به میزان روابط ما در عالم، حق وجود دارد حتی رابطه با حیوانات و حشرات و….
دایره حقوق بسیار گسترده است
با هر کسی چهل قدم برداشتید در مورد احوال او از شما در قیامت سوال خواهد شد
باب ارتباط همیشه باید باز باشد…
به انواع حقوق اشاره می شود:
حقی که تاثیر ماندگار دارد،
حقی که افراد بیشتری را درگیر میکند و…
و مثالهای بیشتر دیگر و توضیحات آنها
وصیت امام سجاد (ع) به امام محمد باقر (ع)
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد، اللهم صل علی و آل محمد فعالین الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهو رسانه حقوق امام سجاد.
خب، رساله خیلی مهمی است. نکته مهم و اصلی برای دوستانی که آن بحثهای «آنسوی مرگ» را پیگیری کرده بودند و کتاب را خوانده بودند، خب، بخش اصلی ماجرا که در آن کتاب بهشدت آدم را دچار تکانههای بحث وادی حقالناسش میکند، این است که میگوید: «با چه جزئیاتی من مورد مطالبه قرار گرفتم؛ حقوقی که به گردنم بود.» که یک عدد نجومی هم میگوید؛ یک عدد میلیونی، یکی میگوید: «من این مقدار سال در وادی حقالناس گرفتار بودم.» با اینکه این کلاً ۵۰ ثانیه روح از بدنش جدا میشود، در حین آن عمل جراحی، در آن ۵۰ ثانیهای که این بدن دچار مرگ میشود ــ به اصطلاح طبی ــ در آن ۵۰ ثانیه این اتفاقات را دیده بود، که داستان سوم کتاب «آنسوی مرگ» بود که لابد دوستان مطالعه کردند یا بحثهای ما را شنیدند. و اگر هم احیاناً (خدایی نکرده، زبانم لال) کسی را داریم که نخوانده و نشنیده، خب دیگر از همین امشب ــ نمیخواهم الان بگویم همین الان ــ از همین الان شروع بکند؛ ولی میگویم از همین امشب انشاءالله پیگیر میشود. بحثها را از نان شب واجبتره این توجه به این نکات.
آنجا در مورد وادی حقالناس نکاتی گفته شد. خب، این بحثها در فضای مجازی ــ نمیدانم باید بگویم خوشبختانه یا متأسفانه ــ پخش شد. متأسفانه از این باب که خب بار ما سنگینتر میشود و واقعاً خوشحال نیستم از اینکه این بحث در فضای مجازی منتشر بشود و این صحبتهای ما که همینجور هی منتشر میشود، من حقیقتش احساس سنگینی میکنم روی شانه خودم، که: «اگر ده نفر این حرفها را شنیده باشند، بابت ده نفر آدم...» میگوید: «خدایا، من این حرف رو به این ده نفر زدم، حالا آیا عمل کردن یا نکردن؟» ضریب جهنم رفتن آدم کمتر است، یعنی یک به ده؛ ولی وقتی یک میلیون آدم گوش کردند، این ضریب یک به یک میلیون است. یعنی در آن یک میلیون، اگر پنج نفر هم بروند بهشت، آن پنج تا ــ یا پنج نفر از خودت بالاتر باشند ــ بهمناسبت همان پنج تا، پدر آدم در میآید. درست؟ از این جهت واقعاً بنده نگرانم.
حالا این بحثها هم همینجور هی دارد منتشر میشود. همین هی دارد دستبهدست میشود. بستههای «آنسوی مرگ»، کانالهای مختلف در فضای مجازی و سایتها، و جدید هی دارد تولید میشود. مثلاً فیلم... چیکارش کردند؟ جزوش کردند؟ چی میکنند؟ هی دارد امتداد پیدا میکند. البته بحثها، آن جذابیتش از ما نبود، از قلم نویسنده و آن نو بودن آن مطلب بود. و بنا داریم انشاءالله اگر خدا توفیق بدهد، حالا کتابهای دیگر دوستان معرفی کردند، بنده هم پیگیر بودم. دیروز یک کتابی را معرفی کردم: «سه دقیقه در قیامت» که من از همان دیروز که آشنا شدم، سریع به رفقا سپردم این کتاب را به ما برسانند و... و اگر دیدیم که... چون همان تجربه مرگ یک جانباز است که به شهادت میرسد ــ ببینیم چطور است. چون از شنبه دوباره دانشکده مهندسی شروع میشود، بنا داشتم بحث دیگری را بگویم؛ ولی دیدم همین موضوع هم موضوع خوبی است. اگر بشود ادامه بدهیم از شنبه، اگر من برسانم مطلب تا شنبه، میشود همین را شروع بکنیم و بحثش را با یک کتاب دیگری پیش ببریم.
