دارد، موافقت، رضایت، خوشآمد، محبت. انواع لبخند: لبخند، لبخند، لبخند استهزا، تمسخر، پوزخند. خب خدا که لبخند اینجوری نمیزند. لبخند موافقت. یک کسی به یک کسی توجه میکند، از اوضاعی که او دارد راضی است. از سرووضع او راضی است، لبخند رضایتی میزند، لبخند پسند. «پسندیدم.» «پسندم بود.» تو فقیر را دیدی، توجه کردی، محبت کردی. خدا را ملاقات میکنی. حالا این فقیر ملاقات آن دارا. آن فقیر ظاهری آمد ملاقات این دارا ظاهری. این دارا ظاهری آن فقیر ظاهری را راضی کرد. لبخند روی لبش نشاند. محبتی به او کرد، پسندش شد. این فقیر واقعی میرود پیش آن دارا واقعی، لبخند واقعیِ واقعی مینشیند روی لبش از رضایت او. و لبخند واقعی میبیند در او که او راضی است: «راضیه مرضیه». هم من راضی، هم او. این میشود ارتباط با حق تعالی: رضایت دو طرف، لبخند دو طرف، «مستبشره». لذا فرمود: «اینها وجوه یومئذ ناضره، ناضره» یعنی شاداب. چهرهها شاداب، خوشحال. «ضاحِکهٌ مستبشره». لبخند زده. امام شهدا قهقهه میزند. قهقهه اینجا بد است، آنجا خنده از ته دل. چون اینجا آدم نمیتواند از ته دل بخندد. ته دل «بنده به ابدیت». آدم تا به ابدیت نرسیده، نمیتواند از ته دل بخندد. آنها به ابدیت رسیدند، به مولا رسیدند، به محبوب رسیدند. موانع و حجابها را کنار زدند. آنها از ته دل میخندند، از ته دل.
«و من عُرضت علیه الدنیا و الآخره». کسی دنیا و آخرت بهش عرضه بشود. ملکوت عرضه. دنیا و آخرت. «فأختار الدنیا علی الآخره». دنیا را بر آخرت اختیار کند، ترجیح دهد. «لقی الله تعالی و لیست له حسنه». این امور فانی اعتباری موقت گذرا را ترجیح میدهد به آنهایی که ابدی هستند، با آنها تمام نمیشود. اینها را میچسبد، آن ها را ول میکند. خدا در حالی او را ملاقات میکند که هیچ حسنهای ندارد. چرا؟ همانجور که فانی را گرفت، ابدیت را ول کردی. ابدیت دیگر ندارد. چیزی توی مشتت نبود که آنور بیاوری. برف را گرفتی، پنبه را رها کردی. اگر میتوانستی پنبه برداری، یک مشت برف برداشتی. مشت تو پر از برف کردی، نه پنبه. حالا وقتی میروی میرسی به آنجایی که باید مشتت را وا کنی، مشت را که وا میکنی، میبینی همه برفها آب شده. همینطور اینجا اونی که میماند را ول کردی، اونی که تمام میشود، آب میشود را برداشتی. این همین است: «ما لیست له حسنه یتقی به النار». چیزی ندارد که باهاش بخواهد آتش را پس بزند. مشتش خالی است.
«و من أخذ الآخره و ترک الدنیا». حالا اگر آن ابدی را گرفت، این فانی را رها کرد. فانی را رها کند. جایی که یکیاش را باید بگیرد دیگر. وگرنه ما هرچه از دنیا که باهاش در ارتباطیم، اگر با نگاه ابدیت بگیریم، دیگر فانی را نگرفتیم. ازدواج میکند برای اینکه دینش را حفظ کند. کاسبی میکند، پولی دربیاورد، کسی او را دراز سرزنش نباشد، عزتش را حفظ کند، خانوادهاش را تأمین کند، بقیه را تأمین کند. پولدار شدن دنیا نیست که این عین آخرت است. این دنیا گرفتن نیست. دنیا گرفتن و آخرت گرفتن که یکی باید بگیرد، یکی را ول کند، تو آن بخش نیتش. بدن ما همیشه با دنیا درگیر است و دائم به این بخش مادی نیاز داریم تا وقتی تو دنیا هستیم. و غذا بخوریم، پول داشته باشیم، لباس داشته باشیم، سرپناه داشته باشیم. منظور اینها نیست که سرپناه را ول کند، خانه را ول کند، ماده را قرار نیست کسی رها کند. منظورم بخش نیت و انگیزه ما، آن توجهی که دارد ابدیت را میگیرد، فنا و زوال را ول میکند. این گذرا بودن را رها میکند، ابدیت را. کسی این کار را کرد، آخرت را گرفته، دنیا را ول کرده. «لقی الله یوم القیامه و هو راض». خدا روزی که او را ملاقات میکند، خدا از او راضی است. او را گرفتی، او را راضی کردی. اینجا او را راضی کردی دیگر. خدا به چی راضی است؟ «حیات الدنیا و الآخره». شماها بالاخره شما اینها را، این کوچیکها و سطحیها و گُذراها را دوست دارید و میخواهید. خدا آن را میخواهد. خدا بهتر و همیشه ماندگارتر را میخواهد. خدا دوامدارتر را میخواهد. آنی که دوامش بیشتر است، آنی که بهتر است. آخرت هم بهتر است هم موندگارتر است. آن را که میگیری، به رضای او تن دادی، به خواست او تن دادی، به انتخاب او تن دادی. وقتی به انتخاب او تن دادی، راضیاش کردی. این رازی را میروی در ملکوت عالم میبینی. رضایت را دریافت میکنی. شکار میکنی، نصیبت میشود این رضا.
«و من قدر علی امرأه او جاریه حراماً، فترکها مخافه الله، حرم الله علیه النار». اگر کسی بر یک خانم آزاد یا کنیزی، قدرت حرامی داشته باشد، یعنی شرایطی برایش پیش میآید که این الان در دسترسش است که حرامی را مرتکب شود بر این خانم یا این کنیز. «فترکها مخافه الله». این از ترس خدا ترک میکند. خلوتی پیش آمد، موقعیت پیش آمد. جناب میرداماد که در حجره بود و شب نصف شب خانمی در زد. فرار کرده بود از خانه و دختر بسیار زیبا و پدر او هم متمول و موقعیتدار. در حجره سرد، جای پهن کرد برای خانم با فاصله. خودش آمد دراز بکشد. دید که نمیتواند. همینجور نشسته بود. دیدم خانم با پایش دارد انگار میکشد روی پای این که مثلاً یک جوری. این پا شد از آنجا، زد بیرون و رفت تا صبح. دست روی گرسوز گرفت که هم گرمش بشود، هم این هوس این گناه از او بیفتد. برنگردد توی حجره و آلوده بشود که به خدا قسم، مقامات دنیایی و اخروی بهشان داد. ملکوت ترک حرام. ترک حرام مربوط به دامن یک خانمی که برای من حلال نیست یا یک کنیزی که حالا کنیز هم قدیم بود، در ملک من. این را اگر کسی ترک بکند، «حرم الله علیه النار». خدا آتش را بر او حرام میکند. آتش بر او حرام میشود. حالا اینجا بحث تکوینی است دیگر. تکویناً آتش. آتش دنیا شعور ندارد. وظیفهاش این است که هرجا که شعله بود و روشن بود، کارش را انجام بدهد. شعور ندارد؛ یعنی در سوزاندنش اختیار ندارد. اینجا دیگر هرجا آتش بود، او میسوزاند. اهل و نااهل را کار ندارد، تفکیک نمیکند. ولی آتش ملکوت این شکلی نیست. آن شعور دارد، ادراک دارد، تفکیک میکند. اهل و نااهل را میشناسد، مشتریاش را میشناسد. آتیش دنیا این شکلی نیست، البته آتیش دنیا تحت فرمان خداست. اگر خدا فرمان بدهد، همین جایش هم کار نمیکند؛ مثل آتشی که بر ابراهیم خاموش شد، «برد و سلام شد». هم آن هم دستور از خدا میگیرد. یعنی دارد میسوزاند به امر خداست، ولی میسوزاند اهل و نااهل را تفکیک نمیکند. آتیش برزخ و قیامت تفکیک میکند. میداند کی را باید بگیرد، خودش میآید میگیرد. اگر نباید بگیرد، این را بگیرد، بغلیاش را نگیرد. همه اینها حواسش هست. آتش جهنم. این آدمی که حواسش به خدا بود، در این آتش شهوت نگذاشت این آتش شهوت او را بسوزاند در برابر خدا. آتیش برزخی هم حواسش به او هست، نمیگذارد این بسوزد در برابر خدا. درست شد؟
همهاش قواعد دوطرفه است. ملکوت با ماست که همهاش حساب و کتاب دارد. همهاش روی فرمول است. همهاش ریاضی، دو دوتا چهارتا. صاف شفاف. یک سر سوزن هیچی این وسط خراب نمیکند. این رو مولایی درزش نمیرود. مولایی درز این حرف نمیرود. یعنی قواعد خیلی خیلی واضح. این را میزنی، اثرش آن است. قانون عمل و عکسالعملی که تو فیزیک میگفتند، یک نمایی از ملکوت است دیگر. عمل عکسالعمل مربوط به انرژی که اینجا کشف کردند. این مرد ملکوت. هر حرکتی اینور، این آونگ را که تکان میدهی، آنور به همان میزان ضربه برمیگردد. اینجا با یک حجم با مثلاً ده نیوتون دارد انرژی وارد میکند. آونگ اول را میزند، آونگ آخر میرود با ده نیوتون برمیگردد. قواعد ثابت این عالم واضح نمیشود. اینجا ده نیوتون وارد کنیم، صد نیوتون برگردد. پنج نیوتون برگردد. عیناً عکس این آن طرف میافتد. عیناً عمل شما عکسش آن طرف تعریف میشود. آنجا تصویر تارنمای عالم برزخ این را دریافت میکند و این تصویر آنجا تعریف میشود. و اصطلاح عکاسی چی بود که میگفتند: «منصه ظهور میرساند». عکس را به منصه ظهور میرساند. کجا منصه ظهور میشود؟ با قواعد و فرمولهای مربوط به عالم برزخ. آنجا تعریف برزخی میشود. منعکس میشود. اینجا آتشی را از دامن درآوردی (آتشی را خاموش کردی) با مراعاتی که داشتی نسبت به خدا. آن آتش با شعور برزخ مراعات تو میکند، نمیسوزاندت. «آمنه الله تعالی من الفزع الأکبر». از آن هراس سنگین قیامت خدا او را در امان میدارد؛ چون این نفسش را در امان داشت از این آسیبهای جدی این دنیا. چون نفس ما هم هراسناک است نسبت به این ماده. آن نفس ملکوتی، این کودک درونمان هراس دارد که این گرگهای بیرون، این آتشها، این شهوات نخورند این را. هراس دارد. کودک فطرت هراس دارد از اینکه این غرایز او را نخورند، خرابش نکنند، نابودش نکنند. شما این کودک فطرتت را در برابر این غرایز در امان داشتی. در قیامت هم در امانی. این وسط جلوه میکند. این در امان داشتن فطرت جلوه میکند. میشود امان در قیامت.
«و أدخله الله الجنه». خدا این را وارد بهشت میکند. در مورد بهشت قبلاً توضیحاتی عرضه کردم. «و إن أصاب حرامه». حالا اگر در این موقعیت دامن را آلوده کند، تن بدهد به حرام. گفتم: «یک نقش حضرت یوسف را بازی کن». گفت: «من مشکل ندارم. فقط اگر زلیخا درخواستی داشته باشد، من نمیتوانم بگویم.» حالا اینجا زلیخا وقتی ازش درخواست دارد، "نه" نمیتواند بگوید. این چی میشود؟ این ملکوتش چیست؟ ملکوت اینکه نمیتواند "نه" بگوید به غریزه، نمیتواند "نه" بگوید. «حرم الله علیه الجنه». خدا بهشت را بر او حرام میکند. اینجا دارد رحمت. دیگر دار تجلی محبت خداست. این بیمحبتی کرد به فطرتش. فطرت دوست صمیمی خداست. فطرت محل تجلی خداست. همان فطرت ما اینجا فطرت ماست. آن ور جلوه میکند، میشود بهشت. بهشت همین فطرت ماست. فطرت منفصل ماست. دقت کنید: فطرت منفصل. فطرتی که جدا از ماست، میشود بهشت. بهشتی که با ماست، میشود فطرت ما. همین الان بهشت باهامان است، همان فطرتمان. کسانی که در عالم فطرتش دارد زندگی میکند، دارد تو بهشت زندگی میکند. به همان میزانی که در فطرت خودش عمیق شده، به عوالم اندرونی فطرت راه پیدا کرده، به همان میزان در بهشت راه دارد. مراتب بهشت، مراتب فطرت. پس بهشت، فطرت منفصل. فطرت بهشت متصل است. بهشت همان فطرتی است که جدا از من است. بهشت، فطرت چیست؟ که جدا از من است. فطرت، بهشتی است که در من است، با من است. درست شد؟
حالا غریزه وقتی جوشید، فطرت تو را آسیب زد. فطرت را تحویل نگرفتی. به آه دل فطرت نبودی. غریزه همان آتش است. بهشت همان فطرت است. تو بین این دو تا، بین غریزه و فطرت، کدام را انتخاب کردی؟ غریزه را انتخاب کردی، به فطرت پشت پا زدی. تو به بهشت پشت پا زدی. بهشت بر تو حرام شد. همانجور که اینجا الان فطرت بر تو حرام شد. کاری کردی که دیگر بین تو و فطرت یک جوری حجاب افتاد که هیچ فطرتت تو این زندگی بروزی ندارد. تو زندگی ملکوتی تو هم بهشت هیچ بروزی ندارد. کامل خودت را جدا کردی از آن عالم بهشت. خودت را درآوردی. همانجور که اینجا خودت را از عالم فطرت درآورده بودی. «حرم الله علیه الجنه و ادخله النار». و خودت را انداختی تو آتش غریزه. خودت خودت را آنجا میبینی که انداختی، افتادی تو غریزه. ملکوت که میبینی که چی شد.
«و من اکتسب مالاً حراماً، لم یقبل الله منه». خب، ملکوت کاسبی چیست؟ اگر کسی مال حرامی را کسب کند، مال حرامی را کسب کند، اگر صدقه بدهد خدا از او صدقهای را دیگر قبول نمیکند. چندین بار تو این جلسات گفتیم: «إنما یتقبل الله من المتقین». خدا فقط از با تقوا قبول میکند. بحث قانون سنخیت را هم داریم دیگر. هر چیزی اثرگذاریاش در این عالم وابسته به سنخیت است. یعنی علت و معلول باید سنخیت داشته باشند. هیچوقت نمیشود که علتی که از سنخ یک چیزی نیست، نمیتواند معلول آن را ببخشد. جنسش جنس رطوبت، آتش جنسش جنس حرارت. نمیشود آب علت حرارت در شیئی باشد و آتش علت رطوبت در چیزی باشد. اگر یک چیزی رطوبت دارد، رطوبت سنخیت دارد با چی؟ با آب. پس علت خیسشدن این (رطوبت این) چیست؟ آب بوده. بهخاطر قانون سنخیت. علت سوختگی این هم چیست؟ آتش بوده. نمیشود بگویی آب ریختم سوخت. نه! آب داغ ریخته سوخت. بهخاطر آبش نبود که سوزاند. آب نمیسوزاند. آب خیس میکند. بهخاطر آب داشتنش خیسش کرد. بهخاطر داغ بودنش سوزاند. سنخیت باید داشته باشد. علت هم باید سنخیت داشته باشد. حالا شما مال حرامی کسب کردی. نمیشود کف دستت مالی که آوردی حرام باشد (که آتش باشد). بعد از این کف دست چیزی که میدهی بهشت باشد. این پولی که آوردی تو دستت گذاشتی آتش بود. حالا این پول را داری میدهی، مدرسه میسازی، یتیم کمک میکنی، به تعلیم و تربیت کمک میکنی، به چی کمک میکنی؟! همینجور موارد فراوان! این پولی که آمد کف دستت آتیش بود، نمیتوانی آتیش بدهی، از آن بهشت برایت دربیاید. قبول نمیشود. اثری هم ندارد. نمیشود بگوییم که حالا دزدی کرد، ولی خیلی هم به داد مردم رسید. از این حرفها میزنند. بندگان خدا چقدر پرتند! دزدی بکنم حالا نصفش هم صدقه بدهم. باشه! حالا درسته از یک چهار نفر آدم سیر بیرون کشیده، عوضش چهار تا گرسنه هم سیر کرده. این پولی را داد، بعدش هم بهشتی نبود که بخواهد باهاش بهشتی تولید شود. این آتشی بود. اینجا هرچی صدقه میدهد، جهنمش افزایش پیدا میکند. پس اگر باهاش صدقه کند، برده آزاد کند، حج به جا بیاورد، عمره برود، خدا هیچ کدام را قبول نمیکند.
«و کتب الله بعدد اجزاء ذالک اوضاعاً». نکته بعدی. نه تنها قبول نمیشود، به تعداد اینهایی که انجام میدهد، وزر برایش میآید. به تعداد صدقاتی که میدهد، وزرش افزایش پیدا میکند. به این تعداد آتیش انداخته تو جامعه. آتیش را منتشر کرده. بندگان خدا که نمیدانند و صدقه را گرفتند، آنها آتیشی ندارند. آنهایی که میدانند (که خب چرا مسئول میدانم این بابا از کجا آورده و دارد به اینها هدیه میدهد، از بیت المال میبخشند، بذل و بخشش میکنند به رفیق رفقاش). یک جماعتی پاشدن رفتن فعالیتهای سیاسی کردن برای اینکه یک گرههایی از مملکت باز بشود. به وضوح هم معلوم بود این مدل کار کردن هیچ گرهای را باز نمیکند. بعد مثلاً درازای این کار صد تا سکه به اینها داده. بنده خدا! برگردان تا وقتی نمردی حساب کتاب دارد. آن هم که به این داده بابت تک تک این سکههایی که داده مسئولیت دارد. هدایا این شکلی است.