بحث وادی حقالناسش انصافاً بحث فوقالعادهای است و بعضیها پیام میدهند: «آقا، ما ناامید شدیم.» همینجور کرور کرور پیام دارد میآید تو این زمینه، خصوصاً نسبت به وادی حقالناسش، که: «چیکار بکنیم؟» و همه به هم ریختند که آقا، واقعاً به نسبت وادی حقالناس... حالا آن بحث نماز و روزه و اینها را آدم یک کاری میتواند بکند، این را چیکارش بکنم؟ از بچگی آدم مبتلا بوده. هرچه آدم مینشیند فکر میکند: «بچه بودم با فلانی اینطوری حرف زدم، چیکارش بکنم؟» توبه و اینها هم که ندارد. نه به بلوغم ربطی ندارد. بچه بودی؟ نبودی؟ حقالناس اینجوری است که حتی اگر شما سهواً به کسی یک ضربهای وارد کردید، مسئولشید. خواب هم بوده باشد، فرقی نمیکند. حَقی است که به گردن آدم آمده. و این دایره حقوق خیلی وسیع است، خیلی وسیع. و گرفتاری آدم هم در این وادی حقالناس، گرفتاری جدی است. آنجوری که این بنده خدا شرح میدهد، میگوید که: «من مثلاً خش انداخته بودم روی ماشین فلانی.» گفتم: «مشکل ندارد. تو فقط خَشَش این جاست.» رنگ ماشینش را بهش برگردان! رنگ ماشین... وقتی کسی یک ربع تلف کردم که خندیدیم بهش، گذاشتم که: «یک برگت نیست.» و رفت و گشت و اینها. بعد من گفتم: «برگرد، اینجاست.» گفتم: «مشکلی نیست.» یک ربع ازش وقت... «یک ربع برگرد به من!» ماندم یک ربع را چه شکلی برگردانم! حالا دیگر ببینید این حقالناسهایی که به گردن آدم...
آنجا میگوید که: وعده. در کتاب، آن کسی که تجربه کرده به نویسنده میگوید: «من گفتی این را میخواهد چاپ بشود، بهت گفتم وعده ندهی که کتاب میخواهی چاپ بکنی.» گفتی: «چرا؟» الان بهت میگویم. چون که وعده که میدهی حَق ایجاد میشود. هر کی به هر کی وعده که بدهد، حق میآید، حق را ادا بکند. هر وعدهای ــ نحو عمومی؛ به نحو خاص. مثلاً تو صد روز این کار را میکنی، صد روز ملت را ــ هشتاد میلیون ــ صد روز باید... بعد آنجا میگوید که آقا، گاهی حرفزدن، شقالناس است. این برای بعدیش که اینجاست و این خیلی کار را سخت میکند. و اکثراً نسبت به این غافلاند. حرف نزدنش حقالناس است. یک جایی باید یک کاری میکردم، نکردم. این را چیکار بکنم؟
که در روایت دارد: «اگر برادر مؤمن را خذلان کردی» ــ یعنی تو توقع کمک، خذلان یعنی جایی توقع کمک ــ «اگر خذلان کردی، خذله الله فی الدنیا و الآخرة.» خدا تو دنیا و آخرت دچار خذلانت میکند. هیچ کمکی دیگر نیست. تک و تنها و... ولش کردی، ولت میکند. حرفی را میزده، باید مایه میگذاشته و موضعی میگرفته. فقط با آنش نیست که بگوید حقالناس. اگر آن بود که راحت بود، کاری نداشت که آدم فقط در حرفهایی که میزد دقت میکرد، غیبت نشود، تهمت نشود. یک ور اصلی ماجرا، کتمان علم است. خدا حفظ کند حاج آقای محدثی را که ما از نوجوانی با آثار ایشان آشنا شدیم و انصافاً هم حظ بردیم. یک کتاب خیلی خوبی دارد: «آفات علم». پانزده، شانزده ساله در مترو تهران-کرج این کتاب را میخواندیم. این کتاب آفات در مورد اهل علم؛ چیزهایی که اهل علم را جهنم میبرد؛ تکبر و چه و چه و چه. و یکی از آفاتی که خیلی خوب آنجا اشاره میکند و کمتر کسی اشاره کرده، کتمان عالم. علمش را کتمان کند. یک جایی باید حرف بزند. «فعل العالم ان یظهر علمه.» امیرالمؤمنین فرمود: «وقتی بدعت در جامعه میگذارند، عالم باید حرف بزند.» اگر حرف نزند، لعنت خدا و ملائکه بر اوست. یکی از سنگینترین لعنهای در قرآن، لعن به کسانی است که یک مسئلهای را میداند، میداند حق با کیست، میداند حرف چیست، پشت پرده چه خبر است. یک وقت، میتواند واسه اینکه اعتبارش کم نشود، چهار تا مریدش را از دست ندهد، یک اتفاق اقتصادی مثلاً از چنگش در بیاید، فحشش ندهند، هرچی. به خاطر اینها سکوت میکند.