حالا اینکه خب بیت المال روشن است. اگر مال حرامی بوده با فعل حرام. این هم یک بحث مفصل است. کاش میشد در مورد این هم صحبت کرد. چقدر ما مشاغلی داریم که اینها مشکلاتی توشان دارد. نمیدانم باید بگویم؟ نباید بگویم؟ میترسم گردن ما گیر نباشد. خانم آرایشگری، آرایش میکند خانمی را، و میداند که این دارد میرود تو یک مجلس حرامی و قطعاً این آرایش برای حرام مصرف میشود، نه برای مجلسی که نامحرم نمیبیند، برای همسرش نیست. دارد میرود که یک جایی که مجلس مختلطی است میرود. تو مجلس خانمها بیاید بیرون از همین خیابان. عروس میخواهد این شکلی در بیاید. میدانم! میدانم! میخواهد مجلس مختلط برود، از عروسی این خبر دارم. از تولدی که میخواهد برود، پارتی که میخواهد برود خبر دارم. آرایشی که اینجا میکند و پولی که دریافت میکند این کسب حرام است. این یک نمونه دهها نمونه این شکلی ما داریم از کسب حرام. چه موارد دیگرش خوب واضح این دلهدزدیهایی که میشود توی جاهای مختلف. ما فقط به اختلاس گیر داریم. تو اشل خودمان است دیگر. عزیز دل، بزرگوار! ما همینقدر دستمان میرسد دزدی میکنیم. گفت: تو تاکسی نشسته بودم، هی بد و بیراه میگفت: «آنور اینقدر خوردند، اینور اینقدر خوردند». کرایه هزار و پانصد تومانی دو تومان ازم گرفت. بهش گفتم: «کرایه هزار و پانصد است». گفت: «نه!» مثلاً اینجا تو یک چیز، یک بهانهای الکی، توجیه الکی درست کرد. گفت: بهش گفتم که: «حاجی، تو هم مثل همونهایی، دستت نرسیده. همینقدر دستت رسیده». نه به تاکسیدارها جسارتی میکنیم خدایی نکرده، نه به آرایشگرها. تو همه اینها آدم خوب و مؤمن و سالم و حلالخور زیاد داریم. الحمدلله.
مطالعه نمیکند، منبر میرود، حرف دقیق نمیزند، حرف حسابشده نمیزند. هم وقت مردم را تلف میکند، حق الناس است. هم صلهای که مثلاً بهش میدهند بابت این منبر و این جلسه، آن هم شبههناک است. این بعداً خیلی از اینها تو ذریه آدم خودش را نشان میدهد که همان است که میبینیم پاکتهای سنگین برای یک ساعت سخنرانی، بچه آدم، بچهاش، عروسش، زندگیاش به نحوی خودش را نشان میدهد. این مال حرام است. مال حرام، آقا! هیچی در نمیآید از مال حرام. بچه بهشتی در نمیآید. سنخیت داشته باشد. از مال حرام زندگی بهشتی در نمیآید. از مال حرام توجه به خدا در نمیآید. پولها را میگذاریم بانک و بعد برای حج و عمره سود میکشند رویش. با آن سودش ما را میفرستند مکه. به قول استاد هیچ خبری هم نمیشود. ده بار هم میرود عمره، هیچ سروصدا یی نیست. پولها، پولهای آلوده به هزار جا. الحمدلله یکی دو جا هم نیست. یعنی کل زندگیهامان درگیر با این مسائل است. به تعداد کارهای خوبی که با این پولها میکند. آن آقایی که مفسد اقتصادی بود، اسمش را نمیآورم. رفته بود پیش آقای بهجت خمسش را بدهد. یک کسی آمده بود خمس سنگین. مثلاً آن هشتاد و اینها، به پول آن موقع: سیصد میلیون. سیصد میلیون آن موقع شاید مثلاً سی میلیارد بلکه سیصد میلیارد الان. تو فقط تو این چند سال پولمان یک دهم شده. الان دلار نزدیک سی هزار تومان است. گفتند: آقا آمده، این را خمسش را بدهد. ایشان یک نگاهی به آن کرده بودند، گفته بودند که: «پسر جان! برو از کارهای خوب و بدت استغفار کن، همان خمسهایی هم که دادی، کمکهایی که به هیئت حسینی و اینها کردی، بابت همه اینها برو استغفار کن.»
«وما بقیه منه بعد موته، کان زیاره الی النار». هرچی از این پولها بعد از مرگش بماند، اینها جهنمش میشود. استفاده نکردم. یک مقدار پول بود، گذاشتی رفتی. هرکی هر استفادهای بکند میآید تو پرونده تو.
«و من قدر علیها و ترکها». حالا ملکوت چیست؟ وقتی که آدم به پول حرامی میرسد و ترکش میکند، تن نمیدهد بهش. مثل یک تاکسیدار که یک کسی کیف پولش را اینجا جا گذاشته. وا میکنم. او! چقدر دلار و یورو! پول. مثل یک کسی دوچرخهاش را قفل کرده، قفلش محکم نیست. میتوانم سوار شوم بروم. بلکه قفلش میکنم برایش. به یک چیزی میرسم که میتوانم دزدی کنم، میتوانم بخورم، خلاصه و استفاده نمیکنم از ترس خدا. اینجا چی میشود؟ «کان فی محبته رحمته». بَه بَه بَه! «کان فی محبت الله و رحمته». این آدم خدا به این چی میدهد؟ عشق میدهد. میرود در محبت خدا. عاشق این میشود. دیگر از این بهتر مگر اصلاً داریم؟ در محبت خدا، رحمت خدا. میتوانم اینجور گزارش رد کنم. میتوانم آنجور حساب کنم. میتوانم اینوری کنم، میتوانم آنوری کنم. یک ذره از من خواستند پنجاه دقیقه کلاسم باشد، و پنجاه دقیقه باشد. خواستند این مقدار درس بدهم، باید این مقدار. خود ماها هم میخواستند این ساعت، آن ساعت باشم. بعد باید تمام این ساعت به ارباب رجوع برسم. این کتاب «شنود» مطالب جالبی در این زمینه دارد که انشاءالله چاپ شود، میخوانید. مطالب خیلی زیبایی دارد. فکر مسئولینی که بعضیشان که کم میگذارند تو این امور. تو چه چیزهایی که شریک نیست؟ حالا من کم نمیگذارم. به میزانی که دارم حقوق میگیرم دارم کار میکنم. حقوق نجومی نمیگیرم. بیش از استحقاقم نمیگیرم. بیش از کاری که کردم نمیگیرم. یک ساعت که کار نکردم. مطلبی داشتیم تو همین مدرسهای که درس میدادیم در مشهد. پنجاه هزار تومانی که شهریه گرفته بود (پنجاه هزار تومان دیگر چیست؟) یک ماه خرج رفت و برگشت. مثلاً ده هزار تومانش را برگردانده بود. گفته بود که من به این میزان درس نخوانده بودم. یعنی به اندازه که باید تو یک ماه درس میخواندم، یک پنجم کاستی داشتم. یک پنجم شهریه را برگرداند.
وقتی کسی اینجوری مراقبت دارد، افتادن تو دام خداست دیگر. این از دام ابلیس وقتی خودت را در میآوری، از دام شیطان و نفس اگر در آمدی، افتادی تو دام خدا. حالت دوم این است که یک طرف دام شیطان و نفس است. یک طرف دام خداست. یکی گرفتار نفست میکند، گرفتار ابلیست میکند. یکی گرفتار آخ که این گرفتار شدن خدا. آن آن چیست؟ حرفش را میزنیم. خدا اینها را نصیب ما کنید. «حلوای تنترانی را بچش تا نخوری ندانی». تو محبت خدا گرفتار خدا شدن خیلی شیرین است اینها. «و در رحمت خدا و یأمر به الی الجنه.» خدا امر میکند. چون بعضیها را میبرند بهشت، امر میکند. مثل اینکه بعضیها مهمانی میروند، بعضی برای اینها تاکسی میفرستند. وزیر دستور میدهد به آن مسئول جلسه: «این را بیاورید. هرجور شده بیاورید، بروید استقبالش از فرودگاه.» جای دعوت خودش میآید فرودگاه و تاکسی میگیرد و میآید. این بار فرودگاه دستور میدهد: «بروند بیاورندش.» این تو دام افتاده است دیگر. تو محبت خداست. با بقیه فرق دارد. این پشت پا زد به آنی که دوست داشت. مال اصلاً از میل میآید دیگر. تمایل داشت، دوست داشت، میل داشت. پشت پا زد، پشت پا به آن میل. آنجور که میزنی، آن وقت داری خودت را میاندازی تو میل اینجوری. تو میل خودم. حالا من میخواهمش، من او را میخواهم، او هم من را میخواهد. عشق نصیبش میشود. من بعد بهش بهشت وقتی کسی بخواهند اینجوری ببرند، این از آنهایی است که خدا خاص میخواهدش. این دیگر معمولی که نمیبرندش. دیه میدهد. این جذبهها نصیب آدم میکند. تو روایت هم دارد: «یک درهم حرام آدم پشت پا بهش میزند، این از هزاران رکعت نماز بالاتر است، از هزاران روز روزه بالاتر است.» اثری که هزاران رکعت نماز میخواهد بگذارد در عشق و علاقهای که میخواهد در من ایجاد کند این یک درهم که ازش میگذرد که مال من نیست. حالا این یک وقتی به نحو خمس، زکات، هدیهای که به آدم در رشوه ای که میدهند. میتوانم اینجا رشوه را بگیرم. یکم سر این ماجرا را شل کنم. یکمی حق را ناحق کنم. ندید بگیرم این کلمه را. از این حالت به آن حالت در بیاورم. اینها که وکیلاند، خیلی باید حواسشان را جمع کنند. حقی ناحق نشود. قاضی دو قران میگیرد جابهجا میکند. بعضیها دیگر، بعضی همه اینها بعضیها. آن نمیکند این کار را. این یک قران که چه عرض کنم. بازی. گاهی با پیشنهادهای میلیاردی مواجه میشوند. ندید میگیرد. بعد به همان حقوق مثلاً پنج میلیون ماهی خودش، همان اکتفا میکند. پنج میلیارد را انداخته پشت گوش. اینها شوخی نیست. اینها پیش خدا خیلی ارزش دارد. اینها ملکوتی که اینها ایجاد میکند، دیوانهکننده است. خدا کند تا آخر بتوانیم نگه داریم. چون بحث مال و محافظت و عفت مالی خیلی حوزه سختی است. کم کسی اینجا نجات پیدا میکند. قرارداد سنگین زیر دستت باشد، بعد هیچی از اینها. قران به قرانش حواست باشد. مثل امیرالمؤمنین باشی که مداد بیت المال، قلم بیت المال استفاده نکنید. بگذارید کنار. اینها خیلی دل و جرأت میخواهد اولاً و خیلی وابستگی به خدا و ملکوت میخواهد که کسی اینجوری باشد.
خب، این هم از این. ملکوت بعدی، ملکوت معاشرت با نامحرم. کلمه «معاشرت» یک بخشش توی دست دادن به نامحرم است. یک بخشش تو شوخی کردن با نامحرم است. دیگر من نمیدانم جامعه ما پذیرش این حرفها را دارد یا ندارد؟ ظرفیتش را دارد یا ندارد؟ خطبههای پیغمبر است دیگر. خیلی فاصله گرفتیم. آخرالزمان معروف، منکر میشود. منکر معروف میشود. همینهاست دیگر. میخواهم عرض کنم خدمتتان منکرهایی که معروف شده، نه تنها منکری که بهش اعتنا نکردند، اصلاً معروف است. یعنی اینها اگر نباشد، بد است. کسی اینجوری نباشد، بیمار است. آداب معاشرت حالیش نمیشود.
اولینش: «من صافح أمرأه حراماً». یک زن نامحرم دست بدهد. دست دادن که خیلی رایج است. حتی روبوسیاش هم رایج است. الان تقریباً دست دادن خیلی زیاد است. مرده را دارن تو قبر میگذارند. این فک و فامیل همدیگر را دیدهاند. محرم و نامحرم، زن و مرد ایستادهاند دور قبر، دست میدهند. تعجب میکند! چقدر بعضیها بریدند زندگی اصلی و فرو رفتن توی حجاب تاریکی. خدا کند ما جز اینها نباشیم. کسی با نامحرم دست بدهد، «جاء یوم القیامه مغلولاً». این باز همان بحث دست است که جلسه قبلم این دست تعادل نداشت. این دست بیقرار بود. دست تمایل داشت به کسی که به یک حریمی که حریم من نیست. الان کسی اگر دست بیندازد بیت المال، دست کند تو صندوق، دست تو دخل کند، چکار میکند؟ از دستشون میگیرند، قفل و زنجیر میزنند. دستبند میزند. دستش را میبندند. این دست صلاحیت آزاد بودن ندارد. جایی رفته که نباید برود. به حریمی وارد شده که نباید وارد بشود. نامحرم غرقگاه خداست. حریمی است که انسان مراقبت این حریم را بکند. منطقه ممنوعه است. منطقه نظامی. دیدید از جلویش میگویند: «حتی عکسبرداری هم نکنید. دیوارش هم نباید عکس بیندازی.» عکس بگیری پشت منطقه نظامی، از دیوار دارد عکس میگیرد. من میگیرم میبرندش. دستبند بهش میزنند. دستی که از دیوار دارد عکس میگیرد، این دست را باید بست که دیگر از این کارها نکند. حالا دستی که بیاید دست بیندازد از این منطقه نظامی چیزی بردارد. دست دادن به نامحرم این است. دست… آقا! یک عده شاید نفهمند. کسی که روح الایمان ندارد، نمیفهمد. میگوید: «مگه چی شد؟! مگه چیه؟!» بابا! گفتند که: «آقا، اینقدر باقالی نخور.» گفت: «برای چی؟» گفتند: «عقلت کم میشود اینقدر باقالی بخوری.» گفت: «اینها همهاش مسخره است. اینها همه را فلانیها درآوردند. آن ها ساختند. من خیلی هم باقالی خوردم. هیچی نشده. اصلاً سه طبقه خانه خوب داشتم بالا شهر. هر واحدش دویست متر. این سه طبقه را هم فروختم، رفتم همه را باقالی خریدم خوردم. هیچی هم نشد.» با آن فهم و ادراکی که این دارد، هیچی نباید بشود. نخور! دل درد میشود، معدهاش مشکل پیدا میکند. در حد معده میفهمد. بیست سال است که همه مجالسمان به هم دست میدهیم، هیچی هم نشده تا حالا. من هیچی نشدم! آن میل، آن تمایل و بعد گرمی اینور، و بعد سردی آنور. و این به من گرمتر دست میدهد. و کلی محاسبه دارد. خصوصاً خانمها، آقایون که حالا حسابهای دیگری میکنند. کلاً یک ذره اگر از جانب یک زنی تمایل و کرنش آقا ببیند، کلاً یک حساب دیگری میکند. بستهبندی ذهن مردانه که آشنا نیستند. دلالتهای مردانه و دلالتهای زنانه خیلی فرق میکند. زن وقتی یک جملهای را میگوید، برای او دلالت زن یک چیز دیگر است. وقتی تشکر گرم میکند، این میخواهد آن شکرگزاریاش را نشان بدهد و ادب و شعورش را نشان بدهد که من ممنوندار توام که این نعمت را به من دادی. چون تو وقتی اینجوری میگویی، از این کار او خوشت آمد. او برداشتی میکند که تو داری پالس مثبت میفرستی برای اتفاقات بعدی. نه تشکر بابت اتفاقات قبلی.
مردها کلاً ذهنیتشان اینجوری است که میروند سراغ ما بعد ماجرا. بعد از این چی میشود؟ خانم تا الان و قبلش را نگاه میکند. همکار با همکار سلامش را گرم جواب داد. و برداشت تو مشاورهآیین ماشاالله پیام داده. این هم تو جواب نوشته که: «خواهش میکنم همکار عزیز.» اگه مجرد باشد، یا نمیدانم طلاق گرفته. تمام کار در نگاه آقا. اگر متأهل باشیم، پس احتمالاً میخواهد جدا بشود. من را زیر سر دارد. بر بدن. ذهنیتهای مردانه این شکلی است. مگر اینکه آن نجات دادن از این قوه خیال و این بیماریهای ذهنی خدا کمک کند. همهمان به این حال میرسیم. این دست که این خانم میدهد برای آن آقا پیام دست نیست. این اصلاً یک چیز دیگر است. این دست علامت تسلیم و در اختیار بودن و من در اختیار توام. برای آن خانم پیام محبت است. مقایسه با شوهر خودش میکند. یکم که با شوهرش بگومگو میکنند، این میرود تو حال و هوای اینکه: آن آقای بهتر است. کاش من بودم. خوش به حال زنش. او من را درک میکند. من و او به هم میآییم. ما به هم میخوردیم. ای کاش! از این جدا شود، من از آن جدا شوم. ما به هم برسیم. از یک دست دادن کوچک شروع میشود. «مگه چی شد؟! مگه چیه؟!» شما بیمارید، ذهنتان بیمار است. همهاش فلان باقالیای است که میگوید: «ما خوردیم، مگه چی شد؟!» دست دادی، مگه چی شد؟ اهلش میفهمد. آدم عاقل میفهمد تو چکار کردی. آدم باشعور میفهمد. «سه طبقه خانه را فروختی، رفتی همه را باقالی خریدی.» آنی که چشم ملکوتی دارد، میفهمد تو چکار کردی! چه بلایی سر خودت درآوردی که این دستی که دادی به نامحرم. پس این روز قیامت «جاء مغلولاً». دست بسته «الی النار». اگر از این کار توبه نکند، با همین عمل محشور بشود. ملکوت همین یک عمل بسنده برای جهنم شدن آتش او. گرفتاری همین یک عمل بسنده برای گرفتاری او. مگر اینکه توبه کند.