در همه مسائلی که پیش میآید، شریکه سکوت ماست. یک وقتهایی میدانیم حق با کیست، میدانیم یک کاری باید آدم انجام بدهد. کسی نیاز به کمک دارد، نیاز به روشنگری دارد و میدانی اگه حرف بزنی فحش میخوری، نمیگویی. همه مسائلی که بعدش پیش میآید، تو داری شورا... قاضی هم سکوت کرد. موضع نگرفت. بعضیها هم در کربلا سکوت کردند. اینها همه را ما لعنشان میکنیم در ادعیه و زیارات؛ آنهایی که سکوت کردند نسبت به قتل امام حسین. موضع، واکنش نشان ندادند. واکنش نشان ندادی. حقالناس، وادی عجیب و غریبی است. بعد شما ببینید ما چقدر حق داریم!
حالا این کتابی که بنده آوردم و از رویش انشاءالله نکات را عرض میکنم، استاد بزرگوار ما حضرت آیتالله محمدباقر تحریری. کتاب: «شرح رسالة حقوق امام سجاد». این کتاب واقعاً کتاب بینظیری است، کتاب فوقالعادهای است و به نظرم برای ورود به مسائل اخلاقی و اینها، کتاب خیلی خوبی میتواند باشد. برای ورود به مسائل سلوکی، کتاب دیگری دارند؛ کتاب «شرح حدیث عنوان بصری». آن کتاب هم کتاب فوقالعادهای است.
محدوده حقوق، محدوده روابط؛ به میزان روابط ما در عالم، حق هست. با چه چیزهایی رابطه داریم؟ رابطه خودمان با هم، رابطه خانوادگی، رابطه سیاسی، رابطه قومیتی، رابطه بینالمللی، رابطه ادیان، رابطه با حیوانات، رابطه با حشرات، رابطه با کهکشان و افلاک، رابطه با اموات. نسبت به اموات حق داریم؟ اموات نسبت به ما حق دارند؟ شرمندگی! وضعیت اموات را در نظر در میآید. هر جلسهای که اینجا میآید، خیلی دایره وسیعی است. وادی حق... میگوید: «آقا، یک کسی بغلت عطسه بکند، از حقوقش است که بهش بگویی مثلاً یرحمکالله.» کلاً از حقوقش است. اگر نگویی، حق به گردن شما میماند نسبت به تسمیت العاطس. در روایات: یکی از حقوق برادری، تسمیت العطسه. یعنی کسی که عطسه میکند، واکنش نشان بدهی به عطسه و واکنش نشان بدهی. حقوق عجیب و غریبی است. عطسه کرده، واکنش. حرف میزند، دو نفر آنور با هم صحبت میکنند. انگار پنجه انداختند در صورت اونی که دارد حرف میزند. زخم کردن... اِلَی ماشاءالله. حقوق حق عابر پیاده، حق مصرفکننده. الان عابر پیاده حق دارد. میگویم: «آقا، کسی که سوار است به نسبت اونی که پیاده است، بعد اولویت هم با اونی است که پیاده است.» مسائلی که الان داریم، باز حرف زیاد است. حق نمیدانم تقدم چراغ قرمز و فلان و اینها چی میشود؟ اینها همه حق است. بله، حقالناس است.