«و من فاکهه امرأه». اینها دیگر هرکدامش دریایی است از ماجراها. نمیدانم دیگر طبعاً خیلیها بدشان میآید از این حرفها. ما هم به خوشآمد کسی حرف نمیزنیم. ما این جلسات فقط از باب وظیفه است که یک تعدادی از اذان نشان دادند، گفتند: «آقا ما دوست داریم این حرفها را بشنویم. این معارف را به ما برسانید.» ما هم سمعاً و طاعتاً. وظیفه ذاتیمان است. این معارف دارد خاک میخورد تو کتاب ها. هزینه هم دارد بر ما. بلدیم به لطف خدا از رسانه سر در میآوریم. بلدیم اگر بخواهیم کاسبی کنیم تو رسانه. کدام بخشها را باید بگوییم. هی دوگانه درست کنیم. اختلاس و فلان. دست دادن مهم است یا اختلاس؟ حجاب کلاً، آقا حجاب یکی از عادلانهترین کارها و کاملاً در مدار عدالت است. اصلاً بهخاطر عدالتی که تویش بوده، خدا این قرارداد حجاب را قرار داد. وقتی میآید مدرسه به این بچهها بگویند: «آقا همهتان بردارید که دفترهایتان را روکش بزنید، جلدش کنید.» یکی دفتر گران دارد، یکی دفتر ارزان دارد. دفتر مرغوب دارد، دفتر نامرغوب دارد. همه پنهان بشود آن حقیقت توشان. دفتر و خاصیتی که دارد، آن خط خوب، آن قلم و مطلبی که دارد مینویسد، آن ارزش آنها دیده بشود. آن محور باشد. گرفتار حواشی و حاشیه و ماجرای این شکلی نشویم. دفتر را نگاه میکند، دلش میشکند. آن با آن پز میدهد. آن همه کلاس شده همین حواشی اینجوری. و چقدر عادلانه است؟ زوائد را وقتی برمیدارند و همه را مشغول متن میکنند، این عین عدالت است. اینکه گفته حجاب داشته باش، به نامحرم دست نده، بگو بخند نکن، شوخی نکن، اینها همهاش تو مدار عدالت است. بعد نادانی پیدا میشود این را در مقایسه با اختلاس قرار میدهد. آن اختلاس تو ساحت عظیم اقتصادیاش بیعدالتی تو آن ساحت میشود اختلاس. بیعدالتی تو ساحت ارتباط من با این خانم میشود این کار. این همان اختلاس است. اختلاس تو این اِشل است، تو این سطح است. تو رابطه با یک نفر. آن اختلاس تو رابطه با هشتاد میلیون. درس اقتصاد. این اختلاس تو ارتباط با یک نفر در عرصه عواطف. من اینجا اختلاس کردم، عاطفه او را ربودم. از صندوق ذخیره ارزی عاطفه او دزدیدم، دستبرد زدم بهش، و دچار اختلال کردم عواطف او را. تو ارتباط با همسرش. اختلاس وقتی میکنند، دستبرد میزنند با آن صندوق ذخیره ارزی که مال هشتاد میلیون است و دچار اختلال میکنند آن هزینه، هزینههای جاری کشور از این صندوق باید دربیاید، کمک بشود. بعداً دیگر ندارد، کسری پیدا میکند. هیچ فرقی نمیکند. ماجرای حجاب یک جوری مقابله با اختلاس دل ربودن است. از کسی یک وقتی پول میربایی از جیبش، پول میربایی از صندوق بیت المال. یک وقت دل میربایی که این دل ربودن شاید یک وقتهایی از آن پول ربودن بدتر باشد. ما که تو زندگی به وضوح میبینیم. آدم دلش نمیسوزد که دل آدم را میزنند. دل را میسوزانند. یک دل میبرند. شکست عشقی که الان هست از شکست مالی به مراتب بدتر است. این مقایسههای مندرآوردی و خندهدار را که فقط از آدمهای بیعقل برمیآید، باید بگذاریم کنار. آدم باشعور فهمیدهای که از زندگی سر در میآورد، از دنیا سر در میآورد، از آخرت سر در میآورد، میفهمد. اینجایش کجاست، آنجایش کجاست. اینها هی روبهرو هم قرار میدهد. کلیه، درد دل درد. داری روبهرو هم قرار میدهد. دلم یک درد است، معدهام یک بخش، کلیهام یک بخش. حالا البته اینها هیچ کدامش به اهمیت درد قلب نیست. درد قلب خیلی باید جدی گرفت. خیلی فوری. خیلی خطرناک است. معده درد خطرناک. کسی نمیآید بگوید دندان مهمتر است یا قلب؟ دندان مهمتر یا مغز؟ دندان چیزی نیست که. مغز مهم است. بابا! همین دردم رسیدگی میکند. این هم یک بخشی است. یک عضوی از آن پیکره. در پیکره روابط ما. هر قطعه یک حکمی است، یک نتیجهای است، یک ملکوتی است. دست دادنش و حرف زدنش. حرف زدن زیاد مافوق نیاز. حالا حرف زدن موافق نیاز فعلاً اینجا اشاره نکرده تو این خطبه که حرف غیر ضرورت باشد. کار نداریم چون تو این روایت نیست.
شوخی کردن با نامحرم. گروه خانوادگی زدن. این زن داداشه با آن داداش پست یا ویدیو فانی میفرستد. آن هم این را ریپ میکرد، ریپلای میکند. یک چیزی به او میگوید. آن باز یک شوخی پشت بند این میآید. جواب فامیل نشستن. این یک چیزی میگوید، این یک جوک میگوید، آن پشت بندش میآید. اپیدمی شده. وقتی تو تلویزیون هم برنامههای طنزمان این گونه است. گپ میزنند این مجری و آن مهمان. «عاشق شدی؟» آن هم مجرد است، چهل سالش است. «ازدواج کردی؟» میگوید: «نه.» بعد میگوید: «عاشق شدی؟» میگوید: «مثلاً دو بار.» پمپاژ بیحیایی به جامعه است. عاشق گربه همسایه که نشده. دو بار عاشق شده و ازدواج هم نکرده. بعد بدتر از همه اینها جرأت و تحولی که دارد در گفتن این. اختلاس که نیست. همین دیوانهبازیهای مملکت ماست. دندانش درد کند. بگوید انسداد عروقش که نیست. همه چی به انسداد عروق ربط ندارد. نباید هی تو این فضاها باشیم.
فرمود: «من فاکهه امرأه لا یملکها حبس بکل کلمه کلمها فی الدنیا الف عام النار». بابت هر کلمه شوخی که تو دنیا با آن نامحرم داشت، مرد و زن هم فرقی نمیکند. درسته که در مورد مرد گفته، ولی زن هم همین است. با نامحرم اگر شوخی کند، به هر یک کلمهای که تو دنیا شوخی کرده، تو آن شوخی که با نامحرم داشته، هزار سال در آتش محبوس میشود. برای اینکه این هزار سال گرفتاری گاهی از یک کلمه ایجاد میکند. گرفتاری عاطفی و عشقی. یک کلمه محبتآمیز لزومی ندارد گفتنش. ولی بعضی وقتها خود ما اینها را تو سن نوجوانی تجربه کردیم که مثلاً یک دختر جوانی در فامیل فلان تعبیر محبتآمیز وقتی به کاربرده و فلان شوخی وقتی کرده، چه پدری از قلب آدم در میآید. و وقتی این پسر یک شوخی با آن دختر میکند، دخترها که اصلاً آسیبپذیرتر هم هستند تو این فضا. بحرانی برایش شکل میگیرد. بعداً خواستگار میآید برایش. چقدر خواستگار را رد کرده. بهخاطر اینکه منتظر آن آقا پسری بود که فلان روز تو دانشکده فلان شوخی باهاش کرد. «کی احساس کردم دارد پالس مثبت برایم میفرستد.» تجربه کردیم ما توی دانشجوهای خودمان. یک نگاه به این کردی، لبخندی زده. یا مثلاً یک لحن محبتآمیز خاصی داشته. بیست تا خواستگار رد کرده؛ چون همیشه منتظر آن بوده. زندگیاش به آتش کشیده شده. واقعیات زندگی ماست. بری تو عمق زندگی میبینی همه اینها را. نامحسوس. اهلش به «اولوا الایدی و الابصار، ذوا العقول، اولوا الالباب» و اینها میفهمند. عقل دارند، چشم دارند، میفهمند. چقدر این بحرانهایی که پشت پرده زیر پوست تو جامعه از اینها نشئت میگیرد. از یک شوخی، از یک محبت، از یک دست دادن، از یک چشمک، گاهی از یک لایک، از یک فالو. رسماً به خود بنده یکی میگفتش که: «فلان آقا که من را لایک میکند هر سری، من دیگه شرطی شدم نسبت به لایک.» محدوده پیج پرجمعیت است. نه آن صاحب پیج آمار این را دارد نه این آمار آن را دارد. ولی یک وقت جمع محدودی کلاً ده نفر بیست نفر فالو کردن. این خانم همیشه میآید لایک میکند. این جنس این لایک متفاوت است با آن لایکهای دیگر. یک وقت بین دو میلیون فالوور است. یا کلاً بیست نفر لایک میکنند. این خانم پای ثابت آن آقا، دیگر منتظر است: «این پست را گذاشتم آن چرا لایک نکردی؟» یک علقه شکل گرفته زمانه. از این حرفها گذشته. یا زود است یا ادراک میشود. نمیشود این عقل کُل پیغمبر اکرم که عقل اول ما خلق الله است. نور پیغمبر، اول ما خلق الله عقل هم هست. لذا میگویند که پیغمبر عقل کل. عقل این عقل کل عالم اینها را فرموده. این دست دادن، این شوخی، نتیجهاش این است. هزار سال. چون هزار سال گرفتار میکند طرف را این عشق، این علقهها، این آثاری که این دست دادن و محبت آن شوخی. بعد یک وقت عالم اینها جوری است که اصلاً باقالی خوردیم هیچی نشد. جوانی که ادراک در شعور دارد، به همه این چیزها وابستگی نشان میدهد، واکنش نشان میدهد. آن زندگیاش به باد میرود.
گاهی «و بالمرأه اذا تتابعت الرجل فللتبسمها حراماً او قبله او مباشره حراماً او فاکهها و اصابت منها فاحشه و علیها من الوزر ما علی الرجل». این همان بخشی است که عرض کردیم. همه اینهایی که گفتیم در مورد مرد، اگر یک زنی هم خودش را در اختیار قرار بدهد، با رغبت باشد، با پذیرش باشد. مردی دارد با او حرامی انجام میدهد. او هم پذیرفته. مردی در را میبوسد، او هم پذیرفته. دارد با آن مباشرت میکند، او پذیرفته. با او شوخی میکند، این هم پذیرفته. یعنی واکنش نشان نمیدهد. واکنش سقط، واکنش سخت و سفت. ترکیب واکنش سخت و سفت نشان میدهد. ولی وقتی نشان نمیدهد، تن داده به این شوخی و این نوع معاش رت. هر آنچه که در مورد آن مرد گفتیم، به عهده این زن هم هست. از آن ملکوتی که او دارد، این هم دارد. ولی اگر این از اختیار او خارج بود و او غالب شد، این هم نمیخواست تن بدهد، او سوار شد. این نمیخواهد شوخی کند، آن آقا خود را تو شوخی انداخت و هی باب شوخی را باز کرد. این هم شوخی نمیکرد. شوخی میکرد، خودش را نزدیک میکرد. فاصله بگیرد البته.
«و من غش مسلما فی بیع او شراء». بخش بعدی که اینجا مطرح میکنند در مورد غش در معامله. در ادامه میفرمایند که: «و من غش مسلما فی بیع او شراء فلیس منا و یحشر مع الیهود یوم القیامه». هر کسی که دغل کند با مسلمان، کلاه بگذارد سر مسلمان، فریبش بدهد در خرید و فروش، این هم از ما نیست. این از امت من نیست. پیامبر پدر امت است دیگر. آنهایی که فرزند حضرتند یعنی از امت پیغمبر. وقتی کسی از اهل بیت نبود یعنی جزء امت نیست. وقتی هم کسی از امت نبود یعنی از ما نیست، من پدر او نیستم. از ما نیست، با یهودیها محشور میشود روز قیامت. تو آن جلسات «واقعیت یا جذابیت». در مورد این یک جلسه ما همین تیکه از خطبه پیامبر صحبت کردیم که چرا اینها با آنها محشور میشوند. و در واقع برند حقهبازی و کلاهبرداری و فریب و دغل و شیادی در عالم بنی اسرائیل، به یهود، خصوصاً در بین بنی اسرائیل، خصوصاً یهود، بیش از نصارا. نصارا هم البته همینطورند. مسیحیها هم که آنجا مفصل ماهی ده جلسه در مورد اینها صحبت کردیم. اینها مظهر دغل خوب آدم با افعالش در ملکوت شناخته میشود. ملکوت مثل دنیا نیست که مثلاً همه عضو فلان دانشگاهم ولی بعضیها درس میخوانند، بعضی درس نمیخوانند. عنوانش را داریم ولی فعلش را نداریم. عنوان دانشجو را داریم. فعلش را، عنوان طلبه را داریم، فعل طلبه را ندارد. تو ملکوت به فعلی که داری عنوان بهت میدهند. نه اینکه عنوان داشته باشی. میخواهی فعل داشته باشی، میخواهی فعل نداشته باشی. آنجا نگاه میکنند چکار هستی؟ چکار میکنی؟ بعد بهت عنوان میدهند. آنجا دیگر نمیگویند طرف آیت الله، دکتر، مهندس. البته خب مثلاً دکتری است که دکتر سالمی نیست. آنجا دیگر به اسم دکتر صدایش نمیزنند. عناوین احترامآمیز ندارد، «سید» ندارد، «حاج آقا» ندارد، «برادر بسیجی» ندارد. اینها هیچ کدام از این عناوین آنجا ندارد. آنجا به عملش نگاه میکنند. ممکن است حاج آقا بوده باشد، ولی اینجا خدایی نکرده آلودگیهایی داشته. آنجا با همان کارش میشناسند. قاری قرآن بوده، حافظ قرآن بوده، امام جماعت بوده، مکبر مسجد بوده، بانی مسجد بوده، واقف بوده. آنجا به اسم «واقف» اینجا واقف را خیلی احترام میکنند. آنجا میگویند: «ای ریاکار، ای دروغگو، ای دغل باز». تعابیر قشنگ تو روایت دارد. «یا فاجر»، «یا خائن»، «یا چاخانگو». همه اینها را خدا به این اسامی صدایش میزند. با اینکه اینجا به اسم قاری قرآن و واقف مسجد و اینها میشناختنش. آنجا به فعل آدم عنوان میدهند.
اگر کسی اهل دغل بود، اهل دغل بود، مسلمان نیست، مسلمان صدایش نمیزنند. اگر کسی کلاهبردار بود، فریب میداد، الی ماشاءالله داریم میبینیم. الی ماشاءالله دور تا دور از جنسی که ازش میزنیم، قاطی میکنیم درجه سه را و به اسم درجه یک میدهیم. حالا مشاغل خاص نمیخواهم اسم بیاورم، نمیخواهم. چون فقط این مشاغل دیده بشوند. عنوان کمک بکنند بتونیم انشاءالله مصادیق غش و فریب را توی مشاغل مختلف. یک پزشک، یک تعمیرکار چطور، یک طلبه چطور، یک استاد چطور، یک برنامهساز تلویزیون چطور. این آب بستنهایی که به سریال آب میبندند، نود قسمت در ایران. غش میلیونی دارد. پول میگیرد بابت هر دقیقه این سریال. باید تو هر دقیقه یک چیزی به من، یک پیام، یک محتوایی برساند. گاهی تو کُل سریال محتوا ندارد. آن که فرمود کسی اینجوری فریب بیاورد، دغل بازی کند، کلاهبرداری کند، هر کسی هم تو هر فضایی، تو هر محیطی، برنامه خودش را داشته باشد. این مسلمان نیست. این با یهود محشور میشود روز قیامت. به فعلش عنوان میدهند. فعلی که این دارد. کاری که این دارد. آنور در ملکوت عنوانی که بهش میخورد مسلمان نیست. عنوان یهودی است. این کار، کار یهودیهاست. کار امت پیغمبر نیست. کار امت پیغمبر نیست. این پس ملکوت دغل و حقهبازی و فریب.
و ادامه: «و من منع الماعون عن جاره». ماعون مجموعهای است که رفقا برای امدادرسانی و فعالیتهای جهادی تشکیل دادند تو همین رفقای خودمان، بچههای خودمان اسمش را «ماعون» در نظر گرفته شد. ماعون هم حروف اولش میم و الف و عین و وا و نون. «مجموعه امداد نظری و عملی». هر ماه صدقات جمع میکنند و انفاق میکنند، قربانی میکنند، آش نذری کمک میکنند. خیلی رفقا زحمت میکشند. خدا همهشان خیر بدهد انشاءالله. این ماعون همان چیزی است که نیازهای ضروری است، نیازهای حداقلی زندگی. فرمود که اگر یک سوره داریم برای سوره ماعون، فرمود: کسی اگر اهل این نباشد «یُکذِّبُ الدِّین». نه تنها دین ندارد، مسلمان نیست، بالاتر تکذیب میکند دین را. مخالف ویژگیهایی دارند، یکیاش این است: ماعون نمیدهد. آن حداقلیهایی که میتوانند تأمین کنند از زندگی دیگران، تأمین نمیکند. اینها «یمنعون الماعون». حالا نسبت به اقوام درجه یک این اولویت. نسبت به همسایه اولویت دارد. نسبت به آنهایی که آدم میشناسد اولویت دارد. تو مراحل بعدی هم اگر میداند افرادی دارند کار میکنند، به طریقی به اینها برساند که آنها برسانند به آن افرادی که نیاز دارند و صلاحیت دارند. تکذیب میکند دین را کسی که ماعون نمیدهد.