بعضی وقتها آدم یقین دارد به اینکه من یک کاری میکنم، مسئله پیش نمیآید. حالا نمیخواهم خیلی هم وادیش را وا کنم که: «هر کسی مرتکب قانونگریزی بشود.» فلانی شنیدیم. ولی مثلاً آقا یک کوچه یکطرفهای است که خیلی پهناور است. ساعت دو شب هم هست. آدم یقین دارد به طرز واضحی که در این کوچه کسی از روبرو نمیآید، وارد بشوم. البته طبق نظر رهبر انقلاب، همینش هم باز مشکل شرعی دارد؛ ولی طبق نظر مرحوم آیتالله عظمی بهجت (چون حقالناس نمیشود) اشکال ندارد. حقالناس بشود، راه بند بیاید. اگر راه بند بیاید، حقالناس است. یکی بیاید... بزنیم کنار. کنار. انشاءالله در بهشت جنگ مولا! ما داریم دیگه. حقالناس یکی دو تا نیست. شما همین رأی مردم، یکیش را نگاه کنید. یعنی هر کی با هر رأی که بیاید، تمام افرادی که به او رأی دادند در تمام کارهایی که میکند شریکاند. تمام، تمام. توجه بکند. بعد روز قیامت میپرسند: «به چه حجتی به این رأی دادی؟» آدم موجهای نشان داد: «دیوار نکش.» همین حجت آدم من. همینطور است. یعنی اگه اونم باز یک جنبه دیگر حقالناس که من اگه رأی ندادم... این که اصلاً قطعاً بدتر است. اهمیتی ندارد وضعیت مملکت چی بشود. اونی که بعد رأی داده، باز یکم برایش اهمیت. اینها حق است. اینها همه را از ما حسابکشی میکند. «این گفتگو به فلانی رأی بدید»، «تقویت کردید»، «اینها همه...» از همین جناحبندیهای مسخرهبازیهایی که الان میگویند جناحبندی سیاسی. از اینها نداریم ما. حق و باطل. دیگه خدا، پیغمبر، امام حسین اینها جناحبندی اینه که ما قبول داریم. «وسطی میخواهم بازی کنم. تو با اینی، با اونی. ببین وسط...» اینجوری مسخرهبازیها نیست. رانندگی؟ بله دیگه. یعنی خلاف قانون عمل کردن و خلاف شرع. مطلق... یعنی قانون جمهوری اسلامی، عمل بهش مطلقاً واجب میداند. در هر صورت آنجایی که قانون الزامیها. نه اینکه بعضی چیزها از جهت قانونی اشکال ندارد. بگوید: «نه، به این هم واجب است عمل.» جوکر الزامی. کمربند چیست؟ فلان. حالا یک وقتی دمش فقط معصیت است، یک وقت حقالناس هم بهش بار میشود. بله. حالا این که بحث مفصلی است. حقالناس، وادیش وادی بسیار عظیم و پردامنهای است.
حالا آن بزرگوار که این ماجرا را گفته بود، یک چیز دیگر هم گفته بود که... گفته بود: «حالا این حرفم جالب است.» گفت: «فلان عالم از مسئولین قوه قضاییه بوده.» این هم باز نمیدانم کی بوده. دیدم که گرفتاری دارد. گفتم: «چرا؟» گفتش که: «ما یک همسایه داشتیم قم، در محلهمان. این پسرش جز منافقین بود، دستگیرش کردند. بعد او همسایه ما یک بار آمد به من گفت: "شما که یکی از مقامات قضایی هستی، من درخواست ازت... درخواست آزادی بچهام ندارم، هیچ سفارشی هم ندارم. فقط درخواستم این است شما توصیه کن یک بار دیگر پرونده بچه من را دقیق بررسی کنند. همین. اگر هم دقیق بررسی کردند حکمش اعدام است، من خودم میآیم طنابش را میاندازم. تو فقط درخواست کن یک بار دیگر دقیق بررسی کنند."» گفت: «من باید میآمدم به آن مسئول قضایی میگفتم این را. نگفتم. گرفتارم.» عجیب و غریبی است.
مرحوم آقای بهلول (رضواناللهعلیه) وقتی وارد بازی کارهای سیاسی انقلابی نشده بود، مدتی از ایران میرود و اینها در ماجرای گوهرشاد و اینها. ایشان به این میرسد که همسرش را باید طلاق بدهد. گفته بود که: «من میبینم حق شما را نمیتوانم ادا کنم. من اصلاً خانه نیستم.» واقعاً همین بوده. در تمام عمرش این شکلی بود که دائمالسفر. کجا مثلاً میمانی؟ گفت: «من کجا ندارد. اصلاً به جای ده روز نمیرسد که بخواهم بمانم.» دائم در کل عمرش در سفر. همسرش را طلاق میدهد. میگوید: «بعد از مرگ همسرم خواب دیدم همسرم را.» بهش گفتم: «اونور چه خبر؟» گفتش که: «یک بار در یک مجلسی یک کلمه در مورد یک کسی حرف زدم که یکمی شاید غیبتش میشد. اینور نگهم داشتند. گفتند که: "باید صبر کنیم او از دنیا برود، بیاید اینجا حساب کتاب کنیم."» و جوانم از حالا حالاها مانده تا بمیرد. حالا حالاها مانده! عجیب و غریبی است. خیلی شوخی گرفتیم مسئله را.