اینجا میفرمایند که پیغمبر، این ملکوت نرساندن ماعون و منع ماعون چیست؟ اگر کسی ماعون نداد، ازش برمیآید که حداقل یک زندگی دیگران را تأمین کند و این کار را نمیکند. اگر این کار را نکرد نسبت به همسایه، اگر به همسایه نکرد: «من جاره إذا احتاج الیه». الان آخر شب نان میخواهد. فریزر دارد. یک قابلمه میخواهد. یکم روغن میخواهد. تخم مرغ میخواهد. یک جارو میخواهد. یک شیلنگ. اینها را میخواهد. و همینطور همینطور همینطور همینطور همینطور. بنشینید حساب کنید این همه مواردی که دهها مصداق برایش آورد میشود تعریف ماعون. همه اینها مصداق ماعون است. همسایهاش نیاز دارد، این ماعون نمیدهد به همسایه. این ملکوتش چیست؟ «منع الله فضله یوم القیامه». من اضافی دارم، نیاز داری میشود ماعون دیگر. من اضافی دارم، آن هم نیاز دارد، بهش نمیدهد. کدام اضافی بهت نمیدهد در قیامت؟ در ملکوت هرکی هم میرود بهشت، اضافیها میرود بهشت. با فضل خدا همه میروند بهشت. با عدل نمیروند. «عدلک مهلکی». جاهای مختلف دارد. هرکی میرود جهنم با عدل خدا میرود جهنم. هرکی میرود بهشت با فضل خدا میرود بهشت. چهل حدیث بحث میکند که ما تو دعا یک روایت معروفی دارد که یکی از عابدان بنی اسرائیل هفتاد سال روزه بود. شبها هم تا صبح عبادت. یک درخت اناری بغلش بود. آن از آن میچید و برای طول سالش مثلاً سحری و افطاری، همان انار فقط. تأمین غذایی میشده یا نمیشده، حالا ظاهراً ان ویتامین و پروتئین و نام دارد. این آقا بعد هفتاد سال برگشت گفتش که: «خدایا، به نظرم دیگه ما سر به سر شدیم. آنقدر که تو به من نعمت دادی، من عبادت کردم، به نظرم دیگه شاکرانه کار من شد.» تو خواستی با عدالتت با ما برخورد کنی. با فضلت برخورد نکن. آثار هفتاد سال فقط انار خوردم. بعد صبح تا شب، شب تا صبح عبادت کرد. در شبش خواب دید. روایت است. شبش خواب دید صحنه قیامت شده، و وزنکشی اعمال و حساب و کتاب. این هفتاد سال عبادتش را گذاشتند یک طرف ترازو. حالا تو آن فضای تمثل و صورتی که برایش بود. یک دانه از انارهایی که در کُل عمرش خورده بود را گذاشتند یک طرف دیگر. انار سنگینی میکرد. یک دانه انار به جا نیاوردی. «من میخواهم عادلانه برخورد کنم. این بارانهایی که برایش دادم، این زحماتی که کشیدم، آن درختش را، این ملائکهای که دخالت کردند، بعد همهاش تفضلاً بود. تو چه استحقاقی داشتی که من میخواهم بهت بدهم. همین یک دانه هم فضله تازه. من بهت وجود دادم، حیات دادم. یک دانه انار با این سیستم و مکانیزم عجیب خلقت خلق کردم، رساندم دستت. بعد تو خوردی، هضم شد، خون شد، انرژی شد. همان خونی که از این انار تولید شد، با چی داشتی عبادت میکردی؟ با همین انرژی. همینها که از من بود اگه نبود چی میخواستی؟» خوب! بیدار شد، زار زد. گفت: «خدایا با فضلت برخورد کن.» با عدلت اگه باشد، ما همه بیچاریم.
حالا فرمود: «کی را خدا فضلش را ازش میگیرد؟» کسی که ماعون نمیدهد به همسایه. ماعون و همسایه نمیدهد. اضافی دارد، نمیدهد. این با عدلش برخورد میکند، با فضلش برخورد نمیکند. «تو با بقیه با فضلت برخورد نمیکنی.» آدم با بقیه با فضل برخورد کند. معلم سختگیری که میکند، مو از ماست میکشد. با عدل برخورد میکند. یک ثانیه کسی دیر کند، اینجور میشود. یک کلمه اینور آنور شد، نمره نمیدهد. «آقا! منظور رساندم.» «نه! عین کلمه کتاب هم مینوشتی.» اینها با عدل تا میکنند. مبتلا میشوند به اینکه خدا با عدل با آنها امتحان میکند. «سوءالحساب». آن نمازی که باید اثرش را ببینم، همه استانداردها را باید داشته باشد تا اثرش را ببینم. آن توسل همه استانداردها را باید داشته باشد. ماعون را وقتی لفت نداد به همسایه، کدام فضل را از این میگیرد بهش نمیدهد؟ «و وکله الی نفسه». این را به خودش واگذار میکند. چطور همسایهات را نصف شب واگذار به خودش کردی؟ «مشکل خودت است.» الان مهمان آمده، یک دانه تخم مرغ. «آقا! گشنهایم. بچهمان فلان است، دل درد دارد. یکم ته شیشه عرق نعنا به ما بده.» میگوید: «نه! شرمنده. من یکم گران خریدم.» «ته استکان بده برای همهاش که نمیخواهم.» نه! آخه باز حالا مثالهای خیلی واضحش را دارم میگویم. مثال دیگر هم دارد که دیدیم ما با چشم خودمان بعضیها چه جور اذیت میکنند. دریغ میکنند. آن هم تو این گرفتاریهای الان وضعیت اقتصادی با این نداریها. تو اجاره خانه. تا حالا لنگ این اجاره نیستی؟ حالا پنجاه تومان تخفیف، صد تومان تخفیف، یکم دو روز دیرتر، یک هفته دیرتر. اینها مصداق ماعون است دیگر. این بنده خدا تو این وضعیت درآمد نداشته، شغلی نداشته، کاری نداشته. تعطیل. نه! این قانونش این است. عادلانه برخورد میکنی. خیلی خب. خدا هم باید عادلانه برخورد کند. «از ما مو از ماست میکشد.» برات. تو گفتی: «مشکل خودت است.» من دیگر چه میدانم. «مشکل خودت است.» خدا میگوید: «خیلی خوب، من چه میدانم مشکل خودت است.» «و خدایا! من گرفتارم تو این صحرای محشر، تو این اوضاع به دادم برس.» «مشکل خودت است.» ملکوت اینها دقیقاً تطابق دارد. معلم خودمانیم و اعمالمان که آمده، دارد جلوه میکند و میشود نحوه تا کردن خدا با ما. همهاش خودمانیم. زمینهسازی کردیم که خدا با ما چه شکلی تا کند. خیلی واقعاً هشدار است اگر بیدار بشویم.
«و من وکله الله الی نفسه، هلک». هرکی را هم خدا او را به خودش واگذار کند، بدبخت میشود. یونس فرمودند یک آن خدا به خودش واگذار کرد. معصیتم نکرد، گناه نبود. ولی امام صادق فرمودند آنجور که این ای کاش خدا آن لحظه که آدم به خودش واگذار میکند. «الموت اولی من الحیات». آنجا مردن بهتر از زندهبودن است. از یونس یک آن به خودش واگذار کرد. ولی یک آن. با اینکه جهنم هم نرفت، سقوطم نکرد، عقوبت در دنیا بود. از چشم خدا که نیفتاد. فرمود: «همان یک آنی که خدا واگذار کند، آنجا مرگ بهتر از زندگی است.» «و لا یقبل الله صلاه و لا حسناته و لا من عمل». این آدم خدا نه نمازش را قبول میکند، نه حسناتش را، نه هیچی از اعمالش. عادلانه. عادلانه باشد. خدا! مطب خشخاش بگذارید. یک آن تو نماز توجه رفت، دیگر تمام شد. قطع شد. عادلانه برخورد کنید. خدا که با فضلش برخورد میکند. یک آن توجه داشت، آن یک آن توجهت را میگیرم. با عدل برخورد کند یک آن توجهت پرید، تمام شد. آن هم توجه در این توجه عالی. نمازی قبول نمی شود. هیچ عملی قبول نمیشود. هیچ حسنهای قبول نمیشود. اخلاص تام میخواهد. اخلاصی که از پیغمبر صادر شد. عادلانه. اخلاصی که پیغمبر داشت، باید تو داشته باشی. هیچکس هیچی قبول نمیشود. تو میخواهی عادلانه برخورد کنی، قانونی. خیلی خب. خدا هم با تو قانونی برخورد میکند. قانونش چیست؟ اینجا باید مثل چهارده معصوم عمل کنیم. نماز نماز آنها بود. حق عبادت است. «أشهد أنکم أقمتم الصلاه و آتیتم الزکاه و جاهدتم فی الله حق جهاده». وضعیتی که «أمین الله» شما انجام دادید. نمازت مثل امام حسین نیست، قبول نیست. حسناتت و اعمالش قبول نیست. پس با فضلت با بقیه برخورد کن که خدا با فضل با تو برخورد کند. خدا نمازش را قبول نمیکند، حسناتش را قبول نمیکند، عملش را قبول نمیکند. حتی بره کمکش کند. ماعون این است. خدا به این رفقای ماعونی امام خیر بدهد که زحمت میکشند. اینها انشاءالله بهرهمند از این فضل. وظیفه نداشته. «پس دولت چکار است؟ پس فلانی چیست؟ پس آن یکی کیست؟» جهنم دیگر. بعضی مسئولین ما چه جور اعلام بکنند که اینها باید بروند جهنم. صبح تا شب دارند داد میزنند: «آقا ما را برای جهنم آفریدن.» چی بگویند این بدبختها؟ باز معطل اینها نشستی. صبح تا شب عملش همین است دیگر. به هیچی فکر نمیکنی. اصلاً عاقبت و آخرتی را قبول ندارد. بنده خدا جزء ریاست و شهوت و استخر و جکوزی و جتاسکی و اینها اصلاً نمیفهمد از این عالم. «آوردن اینجا جت کنم.» نه! قانونش این است. نه! فلانش این است. آنها باید وظیفه اونه. شما وظیفه شما نیست. میدانم. شما یک کاری بکن. مسئولیت نداری. هیچ کار این عالمی انجام نمیدهی. شما یک کاری بکن تو فضل از خودت نشان بده که خدا فضل بهت نشان بدهد. «و انسان دهر و قام اللیل». خدا از اعمال این قبول نمیکند مگر اینکه بره کمکش کند، راضیاش کند. اگر راضیاش نکند، کمکش نکند. اگر کُل روزگار روزه باشد. همه شبها را هم قیام کند، نماز بخواند، عبادت کند. همه بردهها را آزاد کند. «و آت الزکاه». هرچی زکات را بدهد. «و أنفق الاموال فی سبیل الله». هرچی مال دارد در راه خدا بدهد. همه اینها را هم که بدهد، چون همسایهاش را از ماعون منع کرده، هیچی نصیبش نمیشود. «و کان اول من یرد النار». این هم جزء آن طبقه اولیه است که وارد جهنم میشود. جزء اولویتهای جهنم. اولویت و اولویت دارد جهنم رفتن اینها. چون اینها کیان و روابط اجتماعی را نابود کرد. با این کارهایش آدمها را به هم بیاعتماد کرد. محبت را سلب کرد.