مرحوم آیتالله بهاءالدینی، برزخ و فلان و اینها. ایشان این ماجرا را از یکی از شاگردانشان دارم میگویم خدمتتان. این شاگردشان فرمودند که: «یک وقتی آقای بهاءالدینی فرمودند: "فرمودند که یک آقایی بود، نیامد در این جلسات ما. آدمی بود که از جهت شأن اجتماعی خیلی جایگاهی نداشت. ما کسانی وارد میشوند، علما و فلان و اینها را روی یک پا میشدیم، بدنی تکان میدادیم و یک دستی تکان."» ایشان فرمودند: «بعد از مرگش در برزخ او را دیدم. بعد دیدم با حالت طلبکاری آمد پیش. بالا، طلبکاری آمد پیش. بهش گفتم که: "حالت خوبه؟"» گفتم: «که چهجوری با ما...» گفتش که: «من به گردن شما حق دارم.» «حق داری؟ حق؟» گفت: «هر کی وارد میشد جلوش بلند میشدی، جلو پای من بلند نشدی. اینور نگهم داشتند.» گفت: «خب، یعنی چی؟» گفتم: «خوبه، چیکار کنم؟» گفت: «یک ختم قرآن بدهی از این حق بگذری.» ببین! این بلند نشده، با یک ختم قرآن میرود. ببین چقدر از این ختم قرآن باید بدهیم برود! ماه رمضان، هرچی خوندی. وای! هر یک آیه یک ختم قرآن! بنده خدا هر تکان نخوردن تو را یک قرآن میگیرند میروند. تکان دادی، وادی حقالناس این شکلی است. نگه میدارند. حق میآید، حق میآید. حق استادی. آقایون میگفت که: «یک درسی میخواستم بروم، استادش هم خیلی زبده بود در آن کار. یک کمی یک چیزهایی داشت آن استاد که مثلاً از جهت اخلاقی من نمیچسبید. با اینکه شاید این بهترین استاد این درس بود، من نرفتم. حق استادی به گردن من پیدا میکند. بعداً من بدبخت میشوم.»
حتی حق شاگردی. حقوق امام سجاد حق شاگردی دارد. عقد اخوت و اینها که میخوانند آن مثلاً بهکنار. اصلاً آن که شما متعهد میشوی هر جا رفتی باید برای این دعا. متعهد میشوی به زیارتش... بیخدای وکیلی اگه عالم به اینها عمل بکند، دنیا عوض میشود. قبول دارید؟ با کسی چهل قدم راه رفتی، روز قیامت خدا ازت میپرسد: «از آن رفیقت که با هم چهل قدم رفتی چه خبر؟» یعنی باید باب ارتباط را باز نگه میداشتی. چهل قدم برداشتی، تمام شد دیگه. یعنی یک عضوی از خانواده شماست. عمل کند. این نالههای ائمه و اینها همه... و چقدر آدم باید نادان باشد، دست و پا بزند، برود در یک موقعیتی که آنجا دیگر اصلاً مرکز حق به گردن آمدن است. بریم حقالناس. یک جا من یکم یک نفس راحت کشیدم، وقتی بود که یکی از مسئولین دیدم که این دارد سواری میدهد و ملت مسخرهاش میکنند. آنجا از ته دل خوشحال شدم که این همه از حقوقی که به گردن من هست، خدا را شکر من مسئول نیستم! نفس عمیقی کشیدم. چقدر خوبه که من مسئول نیستم. مسئولیت را در نرویم. کسی هم بتواند مسئولیت را دست بگیرد، نگیرد. آن بابت آن مسئول فاسد، همه مسئولیتها گردن این است. دونبش است دیگر. در اخراجی، اینور بریم صدام صاف میکند، آنور بریم خدا صاف میکند. اینوری است. از هر طرف بروی صاف است. یک قدم اینور میآید، یک قدم آنور میرود. میخواهی در بروی، در خانه بنشینی، باز مسئولی. تو بیرون مسئولی، نگاه کنی، مسئول نگاه نکنی، مسئولی. علی ای حال، آدم صاف است. این دیفالت است که از هر طرف بروی یک بلایی، بدبختی سرت است. این ثابت است. هیچ راه دررویی ندارد. آدم بگوید: «آقا، میروم در بیابانها.» مثلاً یک جور دیگری آدم مسئولیتهای گردنش میآید. میگوید: «این در این تایمی که تو نبودی اینجا اینجوری شد، گردن تو.» «بیابون بودم.» این حالا فاکتورهای مختلفی دارد. گاهی حق، حَقی است که افراد بیشتری را در بر میگیرد. گاهی حق، حَقی است که اهمیتش بیشتر است. گاهی تأثیرش ماندگارتر است. اینها هست. یعنی اهم را وقتی گرفتیم، مهم را ول کردیم، اگر واقعاً نمیتوانستیم دو تا را با همدیگر داشته باشیم، اهم را گرفتیم، مهم را ول کردیم، نه بازخواست. ولی اگر میتوانستیم هم این را انجام بدهیم، هم آن را، چرا؟ باز تشخیصش واقعاً کار سختی است. یعنی فقط خود خدا باید به آدم کمک بکند. آدم چشمش باز بشود. الان این کلمه را بگویم؟ الان باید این کار را بکنم؟
آقای بهجت که آقای بهجت بود. آقای بهجت مقام... یک طلبه خواب دیده بود حاج آقای بهجت را، مثلاً آن وضعی که خواب دیده بود که انگار مثلاً خیلی وضع خوبی ندارد. آقای مرد خدا که اصلاً نمیدانم در طول تاریخ، در هر چند قرن یکی شبیه بهجت میآید. ایشان فرموده بود که: «من احساس میکنم خدا بابت اینکه من در موضع گرفتن در مورد مردم عراق یکمی انگار کم گذاشتم، دارد از من مواخذه میکند. با این خوابی که تو دیدی، انگار از من توقع داشته بیشتر حرف بزنم.» در مورد عراقیها در ماجرای حمله آمریکا و اینها. نسبت به همه چیز هم موضع داشت. موضعش هم شفاف بود. باکی هم از کسی نداشت. خدای تشخیص بود که آقا اینجا باید حرف بزنم، اینجا سکوت کنم، اینجا این را بگویم، آنجا... دویست سال قبل اجداد شکاری بودن. اینجوری بشوم بهتر بوده. اینجوری نمیکردم بهتر.