«ثم قوم قال رسول الله: و علی الرجل مثل ذالک الوَرُ و العذاب اذا کان لها معصیا ظالما». حضرت فرمودند که: «اگر کسی یک زنی داشته باشد و این آقا، این مرد، زنش را اذیت کند.» بحث همسایه قبلیش بود. یکی هم ماجرای زن. اگر زنش را آزار بدهد و ظلم بهش بکند، همه اینهایی که گفتیم در مورد این هم صادق است. یعنی اگر همه عبادت کند و انفاق کند و زکات بدهد و برده آزاد کند و شب بیدار باشد و روزه بگیرد، قبول نمیشود تا خانمش را راضی کند و از دلش در بیاورد. همانجور که در مورد ماعون همسایه گفتیم، تو ارتباط با همسرم هم همینطور.
«و من لطم اخ مسلم». خب این روایت، این خطبه پیغمبر، اصلش را اصلاً بهخاطر همین بخشش ما بنا کردیم که بخوانیم. اینهاش مهم بود. حالا همه را دارم میخوانم، استفاده میکنیم انشاءالله. انشاءالله خدا توفیق بدهد عمل کنیم. بحث ملکوت. «خانه مرتبط». هرکی سیلی بزند به صورت مسلمانی. به گونه مسلمانی. یک سیلی بزنیم. «بدد الله عظامه یوم القیامه». این بابا روز قیامت استخوانهایش از همدیگر متلاشی میشود. «ثم سلط الله علیه النار». بعد خدا آتش را بر او مسلط میکند. سوختن با آتش. بحث مسلط شدن آتش بر آدم. عذابها با هم فرق میکند. همین دردها فرق میکند. گرفتاریها با من فرق میکند. آتش همش یک نوع سوختن نیست. سوختنش این شکلی است که آتش بر او مسلط میشود. چطور این آدم با زور سوار بود، ظلم میکرد، کتک میزد، سوار آن یکی میشد، زیر یوقش کشیده بود. هر وقت که آن یکی میخواست نافرمانی کند، این میزد و او مجبور میشد که حرف گوش بدهد و بیاید. این آتشش هم این شکلی است: مسلط است. بعد استخوانهایش هم متلاشی. «بدد الله عظامه». متلاشی میکند. یعنی فشاری که فشار روحی که وارد میکرد به این، خدا توی فشار قرارش میدهد. با کتک و ضربه و تنبیه و اینها تو را وادار بشود کاری بکند. این فشاری که قرار میداد تو ملکوت میبیند. تو ملکوت آن فشاری که بهش وارد میشود چی میشود؟ استخوانش از هم خُرد میشود. و آن به آن خُرد میشود. تو دنیا یک بار خرد میشود دیگر. یا میمیری یا زندهمیمانی. زندهبمانی دیگر فقط درد استخوان شکسته را داری. دیگر درد خرد شدن استخوان را نداری. ملکوت این شکلی نیست. عرض کردم عذابهای دنیا محدودیتش را ازش بگیر، میشود عذاب برزخ. اینجا محدودیت داریم: یک بار بیشتر نمیتوانم استخوان طرف را بشکونم. من که باز «وایستیم» یعنی صبر کنیم بره جوش بخوره. شش ماه طول بکشد. همه استخوان جوش بخورد. دوباره از نو خردش کنیم! آنجا این شکلی نیست. آنجا در یک لحظه دارد همه استخوانها را خرد میکند. و این عذاب خرد کردن استخوان و متلاشی شدن را همزمان دارد. دائماً. تمام نمیشود. این یک بار که سیلی زده. اینها ی حوادث که عرض کردم. بنده خدا گفته بود من دست روی کسی بلند کردم، اینجا گرفتاری که دارم دست بلند کردم. دست به ناحق بلند کرد. کتک زده. سیلی. الان «کیش» از «کشمیش» ؟ میشود. این مشت میزند، لگد میزند تو فکمان. دعوا. کتکهای تهران. فیلم منتشر شده. شمشیر کشیدند. با شمشیر همدیگر را میزدند. برگهای ساموراییها ریخته بود از دیدن این صحنهها که فرق سر در خیابان تهران. خیابان را بسته بودند. دختر بود. نه! دعوا میکردند. سر چی بود؟ دعوا میکرد. اراذل و اوباش همهشان اعداماند. البته اینها چون محارب به حساب میآیند. شمشیر کشیدن، لباس خوف مردم. ملت میترسیدند. رفته بودند. همه حکم همه اینها که اینجا بودند اعدام شرعی و فقهی و عاقلانه هم هست کاملاً. و باز احمقاند آنهایی که اینجا نحوه قصاص و نحوه ادامه راه انداختن، آنها مسبب همیناند. همه اینهایی که جرأت پیدا میکنند بر قتل و غارت و اینها، تو همه آنها شریک اند. اینکه هشتگها را داغ میکند و ریتوییت میکند و هشتگ میزند و اینها، همه شریک اند. خلاصه این تو فشار قرار میدهد. کتک زد. تو فشار قرار داد. طرف قانع شد. آنجا تو فشار قرارش میدهم. فشار آنجا که قرار میدهم استخوانهایش متلاشی میشود. طرف مسلط بود به واسطه کتک و ضربه و فشار و تنبیه و اینها. خصوصاً معلمها. بعد دیگر تو این مسائل خیلی حواسشان را جمع کنند. خیلی خطرناک است معلم. معلمی شغل انبیا است، ولی نه بخش کتک زدنش. پدرمادرها هم که خلاصه باید حواسمان را جمع کنیم دیگر. خیلی مهم است. دیهها هم که یک وقتی گفتیم دیگر چه جوری «مغلولاً» روز قیامت هم با دست بسته از دست میآید. درست استفاده نکرد. دست حق ندارد آزاد بشود. محروم است. دست بلند میکردی. «حتی یدخل النار». تا وارد جهنم بشود.
این بخش آخر هم بخوانیم و دیگر این جلسه تمام بشود. «و من بات و فی قلبه غش لأخیه». کسی شب بخوابد، شب بیتوته کند، شب را سر کند در حالی که تو دلش یک غش است با برادر مسلمانش. یک دغلی دارد، یک حیلهای دارد، یک طراحی دارد، یک خیانتی، یک نارویی میخواهد بهش بزند. این ملکوت خیانت و نارو و یک دل نبودن و یک رنگ نبودن. تازه با برادر مسلمان. شما فرض کنید با جامعه مسلمین، با حکومت اسلامی. اگر کسی اینجوری باشد، آنها یک دانه مسلمان این شکلی که باش د. یک رنگ نیست. فریبش را دارد میدهد. دغلی دارد. برنامهای برایش دارد. کسی اگر اینجوری باشد «بات فی سخط الله». این شب تا صبح را در دامن رحمت خدا نمیگذراند. این در دامنه عذاب الهی دارد شب به صبح میرساند. جهنم صفات درون او. مثل آتش است. آتش انتقام. آتش ضربه زدن. آتش حیلهگری. دارد مینشیند تا صبح برنامه میریزد که حالش را بگیرم. این تا صبح ملکوت این حال او تا صبح بخواهد بعداً جلوه کند، یک دامنهای از آتش عذاب و بیچارگی. «و أصبح کذالک». صبح هم که میکند تو سخط الهی صبح میکند. اگر توبه کن و برگرد، و اما تکذیب نکن. «کذالک اگه تو این حال بمیره، ما طلا غیر دین الاسلام». بر غیر دین اسلام مرده. مسلمان نیست. ظاهراً تو قبرستان مسلمانها دفنش میکنند. این تو ملکوت. ملکوت مسلمانها نمیبرندش. تو با مسلمان نیرنگ داشتی، کینه داشتی، حالت نه آنجور کینه. آن شکلی کینهای که میخواست دنبال اینجوری باشد.
بعد پیغمبر فرمود که: «ألا و من غش اخاً مسلم و قالها ثلاث مرات». هرکی با مسلمانی غش کند، غش کند بغل مسلمان، بیهوش بشود اینها، یعنی فریب بدهد و نیرنگ بزند و دغلبازی کند و کلاهبرداری کند. این مسلمان نیست. از ما نیست. تکرار شد. از آن مفاهیم بنیادین در سبک زندگی که جامعه با اینها آباد میشود و تمدن اسلامی با اینها شکل میگیرد. هرکی با مسلمانی غش کند، از ما نیست. سه بار این را فرمودند. بعد دیگر نکات دیگری را حضرت فرمودند در مورد کمک به ظالمین و اینهاست که انشاءالله خواهد بود. بشود جلسات بعد در مورد اینها هم گفتگو بکنیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه پنجم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه ششم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه هفتم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه هشتم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه پنجم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه ششم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه هفتم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
در حال بارگذاری نظرات...