روایت از امام سجاد (ع) است. این روایت اصلاً عجیب است. امام سجاد، زینالعابدین، سیدالساجدین میفرمایند که: «من هر وقت بین دو تا کار مخیر شدم، یکیش توش رضایت خدا بود، یکیش توش رضایت خودم.» یعنی چی؟ حساس نشو! دو تا کار بود، یکیش را خودم خوشم میآمد، یکیش را خدا. فرزند داریم این را فرمود. وقتی این کاری که خودم خوشم میآمد را انجام دادم، تا شب نشده سیلیاش را خوردم. امام سجاد (ع) «رضا فیه رضاء نفسی.» رضایت خودم در این کار بود. انجام دادم. تا شب نشده کتکش را خورد. یعنی میشود آدم امام سجاد باشد، یک کاری بکند، بعد بفهمد که ام... آنجوری انجام میدادم انگار بهتر بود.هان! نالههای انبیا و اولیا اینها از همین است. اینجوری حرف زدم، یکمی تُنُاژش این شکلی شد. اینجوری باید حرف میزدم. حساس و لطیف. یک نمونههایش را داریم دیگر. طرف دارد اخبار میگوید، صدایش یهو مثلاً «خَشْ»! بعد گلویش را صاف میکند. «ببخشید، ببخشید!» یعنی انجام... اشتباه کرد. بیادبی شد. واقعاً یعنی یکمی احساس کردید، شاید در مقام که دارم با شما حرف میزنم، بهترین بود که من حتی این گلویم را هم صاف نکنم. ولی چارهای نداشتم. چقدر لطیف میشود دیگه. پنجاه سال گریه میکند برای همین. گریه آن برای همین است. امام سجاد در صحیفه میگویند: «خدایا، من اگر بابت یک کاری از این کارهای بدی که کردم، تمام عمر سرم را سمت آسمان بلند کنم، حقم را بالا بیاورم.» میگوید که: محشری است!
روایت بنیاسرائیل گوساله پرستیدند. اکرم البقر. یا به گاو احترام؟ با گاو درست صحبت کن، با دست صحبت نکن! با گاو احترامش بگذار، بهش توهین نکن. «فانها سید البهائم.» سید بهائم! گیر آوردی؟ گاو سید بهائمه! در بین بهائم، نه اینکه این سیدشونه. او از بین اینها در رأس همشون سروری میکند بین اینها. چرا؟ خیلی جالب است. میگوید که: «گاوها گردنشان این شکلی نبود.» گردن گوسفند وقتی گردن بالا آمده دیگر. زرافه مثلاً گردنش بالا آمده. گاو گردن ندارد. یعنی سر پایین است. میگوید که: «گاوها این شکلی نبودند اولش. گاوها گردن داشتند، سر بالا میآمد. از دوران بنیاسرائیل که بنیاسرائیل...» این روایت علل الشرایع مرحوم صدوق نقل کرده. کتاب کتاب فوقالعاده معتبری است. میگوید: «از وقتی که بنیاسرائیل گوساله پرست شدند، دیگر هیچ گاوی از خجالت خدا سر بالا نیاورد. همه سرها پایین.» از خجالت خدا که یکی از جنس ما را پرستیدند. آسمان را نگاه نکرده. از آن موقع سر بالا نمیآید. اگه من همه عمرم این شکلی باشم، بابت یک کار اشتباهم، حقه. همه عمرم را سر به سجده بگذارم، زار بزنم بابت یک کار اشتباهم. تازه آن کار اشتباه، اشتباهی که کردم، حق تو ادا نمیشود. چون اصل ماجرای حق، حقالله. حقالله سرچشمه میگیرد. این حرف احمقانهای است آدم بگوید حقالله را فقط سروکله زدن با خدا راحتتره. اینش مسئله است. نه اینکه حق او کمتره، کوتاه نمیآید. خدا الان رحیم کریم است. یک جوری میشود باهاش حل کرد مسئله را و اینها. حق او خیلی عظیمتر است.
من چطور اگه به شما یک حرفی بزنم توهین بشود، جسارت بشود، تا بیست سال خجالت میکشم. توییچ زده بود به ما توهین کرده. چند سال من بهش پیام دادم، گفتم: «آقا، این چی بود و اینها؟» سریع تویت را حذف کرد و بعد: «هی آقا، عذرخواهی و فلان. من میخواهم شما را ببینم و اصلاً شرمندت شدم و اینها.» بچههای تهرانم بود و محرم بود، چند سال پیش. من تهران بودم. یک شبی شب عاشورا بهش گفتم: «فلان جلسه بیا.» ساعت دوازده و نیم! یکم ماشین فُردی داشت. بزرگوار سوار کرد و در این بالاخره جنوب تهران، فُرد ندیده از دنیا نرفتیم ما. بالاخره سوار شدیم. این آقا از آن اولی که ما را دید تا آن لحظه آخر، شاید بگویم ده بار: «من غلط... عذر میخواهم، شرمندگی.» بابا، اینجا تو دنیا که این همه حجاب و محدودیت و اینا است، طرف با این مواجه میشود، اینقدر خجالت! تو برزخ ما با همه این افراد مواجه میشویم، چه پدری ازمون در میآید! بعد شرمنده این میشویم، شرمنده خدا چطور میخواهیم بشویم؟ شرمندگی خدا خیلی فجیعتر از اصل ماجرا. آنجاست خدایا: «تو اینها را دادی من با تو اینجوری برخورد کردم. یک اون از دست تو گرفتم و وایسادم روبرو.» نون داده به آدم. آدم یک حرفی میزند. او باخبر میشود. این آدم تا پنجاه سال خجالت میکشد. اصلاً رویش نمیشود ببیند. مواجه بشویم این همه هم کوتاهی کردیم نسبت بهش.
در حق امام سجاد (ع) لحظات آخر وصیت کردند به امام باقر (ع). روایت جالبی است. امشب کربلا، روایت... روایت عجیب و غریب. کم دیدم در مورد این روایت کسی صحبت بکند. وصیت امام سجاد (ع) به امام باقر (ع). خیلی جمله عجیب و غریبی است. میفرمایند که: «یا بنی ایاک و ظلم الذی لا یجد ناصراً.» پس وصیت امامت و اینها یک جمله: «مبادا به کسی که جز خدا یاری ندارد، ظلم کنی.» خب، سوال فنیتر بهش نگاه کنیم. یعنی چی؟ یعنی بعضی آدمها هستند که خدا را یار دارند. بعضی آدمها هستند خدا را یار ندارند. به اینکه خدا را یعنی بعضی آدمها هستند حواسشان است که خدا یارشونه. بعضیها حواسشان نیست که خدا یارشونه. به آنهایی که حواسشان... آنهایی که حواسشان... معنای روایت چیست؟ یعنی همه مردم چه بدانند، چه ندانند. حواسشان باشد یا نباشد. کمککاری جز خدا ندارند. به هیشکی ظلم نکن. چون به هر کی ظلم کنی روبرو ی خدا در... ظلم نکن به خاطر خدا. یعنی با این هم بتوانی تسویه حساب کنی. مثل اینکه من با بچه استادم دعوایم بشود. با پسرش. اگه خوب بشوم، از خجالت استادم نمیتوانم در بیایم که من جرأت کردم با پسر تو دعوا کردم. حق این را صاف کردی؟ از خجالت خودت چه شکلی میخواهی دربیایی؟ جمله جونداری است. بعد امام سجاد فرمودند: «این همان جملهای است که پدرم اباعبدالله در کربلا لحظه آخر به من فرمود.» آخرین وصیت امام حسین به امام سجاد همین. خیلی اینجا کار دارد رویش فکر کردن. انگار این قافله و کاروانی که اباعبدالله دارند به امام سجاد میسپارند، بشریتی که دارند به ما میسپارند، میگویند: «پسرم، به هیچکی ظلم نکن. چون جز خدا یار ندارد.»
یک معنای عمیقتر هم دارد. این زن و بچه دیگه واقعاً همه باطنشان داد میزند که ما جز خدا کسی نداریم. اینها را دیگر باید به طور ویژه حواست باشد. اینها را دیگه اگه یک وقتی هم یک حرفی با یک کسی در شرایطی درست بود، همان را به همین نام اینها دلشکسته اند. اگه جایی یک تشری هم لازم بود، جای دیگر با یکی دیگر همان را به اینها. خدا رحمت کند مرحوم جعفر آقای مجتهدی که حرم دفن است. یک ماجرایی ایشان نقل کردند. من نمیدانم این ماجرا سندش چیست. بهش گفتم: «چشمش.» فرموده بود که: «وقتی قافله اباعبدالله مدینه راه میافتاد، امام حسین یک شتر سفیدی داشتند.» حالا این حیواناتی که با اهل بیت بودند. بعد حالا ذوالجناح که کربلا شهید شد ظهر عاشورا در دفاع از امام حسین. شتر امام سجاد، امام حسین (ع) است را گرفتند، ذبحش کردند، چهل تکه کردند، بین چند نفر تقسیم کردند. میگوید در هر دیگی که انداختیم، دیدیم آن دیگ آتش! گوشت شتر امام حسین نپخت! این شتر، شتر سفید. جعفر آقای مجتهدی فرمودند که: «وقتی این کاروان راه میافتاد» ــ روایت جایی ظاهراً نقل نشده، ایشان این را فرمودند ــ «این شتر سفید آمد در گوش تک تک این حیوانها حرف زد. یک سفارشی.» ایشان فرموده بود که: «سفارششم این بود: بدونید چه بزرگانی رو دارید حمل میکنید. شتر سفید به بقیه شترها و اسبها گفته بود: "در این سفر تا جایی که میتوانید بعد با اینها مدارا کنید. شتر سفارش، اینها را اذیت نکنید. خسته نکنید."» بعد در روایت دارد که: در مسیر برگشت که دیگر این شتر، آنها نبودند. من یک وقتی در مسیر پیادهروی به این فکر میکردم. مسیر کربلا یک وادی شد برای من. یک عالمی شد برای امام سجاد. فرمودند: «از این ایام چون حضرت در راهاند دیگه، از کوفه دارند به شام میروند.» فرمود: «از کوفه تا شام منو سوار شتری اولاً زین نداشت.» سان. یعنی «شتر لنگ بود.» شتر لنگ را اگر تو مسیری سوارش شده باشی، میفهمی چه دردی. مخصوصاً وقتی دستات بسته باشد. به گردن بسته باشد. تمام تن و زنجیر. شتر هم لنگ باشد، چه زحمتی در این مسیر دارد! بعد حالا آن لطافت امام سجاد که وقتی از تو بازار رد میشود میفرمایند: «آقا، به این گوسفندی که داری میکشی آب دادی؟» که اینقدر حساس است امام سجاد. آن روحیه و حال... شما فرض من و شما طاقت نداریم بشنویم بعضی روضهها را. خدا شاهد است من بعضی از روضههایی که از آن مقتل خواندم، شاید در عمرم یک بار، دو بار، آن هم به چه مناسبتی روضه را گفتم. اصلاً میبینم نمیشود، تحملش نیست که نقل بکنم. خدایا، این جلوی امام سجاد اتفاق افتاده! بعد چهل سال با یک خاطره زندگی کرده امام. حالا حضرت زینب هم دید، ولی حضرت زینب یک سال بیشتر دوام نیاوردند. امام سجاد تک و تنها چهل سال. خوندلی. هرچی هم میدید یادش میافتاد. یعنی اسیر میدید، اشک امام سجاد دارد در میآید. بسته بسته میدید، گریه میکرد. طرف با حیوانش بد صحبت میکند، گریه میکرد. «اذل عزیزنا» را در عرض کربلا عزیز ما رو کربلا ذلیل کرده.
اینقدر بابا بد صحبت کرده بگویم؟ آمادهای؟ بسمالله. شب جمعه است دیگه. شب جمعه آخر محرم است. تمام شد. یک محرم دیگر هم رفت. «لا اله...» میگوید: «من جز صحابی پیغمبر بودم. در مدینه روز اول سفر بود. دیدم شام خیلی شلوغ است. آمده بودم برای مسافر، تجارت، برای خرید و کالا و این چیزها آمده بودم. دیدم بزن بکوبیه در شام. سر و صدا.» گفتم: «آقا، چه خبره؟» گفت: «غریبهای؟» گفتم: «آره.» گفت: «همین را نمیدانستی.» گفتم: «چیست مگه؟» گفت: «دارن خارجیها رو امروز وارد شهر میکنند.» گفتم: «یعنی چی؟» «جنگیدیم با بیدینها. دستگیرشان کردیم، داریم میآییم.» میگوید: «من خوشحال شدم. خارجیها کیاند؟» گفتم: «از کجا؟» گفت: «از دروازه ساعات میخواهند وارد بشوند.» میگوید: «آمدم سریع پشت دروازه ساعت. یکهو دیدم چند تا زن و بچه.» السلام علیک یا اباعبدالله. به فدا علیک منی سلام الله ابداً ما بقیته و بقیت و النهار ولا جعله الله آخر العهد منی لزی. سلام علی...
در حال بارگذاری نظرات...